بزرگترین گناه، کوچک شمردن یک خطاست؛ نگاه حرامی که توجیه میشود از اختلاس بدتر است. [01:50]
• پدافند نفس، «توجیه» است؛ برای انهدام دشمنِ درون، ابتدا باید سیستم دفاعیاش را از کار انداخت. [04:10]
• اعتراف به خطا در جمع برای کسب احترام، خودزنی نیست، بلکه تقویت نفس اماره است. [06:35]
• توبه با زبان و تسبیح بیفایده است؛ فقط ندامت و پشیمانی، اصلِ توبه است. [09:35]
• برای سقوط یک هواپیما یک پیچ شل کافیست؛ برای سقوط انسان نیز یک عیب کافیست. [12:10]
• اقرار به «نتوانستن»، کلید فرج و گشایش است؛ آنگاه قدرت مطلق به یاریات میآید. [13:12]
امام باقر (ع) میفرمایند: «به خدا قسم، کسی از گناه نجات نمییابد، مگر آنکه به آن اقرار کند».
اولین و مهمترین گام برای نجات، اعتراف به گناه در پیشگاه خداست، نه توجیه آن. توجیه، سپر دفاعی نفس امّاره است که تا آن را از کار نیندازیم، هیچ موعظه و عبادتی اثر نمیکند. ما گناهان خود را کوچک میشماریم؛ اما مگر گناهی بزرگتر از بستن راه بر امام زمانِ خود وجود دارد؟
حُرّ بن یزید ریاحی مرتکب چنین خطای عظیمی شد، اما گناهش را توجیه نکرد. او سپرِ توجیه را انداخت، به گناه و عجز خود اعتراف کرد و با پشیمانی حقیقی، خود را به پای امام حسین (ع) رساند؛ چراکه میدانست برای توبه، «ندامت» کافی است. این پشیمانی بود که او را از گرداب هلاکت رهانید.
خداوندا، به ما توفیق عطا فرما تا به جای توجیه گناهانمان، به آنها اعتراف کنیم و مانند حُر، با دلی شکسته به درگاهت پناه آوریم.
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسمالله الرحمن الرحیم.
باب هشتاد و دوم: وجوب اقرار به گناهان؛ وجوب اعتراف به گناهان در پیشگاه خدای متعال. باب هشتاد و دوم کتاب «جهاد با نفس» در مورد این است که اگر کسی گناه کرده و گناهکار است، تا وقتی در پیشگاه خدا به گناهانش اعتراف نکند، از آن گناه نجات پیدا نمیکند.
عن ابیجعفر علیهالسلام، از امام باقر علیهالسلام، فرمودند: «والله ما ینجو من الذّنبه إلّا من أقرب به.» به خدا قسم، از گناه نجات پیدا نمیکند کافی: از کسی که گناه میکند، نجات نمییابد مگر کسی که اقرار به آن کند. اگر کسی اقرار به گناه بکند؛ تا کسی اقرار به گناه نکند، از گناه نجات پیدا نمیکند. نه اینکه پیش مردم اقرار کند، یعنی در پیشگاه الهی. یعنی آقا، مرحله اولش این است که آدم توجیه نکند که نه! اینکه چیزی نیست. اینکه فلان است. بهجای این چیزها، شما برو یقه فلانی را بگیر؛ برو آنهایی را که دزدی میکنند دستگیر کن؛ برو اختلاسها را فلان کن! اصلاً چیزی نیست. این هم گناه است، آن هم گناه است. یک گناه کوچکتر است، یک گناه بزرگتر است.
بزرگترین گناه، همان گناهی است که آدم آن را کوچک بشمارد. آدم بگوید: «اینکه چیزی نیست.» این از همه گناهها بدتر است. آن اختلاسی که آدم گناه میداند، آنقدر بزرگ نیست که آن نگاه به نامحرم که آدم هیچی نمیداند. وقتی بهش میگویند حرام است، میگوید: «برو بابا! به چه چیزهایی گیر میدهید شما؟ کی گفت؟ چیست مگر؟»
درست شد؟ آدم اگر گناهی هم میکند و خدایی نکرده نمیتواند از گناه نجات پیدا کند، لااقل اعتراف به این گناه را داشته باشد، این خودش یک مرحله از نجات است. خود این «بد آمدن» یک مرحله از نجات است. این خیلی مهم است. در بحثهای اخلاقی هم بزرگان میفرمایند: راز نجات از رذائل اخلاقی هم همین است که آدم اعتراف به این داشته باشد که آقا، این بد است، این زشت است. توجیهش نکنم. نمیتوانم؟ همین است! چه کار کنم؟ «اینکه در برابر فلان مسئله، چیزی نیست. اگر من این عیب را دارم، بقیه فلان عیب را دارند. اگر این عیب را دارم، فلان خوبیها را دارم. تو برای چی به این نگاه میکنی؟ به آن یکیها نگاه کن.» به قول معروف، ماستمالی میکند قضیه برای دیگران.
