معرفی
بعد از زبان، گوش بیشترین حق را به گردن ما دارد
گوش مهمتر از چشم، چرا؟
بهترین زمان شنیدن
گوش، کانال اتصال قلب است
تفاوت واژه "سمع"، "استماع" و " اصغاء"
رابطه رسانه و شنیدن
سیاست غلط رسانه
گوش به دنبال خواسته دل میرود
روایتهای سواد رسانهای
نمونهای از اصغاء
گوش را وارد وادی سرگرمی نکنیم
گوش مهمتر از چشم، چرا؟
بهترین زمان شنیدن
گوش، کانال اتصال قلب است
تفاوت واژه "سمع"، "استماع" و " اصغاء"
رابطه رسانه و شنیدن
سیاست غلط رسانه
گوش به دنبال خواسته دل میرود
روایتهای سواد رسانهای
نمونهای از اصغاء
گوش را وارد وادی سرگرمی نکنیم
متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین، و صلّی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد؛ اللّهم صلّ علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم؛ و آله الطیبین الطاهرین، و لعنة الله علی القوم الظالمین مِن الآن قیام یوم الدّین. ربّ اشرح لی صدری و یسّرلی امری، و احلل عقدةً من لسانی یفقهوا قولی.
امام حسین (علیه السلام) فرمود: «اَلا تَرَونَ اَنَّ الحَقَّ لا یُعمَلُ بِهِ وَ اَنَّ الباطِلَ لا یُتَناهای عَنهُ». آن نقطهی جوش امام حسین (علیه السلام) که احساس کردند این جامعه دیگر جامعه ازدسترفته است، این جامعه دیگر جامعه در معرض زوال است، آن نقطه جوش، آن نقطهای که این حس به امام حسین (علیه السلام) دست داد، آن وقتی بود که دیدند مردم نسبت به حق و باطل بیتفاوتند. بههرحال حق و باطل ممکن است در هر جایی گاهی مراعات شود، گاهی مراعات نشود؛ ولی وقتی فضای فکری جامعه، فرهنگ عمومی جامعه، گفتمان غالب در جامعه فاصله گرفت از حق و باطل، بیخیالِ حق و باطل بود، ول کرد قضیه حق و باطل را و کار دارد بهسوی آن منطقه خطرناک میرسد... «حق» یعنی چه؟ «باطل» یعنی چه؟ خیلی نمیخواهیم در این بخشها وارد شویم، بحثهایمان بحثهای دیگری است. اینها را به عنوان مقدمه عرض میکنیم. انشاءالله ادامه مباحثی که این سالها با هم داشتیم را خواهیم داشت.
ببینید عزیزان، اساساً ساختار عالم، ساختار حق است. «خَلَقَ اللَّهُ الْحَقَّ بِالْحَقِّ». خدا این عالم را به حق آفریده، خودش هم حق مطلق است، خودش هم حق محض است. اگر بخواهم خیلی تعریف سادهای از حق به شما بدهم که البته بحث علمیاش بحث مفصلی خواهد بود، بحثهای مفصلی است بین فلاسفه در مباحث فلسفه و در مباحث اعتباریات. علامه طباطبایی (رحمة الله علیه) نظراتی دارند، در بین مسلمین و شیعیان کانت در فلسفه غرب نظراتی دارد. حق در فضای فلسفه و عرفان تفسیری دارد، در فضای فقه و حقوق تفسیری دارد. اینها بحثهای تخصصی است. البته مقالاتش را اینجا بنده آوردهام، ولی فضای جلسه ما به آن سمت نباید برود. بههرحال مجلس روضه امام حسین (علیه السلام) است و ما همینجا دور هم جمع شدهایم که اندکی با همدیگر تفکر بکنیم و دلهایمان آماده شود و ارتباط قلبی پیدا کنیم. امام حسین (علیه السلام) نباید اینجا را تبدیل کرد به کلاس تخصصی که ممکن است بخش زیادی از مخاطبین از این بحثها خسته شوند یا تمایلی به این مباحث نداشته باشند.
یک چکیدهی سادهای از بحث عرض میکنم خدمتتان. اگر بخواهیم یک تعریف ساده از حق ارائه بدهیم، حق یعنی آن چیزی که **باید و شاید**؛ این میشود حق. کلمه سادهاش این است. وقتی میگوییم خدا آسمانها و زمین را به حق آفریده، یعنی همان را که **باید** بیافریند، آفرید. حق یعنی همان که **باید** باشد. یک حق تکوینی داریم، یک حق تشریعی داریم؛ اینها بحثهای مفصلی است، خیلی چکیده کردم این مباحث را.
حق یعنی این چیزی که **باید** باشد. خود خدا، آن کسی است که **باید** باشد، آن چیزی است که **باید** باشد. خدا حق محض است. خدا یک سر سوزن کم و کسری ندارد. خدا حق است. اگر کارهای ما آن کاری شد که **باید** باشد، روز قیامت میزان حق است.
یک بحث علامه طباطبایی (رحمة الله علیه) دارند در جلد هشت تفسیر المیزان. مثل همه مباحث تفسیر المیزان، بحث بسیار طلایی و استثنایی است و حیف از شیعه که از معارف تفسیر المیزان محروم است؛ حیف از این جلسات ما که از معارف تفسیر المیزان و از معارف علامه طباطبایی محروم است. واقعاً تاریخ معارف شیعه به قبل و بعد علامه طباطبایی تقسیم میشود. این مرد، مرد استثنایی است و واقعاً علما و بزرگان در عجباند که خدای متعال چه حکمتی به این مرد داده، چه علمی، چه معرفتی به این مرد بزرگمرد! روحش انشاءالله شاد باشد و سر سفره جدش اباعبدالله مهمان باشد در این شبهای محرم.
یک بحثی ذیل سوره مبارکه اعراف، ابتدای سوره اعراف: «وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ». میفرماید: روز قیامت وزن مال حق است. علامه طباطبایی (رحمة الله علیه) را مفصل بحث میکند. بحث بسیار زیبایی است که چکیده و سادهشدهاش همینهایی است که دارم خدمتتان عرض میکنم. مفصلش دو سه ماه گفتوگوی یک ساعت دو ساعته میخواهد. «وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ»، روز قیامت وزن مال حق است. ایشان میفرماید که این حقی که گفته شده، هر چیزی را با حق خودش میسنجد. مثلاً در آیه قرآن دارد: «فَاتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ»، «یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلَاوَتِهِ»، «جَاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ». جهاد کنید **حق جهاد**، تلاوت کنید **حق تلاوت**، تقوا داشته باشید **حق تقوا**. این حق با همین تفسیر سادهای که عرض کردم خدمتتان، معنایش چه میشود؟ **آنچنانی که باید و شاید**. البته خدا میدانسته که نوع بشر همچین چیزی، بر هرچقدر توانستی. «حَقَّ تُقَاتِهِ» که کار ما نیست، کار امیرالمؤمنین است. شما در زیارت امینالله خطاب به حضرت معصومین (علیهم السلام) عرض میکنید: «اَشْهَدُ اَنَّکَ جاهَدتَ فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ». آن جهادی که باید و شاید، کار امام (علیه السلام) است. خدا به ما هم گفته، ولی کی از پسش برمیآید؟ جهادی که **باید و شاید**، همان که دقیق من میخواهم، فیکس، میزان.
روز قیامت وزن مال حق است. میزان با حق، سنجش با حق. امیرالمؤمنین (صلی الله علیه و آله) و ائمه معصومین (علیهم السلام) چون نماد کامل حقاند، «علیٌ مع الحق و الحقّ مع علی». آنجا میزان امیرالمؤمنین (علیه السلام) است. شخص امیرالمؤمنین (علیه السلام) آنجا موضوعیت ندارد، حق موضوعیت دارد. علی، نماد و نمود حق است. علی حق محض است. نماز علی، **حق نماز** است. زکات علی، **حق زکات** است. جهاد علی، **حق جهاد** است.
همین جهاد را خدا خواسته، همین زکات را خدا خواسته. این **اصل** است، بقیه همهاش —به قول امروزیها، به قول جوانها— فیک است. این اورجینال است، اصل این است، این حق است. این آنی است که **باید** باشد.
وزن روز قیامت مال حق است. خدا همه چیز را به حق آفریده. گفته: «تو هم که کاری انجام میدهی به حق باشد، تو هم به حق باش. همان باشی که باید باشی. نمازت آنی باشد که باید باشد. دست و چشم و گوش و اعضا و جوارحت آنی باشد که باید باشد». من این دست را برای یک غرضی آفریدم، یک کاری با آن داشتم. این دستی که به تو دادم، یک کاری را برایش تعیین کردم، برایش معین کردم. اگر آن کار محقق شد، حق دست بهجا آورده شده. انشاءالله که بحث سخت نباشد، دیگر واقعاً از این سادهتر فکر نمیکنم بتوانم این مباحث را ارائه دهم. اگر آن کاری که **باید** با دست انجام دهی، انجام دادی، این میشود حق دست را بهجا آوردن. آن کاری که **باید** با چشم انجام دهی، انجام دادی، میشود حق چشم را بهجا آوردن. این چشم را برای غرضی بهت داده بودند، آن غرضه، آن تعیین میکند حق این چشم را.
زندگیهای ما را چه چیزی سامان میدهد عزیزان؟ مشکلات ما در چیست؟ دقیقاً در همین عدم میزان بودنهاست، میزان نبودنها. هرجا که از حق فاصله میگیریم، کار خراب میشود.
امام حسین (علیه السلام) فرمود: «اِنَّما خَرَجتُ لِطَلَبِ الاِصْلاحِ فِی اُمَّتِ جَدِّی». من یک غرض بیشتر نداشتم، آمدم امت جدم را اصلاح کنم. اصلاح در برابر چیست؟ فساد. امت جد من فاسد شده، آمدم اصلاح کنم. فساد را ما به چه میگوییم؟ کی میگوییم فساد؟ معمولاً یک سری المانهای خاصی دارد دیگر، فساد. بعضیها حساسیتشان روی فسادهای شهوانی است. در خیابان میآیند چهار تا منظره قبیح میبینند، میگویند: «جامعه را فساد برداشته!» میروند در اداره فساد مالی میبینند، به این میگویند فساد. بداخلاقیهایی که در خیابان، در خانه... این مسائل اینجور جاها پر است. فساد اخلاقی، مسئله فساد اخلاقی را معمولاً ما جور دیگری باز دوباره تفسیر میکنیم. ما را فساد معمولاً یک چند تا نمونه و نشانه خاص بیشتر در ذهنمان نیست. چند تا مورد. اینها را میگوییم فساد. آدم فاسد را به اینها میگوییم.
فساد دایرهاش خیلی وسیع است. هر وقت هر چیزی مطابق حق نبود، اینها را دقت بکنید، انشاءالله از این بحث رد میشویم. اینها مقدمه بحثمان است. بعد انشاءالله سادهتر خواهد شد. غصه- البته اینها خدای ناکرده جسارت نباشد محضر دوستان که مثلاً انگار مطلب فهمیده نمیشود، فهمیده میشود- ولی بههرحال حوصلهها معمولاً خیلی نمیکشد در فضای منبر که بخواهد یک بحث دقیقی، بحث سنگین و عمیقی ارائه شود. من حالا هر چقدر که بحث سادهتر شود و خصوصاً داستان و مثال و اینها در بحث باشد، معمولاً بحث جذابتر و گیراتر است.
حالا انشاءالله ما از این جلسه و شبهای بعد بحثمان سادهسازی خواهد شد و بحثهایی داریم. حالا انشاءالله شبهای بعد به بحث نماز و اینها میرسیم، بحث فضای آن عوض میشود. این آن اصل بحث است که میخواهیم نسبت این مباحث با محرم روشن شود. بعد دیگر در عمق این مباحث وارد شویم انشاءالله.
