متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله الّذی لَبِسَ الکبریاءَ بلا تجسّم، و الرتدی بالجلالِ بلا تمسّل. حمد از آن اللهی است که لباس کبریا را بدون تجسد پوشیده و ردای جلال را بدون تمثل به خود آراسته است. «کبریاء، کمال ذات» _بنا به بیان جناب قاضی سعید قمی_ «کبریاء، کمال ذاته»؛ و به دو چیز: یکی اینکه خدا ازلاً و ابداً دوام دارد، و یکی اینکه مصدر برای همه اشیا است، محل صدور همهچیز اوست. کبریا ازلاً و ابداً هم هست. جلال، کمال صفات است. پس کبریا کمال ذات است. چون کمال ذات است، شده لباس. صفات همه صفات را پوشانده. جلال، کمال صفات است: علم، قدرت، و غنا، و ملک، و تقدیس، و تنزیح؛ اینها همهشان کمالند. همهشان چیست آقا؟ کمال همهشان جلال است.
از یک طرف چون کمال ذات را و ملاحظه ذات را در آن کرده، در مورد کبریا تعبیر "لباس" به کار رفته. از آنور چون جلال کمال صفات است، برایش تعبیر "ردا" به کار رفته. چون لباس برای همه بدن است، لذا مناسبتر بود که استعاره از ذات بشود. ردا از توابع است، همه بدن را نمیپوشاند. همین عبایی که ما میاندازیم و روی هم هست، یعنی زیرین و مباشر همه، یک بخشش را از رو میپوشاند. مشخص است که این زیرش یک چیز دیگر هست. این و صفات هم همه تابع ذاتند. برای همین، جلال که برای صفات است و کمال صفات است، تعبیر ردا را برایش به کار برد. از آنور هم تجسد و تمثل را نفی کرد تا توهم پیش نیاید که جسمیت و صورتی هست.
خب، «بلا تجسُّم» به جسم برمیگردد، جسمیت؛ «تمثّل» به صورت برمیگردد. خدا حتی تمثل هم ندارد. خدا در عالم مثال هم دیده نمیشود.
نه تنها در عالم ماده و عالم ناسوت دیده نمیشود، خدا در عالم مثال به نحو تمثل هم دیده نمیشود. خدا تمثل هم ندارد. و این جلال او هم که گفته شده و اینکه ردای جلال پوشیده _خدای سبحان_ «المرتدی بالجلال بلا تمثّل»، این نیست که شما در عالم مثال ردا ببینی برای خدای متعال، و جلال خدا را در قالب یک ردایی ببینی و ببینی خدا جلال پوشیده. تمثل ندارد؛ حالا چه به معنای تمثل قرآنیاش _و تمثّل له بشراً سویا_ و تمثل فلسفی و عرفانی، چه تمثل لغوی، یعنی بدون اینکه مِثلی داشته باشد. پس لباس کبریا پوشیده، بدون اینکه جسد داشته باشد؛ و جلال پوشیده، بدون اینکه مثل داشته باشد.
«و المعنی انه سبحانه» _تعبیر مرحوم خواجه قاضی سعید قمی_ خدای متعال به کمال ذات و صفات، در کمال صفات و ذات، متفرد است. خودش تنها و احدی، ذات و هویت و صفت وجود ندارد مگر به الله تبارک و تعالی.
خب، عبارت بعدی میفرماید: «المستوی علی العرش بلا زوال، و المتعالی عن الخلق بلا تباعدٍ منهم، و الغریب منهم بلا ملامسةٍ منه لهم، لیس له حدٌّ ینتهی الی حدّه، و لا له مثلٌ فیُشبهَه، ذلّ من تجبّر غیره، و صَغُرَ من تکبّر دونه، و تواضع الأشیاءُ منقادةً لسلطانه و عزّته، و کَلَّت عن إدراکه طروف العیون، و قصرت دون بلوغ صفته اوهام الخلق، الاول قبل کلّ شیء، و الاخر بعد کلّ شیء، و لا یعدله...».
