دروس فی علم الاصول

جلسه صد و هجدهم

00:43:45
188

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
مربوط به بحث برائت بودیم؛ وقتی شک می‌کنیم بین تکلیف و شک در مکلفٌ‌به، که اینجا باید تمایز قائل بشویم بین این دو. نکاتی را عرض کردیم و رسیدیم به اینکه وقتی یک حکمی جعل شود، باید این قید را داشته باشد که وجود تکلیف مجعول و فعلیت آن تابع باشد با شرط وجود قید در خارج و فعلیت تا در بیرون محقق نشود و پیدا نشود این حکم هم مجعول و فعلی نمی‌شود. اینجا شک تصور دارد بر انحایی که بخواهد فعلیتِ مجعول، تابع فعلیت و قید و تحققش در خارج باشد. ما می‌توانیم شک در شبهات موضوعیه را از این جهت که شک درون همان شک در تکلیف، تشک در مکلفٌ‌به، به چهار نحو تصور کنیم:
یک) شک در مجعول می‌کنیم، به خاطر اینکه این شک ما نتیجه شک در اصل وجود قیدش است.
خلاصه چهار تا را بگویم، خلاص کنم، بعد برویم سراغ مفصلش. شک در شبهات موضوعی چهار تا تصویر دارد:
تصویر اول این است که شک در اصل قید بکنیم، یعنی در خود قید وجوبِ مجعول شک داشته باشیم.
دوم این است که شک در وجود قید بکنیم که این قید در ضمن فردی پیدا شده یا نه، ولی علم داریم که در ضمن یک فرد دیگری محقق شده. اینجا اگر این وجوب به نحو اطلاق شمولی باشد، برائت جاری می‌شود؛ اگر به نحو اطلاق بدلیه باشد، نه.
سومین مورد شک در متعلق بعد از علم به تکلیف است. در متعلق شک داریم، ولی این سومش هم به درد بخورَد که شکی در متعلق، بعد از اینکه به خود تکلیف علم داریم. یعنی به اصل تکلیف علم داریم، اما متعلقش مشکوک است و مشمول اشتغال.
چهارمین مورد شک در وجود مُسقِطِ شرعیه است. یعنی هم تکلیف را می‌دانیم، هم متعلق را می‌دانیم، اما در مورد مُسقِط شک داریم. حالا یک وقت هستش که عدمِ مُسقِط اخذ شده به عنوان یک قیدی در حدوثِ وجوب. اگر می‌خواهد وجوب حادث بشود، نباید مُسقِطی باشد که اینجا برائت جاری می‌کنیم از آن وجوبی که نسبت به آن شک داریم. یک وقت هم اخذ شده در بقاءِ وجود.
خلاصه این چهار صورت و چهار نحو. حالا برویم تو دل چهار نحو ببینیم.
خب، نحو اول این است که شک می‌شود در اصل وجود قید؛ مثلاً شک می‌کنیم در تحقق استطاعت، ولی علم داریم به وجوب حج بر مُستَطیع. می‌دانیم حکمِ وجوب، موضوع مُستَطیع است؛ این شک، موضوعی است دیگر. موضوع شبهه داریم، موضوع شبهه داریم، یعنی شک داریم در اینکه استطاعت محقق شده یا نه. یا مثلاً علم داریم به اینکه وقتی که خسوف محقق می‌شود، نماز واجب است. اما شک داریم نسبت به تحقق خسوف. نسبت به وجوهش داریم که بشود حکمیه، نه شک نسبت به وجوب. خسوف را چیست و توضیحاتش می‌آید. خسوف همین است. خسوف روشن است. اما نمی‌دانیم الان خسوف محقق شده یا نه؟ مثلاً شب ابری اینهاست، خسوف محقق شد یا نه؟ خب، این هم می‌شود شبهه موضوعیه به نحو اول، درست شد؟
شک در این دو تا مثال، شک در تکلیف است. شک در تکلیف است به این معنا که آیا جعلی و مجعول، آنی که جعل کرده، فعلی شد یا نه؟ چرا این شک را داریم؟ چون شک داریم در اصل وجود قید. می‌دانیم هر وقت این قید در بیرون محقق شد، آن حکم با این موضوع فعلیت پیدا می‌کند. الان در اینکه حکم و موضوع با هم فعلیت پیدا کرده، شک داریم. چرا شک داریم؟ چون نمی‌دانیم در بیرون محقق شده یا نه. اینجا باید چکار می‌کنیم؟ اینجا محل اجرای اصالت برائت است. درست است که شبهه موضوعیه است، ولی باز هم «ادبیات روز بدیهیاته» در برخی کتاب‌های اصولی آمده که وقتی شبهه موضوعیه مشخصاً دیگر، اگر حکمی شد مشخصا مبنای برائت است، اما موضوعی که می‌شود یکمی قروقاطی می‌شود. اینجا در واقع بانک موضوعی است، چون شک در شک در قید هست، ولی منجر می‌شود به شک در تکلیف به اینکه وجودش هست یا نه. تابعش می‌شود شک در تکلیف هم مجرای چی بود؟ برمی‌گردد به شک در اصل تکلیف و حکمیتش و اینها. می‌شود «بر فشک یتصور علی انها النحو الاول ان یشرک فی اصل وجود که شک کند یا شک شود در اصل وجود قید و هذا یعنی الشک فی فعلیت تکلیف المجعول فتجر البرائه». اینجا یعنی شک داریم در اینکه تکلیف فعلیت دارد یا نه. مثالش چیست؟ «مثال و یکون وجوب الصلاة مقیدا بلخصوف» قید زدیم به اینکه خسوف بشود، «فضا شک فی الخصوص یه شک فی الخصوف شک فی فعلیت الوجود». وقتی شک در خسوف می‌کنی، شک در شک داریم که خسوف محقق شد، نه شک در خود مفهوم خسوف، خسوف از «چی‌چی‌ها» در مصداق خسوف است. این الان مصداق خسوف هست یا نه؟ علی الخصوص محقق شد در بیرون یا نه؟ شبهه مصداقیه‌ای است و این شبهه مصداقیه باعث می‌شود شک کنیم در فعلیت وجود، شکی در فعلیت آن. می‌آید چی را برمی‌دارد؟ شک در اصل تکلیف، ایجاد خود تکلیف را برمی‌دارد.
نحو دوم چیست؟ نحو دوم این است که بداند که شارع چیزی را به او واجب کرده است، ولی با یک قیدی، با تقیّدی. آن مأمورٌبه هم افرادی دارد و علم به وجود قیود هم دارد در ضمن برخی افرادش. می‌داند تو افرادش این قیود هست، ولی شک می‌کند در اینکه در آن برخی افراد دیگرش این قیود هست یا نه. کرم مثالش: وقتی این فرد را اتیان بکند، آن فردی که می‌داند این قید توش هست آن را قطعاً محقق می‌کند. چون قید را دارد، آن را هم پیدا کرده، خیلی درش هم مهم نیست. اگر آن فرد را اتیان بکند، در امتثال شک پیش می‌آید، به خاطر شکی که تو اجتماع دارد. یعنی آن فرد اول وقتی توش محقق است، وقتی اتیان می‌کند، می‌داند که امتثال کرده. تو فرد دوم شک می‌کند. چه شک؟ که در خود وجود قید در او دارد، در ضمن او. می‌داند که این دلیل در ضمن افرادی هست. «الف» را می‌دانند که دارد این قید را. نسبت به «ب» شک دارد. «الف» را وقتی اتیان کرد، می‌تواند امتثال کند و امر کرده و تکلیف از او ساقط است و برائت یقینی حاصل شد و اشتغال یقینی و فراغ یقینی حاصل شد. ولی فرد «ب» را وقتی که امتثال می‌کند، فراغ یقینی برایش حاصل نمی‌شود. نمی‌داند امتثال کرده یا نه؟ چرا؟ چون شک دارد که آن قید اینجا بود یا نه.
