دروس فی علم الاصول

جلسه صد و بیست و دوم

00:48:41
149

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم‌الله الرحمن الرحیم
گفتیم آقا جزئیت علم اجمالی و این حرف‌ها چهار تا رکن دارد. رکن اولش چه بود؟ علم به جامع داشته باشد، توقف کند، علممان دیگر سرایت پیدا نکند. رکن دوم ...، بوراکت سوم این است که هر کدام از دو طرف فی نفسه مشمول باشد، به‌قطع‌نظر از اینکه تعارض الان صورت گرفته و یعنی اگر این تعارض نبود، هر کدام بالفعل بود، هر طرفی. و چهارمین رکن هم این است که ما را بکشاند؛ یعنی برائت تو هر طرف یک‌جوری جاری بشود که اگر خواستیم ما دو طرف را انجام بدهیم، مخالفت قطعی بشود. مخالفت قطعیه، یعنی علم اجمالی جایی منجز است که این‌های مخالفت قطعی و مخاطب قطعی داشته باشد.
رکن اول که گفتیم اختلالش به چه نحو است و منحل می‌شود علم اجمالی و این‌ها، می‌رویم سراغ اختلال رکن. رکن سوم این بود که فی نفسه باید مشمول دلیل اصالت برائت باشد. اینجا شهید صدر برای اختلال این رکن سوم، دو تا حالت در نظر می‌گیرند.
حالت اول این است که یکی از دو طرف مجرای اصل منجزه برای تکلیف باشد؛ یعنی یکی از دو طرف برائت جاری نشود، یک اصلی تکلیف را تنجیز بکند. در حالی که برائت می‌آید، ترخیص؛ پس اصل منجز باشد، نه اصل مرخص. باید دو طرف اصل مرخص داشته باشد، دو طرف فصل مرخص داشته باشد. به‌خاطر تعارضی که پیش آمده، دو طرفش را نمی‌شود اجرا کرد. حالا دیگر علم اجمالی آمده، ولی اگر یک طرف منجز باشد، طرف مرخص می‌شود، دیگر تعارضی ندارد. یک طرفش منعکس شد، خیلی خوب؛ آن طرف برای یک طرف برائت جاری شد، یک طرف دیگر برائت جاری نشد. اینجا دیگر مجرای تنجیز علم اجمالی نیست.
مثلاً مکلف علم اجمالی دارد که یکی از این دو تا ظرفی که الان وقت ظهر باهاش مواجهه، نجس است. بعد یادش می‌آید که ظرف "الف" صبح نجس بود، چون یک قطره خون توش ریخته بود. اینجا علم اجمالی دیگر منجز نیست. لوک ثالث اختلاس پیدا کرده، اختلال پیدا کرده. دیگر هر دو طرف مجرای اصالت برائت نیست؛ چون نسبت به ظرف "الف" چه اصلی اجرا می‌شود؟ استصحاب. چون همه ارکان استصحاب را دارد؛ یقین سابق بر نجاست دارد، شک لاحق دارد. اینجا می‌آید نجاستش را حکم می‌کند و دستش به جایی هم دیگر ندارد که بخواهد اصل مؤمن را جاری بکند، مثل طهارت و همه همینجا گفتند که استصحاب مقدم می‌شود بر اصول مؤمنه. توضیحش ان‌شاءالله در بحث تعارض ادله خواهد آمد.
جریان استصحاب در "الف" مانع می‌شود از اینکه اصل مؤمن جاری بشود و این مانع‌بودن ولو به نحو این اصل مؤمن ولو به نحو اصل چیزی باشد، اصل موضوعی. وقتی یکی از دو طرف علم اجمالی نشد نسبت بهش برائت جاری بشود، به هر سببی؛ به هر سببی فقط سبب تعارض نباشد، به هر سببی غیر از این است، اینجا دیگر مانعی نیست برای اینکه آن طرف دیگر نسبت بهش برائت جاری بشود؛ چون اونی که تا حالا مانع بود برای اینکه نسبت به "ب" نداشتیم، می‌گفتیم نسبت به جفتش اجرا نمی‌کنیم، نسبت به جفتش تنجیز دارد، تو مخالفت واقعی هم نشود، ولی حالا وقتی که "الف" خودش تنجیز دارد و برائت ندارد، این مانع برای اجرای برائت نسبت به "ب" از بین رفت. یکی هست، یکی نیست؛ دیگر تنجیز علم اجمالی تفسیری داریم، شبهه بدوی شک بدوی داریم. قسمت بدوی برای نسبت به تفصیلی هم که اثبات شده، وظیفه‌مان را می‌دانیم. معلوم بشود به آن وظیفه‌ای که با علم اجمالی مثلاً علم داشتیم، حاصل شده یا نه؟ اشتغال دیگر از حالت اشتغال این وسط.
این حالتی را که رکن ثالث توش مختل می‌شود و منجزیت علم اجمالی باطل می‌شود، بهش می‌گویند انحلال. کجا داشتیم؟ توی رکن دوم. آنجا در مورد انحلال حقیقی بحث علم اجمالی اینجا حقیقتاً هست، هست و منحل هم نیست، ولی اثر ندارد. توی رکن دوم منحل بود، واقعاً واقعاً منحل می‌شدیم. اینجا واقعاً منحل نمی‌شود. واقعاً هنوز علم اجمالی هست، ولی دیگر خاصیتی ندارد. حکمی نمی‌کنم. انقدر دیگر بی‌خاصیت است که انگار اصلاً نیست. چشمی که نابیناست، چشم دارد. چشم انقدر اثر ندارد که دیگر بود و نبودش فرقی نمی‌کند. این سیاهی چشم و سفیدی چشم و این‌ها همه هست، چون کار نمی‌کند، می‌گوید چشم. اینجا حکمی در واقع می‌گویند ندارد. نه حقیقتاً که دارد، حقیقتاً ندارد. یعنی اصلاً واقعاً چشم ندارد. ولی حکم آنجا حکمی می‌گویند دارد، ولی بود و نبودش فرق ندارد. مثل برجام. نبودنش بهتر بود، نبودنش. حالا می‌شود انحلال حکم.
