متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
خب، رسیدیم به این عبارت: «الذی خلق الخلق لعبادته»؛ مخلوقات را برای عبادت خودش آفریده، «و قدرهم علی طاعته». به آنها قدرت داده که او را طاعت کنند؛ به آن چیزی که در خودشان قرار داد، قدرت داده بر طاعتش. هیچ موجودی نیست که قدرت بر طاعت نداشته باشد و طبعاً هیچ انسانی نیست که اگر نسبت به چیزی تکلیفی دارد، قدرت آن تکلیف را نداشته باشد. اساساً تکلیف به غیر مقدور تعلق نمیگیرد. وقتی تکلیفی تعلق گیرد، قطعاً قدرتش را داریم. در ما قرار داده قدرت اقدام بر طاعتش. از آن طرف هم میفرماید: «و قطع عذرهم بالحجج»؛ عذر اینها را با حجتها قطع کرده، عذری باقی نگذاشته که کسی معذور باشد از اینکه طاعت را انجام ندهد، معذور باشد از عبادت و طاعت.
«و قطع عذرهم بالحجج فمن بینت هلک من هلک»؛ هرکس به هلاکت رسید، به اثر بینه بود، بینه داشت، به او رسیده بود. خبر قطعی به او رسیده بود، اتمام حجت با او شده بود. «و عن بینت نجا من نجا»؛ و هرکس هم که نجات پیدا کرد، به اثر بینه بود؛ با بینه بود که نجات پیدا کرد.
«و لله الفضل مبدعاً و معیداً». همه فضل از آن خداست که هم مبدع است و هم معید است. هم بدواً عنایت و تفضل از آن اوست، هم اعادتاً عنایت و تفضل از جانب او (است). هم از ابتدا محبت میکند و فضل دارد، هم دست پیش را دارد در فضل. هم وقتیکه فضل او پذیرفته میشود و عنایت او پذیرفته میشود، دوباره بعد از آن مجدد فضلی جدید را عنایت میفرماید و تفضل میکند. در واقع بدون استحقاق اول میدهد، بعد که پذیرشی صورت میگیرد، دوباره یک فضل جدیدی انجام میدهد که این هم باز بدون استحقاق ثانویه است؛ اینجا میشود «معید». «لله الفضل مبدعاً و معیداً».
بعد میفرماید که: «ثم ان الله و له الحمد افتتح الکتاب بالحمد لنفسه». خدای متعال سوره حمدش را که فاتحه کتاب است و آغاز کتاب، با حمد آغاز کرده. سخن خودش را در قرآن، کتاب خودش را با حمد خودش آغاز کرده. خب، حمد، رفقا، تفاوت دارد با شکر. پس آقا جان، خدای متعال کتابش را با حمد آغاز کرده، به این نکته توجه بده (توجه داشته باشید) که: نعم او ابتدائی است. حمد تفاوتش با شکر این است: وقتی یک چیزی هدیه داده میشود، مثلاً به انسان، فرض بفرمایید یک تابلوی زیبایی را یک نقاش چیرهدستی به شما هدیه میدهد. شما بابت هدیهای که به شما داده، تشکر میکنید از او، ولی بابت هنری که به خرج داده تشکر میکنید از او، یا حمد میکنید و ستایش میکنید هنرش را که چقدر هنرمند است، چقدر چیرهدست است؟ حمد در واقع در برابر کمال است، شکر در برابر تفضل و عنایت.
خدای متعال قرآن را با حمد خودش آغاز کرده: «و ختم امر الدنیا و مجی الاخره بالحمد لنفسه». امر دنیا را هم با حمد پایان داده، و آمدن آخرت را هم (یعنی پایان امر دنیا و آمدن امر آخرت را) با حمد قرار داده که حالا ما در آن یکی کلاس، آن طرف، این بحث را کمی بیشتر توضیح دادیم و یکم در مورد حمد و این پایان دنیا و ربطش با حمد و ظهور حمد در قیامت و ظهور حمد در بهشت و اینها آنجا مفصلتر صحبت کردیم و دیگر مطالب را تکرار نمیکنیم.
فرمود: «و قضی بینهم بالحق و قیل الحمدلله رب العالمین». قضاوت میشود بینشان به حق و گفته میشود همه حمد از آن خداست که رب العالمین است. خب، قضا به حق میشود، یعنی حق جلوه کامل میکند در پایان این دنیا. چون این دنیا، آقا جان، شب تاریک است، حجاب است؛ عالم وهم، عالم وهمیات، عالم اعتباریات. چون این عالم حجاب بروز حق است، خدا دیده نمیشود در عالم دنیا، حجاب دارد دیده شدن حق و فعل حق. جلوات کمالی خدای سبحان و کمالات خدای متعال در این عالم دیده نمیشود. اینجا عالم حجاب است، اینجا سایه است، اینجا عالم سایههاست. اینجا نور به هرچه که میخورد، سایه میشود. اینجا همه در حجابیم و چون در حجابیم و نور او و کمال او دیده نمیشود، حمد واقعی هم پدید نمیآید. حمد واقعی از جانب کسی رخ میدهد که مواجه میشود با این، میبیند این حقیقت را، بعد میستاید. در پایان این دنیا که این حجابها کنار میرود، در آغاز آخرت که کمالات حق جلوه میکند، نور حق و حقیقت تابنده میشود، مثل اینکه ابرها کنار میرود. بین ما و حقیقت، ابرِ توهم، ابرِ ظلم و ظلمت، وقتی کنار رفت، آنجا میشود صحنه مواجهه با حق و حقیقت. و وقتی با حق و حقیقت مواجه شدیم، آنجا میفهمیم که همه اینها از آن خداست که رب العالمین است، همه این کمالات و همه حمد از آن اوست، همانطور که همه کمال از آن اوست. آنجا ستایش میکنیم حضرت حق را.
