بعد از زبان، گوش بیشترین حق را به گردن ما دارد
گوش مهمتر از چشم، چرا؟
بهترین زمان شنیدن
گوش، کانال اتصال قلب است
تفاوت واژه "سمع"، "استماع" و " اصغاء"
رابطه رسانه و شنیدن
سیاست غلط رسانه
گوش به دنبال خواسته دل میرود
روایتهای سواد رسانهای
نمونهای از اصغاء
گوش را وارد وادی سرگرمی نکنیم
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
در تحلیل قضیه عاشورا و جریان کربلا ابعاد فراوانی مطرح شده و از زوایای مختلفی به این واقعه نگاه شده. جا هم دارد که بیش از این کار شود و نگاه شود. هرچقدر هم کار بکنیم، هنوز اعماق قضیه کربلا کامل مکشوف نمیشود. یکی از زوایایی که بهمناسبت بحثی که این چند سال خدمت دوستان داشتیم —چون گفتند که این بحث بیشتر فضایش فضای اخلاقی است و قضیه امام حسین تحتالشعاع واقع شده، در مورد کربلا هم صحبت بکنید— چشم!
میخواهم این جلسه عرض بکنم که اساساً تمام این مباحث توضیح این اصل دقیق از حرکت اباعبدالله علیهالسلام است و همه مباحثی که داشتیم. این چند سال ما از سال ۹۸ اینجا شرح رساله حقوق امام سجاد علیهالسلام را شروع کردیم با دوستان. آن سالها تا سال ۹۹ و ۱۴۰۰ این جلسات ادامه داشت. با هم ساکن مشهد بودیم، خدمت دوستان بودیم و دیگر عملاً با رفتن ما از مشهد، این جلسه در واقع آن استمرار خودش را از دست داد و دیگر حالا ایامی مناسبتی، بحث را با دوستان پیش خواهیم برد. البته بحث، بحث بسیار مهمی است و واقعاً اگر این مطالب خوب تحلیل شود، خوب جا بیفتد، فضای زندگی و فضای جامعه ما را عوض خواهد کرد.
رساله حقوق امام سجاد علیهالسلام قویترین منشور حقوق بشری عالم است؛ چون هیچکدام از این منشورهایی که در مورد حقوق بشر نوشته شده، حق تن را ملاحظه نکرده. حقوق موجودات هم در حد بسیار محدودی به آن پرداخته شده. حقوق شهروندی و حقوق بقیه افراد در جامعه، در سطح بسیار پایینی لحاظ شده. شما در رساله حقوق امام سجاد علیهالسلام میبینید که دست انسان بر عهده انسان حق دارد، چشم انسان بر عهده انسان حق دارد، اعمال انسان که حالا امسال إنشاءالله یکی از اینها را چند شبی مرور خواهیم کرد، نماز حق دارد، روزه حق دارد، قربانی -نه آن گوسفند، لزوماً خود عمل قربانی کردن- به گردن ما حق دارد. این حق یعنی چه؟
خب، ما چند سال اینجا با دوستان گفتوگو کردیم. یک سال هم که محرم بود در دوران کرونا، در این مدرسه روبرو، آنجا با هم گفتوگو میکردیم. امسال هم إنشاءالله بخش دیگری از این حقوق را ادامه خواهیم داد. امشب توضیحاتی میخواهم عرض بکنم که ربط این مباحث به قیام اباعبدالله علیهالسلام چیست که برخی دوستان پرسیده بودند و برایشان این مساله مطرح بود که حالا این حرفها چه ربطی به کربلا دارد؟ از امام حسین و هدف امام حسین برای ما بگویید.
هدف امام حسین را بنده در چند کلمه خدمت شما عرض میکنم و ببینید که چقدر این مباحث به همدیگر مرتبطاند. یک سخنرانی دارند امام حسین علیهالسلام که برخی گفتند این در مسیر کربلا بوده، برخی هم گفتند به محض ورود امام حسین به کربلا بوده که فردا، یعنی فردا شب که شب دوم میشود، در واقع شب ورود امام حسین و روز دوم محرم، روز ورود امام حسین به کربلاست. این خطبه احتمالاً آن روز ایراد شده یا در مسیر کربلا بوده یا در ورود به کربلا. فرمایش امام حسین علیهالسلام، خطبههای امام حسین علیهالسلام بسیار کوتاه است، معمولاً سه خط و چهار خط جاهایی که سخنرانی کردند. اساساً امام حسین علیهالسلام خیلی قلیلالکلام بودند. در بین اهل بیت ما هیچ امامی حدیثش کمتر از امام حسین علیهالسلام نیست، از هیچکدام ائمه ما کمتر از امام حسین علیهالسلام حدیث نداریم. این البته اسراری در آن نهفته است که چرا این شکلی است با اینکه سالها در معرض دید بوده امام حسین علیهالسلام و حالا مطالب دیگری هم جایش اینجا نیست بخواهم عرض بکنم.