درست شد؟ اینجا طرف "الف" منجز شده چون استصحاب را در نجاست را درش استصحاب کرده. طرف "ب" من برائت نسبت بهش جاری شده، معارض هم ندارد. این همانی است که می‌گویند عبارتش این است: «ان العلم الاجمالی اذا کان احد فیه مجرا ل اصل مثبت لتکلیف و الاخر مجلا اصل معمن». وقتی که علم اجمالی یکی از دو طرفش مجرای اصلی باشد که تکلیف را ثابت می‌کند، آن طرف دیگر مجرای اصلی باشد که تأمین می‌دهد نسبت به عقاب، اینجا دیگر منحل می‌شود و از منجزیت ساکن می‌شود. منظور از انحلال هم اینجا انحلال حکمی است و آن انحلال حقیقی این‌جوری بود که علم از جامع به یک فردی سرایت می‌کرد یا به یک جامعه دیگری که دایره و حقیقتاً دیگر این علم اجمالی که الان داشتیم، منحل می‌شد نسبت به این ظرف تفصیلی داشتیم و نسبت به آن ظرف بدوی شک بود. واقعاً دیگر علم اجمالی نبود، ولی اینجا واقعاً علم اجمالی هست، ولی اعتنا نمی‌شود به آن طرف دیگر. طرف دیگری که بهش داریم، چون با استصحاب، حکم واقعی که نیستش که بیاید بگوید واقعاً نجس است، در حکم نجس است، تو باهاش معامله نجس کن. یعنی این دیگر بدان، هر برخوردی که با نجس می‌کنی، با این هم بکن. این حکمی می‌شود در حکم واقع. لذا انحلالش هم در حکم انحلال حقیقی است، انحلال حکم.
درست شد؟ این حالت اول. گفتیم دو تا حالت می‌خواهیم بگوییم برای وقتی که رکن سوم... حالت اول گفتیم. حالت دوم این است که یکی از دو طرف علم اجمالی از محل ابتلا خارج باشد. اینجا هم برائت تو طرف دیگر جاری می‌شود بدون معارض. مثل وقتی که مکلف علم اجمالی دارد به اینکه یکی از این دو تا ظرف نجس است: یا این ظرفی که جلوش است یا آن ظرف زید که توی شهر دیگر است. یعنی توی این قفسه کمد من، دو تا لباس سفید نجس بود. بشورم. داداشم تنش کرد، رفت یوگسلاوی. الان من می‌دانم یکی از این دو تا لباسی که یکیش پیش من است، یکیش تن داداشم است تو یوگسلاوی، یکی از این دو تا نجس است. خب چه کار کنم؟ اینجا هم دیگر این برائت من بدون معارض ماند. دیگر منم و یک لباسی که می‌خواهم نسبت بهش برائت جاری کنم. برائت معارض ندارد. تا حالا نمی‌توانستم کنم، چون من نسبت به آن یکی لباسم برائت جاری می‌کردم. این دو تا برائت با هم تعارض می‌کرد. ترجیح بلامرجح هم که نمی‌شد و نسبت به جفتش می‌گرفتم می‌شستم تا خیالم راحت باشد. الان آن طرف دیگر من نیست که بخواهد مانع بشود من این برائتم را جاری کنم نسبت به همین. برائت جاری می‌کنم؛ چرا که نسبت به آن طرف دیگر عادتاً من دسترسی بهش ندارم.
اینجا هم دیگر علم منجز نیست و می‌توانم اصالت الطهاره و اصالت البرائت جاری کنم. حکم به طهارت می‌شود نسبت به این لباس، نسبت به آن ظرفی که من شک دارم شراب است یا نه. می‌گویم که شراب نیست. خب چرا این اصل مؤمن اینجا جاری می‌شود؟ به‌خاطر اینکه آن طرف دیگر از محل ابتلا خارج است. درست است از نظر عقلی و نظری واقعاً الان تحت اختیار مکلف هست یا ممکن است باشد و من هم عاجز نیستم که ازش بهش... حقیقتاً که عاجز نیستم، عکس حقیقی ندارم، ولی عادتاً عاجزم که بخواهم بهش دسترسی پیدا کنم. اینجا به حکم عاجز می‌شوم. در واقع در عرف گفتیم عجز وقتی آمد، دیگر برائتش در واقع جاری می‌شود. حساب یک طرف وقتی عاجز شد، طرف دیگر برائت... اینکه بخواهد نسبت به یک طرف برائت جاری بکند، محصل عقلایی و عرفی نسبت بهش ندارد و فایده عملی هم ندارد که بخواهد برائت جاری بکند. اینجا اصل مؤمن می‌آید. اصلاً تشریح شده برای همین که منت بگذارد بر عباد، توسعه بدهد بر این‌ها، رفع حرج و ضیق بکند از چه خاصیتی برای من؟ وجه منتی توش است غیر از اینکه مکلف فقط به تکلف بیشتر و گرفتاری بیشتر ویندوز...