پس میفرماید که وقتی از این دارالغرور بیرون رفتیم – اینجا دارِ فریب است دیگر، همش سایه است و توهم و غرور و فریب – از اینجا که بیرون رفتیم، با حق که مواجه شدیم، آنجا حمد صورت میگیرد. پس آغاز قرآن که کتاب نور است، قرآن کتاب جلوه کمالات خدای متعال و نور است. در مواجهه با این نور، در آغازش حمد میکنیم و در درآمدن از این دنیا، در پایانش که درآمدن از حجابهاست (قرآن ورود به نور، مواجهه با قرآن؛ درآمدن از دنیا، خروج از ظلمت)، این درآمدن به نور و درآمدن از ظلمت، این دو قرینه با حمد الهی است. چون آنجا درک حقیقی میکنیم از کمالات حقیقی و اینکه این کمالات از حقیقت است را درک میکنیم و آنجا حمد صورت میگیرد. خیلی خب.
بعد در ادامه میفرماید «بالحمد لنفسه، فقال حضرت امیرالمؤمنین: الحمدلله» الله کبریا بلا تجسد و المرتدی بالجلال بلا تمثل. حالا حمد میکند خدای متعال را امیرالمؤمنین در این خطبه. حالا میخواهد با آن لسانی که لسان خداست (زبان امیرالمؤمنین زبان خداست) با این زبان میخواهد حمد بکند کمالات خدای سبحان را و خدایی را که حقیقتاً واجد این کمالات است و همه این کمالات از آن اوست و همه حمد از آن اوست. و هرکسی هرجایی به هر کمالی که اشاره دارد، چه بداند و چه نداند، خدا را حمد میکند. چون کمال از آن حضرت حق است. هرجا هر کمالی میگویید: «چقدر فلانی باسواد است! چقدر عالم است! چقدر عاقل است! چقدر تدبیر دارد!» تدبیر خدا را دارید میستایید، علم خدا را دارید میستایید، ولی نمیدانید، غافلید. از دار دنیا که دارالغرور است، رفتیم بیرون، میفهمیم که همه حمد از آن خدا بود و خدا را داشتیم حمد میکردیم و نمیدانستیم، غافل بودیم.
این حمدی که برای خدای متعال شروع میکند امیرالمؤمنین در این کلام با این عبارت است: «الحمدلله». حمد از آن الله است. «الله» اسمی است که مستجمع همه کمالات است، همه کمالات خدای سبحان را دارد. حالا این «الله» را توصیف میکند به کدام وصف؟ «التاثیر الکبریا» (اَلْتاثِرُ الْکِبْرِیا) «اللهی که لباس کبریا پوشیده». لباس کبریا در روایت دیگر هم هست، در خطبه قاصعه هست. کبریا را به لباس تشبیه کرده. خدای متعال را متلبس به این لباس دانسته.
خدا لباس دارد؟ ممکن است شما بگویید که آقا لباس چیست اینجا؟ مگر خدا لباس دارد؟ یک نکتهای در آن یکی کلاس عرض شد، اینجا حیفم میآید نگم (نگویم). البته اگر فرصت شد، یک دقیقه پیدا میکردم از روی متن سریع برایتان یک تعبیر ملاصدرا دارد، البته این تعبیر دقیقاً موافق با قرآن و روایات است که این چیزهایی که در مورد خدای متعال گفته میشود، این نیست که اینها مجازی باشد. مثلاً میگوییم خدا دست دارد: «یدالله». خدا عین دارد: «عین الله». بعد مثلاً «الرحمن علی العرش استوی». یا عرش دارد، کرسی دارد، محل جلوس دارد: «فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر». «الی ربها ناظره». یا مثلاً خدا تکلم میکند. ممکن است فکر کنند که اینها مجاز است؛ یعنی ما بر اساس آن چیزهایی که تو دنیا یاد گرفتیم، یک چیزهایی برمیداریم، معادل این درست میکنیم، به خدا نسبت میدهیم و خدای متعال بری از آن است. در حالی که واقع مطلب این است که برعکس است؛ یعنی خدا دست دارد، نه این دستی که ما تو ذهنمون از عالم حس و محسوسات دنیا میفهمیم. بله، خدا بری است از اینکه این دستِ اینجایی را به او نسبت بدهی، ولی بری نیست از اینکه دست به او نسبت یابد. اتفاقاً خدا دست دارد و دست حقیقی، دست اوست، حقیقیش مال اوست. اینهایی که ما داریم، مجازی است. بله، ما تلقی در مورد خدا تو این مسئله غلط است، نه به خاطر اینکه خدا دست ندارد، بلکه به خاطر اینکه ما دست را اشتباه فهمیدیم. ما دست را در این دست مادی فهمیدیم. خدا چشم دارد، خدا تکلم دارد، خدا جلوس دارد، خدا محبت دارد، خدا توجه دارد. همه اینها در مرتبه فعل خداست، همه هم واقعی است. اینهایی که ما داریم، مجازی است. «ان من شیء الا عندنا خزائنه و ما ننزل الا بقدر معلوم». همه اینها نازل شده، حقایقی است از عالم قدس و اصلش و واقعیش آنجاست. تجربه نزدیک به مرگ پیدا میکنید، میگویند: «ما که رفتیم آنجا، دیدیم که مثلاً رنگ داریم، ولی رنگهایی که اینجا معادلش نیست، رنگ واقعی آنجا بود، اینها فیک بود».