دو تا مثال:
۱) مولا امر می‌کند به اینکه شما یک انسانی را اکرام کن. «اکرم انسان». حالا انسان‌ها را قید می‌زند به چی؟ به چه وصفی؟ «اکرم الانسان العادل». یک انسان عادلی را «اکرم الانسان العالم»، «اکرم العالم العادل»، فرق نمی‌کند.
مکلف می‌داند که این صفت عدالت در زید هست. زید انسان است و عادل است. یک فردی از افراد انسان این قید درش پیدا شد. اگر زید را اکرام کردیم، امتثال کردیم. ولی تو وجود امر شک دارد که امر این قید را دارد یا ندارد. این یک مثال.
مثال دوم این است که مولا امر می‌کند به اینکه با آب غسل بکن. «تطهیر بک بفی الماء». «تطهر بدنک بالماء». با آب بشور بدنت را با آب. مکلف می‌داند که این اینی که الان هست و جاری و سائل و اینها «سیاره»، این آب است. شک می‌کند که آن فرد دیگر هم آب است یا نه. دو تا لیوان است، می‌داند نیست، بلکه بین این دو تا شک دارد. اولی را یقین دارد که این آب است، اما دومی را شک دارد. خوردن باشد. اگر با آن دومی شست که مشکوک‌المائیه بود، امتثال امر کرده به اینکه «تطهر بدنک بالماء» و حتما باید شسته بشود. اگر غیر آب اتیان شود، امتثال نمی‌شود.
خب، تو این دو تا مثال، تو مثال اولش برائت جاری می‌شود که «اکرم الانسان عادل». ولی تو مثال دوم اشتغال جاری می‌شود. چرا؟ چون اطلاق وجوب تو مثال اول شمولی بود، اطلاق دوم بدلی بود. شمولی و بدلی چی بود؟ اتی بود. یعنی همه، یکی از همه افراد را اگر اتیان کرد، شامل می‌شود. ولی تو بدلی، یا آن، اگر آن نه، این. درست است؟ وجوب اکرام را بر عادل مطلقاً جعل کرده است. یعنی اطلاق شمولی. هر فردی که عدالت را داشته باشد، وجوب اکرام بهش تعلق می‌گیرد. مولا به طبیعی امر کرده به نحو اطلاق شمولی. وجوب منحل می‌شود، متعدد می‌شود به هر فردی از طبیعی، یک وجوب می‌رسد. به هر فردی وجوب خورده، شما یکی از آنها را وقتی انجام دادی، محققش می‌کنی، امتثال امر صورت می‌گیرد. تو مثال اول که مقام، مقام دوران بین دوران امر بین اقل و اکثر غیر ارتباطیه. در واقع، یعنی انسان و انسان عادل، بله، انگار این قید خورده، دیگر این، آن را برداشته. انسان اکثر در قیاس با انسان عادل که اقل است و غیر ارتباطی هم هست. اگر غیر ارتباطی بود، یعنی یک «ده»ی بود که ده وابسته به نه بود و اگر نه تا را انجام می‌دادی و دهمی را انجام نمی‌دادی، این ده تا هم به درد نمی‌خورد. ارتباطی این‌طور نیست، به تو آسیبی نمی‌زد. ولی تو نماز اگر بین نه و ده مردد می‌ماندی، نه تا را انجام می‌دادی، دهمی را انجام نمی‌دادی، نماز نبود. نه بعلاوۀ یک ارتباط دارد. غیر ارتباطی هم اینجام همین است. «اکرم الانسان العادل». شما اگر زید را اکرام کردی، کفایت می‌کند و در واقع یک فردش محقق شده، فرد دومش دیگر لازم نیست. حالا البته اقل و اکثر بین خود انسان عادل نیستند، آنها اکثر و اقلی نیستند. آن تخصیصی که می‌خورد، بحث سر این است که بین دو تاش و یکیش، فردی یکیشو انجام داده‌ایم و زید و فرد دیگر که با ما مواجه بودیم. زید را یقین داشتیم، «امر» را شک داشتیم. زید را امتثال کردیم. چرا؟ چون دوران بین اقل و اکثر بود و این هم غیر ارتباطی بود. اطلاق هم شمولی بود. یک فرد هم که انجام شد، به هر یک فردش منحل شده بود وجوب و ما اتیان واجب کرده بود. درست شد؟
تو مثال دوم اطلاق بدلی است، یعنی شارع شستن به آب را واجب کرده به نحو صرف‌الوجود. به آنچه آب بر آن صادق است، مطلوب از آن غسل است. به هر افراد آب نیست. نگفته به هر فردیش که شستی، یک وجوب هم بیشتر نداریم. وجوبی که بخواهد منحل بشود، نیست. اگر با آبی که قطع دارد که آب است، غسل بکند، امتثال قطعی کرده. اگر با مشکوک‌المائیه غسل بکند، یقین ندارد به اینکه امتثال کرده. پس دوباره اینجا شک برمی‌گردد نسبت به اینکه اصل وجوب هست یا نه. درست شد؟ و شک می‌کند که آن وجوب غسل از او برداشته شد یا نه. چون بدلی بود و شمولی نبود. ذمه‌اش هم که مشغول بود به اصل تکلیف غسل. اینجا هم که نمی‌توانستیم بگوییم که این غسل انجام شد. چون ماهیت باید احراز می‌شد، ولی ماهیت احراز نشد و غسل ما احراز نشد. تکلیف به غسل ما هم که هنوز به گردن هست. اشتغال یقینی دارد، فراغ یقینی ندارد. پس هنوز اصالت‌الاشتغال هنوز مشغول است. چون اینجا شک، شک در فراغ ذمه است، نه شکی در تکلیف. در تکلیف داشت شک می‌کرد. زید را که اکرام کردم، نسبت به «عَمرو» هم تکلیف دارم؟ ولی اینجا شک می‌کند همون تکلیف که امتثال با ما محقق شد یا نه؟
پس بحث سر این است: «النهو الث علم داشته باشه وجود قید در ضمن فردی و شک داره در وجود اون قید در مثالش اینه ان یکون وجوب اکرام الانسان مقید بالعداله وجوب اکرام انسان مقید به عدالت.»
