متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا القاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
تبریک عرض میکنم روز ازدواج امیرالمؤمنین و حضرت زهرا (سلام الله علیهما) و آغاز ماه ذیالحجه را. انشاءالله که همگی عزیزان از برکاتش بهرهمند بشویم.
جلسهی پایانی، یعنی روز پایانی ولایتیار... آخی، گریه نکن! گریهاش اینجاست. مقداری که میخواهم بخوانم، باید گریه کنی که حجم زیادی مطلب میخواهم بخوانم که انشاءالله گریهاش آنجاست.
رسیدیم به این عبارت: «لیس له حدٌّ ینتهی الی حدّه». خدای متعال حدی ندارد که بخواهد به آن حد منتهی شود. ذهن ما در شناخت اشیاء، با حدود آمیخته است، با حدود است که اشیاء را میشناسیم و هر شیئی با محدودیتهایی که دارد شناخته میشود. خدای متعال چون حد ندارد، به واسطهی حد شناخته نمیشود. اصلاً «حد تام» و «حد ناقص» هم که میگویند همین است دیگر؛ در تعریف چون حدود تعیین میشود که یک شیء شناخته شود. خدای متعال حد ندارد. لذا اینجور شناخت ذهنی دقیق نسبت به خدای متعال نمیشود پیدا کرد؛ به واسطهی اینکه ما نمیتوانیم تصورش بکنیم، چون حدی ندارد که بخواهیم تصورش بکنیم.
یک متنی را یکی از این افراد در دفاع از فیروز نادری تازگی نوشته، فلسفه است، خواندی که میگوید خدا «بیصورت» و فلان و اینهاست؟ کیا خواندند؟ قطعاً و یقیناً هیچکدامتان. متنی نوشته، خیلی متن «شخماتیک» زیبایی است. عرض کنم خدمتتان که میگوید که فیروز نادری اگه خدا را قبول نداشته، به خاطر اینکه اصلاً خدا یک حقیقت بیصورت و در قالب ذهن هر کسی صورت پیدا میکند. اینهایی که بهش اهانت کردند که «تو خدا را قبول نداری»، اینها یک مشت زشترو هستند. اتفاقاً همین کارشان نشان میدهد که چقدر خدای زشتی را میپرستند؛ که خدای زشت اینها اینشکلی است که هر که بهش اعتقاد نداشته باشد را میفرستد جهنم. یعنی تخیلات و «شخماتیگری» میبارد از این متن که طرف فیلسوف است مثلاً، مالکِ فلسفه از هیئتعلمی فلسفه و اینها هم دیگر وقتی که به کارگروه فلسفه جنس از موتوری میدهند، اینشکلی میشود. یعنی ضرورت اتصال گروه فلسفه دانشگاه به جنس درجه یک اینجا احساس میشود؛ که وقتی نامرد جنس بهت میدهد، چقدر حال و احوالت به هم میریزد.
پس «خدای متعال حدی ندارد که منتهی به آن حد بشود.» «و لا له مثلٌ فیعرف بمثله». مثلی هم ندارد. پس ما، آقا، شناختهایی که پیدا میکنیم معمولاً یا به واسطهی حد، یا به واسطهی مثل است. خدای متعال نه حد دارد، نه مثل. نه جایی محدود شده وجودش که با این دو، «چرخین» در منطق وجودی او ماهیت او بخواهد معنا پیدا کند. خدا اساساً ماهیت ندارد. و چون ماهیت ندارد، حد ندارد. و چون حد ندارد، ماهیت ندارد. و مثل هم ندارد که بخواهیم به واسطهی مثل او معرفت پیدا کنیم. چون ما با مجهولات وقتی مواجه میشویم، به واسطهی مثل آنهاست که میتوانیم یک شناخت اجمالی پیدا کنیم. خدا مثل هم ندارد که «فیعرف بمثله».
«ذلَّ من تجبّر عنه»، هر کسی که جبروت از خودش در برابر خدای متعال نشان داد، ذلیل شد. هر که خودش را کسی و چیزی به حساب آورد در برابر خدا و بزرگتر از این دانست که بخواهد برود زیر چتر دستور خدا و اوامر و نواهی الهی، میشود تجبّر؛ جباریت نشان دادن. این ذلیل شد. «و صَغُرَ من تکبّر دونه»، هر کسی هم که تکبر کرد جز او که کبریایی حقیقی دارد، هر که برای خودش کبریا و عظمت دید، این هم دچار صَغَر و کوچکی شد، حقیر شد، کوچک شد. چون ادعای دروغینی داشت. حقیقت او چیزی غیر از این ادعا بود. و هنگام ادعا، حقیقت را خدای متعال جلوه میدهد که این حقیقت، میشود کوچکی و صَغَر برای کسی که ادعای بزرگی میکند.
کبر حلال برای بنده هم داریم. کبر نمیشود گفت، تکبر. حالا بر اساس بعضی روایات، تکبر در برابر متکبر گفتند که جایز است. آن هم معنایش چیز دیگری است دیگر. تکبر نیست در واقع، زیر بلیط و زیر بار او نرفتن است. تو آن «داول مشکیهی» امیرالمؤمنین دارد که حضرت در جنگ با یک تفاخری راه میرفتند. پیغمبر فرمودند که اینجور راه رفتن «مبغوض» خداست. مگر در این معرکه و در این صحنه. اینجور با جلال و جبروت راه رفتن در برابر دشمن خوب است. در برابر متکبرین خوب است. در برابر خدا کسی خودش را کبیر نمیداند و نباید ببیند. این فرق میکند. «کبر حلال» تعبیر شاید خوبی نباشد. در واقع، زیر یوغ کبریایی مستکبری نرفتن و در برابر متکبر او اینجور از خود کبریا نشان دادن، که این هم کبریای الهی است، کبریای مؤمنانه است، این خوب است، این درست است، این فرق میکند با کبر حلال. کبر به صورت کلی مذموم است.
خب. «و تواضعت الاشیاء لعظمته.» اشیاء برای عظمت او تواضع کردند. در برابر عظمت او همهچیز متواضع است، همه اظهار ذلت و خضوع و کرنش دارند در برابر عظمت. «و انقادت لسلطانه و عزته.» همه منقاد سلطان و عزت او هستند. انقیاد دارند در برابر قهر و غلبهی او. تسلیم تحت قدرت او هستند، تحت ربوبیت و سلطنت او هستند.
