مستند صوتی شنود

جلسه دو

00:40:00
6K

برخی نکات مطرح شده در این جلسه

ادامه داستان….
عنایتی که در کودکی شامل حالم شد
نذر مادرم
نیاتی که داشتم را می دیدم.
ارزش هر عمل را نشانم می دادند
احساس بر شکستگی به من دست می داد
صفر هایی که در کارنامه عمل ردیف می شد
اعمالی که فکرش را نمی کردم ارزشمند باشد را از من خریدند.
نظام اعمال وملکوت آن را می دیدم.
عنایتی که حضرت زهرا سلام الله علیها به من کردند.
جانی که حفظ کردم، جانم حفظ شد‌.
ماجرای همسرم واتفاق عجیبی که افتاد
هیچ عمل خالصی نداشتم
مثالی جالب برای عمل خالصانه
شرمندگی که سراسر وجودم را فرا گرفته بود.
دغدغه ای که خدا از من خرید.
اگر دوست داشته باشی امام زمان را یاری کنی، در زمره ی یاران حضرتی.
چه شد که برگشتم.

متن جلسه

‼️توجه: متن زیر صرفاً توسط هوش مصنوعی تایپ شده و ویرایش نشده است‼️
فراری نداشت نفس لوام است اعمال شروع کردیم اونجاهایی که بهم عنایت شده بود هی بهم نشون من یادم نیست خیلیاشو ولی یه سری جاها مثلاً من یادمه بهم نشون دادن ۹ ماهگی شش هفت ماهگی من داشتم می‌مردم من و داداش دوقلوم داشتیم می‌مردیم نشون دادن که به مثلاً مادرمو از اتاق کردم بیرون ما داشتیم جون می‌دادیم مثل این ماهی که از آب بیرون دهن باز می‌کنه من و داداششون جون می‌دادیم دهن باز می‌کردیم و همسایه‌ها گفتن فلانی برید بیرون از اتاق کردنش بیرون که جون دادن ما رو نبینه خوب من متولد نیمه شعبان مادر من رفت من مادرمو دیدم رفت بیرون سر زد به آسمون سربلند کرد و شروع کرد گفت که خدایا اگه آوردیشون چرا اگه می‌خواستی ببرشون چرا آوردش حالا که آوردیشون نگرشون دار من نذر امام زمان بچه‌های من سرباز امام زمان و ما رو نزد کرد و من دیدم اونجا جان ما نجات پیدا کردم به خاطر دعای مادرمه نذر مادرم شما از برگشتم به مادرم گفتم مادرم گفت آره شما مثلاً بچه که بودی مثلاً دوقلو بودید خب مثلاً شیر خشک می‌خوردید خشکتونو عوض کردن شما سال استفراغ بد گرفتید تا چند ماه هیچی به حال مرگ افتادید و تمام شد دونه دونه دونه دونه نشونم دادن بعد جاهایی که من می‌خواستم بفهمم چه کار کردم و ارزش کارم چقدره رو مثل اینکه همه عمل بهم دادن گفتن خب حالا چی چی داری می‌گفتم من مداحی کردم اون قسمتی که مداحی کردم کشید وزنش چقدره آوردن برام دقیقاً گفتم مثلاً شاخ‌ترین کار مداحی کجا بود گفتم مثلاً شب شهادت حضرت زهرا قسمت چقدر من برم مداحی زحمت کشیدم شعرمو تو کردم مطلب آماده کردم قبلش حس و حال خوبی شروع کردم مداحی کردن وسط مداحی بهم نشون بدن که چهچه می‌زدم بعد همون لحظه رو برام آوردم بالا تو دلم مثل اینکه نیت خودم آوردم جلو چشم چرا اینجا رو بیشتر کشیدم یه کمی مثلا تحریر کرده تحریر کردم اینجا رو تحریر کردی که به بقیه بگی آقا چقدر بقیه بگن چقدر صدا فلانی خوبه بهتر از فلان مداح قبلی این مداحش خیلی بهتره عجب شعری بد بدم آخر مجلس رفتن از بچه‌ها پرسیدم بچه‌ها چه جوری امشب عجب حالی بهمون دادی د بعد همه رو از خودت همونجا به خودم