مثال آخر، مثال دوم: «ان یکون وجوب غسل مقیدا بالماء» قتل و غسل می‌دهد، خیلی فرقی نمی‌کند چون اسم و اسم مصدر از این مصدر آخر حاصل می‌شود دیگر. به هر حال، آنی که الان تکلیف دارد اقدام به شستن می‌کند، شستن را بهش می‌گویند «غسل». اینکه وجوب غسل مقید به آب باشد، به معنای اینکه واجب باشد غسل به آب. «فرق بین المثال مشکوک فی المثال الاول لو کان فرض ثانیا حقا» یعنی آنی که شک داریم نسبت بهش در مثال اول، اگر یک فرد ثانی باشد حقا در واقع یک فرد دومی است برایش، واقعاً دو فردند. همون غیر ارتباطی که گفتیم. «لحدث وجوب اخر للکرام» اینجا در واقع باید یک وجوب دیگری برای اکرام حادث بشود. «لعنه وجوب الاکرام به نسبت الی افراد العادل شمولی منحلالی» چون که شمول وجوب اکرام، عکس انسان است. اینجا وحدت را باهاش کار داریم. اطلاق و عموم ازش می‌فهمد. انسان عادل، هر انسان، هر انسان عادل. انسان عادلی را اکرام کن. حالا من زید را می‌دانم عادل است، «عمر» را شک دارم. اینجا این وجوب اکرام هم که شمولی اطلاقش و انحلالی است به من و انا. «کل فرد له وجوب و اکرام». یعنی هر فردی وجوب اکرام بهش تعلق می‌گیرد. اگر زید را انجام دادم، دیگر کفایت می‌کند. «ثانیا حقا للماء لما حدث مشکوک در مثال دوم اگر یک فرد دومی حقا باشه برای آب یعنی حقیقتا دو تا فردند برای آب دو تا آب اینجا دیگه وجوب آخر برای غسل حادث نمیشه لعنه وجوب الغسل با نصب الا افراد ما بدلی چون وجوب شستن به نسبت به افراد آب فلا یجب الغسل به کل فرد من الما بل به صرف الوجود به افرادش اصلا کار نداره تو شمولی به افراد و نسبت به همه افراد انحلال به شمول پیدا میکنه یک فردشو وقتی انجام دادی تمام اینجا به صرف وجود صرف الوجود لحاظ شده تو بدلی گفتیم صرف الوجود لحاظ شده صرف الوجود آب باید محقق بشه نه یک فردی از اون افراد منحل بشه نسبت فکون الم مشکوک فرد من الم لا یعنی تعددا اینه که مشکوک یک فردی از آب باشه معناش تعدد در واجب نیست بله یعنی انک لو قصلت به لکفا بلکه معناش اینه که اگر تو با او خودتو شستی کفایت میکنه و لعتبرته برت منتصلا منتصل به حساب میای میگن امتصال کردی البراء فی المصال اول بر این اساس تو مثال اول برای جاری میشه لنشک شک کن فی الوجوب الز چون شک در واقع برمیگرده به شکی در وجوب زائد شک میکنیم که این بالاتر اضافه هم تکلیفش داریم یا نداریم فلا یجب تکریم من تشکو فی عدالته واجب نیست که کسی که شکی در عدالتش داره اکرامش بکنی و تجری اصالت الاشتغال فی المثال ثانی دوم اصالت الاشتغال جاری میشه انتصال چون شک شکی در امتصاله فلا یجوزا تکتفیه بلغسل بالماء الذی تشکر فی انهما پس اینجا جایز نیست که اکتفا کنی به شستن با آبی که شک دارید اینکه این آب است اینم شد نحوه ثالث نحوه سوم تو متعلق امر شک میکنه در حالی که به خودت تکلیف و قیودش علم داره متعلق که بیرونیه بهش میگن اذا ذالت الشمس فصل وقتی شمس زائل شد نماز بخون وقت زوال داخل شده شک میکنه در اینکه نماز خونده یا نخونده در متعلق درست شد در قید و اینا به زوال کار نداره شک در تحقق میشه یقین داره که نمازی هست با واجب میشه زوال هم شده من خوندم یا نخوندم اینجا چیکار بکنه مشغول شده و فراق حاصل فراق یقینیو نداره وگرنه اشتغال یقین میشه شکی در امتصال و اتیان به متعلق امر خوب مجرا مجرای اصالت اطلاقا اینکه نباشد اینجا شکی در قید به نحو اطلاق یعنی هیچ شکی در قید نداره به هیچ نحوی است شکی وجود متعلق الامر این فرد اون فرد اصل فرعش هیچی اصلا به هیچی جعل مجعول فلان شک در خود وجود متعلق امر شک فیلامتص این در واقع شک در امتصال است معلعلم به تکلیف در حالی که علم به تکلیف رو فتجری اصالت الاشغال اینجا اصالت الاشتغال مورد الکلمه المعروفت القائل این همون جایی که این جمله معروف رو میگن ان الشغل الیقینی یستدع الفراق شغل یا اشتغال یکی جفتش شغل یقینی مشغولیت یقینی مستدعی از فراق یقینی را فراق یقینی در پی خواهد داشت فارغ شد نحوه راب نحوه چهارم تو بحث مسقط شرعی شک میکنه شک میکنه که شرعی برای تکلیف هست یا نیست مسقط شرعی اونه که شاره گفتم آقا نبودنش رو عدمش رو به عنوان یه قیدی در تکلیف لحاظ کرده اخذ اون اگه نبود این واجب است نبودن به شرط الله نبودن فلان قید است برای وجوب این اگر فلان کارو نکرده پس واجب است این کارو بکنه یه وقت تکلیف با امتصال ساقط میشه یه وقت با عدم قدرت ساقط میشه مثلا واجبات تاخیری و کفایی این شکلی بر شما واجب است دفن میت به شرط عدم قیام همه مسلمین و همه کسانی که بهشون واجب بوده کفایتا به شرط لا اسقت که اگر یکی از اون اقدام کرد دیگه برای شما تکلیف نیست راجع به تاخیری سیام سیام شهرین متابعین اطعام ستین مسکینا این ستاره داریم من اگر انجام دادم اون دوتا برداشته میشه یعنی میشه مسقط شرعی سیام شهرعین متین اطعام ستین مسکینا درست شد فی وجودن وجود مسقت شرعی تکلیف شک میکنه در وجود مثبت شرعی تکلیف ذالک ان التکلیفه کما یسقط عقلا بالامتصالحسیان کذالک قد یسقط به مسقط شرعی اون به اینه که تکلیف همانگونه که عقلا ساقط میشه به ام انتصال یا عصیان همچنین گاهی ساقط میشه مثبت شرعی من قبیل الاضهیات المسقت الامر بالعقیقه فرضیه دیگه فرض بر این است که عقیقه واجب باشه چی مثقتی شرعیشه قربانی قربانی که کردی مسخرت از شرعا امر بقیه قرار و علیه فقط یشوکو یا شکو فی وقوع نسخه شرعی بنابراین گاهی شک میشه در وقوع مثبت شرعی اما الان نحو شبه الحکمیه به ان یکون قدحا شاره حل جعلها مسقط اولا نحوه شکی در وقوع مثبت شرعی میکنه یا به نحو شبهه حکمیت یا به نحو شبهه موضوعی است به نحوی شعبه حکمیه باشه یعنی طرف قربانی میکنه