تعریف زاویه دید و اینکه چرا باید زاویه دید اصلاح شود
تعریف زاویه دید در غرب
آیا انسان خدایی درست است یا انسان بندگی؟ و تفاوت این دو
مسئولیت انسان در دنیا چیست؟
اولین و مهمترین حقی که بر عهده ماست حق خداست
در مرتبه بعدی، بعد از حق خدا، حقی که است که خودمون بر خودمان داریم
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین. لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
بعضی وقتها هی دنبال اطلاعات جدید هستیم؛ هی مطلب جدید میخواهیم، درحالیکه نیاز ما به مطلب کم است. مخصوصاً ماهایی که بالاخره از بچگی پای این حرفها بودیم و اهل مطالعه و این مسائل هستیم، ماها عمدتاً نیاز علمی نداریم؛ ولو اینکه حالا آدم میشنود، استفاده هم میکند، خوب هم هست؛ ولی بیشتر نیاز به تذکر و توجه داریم و عوض کردن زاویه دیدمان.
خیلی از روایات ما خاصیتش این است که نگاه ما را عوض میکند. روایتی که طرف میآید به امام حسین میگوید که «من میخواهم بروم گناه کنم.» حضرت میفرماید که «پنج تا کار بکن، هر گناهی دوست داری بکن. برو یه جا پیدا کن که خدا نعمتهای خودش را برایت استفاده نکند. موقع مرگم، عزرائیل میآید قبول...»؛ چیز یادش میدهند، زاویه دیدش را عوض میکنند. روایت، زاویه دید حضرت را عوض میکند. حضرت دارند میگویند که «اینها را نگاه کن، اینجوری نگاه کن به مسئله.» سوال برایت پیش نمیآید، بعد دیگر اصلاً این حرف را نمیزنی.
خیلی وقتها بعضیها برای اینکه عوض شوند، اصلاً نیاز ندارند اطلاعات جدیدی یاد بگیرند، فقط باید همین چیزی که هست را دقیقاً به او نشان بدهی چیست؛ زاویه دیدش را عوض کنیم. ما اولین چیزی که نیاز داریم این است که اصلاً زاویه دیدمان باید نسبت به خودمان و عالم عوض شود، نسبت به زندگی و نگاهمان عوض شود.
چند زاویه دیدمان عوض نشود؟ هرچه اطلاعاتی که میگیریم، اینها میافتد تو همون زاویه دید غلط. برداشتها درست درنمیآید. حرف هم یاد میگیری، ولی زندگیات عوض نمیشود. مثلاً زاویه دید در غرب نسبت به انسان، نسبت به عالم، اومانیستی است. اومانیست یعنی انسان خدایی، یعنی عالم یک هرم است، یک مخروط که در رأس هرم انسان است. همهچیز به ما، هرچه ما بخواهیم. خب این حرف ممکن است ده تا روایت هم برایش پیدا شود. روایات هم درست باشد. خدا میفرماید: «همه عالم را بهخاطر تو خلق کرد.» ولی حرف روایت با آن چیزی که آنها میگویند، زاویه دیدش کاملاً متفاوته.
زاویه دید را اگر از آن بگیری، حرف هرچی بیاید غلط باشد. ممکن است گاهی یک روایت را شما میگیری، با زاویه دید غلطی که بهت دادند، روایت را میخواهی بفهمی، روایت هم غلط باشد. زاویه دیدش به این است که «انسان اشرف موجودات است، اشرف خلایق است.» کی این را گفته؟ از کجا درآمد؟ اگر منظورت انسان کامل است، بله.
خب به من و تو چی؟ امام زمان اشرف خلایق است، امیرالمومنین اشرف خلایق است. یعنی منی که ۲۰۰۰ سر تا پایم نمیارزد، من هم اشرف خلایقم؟ من چرا خودم را قاطی میکنم؟ گفت: «ما سه تا را کجا ببریم؟» خودمان را انداختیم کنار امیرالمؤمنین. چون من و آنها چه ربطی دارد؟
آن تعریف اومانیستی این است که «تو دستور میدهی، همه عالم در اختیار تو باشد.» کی این را گفته؟ عالم صاحب دارد، صاحبش هم خداست. ما مملوک صاحبمان، مالکمان است. ما بردهایم، ما عبدی، بندهایم. "انسان خدایی" غلط است؛ "انسان بندگی" درست است. تا این نگاه درست نشود، هرچه اطلاعات به ما بدهند، هرچه دیّتا بدهند، خراب میشود.
تا نگاهمان عوض نشود نسبت به روابط، تو نگاه اومانیستی، ما با همه رابطه داریم برای اینکه یک چیزی گیرمان بیاید. همه یک سری ابزارند برای اینکه من به هدفم برسم. تو نگاه خداپیغمبری (که اهلبیت به ما میدهند، خصوصاً رساله حقوق امام سجاد) همه یک ابزارند برای اینکه من محک بخورم. هر آدمی که تو زندگیات قرار میگیرد، سر راهت قرار میگیرد، یک ابزار برای امتحان توست، نه برای بهرهبرداری تو. ببین چقدر نگاه عوض میشود!
