‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری ولل عقدة من لسانی یفقهوا.
بحث مفصلی است. من یادم هست سالها پیش، شاید مثلاً نُه سال پیش، در مشهد و در دانشگاه، یک دهه در مورد همین بحث کردیم؛ در مورد زاویه دید و اینها که البته فایلی از آن جلسات نماند. بحثش هم مفصل است.
بحث روایت ما، روایت جالبی است. تمرینهایی هم میخواهد. آدم تمرین کند و نگاه آیتبین داشته باشد. نگاه نعمتبین داشته باشد. نعمتهای خدا به چشممان بیاید. این تمرین میخواهد. نعمتهای خدا معمولاً به چشم ما نمیآید. تمرین کنیم خوبیهای بقیه به چشممان بیاید. معمولاً خوبیهای بقیه به چشممان نمیآید، برعکس. معمولاً بدیهای بقیه خیلی زود به چشممان میآید. آدمی را میبینی صد تا حسن دارد، یک دانه عیب دارد. سریع آن یک دانه را شکار میکنی و سریع میرود توی آنالیز ما در مورد آن فرد. بعداً به محض اینکه اسمش را میشنوی، این نگاه فاسد است. این آدم حق چشمش را ادا نکرده است. این شاکر چشم نبوده است. وقتی شاکر این دو تا نباشی، وقتی شاکر این چشم نباشی، آن دو تا چشم دیگر هم راه نمیافتد. شاکر این دو تا که بودی، آن دو تا هم کار میکند. چشم دل باز میشود.
«چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنیست آن بینی».
این نادیدنیها هم یک چیزهایی آنجوری نیست که مثلاً همینجور باید ابرها را بزنیم کنار، نه! همین جاست. اهلش میبینند و میفهمند.
توی مجلس امام حسین، غوغایی است از حقایق و اسرار و اتفاقات. باطن اهل کمالات میفهمند. خادم مسجد آیتالله بهجت رضواناللهعلیه، یک وقتی توی مسجد ایشان تنها بودم. ایشان خاطره داشت. میگفت چند تا خاطره. یکی از خاطراتش این بود. گفت: مرحوم آیتاللهالعظمی بهجت از این در بغل که در کوچکی بود، وارد مسجد میشدند. روزهای جمعه که ایشان مراسم روضه داشتند، به مراسم روضه هم خیلی اهتمام داشتند. حتی وقتی بیمار بودند، وزیر دوستان آمده بودند که آقا روضه میآید یا نمیآید؟ آقازاده ایشان گفته بود که آقا بیمار است. خودش را به هر نحوی بود، به مجلس میرساند. جزء وصیتهایش هم این بود که بعد از مرگ من هم این مجلس روضه را اداره کنید. بخشی از اموالش را هم ایشان وصیت کرد که خرج همین مجلس روضه بشود. هنوز که هنوز جمعهها مجلس روضه برپا است. با اینکه نماز جماعت آنجا دیگر نیست؛ یعنی بعد از ایشان دیگر نماز جماعتی برگزار نشد، ولی جمعهها روضه ایشان برقرار است، بنا به وصیت ایشان. خیلی هم به این روضه اهتمام داشتند. منبر معمولی بود، روضهی معمولی بود.
توی مجلس میآمدند، از اول مینشستند تا آخر، با آن سن و سال. این خادم ایشان فرمود: یک وقتی آیتالله جوادی آملی (رابطه خاصی هم داشتند با مرحوم آیتاللهالعظمی بهجت) آمده بودند. آیتالله جوادی آملی از این در کوچک آمده بودند. آن جلو نشسته بودند و قطعهقطعه میکردند شرح میدادند؟. آقا خادم ایشان گفت: من هم آنجا بغل آیتالله جوادی آملی نشسته بودم. رفتن و برگشتن دیگر خیلی خاص بود. بعد از درس خارجشان یک گفتوگو نداشتند. اگر هم دیگر خیلی خاص بود، کسی چیزی میپرسید. ایشان ابتدا به ساکن (ایشان معمولاً حرف نمیزدند). میگفتش که دیدم که آقا (آیتالله بهجت) آمد رد شود. آیتالله جوادی آملی سرشان را پایین انداختند. جوادی آملی نگاه کردند، گفتند که: «آقا (بهجت)، متوجه شدید؟» ادب کردند و سکوت کردند. چیزی نگفتند. بهجت با یک تشری فرمودند که: «یعنی متوجه نشدید؟» عرض کردم که: «چرا.» خادم ایشان گفت: «ما همه ماندیم این چه بود که آقای بهجت به آقای جوادی گفتند متوجه شدید و فقط همین دو تا؟ مجلس چی بود؟ چی شده بود؟ چه خبری بود؟»
حالا خاطرات دیگر هم میگفت. میگفت: یک بار یک بچه کوچکی را آورده بودند که ایشان (آیتالله بهجت) اذان بگوید. اذان که نمیگفتند، دستی میکشیدندشان. نوازش کرد و رفتند داخل. موقع خروج باز پی این بچه را گرفتند. بچهها گفتند: «دوباره باز نوازشش کرد.» ثبت کردیم که بعداً ببینیم بچه چی میخواهد بشود. این کیست و چیست؟
رزمندههای لبنانی وقتی اینها اوایل کار، هنوز حزبالله شکل نگرفته بود، آقای رحیمیان توی خاطراتش میگوید که یک گروه شش هفت نفری از این بچههای بسیجی لبنانی (شهید چمران داشت اینها را کشف میکرد و پیدا میکرد) اینها الان جوان بودند. آمده بودند پیش حضرت امام. یکی از اینها سید حسن نصرالله بود. آقای رحیمیان آنجا بوده. توی کتاب «درسهای آفتاب» این خاطره را نقل میکند. میگوید: امام اصلاً از بین همه اینها فقط به سید حسن نگاه کرد. مثلاً دل برد حسن ازین. از اول تا آخر. امام خاص به این نگاه میکرد. مرسوم نبود به یک طلبه جوانی که حالا یا معمم نشده یا تازه معمم شده، امام اذن بدهد به عنوان وکالت. امام هم به سید حسن نصرالله اذن وکالت دادند، هم با تعابیر فوق. «قدره الاسلام»، «نمیدانم سید الاعلام». تعابیر این شکلی ازش استفاده کردند. پسر با بقیه چه فرقی میکند؟ امام میفهمید که این چه فرقی میکند.
