متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
«یک همکف باشیم.» «همکفم از تو میگم خوب نیست؛ چون زیرش پارکینگه.» و اینا. «پارکینگ نداشته باشه.» بنده خیلی خوبه. اون پایین پایینیه بنده خدا خیلی دیگه زیر دست بالاتر از همه ایناست. آقاییام میکنه. «چطوری کوچولو؟» مثلاً «چطوری ایرانی؟» اینا نیست. اصلاً ما این بدن را موقع مرگ میفهمیم که آقا تا حالا اشتباه میکردیم. این اصلاً ما نیستیم؛ یک ابزاری بود، یک توپی بود داده بودند، یک گلدان بود داده بودند آب بپاشیم، گلش را رشد بدهیم. یک گلدان به من دادهاند. من حالا مثال بعضی جاها گفتم. شما ناخنتون، ناخن را مثلاً میکنید دفن میکنید توی گلدان. خوبه که آدم ناخنش را وقتی میگیرد دفن کند. یا موی سر، مخصوصاً برای حج. ما موی سرمان را رفتیم منا دفن کردیم. البته حج نرفته بودیم، عمره رفتیم. مستحب است و رفتیم منا و دیدیم که ایامی بود که منا چون حج نبود، کسی منا نمیرفت. ما را از بغل منا رد میکردند و مستحب هم هست که موهای سر را بری منا دفن کنی. ما نگاه کردیم دیدیم که خب اینجا که منا نیست، تعمیرگاهی است روبروی منا. پلاستیک مو دستمان بود، یک اتوبوس، کاروان شیعه و ایرانی و اینا. ما از این اتوبوس پیاده شدیم رفتیم سمت این تعمیرگاه. گفتیم: «اینا هم دیگه تکفیری و اینا ببینن که یک ایرانی با یک پلاستیک داره میاد و الآن است که ما را ترور کنن.» رفت یم بغل تعمیرگاه، موهایمان را آنجا دفن کردیم. خوب، الآن بنده یک بخشی از من، نزدیک یک تعمیرگاهی در نزدیکی منا، انقدر زیر دست و پا رفته، هنوز گرگ رویش رفته، سگ رویش رفته، شغال رفته، من چه حسی دارم؟ البته آنورها برم، با یک حس خوبی نگاه میکنم، مثلاً دلم تنگ میشود، میگویم: «یادش بخیر، یک روزی موهای ما اینجا دفن شد.» دنبال تعمیرگاهی میگردم، دنبال آنجایی که موی ما را دفن کردم. من الآن تو موهایم هم نسبت به موهای خودم حسی دارم. ناخنهایی که شما تا حالا دفن کردید، بعد این ناخنها رفته جزئی از گلدان شده. خاک بوده، نمیدانم، بعد گل شده، از آنور زده بیرون و الآن شما تو آن گلهاید، ناخنتان ... البته همان گلدانی که ناخنتان را دفن کردید، از کنارش وقتی رد میشوی، یک حسی بهش داری، درسته؟ «نیم تن ناخن مثلاً این تو این گلدان دارم.» حسی دارید نسبت به آن ناخن. تعلق شما، تعلق از جنس الانت نیست. الآن یکی میاد با سوزن فرو میکند، دردتان میآید. بعد مرگ هم همین است. یکی بیاید یک سوزنی فرو بکند. تازه اولیای خدا تو همین دنیاشان انقدری به خودشان مسلط کار میکنند که میتوانند به اینجا برسند. امیرالمؤمنین علیهالسلام تیغ را تو نماز از پای ایشان بیرون کشیدند. اینکه قدرت دارد. همین الآنش من از علامه طباطبایی شنیدم، به دکتر فرموده بود که دکتر گفته بود: «من میخواهم شما را عمل جراحی کنم، باید بیهوشتان کنم.» عمل چشم است. با یک واسطه، یکی از اساتید ما، خود ایشان از علامه شنیده بود و نقل کرد. چشم ایشان دونهای زده بود و خطر نابینا شدن برای علامه بود. ایشان آن استاد فرمود: «من خودم از علامه این را شنیدم و پرسیدم.» و نقل فرموده بود که: «من به دکتر گفتم نمیخواهد.» و موقع عمل جراحی، به دکتر گفته بودند که: «من یک کاری میکنم که درد را احساس نکنم، بیهوشم نشوم.» ایشان گفته بود آ ری، علامه طباطبایی خودش روح از بدن جدا کرد. دکتر عمل چشمش هست، انگشت تو چشم بخوره آدم دردش میرود هوا. بعد میخواهد بشکافد، بردارد، تیغ میخواهد بخورد به چشم. عمل چشم انجام میدادند. الآن که با این دم و دستگاهها و لیزر و اینهاست، حالا آن موقع نمیدانم با چی بوده. خلاصه، چشمی که انقدر حساس است، ایشان فرموده بود که: «نمیخواهد.» اول عمل بهشان گفته بودند. ایشان گفته بود: «فقط آن مثلاً مقداری که طول میکشد به من بگو. مثلاً چهل دقیقه.» اینکه خودش بدن را میسپارد به اینا، میرود و میگوید: «هر کار میخواهی بکنی، بکن. این لاشه دست شما، مردار. حسی نداری.» آنی که میرود زیر خاک که درد ندارد. که «خاک آن زیر تنگ است و بعد تاریک است و سرد است.» مثلاً خیلی آدم خوبی است، مثلاً تابستان از دنیا برود. «جای خوب باشه، مثلاً شمال.» دیدی چقدر قبرستانهایشان آنتیک است؟ قبلاً خیلی نمیکَندند تو شمال، تو خیلی بکنی به آب میرسی. یکی میگفتش که طرف، الآن ایام انتخابات هم هست، میگفتش که: «آمده تو شمال ما وعده داده که من اگه نماینده بشم اینجا مترو میزنم.» میگفت: «آب در میاد. قبر دارم.» واسه همین توی شمال خیلی نمیکَنند. قبرهای قبرستانش مثلاً بیست، سی سانت، با مرده فاصله نداری. «قبرستان بیشتر بکنم به آب میرسد.» هر چی به ساحل نزدیکتر باشد، قبرها بالاتر است. بابلسر و اینا. جنگل و دار و درخت و خیلی قشنگ و آنجا خوب است آدم دفن بشود. وسط کویر. بعد مرگ هیچکدام از اینها ما، هیچکدام از اینها نیستیم. چشم و دهن، پا و دست و گوش و همه اینها یک سری ابزار بود دست ما. با آن گوشی موبایل شما فرقی ندارد. دوربین موبایل شما با چشم شما، برای شما، یعنی چطور؟ شما دوربین گوشی موبایلت نیستی، چشمت هم نیستی؛ درست است؟ این چشم دقیقاً همان این میکروفون زبان من با این میکروفون هیچ فرقی نمیکند. نیستم. این یک ابزار است برای اینکه صدا به شما برسد، آن هم یک ابزار است برای اینکه مطلب به شما برسد، تا من حرف را بزنم. جفت اینها ابزار است. این اصل مطلب است.
توی رساله حقوق امام سجاد، از الآن که وارد بحث زبان و چشم و اینا میشویم، حق اینها یعنی چی به گردن ما؟ مثل اینکه بگوییم: «حق میکروفون به گردن شما.» شما الآن این میکروفون را نباید خرابش کنی. میکروفون باید حواست بهش باشد. تکلیف داری نسبت بهش. وظیفه داری نسبت بهش. زبان شما همین است، چشم شما همین است، گوش شما هم همین است. «مال خودمه.» این از مزخرفترین حرفهایی است که یک آدم نادان میتواند بزند. «دست خودم است. هر کار دلم میخواهد باهاش میکنم. چشم خودم است. گوش خودم است. نسبت به اعضا و جوارح خودم اختیار دارم.» که بعضی وقتها میبینم بعضی جاها، بعضی از این حرفهای خزعبلات آدم میشنود تا مثلاً، تا خیلی اعضای دیگه میروند دیگه که: «آقا دیگه استفاده کنه. به هیچ کسی هم ربط نداره. موی خودش است.» اصل مسئله از این اشتباه، این تلقی غلط، سرچشمه میگیرد. شما اصلاً مو، موی شما با جاروی خانه هیچ فرقی نمیکند. هیچکدام شما نیستی. نسبت به جارو وظیفه داری و چطور جارو ؟. نسبت به یک درخت، شما الآن چطور نسبت به درخت حساسیت نشان میدهید؟ یکی بیاید تو خیابان، این مطلبی که میگویم با دقت گوش بدهید، خیلی جالب است. الآن یک کسی تو خیابان یک شاخه را دارد ببرد. «یک شاخه، ایران را نبر!» به کلمه خیلی کوتاه، شما نسبت به گناهی که کسی با بدن خودش انجام میدهد، همینقدر مسئولیت دارید. هیچ فرقی نمیکند بین آن درخت و این بدن. بین درخت یعنی یک کسی دارد به درخت آسیب میزند، و یکی دارد به بدنش آسیب میزند. مگر بدنش مال خودش است؟ مگر درخت مال خودش است؟ نه درخت مال خودش است و نه بدن مال خودش است. به بدنش آسیب نزن، به درخت آسیب نزن. مالک، کسی مالک بدنش نیست. اولاً ما اصلاً بدنمان نیستیم. «بدن ابزار است. بدن ما غیر از ماست.» یک نکته. نکته دوم: مالکش هم نیستیم؛ امانت است. بدن هر کسی دستش امانت است. شما حق نداری بگویی: «من نمیخواهم سلامتیام را رعایت کنم، میخواهم مریض بشوم.» این آسیبزدن به اموال عمومی است. شما به اموال عمومی آسیب میزنی. حق نداری به بدن آسیب بزنی. نمیدانم توضیح زیاد دادم دیگر، خیلی مسئله حل شد دیگر. خسته شدید یا نه؟ این توضیح دوزی لازم دارد و لازم است که توضیح میدهم و بعضی مطالب چون اولین بار است که آدم میشنود، باید توضیح بیشتری داد که مسئله کامل حل بشود، کسی به شبهه نیفتد. این نکته اصلی ما توی رساله حقوق امام سجاد: «ما نسبت به اعضا و جوارحمان موظفیم.» اینها هر کدام یک امانت خدا دست ماست. نگاهمان نسبت به خودمان عوض بشود. یک هفته اینجور زندگی، خیلی حس و حالش فرق میکند. تمرین کنیم نسبت به زبانمان یک امانت خدا داده. حالا روایتش را برایتان میخوانم. میفرماید: «گاوصندوق تو را چه شکلی محافظت میکنی؟» زبان گاوصندوق است. آن پول ازش برود، مال ازش بزنند، جبران میشود. این از تو، این دهن، اگه مالی، سرمایه برود، دیگر از زیر این زبان اگه چیزی در برود، «سر سرخ به باد میدهی.» «زبان سرخ سر سبز میدهد بر سر سبز.» معنای شعر «زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد.» این است.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «اگه یک چیز تو عالم صلاحیت داشته باشد که به حبس ابد بفرستنش، حبس ابد، آن زبان است.» حکم حبس ابد باید بهش بخورد. یک وقتهایی برای ملاقات... چقدر قشنگ! شما نسبت به بدنتان یک همچین حسی داشته باشید. یک زندانیه. «شما گرفتارید دیگر.» قفس ساختن از بدنمان. قفسه دیگر. زندان است، این بدن شما قفس شما، زندان شما است. اعضا و جوارحمان تو این قفسه. این زبان است. الآن ملاقاتی دارد. بعد عقل فرمان میدهد: «آقای زبان، ملاقاتی داری. بیا بیرون.» آن هم میگوید: «اول بگو کیست؟ چیست؟ چهکار دارد؟ باید گذرنامه نشان بدهد.» چقدر قشنگ آدم یک زبان میخواهد بچرخاند، دو ساعت فکر میکند. آقای بهجت میفرمود: «انسان بیست و سه ساعت فکر میکند، یک ساعت سخن میگوید. که اگر بیست و سه ساعت فکر میکرد، میفهمید یک ساعت سخن گفتن زیاد است.» لکن بیشتر آدمها از بیست و سه ساعت حرف میزنند، یک ساعت فکر نمیکنند. یک ساعت استراحت میکنند که حرف بزند. اولین حق بدن ما بر ما مربوط به زبان ماست. نسبت به زبان تکلیف داریم. ببین چقدر قشنگ امام سجاد اخلاق و مسائل اخلاقی را مطرح کردند بدون درد. «آقا شما بگو زبونت را کنترل کن.» فشار میآید به آدم. «اختیار زبان خودمه که دیگه دارم.» نداری عزیزم! زبان مال شما نیست. این زبان امانت است. نسبت به امانتی چه حسی دارید؟ الآن یک کسی بیاید دستگاه شریف و دوستداشتنی PS4 به شما امانت بدهد. رزقنا الله و ایاکم، خدا روزی من و شما کند. انشاءالله. دیزی مثلاً درست کردهاند تو سنگی، دستگاه پلیاستیشن را وقتی نکن نسوزونه. یک دستگاه PS4 داریم. آن را بیاور بگذار اینجا. «عمو بگذار این زیر، دیزی را بگذار رویش.» برخورد چگونه خواهد بود؟ و جواب پس بدی. آقا، میخواهی خرابش کنی، خراب کن. «صاحبش که آمد، پولش را بدهی.» درست است؟ زبان صاحب دارد. زبان شما صاحبش هم شما نیستی. چقدر قشنگ است. این زبان با آن دستگاه PS4 هیچ فرقی نمیکند. با بخاری و تلویزیون و اکو و با همه اینها، با فرش، ظرف و ظروف، همه اینها امکانات و ابزاری است که خدا به ما امانت داده. حساب هم میکشد. خود اینها هم پس فردا «و تکلمنا ایدیهم و السنتهم». خیلی زیباست. آیه خیلی زیباست. چقدر این آیه محشر است. میگوید روز قیامت به دهنت مهر میزند. حتماً داشته باشید آیه را. سوره یاسین است فکر کنم. میگوید روز قیامت به دهنت مهر میزنم، بعد زبانت شروع میکند شهادت دادن. چقدر عجیب است. یعنی دیگر تو، قوه تکلم و حرفزدن نداری، زبان است که حالا حرف میزند. حقش را میخواهد. میگوید: «این آقا منو تو این مسیر گذاشت. من نمیخواستم گناه کنم. من نمیخواستم غیبت کنم. منو وادار به غیبت کردی.» حالا کم اون اونایی که غیبتشان کردیم کم است؟ «زبانم اومده شاکی استفاده کشیدی کردی.» درست است؟ چقدر عجیب و غریب میشود عالم. عالم عجیب و غریب است. یک نگاهی که اهل بیت دارند به این عالم؛ خب، آدم وقتی راحت حالا یک چیزی هم گفت میگویند: «بابا، حرف چی؟» میگویند: «وسط دعوا حلوای خیرات نمیکنند.» یک کسی تهمتی به ما زده بود، آمد گفتش که: «من فلان جا، فلان تهمت را…» من نمیگفتم «تهمت». «آن راضی باش. گناهت را شستم.» گفتم: «این مثلاً این کارو کرده، از فلان چی بوده.» گفتم: «خب، شما تهمت زدی.» گفت: «تهمت چیه؟ وبالی سر خودش که نیامده.» بزرگتر بود و مثلاً به منم حس دارد و محبت دارد و اینا. «گناهم را شستم.» بنده خدا، «گناهت را شستم.» تهمت و این حرفا چیست؟ «پروندهت بود که فرستادی برای ما. پرونده داشتیم درب و داغون، کرکسی فرستادیم برای شما.» تهمت تازه تهمت از غیبت بدتر است. مال غیبتش بود. تهمت را باید اثبات هم بکنی. غیبت هم دروغ نیست. بابت غیبتش خوبیهای شما آمد برای من، آمد برای شما. این یکی بابت تهمت هم باید وایستی اثبات کنی. گفتی از کجا؟ گفتی برای چی؟ گفتی چطور؟ گفتی فلانی از این باب است. چی شد تو به این نتیجه رسیدی که این دارد این کار را میکند؟ از این باب است. چهل، پنجاه قلم گناهان زبان داریم. یک نمونهاش، خدا برکت بده، «علی برکت الله.» یکیاش تهمت بود. انقدر شیرین و قشنگ و دیگر حالا کسی وعده دروغ بدهد و تو مملکت دروغ بگوید و هشتاد میلیون را سرکار بگذارد و اینا. نمیدانم تهمتهای کوچولو موچولو، دروغهای سرپایی و اینا.
من شیخ عباس قمی رضوان الله علیه داشت از دنیا میرفت، خیلی خوب بود شیخ عباس. بعد دیدند که خیلی حال بدی دارد ایشان موقع مرگش. بهش گفتند: «آقا، چقدر مضطربی؟» «شما در جوانی یک وقتی توی شرایطی قرار گرفته بودم، احساس کردم که اینجا الآن ضرورت است که دروغ بگویم. الآن فهمیدم آنجا ضرورت نداشت دروغ گفتنم و دارم اثرش را میبینم.» خیلی دردش بود. یک نمونه خدا که جهنم ندارد و فلان و از این شروران و عذابی نیست و خدا مگر داعشی است و چه میدانم از اینا. خب، خوبه دیگه آدم خودش را سر کار بگذارد، پنجاه سال، شصت سال بیاید و تو هی دروغ بگو، الکی کسی را بترسانیم از چیزی که نیست، کسی را از رحمت خدا ناامید کنیم. قاطی نباید کرد مسائل را. عالم قواعدی دارد. من بیایم روی دره وایسم، خودم را پرت کنم، بگویم اگه من خودم را پرت کنم، بابت اینکه یک قدم برداشتم، زیرش خالی بوده، خدا بخواهد من را تیکه تیکه کند. آن خدا از داعشیها بدتر است. خدایی که چون مثلاً یک پنجاه گرم سنگ زیر پای من نبوده، میخواهد من را تیکه تیکه کند. آن از داعشیها کمتر. کسی که این حرف را میزند، دوز و دوج عقل تو آن کله اگه باشد، آدم یکم فکر میکند. به این دم و دستگاه عالم باید فکر بکنیم. آن کاری که دارد میکند ، حرف ش حرف درستی است، دردمان باشد. اینها آثاری است که خدا داده. یک کلمه حرف زدی. ما نجاستی داریم که با یک کلمه حرف پاک میشود این آدم. کدام نجاست؟ آفرین! یعنی کسی که کافر است، با «لا اله الا الله». ببین چه زبانی است. «لا اله الا الله» میگوید. نجس پاک میشود. یعنی طرف تا قبل اینکه «لا اله الا الله» بگوید، به یک استخر آب، به شرط اینکه آبش در حد کُر نباشد، به یک حوض آب اگه دست میزد، کُل این حوض نجس میشد. الآن میگوید «لا اله الا الله»، بعد انگشتش را میزند. یک کلمه حرف میتواند نجسی را پاک کند. این زبان. یک کلمه ی دیگر حرف هم تو میتوانی با آن پاک یا نجس کنی، مرتد بشود، به خدایی نیست، یک کلمه توهین کند به اهل بیت. زبان این است. خدایا همچین قدرتی به این زبان داده. همچین اثری تو این عالم دارد. کُن فیکون میکند. یک کلمه. گاهی آقا گاهی یک کلمه حرف رزق یک امت را جابهجا میکند. گاهی رزق جلو و عقب میشود. یک کلمه حرف تو دعاهای خودمان، تو روایت دارد.
حضرت یوسف تو فشار قرار گرفت. حالا من متن روایت را برایتان بخوانم. متن رساله حقوق امام سجاد این را بگویم بعد بیایم ادامه روایت را بخوانیم. حضرت یوسف وقتی تو فشار قرار گرفت، زنهای مصر دعوتش کردند به گناه. حضرت یوسف چی گفت؟ به خدا: «رب السجنا احب الیه من ما یدعوننی الیه.» خدایا، من زندان برم برام بهتر از این است که بخواهم به حرفی که اینها میزنند تن بدهم. عدل افتاد کجا؟ حضرت یوسف علیه السلام افتاد زندان. روایت کتاب «منهج الصادقین» به نظرم میگوید که حضرت یوسف زندان بود یک مدتی. برگشت گفت: «خدایا، حالا جا قحطی بود؟ ما چرا زندان آخه؟ آنتالیا بر فرض مثلاً تایلند، مثلاً آنجا درد بکشیم کنار سواحل؟ چرا زندان؟» ندا آمد که: «تو خودت آن را دادی. یک کلمه را گفتی: «رب السجنا احب الیه.» من به کلمات تو حساسم.» تو دعا این کلمات را خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله سید محمدعلی روحانی که از بزرگان قم بود، صاحب استخاره بود ایشان، استخارههای عجیب غریبی داشت. از ایشان شنیدم یک بار ایشان میفرمود که: «میرود حرم امام رضا میگه: «آقا، خدایا ما صاحبخانه بشویم ولو پنجاه متر خانه باشد، از خودمان داشته باشیم.» کلمات کار میکند. ملائکه همان را مینویسند. خدا نسبت به کلمات حساس است. کلمات حساب و کتاب دارد. کلمه به کلمهای که ما میگوییم حساب و کتاب دارد. خیلی چیز عجیب و غریبی است. ضبط میکنیم. من برایم تجربه شده. با این دستگاههایی که صدا ضبط میکنم، یک وقت سخنرانی کرده بودیم و دستگاه با ما بود و این قطعش را نزده بودیم. تو ماشین نشسته بودم، رفته بودیم و با بچهها شوخی میکردیم، میگفتیم، میخندیدیم، شعر میخواندیم، همه ادامه سخنرانی تو فایل صوتی همش هست. خیلی من منقلب شدم. گفتم تو تو آن پنجاه دقیقه حواست را جمع کرده بودی چی بگی؟ ضبط نمیشود. دیگه حواست به این نبود که چی داری میگویی. حالا ببین همش ضبط میشود. چون پنجاه دقیقه ضبط میشود، گوش میدهند حواست را جمع میکنی. آنها هم ضبط میشود، گوش میدهند. یعنی بدنت هم برایت پخش میکند، همش هست. شما یک دستگاه را الکی برنمیداری، همینجور کنار بزنی رو، ریکورد هر چی رسید ضبط بشود. تو تلویزیون هم فلش را نمیزنی هر چی دارد پخش میکند ضبط کنی. آدم سنجش دارد برای آنی که دارد ضبط میکند. نسبت به حرفم همین. شما لوح جانت دارید. کلمات را ضبط میکند. همش دارد تو این مِموری ذخیره میشود. تو این رَم دارد ذخیره میشود. در قلبت هم دارد هک میشود این کلمات. کلمه را که میگویی، یک نقشی میافتد. محکمتر بگیر و تکرارش بکنی، چند بار بگویی، هی آن نقش عمیقتر میشود، عمیقتر میشود، هی رسوخ پیدا میکند به قلب. ذکر لسانی، اول از همه از کار تأثیر میگیرد. اول از همه زبان که مشغول میشود، قلب کم کم درگیرش میشود. ذکر شریف صلوات بر محمد و آل محمد، «اللهم صل علی محمد و آل محمد.» شما ذکر شریف را وقتی میگویی، هک میشود روی قلبتان. محبت اهل بیت هک میشود. در شبانهروز هر چی بیشتر مشغولش میشوید، بیشترین ذکر هک میشود. عمیقتر میشود. رسوخ پیدا میکند. انسان به شکل حرفهایی میشود که میزند.