امام سجاد یک تعبیری در مورد امام حسین علیهالسلام به کار برد که مضمونش را عرض میکنم. فرمودند که پدر ما غرق عبادت بود. اینور خیلی نمیآمد. یک سوالی کردند، از امام سجاد علیهالسلام مطرح بکنم و بحث بکنم. پاسخ حضرت این بود، فرمودند که پدر ما غرق عبادت بود و دارد که کنار کعبه نشسته بود امام حسین علیهالسلام. زمزمهای شنیدند و امام باقر علیهالسلام که خردسال بودند در بغل ایشان بودند و با یک حالتی امام حسین علیهالسلام برگشتند. فرمودند که: «چی میگویند این آقایون در مورد...؟» و گفتند که: «آقا، در مورد این بحث میکنند که اگر سیل بیاید، این مقام ابراهیم، اینجا، قدم ابراهیم جابهجا بشود چی میشود و فلان و اینها؟» غرضم این است که امام حسین علیهالسلام آنقدر مستغرق بود که از خود این روایت هم مشخص است، «چی میگویند اینها؟» اصلاً انگار در یک عالم دیگری است، در یک وادی دیگری است. لذا کلام هم از امام حسین علیهالسلام خیلی کم به ما رسیده، هم دعا از امام حسین علیهالسلام رسیده، به نسبت هم حدیث از امام حسین علیهالسلام. سخنرانی حضرت هم معمولاً همین دو سه خط با یک مضامین خاصی، بیشتر هم در فضای کنایه است.
کلمات امام حسین علیهالسلام اسرارآمیز است کلاً. اسرارآمیزترین امام ما از یک جهت، امام سوم، حضرت اباعبدالله الحسین علیهالسلام است. خیلی کارهای امام حسین علیهالسلام محفوف به سرّ و معلوم نیست ته قضیه چیست که این هم بالاخره خودش یک داستانی دارد و جای تحلیل و بررسی مفصل.
در این کلمات که دو سه خط است، حضرت فرمودند: «إن هذه الدنیا قد تغیرت و تنکرت.» دنیا دگرگونه شده، ناجور، ناشناس. «تنکرت» عجیب و غریب. «و أدبر معروفها.» خوبیهایش پشت کرده. دنیا روی خوش به ما نشان نمیدهد، خوبیهایش و قشنگیهایش را به ما نشان نمیدهد. آنی که رو است از دنیا و زندگی دنیا، زشتیهای دنیاست، خیانتهاست، حقخوریهاست، حقکشیهاست، نامردیهاست، صفحه رویین زندگی دنیاست.
«فلم یبق منها إلا ثبابه العناء.» از دنیا چیزی نیست، چیزی نمانده غیر از یک تهماندهای که این کلمنها را دیدید، آبرسانی استفاده میکنند، آن تهش دیگر آب از شیر پایین نمیآید، آشغال گرفته، کثافت گرفته. دنیا اگر چیزی هم داشته باشد، همین شکلی است؛ مثل ته ظرف که بهش میگویند «ثبابه» با صاد، «ثبابه العناء». ته ظرف، یک چیزی که حالا آدمی که خیلی تشنه است، از اضطرار میخورد این آب را، ولی این آب نیست، آبی که لذتبخش باشد این نیست.
«و خسیس و عیش کلمرعی الوبیل.» یک زندگی سطح پایینی است این زندگی دنیا؛ مثل چراگاهی که آفت بهش خورده. دیگر زورکی باید تحملش کرد، لذت نمیبرد از این خوردن این علوفه، از اضطرار و ناچاری استفاده میکند، ولی آفت دارد.
