توحید صدوق

جلسه بیست و دوم

توحید صدوق . 1402/03/16
00:59:40
30

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
آقا، به اینجا رسیدیم، برادر. قبل از اینکه وارد دنیا شویم، نسبت ما با خدا، نسبت انفعالی است. نسبتِ آن، دلیل هستی است و نسبت انفعالی. نقشی که انتخاب می‌کنیم، نقش‌پذیری ما در شدت و ضعف انفعال ما تعیین می‌شود. ما تعیین می‌کنیم که شدیدتر منفعل باشیم از حضور خدای متعال و کمالات او و ظهور او، یا ضعیف‌تر منفعل باشیم.
بعضی موجودات مثل سنگ و گچ، انفعالشان ضعیف‌تر است و بعضی موجودات مثل ملائکه، انفعالشان شدیدتر است. انسان در این نوسان، شدت و ضعف را انتخاب می‌کند؛ در این نوسان، در این مرتبه‌ای که قرار می‌گیرد، در انفعال. این مرتبه را انتخاب می‌کند. هیچ چیز دیگری انسان ندارد، هیچ نقش دیگری ندارد، هیچ چیزِ دیگری به او نیست؛ انسان فقط انفعال است، فقط پذیرش. هیچ فاعلیتی به او نسبت داده نمی‌شود. انفعالی است که تقدیرات در این برداری که از صفر تا صد تعیین شده، هر مرتبه تقدیرات خودش را دارد. فاعلی در انتخاب می‌تواند؛ این اختیاری است که در انفعالش داده شده. این اختیار با آن اختیار فاعلی فقط اسمش شبیه است. مثالِ نفسیه و انفسیه همین دریافتند؛ همین مثال حضور فاعل و فاعلیت را من دارم. یکی می‌بینم؟ نه، یکی نیست. تصور کنید! چون فاعل همین‌طور تصور فاعل است: کنش دارد، اثرگذاری دارد، تأثیری دارد، تحولی دارد. این تحولی ندارد، این هیچ کنشی ندارد. هیچ چیزی به واسطه اراده او تغییر نمی‌کند، هیچ چیزی نمی‌شود، هیچ شدنی در اثر انتخاب و فعل او رخ نمی‌دهد؛ همش پذیرش است. همه چیز شده است؛ همه چیز در حال شدن و در قالب‌ها و قواره‌های خودش دائماً در حال شدن. این فقط انتخاب می‌کند تو کدام از این شدن‌ها واقع شوی، کدامش را بگیری. فقط قابل است. در کدام یک از این ظرف‌ها قابل باشد و دریافت کند؟ در ظرف ملائکه، ظرف حیوانات، ظرف جمادات، ظرف نباتات؟ این نوسان اوست. در هر کدام از این‌ها به شدت و ضعف. و اگر به ظرف ملائکه رسید، به ضعیف‌ترین ملائکه یا قوی‌ترین؟ و این علی‌الدوام لحظه‌ای و بسیار عجیب و غریب در او هست. یک ذره جابه‌جا شود، تغییرات می‌کند.
در انبیا شما ببینید، یک لحظه ترک اولیٰ، یک لحظه غفلت، یک لحظه این نوسان پیدا کردن از شدید به پایین‌تر، نه به ضعیف؛ کمی حال در او تغییر پیدا می‌کند، سریع آثارش ظاهر می‌شود: گرفتاری‌ها، ابتلائات، مشکلات، و یک تحولاتی رخ می‌دهد. در مواجهه با او این کاملاً اختیار محض، اختیار در قابلیت و انفعال است، نه در فاعلیت.
حالا گفته: "من از صد تا صفر تعیین کردم." آقای بهلولی از صفر تا صد را تعیین کردم. صد را گذاشتم امام حسین و صفر را گذاشتم شمر. تعیین کردم به حیث مقام، به حیث جعل. ولی که توش که نریختم، کسی را جعل کردم. قدرت انتخاب تو را نه جعل کردم که صفر باشی. جعل کردم قدرت انتخاب تو را که با قدرت انتخاب در مرحله انفعال باید... (نباید اینجا فاعل را به میان آورد.) این فاعل برساند، ساعت فاعل و منفعل با هم قاطی. اینکه باید سیدالشهدا را به کمال برسانی، گوش کن! بچه‌ی خوبیه، کمی بازیگوشه. گوش می‌دهی عزیزم؟ اونی که کمال می‌رساند امام حسین را، این از حیث فعل کمال می‌بخشد.
آن خلطی که آن بزرگوار کرده بود که بعد آقای حسن‌زاده بهش توپید، ماجراها شد، این خلط به همین مسئله برمی‌گردد که می‌گوید: "شمر امام حسین را به کمال رساند؛ اگر در بهشت دیدینش تعجب نکنید!" این مغالطه است. این نفهمیدن مطلب است و چقدر هم باعث هجمه شد به عرفا و فلاسفه و همه. این خلط، خلط بین این حرف ایشان با حرف شما یکی است: خلط بین مقام فاعل و مقام منفعل است. رساندن به کمال به فاعل برمی‌گردد، به کسی که دارد، نه به کسی که ندارد. شمر اعطای کمال نمی‌کند به امام حسین. شمر کمالی به امام حسین نمی‌دهد. این به شمر نسبت داده نمی‌شود. شمر اینجا در قتل امام حسین منفعل است. فاعل خداست.
این فاعل دو حیث دارد: یک حیث، حیث کمالی است که به کمال می‌رساند؛ اولین بار دارم عرض می‌کنم. از حیث کمالی به خدا نسبت داده می‌شود و اینی که دارد متوفی می‌دهد و ارتقا می‌دهد مرتبه او را به درجه بالاتر، نفس مطمئنه را دارد به لقای تام می‌رساند. این فاعل، این حیث فاعلی و کمالی فاعل است. حالا آن حیث نقصی که دارد، انفعالی او دیگر به فاعل برنمی‌گردد؛ مثل آن تصورات که گفتی که اینی که این تصور خروس مرغ نیست، آن مرغ خروس نیست. این آب نان نیست، آن آب، نان و آب نیست. این به شما برنمی‌گردد که تو که برایت فرقی نمی‌کند، تو اراده کنی آب می‌شود نان و نان می‌شود آب. حضور تو که در این دو تا یکسان عطا بخشی، تو هم یکسانه‌ای. این به آن برمی‌گردد که اگر قرار شد آب باشد، دیگر نمی‌تواند نان باشد و این محدودیت مال چیست؟ مال خدا، مال قابل، مال دریافت، مال منفعل است.