خیلی سختگیرترین شاید: بسیار سختگیری. یک موقعی، بیست سال پیش، مرحوم علامه حسنزاده آملی رضوانالله علیه به بنده میفرمود: «ماستمالی نکن.» بعد ایشان فرمود: «اینکه میگویم ماستمالی نکن، اصلش همان است که سر خودت شیره نمال.» ولی الان چون شیره گران شده، من بهت میگویم «ماستمالی نکن.»
یک نکته مهمی است. یعنی ماها سر خودمان شیره میمالیم، ماستمالی بکنیم، توجیه میکنیم. این خیلی بد است. این توجیه نفس گرفتاری اصلی ماست. حالا هم نسبت به گناهان، هم نسبت به رذائل نفسانی، عیوبمان را توجیه میکنیم. یعنی خود نفس واکنش نشان میدهد، از خودش دفاع میکند. این دشمنترین دشمن ماست دیگر. ما باید بیدفاعش کنیم. ما باید پدافندش را از کار بیندازیم. نمیشود که موشک بزنم سمتش و بعد با پدافند خود این دشمن دفاع کنم.
شما اول وقتی توی عملیات وعده صادق میخواستند اسرائیل را بزنند، اول پدافندش را از کار میانداختند، بعد میزدند. آنها آن شبی که فرماندهان ما را به شهادت رساندند، پدافند ما را از کار انداختند، بعد اینها را به شهادت رساندند. ما دشمنترین دشمنمان نفسمان است. این دشمنترین دشمن. وقتی میخواهیم بهش حمله کنیم، بزنیم، باید پدافندش از کار بیفتد. پدافندش چیست؟ توجیه. توجیه کردن. اینجوری از خودش دفاع میکند. چه جور باید این پدافندش را از کار بیندازیم؟ توجیه کردنش را ازش بگیریم. اقرار. اقرار به ذنوب. اقرار به عیوب. این در برابر توجیه است. این وقتی است که دیگر پدافندش کار نمیکند. پدافندش که از کار افتاد، با کوچکترین حمله، با کوچکترین موشک، با کوچکترین سلاح، میشود زمینگیرش کرد. ولی تا وقتی این پدافند فعال است، بزرگترین سلاحها را هم استفاده کنی، فایده چندانی ندارد.
خیلی نکته مهمی است این. خیلی نکته مهمی است. خدا انشاءالله به ما توفیق بده، توجیه نکنیم. یعنی مثلاً اگر بنده بینظمم، آن را توجیه نکنم. همین را هی اقرار کنم که آقا مثلاً من این کلاس را باید میآمدم، این ده دقیقه دیر شد. مثلاً خودم را میگویم: این ده دقیقه را ببین، من براساس اینکه درس را بیشتر میدهم، توی آن پنجاه دقیقه بعدی، مثلاً این ده دقیقه چیزی به حساب نمیآید. این توجیه است دیگر. آن پنجاه دقیقه را چه کار داری؟ این ده دقیقه را نباید دیر بیایی. هی به خودم بگویم. حالا لازم نیست پیش دیگران اقرار کنم. هی بیایم... آخه این هم که خودش یک ترفندی است برای خوب نشان دادن نفس. خیلی نفس چیز عجیبی است. خیلی عجیب است.
نفس ما برای اینکه پیش شماها، مثلاً نفس من برای اینکه پیش شما محترم باشد، میآید هی میگوید که آقا ببخشید، من حواسم هست، ده دقیقه دیر کردم! آقا من امروز سی ثانیه دیر کردم، من را ببخشید. خب، این اثرش چقدر است؟ این اهل مراعات است! چقدر حواسش به حقالناس هست! چه آدم خوبی است! در نگاه شما محترم شمرده بشوم. اینکه حمله به نفس نیستش که! این دارم خودم را میزنم، ولی این خودزنی است. در واقع دارد نفس من را محکمتر و قویتر و میکند. این خیلی چیز عجیبی است.