خب، میفرماید: «صبغة الله و من أحسن من الله صبغة». رنگ خدا. حالا رنگ خدا. این باید دید که اضافه به فاعل است یا اضافه به مفعول. این مصدر به هر حال، رنگی که خدا این رنگ را درست کرده یا رنگی که ما درست کردیم و رنگ الهی کردیم. یعنی فاعلش ماییم. مفعولش خود این مصدر هم باید فهمیده بشود. چه نوع مصدری است؟ در «صبغة». به هر حال خدا رنگ دارد و رنگ خدا واقعی است. این رنگ اینجا دروغ است، رنگهای اینجا مجازی و فیک است. اساساً رنگ واقعی، رنگ خداست. حالا وقتی اینطور شد، لباس هم دارد. و لباس واقعی، لباس خداست و دیگران عریانند و لباس ندارند. ببینید، آیه میفرماید که: «ما لباس را نازل کردیم از آسمان. قد انزلنا علیکم لباس یواری سواآتکم و ریش». (سوره اعراف، آیه ۲۶) «یا بنی آدم قد انزلنا علیکم لباس یواری سواآتکم و ریش و لباس التقوی ذلک خیر. ذلک من آیات الله لعلهم یذکرون». ای بنیآدم، ما بر شما نازل کردیم لباسی که زشتیهایتان را میپوشاند و «ریش»ی هم نازل کردیم (پر و بال) و لباس تقوا، «ذلک خیر»؛ این لباسی که من و شما داریم، نازل شده است از آنور (آن عالم). آن آیه دیگر فرمود که: «ان من شیئ الا عندنا خزائنه» (آیه ۲۱ سوره حجر). همه چیز که اینجا هست، خزائنی در بالا دارد، عندالله دارد و «ما ننزله الا بقدر معلوم». اینی که الان اینجاست، نازلشدهای است که به واسطه قدر معلوم نازل شد. به واسطه قدر معلوم نازل شده. حالا این لباسی که من و شما داریم، نازلشدهای است که به واسطه قدر معلوم نازل شده و خزاینش هم پیش خداست. یعنی لباس واقعی، لباس عنداللهی است. لباس اینجایی، لباس نازل شده است. بعد میگوید «لباس التقوا ذلک خیر»؛ یعنی اینی که اینجا شما دارید، نازل شده لباس است، بهش (به آن) میگویید لباس، ولی برای خودتان یک لباس واقعیتر و بهتری دارید، لباس تقواست. لباس واقعی در قبال این لباسی که الان دارید، لباس تقواست. حالا خود همسر هم لباس دانسته قرآن، آن هم باید بررسی کرد. کدام مرتبه از لباس است؟ لباس اینجایی است؟ لباس بالاتر است؟ بین این لباس اینجایی و لباس تقوا، مصداقی از لباس تقواست؟ بالاتر از لباس تقواست. که خود آن آیه خیلی محل بحث میتواند باشد، خیلی دقیق است: «هن لباس لکم و انتم لباس لهن». که این لباس مال کدام مرتبه است؟ مجازاً داریم؟ نه بابا، لباس واقعی است! همسر لباس واقعی است برای انسان. این لباس حقیقتی دارد در باطن عالم. لباس واقعی از آن خداست. لباس واقعی که از آن خداست، لباس چیست آقا؟ لباس کبریا. و از آن کبریا که در خطبه قاصعه به آن اشاره (شده)، لباس اختصاصی خدای متعال است و به کسی هم نمیدهد این لباس را. و همه نسبت به این لباس عریانند برای اینکه «همه سیهرویی ز ممکن در دو عالم جدا هرگز نشد، الله اعلم». برای اینکه همه ممکنند و ممکن در لباس کبریا واقع نمیشود. لباس کبریا از آن واجبالوجود است. اوست که لباس کبریا به تن کرده، ولی تجسد ندارد، «بلا تجسد». جسد ندارد، بدن ندارد. لباس را نیاوری تو معنای حسی و مادیش. ما درکی از لباس بدون جسد نداریم. این اشکال اصلی کردهایم. تو همین کلاس چالش جدی ما در مواجهه با خدای متعال همین است که خدای متعال را به واسطه ادراکات حسیمان میخواهیم تصور کنیم. افعالش همین شکلی میفهمیم. وقتی میگوییم خدا لباس پوشیده، این در مرتبه فعل ذات خداست که لباس پوشیده. حالا این لباس را در مورد اوصاف خدا اگر بتوانیم حمل بکنیم و چطور باید حمل کرد که حالا محل...
لباس کبریایی که خدای متعال دارد، ما درکی از لباس بدون جسد نداریم. خدای متعال لباس دارد، ولی جسد ندارد. لباس واقعی از آن اوست و اتفاقاً لباس واقعی، لباسی است که بلا تجسد است. لباسی است که از آن جسد نیست. این لباس، لباس کبریاست.
همهمان عریانیم آقا به نسبت این لباس. همه لختیم. اینی که در قیامت همه لخت محشور میشوند، عریان محشور میشوند، این حقیقت عریانیشان است که ظهور پیدا میکند. این عریانیت، عریانی واقعی که آنجا ظهور پیدا میکند، همین عریانی نداشتن لباس کبریاست. ظهور میکند، میفهمیم که چون لباس کبریا نداریم، لباس تولد داریم و نداشتن لباس کبریا عین عریانی، عین ذلت، عین حقارت است. در صحنه قیامت که صحنه ظهور تام حق است، این حقیقت جلوه میکند برایمان، میفهمیم عریانی را و خجالت میکشیم از عریانیمان. کما اینکه برای حضرت آدم وقتی از درختی خورد که درخت کبریا بود، این حقیقت جلوه کرد. این حقیقت جلوه حقیقت عریانی خودش جلوه کرد در قبال این کبریا و «بَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا». درخت کبریا بوده ظاهراً دیگر. حالا (اگر) از روایات متعددی برایتان بیاورم، یک روایت دارد که این درخت، مقامات اهل بیت بوده: «لا تقربا هذه الشجره»، «شجره العلم فانها محمد و آله خاصتاً دون غیرهم». بعد یک روایت، روایت خیلی جالبی هم هست، به بچههای (به دوستان) پیدا کردید بخوانید، اینهم بگذارید بقیه رفقا ببینند.
یک روایت دیگر از امام رضا علیه السلام که در محضرشان هستیم. این روایت امام رضا علیه السلام دارد که عباس بن عبدالمطلب سؤال میکند که آقا این شجرهای که آدم و حوا ازش خوردند چی بود؟ مردم اختلاف دارند. برخی گفتند گندم بوده، برخی میگویند انگور بوده، برخی میگویند درخت حسد بوده: «انها شجره الحسد». حضرت فرمود: «کُلُّ ذَلِکَ حَقٌّ»؛ همهاش درست است. پس درخت حسد اینجا گفته شده. درخت حسد هم ریشه حسد به کبریا برمیگردد، به تکبر برمیگردد.