بعد شک میکنه که اینی که من قربانی کردم این قربانیه رو خدا به عنوان مسقط قبول داشت یا نداشت میدونی شاره قربانی رو مسقت قرار داده تو این کار خودش شک میکنه شک میکنه در اینکه من قربانی کردم یا نکردم حالا اینی که در تکلیف مسقط مسقط شرعی اخذ میشه چه شکلیه دو مدله اخذ میکنه این عدم مسقط رو به عنوان یه قیدی در تکلیف حدوث دومیش بقا حدوسن یعنی اصلا تکلیف حادث نمیشه وقتی که مسقط باشه عقیقه وجوبی ندارد وقتی که طرف اتیان به عضویه کرده قربانی کرده اصلا عقیقه نمیاد درست یعنی حدوثا حوادث اینجا شک در باعث میشه که شکی به اصل تکلیف برگرده اگر حدوس بشه به اصل تکلیف برمیگرده نه به مکلف به تو وصل تکلیف برگشت محل اجرای بقا لحاظ بکنه نه حدوس یعنی تکلیف بر ضمه مکلف حادث میشه اتیان مسقت بقای تکلیف را نفی میکنه پس اتیان اتق میاد سیام و اطعام رو رفع میکنه یکیش ملحق میشه به سنخ نحوه اول یکی به نحو ثالث ملحق مسقت مسقت نیست الا اذا اخذ عدمه قیدا فی طلب مگر اینکه عدم اون مسقط اخذ بشه به عنوان قیدی در طلب یا وجوب یعنی واجب میخواد بشه به شرط لا باید باشه دیگه به شرط لا به نسبت اون مسقط اگر مسقط نبود این تکلیف واجبه این طلب هست اخذ عدمه قیدا و شرطا فی الوجوب علی نحوه لا یحدث وجوب مع وجود المثقط تشک فی المثقت معنا یکون شکن فی اصل تکلی اگر فرض بشه کتاب احتمال میده اینجا این عدم مسقط اخذ شده به عنوان قید و شرطی در وجوب به نحوی که وجوب حادث نمیشه با وجود مسقط تامس قطع هست وجوبی نیست اصل تکلیف به اصل وجوب که اصلا وجوبی آمد وقتی شک به این برمیگرده که وجوبی آمد محل اجرای برائت پس شک در مسقط به این معنا شکی در اصل تکلیف میشه و اینم داخل میشه تو نحو اولی که گذشت بله مسقطیه کانت به معنا اخذ عدمهی اشتباه که نخوندم ملایم اخ زدن کانت به معنا اخذ عدمی قیدا فی بقاء الوجود فهو مسقط به معنا کنه رافع للوجوب لا انه مانع عن حدوث فال وجود والمعروفی مثل ذالک انشک فی السغوهنا کشک سقوط ناش من احتمال الامتصال یکون مجرا ل اصالت الاشتغال لال البراعه یه وقتم فرض میشه که مسقطیت به معنای اخذ عدمش هست به عنوان قیدی در بقا به حدوس کار نداریم به بقا کار داریم وجوب آمد شک میکنیم احتمال میده اخذ مستطییت اونو برای برداشتن برای بقا این درست شد اینجا این مسقطه به معنای اینکه رافع وجوبه یعنی وجوب میاد این نسخه هروقت اومد وجوبو رفع میکنه دفع بکنه اگه دفن میکرد میشد حدوس اگه رفع بکنین آمد ولی تا وقتی هست که مسقط نیومده مثل روزه برای این دخترایی که نمیتونن بگیرن خب انقدی میگیره تا قدرتشو از دست بده بیاد من که مانع از حدوسش بشه پس وجود معلومه و شکی در سقوطش میشه معروف در مثل آن این است که شک در سقوط اینجا مثل شک در سقوط است که ناشی میشه از احتمال انتصال که میشه مجرای اصالت الاشتغال نه معروف همینه مشهور کلام مشهور به اینه که اینجا مجرای اشتغال ولی اسح در نظر شهید چیز دیگری است که ایشون همینم باز مجرای برائت میدونه چرا ولاکن الاص انه فی نفسه مجرا للبراء اینه که همینجا هم دوباره محل اجرای بر چرا اینجا البته باز دوباره باز دوباره آخرش برمیگرده به اشتغال نه به خاطر اینکه برائت جاری نمیشه برائت مانع داره مقتضی مقتضی برائته ولی چون استصحاب میاد مانع اجرای برائت میشه یعنی اصالت الاشتغال دیگه نیست بین اشتغال و برائت اشتغال انتخاب نکردیم برائت انتخاب کردی ولی برائت خودش مانع داره اونم یه چیز دیگه اسلحه دیگریست که برای مقدم میشه در تعارض و تزاحم با او شک فی الوجوب بقا شکی در وجوبه دیگه تو بقا شک داره که هنوز واجب است یا نه خب طرف مثال شما صبح روزه رو گرفت اذان ظهر که شد شک میکنه هنوز واقعا روزه به گردن منه شکیب اصل وجود برمیگرده شکیب اصل تکلیف برمیگرده شکی به مکلف به نیست تکلیف دارم واقعا من با این عدم استعداد قدرت واقعا همین باز هی روزه بگیرم روزه رو ادامه بدم در این دوام وجوب دوام سیام در وجوب دوام سیام شک میکنه مجموعه بر ولی یه مانعی داره چون یقین داشته تا حالاش تکلیف داشته ولاکن استصحاب بقا الوجوب بقا الوجوب مقدم علی البراء استحصار بقا وجوبه که مقدمه بر برائت میشه یه نکته اینجا داره وجوب همونطور که تو سطح افراد منحل میشد به افراد مختلف مثال صلات که نسبت به ازمانم همینطوره نسبت به زمانها هم منحل میشه برای زمان اول وجوبیه زمان دوم وجوبیه و حاک همینجوری مکلف اگه روی این فرض ما شک میکنه روی وجود تکلیف در زمان اول یعنی بدونه میدونه که در زمان اول تکلیف داشته بعد شک میکنه به اینکه در اون زمانهای بعدی ساقط شده یا نه اینجا میشه شکی در اصل تکلی نسبت به زمان دوم شک میکنه شک در اصل تکلیف میشه مجرای برائ حساب جاری میشه مقتضیشو داره ولی مانع هم داره چون مکلفم به مثال وجوب عقیقه رو از قبل قبل از اینکه شک بکنه در مسقط یقین نسبت به این وجوب عقیقه داشت الان شک در وجود داره مسقط داره یقینشم که با شک نباید نقض بکنه بنا هنوز استمرار همون وج میزاره تا وقتی که یقین دیگری بیاد هر وقت یقین به وجود آمد تکلیف قبلی برداشته یقین بعدم استطاعت بیا تو مثال ما که حالا دختر یقین دیگه نمیتونه دیگه واقعا ضرر داره قفل تلف داره حتی یقین بعدی اومد یقین تا حالا صبح یقین داشت که تکلیف داره بچه گرفت گرفت تا جایی که به یقین رسید تا جایی که شکی اشتغال رو اشاره میکنیم از باب احتیاط درست شد بحث خیلی خوب و شیرین و بسیار هم اینا بحثهای مثمری است یک انسان با مسائل خیلی مواجه میشه بحث آخرمون نقطه سوم برائت از استث آقا ما شک داریم که مستحب است یا نه برائت جاری بکنیم اصل عدم تکلیف است شک داری مکروه یا نه بگیم اصل بر عدم کراهت است میشه