«ألا ترون؟» این جان مطلب اینجاست. «ألا ترون أن الحق لا یعمل به و أن الباطل لا یتناهى عنه؟» نمیبینید به حق عمل نمیشود؟ به عنوان مصداق دارند امام حسین علیهالسلام میفرمایند: «چرا این زندگی، زندگی مطلوبی نیست؟ چرا این دنیا روی خوشش را نشان نمیدهد؟ چرا چنگی به دل نمیزند؟ چرا این زندگی، این دنیا، زندگی جذابی نیست؟»
میفرماید: «ألا ترون أن الحق لا یعمل به؟» نمیبینید به حق عمل نمیشود؟ «و أن الباطل لا یتناهى عنه؟» نمیبینید کسی جلوی باطل را نمیگیرد؟ ملاک و ضابطهاش همین است. حق عمل نمیشود. از باطل جلوگیری نمیشود. همه آشفتگی زندگی ما، همه پریشانی خاطر ما، همه بدبختیهای ما، همه گرفتاریهای ما، همه مشکلات ما به همین یک جمله برمیگردد و هدف قیام امام حسین علیهالسلام هم در یک جمله نهفته است: آمده حق آقا باشد، حقسالار باشد. حقسالاری، نه مردمسالاری، نه حاکمیتسالاری، نه بردسالاری، نه زنسالاری، نه پولسالاری. حقسالاری! حق اگر سالار باشد، همه مطیع حق باشند، زندگیها بر مدار حق اداره شود، ظلم دیگر رخ نمیدهد. همین را هم که همهمان میگوییم، میگوییم حق و ناحق نکنید. اگر حق ناحق نشود، همه چیز رو به راه میشود، زندگی درست میشود. همه مشکلات در همین ناحق شدنهاست. مرتبه اولش این است که حق ناحق میشود. مرتبه دومش این است که کسی هم واکنش نشان نمیدهد. اینش بدتر است.
به هر حال در هر جامعهای حق ناحق میشود، تا یک حدی. هرچقدر هم که ما تلاش بکنیم، به هر حال چهار نفر هستند که یک حقی را ناحق بکنند. زمان ظهور امام زمان هم خواهد بود. مردم که فرشته نمیشوند که. آیه قرآن تصریح میکند به اینکه بعد از ظهور بعضیها هستند که اینها هنوز اهل فسقاند که میفرماید: «الأئمه هم الکافرون الفاسقون» در سوره نور، آیه ۵۵، میفرماید که اینهایی که دیگر بعد از حاکمیت خدا، کل زمین را گرفته، باز هم مشغول فسق و جورند. اینها دیگر خیلی بیخودند، خیلی پست. معلوم میشود بعد از ظهور هم به هر حال یک فسق و فجوری هست. بله، صحنه علنی و عمومی جامعه را پُر نخواهد کرد، ولی به هر حال آدمها اختیار دارند. پس به هر حال یک جایی حق ناحق میشود.
امام حسین علیهالسلام آن نقطه جوششان اینجا نبود. نقطه جوششان اینجا بود که حق ناحق میشود و به این ناحق شدن اعتنا نمیشود، کمکم دیگر اصلاً حق و ناحق گم میشود. این خیلی خطرناک است. «فالمؤمن یرغب فی لقاء الله مُحِقًّا.» جا دارد مؤمن رغبت کند به مرگ، به ملاقات خدا، وقتی شرایط این شکلی میشود. جا دارد جان به لب برسد. مؤمن جان به لب میشود در این شرایط. مؤمن، همینقدر که حق را ناحق میکنند، وقتی میبیند جانش به لبش میرسد.
آن لطافتی که مؤمن دارد، بعضی از این اولیا خدا وقتی معصیت میدیدند، چه واکنشهایی نشان میدادند. حضرت امام رحمتالله علیه در مسجد درس میدادند. شنیدند ته مسجد یک طلبهای دارد در مورد یکی از مراجع با یک بیان نامحترمانهای صحبت میکند. رایج است دیگر همچین تعابیری. فلان آقا این را گفته بود و او میگوید: «بابا، این حرفها چیست که اینها میزنند؟» مثلاً حرفها اینجوری در نقدش. حضرت امام این را شنیدند، چندین سال قبل از انقلاب. گفتند که این جمله را وقتی امام شنید، تب کرد و سه روز بیمار شد. سه روز درس ایشان تعطیل شد. بعد از سه روز هم که برگشته بود، نفسنفس میزدند که یک غیبت شنیدند، نتوانستند تحمل بکنند.
غیبت مراجع که خود امام فرموده بودند و در حدیثش میفرماید که اگر کسی غیبت مراجع را کرد، توبه هم بکند، بعید است که خدا ببخشد. از گناهانی که توبهاش هم بعید است بخشیده شود است. جایگاهی مراجع دارند. لطافت روحی آنها! ما که امثال من را نگاه میکنیم، بابا! آن باطن لطیف! یک ذره حق ناحق میشود.