«و کَلَّت عن ادراکه طرف العیون.» این «ترف» جابجا کردن چشمها، چرخیدن چشمها، عاجز از این است که بخواهد ادراک کند او را. خب، ما در فضای محسوسات، وقتی چشم میچرخانیم، پیدا میکنیم. یک امر حسی و محسوس را میتوانیم پیدا کنیم. خدا را هرچه چشم بگردانیم، نمیتوانی. چون اساساً در عالم حس و محسوسات نیست. خدای متعال فوق عالم حس و فوق عالم عقل است. با این ابزارهای حسی و عقلی ما کشف نمیشود باری تعالی. «و قصُرت دون بلوغ صفته اوهام الخلائق.» با وهم خلاق نمیشود به صفت او بخواهند برسند. به کنهِ صفات او پی نمیبرند. با اوهام عاجزند و قاصرند اوهام از اینکه برسند به صفت او. پی ببرند به اینکه او چیست و کیست. صفات کرم او، رحمت او، رازقیت او، ستاریت او، غفران او. اینها را هیچکدام با وهم نمیشود درک کرد. همه را باید رفت و شهود به قلب کرد. «و لکن رئیت القلوب بحقائق الایمان.» با حقیقت ایمان باید دل او را ببیند.
«الاول قبل کل شیء و الاخر بعد کل شیء.» خدای متعال قبل هر چیزی بوده و اول بوده و بعد هر چیزی هم هست و آخر. که این را چند بار عرض کردم. مثال جسم و روح را که روح قبل ما، قبل هر چیزی هست و بعد هر چیزی هست. دوستان یادشان هست این مثالی که عرض کردم. خب الحمدلله مطلبش یادم است که تأکید داشتید روز ... بله! ما الان در هر کنشی که انجام میدهد جسممان، اول روح است که تصمیم میگیرد و کار را انجام میدهد. حرفی که من دارم میزنم، روح اول حرف میزند، روح اول فکر میکند، روح اول تصور میکند، روح اول حاضر میشود نسبت به این مطلب. اول است قبل تمام این اجزا، ذهن و مغز و سلولهای خاکستری و صوت. و قبل همه اینها، روح من هست. بعد همه اینها هم روح من است. یعنی اینجوری نیست که روح اول باشد و دیگر به جسم که داد، دیگر از چنگ روح در میآید. اول روح، بعد جسم. یعنی این از این به آن منتقل میشود. نخیر. اول روح، آخر هم روح به جسم میدهد. در حالی که از جسم جدا نمیشود و روح قدرتش قطع نمیشود و زائل نمیشود. اول قبل همه اینهاست، آخر بعد همه اینها.
«و لا یعدله شیء» هیچی معادل او نیست در رتبهای از وجود که آنجا عدیل و «ادلی» ندارد. «الظاهر علی کل شیء بالقهر له.» در هر چیزی هم ظهور دارد به واسطهی قاهریّتی که دارد. روح نسبت به تن تا وقتی که اتصالش برقرار است، زائل نمیشود دیگر. مگر اینکه ارتباط روح با تن قطع بشود. تا وقتی که روح در این کالبد تن است، تمام افعال این تن، اولش روح، آخرش هم روح است. قبل همین افعال هست، بعد همین افعال هم هست. پس ظاهر است بر هر چیزی به واسطهی قاهریت بر او. ظهور خدای متعال به واسطهی قهر خدای متعال است. قهار است، قاهر بر هر چیزی. غلبه دارد بر همهچیز. در ظهور هم همه ظهور او را از آن خودش کرده، بدون اینکه خود او به نحو عیان دیده شود. الان در این تکلم ما، حیات او غالب است، تکلم او غالب است، علم او غالب است، قدرت او غالب است. همهاش اوست. حی، غدیر، علیم، خبیر، این است. در این تکلمی که بنده دارم میکنم، او ظاهر است، او قاهر است، قهر و قدرت. «بائوس بالقهر.» پس به واسطهی قهری که دارد ظاهر است.
«و المشاهد لجمیع الامکان بلا انتقال الیها.» شاهد همه اماکن است به جمیع اماکن، به همه اماکن شاهد است. بدون اینکه بخواهد انتقال به اماکن پیدا کند. ما شاهد شدنمون به واسطهی انتقال است. اگر من بخواهم ببینم که مثلاً کسی دارد چهکار میکند، باید بیایم آنجا، بیاید اینجا تا اشراف مکانی پیدا کنم، حضور مکانی پیدا کنم. و آن حضور مکانیاش هم به واسطهی انتقالش است. تا انتقال مکانی نباشد و مکانی نباشد، شهادت حاصل نمیشود برایش، شاهد نمیشود. خدای متعال شاهد است بدون این انتقال مکانی برای همه اماکن خدا شاهد است.
«و لا تلمسه لامسه و لا تحسه حاسه.» و لمس نمیکند او را لمسکنندهای. و حس نمیکند او را حسکنندهای. خدای متعال فوق عالم لمس و حس. در اثر این قرب وجودی، لمس حاصل نمیشود. نه با لمس است که قرب وجودی دارد، نه به خاطر قربش لمسی حاصل میشود. نه لمس میکند تا نزدیک باشد، نه وقتی نزدیک میشود قابل لمس است. اساساً از این عالم حس خارج است. ما نزدیک بودن برایمان مفهوم نزدیک بودن را با لمس ادراک میکنیم. ملازمه دارد با لمس و با حس. چیزی را نزدیک میدانیم که قابل لمس و قابل حس باشد. مثلاً میگویم که «این قوری به من نزدیک نیست، قوری از من دور است.» چرا؟ چون نمیتوانم لمسش کنم. البته میتوانم ببینمش. به حسب اینکه میبینمش الان میگویم نزدیک است. اگر این قوری را در حجرهی اساتید در مدرسهی مشکات گذاشته باشم و خودم مشهد باشم، دیگر چون حسش هم نمیکنم نزدیکش نمیدانم. یک مرتبه از نزدیک بودنش را در حس دارم، که میبینم الان این قوری سفید را اینجا ته این آشپزخانه من دارم میبینم. ولی چون لمسش نمیکنم دور است. به حسب اینکه حسش میکنم نزدیک است، لمسش نمیکنم دور است. اگر آمد تو بغلم، لمسش کردم، دیگر نزدیک است.
