دروس فی علم الاصول

جلسه صد و ششم

00:40:24
137

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
**بسم‌الله الرحمن الرحیم**
بحث ما در این بود که وقتی چیزی واجب شد، آیا این وجوب مقتضی این است که بگوییم ضدش حرام است یا نه؟ یا ضد عام یا ضد خاص؟ ضد خاص را همان ضد منطقی گفتیم و ضد عام را نقیضش یا نقیض منطقی می‌گوییم. مشهور گفته بودند که نهی از چیزی، وجوب چیزی، مقتضی حرمت ضد عامش هست و بحث شد در اینکه مقتضی حرمت ضد خاص هم هست.
"نماز بخوان" یعنی "نماز نخواندن حرام است". می‌گویند "حج برو" یعنی "حج نرفتن حرام است". اگر گفتند "نماز بخوان" و شما مشغول کار دیگری شدی که مانع از صلات شد، به معنای اینکه صلات فوت شود - نه اینکه صلات عقب بیفتد؛ صلات فوت شود - این موجب بحث ترکش می‌شود (نه ها، نه اینکه من صلات را ترک کردم). کاری را شروع کردم که حالا این کار، منجر به ترک صلات شد (نه با قصد ترک صلات). منجر شد وقت را گرفت، وقت کمی داریم، وقت ضیق است و به‌جای صلات مشغول ازاله می‌شویم. حالا اینجا (در این مثال) حرمت دارد؟ ضد خاص یا ندارد؟ یا اگر گفت "ازاله کن" که حالا مهم‌تر هم هست، اینجا صلات ادا حرمت دارد؟
خوب، یک توضیحاتی از بیرون دادیم. متن را بخوانیم:
«اقتضا و وجوب الشیء لحرمه ضده» این که چیزی واجب است، مقتضی باشد حرمت ضدش را. «قد یقال» - که خب این "قد یقال"های شهید صدر مهم است، دیگر؛ که معلوم می‌شود که دارند از قول دیگران نقل می‌کنند و خودشان خیلی ملاک و مهم نیستند – "گاهی گفته می‌شود که ایجاب شیءٍ یستلزم حرمه ضده" که وقتی یک چیزی واجب بود، این مستلزم این است که ضدش حرام باشد. "و الضد علی قسمین؛ احدهما: الضد العام و هو بمعنی النقیض، و الآخر الخاص و هو الفعل الوجودی الذی لا یجمع مع الفعل الواجب" یکی از این دوتا ضد، ضد عام است؛ ضد عامه به معنی نقیض. یکی از این دوتا ضد، ضد خاص است؛ فعل وجودی‌ای که با فعل واجب جمع نمی‌شود. "و المعروف بین الاصولیین ان ایجاب شیءٍ یقتضی حرمه ضده العام" معروف بین اصولیین این است که وقتی چیزی واجب بود، مقتضی این است که ضد عامش حرام باشد. "ولکنهم اختلفوا فی جوهر هذا الاقتضا" که گفتیم یک اختلافی هست که اصلاً این اقتضا به چه معناست؟ جوهر این اقتضا چیست؟ اختلاف کردند در اینکه جوهر این اقتضا چیست.
"فذهب البعض الی ان هذا الاقتضا عملًا بالقول الاولی الذی ذکرناه سابقًا ان الامر بالشیء عین النهی عن ضده العام" گفتند عینیت دارد؛ اقتضا به عینیت امر به شیء، عین نهی از ضد عام می‌شود. "و ذهب بعض آخر الی انه یتضمن به دعوی ان الامر بالشیء مرکب من طلب ذلک الشیء و المنع عن ترکه" بعضی دیگر گفتند که متضمنش است؛ یعنی وجوب چیزی متضمن است نهی از ضدش را، متضمن حرمت ضدش را. به این ادعا که امر به یک چیز مرکب است از طلب آن شیء و منع از ترکش. دوتا چیز است در واقع؛ وقتی امر به چیزی کردند یعنی هم این را خواستم هم‌ترکش را، ترک ضدش را خواستم. "و اذهب آخرون بالاستلزام" کنار جلسه قبل از بیرون توضیح دادیم دسته دوم گفتند که متضمنش است. و دسته سوم گفتند که مستلزم است؛ یعنی وقتی چیزی واجب شد، وجوبش مستلزم نهی از ضدش است.