حالا در این مقام انفعالی، چون اراده و اختیار داده بود به آن منفعل، گفته بود: "من می‌خواهم امام حسین را به کمالی برسانم. ابزاری هم جعل کردم، مقامی لحاظ کردم به نام مقام شمری که لازم بود برای اینکه امام حسین را به کمال برسانم، این مقام شمری هم باشد. ولی هیچ‌کدامتان در مقام شمری واقع نشوید، چون واقع شدن در مقام شمری را دیگر من نمی‌دهم، خودت می‌روی تو مقام شمری. من فاعل در شمر شدن تو نیستم. تو منفعلی و شمر می‌شوی. من فاعلم در جعل مقام شمر، نه در شمر کردن شما. من در مقام انفعالم، در مقام فعل نیستم." خدایِ فعلی ازش سر می‌زند. این فعل، در عین حالی که یکی است، دو سر دارد؛ به دو نفر نسبت داده می‌شود: یک فاعل دارد، یک منفعل. منفرد یعنی آن کسی که این فعل را می‌پذیرد. آینه فعل خدا باشد. آینه فعل بودن دو تا معنا دارد. ایشان منفعل این حرکت من است. باز بالاخره معلوم بوده است که اگر من همین‌طور ادامه بدهم، این می‌کشد. دوباره این دست نمی‌خورد به این. یک سری جاهایش معلوم است مطلب؛ برای اینکه یک چیز دیگر من گفتم. نمی‌دانم به کجا داری اشکال می‌کنی. تصور کردم از بالاترین گرفتم. تصور کردم. و آن بالاترینی که تصور کردم، به حسب پایینی‌شده بالا. اگر پایینی نباشد، بالا هم نیست. صفر را لحاظ کردم. من صد را می‌خواستم، ولی صد کی مرا پیدا می‌کند وقتی ۹۹ و ۹۸ و ۹۷ و ۹۲ و ۹۰ و ۸۰ و ۲۰ و ۱۰ و ۱۲۳ همه باشد تا صد مرا پیدا کند؟ مقصود به ذات من صد بود. این‌ها را علامه بعضی جاها اشاراتی بهش دارد.
مقصود به ذات من صد بود. بقیه همه مقصود به تبعند؛ به تبع صد، نود هم لحاظ کردم، هشتاد هم لحاظ کردم، ولی اراده نکردم کسی در آن ۸۰ و ۹۰ باشد. یعنی کسی را سوق ندادم، کسی را دعوت نکردم به مقام ۸۰ و ۹۰. همه را دعوت کردم به مقام صد. و صد اقتضا داشت ۹۰ و ۸۰ و ۷۰ و ۹۰. برای اینکه صد باشد، باید ۸۰ و ۹۰ و ۱۰ و ۲۰ می‌گذاشتم. به قول علامه، برای اینکه راهی باشد، باید بیراهه‌ای بگذارم تا راه معنا پیدا کند. ولی همه را دعوت می‌کنم به اینکه به بیراهه نروید، چون تا بیراهه نباشد، راه معنا ندارد. آن علم الهی است، آن هم باید بحث شود. علم به این است که در مقام انفعال، چه کسانی چه چیزی می‌شوند. ببین، علم خدا دو نوع علم است: علمی که دخالت دارد در امر، یک علم هم هست دخالت در امر ندارد. علمی است که تأثیر و تکلیف نمی‌آورد، مباشرت با عملی ندارد، نقش در عملی ندارد. مثالی که آقا زد؛ مثال مواد مخدر تفاوتش این است. آن در واقع خلط شدن این دو تا با همدیگر است. مادری که این علم (علمِ مادر) دخیل در وظیفه اوست. وقتی می‌دانم مواد مخدر را می‌گذارم جلویش، من به او دارم می‌گویم که آنجا دانستن و ندانستن دخالت دارد، در رفتار دخیل است، نقش دارد، وظیفه می‌آورد، تأثیر دارد. تعریف شده در کار که: "تویی که می‌دانی این مواد مخدر است و موجب فساد است، برای چی جلوش گذاشتی؟" حالا مادر چون محبت دارد، اصلاً این کار را نمی‌کند. محبت دارد، این کار را نمی‌کند، چون علمش در کارش دخیل است. ولی هر جایی هر علمی لزوماً در هر کاری دخیل نیست. توضیح بیشترش را اگر می‌خواهید، بحث علم امام، علامه طباطبایی در مجموعه مقالاتشان این مقاله را پیدا کنید و بخوانید. آنجا بین علم امام، علمی که دخیل است در تکلیف و علمی که دخیل نیست در تکلیف، بحثی را دارد که خیلی قشنگ است؛ بخوانید.
مادر، مهربانی‌اش این اجازه را نمی‌دهد. خدا به خاطر آن صفت بی‌نهایت (بیشتر از آن مادر) نباید این... "نباید" باید مال حوزه تکلیف باشد. صفت مهربانی خدا اجازه نمی‌دهد آنجایی که علم خدا دخیل در یک کاری هست و می‌داند فسادی هست، کاری که همراه با فساد است و نقش دارد علم او در این فساد، اقتضا دارد که آن کار را انجام ندهد. ولی علم خدا لزوماً همیشه دخیل در این چیزها نیست. خدا می‌داند اگر امر کند به ملائکه، یکی هم می‌شود شیطان و حرف‌گوش‌کن نیست و مطرود می‌شود و ملعون می‌شود. و شیطان را می‌خواهی بروز دهی؟ برای اینکه اصلاً علم خدا اینجا جزئی از رفتار او نیست. علم خدا یک ساحت بالاتری دارد. علم که همیشه دخیل در یک عمل نیستش که. مثالی که علامه آنجا می‌زند همین است: من و شما می‌دانیم که اگر برویم بیرون، ماشین می‌زند و می‌میریم، کرونا می‌گیریم، ویروس خطری است! من و شما اگر احتمال این را هم بدهیم که بیرون آسیبی برایمان هست، نباید برویم. ولی امام می‌داند مسجد برود، به فرق او شمشیر می‌زنند و کشته می‌شود و می‌رود؛ برای اینکه این علم اصلاً لحاظ نشده در عمل. یعنی علمی است فراتر از عمل. نقش ندارد. شما بروی و نَرَوی. می‌خواسته طوری بشود که عادی باشد دیگر این حرکت. یعنی در عین حالی که باید جانش را حفظ می‌کرده، به یک دلیل دیگر نباید جانش را حفظ می‌کرده. تناقض عادی جلوه بکند. نفهمیدم ربطش به علم را نفهمیدم.
