شه شناس

جلسه سی و نه

شه شناس . 1399/05/10
01:00:53
396

معرفی
* سه رکن تجربه اسلامی؛ رهبر، شریعت و امت

* قوام تجربه اسلامی

* چگونگی حفظ رکن سوم تجربه اسلامی

* نقش مردم در وضع و اجرای قوانین الهی

* سرآغاز کج‌روی

* سجده انسان به شیطان، سجده ملائکه به انسان

* چرا امثال سلمان و مقداد پرورش نیافتند؟

* جذب حداکثری به چه قیمتی؟

* پیشنهاد ابوسفیان به امیرالمومنین علی علیه السلام

* علامت تواضع در مقام مسئولیت

* سکوت مومن، فریاد منافق

* نگاه منفعلانه به مردم

* تشویش حضرت موسی علیه‌السلام به هنگام مواجه با ساحران فرعون

* نکته‌ای در مورد شهید صدر ره
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.

تبریک عرض می‌کنیم دهه ولایت را. اعیادی که پشت سر گذاشتیم و اعیادی که پیش رو داریم، ان‌شاءالله برای همه امت مسلمان و شیعه مبارک باشد. بحث جلسات قبل، مطالبی بود که از شهید بزرگوارمان، نابغه عالم اسلام، متفکر کم‌نظیر، شهید علامه آیت‌الله سید محمد باقر صدر مرور کردیم. ایشان مطالبی را در مورد تحلیل تاریخ بعد از رحلت پیغمبر اکرم و دوره خلفا و دوره حاکمیت امیرالمومنین ارائه دادند. البته بحث‌های ایشان بسیار مفصل است و حالا حالاها خدمت این مباحث خواهیم بود.

یکی از مباحث بسیار ارزنده در تحلیل کلان تاریخ اسلام و از مباحث بسیار غریب که به ندرت کسی مطالب را شنیده، خصوصاً با این رویکرد و این دیدگاه، مرحوم شهید صدر (رضوان‌الله‌علیه) یک عنوان خاصی را به کار بردند: «تجربه اسلامی». مردم یک دوره خاصی را تجربه کردند؛ بر اساس وحی، بر اساس کرامت الهی زندگی کردند. رگه‌های هویت جدیدی به آن‌ها بخشیده شد. خودشان را بنده پروردگار دیدند، خلیفه خدا دیدند، یک شخصیت متفاوت و متمایزی برای خودشان دیدند. قرآن به این‌ها بها داد. این‌ها را از سطح غریزه و حیوانیت بالاتر آورد. این‌ها را وارد عالم ملائکه کرد، وارد عالم نور کرد، همنشین انبیا و صالحین. حقایقی را از ملکوت و عرش خدای متعال به این‌ها فهماند و سطح فکر این‌ها را متفاوت کرد.

این‌هایی که در بدوی‌ترین زندگی و وحشی‌ترین مدل حیات داشتند زندگی می‌کردند، تمدن آن‌ها کمترین رنگ و بویی از تمدن انسانی را داشت. زورگویی‌ها، قساوت‌ها، درندگی‌ها، بی‌اخلاقی‌ها، این‌ها حاکم بود بر زندگی مردم در عصر جاهلیت. و پیغمبر اکرم آمدند و تجربه جدیدی را آوردند. اسم این را گذاشتیم «تجربه اسلامی». این تجربه اسلامی بود که مردم در دوران پیامبر لمسش کردند.

این تجربه اسلامی سه تا رکن داشت: رکن اول رهبر است که اسمش را می‌گذاریم «پرورنده» و «مربی» که ولایت با اوست. این رکن اول این تجربه است. مردم یک زندگی متفاوتی را احساس کردند در دوره پیغمبر اکرم؛ همین که ازش تعبیر می‌کنیم به تجربه اسلامی. یک لطافت و یک اخلاق و یک کرامتی را در خودشان یافتند، در زندگی احساس کردند که رکن اولش پیغمبر بود. «فبما رحمة من الله لنت لهم ولو کنت فظاً غلیظ القلب لانفضوا من حولک». تو با رحمت الهی با این‌ها مهربان بودی، نرم برخورد کردی؛ اگر خشونت و غلظت داشتی، این‌ها از دور تو پراکنده می‌شدند. این‌ها یک حاکمیت جدیدی را تجربه کردند. یک حاکمی را تجربه کردند که رحیمانه برخورد می‌کرد، غلیظ القلب نبود. تحمل و شرح صدر و سعه صدر بسیار بالایی داشت. فداکار بود. از جهت شأن و شئون اجتماعی، خودش را در سطح پایین‌ترین افراد جامعه می‌دید. به مردم بها می‌داد. برای مردم ارزش قائل بود. برای نظر مردم ارزش قائل بود. برای توان مردم، توان جسمی مردم، توان فکری مردم، توان عقلی مردم ارزش قائل بود. به مردم چیزی را دیکته نمی‌کرد، تحمیل نمی‌کرد، فشار نمی‌آورد. مردم را با پای خودشان حرکت می‌داد و سوق می‌داد. این پیغمبر اکرم بود.

یک حاکمیت متفاوتی بود. تا به حال مردم این را نه تنها ندیده بودند، بلکه نشنیده بودند که همچین حاکمیتی در تاریخ و زمین رخ داده باشد. یک تجربه بی‌نظیر بود؛ تجربه اسلامی. و رکن اصلیش هم پیغمبر اکرم بود. این عوامل به این بود که پیغمبر این تجربه را دارند محقق می‌کنند. مردم همه این تجربه را در سیمای پیغمبر و در واقع رکن پیغمبر می‌دیدند. شخص پیغمبر باعث شده بود که این فضای متفاوت و این دوران خاص برای مردم حاکم بشود.

رکن دوم: سازمانی برگرفته از شریعت اسلام. یک سازوکار جدیدی حاکم شد. قوانین جدیدی حاکم شد. این قوانین مشترک بود بین خود پیغمبر اکرم و خانواده پیامبر اکرم و همه آدم‌ها. بین قدرتمند و بی‌زور و ناتوان، بین پولدار و فقیر. بلکه این سازوکار و این سازمان به نحوی بود که بیشتر هوای فقیر را، بیشتر هوای ناتوان را داشت. چنگال قدرتش را گذاشته بود روی سر آن دارا و آن قدرتمند. او را بیشتر می‌پایید. او را بیشتر به صلابه می‌کشید. فشار بیشتر، نظارت بیشتر، تحکم بیشتر را نسبت به او داشت. این قانونی است که دوران پیغمبر اکرم حاکم شد. مردم این را به وضوح می‌دیدند. مردم راحت دادخواهی می‌کردند، راحت دادستانی می‌کردند. حرف مردم شنیده می‌شد، حق مردم گرفته می‌شد. مقابله می‌شد وقتی کسی حق مردم را می‌خورد.

یک سازوکار جدیدی بود. این سازوکار را کی و چی آورد؟ شریعت اسلام. شریعت اسلامی، قانون الهی، حکم خدا، امر خدا؛ همان که جلسات قبل مقداری در موردش صحبت کردیم. این هم رکن دومی بود که در واقع باعث شد تجربه اسلامی رقم بخورد در زندگی مردم. دو تا رکنش را تا حالا گفتیم، می‌رویم سراغ رکن سوم.

رکن سوم هم عرصه‌ای برای این سازمان؛ یعنی امت و جامعه. یک محیطی پیدا کرد، فرصتی و یک عرصه‌ای پیدا کرد که خودش را نشان بدهد. این شریعت اجرا بشود، جاری بشود، پیاده بشود. آن هم جامعه بود، آن هم امت بود. مردمی بود که آمادگی داشتند، پذیرش داشتند. اگر پذیرش مردم نباشد، هیچ کدام از این قوانین جاری نمی‌شود. اگر مردم نخواهند، حجی نیست. اگر مردم نخواهند، خمسی نیست، زکاتی نیست، حاکمیتی نیست. همین که امیرالمومنین در نامه به مالک می‌فرماید که مردم عمود دینند. این عامه، این عموم ستون دین است. اشتباه نشود، در شریعت و قانونگذاری خدا، مردم دخالتی ندارند. رأی مردم چیزی را برنمی‌دارد، چیزی را نمی‌آورد در قوانین. ولی در جاری شدن چی؟ قانونی که خدای متعال وضع کرده، جعل کرده، ابلاغ کرده، اجرا شدنش، اعمال شدنش وابسته به خواست مردم است. اگر مردم نخواهند، هیچ قانونی از شریعت اجرا نمی‌شود. این است که می‌شوند مردم رکن دین، رکن اجرای دینت، نه رکن قانونگذاری دین.