"و اما بالنسبه الی الضد الخاص فقد وقع الخلاف فی مذاهب جماعه الی ان ایجاب الشیء یقتضی تحریم ضد خاص." اما به نسبت به ضد خاص، به نسبت اینکه وقتی چیزی واجب می‌شود، ضد خاصش حرام می‌شود، وضعیت خاصش ترک می‌شود؛ اینجا اختلافی هست نسبت به ضد عام روشن است. نسبت به ضد خاص اختلاف است. جماعتی گفتند که آقا وجوب چیزی، واجب بودن چیزی، مقتضی این است که ضد خاصش حرام باشد. "مثل الصلاه و ازاله النجاسه عن المسجد اذا کان المکلف عاجزًا عن الجمع بینهما فهما ضدان و ایجاب احدهما یقتضی تحریم الاخر" نماز و ازاله نجاست از مسجد خوب وقتی مکلف عاجز باشد، جمعش (یعنی جمع این دو)؛ وقتی می‌تواند جمع کند که مشخص است، اول ازاله می‌کند بعدازآن نماز می‌خواند. عموماً ۱۰ دقیقه، یک ربع وقت مانده است؛ نماز و باید ازاله هم بکند فوری است دیگر! ماجرای وقتی که مکلف عاجز بود از جمع بین این دو تا، نمی‌توانست این دو تا را جمع بکند. این دو تا می‌شوند دو ضد. واجب بودن یکی‌شان مقتضی این است که دیگری حرام باشد.
"و قد استدل البعض علی ذلک بان ترک احدهما هو مقدمه لوقوع الضد الاخر فیکون واجبًا قیم" بعضی استدلال کردند به این که برای آن – بر آن یعنی به چی؟ علی ذلک حرمت ضد – برای اینکه واجب یکی بخواهد واجب باشد، مقتضی باشد که آن یکی ضد حرام باشد. استدلال کردند ترک یکی از دو تا ضد، مقدمه است برای اینکه ضد دیگر برای وقوع ضد دیگر؛ پس این واجب می‌شود به نحو وجوب غیری. یکی از دو تا مقدم. یکی از این دو تا ضد را اگر ترک کند؛ ترک این اصل ماجرا توی یک جمله است. مقدمه صلات اینجا چیست؟ ترک ازاله است. مقدمه ازاله چیست؟ ترک صلات. یعنی تا نمازش را ترک نکند – در این ضدی که قابل‌جمع نیستند – تا نمازش را ترک نکند که نمی‌تواند ازاله کند. ترک نماز اینجا می‌شود مقدمه ازاله، مقدمه هم که شد می‌شود وجوب غیری. چون آن یکی متوقف بر این است. مقدمه خیلی غیر از توقف، مگر چیزی بود؟
گفتیم: "آقا حج متوقف بر ذهاب است، به تهیه بلیط رفتن؛ صلات متوقف بر طهارت است". خب، طهارت می‌شد مقدمه شرعی، ذهاب می‌شد مقدمه عقلیه. اینجا هم ازاله باید انجام شود، مقدماتی دارد؛ یکی‌اش این است که اول باید نمازت را ول کنی، نه وقت نماز بخوانی که نمی‌توان پس ترک یکی از این دو تا ضد می‌شود مقدمه‌ای برای انجام آن یکی، مقدمه‌اش هم واجب است به نحو وجوب غیری. وقتی هم که یک چیزی واجب شد، حالا چه واجب غیری چه واجب نفسی، وقتی واجب شد، نقیضش یعنی ضد عامش حرام است. پس ترک، ترک صلات اینجا حرام است. ترک، ترک صلات حرام است یعنی چی؟ یعنی صلات حرام است. پس نهی از ضد، وجوب ضد، وجوب چیزی که آن یکی ضدش حرام بشود.
این استدلال کسی است که قائل به این است که مقتضی حرمت در ضد خاص «و اذا وجب احد النقیضین حرم نقیضه» وقتی یکی از دو نقیض واجب بود، ازاله واجب بود، نقیضش (که صلات است) حرام می‌شود. «و بهذا یثبت حرمه الضد الخاص» به این وسیله ضد خاص حرمتش ثابت می‌شود، صحیح. این قول کسی بود که قائل به اقتضای حرمت در ضد خاص بود ولی شهید صدر ردش می‌کنند.
