معرفی
بعد از زبان، گوش بیشترین حق را به گردن ما دارد
گوش مهمتر از چشم، چرا؟
بهترین زمان شنیدن
گوش، کانال اتصال قلب است
تفاوت واژه "سمع"، "استماع" و " اصغاء"
رابطه رسانه و شنیدن
سیاست غلط رسانه
گوش به دنبال خواسته دل میرود
روایتهای سواد رسانهای
نمونهای از اصغاء
گوش را وارد وادی سرگرمی نکنیم
گوش مهمتر از چشم، چرا؟
بهترین زمان شنیدن
گوش، کانال اتصال قلب است
تفاوت واژه "سمع"، "استماع" و " اصغاء"
رابطه رسانه و شنیدن
سیاست غلط رسانه
گوش به دنبال خواسته دل میرود
روایتهای سواد رسانهای
نمونهای از اصغاء
گوش را وارد وادی سرگرمی نکنیم
متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد. و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
سال به سال شلوغتر میشود، سال به سال رونقش بیشتر. این هم مجالس امام حسین است. دو ماه مشکی پوشیدید؟ سالی دو ماه هم میپوشید، هیچ هم حسّ اینکه آدم برای یک عزیزش بیست روز میپوشد و دلمُرده میشود، غیر از این آقا نیست. حسّ عزا، آن غم، غم باد، احساس هویت میکنی، پشت به یکی گرم است. حسّ عزا و افسردگی اینها نیست. صاحب پیدا کردی. یکی را داریم... ما یکی را داریم. هر سال میشنوی. حالا یک کسی میآید یک گوشههایی از ماجرا را برایمان بیشتر باز میکند.
روضهها که جدید نمیشود! که روضه بخوانم هیچجا نیامده، همین الان دارد نازل میشود، همین الان تولید بکنند... روضهها همش تکراریست دیگر. مسیر پیادهروی اربعین هم تکراریست. حرم امام حسین هم همان است. عوض بشود؟ شما یک خانه را، یک جا را، یک هتل را، یک دریاچه را پنج بار میروی دیگر تکراری میشود دیگر. چیز اضافه میکنند به حرم؟ تو آن شلوغی اصلاً دستت به ضریح هم نمیرسد. تو هم نمیتوانی بروی کربلا. که همان است. هر سال هم شلوغ است. دو ساعت طول میکشد لای جمعیت.
ماجرایش چیست؟ ماجرایش این است که امام حسین به خدا گفت: «خدایا! هر چه دارم میدهم.» خدا فرمود: «من هم هر چه دارم میدهم.» یک معامله. حالا ببین این معامله چه میشود برای آدم.
گوگل توصیف یک پادشاه، پادشاه، از جایی رد میشد، رفته بود برای شکار. گرسنه شد. یک چوپان بود؛ نمیدانست این پادشاه است. این را دعوتش کرد. گفت: «آقا بریم خانهٔ این چوپان.» حالا چوپان نمیشود بهش گفت، چون چوپان قاعدتاً اینجوری نمیشود. یک آدمی بوده که حالا، وضع اقتصادی نداشته. بگوییم مثلاً کشاورز بوده، چی بوده، حالا هرچی، اهل روستا بوده مثلاً، روستایینشین بوده. این بابا یک دانه گوسفند کلاً، بیش از دار دنیا بیشتر نداشت. این پادشاه که میآید، این گوسفند را سرش را میبرد، کباب میکند.
پادشاه به پادشاه میگوید که شما شهر که آمدین، آدرس من، به من سر بزن. میگوید از باب رفاقت میام بهت سر میزنم. وقتی که او میآید به این سر بزند، همسر پادشاه بهش میگوید که این علامت خانهاست، ما چی درست کنم؟ میگوید: «یک گوسفند سر بِبُر، کباب کن.» گفت: «ببین داری اشتباه میکنی. این اگر گوسفند را سر برید به ما داد، آن همه داراییاش بود. ما اگر یک گوسفند سر ببریم بدهیم، این همه داراییمان نیست. ما الان باید...» همه این ماجرا را میگویند تو بهش بگو: «تو بیا بشو پادشاه.» خیلی هندیست. ایول، هندی هم که باشد خوب ساخته، هر که محصول هر ذهن خلاقی هم که بوده، خوب ساخته.
پادشاه رگش بهش گفت که: «آقا! تو گوسفندت را به من دادی. من تختم را بهت میدهم.» تو همه چی دیدی. ماجرای امام حسین ما، اگر همه چیزمان را هم به خدا ندهیم، همه چیز را باید بزنیم، بریم. چه لطفی کرده! گفته: «اینهایی را که باید از دستت در بیاورند، بیا به خودم بفروش.»
انگشتر خیلی خوبی داشتیم. تو یکی از این سفرهای کربلا یادش میافتیم امشب سر شب. دانشگاهی که رفقا یاد ماجرا افتادیم؛ دوباره اعصابم خورد شد. یک انگشتر خیلی خوبی داشتیم. گران هم بود یعنی به پول الان. بعد این انگشتر خیلی هم تو چشم بود. یعنی من الان عکسهایش را گاهی نگاه میکنم خودم. بعد یک سفر از مشهد میرفتیم. بنده خدا بغل ما نشسته بودیم. بچههای خوب مشهد. سه بار به ما گفت: «حاج آقا به ما بده!» مرز از هم جدا شدیم. از مرز رد شدیم. برای من سه سال است دارم دنبال انگشتر میگردم. تو ماشین نشستیم، پیاده شدیم، نیست. همه ماشین را ریختیم به هم. مسیری هم که ده قدم بود، بیست بار گشتیم و انگشتر نیست. تو سرم میزنم. میگویم: «بدبخت! انگشتر را دادی! آخه از دستت در میآید.»
گوگل توصیف یک فرد، بابایی انگشتر خوبی داشت. بعد یک جانبازی بهم گفت که: «انگشتر را به من بده!» گفت: «نه، نمیشود. یادگاری فلان.» بابا رفت سرویس بهداشتی برگشت. به جانباز ندادم. به چاه توالت دادم. ما همه را، هر چی هم ندهیم، آخر توالت بدهیم، بریم. آدم عاقل قبل اینکه بگذارد برود، قبل اینکه بکارد برود برای بقیه بخورد. تعبیر خدا، اصل معامله را با خدا انجام داده. با خدا بسته. اینها همه مجموعه دارایی من مال تو. توقع هم ندارد ها! همه را میدهم که بگیرم.
«من کان لله» (این را باید خیلی قشنگ بعضی از بزرگانِ روایت را نوشته بودند، بالا سرشان زده بودند. من هم یادم بماند بدهم این را بنویسند برایمان خانه بزنیم.) «من کان لله، کان الله له.» هر کس برای خدا باشد، خدا برای او خواهد بود. خیلی. «من کان لله، کان الله له.» چند کلمه؛ برای خدا باشی، خدا برای تو است. حقش هم به گردن همین یک دانه است: اخلاص. میگوید: «من از تو توقع بیشتر ندارم. همه این کارهایی را که داری میکنی، حواست به من باشد، من را به پا. حرف میزنی برای من حرف بزن. میخوانی، میآیی، میگویی، برای که میخوانی؟»
خدا رحمت کند مرحوم آیت الله یعقوبی. خدمتش میرسیدیم گاهی. از شهید مرحوم انصاری همدانی بود. مشهد، رودکی مینشستند. منزل باصفایی هم داشت. نماز عشا را فقط جماعت میخواندند. نماز مغرب هم یک ساعت و نیم بعد اذان نماز عشا. بعد مینشستم تو حیاط. مجلس عجیبغریبی بود. یعنی خیلی حس و حال خاصی داشت. حافظ میخواندند و همه زار میزدند و جمعشان هم جمع باصفایی بود. و ایشان میفرمود که... خیلی از این خاطرات زیاد است. حالا آدم که نشدیم، چیزی هم خیلی یادمان نمانده. بعضیهایش یادم است.
ایشان فرمود یک روز مطربی، اخلاص مطربی. برگشت گفت: «ما این همه برای خلق الله زدیم، رقصیدند. یک بار برای خدا ساز نزدیم.» فهم ساده و ناقصش. گفت: «یک بار میخواهم برم تو کوه. هیچکس نباشه، فقط برای خدا ساز بزنم.» سازش را برداشت آورد تو کوه. نمیدانست خدا خوشش نمیآید این کار را. گفت: «خدایا! به عشق خودت غربت الی الله، دامبول و دنبول.»
ایشان فرمود: «خدا به پیغمبر آن زمان وحی کرد گفت: «برو این ولی من را تحویل بگیر. به عشق من تار زد. بگو من تارش را قبول کردم.» شنیدم، خوشم آمد. برای من این ماجرا. ماجرا این است. خب حالا تو باید آدم بفهمد که چه کاری برای خدا انجام میدهد که خوشش بیاید. تازه یکی بالاتر از این داشت که دیگر آن را میترسم بگویم. یک داستان دیگر ایشان بگویم. آن دیگر خیلی عجیب بود، خیلی عجیب. اگر قول میدهید که مطلب را سالم تحویل بگیرید، بستهبندی و اینور و آنورش را.