پرسیدم آقا چطور میشود که همه اینها درست باشد؟ «ان شجر الجنه تحمل أنواع»؛ «شجره بهشتی همه نوعی میتواند باشد». هم درخت گندم بوده، «فکانت شجره الحنطة و فیها» (که درخت گندم بوده ولی توش انگور بوده) «و لیست کَ شجره الدنیا»، مثل درخت دنیایی نبوده.
آدم وقتی که خدای متعال او را اکرام کرد به اینکه ملائکه برایش سجده کردند و وارد بهشت شد، «قال فی نفسه: هل خلق الله بشراً افضل منی؟». این بحث تکبرش مال اینجایش است. گفت: «آیا خدا بهتر از من خلق کرده؟» «فَعَلِمَ اللهُ مَا وَقَعَ فِی نَفْسِهِ». خدا دید در نفس او چی (چه) واقع شده، «فَنَادَاهُ: ارْفَعْ رَأْسَکَ یَا آدَمُ». فرمود: «سرت را بیاور بالا ای آدم». «فَنَظَرَ إلی سَاقِ الْعَرْشِ». به ساقه عرش من نگاه کن. آدم سرش را بالا آورد، نگاه کرد به ساقه عرش. آنجا مکتوب دید که: «لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ، عَلِیٌّ فَاطِمَةُ سَیِّدَةُ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ سَیِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ». پنج تن فقط دارند. (میبینید؟)
آدم گفت: «یا رب، من هؤلاء؟». اینها کیستند؟ فرمود: «مِن ذُرِّیَّتِکَ وَ هُمْ خَیْرٌ مِنکَ». اینها از تو بهترند. این داستان «خیرٌ منی و أنا خیرٌ من» خلاصه داستانی بود از اول خلقت. یک جا ابلیس به زمین گیر کرد، یک جا آدم روی زمین گیر کرد. ابلیس نتوانست بهتر از خودش که آدم بود را ببیند. آدم نتوانست بهتر از خودش که این خمسه طیبه بودند را ببیند، به این معنا که در این روایت آمده: «و هم خیر منک و من جمیع خلقی». از همه مخلوقات من بهترند. «و لو لاهم ما خلقتک و لا خلقت الجنة و النار». اگر اینها نبودند، نه تو را خلق میکردم و نه بهشت و جهنم را. «و لا السماء و الارض». نه آسمان و زمین را. «فَاِیَّاکَ أَنْ تَنْظُرَ اِلَیْهِمْ وَ هذا الْحَسَنُ». مبادا به اینها به چشم حسادت نگاه کنی! «فَاُخْرِجُکَ عَنْ جِوَارِی». از مجاورت خودم خارجت میکنم. پس آدم هم به چشم حسد نگاه کرد و تمنای منزلت آنها را کرد. شیطان بر او مسلط شد «حتی أکله من الشجرة»، تا اینکه از آن درخت خورد «التی نهی عنها»، از آن درختی که ازش (از آن) نهی شده بود و «تسلطت علی حوا لنظرها الی فاطمه سلام الله علیها». حوا غبطه مقام حضرت زهرا را خورد، حسادت کرد به مقام حضرت زهرا و از آن درخت خورد «کما أکل آدم فَاخْرَجَهُمُ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ جَنَّتِهِ». خدا اینها را از بهشت خارج کرد و هبوط داد از جوار خودش به زمین.
این یک روایت بود آقا جان. و روایت دیگر باز امام هادی فرمودند: شجره حسد بوده. جای دیگر شجره کافور فرمودند. جای دیگر دارد که همین «حِنطه» را گفتند، گندم را گفتند.
و باز یک روایت دیگر همین بحث حسادت و تکبر بوده که پرسیدند: «یا ربنا لمن هذه المنزلة؟» بعد گفتند که: «چقدر ما اکرم اهل هذه المنزلة علیک و ما احبهم الیک و ما اشرفهم لدیک؟» خدا فرمود: «اگر اینها نبودند، شما را خلق نمیکردم. هؤلاء خزنة علمی و امناء علی سری. مبادا به چشم حسد به اینها نگاه کنید و تتمنوا منزلتهم عندی و محلهم من کرامتی و تعصیانی فتکونا من الظالمین». بعد پرسیدند: ظالمین کیان؟ گفتند: «المدعون لمنزلتهم بغیر حق». از این درخت نخورید وگرنه از ظالمین میشوید. ظالم هر کسی است که ادعایی دارد برای خودش در یک جایگاهی بدون حق. بعد اینها گفتند که امام منازل ظالمین را نشان بده (کاش به اینها نشان میداد) که خدا به اینها نشان داد و مدعیان ولایت و غاصبان ولایت بودند.
و خدمت شما عرض کنم که خلاصه آقا جان، عصاره حرف این است که آنجا این «سَوْآت» اینها ظهور پیدا کرد (که) از این درخت که خوردند – که حالا درخت حسد بوده بر اساس این روایت – بدیها و زشتیهایشان و عریانیشان جلوه کرد. معلوم شد این عورتشان ریخت بیرون، عیوبشان ریخت بیرون. این هم همین است. این لباس، لباس کبریاست. آنی که عیبی ندارد، لباس کبریا به تن دارد. لباس کبریا از آن کسی است که هیچ عیبی ندارد، و چه عیبی بالاتر از عیب ممکنالوجود بودن؟ «سیهرویی ز ممکن در دو عالم جدا هرگز نشد، الله اعلم».