دادم صفر بعد گفتم من خودمم قانع نشدم صفر صفر بعد گفتم خب بعدی گفتم من مثلاً مسئول دیگه چی داری گفتم من مسئول بسیج بودم فلان گفتم که بسیج بودیم کجا مثلاً نشونم دادن که فلان شب گشت بچه‌ها رو به خط کرده بودم لباس بسیج تنم بود پلنگی پوشیده بودم فلان اینا به خودم گفتم که برام آورد دلم آوردم بالا نشونم دادن چقدر اینجا حس می‌کردی قدرت داری چقدر بچه‌ها بهت توجه دارند عجب مثلاً هی توجه می‌کنند خیلی فکر می‌کردی توی بچه‌ها رو سر خط کردی تو بچه‌ها رو آوردی هی دونه دونه اعمالم گفتم گفتم بابا من یکی کار کردم از کار کردم از سال ۸۸ کار کردم تا ۹۳ ۵ سال من پای این کیس کتک خوردم زندان رفتم آوارگی کشیدم شبانه روزی پای این کیس کار کرده به جای خیلی بالایی مثلاً رسید خیلی روش حساب من این کیسه رو پاک کردم تا تاثیرگذارم بود مثلاً بعد بهم نشون دادن گفتن که نگاه کن شما روی این کیس کار کردین توت فلان تاریخ قرار بود بریم که صبح پیش مسئول پرزنت کنی فلانی وقت نداره زیاد یکیتون بیاد یا شما بیاد یا فلانی بهت این کیس مال منه چرا فلانی بره به اسم خودش تموم کنه مال تو بودی ۰۵ سال عمرمو آیا صفر چون می‌خواستم منو خودمو ثابت ۰۰ همینجور رفتن تو لحظه‌ای که تو بیمارستان مثل یه آدم ورشکسته بیچاره که تمام هستیشو داده همه سرمایشو خرج کرده و تازه فهمیده همه این دارایی که داره همش مثل تاجری که ورشکست شده به مثال برای بچه‌ها می‌زنم مثل این یه کوهنوردی یه کوله پشتی رو پولش بوده از ۲۰ سال پیش می‌خواد بره فتح قله هی تو راه سنگ‌های درشت درشت فکر می‌کنه این جواهرو می‌ذاره تو کوله پشتش اون یکی طلا هست می‌ذاره تو کوله پشتش اون یکی مثلاً زمرد همینجور بار هر چقدر بیشتر بار می‌کنه سخت‌تر میشه رفت فتح قله و به مصیبت و بدبختی میرسه بالای قله کوه مثلاً اون قله کوه پر از از این سنگا جمع کرده همه ریخته بعد شخصی هم که می‌خواد مثلاً این‌ها رو بخره نگاه می‌کنه کوله پشت شخصی که باید اینا رو بخره ارزش گذاری کنیم هی دونه دونه کوله پشتی در میاره اینکه آشغاله اصلاً طلا نیست اینجا پر از این چی هست اصلاً به درد نمی‌خوره اون چیه اصلا آشغال آوردی همراه خودت همه کوله پشتی منو خالی کرد اگه برداشتم هر آنچه باید بگذاشت بگذاشتم هر آنچه برداشتنی است خالی خالی مثل آدمی گفتم بیچاره نشستم به گوشه گفتم که خب یعنی هیچ صفر حالا صفر صفرم که نه کوله پشتی منو برگرداندن روی صفحه مثلاً ترازو اینجوری تکوندن یکم غبار غبار گرد و غبار مثلاً طلا ریخت کف ترازو یه سری اعمالی از من خریدن حاج آقا که اصلاً فکرشو نمی‌کردم اینها عمل خوب باشه یا خریداری داشته باشه تو محاسباتم نه اصلاً محاسبه‌شون نکرده اصلاً نمی‌دونستم همچین عملی دارم چی بود داداش بودیم نوبت گفته بودیم مثلاً امروز شما رختخواب جمع کنیم فردا من پس فردا شب داداشم پیچونده بود رفته بود من زن مادرم می‌خواد جمع کنه بدون اینکه مادرم از دست مادرم گفتم من جمع کردم مادرم هرچی می‌خوای بهت بده این دعای مادرم و این کار منو از من