باید یکجور باشد که واقعاً نفس من آسیب ببیند، ضربه بهش وارد بشود به این دشمنترین دشمن. اینجوری است: لااقل پیش خودم اعتراف داشته باشم. «ده دقیقه تأخیر داری آقا.» «یک دقیقه کم شد. باریکلا! تو یک دقیقه غلبه کردی.» میگویم: «نُه دقیقه هنوز تأخیر دارم!» خیلی سخت است. تلخِ تلخ. تا یک مدت زیادی این قضیه تلخ است. تا یک جایی که دیگر این کامل آسیبپذیر میشود، از آن قدرت و تسلطی که نسبت به من دارد درمیآید. بعد یکهو احساس آزادی میکند آدم. احساس میکند از شر یک دشمن خیلی بزرگی که دائم میخواسته او را گرفتار بکند، آدم دارد آزاد میشود. بعد کمکم میبیند که آقا، تو این نمازم که مثلاً من میخواندم و این نفس من نمیگذاشت توجه پیدا کنم، حالا ضعیف شده. راحتتر دارم نماز میخوانم. یک حس خوبی دارم، آرامش دارم. سحر میخواهم برای عبادت بلند شوم. یک کسی بود نمیگذاشت بلند بشوم. این هم انگار ضعیف شده. سحرها راحتتر از خواب بلند میشوم. ذکری میخواستم بگویم، مراقبهای، محاسبهای، قرآنی میخواستم بخوانم، درس میخواستم بخوانم، موقع درس خواندن یک کسی بود من درس بخوانم، نمیگذاشت تمرکز داشته باشم، احساس میکنم ضعیف شده، نیست. یک مدت زیادی تلخ است، ولی از یک جایی شیرینیهایش خودش را نشان میدهد. این میشود جهاد با نفس. این مبارزه، این جهاد. این یعنی پس باید پدافندش از کار بیفتد. پدافندش توجیه است. این خیلی نکته مهمی بود. یکی از مهمترین مطالبی بود که در این کتاب «جهاد با نفس» عرض شد. انشاءالله خدای متعال توفیق بدهد خود این حقیر عمل بکنم.
در ادامه دارد که: «وَ قَالَ أَبُوجَعْفَرٍ عَلَیهِالسَّلَامُ...» امام باقر علیهالسلام فرمود: «کَفَى بِالنَّدَمِ تَوْبَةً.» آقا، ندامت برای توبه کافی است. پشیمانی که آدم پشیمان بشود. همینطور، یعنی توبه به لفظ و کلمه و تسبیح چرخاندن و اینها نیست. اصل توبه، پشیمانی است. خیلی وقتها یک استغفاری هم میکنیم، ولی پشیمان نیستیم. بلکه اصلاً کاملاً توجیه میکنیم. اصلاً همین پشیمانی، همان حالت در برابر توجیه است. تا آدم توجیه میکند، نمیتواند پشیمان بشود. کی پشیمان میشود؟ اونی که از توجیه خود دست برمیدارد و فهمید که اشتباه کرد!
خیلی نکته مهمی است. خوش به حال آن کسی که این شکلی است. تا میفهمد این کاری که کرده، حالا یک وقتی که آیه میخواند، روایتی میخواند، نکته اخلاقی میشنود، میفهمد عجب! من پس آنجا با فلانی اینجور حرف زدم، اشتباه بود. باید اصلاح کنم. نه، خب حالا ببین... نه، آخه هر جایی هم که نمیشود. گفت: «این آخه آنجا فرق میکرد. درست است این را گفتند، ولی به هر حال تو آن شرایط را هم آدم آخه باید در نظر بگیرد!» اینها میشود باب توجیه. نمیگذارد که آدم پشیمان بشود. و این نفس آدم، آدم را این شکلی توی یک گرداب میاندازد. گرداب دیدید؟ اینجوری یک آبی که اینجور میچرخد، میآید پایین. هی هر چی که نزدیکتر میشود به این وسط، این آب نجات ازش سختتر. قدرت و شدتش بیشتر میشود. هر چی شعاع دورتر، خب، میتواند نجات پیدا کند. یکم باید زور بزند، تلاش بکند، میآید بیرون. ولی همینجور که خود را رها کرد، هی تو این شعاع، نزدیکتر به مرکز دایره قرار میگیرد. اگر آمد افتاد تو مرکز دایره، تمام است. هلاک، نابود. دیگر نمیشود نجات پیدا کند.