"اگر ما یکی از این دو تا ضد را ترک کردیم، این مقدمه نیست برای اینکه آن یکی دیگر ضد بخواهد واقع بشود". مقدمیت در کار نیست. شما قائل به مقدمیت شدی، از باب مقدمیت خواستی وجوب غیری را اثبات کنی، از راه اثبات وجوب غیری. غیری هم می‌خواستی بگویی که واجب غیری است و واجب غیری هم نقیضش که می‌شود ضد عامش حرام. ما مقدمیت را قبول نداریم که گل استدلال شما بر آن بود. مقدمه اگر بخواهد این جوری که شما می‌گویید باشد، این مال وقتی است که یا علتش باشد. بله، اگر مثلاً وقوف در عرفات در ظهر عرفه جزئی از علتش ذهاب است یا صلات جزئی از علتش طهارت است، این جزء العله است. علیت دارد. علیت ندارد که! کجا ترک ازاله علت برای صلات یا ترک – حالا کار نداریم – ترک صلات علت برای ازاله است؟ ما علیتی نمی‌بینیم توی این دو تا؛ علت نیستند برای همدیگر. پس مقدمه هم نیست. تازه اگر بخواهد یکی از این دو تا ترکش مقدمه باشه برای ضد آن یکی ضد که مقتضای مقدمه اول هم همین بود (مقدمه که گفتیم اول و توضیح که دادیم). مقتضا بود این اصلا دور لازم می‌آید، دور پیش می‌آید. دور بودنش به چیست؟
ببینید یک قاعده فلسفی داریم، می‌گوید: «ان نقیض العله عله لنقیض المعلول» نقیض علت علت برای نقیض معلول. علت؛ شما بگویید: آتش. معلول؛ بگویید: حرارت. حالا می‌گوییم نقیض علت یعنی نبود. نقیض آتش؛ نبودن آتش، علت است برای نقیض معلول حرارت که سرماست. خب، نبودن آتش علت است برای سرما. حالا این قاعده را که می‌گوییم، می‌گوییم آقا «فعل الصلاه علت لترک الازاله» انجام‌دادن نماز علت برای ترک ازاله است. «فعل الازاله علت لترک الصلاه» انجام‌دادن ازاله هم علت برای ترک صلات است. بندازیم حد وسط که انداختیم، این می‌شود «ترک الازاله عله» یعنی تقدم شیء بر خودش. چیزی علت خودش باشد، چیزی هم علت باشد هم معلول. می‌شود دور. ترک الازاله علت لترک الازاله، فعل الصلاه علت... این همان دوریتی است که من و شهید مطرح می‌کنیم. پس با این ردی که ما آوردیم، دیگر اینجا وجوب، واجب بودن یک چیزی مقتضی این نیست که بگوییم از ضد خاصش نهی صورت بگیرد. چون مقدمه شما باطل شد؛ مثلاً مقدمیتی بی‌معنا و علیتی نبود که بخواهد ترک ضد خاصش رو ما واجب بدانیم و ضد خاص حرام بشود.
«ولکن الصحیح انه لا مقدمیه لترک احد الفعلین» صحیح این است که مقدمه، مقدمیتی نیست. مقدمیت ندارد ترک یکی از این دو تا فعل، (ترک ازاله یا ترک صلات) «ل‌ایقاع الفعل الآخر» که یکی را ترک کند و ترک یکی مقدمه باشد برای واقع شدن آن یکی. ترک ازاله مقدمه باشد برای واقع شدن صلات. «فان المقدمه هی العله او جزء العله» مقدمه همان علت است یا جزء علت است. این را می‌گویند مقدمه. و نحن مقدمه... همین بود دیگر، که رفتن به بازار علت یا جزء العلّه برای اشتراء اللحم. بالارفتن از نردبان، رفتن به پشت بام، رفتن بلندی، علت برای رؤیت هلال، مقدمه، مقدمه عقلیه. ولی این الان ترک صلات علت برای ازاله، اختیار. «هو العله الکفیله».