برات اینجاهام جاری بشه یا نه مشهور گفتن که بر تو استحباب جاری نمیشه استحباب و کراهت چون ادله ادله‌ای که میخواد برائت رو تعیین بکنه نسبت به این مسائل قاصره مسجد تکلیف الزامی نسبت به این مسئله اصلا قاصره نسبت به غیر الزام ولی حالا یه بحثی که حالا ادله برائت دو صنف انشالله رو متن میخونیم و البرات عن الاستحب پس برات از استحباب از نقطه ثالثه نقطه سوم تکالیف الالزامیه فقط موارد شک فال استحباب والکراهیت ایضا نقطه سوم در این است که برائت آیا جاری میشود هنگام شک در تکالیف الزامیه فقط که میشد وجوه حرم یا شامل میشود موارد شک در استحباب و کراهیت را هم یعنی در سوم کراهتم شامل جاری بکنیم و لعل المشهور شاید مشهور گفته بشه لعلم نشون میده که حرف مشهور محل نقاش و مناقشه است در نظر شهید مناقشه نکرده موارد شک شاید مشهور به این باشه که این جاری نمیشه قرائت جاری نمیشه در موارد شک فی حکم غیر الزامیه لقصور ادلها در حکم غیر الزامی شک در این مواردی که شک نسبت به حکم غیر الزامی داریم برائت جاری نمیشه به خاطر اینکه ادلش قاصره مقتضی نداره نه اینکه مانع داره مقتضی اصلا نیست اما ماکان مفاد برائت دو صنف بود یه صنفش اونایی بود که مفادش توسعه و عدم نفیضیق و تامین اونا بود تامین از عقاب و اینا بود اما ماکانم مفاد السعه و نفی از ضیق و تامین من ناحیه العقاء فوا اونایی که مفادشون بود که طرف در توسعه است و تنگنا نداره و از ناحیه عقاب در امان اونها که مسئله‌اش واضحه واضحه یعنی چی طرف شامل حال استحباب و کرایه میشه چون اصلا بحث عقاب مطرح موضوع عقاب نداری یعنی جایی که احتمال عقاب هست باز رقابا برمداره خب تو استخر کراهت اصلا احتمال عقابی نیست که بخواد برداره این که هیچی لند الحکم الاستحبابی الم مشکوک تازه اونجایی که عرض کنم خدمت شما که اگه شما یقینا اگه انجامش بدی عقوبت نداری چه برسه به جایی که مخالفت با این مستلزم عقاب نیست اگه یقین داشته باشی سلام حکم استحبابی یا حتی کراهتی که مشکوکه ضیق و عقابی از ناحیه شما اگه با یقین هم انجامش بدی عقاب نداری چه برسه اینکه الان مشکوکم برات پس معنایی برای تامین نیست از اون به این لسان حکمی نیست تو این موارد اگه علم نداری حکمی نداری یعلمونه فهو و ان لم یفترض یفترض کن الم درسته که فرض بر این نگرفته که آنچه برداشته شده مرفورفعه اونی که برداشته شده از چیزهایی است که درش مزنه عقابه نسبت به حکم الزامی نگرفته قید نزده که حکم الزامی اطلاق داره نسبت به الزام یا غیر الزام شما بگین این اطلاق داره اطلاق شامل کراهت هم میشه درسته اطلاق داره شامل غیر الزامی میشه ولکن لا محصله اجرا چیزی گیرمون نمیاد اگه خواستیم اطلاق اینو جاری کنیم اگر لسان رفعمالا یعلمونو گرفتیم از اطلاقش استفاده کردیم جاری کردیم که شامل استحب مشک چرا چیزی گیرمون نمیاد اثبات ترخیص میخواد بگه اگر ترک کردی مرخصی ما اذن به ترخیص میگن مستحب اصلا استحباش به همینه انجام ندادی واجب مکرون میگن مکروه یعنی ترخیص داری انجام ندادنش حرام نیست انجام دادنش حرام نیست اصلا به همین استعف کراهت شکل میگیره خب نیاز به دلیل دیگه نداریم که بخواد بیاد به ما ترخیص بده یقینا الان حاصل هست عدم الرجهان اگه اراده شده عدم رجحان الاحتیاط اگه میخواد بیاد بگه آقا اینجا احتیاط رجحان نداره اینم واضح البطلانه خلاف حکم عقله قطعا این روایت نمیاد اینو بگه چو هر عاقلی میفهمه که همیشه احتیاط در هر حالی خوبه احتیاط شرط عقله که همه میگن از احتیاط دست بردار به خاطر اینکه من میگم ترخیص داشته باش درست شد که هیچ عاقلی اینو قبول نمیکنه معلوم البطلان لوازوه ان الاحتیاط راجعون الو ایها چون واضح است که احتیاط تو هر حالتی تو هر وضعیتی رجوح داره و روشن داره و خوبه و تو هر مسئله انسان سعی بکنه که عقل همیشه حکم میکنه به حسن احتیاط قیدش نمیزنه به یک حالات خاصی و تا جایی که آدم میشه باید همیشه احتیاط بکنه و تازه اونجام گفتیم بعد تفحص و ایناست که دیگه میگه آقا تکلیف الزامی ندار خوبه تکلیف نداری که بخوای الان حرام بدانی یا واجب بدانی احتیاط خوبه بحث روایت بازم احتیاط خوبه ولی استحباب دیگه ترخیص داریم نمیخواد بیاد بگه که آقا من دارم ترخیصو بهت میدم احتیاط نکنیا اگه کراهته نمیخواد احتیاط احتیاطش قطعا خوبه ترخیصشم که قطعا داره ادله‌ای مثل رفعمالا یعلمون اینا چی میخواد به ما بده که ما خودمون الان نداریم پس استحباب مقتضی ندارد در این ادله برائت این البته نظر مشهور بود تا بعدا انشالله وقتی سر جای خودش نظر چای سبز هم مطرح بشه و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الط»
«ثانیاً حَقّاً للماء لما حدث مشکوک» در مثال دوم، اگر یک فرد دومی حقاً باشد برای آب، یعنی حقیقتاً دو تا فرد باشند برای آب (دو تا آب)، اینجا دیگر وجوب آخر برای غسل حادث نمی‌شود. «لعنّ وجوب الغسل بالنسبه لافراد الماء بدلی» چون وجوب شستن به‌نسبت افراد آب، بدلی است. «فلا یجب الغسل بکل فرد من الماء، بل بصرف الوجود» به افرادش اصلاً کار ندارد. تو شمولی به افراد و نسبت به همه افراد انحلال به‌شمول پیدا می‌کند، یک فردش را وقتی انجام دادی، تمام. اینجا به صرفِ وجود، صرفِ وجود لحاظ شده. تو بدلی گفتیم صرفِ وجود لحاظ شده. صرفِ وجودِ آب باید محقق بشود، نه یک فردی از آن افراد منحل بشود. «فیکون الماء المشکوک فرداً من الماء، لا یعنی تعدد» این که مشکوک، یک فردی از آب باشد، معنایش تعدد در واجب نیست. «بل یعنی انّک لو غسلت به لکفی و لاُعتبرت به منتصلا» بلکه معنایش این است که اگر تو با او خودت را شستی، کفایت می‌کند و منتصل به حساب می‌آیی، می‌گویند امتثال کرده‌ای.