ایشون میگفت که تو شام معاویه، علیه امیرالمومنین سخنرانی کرد. یک جوانی تو مسجد پا شد. گفتش که: «اینهایی که در مورد علی میگویی راست است؟» گفت: «آره.» «اینجوری که تو میگویی علی مرتد است؟» گفت: «آره.» «خونش حلال است؟» گفت: «آره.» گفت: «من به خاطر خدا رفتم علی را بکشم.» چون این را گفت، راه افتاد. رسید مدینه. چشمش به امیرالمومنین افتاد. گفت: «من چقدر شما را دوست دارم.» جنگ بعدی پایه رکاب حضرت شهید شد. برای خدا راه افتاد، بره علی را بکشد.
آن یک بحث دیگر است. یک اخلاص توهمیِ ذهنی داریم، اخلاص قلبی داریم. اخلاص توهمی: من برای خودم یک خدا میسازم، بعد به عشق آن خدا، برای خودم کار میکنم. مثل این است که بت میپرستد. فقط بهش... آن خدایی که خودم برای خودم ساختم. داعشیها برای کشته میشوند. ولی یک وقت آدم خدای واقعی را با قلبش میخواهد. ولو دارد اشتباه میکند، هدایتش میکند. همه چیزش را زده به خاطر خدا. خدای واقعی، خدایی که هست، با قلبش هم دارد میخواندش، میرود سمتش. نمیدانم توانستم جواب بدهم، جا بندازم؟ جوابش بیش از اینهاست. دیگر مختصرش همین میشود.
خدایی که این کمالات را دارد، خدایی که واقعاً این است، خدایی که واقعاً لایق پرستش خالصانه. میگوید اشتباه میکند. آمد پیش پیغمبر، گفتش که: «آقا یک ذکر به من یاد بدهید. من نمیتوانم خیلی بیایم اینجا پیش شما. سواد مواد هم ندارم. من تو بادیه مینشینم، بز میچرانم. وقت هم ندارم اینجا مسجد هم نمیتوانم بیایم پای درس و سخن اینها هم نمیتوانم. ذکر حوصله ندارم. مختصر و مفید.»
حضرت فرمودند: «هر وقت هوایی شدی برای خدا، بگو: الهی انت ربی و انا عبدک. تو رب منی و من بنده تو هستم.» این خیلی حال کرد. به! چه خوبه این! چقدر ساده! اینها رفت تو بادیه و: «خدایا! این پیغمبر این را گفت. الان خیلی هوایی شدم. بگذار یک بار!» «الهی انت عبدی و انا ربک!» و خیلی هم بهش چسبید: «انت عبدی و انا ربک!» پیغمبر گفتند: «یا رسول الله عرش رو ویبره است! تکان تکان انداختی!» جبرئیل آمد گفتش که: «تو کار نداشته باش. من میفهمم چی میگه. من حال میکنم باهاش. به کلماتش کار ندارم، من به دلش کار دارم.» کلماتش غلطغلو.
پیغمبر کلاً یک موذن داشت؛ شخصیت موذن داشت. موذن سیاهی که مخارج حروفش هم درست نبود. «اشهد ان لا اله الا الله.» خوشصدایی، خوشگلی، تر و تمیزی. شخصیت رسانه. تو اخبار، مثلاً خانم رمضان... حضرت فرمودند: «سین بلال شین عندالله.» این "سین" را میگوید خودش "شین" میشنود. خالص. اخلاصش را میخواهم. اخلاص خیلی دنگ و فنگ و سر و صدا، اکو را پینگپنگی میکنند این را زد، بعد آن بزند به آن بخورد، اینجا برگردد به این. شعر و ورا نیست. ای مسخرهبازیها نیست. به نیت، به خلوص، به صفای برای خدا میآید، برای خدا مینشیند.
مرحوم آیت الله معظمی میفرمود: «به جان امام زمان قسم، اگر در مجلسی منبری به خاطر خدا منبر برود. بانی به خاطر خدا بانی بشود. مستمع به خاطر خدا بیاید. به خداوندی خدا قسم امام زمان در آن جلسه حاضر میشود. به خداوندی خدا قسم امام زمان در آن جلسه حاضر میشود.» اخلاص!
شیخ مرتضی زاهد بالا منبر بود. ایشان هم آدم ویژهای بود. خیلی خالص بود، خیلی با صفا. گفت: «شبها ملائکه بیدارم میکند.» گفته بود: «شبها ملائکه بیدارم میکنند. روزهایی که یکم حواسم به خودم هست، کارهایم را مرتب انجام میدهم، شبها سحر اینها بهم میگویند که: «عاشق مرتضی پاشو!» یکم پایینتر که هستم شبها میگویند: «شیخ مرتضی پاشو!» روزهایی که حواسم به خودم نیست، شبها میگویند: «مرتضی پاشو!» حواسش نیست. اینجوری میگویند، فحش میدهند.
به چی؟ گفته بود منبر بود. گفته بود که: «رفیق، داداش، جان عزیزت، برای خدا کار کن. برای خدا یک کاری را انجام بده. برای خدا هم یک کاری را ترک کن.» یک پسری نشسته بود پای منبر. این صدای خوبی داشت، روضهخوان. گفت: «خب من تصمیم میگیرم از این به بعد به خاطر خدا روضه بخوانم. ولی ترککردنی ندارم. من گناه اینها انجام نمیدهم.» بالا منبر تو ذهنش این را گفت.
ایشان برگشت گفتش که: «بیشتر فکر کن. بیشتر فکر کن. بیشتر فکر کن. پیدا میکنی. من صدایم خوب است. با صدای خوب میخوانم.» گفت: «سریع برگشت: «با صدای خوب میخواند. خوب! به خاطر خدا با صدای خوب نخوان.» گفت تو دلش نیت کرد. گفت: «من دیگر به خاطر خدا تو روضه امام حسین با صدا نمیخوانم. معمولی بخوانم.» این گذاشت کنار مداحی این شکلی را. معمولی خواندن را شروع کرد.
همین که میفرماید: «به خاطر خدا انجام بده، خدا امر دنیا و آخرتت را میگیرد.» حق الله این است. بعد مدتی جماعتی از یکی از شهرهای اطراف تهران آمده بودند و پای منبر شیخ مرتضی. ایشان روضه خوان بود. با خودش نوه ایشان آیت الله جاودانه که در تهران از بزرگان تهران است. گفت که اینها برگشتند گفتند: «چه منبر خوبی دارد شیخ مرتضی! عاشق مرتضی که مریض است. ما نمیتوانیم ببریم او را. یکی را پیدا کنیم حرفهای شیخ مرتضی را حفظ کند به ما بگوید. بیانش خوب است. جوان! ما تو را میبریم شهرمان. هفته به هفته تو اینجا پای منبر عاشق مرتضی باش. آخر هفتهها میآیم دنبالت، یک ساعت منبر برو برای مردم.» و حرفها را که از شیخ مرتضی شنید. میگویند: «همچین منبر این پسره میگرفت، دیگر کسی شیخ مرتضی را نمیشناخت. معرف شیخ مرتضی زاهد. ده برابر جمعیت شیخ مرتضی وقتی میآمد تو آن شهرستان.» جمعیت بیریخت! اثر اخلاص اینور را فرم میدهد، آنور را قر میدهد. ول کن بابا! اینقدر بازی در نیاور!
آدمهای مخلص و باصفا خوب زیاد دیدم به لطف خدا. بعضیهایشان خیلی طعم دارند. یک بزرگانی که مشهد هم هستند و بعضی از رفقا این جلسه با آنها در ارتباطم. یک وقت آدم خیلی باصفا، خیلی خالص. بیست و خوردهای سال شهیدای بهجت بودند و استفاده جلسهای با هم بودیم تو محل. ما جلسه بود، تعجب کردم که ایشان قبول کرده بیاید اینجا. ولی خانمها با یک اصراری یک پاکتی، شاید خیلی هم پول توش نبود، نمیدانم، دادند. گفتند که: «شما حاج آقا را میخواهی ببری برسانی، این پاکت حاج آقا.» من تو ماشین نشستیم. ایشان خدا را شکر میکرد که من امروز توانستم یک جا روضه بروم روضه بخوانم اینها. چشمشان ضعیفه. گرفتند. گفتم: «این چیه؟» گفت: «پاکت.» یعنی چی پاکت؟ جمله یعنی چی؟ ایشان گفت: «من از خدا میخواهم خدا به من پول بدهد، من این خانمها و این افرادی که میآیند تو مجلس روضه امام حسین، من به تک تک اینها پاکت بدهم که مجلس امام حسین را گرم کنم. پاکت ببر، به اینها برگردان.»
بعد یک بار با هم میخواستیم برویم از حرم. آمده بود. ماشینی بود. پیاده شد و ماشین سمند بود. سمند یکم درش بلندتر است، ماشین درش پایین. رو حساب در همیشگی باز میکنم زیر گردنش. تیزی سر در رفت توی دندان ایشان، تو لثه ایشان. پر خون شد دهن ایشان، پر خونه. ببخشید من این را زدم. خیلی ناراحت شدم. ایشان گفت: «من الان حرم دو تا عقد خواندم. مانده بودم خدا قبول کرده یا نه. فهمیدم خدا قبول کرد.» خیلی خوشحال شده بود. قوری آوردیم که چای چیزی دم کنیم و اینها. در قوری کنده شد رفت توی انگشت ما. قاچ خورد. قاچ؟ درسته. قاچ درسته. هر چی... ایشان متوجه شد گفت: «چی شده اینها؟» گفتم: «اینجوری شده.» گفت: «برو خدا را شکر. کاری که کردی قبول شد.» مثل یک زاویه دیگر، فضای دیگر است دیگر. یعنی اصلاً یک جور دیگر قبول شده زندگی میکنند. بعضیها با خدا صفا میکنند. ولی کلاً سپردند. دیگر همش مال تو.