در حالی که اصلاً اینجا علت چیست؟ اختیار مکلف است. ما ملاحظه می‌کنیم که مکلف در مثال صلات و ازاله، اختیارش همان علتی است که کفیل است به تحقق ما یختار و نفی ما لا یختار. اختیارش علتی است که کفیل است برای تحقق اونی که اختیارش می‌کند و نفی اونی که اختیارش نمی‌کند. یعنی ازاله می‌کند به خاطر اختیار، صلات انجام می‌دهد به خاطر اختیار. ترک ازاله می‌کند با اختیار خودش، ترک صلات می‌کند با اختیار خودش. پس همه این‌ها علتش اختیار مکلف است. و «وجود احد الفعلین و عدم الأخر کلاهما مرتبطان باختیار المکلف، لا ان احدهما معلول لآخر» هر دو تا محل یک علت دیگری باشد. علت جفتش اختیار مکلف است؛ آن یکی معلول است. ترک صلات، انجام صلات دیگری است. ازاله یا ترک ازاله، جفتش معلول یک علت دیگری است، نه اینکه این علت و آن یکی معلول، یا آن علت و این یکی معلول. وجود یکی از این دو تا و عدم دیگری، هر دو تا مرتبط است به اختیار مکلف؛ نه اینکه یکی معلول دیگری باشد. «و لو کان ترک الصلاه علتا للازاله و ترک الازاله علتا او جزء علل الصلاه لکان فعل الصلاه نقیض عله الازاله» این همان بحث دوریتی است. واژه دور را توی خط بعدی می‌آورند ولی اینجا اول تنقیحش می‌کنند که یعنی چی.
اگر بخواهد ترک نماز علت باشد یا جزء علت باشد برای ازاله و ترک ازاله هم علت باشد یا جزء علت باشد برای صلات، اینجا انجام صلات نقیض می‌شود برای علت ازاله. و «نقیض العله عله لنقیض المعلول» هم قاعده فلسفی که عرض کردیم. نقیض علت، علت است برای نقیض معلول که توضیحش را گفتیم. «فینتج ان فعل الصلاه عله لترک الازاله» نتیجه می‌شود که انجام نماز علت برای ترک ازاله است. این موجب دور می‌شود. چرا؟ «ازال یکون کل من الضدین معلون لترک الآخر و عله لترک نفسه» تو هر کدام از این دو تا ضد، معلول می‌شود برای ترک دیگری. صلات وابسته به ترک ازاله؛ ازاله وابسته به ترک صلات. معلول ترک دیگری می‌شود و علت برای خود ترک می‌شود. علت برای خود ترکیب می‌شود دیگر. نقیض علت، علت برای نقیض معلول. نقیض علت ترک، ترک علت می‌شود برای نقیض معلول یعنی ترک، ترک صلات. علت می‌شود برای ازاله که ترک، ترک صلات چی بود؟ انجام صلات. انجام صلات موجب ازاله می‌شود، ازاله موجب صلات.
حالا یک اشکالی اینجا مطرح می‌شود. اشکالم این است که آقا! ما کفایه واقعاً شیرین می‌شود، همه بحث کفایه خیلی ساده و شیرین، همان مباحث سنگین کفایه به این بیان ساده و سلیس و جذاب دارد گفته می‌شود. یک اشکالی مطرح می‌شود، می‌گوییم: آقا! مگر یکی از اجزای علت خود ادمانه نیست؟ مقتضی، عدم مانع، شرط. مقتضی مثل آتش، عدم رطوبت، شرط مثل تماس بین آتش و کاغذ. خب اینجا عدم مانع خودش یکی از اجزای علت می‌شود. سوختن یکی از علت، جزء العالّش چیست؟ نبودن رطوبت. عدم مانع می‌شود علت برای سوختن. خب اینجا بیاییم بگوییم که نماز و ازاله، عدم یکی از این دو تا... آفرین! پس می‌شود یکی از اجزای علت وقوع آن یکی. حلش کردی مسئله را. دور هم پیش نمی‌آید. فصول هم بود، حالا از کفایه توی ذهنم الان هست. فصول قالی... این حالا یا جواب فصول داده بود یا اشکال دوریت. یک لحظه ذهنم یک برقی جهید از کلاس کفایه و الان مطلب توی ذهنم نیست.