نظر مردم در اینکه نماز باشد یا نباشد؟ همه پاشیم رأی بدهیم که نماز اصلاً از پنج تا بشود دو تا در شبانه‌روز؟ نه کم کردنش، نه اضافه کردنش. رأی بدهیم نماز شب واجب بشود؟ رأی ما چطور واجب نمی‌کند؟ چیزی را حرام نمی‌کند، چیزی را نمی‌برد، چیزی را نمی‌آورد. دخالتی ندارد در قانونگذاری. ولی حالا حج و روزه است، نماز عید، نماز جمعه. مردم اگه هیشکی نماز جمعه نره، نماز جمعه‌ای هست؟ نخیر. نماز جمعه هست، قانونگذاریش هست، در قانون ما نماز جمعه داریم. در قانون داریم. حالا کسی نره، حکمی در بیرون نداریم. نماز جمعه در بیرون نداریم. این‌ها وابسته به مردم است. این می‌شود عرصه امت و جامعه که رکن سوم تجربه اسلامی است.

این سه تا رکن ما با آن کار داریم تا آخر؛ هم در این مباحث تاریخ اسلام، هم در مورد تاریخ امیرالمومنین و حکومت امیرالمومنین. ما با این سه تا رکن کار داریم: رکن اول، رهبر. رکن دوم، شریعت. رکن سوم، امت و جامعه. این سه‌تا با همدیگر باعث می‌شود که دین محقق بشود. آن گفتمانی که خدای متعال مطلوبش است، آنی که مد نظر خداست، آنی که خدا می‌خواهد، آنی که به خاطرش آدمیزاد را خلق کرده، همه این عالم بر اساس او شکل گرفته، این محقق می‌شود. آن‌وقت آن انسانی که خدای متعال از روز اول دنبالش بود، به خاطر آن انسان بساط این عالم را پهن کرد، آن انسان تربیت، آن انسان سر بیرون می‌آورد، آن انسان دیده می‌شود. تا وقتی این سه تا نباشد یا هر کدام از این‌ها اختلال پیدا بکند، آن نتیجه حاصل نمی‌شود.

این‌ها بحث‌هایی است که بسیار کمک می‌کند. بحث‌های بسیار دقیق و مفیدی است. شهید صدر می‌فرمایند که کج‌روی و انحراف از کجا آغاز می‌شود؟ یکی از سه تا عنصر وقتی تغییر بکند، این می‌شود کج‌روی. این تجربه اسلامی که فرآیند تربیت بود، ممکن نیست انسانی جز این که امروزه بر روی این کره خاکی دیده می‌شود، بار بیاورد. فرآیندی ترکیبی از سه عنصر. اگر این سه تا عنصر بودند، آدم روی کره زمین اینی که الان می‌بینیم نبود. این وضع حاکم بر دنیا نبود. این حال و روز انسان و انسانیت نبود که این غوطه‌ور شدن در شهوات و دیگر از یک جایی به بعد انفجار. یعنی یک جوری است که خود آن افرادی که با این شهوات خو کردند، خود آن‌ها حالشان به هم می‌خورد از این حجم از رذالت و پلشتی و آلودگی و خباثت. صدای خود آن‌ها در می‌آید. آنی که حاکم بر عالم شهوات حیوانی است، قدرت‌طلبی‌هاست، استبداد، خودکامگی.

این انسان که الان ظاهراً می‌گویند محوَر است، «اومانیسم»، این انسان محور، این انسان، انسان خدا نیست. انسانی که خدا می‌خواست نیست. این انسان، آنی که به ملائکه گفت بهش سجده کنیم، این آن نیست. این با آن خیلی فرق می‌کند. به این نگفت سجده کنیم. این انسان، انسان شیطان است، نه این انسانی است که این انسان به شیطان سجده کرد. آخه شیطان گفت به من باید سجده کنی، نه من به تو سجده کنم. رفت دنبال اینکه آدمیزاد را به سجده بیاورد. اینی که دنیا را پر کرده، انسانی است که به شیطان (نه آن انسانی که شیطان باید بهش سجده می‌کرد، نه آن انسانی که ملائکه سجده) آن انسانی که ملائکه بهش سجده می‌کنند، سلمان، ابوذر، عمار، مقداد، مالک اشتر، رشید هجری، عمر بن همه. و همین طور این شخصیت‌های عالی و فوق‌العاده‌ای که اصحاب امیرالمومنین، امیرالمومنین این‌ها را می‌خواست. اگر فضای حاکم بر زمانه پیغمبر استمرار پیدا می‌کرد، این سه تا رکن، سه تا عنصر استمرار پیدا می‌کرد، قاعده و روال طبیعی می‌شد تولید این جور انسان‌هایی.

رسانه دست این‌ها بود. رسانه برای این‌ها، با رسانه این‌ها تربیت می‌شدند. با سیاست این‌ها تربیت می‌شدند. مدرسه و تعلیم و تربیت و آموزش و پرورش خروجی‌اش این‌ها بوده. دانشگاه نتیجه و ثمرش این‌ها بودند. فرهنگ دست این‌ها. آدم‌های ارزشمند و شناخته شده در جامعه این‌ها بودند، نه آدم‌های حقیر و بی‌سر و پایی که به خاطر داشتن قیافه خوشگل، صدای خوشگل و اندام خوشگل و به خاطر این‌ها دیده می‌شوند، شناخته می‌شوند، مطرح می‌شوند، برجسته می‌شوند، «بُلد» می‌شوند، پیروی می‌شود از این‌ها، دنبال این‌ها راه می‌افتند. می‌شوند شاخص موفقیت. جوان ما، نوجوان ما فکر می‌کند می‌خواهد موفق بشود، باید خودش را شبیه به این بکند. «ببین چقدر فلانی موفقه! ببین روزی چند میلیون درآمد داره! ببین فلان تبلیغی که توی یک پست اینستا چقدر بابتش پول می‌گیره! ببین وقتی یک جا حاضر می‌شود چند نفر ازش امضا می‌گیرن!» این‌ها شده شاخص‌های موفقیت در زمانه‌ای که انسان، انسان نیست. انسان، انسان قرآن نیست. انسان، انسان خدا و پیغمبر نیست. این انسان، انسانی است که به شیطان سجده می‌کند، نه انسانی که شیطان (نه انسانی که ملائکه) بهش سجده می‌کنند.

این سه تا رکنی که باعث می‌شود آن انسان، انسان باشد، این سه تا وقتی کنار هم آمد، دائماً از این جمع این سه تا عنصر، چیزهایی بیرون می‌آید. انسان‌هایی تولید می‌شوند که این‌ها انسان. این انسان‌ها کسانی هستند که ملائکه به این‌ها غبطه می‌خورند. ملائکه احساس حقارت می‌کنند در برابر این‌ها. بهجت‌ها و قاضی‌ها و طباطبایی‌ها و محمدباقر صدرها و... .