ما مفهوم قرب برایمان آمیخته است با لمس و حس. قرب خدای متعال را هم این شکلی درک میکنیم که باید تنزیه کنیم خدای متعال را از این ادراک. «خدا، اذا سئلک عبادی عنی فانی قریب.» خدا به همهمان نزدیک است. ولی نزدیک بودنش نه قابل حس است، نه قابل لمس، نه محسوس میشود، نه ملموس میشود. و نه نزدیک بودنش از جانب خود او با حس و لمس به ما نزدیک است. بدون اینکه ما را حس بکند و ما را لمس بکند. خدا حقیقتی فوق عالم حس و لمس است.
«و هو الذی فی السماء اله و فی الارض اله و هو الحکیم العلیم.» در آسمانها اله است و در زمین اله است. یعنی موقعیت خدای متعال در عالم بالا و پایین عوض نمیشود. نسبت او با همه موجودات در پایین، در زمین، همان نسبتی است که در آسمان. قرب وجودی همان است که در آسمان. همانقدر که در آسمانها به موجودات نزدیک است، همانقدر در زمین به موجودات نزدیک است. وجود ملکی و وجود ملکوتی ما، نسبتش با خدای متعال یکسان است. نسبت او هم با این دوتا یکسان است. قرب او هم با اینها یکسان است. چون اساساً او حکیم علیم، همهی حکمت و همهی علم است. قرب او به ما، قرب علمی اوست. مقام عالم است به معلوم. قرب عالم است به معلوم. قرب حکیم است به محکوم. این قرب عالم به معلوم، اتصال و احاطه عالم به معلوم، فوق حس و لمس است.
الان شما با محفوظاتتون نزدیکید. به محفوظاتتون نزدیکید، به معلوماتتون نزدیکید. مثلاً شماها قاعدهی «لا تعاد» را میدانید. مثلاً شماها عدد پی را میدانید. اینکه عدد پی را میدانید، نسبت شما با عدد پی چیست و چقدر است؟ قرب وجودیتون به عدد پی چیست؟ به این معلوم چیست؟ لمسش میکنید؟ حسش میکنید؟ او شما را لمس میکند و حس میکند؟ این میشود قرب عالم به معلوم. قرب خدای متعال به موجودات، همچین قرب است، همچین اشرافی.
«اتقن ما اراد خلقه من الاشیاء کلها.» هرچه از اشیاء را که اراده کرده خلق کند، متقن آفریده. «بلا مثال سبق الیه.» خب، ما اگر چیزی را خلق میکنیم، اول یک مثالی را در نظر میگیریم، بعد آن مثال را ظهور میرسانیم. یا یک مثالی را اول داریم، یک سابقهای ذهنی نسبت به یک چیزی داریم، بعد او را ایجاد میکنیم. اگر پنکه را اساساً سابقهی ذهنی بهش نداشته باشیم، پنکه نمیتوانیم تولید کنیم. ما نسبت به چیزی که سابقهی ذهنی بهش نداریم، نمیتوانیم تولید کنیم، نمیتوانیم ایجاد کنیم، نمیتوانیم اراده کنیم اصلاً. الان میگویم شما پنکه را تصور کن. باید یک سابقهی ذهنی داشته باشی که تصور کنی. ولی خدای متعال چون خودش عین وجود اشیاء و عین حقیقت است، نیازی ندارد که یک سابقهای داشته باشد نسبت به یک چیزی که بخواهد از یک سابقهای منتقل بشود به یک لاحقه. یک سابقهی ذهنی از انسان داشته باشد، بعد خلقش کند. یک انسانی را مثلاً دیده، یک انسانی را قبلاً یک جایی بوده. نه. او اراده کرده و شده. اصلاً تعین و عین ثابتش و ماهیتش از خود اوست دیگر. نیاز ندارد که بخواهد از یک چیز دیگری به یک چیز دیگری منتقل بشود. پس هرچه را که اراده کرده از اشیاء، بدون سابقه اراده کرده و این شده، بدون سابقه.
«و لا لَقُوب دخل علیه فی خلق ما خلق لَدَی.» اگر چیزی را هم خلق کرده، لقوبی در خدای متعال واقع نشده. خستگی به او وارد نشده. انرژی ازش نرفته. چیزی ازش جدا نشده. ما وقتی چیزی را ایجاد میکنیم، انرژی بابتش میگذاریم. هدررفتی از ما هست. یک چیزی از ما کم میشود تا یک چیزی ایجاد بشود. ویژگیهای ماده و وجود مادی. خدای متعال چون بری از ماده و منزه از این نقائص است. کما اینکه شما وقتی یک چیزی را فکر میکنی و تصور میکنی، میتوانی همینجوری تصور کنی بدون سابقه. تصور کنید ها، نه ایجاد کنید! تصور یک کلمه را، یک حرف و یک شکل بدون اینکه اصلاً قبلاً دیده باشیدش. همچین چیزی را اصلاً سابقهی ذهنی هم ندارد. در آن حوزهی خیال شما که فوق ماده است، محدودیت این شکلی نیست. و آنجا خستگی هم ندارد. انرژی نمیبرد از شما. تصور «الف» انرژی از شما نمیبرد. به خاطر همین یک دانه «الف»، با یک میلیارد «الف» تصورش برای شما هیچ فرقی، خستگی نمیآورد، انرژی نمیبرد. تصور میخ با تصور سیخ، با تصور کوه، با تصور آسمان، هیچ فرقی برای شما ندارد. انرژی از شما نمیگیرد. با اینکه خود اینها، وجود مادیشون تفاوت بسیاری با همدیگر دارد. وزن اینها با همدیگر خیلی فرق میکند. ولی در ساحتی شما هستید که آنجا وزن معنا ندارد.