آخه مشاغل مختلف هم زاویه دیدهای متفاوتی دارند دیگر. پزشک الان به افراد این جمع نگاه بکند: چشمشان کبود است و مثلاً چه میدانم گود است، ویزیت. یک دندانپزشک نگاه میکند: وضعیت دندانها را. راننده اسنپ نگاه میکند: کسی جایی نمیخواهد من برسانمش؟ زاویه دیدهای مختلف است دیگر.
زاویه دیدی که خدا و پیغمبر به ما میدهند چیست؟ میگوید: «به هرکه نگاه میکنی، نگاهت به این باشد: خدا برای اینکه یک امتحانی بکند.» روایت هم میگوید: «هر قبض و بستی انجام بشود برای امتحان.» هرکی میزند، حرف میزند، هر یک دانه آن امتحان است دیگر. از اینجا بگیر، بقیهاش. این آمد سلام کرد، آن سلام نکرد، این فحش داد، همسایه این شد، آن یکی همسایه رفت، این یکی جایش آمد. امروز این باید بیاید، از کنار رد بشود، روزی امروز.
کوچه وارد شدیم، بعد حالا دو تا ماشین بد پارک کرده بودند، جایم تنگ بود و آمدیم بیاییم تو. آمد جلو، آماده بودم برای مقابله. تا مرز شهادت خودم را دیدم که الان دیگر کار تمام است و چه فردِ بزرگواری! عصبی و قاطی و ببخشید، آماده همهچیز بودم غیر از این. یک جمله. خواهش میکنمش هر چیزی را آمادگیاش را نداشت. ۱۰ ثانیه هیچی. روزی امروزت بود. برو. کاری کردم که مثلاً کتک میخوردم، خدا رد کرد. مثلاً این بوده دیگر. این را داشتی. امروز این را برایت از روز اولی که فرستادند دنیا گفته بودند: «آقا ۸ مهر بود، ۸ مهر ساعت ۹. امروز ۹ مهر ساعت ۱۰ و ۱۰ دقیقه فلان جای مشهد نوشتند برایت این فحش را. کاسبی برو. دشت امروزت این دو تا تق پشت ماشینت بود باید میخوردی.»
نگاه اگر عوض بشود، خیلی فضاهایمان عوض میشود. ما نگاهمان باید عوض شود نسبت به آدمهایی که اطرافمان هستند. خدا اینها را خلق نکرده برای اینکه جیب من را پر کند؛ خلق نکرده ام برای اینکه شکم من را پر کند. اتفاقاً برعکس، خدا اینها را خلق کرده برای اینکه من شکمشان را پر کنم.
خیلی بامزه است توی صلوات شعبانیه که ظهر ماه شعبان میخوانند (که صلوات خیلی شریفی است، دعای خیلی ویژهای است). بخشی از دعایش یک وقت ما تو دانشکده مهندسی فردوسی بودیم، بعضی از رفقا به وجد آمده بودند چقدر این عبارت… یعنی میخوانیم ولی توجه نمیکنیم چقدر عبارت قشنگه. میگوید: «وَارْزُقْنِي مُوَاسَاةَ مَنْ قَتَّرْتَ عَلَيْهِ مِنْ رِزْقِكَ.» خیلی قشنگه، اصلاً خیلی جالب است. میگوید: «خدایا، تو رزق یک تعدادی را کم کردی. رزق من کن رزق آنهایی که کم کردی را پر کنم.» خیلی جالب است. یعنی «خدایا، من حالم است تو به آنها ندادی، به جایش به من دادی. من به آنها بدهم.»
بعد، جالب است: «روزیام کن بدهم به کسی که روزیش را...» خیلی جالب است! روزی فقط آن چیزی است که میگیریم. روزی را در گرفتن میدانیم. «خدایا، دادن پول و مال، حقی که بقیه دارند را، این را روزی من کن؛ رزقی که باید از من رد شود.» نرسد که باید به من ختم شود. ختم شود.
بعد آنجا گفتم، گفتم: «تا حالا کسی را دیدهاید گریه بکند بگوید: "خدایا، الان یک هفته است روزی من نکردی گدا پول بدهم، مثلاً هیچی نخوردم."» امیرالمومنین کسی بود که وقتی یک هفته مهمان نمیآمد، میگویند: «میدیدیم میآمد کنار مسجد گریه میکرد: "از علی چه دیدی یک هفته مهمان نفرستادی برایش. محرومم کردی!"» زاویه دید است دیگر. چیز خاصی نیست که.
بعد امام حسین میفرماید: «کسی میآید از تو کمک میخواهد، تو فکر نکن او آمده از تو کمک بخواهد؛ او آمده به تو کمک کند. خدا فرستاده یکی بیاید کمکت کند دستت را.» که امیرالمومنین تو نهجالبلاغه، تو نامه امام حسن همین را به نوع دیگری میگوید. میگویم: «پسرم، اگر یک کسی بیاید الان شما پیادهروی اربعین میخواهیم برویم.» یادم است. اگر یکی بیاید بارت را بردارد ببرد چه حالی پیدا میکنی؟ خیلی میچسبد.