خب وقتی این طرف دیگر از برائت محروم شد که نمی‌شود نسبت بهش جاری کرد، دیگر مانعی نیست که من بیایم شرایط را جاری بکنم تو این ظرفی که جلوم است و این برائتم هیچ معارضی ندارد؛ چون اگر خیسی نسبت به این داده شود، این ترخیص ما را به مخالفت قطعیه... نکته اصلی رکن بحث اجباری مخالفت قطعی است. رکن اصلی این. آن سه‌تای اولم که می‌گوییم، به خاطر مخالفت قطعی است که رتبه چهارم است. آن خودش فی نفسه چیز خاصی به حساب نمی‌آید. مخالفت قطعی ما باهاش کار داریم. این هم که این علم اجمالی سقوط می‌کند از منجزیت و تأثیرش از جهت عملی و حکمی با اینکه حقیقتاً هست، ولی به حساب نمی‌آید، منهدم می‌شود. این همان اختلال رکن سوم است و اینجا سبب دیگر هم داریم برای اینکه برائت جاری بکنیم نسبت به یکی از دو طرف. نسبت به یکی از دو طرفی که یعنی غیر از تعارضی که ناشی شده از علم اجمالی، یک سبب دیگر هم داریم که جاری بشود در واقع نسبت به اینکه یعنی نسبت به جفتش برائت جاری نشود، نسبت به یکیش جاری. گاهی تعارض بود که نمی‌گذاشت جاری بشود نسبت به هر دو تا عبارت. بنده را یک وقت هم خروج از محل ابتلا که حالا نسبت به یکیش نمی‌گذارد بشود، نسبت به آن یکی می‌گذارد. برای خلاصه تعارض نسبت به آن طرف دیگر بدون معارض جاری می‌شود.
این را باز اصطلاحی که بهش می‌گویند تو اصول این است: «ان منجزیة العلم الاجمالی یشترت فیها دخول کلا» در علم اجمالی شرط است که هر دو طرف در محل ابتلا داخل باشند.
بریم سراغ اختلال رکن چهارم.
حالات اختلال رکن چهارم. حالتی که رکن چهارم درش مختل است، از ارکان منجزیت علم اجمال. آن رکن چهارم این بود که ترخیص نسبت به هر دو طرف ما را آخر بیندازد به ترخیص در مخالفت قطعی. نسبت به هر دو طرف اگر خواستیم ترخیص، اجازه ترخیص بدهیم، آخر نتیجه‌ای که حاصل می‌شود این است که نسبت به مخالفت قطعی ترخیص و گفتیم رکن اصلی بحث مخالفت قطعی است.
خب اینجا دو تا بحث را مرحوم شهید صدر اشاره می‌کنند که در این دو تا در واقع بحثش به این نحو است که رکن چهارم اختلال دارد. یعنی مخالفت قطعی رخ نمی‌دهد. لذا علم اجمالی هم منجز نیست.
حالت اول این است: حالت دوران امر بین دو تا محذور. مثل وقتی که مکلف اجمالاً می‌داند که این فعل یا واجب است یا حرام. تو مثل این حالت دیگر علم اجمالی منجز نیست؛ چرا؟ چون رکن چهارم منهدم شد. مخالفت قطعی ممکن نیست تا وقوع آن مخالفت قطعیه تصور بشود از مکلف در خارج. امکانی ندارد که بخواهد در مورد وقوعش بحث بشود. همان‌جور که موافقت قطعیه همیش موافقت قطعی باید حاصل بشود. یعنی خود شهید. چون مکلف اگر بخواهد وجوب را بگیرد حرام را... اگر بخواهد حرام را بگیرد... کجا جمع بکند؟ این‌ها ضد هم است. امکان خب وقتی ممکن نبود، اینجا مخالفت قطعی دیگر مانعی ندارد که بگوییم برائت تو هر دو طرف جاری می‌شود، چون اجرای این برائت تو هر دو تاش با همدیگر دیگر منجر به ترخیص در مخالفت قطعیه نمی‌شود. در هیچ. چون فرض این است که اصلاً ممکن نیست اینجا مخالفت قطع. اگر حرام باشد، دیگر واجب نیست. واجب باشد، حرام نیست. نمی‌شود که جفتش با هم باشد. قطعاً من مخالفت نکردم. اگر جفتش را با هم انجام بدهم، یکیش فقط مصداق مخالفت است. یا حرام یا واجب است، جفتش حاصل... جفتش را انجام بده. خب جفتش را انجام دادی.
حالا مثل برخی از این فقرا که کمک می‌خواهند که این طرف معتاد است و دارد می‌گوید که آقا من تو خرج شبم مانده‌ام و فلان و این‌ها. از باب سد جوع مضطر، کمک شما به او واجب است اگر واقعاً مضطر باشد. اگر واقعاً معتاد باشد و می‌خواهد برود دود بکند، اینجا از باب اعانه اثم قطعا حرام است. بین وجوب و حرمت. یعنی واقعاً امر مدار وجوب و حرمت. علم اجمالی و مخالفت قطعی ما اینجا دیگر نداریم. تنجیز علم اجمالی نیست. اینجا هم نسبت به وجوبش می‌گوید برائت هم نسبت به حرمت. به دلت مراجعه کنید، به دلت نشست، نشر شد.