عرض کنم که «المستوی علی العرش بلا زوال»؛ خدا استوا بر عرش دارد. همهی اینها عطف به همان "حمد" است؛ «الحمدلله الّذی لَبِسَ الکبریاءَ و المُرتدی بالجلال بلا تمثّل». پس حمد از آن اللهی است که لابس کبریتیها... این بچهها (اشاره به جمع حاضر) دارم نگاه میکنم بهش توضیح میدهم. در صحبت نگاه میکند، میگوید: «بابا من بلد نیستم!».
عرض کنم که پس آقا! یکی از این اوصاف کمالیهای که سبب شده حمد از آن خدا باشد، این است که خدا «لابس کبریائه»، یکی دیگر این است که «جلال پوشیده»، و یکی دیگر این است که خدا «مستوی بر عرش» است. استوا علیالعرش دارد. «استوا» از «سویه» میآید. وقتی یک کسی یکجوری تسلط به یک چیزی دارد که هیچ تزلزلی ندارد، یکجوری مستقر که همه ابعاد مختلف و زوایای مختلف در چنگش است. فرض کنید یکی سوار ماشین است، یکجوری سوار بر ماشین است که طرف راست ماشین از دستش در نمیرود، نه طرف چپ؛ استوا این چیره شدن و غلبه شدن به نحوی که کاملاً سوار بر چیزی باشد. این میشود استوا.
خدای متعال استوا بر عرش دارد. حالا عرش کجاست؟ برادر بلبلی! جبر و اختیارت حل شد هفته پیش یا نه؟ خودت بشنوم! همهی اینها نوشته شده است و اتفاق افتاده، میشود. ما رقم زنندهی آن اتفاقاتی هستیم که برای ما نوشته شده است. بقیه رفقا چی؟ نظری، مطلبی؟ مشکل از اولش دشواری نداشتی؟ نه؟ آقای عفتیان، آقای فرشی هم که حل است برایش. به نظرش حل است ایشان؛ البته اگر هم نشود با هوش مصنوعی یکم گفتگو کند، مسئله را در میآورند با همدیگر دوتایی. ما کلاً رقمزنندهی واقعیتی را قبول نداریم که بخواهد بحث جبر و اختیار سود استوری... احسن! آقای عابدی هم که توی آن طرف عالم سیر میکند، میگوید نقشه آنور سلام بود! ایشان از اولش فنا بود. آره، احسنت!
عرشِیا! آقا عرش کجاست؟ گفتند که آن جایگاه اجمالی موجودات... ببینید آقا! همهی ما یک حیثیت تفصیلی داریم، یک حیثیت اجمالی داریم. یک چیزی از یک اجمالی که البته آن اجمالش با این اجمال تفصیل ماها فرق میکند. اجمال تفصیل دنیاییمان، اجمال نقص. خوب دقت بکنید رفقا! این عبارت را خوب دقت بکنید، بحث مهمی است. مثلاً بنده یک حرفی را مجمل توضیح میدهم، بعد تفصیل میدهم، بعدش شرحش میدهم. آنی که اول گفته بودم ناقص بود، تفصیل کاملش کرد. در مراتب هستی و این عالم برعکس است؛ چون «ان من شی الا عندنا خزائنه». همهچیز بالاست، از بالا آمده پایین. «آیات مفصلات». درست! رعایت دیگر هم دارد فصل «آیا تو» آیا تفصیل داده شده. این تفصیل اتفاقاً نقص است؛ چون فصل پیدا کرده.
مثلاً شما تصور بفرمایید حیوان در قیاس با انسان. حیوان مجمل است، انسان مفصل است. ولی از شما سؤال میکنم کدامش از کدام کاملتر است؟ شما بگید! چرا هیچکی هیچی نمینویسه؟ هستین رفقا؟ سؤالم را میشنوید؟ یک حیوان داریم، یک انسان داریم. جنس و نوع. حیوان، مجمل؛ انسان، مفصل. کلاً آقای عابدی فقط جواب داده. دو تا جواب داده؛ اولی گفته انسان، دوم گفته حیوان. یعنی واقعاً توی همچین فضای مفرحی ما داریم با هم گفتگو میکنیم. آقا جان! حیوان مقام اجمال؛ آمده پایینتر، تفصیل داده شده. فصل پیدا کرده. همین فصل منطقی که میگید ساحل قم و چه و چه و چه و چه، تفصیل داده شده، شده انسان. فصل خورده، مجمل شده مفصل. این مجمل و مفصلی که ما مثلاً یک وقتی من یک حرفی را میگویم مجمل میگویم، بعد شما میگویی نفهمیدم، توضیح میدهم؛ این میشود تفصیل کلام من که تفسیرش هم هست، تفسیرش هم هست. مجمل بود، مفصل شد. یک حرف مبهم بود، این اجمالی که میگویی مبهم است، مجمل است. بعد در اثر توضیح، مفصل شد.