مرحوم آیتالله بهاالدینی یکی از بزرگان، این را باز خودم شنیدم از ایشان در قم. دیگر بزرگانی که خیلی محشور بود، ایشان صاحب رساله است. خیلی محشور بود آیتالله بهاالدینی. حالا گفتوگوهایی شد در مورد خاطرات آقای بهاالدینی. یکی از خاطراتی که ایشان فرمود، این فرمود که وقتی بحث قائممقام رهبری مطرح شد و سال ۶۴ و ۶۵ و اینها. به آیتالله بهاالدینی گفتیم که: «آقا، فلان آقا را میخواهند به عنوان قائممقام رهبری منصوب کنند.» حالا یک سبک خاصی بود کلاً. آقای بهاالدینی ادبیات خاصی داشت. روی حالات خاصی هم داشت.
با بیمحلی نگاه کرد: «اگه کسی باشه، همین سیدعلی خودمونه!» اولین بار بود که اصلاً شنیدم کسی احتمال رهبری آقای خامنهای را بدهد. بزرگان خودشان را مسخره میکردند. بعد ایشان فرموده که: «من نور ولایت را توی سینه ایشان میبینم.» گذشت، گذشت تا خود روز ۱۵ خرداد، ۱۴ خرداد، چندم بود که؟ ۱۵ خرداد بود که انتخاب کردند. تا خود آن روز کسی احتمال رهبری ایشان را نمیداد. یکهو توی مجلس خبرگان. فیلمش هم که منتشر شد. عوض شد این مرد الهی.
۴ سال قبل شهید اندرزگو که امروز سالگردش است (سیدعلی بود)، روز میلاد امیرالمومنین به دنیا آمد و شهادت امیرالمومنین (شب ضربت خوردن امیرالمومنین) به شهادت رسید. به شهادت بود، به نظرم بیست و یکم رمضان. امام فرمود: «اگر ما ۱۰ تا اندرزگو داشتیم، اسلام کل دنیا را میگرفت.» باز این خاطره را همین بزرگوار نقل میکرد. میگفت: «شهید اندرزگو چریک بود.» حرف زیاد است. چریک خاصی هم بود. عمر چریک در دنیا وقتی که لو میرود، یک چریک نهایتاً شش ماه عمر میکند. شهید اندرزگو، بعد از آن ماجرای ترور حسنعلی منصور که مشخصاً لو رفت که ایشان ترور کرده بود، از آن روز دیگر متواری شده بود. نهایتاً باید بر اساس آن نرم دنیایی، شش ماه عمر میکرد. ایشان ۱۴ سال چریکی زندگی کرد. رکورد است. حالا حالا کسی به این رکورد نمیرسد. هیچ چریکی ۱۴ سال زندگی نکرد. خیابان را ساواکیها بسته بودند. ۱۹ تا بسمالله میگفت، میرفت بین جمعیت. «حرف میزنم، مردم اذیت بشوند.» و همینجور فرم عوض کرده بود. دیگر از دکتر شده بود حاج آقا. رفته بود توی پرورش مرغ و خروس. با همین مشهد. ایشان آمده بود. لباس محلی تنش میکرد. مرغ و خروس پرورش میداد.