اشکالی که مطرح می‌شود، یکی برگردد بگوید: آقا! مگر یکی از اجزای علت خود عدم مانع نیست؟ مقتضی، عدم مانع، شرط. «و لا شک فی ان احد الضدین مانع عن وجود ضده» ما شکی نداریم که یکی از این دو تا ضد (صلات و ازاله) مانع از وجود دیگری است. «فعدمه عدم المانع» نبودن یکی از این دو ضد می‌شود عدم مانع. عدم مانع هم که از اجزا، جزء العالّه، حلش کردیم. مقدمه می‌شود. مقدمه هم که شد، واجب غیری می‌شود. واجب غیری هم که شد نقیضش حرام است. پس نباید ترکش کرد. روشن است دیگر. سیر بست، از جاهای سنگین کفایه هم هست و از جاهای سنگین و کلاً اصول دیگر. این بحث‌ها، بحث‌های عقلی جونداری است.
«فاذالک تثبت مقدمیته» مقدمیتش ثابت شد. «کان الجواب» خب این اشکال، حالا ما جواب می‌دهیم. می‌گوییم: آقا! ما دو جور مانع داریم. یک مانعی داریم که با مقتضی جمع می‌شود، مثل رطوبت در مثالی که گفت. یک مانعی داریم که با مقتضی جمع نمی‌شود. مثل همین صلات و ازاله. مانعیت صلات از وقوع ازاله، این که بخواهد صلات مانع باشد از اینکه واقع بشود، با مقتضی ازاله جمع نمی‌شود. چون مقتضی ازاله چی بود؟ اختیار مکلف. اختیار اونی که، عدم المانعی که ما می‌گفتیم که می‌گفتیم جزء العالّه، کدام بود؟ اونی بود که با مقتضی جمع می‌شد. اگر جمع نشود، شما اینجا یک مغالطه اشتراک لفظی هم برای ما کردی. بده درد و خونریزی که مانع را آمدی ازش لفظی. مانع، عدم مانع، کدام مانع؟ مانعی که به مقتضی جمع می‌شود یا مانعی که مقتضی جمع نمی‌شود؟ مقتضی جمع می‌شود، عدم این می‌شود جزء العالّه در حالی که تو صلات و ازاله جمع نمی‌شود و عدم مانع به این معنا جزء علت نیست.
کامل جواب «ان المانع علی قسمین» پاسخ نیک، مانع دو جور است. «احدهما: مانع یجمع مع مقتضی الممنوع» یک مانعی داریم که با مقتضی ممنوع جمع می‌شود. «کرطوبه الممانعه عن احتراق الورقه» مثل رطوبتی که مانع از آتش گرفتن کاغذ است. «والتی تجمع مع وجود النار و اصابتها للورق بالفعل» و اونی که جمع می‌شود با وجود آتش (یعنی رطوبت مانعه‌ای که جمع می‌شود همراه وجود آتش و اصابتش). اصابت آن، بفرمایید، آتش با برگه که این جمع شدنش هم بالفعل است. «والآخر مانع لا یمکن ان یجتمع مع مقتضی الممنوع» یک مانع دیگر داریم، مانعی که امکان ندارد با مقتضی ممنوع جمع شود. «کالازاله المضاده للصلاه» مثل ازاله‌ای که با نماز تضاد دارد. «التی لا تجمع مع مقتضی الصلاه و هو ارادتها» صلات جمع نمی‌شود و آن اراده صلات بود، اختیار صلات بود. «اذ من الواضح انه کلما اراد الصلاه لم توجد الازاله» چون هر وقت که بخواهد صلات را اراده کند، ازاله‌ای به وجود نمی‌آید. «و ما یعتبر عدمه من اجزاء العله هو القسم الأول دون الثانی» کدام عدم مانع جزء علت بود؟ آن اولی که عدم המمان و مقتضی جمع می‌شد، مقتضی جمع نمی‌شود. پس اولی معتبر است عدمش نه دومی. «و الضد من القسم الثانی دون الاول» و این ضد مانع است از قسم دوم نه اول. پس این ضدی که اینجا شما می‌گویی جزء العله نشد، ترکش.