رساله حقوق را بخوانم. بعد یک روایتی برایش بخوانم. روایت امام سجاد علیه السلام فرمودند: «اما حق اللسان.» «زبان شما چه حقی به گردن شما دارد؟» «فاکرامه عن الخنا.» «نسبت به حرفهای بیخود اکرام کنی زبانت را.» چقدر عجیب است این دین. واقعاً خداوکیلی شما باید برای زبان شخصیت قائل بشوی. یک روایتی اگه یک شب یادم باشد، الآن مجلس مقتضی نمیبینم میخواهم روایت را بخوانم. خیلی روایت قشنگی است. خیلی هم راستی، کار دوره جوانی است. خیلی هم خواندنش بالا منبر زشت است. من ماندم چهکار کنم امشب بخوانمش؟ گفتش که: «آمد خدمت امام صادق علیه السلام، گفت: آقا، من میخواهم برم دیار کفار.» «از این زنهای غیرمسلمان، مثلاً عقد موقت و اینا انجام بدهم.» جواب حضرت کشته من را. چقدر این روایت زیباست و خیلی هم غریب است. حضرت فرمودند: «من خوشم، من خودم، من خودم خوشم نمیآید تنم تماس پیدا کند با تن کسی که اهل جهنم است. من برای تنم ارزش قائلم.» برای تنت ارزش قائل باش. چقدر این روایت محشر است. میگوید اولین حق زبانت این است که برای زبانت باید ارزش قائل باشی. «اکرام عن الخنا.» حق نداری زبانت را تحقیر کنی. هر حرفی شأن زبان تو نیست. «این زبان گرامی. مجلس منبر است.» هر چیزی شأن این جلسه نیست. درست است؟ همین وسط جلسه توپ بیاورم، بعد گلکوچیک با هم بازی کنیم، روپایی بزنم مثلاً؟ درست است؟ نه شأن جلسه است، نه شأن لباس من است، نه شأن منبر است. خیلی کارها را نمیکنند. اول از همه، اگه کسی میخواهد زبانش اصلاح بشود، باید برای زبانش ارزش قائل بشود. شأن زبانش را بداند. «اکرام عن الخنا.» «زبان من انقدر ارزش دارد. هر حرفی نباید به این زبان بیاید.» یکی از رفقا لپتاپ داشت، بعد یک درسی میرفتیم قم با درس یکی از بزرگان، فایلهاش را داشت. نکته قشنگی تو این خاطره است. «فایلهای صوتی را میشوی به ما بدهی؟» گفت: «نه.» گفتم: «میشوی فلش بیاوریم، بریزیم؟» گفت: «نه.» گفتم: «میشوی خودت رو فلش بریزی، بدهی؟» گفت: «نه.» گفتم: «چهکار باید بکنم؟» گفت: «هیچی.» گفتم: «خب، اصلاً هیچ راهی نداره؟» «گفت خودم، لپتاپ من ارزشش بالاتر از این است که هر فلشی از راه رسید، بخواهد فایلم پریده و ویروس اومده و فلان و اینا.» خیلی بزرگوار رو مخ قشنگ داشت چهکار میکرد؟ رژه که نه، خیلی بالاتر از این. رژه مال یک دقیقهاش بود. رالی میرفت رو مخ. اینجوری بود، این کاری که کرد. ولی حرفش، حرف قشنگی بود. لبر لپتاپش ارزش قائل بود. لپتاپش یعنی هر حرفی در شأن زبان من نیست. هر کلمهای. چقدر قشنگ است. اصلاً چه دیده این دین. چیست اصلاً خداوکیلی چه جور عالم را تحلیل میکند. اول میگوید تو نسبت به زبانت وظیفه داری. اکرامش کنی. چطور مهمان میآید، بعد اکرامش کنیم. شما امانت، وقتی میگویی: «حق نداری دست و پا بندازی تو انباری پرت کنی زیر گرد و غبار. جلو درد نبش خیابان.» امانت را میگذارند تو کمد، درش را میبندند. دسترس هر کسی نیست. هر کی از راه رسید بخواهد آن را بازی کند. میپوشانند، قفلش میکنند. دست کسی نباشد. دست بچه نرسد. «امانت آقا ارزش دارد.» زبان شما این است. امانت بزرگان به یک سگی رسیده بود. بعد این سگه میخواست برود. ایشان به این سگه میفرمود: «آقا جان، بفرما. بفرما عزیزم.» ایشان گفت: «من برای زبانم ارزش قائلم. هر کلمهای نباید به این زبان بیاید.» خیلی روغنشچیزهای عجیب غریبی که آدم تو زندگیش میشنود. سگ لیاقتی ندارد من بهش احترام کنم. زبان من که لیاقت این را دارد که من، من زبانم را دارم احترام میکنم. «اکرام هو عن الخنا.» خوب، زبان، وقتی اومد، این را باید برایتان بخوانم و بریم دیگه تو روضه.
یک بحثی ما بیست جلسه، نمیدانم پانزده جلسه، بیست جلسه تو مباحثی که نظام تقدیم و اینها داشتیم که آن سی، چهل جلسه آخری شد آن بحث کذایی «آنسوی مرگ». جلسات اولش شما بحثهای ما صدوپنجاه جلسه، صدوپنجاه، شصت جلسهای بود. آخرش یک چند جلسه تو آن جلسات اولش یک ده، بیست جلسه در مورد زبان صحبت کردیم. بحثهای خیلی مهمی است آنجا که راه اصلاح شخصیت اول از همه زبان است و ملکوت ما در اثر زبان ما اول شکل میگیرد. مفصل بنده توضیح دادم چندین جلسه. «نفاق از زبان شکل میگیرد. اول آدم دوزبانه میشود، بعد منافق میشود.» این را مفصل آنجا اگه رفقا حال و حوصله داشتند آن را میخواستند گوش بدهند، آنجا مفصلش بحث شده. ولی روایتش را اینجا دوباره میخوانم و یک اشارهای به مطلب میکنم. فرمود: «لا یستقیم ایمان از امیرالمؤمنین علیه السلام حتی یستقیم قلبه.» «ایمان آدم روراست و سفت و محکم و قرص.» «یستقیم» یعنی قرص شدن. فارسیش میشود قرص. «مستقیم» یعنی قرص. ترجمه فارسی قشنگش این است. «صراط مستقیم»، «نه مستقیم که انصاف صاف است». فارسی نیست. «مستقیم اینجوری نیست.» «مستقیم یعنی قرص، کج و معوج نمیشود، انحراف ندارد، شُل و وِل نمیشود.» «ایمان کسی اگه میخواهد قرص بشود، سفت بشود، استوار بشود، ایمان استوار میشود.» «قلب کسی استوار بشود، اول قلب آدم باید سفت بشود.» «و لا یستقیم قلبه حتی یستقیم لسانه.» «خیلی قشنگ است.» «دل کسی سفت نمیشود مگر اینکه زبانش قرص باشد.» اول باید تو زبان سفت بشیم. لذا مرحله اول ایمان، ایمان زبانی. پیامبر فرمود: «علی جان، مثل تو مثل سوره قل هو الله است. کسی سه بار قل هوالله را بخواند، یک بار ختم قرآن کرد.» «تو هم همه ایمان تو، سه مرحله در تو خلاصه میشود.» چطور همه قرآن انگار تو سه مرحله در سوره توحید خلاصه میشود؟ همه ایمانم تو سه مرحله در امیرالمؤمنین خلاصه میشود. اگه کسی به زبان به تو اعتقاد بیاورد، ایمان زبانی دارد، یک سوم ایمان دارد. مرحله بعد در دست و عمل اگه نشان بدهد ایمانش را، ایمان جوارحی دارد. دو سوم ایمان را دارد. اگه در قلبش هم رسوخ بکند، با همه وجود، ایمان قلبی هم داریم، میشود سه مرحله ایمان. راهش چیست؟ آن ایمان قلبی که میخواهد قرص بشود، آدم با همه وجودش باورش بشود، اول زبان است. تو زبان آدم شُل نشود. حرف از زبان نیفتد. اولین مرحلهای که آدم دست برمیدارد از عقیدهاش، کم کم حرفش را نمیزند. اینا که دارم میگویم داشته باشید ها. کلمه به کلمه دارم میگویم. آدم کی عقیدهاش را نسبت به چیزی از دست میدهد؟ اول از همه حرفش را نمیزند. چیزی زیاد میشود. اول از همه حرف وقتی در موردش زیاد میزند، کم کم عقیدهاش بهش زیاد میشود. نسبت به چیزی علاقهتان بیشتر بشود، نسبت بهش زیاد حرف بزنید. زیاد بهش ابراز علاقه بکنید. این زیاد بگویید، تو حرفهاتون زیاد باشد. علامه طباطبایی به برخی شاگردانشان میفرمود که: «اسم دنیا را خیلی نیاورید. اسم پول و این حرفا را نیاورید.» «این زیاد که بهش میگویی، علاقه مند میشود. پول پول که میکنی، دل کم کم میرود. اسمش را نیاور. خودش را پول پول نکن. هی پول.» این کلمه اینم بگویم. «زبان» این لزوماً نیست ها. همانیم که تاچ میکنی. الآن که اکثر زبانها این است دیگر. زن و مرد کنار هم نشستند، میخواهد بگوید: «چایی بریز.» باهاش تو واتساپ پیام میدهد. «بابام سر سفره نشسته بودم، داره با گوشیش ور میرود.» دیدم از گوشی خودم صدای نوتیفیکیشن آمد. سریع پریدم سمت گوشی و تا بلند شدم این را باز کردم، قفلش را دیدم بابام پیام داده: «حالا که پاشیدی، برو یک لیوان آب بیاور.» غافلگیر کرد. یک تکانی بخوره. الآن دیگه حرفزدن این شکلی شده دیگر. از طریق دسته کسی دیگه حرف نمیزند. همه از همین راه آن هم همین است. زیاد چیزی را بگویی، یک هشتگ وقتی تو زندگیت ترند میشود، تو زندگی خودت بهش باور میآورد. لذا فرمود: «ذکر علی عباده». از امیرالمؤمنین باید زیاد بگوییم. زیاد. بعضی مقید بودند توی مجلس نشستند بدون ذکر فضیلت از امیرالمؤمنین پا نمیشدند. فضیلت از امیرالمؤمنین بگو. مجالستانون را با ذکر علی معطر کنید. اسم امیرالمؤمنین شبانهروزی نشهها تو خانهتان باشد. اسم علی باشد، وقتی صدایش میزنی آثار وضعی دارد برایت. شیاطین میروند، ملائکه میآیند. اسم حسین را صدا میزنی، اسم فاطمه را صدا میزنی. یک اسمی، تلفظش برکت. تلفظش گفتنش. «داد میزنی: حسن آب بریز. حسین نان بیاور.» حسین که میگوید خانهات نورانی میشود. بابا حسین، این اسما اینجوری نورانی است. ذکر امیرالمؤمنین که دیگه غوغاست. شبانهروزی نشه یک بار نامش به زبانمان نیاید. بزرگان سفارش اکید میکردند لااقلش بعد نماز، حالا کسی نمیتواند همه را انجام بدهد، پنج تا را نمیتواند، سه تا را بگوید، سه تا را نمیتواند، روزی یک بار رو به قبله به چهارده معصوم سلام. بعضی بزرگان مقید بودند رو به قبله به چهارده معصوم سلام. لااقل در شبانهروز یک بار نام اهل بیت به زبانت بیاید. نورانیت دارد. برکات عجیب و غریبی دارد. یک بار اسمش میآید. یک بار ذکر امیرالمؤمنین. این زبانم اصلاً برای چی میخواهی؟ زبان چهکار کند؟ زبان برای امیرالمؤمنین. امیرالمؤمنین به میثم فرمود که: «تو نمیترسی؟ انقدر علی علی میکنی؟» عشق من. حضرت فرمود: «یک روزی میآید انقدر علی علی میکنی، زبانت را از پس گردنت از حلقومت بیرون میکشم.» چون که علی علی زیاد میکند. این روایت را بالای قبر میثم، خدا نصیب کند، به همین زودیها انشاءالله اعتکاف ماه رجب، انشاءالله مسجد کوفه، روبروی مسجد کوفه، قبر میثم. این روایت را بالای قبر میثم نوشته. حضرت: «زبانت را این شکلی بیرون میکشم.» «والله ان ذلک ان ذلک فیه قلیل.» «اینکه در راه خدا چیزی نیست. بیشتر از اینا برای شما، بیشتر از اینا.» این خبر به عبیدالله رسید. میثم بعد از امام حسین علیه السلام به شهادت رسیده. وقتی امام حسین به شهادت رسید، میثم در زندان بود. میثم و مختار در زندان که میثم تو زندان به مختار گفتش که: «تو انتقام خون اباعبدالله را میگیری.» خیلی از حقایق و وقایع را میثم خبر داشت. چهل سال خودش پای نخلی که میخواستند اعدامش کنند نماز میخواند، روزی دو رکعت. بزرگی را بعداً اعدام میکند عبیدالله. خوب شنیده بود که میثم این را گفته. وقتی قرار شد که اعدامش کنند، گفت: «هر کار میکنی، زبان از حلقومش بیرون نکش.» حرف علی درست کرده. مثل الآن نبود که طرف قطع نخاع بشود، گرسنگی بمیرد، حیوانها بیایند بخورنش، آفتاب بهش بخورد. بیرونش کردند. میگوید میثم را بردند بالا دار، شروع کرد به فضائل امیرالمؤمنین گفتن. گفت، گفت، گفت، گفت. عبیدالله گفتند: «چهکارش کنیم؟» «زبانش را از حلقومش بکشید بیرون. فلان فلان.» عجب حرف علی درست درآمد. حواسش نبود. حرف علی درست درآمد. زبان از حلقومش آخر بیرون کشیدند میثم. ایناها.