این شهید صدر نکته‌ای عرض بکنم که سر سفره مطالب ایشان هم نشسته‌ایم، به این ایام هم مربوط است، به خود ایشان هم مربوط است. عمر زیادی نکرد ایشان. چهل و اندی سال در قید حیات بودند که برای یک عالم سن بسیار کمی است. علما معمولاً سن ظهور و بروزشان از بعد شصت سالگی است. حضرت امام شصت و سه سالگی تازه نهضت را شروع کردند. هشتاد سالگی، نزدیک به هشتاد سالگی تازه انقلاب پیروز شد و رهبر شدند. رهبر انقلاب خودمان نزدیک پنجاه سالشان بود که رهبر شدند. خیلی جوان بودند و استثنا بودند در واقع. معمولاً علما بعد از شصت سالگی، پنجاه و خرده‌ای سالگی مطرح می‌شوند و شناخته می‌شوند، ازشان استفاده می‌شود. شهید صدر چهل و خرده‌ای سال بیشتر عمر نکردند. چهل و پنج الی چهل و هشت سال ایشان در قید حیات بودند. و در همان دوران هم ایشان در نجف به عنوان یک مرجع تقلید شناخته می‌شدند. با اینکه شاگرد مرحوم آقای خویی بودند و استاد ایشان هم در قید حیات بودند. با حضور استاد، شاگرد به عنوان مرجع تقلید شناخته می‌شد. جایگاه ممتازی داشت در فضای علمی حوزه علمیه نجف.

با آن مظلومیت‌ها که حالا دیگر نمی‌خواهم وارد بحث زندگی ایشان بشوم. ایشان بنا کرده بود یک مطالعه‌ای را در حرم امیرالمومنین (علیه‌السلام) انجام بدهد. این به عنوان یک درس و نکته برای همه ما، و خصوصاً عزیزانی که مشهد و قم زندگی می‌کنند. این داستان را ما هم برای رفقای ساکن قم می‌گفتیم وقتی قم بودیم، و هم برای عزیزانی که مشهد هستند. یک نکته خوبی تویش است. مرحوم شهید صدر بنا کرده بود یک مطالعه را در حرم امیرالمومنین (علیه‌السلام) انجام بدهد. از مطالعات روزانه‌اش، یکی از درس‌هایی که می‌خواند، استمداد بکند از وجود امیرالمومنین، این درس را در محضر امیرالمومنین بخواند. هیچ کسی هم خبر نداشت. مدتی ایشان مشغول این درس شده بود. و یک روز کسالتی، ماجرایی پیش می‌آید، نمی‌رود این درس. همشیره ایشان، شهیده بنت‌الهدی صدر، که ایشان هم شهید بسیار مظلومی است، ایشان در عالم رؤیا امیرالمومنین را می‌بینند. حضرت می‌فرمایند که: «این محمدباقر هر روز با من درسی داشت، امروز چرا در این درس شرکت نکرده، نیامده؟» که بعد ایشان به سید محمدباقر می‌گویند. می‌گویند: «شما کاری؟» می‌گوید: «بله، من می‌رفتم آنجا مطالعه می‌کردم.»

امیرالمومنین رسمیت داده بودند به این درس به عنوان درس رسمی و استادی خودشان و شاگردی شهید صدر. این‌ها لطافت‌هایی است که در این شخصیت‌ها هست و همین‌ها موجب برکات می‌شود. این مطالب که اینقدر انسان می‌بیند خاصه و ویژه است و نایاب، آدم کم مثل این‌ها را پیدا می‌کند. با آن سن و سال شهید صدر و این حجم از تولیدات با این سن کم که یکی از یکی بهتر و مفیدتر و در درجه عالی معارف اسلامی است. این همان عنایات امیرالمومنین است. این دست شفابخش و آن معدن علم که ازش تابیده و ریزش کرده بر این قلب و شده این مطالبی که به قلم آمده و احتمالاً ده‌ها و صدها مطلبی که به بیان نیامده. به هر حال این هم نکته مهمی بود از این شهید صدر. این مطلب را داریم می‌گیریم. شهید صدر که این طور در واقع نسبتی با امیرالمومنین داشته، ایشان می‌فرماید که این انسانی که مطلوب اهل بیت بود، با این سه تا رکن محقق می‌شود.

بعد می‌فرمایند که بعد از شهادت، بعد از رحلت پیغمبر اکرم، یکی از این سه عنصر از بین رفت: حضور پیغمبر اکرم بود. یک سوم تجربه اسلامی آسیب دید. یک سوم این بنا آسیب دید. یکی از این سه رکن، یکی از این سه پایه فرو ریخت. یکی از این سه پایه وقتی می‌ریزد، آن دو تا پایه بهشان فشار مضاعف می‌آید و آن دو تا هم در معرض ریزش قرار می‌گیرند. به قول ایشان می‌فرمایند که این عناصر درون تجربه هم‌کنشی داشتند. این سه تا به هم وابسته بودند. حضور هر کدام منوط به حضور آن یکی بود. سه تا رکن بودند که این‌ها از همدیگر در واقع قوت و انرژی می‌گرفتند. یکیش که خراب شد، آن دو تای دیگر هم در معرض خراب شدن قرار گرفت. مردم ادراک دقیقی نداشتند نسبت به اینکه چی دارد سرشان می‌آید. در نبود پیغمبر و جایگزین کردن دیگری، فردی که مطلوب پیغمبر نبوده، پیغمبر معرفی نکرده، بلکه پیغمبر می‌خواسته که این دیگری نیاید بر رأس کار. وقتی آن فرد دیگر آمد چه اتفاقی می‌افتد؟ که مردم می‌دانستند این موج، این انحراف تا کجا می‌رود؟ این مردم در جریان نبودند، نمی‌دانستند این کاری که دارند می‌کنند تا کجاها شعاع پیدا می‌کند.

می‌فرمایند که تصور این‌ها این بود که در حد یک تغییر دیگر. شما در زمین بازی در واقع سیستمی داری. یک آرایشی داری، این بازیکن‌ها را می‌چینی. حالا گاهی مثلاً یک بازیکن را بیرون می‌کشی، یک بازیکن دیگر می‌آوری توی زمین. بازیکنی که بیرون می‌کشی، بازیکن خوبی است. لزوماً خسته هم نشده، اشتباه هم نکرده. بازیکنی که می‌آوری متوسط است، ولی می‌گویی با آرایش من بیشتر جور در می‌آید. می‌خواهم مثلاً آرایش دفاعی بچینم. الان اولویت برای من دفاع است توی این بازی. فلان بازیکن هافبک رو به جلو، هافبک قوی‌ای است. تکنیکی، خیلی مزایا دارد. بازیکن خیلی خوبی است. ولی الان اولویت من نیست. با این آرایش من جور در نمی‌آید. من این بازیکن را می‌کشم بیرون، یک هافبک دفاعی می‌آورم. آن بازیکن من مثلاً رنج رنگ خیلی نباید این تعابیر را به کار ببریم. باید بگوییم که مثلاً نمره‌اش (حالا تعابیر دیگر هم باز می‌آید که من رد می‌کنم اصطلاحات انگلیسی به کار نبرم) امتیازش، نمره‌اش مثلاً آن بازیکن دیگر اینی که بیرون کشیدم ده، ولی با آرایش تیمی من بیشتر جور در می‌آید. خوب کسی هم این مربی را ملامت خیلی نمی‌کند. می‌گویند به هر حال شما این آرایش را، این شکلی مصلحت. مردم زمان بعد از پیغمبر اکرم، تصورشان این بود.

می‌دانستند کسی هم‌اندازه امیرالمومنین نیست. این برای همه واضح بود. حتی مقیاس‌های مادی و دنیایی. این‌ها هم هیچ کسی امتیازات امیرالمومنین را نداشت. علم علی، قضاوت علی، حلم علی، شجاعت علی، فداکاری‌های علی، سابقه درخشان او در جنگ‌ها. یک مدیر موفق، یک رزمنده همیشه پیروز در میدان. همه از امیرالمومنین می‌دانند و می‌شناسند. در عین حال احساس می‌کنند آن فضای جمعی در نبود علی موفق‌تر است. جامعه را از دو قطبی حفظ می‌کنیم. همین‌هایی که آدم گاهی الان می‌بیند و می‌شنود. خیلی وارد تحلیل‌ها نمی‌خواهم بشوم چون حرف زیاد است و در حد پنج دقیقه ده دقیقه حل نمی‌شود.