حالا خیلی در مورد ایشان حرف زیاد است. رهبر انقلاب با ایشان ارتباط داشتند. میگفتند که: «من یک وقتی ایشان خیلی مخفیانه رفتم ارتباط بگیرم و اینها. دیدم که شهید اندرزگو یک سبدی دارد، تویش یک خروس دارد. آمد با لهجه محلی پیش من حرف زد.» حالا خیلی هم استعداد عجیبی داشت و سریع هم اینها را یاد میگرفت. وقتی تیپ دکتری زده بود، دو هفته بعدش نسخه مینوشت. روی دست همه دکترها بود. دکتر نباشد. میگفتند که: «من آمدم پیش ایشان، ایشان هم آمد پیش من. گفتش که باهوش، لهجه داشت. گفتش که: تا حالا دیدید که خروس تخم بگذارد؟» خروس را برداشت. یک کلت زیرش بود. سلاح جابهجا میکرد. یک چیز عجیبغریبی بود. یک سیانور هم همیشه زیر دندانش بود. آماده بود که اگر خلاصه آمدند سر وقتش، این را قورت بدهد. از خود خواسته بود که: «من جنازهام دست -فقط جنازهام دست ساواک بیفتد- زنده من را پیدا نکنند.» همین هم شد. جلوی منزل پدربزرگ ما مینشستند و ترور کردند؛ یعنی کوچه روبهرویی پدربزرگ ما توی محله خیابان ایران تهران. و پدر ما میگفتش که سحر بود. ما صدای گلوله شنیدیم که خون روی در و دیوار پاشید و ایشان ترور شدند.
ایشان رفته بود خدمت امام در نجف. گفته بود که: «آقا من سیانور گذاشتهام.» امام فرمودند: «این حرام است. این را بردار.» همان جا درآورده بود. بعد گفته بود که: «من میخواهم قیام مسلحانه کنم، اگر شما اجازه بدهید.» سال ۵۶ اینها رفته بودند و ایشان هم سال ۵۷ به شهادت رسید. چند ماه قبل از انقلاب. و همیشه هم میفرمود که: «رژیم شاه یا به دست من نابود میشود یا به خون من نابود میشود.» در شهریور ۵۷ ایشان به شهادت رسیدند. دوم شهریور ۵۷. و بعدش هم که دیگر چند ماه بعد، پهلوی نابود شد.
«مسلحانه کنم.» امام فرموده بودند که: «برو پیش حضرت عبدالکریم کشمیری. از ایشان بپرس.» رفته پیش آیتالله کشمیری. گفته: «مسلحانه کنم؟» یک نگاهی بهش کرد، لبخند زد. «همین شما اصلاً به قبل انقلاب سید مصطفی خمینی رفته بودی.» ایشان هم باز همین را گفته. گفت: «شما به انقلاب نمیرسی.» قبل انقلاب.
بعد خود شهید اندرزگو توی خواب حواله میافتاده بود. همسر ایشان. این فیلمش هم منتشر شد دیگر. همه دیدند. تلویزیون پخش شد. همسر ایشان گفتش که: «توی دهه ۵۰ ظاهراً اسدالله علَم تلویزیون نشانش میداد.» تلویزیون گرفته بود. اخبار را شنیده بود. زغال برمیداشت. با دست میگرفت و میگفت: «آتش اینها بر من حرام است.» بعد میگفت: «این اسدالله علم را نشان داده.» شهید اندرزگو یک نگاهی کرد و خندید. حالا این ماجرا قبل از آنی بوده که از کشمیری شنیده این چی بوده. از کی شنیده بوده؟ ماجرا چی بوده؟ میگوید که: «این تصویر نشان داده. زیر خنده گفت: اینها را ببین. دلشان را خوش کردهاند به حکومتشان. اینها رفتنی هستند. کارشان تمام است. اراده خدا پیروز میشود.» حال و هوای چریکایش دوباره گل کرده. دارد از این حرفها. گفت که: «هر وقت دیدی سیدعلی نامی، رئیس جمهور شد بعد از رژیم شاه، دیگر منتظر ظهور باشید. دیگر تا ظهور فاصله نداریم.» میگوید: «گفتم که: نکنه خودت میخواهی رئیس جمهور بشوی، تو هم سیدعلی؟» گفت: «نه، من آن موقع نیستم. من که آن موقع نیستم. یک سیدعلی نامی رئیس جمهور میشود. آن که رئیس جمهور شد، دیگر آماده باشید.» اینها از کجا اینجوری میشدند؟
همین سردار عزیزمان حاج قاسم سلیمانی. یک وقتها یک حرفهایی به بعضیها میزد. یک کدهایی میداد. یک چیزهایی میگفت. آدم سر به زیر و ساکت. لابهلای چیزهایی میگفت. یکی مداحی خوب گفته بود که: «درگیری ما داریم توی همین منطقه شامات و اینها. آن موقع من نیستم؛ ولی آن درگیری اصلی یک جوری است که همه شهدای مدافع حرم آرزوی برگشت به دنیا میکنند. شماها هستید. پشت رهبری را خالی نکنید که آن دیگر گام آخر است.» از کجا؟ خوابشان؟ قوی میشد.
آخرین دیداری که رفته بود سوریه و لبنان. همیشه برنامهریزی سهماهه میکرد. میگفت: «این سری برنامهریزی چهار ساله کرده بود.» به اینها توی منطقه رفته بود. خیلی جلو. یکی بهش گیر داده بود: «آقا اینقدر جلو نرو.» گفت: «شلوغش نکن. من میدانم کی شهید میشوم. تو نمیخواهد به من بگویی که من جلو بروم، نروم.» با این حال و هوای آخرش هم دیگر قشنگ مشخص بود. این آقا احوال دل است. این یک چشم دیگری است. چشمی که چیز دیگر میبیند. اینهایی که میبیند چیزهای دیگری را میبیند، اینها را نمیبیند.