عشق امیرالمؤمنین علیه السلام. آدم نمیتواند نگهاش دارد. آدم وقتی یک چیزی را دوست دارد، نمیتواند ازش نگوید. هر جا که میرود تو خیابان، صدای ضبطش را زیاد میکند. من کارش را نمیگویم ولی حسش را خیلی حس قشنگ دوستداشتنیای است این. میگوید: «آقا، من اینی که دارم گوش میدهم، خوشم میآید، میخواهم تو هم بشنوی. عالم را برسانم. ببین چه آهنگ خوبی است. چه حس قشنگی است.» عجب روایتی. میگوید منصور دوانیقی برگشت به امام صادق علیه السلام، گفت: «این شیعیان شما زود بنده را آب میدهند.» «بگو و کم کم دیگه بریم سمت روضه.» «شیعیان شما زود بنده را آب میدهند.» حضرت فرمود: «چطور؟» گفت: «تو یک مجلس که مینشینند، سریع لو میدهند شیعه. یکم نمیتوانند خویشتنداری کنند که مثلاً لو ندهند اینا.» حضرت چی فرمودند؟ فرمودند: «این حلاوت ایمان چون تو دلش قُل قُل میکند، نمیتواند جلو زبانش را بگیرد. به هر جا مینشیند، باید اسم ما را بیاورد.» آخه نشون بده که از ماست. با اینکه کار بهتر تقیه است و نباید لو بدهد، حضرت میخواهند بگویند: «این هم خوب است. این هم از آن حس خوبش است. نمیتواند آتش را تو خودش نگه دارد.» این حس است. کسی طعم محبت امیرالمؤمنین را چشیده باشد، نمیتواند زبان به دهان بگیرد از علی نگوید. اگه نگفت، معلوم میشود که محبت امیرالمؤمنین را ندارد. ببیند به امیرالمؤمنین جسارت میشود، توهین میشود، حقش ادا نمیشود، حقش خورده میشود، سکوت بکند، این محبت است؟ اینجوری نیست. لذا فاطمه زهرا سلام الله علیها نتوانست زبان در دهان نگه دارد. حق علی خورده بشود، به علی ظلم بشود، «من فاطمه ساکت باشم؟ هیچی نگه؟» «ملذین اقمو عن ابی الحسن». داد میزد: «چرا از علی رو برگرداندید؟» مگه علی چه کم و کسری دارد؟ مگه علی چه مشکلی؟ مگه از علی چه بدی دیدید؟ مگه کم از علی خوبی ندید؟ فاطمه زهرا نتوانست سکوت کند.
آخه یک روایتی است. این روایت را میخواستم به مناسبت دیگری بگویم. حالا شاید روزی روضه امشبمان است. صحیح بخاری و صحیح مسلم، معتبرترین منابع اهل سنت، اینها میگویند بعد قرآن اگه یک کتاب روی زمین باشد، ارزش داشته باشد، این دو تا کتاب است. دو تا کتاب صحیحین بهش میگویند. معتبرترین کتابهای بعد از قرآن. یک متنی را آنجا دارد در مورد نحوه شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها، که خود اهل سنت نقل کردهاند و قبول دارند این متن را. یکی اینکه حضرت زهرا قهر کردند با خلیفه اول و دوم. دیگه با اینها صحبت نکردند. وصیت هم کردند که اینها کنار قبرشان نیایند. بخشی از مقتل هست که نمیخوانم این بخشش را. این را میخواهم بگویم. میگوید که: «کان لعلی علیه السلام وجهٌ.» تعبیر میگوید: «تا وقتی فاطمه زنده بود، علی اندکی آبرو داشت بین مردم.» «کان لعلی علیه السلام وجه.» میگوید: «همین که از دنیا رفت، دیگه حرف علی پیش هیچکس خریدار نداشت.» لذا آنجا گفته که امیرالمؤمنین بعد شهادت - این را تو منابع خودمان شاید نباشد، تو منابع اهل سنت میگوید - بعد از شهادت، بعد از اینکه فاطمه از دنیا رفت، علی خودش آمد با خلیفه بیعت کرد. چون دید دیگه بیشتر از این نمیتواند مقاومت کند در برابر خلیفه. تا حالا مقاومت میکرد چون یک دلاوری، یک سربازی مثل فاطمه کنارش بود، خودش را زیر دست و پا میانداخت برای امیرالمؤمنین کسی دستش به علی نرسد. فاطمه که رفت، امیرالمؤمنین دید دیگه تو مدینه هیشکی نیست. دیگه زبانی نیست که به نفع امیرالمؤمنین حرف بزند. عزیز من آقا جان، این روزا، این روزا امیرالمؤمنین شبها که بعد نماز مغرب و عشا میشد فاطمه زهرا را سوار شتر میکرد، میآورد در خانه مهاجرین و انصار، در میزد. امیرالمؤمنین ظاهراً همینطور بوده که امیرالمؤمنین میرفت یک جایی وایمیستاد که وقتی در را وا کردند، علی را نبینند، نفهمند علی. طرف که در را باز میکرد، دختر پیغمبر با دست بر پهلو، روی شتر نشسته. دختر پیغمبر میفرمود که: «روز غدیر را فراموش کردی؟» «خانم جان، دیگه نشد و اینا.» حضرت میفرمود که: «فردا بیایید علی را یاری کنید.» یکی یکی برای علی رفت رأی جمع کنه فاطمه زهرا. آخرش هم صبح که میشد، قرار به این بود که همه موقع طلوع آفتاب میدان اصلی مدینه باشند. آفتاب که طلوع میکرد، با سر تراشیده. قرار بود که همه باشند به نشانه اینکه سرباز علیاند، با سر تراشیده بیایند. صبح که میشد، به میدان آمدند سلمان و مقداد و ابوذر. همین چند تا فقط آمدند. هیشکی دیگه نیست. دوباره فردا شب فاطمه میآمد در میزد. تا این زبان کار میکرد برای امیرالمؤمنین، خرجش کرد. تا صدایی تو این گلو بود، تا حرفی میآمد، برای امیرالمؤمنین خرجش میکرد.
شب اول است. نمیخواهم خیلی با فشار امشب روضه باشد که اذیت بشوید. آرام آرام باید تو این فاطمیه گُر بگیریم. دلمان آماده بشود. من یک خط روضه نمکی برای اینکه آماده بشویم امشب حال و هوایمان فقط عوض بشود، بخوانم. دوست دارم این حس را. دوست دارم این روضه را تصویری دریافت بکنیم. همه همین الآن منزل امیرالمؤمنین باشیم. یک بستر است. یک خانوم تو بستر افتاده. بیمار. مجروح، مجروح جانباز. امیرالمؤمنین جانباز. خانوم هجده ساله با بچههای کوچیک. ولی نگاه که میکنی فکر میکنی هشتاد سالش است. هفتاد سال سن دارد. پیر شده این خانوم تو این چند روز. کم درد نکشید. کم غصه نداشته. هی نفس عمیق میکشد این خانوم. هی انگار دارد حرفهایی را قورت میدهد. دیگه حالا من نمیدانم اگه صورتش را دارد میپوشاند، مخفی میکند. نمیدانم، شاید دارد صورتش را هم مخفی میکند. بالاخره وضع صورتش جوری نیست که امیرالمؤمن اگه ببیند خوشش بیاید. دارد صورتش را هم مخفی میکند. روزهای آخر بود. امیرالمؤمنین کنار بستر بیبی نشسته بود. حرفهایی رد و بدل شد. این قلیان عشق بین امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا چیز عجیبی است که دارد. متن روایت مرحوم مجلسی تو بهار نقل کرده که: «یک بار فاطمه زهرا از دنیا رفت، امیرالمؤمنین آمد بالا سر فاطمه زهرا، گریه کرد. اشک علی رو صورت فاطمه آمد. فاطمه زنده شد و جواب امیرالمؤمنین را داد.» من مجلسی این را نقل کرده. این رابطه بین امیرالمؤمنین و فاطمه زهراست. لحظات آخر بوده. ظاهراً روزهای آخر بود. گفتوگو میکردند. چی میگفتند؟ خدا میداند چه حالی هم داشتند؟ خدا میداند. یکهو امیرالمؤمنین دید فاطمه زهرا زد زیر گریه. یعنی امیرالمؤمنین دوست دارد عالم را بدهد فقط یک اشک به چشمهای فاطمه نیاید. خیلی برایش سخت است اشک تو چشم فاطمه باشد. یکهو دل امیرالمؤمنین ریخت. پرسید: «یا بقیه رسول الله، من مطبکین؟» «دختر پیغمبر، چرا گریه میکنی؟» امیرالمؤمنین همینجوریش طاقت گریه ندارد. دختر یهودی گریه کند امیرالمؤمنین طاقت ندارد. یتیم گریه کند. فاطمه زهرا پیش علی گریه کند. پاسخ فاطمه را ببین. هیچ حرفی نزد. نگفت علی جان، «بازوانم درد میکند.» نگفت علی جان، «صورتم کبود شده.» نگفت علی جان، «بچهام را از من گرفتن.» «بچه از دست دادم.» حتی نگفت علی جان، «دلم برای پدرم تنگ شده.» هیچ گلهای، هیچ دردی، هیچ نالهای، هیچ شکایت و غصهای نبود. یک کلمه بگویم. میخواهی آرام گریه کنی، میخواهی بلند گریه کنی. دوست دارم بسوزیم با این یک جمله. نمیخواهم مجلسیداری کنم. میخواهم این قلبمان اتصال پیدا کند با این مصیبت، با این روضه. فاطمه زهرا رو کرد به امیرالمؤمنین: «علی جان، میدانی برای چی گریه میکنم؟» «یا ابوالحسن! ابکی لما تلقی من بعدی.» «برای مظلومیت و تنهایی تو گریه میکنم.» تا حالا که فاطمه بود با تو اینها را اینجور تنها کرده. من برم، تو دیگه کیو داری تو این شهر؟ کی میخواهد از تو دفاع کند؟ همه غصه فاطمه، تنهایی امیرالمؤمنین بود. من احساس میکنم آن شبی هم که فاطمه میخواست دفن بکند، انگار خود فاطمه هم داشت گریه میکرد. «علی جان، انقدر بیکس و تنها شدی، کسی نیست این جنازه را از تو قبر تحویل بگیرد؟» یا فاطمه الزهرا، یا بنت محمد، یا قره عین الرسول، یا سیدتنا و مولانا، انا توجهنا و استشفعنا و الله و قدمناک حاجاتنا. یا وجیهَ عندالله.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