هر وقت شما به حق عمل نکنی، فساد رخ میدهد. هر جایی حقش وقتی لحاظ نشود، فساد است. فساد هم دایرهاش خیلی وسیع است. فساد مالی، دایرهاش خیلی وسیع است. فساد اعتقادی؛ ما معمولاً از فساد اعتقادی غافلیم. بدترین فساد، فساد اعتقادی است. گاهی طرف اعتقاداتش سرتاپا فاسد است. بعد مثلاً با پدرش، با مادرش صحبت میکند، میگوید: «نه حاجآقا! این بچه بدی هم نیست ها! مثلاً همسنهایم دوستدختر دارند، این ندارد.» خب حالا مثلاً اینهمه فساد شده، این یک ارتباط اینشکلی، آن هم البته فساد هست، در سطح پایینتری، با فساد اعتقادی چیزی قابل مقایسه نیست. فساد اعتقادی بسیار خطرناک است.
خوارج بسیاری از فسادهای ظاهری که ما بهش میگوییم فساد، نداشتند. فساد مالی را تا حد زیادی نداشتند. فساد شهوانی را تا حد زیادی نداشتند. فساد اعتقادی داشتند و خدای متعال این گرینکارت اختصاصی قتل امام علی و امیرالمؤمنین (صلوات الله علیه) را به خوارج... هیچکس دیگر این توفیق را -توفیق، کلمه معکوسش را شما بگیرید- هیچکس دیگر این توفیق را پیدا نکرد که امیرالمؤمنین (علیه السلام) را بکشد. اینهمه جنگ از سر گذراند، با بنیامیه اینهمه جنگید، با معاویه جنگید، با طلحه و زبیر جنگید. آخرین افتخار نصیب خوارج شد. آنقدر اینها پست و کثیف بودند. تعبیر «اشغال»، «اشقیا» را برای یکی از اینها به کار برد. کسی که جای مهر روی پیشانیشان میآمد، قیچی میکردند. آنقدر که اینها باد میکردند.
فساد اعتقادی از هر فسادی بدتر است. شب جنگ نهروان، جناب کمیل دید صدای قرآن میآید. جنگ نهروان با خوارج بود، جنگ عجیبی هم بود، جنگ واقعاً عجیبی بود. ده هزار نفر از اینها وارد میدان شدند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: «زیر ده نفر از نُه نفر از اینها زنده ماند». چندتاییشان هم فرار کردند. همهشان آمدند در میدان. واهمه از جنگ نداشتند. چیز عجیبی بودند خوارج در جنگ نهروان. کمیل میگوید: «شب جنگ صدای نغمه قرآنی میآمد مست شدم، دلم رفت. گفتم: آقا چه قرآنی میخوانند اینها؟» هدفون را صبر کن (گذاشتن). وقتی جنگ تمام شد، این جنازهها روی زمین افتاده، بوی تعفنش برداشته بود. حضرت آمدند به جنازهها لگد زدند. «کمیل! میشناسیاش؟ همین قاری است که آن شب صدای قرآنش گرفته بودت». ما به اینجور آدمها معمولاً فاسد نمیگوییم. جوان خوب و مؤمنی است دیگر، حالا بالاخره یک کمی یک سری حرفها را هم میزند دیگر.
فساد اعتقادی از هر فسادی بدتر است. چقدر عقایدی که داری **حق** است. یک اتفاق بسیار فاجعهآمیزی که دارد میافتد، خصوصاً در محافل روشنفکری علمی ما، که نشئت گرفته از مبانی فلسفی غرب است: فلسفه تشکیکی و شکاکیتگراست. اولین کاری که میکند خیلی جالب است. شما فلسفه غرب را که مطالعه میکنید، میبینید کار خاصی نمیکند، خیلی اطلاعاتی بهت نمیدهد. بیشتر در آن چیزهایی که یقین و باور داری، پیش میگوید: «خیلی مطمئن نباش.» همین، خلاص شد. تو هر چیزی که یک اطمینانی داری: «حالا از کجا معلوم؟ نه آقا این جزمگرایی شما! چی میگویی؟ شکاکیت! همهچیز احتمال دارد.» بعد به اینجا میرسد که من عذر میخواهم از شما، آخرش میگوید: «آقا همجنسبازی؟» میگوید: «خب مگه چیه؟ همجنسگرایی میتواند خوب باشد، میتواند بد باشد.» خب حالا از کجا میفهمی خوب است یا بد؟ «مردم چی میگویند؟ وقتی یک تعداد خوششان میآید، خوب است دیگر.» آنقدر پایههای همهچیز سست میشود. این فساد اخلاقی که شما میبینید، بنیانی دارد به اسم فساد اعتقادی. وقتی به آن فساد اعتقادی حساسیت نشان نمیدهی، فساد اخلاقی رخ میدهد.
متأسفانه در جامعه ما اینشکلی است. میزنی به آن نقطه جوش میرسد، به آخرین حد و مرزش میرسد، کف خیابان بروز پیدا میکند، بعد با معلول دعوا میکنیم که تو چرا اینشکلی هستی؟ این هزارویک عامل دارد، هزارویک بنیاد دارد. فساد اعتقادی در جامعه ما اصلاً جدی گرفته نمیشود. چند سال پیش رفقای شبکه افق، سال نودوپنج فکر میکنم بود، آمدند گفتند: «آقا ما که اصلاً...» بنده تعجب کردم وقتی اینها آمدند این را مطرح کردند. گفتند که: «ما بنا کردیم که برنامه بسازیم، پاسخگویی به شبهات با یک زبان جدید. انیمیشنی، با استاد فلانی صحبت کردیم، با آقای فلانی...» اینها خلاصه گفتند فلانی بیاید. آمدند و قم جلسه گذاشتیم. چیز خیلی سنگینی هم نبستیم. یک تمی را، یک مدلی را، موضوع ژانری -به قول خودش- در نظر گرفتیم. در فضای انیمیشن و داستانی. خلق موقعیتهایی میشد، گفتوگوهای اعتقادی میشد، بحثهایی مطرح میشد. مدل کتاب «مناظره» دکتر پیر شهید هاشمینژاد (رحمة الله علیه)، که این کتاب از کتابهای استثنایی شیعه است و جزو کتابهای فوقالعاده است و متأسفانه بسیار غریب. شاید هیچکدام از شما تا حالا اسم کتاب را نشنیده بودید که در نوجوانی با این کتاب وقتی خواندیم مبهوت شدیم از عظمت قلم این شهید بزرگوار که متأسفانه غریب است، هم در زادگاه خودش مازندران غریب است، هم در مشهد غریب است، در حد یک فرودگاه ایشان را میشناسیم. و مدل داستاننویسیشان یک مدل بسیار جالبی است. از بندرعباس یک گروهی در قطار مینشینند، وارد گفتوگو میشوند. پیرمرد عرقچینپسر، چند تا دکتر از غرب برگشته. اینها وارد گفتوگو میشوند. تمام مسائل آن روز دهه چهل، که این کتاب مال آن زمان است، اواخر دهه چهل و اوایل دهه پنجاه، از نظام قضایی اسلام: «چرا دست را قطع میکنند؟ چرا انگشتر طلا حرام است؟ چرا زن نمیتواند مثلاً قاضی بشود؟» همه اینها را در قالب داستان مطرح کرده. چهارصد صفحه کتاب، اصلاً نمیفهمی کتاب کی شروع شد، کی تمام شد. با این رفقا نشستیم، گفتیم: «آقا بیایید همین مدل را استفاده بکنیم، یک چیز انیمیشنی بسازیم.» از سال نودوپنج اینها رفتند کارهای بودجه و برنامهریزی اینها را بکنند، بنده هنوز منتظرم برگردند. خدا بزرگ است.
مسائل اعتقادی که برایش در جامعه ارزش قائل نیستند. یک چیزهای جزئی و فرعی، حاشیهای. همه صداها برای اینها بلند است. اصل داستان که آن وقتی حل شود یک موج وسیعی از شبهات طرف حل میشود. حقوق میخوانیم. حضرت به عنوان راهکاری که میدهند برای کنترل دامن میفرمایند که: «ذکر مرگ»، «یاد مرگ» را برای خودت ملکه کن. در فضای رسانه چهکار کردیم برای مرگباوری، برای معادباوری؟ خدا خودش از پرده غیب آمد بیرون، یک چند نفر برداشت: «برو آنور یک چیزهایی بهشان نشان داد!» شد تجربیات نزدیک به مرگ. آوردند: «مستقیم حرف بزن.» اگر ماها خراب نکنیم کار اینها را باز. اگر باز همینها هم به حاشیه نرود. گاهی آدم چیزهایی میشنود نگران میشود، دیگر نمیخواهم واردش بشوم. دیگر خود خدا آمده مستقیم دارد یک تذکری میدهد. شما میبینید وقتی این برنامهها میآید منتشر میشود، پخش میشود، سی میلیون نفر در ماه رمضان نشستند. تلویزیون شبکه چهار که دست میاندازیم به عنوان عنصر منزوی صداوسیما که شوخی میکنند، میگویند خود عوامل شبکه چهار، شبکه چهار نگاه نمیکنند، سی میلیون نفر در ماه رمضون دم افطار با شکم گرسنه مینشینند نگاه میکنند، بعد هم اگر نتوانستند از جاهای دیگر نگاه میکنند. اینهمه عطش تحلیل بشود.
تازگی عزیزی آمد، بعد از این قضایایی که منتشر شد، چند روز پیش. ایشان هم تجربیاتی داشت، درخواست داشت که در گفتوگو اینها مطرح شود. سه ساعت گفتوگو شد. چیزهای اعجابانگیزی که حالا بنده دادم دوستان اینها را تایپ کنند، پیاده کنند از چپهای بد. بعضیهایش را برایتان بخوانم، منتشر بکنیم. دیدم که با اینکه آنجا گفتوگو دوطرفه بود و بسیاری از مباحثش گفتوگو شد، دیدم اینها خامش برای مردم ایجاد شبهه میکند. دیگر حالا بنا شد که کتاب بشود و رویش تحلیل صورت بگیرد. مسائل عجیب و غریبی. ایشان بهشت را دیده بود با یک اوصافی. حسابرسی اعمال، نکیر و منکر، مجلس انبیا. چیزهای عجیبی در مورد حجاب دیده بود و در مورد نامحرم که محیرالعقول بود. هرکدام از اینها یک زوایایی دارد که اصلاً انسان مبهوت میشود. یکی در مورد شیاطین، یک چیزهایی میگوید به عقل هیچکس نمیرسد. یکی در مورد بهشت یک چیزهایی میگوید. یکی در مورد حقالناس یک چیزهایی میگوید. ایشان هم در مورد هالهها و انرژیهایی که از انسانها به همدیگر منتقل میشد، مطالب بسیار عجیبی گفت. تحلیل بشود، صرف اینکه حالا خام اینها را ما به مردم ارائه بدهیم، ممکن است گاهی شبهات ایجاد بکند.