وقت هم مال بچهها. یک وقت میگویند: «آقا یک وقت میخواهیم برای فلان موقع.» «همه وقتها را از بچگی تا آخر عمرم برای خدا پیشفروش کردم. پیشفروش برای خدا. اگر تو هم عهدت از خدا است، اگر نیستم، هیچی.»
بعد برای خدا که میروی، بقیه... یک حمالی در تبریز قبرش معروف است، معروف به «حمال تبریزی.» بارگاه دارد تو تبریز. تو بازار حمالی میکرد. یک روزی رد میشد. یک مادری با بچهاش پشتبام بود و بچه از بغل مادر پرت میشود. مادر پشتبام شروع میکند جیغ و داد و گریه و زاری. بین زمین و آسمان. بین طبقه دو یک اتاق بود، یا مثلاً طبقه یک و زمین بود. رد میشده. با دست اشاره میکند. لهجه ترکی آذری. میگوید: «وایسا!» یک بچه بین زمین و آسمان وایستاد! این را باید گرفتش. ملت ریختند سر این کرامت صادر میشود. میگویند پارهپاره میکنند لباس، شعر: «شما نفهمیدیم هنوز آقا! چی بود این؟ چیکار کردی؟»
خیلی عجیب است. «شصت سال هر چی خدا گفته، گفتم چشم. حالا یک بار من گفتم، او گفت چشم.» خیلی عجیب است. با ساز ما بزند. اخلاص داشته باشی، خدا کفایت میکند. همه کارها را او به عهده میگیرد.
بعضیها اصلاً عالمی دارند. خدا رحمت کند مرحوم رجب علی خیاط. این کتاب «کیمیای محبت» را دوستان سفارش میکنم حتماً مطالعه کنند. اگر مطالعه نکردند، زبانهای مختلف چاپ شده. و البته ما که خب تو نوجوانی خواندیم، چاپهای اولش هم بود تقریباً. الان خیلی داستان بهش اضافه شده. شصت هفتاد داستان اضافه شده.
دوست دارم یک فرصتی پیش بیاید کتاب جدیدش را بگیرم و مطالعه کنم. کلاً هم کتابیست که جا دارد آدم زیاد مطالعه بکند. کتاب خیلی قشنگ است. ماجرای خیاط به خاطر اخلاص به مراتب و درجاتی رسید. تو تهران ترک گناه کرده اول، بعد دیگر خدا چشمش را باز کرد و بعد ماجراهایی برایش پیش میآید. کلاً هم کارش همین اخلاص ماجراش همین اخلاص بود. میگویند ایشان کسی بوده که امام زمان هفتهای یک بار میآمدند پای چرخ خیاطیاش مینشستند. خیاطی بوده. خیلی هم حالا ماجراهای عجیبغریبی دارد و مطالعه بکنید. داستانهای عجیبغریبی. میگوید: «من هر سوزنی که تو لباس فرو میکردم به خاطر خدا فرو میکردم. اگه گاهی حواسم پرت میشد یا نیتم یکم قرقاطی میشد، سوزن میرفت تو دستم. میفهمیدم خدا داره میگه: «حواست را جمع کن! این را برای من نزدیها! حواست به من باشد!»
بعد میگه: «یک در میزدند، حالا اینها کی بودند که سحر میرفتند در میزدند جواب میگرفتند. یک شب هر چی در زدم سحر دیدم در باز نمیشود. گفتم: «خدایا! چیه؟ من اینجوری ریختم به هم. رو پا نمیدهی! میدان نمیدهی! آدم حسابی تحویل نمیگیری!» جواب دادم: «گفتند امروز بچهات را بوس کردی، به خاطر ما نبود!» خدا قهرش گرفته بود. بوس نکردم! خودم خوشم… بچه را به خاطر خدا بوس میکرد.
احمد آقا در مورد امام میگفت: «امام کسی بود که اگر آب دست ما میداد، یک لیوان آب دست میداد، به خاطر خدا میداد.» آب در صورت غوغا میکند. دیگر کسی خالص باشد برای خودش چیزی ندارد. برای خودش نمیخواهد چیزی جمع کند. همش هم بحث ریا نیست ها! ریا یک بخش ماجرا. آدم ریا هم نمیکند ولی اخلاص هم ندارد. عادت میکند. صفا میکنی، خوشت میآید. اینجوری.
بهار یعقوبی یک وقتی میگفت که خیلی این جمله رو، خود من خیلی اثر گذاشت وقتی ازشون شنیدم. ایشان گفت که نشسته بود. یک میزی داشت. ایشان درست کرده بودند مفاتیح اینها را روش میگذاشت. نشسته بود دعا بخونه. سر شب آمدم دعا کنم. آمدم دعا بخوانم. مفاتیح را وا کردم. به خدا گفتم: «اصلاً تو خوشت میآید من باهات حرف میزنم؟ اصلاً تو از صدای من خوشت میآید؟ اصلاً من دعا میکنم تو خوشت میآید؟ اگه خوشت نمیآید نگم!» چقدر باصفا! من این همه چهله این کارها را گرفتم چرا اینجوری شد؟ خوشت میآید من بهت بگم: «السلام علیک یا اباعبدالله؟» خوشت نمیآید؟ صدای ما را... حاجتهایشان را نمیدهی. یک نگه دار. «من از صدایش خوشم میآید. بگذار بیاید. بازم بیاید. بازم بگه.» نکنه بعضی وقتها جواب ما را زود میدهی خوشت نمیآید؟ میگوید: «برَند، نیایند صداش را نشنوم.» بچهها را نگه میداری بشنوی.
یکی از دوستان عزیز ماجرای سرلک رفیق روحانی فاضل و سرشناس هستند. یک وقت تعریف میکرد برایم که گفت که: «واژههای قرائتی جایی بودیم.» بعد ایشان یک دور تفسیر صوتی قرآن داشتند ضبط میکردند. میگفت: «شبی بود. یک بیابانی هم بود. تخت نشسته بودیم و خیلی من علاقهام با قرائتی بعد این دوستان خوب خیلی زیاد بود. بیشتر شد.» تفسیر را میگفت. لابلای چون بغل بیابون بود، صدای سگ میآمد. آن دوستانی که سیستم صوت و اینها با آنها بود، اینها گفتند که: «حاج آقا هر وقت صدای سگ آمد شما صوت را متوقف کن. ما اینها را در بیاوریم، صدا قاطی میشود.» دفعه اول، دوم، آنها هی بهش گفتند. دفعه سوم دیگر هر وقت که صدای سگ میآمد ساکت میشد. آقا بازی دو دقیقه میگفت با صدای سگ میآمد ساکت میشد. گفت: «یک سه چهار بار اینجوری شد و ساکت شد و اینها.» بعد گفت: «مثلاً بعد چهار پنج بار که این شکلی شد، قرائتی که ساکت شد دارد گریه میکند. چشم پر از اشک. به من نگاه کرد. گفت: «نکنه خدا صدای این سگها را از صدای تفسیر من بیشتر دوست دارد؟ نکنه صدای تفسیرم نمک ندارد؟» خدا میده. الکی نمیده. حسی ست دیگر. «ما این همه تفسیر گفتیم و فلانی.» نه! «این صدا هر شب بیشتر خوشش میآید.» صفای آدمی، حق خداست.
به ما میگوید: «تو من را به پا، برای من باش. من برای کی؟ الان این کار را برای کیه؟ برای کی صبح بیدار میشوی و هوای که بیدار میشوی؟ به عشق که بیدار میشوی؟ به عشق که پا میشوی؟ عشق که از در خانه میزنی بیرون؟ کی را میخواهی ببینی؟ به کی میخواهی برسی؟ کجا میخواهی بروی؟ با من اصلاً کار داری؟ اصلاً دلت برای من تنگ میشود؟ حالی از ما میپرسی؟»
امام زمان هم به ما میگویند دیگر. «پاس هفته به هفته دلت برای من تنگ میشود؟» امام زمان که دلشان برای ما قاعدتاً تنگ میشود. یک روایت عجیبی دارد شیعیان اهل بیت. اینها حج میرفتند. بعد حج مامور بودند بروند مدینه زیارت امام. امام... ائمه ما معمولاً مدینه بوده. یک بار امام باقر علیه السلام به اینها فرمودند که: «من یک سال چشم به راه شمایم که حج بشود، بعدش شما بیایید. دلم برایتان تنگ میشود.»
امام زمان منتظر ما باشند! اربعین راه بیفتیم به کربلا. من خیلی نگران بودم امسال نکنه جا بمانی. الحمدلله رسید. حبیب این را دارد دیگر. حبیب وقتی رسید امام حسین با یک خوشحالی آمدند به استقبالش. به کاروان گفتند: «الحمدلله حبیب آمد. حبیب بن مظاهر چشم به راهت بودم.» حبیب میآید. اینها اینجوری است.
گفتم: «رسول ترک رفت تو مجلس. بهش خبر نداده بودند جلسه است. آدرس را نداشت. گفتم: «تو از کجا فهمیدی؟» گفت: «شب حضرت زهرا را تو خواب دیدم. فرمود: فردا شب روضه است فلان جا. ما دوست داریم تو باشی. کشوراتی باشه. بیا.»