«البراءه تجری فی المثال الاول» بر این اساس، تو مثال اول برائت جاری می‌شود «لأنّ الشک فی الوجوب الزائد» چون شک در واقع برمی‌گردد به شکی در وجوب زائد. شک می‌کنیم که این بالاتر اضافه هم تکلیفش را داریم یا نداریم. «فلا یجب تکریم من تشکو فی عدالته» واجب نیست که کسی را که در عدالتش شک داری، اکرامش بکنی. «و تجری اصالة الاشتغال فی المثال الثانی» دوم اصالت اشتغال جاری می‌شود. «لأنّ الشک فی الامتثال» چون شک، شکی در امتثال است. «فلا یجوزُ ان تکتفیَ بالغسل بالماء الذی تشکو فی انه ماء» پس اینجا جایز نیست که اکتفا کنی به شستن با آبی که شک داری که این آب است.
این هم شد نحو ثالث. نحو سوم این است که تو متعلق امر شک می‌کنی، در حالی که به خودت تکلیف و قیودش علم داری. متعلق که بیرونی است، بهش می‌گویند: «اذا زالت الشمس فصل» وقتی شمس زائل شد، نماز بخوان. وقت زوال داخل شده است. شک می‌کنی در اینکه نماز خوانده یا نخوانده، در متعلق. درست شد؟ در قید و اینها به زوال کار ندارد. شک در تحقق می‌شود. یقین دارد که نمازی هست و واجب می‌شود. زوال هم شده. من خواندم یا نخواندم؟ اینجا چکار بکنم؟ مشغول شده و فراغ حاصل. فراغ یقینی را ندارد، وگرنه اشتغال یقینی می‌شود. شکی در امتثال و اتیان به متعلق امر. خب، «مجری اصالة الاشتغال، اطلاقاً». اینجا شکی در قید به نحو اطلاق نیست، یعنی هیچ شکی در قید ندارد، به هیچ نحوی و هیچ شکی وجود ندارد. «متعلق الامر، هذا فرد، ذاک فرد، اصل، فرع» هیچی، اصلاً به هیچی. جعل، مجعول، فلان شک در خود وجود متعلق امر «شک فی الامتثال». این در واقع شک در امتثال است «مع العلم بالتکلیف» در حالی که علم به تکلیف را دارد. «فتجری اصالة الاشتغال» اینجا اصالت اشتغال جاری می‌شود. «مورد الکلمة المعروفة القائلة» این همون جایی است که این جمله معروف را می‌گویند: «انّ الشغل الیقینی یستدعی الفراغ» شغل یا اشتغال، یکی، جفتش. «شغل یقینی» و «مشغولیت یقینی»، مستدعی از «فراغ یقینی» ـ‌را‌ـ «فراغ یقینی» در پی خواهد داشت. فارغ شد.
نحو رابع. نحو چهارم این است که تو بحث مسقط شرعی شک می‌کنی. شک می‌کنی که شرعی برای تکلیف هست یا نیست. مسقط شرعی آنی است که شارع گفتم آقا نبودنش را، عدمش را به عنوان یک قیدی در تکلیف لحاظ کرده. اخذِ آن، اگر نبود، این واجب است. نبودن به‌شرط «لا» است؛ یعنی نبودن فلان قید است برای وجوب. این اگر فلان کار را نکرده، پس واجب است این کار را بکند. یک وقت است که تکلیف با امتثال ساقط می‌شود، یک وقت است با عدمِ قدرت ساقط می‌شود. مثلاً واجبات تأخیری و کفایی این شکلی: «بر شما واجب است دفن میّت به شرط عدم قیام همۀ مسلمین و همۀ کسانی که به آن‌ها واجب بوده کفایةً، به شرط لا اسقت». که اگر یکی از آن‌ها اقدام کرد، دیگر برای شما تکلیف نیست. راجع به تأخیری: «صیام شهرین متتابعین»، «اطعام ستین مسکیناً». این سه تا را داریم. من اگر انجام دادم، آن دو تا برداشته می‌شود. یعنی می‌شود مسقط شرعی «صیام شهرین متتابعین» و «اطعام ستین مسکیناً». درست شد؟ «فی وجودِ مسقط شرعی التکلیف». شک می‌کند در وجود مسقط شرعی تکلیف. «ذلک انّ التکلیف کما یسقط عقلاً بالامتثال او العصیان، کذلک قد یسقط بمسقط شرعی». آن به این است که تکلیف، همانگونه که عقلاً ساقط می‌شود به امتثال یا عصیان، همچنین گاهی ساقط می‌شود توسط مسقط شرعی. «من قبیل الاضاحی المسقط للامر بالعقیقة»، فریضه‌ای دیگر. فرض بر این است که عقیقه واجب باشد. چی مُسقِطِ شرعی آن است؟ قربانی. قربانی که کردی، مُسقِطِت از شرعاً امر بقیه قرار می‌گیرد. «وعلیه فقد یشکّ او شکّ فی وقوع المسقط الشرعی». بنابراین گاهی شک می‌شود در وقوع مسقط شرعی.
«اما علی نحو الشبهة الحکمیه، بان یکون قد جعل الشارع هذا مسقطاً اولاً». یعنی نحو شک در وقوع مسقط شرعی می‌کند، یا به نحو شبهه حکمیه یا به نحو شبهه موضوعیه. به نحو شبهه حکمیه باشد، یعنی طرف قربانی می‌کند، بعد شک می‌کند که اینی که من قربانی کردم، این قربانی را خدا به عنوان مسقط قبول داشت یا نداشت؟ می‌دانی شارع قربانی را مسقط قرار داده. تو این کار خودش شک می‌کند. شک می‌کند در اینکه من قربانی کردم یا نکردم.
حالا اینی که در تکلیف مسقط، مسقط شرعی اخذ می‌شود، چه شکلی است؟ دو مدل است. اخذ می‌کند این عدمِ مسقط را به عنوان یک قیدی در تکلیف برای حدوث. دومیش بقا. حدوثاً یعنی اصلا تکلیف حادث نمی‌شود وقتی که مسقط باشد. عقیقه وجوبی ندارد وقتی که طرف اتیان به عضویه کرده، قربانی کرده، اصلاً عقیقه نمی‌آید. درست؟ یعنی حدوثاً حوادث. اینجا شک در مسقط باعث می‌شود که شکی به اصل تکلیف برگردد، اگر حدوث بشود، به اصل تکلیف برمی‌گردد، نه به مکلف‌به. تو باید اصل تکلیف برگشتی محل اجرای بقا را لحاظ بکند، نه حدوث. یعنی تکلیف بر ذمه مکلف حادث می‌شود. اتیان مسقط، بقای تکلیف را نفی می‌کند. پس اتیان «عتق» می‌آید، «صیام» و «اطعام» را رفع می‌کند. یکیش ملحق می‌شود به سنخ نحوۀ اول، یکی به نحوۀ ثالث ملحق می‌شود.