خوب، حالا بریم جلو. رحمت خدا به اصل جعل این انفعال در بشر. این رحمت اصیل در این است که انتخاب کرده که شما صد باشی یا نود یا ده یا صفر. این بردار، این مغناطیس، این سازمان را به رحمت واسعه و کامل خودش جعل کرده و اقتضای رحمتش این است که این را نگه دارد. ولو صد نفر هم از صد بروند و صفر انتخاب کنند و بسوزند، رحمت او به این نیست که آن صد نفر را نگه دارد. رحمت او این است که این صد درجه را هر کاری توانسته کرده: پیغمبران را فرستاده، با آیات بینات فرستاده، با تحمل فرستاده، نفرین نکردند، هزار سال تحمل کردند، فحش خوردند، کشته شدند، تحت فشار بودند، تبعید رفتند. بعد گفته عذاب استیصال را عقب انداخته. بعد شفاعت قرار داده. بعد چه می‌دانم هزار و یک داستان توبه و گناه را نمی‌نویسد. هر گناهی غیر از شرک را می‌پوشاند؛ تا هفت ساعت نمی‌نویسد. با «حسن و صیاد» را از بین می‌برد. و و و... آزاد کردن گناه یعنی بین گناه و طاعت فرقی نگذاشتن و اثر گناه و طاعت را ملغی کردن و به هم زدن این سازمان صفر تا صدی و از بین بردن کل فلسفه خلقت. سعید مشخصه! بله، متوجهی عزیزدلم؟ قربون شکلت! گوش نمی‌دهی! مشخص نیست که دخیل باشد در رفتار خدا با شما. یعنی می‌گوید: "چون علم دارم، این کار را می‌کنم و تو را شقی می‌کنم و باید شقی بشوی." علمی نیست، علمی نیست که دخیل در باید و رفتار باشد. علمی است که علم است. می‌دانم. من به ساز و کار دستگاه رحمت و حکمت و اقتضائات خودش رفتار می‌کنم. می‌دانم آخرش کی کیست: سعید، سعید است از اول تا آخرش هم می‌دانم، شقی هم شقی است از از اول تا آخرش هم می‌دانم. می‌دانم فرعون فرعون است. می‌دانم آخر چه می‌شود.
به موسی می‌گویم که: «اذْهَبْ إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى. فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَّيِّنًا.» یک جور باهاش حرف بزن، جذبش کنی. من می‌دانم این صاحب‌مرده آدم نمی‌شود، می‌دانم غرق می‌شود، می‌دانم که حرام‌لقمه‌ای است، می‌دانم که آشغالی است. تو باهاش خوب صحبت کن. دانستنی نیست که دخیل باشد آقا جان! من طوری ننوشته که تو بروی آخه، برعکسش را نوشته. طوری نوشته که فرعون آدم خوبی است. چه ربطی دارد؟ خداوند وقتی دارد یک چیزی را می‌نویسد، سناریوی خلقت از ابتدای خلقت تا انتهای خلقت، صور اسرافیل و ما بعدش مشخص است. رئیس سناریو را ما رقم خواهیم زد. بازیگرهای این سناریو هم... (همایش‌های روانشناسی موفقیت، انگیزشی ساده می‌کنی برایمان!) سکانس‌هایش تا ته مشخص است و کارگردان می‌داند که اینجا باید این اتفاق بیفتد و طوری می‌نویسد که تو به اختیار این را انتخاب کنی.
و مشکل، مشکل تو همین قیاس با کارگردان است که همه مشکل تو همین است: همین تمثیل است؛ برای اینکه نسبتمان با خدا وجود ربطی است. ما فقط در مقام انفعالیم. ما منفعلیم. شعبه... (تو همین است، اصلاً ما وجود رابطیم؛ یعنی ما رابطه نسبت به وجود و خدا) کدام می‌خواهد که، آفرین! ما فقط منفعلیم. ما هیچ‌چیزمان در مقام فاعلیت دست خودمان نیست. او فاعل بالفعل همه را یک‌جا اراده کرده و انجام داده است. تمام شد. انجام داده است. من و تو این وسط فقط تعیین می‌کنیم تو کدام یکی از این فاعلیت‌ها قرار بگیری. "چی تعیین کردن؟ چی؟ سرکار!" انبیا را فرستاده، جهنم بازی! بازی کدام؟ فرعون الان داری می‌گویی که فعل خدا فرعون فاعل یا منفعل؟ فاعل هم داریم. فاعل در حوزه اختیاراْ که کدام مرتبه از مراتب انفعال است. گفتم یک فاعلیت داریم در مقام انتخاب مراتب انفعالیت. دوم: با توجه به این فاعل اینجا فاعل است. به این هم فاعل گفته می‌شود. با آن فاعل تفاوت دارد. این نقش فاعلی‌اش فقط در همین حد است که تعیین می‌کند تو در کدام مرتبه حضور داشته باشی: شدت انفعالی یا ضعف انفعال. شدت و ضعفش را تعیین می‌کند. این می‌کند فعالیتی است که از انفعال او جوشیده. به این فاعل هم می‌گویند ولی این فاعل به آن فاعل بودن خدا تفاوت دارد. شما هر نکته‌ای که داری می‌گویی، باید کنارش یک پیوستی بزنی. معلوم کنی این‌ها را در بیاوری.