آقای بهجت رضواناللهعلیه وقتی روبهرویش میایستادید، اصلاً چشمشان یک حالت عجیبی داشت. نمیدانم کیا ایشان را دیدهاند. یک امواج خاصی، مغناطیسی داشت. قشنگ احساس میکردی که آقای بهجت نمیبیندت؛ یعنی به شما که زل میزد، قشنگ احساس میکردی که نمیبیندت. این بچهها را دیدهاید اول صبح چای شیرینشان را میخواهد شیرین کند. از خواب بیدار شده. چه مدلی است. ریخت. تمام شد. بس است. این همهاش از سرش ریخت. زل زده. مات و مبهوت. آقای بهجت دقیقاً این مدلی بود. وقتی نگاه میکردی، مثل همان بچهای بود که اینجا نیست. این دارد هم میزند ولی اینجا نیست. اینجا نیست. این تمرین میخواهد.
یک بخشش برمیگردد به کنترل چشم. یک بخشش برمیگردد به تمرین. بگذارید من چند تا مدل از تمرین عرض بکنم امشب.
اولاً هرچیزی که ما میبینیم، تویش یک موعظهای است. این را روایت فرموده امیرالمومنین: «ان فی کل شی موعظة و عبرة لذوی الالباب والاعتبار.» آدمهایی که عقل دارند، اهل عبرت گرفتن هستند که ببینند تویش موعظه است. عبرت است. عبرت هم از عبور میآید. عبرت از عبور میآید؛ یعنی این را میبیند، عبور میکند به جای دیگر. یک چیز دیگر میفهمد. یک چیز دیگر میفهمد. عبور میکند. آدمهای لطیف این جورند. از یک اتفاقی اصلاً یک برداشت دیگری میکند.
کلاً یک قبرستانی داریم در قم. قبرستان حاج شیخ. معروف به قبرستان نو. در زمان شیخ عبدالکریم حائری قبرستان تأسیس شده. قبرستان خیلی بزرگی است. حضرت معصومه سلاماللهعلیها. بزرگان همان جا دفن هستند. حالا معروفش مرحوم رسول ترک و مرحوم کربلایی کاظم و اینها معروفند. علمای بسیار بزرگی. مرحوم آیتالله احمد آقای قاضی، سید حسین آقای قاضی. خیلی بزرگان دیگر. قبرستان مبارک است، دفن شدهاند. قبرستان خیلی بزرگی هم هست.
آیتالله مُعَزِّی تهرانی (که اسم آوردیم دو سه شب پیش)، ایشان هم آنجا. این صاحب این قبرستان. اینجا باغ سیب بوده. صاحب قبرستان این سیبها را کنده بوده و آورده بود خانه و به اینها گفته بود که: «من میروم حرم، برمیگردم. همه سیبها را خانمبچهها نشستند با هم و خلاصه! هوا، منثوراً، همه را صاف کردند.» گفتی: «برای ما این سیبها را نگه داشتی؟ ناکجا است؟» نه دیگر. «شما که رفتی، این هم که اینجا یک قبیله، یک جماعت گشنه، قوم مغول اینجا بودند دیگر. همه را با همدیگر صاف کردیم.» گفت: «یعنی دو تا سیب برای ما نگه نداشتید؟» گفت: «من صبح تا شب میروم کارگری، حمالی، عملگی. همه سیبها را رفتم کندم. به این درختها آب دادم. هی به سر و وضع اینها رسیدم. آخر دو تا سیب برای من نگه نداشتید؟» گفت: «نه.»
خب، حالا معمولاً توی این موقعیت ما به چی آن را عبور میدهیم؟ «اینها چه آدمهای رذل و پست و فلان.» «این دست نمک ندارد.» یک آدم باحالی آنجا بود. رفت پیش شیخ عبدالکریم حائری. گفت: «آقا آمدم وقف کنم.» چرا؟ گفت: «این آدمیزادی که من میبینم، وقتی زندهای، سیب برایت نگه نمیدارد. بعد از مرگ برایت کاری میکند؟» آدم اهل دل. حالا هر کی هر وقت رفت خانه را وقف کند، و مثلاً همه اینها را بیرون کند و عبور کند. اصلاً خدا همه ماجرا را رقم زده بود به این بگوید که: «ببین، دل نبندیا.» این حرف خدا را فهمیده بود. خدا خیرت بدهد. آدم باصفا این شکلی مدرسه عباسقلی خانی که نزدیک حرم است. عباسقلیخان یکی از متمولین بوده، پولدار بوده. پسر خوبی داشته. «بابا جان، من که رفتم، بعد از من انشاءالله شماها هستید دیگر.» با این چراغهای فانوس دستی باید جایی میرفتند. «یک شب جای مهمانی بودند.» «پسر جان، چراغ رو روشن کن، برو.» «بابا جان، شما برو، من میآیم با چراغ.» «پسر جان، عقلت کم است؟ مگر تو باید با چراغ بروی که روشن بشود جلو؟ روشن بشود و راه بیفتد.» گفت: «پدر جان، من این درس را از مکتب شما گرفتم. احمقانه را به تو یاد دادم. من میروم. بفرست. الان میگویم شما برو. من نور میفرستم برات.» چی بود تو گفتی؟ رفت. این مدرسه را اثر یک حرف صالحه. این همه سال طلبه اینجا تربیت شده. یک حرف حساب و یک آدم عبرتگیر.