غرضم این بود که فساد اعتقادی اصلاً جدی گرفته نمیشود، از همه فسادها بدتر هم همین است. اسمش را هم میگذاریم تفاوت نظر! خیلی خلاصش میکنیم. راحت، شیرین، «نه بالاخره شما باید... ما افکارمان با هم فرق میکند.» آقا بالاخره هر میزان یک ترازویی دارد. حرفی که من میزنم با حرفی که تو میزنی باید با یک چیزی بشود اثباتش کرد. نگاهمان با همدیگر فرق میکند، روش و مدلمان فرق میکند، عادتمان با هم فرق میکند، سلیقههایمان با هم فرق میکند. ترویج زنا میکند رسماً در جامعه، بعد میگوید: «آقا! این که اوج فحشاست!» میگوید: «سلیقه شماست. من اصلاً لذت میبرم بهم بگویند بیناموس.» فیلمش منتشر شده، دیدید: «بیناموسی سلیقه توئه! چرا اصرار داری سلیقهات را به من قالب کنی؟» دیگر بعضی تعابیر به کار برده که بنده را نمیشود اینجا بالای منبر بگویم. تعبیر بسیار زشتی. «من دوست دارم با همسرم فلانطور... توام با همسرت فلانطور و من با همسرت.» و با همسر... شما میگویید: «حرامزادگی!» این بر اساس... رسماً گفتند اینها را. میگوید: «مثلاً فکر میکنی ما از کلمه حرامزادگی خجالت میکشیم؟» حرامزادگی یک مدل تولد است. «تو بهش میگویی حرامزادگی، سلیقه توئه. تو بدت میآید، چرا داری من...»
مدل تو پیچهای اصلی فکر و اعتقاد وقتی سست کردی، کارش به اینجاها میرسد. آنها که شل بشود دیگر هیچی. راست میگوید، همهاش سلیقه است دیگر. عالم همین است دیگر. آمدیم کیف و حال کنیم. «به تو چه؟ حالت را بکن! علفت را بخور! هی به من نگاه میکند اینجور علف میخوری؟!» راست میگوید دیگر. گوسفندها که در علف خوردن همدیگر دخالت ندارند که. علف خوردن هم کار ندارد. آنجا که حق و باطلی نیست، میخوری، کیف میکنی، میخوابی، پروار میشوی. گوش میدهی. حق و باطل آنجا نداریم. جامعه یزیدی، جامعه حیوانی است. این عنصر اصلی که حق و باطل گم میشود: کیفت را بکن، به تو چه؟
امام حسین (علیه السلام) حساس میشود: حق، باطل. امت جد من فاسد شده، باید اصلاح شود. اصلاحش به این است، همهچیز برگردد بر مدار حقش. گفتمان بشود حق. باید حق گفتمان بشود. حق و سکه رایج بشود. حساس باشم. البته ما آنجاهایی که حق خودمان باشد حساس هستیم الحمداالله. «از بیتالمال اگر کسی دست کند پدرش را درمیآوریم»، بقیه مسائل هم که یک سری مسائل فرعی و شخصی است، به کسی ربط ندارد.
چند باری عرض کردم، چند جایی، حالا دیدم بعضیها هم پوستر میسازند با این حرفها. گفتم که به حق نفقه و این قضایا که میرسیم هیچکس صدایش درنمیآید که در غرب چه خبر است. یک مستند ساختند، گفتوگو کردند. در خیابان راه افتادند با زنهای غربی گفتوگو میکنند در بلژیک، سوئد، جاهای دیگر. به اینها میگویند که: «میدانی شما یک حقی داری به اسم حق نفقه؟» میگوید: «نه! یعنی چه؟!» میگوید: «یعنی یک سری هزینههاست شوهر شما باید تأمین کند.» و زن و شوهر بغل هم ایستادهاند. اگر توانستید پیدا کنید ببینید، خیلی چیزهای جالبی. زنه تعجب: «واو! این چیه؟!» بعد مرده شاکی میشود: «نگو! اینها را میگویند قانون اسلام است.» بله! آنجا باید همه مثل چی کار کنند. با همدیگر وظیفه ندارد مرد نسبت به زن نفقه. آنجا زندگی را با هم تشکیل میدهیم، فرجام به عهده جفتمان است. «بیل به کمرت نخورده، کار میکنی، پولت را درمیآوری.» یعنی چه که تو زن منی؟ سربازی همینطور. زنها را میفرستند سربازی. بعضی کشورها اجباری، بعضی کشورها غیرالزامی است. اگر کم بشود الزامی میشود که بسیاری از کشورهای اروپایی اینشکلی است. کسی صدایش درنمیآید. اینها را دیه موتور بهت میزند، پایت خراش برمیدارد، خدا تومن پول میگیری. برو در غرب ببینیم یک پاپاسی کف دستت میگذارند؟
اینها را هیچکس صدایش درنمیآید. یکهو مثلاً در مورد پوشش. آن هم میگوید: «آقا! پوشش را در جامعه رعایت کن.» چه دادوبیداد بلند! نفقه، سربازی. میخواهی هم این راحت باشد، هم سربازی بروی؟ نظرت چیست؟
امام حسین (علیه السلام) فرمود که: «اَلنَّاسُ عَبیدُ الدُّنیا». این کلمه از امام حسین (علیه السلام) تحلیل جامعه قشنگ و دقیق است. «وَالدّینُ لَعقٌ عَلى اَلْسِنَتِهِم». مردم دنیاپرستند و دین مثل یک آدامس در دهانشان، تا کیف دارد، مزه دارد و حال میدهد، میچرخانند. «فِإذا مُحِّصوا بِالبَلاءِ» یک جایی که باید هزینه بدهند، بگذرند از یک سری چیزها، آنجا دیگر دیندار پیدا نمیشود. دینت خوب است، خیلی خوب است. در مورد پوشش: «به شما ربطی ندارد، سرت را از زندگی بقیه بکش بیرون.» همان که گفت: «آنقدر به شما دیه بدهم.» گفته: «اینجوری هم باید بپوشانی.» «سلیقهات اینها دیگر، سلیقه است دیگر. پای سلیقه...» شما باید به همه سلایق باید احترام بگذاری. الان نظرت چیست ما در همین بحث دیه به سلایق احترام بگذاریم؟ البته موقع گرفتن شلاق، خوبها! موقع دادنش به سلیقهی بیمه هم احترام بگذاریم؟ این شرکتهای بیمه ببینیم اینها واقعاً سلیقهشان میگیرد به اینکه پول بدهند یا نه.
حق یعنی آن چیزی که **باید و شاید**. هر چیزی یک حقی دارد. مرحوم علامه طباطبایی (رحمة الله علیه) تعبیری دارند در تفسیر شریف المیزان، جلد دو صفحه هفتاد و یک. آیتالله جوادی آملی (حفظه الله) میفرمایند که این از آن جملات استثنایی علامه طباطبایی است. ایشان میفرمایند: «وَ قَد اَثبَتَ القُرآنُ اَنَّ اَهَمَّ حُقوقِ الانسانیةِ هُوَ التَّوحیدُ». چقدر این تعابیر معرکه است. قرآن این را اثبات کرده: مهمترین حق انسانی در جامعه چیست؟ جاهای دیگر میگویند حق حیات است. «حق حیات همدیگر را به رسمیت بشناسیم. حق زندگی، حق حیات.» در نگاه قرآن مهمترین حق، حق حیات نیست. مهمترین حق، **توحید** است. «وَالقَوانینُ الدّینیّةُ المَبنَّةُ عَلَیکَ مَا اَنَّ عُقَلاءَ الاِجتماعِ الانسانی اَهَمُّ حقوقِ حَقِّ الحَیاةِ، تَحتَ القَوانینِ الحاکمةِ عَلَى المُجتَمَعِ الانسانی الّتی تَحفَظُ مَنافِعَ اَفرادِهِم فی حَیاتِهِم». میگوید: بقیه جاها وقتی مینشینم فکر میکنم به این میرسند که حق حیات مهمترین حق است. قرآن گفته حق توحید، تو مهمترین حقی که داری این است که کسی حق ندارد بین تو و خدا مزاحم بشود، رابطه تو را با خدا خراب کند. چقدر این تعبیر تعبیر فوقالعادهای است.
اگر کار رسید به اینکه بین حق توحید و حق حیات یکی را انتخاب کنی، امام حسین (علیه السلام) به شما چی یاد داد؟ حق توحید. «هَیهَاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ». «اَلَا وَ اِنِّی اَرَى المَوتَ اِلّا سَعادَةً وَ الحَیاةَ مَعَ الظّالِمِینَ اِلّا بَرَماً». مرگی که توحید من را تأمین کند، سعادت است. زندگیای که من را از توحید جدا کند، ذلت است. «لَستُ اَرَى المَوتَ اِلّا سَعادَةً». اینها منطق امام حسین (علیه السلام) است. اینها دودوتا چهارتای کربلا و عاشورا و محرم و روضه و این پیرهنمشکیهاست. فلسفه همه اینها همینهاست.
مهمترین حق، حق توحید است. تو آدمی، تو بشری، خدا تو را آفریده برای بندگی، برای ارتباط با خودش، برای عاشقی با خدا. کسی حق ندارد این رابطه را خراب کند. همه شیاطین هم کارشان در همین خراب کردن همین کارها و همین رابطههاست. طاغوت کارش این است، رابطه تو را با خدا خراب میکند. حق توحید تو را به رسمیت نمیشناسد. قائل است بهت آب میدهد، نان میدهد، یک سرپناهی میدهد، یک محیط زیستی میدهد، بهداشتت را هم تا حدی تأمین میکند، امنیتت را هم تا حدی تأمین میکند، ممکن است تعلیم و تربیت رایگان هم برایت داشته باشد، نظام آموزش و پرورشش هم مثلاً مجانی باشد. آنی که برایت قائل نیست، توحید است، بندگی، اتصال به ملکوت، اتصال به آسمان. اینها را ما نداریم.
این را بگیرید: حرف از خدا شنیدن و حاکمیت خدا. و «مَا أُرِیکُمْ إِلَّا مَا أَرَى» -اگر اشتباه نخوانده باشم- فرعون به مردم میگفتش که رأی، رأی من است. گوش بده من منافعت را هم تا حد زیادی تأمین میکنم. مگر تأمین منافع نمیکرد؟ هرکه دور و بر فرعون بود بدبخت بود؟ اصلاً اینها که بعد از فرعون گرفتار یک سری اتلاف شدند در قضیه حضرت موسی، این دیگر چیز عجیبی است. اینها فکر کردند موسی میآید. ببینید اینها اگر تحلیل نشود، هزارویک مشکل ما داریم. بخش عمدهای از تحلیلهای غلط سیاسیمان به همین برمیگردد. ما همه مشکلات داخل مملکت را قبول داریم. ده برابر بیشتر هم قبول داریم. خیلی چیزها هم میدانیم که شماها نمیدانید، رسانهای نمیشود، در عموم نمیآید. مشکلات خیلی زیاد است، از مسئولین، از فعالیتهای اجرایی، از قوانین مشکلدار. هزارویک قانون مشکلدار در مملکت داریم، ولی این نکته را باید به آن توجه داشت: حضرت موسی (علیه السلام) وقتی که آمد، فرعون را غرق کردند، حاکمیت افتاد دست موسی (علیه السلام). اینها دیدند که آقا! مگر قرار نبود شکممان سیر بشود؟ دیدند دچار چالشهای جدیدی شدند. برگشتند گفتند که: «فَقَد أُوذِینَا مِن قَبْلِ مَا تَأْتِیَنَا» ما که قبلاً داشتیم اذیت میشدیم، پس تو آمدی چکار کنی؟ آی قرآن! این که دیگر زمان فرعون یک نانی بهمان میدادند. بیشتر توهمات است. «یُذَبِّحُ أَبْنَاءَکُمْ» که همشیرهی حضرت موسی (سلامالله علیها) انجام نمیداد؟ که کیت قتل عام کرد؟ هفتاد هزار بچه شما را؟ امیر فرعون. آدمها زود یادشان میرود دیگر. شما هر بلایی سر مردم در بیاور، ده سال بعد هیچکس یادش نمیآید. هر کار خواستی دوباره بکن. یک ده سالی برو کنار، سوپرمن میشوی برمیگردی. موسی آمد جامعه توحیدی میشود، الهی میشود. گل و بلبل میشود. هم وضع اقتصادمان، شکم... موسی آمده همهاش میگوید جنگ و درگیری و گرسنگی و تشنگی و خون؟ مشکلات اقتصادی و تحریم و فشار و... میخواستیم!