عبارت مبهم؛ عبارات مبهم خاستگاه مغالطه است، خاستگاه فتنه است. هر چیزی که مغالطه است از ابهام است. آن چیزی که مشکل را حل می‌کند شفافیت است. تک‌تک واژه‌هایی که داری می‌گویی را باید خودت با خودت شفاف کنی. دقیقاً منظورت از این چیست؟ (رپ جدیدی!) تا خود فرعونش هم مشکل. بهشت کجاست؟ خدا می‌داند که تو بعداً این کار را خواهی کرد؟ خدا این کار را کرد عزیزم! زمان ندارد فعل خدا. خدا این کار را انجام داده است. پس نقش تو در این است که در این فاعلیت‌هایی که رخ داده، در کدام فاعل انفعال داشته باشی و بروز انفعالی داشته باشی. زمان ندارد خدا. انجام داد، تمام شد. خدا کرد. بهشت شما منفعل است در آنچه خدا کرد و کدامش باشی؟ نوشته: "من این کار را نوشته‌ام." شش هفت ساله برای حل ننوشته است که خدا این گازی که تو الان زدی را زده. خدا گاز زده بود! نه اینکه خدا می‌داند تو گاز... تو کی هستی؟ خودش است. خدا گاز زده بود از ازل. الان بروز گاز او بود. خدا داده بود. خدا را داری در فاعلیت تامش لحاظ می‌کنی بعد خودت را تصور می‌کنی. اگر فاعلیت تام خداست که تو هم نیستی. اگر تو هم هستی، دیگر فاعلیت خدا نیست. فاعل و منفعل تفکیک: یا هستی منفعل بودنت را قبول کن، خداست فاعل. تمام شد و رفت. خداست و لا غیر! تفکیک بشود. تو داری سرو تصور می‌کنی با وحدتش، دهان را تصور می‌کنی. آیا وحدت است یا کثرت است؟ اگر کثرت است، همه این‌ها با همند: دهان و چشم و ابرو و تمام این‌ها با انفعالی که دارد نسبت به سر، تمام این‌ها منفعل از سر. همه این‌ها فعلش، فعل سر است. اول این فعل به سر نسبت داده می‌شود، بعد به دهان، بعد به چشم، بعد به گوش. اول به تن نسبت داده می‌شود، بعد به سر. اول به من نسبت داده می‌شود، بعد به این تن. اول باید وحدتش را فهمید، بعد کثرتش را.
نمی‌شود که من وحدتی نگاه کنم، کثرتم را قاطیش کنم. کثرتی نگاه کنم. یا به وحدتی یا کثرتی. یا کار دهان است یا کار من است یا کار تن. کار آفرین! همین دیگر. یا باید بگویی دهان دارد می‌گوید، یا باید بگویی سر دارد می‌گوید، بگویی تن می‌گوید، یا من دارد می‌گوید. اگر "من" دارد می‌گوید آنجا دیگر ساحتی است که دیگر به تن و سر و دهان و این‌ها نباید کار داشته باشی. من از طلا. من، من، آفرین! من می‌دانم که دهانم این‌طور خواهد گفت. من می‌دانم که دهانم این را خواهد گفت. باستانی شبیه همین است. من می‌دانم که دهانم این جمله را خواهد گفت. نسبت من با دهانِ من چیست؟ جزئی از جبر، جزئی از من است نسبت. نسبت دهانت با من چیست؟ جبر دارد، یعنی من دهانم را مجبور می‌کند به گفتن. قوه و من همه را گفته و می‌گوید؛ در این دهان ظهور پیدا می‌کند. حالا تصور کن اعضای تو این‌قدر نقش داشته باشند که انتخاب کنند دهان باشند یا چشم باشند یا گوش باشند یا دست باشند یا پا. بعد حالا من به این اعضا دستور می‌دهد که آقا همه بروید مغز بشوید. مثلاً می‌گویم. مثلاً دست و پا نشوید که البته من دست و پا را هم لحاظ کردم در این پیکره. ولی اگر دست و پا شدی، خودت دست و پا شدی. مقصود به ذات من مثلاً مغز بودن بود. مثلاً دارم می‌گویم. مثال‌ها تصور که می‌شود کرد. مقصود رضا همین بود که اعضا آن از عضو شریف و رئیس برای من مغز بود، قلب بود. به شما گفتم ای اعضا: "آزادی در این عضو بودن خود. در نقشی واقع شوید. بروید همه قلب باشید." البته من در این اعضا معده و انتهای روده و این‌ها را هم لحاظ کردم. آن انتهای روده را هم لحاظ کردم. عضو همیشه نجس را. آن هم هست ولی شما آن نباشید، شما قلب باشید.
اگر او شدید، من لحاظ کردم ولی تو شدی. مقصود به ذات نبود. تو را نیافریده بودم برای اینکه او بشوی و بهت دستور نداده بودم که او بشوی، ولی می‌دانم که آخرش اعضای تعدادی هم هستند که او می‌شوند. اصلا شرافت معنا پیدا... اصلا شرافت معنا پیدا نمی‌کرد برای اینکه همش بالفعل همین‌ها شده. اصلا شریف و وزیر را شما با چه معیاری می‌خواهی تشخیص دهی؟ از کجا می‌گویی این شریف‌تر است؟ این بالاتر است پایین است؟ اگر نقش از کجا کرامت می‌خواهی قائل بشوی؟ فضیلت قائل بشوی؟ احترام و ارزش قائل. در چی؟ بدون اینکه متضادش باشد. می‌توانست بدهد کمال به حساب خلیفه نبود. نه، خلیفه نبود. خلیفه. خلیفه‌بودنش به این است که این فاعلیت در او هست. این خواستن هست. این می‌خواهد. او هم آن را می‌خواهد. این شدیدترین مراتب قرب را می‌خواهد، او هم شدیدترین مراتب قرب را ولی این به حیث فاعل می‌خواهد، او به حیث منفعل. این چیست خلیفه؟ این می‌خواهد یک کسی باشد که فقط ذکر ملائکه بودن. چرا در قبال ملائکه خدا خلیفة‌الله دارد خلق می‌کند؟ ملائکه هم این مراتب را دارند، بالا و پایین دارند. هم درک این را دارند: جبرئیل از همه این‌ها بالاتر است، خودش هم می‌داند، ملک هم از بقیه پایین‌تر است، خودش هم می‌داند. ولی خلیفه به این‌ها نمی‌دهیم. تحلیل کنیم که تفاوت خلیفه موجود است. اگر نقص برای خداست در مرتبه فعل. در بروز امکان اشرف. به این می‌گویند وقتی اشرف از این هست و محقق نشود، یعنی امکان این نقص می‌شود برای آن کسی که این ممکن را به منصه ظهور نرسانده. و حالا مسئله‌ای که هست این است که این اشرف کامل‌ترین تو این ساعت در مرتبه فعل خدا همین است که موجودی باشد که این قدرت نوسان در انتقال را داشته باشد و در مقام منفعل بتواند شدیدترین انفعال و شدیدترین ظهور و حضور داشته باشد. بقیه این نوسان را (ملائکه برای چی) تا وقتی بحث خلیفه که می‌شود برای اینکه می‌فهمند اگر قرار باشد آن صد را داشته باشد، به انفعال باید صفر هم داشته باشد. این صفر می‌شود آدم‌کش.