خریدن طلای ناب خریده چون من حسابش نکرده بودم غیر از این مورد دیگه یادتون میاد نون بگیره من حقوقم مثلاً سال ۸۱ ۸۲ ۸۳۴ تازه مشغول شدن به کار آموزشی بود ۱۰ ۱۲ هزار تومان بود مجبور بودم بعد از ساعت کاری می‌رفتم سر کار برق لوله کشی ساختمون مثلاً لوله برق سیم کشی خسته و خرد ساعت ۱۰ شب از کار دوم برگشت ساعت ۱۰ ۱۱ شب بنده خدا من نمی‌دونستم یعنی می‌دونستم مریضه نمی‌دونستم انقدر خوب بیشتر وقت من با بسیج و این‌ها می‌گشت هیئت و بسیج و اینها ساعت ۱۰ ۱۱ شب رسیدم تا رسیدم دم در خونه دیدم یکی از بچه‌های هیئت ۱۰ ۱۵ سالش بود تازه به سن بلوغ رسیده این دم در خونه وایساده چی شد دیدم اصلاً منگ منگ اصلاً ریخته به هم پسر عاشق یه دختری تو همون کوچه ما شده بود خودکشی کنه من با این صحبت کردم نیم ساعت ۴۵ دقیقه یک ساعت طول کشید تا من اینو قانع کردم آرومش کردم گفتم آرومش کردم این بنده خدا اجل معلقش بود اون شب خودکشی کنه یا تو همون تایم خودکشی کنه اینو برای من نشون دادن نجات جان و تو اعمال من من می‌دیدم یه سری جاها بهم می‌گفتن جان در برابر جان آورده شده این جونشو نجات دادی اینجا جونتو نجات داد که قرار بود تصادف کنم نشون دادن ماشین میلیمتری با من رد قرار بود من بمیرم جان در برابر اینا رو از من خریدن لقمه تن به لقمه روایت داره که لقمه داد یه زنی از بنی اسرائیل بود بچش تو بیابون بود گرگه گرفت به دهن ملک جان در برابر لقمه در برابر لقمه یک مشروب فروشی داشتیم تو محلمون مشروب می‌فروخت بزن بهادر هم ازش حساب می‌برن دو سه تا دوستم داشت اقوامشون پسر عموم اینا زیاد داشت یه شبی گشت بسیج من اینو گرفتم من به جایی که ببرم اینا رو مثلاً تحویل بسیج و اینا بدم تحویل بخوان مثلاً اذیتشون کنن خیلی اینا رو جذب می‌کردم به جایی که دفعشون کنم داداش دمت گرم رو شماره حساب دیگه داشتیم میان تو محل شما اراذل‌های دیگه فلان کار می‌کنه یه حالتی که زدن مقداری غیرتیش کردن این رفیق شدیم انقدر رفاقتمون قوی شد آوردمش تو بسیج تمام نوچه‌های ایشون و دوستان ایشونم اومدن تو بسیج من یک گروه مقاومت را انداختم به نام گروه مقاومت اراذل و اوباش کوه‌های ته شهرک فرهنگیان شیراز ساعت‌ها با اینو می‌گذروندم به من نشون دادن این پسر قرار بود توی دعوا با چاقو کشته بشه جونشو نجات داده بودم و من یه جا قرار بود غرق بشم ایشون جونشو نجات داده بودن جان در برابر اینا رو از من خریدن لحظاتی که چقدر من بابت اینا توبیخ شده بودم سرزنش شده بودم چقدر تاثیر مثبت تو زندگی اینا داشتم این شد دانشجو ول کرد چاقوشو غلاف کرد فرو رفت کتاب هیئت شهرک لحظه لحظه اینا رو از من خریدن اینا رو از من خرید من خانمم از بچگی سرطان داشت مثلا چهل روزه بود ایشون سرطان کرده دوباره ۱۴ سالگی دوباره سرطانش اوت کرده بود نزدیک دو سه هفته درمانی می‌شد تو بیمارستان و من سرطان ایشونو بعد از عقد فهمیدم بعد از عروسی فهمیدم من می‌تونستم خب خیلی درگیر بودیم خیلی با هم درگیر بودیم با خانوادگی یه مقدار مشکل خانوادگی داشتیم