مرحوم آیتالله العظمی بهجت رحمتالله علیه، دو تا طلبه آمده بودند پیش ایشان؛ مازندرانی بودند یا گیلکی بودند. یک بحثی بینشان بود در مورد اینکه یک سهمیهای بوده، این باید یک مقدار برنج به آن داده باشد، یک مقدار برنج به آن داده باشد. تقسیمبندی پارسال دیگر. آن یکی صد کیلو باید به این بدهد. بهجت هم مشغول چای ریختن بودند از سماور. این نفر اول شروع کرد گله کردن از آن نفر دوم. رضوانالله تعالی علیه، همانجور که این چایی را میریختند، آوردند چایی را بدهند. به شوخی گفتند: «خب حالا من گوش کدامتان را باید بکشم؟» جمله ساده، به شوخی! بالا دیدند که این نفر اول هست، نفر دوم نیست. میگوید: «یکهو دیدم رنگ ایشان شد مثل گچ، شروع کرد عرق ریختن.» فرمود با حالت لرزش: «آقا پس او کجا هستند؟» غیبت ایشان شد که من گفتم! رفت در حیاط، کار داشت، برمیگشت. آدمی که لطافت دارد، یک سر سوزن اگر از حق چیزی خارج شود، یک سر سوزن باطل باشد، یک سر سوزن مکروه باشد، آنهایی که لطافت باطنی دارند، این شکلی میشوند: مریض میشوند، دچار گرفتاریهایی میشوند، بلکه گاهی دچار عقوبتهایی میشوند، لطمات سنگینی پیدا میکنند.
یکی از علمای بزرگ قم فرموده بود -اسم نمیآورم ایشان را بنا به جهاتی، اسم نمیآورم ایشان- بیماریهایی دچار شد، بیماریهای سنگینی. خیلی مجبور شد سفرهایی بکند برای معالجه این بیماری. بعضی جملات قابل فهم نیست برای امثال بنده. فقط میخواهیم بگوییم که همچین کسانی هستند، وگرنه بنده که قطعاً نمیفهمم داستان او یعنی چی. فرمود که ایشان فرموده بود: «این بیماریهایی که برای من رخداد، به خاطر این بود که یک بار در ذهنم کسی را گفتم، مثلاً فلانی فلان کار را کرد. از خدا غافل شدم. در ذهنم، نه به زبان، در ذهنم از خدا غافل شدم.» گرفتاریها پیش آمد. خیلی لطیف است دیگر. شما با دوچرخه هرچقدر هم که بالا پایین بشوید، گاهی سقوط هم میکنید، پرت هم میشوی، ولی با هواپیما اگر بخواهد کسی سقوط بکند چی میشود؟ تفاوت هواپیما و دوچرخه چیست؟ در آسمانند اینها. هواپیمایی، یک چاله هوایی هم که بیفتد، ستون فقرات هواپیما آسیب میبیند.
«ألا ترون أن الحق لا یعمل به؟» نمیبینید به حق عمل نمیشود؟ اولیا خدا نسبت به حق حساساند، نسبت به باطل حساساند، ولی حساسیت بالاتری که دیگر جا دارد انسان جان بدهد، حساسیت نسبت به این است که یک حقی دارد ناحق میشود و همه نگاه میکنند و هیچکس این را خیالش نیست. یک باطلی دارد رواج پیدا میکند. تعابیری است که زهرا مرضیه سلامالله علیها در خطبه فدکیه هم به آن اشاره کردند که شما مردمی هستید که آنقدر راحت دارد یک حقی خورده میشود و سکوت میکنید، عین خیالتان نیست. نالههای زهرای مرضیه اوجش اینجاها بود. وگرنه حق ناحق شدن زیاد است، خیلی موارد هست، ولی یک وقت جامعه هست حساس است. یک جامعه حساسیت نشان میدهد، نفرت نشان میدهد. یک جامعه زنده است، واکنش نشان میدهد. یک جامعهای هم عین خیالش نیست.
این حق دایرهاش وسیع است. دایره حق را اگر میخواهی بشناسی، رساله حقوق امام سجاد علیهالسلام دایره حق را تعریف کرد. بعد آدمی که لطیف باشد، حالاتش را عوض میکند. مثلاً حق صدقه، آنی که صدقه از شما میگیرد، آن احترامی که باید بهش بگذاری، پرت نمیکنند جلویش. نه! دیگر نشد دیگر. آن هم حقی دارد. آنی هم که صدقه میگیرد حق دارد.