یک بار من اولین پیادهروی که رفتم، جز اوایلی بود که اصلاً خیلی هم باب نبود. بعد یک ساک دربوداغون از بندیها برداشتیم و پر بار هم کردیم و شده مثل کیسه بوکس. دیدیم پشت که نمیشود. انگار مثلاً گوساله پشتم گرفته بودم داشتم میبردم. یک همچین حسی داشتم. بعد دیدم باید دست بگیرم، دست هم میگرفتیم نمیشود، میشکست. یک دانه سبد پیدا کردیم، این را انداختیم تو سبد. سبدها را با طناب میکشیدیم. دیگر نمیشد. خش و خش صدا میداد، مغزمان ریخت به هم. بعد گفتیم: «آقا یک بند را من میگیرم.» یکی آمد گفت: «یک بند را من میگیرم.»
اصلاً یک وضعی بودا! یعنی من تا اجدادم همه جلو چشم آمدند. به همه درود فرستادم. کند رفت. دو تا جوان بودند، گرفتند، بدو رفتند! پوکر فیس بودم. این چه وضعی است؟ رفتند جلوتر، بغل وایسادم منتظر ما. از جوان بسته، مال بسته بودند. گفتم: «حاج آقا، نذرت آوردیم. اذیت نشود.» بابا دمت گرم. این حسی که یکهو بارت را یکی برمیدارد میبرد، خیلی شیرین است دیگر. اصلاً یکهو سبک میشود، انگار همه...
امیرالمومنین میفرماید: «کسی حتی وقتی کمک میخواهد، پول میخواهد، کمکی میخواهد، چیزی میخواهی بهش بدهی، این دارد اینجا ازت میگیرد، تو بهشت تحویلت بدهد.» عصبانی نشو. نگاهت را عوض کن. هرکی جلو دست دراز میکند، بگو خدایا، بس است دیگر! سر حال میشود. «خدایا، خیلی امروز من را تحویل میگیرید! من بارم امروز به ۵ نفر سپردم.» ماجرا تو تعویض نگاه است. ما دو ساعت هم در مورد کمک و صدقه و اینها اگر صحبت بکنیم، کار یک نیمنگاه عوض کردن را نمیکند. مطلب ما خیلی لازم نداریم، نگاهمان باید عوض شود.
نسبت به دنیا باید عوض شود. نسبت به خانواده باید عوض شود. نگاه نسبت به ازدواج باید عوض شود. نگاهم نسبت به همسر باید عوض شود. نسبت به بچه باید عوض شود. همه را باید نگاهها را عوض کنیم. فضامان را باید عوض کنیم. نگاه نسبت به بقیه این باشد که من یک تکلیفی نسبت بهش دارم. نسبت به پولت عوض شود، به مالی که دستت است نگاه عوض شود.
آیا قرآن یک آیه داریم که خیلی آیه عجیبی است. میفرماید: «فِي أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ لِلسَّائِلِ وَالْمَحْرُومِ.» علامه طباطبایی (که معمولاً تو این جور آیات غوغا میکند) یک نکتهای مربوط به همین آیه و یا آیه دیگر میگوید که آیه دارد که «لا يَحُضُّونَ عَلَى طَعَامِ الْمِسْكِينِ». یک طعام داریم، یک اطعام داریم. فرقش چیست؟ غذا خوردن، اطعام چیست؟ غذا دادن. میگوید: «وقتی میخواهی کمک بکنی، خب باید بگوید اطعام دیگر. میگوید: "آقا، اطعام مسکین کن." بله.» میگوید: «قرآن مسکین کن.» میگوید: «طعام مسکین را بده.» علامه طباطبایی میفرماید: «تفاوتش چیست؟» مال خودش است، مال تو نیست. خدا به تو داده بود که سهم او بهواسطه تو بهش برسد. حق آن بود در مال تو. من اینجور تنظیم کردم که حق بعضیها را بهواسطه بعضی دیگر میدهم که این هم وسط یک چیزی گیرش بیاید.
۲۰ تا غذا میگیرد برای کاروان دیگر. نفری مثلاً رئیس کاروانها فقط بیان، بنده خدا. یعنی یکیش را رو دستت بماند، خودت را بکشی که به دست او برسانی پدرت در میآید. یعنی پولدار که پولدار شدنی که آدم حواسش را جمع میکند، میرود تحویل میدهد. خیلی هم خوب است. کجا رفت؟ آن یکی چی شد؟ آدم حسرت بخورد که «این چرا دارد، من ندارم.» اصلاً میشود: «آخ جون! خوش به حالش! این بیست تا دارد، من هیچی. یکی را دارم میخورم. بنده خدا من یک دانه غذا دستش بماند پدرش در میآید و برساند به شکم او، یک بنده خدایی را.»
نگاه وقتی عوض بشود، اصلاً دنیا اصلاً یک چیز دیگر میشود. زندگیام. رساله حقوق امام سجاد کارش این است که نگاه... میگوید: «ببین، تو مالک چشم و دست و گوش و زبان و اینهایت نیستی. اینها همه امانتاند. دادند برای استفاده. یک کم بد استفاده کنی پدرت را در میآورد.»