اما خب همون تایم‌های اول ۶ ماه یک سال اول ۲ سال اول انقدر درگیر زیاد بود که من چندین بار تصمیم گرفتم ایشون طلاق بدم و وقتی متوجه شدم ایشون سرطان داشته بچگی بسیار عصبانی شده شبش رفتم هیئت خب می‌تونستم طلاقم بدم بدون مهریه به خاطر اینکه پنهان کرده تو همون هیئت سر به آسمون کردم گفتم خدایا من اگه ایشون طلاق بدم چه اتفاقی می‌افتد یک دردی به جامعه دولت امام زمان اضافه کردن یک دختری از شیعیان اهل بیت تو خونه موندگار میشه داغی به دل پدر و مادرش یا داغ به دل امام زمانه در هر صورت یه نگاه کردم به خدا گفتم خدا من طلا نمیدم تو هوای زندگی منو داشته باش اینو گفتم به خدا معامله کردم عمرم متاسفانه تو بعضی از دعواهامون به من نشون دادن من دخترم سوخت بعد از چند بعد از یک سال دو سال خدای دختر ۲ ساله نشونم داد دو سالگی این بچه رو دو سالگی یک سال و نیم دو سالگی این بچه دختر سوخت من از سر کار برگشتم خونه ساعت ۱۰ شب خانم بنده خدا رفت پایین که چای بیاره دخترم تازه راه رفتن یاد گرفته بود دست می‌گرفت به در و دیوار راه می‌رفت هم بچه‌ام جیغ زد هم خانم رفتم پایین دیدم خانمم گذاشته کتری آب جوشو این بچه میاد کتری آب جوش می‌ریزه از سر صورت دخترم دختر یک سال و نیم دو ساله از بالا می‌سوزه تا پایین کتری آبجوش خالی به من نشون دادن که ایشون که سوخت بابت چی بوده من اینو تا آخر بگم من چندین بار توی دعوا بعد از که معامله کردن با خدا تو دعوای خانوادگی به خانمم گفتم که خانم آدم که اگه درش خورده باشه گرچه اون خریدار نفهمه میگه داداش من در خورده شما نفهمیدم یه لکه رنگ معامله تقلبی تو معامله نباشه بنده خدا حق الناس گردنش نباشه بابا مامانتو چه جوری بچگی سرطان داشتی به من نگ چرا اول بهم نگفت این کلام منو نشونم دادن خانم ناراحت شد قهر کرد رفت تو اتاق دل سوزوندی بچه‌تو سوزوندی خوابم رفت تو اتاق شروع کرد گریه کردن به مادرش گفت مادرش سوخت به باباش گفت باباش به من گفتن که دختر سوخت بعد بهم نشون دادن همون تایمی که دخترم سوخت گفتم مگه تو معامله نکرده بودی با خدا چرا سوزوندی چرا نیش زدی مریضیش مگه دست خودش بوده ما بهش دادیم ما به هر بچه سالم سالم سالمم بخوایم تو هر زمانی بخواهیم مریضی بکش من سوختم رفتم تو آشپزخانه دیدم سر تا پاش سوخته تاریک بود آشپزخانه لباسشو کندم گرفتم این زیر آب یخ آوردمش تو نور دیدم پوست به صورت این بچه نمونده تمام سر و صورتشو چشماشو دستاشو پاش همه سوخته بود پرچمو گذاشتم رو سینم راه افتادم تو ماشین سوار ماشین شدم رفتم بیمارستان قطب الدین شیراز به هر کی کنارم بشین بچه‌مو بگیر اولین بیمارستان رسیدن بیمارستان قطب‌الدین ماشین پارک کردم سریع بچه‌م بغل گرفتم بردمش پیش دکتر اورژانس سریع آوردنشو پماد خالی کردن رو سرش رو سر و و پانسمان کرده بهم گفتن ببرش گفتم کجا ببرمش چشم پزشکی پزشکی چرا گفت ببین پلک بچه رو اینجوری با یک پرسی داد بالا دیدم دوتایی چشم دخترم خاکستری شده مثل ماهی که رو آتیش کباب می‌کنی چشمش دو تا مردمک