خب شما ببینید وضع جامعه ما چطور است، خصوصاً از فرهنگ غرب. رابطه فرزند با پدر و مادر، رابطه زن و شوهر با همدیگر، مثل آب خوردن، یک مدت زندگی میکند، بعد میگوید که ما این را ازدواج سفیدش کردیم که راحت بتوانیم جدا بشویم. یعنی اصلاً برای جدا شدن ازدواج میکنند و مسخره میکنند که ازدواج رسمی میکند. به فرهنگ غلطِ غرب میگوید ما الان پنج سال است داریم زندگی میکنیم، بچه هم دارم شدهایم، ولی ازدواج رسمی نیست. الان اراده بکنیم، یک دست به هم میدهیم، خداحافظی میکنیم، تمام شد. ببینید چقدر سطح زندگی، سطح زندگی نازلی است.
استاد بزرگوار آیتالله جوادی آملی میفرمود که اینها، بعضی از این زندگیها، زندگی حیوانی هم نیست، نه، زندگی گیاهی است. حیوان که تولید مثلی دارد، یک تعهدی دارد، یک مسئولیتی دارد. چای باغو به یک سگ بسپارید، ببینی چکار میکند. تکه تکه میکند، دزد وارد این باغ نشود. بعضیها عین خیالشان نیست. بیتالمال دارن میخورن، این نشسته نگاه میکند، میگوید: «منو بیرون میکنه.» بابا! اینجا یک سگ گذاشته بودی، بهتر مراقبت میکرد، بیشتر احساس مسئولیت میکرد. انگار نه انگار. هیچ! ساکت! به من چه؟
آقا، بنده زیاد دیدم. به مناسبتهای مختلف در مجموعههایی، حق یک نفر خورده میشود. بقیه همینجور راحت میگوید: «نه حالا من نمیخواهم اشاره کنم به برخی از مجموعههای خاص که حالا ممکنه ذهنیت نسبت بهشان ایجاد بشود.» کسی که باید حقوق بقیه را بدهد، حقوق یکیشان را داده، نصفه داده، حقوق بقیه را نداده. این یکی میآید گله کند. آن یکی پشتش را نمیگیرد برای اینکه نصفش را گرفته، میترسد و نصفه دیگرش بپرد. باز این هیچی نگرفته. باز ما یک نصفه گرفتیم، امیدی هست دومش را بگیرم. اگر ما هم هیچی نگرفته بودیم، تندتر از تو داد و بیداد میکردیم.
خدای متعال معمولاً اینجور افراد را ذلیل میکند، اینجور سکوت میکنند. کما اینکه دیدید در کوفه و قضیه اباعبدالله الحسین علیهالسلام همینطور شد. «ألا ترون أن الحق لا یعمل به؟» آخه میبینی که دارن حق را ناحق میکنند، به حق عمل نمیشود، از باطل جلوگیری نمیشود. یک بحثهایی هست الان در ژاپن. آمدند یک کارهایی کردند، اسم آن را مسئولیت اجتماعی گذاشتن، امتیازدهی ایجاد کردند و آزمون میگیرند از حالا جوانانشان، نوجوانانشان، دانشآموزانشان. در خیابان میآید، مثلاً با یک صحنه مواجه میشود، حالا در فضای خودشان منکر است، مثلاً زباله انداختن روی زمین. اگر این بچه سکوت بکند، این کودکان را میبینند لیاقت مسئولیتهای اجتماعی را در سالهای بالاتر ندارد. این مسئولیت اجتماعی ندارد و امتیازاتی را از دست میدهد.
یک دوربین مخفی درست کردند در فرانسه. نمیدانم اصلاً این چیزها به دست شماها میرسد یا نه. معمولاً به دست ما نمیرسد. یک گوشی اگر در محرم چای بخورند، لیوانهایش را بریزند روی زمین، همه عالم باخبر میشوند: «آقا، چه خبر است اینجا؟ لیوانهایتان را جمع کنید.» بله، حساسیت هم خوب است، ولی اینکه آدم بفهمد چی دارد میزند، در اثر زدن این چی دارد بعدش میخورد و چطور بزند که آن بزرگتره نخورد. اینها یک هنری است دیگر. یک جوری نقد بکند که شأن مجلس امام حسین حفظ بشود. کجای عالم شما اینجور بذل و بخششی را میبینی؟ در خیابانها با التماس چایی بدهند، شربت بدهند، غذا بدهند. اصل این کار را ندید بگیری، بعد مثلاً دو تا آشغال هم روی زمین که آن هم یکی دیگر انداخته. قطعاً کسی که صاحب مجلس بوده که او آش خورده، انداخته. آن را نقد نمیکند. اصل مجلس امام حسین نقل است.