«چشم خودم است!» نه ندارد. «تو مال خودم است!» یعنی مواد مخدر، هایزنبرگ چی چی است. یکی از آن ته گفت: «ایشان بودند، هایزنبرگ.» آقا، هایزنبرگ میکشم. کشیدنی است دیگر. بله، خوردنی است، انداختنی است. میگوید: «مصرف میکنم. مغز خودم است. میخواهم داغونش کنم.» خیلی جالب است! «یک مغز خودم است، دست خودم است، چشم خودم است.» اصلاً عزیزم، تو نگاهت نسبت به بدنت چیست؟ پیچ اختیارش با شماست؟ از یک جایی باید اختیارش با زن و بچه است. هرجایی دوست دارند دفع میکنند میبرند پزشکی قانونی، در میآورد میاندازد بیرون. نمیدانم، اضافه میکند. بستگی به مرگش مشکوک بوده. ۵ تیکه را باید در بیاورد. نه مال من است، نه مال شماست. مال خاک است. ابزار دیگر. اصلاً ببین، من و تو این نیستیم. چرا فکر میکنی تو اینی؟ تو نگاهت نسبت به خودت غلط است. تو یک چیزی هستی که این را دستت امانت دادند. این دستت، دستت امانت است. چشمت هم دستت امانت است. پایت هم دستت امانت است. امانت.
بعد دست به گردنت حق دارد. این را میخواهی چکارش کنی؟ «انواع دست و حواس داشته باشد، نازش کنی.» «عزیزم، من یک دانه محکم زدم. شما ناراحت که نشدید؟ یک وقت از دستم در رفت.» یعنی چی؟ از آن یکی. آن هم دست امانت بود. کارمان درآمده دیگر. بعد زبانمان، چشممان، گوشمان، فکرمان، قلبمان. «كلُّ الأُمُورِ مَرْدُودَةٌ اِلَى اللَّهِ. کَانَ عَنْهُ.» ازت میپرسند با اینها چکار کردی؟ «إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ...» قرآن است دیگر. نسبت به چشم... بعد کلاً میشود عالمِ عالمِ مسئولیت. اصلاً کلاً واژه مهمی که همه زندگی ما را پوشش میدهد: «مسئولیت.» ما نسبت به همهچیز مسئولیت داریم.
بعد تو ارتباطمان با خدا هم همین است. خدا کارپرداز ما نیست که هرجا گیر کردیم دست دراز کنیم، بعد یک چیزی بیفتد، مثلاً احساس کنیم الان کارمان را راه انداخت، که اگر ننداخت، بعد دیگر باهاش قهر کنیم. برویم با ۶ ماه دیگر جواب پس بدهی بهش. خدا عوض بشوی. ببین، رحمت و نمیدانم مهربانی و اینها میگویند. یک وقت حال و خدا: «الان دم در وایساده، در ماشینم را هم وا کرده، منتظر. عزیزم، کجا برسونمت؟ من خدا جون، نوکرتم. عوضش میکنم. کدوم را بیاورم برایت عزیزم؟»
نسبت به خدا و امام رضا و اینها این است مثلاً که ما میرویم و بعد آنجا وایساده همینجور دست به سینه. پیادهروی اربعین هم که رفتیم، در بریزن. تو از این کانال کولر باید بیایی دیگر! همین الان اینجوری است بعضیها توقعاتشان، ذهنیاتشان. ولی اهلبیت نه. شهید میشوند با آن وضعیت. امام حسین به شهادت میرسد. زینب کبری میآید میگوید: «خدایا، این قربانی را از ما قبول کن.» «خدا، قربانی را از ما قبول کن.» قبول نمیشود. خدا جمیلهها میگوید: «جز زیبایی ندیدم. خدایا، قبول کن.» چقدر فضایمان، چقدر متفاوت است! ما متفاوتیم با خدا و اهلبیت و اینها.
پس نگاهمان را نسبت به زندگی عوض کنیم. زندگی شرایط برای اینکه تو نسبت به همه، حق همه را ادا کنی. خیلی کار سختی است. بار جمع کنیم، ببندیم برویم. آمدیم بسازیم. اینجا کارخانه است. کارخانه کسی نمیرود بساط پهن کند و قلیان بکشد و چه میدانم... بعداً انشالله هرچی از اینجا جمع کردی، میرود آنجا. تفریحات. اینجا نسبت به همهچیز مسئولیت داری. پایت بخورد به آن نمیدانم استکان چی چی بیفتد، مسئولیت دارد. دست تو اشتباه به این دکمه بزنی، مسئولیت دارد. زود بیایی، دیر بروی، یک قطعه را جابهجا بزنی، نسبت به همهچیز مسئولیت داری. کارگر تو کارخانه نسبت به همهچیز مسئولیت دارد. ما کارگریم تو کارخانه عالم هستی. نسبت به همهچیز مسئولیت داری.
جمله خیلی مهمی است. و کاری که غربیها پدر ما را درآوردند همین یک تیکه را از ما گرفتند. همین را سانسور کرد. «حقی نیست. اگر هم حقی هست، من چون رئیسم، تو هم رئیسی. دوتایی چون میخواهیم با هم ریاست کنیم، بیا با همدیگر مدارا کنیم.» همه مبنای لیبرالیسم همین است. «منم خدا، تو هم خدا.» تو رفتارهای شخصیمان که خب من که به کار کسی کار ندارم، هر کار دوست دارم میکنم. تو جامعه، چون دیگر خیلی "خر تو خر"کی میشود، آنجا بیا من و تو با همدیگر تقسیم کار کنیم. مرز خداییمان را با همدیگر روشن کنیم. کی وقت من وارد مرز خدایی تو نشوم؟ کاملاً غلط است. اتفاقاً ما کاملاً نسبت به همدیگر حق داریم. و بهخاطر اینکه حق و حقوقی هست، من نسبت به شما باید نظارت داشته باشم. شما باید نسبت به من نظارت داشته باشید.