«ما اکثر العبر و اقل الاعتبار». عبرت که زیاد است، عبرتگیر کم است. چشمی که بگیرد، بفهمد. این کم است. طولانی آوردم امشب که خب همهاش را وقت نمیشود بخوانیم.
حضرت آدم وقتی ذریهاش را خدا بهش نشان داد، دید اینها خیلی تویشان قروقاطی است. روایت هم سندش خیلی خوب است. در کافی شریف، جلد ۲، صفحه ۸۹ حدیث، حدیث خیلی جالبی از عالم ذرّ است. حدیث دیگر حالا فرصت نیست که در مورد این حدیث بحث بکنیم. حدیث طولانی.
حضرت آدم گفت خدایا. حالا بگذار من بخشی از این روایت را فقط میخواهم برایتان بخوانم. گفت: خدایا، «اجازه میدهی من حرف بزنم؟» «فتحون لی فی الکلام فتکلم.» خدا فرمود: «بگو. حالا ببینم چیچی میگویی.» گفت: خدایا: «یا رب فلا کنت خلقتهم علی مثال واحد و قدر واحد و طبیعت واحده و جبلت واحده و الوان واحده و اعمال واحده و ارزاق واحده.» قاطی کردی. همه را یک شکل در میآوردی. توی یک اندازه. با یک طبیعت. با یک جبلت واحد. با یک رنگ. با یک عمر یکسان. با روزی یکسان. «علی بعض». یک کسی به کسی «ولم یکن بینهم تحاسد». کسی حسادت نمیکرد. «ولا تواضع». دشمنی نمیشد. «بل خلف اختلاف فی شیء من الاشیاء». دعوایشان نمیشد. برو بالا. یکی کوتاه. یکی کوچولو. یکی دراز. یکی پهن. یکی گنده. یکی سیاه. یکی سفید. یکی پر زور. نشان دادند دیگر همه نسلهایی که دارند از او میآیند. همینها را که دید، گفت: خدایا، حالا شوخی؟ چی میشود؟ مدل کره شمالی. همه را یک دست بزن. خانم اینها را اگر گم کند، نمیتواند توی جمعیت اینها را پیدا کند. همه یک دست فرم مهم. همه را مدل کره شمالی میزدی. متنوعش کردی.
توی خود یک قبیله میبینی ۱۰ فرمند، ۱۰ تا نژادند. خدا یک جوابی داد. دیگر حضرت آدم، به قول امروزیها، توی افق محو شد. خیلی جواب، جواب جالبی بود. این جواب جزو اصول دین ماست. اصول دین ماست. از بچگی باید به ما یاد بدهند روانشناسی تفاوت که تفاوتها توی زندگی حاکمند و بعد ما تفاوتها را بپذیریم. این نگاه وقتی حاکم شد، خیلی مشکلات حل میشود.
خدای متعال فرمود که: «حالا ما گفتیم تو حرف بزن. حرف زدی ولی ای کاش حرف نمیزدی.» «تكلفت ما لا علم لک.» چیچی گفتی؟ فرمود که: «من جن و انس را خلق کردم برای اینکه بندگی کنند. بهشت را خلق کردم برای کسی که مطیع باشد و بندگی کند، دنبال انبیا راه بیفتد.» بعد خدای متعال همینجور فرمود. بعد فرمود که: «انما خلقتک و خلقتهم لابلوک و لابل و هم.» هم تو را، هم بقیه را خلق کردم برای اینکه تو بقیه را امتحان کنی. یکی از اصول دین امتحان است. اصالت الان امتحان. همه چی برمیگردد به امتحان. خدا صبح تا شب دارد امتحان میکند.
حالا باید امتحان را خیلی بامزه دید. امتحان توی نگاه است. ببین چه روایت جالبی. فرمود که: «من دنیا و آخرت را، زندگی و مرگ و طاعت و معصیت و بهشت و جهنم را خلق کردم. تقدیر و تدبیرم هم این شکلی. اراده کردم. خلعت بین صورتم و اجسامهم.» چهرههایشان را مختلف کردم. اجسامشان را مختلف کردم. رنگها را مختلف کردم. عمرها را مختلف کردم. روزیها را مختلف کردم. طاعت و معصیت را مختلف کردم. بعضیهایشان بینام اسم؟. بعضی کورند. بلندند. کوتاهاند. خوشگلند. زشتند. عالمند. جاهلند. غنیاند. فقیرند. مطیعاً عاصیا. سالمند. مریضند.