چشم سوخته به عین دیدم گفتم بکش تا آخر عمر باید بکشی دوباره از بیمارستان قطب‌الدین رفتم بیمارستان تازه چرا بچه‌ام توی مسیر خونه تا بیمارستان قطبین دنبال من می‌گشت چشمش ناله می‌کرد دنبال من می‌گشت بیمارستان چشم پزشکی خلیل بیمارستان خلیلی پشت بیمارستان نمازی اونجا رفتم بدون نوبت سریع راه می‌دادن رفتیم داخل یه نگاه کرد به چشم گفت دوتا قرنیه سوخت هیچ کاری از دست ما بر نمیاد گفتم بابا یعنی تمام شد گفت تمام شد سوخته دو تا قطره گفت فردا ببرش شاید بیمارستان شهید بیمارستان خداد اونجا شاید بتونن کاری من فهمیدم یه غلطی کردم همون لحظه فهمیدم یه غلطی کردم یه اشتباهی کردم که برم تاوان بیمارستان خلیلی گفتم خانم یه غلط حاج آقا تا صبح بالا سر دخترم روضه حضرت زهرا دخترم زهرا است تا صبح بالا سرش روضه حضرت زهرا قسم دادن روضه حضرت رقیه خوندم من و مادرش بال بال می‌زدیم بالا سر این بچه بچه ناله می‌کرد و گریه می‌کردم توبه کردم همونجا توبه کردم همونجا گفتم خدایا غلط کردم هرچی بوده تو ببخش تو ببخش اثر کدام گناه اونجا فردا صبحش بچه رو بلند کردی منو خانم صبح زود رفتیم بیمارستان خدا دوست بچه رو بدون نوبت بردن پیش شاگرد دکتر خدا دوست بچه رو گذاشتیم خوب همه دکترا شاگردا دورش جمع بچه یک و نیم ساله دختر نابینا شده سو همه دلشون می‌سو پایین دوتا پانسمانو باز کرد گزارش دیشب دکتر بیمارستان خلیلی هم خوند نگاه کرد هی نگام کرد هی چشم بچه رو نگاه می‌کرد گفت که چشم سالمه گفتم بابا من خودم سوخت دیدم سوخته یه نگاه کردم دیدم چشمای بچه‌ام مثل دو تا مروارید داره می‌درخشه همونجا افتادم رو زمین گفتم خدایا ممنون و گذشت و اونجا تو اعمالم دیدم به خاطر چی این بلا سر فهمیدم خیلی از بلاهایی که سر ما میاد تو این دنیا خیلی از اثر خیلی از کارهایی که می‌کنیم خیلی از زخم‌ها زبونه‌هایی که می‌زنیم خیلی از شاید کسی متوجه نشه شاید کسی نفهمه ولی اون شخصی که اون تو حسابمون میاد صبح میاد خیلی از در که می‌خوریم به خاطر اون اعمالی است که متوجهش نیستیم رسیدیم به مرور اعمال و قضیه سوختن دخترتون چه دلیلش چی بود بازم توی مرور اعمال چیزهایی رو فهمیده بودید ربطشو با همدیگه من تو اعمالم می‌دیدم خیلی از مطالبی که دیدم آب و حیات دنیا یادم نمیاد یا اینکه یه سریاشون نمی‌تونم بگم حالا شخصی بود اما تنها چیزی که من دیدم حاج آقا این بود که خوب خیلی سریع با من محاسبه بشه خیلی من کتاب صدیقه در قیامت خونده بودم اینکه صدا در خیلی باهاش سخا کرده بودم سخت‌گیری کرده بودم مو را خیلی سختم نه در حد که خودش تو دنیا سخت‌گیر بوده هر چقدر نبخشیده همونجا اجازه نبخشیده سختگیر بود آقا مجید از دوستانشون پرسیدم می‌گفت که مثلاً اگر یکی بهم یه تیکه مینداخت تو جمع من کلفت تر بارش ناراحت می‌شدم وقتی پاور باشه که به هر حال ایشون شهید به حساب میومد دیگه به هر رتبه شهدا چون بالاتره به حسب اقتضای اون رتبه بالاتر کسی که کنکور دکترا میده با کنکور کارشناسی کنکور دکتر سخت‌تره به حساب اینکه رتبه