«المُسقط لا یکون مسقطاً الّا اذا اخذ عدمه قیداً فی الطلب». مگر اینکه عدمِ آن مسقط اخذ بشود به عنوان قیدی در طلب یا وجوب. یعنی واجب می‌خواهد بشود، به‌شرط «لا» باید باشد دیگر. به‌شرط «لا» به نسبت آن مسقط. اگر مسقط نبود، این تکلیف واجب است. این طلب هست. «واذا اخذ عدمه قیداً و شرطاً فی الوجوب علی نحو لا یحدث الوجوب مع وجود المسقط، فالشکّ فی المسقط معنا ذلک یکون شکن فی اصل تکلیف». اگر فرض بشود که کتاب احتمال می‌دهد اینجا این عدمِ مسقط اخذ شده به عنوان قید و شرطی در وجوب به نحوی که وجوب حادث نمی‌شود با وجود مسقط. اگر مسقط هست، وجوبی نیست، اصل تکلیف به اصل وجوب که اصلاً وجوبی ندارد. وقتی شک به این برمی‌گردد که وجوبی آمد، محل اجرای برائت. پس شک در مسقط به این معنا، شکی در اصل تکلیف می‌شود و این هم داخل می‌شود تو نحوۀ اولی که گذشت.
«بله، مسقطیته کانت بمعنی اخذ عدمه» اشتباه که نخواندم. «ملازم اخذ کانت بمعنی اخذ عدمه قیدا فی بقاء الوجوب، فهو مسقط بمعنی انه رافع للوجوب، لا انه و مانع عن حدوث الوجوب». یک وقتی هم فرض می‌شود که مسقطیت به معنای اخذِ عدمش است به عنوان قیدی در بقا. به حدوث کار نداریم. به بقا کار داریم. وجوب آمد. شک می‌کنیم. احتمال می‌دهد اخذِ مسقطیتِ آن را برای برداشتن برای بقا. این درست شد؟ اینجا این مسقط به معنای اینکه رافع وجوب است. یعنی وجوب می‌آید. این مسقط هر وقت آمد، وجوب را رفع می‌کند. اگر دفع می‌کرد، می‌شد حدوث. اگر رفع بکند، آمد، ولی تا وقتی هست که مسقط نیامده. مثل روزه برای این دخترهایی که نمی‌توانند بگیرند. خب آنقدر می‌گیرد تا قدرتش را از دست بدهد. بیاید. کسی که مانع از حدوثش بشود. پس وجود معلوم است و شکی در سقوطش می‌شود. «والمعروف فی مثل ذلک ان الشک فی السقوط هنا کَشکِ سقوطٍ ناشٍ من احتمال الامتثال، یکون مجراً لاصالة الاشتغال لال البراءة». معروف در مثل آن این است که شک در سقوط اینجا، مثل شک در سقوط است که ناشی می‌شود از احتمال امتثال، که می‌شود مجرای اصالت اشتغال، نه براءت. معروف همین است. مشهور، کلام مشهور به این است که اینجا مجرای اشتغال است، ولی اسح در نظر شهید چیز دیگری است که ایشان این را هم باز مجرای برائت می‌داند. چرا؟ «ولاکنّ الأصح أنّ هذا فی نفسه مجرى للبراءة». این است که همینجا هم دوباره محل اجرای براءت است. چرا؟ اینجا البته باز دوباره، باز دوباره آخرش برمی‌گردد به اشتغال، نه به خاطر اینکه برائت جاری نمی‌شود. برائت مانع دارد. مقتضیِ مقتضی، براءت است، ولی چون استصحاب می‌آید، مانع اجرای برائت می‌شود. یعنی اصالت اشتغال دیگر نیست. بین اشتغال و برائت، اشتغال انتخاب نکردیم. برائت انتخاب کردی، ولی برائت خودش مانع دارد. آن هم یک چیز دیگری است، اسلحه دیگری است که برای آن مقدم می‌شود در تعارض و تزاحم با او. شک فی الوجوبِ بقا. شکی در وجوب است دیگر. تو بقایش شک دارد که هنوز واجب است یا نه. خب، طرف، مثالِ شما: صبح روزه را گرفت، اذان ظهر که شد شک می‌کند که هنوز واقعاً روزه به گردن من است. شکی به اصل وجود برمی‌گردد. شکی به اصل تکلیف برمی‌گردد. شکی به مکلف به نیست. تکلیف دارم واقعاً؟ من با این عدمِ استعدادِ قدرت، واقعاً همین باز هی روزه بگیرم؟ روزه را ادامه بدهم؟ در این دوام وجوب، دوام صیام، در وجوبِ دوام صیام شک می‌کند. مجموعۀ «بر». ولی یک مانعی دارد، چون یقین داشته تا حالا که تکلیف داشته. «ولکنّ استصحاب بقاء الوجوب مقدم علی البراءة». استصحاب بقای وجوب است که مقدم بر برائت می‌شود.
یک نکته اینجا دارد. وجوب همانطور که تو سطح افراد منحل می‌شد به افراد مختلف (مثال صلات)، که نسبت به ازمان هم همینطور است، نسبت به زمان‌ها هم منحل می‌شود. برای زمان اول وجوبی است، زمان دوم وجوبی است و هکذا همینجوری. مکلف اگر روی این فرض ما شک می‌کند روی وجود تکلیف در زمان اول، یعنی بداند، می‌داند که در زمان اول تکلیف داشته، بعد شک می‌کند به اینکه در آن زمان‌های بعدی ساقط شده یا نه. اینجا می‌شود شکی در اصل تکلیف. نسبت به زمان دوم شک می‌کند. شک در اصل تکلیف می‌شود مجرای برائت. استصحاب جاری می‌شود. مقتضی‌اش را دارد، ولی مانع هم دارد، چون مکلفٌ‌به است. مثال وجوب عقیقه را از قبل، قبل از اینکه شک بکند در مسقط، یقین نسبت به این وجوب عقیقه داشت. الان شک در وجود دارد. مسقط دارد. یقینش را که با شک نباید نقض بکند. بنا بر هنوز استمرار همان که وجه می‌گذارد تا وقتی که یقین دیگری بیاید. هر وقت یقین به وجود آمد، تکلیف قبلی برداشته می‌شود. یقینِ بعدمِ استطاعت بیاید. تو مثال ما که حالا دختر یقین دیگر نمی‌تواند دیگر، واقعاً ضرر دارد، «کف تلف» دارد، حتی یقین بعدی آمد. یقین تا حالا صبح یقین داشت که تکلیف دارد. بچه گرفت، گرفت تا جایی که به یقین رسید، تا جایی که شکی اشتغال را اشاره می‌کنیم از باب احتیاط. درست شد؟
بحث خیلی خوب و شیرین و بسیار هم اینها بحث‌های مثمری است. یک انسان با مسائل خیلی مواجه می‌شود.