یک حالت. حالت دوم این است که اطراف علم اجمالی غیرمحصوره باشد، شبهه غیرمحصوره. این هم باعث می‌شود که دیگر مخالفت قطعی پیش نیاید. خب اینجا علم اجمالی منجز نیست؛ چون که مخالفت قطعی تحققش دوباره اینجا دوباره در خارج ممکن نیست؛ چون اطراف قضیه خیلی زیاد است. مثلاً مکلف اجمالاً می‌داند که یکی از این صد هزار ظرفی که توی این حرم است، نجس است. مثلاً می‌فهمم که طرف آمد آب خورد. از لبش خون می‌آمد. گفت من رفتم تو حرم آب خوردم، از لب خون می‌آمد. لیوانش را انداختم تو آن لیوان آشغال. از لیوان آشغالی حرم یک وقت برنداری آب بخوری. مجلس تو حرم مصرف شده. چند تا. ولو همان صحنه که او رفته، همان‌جا و همان آبخوری که او خورده. مگر اینکه انقدر اطرافش کم بشود که تو این ۱۰ تا است. دیگر نه. آنجا دیگر محسوب است، می‌شود علم اجمالی و منعکس. ولی اینجا بالاخره تو همه آبخوری‌ام، صد تا لیوان، کدامش؟ روشن است. یک اطراف قضیه توسعه پیدا کند و تزریق پیدا کند، خیلی مهم است در اینکه علم اجمالی تنجیز پیدا کند یا ترخیص پیدا کند.
اینجا برای مکلف، مخالفت قطعیه رخ نمی‌دهد و عادتاً اصلاً ممکن نیست و احتیاج به سال‌های بسیار دارد که بخواهد همه این‌ها را بیاید بررسی کند تا آن موقع همه لیوان‌ها مانده باشد و نمانده باشد. یکی از این قصاب‌های شهر گوشت حرام می‌فروشد. علم اجمالی داریم که برخی از رستوران‌های شهر پیدا کردم و تا مدت‌ها تو قم یکی از شرکت‌های کارخانه‌های تولید همبرگر. انگشت این کارگره می‌برد توی آن دیگ همبرگرها. این‌ها گفتم ما کل آن دیگ را خالی. چند روز بعد تو یکی از مغازه‌ها کسی همبرگر می‌خرد، می‌آید انگشت کارگردان توش پیدا. عکس گرفتند، تو اینترنت معروف شد. حالا الان پیدا کن. بنده تا مدت‌ها همبرگر (مرحوم آیت‌الله کوهستانی هم حالا نه که من و کوهستانی با هم مثل هم باشیم)، حالا این داستان شبیه آن. کوهستانی شنیده بودند که توی کوهستان که روستاشان یک کسی یک گوسفندی را دزدیده، فروخته. چند سال طول می‌کشد که یک نسل گوسفند از بین برود؟ گفتند هفت سال. گفتند ایشان هفت سال گوشت تشخیص محصول و غیرمحصوله با مکلف است و یکم به نسبت موضوعش. یکم به هر شبهه غیرمحصوره. اطراف قضیه وقتی خیلی کثیر شد، دیگر شما تنجیزی نسبت به مخالفت قطعیه و علم اجمالی تو این دو تا مثالی که گفتیم، علم اجمالی منجز نیست؛ چون ترخیص در همه اطراف برای مکلف ممکن نیست و مخالفت قطعی هم یعنی ترخیص همه این‌ها او را به مخالفت قطعیه نمی‌رساند. تمکن ایجاد. چون اطراف زیاد است و رکن چهارم هم که از بین رفت و مکلف می‌تواند نسبت به اطراف شبهه غیرمحصوره...
فرق این نحو از اختلال، توی اختلال رکن سوم، این اختلال رکن چهارم و اختلال رکن سوم با هم فرقش چی است؟ این است که اینجا آن طرفی که از محل ابتلا در واقع غیرمحصور است، آنجا طرف غیر محل ابتلا. تو رکن سوم یک طرفی از محل ابتلا خارج است. تو رکن چهارم که مختل شد، اطراف قضیه کثیر شد، شبهه غیرمحصوره. وقتی یک طرفی خارج می‌شود از محل ابتلا، دیگر اثر عملی مترتب نیست که ما بخواهیم برائت جاری بکنیم. یعنی برائتمان خاصیتی اثر عملی. اما اینجایی که اطراف قضیه کثیر شد و شبهه غیرمحصوره، این‌ها همه اطرافش داخل در محل ابتلا هست، ولی چون خیلی زیاد است، دیگر مخالفت قطعیه نمی‌شود. آن قطع به مخالفت نمی‌آید. تفاوتش لذا برائت نسبت به هر طرفی جاری می‌شود. مکلف می‌تواند نسبت به این بگوید که آقا من قطعاً یعنی اگر می‌دانی، اگر من این طرف را انجام دادم، مخالفت کردم. این فرقش با مورد سوم.