«یک همکف باشیم.» «همکفم از تو میگم خوب نیست؛ چون زیرش پارکینگه.» و اینا. «پارکینگ نداشته باشه.» بنده خیلی خوبه. اون پایین پایینیه بنده خدا خیلی دیگه زیر دست بالاتر از همه ایناست. آقاییام میکنه. «چطوری کوچولو؟» مثلاً «چطوری ایرانی؟» اینا نیست. اصلاً ما این بدن را موقع مرگ میفهمیم که آقا تا حالا اشتباه میکردیم. این اصلاً ما نیستیم؛ یک ابزاری بود، یک توپی بود داده بودند، یک گلدان بود داده بودند آب بپاشیم، گلش را رشد بدهیم. یک گلدان به من دادهاند. من حالا مثال بعضی جاها گفتم. شما ناخنتون، ناخن را مثلاً میکنید دفن میکنید توی گلدان. خوبه که آدم ناخنش را وقتی میگیرد دفن کند. یا موی سر، مخصوصاً برای حج. ما موی سرمان را رفتیم منا دفن کردیم. البته حج نرفته بودیم، عمره رفتیم. مستحب است و رفتیم منا و دیدیم که ایامی بود که منا چون حج نبود، کسی منا نمیرفت. ما را از بغل منا رد میکردند و مستحب هم هست که موهای سر را بری منا دفن کنی. ما نگاه کردیم دیدیم که خب اینجا که منا نیست، تعمیرگاهی است روبروی منا. پلاستیک مو دستمان بود، یک اتوبوس، کاروان شیعه و ایرانی و اینا. ما از این اتوبوس پیاده شدیم رفتیم سمت این تعمیرگاه. گفتیم: «اینا هم دیگه تکفیری و اینا ببینن که یک ایرانی با یک پلاستیک داره میاد و الآن است که ما را ترور کنن.» رفت یم بغل تعمیرگاه، موهایمان را آنجا دفن کردیم. خوب، الآن بنده یک بخشی از من، نزدیک یک تعمیرگاهی در نزدیکی منا، انقدر زیر دست و پا رفته، هنوز گرگ رویش رفته، سگ رویش رفته، شغال رفته، من چه حسی دارم؟ البته آنورها برم، با یک حس خوبی نگاه میکنم، مثلاً دلم تنگ میشود، میگویم: «یادش بخیر، یک روزی موهای ما اینجا دفن شد.» دنبال تعمیرگاهی میگردم، دنبال آنجایی که موی ما را دفن کردم. من الآن تو موهایم هم نسبت به موهای خودم حسی دارم. ناخنهایی که شما تا حالا دفن کردید، بعد این ناخنها رفته جزئی از گلدان شده. خاک بوده، نمیدانم، بعد گل شده، از آنور زده بیرون و الآن شما تو آن گلهاید، ناخنتان ... البته همان گلدانی که ناخنتان را دفن کردید، از کنارش وقتی رد میشوی، یک حسی بهش داری، درسته؟ «نیم تن ناخن مثلاً این تو این گلدان دارم.» حسی دارید نسبت به آن ناخن. تعلق شما، تعلق از جنس الانت نیست. الآن یکی میاد با سوزن فرو میکند، دردتان میآید. بعد مرگ هم همین است. یکی بیاید یک سوزنی فرو بکند. تازه اولیای خدا تو همین دنیاشان انقدری به خودشان مسلط کار میکنند که میتوانند به اینجا برسند. امیرالمؤمنین علیهالسلام تیغ را تو نماز از پای ایشان بیرون کشیدند. اینکه قدرت دارد. همین الآنش من از علامه طباطبایی شنیدم، به دکتر فرموده بود که دکتر گفته بود: «من میخواهم شما را عمل جراحی کنم، باید بیهوشتان کنم.» عمل چشم است. با یک واسطه، یکی از اساتید ما، خود ایشان از علامه شنیده بود و نقل کرد. چشم ایشان دونهای زده بود و خطر نابینا شدن برای علامه بود. ایشان آن استاد فرمود: «من خودم از علامه این را شنیدم و پرسیدم.» و نقل فرموده بود که: «من به دکتر گفتم نمیخواهد.» و موقع عمل جراحی، به دکتر گفته بودند که: «من یک کاری میکنم که درد را احساس نکنم، بیهوشم نشوم.» ایشان گفته بود آ ری، علامه طباطبایی خودش روح از بدن جدا کرد. دکتر عمل چشمش هست، انگشت تو چشم بخوره آدم دردش میرود هوا. بعد میخواهد بشکافد، بردارد، تیغ میخواهد بخورد به چشم. عمل چشم انجام میدادند. الآن که با این دم و دستگاهها و لیزر و اینهاست، حالا آن موقع نمیدانم با چی بوده. خلاصه، چشمی که انقدر حساس است، ایشان فرموده بود که: «نمیخواهد.» اول عمل بهشان گفته بودند. ایشان گفته بود: «فقط آن مثلاً مقداری که طول میکشد به من بگو. مثلاً چهل دقیقه.» اینکه خودش بدن را میسپارد به اینا، میرود و میگوید: «هر کار میخواهی بکنی، بکن. این لاشه دست شما، مردار. حسی نداری.» آنی که میرود زیر خاک که درد ندارد. که «خاک آن زیر تنگ است و بعد تاریک است و سرد است.» مثلاً خیلی آدم خوبی است، مثلاً تابستان از دنیا برود. «جای خوب باشه، مثلاً شمال.» دیدی چقدر قبرستانهایشان آنتیک است؟ قبلاً خیلی نمیکَندند تو شمال، تو خیلی بکنی به آب میرسی. یکی میگفتش که طرف، الآن ایام انتخابات هم هست، میگفتش که: «آمده تو شمال ما وعده داده که من اگه نماینده بشم اینجا مترو میزنم.» میگفت: «آب در میاد. قبر دارم.» واسه همین توی شمال خیلی نمیکَنند. قبرهای قبرستانش مثلاً بیست، سی سانت، با مرده فاصله نداری. «قبرستان بیشتر بکنم به آب میرسد.» هر چی به ساحل نزدیکتر باشد، قبرها بالاتر است. بابلسر و اینا. جنگل و دار و درخت و خیلی قشنگ و آنجا خوب است آدم دفن بشود. وسط کویر. بعد مرگ هیچکدام از اینها ما، هیچکدام از اینها نیستیم. چشم و دهن، پا و دست و گوش و همه اینها یک سری ابزار بود دست ما. با آن گوشی موبایل شما فرقی ندارد. دوربین موبایل شما با چشم شما، برای شما، یعنی چطور؟ شما دوربین گوشی موبایلت نیستی، چشمت هم نیستی؛ درست است؟ این چشم دقیقاً همان این میکروفون زبان من با این میکروفون هیچ فرقی نمیکند. نیستم. این یک ابزار است برای اینکه صدا به شما برسد، آن هم یک ابزار است برای اینکه مطلب به شما برسد، تا من حرف را بزنم. جفت اینها ابزار است. این اصل مطلب است.
توی رساله حقوق امام سجاد، از الآن که وارد بحث زبان و چشم و اینا میشویم، حق اینها یعنی چی به گردن ما؟ مثل اینکه بگوییم: «حق میکروفون به گردن شما.» شما الآن این میکروفون را نباید خرابش کنی. میکروفون باید حواست بهش باشد. تکلیف داری نسبت بهش. وظیفه داری نسبت بهش. زبان شما همین است، چشم شما همین است، گوش شما هم همین است. «مال خودمه.» این از مزخرفترین حرفهایی است که یک آدم نادان میتواند بزند. «دست خودم است. هر کار دلم میخواهد باهاش میکنم. چشم خودم است. گوش خودم است. نسبت به اعضا و جوارح خودم اختیار دارم.» که بعضی وقتها میبینم بعضی جاها، بعضی از این حرفهای خزعبلات آدم میشنود تا مثلاً، تا خیلی اعضای دیگه میروند دیگه که: «آقا دیگه استفاده کنه. به هیچ کسی هم ربط نداره. موی خودش است.» اصل مسئله از این اشتباه، این تلقی غلط، سرچشمه میگیرد. شما اصلاً مو، موی شما با جاروی خانه هیچ فرقی نمیکند. هیچکدام شما نیستی. نسبت به جارو وظیفه داری و چطور جارو ؟. نسبت به یک درخت، شما الآن چطور نسبت به درخت حساسیت نشان میدهید؟ یکی بیاید تو خیابان، این مطلبی که میگویم با دقت گوش بدهید، خیلی جالب است. الآن یک کسی تو خیابان یک شاخه را دارد ببرد. «یک شاخه، ایران را نبر!» به کلمه خیلی کوتاه، شما نسبت به گناهی که کسی با بدن خودش انجام میدهد، همینقدر مسئولیت دارید. هیچ فرقی نمیکند بین آن درخت و این بدن. بین درخت یعنی یک کسی دارد به درخت آسیب میزند، و یکی دارد به بدنش آسیب میزند. مگر بدنش مال خودش است؟ مگر درخت مال خودش است؟ نه درخت مال خودش است و نه بدن مال خودش است. به بدنش آسیب نزن، به درخت آسیب نزن. مالک، کسی مالک بدنش نیست. اولاً ما اصلاً بدنمان نیستیم. «بدن ابزار است. بدن ما غیر از ماست.» یک نکته. نکته دوم: مالکش هم نیستیم؛ امانت است. بدن هر کسی دستش امانت است. شما حق نداری بگویی: «من نمیخواهم سلامتیام را رعایت کنم، میخواهم مریض بشوم.» این آسیبزدن به اموال عمومی است. شما به اموال عمومی آسیب میزنی. حق نداری به بدن آسیب بزنی. نمیدانم توضیح زیاد دادم دیگر، خیلی مسئله حل شد دیگر. خسته شدید یا نه؟ این توضیح دوزی لازم دارد و لازم است که توضیح میدهم و بعضی مطالب چون اولین بار است که آدم میشنود، باید توضیح بیشتری داد که مسئله کامل حل بشود، کسی به شبهه نیفتد. این نکته اصلی ما توی رساله حقوق امام سجاد: «ما نسبت به اعضا و جوارحمان موظفیم.» اینها هر کدام یک امانت خدا دست ماست. نگاهمان نسبت به خودمان عوض بشود. یک هفته اینجور زندگی، خیلی حس و حالش فرق میکند. تمرین کنیم نسبت به زبانمان یک امانت خدا داده. حالا روایتش را برایتان میخوانم. میفرماید: «گاوصندوق تو را چه شکلی محافظت میکنی؟» زبان گاوصندوق است. آن پول ازش برود، مال ازش بزنند، جبران میشود. این از تو، این دهن، اگه مالی، سرمایه برود، دیگر از زیر این زبان اگه چیزی در برود، «سر سرخ به باد میدهی.» «زبان سرخ سر سبز میدهد بر سر سبز.» معنای شعر «زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد.» این است.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «اگه یک چیز تو عالم صلاحیت داشته باشد که به حبس ابد بفرستنش، حبس ابد، آن زبان است.» حکم حبس ابد باید بهش بخورد. یک وقتهایی برای ملاقات... چقدر قشنگ! شما نسبت به بدنتان یک همچین حسی داشته باشید. یک زندانیه. «شما گرفتارید دیگر.» قفس ساختن از بدنمان. قفسه دیگر. زندان است، این بدن شما قفس شما، زندان شما است. اعضا و جوارحمان تو این قفسه. این زبان است. الآن ملاقاتی دارد. بعد عقل فرمان میدهد: «آقای زبان، ملاقاتی داری. بیا بیرون.» آن هم میگوید: «اول بگو کیست؟ چیست؟ چهکار دارد؟ باید گذرنامه نشان بدهد.» چقدر قشنگ آدم یک زبان میخواهد بچرخاند، دو ساعت فکر میکند. آقای بهجت میفرمود: «انسان بیست و سه ساعت فکر میکند، یک ساعت سخن میگوید. که اگر بیست و سه ساعت فکر میکرد، میفهمید یک ساعت سخن گفتن زیاد است.» لکن بیشتر آدمها از بیست و سه ساعت حرف میزنند، یک ساعت فکر نمیکنند. یک ساعت استراحت میکنند که حرف بزند. اولین حق بدن ما بر ما مربوط به زبان ماست. نسبت به زبان تکلیف داریم. ببین چقدر قشنگ امام سجاد اخلاق و مسائل اخلاقی را مطرح کردند بدون درد. «آقا شما بگو زبونت را کنترل کن.» فشار میآید به آدم. «اختیار زبان خودمه که دیگه دارم.» نداری عزیزم! زبان مال شما نیست. این زبان امانت است. نسبت به امانتی چه حسی دارید؟ الآن یک کسی بیاید دستگاه شریف و دوستداشتنی PS4 به شما امانت بدهد. رزقنا الله و ایاکم، خدا روزی من و شما کند. انشاءالله. دیزی مثلاً درست کردهاند تو سنگی، دستگاه پلیاستیشن را وقتی نکن نسوزونه. یک دستگاه PS4 داریم. آن را بیاور بگذار اینجا. «عمو بگذار این زیر، دیزی را بگذار رویش.» برخورد چگونه خواهد بود؟ و جواب پس بدی. آقا، میخواهی خرابش کنی، خراب کن. «صاحبش که آمد، پولش را بدهی.» درست است؟ زبان صاحب دارد. زبان شما صاحبش هم شما نیستی. چقدر قشنگ است. این زبان با آن دستگاه PS4 هیچ فرقی نمیکند. با بخاری و تلویزیون و اکو و با همه اینها، با فرش، ظرف و ظروف، همه اینها امکانات و ابزاری است که خدا به ما امانت داده. حساب هم میکشد. خود اینها هم پس فردا «و تکلمنا ایدیهم و السنتهم». خیلی زیباست. آیه خیلی زیباست. چقدر این آیه محشر است. میگوید روز قیامت به دهنت مهر میزند. حتماً داشته باشید آیه را. سوره یاسین است فکر کنم. میگوید روز قیامت به دهنت مهر میزنم، بعد زبانت شروع میکند شهادت دادن. چقدر عجیب است. یعنی دیگر تو، قوه تکلم و حرفزدن نداری، زبان است که حالا حرف میزند. حقش را میخواهد. میگوید: «این آقا منو تو این مسیر گذاشت. من نمیخواستم گناه کنم. من نمیخواستم غیبت کنم. منو وادار به غیبت کردی.» حالا کم اون اونایی که غیبتشان کردیم کم است؟ «زبانم اومده شاکی استفاده کشیدی کردی.» درست است؟ چقدر عجیب و غریب میشود عالم. عالم عجیب و غریب است. یک نگاهی که اهل بیت دارند به این عالم؛ خب، آدم وقتی راحت حالا یک چیزی هم گفت میگویند: «بابا، حرف چی؟» میگویند: «وسط دعوا حلوای خیرات نمیکنند.» یک کسی تهمتی به ما زده بود، آمد گفتش که: «من فلان جا، فلان تهمت را…» من نمیگفتم «تهمت». «آن راضی باش. گناهت را شستم.» گفتم: «این مثلاً این کارو کرده، از فلان چی بوده.» گفتم: «خب، شما تهمت زدی.» گفت: «تهمت چیه؟ وبالی سر خودش که نیامده.» بزرگتر بود و مثلاً به منم حس دارد و محبت دارد و اینا. «گناهم را شستم.» بنده خدا، «گناهت را شستم.» تهمت و این حرفا چیست؟ «پروندهت بود که فرستادی برای ما. پرونده داشتیم درب و داغون، کرکسی فرستادیم برای شما.» تهمت تازه تهمت از غیبت بدتر است. مال غیبتش بود. تهمت را باید اثبات هم بکنی. غیبت هم دروغ نیست. بابت غیبتش خوبیهای شما آمد برای من، آمد برای شما. این یکی بابت تهمت هم باید وایستی اثبات کنی. گفتی از کجا؟ گفتی برای چی؟ گفتی چطور؟ گفتی فلانی از این باب است. چی شد تو به این نتیجه رسیدی که این دارد این کار را میکند؟ از این باب است. چهل، پنجاه قلم گناهان زبان داریم. یک نمونهاش، خدا برکت بده، «علی برکت الله.» یکیاش تهمت بود. انقدر شیرین و قشنگ و دیگر حالا کسی وعده دروغ بدهد و تو مملکت دروغ بگوید و هشتاد میلیون را سرکار بگذارد و اینا. نمیدانم تهمتهای کوچولو موچولو، دروغهای سرپایی و اینا.
من شیخ عباس قمی رضوان الله علیه داشت از دنیا میرفت، خیلی خوب بود شیخ عباس. بعد دیدند که خیلی حال بدی دارد ایشان موقع مرگش. بهش گفتند: «آقا، چقدر مضطربی؟» «شما در جوانی یک وقتی توی شرایطی قرار گرفته بودم، احساس کردم که اینجا الآن ضرورت است که دروغ بگویم. الآن فهمیدم آنجا ضرورت نداشت دروغ گفتنم و دارم اثرش را میبینم.» خیلی دردش بود. یک نمونه خدا که جهنم ندارد و فلان و از این شروران و عذابی نیست و خدا مگر داعشی است و چه میدانم از اینا. خب، خوبه دیگه آدم خودش را سر کار بگذارد، پنجاه سال، شصت سال بیاید و تو هی دروغ بگو، الکی کسی را بترسانیم از چیزی که نیست، کسی را از رحمت خدا ناامید کنیم. قاطی نباید کرد مسائل را. عالم قواعدی دارد. من بیایم روی دره وایسم، خودم را پرت کنم، بگویم اگه من خودم را پرت کنم، بابت اینکه یک قدم برداشتم، زیرش خالی بوده، خدا بخواهد من را تیکه تیکه کند. آن خدا از داعشیها بدتر است. خدایی که چون مثلاً یک پنجاه گرم سنگ زیر پای من نبوده، میخواهد من را تیکه تیکه کند. آن از داعشیها کمتر. کسی که این حرف را میزند، دوز و دوج عقل تو آن کله اگه باشد، آدم یکم فکر میکند. به این دم و دستگاه عالم باید فکر بکنیم. آن کاری که دارد میکند ، حرف ش حرف درستی است، دردمان باشد. اینها آثاری است که خدا داده. یک کلمه حرف زدی. ما نجاستی داریم که با یک کلمه حرف پاک میشود این آدم. کدام نجاست؟ آفرین! یعنی کسی که کافر است، با «لا اله الا الله». ببین چه زبانی است. «لا اله الا الله» میگوید. نجس پاک میشود. یعنی طرف تا قبل اینکه «لا اله الا الله» بگوید، به یک استخر آب، به شرط اینکه آبش در حد کُر نباشد، به یک حوض آب اگه دست میزد، کُل این حوض نجس میشد. الآن میگوید «لا اله الا الله»، بعد انگشتش را میزند. یک کلمه حرف میتواند نجسی را پاک کند. این زبان. یک کلمه ی دیگر حرف هم تو میتوانی با آن پاک یا نجس کنی، مرتد بشود، به خدایی نیست، یک کلمه توهین کند به اهل بیت. زبان این است. خدایا همچین قدرتی به این زبان داده. همچین اثری تو این عالم دارد. کُن فیکون میکند. یک کلمه. گاهی آقا گاهی یک کلمه حرف رزق یک امت را جابهجا میکند. گاهی رزق جلو و عقب میشود. یک کلمه حرف تو دعاهای خودمان، تو روایت دارد.
حضرت یوسف تو فشار قرار گرفت. حالا من متن روایت را برایتان بخوانم. متن رساله حقوق امام سجاد این را بگویم بعد بیایم ادامه روایت را بخوانیم. حضرت یوسف وقتی تو فشار قرار گرفت، زنهای مصر دعوتش کردند به گناه. حضرت یوسف چی گفت؟ به خدا: «رب السجنا احب الیه من ما یدعوننی الیه.» خدایا، من زندان برم برام بهتر از این است که بخواهم به حرفی که اینها میزنند تن بدهم. عدل افتاد کجا؟ حضرت یوسف علیه السلام افتاد زندان. روایت کتاب «منهج الصادقین» به نظرم میگوید که حضرت یوسف زندان بود یک مدتی. برگشت گفت: «خدایا، حالا جا قحطی بود؟ ما چرا زندان آخه؟ آنتالیا بر فرض مثلاً تایلند، مثلاً آنجا درد بکشیم کنار سواحل؟ چرا زندان؟» ندا آمد که: «تو خودت آن را دادی. یک کلمه را گفتی: «رب السجنا احب الیه.» من به کلمات تو حساسم.» تو دعا این کلمات را خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله سید محمدعلی روحانی که از بزرگان قم بود، صاحب استخاره بود ایشان، استخارههای عجیب غریبی داشت. از ایشان شنیدم یک بار ایشان میفرمود که: «میرود حرم امام رضا میگه: «آقا، خدایا ما صاحبخانه بشویم ولو پنجاه متر خانه باشد، از خودمان داشته باشیم.» کلمات کار میکند. ملائکه همان را مینویسند. خدا نسبت به کلمات حساس است. کلمات حساب و کتاب دارد. کلمه به کلمهای که ما میگوییم حساب و کتاب دارد. خیلی چیز عجیب و غریبی است. ضبط میکنیم. من برایم تجربه شده. با این دستگاههایی که صدا ضبط میکنم، یک وقت سخنرانی کرده بودیم و دستگاه با ما بود و این قطعش را نزده بودیم. تو ماشین نشسته بودم، رفته بودیم و با بچهها شوخی میکردیم، میگفتیم، میخندیدیم، شعر میخواندیم، همه ادامه سخنرانی تو فایل صوتی همش هست. خیلی من منقلب شدم. گفتم تو تو آن پنجاه دقیقه حواست را جمع کرده بودی چی بگی؟ ضبط نمیشود. دیگه حواست به این نبود که چی داری میگویی. حالا ببین همش ضبط میشود. چون پنجاه دقیقه ضبط میشود، گوش میدهند حواست را جمع میکنی. آنها هم ضبط میشود، گوش میدهند. یعنی بدنت هم برایت پخش میکند، همش هست. شما یک دستگاه را الکی برنمیداری، همینجور کنار بزنی رو، ریکورد هر چی رسید ضبط بشود. تو تلویزیون هم فلش را نمیزنی هر چی دارد پخش میکند ضبط کنی. آدم سنجش دارد برای آنی که دارد ضبط میکند. نسبت به حرفم همین. شما لوح جانت دارید. کلمات را ضبط میکند. همش دارد تو این مِموری ذخیره میشود. تو این رَم دارد ذخیره میشود. در قلبت هم دارد هک میشود این کلمات. کلمه را که میگویی، یک نقشی میافتد. محکمتر بگیر و تکرارش بکنی، چند بار بگویی، هی آن نقش عمیقتر میشود، عمیقتر میشود، هی رسوخ پیدا میکند به قلب. ذکر لسانی، اول از همه از کار تأثیر میگیرد. اول از همه زبان که مشغول میشود، قلب کم کم درگیرش میشود. ذکر شریف صلوات بر محمد و آل محمد، «اللهم صل علی محمد و آل محمد.» شما ذکر شریف را وقتی میگویی، هک میشود روی قلبتان. محبت اهل بیت هک میشود. در شبانهروز هر چی بیشتر مشغولش میشوید، بیشترین ذکر هک میشود. عمیقتر میشود. رسوخ پیدا میکند. انسان به شکل حرفهایی میشود که میزند.