خیلی حرف مسخرهای است که «آقا به کار دیگری دخالت...» اصلاً دخالت یعنی چی؟ تو مگر از خودت یک چیز شخصی داری؟ حوزه شخصی ممکن است بعضیها تو یک زمینه خیلی خاصی داشته باشند که آنجا را بگوییم آقا حریم شخصی و اینها. آن محدوده کمی است. اکثر ماجرا حریم شخصی نیست. من نسبت به پوشش شما و حساس بشوم؟ حتی همین هم حریم شخصی نیست. آدم دردش میآید. نسبت به همهچیز همدیگر. ما وقتی داریم با هم زندگی میکنیم، همه زندگیمان با همه، نسبت به همهچیز زندگیمان حرف داشته باش. بقیه دخالت با هم زندگی میکنی. چون بوق سر ماشینت است، بوقات را میتوانی هر وقت خواستی بزنی؟ قدیم حالا این بیمارستانها که شیشههای دوجداره و اینها نداشتند، سر و ته خیابان، کوچه را، اینها را ۲۰ تا تابلو میزنند: «بوق زدن ممنوع!»
«بوق خودم است. حریم شخصی بوق ماشین.» با ماشینت داری زندگی میکنی. بین مردم میآیی، میروی. من نسبت به بوق ماشین شما نظر دارم. این زیباسازی که انجام میدهند، خانه را وقتی میسازند آجری است دیگر. تا وقتی طرف بیرونش را سفیدکاری نکند، مثلاً یک طرحی، گلی، مولی، عکسی، چیزی نکشد، پایان کار... «حریم شخصیام است!» اصلاً معنا دارد؟ آقا، بیرون نمای خانه خودم است. نمای خانه خودم! اصلاً معنا دارد؟ بخشی از شهر است. همه داریم با هم زندگی میکنیم. سوا کنی، روی من بستهبندیش میکنم هیچکی نبینه؟ مثلاً ما همه، همه زندگیمان به هم مرتبط است. تو زندگی همدیگر حق داریم، دخالت داریم. دخالت به معنای فضولی، تجسس، اینها نه قطعاً سرک بکشد، ولی زندگیهای همه به همدیگر وصل است.
آقا میگوید: «تو وقتی یکی دارد اشتباه میکند، مانعش نمیشوی، جلوش را نمیگیری، حواسش را جمع نمیکنی، تو مسئولی.» نسبت به همه آن چیزی که ما مسئولیم، نسبت به همدیگر مسئولی. نسبت به ساختمانها مسئولی. نسبت به گل و گیاه و علف و دار و درخت و همه اینها مسئولی. تو تو این عالم نسبت به همهچیز مسئولی. طلبکار نیستیم از هیچکس. همه حق دارند به گردنت. اول از همه خدا حق دارد.
حالا بامزهاش این است که خدا که کلاً ما به عنوان تدارکاتچی تعریفش میکردیم تو زندگی خودمان که «هرجا از هرکی زدیم، از خدا اگر زدیم، به نفع هرکی، اشکال ندارد. از مردم نزنیم، از خدا بزنیم اشکال ندارد.» مثال حقوق میفرماید که اولین حقی که کسی به گردنت دارد: خدا، مهمترین حق هم خدای توست. اصلاً چون خدا حق دارد، بقیه هم حق دارند. چون خدا ازت سوال میکند حق به گردنت دارد. بعد یک حوزههایی است که ربط دارد به بقیه. خدا به آن هم واگذار کرده. حق خداست که به آن هم رسیده. حق الناس خالی نداریم. حق الناس بهخاطر حق الله فقط آن جلسه هم گفتم تو حق الله تو بخشیدنش و صابوندنش و اینها راحتتر است. با خدا راحتتر میشود کنار آمد.
تو حق الناس با ملت نمیشود کنار آمد. سخت است. سخت میگیرد. ولی با خدا از این جهت. نه اینکه خدا الکی هرچی دین و نماز و روزه اینا گذشته بیکار بودم گفتم یه سری نماز کلاً حال نکردی راحت باش. کلاً شما راحت باش. سختترین مجازاتها را تو همین حق الله گذاشته. شما یک روز روزهخواری بکنی - درس امروزمان بود تو حوزه - روزه اگر بخوری عمداً یا باید یک بنده آزاد کنی (که حالا من پیدا نمیشود) یا باید ۶۰ روز روزه... ۶۰ روزه گرفتن یک ماهش بابت یک روزه است. دو ماه، یک روز. که اگر یک ماه رمضون خوردی، میشود ۵ سال. ۵ سال باید روزه بگیری. یک روز که خوردی ۳۱ روزش باید پشت سر هم باشه، ۲۹ روزش جدا. این ۳۱ روز اگر از اول که شروع کردی میدانستی میخورد به عید قربان، ۲۰ روز گرفتی، خورده عید قربان، دوباره صفر میشود. از اول لودش میکنم تا اینجا سیو کنم. اینقدر دقیقه! خدا و پیغمبر هم گفتند. اکثر بیکاری هم نبوده. حجش هم همین است. نمازش هم همین است. کلی هم فرمول و ریزهکاری و جزئیات دارد اگر ندارید، نمیتوانی. بعد ۶۰ تا فقیر را اطعام کنی. بعد تازه آن اطعامش ماجرا دارد. آقا ۶۰ تا فقیر بچه میگوید اگر خواستی ۶۰ تا فقیر. بچه ۱۲۰ تا، معمولی یا قاطی درهم.