خب، پس خدای متعال لباس کبریا پوشیده بدون تجسد و «المرتدی بالجلال بلا تمثل». خب، خیلی زیباست دیگر! این تعابیر را (بگذارید) یک استراحتی بکنید، برگردیم بعد با همدیگر بخوانیم. خیلی عبارتهای زیبایی است و تکتک این عبارات جای بحث و گفتوگو دارد.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
خب، رسیدیم به این عبارت: «الذی خلق الخلق لعبادته»؛ مخلوقات را برای عبادت خودش آفریده، «و قدرهم علی طاعته». به آنها قدرت داده که او را طاعت کنند؛ به آن چیزی که در خودشان قرار داد، قدرت داده بر طاعتش. هیچ موجودی نیست که قدرت بر طاعت نداشته باشد و طبعاً هیچ انسانی نیست که اگر نسبت به چیزی تکلیفی دارد، قدرت آن تکلیف را نداشته باشد. اساساً تکلیف به غیر مقدور تعلق نمیگیرد. وقتی تکلیفی تعلق گیرد، قطعاً قدرتش را داریم. در ما قرار داده قدرت اقدام بر طاعتش. از آن طرف هم میفرماید: «و قطع عذرهم بالحجج»؛ عذر اینها را با حجتها قطع کرده، عذری باقی نگذاشته که کسی معذور باشد از اینکه طاعت را انجام ندهد، معذور باشد از عبادت و طاعت.
«و قطع عذرهم بالحجج فمن بینت هلک من هلک»؛ هرکس به هلاکت رسید، به اثر بینه بود، بینه داشت، به او رسیده بود. خبر قطعی به او رسیده بود، اتمام حجت با او شده بود. «و عن بینت نجا من نجا»؛ و هرکس هم که نجات پیدا کرد، به اثر بینه بود؛ با بینه بود که نجات پیدا کرد.
«و لله الفضل مبدعاً و معیداً». همه فضل از آن خداست که هم مبدع است و هم معید است. هم بدواً عنایت و تفضل از آن اوست، هم اعادتاً عنایت و تفضل از جانب او (است). هم از ابتدا محبت میکند و فضل دارد، هم دست پیش را دارد در فضل. هم وقتیکه فضل او پذیرفته میشود و عنایت او پذیرفته میشود، دوباره بعد از آن مجدد فضلی جدید را عنایت میفرماید و تفضل میکند. در واقع بدون استحقاق اول میدهد، بعد که پذیرشی صورت میگیرد، دوباره یک فضل جدیدی انجام میدهد که این هم باز بدون استحقاق ثانویه است؛ اینجا میشود «معید». «لله الفضل مبدعاً و معیداً».
بعد میفرماید که: «ثم ان الله و له الحمد افتتح الکتاب بالحمد لنفسه». خدای متعال سوره حمدش را که فاتحه کتاب است و آغاز کتاب، با حمد آغاز کرده. سخن خودش را در قرآن، کتاب خودش را با حمد خودش آغاز کرده. خب، حمد، رفقا، تفاوت دارد با شکر. پس آقا جان، خدای متعال کتابش را با حمد آغاز کرده، به این نکته توجه بده (توجه داشته باشید) که: نعم او ابتدائی است. حمد تفاوتش با شکر این است: وقتی یک چیزی هدیه داده میشود، مثلاً به انسان، فرض بفرمایید یک تابلوی زیبایی را یک نقاش چیرهدستی به شما هدیه میدهد. شما بابت هدیهای که به شما داده، تشکر میکنید از او، ولی بابت هنری که به خرج داده تشکر میکنید از او، یا حمد میکنید و ستایش میکنید هنرش را که چقدر هنرمند است، چقدر چیرهدست است؟ حمد در واقع در برابر کمال است، شکر در برابر تفضل و عنایت.
خدای متعال قرآن را با حمد خودش آغاز کرده: «و ختم امر الدنیا و مجی الاخره بالحمد لنفسه». امر دنیا را هم با حمد پایان داده، و آمدن آخرت را هم (یعنی پایان امر دنیا و آمدن امر آخرت را) با حمد قرار داده که حالا ما در آن یکی کلاس، آن طرف، این بحث را کمی بیشتر توضیح دادیم و یکم در مورد حمد و این پایان دنیا و ربطش با حمد و ظهور حمد در قیامت و ظهور حمد در بهشت و اینها آنجا مفصلتر صحبت کردیم و دیگر مطالب را تکرار نمیکنیم.
فرمود: «و قضی بینهم بالحق و قیل الحمدلله رب العالمین». قضاوت میشود بینشان به حق و گفته میشود همه حمد از آن خداست که رب العالمین است. خب، قضا به حق میشود، یعنی حق جلوه کامل میکند در پایان این دنیا. چون این دنیا، آقا جان، شب تاریک است، حجاب است؛ عالم وهم، عالم وهمیات، عالم اعتباریات. چون این عالم حجاب بروز حق است، خدا دیده نمیشود در عالم دنیا، حجاب دارد دیده شدن حق و فعل حق. جلوات کمالی خدای سبحان و کمالات خدای متعال در این عالم دیده نمیشود. اینجا عالم حجاب است، اینجا سایه است، اینجا عالم سایههاست. اینجا نور به هرچه که میخورد، سایه میشود. اینجا همه در حجابیم و چون در حجابیم و نور او و کمال او دیده نمیشود، حمد واقعی هم پدید نمیآید. حمد واقعی از جانب کسی رخ میدهد که مواجه میشود با این، میبیند این حقیقت را، بعد میستاید. در پایان این دنیا که این حجابها کنار میرود، در آغاز آخرت که کمالات حق جلوه میکند، نور حق و حقیقت تابنده میشود، مثل اینکه ابرها کنار میرود. بین ما و حقیقت، ابرِ توهم، ابرِ ظلم و ظلمت، وقتی کنار رفت، آنجا میشود صحنه مواجهه با حق و حقیقت. و وقتی با حق و حقیقت مواجه شدیم، آنجا میفهمیم که همه اینها از آن خداست که رب العالمین است، همه این کمالات و همه حمد از آن اوست، همانطور که همه کمال از آن اوست. آنجا ستایش میکنیم حضرت حق را.
پس میفرماید که وقتی از این دارالغرور بیرون رفتیم – اینجا دارِ فریب است دیگر، همش سایه است و توهم و غرور و فریب – از اینجا که بیرون رفتیم، با حق که مواجه شدیم، آنجا حمد صورت میگیرد. پس آغاز قرآن که کتاب نور است، قرآن کتاب جلوه کمالات خدای متعال و نور است. در مواجهه با این نور، در آغازش حمد میکنیم و در درآمدن از این دنیا، در پایانش که درآمدن از حجابهاست (قرآن ورود به نور، مواجهه با قرآن؛ درآمدن از دنیا، خروج از ظلمت)، این درآمدن به نور و درآمدن از ظلمت، این دو قرینه با حمد الهی است. چون آنجا درک حقیقی میکنیم از کمالات حقیقی و اینکه این کمالات از حقیقت است را درک میکنیم و آنجا حمد صورت میگیرد. خیلی خب.