در فرانسه آمدند دوربین مخفی گرفتند. آدمها دارند از توی پیادهرو رد میشوند. یکی میآید، یک نوجوان دارد رد میشود. دهن این را میگیرد، برش میدارد، بلندش میکند، میبرد توی کوچه فرعی. بامزهاش این است که هیچکدام از این افراد که واکنش نشان نمیدهند که هیچ، اینها تصاویری که آمدند شطرنجی بکنند، اینها را منتشر کردند که مثلاً بعضیهایشان خیلی دیگر آبروریزی بوده. آنها را شطرنجی کردند، آنهایی که قابل پخش بوده، مثلاً طرف نگاهی کرده. این آدم درستوحسابی دیده میشود. در فرهنگ اینها، این را تصویرش را نشان میدهند که این آدم خوبی بود. این برایش یک نگاهی کرد که مثلاً بردندش در آن کوچه. مثلاً این میشود جامعه مرده. این میشود جامعه بیمار.
«ألا ترون أن الحق لا یعمل به و أن الباطل لا یتناهى عنه؟» یکی را میکشند، یکی نشسته نگاه میکند. الیماشاءالله! این خیلی رایج است. خیلی رایج! ای کاش مستندها بسازند در این موضوع. خیلی عجیب است. اصلاً به من چه؟ اسمش را هم میگذارند عدم دخالت در زندگی دیگران. فضولی نکردن. سرک نکشیدن. تذکر بدهی، فضول میشوی. سرت در زندگی خودت باشد. البته اینها مرزش با فضولی هم باید روشن بشود ها! قطعاً در مواردی هم فضولی است. در خیلی از موارد ما حق نداریم یک صدای زن و شوهری میآید، دارند دعوا میکنند. در خیلی از موارد من حق ندارم بروم وارد دعوایشان بشوم، در بزنم، چی شده، فلان. خیلی از مواردش این شکلی است. فضای خانهشان اتفاق میافتد.
یک چیزی وسط خیابان است. یک کلیپی حالا باز قشنگ این طرف درست کردند. البته دوربین مخفی نیست این کلیپ، یعنی سناریو دارد، طراحی کردند. یک خانمی دارد میرود استخدام بشود. آبدارچی مسنی چایی میآورد. آن مدیری که دارد گزینش میکند با این خانم که دارد صحبت میکند. این پیرمرد مثلاً یکم چایی ریخته توی سینی. نمیدانم دیدید یا نه. رئیس بابا شروع میکند بد صحبت کردن. بدو عذرخواهی میکند. بچههایش را میزند. بعد این زمین سرد است، این چایی سرد است. دوباره شروع میکند بد و بیراه گفتن، سروصدا کردن. دو بار سه بار. این خانم هی خودخوری میکند. آخر، صدایش در میآید. این چه وضعی است؟ شما با این پیرمرد اینجوری صحبت میکنی؟ همسن پدر شماست. رئیس لبخند میزند، میگوید که: «اگر چند ثانیه دیرتر صدایت در میآمد، استخدام نمیشدی.» همه اینها طراحی شده بود. چقدر لفت دادی! همان اول باید میگفتی.
خیلی قشنگ است. اینها روح قضیه عاشوراست. اینها روح مردم کوفه این روحیه را نداشتند. اینها روح آن کسانی است که اباعبدالله را یاری کردند که این روحیه را داشتند. بیخیال نبودند. بیتفاوت نبودند. به من چه! حالا چکار داریم؟ زندگیات را بکن بابا! کی دلش برای تو میسوزد؟ امروز این است، فردایم هم همین است. چقدر آدم باید نفهم باشد! چقدر آدم باید مشاعرش از کار افتاده باشد! نمیفهمد قضیه چیست. نمیفهمد دعوا سر چیست. نمیفهمد کی راست میگوید، کی دروغ میگوید. نمیفهمد کی منفعتطلب است، کی دارد منافعش را میگذارد وسط. این میشود قضیه جناب مسلم سلامالله علیه. بیخیالها، بیتفاوتها، کسانی که کار ندارند حق ناحق بشود، حق پایمال بشود.