حالا بحث این بحث خاصیتش چیست؟ حالا قائل بشویم یا نشویم مقتضی حرمت ضد باشد یا نباشد. مثالش هم این است که مکلف ما اهمیتش بیشتر نمازش را خواند. این نمازش صحیح است یا نه؟ این ثمره که اگر ما قائل به این بشویم که وجوب شیء مقتضی نهی از ضد خاص است، اینجا ازاله داشتیم و صلات. واجب بودن ازاله مقتضی این بود که نهی از صلات صورت بگیرد و صلات حرام باشد. صلات دیگر صحیح نخواهد بود. حالا یا به خاطر اینکه نهی در عبادات که بحث بعدی‌مان است، موجب بطلان عبادت است. یا به این دلیل که حالا توضیحش در ادامه می‌آید. یا به این دلیل که خب این وقتی نهی بهش تعلق گرفته، دیگر نمی‌تواند امر اصلاً مطلقه. امر واقع نمی‌شود، چون اگر بخواهد متعلق امر هم باشد، چه اتفاقی می‌افتد؟ اجتماع، که این هم محال بود. و نهی در دیگر امر نمی‌تواند داشته باشد که قائل به اقتضا شدیم. اگر قائل به اقتضا نشویم، نماز باطل نمی‌شود. متعلق امر واقع می‌شود. نهایتش این است که بگوییم: آقا! امری که اینجا بهش تعلق گرفته، در عرض امر به ازاله نیست، در طولش است و به نحو ترتب شامل این هم می‌شود و این هم اتیان اگر بشود امتثال صورت گرفته و امرش و کارش هم صحیح خواهد بود. این ثمره بحث از بیرون، که حالا روی متن جزئیاتی دارد.
«الثمره فی المثال المذکور» ثمره بحث این است که وقتی که ازاله در این مثال واجب بشود، «فان قلنا» که این دو تا دارد. اگر قائل به اقتضا بشویم، اگر قائل به اقتضا نشویم. اول قائل به اقتضا بشویم. «یقتضی حرمه الضد» حرمه الضد. یک چیزی بخواهد واجب باشد، وجوب چیزی مقتضی باشد حرمت ضدش را. حرام است. «و مع حرمتها لا یعقل تکون مصداق للواجب» وقتی هم که صلات حرام بود، دیگر معقول نیست که مصداق واجب باشد. چرا معقول نیست؟ «لاستحاله اجتماع الوجوب و الحرمه» چون که محال است که جمع امر و نهی بشود و هم چیزی هم واجب باشد و هم حرام باشد. گفتیم جمع از می‌شود. «فلو ترک المکلف الازالت و اختار الصلاه بطلت» بر این ترک کرد و نماز را اختیار کرد، نمازش باطل است.
«و ان قلنا بان وجوب شیءٍ لا یقتضی حرمه ضده» اگر قائل شدیم که وجوب چیزی مقتضی حرمت ضدش نیست. کدام ضد؟ خاص. «فلا محصوره فی ان یتلق الامر بالصلاه» محصول نداریم، مانعی نداریم که بخواهد امر تعلق صلات پیدا کند. «ولکن علی وجه الترتب و مشروطه بترک الازاله» ولی چه جوری تعلق پیدا می‌کند امر به صلات؟ به وجه ترتب و مشروط به ترک ازاله. ترتب این بود دیگر: مقید به ترک دیگری بود. هر کدام از این دو تا ضد مقید بود به اینکه آن یکی دیگری امتثال نشود. مشروط به ترک ازاله. «لما تقدم من أن الأمربالضدین علی وجه الترتب معول» چون قبلاً بحث کردیم که می‌شود امر به دو تا ضد کرد به نحو ترتب طولی که هر کدام مقید باشد، بعد اگر فلان کار را نمی‌کنی، اگر نتوانستی فلان کار را بکنی، این را اگر انجام دادی اشکال ندارد. یعنی «ان لم تقدر» یا «ان لم تفعل»، «نجات زیدا سله». با یک ان شرط صلات ملاک داشت، اعتبار داشت، همه چیز داشت، مشکلی نداشت ولی به نحو ترتیبی و به نحو طولی معقول هم بود. می‌شود به دو تا ضد به نحو ترتب امر کرد. امر به زید ترتیبی، محال نیست، معقول است، ممکن است.
«العازه وقتی مکلف الازاله رو ترک کرد و صلا کان صلاته مامورا به» امر دارد، مشکل ندارد. متعلق امر واقع می‌شود. هر چند که به خاطر اینکه ترک کرده آسیب به شمار می‌آید. بابت آن معصیت شد، کتکش هم می‌خورد ولی بابت این هم ثوابش را می‌برد. دیگر تکلیفی بابت اعاده یا قضای صلات...