بعد حالا اینجایش است. میخواستی چهکار کنی خدایا؟ «و من به زمانه و من لاهته به صحیح الی الذی به الهه.» همهاش برای این بود. این جوری کردم. آدم سالم به آدم غیر سالم وقتی نگاه میکند، حمد کند. اگر همه سالم بودند، هیچکس حمد نمیکرد. نعمت نمود نداشت. نعمت قیمت؟ الان این کرونا تمام بشود، همه قدر دست دادن برای دست دادن و بغل کردن را میفهمند. تازه فهمیدیم مجلس امام حسین. توی هم مینشستیم. صدامون توی هم میافتاد. چی بود؟ کرونا. دیگر یک مدت میگیره، برنگرده کلاً. «کل ما اکبر شیء و امیرالمونین.» فرمود که: «کم است که یک چیزی برود و برگردد.» برود اگر گرفت، معمولاً خدا دیگر میگیرد. دیگر میگیرد. دیگر.
حالا باید چهکار بکنیم که برگردد؟ آدم سالم نگاه میکند به بیمار. حمد میکند. «فیحمدنی علی عافیت.» بیمار نگاه میکند به سالم. اگر همه مریض بودند، دیگر هیچ مریضی دعا نمیکرد توی مریضی. «مال من مریض است.» این مقایسه را که میبیند دلش میشکند. «به چشمم هیچی نمیآید.» بغل من رد کرد. تذکرش چی بود؟ «تو روتم داره.» آدم مریض را که میبینی زیر لب، اولاً که نگاه نکنیم. توی روایت خیلی دارد که زل نزنید به آدم مریض. نگاهش نکنید. گرفتاری دارد. مشکلی دارد. زیر لب یک جوری هم که نفهمد. توی دل. «خدایا من مفتی اینجوری.» یک کلیه اندازه لوبیا. چقدر این کار نمیکند؟ دیالیز میکنند. یا ساختمان، و کار بکند که این فعالیت بکند. به حسابش نمیآوریما. با کلیه هم مگر دیگر چیزی است؟ نعمت.
الان دندان. آقا دانههای چند است؟ میخواهم ایمپلنت اینها کنم. ۱۶۵ میلیون دانههای. شما فکر کنم توی دولت تدبیر و امیدت ۷ ۸ تا دولت تدبیر این جوری داری. حساب میکنی. یک دانه ۱۰ میلیون. الان چند تا داریم از اینها؟ اسم دولت آوردیم. ترکید اینجا. ۳۲ تا داریم ها. چند تا داریم دندان؟ میشمارند اینها را. من توی آن کارها نیستم. چند تا داریم آقا دندان؟ ۳۲ تا. بستگی به عقل دندان عقل هم در آمده باشد. یا ۳۲ تا.
الان آنهایی که مثل بنده الحمدلله به لطف خدا فعلاً این دندانها سالم است. ظاهر الان توی دهان بنده ۳۲۰ میلیون دارد تکان میخورد. درست است؟ برنامه دل شکستهایم. شما میگویی خوب. اصلاً به حساب میآوریم یا نه؟ آقا یکیش یک کمی یک تقه بردارد. بعد مثلاً توی مجلس امام حسین هم بود و بعد مثلاً عدس پلو میخورد. یک سنگ رفت و بیا. این هم مجلس ما. آمدیم امشب یک عدسی بخوریم. عدس دندانش ۱۰ میلیون. هر جا میرود میگوید: «این مجلس امام حسین ۳۲۰ میلیون. ۴۰ سال برایت بیدین.» یک بقیه را بدانی چقدر این نگاه کثیف است؟ کل دنیا را هم گرفته است.
یک روایت داریم. دیوانه کننده. روایت به فارسی سخت گفته شده است. این روایت را سعی کنید خیلی فشار نیاورد. این روایت به شما اگر گرهی دارد توی ذهنتان، رد کنید. امام صادق علیهالسلام یکی از یاران... وای چقدر این روایت قشنگ است. یکی از این یک مدل حرف میزد: «دندان ندارم. این جوری حرف میزنم.» آدم عوض میشود. دیوانه کننده. منم یکی از این دندانهای ته دهانم تازگیا افتاد. شیطان آمد من را وسوسه کرد. گفت: «اگر بقیه دندانهایت بیفتد، به من تعکل. با چی میخواهی غذا بخوری آن به آنتر؟» تا الان همهاش من فکر میکنم با دندان خود خوردهام. خدا تکان میدهد فردایش. یک فکری به حال ما میکند. بعد برنامه شیطان را ببین که از امام صادق علیهالسلام هم ناامید نشده است. هنوز ترکوندنش برده. «دیگر بروم یک وامی بگیرم و به او بگویم.»
نگاه کثیف است. نگاه بیمار. توی جامعه ما یک بدی، یک زشتی، یک سوتی توی سخنرانی. یک سخنران مثلاً ۱۰ هزار ساعت حرف بزند. یک کلمه یک سوتی بدهد. کل ایران به اسم این سوتی میشناسندش. فرهنگ بیمار. وقتی اتفاقاً طرف یک اشتباهی میکند، باید بپوشانند. کانالهای زرد و این سایتهای زرد و تیترهای کثیف که دو تا لایک بیشتر بگیرد و دو تا کلیک بیشتر بشود. فرمود: «این آدم صحیح و سالم است.»