رساله حقوق را بخوانم. بعد یک روایتی برایش بخوانم. روایت امام سجاد علیه السلام فرمودند: «اما حق اللسان.» «زبان شما چه حقی به گردن شما دارد؟» «فاکرامه عن الخنا.» «نسبت به حرفهای بیخود اکرام کنی زبانت را.» چقدر عجیب است این دین. واقعاً خداوکیلی شما باید برای زبان شخصیت قائل بشوی. یک روایتی اگه یک شب یادم باشد، الآن مجلس مقتضی نمیبینم میخواهم روایت را بخوانم. خیلی روایت قشنگی است. خیلی هم راستی، کار دوره جوانی است. خیلی هم خواندنش بالا منبر زشت است. من ماندم چهکار کنم امشب بخوانمش؟ گفتش که: «آمد خدمت امام صادق علیه السلام، گفت: آقا، من میخواهم برم دیار کفار.» «از این زنهای غیرمسلمان، مثلاً عقد موقت و اینا انجام بدهم.» جواب حضرت کشته من را. چقدر این روایت زیباست و خیلی هم غریب است. حضرت فرمودند: «من خوشم، من خودم، من خودم خوشم نمیآید تنم تماس پیدا کند با تن کسی که اهل جهنم است. من برای تنم ارزش قائلم.» برای تنت ارزش قائل باش. چقدر این روایت محشر است. میگوید اولین حق زبانت این است که برای زبانت باید ارزش قائل باشی. «اکرام عن الخنا.» حق نداری زبانت را تحقیر کنی. هر حرفی شأن زبان تو نیست. «این زبان گرامی. مجلس منبر است.» هر چیزی شأن این جلسه نیست. درست است؟ همین وسط جلسه توپ بیاورم، بعد گلکوچیک با هم بازی کنیم، روپایی بزنم مثلاً؟ درست است؟ نه شأن جلسه است، نه شأن لباس من است، نه شأن منبر است. خیلی کارها را نمیکنند. اول از همه، اگه کسی میخواهد زبانش اصلاح بشود، باید برای زبانش ارزش قائل بشود. شأن زبانش را بداند. «اکرام عن الخنا.» «زبان من انقدر ارزش دارد. هر حرفی نباید به این زبان بیاید.» یکی از رفقا لپتاپ داشت، بعد یک درسی میرفتیم قم با درس یکی از بزرگان، فایلهاش را داشت. نکته قشنگی تو این خاطره است. «فایلهای صوتی را میشوی به ما بدهی؟» گفت: «نه.» گفتم: «میشوی فلش بیاوریم، بریزیم؟» گفت: «نه.» گفتم: «میشوی خودت رو فلش بریزی، بدهی؟» گفت: «نه.» گفتم: «چهکار باید بکنم؟» گفت: «هیچی.» گفتم: «خب، اصلاً هیچ راهی نداره؟» «گفت خودم، لپتاپ من ارزشش بالاتر از این است که هر فلشی از راه رسید، بخواهد فایلم پریده و ویروس اومده و فلان و اینا.» خیلی بزرگوار رو مخ قشنگ داشت چهکار میکرد؟ رژه که نه، خیلی بالاتر از این. رژه مال یک دقیقهاش بود. رالی میرفت رو مخ. اینجوری بود، این کاری که کرد. ولی حرفش، حرف قشنگی بود. لبر لپتاپش ارزش قائل بود. لپتاپش یعنی هر حرفی در شأن زبان من نیست. هر کلمهای. چقدر قشنگ است. اصلاً چه دیده این دین. چیست اصلاً خداوکیلی چه جور عالم را تحلیل میکند. اول میگوید تو نسبت به زبانت وظیفه داری. اکرامش کنی. چطور مهمان میآید، بعد اکرامش کنیم. شما امانت، وقتی میگویی: «حق نداری دست و پا بندازی تو انباری پرت کنی زیر گرد و غبار. جلو درد نبش خیابان.» امانت را میگذارند تو کمد، درش را میبندند. دسترس هر کسی نیست. هر کی از راه رسید بخواهد آن را بازی کند. میپوشانند، قفلش میکنند. دست کسی نباشد. دست بچه نرسد. «امانت آقا ارزش دارد.» زبان شما این است. امانت بزرگان به یک سگی رسیده بود. بعد این سگه میخواست برود. ایشان به این سگه میفرمود: «آقا جان، بفرما. بفرما عزیزم.» ایشان گفت: «من برای زبانم ارزش قائلم. هر کلمهای نباید به این زبان بیاید.» خیلی روغنشچیزهای عجیب غریبی که آدم تو زندگیش میشنود. سگ لیاقتی ندارد من بهش احترام کنم. زبان من که لیاقت این را دارد که من، من زبانم را دارم احترام میکنم. «اکرام هو عن الخنا.» خوب، زبان، وقتی اومد، این را باید برایتان بخوانم و بریم دیگه تو روضه.
یک بحثی ما بیست جلسه، نمیدانم پانزده جلسه، بیست جلسه تو مباحثی که نظام تقدیم و اینها داشتیم که آن سی، چهل جلسه آخری شد آن بحث کذایی «آنسوی مرگ». جلسات اولش شما بحثهای ما صدوپنجاه جلسه، صدوپنجاه، شصت جلسهای بود. آخرش یک چند جلسه تو آن جلسات اولش یک ده، بیست جلسه در مورد زبان صحبت کردیم. بحثهای خیلی مهمی است آنجا که راه اصلاح شخصیت اول از همه زبان است و ملکوت ما در اثر زبان ما اول شکل میگیرد. مفصل بنده توضیح دادم چندین جلسه. «نفاق از زبان شکل میگیرد. اول آدم دوزبانه میشود، بعد منافق میشود.» این را مفصل آنجا اگه رفقا حال و حوصله داشتند آن را میخواستند گوش بدهند، آنجا مفصلش بحث شده. ولی روایتش را اینجا دوباره میخوانم و یک اشارهای به مطلب میکنم. فرمود: «لا یستقیم ایمان از امیرالمؤمنین علیه السلام حتی یستقیم قلبه.» «ایمان آدم روراست و سفت و محکم و قرص.» «یستقیم» یعنی قرص شدن. فارسیش میشود قرص. «مستقیم» یعنی قرص. ترجمه فارسی قشنگش این است. «صراط مستقیم»، «نه مستقیم که انصاف صاف است». فارسی نیست. «مستقیم اینجوری نیست.» «مستقیم یعنی قرص، کج و معوج نمیشود، انحراف ندارد، شُل و وِل نمیشود.» «ایمان کسی اگه میخواهد قرص بشود، سفت بشود، استوار بشود، ایمان استوار میشود.» «قلب کسی استوار بشود، اول قلب آدم باید سفت بشود.» «و لا یستقیم قلبه حتی یستقیم لسانه.» «خیلی قشنگ است.» «دل کسی سفت نمیشود مگر اینکه زبانش قرص باشد.» اول باید تو زبان سفت بشیم. لذا مرحله اول ایمان، ایمان زبانی. پیامبر فرمود: «علی جان، مثل تو مثل سوره قل هو الله است. کسی سه بار قل هوالله را بخواند، یک بار ختم قرآن کرد.» «تو هم همه ایمان تو، سه مرحله در تو خلاصه میشود.» چطور همه قرآن انگار تو سه مرحله در سوره توحید خلاصه میشود؟ همه ایمانم تو سه مرحله در امیرالمؤمنین خلاصه میشود. اگه کسی به زبان به تو اعتقاد بیاورد، ایمان زبانی دارد، یک سوم ایمان دارد. مرحله بعد در دست و عمل اگه نشان بدهد ایمانش را، ایمان جوارحی دارد. دو سوم ایمان را دارد. اگه در قلبش هم رسوخ بکند، با همه وجود، ایمان قلبی هم داریم، میشود سه مرحله ایمان. راهش چیست؟ آن ایمان قلبی که میخواهد قرص بشود، آدم با همه وجودش باورش بشود، اول زبان است. تو زبان آدم شُل نشود. حرف از زبان نیفتد. اولین مرحلهای که آدم دست برمیدارد از عقیدهاش، کم کم حرفش را نمیزند. اینا که دارم میگویم داشته باشید ها. کلمه به کلمه دارم میگویم. آدم کی عقیدهاش را نسبت به چیزی از دست میدهد؟ اول از همه حرفش را نمیزند. چیزی زیاد میشود. اول از همه حرف وقتی در موردش زیاد میزند، کم کم عقیدهاش بهش زیاد میشود. نسبت به چیزی علاقهتان بیشتر بشود، نسبت بهش زیاد حرف بزنید. زیاد بهش ابراز علاقه بکنید. این زیاد بگویید، تو حرفهاتون زیاد باشد. علامه طباطبایی به برخی شاگردانشان میفرمود که: «اسم دنیا را خیلی نیاورید. اسم پول و این حرفا را نیاورید.» «این زیاد که بهش میگویی، علاقه مند میشود. پول پول که میکنی، دل کم کم میرود. اسمش را نیاور. خودش را پول پول نکن. هی پول.» این کلمه اینم بگویم. «زبان» این لزوماً نیست ها. همانیم که تاچ میکنی. الآن که اکثر زبانها این است دیگر. زن و مرد کنار هم نشستند، میخواهد بگوید: «چایی بریز.» باهاش تو واتساپ پیام میدهد. «بابام سر سفره نشسته بودم، داره با گوشیش ور میرود.» دیدم از گوشی خودم صدای نوتیفیکیشن آمد. سریع پریدم سمت گوشی و تا بلند شدم این را باز کردم، قفلش را دیدم بابام پیام داده: «حالا که پاشیدی، برو یک لیوان آب بیاور.» غافلگیر کرد. یک تکانی بخوره. الآن دیگه حرفزدن این شکلی شده دیگر. از طریق دسته کسی دیگه حرف نمیزند. همه از همین راه آن هم همین است. زیاد چیزی را بگویی، یک هشتگ وقتی تو زندگیت ترند میشود، تو زندگی خودت بهش باور میآورد. لذا فرمود: «ذکر علی عباده». از امیرالمؤمنین باید زیاد بگوییم. زیاد. بعضی مقید بودند توی مجلس نشستند بدون ذکر فضیلت از امیرالمؤمنین پا نمیشدند. فضیلت از امیرالمؤمنین بگو. مجالستانون را با ذکر علی معطر کنید. اسم امیرالمؤمنین شبانهروزی نشهها تو خانهتان باشد. اسم علی باشد، وقتی صدایش میزنی آثار وضعی دارد برایت. شیاطین میروند، ملائکه میآیند. اسم حسین را صدا میزنی، اسم فاطمه را صدا میزنی. یک اسمی، تلفظش برکت. تلفظش گفتنش. «داد میزنی: حسن آب بریز. حسین نان بیاور.» حسین که میگوید خانهات نورانی میشود. بابا حسین، این اسما اینجوری نورانی است. ذکر امیرالمؤمنین که دیگه غوغاست. شبانهروزی نشه یک بار نامش به زبانمان نیاید. بزرگان سفارش اکید میکردند لااقلش بعد نماز، حالا کسی نمیتواند همه را انجام بدهد، پنج تا را نمیتواند، سه تا را بگوید، سه تا را نمیتواند، روزی یک بار رو به قبله به چهارده معصوم سلام. بعضی بزرگان مقید بودند رو به قبله به چهارده معصوم سلام. لااقل در شبانهروز یک بار نام اهل بیت به زبانت بیاید. نورانیت دارد. برکات عجیب و غریبی دارد. یک بار اسمش میآید. یک بار ذکر امیرالمؤمنین. این زبانم اصلاً برای چی میخواهی؟ زبان چهکار کند؟ زبان برای امیرالمؤمنین. امیرالمؤمنین به میثم فرمود که: «تو نمیترسی؟ انقدر علی علی میکنی؟» عشق من. حضرت فرمود: «یک روزی میآید انقدر علی علی میکنی، زبانت را از پس گردنت از حلقومت بیرون میکشم.» چون که علی علی زیاد میکند. این روایت را بالای قبر میثم، خدا نصیب کند، به همین زودیها انشاءالله اعتکاف ماه رجب، انشاءالله مسجد کوفه، روبروی مسجد کوفه، قبر میثم. این روایت را بالای قبر میثم نوشته. حضرت: «زبانت را این شکلی بیرون میکشم.» «والله ان ذلک ان ذلک فیه قلیل.» «اینکه در راه خدا چیزی نیست. بیشتر از اینا برای شما، بیشتر از اینا.» این خبر به عبیدالله رسید. میثم بعد از امام حسین علیه السلام به شهادت رسیده. وقتی امام حسین به شهادت رسید، میثم در زندان بود. میثم و مختار در زندان که میثم تو زندان به مختار گفتش که: «تو انتقام خون اباعبدالله را میگیری.» خیلی از حقایق و وقایع را میثم خبر داشت. چهل سال خودش پای نخلی که میخواستند اعدامش کنند نماز میخواند، روزی دو رکعت. بزرگی را بعداً اعدام میکند عبیدالله. خوب شنیده بود که میثم این را گفته. وقتی قرار شد که اعدامش کنند، گفت: «هر کار میکنی، زبان از حلقومش بیرون نکش.» حرف علی درست کرده. مثل الآن نبود که طرف قطع نخاع بشود، گرسنگی بمیرد، حیوانها بیایند بخورنش، آفتاب بهش بخورد. بیرونش کردند. میگوید میثم را بردند بالا دار، شروع کرد به فضائل امیرالمؤمنین گفتن. گفت، گفت، گفت، گفت. عبیدالله گفتند: «چهکارش کنیم؟» «زبانش را از حلقومش بکشید بیرون. فلان فلان.» عجب حرف علی درست درآمد. حواسش نبود. حرف علی درست درآمد. زبان از حلقومش آخر بیرون کشیدند میثم. ایناها.