بعضیها اصلاً انگار جایشان خالی است تو مجلس روضه. چشم به راهشانند. تو زیارت کشورات امام حسین صفا اسم امنیت است یا پاکی. بعضیها رو اینجوریاند دیگر. شهید محسن حججی. ببین، یک گل اخلاص بود. یک گوله اخلاص! آخه اینقدر این در و آن در زد تا کندند و بردندش. جای اینجا نیست.
آمد اینجا بست. نشسته از امام رضا حاجتش این است: «به دل پدر و مادرم بنداز. مادرم راضی بشود من بروم.» «تا مادرم راضی نشود من نمیتوانم.» نفهمیدم چه شکلی به زبانم آمد که: «برو!» از اینجورین دیگر. میکنند میروند. اینقدر این در و آن در میزنند تا میروند. مثل همین خانمی که امشب آمدی براش عزاداری کنی. حضرت رقیه سلام الله علیها.
گفت پیغمبر که:
چون کوبی دری، عاقبت زان در برون آید. جان در برون آید، نه زان در در درون آید.
سری! ولی برای رقیه، زان در درون آمد. سری. زان در که چه عرض کنم. زان خرابه. باری که در حال ریزش بود. دری نداشت. اینقدر این در را کوبید تا یک سر آمد. جان در برون آید، سری.
بعضیها اینقدر میکوبند تا آخر میگیرند جواب. خوش به حال اینها. اینقدر این دم در میزنند، اینقدر بالبال میزند، آزادش میکند. این اینجا دیگر بند میمیرد دیگر. رقیه امشب اینجوری شده بود که اگر بابا نمیآمد، میمرد. سگ بابا نمیآمد، دق میکردی دیگر. دیدند نمیشود این بچه را اینجوری ولش کرد.
طلب باید جدی باشد. طلب. برخی بزرگان میفرمود: در مورد بعضی از این بازیهایی که پیش آمده بود، جام جهانی که مردم ایران تو فلان مسابقه فوتبال دعا کردند تیم ما پیروز بشود. برای امام زمان دعا میکردند! حضرت آمده بود یک بار طلب جدی از عمق وجود. آقا را میخواهیم یا نه؟ دلمان تنگ میشود، کاری هم بهش نداریم. طلب! طلب! طلب! خیلی مهم است. اخلاص، سوز، اشک، ناله، حال.
بعضیها گریه میکنند، اشکشان باز گریه میکند، صورت خیس میشود. بزرگی میفرمود: «بعضی گریه میکنند غش میکنند. بعضی گریه میکنند میمیرند.» گفت: «این آخری فقط کار رقیه بود. هیچکس دیگر برای امام حسین در طول تاریخ پیدا نشد اینقدر گریه کنه تا بمیرد. اینقدر گریه کنه تا دق کند.» یک گریهکن این شکلی داشت اباعبدالله. کلاً هم که دخترها باباییاند.
میگوید حضرت ابراهیم، اواخر عمر پدر شد. صد و خوردهای سال. خدا یک پسر بهش داد. چند سال گذشت، یک پسر دیگر بهش داد. روایت مرگش نزدیک شد. گفت: «خدایا! دارم از دنیا میروم. دختر ندارم.» گفتند: «برای چی؟» گفت: «دوست دارم بعد از مرگ بچههایم برایم گریه کنند. گریهکن فقط دختر.» دختر برای آدم گریه میکند.
میگوید خدا آخر عمری یک دختر هم به ابراهیم داد که بعد از مرگش برایش گریه کند. ابراهیم دختردار شدی، برایت گریه میکنند. خوش به حالت! ولی میدانی که روی دختر تو کسی دست بلند نکرد. دختر تو هم رخت اسارت پوشید. ابراهیم منزل به منزل بردن. با انگشت نشانش دادن. سنگبارانش کردند. دختر راحت گریه کرد. درسته. هیچ وقت بغض تو گلو گرفت، عکس تو چشمهایش جمع بشود. با کعب نی بهش بزنند راهش بیندازند.
امام سجاد فرمود: «بالا سر ما وایستاده بودند مأمورها. زل میزدند به ما. اشک تو چشممان جمع میشد، کعب نی را تو سرمان فرو میکردند.» حالا ببین بچه امشب را پیدا کرده. «یکم گریه کنه. مونده بود به گلویم. هی میخواستم یک جا بنشینم زار بزنم نمیشد. بیا تو بغلم بابا! یکم من خلاص شوم. هر جا خواستم گریه کنم دیدم دشمنند. اینها خوشحال میشوند من گریه کنم. دشمن شاد میشود. به احترام تو هر جا رسیدم لبخند زدم، رد شدم. سنگباران کردند، فحش دادند.»
«امشب باش برای من باش. امشب را بیا دیگر. خراب است. خلوت مردمند، خواب. کسی هم نیست اینجا بهمون بخنده. کسی هم مسخرهمان نمیکند. امشب بیا برای من. من و تو با هم باشیم. بغلت کنم، زار بزنم، گریه کنم، خلاص شوم. یکم اشک بریزم، یکم حرفهایم را باد بزنم.» لا اله الا الله.
میگوید که چرا امشب من هی میروم سمت انبیا؟ حال و هوایمان وَر میرود. شب جمعه است. انبیا مهمانشان هم خوب. امشب کربلا. امشب بریم کربلا روضه بخوانیم، انبیا گریه کنند. حضرت ابراهیم را که نمکگیر کردیم امشب. یعقوب و یوسف هم نمکگیر کنیم امشب. چند سال دور شدن از هم. اینقدر گریه یعقوب در فراق یوسف نابینا شد. قرآن میگوید. برخی از تاریخها و زندگینامههای انبیا روایتش را دیدم من. میگوید که وقتی که بعد سی سال حضرت یعقوب به یوسف رسید، اینها که از مرکب پیاده شدند همدیگر را بغل گرفتند. اولین جملهای که یعقوب به یوسف گفت بگویم اشک بریزیم؟ شب جمعه صفا کنیم. امشب تو خرابه دیگر، بعد رقیه انگار صداها ساکت شد. دیگر گریهکن رقیه که ندارد. تازه از فردایی که دفن کردند بعد من رفتم از شام. رفتند. یک قبر خالی تو خرابه ماند. بدون گریهکن، بدون پا ورِ کنج خراب شامیام که همه دشمن. مجلسداری کن برای دختر اباعبدالله. چهارده قرن قبلش بین نامحرمها و دشمنهاست. خودش بین نامحرمها و دشمنهاست.
میگوید: «بعد بیست سی سال یعقوب به یوسف رسید تا بغلش کرد، در گوشش گفت: «میدانم داداشها تو چاه انداختندت، فقط بهم این را بگو سی سال است. سی سال آزگار دارم حرص و جوش میخورم. وقتی از اون بالا خوردی زمین، جای زخم شد یا نه؟» پسر دوازده سیزده سالش. زمین اینجور است. نه دختر سه سالش.
آمدند به امام سجاد گفتند: «آن نیزهای که سر پدرت به روی آن است تکان نمیخورد چه کار کنیم؟» فرمود: «بروید نگاه کنید ببینید سر به کدام سمت است؟»
آمدند گفتند: «سر به سمت بیابان است.» فرمود: «نگاه کنید ببینید چشم به کدام سمت است؟»
آمدند گفتند: «چشم یک گوشهای را دارد نگاه میکند.» گفت: «بروید آن گوشه را.» حضرت فرمود: «بروید آن گوشه را نگاه کنید.» آمدند دیدند یکی از این بچهها زیر یک بوته خار افتاده روی زمین. دیدند گوشه چشم حسین اشک جمع شده روی نیزه. «بچهام جا مانده از کاروان.» بچهات جا میمانْد، گریه میکردی.
وقتی بچه جامانده را با سیلی و تازیانه میبردند، چیکار میکردی؟ وقتی سنگباران میکردند، چیکار میکردی؟ بگذار یک جای دیگر هم امشب ببرمت. این روضه را معمولاً این بخش به نظرم یکی از بخشهای غریب کربلا است. برایش کم گریه شده.
یک بار یک جوانی آمد پیش من با یک ناراحتی. گفتش که: «این جلسهای که تو منبر میروی فلانی که آنجا مینشیند، این داماد ماست. بعد خب مثلاً بزرگی بود. دامادش خود این هم بزرگ بود. گفتش که: «این گاهی روی خواهر من دست بلند میکند. من خیلی غیرتم ریخته به هم. نمیتوانم کاریش بکنم. تو، تو سخنرانی یکجوری بگو این دست بردارد از این.» حالا تصور کن تو مثلاً داماد روی خواهرت دست بلند کند. اینقدر آدم به هم میریزد. روی خواهر بزرگ. حالا دشمن روی خواهر سه ساله آدم دست بلند بکند. حالی پیدا.
جیگرت فقط کباب بشود برای امام سجاد. هر جا رسید این زن و بچهها را زدند. این آقا هم دستهایش بسته. فقط نگاه کرد. البته بگویم این رسم است تو این خانواده دست مردها را میبندند جلوی چشمشان میزنند.
میگوید امام جواد کنار کعبه نشسته بود. چهار سالش بود. امام رضا دیدند هی با مشت به زمین میزند. «انتقام میگیرم ازتون!»