«ابتدع ما اراد ابداءه.» هرچه را که خواسته ابتدا کند، خودش ابتدا کرد. ابتدای همهچیز از خودش بوده. «و أنشأ ما اراد انشائه.» هرچه که اراده کرده انشاء، خودش انشاء کرده. «الا ما اراد.» به همان نحوی هم که اراده کرده. تحت اراده و ضابطه و محدودیتی نبوده. «نشد» برای او نداشته که بگوید این را میخواستم اراده کنم، نشد. ارادههای ما اینشکلی هست. اراده میکنیم بوعلیسینا باشیم، خب نمیشود. آنچنان که ما میخواهیم نمیشود. چون ارادهی ما تحت تقدیر و تدبیر و امور دیگری است. خدای متعال ارادهاش فوق همه تقدیرات است، فوق همه حدود است. در هیچ ضابطه و محدودیتی نمیگنجد. به خاطر همین هرچه را که بخواهد اراده میکند. به همان نحوی هم که بخواهد اراده میکند. از ثقلین جن و انس، به هر نحوی که بخواهد اراده میکند و جاری میکند ربوبیت را.
«و یمکِّن فیهم طواعیته.» تا با اراده ربوبیتش را نشان بدهد، تعریف کند، تمکین کند در جن و انس، «تواعیت» خودش را. «تواعیت» همان اطاعت است. مثل کراهیت، طوائیه. طباعیت درست است. مثل کراهیه به معنای کراهت. طوائیه به معنای اطاعت. تعریف کند ربوبیتش را. یعنی مکشوف کند، ظاهر کند، نشان بدهد، ایجاد معرفت کند به ما. معرفت بدهد نسبت به ربوبیت خودش. ما با این قدرت و احاطه و تدبیر و تقدیر الهی پی میبریم به ربوبیت او، به اینکه در چنگال قدرت و ارادهی او هستیم و نسبت خودمان را با او کشف میکنیم و میفهمیم که «رَبّی» داریم. کارمان در دست کس دیگری است.
«عُرِفَ الله بِفَسْخِ العَزائم.» خدا را با فسخ عزائم میشناسیم. آنجاهایی که میبینیم خارج از حوزهی اختیار و اراده و توان ماست. قدرت و ارادهی دیگری حاکم است. امور بر طبق یک چینش و اراده و قدرت دیگری دارد پیش میرود. وابسته به اراده و خواست ما نیست. خیلی چیزها را میخواهیم نمیشود. خیلی چیزها را نمیخواهیم میشود. بچه میخواهند، بچهدار نمیشوند. بچه نمیخواهند، بچهدار میشوند. معلوم میشود این بچه از جانب کس دیگری است. به ارادهی کس دیگری بچه میآید. ارادهی کس دیگری به چه شکل میگیرد؟ به ارادهی ننهبابا نیست که هر وقت اراده کردند، همان لحظه بچهدار بشوند. خدا این کار را کرده. ارادهاش را در تو نافذ کرده بر همان طبق اراده خودش مشی میکند. تا ربوبیت شما را نشان بدهد. معرفت به ما بدهد نسبت به ربوبیت خودش. و اطاعت، نسبت به خودش. و در ما متمکن کند. در ما کرنش ایجاد کند نسبت به خودش. متمکن بشویم. خودمان را رها کنیم. وا بدهیم نسبت به خدا. وادادهی خدا باشیم که هر آنچه خواست بکند و هر امری که خواست بفرماید. خدا با این قدرتنمایی خودش در اراده و انشاء، در ما ایجاد طاعت میکند. در این ثقلین، در جن و انس ایجاد طاعت میکند. ما را مطیع میکند. منقاد میشوی. میفهمیم کارهای نیستیم. باید خودمان را بسپاریم به او. باید وا بدهیم نسبت به او. چیزی دست من و شما نیست. او باید بخواهد. او باید اراده کند. تابع اراده و خواست او باید باشیم. تحت فرمان او باید باشیم. به امر او باید باشیم. هرچه که او بگوید، هرچه که او بخواهد. این میشود سپردن خود به ربوبیت خدا و هم اطاعت خدا.
«و الخلق مطیع...» در دعای روز پنجشنبه دارد: «و الخلق مطیع لک، خاشع من خوفک. لا یری فیه نورٌ الا نورک و لا یسمع فیه صوتٌ الا صوتک.» خیلی تعابیر لطیفی است در این دعای پنجشنبه. «نحمده بجمیع محامده کلّها علی جمیع نعماءه کلّه.» او را حمد میکنیم به همه محامد او بر همه نعما. نعمتها. به هر حمدی که دارد حمدش میکنیم. به هر نعمتی که دارد. پس حمد در برابر نعمت است. حمد، خب، قبلاً در مورد حمد صحبت کردیم که صفات حسنا و کمالات اولیای الهی. معنایش این است که اقرار میکنیم به اینکه همه نعمتها از اوست و از صفات اسماء او و از کمالات اوست. با همه صفات کمال او، او را حمد میکنی. با همه نعوت جلال او، او را نعت میکنی، وصف میکنیم. بر هر یک از نعمتها که آن نعم، آثار کمال و صفات اوست. هر صفتی از صفات او دخیل است در ظهور یک نعم. لذا آن نعمت را اتصالش را به آن کمال که ببینیم و بستاییم آن کمال را، میشود حمد بر آن نعمت. این نعمت، مسبَّب از آن کمال است، از آن صفت است. یکی از آداب دعا و استجابت دعا همین است که ابتدا خدا را حمد کنیم. بله. در واقع توجه پیدا میکنیم به صاحب کمال، به فقر خودمان و دارایی او. حمد بر نعمتهای او، نه اینکه یعنی معاذالله مثلاً میخواهیم خدا را گول بزنیم، سوم ازش بخواهیم. نخیر. داریم متوجه میشویم به مبدأ کمال. داریم متوجه میشویم به آن معدنی که دارای همهی آن چیزهایی است که ما ناداریم نسبت به، و از آنجا میخواهیم که صادر بشود، نیاز ما رفع بشود. این میشود حمد پیش از دعا. توجه پیدا میکنیم که او دارد و فقر خودمان را در معرض دارایی او قرار میدهیم. این میشود حمد. و حالا اظهار نیاز میکنیم و درخواست رفع نیاز میکنیم، دعا. لذا دعا را با حمد شروع میکنیم.
«و نَستَهدِیه لمَراشد امورنا.» یک استراحتی بکنید انشاءالله. آره، در نمازت خم ابرو این حرفها. ساعت چهار انشاءالله باز خدمت رفقا باشیم. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا القاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
تبریک عرض میکنم روز ازدواج امیرالمؤمنین و حضرت زهرا (سلام الله علیهما) و آغاز ماه ذیالحجه را. انشاءالله که همگی عزیزان از برکاتش بهرهمند بشویم.