مواد مخدر را می‌خواهی بگذاری جلویش؟ خدا می‌داند، ولی این دانستن او دخیل نیست. دانستن او باید نمی‌آورد و این رحمت جزئی او مانع از آن رحمت کلیه او نمی‌شود. رحمت کلیه او به همین است که آن اشرف را قرار بدهد که آن اشرف کل این دستگاهی است که از صفر تا صدش را با انفعال بتواند توش قرار بگیرد. یا صد باشد یا صفر. این دستگاه مظهر رحمت واسع و بروز کامل رحمت اوست. ولو اکثریتش هم بروند سمت صفر. مصلحت و رحمتی که در خود این دستگاه است، می‌چربد به مصلحت و رحمتی که در آن هزار موردی که دارند صفر می‌شوند. اصل رحمت... اصل رحمت به همین است. خودش است. فاعلیت من نیست. کار من نیست. محرومیت او از رحمت من از رحمت محروم نکردم. من سفره رحمت را پهن کردم. من سفره رحمت را پهن کردم. می‌دانم که این سفره را پهن کنم، خیلی‌ها نمی‌دانند بنشینند سر این سفره. دلیل نمی‌شود که من سفره را پهن نکنم. انسان و جن در مورد اختیار ملائکه و حیوانات که بحث دیگری است. آن‌ها شدت انفعالشان... می‌شود برایشان شدت انفعالی در نظر گرفت. نوسانی نه در این حد از صفر تا صد، خیلی خفیف. «ما منا الا له مقام معلوم.» آره. مثلاً تو رتبه وجودی خودش که هفتاد است، هفتاد این‌گونه یا هفتاد آن‌گونه. مثلاً حالا باید یک چیزی در حد خودش وگرنه امر ملائکه معنا نداشت اصلا. این‌هایی که ما داریم بلبلی بحث می‌کنیم به خاطر این است که اگر این معنایی که آقای بلبلی می‌گوید باشد، اساساً تمام عوامل و دستورات الهی لغو است، مسخره است، بازیچه است.
پس به همین دلیل در مورد ملائکه هم باید قائل به همین مسئله شد. یعنی اگر به ملائکه امر کرده و همه جایشان معلوم بوده، باز هم مسخره‌بازی، بازیچه است. پس باید آنجا هم یک رتبه‌بندی لحاظ، یک اثری باید لحاظ کرد، یک انفعالی باید لحاظ کرد. بشر نیست؛ برای اینکه امکانات این بشر نه موادش را دارد، نه این تضادهای درونی را دارد، نه شهوت دارد، نه غضب دارد، ترکیب عقل و شهوت و غضب را ندارد. لذا این نوسانی که بخواهد این بروز تام پیدا کند یا آن بروز تام کند، در او ندارد. او عقل دارد. باید نوسانش را در همان ساحت عقلی خودش لحاظ کرد که می‌تواند تو مراتب نازله عقل باشد یا مراتب کامله. تو مرتبه عقلی است فقط. مراتب نازله عقل با واسطه‌گری‌هایی که اتفاقاً واسطه‌اش هم باید خارج از این باشد. یعنی باید انسان کامل به واسطه انسان کامل، واسطه انسان کامل دیگر. سجده به انسان کامل به واسطه سجده بر انسان کامل قرب پیدا می‌کند. تو همان نشئه عقلی خودشان. مال ملائکه در نشئه عقلی است نوسانشان. مال حیوانات در نشئه غضبی و شهوی‌شان نوساناتشان. مال انسان از نشئه شهوی و غضبی تا نشئه عقلی؛ از پایین‌ترین مراتب شهوی و غضبی تا بالاترین مراتب عقلی همه نوسان برایش هست به انفعال خودش. حیوان حیوانات تو هم غضب و شهوتشان دیگر. یعنی می‌توانند مراتب شدیده غضب باشند. حالا این وسط چیست و چقدر است که مثلاً گرگی باشد که در آن گرگ بودن مثبت باشد یا منفی باشد؟ ناقص‌تر باشد؟ کامل‌تر باشد؟ اصلا کمالات گرگی چه شکلی تصور می‌شود؟ نقایصش چه شکلی تصور می‌شود؟ و نوسانش چه شکلی تصور: نقشش تو این کمالات و نقایص. اجمالاً این را علامه در تفسیر المیزان بهش اشاره کرده: تو بحث «امم امثالکم» ذیل آن آیه حشر. «حیوانات را پذیرفته، مثل شما امت‌هایی هستند.» تمام این حیوانات امت‌هایند، مثل شما. ایشان با بحث‌های قرآنی می‌آورند که حشر دارند و به یک معنا ثواب و عقابی هم دارد. انتخاب به معنای ما ندارد، انتخاب معنای خودشان را دارند. شعور دارد. ندیدی حیوان‌ها پشیمان می‌شوند از بعضی کارهایشان؟ سگ را ندیدی پشیمان می‌شود؟ می‌گوید: "مثل سگ پشیمونم." چرا پشیمونه؟ مهربانی. یک کار بدی اگر بکنی، چیزی را اگر بشکنی، چیزی را اگر بشکنی، سگ جستی کرده، یک چیزی افتاده، شکسته. خودش را لوس می‌کند به پای تو، پشیمان است از کار. درک دارد از اشتباه و درک دارد از پشیمانی. پشیمان می‌شود. پشیمانی فرد بر انتخاب و اختیار است. حضار همه گریه کنند. گریه! حضار لطمه بزن! آقای لطمه بزن! که چون حرفش به کل اسلام مسلمی لطمه زد.