حضرت فرمودند: «چی شده؟» فرمود: «مادرم را زدند. انتقام میگیرم.» دو شب دیگر شهادتش است. بگویم دیگر. حالا آن آقایی که تو کوچه جلوی چشمش مادرش را زدند، آن چه حالی داشت؟ یک عمر گریه کرد. یک عمر از آن کوچه رد شد. یک عمر از آن در رد شد.
السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار ولا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم السلام.
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد. و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
سال به سال شلوغتر میشود، سال به سال رونقش بیشتر. این هم مجالس امام حسین است. دو ماه مشکی پوشیدید؟ سالی دو ماه هم میپوشید، هیچ هم حسّ اینکه آدم برای یک عزیزش بیست روز میپوشد و دلمُرده میشود، غیر از این آقا نیست. حسّ عزا، آن غم، غم باد، احساس هویت میکنی، پشت به یکی گرم است. حسّ عزا و افسردگی اینها نیست. صاحب پیدا کردی. یکی را داریم... ما یکی را داریم. هر سال میشنوی. حالا یک کسی میآید یک گوشههایی از ماجرا را برایمان بیشتر باز میکند.
روضهها که جدید نمیشود! که روضه بخوانم هیچجا نیامده، همین الان دارد نازل میشود، همین الان تولید بکنند... روضهها همش تکراریست دیگر. مسیر پیادهروی اربعین هم تکراریست. حرم امام حسین هم همان است. عوض بشود؟ شما یک خانه را، یک جا را، یک هتل را، یک دریاچه را پنج بار میروی دیگر تکراری میشود دیگر. چیز اضافه میکنند به حرم؟ تو آن شلوغی اصلاً دستت به ضریح هم نمیرسد. تو هم نمیتوانی بروی کربلا. که همان است. هر سال هم شلوغ است. دو ساعت طول میکشد لای جمعیت.
ماجرایش چیست؟ ماجرایش این است که امام حسین به خدا گفت: «خدایا! هر چه دارم میدهم.» خدا فرمود: «من هم هر چه دارم میدهم.» یک معامله. حالا ببین این معامله چه میشود برای آدم.
گوگل توصیف یک پادشاه، پادشاه، از جایی رد میشد، رفته بود برای شکار. گرسنه شد. یک چوپان بود؛ نمیدانست این پادشاه است. این را دعوتش کرد. گفت: «آقا بریم خانهٔ این چوپان.» حالا چوپان نمیشود بهش گفت، چون چوپان قاعدتاً اینجوری نمیشود. یک آدمی بوده که حالا، وضع اقتصادی نداشته. بگوییم مثلاً کشاورز بوده، چی بوده، حالا هرچی، اهل روستا بوده مثلاً، روستایینشین بوده. این بابا یک دانه گوسفند کلاً، بیش از دار دنیا بیشتر نداشت. این پادشاه که میآید، این گوسفند را سرش را میبرد، کباب میکند.
پادشاه به پادشاه میگوید که شما شهر که آمدین، آدرس من، به من سر بزن. میگوید از باب رفاقت میام بهت سر میزنم. وقتی که او میآید به این سر بزند، همسر پادشاه بهش میگوید که این علامت خانهاست، ما چی درست کنم؟ میگوید: «یک گوسفند سر بِبُر، کباب کن.» گفت: «ببین داری اشتباه میکنی. این اگر گوسفند را سر برید به ما داد، آن همه داراییاش بود. ما اگر یک گوسفند سر ببریم بدهیم، این همه داراییمان نیست. ما الان باید...» همه این ماجرا را میگویند تو بهش بگو: «تو بیا بشو پادشاه.» خیلی هندیست. ایول، هندی هم که باشد خوب ساخته، هر که محصول هر ذهن خلاقی هم که بوده، خوب ساخته.
پادشاه رگش بهش گفت که: «آقا! تو گوسفندت را به من دادی. من تختم را بهت میدهم.» تو همه چی دیدی. ماجرای امام حسین ما، اگر همه چیزمان را هم به خدا ندهیم، همه چیز را باید بزنیم، بریم. چه لطفی کرده! گفته: «اینهایی را که باید از دستت در بیاورند، بیا به خودم بفروش.»
انگشتر خیلی خوبی داشتیم. تو یکی از این سفرهای کربلا یادش میافتیم امشب سر شب. دانشگاهی که رفقا یاد ماجرا افتادیم؛ دوباره اعصابم خورد شد. یک انگشتر خیلی خوبی داشتیم. گران هم بود یعنی به پول الان. بعد این انگشتر خیلی هم تو چشم بود. یعنی من الان عکسهایش را گاهی نگاه میکنم خودم. بعد یک سفر از مشهد میرفتیم. بنده خدا بغل ما نشسته بودیم. بچههای خوب مشهد. سه بار به ما گفت: «حاج آقا به ما بده!» مرز از هم جدا شدیم. از مرز رد شدیم. برای من سه سال است دارم دنبال انگشتر میگردم. تو ماشین نشستیم، پیاده شدیم، نیست. همه ماشین را ریختیم به هم. مسیری هم که ده قدم بود، بیست بار گشتیم و انگشتر نیست. تو سرم میزنم. میگویم: «بدبخت! انگشتر را دادی! آخه از دستت در میآید.»
گوگل توصیف یک فرد، بابایی انگشتر خوبی داشت. بعد یک جانبازی بهم گفت که: «انگشتر را به من بده!» گفت: «نه، نمیشود. یادگاری فلان.» بابا رفت سرویس بهداشتی برگشت. به جانباز ندادم. به چاه توالت دادم. ما همه را، هر چی هم ندهیم، آخر توالت بدهیم، بریم. آدم عاقل قبل اینکه بگذارد برود، قبل اینکه بکارد برود برای بقیه بخورد. تعبیر خدا، اصل معامله را با خدا انجام داده. با خدا بسته. اینها همه مجموعه دارایی من مال تو. توقع هم ندارد ها! همه را میدهم که بگیرم.
«من کان لله» (این را باید خیلی قشنگ بعضی از بزرگانِ روایت را نوشته بودند، بالا سرشان زده بودند. من هم یادم بماند بدهم این را بنویسند برایمان خانه بزنیم.) «من کان لله، کان الله له.» هر کس برای خدا باشد، خدا برای او خواهد بود. خیلی. «من کان لله، کان الله له.» چند کلمه؛ برای خدا باشی، خدا برای تو است. حقش هم به گردن همین یک دانه است: اخلاص. میگوید: «من از تو توقع بیشتر ندارم. همه این کارهایی را که داری میکنی، حواست به من باشد، من را به پا. حرف میزنی برای من حرف بزن. میخوانی، میآیی، میگویی، برای که میخوانی؟»
خدا رحمت کند مرحوم آیت الله یعقوبی. خدمتش میرسیدیم گاهی. از شهید مرحوم انصاری همدانی بود. مشهد، رودکی مینشستند. منزل باصفایی هم داشت. نماز عشا را فقط جماعت میخواندند. نماز مغرب هم یک ساعت و نیم بعد اذان نماز عشا. بعد مینشستم تو حیاط. مجلس عجیبغریبی بود. یعنی خیلی حس و حال خاصی داشت. حافظ میخواندند و همه زار میزدند و جمعشان هم جمع باصفایی بود. و ایشان میفرمود که... خیلی از این خاطرات زیاد است. حالا آدم که نشدیم، چیزی هم خیلی یادمان نمانده. بعضیهایش یادم است.
ایشان فرمود یک روز مطربی، اخلاص مطربی. برگشت گفت: «ما این همه برای خلق الله زدیم، رقصیدند. یک بار برای خدا ساز نزدیم.» فهم ساده و ناقصش. گفت: «یک بار میخواهم برم تو کوه. هیچکس نباشه، فقط برای خدا ساز بزنم.» سازش را برداشت آورد تو کوه. نمیدانست خدا خوشش نمیآید این کار را. گفت: «خدایا! به عشق خودت غربت الی الله، دامبول و دنبول.»
ایشان فرمود: «خدا به پیغمبر آن زمان وحی کرد گفت: «برو این ولی من را تحویل بگیر. به عشق من تار زد. بگو من تارش را قبول کردم.» شنیدم، خوشم آمد. برای من این ماجرا. ماجرا این است. خب حالا تو باید آدم بفهمد که چه کاری برای خدا انجام میدهد که خوشش بیاید. تازه یکی بالاتر از این داشت که دیگر آن را میترسم بگویم. یک داستان دیگر ایشان بگویم. آن دیگر خیلی عجیب بود، خیلی عجیب. اگر قول میدهید که مطلب را سالم تحویل بگیرید، بستهبندی و اینور و آنورش را.
ایشون میگفت که تو شام معاویه، علیه امیرالمومنین سخنرانی کرد. یک جوانی تو مسجد پا شد. گفتش که: «اینهایی که در مورد علی میگویی راست است؟» گفت: «آره.» «اینجوری که تو میگویی علی مرتد است؟» گفت: «آره.» «خونش حلال است؟» گفت: «آره.» گفت: «من به خاطر خدا رفتم علی را بکشم.» چون این را گفت، راه افتاد. رسید مدینه. چشمش به امیرالمومنین افتاد. گفت: «من چقدر شما را دوست دارم.» جنگ بعدی پایه رکاب حضرت شهید شد. برای خدا راه افتاد، بره علی را بکشد.