مثلاً یک بنده خدایی که از دوستان سابق ما هم هستند، ارتباطی نداریم. مشهورند ایشان به برخی مواضع. حالا کار ندارم، آدم نسبتاً انقلابی‌اند، مثلاً ایشان شناخته می‌شوند. بحث فرودگاه مهرآباد که مطرح شده بود که اسم فرودگاه را می‌خواهند عوض کنند، اسم سردار شهید حاج قاسم سلیمانی را بگذارند. ایشان مخالفت کردند. البته برخی دیگر هم بودند از این افراد رسانه‌باز که این‌ها مخالفت کرده بودند و گفته بودند کار جناحی است و حال مردم را دارید به هم می‌زنید و دیگر همه چیز را دارید می‌کنید «سلیمانیزه». دارید می‌کنید و همه چیز را می‌خواهید یک جوری بمالید سردار شهید و همه چیز یک جوری به ایشان متصل کنید و مردم را دارید زده می‌کنید. مخالفت شدید کرده بود. که یکی از دوستان ما که معروف به همین مواضع حزب‌اللهی و نام است، از قدیم، از بیست سی سال پیش، ایشان معروف به این مواضع، «اسم این فرودگاه را به اسم قاسم سلیمانی...». بعد شورای شهر تهران مطرح کرده بود که ما می‌خواهیم اسم یک خیابانی به اسم مرحوم بازرگان بگذاریم. که پدر معنوی مجاهدین خلق بود و هفده هزار شهیدی که ما در اثر ترور داریم، فرزندان تربیت شده این بزرگوار، هفده هزار سال است توی دامن ما گذاشتن. عبارتی بود که حضرت امام به کار می‌برد در مورد بازرگان که پدر معنوی (خودشان قائل به این بود و می‌گفتم رسماً پدر معنوی مجاهدین) این منافقین فرزندان معنوی مرحوم بازرگان، مهندس بازرگان. خدمت شما عرض کنم که شورای شهر تهران گفته بود اسم یک خیابانی می‌خواهیم بزنیم به اسم مهندس بازرگان. این دوست نسبتاً و ظاهراً حزب‌اللهی ما خیلی استقبال کرد از این موضوع. گفت من خیلی با مواضع بازرگان جور نیستم، ولی خیلی استقبال می‌کنم توی خیابان‌های تهران ما یک خیابان به اسم بازرگان داشته باشیم.

بعد خود بزرگوار رباط صلیبی پاره کرده بود. گفته بود که من می‌دانم الان شماها دیگر خیلی دارید ذهنتان منفجر می‌شود که من چطور با فرودگاه به اسم قاسم سلیمانی مخالفم، ولی با خیابان به اسم بازرگان موافقم. به خاطر این است که بالاخره ما باید همه را داشته باشیم. مردم را رم ندهیم. مردم را همه را جذب کنیم، همه را بکشیم، همه را بیاوریم. ببینید این مغالطه است. خوب خود این برادر بزرگوارمان هم مشهور به ضدیت با عرفان و فلسفه و این‌هاست. فلسفه خوب است، لااقل این‌جاها به درد می‌خورد. یعنی توی یک سری مغالطات خیلی تهوع‌آور، آدم ابتدائاتی از فلسفه وقتی دستش هست، می‌بیند که این سر و تهش به هم جور در نمی‌آید. این حد وسط داری می‌اندازی. صغرا و کبری کلاً پنالتی می‌زنند. خیلی با هم سر ناسازگاری دارد. سر و ته مطلبت خیلی مغالطه خنده‌داری است.

«ما مردم را باید داشته باشیم». خیلی حرف درستی است. مردم ستون دین‌اند. همین که ما عرض کردیم. مردم را چه شکلی باید داشته باشیم؟ کدام مردم را داشته باشیم؟ برای چه داشته باشیم؟ تا کجا داشته باشیم؟ برای کجا داشته باشیم؟ این‌ها که می‌آید، می‌بینی کلی عوض می‌شود. اینی که تو می‌گویی مردم را داشته باشی. بعد می‌بینی امام حسین (علیه‌السلام) حرکتی که کرد، اگه می‌خواست مردم را داشته باشد، باید در مورد یزید سکوت می‌کرد. امیرالمومنین و فاطمه زهرا هم اول ماجرا باید توی ماجرای سقیفه سکوت می‌کردند. «اما مردم نمی‌خوان!» دیگه علی را بعد تازه علی توی چهار سال حکومتش هم مردم را نداشت. نقد می‌کردی. مردم همش سر این مردم کوفه داد می‌زد، غر می‌زد. آقا تو، من مردم را داشته باشی، بیا یک خیابان به اسم معاویه کن. خیلی هم اسم عمار و میثم را این‌ها نیاور. عمار و فلان و این‌ها. مردم را داری زده می‌کنی. رسماً می‌آمد می‌گفت شماها کی هستید؟ من عمار می‌خواهم. معلوم است مردم را دارد پر می‌دهد.

مردم را باید داشته باشی. برای چی داشته باشی؟ برای اینکه تربیتشان کنی، هدایتشان کنی توی عالم فطرت مردم. مردم را داشته باشی به مردم زور نکنی، فوق طاقتشان. تا همانی که دارند از مسیر هدایت و فطرت ول نکنند. نه اینکه مردم هر جا رفتند، هر چی بودند، باهاشان سازگاری داشته باشی. این که دیگر اصلاً مسخره‌بازی است. خدا پیغمبر فرستاده. مردم می‌رقصیدند. پس اینکه این چیست؟ این‌ها که قرآن می‌گوید چیست؟ که خدا آمد همه این‌ها را شست و برد. «مردم را باید داشته باشی!» اصل قرآن و اصل دین را نفهمیدی. مردم را باید داشت. بله، مردم علاقه‌هایی دارند، انگیزه‌هایی دارند، روحیه‌های مثبتی دارند. نشانه‌هایی، اماره‌هایی، سیگنال. برای اینکه دارند به شما اعلام می‌کنند: «ما توی این مسیر کمکیم، ما این ظرفیت‌ها را داریم.» این‌ها را بگیر، این‌ها را داشته. لزومی ندارد این‌جا آن چهار تا نقطه ضعفی که دارد و کم و کاستی‌هایی که دارد، به رویش بیاوری. تو سعی کن همین خوبی‌هایش را برجسته کنی، پرورش بدهی. به وسیله پرورش همین‌ها، آن نقطه ضعف‌ها کاهش پیدا کند، کم بشود. به خاطر آن چهار تا عیبی که دارد، کنارش نزن.

سر اشتراکات با هم جمع بشوید. سر اشتراکاتی که با هم مهم است. سر شراکات که با هم دارید و مهم و ارزشمند است. نه اینکه بیاییم بگوییم آقا بالاخره من و ترامپ هم هر دوتا گوشت گوساله دوست داریم. اشتراک پیدا کردیم. آقای ترامپ بیا در مورد گوشت گوساله با هم گفتگو کنیم. مشترک دیگر نداریم. ولی لااقل در مورد اینکه با همدیگر اشتراک داریم. مثلاً هر دو رنگ زرد را دوست داریم. تو هم که کفتر با رنگ رنگ‌آمیزی کرده کلش را، قشنگ احساس می‌کنم می‌توانیم با همدیگر گفتگو کنیم. نقطه مشترک با هم زیاد داریم. این جور بود که همه انبیا، موسی با فرعون، چه نقطه مشترک داشت؟ در مورد آب مثلاً بیا صحبت کنیم. آقای فرعون ببین تو من را از کجا گرفتی؟ از جوب آب. الان قصدت روی کجاست؟ روی آب. چقدر خوب است. چرا ما با هم بحث اختلافی می‌کنیم؟ بیا در مورد آب دریا این‌ها با هم صحبت کنیم. هیچ مشکلی پیش. گذشته‌ها را بگذاریم کنار. دستم سنگین و با مشت زدم. یکی از این‌جا کشته شد. و این منطق انبیا این نیست.