سوره مائده را بخوانید، آخرین سورهای که بر پیغمبر اکرم (صلوات الله علیه) نازل شد. تمام معارف قرآن در این سوره خلاصه شده. یک صفحه این داستان را شرح داده. در مائده قضیه «تَیْه». «یتِیهُونَ فِی الْأَرْضِ أَرْبَعِینَ سَنَةً». حضرت موسی به اینها فرمود: «آقا! یک عرض مقدسه است، بریم آنجا، آن را که بگیریم قضیه تمام میشود، به آن تمدن مطلوبمان میرسیم.» اینها گفتند: «بسه دیگه بابا! حالمون به هم خورد دیگه جنگ، دعوا، این را بزن، آن را بکش. خلوت و لاو میترکونید هی با هم صحبت میکنیم. چهل روز آنور می روی با هم صحبت میکنی. برو با همان قضیه را حل کن. خسته! اذْهَبْ أَنْتَ وَرَبُّکَ فَقَاتِلَا إِنَّا هَاهُنَا قَاعِدُونَ». بابا! تا دم در بیایید این لشکر دشمن شما را ببیند فرار میکند. اصلاً نمیخواهد وارد بشوی، در میروند. برنده و پیروزید. عرض مقدسه را میگیرید، آن مرکز شرارت دشمن را میگیرید، آن غده سرطانی را از مبدأ محوش میکنی. تمام میشود. مانع اصلی برداشته میشود. «تَیْه»، چهل سال در بیابانها. تصریح قرآن است. اگر قرآن نبود آدم فکر میکرد اینها داستان است، اینها بافتهاند. قرآن گفته اینها را. میگوید: پشت در ایستادند، نجنگیدند. چهل سال در بیابانها سرگردان شدند. در همان چهل سال از دنیا رفت، هیچی به هیچی. نقطه آخر کم آوردند. خب چرا؟ حضرت موسی آقا، مگر حضرت موسی نمیآید شکم مردم را سیر کند؟ عدالت را جاری کند؟ مهمترین حقی که شما داری حق توحید است، نه حق حیات. عربیاش را خواندم برایت از المیزان. سیر شدن جزء حق حیات است. انبیا نیامدند حق حیاتت را بهت بدهند که... قطعاً میدهند، که قطعاً به رسمیت میشناسند، که اصلاً حق حیاتت فقط به واسطه انبیا تأمین میشود. انبیا آمدند حق حیاتی بدهند که در پرتو حق توحید باشد. وگرنه یزید هم حق حیات قائل بود، ولی حیات گوسفندی. فرعون هم قائل بود: حرف گوش بده، نوکر من باش، من خودم چاق و چلت میکنم. وقتی هم که میخواهی بین... وقتی میخواهی حرکت کنی به سمت حق توحیدت، همه عالم روبرویت وایمیستند. آنها که میگویند: «به به بفرما! حق توحیدت را میدهیم، چند تا میخواهی؟! آقا بچههایمان در ماشیناند، دو تا اضافهتر بده، دو نون بزن برایش.» میگوید: «حق توحید یعنی چه؟ یعنی آخر از من حرف میشنوی یا خدا؟!» گوگل خدا میگوید: «یعنی چه؟ یعنی وسط!» میگوید: «شما طاغی! میگوید تیکه تیکهات میکنم تو من را هم قبول داشته باش.»
الان حوزههای علمیه داریم -بگذار عرضم را تمام کنم- اسم لندن را گذاشتند «قم اروپا». بس که حمایت کردند از حوزههای علمیه در لندن، مؤسسات. میگوید: «آنقدر مؤسسه اسلامی داریم که اصلاً در تهران پیدا نمیکنی. در مشهد آنقدر مؤسسه اسلامی ما نداریم.» بغل هم همینجور مؤسسه است و مسجد و مرکز اسلامی. بانو ملکه بزرگوار که ظاهراً میگویند یک رگش هم به سادات میخورد و اینها. سینه بزنیم: «پولش را میدهم. عزاداری کنی، فیلم بسازیم.» اصلاً فیلم ساختهاند آنجا برای حضرت زهرا (سلامالله علیها) با پول ملکه. «فیلم بساز! رساله چاپ میکنم برایت! چی میخواهی؟ کدام را بدهم؟» «بازی کنیم در کوچه نرو.» ملکه میگوید: «در کوچه نرو، هرچه میخواهی خودم بهت میدهم.» «قمه میخواهم.» «یک کانتینر برایت میآورم.»
انگلیسی در عراق دید یک صدای بلند شد. گفت: «این چیه؟» گفت: «صدای اذان است.» گفت: «به دستگاه ما میخورد یا نه؟» گفت: «اعلیحضرت کاری ندارد.» «گفت: پول بدهید اصلاً به مؤذن تأمینش کنیم، سر وقت از آمریکا.» حق توحید اصل داستانش اینجاست. آن که توحید نشد. توحید یعنی اینکه آقا، قرار است این زندگی را، این عالم را، این هستی را، این جامعه را یک نفر دستور بدهد. یکی بگوید چکار کنیم، بکن، نکن را از یکی باشد که آن هم فقط خداست، که اتفاقاً آن هم ممکن است خیلی وقتها با تو تعارض و منافع پیدا کند. حق توحید تو نیامدهای اینجا که بخوری و بخوابی و کیف کنی. البته بخور و بخواب و کیف هم زیر سایه امیرالمؤمنین (علیه السلام) تأمین میشود. آقای بهجت (رحمة الله علیه) جملاتی است که خیلی میفرمایند، میفرمودند: «ای کاش مردم بفهمند دنیایشان فقط به واسطه ائمه تأمین میشود. بفهمند! دیگران دنیای تو را نمیتوانند تأمین کنند. برای اینکه دیگران نمیتوانند بر اساس حق رفتار کنند، بر اساس حق حکومت کنند، حق را جاری کنند.» آنی که منافع را تعیین میکند حق است. هرکه اندازهاش را بداند، هرکه آن کاری که باید بکند را بکند، همهچیز درست میشود. دیگر حق که نمیآید، همهچیز خراب میشود. کی حق را میآورد؟ «جَاءَ الْحَقُّ». این آیه در مورد کیست؟ امام زمان (ارواحنا فداه). «جَاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقًا» که گفتند این آیه روی بازوی امام زمان (عجلالله تعالی فرجه الشریف) حک شده. وقتی به دنیا آمدند، بازوی حضرت این آیه حک شد. مصداق تمام حق است. مصداق کامل حق، حق هر چیزی، حق هر جایی.
ببین این آقا را، چقدر ملاحظه حقوق را دارد، چقدر این آقا فوقالعاده است. ورودی کربلا که مثل فردا وارد شد. سپاه حُر راه حضرت را ... واقعاً امام حسین (علیه السلام) آدم را دیوانه میکند. چقدر این آقا... آغازِ خوبِ سپاه حُر در بیابان ایستاده بودند، راه حضرت را بستند ولی در بیابان بودند. ذخایر آبیشان تمام شده بود. امام حسین (علیه السلام) دیدند که این اسبهایشان دارند له له میزنند از حرارت و گرما و خود افراد سپاه هم تشنهشان است. به اصحابشان فرمودند که آن مقدار ذخایر آبی که داریم در کاروان بردارید بیاورید به اسبهای اینها و سربازهای اینها آب بدهید. اینها تشنهاند. یکی از اینها که بهش آب دادند، عرب بادیهنشین بود، مشک را گرفت اینجوری رفت بالا. آب از بغل دهانش شروع کرد ریختن. مراعات حق میکند دیگر. همه، همه حقوق، هرجای هر حقی است. آدم درست است راهزن است، درست است دشمن است، آدم است. من آب دارم، باید بهش آب بدهم. خداوکیلی کی دنیای تو را تأمین میکند غیر از حسین (علیه السلام)؟ کی برای دشمنش دلسوزی میکند؟ کی حق حیات قائل است حتی برای دشمنش؟ دیدی آب را دارد اینجوری میخورد. راوی میگوید این نفهمید. حضرت به عربی فصیح و حجازی گفتند، این بادیهنشین بود نفهمید. حضرت از مرکب پیاده شدند، مشک را ازش گرفتند، یک دستش را گرفتند زیر مشک، یک دستش را گذاشتند روی زانو. بهش گفتند: «بنشین!» لب مشک را گذاشتند روی دهانش. آرام آرام جرعه جرعه آب ریختند در دهانش. فرمودند: «منظورم این بود که اینشکلی آب بخور، آب را حرام نکن!» برگشتند با حُر گفتوگو کردند. کد مابقی قضایا را میدانید.
فقط همینقدر بگویم: همینهایی که سیراب شدند، چند روز دیگر آب را به روی ابیعبدالله (علیه السلام) بستند. همینها بودند. حضرت دست گرفت زیر مشک جرعه جرعه آب داد. همین دسته بود. زیر مشک گرفت، چند روز دیگر زیر یک قنداقهای میرود این دست. به همینها خطاب میکند: «تَرْحَمُونَ تَرَحَّمُوا». میگوید: «اصلاً حق من را ولش کن. من دشمنم، راست میگویی باشم، من دشمنم، حق ندارم. آخه این بچه چه گناهی دارد؟» هیچکس جز حسین (علیه السلام) حق را رعایت نمیکند. هیچکس جز حسین (علیه السلام) حق را رعایت نمیکند.
فدایت بشوم آقاجان. مثل فردا که وارد شد بعضیها اهل کوفه بودند، منطقه را میشناختند. مثل ظهیر (بن قین)، وارد گفتوگو شدند: «کجا خیمه بزنند؟» فردا آقای ما در کربلا خیمه زد. رفقایی که دلتان برای خیمهگاه تنگ شده، بیقراری، کی دوباره بروید خیمهگاه جمع بشوید، روضه بخوانید، گریه کنید. این خیمه فردا کجا به پا شد؟
من مختصر بگویم و عرضم تمام. دیگر خودت همه روضهها را از این بگیر. من دیگر نباید اذیتت بکنم. شبهای بعد روضههای دیگرش را باید... حالا چند تا جمله بهت میگویم. اول که به آقا گفتند: «آقا کجا خیمه بزنیم؟» فرمود: «شما که میدانید من بچه کوچک دارم، یک جا باید باشد نزدیک چاه آب باشد یا نزدیک نهر آب باشد.» گفتند: «آقا یک جا سراغ داریم بین دو نهر آب است.» بین دو نهر آب که شنیدی قضیهاش این است. فرمودند: «من آنقدر هم تجهیزات و سپاه ندارم بخواهم مانع شبیخون دشمن بشوم. لشکر دشمن سی هزار نفر است، جمعیت ما اینجا صد، صد و خوردهای نفریم. اینها یک شبیخون بزنند لشکر من متلاشی میشود. باید یک کاری بکنیم لشکر من از پشت جای شبیخون نداشته باشد.» گفتند: «آقا مشکل نیست. تپهای، خیمه شما را میزنیم.» شام غریبان با هم میخواندیم، دیگر نمیدانم روزی امشبمان شد چرا. «گفتند در تپهای خیمه شما را میزنیم که از پشت دشمن نتواند بیاید. هرکه بخواهد بیاید فقط از روبرو.» فرمود: «پس احتیاطاً پشت خیمه خندق بکنید، تویش هم هیزم بریزید، آتش بزنید که لشکر دشمن فکر شبیخون به ذهنش نیاید، فقط از روبرو حمله کند.» نمیدانم باید روضه را ادامه بدهم یا نه. حیفم میآید نیمهکاره تمام کنم.