و یک دانه عیب گاهی در ما کافی است برای اینکه اینجوری گرفتار شویم. یک دانه عیب. ممکن است هزار تا حسن داشته باشد. ما همش به آن حسنای خودمان نگاه میکنیم: «الحمدلله! حالا یکم اخلاقم تند است، زبانم بد است، ولی خیلی سخاوتمندم!» این خیلی مهم است. خدا که با همه... ما را نجات میدهد. خدا مگر خدایی... میگوید: «همین خوب است دیگر! همین بس است.» دارم- یک چیزی بابایی، یک تعبیری آقایی دارد- میگوید: «هواپیما اگر بخواهد بلند بشود، همه چیزهای هواپیما باید سالم باشد، درست بشود. ولی اگر بخواهد سقوط بکند، یک دانه مشکل داشته باشد برای سقوط، برای اینکه سقوط بکند، یک اشکال کافی است. یک پیچش هم وا بشود، یک پَره، یک پَره از این پَرّههای موتورش مثلاً اگر خراب بشود، از کار بیفتد کافی است.» برای اینکه انسان هم سقوط بکند، یک عیب کافی است.
خب، ما که عیب داریم، چه کار کنیم؟ اولین مرحله این است که اقرار به عیوبمان داشته باشیم. بله، اصلاح نمیتوانیم بکنیم. ساده نیست اصلاح عیب. خیلی سخت است. خیلی زمان میبرد. ولی اقرار به عیب که میتوانیم بکنیم؟ همین اقرار مداوم، آدم را نجات میدهد. کمک خدای متعال میرساند. از یک جای دیگر آدم با دل شکسته به خدا پناه میبرد. این استعاذ میشود. از یک جایی آدم انقطاع پیدا میکند. یعنی پیش خدای متعال اقرار میکند: «من نمیتوانم.» این از آن اقرار به آن عیب بالاتر است. این راز کلیدی نجات و گشایش و فرجِ اضطرار است. تا یک وقتی هی میگفت: «خدایا! من این عیب را دارم. خدایا! من اشتباه دارم. خدایا! اقرار میکنم.» از یک جایی میگوید: «خدا! نمیتوانم، نمیتوانم، نمیتوانم، نمیتوانم!» هی شدیدتر میشود. «خدایا! من اصلاً هیچ توانی ندارم.» «لا حول و لا قوة الا بالله.» این «لا حول و لا قوة» فقط لفظ نیست. از عمق جان اگر گفت، این کلمهای است که آدم را به فرج میرساند. از شر شیطان نجات میدهد. اقرار به اینکه آقا، من اصلاً هیچ توانی ندارم. حالا آنی که توان دارد، نجاتت میدهد.
خدا انشاءالله ما را اهل این حقایق و اهل معارف بکند و توفیق عمل به این روایات بسیار زیبا و بسیار کلیدی را به عنایت بفرماید.
[حدیث/روایت] امام صادق (ع): «احْذَرُوا أَهْوَاءَكُمْ كَمَا تَحْذَرُونَ أَعْدَاءَكُمْ» (از هواهای نفسانی خود همانگونه حذر کنید که از دشمنانتان حذر میکنید). (الکافي , جلد۲ , صفحه۳۳۵)
[حدیث/روایت] «أَعْدَى عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيْكَ» (دشمنترین دشمن تو، نفس توست که میان دو پهلویت قرار دارد). (الوافي , جلد۱۲ , صفحه۲۱۶)
[حدیث/روایت] «لَیْسَ شَیْءٌ أَعْدَى لِلرِّجَالِ مِنِ اتِّبَاعِ أَهْوَائِهِمْ وَ حَصَائِدِ أَلْسِنَتِهِمْ» (برای انسانها، چیزی دشمنتر از پیروی از هواهای نفسانی و محصولات زبانشان نیست). (الکافي , جلد۲ , صفحه۳۳۵)
در حال بارگذاری نظرات...