مردم را جمع کن. بیاییم ببینیم می‌خواهد مردم را هدایت کند. بعد امیرالمومنین توی نهج‌البلاغه فرمود که وقتی که این ساحران سحرشان را انداختند، حضرت موسی یک لحظه دچار تشویش شد. فرمود تشویش به خاطر این نبود که تو مسیر خودش شک داشت. ترسید نکند مردم نتوانند سحر و معجزه را از هم تفکیک کنند. بابت انحراف مردم ترسید. اگه این جور سیاست‌بازی‌های شماها که اینقدر هم لجن است، می‌گفت اونا اگه بردن، من خودم جزو سواحلشان نشان می‌دهم. بالاخره مردم را داریم. هر طرف احساس کردیم شلوغ‌تر و مردم همان ور می‌روند، ما می‌رویم برای خودمان نشان می‌دهیم که مردم را داشته باشیم. یک کم یک دوزار عقل، یک دوزار فکر، منطق. درس دین هم خوانده‌اند. دین هم درس می‌دهند ظاهراً. فهم دین هیچی. الحمدلله خدا بده برکت. یک سر سوزن قرآن را فهمیدند، نه اهل بیت را فهمیدند.

مردم بناشان بر این بود بعد از پیغمبر اکرم. آمدند گفتند که آقا دو قطبی‌اش نکنیم. ببین همه با علی موافقند. همه با دیگران موافقند. خیلی مردم نظرشان به علی مثبت است. دعوا می‌شود، شورش می‌شود. آن فضا، جو کلی جامعه به هم می‌ریزد. آرایش تیم را می‌ریزد. اصرار نکن. اینقدر سر علی. علی هم خوب است. از همه بهتر است. اصرار نکن. حالا مگر بقیه چقدر تفاوت دارند؟ حالا اگه علی بود مثلاً ما چهار هیچ می‌بردیم، الان علی را گذاشتیم کنار. کس دیگری را آوردیم سه دو می‌بریم. مساوی می‌شویم. گل زده در زمین حریف دو برابر به حساب می‌آید. اشکال ندارد. از این جور محاسبات کشکی. مردم واقعاً تلقی‌شان این بود ها! مسخره نمی‌کنم ها! واقعاً این بود. یعنی همین را می‌فهمیدند. ببینید من بخوانم برایتان عبارت شهید صدر باورتان بشود که این‌ها حرف.

تصور می‌کردند که مسئله، مسئله تغییر حکم از احکام خدا نیست. بیشتر. خدای متعال فرمود علی را قرار بدهیم. آن ابوبکر را نشاند. اما دیگر سوه‌ها به حال خود برجا ماند. نماز به حال خودش می‌ماند. زکات می‌ماند. نیازمندان می‌دهند. کتاب خدا همچنان در مساجد خوانده می‌شود. ظهر و عصر و مغرب و عشا همچنان نماز جماعت به پا می‌شود. ده‌ها هزار نفر خانه خدا را حج به جا می‌آورند. سپاهیان به جا می‌مانند. نیروهای جهادگر سرزمین‌های خدا را یکی بعد از دیگری فتح می‌کنند. هیچ چیز تغییر نمی‌کند. فقط یک کسی که نامش علی بن ابیطالب بود، که دادگرتر و داناتر و والاتر از ابوبکر بوده، از جایگاه فراخور خودش کنار زده شده. چون هوا و هوس و دیگر اموری که در بخش زندگی امیرالمومنین می‌گوییم چیره شده. در هر حال ابوبکر جای او را گرفته.

هوا و هوس. حالا ما خیلی محترمانه اش کردیم. تازه این‌هایی که گفتیم هوا و هوس مردم نبود. واقعاً یک تصمیم عقلی بود از جنس «تو نیست.» ما تازه همین را می‌گوییم. نه، ما باز محترمانه‌تر داریم برخورد می‌کنیم با مردم مدینه. ما می‌گوییم که نه، این‌ها گفتند که آقا ما به این نتیجه رسیدیم که فضای جمعی‌مان را، فضای غالبمان را یک دستش را از دست می‌دهد. این جور ریتم و آهنگش حفظ نمی‌شود. جامعه درگیر می‌شویم. آن‌ها می‌شوند علی‌چی‌ها، این‌ها می‌شوند ابوبکر‌چی‌ها. دو تا گروه می‌شویم. بعد نمی‌دانم اصلاح‌طلب، اصولگرا. بعد فراکسیون اکثریت می‌شوند، فراکسیون. دعوا نکنیم. باید خوب باشیم. مهربان باشیم. دست این‌ها باشد. صدا کسی در نیاید. آرامش داریم. دعوا نمی‌شود. یک حرفی‌ها. خیلی هم در طول تاریخ شنیده شده این مطلب. برای اینکه همیشه وقتی مؤمنین کنار می‌روند، ساکت‌اند. منافقین وقتی کنار بروند، اشرار وقتی کنار بروند، این‌ها سکوت نمی‌کنند. پدر مردم را در می‌آورند. مؤمنین بروند کنار، ساکت می‌شوند به نفع مردم. بعد مردم که نگاه می‌کنند، می‌بینند وقت‌هایی که مؤمنین رفتند کنار، آرامش است. وقت‌هایی که منافقین رفتند کنار، آشوب. آخر همیشه به این نتیجه می‌رسند که مؤمنین همیشه کنار بمانند بهتر است.

نکته عجیبی است. مردم تصور این امر برای سراسر تجربه اسلامی، قاصد بدبختی و سیه‌روزی و ویرانی بود. وقتی شخص حاکم تغییر می‌کند، حاکم جعل می‌شود، این حاکم در برنامه‌ای از پیش طراحی شده ساخته و پرداخته نشده، برنامه جدید می‌آورد. وقتی پیغمبر اصرار دارد بعد از من علی باشد که در این روزهای پیش رو ماجرای غدیر است. اصرار را به خاطر این است که این سازه‌ای که دست پیغمبر بوده، این سه تا رکنی که کنار هم چیده شده که یک رکن‌اش پیغمبر بوده، یک رکن‌اش شریعت است، یک رکن‌اش امت و جامعه است. پیغمبر می‌بینند من اگه دارم می‌روم، فقط علی است که می‌تواند این ساختار را حفظ بکند. برای همین این همه اصرار دارد. «نظر شخصی‌اش را تحمیل کند؟ رأی سیاسی‌اش را می‌خواهد قالب کند؟ مردم! فشار نیاور دیگر! مردم خودشان الحمدلله همه بالغ و عاقل و باشعورند. نخواه نظر خودت را دیکته کنی. این مردم مسلمانند. این‌ها عقیده عقاید دارند. این‌ها تا چند روز پیش توی میدان جنگ بودند. با پیغمبر این جوری حرف می‌زد. فکر نکنی مردم نیاز به قیم دارند. این مردم شعور دارند، می‌فهمند. محترم است. البته بررسی می‌کنیم. فعلاً مصلحت نیست علی امام باشد، رهبر باشد.» تصورشان این بود که خوب این سه تا رکن حفظ می‌شود. آن رکن رهبری به جای اینکه با صد درصد قوا پیش برود، با هفتاد درصد قوا پیش می‌رود. ولی عوضش رکن امت و جامعه آسیب نمی‌بیند. تصور مردم این بود که اگر علی باشد، درست است رکن رهبری خیلی ایده‌آل است، توی رتبه صد است، ولی رکن امت و جامعه فروکش می‌کند. ما مردم را از دست می‌دهیم.