اجمال و تفصیل در اصول اجمال و تفصیل فلسفی فرق میکند. اجمال و تفصیل اصولی آنی که مجمل است، ناقص است؛ آنی که مفصل است، کامل است. ولی اجمال و تفصیل فلسفی، آنی که مجمل است، کامل است؛ آنی که مفصل است، ناقص است. حالا حیوان در قیاس با انسان. حیوان مجمل است و جامع تمام کمالات حیوانی است. مفصل که میشود، میشود یکی از اقسام چی؟ میشود انسان. انسان در قیاس با حیوان ناقص، بلکه آن خصوص مطلق! هرچی در انسان هست، حیوان دارد؛ ولی هرچی حیوان دارد، لزوماً انسان ندارد. این میشود مجمل و مفصل.
حالا مقام اجمالی خلایق که همه آنجا جمع است، کجاست؟ عرش الهی است؛ و از آنجا تفصیل داده میشود. برادر من آقای فرشی! چرا ماستها و قیمهها را چرا برعکس؟ چرا میگویی هرچی حیوان دارد، انسان دارد؛ هرچی انسان دارد، حیوان ندارد؟ توضیح بده! صدات وصل است؟ بگو!
خیلی واضح است. انسان چون یک قسمی از حیوان است، همهی چیزهایی که حیوان دارد، توی انسان هست. اما حیوان مخصوص انسان؟ حیوانِ حیوان... قربون شکلت! مگر نمیگویی آن خصوص مطلق! امام حسین مطلق یعنی چی؟ یعنی یکیش هم داخل آن یکی. همهچی... آفرین، آفرین! الان عامّمان چیست؟ عامّمان... آفرین! خاصمان چیست؟ انسان. خب، کی توی کیه الان؟ انسان داخل حیوان است دیگر! آفرین! پس حیوان عام است. پس حیوان هرچی که انسان دارد را دارد. بعد خاص چیست؟ انسان است. پس انسان هرچی که حیوان دارد، ندارد؟ دایره خارجی از اول از زمان ارسطو تا الان همین بوده؛ مگر اینکه موتور فرشی عوضش کند! از ارسطو تا حالا عام حیوان بوده، خاص انسان بوده. ببین، حیوان اصلاً به انسان میگوییم حیوان ناطق. حیوانی است که نطق دارد. انسان حیوان است؛ این نطق... آه! خدا خیرت بده عزیزم! خب، یک زمان داشتی میرفتی تاریخ علم منطق را جابجا کنی که خدا لطف کرد و منطق را از شر شیاطین در امان داشت. خدا حفظت کند انشاءالله!
پس آقا جان من! حیوان مجمل، انسان مفصل. انسان فصل پیدا کرده. حالا ما همهی اینها را، همهی عالم را، همهی خلق الهی را در یک مقام اجمالی داریم. آن مقام اجمالی تمام خلایق که از آنجا نازل میشود، خلایق میآیند پایین و فصل فصل میشوند و مفصل میشوند؛ عزیزان! مقام اجمالی همه خلایق را بهش میگوییم چی؟ بنویسید! همه! چرا نمینویسید؟ نه، ملکوت نمیگوییم. ۶۰ بار الان توضیح دادم: عرش. بهش میگوییم مقام اجمالی همهی خلایق را بهش میگوییم: عرش الهی. جایگاهی است که همهی خلایق آنجا حضور دارند به نحو اجمالی. همانطور که میگوییم آقا! همهی حیوانات در مقام حیوان حضور دارند به نحو اجمالی. وقتی گفته میشود حیوان، ملکوت با عرش فرق دارد؟ آره. ملکوت عنوان اعم است به نسبت عرش. اعم است، یعنی مراتب نازلتر از عرش را هم در بر میگیرد. به همهی نوع ملکوت گفته میشود. عرش مقام عالی ملکوت، افضل از ملکوت است؛ ولی به یک معنا خودش یکی از مراتب ملکوت است؛ یعنی مفهوم ملکوت اعم از عرش است. حالا چطور وقتی میگوییم حیوان، توی گاو هست، اسب هست، خوک هست، سگ هست، انسان هست، همه هستند. آنجا واقعاً به نحو اجمالی وقتی هم گفته میشود عرش، همهی خلایق آنجا حاضرند به نحو اجمالی.