بقیه روایت: «آدم بیمار به سالم نگاه میکند، دعا میکند که من حالش را خوب کنم. عافیت و صبر میکند به بلای صبر میکند. وقتی سالم میبیند، مریض به مریضی صبر میکند. وقتی همه یک شکل باشد، صبر ندارد. اینجا صبر میکند. من جزایش را، ثوابش را بیشتر میکنم. دارا به ندار نگاه میکند، حمد میکند. شکر میکند. ندار به دارا نگاه میکند، دعا میکند. درخواست میکند. مومن به کافر نگاه میکند، حمد میکند.» «فلذالک خلقتهم.» اصلاً برای اینها خلقشان کردم. امتحان کنم.
توی تک تک نگاههای ما امتحان است. توی همه چیز زاویه دید ما مهم است. این نگاه عبرتبین را باید تقویتش کنیم. یک پیشنهاد (کمکم بحث را تمامش کنیم). ما الان راهیان نور داریم. راهیان زور نداریم. یک راهیان زور هم میخواهیم. راهیان زور یعنی چه؟ یعنی مثلاً ما اینجا اطراف مشهد توی شاندیز و جاهای دیگر. بنده رفتم. بعضی از اینها را دیدم. محلی که محمدرضا پهلوی میآمد برای عیاشی. مشهد که میآمد، میرفت آنجا. جای همهتان خالی. آمد. محلی که محل بارش بود. ما آنجا نماز جماعت هم خواندیم. خدا قبول کند. خیلی هم چسبید. اصلاً این نماز خاصی بود. آنجا، همان تیکه بود. محل اصلاً نماز وارد شده است. آنجا چه جای بدی بود. اینجا چه کثافتکاری کرد.
امیرالمومنین رفتند طاق کسرا. ایستادند. روایتگری کردند. اول دو رکعت نماز عبرت خواندند. کاخ گلستان و چیچی و فلان اینها میرم. در چه حالی میکرد. ای کاش اینها دوباره برگردند. همهمان اینجور عشق و حال کنیم. این حالی است که بچههای دبیرستانی ما را میبرند توی کا کاخ استخر نوشیر نوشین گاو میش. اگر اینها بودند، همهمان از اینها داشتیمها. امیرالمومنین اصحاب وقتی میرفتند جنگ صفین، بردند توی کاخ کسرا. دو رکعت نماز خواندند. ایستادند اتاق به اتاق شرح دادند. توی برخی روایات دارد که جمجمه انوشیروان را برداشت. بهش اراده کردند. جمجمه به تکلم آمد. توی فضائل نقل میکند. کتاب فضائل ابن شاذان جزو کتابهای بسیار معتبر ماست که ایشان در نیشابور است. آنجا دارد که «تکلم الجمجمة». جمجمه به حرف آمد. حضرت اشاره کردند به جمجمه انوشیروان. اتاق اتاق شرط زدند. «اینجا چه کثافتکاری بود. اینجا چه ظلمهایی بود. اینجا اتاق نمیدانم اعدامشان بود. اینجا اتاق عی عیاشی.»
اتاقهای بازجویی شکنجه ساواک کجاست؟ توی مشهد کجا شکنجه میکردند؟ برای چی اینها را خراب شده نگه نداشتند؟ فرنگی به چی فکر میکند؟ میتوانی راهی که داری این بخور بخور است و این حق کردنه، ته تهش این است که مثل آنها باشی. اینها اوج عیاشیشان اینجا بود. الان قبرهایشان معلوم نیست کجاست. اصلاً اسم نمانده برای اینها. درسی بشود توی مدرسه، توی دانشگاه. کار کنیم. خلاقیت نشان بدهیم. طراحی کنیم.
توی آیات قرآن در مورد نگاه عبرتبین. آدم وقتی محتلم میشود، این یکی از جاهایی است که خدا دارد قدرتنمایی میکند. خیلی یک صحنه باشکوهی است. به این لباس نجس که نگاه میکنی، یک آدم تلف شده است. من همین بودم. فقط خدا این را مستقر کرد توی رحم. ببین از چی قرآن دارد چی در میآورد! «فلینْظُرِ الإِنسانُ مِمَّ خُلِقَ * خُلِقَ مِن مَّاءٍ دافِقٍ». باید نگاه کند آدم. حواست هست چی بودی، چی شدی؟
امشب نمیرسیم بخوانیم. باران میبارد. میگوید: «باید وایسی نگاه کنیم به آب.» تو به این آب نگاه میکنی. شما به این آب نگاه کنید. میگوید: «أَفَرَأَيْتُمُ الْمَاءَ الَّذِي تَشْرَبُونَ» آبی که مینوشید را بهش نگاه میکنی و فقط میخوری. علامه طباطبایی نقطه نمیگذاشت برای المیزان. ۲۰ ثانیه وقت اضافه میگیرد. من بعداً قبل چاپ باید دوباره مرور کنم. توی صفحات نقطه نمیگذاشت. موقع چاپ نقطهاش را میگذاشت. برای وقتش. اینقدر حساس. بعد سیب میآوردند، سه ساعت نگاهش میکرد. «شما وقتت را بگذار روی نقطهها.» «خیلی وقت وقت را تلف نکن.» دارد حرف میزند با من. «مع الذی تشربون انتم انزلتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ امْ نَحْنُ الْمنْزلون». دستت را رساندی. کمآبی میشود. ببین چه کشت و کشتارگاهی. جنگ میشود سر آب. یک قطره آب بخواهد به آدم برسد، آدم خودش را بکشد. یک قطره آب نمیتواند پیدا کند. کی تا اینجا رساند؟ نگاه میکنی یا نه؟ به آتش میگوید: «نگاه کن.» به زراعتکار کشاورزی و اینها که حالا فرصت نیست. خیلی آیت زیبایی است. کنترل نگاه. زاویه دید پیدا کردن.