اصل حق الناسش بهخاطر این است که تو خدا و پیغمبر را مسخره کردی. گفتند: «حال نکردم عمل کنم. نقد پیغمبر به گردنت است.» حق مراجع تقلید. من به رفقا میگفتم: «گفتم یک مسئله فقهی که شما تو رساله میخوانید، کاری که ما انجام دادیم توی کار تخصصی، گاهی یک مسئله یعنی یک خط رساله عملیه، یک سال و نیم وقت میبرد. شبانهروز تو به این یک خط میرسی. یک سال و نیم مینشیند مطالعه میکند، زحمت میکشد، کار میکند تا به یک خط فتوا میرسد.» «حال نکردم عمل کنم.» عمر، جوانی و سلامت و همهچیزش را گذاشتی برای اینکه به تو برساند یک خط را. هفته پیش یکم صحبت کردیم و رفقا گفتند که پاییزی بود، خیلی بحث هفته پیش. ولی این بحث حق الله هم پاییزی است. زیر سیبیلی رد کرد.
خوب یک کم بخوانم. میفرماید: «اعلم رحمک الله انا لله علیک حقوقا محیطا بک.» اولین خط از رساله حقوق امام سجاد. خدا تو را رحمت کند. بدان که به گردنت حقوقی دارد که... این داشته باش. جمله را داشته باشین. چقدر جالب است! «این حقوق تو را احاطه کرده.» «فِی كُلِّ حَرَكَةٍ.» هر تکونی بخواهی بخوری یک حقی باید از خدا اینجا... «سكنت سكنتها.» هر تکونی بخواهی بخوری. هر تو هر جابهجایی و وایستادن و رفتن یک حقی از خدا هست. «او منزلت النزلتها.» هرجا بخواهی نزول کنی، توقف کنی، بمانی. «او جراحتاً غلبتها.» هر عضوت را که یک حقی از خدا اینجا هست، یعنی خدا در مورد این یک نظر دارد. میدانی الان خدا نظرش چیست؟ این سری که تکان میدهی از نظر خدا نسبت به این چیست؟ چشمی که گرداندی نظرش چیست؟ خدا نسبت به همه اینها نظر دارد. حق داری. یعنی همین.
مشکل نداری. خدا رحمت کند سید بزرگواری بود، مرحوم سید احمد جبرئیل. ایشان از منبریهای مشهور قم بود. ما اواخر عمر ایشان را درک کردیم. ایشان مسجد آیتالله العظمی بهجت منبر میرفت. خیلی با فضیلت و با صفایی بود. سال ۸۹ یا ۹۰ بود که ایشان به رحمت خدا رفت. تو جمع طلبگی منزل یکی از اساتید، ایشان روایتی را خواند و وقتی روایت را خواند گریه کرد. میکروفون را گذاشت رفت و از آن مجلس که رفت حالش بد شد و دیگر سکته و بیمارستان، بعد دنیا رفت. قدیمی بود که از کربلا و نجف و اینها و منبری بینالمللی هم بود. کویت و بحرین و اینور و آنورشون.
بعد روایت این بود. خیلی جالب است. روایت این بود که پاییزی بود، اصلاً دیگر بلکه زمستان بود. بوران بود، برف و بوران. روایت این است که یک نفر سوت میزند. سوت. ملک دست چپ به ملک دست راست میگوید که «این سوتش را چکار کنیم؟ من بنویسم یا تو سوت؟» میگوید: «جفتمان بنویسیم. ما باید بنویسیم. این قیامت باید توضیح داده شود. برای چی سوت زد؟ توضیحش با خودش. علینا التصویر و علیه التفسیر. ما باید بنویسیم. او باید تفسیر کند.» «فعلاً تو بنویس سوت را زده.» یعنی خدا تو سوتی که میزنی، نظر باید بدهی. توضیح بدهی. اذیت کنی؟ میخواستی تایید کنی؟ میخواستی مثلاً رد گم کنی؟ میخواستی اعلام شادی کنی؟ اعلام توضیح زندگی.
نگاه باید درست بشود. نگاه درست نشود، سخت میگیرد. آن ساده میگیرد. «فلانی خوب است، میآید میگوید آقا کلاً اگر خدا ببرد جهنم، اسلام را آسون میکند.» بنده خدا، مثل اینکه تو جاده برفی کوه و کمر تو شب بخواهی بروی، بعد بگویی آقا یکی باشد که نسبت به راه نظر بدهد فقط ساده بگیرد. «چراغ نمیخواهد.» «آن میگوید زنجیر چرخ نمیخواهد.» «آن یکی میگوید راهنما نمیخواهد.» «آن یکی میگوید باربند نمیخواهد.» ببین چرا تلف میشوند؟ این هم آمار داری. کلاه بگذاریم. سخت گرفتن، ساده گرفتن یعنی چی؟ ما با واقعیت زندگی بکنیم دیگر. حالا آن واقعیته یا سخت است؟ بله، بعضیها هستند که از رحمت خدا ناامید میکنند. آن یک بحث دیگر است.