یا اباعبدالله! آقا فکر شبیخون را کردی درست، ولی آقا! فکر یک لحظهای هم بکن. این بچهها. فکر این بچهها را بکن. توی خندقها میافتد، فکرمان، دامنهای آتشگرفتنمان.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین، و صلّی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد؛ اللّهم صلّ علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم؛ و آله الطیبین الطاهرین، و لعنة الله علی القوم الظالمین مِن الآن قیام یوم الدّین. ربّ اشرح لی صدری و یسّرلی امری، و احلل عقدةً من لسانی یفقهوا قولی.
امام حسین (علیه السلام) فرمود: «اَلا تَرَونَ اَنَّ الحَقَّ لا یُعمَلُ بِهِ وَ اَنَّ الباطِلَ لا یُتَناهای عَنهُ». آن نقطهی جوش امام حسین (علیه السلام) که احساس کردند این جامعه دیگر جامعه ازدسترفته است، این جامعه دیگر جامعه در معرض زوال است، آن نقطه جوش، آن نقطهای که این حس به امام حسین (علیه السلام) دست داد، آن وقتی بود که دیدند مردم نسبت به حق و باطل بیتفاوتند. بههرحال حق و باطل ممکن است در هر جایی گاهی مراعات شود، گاهی مراعات نشود؛ ولی وقتی فضای فکری جامعه، فرهنگ عمومی جامعه، گفتمان غالب در جامعه فاصله گرفت از حق و باطل، بیخیالِ حق و باطل بود، ول کرد قضیه حق و باطل را و کار دارد بهسوی آن منطقه خطرناک میرسد... «حق» یعنی چه؟ «باطل» یعنی چه؟ خیلی نمیخواهیم در این بخشها وارد شویم، بحثهایمان بحثهای دیگری است. اینها را به عنوان مقدمه عرض میکنیم. انشاءالله ادامه مباحثی که این سالها با هم داشتیم را خواهیم داشت.
ببینید عزیزان، اساساً ساختار عالم، ساختار حق است. «خَلَقَ اللَّهُ الْحَقَّ بِالْحَقِّ». خدا این عالم را به حق آفریده، خودش هم حق مطلق است، خودش هم حق محض است. اگر بخواهم خیلی تعریف سادهای از حق به شما بدهم که البته بحث علمیاش بحث مفصلی خواهد بود، بحثهای مفصلی است بین فلاسفه در مباحث فلسفه و در مباحث اعتباریات. علامه طباطبایی (رحمة الله علیه) نظراتی دارند، در بین مسلمین و شیعیان کانت در فلسفه غرب نظراتی دارد. حق در فضای فلسفه و عرفان تفسیری دارد، در فضای فقه و حقوق تفسیری دارد. اینها بحثهای تخصصی است. البته مقالاتش را اینجا بنده آوردهام، ولی فضای جلسه ما به آن سمت نباید برود. بههرحال مجلس روضه امام حسین (علیه السلام) است و ما همینجا دور هم جمع شدهایم که اندکی با همدیگر تفکر بکنیم و دلهایمان آماده شود و ارتباط قلبی پیدا کنیم. امام حسین (علیه السلام) نباید اینجا را تبدیل کرد به کلاس تخصصی که ممکن است بخش زیادی از مخاطبین از این بحثها خسته شوند یا تمایلی به این مباحث نداشته باشند.
یک چکیدهی سادهای از بحث عرض میکنم خدمتتان. اگر بخواهیم یک تعریف ساده از حق ارائه بدهیم، حق یعنی آن چیزی که **باید و شاید**؛ این میشود حق. کلمه سادهاش این است. وقتی میگوییم خدا آسمانها و زمین را به حق آفریده، یعنی همان را که **باید** بیافریند، آفرید. حق یعنی همان که **باید** باشد. یک حق تکوینی داریم، یک حق تشریعی داریم؛ اینها بحثهای مفصلی است، خیلی چکیده کردم این مباحث را.
حق یعنی این چیزی که **باید** باشد. خود خدا، آن کسی است که **باید** باشد، آن چیزی است که **باید** باشد. خدا حق محض است. خدا یک سر سوزن کم و کسری ندارد. خدا حق است. اگر کارهای ما آن کاری شد که **باید** باشد، روز قیامت میزان حق است.
یک بحث علامه طباطبایی (رحمة الله علیه) دارند در جلد هشت تفسیر المیزان. مثل همه مباحث تفسیر المیزان، بحث بسیار طلایی و استثنایی است و حیف از شیعه که از معارف تفسیر المیزان محروم است؛ حیف از این جلسات ما که از معارف تفسیر المیزان و از معارف علامه طباطبایی محروم است. واقعاً تاریخ معارف شیعه به قبل و بعد علامه طباطبایی تقسیم میشود. این مرد، مرد استثنایی است و واقعاً علما و بزرگان در عجباند که خدای متعال چه حکمتی به این مرد داده، چه علمی، چه معرفتی به این مرد بزرگمرد! روحش انشاءالله شاد باشد و سر سفره جدش اباعبدالله مهمان باشد در این شبهای محرم.
یک بحثی ذیل سوره مبارکه اعراف، ابتدای سوره اعراف: «وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ». میفرماید: روز قیامت وزن مال حق است. علامه طباطبایی (رحمة الله علیه) را مفصل بحث میکند. بحث بسیار زیبایی است که چکیده و سادهشدهاش همینهایی است که دارم خدمتتان عرض میکنم. مفصلش دو سه ماه گفتوگوی یک ساعت دو ساعته میخواهد. «وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ»، روز قیامت وزن مال حق است. ایشان میفرماید که این حقی که گفته شده، هر چیزی را با حق خودش میسنجد. مثلاً در آیه قرآن دارد: «فَاتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ»، «یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلَاوَتِهِ»، «جَاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ». جهاد کنید **حق جهاد**، تلاوت کنید **حق تلاوت**، تقوا داشته باشید **حق تقوا**. این حق با همین تفسیر سادهای که عرض کردم خدمتتان، معنایش چه میشود؟ **آنچنانی که باید و شاید**. البته خدا میدانسته که نوع بشر همچین چیزی، بر هرچقدر توانستی. «حَقَّ تُقَاتِهِ» که کار ما نیست، کار امیرالمؤمنین است. شما در زیارت امینالله خطاب به حضرت معصومین (علیهم السلام) عرض میکنید: «اَشْهَدُ اَنَّکَ جاهَدتَ فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ». آن جهادی که باید و شاید، کار امام (علیه السلام) است. خدا به ما هم گفته، ولی کی از پسش برمیآید؟ جهادی که **باید و شاید**، همان که دقیق من میخواهم، فیکس، میزان.
روز قیامت وزن مال حق است. میزان با حق، سنجش با حق. امیرالمؤمنین (صلی الله علیه و آله) و ائمه معصومین (علیهم السلام) چون نماد کامل حقاند، «علیٌ مع الحق و الحقّ مع علی». آنجا میزان امیرالمؤمنین (علیه السلام) است. شخص امیرالمؤمنین (علیه السلام) آنجا موضوعیت ندارد، حق موضوعیت دارد. علی، نماد و نمود حق است. علی حق محض است. نماز علی، **حق نماز** است. زکات علی، **حق زکات** است. جهاد علی، **حق جهاد** است.
همین جهاد را خدا خواسته، همین زکات را خدا خواسته. این **اصل** است، بقیه همهاش —به قول امروزیها، به قول جوانها— فیک است. این اورجینال است، اصل این است، این حق است. این آنی است که **باید** باشد.
وزن روز قیامت مال حق است. خدا همه چیز را به حق آفریده. گفته: «تو هم که کاری انجام میدهی به حق باشد، تو هم به حق باش. همان باشی که باید باشی. نمازت آنی باشد که باید باشد. دست و چشم و گوش و اعضا و جوارحت آنی باشد که باید باشد». من این دست را برای یک غرضی آفریدم، یک کاری با آن داشتم. این دستی که به تو دادم، یک کاری را برایش تعیین کردم، برایش معین کردم. اگر آن کار محقق شد، حق دست بهجا آورده شده. انشاءالله که بحث سخت نباشد، دیگر واقعاً از این سادهتر فکر نمیکنم بتوانم این مباحث را ارائه دهم. اگر آن کاری که **باید** با دست انجام دهی، انجام دادی، این میشود حق دست را بهجا آوردن. آن کاری که **باید** با چشم انجام دهی، انجام دادی، میشود حق چشم را بهجا آوردن. این چشم را برای غرضی بهت داده بودند، آن غرضه، آن تعیین میکند حق این چشم را.
زندگیهای ما را چه چیزی سامان میدهد عزیزان؟ مشکلات ما در چیست؟ دقیقاً در همین عدم میزان بودنهاست، میزان نبودنها. هرجا که از حق فاصله میگیریم، کار خراب میشود.
امام حسین (علیه السلام) فرمود: «اِنَّما خَرَجتُ لِطَلَبِ الاِصْلاحِ فِی اُمَّتِ جَدِّی». من یک غرض بیشتر نداشتم، آمدم امت جدم را اصلاح کنم. اصلاح در برابر چیست؟ فساد. امت جد من فاسد شده، آمدم اصلاح کنم. فساد را ما به چه میگوییم؟ کی میگوییم فساد؟ معمولاً یک سری المانهای خاصی دارد دیگر، فساد. بعضیها حساسیتشان روی فسادهای شهوانی است. در خیابان میآیند چهار تا منظره قبیح میبینند، میگویند: «جامعه را فساد برداشته!» میروند در اداره فساد مالی میبینند، به این میگویند فساد. بداخلاقیهایی که در خیابان، در خانه... این مسائل اینجور جاها پر است. فساد اخلاقی، مسئله فساد اخلاقی را معمولاً ما جور دیگری باز دوباره تفسیر میکنیم. ما را فساد معمولاً یک چند تا نمونه و نشانه خاص بیشتر در ذهنمان نیست. چند تا مورد. اینها را میگوییم فساد. آدم فاسد را به اینها میگوییم.
فساد دایرهاش خیلی وسیع است. هر وقت هر چیزی مطابق حق نبود، اینها را دقت بکنید، انشاءالله از این بحث رد میشویم. اینها مقدمه بحثمان است. بعد انشاءالله سادهتر خواهد شد. غصه- البته اینها خدای ناکرده جسارت نباشد محضر دوستان که مثلاً انگار مطلب فهمیده نمیشود، فهمیده میشود- ولی بههرحال حوصلهها معمولاً خیلی نمیکشد در فضای منبر که بخواهد یک بحث دقیقی، بحث سنگین و عمیقی ارائه شود. من حالا هر چقدر که بحث سادهتر شود و خصوصاً داستان و مثال و اینها در بحث باشد، معمولاً بحث جذابتر و گیراتر است.
حالا انشاءالله ما از این جلسه و شبهای بعد بحثمان سادهسازی خواهد شد و بحثهایی داریم. حالا انشاءالله شبهای بعد به بحث نماز و اینها میرسیم، بحث فضای آن عوض میشود. این آن اصل بحث است که میخواهیم نسبت این مباحث با محرم روشن شود. بعد دیگر در عمق این مباحث وارد شویم انشاءالله.
هر وقت شما به حق عمل نکنی، فساد رخ میدهد. هر جایی حقش وقتی لحاظ نشود، فساد است. فساد هم دایرهاش خیلی وسیع است. فساد مالی، دایرهاش خیلی وسیع است. فساد اعتقادی؛ ما معمولاً از فساد اعتقادی غافلیم. بدترین فساد، فساد اعتقادی است. گاهی طرف اعتقاداتش سرتاپا فاسد است. بعد مثلاً با پدرش، با مادرش صحبت میکند، میگوید: «نه حاجآقا! این بچه بدی هم نیست ها! مثلاً همسنهایم دوستدختر دارند، این ندارد.» خب حالا مثلاً اینهمه فساد شده، این یک ارتباط اینشکلی، آن هم البته فساد هست، در سطح پایینتری، با فساد اعتقادی چیزی قابل مقایسه نیست. فساد اعتقادی بسیار خطرناک است.