بعد در ادامه میفرماید «بالحمد لنفسه، فقال حضرت امیرالمؤمنین: الحمدلله» الله کبریا بلا تجسد و المرتدی بالجلال بلا تمثل. حالا حمد میکند خدای متعال را امیرالمؤمنین در این خطبه. حالا میخواهد با آن لسانی که لسان خداست (زبان امیرالمؤمنین زبان خداست) با این زبان میخواهد حمد بکند کمالات خدای سبحان را و خدایی را که حقیقتاً واجد این کمالات است و همه این کمالات از آن اوست و همه حمد از آن اوست. و هرکسی هرجایی به هر کمالی که اشاره دارد، چه بداند و چه نداند، خدا را حمد میکند. چون کمال از آن حضرت حق است. هرجا هر کمالی میگویید: «چقدر فلانی باسواد است! چقدر عالم است! چقدر عاقل است! چقدر تدبیر دارد!» تدبیر خدا را دارید میستایید، علم خدا را دارید میستایید، ولی نمیدانید، غافلید. از دار دنیا که دارالغرور است، رفتیم بیرون، میفهمیم که همه حمد از آن خدا بود و خدا را داشتیم حمد میکردیم و نمیدانستیم، غافل بودیم.
این حمدی که برای خدای متعال شروع میکند امیرالمؤمنین در این کلام با این عبارت است: «الحمدلله». حمد از آن الله است. «الله» اسمی است که مستجمع همه کمالات است، همه کمالات خدای سبحان را دارد. حالا این «الله» را توصیف میکند به کدام وصف؟ «التاثیر الکبریا» (اَلْتاثِرُ الْکِبْرِیا) «اللهی که لباس کبریا پوشیده». لباس کبریا در روایت دیگر هم هست، در خطبه قاصعه هست. کبریا را به لباس تشبیه کرده. خدای متعال را متلبس به این لباس دانسته.
خدا لباس دارد؟ ممکن است شما بگویید که آقا لباس چیست اینجا؟ مگر خدا لباس دارد؟ یک نکتهای در آن یکی کلاس عرض شد، اینجا حیفم میآید نگم (نگویم). البته اگر فرصت شد، یک دقیقه پیدا میکردم از روی متن سریع برایتان یک تعبیر ملاصدرا دارد، البته این تعبیر دقیقاً موافق با قرآن و روایات است که این چیزهایی که در مورد خدای متعال گفته میشود، این نیست که اینها مجازی باشد. مثلاً میگوییم خدا دست دارد: «یدالله». خدا عین دارد: «عین الله». بعد مثلاً «الرحمن علی العرش استوی». یا عرش دارد، کرسی دارد، محل جلوس دارد: «فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر». «الی ربها ناظره». یا مثلاً خدا تکلم میکند. ممکن است فکر کنند که اینها مجاز است؛ یعنی ما بر اساس آن چیزهایی که تو دنیا یاد گرفتیم، یک چیزهایی برمیداریم، معادل این درست میکنیم، به خدا نسبت میدهیم و خدای متعال بری از آن است. در حالی که واقع مطلب این است که برعکس است؛ یعنی خدا دست دارد، نه این دستی که ما تو ذهنمون از عالم حس و محسوسات دنیا میفهمیم. بله، خدا بری است از اینکه این دستِ اینجایی را به او نسبت بدهی، ولی بری نیست از اینکه دست به او نسبت یابد. اتفاقاً خدا دست دارد و دست حقیقی، دست اوست، حقیقیش مال اوست. اینهایی که ما داریم، مجازی است. بله، ما تلقی در مورد خدا تو این مسئله غلط است، نه به خاطر اینکه خدا دست ندارد، بلکه به خاطر اینکه ما دست را اشتباه فهمیدیم. ما دست را در این دست مادی فهمیدیم. خدا چشم دارد، خدا تکلم دارد، خدا جلوس دارد، خدا محبت دارد، خدا توجه دارد. همه اینها در مرتبه فعل خداست، همه هم واقعی است. اینهایی که ما داریم، مجازی است. «ان من شیء الا عندنا خزائنه و ما ننزل الا بقدر معلوم». همه اینها نازل شده، حقایقی است از عالم قدس و اصلش و واقعیش آنجاست. تجربه نزدیک به مرگ پیدا میکنید، میگویند: «ما که رفتیم آنجا، دیدیم که مثلاً رنگ داریم، ولی رنگهایی که اینجا معادلش نیست، رنگ واقعی آنجا بود، اینها فیک بود».