بحث آخرمان، نقطۀ سوم برائت از استصحاب. آقا ما شک داریم که مستحب است یا نه، برائت جاری بکنیم، اصل عدم تکلیف است. شک داری مکروه یا نه، بگوییم اصل بر عدم کراهت است. می‌شود اینجا هم برائت جاری بشود یا نه؟ مشهور گفتند که بر تو، استحباب جاری نمی‌شود. استحباب و کراهت، چون ادلۀ ادله‌ای که می‌خواهد برائت را تعیین بکند نسبت به این مسائل، قاصره است. مسقطِ تکلیف الزامی است. نسبت به این مسئله اصلاً قاصره نسبت به غیر الزام. ولی حالا یک بحثی است که حالا ادلۀ برائت دو صنف. ان‌شاءالله روی متن می‌خوانیم. «و البراءة عن الاستحباب» پس برائت از استحباب، نقطۀ ثالثه. نقطۀ سوم تکالیف الزامیه فقط است. آیا شامل موارد شک در استحباب و کراهیت نیز می‌شود؟ «نقطة ثالثة فی أنَّ البراءة هل تجری عند الشکِّ فی التکالیف الالزامیّة فقط، او تشمل موارد الشکِّ فی الاستحباب والکراهیة ایضاً؟» نقطۀ سوم در این است که برائت آیا جاری می‌شود هنگام شک در تکالیف الزامیه فقط (که می‌شد وجوب و حرمت) یا شامل می‌شود موارد شک در استحباب و کراهیت را هم، یعنی در سوم کراهت هم شامل می‌شود و جاری بکنیم؟ «و لعلَّ المشهور» شاید مشهور گفته بشود. «لعلَّ» نشان می‌دهد که حرف مشهور محل نقاش و مناقشه است در نظر شهید. مناقشه نکرده موارد شک. شاید مشهور به این باشد که این جاری نمی‌شود، برائت جاری نمی‌شود در موارد «شکّ فی حکمٍ غیر الزامیٍ لقصور ادلّتها». در حکم غیر الزامی، در این مواردی که شک نسبت به حکم غیر الزامی داریم، برائت جاری نمی‌شود به خاطر اینکه ادله‌اش قاصره است. مقتضی ندارد، نه اینکه مانع دارد، مقتضی اصلاً نیست.
«امّا ما کان مفاد البراءة» دو صنف بود، یک صنفش آن‌هایی بود که مفادش توسعه و عدم تضییق و تأمین آن‌ها بود، تأمین از عقاب و اینها بود. «امّا ما کان مفادها السعه و نفی الضیق و التأمین من ناحیة العقاب» آن‌ها که مسئله‌اش واضح است. واضح است یعنی چی؟ طرف شامل حال استحباب و کراهت می‌شود. چون اصلاً بحث عقاب مطرح نیست و موضوع عقاب نداری. یعنی جایی که احتمال عقاب هست، باز عقاب را برمی‌دارد. خب تو استحباب و کراهت اصلاً احتمال عقابی نیست که بخواهد بردارد. این که هیچی.
«لأنّ الحکم الاستحبابی المشکوک» تازه آنجایی که عرض کنم خدمت شما که اگه شما یقیناً اگر انجامش بدهی، عقوبت نداری، چه برسد به جایی که مخالفت با این مستلزم عقاب نیست. اگر یقین داشته باشی «سلام». حکم استحبابی یا حتی کراهتی که مشکوک است ضیق و عقابی از ناحیۀ شما ندارد. اگر با یقین هم انجامش بدهی، عقاب نداری، چه برسد اینکه الان مشکوک است برایت. پس معنایی برای تأمین نیست، از آن به این لسان حکمی نیست. تو این موارد اگر علم نداری، حکمی نداری.
«یرفع ما لا یعلمون». «فهو و إن لم یفترض» فرض «کن الم» درست است که فرض بر این نگرفته که آنچه برداشته شده «مرفوعٌ ـ‌رفعه‌ـ» آنی که برداشته شده از چیزهایی است که درش مظنه عقاب است. نسبت به حکم الزامی نگرفته و قید نزده که حکم الزامی اطلاق دارد نسبت به الزام یا غیر الزام. شما بگویید این اطلاق دارد، اطلاق شامل کراهت هم می‌شود. درست است، اطلاق دارد، شامل غیر الزامی می‌شود، «و لکن لا محصل له اجرائُه». چیزی گیرمان نمی‌آید اگر خواستیم اطلاق این را جاری کنیم. اگر «لسان رفع ما لا یعلمون» را گرفتیم، از اطلاقش استفاده کردیم و جاری کردیم که شامل استحباب مشکوک می‌شود، چرا چیزی گیرمان نمی‌آید؟ اثبات ترخیص می‌کند. می‌خواهد بگوید اگر ترک کردی، مرخصی. ما اذن به ترخیص می‌دهیم. می‌گویند مستحب اصلاً استحبابش به همین است. انجام ندادی، واجب. مکروه را می‌گویند مکروه یعنی ترخیص داری. انجام ندادنش حرام نیست، انجام دادنش حرام نیست. اصلاً به همین استحباب و کراهت شکل می‌گیرد. خب، نیاز به دلیل دیگر نداریم که بخواهد بیاید به ما ترخیص بدهد. یقیناً الان حاصل هست.
«القول بعدم رجحان الاحتیاط» اگر اراده شده عدم رجحان احتیاط، اگر می‌خواهد بیاید بگوید آقا اینجا احتیاط رجحان ندارد، این هم واضح‌البطلان است، خلاف حکم عقل است. قطعاً این روایت نمی‌آید این را بگوید، چون هر عاقلی می‌فهمد که همیشه احتیاط در هر حالی خوب است. احتیاط شرط عقل است که همه می‌گویند از احتیاط دست بردار، به خاطر اینکه من می‌گویم ترخیص داشته باش. درست شد؟ که هیچ عاقلی این را قبول نمی‌کند. معلوم‌البطلان است. «لوضح ان الاحتیاط راجح» هر «الو ایها» چون واضح است که احتیاط تو هر حالتی، تو هر وضعیتی رجوع دارد و روشن دارد و خوب است و تو هر مسئله انسان سع می بکند که عقل همیشه حکم می‌کند به حسن احتیاط. قیدش نمی‌زند به یک حالات خاصی و تا جایی که آدم می‌تواند باید همیشه احتیاط بکند و تازه آنجا هم گفتیم بعد تفحص و اینهاست که دیگر می‌گوید آقا تکلیف الزامی ندارد خوب است. تکلیف نداری که بخواهی الان حرام بدانی یا واجب بدانی. احتیاط خوب است. بحث روایت باز هم احتیاط خوب است، ولی استحباب دیگر ترخیص داریم، نمی‌خواهد بیاید بگوید که آقا من دارم ترخیص را بهت می‌دهم، احتیاط نکنی ها. اگر کراهت است، نمی‌خواهد احتیاط. احتیاطش قطعاً خوب است، ترخیصش هم که قطعاً دارد. ادله‌ای مثل «رفع ما لا یعلمون» اینها چی می‌خواهد به ما بدهد که ما خودمان الان نداریم؟ پس استحباب مقتضی ندارد در این ادله برائت. این البته نظر مشهور بود، تا بعداً ان‌شاءالله وقتی سر جای خودش نظر چای سبز هم مطرح بشود.
و صلّی الله علی سیدنا محمد وآله الطاهرین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات دروس فی علم الاصول

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00