خوارج بسیاری از فسادهای ظاهری که ما بهش میگوییم فساد، نداشتند. فساد مالی را تا حد زیادی نداشتند. فساد شهوانی را تا حد زیادی نداشتند. فساد اعتقادی داشتند و خدای متعال این گرینکارت اختصاصی قتل امام علی و امیرالمؤمنین (صلوات الله علیه) را به خوارج... هیچکس دیگر این توفیق را -توفیق، کلمه معکوسش را شما بگیرید- هیچکس دیگر این توفیق را پیدا نکرد که امیرالمؤمنین (علیه السلام) را بکشد. اینهمه جنگ از سر گذراند، با بنیامیه اینهمه جنگید، با معاویه جنگید، با طلحه و زبیر جنگید. آخرین افتخار نصیب خوارج شد. آنقدر اینها پست و کثیف بودند. تعبیر «اشغال»، «اشقیا» را برای یکی از اینها به کار برد. کسی که جای مهر روی پیشانیشان میآمد، قیچی میکردند. آنقدر که اینها باد میکردند.
فساد اعتقادی از هر فسادی بدتر است. شب جنگ نهروان، جناب کمیل دید صدای قرآن میآید. جنگ نهروان با خوارج بود، جنگ عجیبی هم بود، جنگ واقعاً عجیبی بود. ده هزار نفر از اینها وارد میدان شدند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: «زیر ده نفر از نُه نفر از اینها زنده ماند». چندتاییشان هم فرار کردند. همهشان آمدند در میدان. واهمه از جنگ نداشتند. چیز عجیبی بودند خوارج در جنگ نهروان. کمیل میگوید: «شب جنگ صدای نغمه قرآنی میآمد مست شدم، دلم رفت. گفتم: آقا چه قرآنی میخوانند اینها؟» هدفون را صبر کن (گذاشتن). وقتی جنگ تمام شد، این جنازهها روی زمین افتاده، بوی تعفنش برداشته بود. حضرت آمدند به جنازهها لگد زدند. «کمیل! میشناسیاش؟ همین قاری است که آن شب صدای قرآنش گرفته بودت». ما به اینجور آدمها معمولاً فاسد نمیگوییم. جوان خوب و مؤمنی است دیگر، حالا بالاخره یک کمی یک سری حرفها را هم میزند دیگر.
فساد اعتقادی از هر فسادی بدتر است. چقدر عقایدی که داری **حق** است. یک اتفاق بسیار فاجعهآمیزی که دارد میافتد، خصوصاً در محافل روشنفکری علمی ما، که نشئت گرفته از مبانی فلسفی غرب است: فلسفه تشکیکی و شکاکیتگراست. اولین کاری که میکند خیلی جالب است. شما فلسفه غرب را که مطالعه میکنید، میبینید کار خاصی نمیکند، خیلی اطلاعاتی بهت نمیدهد. بیشتر در آن چیزهایی که یقین و باور داری، پیش میگوید: «خیلی مطمئن نباش.» همین، خلاص شد. تو هر چیزی که یک اطمینانی داری: «حالا از کجا معلوم؟ نه آقا این جزمگرایی شما! چی میگویی؟ شکاکیت! همهچیز احتمال دارد.» بعد به اینجا میرسد که من عذر میخواهم از شما، آخرش میگوید: «آقا همجنسبازی؟» میگوید: «خب مگه چیه؟ همجنسگرایی میتواند خوب باشد، میتواند بد باشد.» خب حالا از کجا میفهمی خوب است یا بد؟ «مردم چی میگویند؟ وقتی یک تعداد خوششان میآید، خوب است دیگر.» آنقدر پایههای همهچیز سست میشود. این فساد اخلاقی که شما میبینید، بنیانی دارد به اسم فساد اعتقادی. وقتی به آن فساد اعتقادی حساسیت نشان نمیدهی، فساد اخلاقی رخ میدهد.
متأسفانه در جامعه ما اینشکلی است. میزنی به آن نقطه جوش میرسد، به آخرین حد و مرزش میرسد، کف خیابان بروز پیدا میکند، بعد با معلول دعوا میکنیم که تو چرا اینشکلی هستی؟ این هزارویک عامل دارد، هزارویک بنیاد دارد. فساد اعتقادی در جامعه ما اصلاً جدی گرفته نمیشود. چند سال پیش رفقای شبکه افق، سال نودوپنج فکر میکنم بود، آمدند گفتند: «آقا ما که اصلاً...» بنده تعجب کردم وقتی اینها آمدند این را مطرح کردند. گفتند که: «ما بنا کردیم که برنامه بسازیم، پاسخگویی به شبهات با یک زبان جدید. انیمیشنی، با استاد فلانی صحبت کردیم، با آقای فلانی...» اینها خلاصه گفتند فلانی بیاید. آمدند و قم جلسه گذاشتیم. چیز خیلی سنگینی هم نبستیم. یک تمی را، یک مدلی را، موضوع ژانری -به قول خودش- در نظر گرفتیم. در فضای انیمیشن و داستانی. خلق موقعیتهایی میشد، گفتوگوهای اعتقادی میشد، بحثهایی مطرح میشد. مدل کتاب «مناظره» دکتر پیر شهید هاشمینژاد (رحمة الله علیه)، که این کتاب از کتابهای استثنایی شیعه است و جزو کتابهای فوقالعاده است و متأسفانه بسیار غریب. شاید هیچکدام از شما تا حالا اسم کتاب را نشنیده بودید که در نوجوانی با این کتاب وقتی خواندیم مبهوت شدیم از عظمت قلم این شهید بزرگوار که متأسفانه غریب است، هم در زادگاه خودش مازندران غریب است، هم در مشهد غریب است، در حد یک فرودگاه ایشان را میشناسیم. و مدل داستاننویسیشان یک مدل بسیار جالبی است. از بندرعباس یک گروهی در قطار مینشینند، وارد گفتوگو میشوند. پیرمرد عرقچینپسر، چند تا دکتر از غرب برگشته. اینها وارد گفتوگو میشوند. تمام مسائل آن روز دهه چهل، که این کتاب مال آن زمان است، اواخر دهه چهل و اوایل دهه پنجاه، از نظام قضایی اسلام: «چرا دست را قطع میکنند؟ چرا انگشتر طلا حرام است؟ چرا زن نمیتواند مثلاً قاضی بشود؟» همه اینها را در قالب داستان مطرح کرده. چهارصد صفحه کتاب، اصلاً نمیفهمی کتاب کی شروع شد، کی تمام شد. با این رفقا نشستیم، گفتیم: «آقا بیایید همین مدل را استفاده بکنیم، یک چیز انیمیشنی بسازیم.» از سال نودوپنج اینها رفتند کارهای بودجه و برنامهریزی اینها را بکنند، بنده هنوز منتظرم برگردند. خدا بزرگ است.
مسائل اعتقادی که برایش در جامعه ارزش قائل نیستند. یک چیزهای جزئی و فرعی، حاشیهای. همه صداها برای اینها بلند است. اصل داستان که آن وقتی حل شود یک موج وسیعی از شبهات طرف حل میشود. حقوق میخوانیم. حضرت به عنوان راهکاری که میدهند برای کنترل دامن میفرمایند که: «ذکر مرگ»، «یاد مرگ» را برای خودت ملکه کن. در فضای رسانه چهکار کردیم برای مرگباوری، برای معادباوری؟ خدا خودش از پرده غیب آمد بیرون، یک چند نفر برداشت: «برو آنور یک چیزهایی بهشان نشان داد!» شد تجربیات نزدیک به مرگ. آوردند: «مستقیم حرف بزن.» اگر ماها خراب نکنیم کار اینها را باز. اگر باز همینها هم به حاشیه نرود. گاهی آدم چیزهایی میشنود نگران میشود، دیگر نمیخواهم واردش بشوم. دیگر خود خدا آمده مستقیم دارد یک تذکری میدهد. شما میبینید وقتی این برنامهها میآید منتشر میشود، پخش میشود، سی میلیون نفر در ماه رمضان نشستند. تلویزیون شبکه چهار که دست میاندازیم به عنوان عنصر منزوی صداوسیما که شوخی میکنند، میگویند خود عوامل شبکه چهار، شبکه چهار نگاه نمیکنند، سی میلیون نفر در ماه رمضون دم افطار با شکم گرسنه مینشینند نگاه میکنند، بعد هم اگر نتوانستند از جاهای دیگر نگاه میکنند. اینهمه عطش تحلیل بشود.
تازگی عزیزی آمد، بعد از این قضایایی که منتشر شد، چند روز پیش. ایشان هم تجربیاتی داشت، درخواست داشت که در گفتوگو اینها مطرح شود. سه ساعت گفتوگو شد. چیزهای اعجابانگیزی که حالا بنده دادم دوستان اینها را تایپ کنند، پیاده کنند از چپهای بد. بعضیهایش را برایتان بخوانم، منتشر بکنیم. دیدم که با اینکه آنجا گفتوگو دوطرفه بود و بسیاری از مباحثش گفتوگو شد، دیدم اینها خامش برای مردم ایجاد شبهه میکند. دیگر حالا بنا شد که کتاب بشود و رویش تحلیل صورت بگیرد. مسائل عجیب و غریبی. ایشان بهشت را دیده بود با یک اوصافی. حسابرسی اعمال، نکیر و منکر، مجلس انبیا. چیزهای عجیبی در مورد حجاب دیده بود و در مورد نامحرم که محیرالعقول بود. هرکدام از اینها یک زوایایی دارد که اصلاً انسان مبهوت میشود. یکی در مورد شیاطین، یک چیزهایی میگوید به عقل هیچکس نمیرسد. یکی در مورد بهشت یک چیزهایی میگوید. یکی در مورد حقالناس یک چیزهایی میگوید. ایشان هم در مورد هالهها و انرژیهایی که از انسانها به همدیگر منتقل میشد، مطالب بسیار عجیبی گفت. تحلیل بشود، صرف اینکه حالا خام اینها را ما به مردم ارائه بدهیم، ممکن است گاهی شبهات ایجاد بکند.
غرضم این بود که فساد اعتقادی اصلاً جدی گرفته نمیشود، از همه فسادها بدتر هم همین است. اسمش را هم میگذاریم تفاوت نظر! خیلی خلاصش میکنیم. راحت، شیرین، «نه بالاخره شما باید... ما افکارمان با هم فرق میکند.» آقا بالاخره هر میزان یک ترازویی دارد. حرفی که من میزنم با حرفی که تو میزنی باید با یک چیزی بشود اثباتش کرد. نگاهمان با همدیگر فرق میکند، روش و مدلمان فرق میکند، عادتمان با هم فرق میکند، سلیقههایمان با هم فرق میکند. ترویج زنا میکند رسماً در جامعه، بعد میگوید: «آقا! این که اوج فحشاست!» میگوید: «سلیقه شماست. من اصلاً لذت میبرم بهم بگویند بیناموس.» فیلمش منتشر شده، دیدید: «بیناموسی سلیقه توئه! چرا اصرار داری سلیقهات را به من قالب کنی؟» دیگر بعضی تعابیر به کار برده که بنده را نمیشود اینجا بالای منبر بگویم. تعبیر بسیار زشتی. «من دوست دارم با همسرم فلانطور... توام با همسرت فلانطور و من با همسرت.» و با همسر... شما میگویید: «حرامزادگی!» این بر اساس... رسماً گفتند اینها را. میگوید: «مثلاً فکر میکنی ما از کلمه حرامزادگی خجالت میکشیم؟» حرامزادگی یک مدل تولد است. «تو بهش میگویی حرامزادگی، سلیقه توئه. تو بدت میآید، چرا داری من...»