همین نگاه ابلهانه و منفعلانه و متحجرانه‌ای که بعضی از خودی‌های ما نسبت به مردم دارند که همیشه می‌خواهند عقب‌نشینی کنند، کوتاه بیایند. از تربیت، از اعلام حقیقت، از پافشاری بر حقیقت کم می‌گذارند. عقب‌نشینی می‌کنند که به خیال خودشان مردم را داشته باشند. شما مردم را وقتی داری که از حقیقت عقب‌نشینی نکنی. البته فوق طاقت مردم. مردم را فشار نیاور. آن قدری که مردم از حقیقت می‌فهمند، بهشان ارائه بده. ولی آن قدری که نمی‌فهمند، دست برندار ازش. الان نمی‌فهمند. سیر تاریخ و جامعه به این نحو است که الان نمی‌فهمند، ده سال دیگر می‌فهمند. ده سال دیگر یقه شما را می‌گیرند که تو چرا ده سال پیش ساکت بودی؟ چرا آن موقع نگفتی؟ آن جا ارزش و پوان برای توست. خواص و نخبگان توی جامعه دینی همیشه بیست سال از مردم جلوترند. پنجاه سال جلوترند. برای همین غریب. کی توی عراق قدر ایشان را (شهید صدر) دانست؟ کجا این مرد بزرگ حمایت شد ازش؟ اول انقلاب ما ایشان را به فجیع‌ترین وضع به شهادت رساندند. تقریباً بیست سال، اوایل دهه هشتاد، یک موج عمومی شکل گرفت توی عراق. مردم تازه شهید صدر را شناختند. فهمیدند شهید صدر چی می‌گفت؟ صدام، ماجراهای سقوط صدام، حزب بعث و بعد دیگر حالا قیام مردمی برای بعد از صدام، دیگر درگیری با آمریکا و ماجرای بعدی. الان شهید صدر شناخته می‌شود توی عراق. الان می‌فهمند آنی که آن می‌گفت آن موقع چی بود. نرفتیم چقدر خسارت کردیم؟ پنجاه سال، صد سال عقب افتادیم. نخبگان توی جامعه دینی جلوترند. هی خودت را نکش عقب که مثلاً توی نگاه مردم جور دیگری نباشی. چه اشکال دارد؟ بگذار مردم اصلاً با دید بد تو را نگاه کنند. بگذار تحقیرت کنند، ولی تو دست از حقیقت برندار. امیرالمومنین این جور آدم‌هایی را می‌خواهد. پابند حقیقت. از حق کوتاه نمی‌آید. مثل عمار می‌کشندش. مردم باهاش مخالفت می‌کنند، هو می‌کنند. ولی بعد بیست سال می‌فهمند عمار چی می‌گفت. حضرت امام پانزده سال تبعید کشید. بعد پانزده سال این مردم ایران با این هوش و ذکاوت سیاسی، فهم سیاسی و آن دوران خفقان و تاریک پهلوی، پانزده سال طول کشید تا مردم فهمیدند امام چی می‌گوید. پانزده سال تجربه تلخ و عذاب و شکنجه و آزار روانی سیاسی برای مردم، تازه فهمیدند امام پانزده سال پیش چی داشت می‌گفت. چه اشکال دارد غریب واقع شود؟

نه، ببین ما نباید مردم... امام که همان اول سال چهل و دو وقتی دید فضای عمومی به سمت او نمی‌آید، این تبعید. و بعد امام رسماً متهم شد به افراط و تندروی از جانب برخی مراجع عظام زمان خودش. رسماً توی شب‌نشینی‌ها دور هم می‌گفتند که بابا این سید که سرش داغ است، تند است. این‌ها همه ما را به باد می‌دهد. گاهی می‌گفتند که این حوزه را به باد می‌دهد. بروید بخوانید صحیفه امام. ببینید امام چی جواب این‌ها را دادند. رسماً علمای درجه یک قم صحبت که می‌کردند می‌گفتند این خمینی دارد حوزه را به باد می‌دهد. گازی که این گرفته، هیچی از حوزه نمی‌ماند. برای بنده جالب بود همین آقایان را بعد پیروزی انقلاب، بیانیه‌هایشان را می‌دیدم و صحبت‌هایشان را می‌دیدم. نامه‌هایی که به امام می‌دادند، گفتگوهایی که می‌کردند، این‌ها گفتند شما حوزه را حفظ کردی. شما اسلام را حفظ کردی. شما اسلام... آدم می‌ماند با کدام پنجه ریش‌هایش را بکشد؟ کلش را، موهایش را بکشد؟ خودخوری کند. این شما که این. اگه به شماها بود که پانزده سال پیش این سید را تیکه‌تیکه، قطعه‌قطعه کردیم. خدا رحم کرد این تبعید. اگه توی قم می‌ماند که بلعیده شده بود. درس برایش نمی‌گذاشتید. شاگرد بماند. منفورش می‌کردید. خدا رحم کرد. رفت نجف. این رفت. مردم تازه فهمیدند چی دارد می‌گوید.

یک رکن مردم را این شکلی باید داشت. با مظلومیت‌ها و فرصت دادن‌ها. بیست و پنج سال امیرالمومنین مظلومیت تحمل کرد و فرصت داد مردم بفهمند او چی دارد می‌گوید. در بیاید: «من هم از اول نظرم به فلانی بود.» فلانی نظرت چیست؟ توی مدل پوتین مدل «مدودف» بزنیم. با همدیگر چهار سال تو، چهار سال من. الان که دیگر پوتین هم داد چیزش کردند دیگر. مادام‌العمرش کردند. ماشاالله دویست و بیست و یک، چند رئیس جمهور روسیه. مدل امیرالمومنین سیاست‌بازی‌ها را بلد نبود. روز اول ابوسفیان آمد به امیرالمومنین گفتش که: «من با این قبیله‌هایی که مردم با این‌ها خلیفه، این‌ها را می‌شناسم. من این‌ها کسی نیستند، چیزی نیستند. بیا ما با همدیگر بزنیم جلو. ابوسفیان و امیرالمومنین؟» ابوسفیان یعنی چی؟ ابوسفیان یعنی چی؟ یعنی باند قدرت، ثروت، رسانه. همش دست این‌هاست. «رهبر قبول دارم. بیا ما ساپورتت می‌کنیم. تو برو جلو.» «متخذ المضلین عدود». کار حق با پای باطل پیش نمی‌رود. عصای باطل به زیر کمر نمی‌زنم که بخواهم یک حقی پیش ببرم. با دست و پای شیطون نمی‌شود کار خدا را پیش برد. کار خدا دست و پای خودش را دارد. یدالله می‌خواهد، رجل‌الله می‌خواهد، پای خدا می‌خواهد، دست خدا می‌خواهد. رسماً پشت پا زد به طرح ابوسفیان.

در خونه را از جا کندن. مردم تازه آن هم جوگیر بودند، احساسی بودند که در مورد این صحبت کردیم. بازم صحبت می‌کنیم ان‌شاءالله. مردم که ما مردم را داریم. حالا رهبر یک کمی دوزش می‌آید پایین. در حالی که سه تا رکن تجربه اسلامی فروپاشید و از هر سه تا افتاد. نه رهبر آنی شد که خواسته، نه امت آنی شد که فکر می‌کرد، نه شریعت آنی شد که پیغمبر آورده بود. هر سه تا. شریعت شد سراسر بدعت و خرافات. تحریف‌های عجیب و غریب. دین ملکوتی و قدسی پیغمبر افتاد دست بعضی از این عقول ناقص. شد یک حرف‌های من درآوردی و خنده‌دار. آن امت شد به جای دو پاره شد صد پاره. صد. کسی دیگر به کسی رحم نمی‌کرد. کسی امنیت نداشت. هر کی هر جا زوری داشت اعمال می‌کرد. هر قبیله‌ای دیکته می‌کرد. توی یک قبیله صد تیکه می‌شدند. آن صد تا به جون هم می‌افتادند. این‌ها به اسم اینکه یکپارچگی اجتماعی به هم نخورد. این هم عقب‌نشینی کردن. یکپارچگی اجتماعی اصلاً چیزی از اجتماع نماند که بخواهد یکپارچگیش مانده باشد. این شده وضع اقتصادی ما، وضع سیاسی و معیشتی و امنیتی ما. این شده بخور بخورها. این شده خفقان رسانه‌ای. حرف نمی‌توانیم بزنیم. انتقاد نمی‌توانیم بکنیم. توی جمع خودمونی سه نفر نشسته بودند. یک کلمه با هم حرف می‌زدند. همین که توی دوران طاغوت نقل شده توی این خاطرات و تاریخی که گفتند. این جمله معروف: «دیوار موش داره، موشم گوش داره.» مال همین است. سه نفر وقتی توی خونه نشسته بودند با هم می‌خواستند حرف بزنند، برخی خاطرات بنده می‌خواندم که مثلاً یک جوانی می‌آمد توی خونه علیه شاه حرف می‌زد. این مادره پا می‌شد، راه می‌افتاد سر از پنجره بیرون می‌کرد: «کسی از توی کوچه رد نشده باشه وقتی این داشته علیه شاه حرف می‌زده که شنیده باشه.» بدبختی. این وضعی بود که صد برابر بدترش توی دوران بعد پیغمبر بود که دیگران را جای علی آوردند. کسی انتقاد نمی‌توانست بکند. کسی در مظان اعتراض اگه قرار می‌گرفت، احساس می‌کردند قبول ندارد، پدرش را در می‌آوردند. حرف هم نمی‌زد، احساس می‌کردم خیلی دلش با ما نیست، صاف نیست، حذفش می‌کردم: «این انگل است، این میکروب است. توی جامعه نماند این ویروس.» این‌ها دنبال یکپارچگی اجتماعی بودند. چه جو عمومی به هم نخورد. مردم بالاخره سروصدا بلند نشود. بعد دیدند بابا تیکه‌تیکه شدیم. این همه وحدتی نمانده برای مردم. تا حالا همه سر نماز به هم متصل بودند. سر خدا، سر قرآن، سر پیغمبر. این‌ها ما را یکسان نگه داشته بود. کنار هم نگه داشته بود. قطبیه‌اش هرچی مریدی دارد یک مرادی است. بعضی شد که حاکم شد.