۱۸ هزار نفر نامه دادند، بیعت کردند. تا دیدند عبیدالله آمده و یک تهدیدی هم کرد عبیدالله که داستانش مفصل است و احتمالاً میدانید یا در همین سریال مختار که تا حالا دیگر هزار بار فکر کنم پخش شده، حتماً دیدید دیگر در این سریال که چطور وارد شد عبیدالله در کوفه. چهرهاش پوشش، شبیه پوشش بنی هاشم و امام حسین علیهالسلام بود. اینها فکر کردند امام حسین آمده. رفت دارالاماره. آن بالا نقاب را کنار زد. خودش چون اهل کوفه بود، میشناختند عبیدالله را. پدرش اینجا جنایتها کرده بود. سالها زیاد بن ابی که رسماً حرامزاده بود و همه میدانستند این حرامزاده است، یعنی اصلاً اسمش زیاد بن زیاد بچه باباش! همچین جنایتکاری بود زیاد. عبیدالله پسر او بود. مردم کوفه مثل چی میترسیدند از عبیدالله. محمد گفت: «پدر همهتان را در میآورد! فقط گزارش بیاید یکیتان با مسلم دیده شدید.»
بین نماز مغرب و عشاء بود. فاصله میانداختند بین مغرب و عشاء. نماز مغرب را مسلم خواند. بین مغرب و عشاء، سر شب بود، گرگ و میش. عبیدالله وارد کوفه شد. این سخنرانی را کرد. نماز عشاء دید ۱۰ نفر پشتش بیشتر نیستند که آن ۱۰ نفر نماز خواندند و در رفته بودند که چون مسلم هم شهر را بلد نبود و میخواست شبانه از شهر خارج بشود. این کوچههای بنبست. یک مسیر را گرفت که بزند از کوفه خارج بشود. خورد به یک کوچه بنبستی. دید اگر بخواهد برگردد، خطر امنیتی دارد. پشت در یک خانه نشست. یک زن در طول تاریخ بود که دید به حق عمل نمیشود و صدایش در آمد و خدا به این زن عزت داد و این زن را بزرگ کرد. او هم جناب طوعه بود که در را باز کرد. میبینم شما غریبهای، اینجا چکار میکنی؟ فرمود: «من سفیر اباعبداللهام.» گفت: «بیا داخل.» پسرش جزء ایادی حکومت بود. آدم ناجور و فاسدی بود. حکم به خطر انداخت. در روح این زن، إنشاءالله محشور بشود با حضرت زهرا سلامالله علیها، این زن بزرگ یک گوشهای جا باز کرد برای مسلم. غذا تا صبح هی رسیدگی میکرد.
پسرش هم برگشت. بعد از ساعتی. البته این هم که آمد در خیابان که مسلم را دید، دنبال پسرش بود، دید تاریک شده پسرش نیامده، دیدی آقا پشت در نشسته. جای داد زیرزمین خانه به جناب مسلم. و پسرش آمد. این خیلی حساب شده. پسر نفهمید. غذا برد و این پسره بو برد. این چند بار دارد میرود میآید. نزدیکهای سحر بوده ظاهراً، شب عرفه بوده. آمد در را باز کرد و دید مسلم اینجاست. گفت: «به به! همین آقایی که ما دنبالش میگردیم. سرش چندهزار دینار قیمت دارد، در خانه ماست.» درگیری شد. مسلم بیرون زد و دیگر مابقی جریان که در خیابان جنگ شهری شد. مسلم بن عقیل تک و تنها در خیابان درگیر شد با این سپاه عبیدالله ملعون. ماجرایش مفصل است. خلاصه عرض بکنم که چهها کردند با جناب مسلم که راه روبروی ایشان را بستند. در جنگ تن به تن دیدن حریفش نیستند. منجنیق آتش آوردند. از پشت بامها آتشباران کردند جناب مسلم را.