دکتر از کارشناسی بالاترین تو روایتم داره که هر مدل که تا می‌کنی یخاف نسو الحساب رو تعبیر به این کردن گفتن که صلح حساب ای با مردم داشته باشی قیامت درک کردنی که خوب خیلی جاها سخت‌گیری بهش شده بود به خاطر اینکه خودش آدم سخت‌گیر بود تو دنیا به منم به دید شهید نگاه می‌کردم اتفاقی که اتفاق خاص بود یعنی اینکه مریضی معمولی خوب رسیدن چه مروری بود ولی دوست دارم اینجا تو این قسمت این تیکه رو بگم که لحظه‌ای که اومدن منو من اومدم بیمارستان بهم نشون دادن بهم گفتن صفر در مورد محاسبه کردیم هیچی برای خدا نداشت کاری مخلص برای خدا انجام داده خالص برای خدا انجام داده باشی هیچی نداشت مثلاً آقای عمادی ۵ میلیارد تومان به من پول داده آقای فلانی برو مشهد خونه فلان اقوام ما است برو اونجا برو عشق و حال کن زیارتتو بکن فقط برای من مثلاً یه زعفرون بیار برام ۵ میلیاردم بهم داده چند ده هزار برابر اون قیمت اون مثلاً زعفر بعد من میرم اونجا چقدر تحویلم می‌گیرن و چقدر هوامو چند روز اولش خوبم بعد یه دفعه میرم با ۵ میلیارد تومانی شروع می‌کنم کار بیخود کردن آقا خرجلی بکن نمی‌دونم دنبال مثلاً گندکاری بدتر حالا ماموریت اصلیم چی بود زعفرون بگیرم حالا کنارش مثلاً زیارتم برم یه مثلاً مشهدگردیم کلاً گرفتار فساد بشم تو مشهد ده بار ۲۰ بار صد بار هزار بار منو بگیرن ببرن پیش کلانتری مشهد بگن آقا ایشون رفیقای عبادی حیثیت ایشونو ببرم ۵ میلیون توم خرج کنم تایم سفرم تموم میشه برم گردوندن الان منو آوردن جلوی هادی علائم جلو من نشسته ۵ میلیارد تومانش داده به من خونه همه دوستاش رفتم همه رم دزدی کردم از رفیقاش چی دز آبروشو بردم آبرو رفیقاشو بردم بدترین کارهایی انجام دادم حالا نشستم طلب داره میگه که خب آوردی برام زعفرون من یادم رفته برای چی رفتم ببین من حاضر بودم تو اون تایم منو آوردن لوله عزرائیل برای خدا ۳۵ سال ۴۰ سال گرفتم از خدا اومدم تو دنیا الان موقع رفتنه چی داره برای خودم اینم هوامو داشته این همه آبرومون حفظ کرده این همه رزق و روزی نعمت و سلامت و همه چی داده به گرفتاری‌های بد دنیا ابتلام آوردتم وسط حکومت شیعه می‌تونست منو خیلی جای بد بندازه بهترین نعمات دنیا که اهل بیت باشن بهم داده اسمم پدرم مادرم اجداد توی نسل خوب من قرار داره همه چی رو برام مهیا کردی که بهترین باشم همه جا آبرو عزت منو خریده حالا این همه هزینه کرده برام گفته چی می‌خوام یه کاری یه کار کوچیک برای انجام داده باشه حالا من اومدم جلو خدا حاج آقا حاضر بودم هزاران بار منو ته جهنم جایی که خدا نبینه یواشکی می‌مردم یه جای جهنم منو بسوزونه تو بدترین جای جهنم اما جلو خدا نیام شرمندگ دوش دیوانم بعد نگاه به اعمالم می‌کردم می‌گم فقط برای خودم هیچی نداشتم گرد طلا منو میلیارد می‌خره مثلاً مثل اینکه شما مثلاً یه صابون تو هتل پیدا کردی چقدر خوشحالم میشه دستت درد نکنه می‌خواد ثابت کنی به یاد خدا بودی رفتی مثلا آشغالی مثل اینکه مداد کاغذ دادی به بچت برات نقاشی کنه برداشته مداد رو