خب، میفرماید: «صبغة الله و من أحسن من الله صبغة». رنگ خدا. حالا رنگ خدا. این باید دید که اضافه به فاعل است یا اضافه به مفعول. این مصدر به هر حال، رنگی که خدا این رنگ را درست کرده یا رنگی که ما درست کردیم و رنگ الهی کردیم. یعنی فاعلش ماییم. مفعولش خود این مصدر هم باید فهمیده بشود. چه نوع مصدری است؟ در «صبغة». به هر حال خدا رنگ دارد و رنگ خدا واقعی است. این رنگ اینجا دروغ است، رنگهای اینجا مجازی و فیک است. اساساً رنگ واقعی، رنگ خداست. حالا وقتی اینطور شد، لباس هم دارد. و لباس واقعی، لباس خداست و دیگران عریانند و لباس ندارند. ببینید، آیه میفرماید که: «ما لباس را نازل کردیم از آسمان. قد انزلنا علیکم لباس یواری سواآتکم و ریش». (سوره اعراف، آیه ۲۶) «یا بنی آدم قد انزلنا علیکم لباس یواری سواآتکم و ریش و لباس التقوی ذلک خیر. ذلک من آیات الله لعلهم یذکرون». ای بنیآدم، ما بر شما نازل کردیم لباسی که زشتیهایتان را میپوشاند و «ریش»ی هم نازل کردیم (پر و بال) و لباس تقوا، «ذلک خیر»؛ این لباسی که من و شما داریم، نازل شده است از آنور (آن عالم). آن آیه دیگر فرمود که: «ان من شیئ الا عندنا خزائنه» (آیه ۲۱ سوره حجر). همه چیز که اینجا هست، خزائنی در بالا دارد، عندالله دارد و «ما ننزله الا بقدر معلوم». اینی که الان اینجاست، نازلشدهای است که به واسطه قدر معلوم نازل شد. به واسطه قدر معلوم نازل شده. حالا این لباسی که من و شما داریم، نازلشدهای است که به واسطه قدر معلوم نازل شده و خزاینش هم پیش خداست. یعنی لباس واقعی، لباس عنداللهی است. لباس اینجایی، لباس نازل شده است. بعد میگوید «لباس التقوا ذلک خیر»؛ یعنی اینی که اینجا شما دارید، نازل شده لباس است، بهش (به آن) میگویید لباس، ولی برای خودتان یک لباس واقعیتر و بهتری دارید، لباس تقواست. لباس واقعی در قبال این لباسی که الان دارید، لباس تقواست. حالا خود همسر هم لباس دانسته قرآن، آن هم باید بررسی کرد. کدام مرتبه از لباس است؟ لباس اینجایی است؟ لباس بالاتر است؟ بین این لباس اینجایی و لباس تقوا، مصداقی از لباس تقواست؟ بالاتر از لباس تقواست. که خود آن آیه خیلی محل بحث میتواند باشد، خیلی دقیق است: «هن لباس لکم و انتم لباس لهن». که این لباس مال کدام مرتبه است؟ مجازاً داریم؟ نه بابا، لباس واقعی است! همسر لباس واقعی است برای انسان. این لباس حقیقتی دارد در باطن عالم. لباس واقعی از آن خداست. لباس واقعی که از آن خداست، لباس چیست آقا؟ لباس کبریا. و از آن کبریا که در خطبه قاصعه به آن اشاره (شده)، لباس اختصاصی خدای متعال است و به کسی هم نمیدهد این لباس را. و همه نسبت به این لباس عریانند برای اینکه «همه سیهرویی ز ممکن در دو عالم جدا هرگز نشد، الله اعلم». برای اینکه همه ممکنند و ممکن در لباس کبریا واقع نمیشود. لباس کبریا از آن واجبالوجود است. اوست که لباس کبریا به تن کرده، ولی تجسد ندارد، «بلا تجسد». جسد ندارد، بدن ندارد. لباس را نیاوری تو معنای حسی و مادیش. ما درکی از لباس بدون جسد نداریم. این اشکال اصلی کردهایم. تو همین کلاس چالش جدی ما در مواجهه با خدای متعال همین است که خدای متعال را به واسطه ادراکات حسیمان میخواهیم تصور کنیم. افعالش همین شکلی میفهمیم. وقتی میگوییم خدا لباس پوشیده، این در مرتبه فعل ذات خداست که لباس پوشیده. حالا این لباس را در مورد اوصاف خدا اگر بتوانیم حمل بکنیم و چطور باید حمل کرد که حالا محل...
لباس کبریایی که خدای متعال دارد، ما درکی از لباس بدون جسد نداریم. خدای متعال لباس دارد، ولی جسد ندارد. لباس واقعی از آن اوست و اتفاقاً لباس واقعی، لباسی است که بلا تجسد است. لباسی است که از آن جسد نیست. این لباس، لباس کبریاست.
همهمان عریانیم آقا به نسبت این لباس. همه لختیم. اینی که در قیامت همه لخت محشور میشوند، عریان محشور میشوند، این حقیقت عریانیشان است که ظهور پیدا میکند. این عریانیت، عریانی واقعی که آنجا ظهور پیدا میکند، همین عریانی نداشتن لباس کبریاست. ظهور میکند، میفهمیم که چون لباس کبریا نداریم، لباس تولد داریم و نداشتن لباس کبریا عین عریانی، عین ذلت، عین حقارت است. در صحنه قیامت که صحنه ظهور تام حق است، این حقیقت جلوه میکند برایمان، میفهمیم عریانی را و خجالت میکشیم از عریانیمان. کما اینکه برای حضرت آدم وقتی از درختی خورد که درخت کبریا بود، این حقیقت جلوه کرد. این حقیقت جلوه حقیقت عریانی خودش جلوه کرد در قبال این کبریا و «بَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا». درخت کبریا بوده ظاهراً دیگر. حالا (اگر) از روایات متعددی برایتان بیاورم، یک روایت دارد که این درخت، مقامات اهل بیت بوده: «لا تقربا هذه الشجره»، «شجره العلم فانها محمد و آله خاصتاً دون غیرهم». بعد یک روایت، روایت خیلی جالبی هم هست، به بچههای (به دوستان) پیدا کردید بخوانید، اینهم بگذارید بقیه رفقا ببینند.
یک روایت دیگر از امام رضا علیه السلام که در محضرشان هستیم. این روایت امام رضا علیه السلام دارد که عباس بن عبدالمطلب سؤال میکند که آقا این شجرهای که آدم و حوا ازش خوردند چی بود؟ مردم اختلاف دارند. برخی گفتند گندم بوده، برخی میگویند انگور بوده، برخی میگویند درخت حسد بوده: «انها شجره الحسد». حضرت فرمود: «کُلُّ ذَلِکَ حَقٌّ»؛ همهاش درست است. پس درخت حسد اینجا گفته شده. درخت حسد هم ریشه حسد به کبریا برمیگردد، به تکبر برمیگردد.
پرسیدم آقا چطور میشود که همه اینها درست باشد؟ «ان شجر الجنه تحمل أنواع»؛ «شجره بهشتی همه نوعی میتواند باشد». هم درخت گندم بوده، «فکانت شجره الحنطة و فیها» (که درخت گندم بوده ولی توش انگور بوده) «و لیست کَ شجره الدنیا»، مثل درخت دنیایی نبوده.