این را هم از این دو خط بخوانم، تمام شود: «الَّذِي خَلَقَ الْخَلْقَ لِعِبَادَتِهِ». پس موجودات برای عبادت خودش آفرید. «وَ قَدَرَ‌هُمْ عَلَی طَاعَتِهِ» به همه قدرت داد بر طاعت خودش. این قدرت بر طاعت همان مقام انفعال است. قدرت دارد که طاعت کند یا نکند. «بِمَا ‌جَعَلَ فِيهِمْ» به آن چیزی که درشان جعل کرده. به به! دو ساعت حرف زدیم، یک جمله به همه آن دو ساعت ما... «أَقْدَمَ عَلَی طَاعَتِهِ بِمَا جَعَلَ فِيهِمْ» قدرت داده بر طاعت خودش به آن چیزی که در آن‌ها جعل کرده. در تو یک استعدادی گذاشته، با طاعت فعال می‌شود. قدرت داده، با طاعتی استعداد فعال کنیم. آره، همان شقی را هم بهش قدرت بر طاعت داده، ولی می‌داند که این از این قدرت استفاده نمی‌کند و آخر شقی می‌شود. از اولش می‌دانم آخرش چی می‌شود، ولی دلیل نمی‌شود که دانستن من باعث شود که بهش قدرت ندهم، تکلیف نکنم، امر نکنم. روایت اینکه قطعاً شقی است، نه قطعاً شقی‌اش می‌کنم. قطعاً شقی! قطعاً شقی می‌شود، نه قطعاً شقی‌اش می‌کنم. مادر، خدا می‌داند، نه اینکه الان شقی هست بالفعل در مقام فعل. این قوه مگر آقا نمی‌گویی؟ مگر نرفتی ببخشید؟ رفتی تا حالا نهال‌فروشی؟ نهال‌فروشی! آن‌قدر بهت می‌دهد، می‌گوید: "این گوجه است، آن کاکتوس، این خیار است، این موز است، این آلبالو است، این گلابی." گلابیست، این آلبالوست. تو از کجا می‌دانی آلبالو و گلابی؟ و بعضی‌هایش را کاشته. "گلابی در بذری است که می‌دانم اگر خوب باهاش دعا کنی، آبش بدهی، در برابر نورش قرار بدهی، این گلابی می‌شود. این هیچ مانعیتی از حیث قوه و فعال شدن قوه اش ندارد." می‌دانم. بعد به همان حسب آینده‌اش می‌گوید: هست. بهش می‌گوید گلابی. به این می‌گوید سیب. عالم ذر هم همین است. یک وقت بهش دقت کن. عالم ذر این شکلی تعیین شده. عالم ذر فاعلیتی نبودا. عالم ذر همش استعداد بوده. استعدادها را می‌دانسته استعداد چیست؟ یکی از حیث استعداد انسانی، یکی هم از حیث استعدادهایی که دارد برای فعال‌سازی‌های خود او. یعنی خودش چه چیزهایی استعداد چه کارهایی دارد؟ استعداد شمر شدن دارد، استعداد یزید شدن دارد. الان کسی که در این مکانیزم قرار بگیرد، قطعاً در این مکانیزم دیگر از همان اول مادر شقی بر حسب استعداد و حسب به فعل رساندن، به فعلیت رساندن استعدادها و نقش خود او در شقاوتش. به این معنا سعید است. به این معنا نه اینکه الان با فعلیت سعید است یا فعلیت شقی. امام حسین.
از اینجا بحث‌هایی داریم، باز مفصل این‌ها را چون همه را بحث کنیم... خب، ما می‌بینیم به امام از همان اول احترام، بلکه از قبل تولد احترام می‌گذارد. امام کم نیامده، همان را هم باید تحلیل کرد. لایه بالاترش یعنی چی؟ لایه این شکلی یعنی چی؟ اوج ابهام توش بود. کجا نیست و کجا قرار دارد. با مسائل معارفی نباید آبکی برخورد کرد رفقا! این را به‌عنوان تجربه و به‌عنوان یادگاری از این کلاس اگر همین یک دانه باشد، بسمان است. آقایان تو فضای فقه و درس و این‌ها با فقه آبکی برخورد نمی‌کنند. فقهی که همش مبتنی به عرفیات و شریعت سهله و سمحه است و آن‌قدر مور از ماست می‌کشند، صد بار روایت را بالا پایین می‌کنند. "این‌ورش به اون‌ور می‌خوره، اون‌ور نمی‌خوره، این تعارض دارد، اون این اطلاق دارد ندارد." احراز کردن اصحاب آن‌ور نمی‌دانم، عمل کردن اصحاب را صد بار بالا پایینش می‌کنند. بعد به معارف که می‌رسیم، آبکی. "امام از اول امام بود و امام در بطن مادرش امام بوده و امام از اول فلان بود و در عالم..." فکر کنیم یعنی چی. یک چیزی می‌گوییم یعنی چی خوب. عالم ذر یعنی چی؟ مغز آدم صاف می‌شود. (دانلود عالم زمان). بحث‌های مفصل یک ساعت و نیم، خیلی بحث‌های سنگین. عالم ذر قرینه عالم قیامت، مقارن عالم قیامت در قوس نزول. یک سیر این شکلی داریم: قوس نزول به قوس صعود. هر نشئه‌ای قرینی دارد. عالم ذر مقارن عالم قیامت است نه عالم برزخ. بهشت برزخی که آدم درش بود، مقارن بهشت برزخیِ بعدی است. این بهشت برزخی نزولی بود، آن بهشت برزخی صعودی است. قیامتی که داریم این در قوس صعود است. قرینه او در قوس نزول می‌شود عالم ذر. حالا مختصات قیامت را کشف کنید در قوس صعودش معلوم شود که مفصل مجموعه‌ای از بحث‌های فلسفی و آیات و روایات و این‌هاست. حالا مختصات عالم ذر. بعد عالم ذر ماده ندارد. مقامات همه به حسب ماده تعریف می‌شود. همه در عالم ماده تعریف می‌شود؛ برای اینکه اینجاست که قوه، فعل می‌رسد. ما هیچ تقسیم مقامات و هیچ بروز مقاماتی در غیر عالم ماده نداریم: نه در قبر، نه در برزخ. همه مقامات مال عالم ماده. پس عالم ذر چی کار کردند؟ عالم ذر تعیین کردند استعدادها چیست و معلوم بود برای خدا. خودش نیست تو نشئه دیگری است، ولی این‌ها جواب‌های مشعث است.