مدل تو پیچهای اصلی فکر و اعتقاد وقتی سست کردی، کارش به اینجاها میرسد. آنها که شل بشود دیگر هیچی. راست میگوید، همهاش سلیقه است دیگر. عالم همین است دیگر. آمدیم کیف و حال کنیم. «به تو چه؟ حالت را بکن! علفت را بخور! هی به من نگاه میکند اینجور علف میخوری؟!» راست میگوید دیگر. گوسفندها که در علف خوردن همدیگر دخالت ندارند که. علف خوردن هم کار ندارد. آنجا که حق و باطلی نیست، میخوری، کیف میکنی، میخوابی، پروار میشوی. گوش میدهی. حق و باطل آنجا نداریم. جامعه یزیدی، جامعه حیوانی است. این عنصر اصلی که حق و باطل گم میشود: کیفت را بکن، به تو چه؟
امام حسین (علیه السلام) حساس میشود: حق، باطل. امت جد من فاسد شده، باید اصلاح شود. اصلاحش به این است، همهچیز برگردد بر مدار حقش. گفتمان بشود حق. باید حق گفتمان بشود. حق و سکه رایج بشود. حساس باشم. البته ما آنجاهایی که حق خودمان باشد حساس هستیم الحمداالله. «از بیتالمال اگر کسی دست کند پدرش را درمیآوریم»، بقیه مسائل هم که یک سری مسائل فرعی و شخصی است، به کسی ربط ندارد.
چند باری عرض کردم، چند جایی، حالا دیدم بعضیها هم پوستر میسازند با این حرفها. گفتم که به حق نفقه و این قضایا که میرسیم هیچکس صدایش درنمیآید که در غرب چه خبر است. یک مستند ساختند، گفتوگو کردند. در خیابان راه افتادند با زنهای غربی گفتوگو میکنند در بلژیک، سوئد، جاهای دیگر. به اینها میگویند که: «میدانی شما یک حقی داری به اسم حق نفقه؟» میگوید: «نه! یعنی چه؟!» میگوید: «یعنی یک سری هزینههاست شوهر شما باید تأمین کند.» و زن و شوهر بغل هم ایستادهاند. اگر توانستید پیدا کنید ببینید، خیلی چیزهای جالبی. زنه تعجب: «واو! این چیه؟!» بعد مرده شاکی میشود: «نگو! اینها را میگویند قانون اسلام است.» بله! آنجا باید همه مثل چی کار کنند. با همدیگر وظیفه ندارد مرد نسبت به زن نفقه. آنجا زندگی را با هم تشکیل میدهیم، فرجام به عهده جفتمان است. «بیل به کمرت نخورده، کار میکنی، پولت را درمیآوری.» یعنی چه که تو زن منی؟ سربازی همینطور. زنها را میفرستند سربازی. بعضی کشورها اجباری، بعضی کشورها غیرالزامی است. اگر کم بشود الزامی میشود که بسیاری از کشورهای اروپایی اینشکلی است. کسی صدایش درنمیآید. اینها را دیه موتور بهت میزند، پایت خراش برمیدارد، خدا تومن پول میگیری. برو در غرب ببینیم یک پاپاسی کف دستت میگذارند؟
اینها را هیچکس صدایش درنمیآید. یکهو مثلاً در مورد پوشش. آن هم میگوید: «آقا! پوشش را در جامعه رعایت کن.» چه دادوبیداد بلند! نفقه، سربازی. میخواهی هم این راحت باشد، هم سربازی بروی؟ نظرت چیست؟
امام حسین (علیه السلام) فرمود که: «اَلنَّاسُ عَبیدُ الدُّنیا». این کلمه از امام حسین (علیه السلام) تحلیل جامعه قشنگ و دقیق است. «وَالدّینُ لَعقٌ عَلى اَلْسِنَتِهِم». مردم دنیاپرستند و دین مثل یک آدامس در دهانشان، تا کیف دارد، مزه دارد و حال میدهد، میچرخانند. «فِإذا مُحِّصوا بِالبَلاءِ» یک جایی که باید هزینه بدهند، بگذرند از یک سری چیزها، آنجا دیگر دیندار پیدا نمیشود. دینت خوب است، خیلی خوب است. در مورد پوشش: «به شما ربطی ندارد، سرت را از زندگی بقیه بکش بیرون.» همان که گفت: «آنقدر به شما دیه بدهم.» گفته: «اینجوری هم باید بپوشانی.» «سلیقهات اینها دیگر، سلیقه است دیگر. پای سلیقه...» شما باید به همه سلایق باید احترام بگذاری. الان نظرت چیست ما در همین بحث دیه به سلایق احترام بگذاریم؟ البته موقع گرفتن شلاق، خوبها! موقع دادنش به سلیقهی بیمه هم احترام بگذاریم؟ این شرکتهای بیمه ببینیم اینها واقعاً سلیقهشان میگیرد به اینکه پول بدهند یا نه.
حق یعنی آن چیزی که **باید و شاید**. هر چیزی یک حقی دارد. مرحوم علامه طباطبایی (رحمة الله علیه) تعبیری دارند در تفسیر شریف المیزان، جلد دو صفحه هفتاد و یک. آیتالله جوادی آملی (حفظه الله) میفرمایند که این از آن جملات استثنایی علامه طباطبایی است. ایشان میفرمایند: «وَ قَد اَثبَتَ القُرآنُ اَنَّ اَهَمَّ حُقوقِ الانسانیةِ هُوَ التَّوحیدُ». چقدر این تعابیر معرکه است. قرآن این را اثبات کرده: مهمترین حق انسانی در جامعه چیست؟ جاهای دیگر میگویند حق حیات است. «حق حیات همدیگر را به رسمیت بشناسیم. حق زندگی، حق حیات.» در نگاه قرآن مهمترین حق، حق حیات نیست. مهمترین حق، **توحید** است. «وَالقَوانینُ الدّینیّةُ المَبنَّةُ عَلَیکَ مَا اَنَّ عُقَلاءَ الاِجتماعِ الانسانی اَهَمُّ حقوقِ حَقِّ الحَیاةِ، تَحتَ القَوانینِ الحاکمةِ عَلَى المُجتَمَعِ الانسانی الّتی تَحفَظُ مَنافِعَ اَفرادِهِم فی حَیاتِهِم». میگوید: بقیه جاها وقتی مینشینم فکر میکنم به این میرسند که حق حیات مهمترین حق است. قرآن گفته حق توحید، تو مهمترین حقی که داری این است که کسی حق ندارد بین تو و خدا مزاحم بشود، رابطه تو را با خدا خراب کند. چقدر این تعبیر تعبیر فوقالعادهای است.
اگر کار رسید به اینکه بین حق توحید و حق حیات یکی را انتخاب کنی، امام حسین (علیه السلام) به شما چی یاد داد؟ حق توحید. «هَیهَاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ». «اَلَا وَ اِنِّی اَرَى المَوتَ اِلّا سَعادَةً وَ الحَیاةَ مَعَ الظّالِمِینَ اِلّا بَرَماً». مرگی که توحید من را تأمین کند، سعادت است. زندگیای که من را از توحید جدا کند، ذلت است. «لَستُ اَرَى المَوتَ اِلّا سَعادَةً». اینها منطق امام حسین (علیه السلام) است. اینها دودوتا چهارتای کربلا و عاشورا و محرم و روضه و این پیرهنمشکیهاست. فلسفه همه اینها همینهاست.
مهمترین حق، حق توحید است. تو آدمی، تو بشری، خدا تو را آفریده برای بندگی، برای ارتباط با خودش، برای عاشقی با خدا. کسی حق ندارد این رابطه را خراب کند. همه شیاطین هم کارشان در همین خراب کردن همین کارها و همین رابطههاست. طاغوت کارش این است، رابطه تو را با خدا خراب میکند. حق توحید تو را به رسمیت نمیشناسد. قائل است بهت آب میدهد، نان میدهد، یک سرپناهی میدهد، یک محیط زیستی میدهد، بهداشتت را هم تا حدی تأمین میکند، امنیتت را هم تا حدی تأمین میکند، ممکن است تعلیم و تربیت رایگان هم برایت داشته باشد، نظام آموزش و پرورشش هم مثلاً مجانی باشد. آنی که برایت قائل نیست، توحید است، بندگی، اتصال به ملکوت، اتصال به آسمان. اینها را ما نداریم.
این را بگیرید: حرف از خدا شنیدن و حاکمیت خدا. و «مَا أُرِیکُمْ إِلَّا مَا أَرَى» -اگر اشتباه نخوانده باشم- فرعون به مردم میگفتش که رأی، رأی من است. گوش بده من منافعت را هم تا حد زیادی تأمین میکنم. مگر تأمین منافع نمیکرد؟ هرکه دور و بر فرعون بود بدبخت بود؟ اصلاً اینها که بعد از فرعون گرفتار یک سری اتلاف شدند در قضیه حضرت موسی، این دیگر چیز عجیبی است. اینها فکر کردند موسی میآید. ببینید اینها اگر تحلیل نشود، هزارویک مشکل ما داریم. بخش عمدهای از تحلیلهای غلط سیاسیمان به همین برمیگردد. ما همه مشکلات داخل مملکت را قبول داریم. ده برابر بیشتر هم قبول داریم. خیلی چیزها هم میدانیم که شماها نمیدانید، رسانهای نمیشود، در عموم نمیآید. مشکلات خیلی زیاد است، از مسئولین، از فعالیتهای اجرایی، از قوانین مشکلدار. هزارویک قانون مشکلدار در مملکت داریم، ولی این نکته را باید به آن توجه داشت: حضرت موسی (علیه السلام) وقتی که آمد، فرعون را غرق کردند، حاکمیت افتاد دست موسی (علیه السلام). اینها دیدند که آقا! مگر قرار نبود شکممان سیر بشود؟ دیدند دچار چالشهای جدیدی شدند. برگشتند گفتند که: «فَقَد أُوذِینَا مِن قَبْلِ مَا تَأْتِیَنَا» ما که قبلاً داشتیم اذیت میشدیم، پس تو آمدی چکار کنی؟ آی قرآن! این که دیگر زمان فرعون یک نانی بهمان میدادند. بیشتر توهمات است. «یُذَبِّحُ أَبْنَاءَکُمْ» که همشیرهی حضرت موسی (سلامالله علیها) انجام نمیداد؟ که کیت قتل عام کرد؟ هفتاد هزار بچه شما را؟ امیر فرعون. آدمها زود یادشان میرود دیگر. شما هر بلایی سر مردم در بیاور، ده سال بعد هیچکس یادش نمیآید. هر کار خواستی دوباره بکن. یک ده سالی برو کنار، سوپرمن میشوی برمیگردی. موسی آمد جامعه توحیدی میشود، الهی میشود. گل و بلبل میشود. هم وضع اقتصادمان، شکم... موسی آمده همهاش میگوید جنگ و درگیری و گرسنگی و تشنگی و خون؟ مشکلات اقتصادی و تحریم و فشار و... میخواستیم!