آن یک بحث دیگر است. یک اخلاص توهمیِ ذهنی داریم، اخلاص قلبی داریم. اخلاص توهمی: من برای خودم یک خدا میسازم، بعد به عشق آن خدا، برای خودم کار میکنم. مثل این است که بت میپرستد. فقط بهش... آن خدایی که خودم برای خودم ساختم. داعشیها برای کشته میشوند. ولی یک وقت آدم خدای واقعی را با قلبش میخواهد. ولو دارد اشتباه میکند، هدایتش میکند. همه چیزش را زده به خاطر خدا. خدای واقعی، خدایی که هست، با قلبش هم دارد میخواندش، میرود سمتش. نمیدانم توانستم جواب بدهم، جا بندازم؟ جوابش بیش از اینهاست. دیگر مختصرش همین میشود.
خدایی که این کمالات را دارد، خدایی که واقعاً این است، خدایی که واقعاً لایق پرستش خالصانه. میگوید اشتباه میکند. آمد پیش پیغمبر، گفتش که: «آقا یک ذکر به من یاد بدهید. من نمیتوانم خیلی بیایم اینجا پیش شما. سواد مواد هم ندارم. من تو بادیه مینشینم، بز میچرانم. وقت هم ندارم اینجا مسجد هم نمیتوانم بیایم پای درس و سخن اینها هم نمیتوانم. ذکر حوصله ندارم. مختصر و مفید.»
حضرت فرمودند: «هر وقت هوایی شدی برای خدا، بگو: الهی انت ربی و انا عبدک. تو رب منی و من بنده تو هستم.» این خیلی حال کرد. به! چه خوبه این! چقدر ساده! اینها رفت تو بادیه و: «خدایا! این پیغمبر این را گفت. الان خیلی هوایی شدم. بگذار یک بار!» «الهی انت عبدی و انا ربک!» و خیلی هم بهش چسبید: «انت عبدی و انا ربک!» پیغمبر گفتند: «یا رسول الله عرش رو ویبره است! تکان تکان انداختی!» جبرئیل آمد گفتش که: «تو کار نداشته باش. من میفهمم چی میگه. من حال میکنم باهاش. به کلماتش کار ندارم، من به دلش کار دارم.» کلماتش غلطغلو.
پیغمبر کلاً یک موذن داشت؛ شخصیت موذن داشت. موذن سیاهی که مخارج حروفش هم درست نبود. «اشهد ان لا اله الا الله.» خوشصدایی، خوشگلی، تر و تمیزی. شخصیت رسانه. تو اخبار، مثلاً خانم رمضان... حضرت فرمودند: «سین بلال شین عندالله.» این "سین" را میگوید خودش "شین" میشنود. خالص. اخلاصش را میخواهم. اخلاص خیلی دنگ و فنگ و سر و صدا، اکو را پینگپنگی میکنند این را زد، بعد آن بزند به آن بخورد، اینجا برگردد به این. شعر و ورا نیست. ای مسخرهبازیها نیست. به نیت، به خلوص، به صفای برای خدا میآید، برای خدا مینشیند.
مرحوم آیت الله معظمی میفرمود: «به جان امام زمان قسم، اگر در مجلسی منبری به خاطر خدا منبر برود. بانی به خاطر خدا بانی بشود. مستمع به خاطر خدا بیاید. به خداوندی خدا قسم امام زمان در آن جلسه حاضر میشود. به خداوندی خدا قسم امام زمان در آن جلسه حاضر میشود.» اخلاص!
شیخ مرتضی زاهد بالا منبر بود. ایشان هم آدم ویژهای بود. خیلی خالص بود، خیلی با صفا. گفت: «شبها ملائکه بیدارم میکند.» گفته بود: «شبها ملائکه بیدارم میکنند. روزهایی که یکم حواسم به خودم هست، کارهایم را مرتب انجام میدهم، شبها سحر اینها بهم میگویند که: «عاشق مرتضی پاشو!» یکم پایینتر که هستم شبها میگویند: «شیخ مرتضی پاشو!» روزهایی که حواسم به خودم نیست، شبها میگویند: «مرتضی پاشو!» حواسش نیست. اینجوری میگویند، فحش میدهند.
به چی؟ گفته بود منبر بود. گفته بود که: «رفیق، داداش، جان عزیزت، برای خدا کار کن. برای خدا یک کاری را انجام بده. برای خدا هم یک کاری را ترک کن.» یک پسری نشسته بود پای منبر. این صدای خوبی داشت، روضهخوان. گفت: «خب من تصمیم میگیرم از این به بعد به خاطر خدا روضه بخوانم. ولی ترککردنی ندارم. من گناه اینها انجام نمیدهم.» بالا منبر تو ذهنش این را گفت.
ایشان برگشت گفتش که: «بیشتر فکر کن. بیشتر فکر کن. بیشتر فکر کن. پیدا میکنی. من صدایم خوب است. با صدای خوب میخوانم.» گفت: «سریع برگشت: «با صدای خوب میخواند. خوب! به خاطر خدا با صدای خوب نخوان.» گفت تو دلش نیت کرد. گفت: «من دیگر به خاطر خدا تو روضه امام حسین با صدا نمیخوانم. معمولی بخوانم.» این گذاشت کنار مداحی این شکلی را. معمولی خواندن را شروع کرد.
همین که میفرماید: «به خاطر خدا انجام بده، خدا امر دنیا و آخرتت را میگیرد.» حق الله این است. بعد مدتی جماعتی از یکی از شهرهای اطراف تهران آمده بودند و پای منبر شیخ مرتضی. ایشان روضه خوان بود. با خودش نوه ایشان آیت الله جاودانه که در تهران از بزرگان تهران است. گفت که اینها برگشتند گفتند: «چه منبر خوبی دارد شیخ مرتضی! عاشق مرتضی که مریض است. ما نمیتوانیم ببریم او را. یکی را پیدا کنیم حرفهای شیخ مرتضی را حفظ کند به ما بگوید. بیانش خوب است. جوان! ما تو را میبریم شهرمان. هفته به هفته تو اینجا پای منبر عاشق مرتضی باش. آخر هفتهها میآیم دنبالت، یک ساعت منبر برو برای مردم.» و حرفها را که از شیخ مرتضی شنید. میگویند: «همچین منبر این پسره میگرفت، دیگر کسی شیخ مرتضی را نمیشناخت. معرف شیخ مرتضی زاهد. ده برابر جمعیت شیخ مرتضی وقتی میآمد تو آن شهرستان.» جمعیت بیریخت! اثر اخلاص اینور را فرم میدهد، آنور را قر میدهد. ول کن بابا! اینقدر بازی در نیاور!
آدمهای مخلص و باصفا خوب زیاد دیدم به لطف خدا. بعضیهایشان خیلی طعم دارند. یک بزرگانی که مشهد هم هستند و بعضی از رفقا این جلسه با آنها در ارتباطم. یک وقت آدم خیلی باصفا، خیلی خالص. بیست و خوردهای سال شهیدای بهجت بودند و استفاده جلسهای با هم بودیم تو محل. ما جلسه بود، تعجب کردم که ایشان قبول کرده بیاید اینجا. ولی خانمها با یک اصراری یک پاکتی، شاید خیلی هم پول توش نبود، نمیدانم، دادند. گفتند که: «شما حاج آقا را میخواهی ببری برسانی، این پاکت حاج آقا.» من تو ماشین نشستیم. ایشان خدا را شکر میکرد که من امروز توانستم یک جا روضه بروم روضه بخوانم اینها. چشمشان ضعیفه. گرفتند. گفتم: «این چیه؟» گفت: «پاکت.» یعنی چی پاکت؟ جمله یعنی چی؟ ایشان گفت: «من از خدا میخواهم خدا به من پول بدهد، من این خانمها و این افرادی که میآیند تو مجلس روضه امام حسین، من به تک تک اینها پاکت بدهم که مجلس امام حسین را گرم کنم. پاکت ببر، به اینها برگردان.»
بعد یک بار با هم میخواستیم برویم از حرم. آمده بود. ماشینی بود. پیاده شد و ماشین سمند بود. سمند یکم درش بلندتر است، ماشین درش پایین. رو حساب در همیشگی باز میکنم زیر گردنش. تیزی سر در رفت توی دندان ایشان، تو لثه ایشان. پر خون شد دهن ایشان، پر خونه. ببخشید من این را زدم. خیلی ناراحت شدم. ایشان گفت: «من الان حرم دو تا عقد خواندم. مانده بودم خدا قبول کرده یا نه. فهمیدم خدا قبول کرد.» خیلی خوشحال شده بود. قوری آوردیم که چای چیزی دم کنیم و اینها. در قوری کنده شد رفت توی انگشت ما. قاچ خورد. قاچ؟ درسته. قاچ درسته. هر چی... ایشان متوجه شد گفت: «چی شده اینها؟» گفتم: «اینجوری شده.» گفت: «برو خدا را شکر. کاری که کردی قبول شد.» مثل یک زاویه دیگر، فضای دیگر است دیگر. یعنی اصلاً یک جور دیگر قبول شده زندگی میکنند. بعضیها با خدا صفا میکنند. ولی کلاً سپردند. دیگر همش مال تو.