برادر، تصویر می‌کنیم باز با اختیار انتخاب خودش. این اختیار انتخاب خودش کلاً در فضای اساساً انسان. اگر صفتی بر انسان دارد حمل می‌شود، اگر این شقی موصوفش انسان است، انسان را نمی‌شود از این مقام انفعالی منفک کرد. انسان یعنی موجودی که اوصافی که بر او مترتب می‌شود از فیلتر انفعال او رد شود. این را باید جزو محکمات بکوبونی عقب ذهن، ذهنت را تو دودکش شغالی. اول مطلب بنده اگر بتوانم برسانم آن سوال شما حل می‌شود. نه در شکم مادر شقی است، نه از همین الان دیگر شقی‌اش می‌کنم. ورود در دنیا می‌کند، انتخابی نکرده. من تو دنیا نیامده. این انتخاب مال دنیاست، مال ماده است. باید بیاید شروع کند. تنفس، حرکت. تازه باید به بلوغ هم برسد. صد ساله زندگی! (فضای شقاوت). فضای صد ساله زندگیش فضای انفعال شقاوت. انفعال شقاوتی از کسی که تو فضای نور به دنیا آمده. نه، باز دارد... باز دارد اشتباه می‌شود. فضا را چرا باز دخیل می‌کنی؟ اگر بحث سر این است که این شقی است، یعنی در علم الهی شقی است به حسب آن چیزی که در دنیا وارد می‌شود و خارج می‌شود. یعنی این حیثیت مقام علمیش، در مقام علم خدا این شقی است. این حیثیت علمی و حضور علمی این آدم در محضر خداست. او زمان ندارد و نشئه هم ندارد. از ازل این بوده در ابد، تا ابد هم همین. بحث فضا را چرا دخیل می‌کنی؟ فضا مال این نشئه است! آن فضای حضور علمی عندالله، اینجا حضور نشئه دنیایی و اختیاری و زمینه‌ها و اسباب و تقدیرات و این‌هاست. خدای متعال دائماً قدم به قدم به حسب موقعیت‌ها، یکم کار خوب نشان دهد، خوب برخورد می‌کند. این‌جور رفتار کند و دائم تکلیفش می‌کند. فضای بد نباش! دعوتش می‌کند. دعوت به هجرت می‌کند. «الْآنَ تَكُونُ أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةٌ». درسته؟ شکم مادر شبیه شده؛ در علم خدا از ازل شقی بوده با انتخاب خودش، شقاوت را انتخاب می‌کند. آره. در این فضا قرار گرفتنش که دست خودش نبوده. این الان در چه فضایی واقع شده؟ در همین بلد زنا بوده. زنا که شقاوت نیست! شقاوت به آن چیزی که انفعال خودم است. فال دیگران بهشتی در مقام علم خدا این انسان خدا از ازل می‌دانست که این شمر است، این فرعون است. این از این حضور علمی عندالله هیچ فرعون نیست، ولی حضور اینجایش فرعون نیست. این بشر است. می‌گوید: «باهاش اولاً له قولاً لینا لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ يَخْشَى». همین‌ها گل! «يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا» همین را خطاب می‌کند. این جایش یا «عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا». آن جایش شمر است. آن جایش که شمر است باهاش شمری برخورد می‌کند. از ازل تا ابد حسینی باهاش برخورد می‌کند. از ازل تا ابد طائف عرشش قرار می‌دهد. از ازل مقدسش می‌کند. سجده ملائکه را برایش می‌آورد. آن آدم در مقام علم الهی بهش ملائکه سجده کنند. این آدم در عالم ناسوت که آمده پایین، باید سجده کند. باید عبادت کند. باید توبه کند. چهل سال هم طول می‌کشد که توبه‌اش قبول شود. این آدم آن آدم نیست. آن آدم آنجایی بهش سجده می‌کنند. این باید چهل سال سجده کند، گریه کند. فرعون آنجایی را لعنش می‌کنند. از ازل از عالم ذر باهاش خوب صحبت کن، جذبش کن. فرعون در مقام علم الهی که عوض نمی‌شود. فرعون بوده و هست. «شَقِيٌّ فِي بَطْنِ أُمِّهِ» «سَعِيدٌ فِي بَطْنِ أُمِّهِ». ولی به مقتضای سعادتی که در وطن است، که تو همه نشئات که با آن نمی‌کنند که. به موسی می‌گوید: "برو باهاش مدارا کن. تا کن. خوب حرف بزن. این‌طور بگو، یک معجزه دیگر نشان بدهند. اینش را ندید بگیر. آن بابت فلان کار خوبش هم بهش حسنین می‌دهند." گفتند تو روایت دارد بابت دست و دلبازی‌اش خدا طول عمر بهش داد. فرعون دست و دلباز! طول عمر. حالا بابت آن حلال‌زادگی‌اش می‌گویند که به خاطر حفظ جان موسی از آب، جسدش را خدا سالم نگه داشت. حضور علمی‌اش عندالله است. حضور علمی وسط هیچ دخالتی خدا به مقتضای حضور علمی‌اش با کسی تا نمی‌کند. تو این تقدیرات اینجایی‌ها، تقدیرات خدا مراتب دارد. بله. به حسب حضور علمی‌اش در گل و طینتی که برای شما تقدیر کرده، طینت شما فرق می‌کند. لذا آنجا در اعداد ما را از ما و شیعیانمان از چی گرفتی؟ تقدیرات آنجایی با تقدیرات اینجایی فرق می‌کند. این‌ها خلط می‌شود با هم. این‌ها بحث مهمی است. نمی‌دانم با این‌ها ارتباط برقرار می‌کنید یا نه؟