آدم وقتی که خدای متعال او را اکرام کرد به اینکه ملائکه برایش سجده کردند و وارد بهشت شد، «قال فی نفسه: هل خلق الله بشراً افضل منی؟». این بحث تکبرش مال اینجایش است. گفت: «آیا خدا بهتر از من خلق کرده؟» «فَعَلِمَ اللهُ مَا وَقَعَ فِی نَفْسِهِ». خدا دید در نفس او چی (چه) واقع شده، «فَنَادَاهُ: ارْفَعْ رَأْسَکَ یَا آدَمُ». فرمود: «سرت را بیاور بالا ای آدم». «فَنَظَرَ إلی سَاقِ الْعَرْشِ». به ساقه عرش من نگاه کن. آدم سرش را بالا آورد، نگاه کرد به ساقه عرش. آنجا مکتوب دید که: «لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ، عَلِیٌّ فَاطِمَةُ سَیِّدَةُ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ سَیِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ». پنج تن فقط دارند. (میبینید؟)
آدم گفت: «یا رب، من هؤلاء؟». اینها کیستند؟ فرمود: «مِن ذُرِّیَّتِکَ وَ هُمْ خَیْرٌ مِنکَ». اینها از تو بهترند. این داستان «خیرٌ منی و أنا خیرٌ من» خلاصه داستانی بود از اول خلقت. یک جا ابلیس به زمین گیر کرد، یک جا آدم روی زمین گیر کرد. ابلیس نتوانست بهتر از خودش که آدم بود را ببیند. آدم نتوانست بهتر از خودش که این خمسه طیبه بودند را ببیند، به این معنا که در این روایت آمده: «و هم خیر منک و من جمیع خلقی». از همه مخلوقات من بهترند. «و لو لاهم ما خلقتک و لا خلقت الجنة و النار». اگر اینها نبودند، نه تو را خلق میکردم و نه بهشت و جهنم را. «و لا السماء و الارض». نه آسمان و زمین را. «فَاِیَّاکَ أَنْ تَنْظُرَ اِلَیْهِمْ وَ هذا الْحَسَنُ». مبادا به اینها به چشم حسادت نگاه کنی! «فَاُخْرِجُکَ عَنْ جِوَارِی». از مجاورت خودم خارجت میکنم. پس آدم هم به چشم حسد نگاه کرد و تمنای منزلت آنها را کرد. شیطان بر او مسلط شد «حتی أکله من الشجرة»، تا اینکه از آن درخت خورد «التی نهی عنها»، از آن درختی که ازش (از آن) نهی شده بود و «تسلطت علی حوا لنظرها الی فاطمه سلام الله علیها». حوا غبطه مقام حضرت زهرا را خورد، حسادت کرد به مقام حضرت زهرا و از آن درخت خورد «کما أکل آدم فَاخْرَجَهُمُ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ جَنَّتِهِ». خدا اینها را از بهشت خارج کرد و هبوط داد از جوار خودش به زمین.
این یک روایت بود آقا جان. و روایت دیگر باز امام هادی فرمودند: شجره حسد بوده. جای دیگر شجره کافور فرمودند. جای دیگر دارد که همین «حِنطه» را گفتند، گندم را گفتند.
و باز یک روایت دیگر همین بحث حسادت و تکبر بوده که پرسیدند: «یا ربنا لمن هذه المنزلة؟» بعد گفتند که: «چقدر ما اکرم اهل هذه المنزلة علیک و ما احبهم الیک و ما اشرفهم لدیک؟» خدا فرمود: «اگر اینها نبودند، شما را خلق نمیکردم. هؤلاء خزنة علمی و امناء علی سری. مبادا به چشم حسد به اینها نگاه کنید و تتمنوا منزلتهم عندی و محلهم من کرامتی و تعصیانی فتکونا من الظالمین». بعد پرسیدند: ظالمین کیان؟ گفتند: «المدعون لمنزلتهم بغیر حق». از این درخت نخورید وگرنه از ظالمین میشوید. ظالم هر کسی است که ادعایی دارد برای خودش در یک جایگاهی بدون حق. بعد اینها گفتند که امام منازل ظالمین را نشان بده (کاش به اینها نشان میداد) که خدا به اینها نشان داد و مدعیان ولایت و غاصبان ولایت بودند.
و خدمت شما عرض کنم که خلاصه آقا جان، عصاره حرف این است که آنجا این «سَوْآت» اینها ظهور پیدا کرد (که) از این درخت که خوردند – که حالا درخت حسد بوده بر اساس این روایت – بدیها و زشتیهایشان و عریانیشان جلوه کرد. معلوم شد این عورتشان ریخت بیرون، عیوبشان ریخت بیرون. این هم همین است. این لباس، لباس کبریاست. آنی که عیبی ندارد، لباس کبریا به تن دارد. لباس کبریا از آن کسی است که هیچ عیبی ندارد، و چه عیبی بالاتر از عیب ممکنالوجود بودن؟ «سیهرویی ز ممکن در دو عالم جدا هرگز نشد، الله اعلم».
خب، پس خدای متعال لباس کبریا پوشیده بدون تجسد و «المرتدی بالجلال بلا تمثل». خب، خیلی زیباست دیگر! این تعابیر را (بگذارید) یک استراحتی بکنید، برگردیم بعد با همدیگر بخوانیم. خیلی عبارتهای زیبایی است و تکتک این عبارات جای بحث و گفتوگو دارد.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه هجدهم
توحید صدوق
جلسه نوزدهم
توحید صدوق
جلسه بیستم
توحید صدوق
جلسه بیست و یکم
توحید صدوق
جلسه بیست و دوم
توحید صدوق
جلسه بیست و چهارم
توحید صدوق
جلسه بیست و پنجم
توحید صدوق
جلسه بیست و ششم
توحید صدوق
جلسه بیست و هفتم
توحید صدوق
در حال بارگذاری نظرات...