جلسهی پایانی، یعنی روز پایانی ولایتیار... آخی، گریه نکن! گریهاش اینجاست. مقداری که میخواهم بخوانم، باید گریه کنی که حجم زیادی مطلب میخواهم بخوانم که انشاءالله گریهاش آنجاست.
رسیدیم به این عبارت: «لیس له حدٌّ ینتهی الی حدّه». خدای متعال حدی ندارد که بخواهد به آن حد منتهی شود. ذهن ما در شناخت اشیاء، با حدود آمیخته است، با حدود است که اشیاء را میشناسیم و هر شیئی با محدودیتهایی که دارد شناخته میشود. خدای متعال چون حد ندارد، به واسطهی حد شناخته نمیشود. اصلاً «حد تام» و «حد ناقص» هم که میگویند همین است دیگر؛ در تعریف چون حدود تعیین میشود که یک شیء شناخته شود. خدای متعال حد ندارد. لذا اینجور شناخت ذهنی دقیق نسبت به خدای متعال نمیشود پیدا کرد؛ به واسطهی اینکه ما نمیتوانیم تصورش بکنیم، چون حدی ندارد که بخواهیم تصورش بکنیم.
یک متنی را یکی از این افراد در دفاع از فیروز نادری تازگی نوشته، فلسفه است، خواندی که میگوید خدا «بیصورت» و فلان و اینهاست؟ کیا خواندند؟ قطعاً و یقیناً هیچکدامتان. متنی نوشته، خیلی متن «شخماتیک» زیبایی است. عرض کنم خدمتتان که میگوید که فیروز نادری اگه خدا را قبول نداشته، به خاطر اینکه اصلاً خدا یک حقیقت بیصورت و در قالب ذهن هر کسی صورت پیدا میکند. اینهایی که بهش اهانت کردند که «تو خدا را قبول نداری»، اینها یک مشت زشترو هستند. اتفاقاً همین کارشان نشان میدهد که چقدر خدای زشتی را میپرستند؛ که خدای زشت اینها اینشکلی است که هر که بهش اعتقاد نداشته باشد را میفرستد جهنم. یعنی تخیلات و «شخماتیگری» میبارد از این متن که طرف فیلسوف است مثلاً، مالکِ فلسفه از هیئتعلمی فلسفه و اینها هم دیگر وقتی که به کارگروه فلسفه جنس از موتوری میدهند، اینشکلی میشود. یعنی ضرورت اتصال گروه فلسفه دانشگاه به جنس درجه یک اینجا احساس میشود؛ که وقتی نامرد جنس بهت میدهد، چقدر حال و احوالت به هم میریزد.
پس «خدای متعال حدی ندارد که منتهی به آن حد بشود.» «و لا له مثلٌ فیعرف بمثله». مثلی هم ندارد. پس ما، آقا، شناختهایی که پیدا میکنیم معمولاً یا به واسطهی حد، یا به واسطهی مثل است. خدای متعال نه حد دارد، نه مثل. نه جایی محدود شده وجودش که با این دو، «چرخین» در منطق وجودی او ماهیت او بخواهد معنا پیدا کند. خدا اساساً ماهیت ندارد. و چون ماهیت ندارد، حد ندارد. و چون حد ندارد، ماهیت ندارد. و مثل هم ندارد که بخواهیم به واسطهی مثل او معرفت پیدا کنیم. چون ما با مجهولات وقتی مواجه میشویم، به واسطهی مثل آنهاست که میتوانیم یک شناخت اجمالی پیدا کنیم. خدا مثل هم ندارد که «فیعرف بمثله».
«ذلَّ من تجبّر عنه»، هر کسی که جبروت از خودش در برابر خدای متعال نشان داد، ذلیل شد. هر که خودش را کسی و چیزی به حساب آورد در برابر خدا و بزرگتر از این دانست که بخواهد برود زیر چتر دستور خدا و اوامر و نواهی الهی، میشود تجبّر؛ جباریت نشان دادن. این ذلیل شد. «و صَغُرَ من تکبّر دونه»، هر کسی هم که تکبر کرد جز او که کبریایی حقیقی دارد، هر که برای خودش کبریا و عظمت دید، این هم دچار صَغَر و کوچکی شد، حقیر شد، کوچک شد. چون ادعای دروغینی داشت. حقیقت او چیزی غیر از این ادعا بود. و هنگام ادعا، حقیقت را خدای متعال جلوه میدهد که این حقیقت، میشود کوچکی و صَغَر برای کسی که ادعای بزرگی میکند.
کبر حلال برای بنده هم داریم. کبر نمیشود گفت، تکبر. حالا بر اساس بعضی روایات، تکبر در برابر متکبر گفتند که جایز است. آن هم معنایش چیز دیگری است دیگر. تکبر نیست در واقع، زیر بلیط و زیر بار او نرفتن است. تو آن «داول مشکیهی» امیرالمؤمنین دارد که حضرت در جنگ با یک تفاخری راه میرفتند. پیغمبر فرمودند که اینجور راه رفتن «مبغوض» خداست. مگر در این معرکه و در این صحنه. اینجور با جلال و جبروت راه رفتن در برابر دشمن خوب است. در برابر متکبرین خوب است. در برابر خدا کسی خودش را کبیر نمیداند و نباید ببیند. این فرق میکند. «کبر حلال» تعبیر شاید خوبی نباشد. در واقع، زیر یوغ کبریایی مستکبری نرفتن و در برابر متکبر او اینجور از خود کبریا نشان دادن، که این هم کبریای الهی است، کبریای مؤمنانه است، این خوب است، این درست است، این فرق میکند با کبر حلال. کبر به صورت کلی مذموم است.
خب. «و تواضعت الاشیاء لعظمته.» اشیاء برای عظمت او تواضع کردند. در برابر عظمت او همهچیز متواضع است، همه اظهار ذلت و خضوع و کرنش دارند در برابر عظمت. «و انقادت لسلطانه و عزته.» همه منقاد سلطان و عزت او هستند. انقیاد دارند در برابر قهر و غلبهی او. تسلیم تحت قدرت او هستند، تحت ربوبیت و سلطنت او هستند.