تو روایت دارد آقا تینت کفار می‌گوید از جهیم، طینت ما را از علیین گرفت. طینت شیعیان از ما. حضور علمی خدا اقتضایش به این بود که در یک تقدیر، تو یک نشئه پایین‌تر (نه نشئه دنیایی) طینت‌ها را متفاوت آفریده. طینت شیعه یک طینت است، طینت دشمن یک طینت دیگر است. ولی اینجا بسته به طینت با شما رفتار نمی‌کند. امتداد دارد. آن‌قدر این امتداد دارد که حتی تقدیرات را به این نحو می‌چیند که این حلال‌زاده به دنیا بیاید. (حرام‌زاده.) تا این جاها می‌آید امتداد تقدیر الهی است. تقدیر کرده که حرام‌زاده باشد. ولی دخیل نیست. همان حرام‌زاده‌اش هم اگر امام حسین کم برایش مایه گذاشت... شمر! مگر ابن‌ملجم را چقدر مایه گذاشت؟ «ارید حیاته و یرید قتلی». این شعری بود که امیرالمومنین برای ابن‌ملجم خواند. فرمود: "من عاشق اینم که او زنده باشد، او هم عاشق این است که من را بکشد." من خلیل فلان. خلیل که با خلیلش این‌طور تا نمی‌کند. تعبیری که امیرالمومنین در مورد ابن‌ملجم فرمود، ابن‌ملجمی که اگر بروی تو نشئات بعد، حرام‌زاده است و طینتش از طینت کفار و فجار و اشرار و اشقیا و حضور علمی‌اش هم از همان اول اشغال است. ولی اینجا که امیرالمومنین آنجا رفتار نمی‌کند. اینجا رفتار می‌کند. اینجا وظیفه بایدها متفاوت است. علم خدا تو نشئه بالا، اقتضایش به این است که این باید طینتش از علیین باشد، او طینتش جهیم باشد. ولی تو نشئه ناسوت، این باید هدایت بهش برسد، باید حجت بهش تمام شود، باید بهش مهلت بدهی، باید صبر کنی، باید باهاش مدارا کنی. از حیث علمی که عوض نمی‌شود. از حیث علمی اشقیا هست و بوده و خواهد بود. ولی تو این نشئه علم دخالت ندارد. علم خدا به اینکه این اشقیا دخالت ندارد در اینکه من باهاش ابن‌ملجمی از اول تا کنم. از اول سلمان را بگیرم ببوسم، ای سلمان! از اول شمر را بزنم تو سرت، ای شمر ملعون! شمر ملعون به حسب آن چیزی که تو روال و مکانیزم دنیایی طی می‌کند، می‌شود شمر ملعون. من اینجا باید این فرآیند طی کردن شمری را باهاش رفتار کنم. من که وظیفه ندارم به غایت شمری تا کنم. غایت شمری را تو عوالم قبل و بعد با او تا کردند. این دیگر کار امام است. این عظمت امام است. این مقام جامع الـ... است که می‌داند از اول این متبسم بودن امام که می‌داند کی چیست. ولی دخیل نیست تو نحوه رفتارش. به همه عین عدالت رعایت می‌کند. این مال امام است. هیچ‌کس نمی‌تواند این شکلی باشد. نمی‌دهد. خدا دیگر کدام ظرفیت را داریم؟ اگر من بدانم که آقا شما پس‌فردا قاتل من می‌شوی، مگر می‌توانم حقت را ادا کنم؟ بهت محبت کنم؟ عادلانه همان جور که با ایشان برخورد می‌کنم، با شما برخورد کنم؟ حق را برایت تمام کنم؟ اتمام حجت کنم؟ تمام مکانیزم اتمام حجت و فرآیند حق سلوک انسانی و غایات انسانی، همه را باید مو به مو رفتار کنم، تا کنم، تا به آن نتیجه برسم. عین عصمت است. چقدر فوق‌العاده است! (دانلود امام.) این‌ها مسائل، مسائل تفکیک است.
ولی امام می‌داند که این شمر از اول... آفرین! ساحات وقتی خلط شود با همدیگر. خدا دارد اینجا تو این ساحت با آن حضور علمی‌اش... خب دیگر دستور و انبیا و پیغمبر و این‌ها برای چیست؟ من که از اول خدا می‌داند از اول من و مصطفی می‌خواهم. خدا می‌داند تا آخر چی‌ام. من یک شمرم یا جز شهدای کربلا؟ دیگر نه پیغمبر می‌خواهد، نه دستور می‌خواهد، نه کلاس می‌خواهد، نه طلبگی می‌خواهد. بگیر و ببند ندارد. مکانیزم دارد. انبیا پس برای چی آمده‌اند؟ بعد این بخواهم باید بشوم. مگر تو همینی که گفتی باید بشوم، تمام شد. تو همینش خودش تصمیم بود برای تو. خودش انفعال بود. انتخاب کردی. نقش داشتی. نقش تو در عدم کار کردن بود، تو تنبلی‌ات، تو بیکارگی‌ات بود. مگر همین که گفتی سلب شد از تو؟ دیگر مکانیزمی آمد جبری تو را برد. این ول کردن خودش یک نقشی است که تو داری ایفا می‌کنی! هر کار بکنی نقش است؛ ازت سلب نمی‌شود. این انفعال است. گرفته نمی‌شود. اینجا عالمی است که به انفعال تو اثر بخشیده. نمی‌توانی به من نسبت بدهی.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید صدوق

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00