عشق امیرالمؤمنین علیه السلام. آدم نمیتواند نگهاش دارد. آدم وقتی یک چیزی را دوست دارد، نمیتواند ازش نگوید. هر جا که میرود تو خیابان، صدای ضبطش را زیاد میکند. من کارش را نمیگویم ولی حسش را خیلی حس قشنگ دوستداشتنیای است این. میگوید: «آقا، من اینی که دارم گوش میدهم، خوشم میآید، میخواهم تو هم بشنوی. عالم را برسانم. ببین چه آهنگ خوبی است. چه حس قشنگی است.» عجب روایتی. میگوید منصور دوانیقی برگشت به امام صادق علیه السلام، گفت: «این شیعیان شما زود بنده را آب میدهند.» «بگو و کم کم دیگه بریم سمت روضه.» «شیعیان شما زود بنده را آب میدهند.» حضرت فرمود: «چطور؟» گفت: «تو یک مجلس که مینشینند، سریع لو میدهند شیعه. یکم نمیتوانند خویشتنداری کنند که مثلاً لو ندهند اینا.» حضرت چی فرمودند؟ فرمودند: «این حلاوت ایمان چون تو دلش قُل قُل میکند، نمیتواند جلو زبانش را بگیرد. به هر جا مینشیند، باید اسم ما را بیاورد.» آخه نشون بده که از ماست. با اینکه کار بهتر تقیه است و نباید لو بدهد، حضرت میخواهند بگویند: «این هم خوب است. این هم از آن حس خوبش است. نمیتواند آتش را تو خودش نگه دارد.» این حس است. کسی طعم محبت امیرالمؤمنین را چشیده باشد، نمیتواند زبان به دهان بگیرد از علی نگوید. اگه نگفت، معلوم میشود که محبت امیرالمؤمنین را ندارد. ببیند به امیرالمؤمنین جسارت میشود، توهین میشود، حقش ادا نمیشود، حقش خورده میشود، سکوت بکند، این محبت است؟ اینجوری نیست. لذا فاطمه زهرا سلام الله علیها نتوانست زبان در دهان نگه دارد. حق علی خورده بشود، به علی ظلم بشود، «من فاطمه ساکت باشم؟ هیچی نگه؟» «ملذین اقمو عن ابی الحسن». داد میزد: «چرا از علی رو برگرداندید؟» مگه علی چه کم و کسری دارد؟ مگه علی چه مشکلی؟ مگه از علی چه بدی دیدید؟ مگه کم از علی خوبی ندید؟ فاطمه زهرا نتوانست سکوت کند.
آخه یک روایتی است. این روایت را میخواستم به مناسبت دیگری بگویم. حالا شاید روزی روضه امشبمان است. صحیح بخاری و صحیح مسلم، معتبرترین منابع اهل سنت، اینها میگویند بعد قرآن اگه یک کتاب روی زمین باشد، ارزش داشته باشد، این دو تا کتاب است. دو تا کتاب صحیحین بهش میگویند. معتبرترین کتابهای بعد از قرآن. یک متنی را آنجا دارد در مورد نحوه شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها، که خود اهل سنت نقل کردهاند و قبول دارند این متن را. یکی اینکه حضرت زهرا قهر کردند با خلیفه اول و دوم. دیگه با اینها صحبت نکردند. وصیت هم کردند که اینها کنار قبرشان نیایند. بخشی از مقتل هست که نمیخوانم این بخشش را. این را میخواهم بگویم. میگوید که: «کان لعلی علیه السلام وجهٌ.» تعبیر میگوید: «تا وقتی فاطمه زنده بود، علی اندکی آبرو داشت بین مردم.» «کان لعلی علیه السلام وجه.» میگوید: «همین که از دنیا رفت، دیگه حرف علی پیش هیچکس خریدار نداشت.» لذا آنجا گفته که امیرالمؤمنین بعد شهادت - این را تو منابع خودمان شاید نباشد، تو منابع اهل سنت میگوید - بعد از شهادت، بعد از اینکه فاطمه از دنیا رفت، علی خودش آمد با خلیفه بیعت کرد. چون دید دیگه بیشتر از این نمیتواند مقاومت کند در برابر خلیفه. تا حالا مقاومت میکرد چون یک دلاوری، یک سربازی مثل فاطمه کنارش بود، خودش را زیر دست و پا میانداخت برای امیرالمؤمنین کسی دستش به علی نرسد. فاطمه که رفت، امیرالمؤمنین دید دیگه تو مدینه هیشکی نیست. دیگه زبانی نیست که به نفع امیرالمؤمنین حرف بزند. عزیز من آقا جان، این روزا، این روزا امیرالمؤمنین شبها که بعد نماز مغرب و عشا میشد فاطمه زهرا را سوار شتر میکرد، میآورد در خانه مهاجرین و انصار، در میزد. امیرالمؤمنین ظاهراً همینطور بوده که امیرالمؤمنین میرفت یک جایی وایمیستاد که وقتی در را وا کردند، علی را نبینند، نفهمند علی. طرف که در را باز میکرد، دختر پیغمبر با دست بر پهلو، روی شتر نشسته. دختر پیغمبر میفرمود که: «روز غدیر را فراموش کردی؟» «خانم جان، دیگه نشد و اینا.» حضرت میفرمود که: «فردا بیایید علی را یاری کنید.» یکی یکی برای علی رفت رأی جمع کنه فاطمه زهرا. آخرش هم صبح که میشد، قرار به این بود که همه موقع طلوع آفتاب میدان اصلی مدینه باشند. آفتاب که طلوع میکرد، با سر تراشیده. قرار بود که همه باشند به نشانه اینکه سرباز علیاند، با سر تراشیده بیایند. صبح که میشد، به میدان آمدند سلمان و مقداد و ابوذر. همین چند تا فقط آمدند. هیشکی دیگه نیست. دوباره فردا شب فاطمه میآمد در میزد. تا این زبان کار میکرد برای امیرالمؤمنین، خرجش کرد. تا صدایی تو این گلو بود، تا حرفی میآمد، برای امیرالمؤمنین خرجش میکرد.
شب اول است. نمیخواهم خیلی با فشار امشب روضه باشد که اذیت بشوید. آرام آرام باید تو این فاطمیه گُر بگیریم. دلمان آماده بشود. من یک خط روضه نمکی برای اینکه آماده بشویم امشب حال و هوایمان فقط عوض بشود، بخوانم. دوست دارم این حس را. دوست دارم این روضه را تصویری دریافت بکنیم. همه همین الآن منزل امیرالمؤمنین باشیم. یک بستر است. یک خانوم تو بستر افتاده. بیمار. مجروح، مجروح جانباز. امیرالمؤمنین جانباز. خانوم هجده ساله با بچههای کوچیک. ولی نگاه که میکنی فکر میکنی هشتاد سالش است. هفتاد سال سن دارد. پیر شده این خانوم تو این چند روز. کم درد نکشید. کم غصه نداشته. هی نفس عمیق میکشد این خانوم. هی انگار دارد حرفهایی را قورت میدهد. دیگه حالا من نمیدانم اگه صورتش را دارد میپوشاند، مخفی میکند. نمیدانم، شاید دارد صورتش را هم مخفی میکند. بالاخره وضع صورتش جوری نیست که امیرالمؤمن اگه ببیند خوشش بیاید. دارد صورتش را هم مخفی میکند. روزهای آخر بود. امیرالمؤمنین کنار بستر بیبی نشسته بود. حرفهایی رد و بدل شد. این قلیان عشق بین امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا چیز عجیبی است که دارد. متن روایت مرحوم مجلسی تو بهار نقل کرده که: «یک بار فاطمه زهرا از دنیا رفت، امیرالمؤمنین آمد بالا سر فاطمه زهرا، گریه کرد. اشک علی رو صورت فاطمه آمد. فاطمه زنده شد و جواب امیرالمؤمنین را داد.» من مجلسی این را نقل کرده. این رابطه بین امیرالمؤمنین و فاطمه زهراست. لحظات آخر بوده. ظاهراً روزهای آخر بود. گفتوگو میکردند. چی میگفتند؟ خدا میداند چه حالی هم داشتند؟ خدا میداند. یکهو امیرالمؤمنین دید فاطمه زهرا زد زیر گریه. یعنی امیرالمؤمنین دوست دارد عالم را بدهد فقط یک اشک به چشمهای فاطمه نیاید. خیلی برایش سخت است اشک تو چشم فاطمه باشد. یکهو دل امیرالمؤمنین ریخت. پرسید: «یا بقیه رسول الله، من مطبکین؟» «دختر پیغمبر، چرا گریه میکنی؟» امیرالمؤمنین همینجوریش طاقت گریه ندارد. دختر یهودی گریه کند امیرالمؤمنین طاقت ندارد. یتیم گریه کند. فاطمه زهرا پیش علی گریه کند. پاسخ فاطمه را ببین. هیچ حرفی نزد. نگفت علی جان، «بازوانم درد میکند.» نگفت علی جان، «صورتم کبود شده.» نگفت علی جان، «بچهام را از من گرفتن.» «بچه از دست دادم.» حتی نگفت علی جان، «دلم برای پدرم تنگ شده.» هیچ گلهای، هیچ دردی، هیچ نالهای، هیچ شکایت و غصهای نبود. یک کلمه بگویم. میخواهی آرام گریه کنی، میخواهی بلند گریه کنی. دوست دارم بسوزیم با این یک جمله. نمیخواهم مجلسیداری کنم. میخواهم این قلبمان اتصال پیدا کند با این مصیبت، با این روضه. فاطمه زهرا رو کرد به امیرالمؤمنین: «علی جان، میدانی برای چی گریه میکنم؟» «یا ابوالحسن! ابکی لما تلقی من بعدی.» «برای مظلومیت و تنهایی تو گریه میکنم.» تا حالا که فاطمه بود با تو اینها را اینجور تنها کرده. من برم، تو دیگه کیو داری تو این شهر؟ کی میخواهد از تو دفاع کند؟ همه غصه فاطمه، تنهایی امیرالمؤمنین بود. من احساس میکنم آن شبی هم که فاطمه میخواست دفن بکند، انگار خود فاطمه هم داشت گریه میکرد. «علی جان، انقدر بیکس و تنها شدی، کسی نیست این جنازه را از تو قبر تحویل بگیرد؟» یا فاطمه الزهرا، یا بنت محمد، یا قره عین الرسول، یا سیدتنا و مولانا، انا توجهنا و استشفعنا و الله و قدمناک حاجاتنا. یا وجیهَ عندالله.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه سوم
حقی که به گردن ماست
جلسه چهارم
حقی که به گردن ماست
جلسه پنجم
حقی که به گردن ماست
جلسه ششم
حقی که به گردن ماست
جلسه هفتم
حقی که به گردن ماست
جلسه دوم
حقی که به گردن ماست
جلسه سوم
حقی که به گردن ماست
جلسه چهارم
حقی که به گردن ماست
جلسه پنجم
حقی که به گردن ماست
جلسه ششم
حقی که به گردن ماست
در حال بارگذاری نظرات...