بعد می‌فرمایند که ما اصلاً فرض بر این می‌گیریم که جناب ابوبکر خلیفه اول همانی باشند که اهل سنت می‌گویند. ما نسبت به شخص ایشان هیچ توهینی نداریم. یک وقتی یکی از مخاطبین عزیز ما که اهل سنت هم هستند، ساکن روسیه هم هستند، توی برخی از گفتگوهایی که با عزیزان ساکن روسیه داشتیم پیام داده. یکی از این عزیزان گفتند که: «من خیلی خوشم آمد.» نظر لطف ایشان بود و محبت ایشان. «که شما با اینکه شیعه هستی، من هم اهل سنتم. هر وقت که از خلفا یاد می‌کنی، با احترام یاد می‌کنی. گفت من خیلی مرام بهم چسبید. خیلی خوشم آمد.» با اینکه ما اختلاف عمیقی داریم از جهت فکری و ایدئولوژی و اعتقادی. ولی من دیدم شما توهین نمی‌کنید. شما خیر بده. برای اینکه ما توهینی نداریم. برای اینکه بحث ما اصلاً بحث شخصی نیست. هیچ ما سر فرد و نمی‌دانم سر و کله و ریش و چه می‌دانم چشم و گوش و سر این‌ها که دعوا نداریم. سر یک فرد نیست. همان جور که الان با مسئولین سیاسی خودمان که ظاهراً شیعه هم هستند (می‌گویند اعلام که شیعه هستیم) چالش جدی داریم. چون دعوای ما اصلاً دعوای شیعه‌گری و سنی‌گری و بعد نمی‌دانم این حزبی و آن. ما که معروفیم به اینکه با جناحی پا نمی‌دهیم و سواری نمی‌دهیم. همین اصولگراها و چه می‌دانم پایداری‌چی‌ها و با همه این‌ها الحمدلله ما درگیریم. از آن ور نمی‌دانم اصلاح‌طلبش، از این ور اصولگرایش. همین مجلس محترمی که تازگی رأی آورده، چقدر ما نقدش کردیم توی همین یکی دو ماهی که این‌ها رأی آوردند. همین رفقای خودمان که مسئولیت‌هایی دارند. همین عزیزی که الان در موردش گفتگو شد و نقدی داشتیم، ایشان از جهت سیاسی و این‌ها کاملاً اصلاً یکسان، یکی هستیم. توی مواضع سیاسی. لااقل توی مخالفت‌های سیاسیمان یکسانیم. نقدی ما داشتیم به ایشان.

بحث ما بحث فرد نیست. ما با فکر کار داریم. ما در مورد جناب ابوبکر قطعاً سؤالات جدی داریم و انتقاد داریم. واضح است. البته احترام هم کنید به آن محبتی که برادران اهل سنت ما برای ایشان قائلند. احترام می‌گذاریم. برای اینکه این برادران و خواهران ما از باب صحابه پیغمبر، از باب پدر همسر پیغمبر برایشان ارزش و احترام قائل‌اند. همان جور که اگه ما ببینیم در بین مسئولین نظام مردم برای کسی ارزش قائل‌اند، از باب اینکه او را یار قدیمی امام می‌دانند. ما در بین همین مسئولین یک وقت یکی از این عزیزانی که چند سال پیش از دنیا رفت، از مسئولیت اول نظام. ما هم نقدهای جدی هم قبلاً بهشان داشتیم، هم بعداً توی همین سال‌ها به ایشان داشتیم. همان سال نود و پنج که ایشان از دنیا رفت، بنده کسی بودم که اعلام کردم (بعضی رفقای حزب‌اللهی به ما پریدند) اعلام کردم هر کی از عزیزان می‌تواند توی تشییع پیکر ایشان حضور پیدا کند و گفتم اگر این تشییع پیکر در قم بود، من خودم می‌رفتم و گفتم هم. گفتم از باب اینکه احترامی به ایشان، احترام به امام خمینی است. ایشان جز صحابه امام است. ایشان مفسر قرآن بوده. اثر قرآنی ایشان چاپ شده است. از باب احترام به قرآن، احترام به آن جایگاه ایشان در نظام اسلامی. از باب احترام ایشان به امام خمینی، این خیلی محترم و مقدس است. مردمی هم که آمدند آنجا برای ما محترم و مقدس. ما این شکلی خط‌کشی نمی‌کنیم که هر کی پشت فلان نماز خواند دیگر بی‌دین قرآن نیست. تحلیل کرد. ما ارزش قائلیم برای برادران و خواهرانمان که برای خلفا احترام قائل‌اند، ارزش قائل‌اند. ما دست این‌ها را می‌بوسیم. چون این‌ها با آن فضای ذهنی خودشان ارزش قائل‌اند به عنوان سمبل‌های مدیریت جامعه اسلامی، به عنوان نخبگان جامعه اسلامی، به عنوان صحابه درجه یک پیغمبر. به این عنوان می‌شناسند. ما به این عنوان ارزش قائلیم.