بریم سراغ متن و «یختل الرکن الثالث فی ما اذا کان احد طرفین مجرا لستصحاب منجز تکلیفی». رکن سوم مختل می‌شود در آنجایی که یکی از دو طرف مجرا برای استصحابی باشد که منجز است تکلیف را. استصحاب باشد که تکلیف را تنجیز می‌کند نه برای برائت. یعنی مجرای برائت نباشد. «لا مجرا للبرائة». مثالش هم این است. مثال این «ان یعلم اجمالا بنجاسة احد الإنائین غیر ان احد‌هما کان نجسا فی السا…». اجمالاً می‌داند که یکی از این دو تا ظرف نجس است با این تفاوت که یکی از این دو تا قبلاً نجس بود و «یشک فی بقاء نجاسته». حالا شک کرده‌اند که نجاستش حال است. «فیکون الإناء المسبوق بالنجاسه مجرا فی نفسه لستصحاب النجاسه». تو این حالت اِنایی که ظرفی که نجاستش مسبوق بود، یقین داشت قبلاً به نجاستش، مجرا می‌شود فی نفسه برای استحقاق. چون اصالت الطهاره می‌گوید: «حتی تعلم امارات…» چند قائم‌مقام حکم واقعی؟ «حتی تعلم واقعا أو حکم...» علم واقعی که ندارد، علم حکمی دارد. با چی علم حکمی دارد؟ با این علم حکمی او نمی‌گذارد. چون «حتی تعلم انه غسل». با «حتی تعلم» شد دیگر. تعطیل. الان می‌داند که این غسل است، ولی چه علمی دارد؟ علم حکمی دارد. درست شد؟ پس دستگاه را بردار. «طاهر، فَتَجری الاصول المعمّنه فی الإناء الآخر بدون معارض». اینجا اصول مؤمنه نسبت به آن ظرف دیگر بدون معارض جاری می‌شود. «و ذلک منجزیت العلم الاجمالی» با این جاری شدنه، منجزیت علم اجمالی از بین می‌رود. جاری شدن است و «یسمی ذلک» و با اینکه بدون معارض می‌ماند این برائت. «یسمی ذلک بالانحلال الحکمی». این را بهش می‌گویند انحلال حکمی. «تمییز له الانحلال الحقیقی و الانحلال الحکمی». «الذی تقدم فی حاله اختلال رکن ثانی». که تو بحث رکن دومش. «لأن العلم الاجمالی موجود حقیقتاً». هست آقا، ولی حکم عملی ندارد. «لأن الإناء مسبوق بالنجاسه حکم منجزا بالاستصحاب». چون آن ظرفی که مسبوق نجاست بود، حکمش با استصحاب منجز است. «والإناء الآخر لا مکلف به جریان الأصل المعمم». آن ظرف دیگر هم که حکمش منجزیتی ندارد، چون اصل مؤمن درش جاری است. «فکأن العلم الاجمالی غیر موجود». انگار اینجا علم اجمالی اصلاً دیگر موجود. نتیجه و چکیده آن چیزی است که گفتیم که من آن «العلم الاجمالی...». توضیحات بحث متنی را خواندیم دیگر. من ترجمه نمی‌کنم. متن را می‌خوانم.
«عن العلم الاجمالی کان احد طرفه مجریا لاصل مثبت و مثال آخر اختلال هذا الرکن». مثال دوم برای اختلال رکن سوم. «وهو ان یکون احد طرفه العلم الإجمالی خارجا عن محل الابتلاء». وقتی که یکی از دو طرف علم اجمالی از محل ابتلا خارج بشود. «و من الخروج کذلک». معنای خروج هم این است: «ان تکون المخالطه فی هذا الطرف مما لا تقال من المکلف عادتاً». این باشد که مخالفت تو این طرف از چیزهایی باشد که عادتاً از مکلف واقع نمی‌شود. «لأنه لا تیسر له ذلک من کانت لا تعجزو تعجیزا حقیقیا». حالا این ظروف را به نظرم به چند جا می‌شود بخورد. ظروف طرف، ظروف اطراف نداریم آخه. ظروف اطراف میسر نمی‌کند برای او، برای آن مکلف. «ذلک» را سالک چه؟ «ذلک» تنجیز باشد. ظروف آن اطراف مخالفت را برایش میسر نمی‌کند. انجیر را برایش میسر نمی‌کند. اجمالی. هرچند این خارج‌بودن از محل توان و دسترس او را به عجز حقیقی هم وادار نمی‌کند. فقط عجز عادتاً عاجز است، ولی حقیقتاً که عاجز نیست. «فالمخالفه غیر مقدوره عرفاً». اینجا اصلاً عرفاً مخالفت مقدور نیست. توان مخالفت ندارد و «امکانت مقدوره عقلاً». هرچند عقلاً برایش مقدور است. «ومن العلم بالنجاسه و حرمه طعام مرددین بین لبن الموجود علی مائده و لبن موجود فی لبن آخر لایصل الیه آدم فی حیاته». شک می‌کند در نجاست و حرمت طعامی که مردد است بین این دو تا. یکی بین این شیری که الان تو سفرش است و جلوش است. یکی هم یک شیری که توی شهر دیگر است. عادتاً تو زمان حیاتش اصلاً و «ان کان الوصول ممکناً عقلاً». رسیدن به آنجا ممکن است. یوگسلاوی ممکن است، ولی با این ارز و این مسائل این شکلی عادتاً بلکه یک کمی شبه عقل. «عقلاً هم محاله رسیدن او». «لا یکون هذا اللبن الخارج عن محل الابتلا مجرا للبراءه فی نفسه». به این شیره که از محل ابتلا خارج است، فی نفسه مجرای برائت است. «ناحیه تکلیف لا یتعرض المکلف الی مخالفته عادتاً». چون عرفاً محصنی نیست برای تأمین از ناحیه تکلیف و اینجا مکلف متعرض نمی‌شود به مخالفت او. «عادتاً لا یمکن ان یکون المخالفه». «بدون مع…» (عبارت نامفهوم). نژاد برائت از آن حرمت آن شیر دیگر بدون معارض می‌ماند. تعارض از بین رفت. «علی تنجیز العلم الاجمالی یشترط فیه دخول کلا الطرفین فی محل الابتداء». این همان معنای همانی است که گفته می‌شود که تنجیز علم اجمالی شرط است در آن دخول هر دو طرف در محل...