کدام یک از بزرگان بودند یادم نیست. سخنرانی میکردند برای یک جمعی. بعد میگوید که یک بزرگی رد شد و این حالش بد شد و دهنش قفل شد و دید تا یک مدت نمیتواند صحبت کند. بزرگ رد شده و میرفندرسکی بود. اینها خیلی پرسوجو کردند که این چی بود و اینها. رفتند سراغ میرفندرسکی، گفتند: «آقا شما کاری کردین آن بابا دیگر نمیتواند صحبت کند.» آنها از بزرگان بود. حالا الان یادم نیست کی بود. ایشان گفته بود که بله. گفت: «برای چی؟» گفتم: «ایشان گفت که من داشتم رد میشدم.» دیدم این خیلی دیگر دوز غضب و اینها را برده بالا. «تو خدا مردم را از رحمت خدا ناامید میکند.» «تصرف یک دو هفتهای فعلاً صحبت مداد زده نشود.» «از رحمت خدا ناامید نشو.» قاطی کنی یک ذره خیر انجام بدهی، رحمتش این است دیگر. یک سر سوزن خیر میبینی، یک سر سوزن شر میبینی.
الان خدا ناامید کرد ما را. سخت گرفت. «هر سر سوزنی خیر انجام بدهی میبینی.» تو هر حرکتی خدا حق دارد به گردنت. «تمام او آلت تصرف بها.» هر وسیلهای که استفاده میکنی یک حقی خدا به گردنت دارد. «بعضها اکبر من بعض.» بعضی از این حقها از بعضی حقهای دیگر بزرگتر است. «و اکبر حقوق الله علیک ما اوجبه لنفسه تبارک و تعالی.» بزرگترین حق خدا بر تو، حق خود خدا بر توست. حقی که خودش در مورد خودش بر تو نوشته. «نیاز دارم.» خدا نیاز به ما ندارد که حق بخواهد گردن ما بیاید. خدا برای ما برنامه دارد. بزرگترین حق این است که طرح او را عملی کنیم. تمام.
بعد میفرماید که «هو اصل الحقوق.» اصل حقوق این است «و منه تفرع.» خط بعدی هم بخوانم و برویم تو روضه، تمام. بعد میفرماید که بعد حق بعدی چیست؟ مرحله بعدی حقوق: حق خودت به خودت. «من قرنک الی قدمک.» از فرق سر تا نوک پا حق داری به گردن خودت. «الا اختلاف جوارحک.» اعضای بدن متفاوت است. چشمت حق دارد، سمعت، گوشت حق دارد، زبانت حق دارد، دستت حق دارد، پایت حق دارد، شکمت حق دارد، دامنت حق دارد. اینها میشود ۷. که همه افعال از این هفت عضو نشئت میگیرد. همه اعمال آدم. همه اینها حق دارند به گردن و روز قیامت مثلاً زبانش شهادت... یقه زبانش را راضی کند. ماجرای زبانت را راضی کن.
نکات دیگر میخواستم بگویم در مورد پیادهروی اربعین و اینکه اصلاً زیارت امام حسین هم حق به گردن ماست. یک وقت فکر نکنیم که میرویم برای خوشگذرانی و مثلاً فرمود اگر کسی کربلا بتواند برود، نرود... آقا امام حسین! خیلی خوشحالمان میشود. امام حسین! من دیگر اینجوری دارم میآیم ببینم چکار میکنید؟ تازه تفاوت کربلا با حج این است که حج اگر ناامنی بود، فقر بود، گرسنگی بود، اینها برداشته میشود. کربلا حتی اگر دست و پایَت هم، اگر قطع کردند، حق امام حسین. زیارت امام، حق امام به گردن شیعه است. این یکی.
یک کم دعا که انشالله فردا شب یک نکتهای در مورد عرض کنم که میخواستم امشب بگویم که دیگر وقت گذشت. نگاهمان این باشد، نگاه طلبکاری نباشد. حق دارند به گردن ما. خیلی فضا عوض میشود، اگر اینجوری نگاه بکنیم. خیلی ذهنیتمان عوض میشود. اصلاً یک عالممان عوض میشود. حق به گردن آنهاست. ما هیچ طلبی از امام حسین و از اهلبیت نداریم. تازه ما را هم آوردند تو هیئت لطفشان بود. بعد هم التماس کنیم بیرونمان نکنند. باید التماس کنیم بیرونمان نکنند. آقا، اگر نمیآوردی هیئت و حرم و اینور و آنور من آواره تو خیابانها بودم. هیچ طلبی هم ازت ندارم. هیچ منتی هم ندارد.