سوره مائده را بخوانید، آخرین سورهای که بر پیغمبر اکرم (صلوات الله علیه) نازل شد. تمام معارف قرآن در این سوره خلاصه شده. یک صفحه این داستان را شرح داده. در مائده قضیه «تَیْه». «یتِیهُونَ فِی الْأَرْضِ أَرْبَعِینَ سَنَةً». حضرت موسی به اینها فرمود: «آقا! یک عرض مقدسه است، بریم آنجا، آن را که بگیریم قضیه تمام میشود، به آن تمدن مطلوبمان میرسیم.» اینها گفتند: «بسه دیگه بابا! حالمون به هم خورد دیگه جنگ، دعوا، این را بزن، آن را بکش. خلوت و لاو میترکونید هی با هم صحبت میکنیم. چهل روز آنور می روی با هم صحبت میکنی. برو با همان قضیه را حل کن. خسته! اذْهَبْ أَنْتَ وَرَبُّکَ فَقَاتِلَا إِنَّا هَاهُنَا قَاعِدُونَ». بابا! تا دم در بیایید این لشکر دشمن شما را ببیند فرار میکند. اصلاً نمیخواهد وارد بشوی، در میروند. برنده و پیروزید. عرض مقدسه را میگیرید، آن مرکز شرارت دشمن را میگیرید، آن غده سرطانی را از مبدأ محوش میکنی. تمام میشود. مانع اصلی برداشته میشود. «تَیْه»، چهل سال در بیابانها. تصریح قرآن است. اگر قرآن نبود آدم فکر میکرد اینها داستان است، اینها بافتهاند. قرآن گفته اینها را. میگوید: پشت در ایستادند، نجنگیدند. چهل سال در بیابانها سرگردان شدند. در همان چهل سال از دنیا رفت، هیچی به هیچی. نقطه آخر کم آوردند. خب چرا؟ حضرت موسی آقا، مگر حضرت موسی نمیآید شکم مردم را سیر کند؟ عدالت را جاری کند؟ مهمترین حقی که شما داری حق توحید است، نه حق حیات. عربیاش را خواندم برایت از المیزان. سیر شدن جزء حق حیات است. انبیا نیامدند حق حیاتت را بهت بدهند که... قطعاً میدهند، که قطعاً به رسمیت میشناسند، که اصلاً حق حیاتت فقط به واسطه انبیا تأمین میشود. انبیا آمدند حق حیاتی بدهند که در پرتو حق توحید باشد. وگرنه یزید هم حق حیات قائل بود، ولی حیات گوسفندی. فرعون هم قائل بود: حرف گوش بده، نوکر من باش، من خودم چاق و چلت میکنم. وقتی هم که میخواهی بین... وقتی میخواهی حرکت کنی به سمت حق توحیدت، همه عالم روبرویت وایمیستند. آنها که میگویند: «به به بفرما! حق توحیدت را میدهیم، چند تا میخواهی؟! آقا بچههایمان در ماشیناند، دو تا اضافهتر بده، دو نون بزن برایش.» میگوید: «حق توحید یعنی چه؟ یعنی آخر از من حرف میشنوی یا خدا؟!» گوگل خدا میگوید: «یعنی چه؟ یعنی وسط!» میگوید: «شما طاغی! میگوید تیکه تیکهات میکنم تو من را هم قبول داشته باش.»
الان حوزههای علمیه داریم -بگذار عرضم را تمام کنم- اسم لندن را گذاشتند «قم اروپا». بس که حمایت کردند از حوزههای علمیه در لندن، مؤسسات. میگوید: «آنقدر مؤسسه اسلامی داریم که اصلاً در تهران پیدا نمیکنی. در مشهد آنقدر مؤسسه اسلامی ما نداریم.» بغل هم همینجور مؤسسه است و مسجد و مرکز اسلامی. بانو ملکه بزرگوار که ظاهراً میگویند یک رگش هم به سادات میخورد و اینها. سینه بزنیم: «پولش را میدهم. عزاداری کنی، فیلم بسازیم.» اصلاً فیلم ساختهاند آنجا برای حضرت زهرا (سلامالله علیها) با پول ملکه. «فیلم بساز! رساله چاپ میکنم برایت! چی میخواهی؟ کدام را بدهم؟» «بازی کنیم در کوچه نرو.» ملکه میگوید: «در کوچه نرو، هرچه میخواهی خودم بهت میدهم.» «قمه میخواهم.» «یک کانتینر برایت میآورم.»
انگلیسی در عراق دید یک صدای بلند شد. گفت: «این چیه؟» گفت: «صدای اذان است.» گفت: «به دستگاه ما میخورد یا نه؟» گفت: «اعلیحضرت کاری ندارد.» «گفت: پول بدهید اصلاً به مؤذن تأمینش کنیم، سر وقت از آمریکا.» حق توحید اصل داستانش اینجاست. آن که توحید نشد. توحید یعنی اینکه آقا، قرار است این زندگی را، این عالم را، این هستی را، این جامعه را یک نفر دستور بدهد. یکی بگوید چکار کنیم، بکن، نکن را از یکی باشد که آن هم فقط خداست، که اتفاقاً آن هم ممکن است خیلی وقتها با تو تعارض و منافع پیدا کند. حق توحید تو نیامدهای اینجا که بخوری و بخوابی و کیف کنی. البته بخور و بخواب و کیف هم زیر سایه امیرالمؤمنین (علیه السلام) تأمین میشود. آقای بهجت (رحمة الله علیه) جملاتی است که خیلی میفرمایند، میفرمودند: «ای کاش مردم بفهمند دنیایشان فقط به واسطه ائمه تأمین میشود. بفهمند! دیگران دنیای تو را نمیتوانند تأمین کنند. برای اینکه دیگران نمیتوانند بر اساس حق رفتار کنند، بر اساس حق حکومت کنند، حق را جاری کنند.» آنی که منافع را تعیین میکند حق است. هرکه اندازهاش را بداند، هرکه آن کاری که باید بکند را بکند، همهچیز درست میشود. دیگر حق که نمیآید، همهچیز خراب میشود. کی حق را میآورد؟ «جَاءَ الْحَقُّ». این آیه در مورد کیست؟ امام زمان (ارواحنا فداه). «جَاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقًا» که گفتند این آیه روی بازوی امام زمان (عجلالله تعالی فرجه الشریف) حک شده. وقتی به دنیا آمدند، بازوی حضرت این آیه حک شد. مصداق تمام حق است. مصداق کامل حق، حق هر چیزی، حق هر جایی.
ببین این آقا را، چقدر ملاحظه حقوق را دارد، چقدر این آقا فوقالعاده است. ورودی کربلا که مثل فردا وارد شد. سپاه حُر راه حضرت را ... واقعاً امام حسین (علیه السلام) آدم را دیوانه میکند. چقدر این آقا... آغازِ خوبِ سپاه حُر در بیابان ایستاده بودند، راه حضرت را بستند ولی در بیابان بودند. ذخایر آبیشان تمام شده بود. امام حسین (علیه السلام) دیدند که این اسبهایشان دارند له له میزنند از حرارت و گرما و خود افراد سپاه هم تشنهشان است. به اصحابشان فرمودند که آن مقدار ذخایر آبی که داریم در کاروان بردارید بیاورید به اسبهای اینها و سربازهای اینها آب بدهید. اینها تشنهاند. یکی از اینها که بهش آب دادند، عرب بادیهنشین بود، مشک را گرفت اینجوری رفت بالا. آب از بغل دهانش شروع کرد ریختن. مراعات حق میکند دیگر. همه، همه حقوق، هرجای هر حقی است. آدم درست است راهزن است، درست است دشمن است، آدم است. من آب دارم، باید بهش آب بدهم. خداوکیلی کی دنیای تو را تأمین میکند غیر از حسین (علیه السلام)؟ کی برای دشمنش دلسوزی میکند؟ کی حق حیات قائل است حتی برای دشمنش؟ دیدی آب را دارد اینجوری میخورد. راوی میگوید این نفهمید. حضرت به عربی فصیح و حجازی گفتند، این بادیهنشین بود نفهمید. حضرت از مرکب پیاده شدند، مشک را ازش گرفتند، یک دستش را گرفتند زیر مشک، یک دستش را گذاشتند روی زانو. بهش گفتند: «بنشین!» لب مشک را گذاشتند روی دهانش. آرام آرام جرعه جرعه آب ریختند در دهانش. فرمودند: «منظورم این بود که اینشکلی آب بخور، آب را حرام نکن!» برگشتند با حُر گفتوگو کردند. کد مابقی قضایا را میدانید.
فقط همینقدر بگویم: همینهایی که سیراب شدند، چند روز دیگر آب را به روی ابیعبدالله (علیه السلام) بستند. همینها بودند. حضرت دست گرفت زیر مشک جرعه جرعه آب داد. همین دسته بود. زیر مشک گرفت، چند روز دیگر زیر یک قنداقهای میرود این دست. به همینها خطاب میکند: «تَرْحَمُونَ تَرَحَّمُوا». میگوید: «اصلاً حق من را ولش کن. من دشمنم، راست میگویی باشم، من دشمنم، حق ندارم. آخه این بچه چه گناهی دارد؟» هیچکس جز حسین (علیه السلام) حق را رعایت نمیکند. هیچکس جز حسین (علیه السلام) حق را رعایت نمیکند.
فدایت بشوم آقاجان. مثل فردا که وارد شد بعضیها اهل کوفه بودند، منطقه را میشناختند. مثل ظهیر (بن قین)، وارد گفتوگو شدند: «کجا خیمه بزنند؟» فردا آقای ما در کربلا خیمه زد. رفقایی که دلتان برای خیمهگاه تنگ شده، بیقراری، کی دوباره بروید خیمهگاه جمع بشوید، روضه بخوانید، گریه کنید. این خیمه فردا کجا به پا شد؟
من مختصر بگویم و عرضم تمام. دیگر خودت همه روضهها را از این بگیر. من دیگر نباید اذیتت بکنم. شبهای بعد روضههای دیگرش را باید... حالا چند تا جمله بهت میگویم. اول که به آقا گفتند: «آقا کجا خیمه بزنیم؟» فرمود: «شما که میدانید من بچه کوچک دارم، یک جا باید باشد نزدیک چاه آب باشد یا نزدیک نهر آب باشد.» گفتند: «آقا یک جا سراغ داریم بین دو نهر آب است.» بین دو نهر آب که شنیدی قضیهاش این است. فرمودند: «من آنقدر هم تجهیزات و سپاه ندارم بخواهم مانع شبیخون دشمن بشوم. لشکر دشمن سی هزار نفر است، جمعیت ما اینجا صد، صد و خوردهای نفریم. اینها یک شبیخون بزنند لشکر من متلاشی میشود. باید یک کاری بکنیم لشکر من از پشت جای شبیخون نداشته باشد.» گفتند: «آقا مشکل نیست. تپهای، خیمه شما را میزنیم.» شام غریبان با هم میخواندیم، دیگر نمیدانم روزی امشبمان شد چرا. «گفتند در تپهای خیمه شما را میزنیم که از پشت دشمن نتواند بیاید. هرکه بخواهد بیاید فقط از روبرو.» فرمود: «پس احتیاطاً پشت خیمه خندق بکنید، تویش هم هیزم بریزید، آتش بزنید که لشکر دشمن فکر شبیخون به ذهنش نیاید، فقط از روبرو حمله کند.» نمیدانم باید روضه را ادامه بدهم یا نه. حیفم میآید نیمهکاره تمام کنم.
یا اباعبدالله! آقا فکر شبیخون را کردی درست، ولی آقا! فکر یک لحظهای هم بکن. این بچهها. فکر این بچهها را بکن. توی خندقها میافتد، فکرمان، دامنهای آتشگرفتنمان.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دوم
حقی که به گردن ماست
جلسه سوم
حقی که به گردن ماست
جلسه چهارم
حقی که به گردن ماست
جلسه پنجم
حقی که به گردن ماست
جلسه ششم
حقی که به گردن ماست
جلسه اول
حقی که به گردن ماست
جلسه دوم
حقی که به گردن ماست
جلسه سوم
حقی که به گردن ماست
جلسه چهارم
حقی که به گردن ماست
جلسه پنجم
حقی که به گردن ماست
در حال بارگذاری نظرات...