رکن چهارم دکترای هم یک سری جاها مختل می‌شود. «منها حاله و دوران الامر بین المحذورین». یکی از آنجا وقتی است که امر بین دو تا محذور دوران دارد. «اجمالاً به ان هذا الفعل اما واجب و اما حرام». آن وقتی است که اجمالاً علم دارد به اینکه این فعل یا واجب است یا حرام. «فإن هذا العلم الاجمالی لا تمکن مخالفته القطعیه». این علم اجمالی مخالفت قطعیه‌اش ممکن نیست. «کما لا تمکن موافقه القطعیه». موافقت قطعیه ممکن است. «حرمه واجب جفتش را انجام بدهد که موفقیت...». «جرت البرائه عن الوجوب و جرت البرائه عن الحرمه، فلا یلزم محذور ترخیص فی المخالفه». پس وقتی برائت نسبت به وجوب جاری بشود و برائت نسبت به حرمت جاری بشود، دو تایی با هم باشد، دیگر محذور پیش نمی‌آید در مخالفت قطعیه. «لأنها غیر معقوله علی کل حال». در هر حال این مخالفت قطعی اینجا عقلانی نیست. «و منها». مثال دوم، «محصوره». وقتی که مصرف قضیه به این است: «ان یکون العلم الاجمالی اطرافه کثیرا جدا». وقتی که علم اجمالی اطراف بسیار زیادی را واقعاً داشته باشد. «الا نحو لا یتیسر للمکلف ارتکاب المخالفه فیها جمیعها». به نحوی که برای مکلف میسر نباشد که در آن مخالفت بکند، همه ارتکاب بکند و مخالفت را در همه این‌ها به کثرت. چون اطرافش خیلی زیاد است. مثل همچین موردی، برائت در همه اطراف جاری می‌شود. «إذ لا یلزم من ذلک تمکین المکلف من المخالفه». چون لازم نمی‌آید. «اذأ تمکین مکلف از مخالفت ممکن نیست» که بخواهد مخالفت قطعی انجام بدهد. فرصت و شرایط و امکان مخالفت قطعیة.
اینجا بحث دیگری داریم. بنده متن را نمی‌خوانم. نکاتی را عرض می‌کنم از بیرون. ان‌شاءالله متن را فردا می‌خوانیم. نکاتمان هم حالا سر بحث صاحب کفایه است. بگویم. گفتیم آقا، گفتیم که قاعده عملی ثانویه در نظر شهید چی بود؟ کجاها جاری می‌شد؟ در شبهات بدوی. شبهاتی که مقرون به علم اجمالی بود، چه‌کار می‌کردیم؟ چی جاری می‌شد؟ اصالت که می‌شد همان قواعد اولیه شهید. یعنی بر مسلک حق و طاقا قابل بیان می‌شود. گارد ثانوی و ما بهش می‌گفتیم «منجزیت علم اجمالی». اینجا یک سری حالات داشتیم از شک و تردد که بین اصول این بحث کینا ضمن قاعده ثانویه می‌رود و راحت روش جاری می‌شود یا می‌آید ضمن قاعده ثالثه اشتغال روش. یعنی اینجا بحث همان دوران اقل و اکثر. همین بحث‌ها می‌شود که اینجا جای برائت است یا جای اشتغال؟ اختلاف بین اصولیین، بحث بسیار جانداری است و بسیار پرثمر. اگر باشم، حالی داشته باشم، وقتی داشته باشم، مثال‌هایی در کلمات فقها اگر بتوانم ان‌شاءالله بیاورم که ببینیم چقدر این بحث مثمره است و دوران اقل و اکثر خیلی ثمره و خاصیت دارد. این سه تایی که ما رویش بحث داریم که این‌ها مال اصالت الاشتغال است یا اصالت البرائت است. اولیش احتمال جزئیات. وقتی شک می‌کنیم یک چیزی جزء است یا نیست. مثلاً چیزی جزء صلات است یا نیست. چیزی جزء حج است یا نیست. مثلاً بنده نذر کردم کربلا بروم، زیارت امام حسین را به جا بیاورم. شک می‌کنم این جزء زیارت است؟ مثلاً داخل شدن در حرم نصب کرده که اربعین امام حسین را زیارت کند. امام حسین فتوای به وجوب دارد. دیگر از روایات اتصال یک بار واجب است. خب این زیارت واجب است، یعنی چی؟ شرط در جزئیات، شکی در جزئیات می‌کنیم. رسیدن به ضریح جزء زیارت است. رسیدن به حرم جزء زیارت است. داخل شدن در حرم کربلا، سلام دادن، زیارت خواندن جزء زیارت است. نماز زیارت خواندن جزء زیارت است. این‌ها همش احتمال جزئیات نسبت بهش داده می‌شود. احتمال جزئیات یا دوران امر بین اقل و اکثر در واجب که اکثر مثلاً می‌شود زیارت با نماز و زیارت با زیارت‌نامه اربعین و فلان و این‌ها. اقلش همین می‌شود که برسد و به امام حسین سلام بدهد. حضور در کربلا بین این دو تا مردد است.