«و کَلَّت عن ادراکه طرف العیون.» این «ترف» جابجا کردن چشمها، چرخیدن چشمها، عاجز از این است که بخواهد ادراک کند او را. خب، ما در فضای محسوسات، وقتی چشم میچرخانیم، پیدا میکنیم. یک امر حسی و محسوس را میتوانیم پیدا کنیم. خدا را هرچه چشم بگردانیم، نمیتوانی. چون اساساً در عالم حس و محسوسات نیست. خدای متعال فوق عالم حس و فوق عالم عقل است. با این ابزارهای حسی و عقلی ما کشف نمیشود باری تعالی. «و قصُرت دون بلوغ صفته اوهام الخلائق.» با وهم خلاق نمیشود به صفت او بخواهند برسند. به کنهِ صفات او پی نمیبرند. با اوهام عاجزند و قاصرند اوهام از اینکه برسند به صفت او. پی ببرند به اینکه او چیست و کیست. صفات کرم او، رحمت او، رازقیت او، ستاریت او، غفران او. اینها را هیچکدام با وهم نمیشود درک کرد. همه را باید رفت و شهود به قلب کرد. «و لکن رئیت القلوب بحقائق الایمان.» با حقیقت ایمان باید دل او را ببیند.
«الاول قبل کل شیء و الاخر بعد کل شیء.» خدای متعال قبل هر چیزی بوده و اول بوده و بعد هر چیزی هم هست و آخر. که این را چند بار عرض کردم. مثال جسم و روح را که روح قبل ما، قبل هر چیزی هست و بعد هر چیزی هست. دوستان یادشان هست این مثالی که عرض کردم. خب الحمدلله مطلبش یادم است که تأکید داشتید روز ... بله! ما الان در هر کنشی که انجام میدهد جسممان، اول روح است که تصمیم میگیرد و کار را انجام میدهد. حرفی که من دارم میزنم، روح اول حرف میزند، روح اول فکر میکند، روح اول تصور میکند، روح اول حاضر میشود نسبت به این مطلب. اول است قبل تمام این اجزا، ذهن و مغز و سلولهای خاکستری و صوت. و قبل همه اینها، روح من هست. بعد همه اینها هم روح من است. یعنی اینجوری نیست که روح اول باشد و دیگر به جسم که داد، دیگر از چنگ روح در میآید. اول روح، بعد جسم. یعنی این از این به آن منتقل میشود. نخیر. اول روح، آخر هم روح به جسم میدهد. در حالی که از جسم جدا نمیشود و روح قدرتش قطع نمیشود و زائل نمیشود. اول قبل همه اینهاست، آخر بعد همه اینها.
«و لا یعدله شیء» هیچی معادل او نیست در رتبهای از وجود که آنجا عدیل و «ادلی» ندارد. «الظاهر علی کل شیء بالقهر له.» در هر چیزی هم ظهور دارد به واسطهی قاهریّتی که دارد. روح نسبت به تن تا وقتی که اتصالش برقرار است، زائل نمیشود دیگر. مگر اینکه ارتباط روح با تن قطع بشود. تا وقتی که روح در این کالبد تن است، تمام افعال این تن، اولش روح، آخرش هم روح است. قبل همین افعال هست، بعد همین افعال هم هست. پس ظاهر است بر هر چیزی به واسطهی قاهریت بر او. ظهور خدای متعال به واسطهی قهر خدای متعال است. قهار است، قاهر بر هر چیزی. غلبه دارد بر همهچیز. در ظهور هم همه ظهور او را از آن خودش کرده، بدون اینکه خود او به نحو عیان دیده شود. الان در این تکلم ما، حیات او غالب است، تکلم او غالب است، علم او غالب است، قدرت او غالب است. همهاش اوست. حی، غدیر، علیم، خبیر، این است. در این تکلمی که بنده دارم میکنم، او ظاهر است، او قاهر است، قهر و قدرت. «بائوس بالقهر.» پس به واسطهی قهری که دارد ظاهر است.
«و المشاهد لجمیع الامکان بلا انتقال الیها.» شاهد همه اماکن است به جمیع اماکن، به همه اماکن شاهد است. بدون اینکه بخواهد انتقال به اماکن پیدا کند. ما شاهد شدنمون به واسطهی انتقال است. اگر من بخواهم ببینم که مثلاً کسی دارد چهکار میکند، باید بیایم آنجا، بیاید اینجا تا اشراف مکانی پیدا کنم، حضور مکانی پیدا کنم. و آن حضور مکانیاش هم به واسطهی انتقالش است. تا انتقال مکانی نباشد و مکانی نباشد، شهادت حاصل نمیشود برایش، شاهد نمیشود. خدای متعال شاهد است بدون این انتقال مکانی برای همه اماکن خدا شاهد است.
«و لا تلمسه لامسه و لا تحسه حاسه.» و لمس نمیکند او را لمسکنندهای. و حس نمیکند او را حسکنندهای. خدای متعال فوق عالم لمس و حس. در اثر این قرب وجودی، لمس حاصل نمیشود. نه با لمس است که قرب وجودی دارد، نه به خاطر قربش لمسی حاصل میشود. نه لمس میکند تا نزدیک باشد، نه وقتی نزدیک میشود قابل لمس است. اساساً از این عالم حس خارج است. ما نزدیک بودن برایمان مفهوم نزدیک بودن را با لمس ادراک میکنیم. ملازمه دارد با لمس و با حس. چیزی را نزدیک میدانیم که قابل لمس و قابل حس باشد. مثلاً میگویم که «این قوری به من نزدیک نیست، قوری از من دور است.» چرا؟ چون نمیتوانم لمسش کنم. البته میتوانم ببینمش. به حسب اینکه میبینمش الان میگویم نزدیک است. اگر این قوری را در حجرهی اساتید در مدرسهی مشکات گذاشته باشم و خودم مشهد باشم، دیگر چون حسش هم نمیکنم نزدیکش نمیدانم. یک مرتبه از نزدیک بودنش را در حس دارم، که میبینم الان این قوری سفید را اینجا ته این آشپزخانه من دارم میبینم. ولی چون لمسش نمیکنم دور است. به حسب اینکه حسش میکنم نزدیک است، لمسش نمیکنم دور است. اگر آمد تو بغلم، لمسش کردم، دیگر نزدیک است.