بحث بعدی که اینجا داریم، بحث این است که حرمت مقتضی بطلان هست یا نه. ما احکام شرعی‌مان دو جور بود دیگر؛ احکام تکلیفی داشتیم و احکام وضعی. احکام تکلیفی که توی ۵ تا بود: واجب و حرام و مستحب و مکروه و مباح. و غیر از این‌ها هم هر حکمی شرعی، زوجیت و ملکیت و "چه و چه". حالا وقتی که یک عبادتی حرام شد، یک معامله‌ای حرام شد، باطل هم هست یا نه؟ وقتی به زن حائض می‌گویند نماز نخوان، نماز زن حائض خب نهی دارد. نهی هم که مقتضی حرمت، «لا شک فیه» هیچ بحثی درش نیست. خب این کار حرام است، باطل هم هست یا نه؟ صلاتش باطل است؟ روزش باطل است؟ اگر یک خانم بارداری که روزه برایش ضرر دارد، روزه گرفت، روزش باطل است؟ قضا نمی‌خواهد؟ بله یا نه؟ فقط حرام است؟ معامله به (مثل معامله‌ای که) حیله ندا که حرام است. این فقط حرام است یا باطل هم هست؟ من رد می‌کند مثلاً ملکیت صورت نگرفته، مالکی نشده. حرمت که مال حکم تکلیفی بود، بطلان مال حکم وضعی بود. می‌خواهیم ببینیم که این حرمت که دارد، حکم وضع بطلان خودش را دارد یا اگر بخواهیم عبادت باطل باشد به معنای این است که اجزا ندارد، مجزی نیست. یعنی هنوز امر بر عهده مکلف، بر ذمه مکلف باقی است. امتثال صورت نگرفته. حالا اگر در وقت است، باید اعاده انجام بدهد. اگر خارج از وقت است، باید قضا. در معامله، وقتی می‌گوییم بطلان یعنی نافذ نیست. اثری بر آن مترتب نمی‌شود؛ مثلاً اثر بی ملکیت، تملیک و نقل در ثمن و مثمنه منتقل می‌شود. وقتی گفتیم باطل است، انسان معتقد تملیک صورت می‌گیرد. آن اثری که باید مترتب می‌شد، مترتب با بطلان است.
یک بحثی در این داریم که نهی حالا یک نهی تکلیفی داریم، یک نهی ارشادی داریم. در نهی تکلیفی می‌خواهیم ببینیم که مقتضی بطلان هست یا نه. اولاً عبادت را کار داریم فقط، بعد بقیه‌اش را قیمتش را می‌خوانم و بقیه‌اش می‌ماند برای فردا ان‌شاءالله. بحث می‌گوییم که آقا! در عبادت قطعاً موجب بطلان است که حالا یک وجه اول دارد که آن را می‌گوییم. وجه اولش هم این است که وقتی نهی بهش تعلق گرفت، دیگر نمی‌تواند مصداق مأمورٌبه باشد. از مصداق مأمورٌبه خارج می‌شود. اجتماع ماهین. این پس عبادت و استدلال اول برای اینکه سفرم را بخوانیم. استدلال دومش و معامله و... و بحث نهی ارشادی.
«اقتضاء الحرمه البطلان» حرمت بخواهد مقتضی بطلان باشد. «الحرمه حکم تکلیفه» حرمت حکم تکلیفی. «والبطلان حکم وضعی» بطلان حکم وضعی است. «والمتصف بالعباده تاره بالبطلان» فقط عبادت متصف به وصف بطلان می‌شود. می‌گوییم عبادت باطل است. یک وقت معامله متصف به بطلان، معامله باطل است. «و یراد بطلان العباده انها غیر مجزیه» منظورمان از اینکه می‌گوییم عبادت باطل است یعنی چی؟ یعنی اینکه مجزی نیست. وقتی مجزی نیست، «فلابد من اعادتها او قضائها» وقتی مجزی نیست، حتماً باید اعاده کند یا باید قضا. «و بطلان المعامله انها غیر مؤثره فلا یترتب علیها مضمونها» منظورمان از بطلان معامله چیست؟ یعنی اینکه آقا! مؤثر نیست. یعنی اینکه مضمونش بر آن مترتب نمی‌شود. «و قد وقع الکلام فی ان التحریم هل یستلزم البطلان او لا» حالا بحث واقع شده که آقا! وقتی یک چیزی حرام است، مستلزم بطلانش هم هست یا نه؟ به نحو التزامی دیگر. علت التزامی‌اش باشد. «اما تحریم العباده» در مورد عبادت قائل به التزام و استلزام می‌شویم. می‌گوییم وقتی که عبادتی حرام بود، باطل هم هست. «و ذلک اما أولاً» (یعنی چی؟) اما اولاً تحریم‌ها یعنی عدم شمول الامر لهم. وجه اول که گفتیم. اولین، یک ثانیه دارد صفحه بعد که آن را فردا ان‌شاءالله.