بعد که دستگیرش کردند و قضایا که بردند بالای دارالاماره و وصیتی که کرد. اول بهش گفتند وصیت کن. غربت مسلم را ببینید. گفتند: «در این جمع یک نگاه کن ببین کی برایت فامیل و آشناست، بهش وصیت کن.» یک نگاهی کرد. گفت: «نه، در اینها من شناس و محرم نمیبینم.» یکیشان احتمالاً با من محرم باشد. گفتند: «کی؟» گفت: «عمر بن سعد.» عمر سعد را وصیت کرد. گفت: «وصیتت چیست؟» گفت: «یک مقدار بدهی دارم در کوفه، بعد از شهادتم این را بده.» یک وصیتی دیگر هم که بوی وصیت سومی بهت میگویم کسی خبر ندارد. به هر حال عمر سعد از مدینه با اینها از کودکی رفاقتهایی داشت. در این جمع احساس کرد شاید او بتواند بالاخره حق ندیده نمیگیرم که از بچگی بوده. یک وصیتی دارم. گفت: «چیست؟» گفت: «یک کسی را بفرست در این زمینها به سمت مکه. من نامه زدم به اباعبدالله حسین. در راه است. کسی را بفرست برود به حسین بگوید برگردد. اینها مسلمش را کشتند.»
دیدند عمر سعد بشکنزنان دارد برمیگردد سمت عبیدالله. گفت: «چی شده؟» گفت: «خبر برایت دارم.» «خبر اول چیست؟» گفت: «حسین در راه است، دارد میآید.» بردندش بالای دارالاماره. قرار شد سر از تنش جدا کنند. گفتند: «یک مقدار آب برایش بیاورید.» یک مقدار آب آوردند. جلوی دهان مبارک مسلم گرفتند. قطره خونی از دهانش ریخت، ظرف متنجس شد. بردند. ظرف دوم را آوردند. دوباره دهانش خون ازش چکید. دفعه سوم دندان مسلم در این آب افتاد. گفت: «قسمت نیست این آقا را با آب سر از تنش جدا کنیم، تشنه سر از تنش جدا کنیم.» رو کرد: «السلام علیک یا اباعبدالله.»
شب اول. شب اول. حرف آخر آن را بزنیم روضه را بگویم. عزیز دلمون، دلمون برای محرم تنگ شده بود. دلمون برای این سیاه. چه ارباب باوفایی داشت مسلم. یا اباعبدالله! امسال حال و هوا خیلی اربعینیه. آنقدر که من میبینم از امشب زمزمهها همش این است که ما امسال اربعین میرسیم یا نه. دو سه ساله جا مانده. آقا، امشب اول تکلیف ما را تعیین کن. نمیگویم شبهای بعد نمیآیی، ولی میخواهم لوس کنم خودم را. چی بگویم آقا؟ همین شب اول بنویس، خلاصمان کن از شبهای بعد، با آرامش بیاییم اینجا گریه کنیم، دیگر دست و پا نزنیم برای کربلا. تو ارباب باوفایی. مسلم از دور موقع شهادت به تو سلام داد. یادت نرفت؟ یادت نرفت؟ چقدر باوفاست؟ چقدر با مرام.
چقدر آغاز ظهر عاشورا یک نگاهی کرد. «نَظَرَ یمینه و نَظَرَ شماله فلم یره من أصحابه أحداً.» یک نگاه به راست کرد، یک نگاه به چپ کرد، دید هیچکس نمانده، همه کشته شدند. آنجا شروع کرد با اصحابش صحبت کردن. با این بدنهای متلاشیشده روی زمین افتاده: «یا فرسان الحجاب! یا أبطال!» چرا صدایتان میزنم جواب نمیدهید؟ بعد شروع کرد یکی یکی با اسم صدا زد. ببین ارباب حواسش هست. هست. ببین آنهایی که زودتر میآیند هم حواسش هست. مشتریهای شب اولش با مشتریهای شب دومش فرق میکند. آمار همهتان را دارد. تو زودتر آمدی. تو قبل محرم سیاهی زدی. تو یک روز زودتر مشکی پوشیدی. یادش نرفت. اول کسی که برایش کشته شد، مسلم بود. وقتی خواست صدا بزند اول مسلم را صدا زد. «یا مسلم ابن عقیل ابن عروه! یا مسلم بن اوسجه! یا حبیب بن مظاهر!» از مسلم شروع کرد. رفت جواب سلام مسلم را آنجا داد، ولی دیگر چه! برخی نقلها دارد این تنها شروع کرد تکان خوردن بدن تکهتکه اصحاب، با دست اشاره کرد، فرمود: «آرام بگیرید. آرام بگیرید. من هم الان بهتان ملحق میشوم. فقط خواستم بهتان بگویم ارباب...»
در حال بارگذاری نظرات...