ما مفهوم قرب برایمان آمیخته است با لمس و حس. قرب خدای متعال را هم این شکلی درک میکنیم که باید تنزیه کنیم خدای متعال را از این ادراک. «خدا، اذا سئلک عبادی عنی فانی قریب.» خدا به همهمان نزدیک است. ولی نزدیک بودنش نه قابل حس است، نه قابل لمس، نه محسوس میشود، نه ملموس میشود. و نه نزدیک بودنش از جانب خود او با حس و لمس به ما نزدیک است. بدون اینکه ما را حس بکند و ما را لمس بکند. خدا حقیقتی فوق عالم حس و لمس است.
«و هو الذی فی السماء اله و فی الارض اله و هو الحکیم العلیم.» در آسمانها اله است و در زمین اله است. یعنی موقعیت خدای متعال در عالم بالا و پایین عوض نمیشود. نسبت او با همه موجودات در پایین، در زمین، همان نسبتی است که در آسمان. قرب وجودی همان است که در آسمان. همانقدر که در آسمانها به موجودات نزدیک است، همانقدر در زمین به موجودات نزدیک است. وجود ملکی و وجود ملکوتی ما، نسبتش با خدای متعال یکسان است. نسبت او هم با این دوتا یکسان است. قرب او هم با اینها یکسان است. چون اساساً او حکیم علیم، همهی حکمت و همهی علم است. قرب او به ما، قرب علمی اوست. مقام عالم است به معلوم. قرب عالم است به معلوم. قرب حکیم است به محکوم. این قرب عالم به معلوم، اتصال و احاطه عالم به معلوم، فوق حس و لمس است.
الان شما با محفوظاتتون نزدیکید. به محفوظاتتون نزدیکید، به معلوماتتون نزدیکید. مثلاً شماها قاعدهی «لا تعاد» را میدانید. مثلاً شماها عدد پی را میدانید. اینکه عدد پی را میدانید، نسبت شما با عدد پی چیست و چقدر است؟ قرب وجودیتون به عدد پی چیست؟ به این معلوم چیست؟ لمسش میکنید؟ حسش میکنید؟ او شما را لمس میکند و حس میکند؟ این میشود قرب عالم به معلوم. قرب خدای متعال به موجودات، همچین قرب است، همچین اشرافی.
«اتقن ما اراد خلقه من الاشیاء کلها.» هرچه از اشیاء را که اراده کرده خلق کند، متقن آفریده. «بلا مثال سبق الیه.» خب، ما اگر چیزی را خلق میکنیم، اول یک مثالی را در نظر میگیریم، بعد آن مثال را ظهور میرسانیم. یا یک مثالی را اول داریم، یک سابقهای ذهنی نسبت به یک چیزی داریم، بعد او را ایجاد میکنیم. اگر پنکه را اساساً سابقهی ذهنی بهش نداشته باشیم، پنکه نمیتوانیم تولید کنیم. ما نسبت به چیزی که سابقهی ذهنی بهش نداریم، نمیتوانیم تولید کنیم، نمیتوانیم ایجاد کنیم، نمیتوانیم اراده کنیم اصلاً. الان میگویم شما پنکه را تصور کن. باید یک سابقهی ذهنی داشته باشی که تصور کنی. ولی خدای متعال چون خودش عین وجود اشیاء و عین حقیقت است، نیازی ندارد که یک سابقهای داشته باشد نسبت به یک چیزی که بخواهد از یک سابقهای منتقل بشود به یک لاحقه. یک سابقهی ذهنی از انسان داشته باشد، بعد خلقش کند. یک انسانی را مثلاً دیده، یک انسانی را قبلاً یک جایی بوده. نه. او اراده کرده و شده. اصلاً تعین و عین ثابتش و ماهیتش از خود اوست دیگر. نیاز ندارد که بخواهد از یک چیز دیگری به یک چیز دیگری منتقل بشود. پس هرچه را که اراده کرده از اشیاء، بدون سابقه اراده کرده و این شده، بدون سابقه.
«و لا لَقُوب دخل علیه فی خلق ما خلق لَدَی.» اگر چیزی را هم خلق کرده، لقوبی در خدای متعال واقع نشده. خستگی به او وارد نشده. انرژی ازش نرفته. چیزی ازش جدا نشده. ما وقتی چیزی را ایجاد میکنیم، انرژی بابتش میگذاریم. هدررفتی از ما هست. یک چیزی از ما کم میشود تا یک چیزی ایجاد بشود. ویژگیهای ماده و وجود مادی. خدای متعال چون بری از ماده و منزه از این نقائص است. کما اینکه شما وقتی یک چیزی را فکر میکنی و تصور میکنی، میتوانی همینجوری تصور کنی بدون سابقه. تصور کنید ها، نه ایجاد کنید! تصور یک کلمه را، یک حرف و یک شکل بدون اینکه اصلاً قبلاً دیده باشیدش. همچین چیزی را اصلاً سابقهی ذهنی هم ندارد. در آن حوزهی خیال شما که فوق ماده است، محدودیت این شکلی نیست. و آنجا خستگی هم ندارد. انرژی نمیبرد از شما. تصور «الف» انرژی از شما نمیبرد. به خاطر همین یک دانه «الف»، با یک میلیارد «الف» تصورش برای شما هیچ فرقی، خستگی نمیآورد، انرژی نمیبرد. تصور میخ با تصور سیخ، با تصور کوه، با تصور آسمان، هیچ فرقی برای شما ندارد. انرژی از شما نمیگیرد. با اینکه خود اینها، وجود مادیشون تفاوت بسیاری با همدیگر دارد. وزن اینها با همدیگر خیلی فرق میکند. ولی در ساحتی شما هستید که آنجا وزن معنا ندارد.
«ابتدع ما اراد ابداءه.» هرچه را که خواسته ابتدا کند، خودش ابتدا کرد. ابتدای همهچیز از خودش بوده. «و أنشأ ما اراد انشائه.» هرچه که اراده کرده انشاء، خودش انشاء کرده. «الا ما اراد.» به همان نحوی هم که اراده کرده. تحت اراده و ضابطه و محدودیتی نبوده. «نشد» برای او نداشته که بگوید این را میخواستم اراده کنم، نشد. ارادههای ما اینشکلی هست. اراده میکنیم بوعلیسینا باشیم، خب نمیشود. آنچنان که ما میخواهیم نمیشود. چون ارادهی ما تحت تقدیر و تدبیر و امور دیگری است. خدای متعال ارادهاش فوق همه تقدیرات است، فوق همه حدود است. در هیچ ضابطه و محدودیتی نمیگنجد. به خاطر همین هرچه را که بخواهد اراده میکند. به همان نحوی هم که بخواهد اراده میکند. از ثقلین جن و انس، به هر نحوی که بخواهد اراده میکند و جاری میکند ربوبیت را.