یک وقت دیگر احتمال شرطیت. احتمال دارد که چیزی شرط باشد. دوران امر بین تعیین و تخییر. خب اولی را بحث بکنیم که احتمال جزئیات. بحث مهمی است. آن دو تای دیگر هم که باز بعداً ان‌شاءالله بهش خواهیم رسید، بحث مفصل است. دیگر اینجا فعلاً حالا حالاها هستی. این سه تایی که عرض کردم یک چند جلسه‌ای بحثمان ادامه دارد. چهار پنج جلسه فکر کنم. برائت جاری کنیم یا اصالت اشتغال؟ بحث دوران امر بین اقل و اکثر، بحث بسیار مهمی است. مثلاً شارع نماز را واجب کرد. مکلف شک می‌کند که این نماز که واجب شده، نمازی است که ده تا جزء دارد یا نمازی که نه تا جزء دارد؟ حالا من باید نماز با نه تا جزء به جا بیاورم؟ قدر متیقن است. یعنی قطعاً نه تا جزئی که داریم. بحث سر آن یک جزء اضافی است. نسبت به آن یک دانه اضافی برائت جاری کنم یا نه؟ بگویم تو نه تاش را به جا آوردی و باید همت را یقیناً بری. کی یقیناً بری می‌شود؟ وقتی که دهم را هم حجاب درست کرد. اول باید در مورد اقل و اکثر یک بحثی بکنیم که اصلاً اقل و اکثر چی است. سایر اقل و اکثر ارتباطی و اکثر غیرارتباطی که حالا استقلالی هم بهش. اقل و اکثر غیرارتباطی یعنی دو تا وجود مستقل که یکیش اقل است، یکیش مثلاً مکلف می‌داند که آقا به زید بدهکار است. شک دارد نه درهم بدهکار است یا ده درهم؟ نه درهم را بدهد. نه دهم رفته. دیگر نه دهم خودش چیزی است. یک وجود مستقل به حساب می‌آید. ولی نه جزء نماز خودش چیزی نیست. نه و ده بالاخره نمازی یا نه تا بوده یا ده تا بوده. نمی‌گویند تو نه تا جزء نماز خواندی. نه دهم به جا آوردی. آن را اضافه کن. اگر نه دهم خواند، هیچی به حساب نمی‌آید، چون ارتباطی است. ولی اگر نه صد تومان از هزار تومان را داد، نه نود و نه اش. یک دهمش الان محل تردید است. این می‌شود اقل و اکثر استقلالی یا غیرارتباطی. یا مثلاً شک دارد که من پنجاه روز روزه قضا به گردنم است یا پنجاه و یک روز. پنجاه روز اگر خواند، نود و نه درصد. شهادت چهل و نه روز یا پنجاه روز. این می‌شود نود و چند درصد؟ نود و نه روز از صد روز می‌شود نود و نه درصد. نود و هشت دو. خلاصه انجام داده دیگر. اینجا پس می‌شود غیرارتباطی.
مشهور اصولیون گفتند که آقا اینجا برائت نسبت به اکثر جاری می‌شود در اقل و اکثر استقلالی؛ چون اقل قدر متیقن بود. وجوب اقل قدر متیقن بود. قدر مطلق انجام داده نسبت به زائدش. اما در اقل و اکثر ارتباطی که مثالش را عرض کردم، یک وجوب است. کل وجوب یک وجوب مستقل و ترکیب شده از اجزاء است. شک دارد که این اجزایی که ترکیب شده، این از آن نه تا است یا ده تا. مثل نماز. شک می‌کند مرکب از قیام و رکوع و سجده و همه این‌ها است. واجب کرده. آن وجوبی که بر همه این‌ها با یک حقیقت، یعنی یک ماهیت مرکب است. آن ماهیت مرکب از نه جزء است. شک می‌کند رویش ده تایش. یورو نه تایش. اینجا هر جزئی از این‌ها متصف به وجوب ضمنی می‌شود، نه وجوب استقلالی و مثال نماز را عرض کردم. مثل بحث سوره که شک می‌کند سوره هم جزء صلات است یا نیست. اگر اینجا جزء بوده باشد و نخوانده باشد، در واقع چی شده؟ نماز نخوانده، چون نماز ترکیب از همه ده تا با هم بود. درست شد؟ یک جورایی همان بحث اعتباری حقیقی هم می‌شود. دیگر بسته اعتباری حقیقی واقعاً حقیقتاً یک پولی را بدهکار است. اینجا اعتباراً یک تکلیفی به گردن. متعلقش یک امر حقیقی به خارجی و بیرونی است. این متعلق هم فرضی و اعتباری. اعتباری یا همه است یا هیچی. خارجی. تفاوتش به این شک بین اقل و اکثر ارتباطی واضح است که شارع خود رکوعی که نخواسته. رکوعی را خواسته که قبلش قیام بعدش سجده است. رکوع در ضمن نه تا رکن ده تا رکن نخواسته. درست شد؟ همه این‌ها با همدیگر ارتباط دارند، این اجزاء. حالا اگر این مرکب مردد شد بین اینکه مشتمل بر نه جزء باشد یا ده جزء. این هم در ضمن موارد شک بدوی به حساب می‌آید. نسبت به جزء دهمش برائت جاری کنیم یا نه؟ بگوییم که این می‌شود شک مقرون به علم اجمالی و جزء دهم منجز است و باید اتیان کرد؟ کدامش را بگوییم؟
اصولیون اینجا اختلاف دارند. این تیکه را خوب گوش بدهید. مهم است. در بحث دوران اقل و اکثر. یک عده آمدند گفتند که برائت جاری می‌شود مثل شیخ انصاری. کدام دوران اقل و اکثر؟ دوران اقل و اکثر ارتباطی. در رسائل ایشان می‌فرمایند که برائت. یک عده هم گفتند احتیاط جاری می‌شود. مثلاً آخوند در کفایه. البته آخوند در کفایه گفته احتیاط جاری می‌شود، ولی تو حاشیه وسایلش هم گفته برائت شرعی. دیگر برائت اقلی. پس خود آخوند هم دو تا نظر داشت. تو اصل مثلاً دو تا نظر بود. شیخ فرمود در دوران اقل و اکثر ارتباطی برائت می‌شود. آخوند در کفایه فرمود جاری می‌شود. نظر شهید به چی است؟ ایشان می‌فرمایند که علم اجمالی برای اینکه موجود و منجز باشد، دو تا چیز، دو تا شرط دارد که باید در آن باشد. حالا هم گفت موجود باشد هم منجز باشد؛ چون گاهی موجود است و منجز نیست. همان انحلال حکم.