اصلاً بخواهیم با همان فرضیه‌ای که نظر اهل سنت نسبت به جناب ابوبکر پیش برویم، هم باز به مشکلاتی برمی‌خوریم. چون وقت این جلسه‌مان هم رو به اتمام است، دیگر بنده سعی می‌کنم که مختصری از این مطلب را بخوانم تا بقیه‌اش باز بماند برای جلسه بعد. می‌فرمایند که این انسان حتی بر اساس مفهوم اهل سنت از ابوبکر و نه بر اساس مفهوم تعریفی که ما از جناب ابوبکر داریم. نه، به کنار. بر اساس تعریفی که اهل سنت دارند. حتی بر اساس مفهوم بهترین مخلصان ابوبکر، اصلاً بالاتر از آنی که اهل سنت می‌گویند. بر اساس تعریف خود ابوبکر از خودش. شیفتگان و مریدان درجه یک ابوبکر از خودش تعریفی که دارند، بر اساس آن تعریف. نه بر اساس مفهوم اهل بیت از او. حتی بر اساس تصور دشمنان اهل بیت از ابوبکر و نه بر اساس تصور دوستان اهل بیت از و دشمنان اهل بیت جناب ابوبکر را تعریف می‌کنند. نه آنی که دوستان اهل بیت می‌گویند. قبول. همان فرضیه. حالا دست کم در نفس خود اندیشه‌های نادرست بسیار و شهوات بسیاری داشته. تعبیر ۶ رسماً جناب ابوبکر توی سخنرانی‌ها می‌فرمود که: «أقیلونی فلست بخیرکم.» این‌ها را منابع اهل سنت نقل کرده‌اند. صحیح مسلم نقل کرده، صحیح بخاری نقل کرده. شیخین، کتب صحاح اهل سنت. کتاب‌هایی با این موضوع نوشته شده در مورد جناب ابوبکر و جناب عمر بن خطاب که خود منابع اهل سنت این‌ها را چه شکلی تعریف می‌کنند؟ در مورد این‌ها چی می‌گویند؟ مرحوم علامه امینی که در «الغدیر» سنگ تمام گذاشته، از خود منابع اهل سنت همه این‌ها را آورده. تقریباً دو جلد، ششصد جلد. دو سه جلد الغدیر با همین موضوع غوغا کرده جناب علامه امینی. خوب نسبت به کتاب علامه امینی و اسم ایشان حساسیت هست. آن کتاب توی این زمینه معرفی نمی‌شود. شیعیان اگه می‌خواهند توی این زمینه تحقیق جامعه انجام بدهند، این‌ها بهترین آثارند. ولی خود کتاب‌های دیگری که نوشته شده با همین موضوع در منابع اهل سنت، تعریفی که نسبت به شیخین دارند: «بهترین شما نیستم.» می‌گفت: «أقیلونی.» با من راه بیاین. لغزش‌های من را نادیده بگیرید. «بگو هر جا دیدید من دارم کج و معوج می‌شوم، من را صاف کنید.» این‌ها جملاتی است که اولی که ایشان را به عنوان خلیفه انتخاب کردند، توی مسجد آمد گفت. تعریف خودش از خودش است. بر این اساس ایشان خودش قبول دارد که اشتباهات زیادی.

البته وقتی بنده با یکی از دوستان اهل سنت صحبت می‌کردم که آخر خودشان اعلام کرد من با این گفتگو شیعه شدم (حالا آن بخشش برای ما مهم نیست. شما بنای بر این نداریم که لزوماً همه اهل سنت را شیعه کنیم. که گفتگوی علمی و منطقی شکل بگیرد. بتوانیم با همدیگر گفتگو کنیم. بتوانیم اثبات بکنیم حرفمان را. استدلال داشته باشیم. این برایمان مهم است. نه لزوماً اینکه یک سنی شیعه بشود، یک شیعه سنی بشود. آن فرع ماجراست. آن بخش دوم است. آن خیلی برایمان اول. اولویت اصلی این است.) این برادر اهل سنت ما گفتش که: «خوب این علامت تواضع ایشان بوده که می‌گفته من بهترین تو نیستم.» گفتم: «دانشجو بود. گفتم اگه فردا رئیس دانشگاه شما بیاید در برابر انتقاداتی که بهش مطرح می‌کنید، چرا وضعیت سلف این شکلی است؟ چرا خوابگاه‌ها این شکلی است؟ چرا ساعت درسی این شکلی است؟ چرا مثلاً اساتید ضعیف آوردید؟ انتقاد کنید. بعد آن مدیر بگوید خوب من بهترین مدیر نیستم. من شایسته‌ترین فرد برای مسئولیت نیستم.» متواضع است؟ یا می‌گویید: «خوب برو یک نفر که شایسته‌تر است بیاید. این همه آدم شایسته.» گفت: «راست می‌گویی.» علامت تواضع نیست. وقتی من کاری که به عهده‌ام می‌گذارند و خودم شایستگی درش نمی‌بینم، به عهده می‌گیرم، یک علامت تواضع نیست. تواضع این است که به عهده نگیرم، فرار کنم از این مسئولیت.

خوب پس جناب ابوبکر خود ایشان اعلام می‌کرده نسبت به اینکه من بهترین نیستم. من کاستی‌ها و مشکلات جدی دارم. خود همین بس است برای اینکه یکی از این سه رکن منهدم بشود. آن رکن رهبر که قرار است هدایت بکند این جامعه را به سمت خلافت الهی. این رهبر خودش قبول دارد که من خودم خلیفه خدا نیستم. من خودم توی آن تراز انسان تربیت شده قرآن و عترت نیستم. فاقد الشیء لا یعطی به قول فلاسفه و علما. من که چیزی را ندارم، چه شکلی می‌خواهم به شما عطا کنم؟ منی که آشپزی بلد نیستم، چه شکلی به شما آشپزی یاد بدهم؟ وقتی فاقدم، چه شکلی معطی باشم؟ وقتی کسی خودش بهره‌مند از آن رتبه عالی در مقام خلافت الهی نیست، چه شکلی می‌خواهد این جامعه را سیر بدهد به آن سمت؟ اصل حرف، آن از سوی فکری معصوم بوده. نه از سوی عملی. نه در جهت فکری معصوم است، نه از جهت عمل. چه از قصور، چه از تقصیر مصون نبود. قصور و تقصیر. چه چیزی که سهواً از دست او در برود و اشتباه بکند. چیزی که عمداً اشتباه بکند. چنین کسی آمد تا به جای آن انسان معصوم زمان تجربه را در آغاز دست بگیرد. که خوب دیگر مشکلاتی پیش آمد و این‌ها. بماند برای بحث جلسه بعدمان.

دوست داریم که سرعت بحث را بیشتر بکنیم. ولی خوب مطلب زیاد است و نکات بسیار مهمی هم هست. جان مطلب در تاریخ اهل بیت و بحث‌های اعتقادی، این‌ها همین‌هاست دیگر. اصل مباحث که کلاً این در واقع هارمونی شخصیت اهل بیت، تاریخ اهل بیت، ما بتوانیم تعریف بکنیم و باهاش آشنا بشویم به همین مباحث. بنده خدای متعال کمک بکند. به مدد امیرالمومنین (علیه‌السلام) بتوانیم بحث را پیش ببریم و ان‌شاءالله بتوانیم مطالب بیشتری از این کتاب را (چون هنوز خیلی بحث‌ها از این کتاب مانده است و الان صفحه ۱۵۳ کتابیم و مطلبی که می‌خواهیم بخوانیم با همدیگر از این کتاب تا صفحه ۳۷۱. ما داریم ۲۲۰ صفحه دیگر هنوز از این کتاب مانده و هر جلسه ما دو صفحه تقریباً می‌خوانیم) نمی‌دانم حالا به کجا می‌خواهیم برسیم. اگر کل بحث شهر شناس را بگذاریم روی همین ۲۲۰ صفحه، ضرر نکردیم. چون همه حرف را در واقع این‌جا به نحوی شهید صدر فرموده‌اند و این برای ما الان فعلاً اولویت دارد. حالا عمر ما معلوم نیست چقدر دیگر به این دنیا باشد و هستیم. و فعلاً بتوانیم یک بحث را پیش ببریم، به سرانجام برسانیم، اولویت دارد تا اینکه ده تا بحث را کنار همدیگر شروع بکنیم و همه نصفه نصفه بماند. همین را ان‌شاءالله پس پیش می‌رویم. سعی می‌کنیم که کمی سرعتمان را بیشتر بکنیم ان‌شاءالله. البته بحث‌های ایشان بحث‌های سختی است. یعنی هر یک پاراگراف کلی مطلب. کتاب علمی ایشان. این‌ها را توی درس خارجش مطرح می‌کرده. یعنی درس خارج فقه و اصولی که داشته شهید صدر، بعضی روزهای هفته را آخر درس می‌گذاشته ده دقیقه اهل بیت صحبت می‌کرده. این‌ها تخصصی‌ترین مباحث در مورد تاریخ اهل بیت است. مثلاً روزی ده صفحه بخوانم بروم. این‌ها هر کدام یک پاراگرافش باید یک ساعت توضیح داده بشود. طمأنینه و آرامش می‌خواهد. ان‌شاءالله خدا کمک بکند بتوانیم این بحث را پیش ببریم. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...