«و یمکِّن فیهم طواعیته.» تا با اراده ربوبیتش را نشان بدهد، تعریف کند، تمکین کند در جن و انس، «تواعیت» خودش را. «تواعیت» همان اطاعت است. مثل کراهیت، طوائیه. طباعیت درست است. مثل کراهیه به معنای کراهت. طوائیه به معنای اطاعت. تعریف کند ربوبیتش را. یعنی مکشوف کند، ظاهر کند، نشان بدهد، ایجاد معرفت کند به ما. معرفت بدهد نسبت به ربوبیت خودش. ما با این قدرت و احاطه و تدبیر و تقدیر الهی پی میبریم به ربوبیت او، به اینکه در چنگال قدرت و ارادهی او هستیم و نسبت خودمان را با او کشف میکنیم و میفهمیم که «رَبّی» داریم. کارمان در دست کس دیگری است.
«عُرِفَ الله بِفَسْخِ العَزائم.» خدا را با فسخ عزائم میشناسیم. آنجاهایی که میبینیم خارج از حوزهی اختیار و اراده و توان ماست. قدرت و ارادهی دیگری حاکم است. امور بر طبق یک چینش و اراده و قدرت دیگری دارد پیش میرود. وابسته به اراده و خواست ما نیست. خیلی چیزها را میخواهیم نمیشود. خیلی چیزها را نمیخواهیم میشود. بچه میخواهند، بچهدار نمیشوند. بچه نمیخواهند، بچهدار میشوند. معلوم میشود این بچه از جانب کس دیگری است. به ارادهی کس دیگری بچه میآید. ارادهی کس دیگری به چه شکل میگیرد؟ به ارادهی ننهبابا نیست که هر وقت اراده کردند، همان لحظه بچهدار بشوند. خدا این کار را کرده. ارادهاش را در تو نافذ کرده بر همان طبق اراده خودش مشی میکند. تا ربوبیت شما را نشان بدهد. معرفت به ما بدهد نسبت به ربوبیت خودش. و اطاعت، نسبت به خودش. و در ما متمکن کند. در ما کرنش ایجاد کند نسبت به خودش. متمکن بشویم. خودمان را رها کنیم. وا بدهیم نسبت به خدا. وادادهی خدا باشیم که هر آنچه خواست بکند و هر امری که خواست بفرماید. خدا با این قدرتنمایی خودش در اراده و انشاء، در ما ایجاد طاعت میکند. در این ثقلین، در جن و انس ایجاد طاعت میکند. ما را مطیع میکند. منقاد میشوی. میفهمیم کارهای نیستیم. باید خودمان را بسپاریم به او. باید وا بدهیم نسبت به او. چیزی دست من و شما نیست. او باید بخواهد. او باید اراده کند. تابع اراده و خواست او باید باشیم. تحت فرمان او باید باشیم. به امر او باید باشیم. هرچه که او بگوید، هرچه که او بخواهد. این میشود سپردن خود به ربوبیت خدا و هم اطاعت خدا.
«و الخلق مطیع...» در دعای روز پنجشنبه دارد: «و الخلق مطیع لک، خاشع من خوفک. لا یری فیه نورٌ الا نورک و لا یسمع فیه صوتٌ الا صوتک.» خیلی تعابیر لطیفی است در این دعای پنجشنبه. «نحمده بجمیع محامده کلّها علی جمیع نعماءه کلّه.» او را حمد میکنیم به همه محامد او بر همه نعما. نعمتها. به هر حمدی که دارد حمدش میکنیم. به هر نعمتی که دارد. پس حمد در برابر نعمت است. حمد، خب، قبلاً در مورد حمد صحبت کردیم که صفات حسنا و کمالات اولیای الهی. معنایش این است که اقرار میکنیم به اینکه همه نعمتها از اوست و از صفات اسماء او و از کمالات اوست. با همه صفات کمال او، او را حمد میکنی. با همه نعوت جلال او، او را نعت میکنی، وصف میکنیم. بر هر یک از نعمتها که آن نعم، آثار کمال و صفات اوست. هر صفتی از صفات او دخیل است در ظهور یک نعم. لذا آن نعمت را اتصالش را به آن کمال که ببینیم و بستاییم آن کمال را، میشود حمد بر آن نعمت. این نعمت، مسبَّب از آن کمال است، از آن صفت است. یکی از آداب دعا و استجابت دعا همین است که ابتدا خدا را حمد کنیم. بله. در واقع توجه پیدا میکنیم به صاحب کمال، به فقر خودمان و دارایی او. حمد بر نعمتهای او، نه اینکه یعنی معاذالله مثلاً میخواهیم خدا را گول بزنیم، سوم ازش بخواهیم. نخیر. داریم متوجه میشویم به مبدأ کمال. داریم متوجه میشویم به آن معدنی که دارای همهی آن چیزهایی است که ما ناداریم نسبت به، و از آنجا میخواهیم که صادر بشود، نیاز ما رفع بشود. این میشود حمد پیش از دعا. توجه پیدا میکنیم که او دارد و فقر خودمان را در معرض دارایی او قرار میدهیم. این میشود حمد. و حالا اظهار نیاز میکنیم و درخواست رفع نیاز میکنیم، دعا. لذا دعا را با حمد شروع میکنیم.
«و نَستَهدِیه لمَراشد امورنا.» یک استراحتی بکنید انشاءالله. آره، در نمازت خم ابرو این حرفها. ساعت چهار انشاءالله باز خدمت رفقا باشیم. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه بیستم
توحید صدوق
جلسه بیست و یکم
توحید صدوق
جلسه بیست و دوم
توحید صدوق
جلسه بیست و سوم
توحید صدوق
جلسه بیست و چهارم
توحید صدوق
جلسه بیست و ششم
توحید صدوق
جلسه بیست و هفتم
توحید صدوق
در حال بارگذاری نظرات...