بعد آدمهایی که زاویه دید دارند و زاویه دیدشان را کنترل میکنند، آدمهای بزرگی هستند. سه تا ویژگی پیدا میکنند. یکی اینکه اینها آدمهای بزرگی میشوند. کسی که نگاه عبرتبین دارد، انگار توی همه تجربه همه آدمها شریک است. توی همه تجربهها شریک است. به این میزان تجربه، آموزش دارد، آگاهی دارد. بزرگ میشود. یکی دیگرش این است که عاقل میشود. «توی تجربه زیاد پیدا کرده.» سومیاش هم که عاشق میشود. آدمی که نگاه عبرتبین دارد، بزرگ میشود، عاقل میشود، عاشق میشود؛ یعنی دقیقاً کی میشود؟ خلاصهتان کنم. معطلتان نکنم؛ یعنی دقیقاً میشود حضرت زینب سلاماللهعلیها، عقیله بنیهاشم. نگاه عبرتبین. اصلاً نگاه حضرت زینب که عجیب دیوانه میکند آدم. این ماجرا معمولاً کم شنیدهاید. بگویم و برویم.
توی روضهاند. چون میدانید که حضرت زینب چند جا جان امام سجاد را نجات دادند. یکیش اینجا بود. با یک مطلبی که به امام سجاد گفتند، جان امام سجاد را نجات دادند. چند بار دیگر هم وساطت کردند. میخواستند امام سجاد را بکشند، واسطهگریاش. یک جای دیگر هیشکی نبود. کجا بود؟ لا... وقتی که این کاروان می خواستند از کربلا ببرند، آوردند کنار گودی قتلگاه. عمر سعد دستور داد: «اینها را شکنجه روحی کنید. بیاورید همه ببینند این جسدها را. بچههای کوچک و این زنهای مصیبتدیده.» اینجا گفتند: «این آقا که آمد دور گودی قتلگاه، این بچهها مثل برگ خزان ریختند روی زمین. رفتند توی گودی قتلگاه.» امام سجاد علیهالسلام دست و پا و گردنشان به هم زنجیر بود. نمیتوانستند تکان بخورند. عین متن روایت این است که مرحوم مجلسی هم در بحار نقل کرده است. اینجا میگوید که: «دیدند امام سجاد بدنش دارد میلرزد از دیدن این صحنه.»
زینب کبری فرمود: «عزیز برادرم، ”ما لی اراک تجودک بنفسک“، عزیزم دارم میبینم جانت را داری میدهی. میمیری. چی شده؟» گفت: «عمه جان، نمیبینی اینها بدن اولیای خداست؟ اینجور قطعهقطعه کردند بدن سبط رسولالله را. اینجور روی زمین رها کردند.» امام سجاد توی این صحنه بود. حالا ببین زینب کیست. زینب آمد. گفت: «عزیزم، غصه نخور. بگذار من زاویه دید بهت بدهم. تو به این بدنهای پارهپاره نگاه نکن. سمعت جدی اَنّ ام ایمن حدثنی.» ام ایمن که خادم کُنیز پیغمبر بود، برای من حدیث کرد. یک حدیث طولانی هم هست. شاید فکر کنم شبهای قدر این حدیث را یک اشارهای کردیم. توی آن جلسه که داشتیم. ام ایمن برای من حدیث کرد. یک وقتی توی خانواده پیغمبر و اهل بیت نشسته بودند. حدیثش طولانی است. میخواهم سریع رد شوم. وقت نداریم. نه. نشسته بودند و پیغمبر اول به همه نگاه کردند. لبخند زدند. بعد نگاه کردند، گریه کردند. فرمود: «جبرئیل بر من نازل شد. گفت: اینها را دوست داری؟» گفتم: «بله.» گفت: «همهتان با هم بهشت یک جا هستید.» لبخند. بعد به من گفت که: «یا رسولالله، لبخند نزن. این دنیا فرق میکند. اینها هر کدام قبرشان یک جا است. نجف، یکی مدینه است، یکی کربلاست.» بعد شهادت تک تک شما را گفت. آنجا پیغمبر گریه کرد. تمام وقایعی که پیش میآید را گفت. تا شهادت امام حسین علیهالسلام.
زینب کبری کنار گودی قتلگاه ایستاد. امام سجاد را ماجرا تعریف کرد. جان امام سجاد را نگه داشت. چی گفت؟ گفت: «عزیز برادر، بدنها را نگاه نکن.»
در حال بارگذاری نظرات...