اولاً یعنی بحث اول، استدلال اول برای اینکه باطل، عبادت باطل است اگر حرام به خاطر اینکه تحریم عبادت یعنی که امر شاملش نشده. امتناع اجتماعی جمع بشوند و «مع عدم شموله عنها حیله‌ها» وقتی که امر شامل این عبادت نشده، «لا تکون مجزیه» دیگر مجزی نیست. صلاتم را بخوان، صلات که تکلیف شرع انجام ندادی. روزه یکی به گردن شما. روزه ماه رمضان خدا ازت خواسته و نهی هم کرده برای زن حائض. حال شما حائض، می‌خواهی بگویی؟ می‌گوید حالم خوب است مثلاً ماه رمضان افتاده توی زمستان، هوا خنک است فلان است، می‌خواهم بگیرم. حرام است، هم باطل است. چون تکلیف آن روزهایی که به گردن شما بود بهش تعلق نگرفت. این مجزی نمی‌شود. «لا تکون مجزیه ولا یسقط الامر» امر سوم که به گردن شما آمده بود، امتثال نشد. اجزایی نسبت به این صورت نگرفت. امر ساقط نشد. معنای بطلان الاعتراض اینجا ممکن است بشود. بگوییم: آقا! اعتبار نشده. ملاک که دارد. اعتبارش را برداشتیم وقتی گفت حرام است. اعتبارش را برداشتیم ولی ملاک باقی. مبادی حکم هنوز باقی. مواردی که سلب نشده، ملاک سلب نشده.
پاسخشم این است که نه. خود اعتبار کاشف از ملاک است، کاشف از مبادی است. و وقتی که اعتبار افتاد، معلوم می‌شود که ملاک هم نیست. و دلالت التزامی‌ام که تابع علت مسابقه، التزامی هم می‌افتد. وقتی یک چیزی اعتبار نداشت، دیگر ملاک هم نخواهد داشت. خب «فان قیل ان الامر غیر شامل» درسته امر شاملش نمی‌شود. یعنی اعتبار نگرفته. «ولکن لعل الملاک الوجوب شامل لها» ولی خب ملاکش باشد. ملاک وجوب عبادت باشد. هنوز آن مطلوبیت که خدا از صیام داشت، موجود است در اعتبار. پرمتر و گفت: «و اذا کانت واجده للملاک و مستوفیه له فیسقط الامر به» خب ملاک را وقتی داشت، واجد ملاک بود، مستوفی ملاک بود، به وسیله این صیام آن امر هم ساقط باشد. چون ملاک را داشت دیگر. درست شد؟ این اشکال اگر این جوری بگویید، اگر این جور گفته بشود، «قلنا» ما این طور می‌گوییم. پاسخش این است: «انه بعد عدم شمول الامر لها لا دلیل» وقتی چیزی امر نداشت در مرتبه اعتبار ساقط شد، در مرتبه ملاک هم ساقط می‌شود. دلیلی برایش نیست که بخواهد ملاک شاملش بشود. «لان الملاک انما یعرف من ناحیه الامر» چون ملاک فقط از ناحیه امر شناخته می‌شود. «و هذا البیان کما یاتی فی العبادات المحرمه فی کل مصداق لطبیعه مامور بها سوا ان کان الامر تعبدیا او توسلیا» این بیان همان طور که در مورد عبادت حرام آمد، در هر مصداقی برای طبیعتی که امر بهش شده می‌آید. می‌خواهد حالا آن امر، امر تعبدی باشد یا توسلی باشد.
حالا باز یک اشاره فردا به مناسبت باز اشاره‌ای به کل این بحث خواهم کرد و اما ثانیاً را هم خواهم خواند ان‌شاءالله.
**الحمدلله رب العالمین**
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات دروس فی علم الاصول

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00