آیه قرآن فرمود که: «لَا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلَامَكُمْ ۚ بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدَاكُمْ لِلْإِيمَانِ.» منت نگذارید بر اسلام آوردنتان، خدا منت گذاشت سرتان که آدمتان کرد، که مسلمانتان کرد. خیلی آیه قشنگ است. تو منت نزن. «من مسلمان شدم.» اینجوری نکن. دیگر آنجوری نگو. «حالا اینقدر آمدیم دیگر. حالا سخت... همین. کافر بشوم من این را، خیالم نیست. نیاز به کسی ندارم.»
تو نیاز داری. تو باید بیایی التماس کنی. امام حسین به احدی نیاز ندارد. شب عاشورا هم برگشت گفت: «همهتان پاشید بروید.» به کی گفت؟ به قمر بنیهاشم، علیاکبر. گفت: «کار ندارم. فکر کنی امام حسین عباس را بهش گفته پاشو برو، من نیاز ندارم.» عباس التماس کرده که اجازه بدهند پای رکاب ابیعبدالله شهید شود. «آقا، من را از ساقی بودن نینداز. من را از علمدار بودن نه.» منت ندارد که «ما که علم داریم.» التماسش میکند: «علم بگذار دست من بماند.» بدهکاریم این خانواده. خیلی هم بدهکاریم. تیکه تیکه هم بشویم. یک سر سوزن بدهی است به اهلبیت. به جا نیاوردی. هیچ منتی هم ندارد.
برویم امشب سراغ روضهمان، فقط ممکن است تو مسیر روضهای که امشب میخواهیم برویم یک کم گم و گور بشویم. چون شب تاریک است. ما هم داریم میرویم تو خرابهها. یک کمی امشب تو روضه شاید آن وسط گم و گور بشوی، ولی یک صدای بچهگانهای میآید. اگر داشتیم گم میشدیم این صدا کمکمون میکند، دارد بهانه میگیرد. امشب یک دختر بچه است. دختر بچهای که هیچی منت نگذاشته. اگر این بچه یک بار گفت: «عمه، پایم درد میکند.»، اگر یک بار گفت: «عمه، صورتم کبود شده.»، یک جا اگر پیدا کردیم بچه منت گذاشته باشد، یک کلمه.
اگر بدهکار میدیدید خودش به باباش بدهکار! یعنی من حسم این است که اصلاً رقیه میگفته که «من شرمندهام. مادرم پهلویش هم شکست. من فقط دست به دیوار میگیرم. مادر جان، من شرمندهام که پهلویم نشکست. میگویند شبیه تو شدم ولی خودم که میدانم شبیه تو نشدم.» خودم میدانم این بچه خودش را بدهکار میدانست. اینها کین؟ اینها خودش را بدهکار میدانست. لا اله الا الله.
ببین، بچه گرسنه باشد، تشنه باشد، خسته باشد، تو سرما باشد، تو خرابهای باشد که نه دری، نه دیواری، نه گرمایی، یک لباس نو تنش نباشد. آخه دارند که اینها را وارد شام کردند. «عَلَی اَرْذَلِ الثِّیَابِ.» بدترین لباسی که میشد تن یک آدم کرد، تن اینها بود وقتی وارد شام. اگر این بچه یک بار گفته باشد: «عمه، من از این لباسها تو عمرم نپوشیدم. لباسها چیست؟» فقط گفت: «عمه، من بابام را میخواهم.» همین. پیش بابا هم یک کلمه گله نکرد. یک کلمه گله نکرد: «بابا، ببین چکار کردند؟ چکار کردند؟ اینجور کردند، آنجوری.» بلکه برعکس، بابا را وقتی دید اصلاً خودش را گذاشت کنار، شروع کرد از حال بابا پرسیدن. گفت: «یا ابتاه، مَنْ ذَا الَّذی قَطَّعَ وِداجَکَ؟» به من بگو این رگها را کی... لا اله الا الله.
چقدر هم مودبانه جان داد. بگویم اشک بریزیم؟ حال دارید امشب یا نه؟ درست است شب اول است ولی برویم دیگر تو روضه. اصلاً یک جوری جان نداد که بقیه نگران بشوند، خیلی آرام، منطقی گریهاش را کرد. حرفهایش را زد. صورتش را گذاشت روی صورت بابا. همه منتظرند این بچه باشد. طبری در کامل بهایی میگوید که: «وَضَعَتْ فَمَهَا عَلَى فَمِهِ.» این بچه لبش را گذاشت روی لب بابا. همه منتظر اند بچه چه میکند؟ چی شد؟ دقایق گذشتند، خبری نشد. «فَجَعَلُوا یُحرِّکُونَها.» آمدند بچه را تکان دادند. «فَلَمْ تَتَحَرَّکْ.» دیدند بچه دیگر تکان نمیخورد. همانجا روی صورت بابا تمام کرد.
«عمه را خیلی اذیت کردم بابا. این چند وقت هی من سیلی میخوردم. عمه دنبالم راه میافتاد. هی دنبالم میگشت زیر بوتهها، بیابانها. دیگر میخواهم آرام بروم. عمه اذیت نشود. بیسر و صدا میخواهم بیایم. فقط این بوسه آخر را به من بده.»
السلام علیک یا اباعبدالله، و علی الأرواح التی حلت بفنائک، علیک منی سلام الله ما بقیت و بقی اللیل والنهار، ولا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم. السلام.
در حال بارگذاری نظرات...