وقت هم مال بچهها. یک وقت میگویند: «آقا یک وقت میخواهیم برای فلان موقع.» «همه وقتها را از بچگی تا آخر عمرم برای خدا پیشفروش کردم. پیشفروش برای خدا. اگر تو هم عهدت از خدا است، اگر نیستم، هیچی.»
بعد برای خدا که میروی، بقیه... یک حمالی در تبریز قبرش معروف است، معروف به «حمال تبریزی.» بارگاه دارد تو تبریز. تو بازار حمالی میکرد. یک روزی رد میشد. یک مادری با بچهاش پشتبام بود و بچه از بغل مادر پرت میشود. مادر پشتبام شروع میکند جیغ و داد و گریه و زاری. بین زمین و آسمان. بین طبقه دو یک اتاق بود، یا مثلاً طبقه یک و زمین بود. رد میشده. با دست اشاره میکند. لهجه ترکی آذری. میگوید: «وایسا!» یک بچه بین زمین و آسمان وایستاد! این را باید گرفتش. ملت ریختند سر این کرامت صادر میشود. میگویند پارهپاره میکنند لباس، شعر: «شما نفهمیدیم هنوز آقا! چی بود این؟ چیکار کردی؟»
خیلی عجیب است. «شصت سال هر چی خدا گفته، گفتم چشم. حالا یک بار من گفتم، او گفت چشم.» خیلی عجیب است. با ساز ما بزند. اخلاص داشته باشی، خدا کفایت میکند. همه کارها را او به عهده میگیرد.
بعضیها اصلاً عالمی دارند. خدا رحمت کند مرحوم رجب علی خیاط. این کتاب «کیمیای محبت» را دوستان سفارش میکنم حتماً مطالعه کنند. اگر مطالعه نکردند، زبانهای مختلف چاپ شده. و البته ما که خب تو نوجوانی خواندیم، چاپهای اولش هم بود تقریباً. الان خیلی داستان بهش اضافه شده. شصت هفتاد داستان اضافه شده.
دوست دارم یک فرصتی پیش بیاید کتاب جدیدش را بگیرم و مطالعه کنم. کلاً هم کتابیست که جا دارد آدم زیاد مطالعه بکند. کتاب خیلی قشنگ است. ماجرای خیاط به خاطر اخلاص به مراتب و درجاتی رسید. تو تهران ترک گناه کرده اول، بعد دیگر خدا چشمش را باز کرد و بعد ماجراهایی برایش پیش میآید. کلاً هم کارش همین اخلاص ماجراش همین اخلاص بود. میگویند ایشان کسی بوده که امام زمان هفتهای یک بار میآمدند پای چرخ خیاطیاش مینشستند. خیاطی بوده. خیلی هم حالا ماجراهای عجیبغریبی دارد و مطالعه بکنید. داستانهای عجیبغریبی. میگوید: «من هر سوزنی که تو لباس فرو میکردم به خاطر خدا فرو میکردم. اگه گاهی حواسم پرت میشد یا نیتم یکم قرقاطی میشد، سوزن میرفت تو دستم. میفهمیدم خدا داره میگه: «حواست را جمع کن! این را برای من نزدیها! حواست به من باشد!»
بعد میگه: «یک در میزدند، حالا اینها کی بودند که سحر میرفتند در میزدند جواب میگرفتند. یک شب هر چی در زدم سحر دیدم در باز نمیشود. گفتم: «خدایا! چیه؟ من اینجوری ریختم به هم. رو پا نمیدهی! میدان نمیدهی! آدم حسابی تحویل نمیگیری!» جواب دادم: «گفتند امروز بچهات را بوس کردی، به خاطر ما نبود!» خدا قهرش گرفته بود. بوس نکردم! خودم خوشم… بچه را به خاطر خدا بوس میکرد.
احمد آقا در مورد امام میگفت: «امام کسی بود که اگر آب دست ما میداد، یک لیوان آب دست میداد، به خاطر خدا میداد.» آب در صورت غوغا میکند. دیگر کسی خالص باشد برای خودش چیزی ندارد. برای خودش نمیخواهد چیزی جمع کند. همش هم بحث ریا نیست ها! ریا یک بخش ماجرا. آدم ریا هم نمیکند ولی اخلاص هم ندارد. عادت میکند. صفا میکنی، خوشت میآید. اینجوری.
بهار یعقوبی یک وقتی میگفت که خیلی این جمله رو، خود من خیلی اثر گذاشت وقتی ازشون شنیدم. ایشان گفت که نشسته بود. یک میزی داشت. ایشان درست کرده بودند مفاتیح اینها را روش میگذاشت. نشسته بود دعا بخونه. سر شب آمدم دعا کنم. آمدم دعا بخوانم. مفاتیح را وا کردم. به خدا گفتم: «اصلاً تو خوشت میآید من باهات حرف میزنم؟ اصلاً تو از صدای من خوشت میآید؟ اصلاً من دعا میکنم تو خوشت میآید؟ اگه خوشت نمیآید نگم!» چقدر باصفا! من این همه چهله این کارها را گرفتم چرا اینجوری شد؟ خوشت میآید من بهت بگم: «السلام علیک یا اباعبدالله؟» خوشت نمیآید؟ صدای ما را... حاجتهایشان را نمیدهی. یک نگه دار. «من از صدایش خوشم میآید. بگذار بیاید. بازم بیاید. بازم بگه.» نکنه بعضی وقتها جواب ما را زود میدهی خوشت نمیآید؟ میگوید: «برَند، نیایند صداش را نشنوم.» بچهها را نگه میداری بشنوی.
یکی از دوستان عزیز ماجرای سرلک رفیق روحانی فاضل و سرشناس هستند. یک وقت تعریف میکرد برایم که گفت که: «واژههای قرائتی جایی بودیم.» بعد ایشان یک دور تفسیر صوتی قرآن داشتند ضبط میکردند. میگفت: «شبی بود. یک بیابانی هم بود. تخت نشسته بودیم و خیلی من علاقهام با قرائتی بعد این دوستان خوب خیلی زیاد بود. بیشتر شد.» تفسیر را میگفت. لابلای چون بغل بیابون بود، صدای سگ میآمد. آن دوستانی که سیستم صوت و اینها با آنها بود، اینها گفتند که: «حاج آقا هر وقت صدای سگ آمد شما صوت را متوقف کن. ما اینها را در بیاوریم، صدا قاطی میشود.» دفعه اول، دوم، آنها هی بهش گفتند. دفعه سوم دیگر هر وقت که صدای سگ میآمد ساکت میشد. آقا بازی دو دقیقه میگفت با صدای سگ میآمد ساکت میشد. گفت: «یک سه چهار بار اینجوری شد و ساکت شد و اینها.» بعد گفت: «مثلاً بعد چهار پنج بار که این شکلی شد، قرائتی که ساکت شد دارد گریه میکند. چشم پر از اشک. به من نگاه کرد. گفت: «نکنه خدا صدای این سگها را از صدای تفسیر من بیشتر دوست دارد؟ نکنه صدای تفسیرم نمک ندارد؟» خدا میده. الکی نمیده. حسی ست دیگر. «ما این همه تفسیر گفتیم و فلانی.» نه! «این صدا هر شب بیشتر خوشش میآید.» صفای آدمی، حق خداست.
به ما میگوید: «تو من را به پا، برای من باش. من برای کی؟ الان این کار را برای کیه؟ برای کی صبح بیدار میشوی و هوای که بیدار میشوی؟ به عشق که بیدار میشوی؟ به عشق که پا میشوی؟ عشق که از در خانه میزنی بیرون؟ کی را میخواهی ببینی؟ به کی میخواهی برسی؟ کجا میخواهی بروی؟ با من اصلاً کار داری؟ اصلاً دلت برای من تنگ میشود؟ حالی از ما میپرسی؟»
امام زمان هم به ما میگویند دیگر. «پاس هفته به هفته دلت برای من تنگ میشود؟» امام زمان که دلشان برای ما قاعدتاً تنگ میشود. یک روایت عجیبی دارد شیعیان اهل بیت. اینها حج میرفتند. بعد حج مامور بودند بروند مدینه زیارت امام. امام... ائمه ما معمولاً مدینه بوده. یک بار امام باقر علیه السلام به اینها فرمودند که: «من یک سال چشم به راه شمایم که حج بشود، بعدش شما بیایید. دلم برایتان تنگ میشود.»
امام زمان منتظر ما باشند! اربعین راه بیفتیم به کربلا. من خیلی نگران بودم امسال نکنه جا بمانی. الحمدلله رسید. حبیب این را دارد دیگر. حبیب وقتی رسید امام حسین با یک خوشحالی آمدند به استقبالش. به کاروان گفتند: «الحمدلله حبیب آمد. حبیب بن مظاهر چشم به راهت بودم.» حبیب میآید. اینها اینجوری است.
گفتم: «رسول ترک رفت تو مجلس. بهش خبر نداده بودند جلسه است. آدرس را نداشت. گفتم: «تو از کجا فهمیدی؟» گفت: «شب حضرت زهرا را تو خواب دیدم. فرمود: فردا شب روضه است فلان جا. ما دوست داریم تو باشی. کشوراتی باشه. بیا.»
بعضیها اصلاً انگار جایشان خالی است تو مجلس روضه. چشم به راهشانند. تو زیارت کشورات امام حسین صفا اسم امنیت است یا پاکی. بعضیها رو اینجوریاند دیگر. شهید محسن حججی. ببین، یک گل اخلاص بود. یک گوله اخلاص! آخه اینقدر این در و آن در زد تا کندند و بردندش. جای اینجا نیست.