شکونده کاغذ رو پ براده‌های تراششو از اون مداد خیلی از اون کمتر بعد حالا از اون کمت خیلی تشکر می‌کنه ازت از اون هیچی که آوردی برای خدا که میلیارد اصلا براش پول خورده مثلاً ۱۰۰ میلیارد داده برای رفتی برگشتی تو عشق صابون تو هتلو برداشتی آوردی تازه همونو بهت ده برابر برمیگردم میلیارد میلیارد اون از من خریده میگه آقا دستته چقدر خوشحال شدی مثلاً اینو من براش آوردم همون کارای ریزه که از آیا شرمندگی منو بدبخت کرد این شرمندگی در برابر خدا بدترین عذابه فیلم شیعه حاضر بودم گفتم سخت‌ترین عذاب قیامت رو این آیه است که لایکلمهم الله ولا ینظر الیه خدا باهاشون حرف نمیزنه و بهشون نگاه نکن یعنی بی‌توجهی و بی‌محلی خدا بهترین سخت‌ترین عذاب قیامت گر سلامم را نمی‌گویی علیک در جوابم لااقل دشنام سرم انداختم پایین دستامو جمع کردم جلوی عزرائیل دستمو دراز کردم که منو ببره دیگه دیدم هیچی منو اینجوری ببری جلو خدا چی بگم حالا تو دلم رد شد و ایشون شنید حضرت عزرائیل که میشه منو برگردونی یه روز یک کار به خدا انجام بدم رفتم تعطیل بود رفتم لعلی اعمل صالحا فی ما ترک یه کاری بکنم خدا می‌خوای بکنی خدا که بابا الله الصمد بی‌نیاز مطلق خدا اصلا پول براش مهم نیست هیچی نیاز نداره برای خدا چیکار حاج آقا من اون موقع تو اون تایم زنم سرطان داشت تو بدترین حالت بود یه دختر سه چهار ساله ۵ ساله ۶ ساله داشتم یه پسر مثلاً دو سه ساله اصلاً به ذهنم نرسید که بگم آقا منو به خاطر زن و بچم اوج بدبختی فلاکت من بود اگه همچین حرفی اصلا گفتم خدا بابا نمی‌دونم چی شد دغدغه ته دل من اومد بالا پیش خدا گفتم خدا من هیچی نداشتم برای حکومت تو بر امام زمان خانم منو ۵ ساله از سال ۸۹ که سرطانی شروع شد تا ۹۳ نگه داشتی من قول داده بودم من کار خودمو بکنم تو کار خودتو بکن من هیچ کاری به امام زمان بزار برگردم گزارش این ماموریتی که رفتم و برگشتم اینو برای خدا اینو برای مسئولان بنویسم یه خطر خیلی سنگینی حکومت امام زمان تهدید می‌کنه حالا تو ذهنم خدا دغدغه منو خرید خدا دوست داشت من دردم درده مردم دردم درده حکومت امام زمان دردم درد این بود که یه خطری مردمو داره تهدید دردم دردش چیه این دغدغه منو خیلی خدا دوست داشت میگه فیه رجال یحبون ان یتطهرو والله یحب المتطهرین اینجا یه آدمایی که دوست دارند پاک باشند خدا این‌ها رو در زمره پاکان به حساب میاره و دوسشون داره دوست دارن پاک باشن خدا همونجوری که پاکان رو دوست داره اینایی که دوست دارن پاک باشن هم یعنی آدم دوست داره برای امام زمان یه کاری بکنه خدا در زمره اونایی که برای امام زمان کار من هیچ اعمالی نداشتم تا اون تایم هرچم که فکر می‌کردم جمع کردم که صفر برا خودم این دغدغه آخر منو که دم موج فکر مردم بودم از من حضرت عزرائیل با انگشت به من اشاره کرد برمی‌گردم گفت برمی‌گردم رفت سمت راست

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات مستند صوتی شنود

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00:00
/
00:00:00