شرط اولش این است که آقا دو تا طرف باید متباین باشند. متداخل نباشند. مثلاً طرف علم دارد به نجاست یکی از دو تا ظرف، به حرمت یکی از این دو تا گوشت. اینجا آن جایی که علم اجمالی بهش داریم، بین دو تا فردی است که تباین دارند با هم. اینجا علم اجمالی منعقد می‌شود. اگر متداخل باشند، علم اجمالی منعقد نه. یعنی یک فرد و یک فرد کاملاً متباین از هم است. درست شد؟ شرط دومش هم این است که نسبت علم به جامع به دو طرف باید یکسان باشد. یعنی احتمال انطباق جامع به ظرف "الف" همانی است که نسبت به ظرف "ب" داریم. اگر نسبت فرق کرد، چی؟ یعنی ما وجود جامع را تو یکی از این دو تا یقینی گرفتیم، تو آن یکی مشکوک. مجالی برای وجود علم اجمالی نیست و یکی از دو طرف با علم تفصیلی منجز می‌شود. طرف دیگر با شک بدوی مشکوک می‌شود و مقدمه که گفتیم، می‌گوییم که آقا دوران امر بین اقل و اکثر، مثل مثلاً بحث صلات، این داخل در حالت علم اجمالی نیست. آفرین. این دو تا شرط را ندارد. اقل و اکثر دو تا امر متداخل اند، متباین نیستند. اقل و اکثر ارتباطی متداخل است. نسبت جامع من به این دو تا یکسان نیست؛ چون اقل یقینی است. اقل یقین داریم که حاصل شد و داخل در اکثر هم هست. وجوبش مرتب. خیلی مرتب، تمیز. یک ذهن مهندسی نقشه هم و همه ۱۲۳ همه چی مرتب دسته‌بندی. خیلی زیبا. اکثر هم که این شکلی نیست. اکثر یقینی نیست و زائد بر نه هم هست. نه که داخل در... بود دیگر. در هر صورت ما نه تا جزء به آن واجبه را بخوانیم. نسبت بهش دهمیه شک می‌کنیم؛ چون قطعاً نه تا جزء را که نماز دارد. یا آن نه تا یا این ده تا. یا آن ده تا نه یا این نه تا به علاوه یک یا نه تا منهای یک. یعنی همین نه به علاوه. اینجا و یا نماز نه جزئی است که خب اگر ما همین را انجام دادیم، پس وجوبش واضح. یا نماز ده جزئی است که باز نه جزئش واجب است. آن اکثری که دهمیه مشکوک است؛ چون واجب نیست و آن نه جزء واجب است. اینجا محتمل الوجوب می‌شود. دهمی مشکوک می‌شود. نسبت شک بدوی و شبه بدوی اش شد. چی جاری می‌شود نسبت بهش؟
پس نظر شهید صدر شد نظر شیخ انصاری. وقتی هیچ تردید بین دو تا شیء متداخل و البته نظر آخوند در حاشیه رسائل. حالا نمی‌دانم حاشیه رسائل ایشان اول نوشته بعد کفایه را. اول کفایه نوشته. جامع نسبت به این دو تا اختلاف پیدا می‌کند. ولمجالی (عبارت نامفهوم) نیست. اونی که الان داریم، یک علم تفصیلی به عقل است. یک شک بدوی نسبت به اکثر. اینجاست که اصولی می‌گویند که ادراج دوران امر بین اقل و اکثر «فی ضمن حالات الشک المقرون بالعلم اجمالی». البته این‌ها آمدند بحث را بردند ذیل علم اجمالی مثل صاحب کفایه در کفایه. خواستند یک جوری علم اجمالی ایجاد بکنند، وصل شدن علم اجمالی احتیاط. بیرون بکشم که البته ما در نظر ما شرایطش را ندارد. صاحب کفایه چه می‌کند و باز پاسخ شهید به ایشان که این محاوره ایشان و تلاش ایشان را قبول نمی‌کند و نمی‌پذیرد که اینجا داخل در علم تجسم و تشعشع و این‌ها در واقع بحث فلسفی ایشان می‌خواهد مطرح بکند که کفایه این‌جور چیزها زیاد است. دقت‌های عقلی خاص دور از عرف که حالا می‌خواهیم ببینیم که ان‌شاءالله فردا بررسی می‌کنیم که این هست یا نیست و چه باید کرد باهاش که دیگر می‌شود بحث روز بعدمان. متن هم نخواندم که ان‌شاءالله یکجا کلش را با هم بخوانیم.
وصلی الله علی سیدنا محمد.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات دروس فی علم الاصول

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00