آمد اینجا بست. نشسته از امام رضا حاجتش این است: «به دل پدر و مادرم بنداز. مادرم راضی بشود من بروم.» «تا مادرم راضی نشود من نمیتوانم.» نفهمیدم چه شکلی به زبانم آمد که: «برو!» از اینجورین دیگر. میکنند میروند. اینقدر این در و آن در میزنند تا میروند. مثل همین خانمی که امشب آمدی براش عزاداری کنی. حضرت رقیه سلام الله علیها.
گفت پیغمبر که:
چون کوبی دری، عاقبت زان در برون آید. جان در برون آید، نه زان در در درون آید.
سری! ولی برای رقیه، زان در درون آمد. سری. زان در که چه عرض کنم. زان خرابه. باری که در حال ریزش بود. دری نداشت. اینقدر این در را کوبید تا یک سر آمد. جان در برون آید، سری.
بعضیها اینقدر میکوبند تا آخر میگیرند جواب. خوش به حال اینها. اینقدر این دم در میزنند، اینقدر بالبال میزند، آزادش میکند. این اینجا دیگر بند میمیرد دیگر. رقیه امشب اینجوری شده بود که اگر بابا نمیآمد، میمرد. سگ بابا نمیآمد، دق میکردی دیگر. دیدند نمیشود این بچه را اینجوری ولش کرد.
طلب باید جدی باشد. طلب. برخی بزرگان میفرمود: در مورد بعضی از این بازیهایی که پیش آمده بود، جام جهانی که مردم ایران تو فلان مسابقه فوتبال دعا کردند تیم ما پیروز بشود. برای امام زمان دعا میکردند! حضرت آمده بود یک بار طلب جدی از عمق وجود. آقا را میخواهیم یا نه؟ دلمان تنگ میشود، کاری هم بهش نداریم. طلب! طلب! طلب! خیلی مهم است. اخلاص، سوز، اشک، ناله، حال.
بعضیها گریه میکنند، اشکشان باز گریه میکند، صورت خیس میشود. بزرگی میفرمود: «بعضی گریه میکنند غش میکنند. بعضی گریه میکنند میمیرند.» گفت: «این آخری فقط کار رقیه بود. هیچکس دیگر برای امام حسین در طول تاریخ پیدا نشد اینقدر گریه کنه تا بمیرد. اینقدر گریه کنه تا دق کند.» یک گریهکن این شکلی داشت اباعبدالله. کلاً هم که دخترها باباییاند.
میگوید حضرت ابراهیم، اواخر عمر پدر شد. صد و خوردهای سال. خدا یک پسر بهش داد. چند سال گذشت، یک پسر دیگر بهش داد. روایت مرگش نزدیک شد. گفت: «خدایا! دارم از دنیا میروم. دختر ندارم.» گفتند: «برای چی؟» گفت: «دوست دارم بعد از مرگ بچههایم برایم گریه کنند. گریهکن فقط دختر.» دختر برای آدم گریه میکند.
میگوید خدا آخر عمری یک دختر هم به ابراهیم داد که بعد از مرگش برایش گریه کند. ابراهیم دختردار شدی، برایت گریه میکنند. خوش به حالت! ولی میدانی که روی دختر تو کسی دست بلند نکرد. دختر تو هم رخت اسارت پوشید. ابراهیم منزل به منزل بردن. با انگشت نشانش دادن. سنگبارانش کردند. دختر راحت گریه کرد. درسته. هیچ وقت بغض تو گلو گرفت، عکس تو چشمهایش جمع بشود. با کعب نی بهش بزنند راهش بیندازند.
امام سجاد فرمود: «بالا سر ما وایستاده بودند مأمورها. زل میزدند به ما. اشک تو چشممان جمع میشد، کعب نی را تو سرمان فرو میکردند.» حالا ببین بچه امشب را پیدا کرده. «یکم گریه کنه. مونده بود به گلویم. هی میخواستم یک جا بنشینم زار بزنم نمیشد. بیا تو بغلم بابا! یکم من خلاص شوم. هر جا خواستم گریه کنم دیدم دشمنند. اینها خوشحال میشوند من گریه کنم. دشمن شاد میشود. به احترام تو هر جا رسیدم لبخند زدم، رد شدم. سنگباران کردند، فحش دادند.»
«امشب باش برای من باش. امشب را بیا دیگر. خراب است. خلوت مردمند، خواب. کسی هم نیست اینجا بهمون بخنده. کسی هم مسخرهمان نمیکند. امشب بیا برای من. من و تو با هم باشیم. بغلت کنم، زار بزنم، گریه کنم، خلاص شوم. یکم اشک بریزم، یکم حرفهایم را باد بزنم.» لا اله الا الله.
میگوید که چرا امشب من هی میروم سمت انبیا؟ حال و هوایمان وَر میرود. شب جمعه است. انبیا مهمانشان هم خوب. امشب کربلا. امشب بریم کربلا روضه بخوانیم، انبیا گریه کنند. حضرت ابراهیم را که نمکگیر کردیم امشب. یعقوب و یوسف هم نمکگیر کنیم امشب. چند سال دور شدن از هم. اینقدر گریه یعقوب در فراق یوسف نابینا شد. قرآن میگوید. برخی از تاریخها و زندگینامههای انبیا روایتش را دیدم من. میگوید که وقتی که بعد سی سال حضرت یعقوب به یوسف رسید، اینها که از مرکب پیاده شدند همدیگر را بغل گرفتند. اولین جملهای که یعقوب به یوسف گفت بگویم اشک بریزیم؟ شب جمعه صفا کنیم. امشب تو خرابه دیگر، بعد رقیه انگار صداها ساکت شد. دیگر گریهکن رقیه که ندارد. تازه از فردایی که دفن کردند بعد من رفتم از شام. رفتند. یک قبر خالی تو خرابه ماند. بدون گریهکن، بدون پا ورِ کنج خراب شامیام که همه دشمن. مجلسداری کن برای دختر اباعبدالله. چهارده قرن قبلش بین نامحرمها و دشمنهاست. خودش بین نامحرمها و دشمنهاست.
میگوید: «بعد بیست سی سال یعقوب به یوسف رسید تا بغلش کرد، در گوشش گفت: «میدانم داداشها تو چاه انداختندت، فقط بهم این را بگو سی سال است. سی سال آزگار دارم حرص و جوش میخورم. وقتی از اون بالا خوردی زمین، جای زخم شد یا نه؟» پسر دوازده سیزده سالش. زمین اینجور است. نه دختر سه سالش.
آمدند به امام سجاد گفتند: «آن نیزهای که سر پدرت به روی آن است تکان نمیخورد چه کار کنیم؟» فرمود: «بروید نگاه کنید ببینید سر به کدام سمت است؟»
آمدند گفتند: «سر به سمت بیابان است.» فرمود: «نگاه کنید ببینید چشم به کدام سمت است؟»
آمدند گفتند: «چشم یک گوشهای را دارد نگاه میکند.» گفت: «بروید آن گوشه را.» حضرت فرمود: «بروید آن گوشه را نگاه کنید.» آمدند دیدند یکی از این بچهها زیر یک بوته خار افتاده روی زمین. دیدند گوشه چشم حسین اشک جمع شده روی نیزه. «بچهام جا مانده از کاروان.» بچهات جا میمانْد، گریه میکردی.
وقتی بچه جامانده را با سیلی و تازیانه میبردند، چیکار میکردی؟ وقتی سنگباران میکردند، چیکار میکردی؟ بگذار یک جای دیگر هم امشب ببرمت. این روضه را معمولاً این بخش به نظرم یکی از بخشهای غریب کربلا است. برایش کم گریه شده.
یک بار یک جوانی آمد پیش من با یک ناراحتی. گفتش که: «این جلسهای که تو منبر میروی فلانی که آنجا مینشیند، این داماد ماست. بعد خب مثلاً بزرگی بود. دامادش خود این هم بزرگ بود. گفتش که: «این گاهی روی خواهر من دست بلند میکند. من خیلی غیرتم ریخته به هم. نمیتوانم کاریش بکنم. تو، تو سخنرانی یکجوری بگو این دست بردارد از این.» حالا تصور کن تو مثلاً داماد روی خواهرت دست بلند کند. اینقدر آدم به هم میریزد. روی خواهر بزرگ. حالا دشمن روی خواهر سه ساله آدم دست بلند بکند. حالی پیدا.
جیگرت فقط کباب بشود برای امام سجاد. هر جا رسید این زن و بچهها را زدند. این آقا هم دستهایش بسته. فقط نگاه کرد. البته بگویم این رسم است تو این خانواده دست مردها را میبندند جلوی چشمشان میزنند.
میگوید امام جواد کنار کعبه نشسته بود. چهار سالش بود. امام رضا دیدند هی با مشت به زمین میزند. «انتقام میگیرم ازتون!»
حضرت فرمودند: «چی شده؟» فرمود: «مادرم را زدند. انتقام میگیرم.» دو شب دیگر شهادتش است. بگویم دیگر. حالا آن آقایی که تو کوچه جلوی چشمش مادرش را زدند، آن چه حالی داشت؟ یک عمر گریه کرد. یک عمر از آن کوچه رد شد. یک عمر از آن در رد شد.
السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار ولا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم السلام.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...