حالا این مقام عرش که آنقدر مقام بالایی است، حضرت حق سبحانه و تعالی استوا بر عرش دارد، یعنی مُستولی بر این عرش، یکجوری که تمام ابعاد این عرش زیر چنگش است و هیچجا حتی تزلزل پیدا نمیکند از دست او که بخواهد یک رعشهای بخورد. آنقدر سواره بر عرش. دیگر حالا بقیه مراتب ملکوت که جای خود دارد. «سبحان الذی بیده ملکوت کل شیء». همهی ملکوت به چنگ اوست. البته آنجا تعبیر تسبیح دارد، اینجا بالاتر دارد، حمد دارد. «الحمدلله چی؟ المستوی علی العرش بلا زوال». حمد از آن اللهی که استوا بر عرش دارد. این نسبت احاطه و در چنگ داشتن را با عرش را خدای متعال به این نحو دارد. سوار بر عرش، در چنگ قدرت اوست. عرش، این عرش با همچین جایگاهی که دارد، خدا استوا بر عرش دارد. این استوایی هم که دارد، هم نسبت به ابعاد عرضی این عرش، هم نسبت به ابعاد طولی این عرش است. البته آنجا ابعاد لحاظ داریم میکنیم دیگر، توی عالم وحدت است. آنجا به یک معنا هم نسبت به ابعاد عرضیش سوار، هم نسبت به ابعاد طولیش. ابعاد طولیش میشود همان اجمالش به نسبت تمام مقام تفصیلیش. از آن بالا تا این پایینش و از این پایین تا آن بالایش، همه در چنگ خداست. مقام اجمال همه موجودات در چنگ خداست و از آن مقام اجمال، هرچی به تفصیل میرسد، تمام این مراتب تفصیلیش هم در چنگ خداست. استوا دارد بر عرش. عرش جدا از این مقام تفصیلی نیستا رفقا! متصل به این مقام تفصیلی است و خدا به آن مقام اجمالی که احاطه دارد بر تمام مقام تفصیلی هم احاطه دارد. «بلا زوال»، هیچ زوالی هم نیست. نه این پایین که میآید زائل میشود از چنگ او، نه آن بالا که میرود مجمل است به خاطر وحدت قدرتی که دارد از چنگ او خارج میشود و نه زمان برمیدارد و مدت بردارد و اجلبردارد که بگوییم یک خدا سوار بر این است و تمام میشود، زوال پیدا میکند نسبتش با این احاطه و استیلا و استوا. زائل میشود. هیچ زوالی اینجا نیست، چون ملک او زوالی ندارد. خدا استیلا و استوا دارد بر این عرش، بدون اینکه زوالی داشته باشد.
خب، عبارت بعدی، اگر نکتهای، سوالی، چیزی هست، خدمت رفقا هستیم.
ملکوت همان خزائن. ملکوت خزائن مراتب دارد. ملکوت شامل مراتبی از این خزائن میشود. این خزائن میرود تا عندالرب. به همهی این مراحل ملکوت گفته میشود. ملکوت قرآنی؛ ملکوت قرآنی در برابر این عالم ناسوت و دنیاست. عالم غیب و شهادت. یک عالم شهادت که محسوس برای ما میشود، عالم ملک. غیب میشود عالم ملکوت. خزائن هم غیب عالم است، ولی خب این مراحل دارد؛ چون «مُنْزِلُهُ بقدرٍ معلومٍ» دیگر، هی قدر خورده، نازل شده. تمام این مراتبی که نازل شده را یک مرحلهای از عالم ملکوت است. بر همهی اینها ملکوت صدق میکند.
خزائن یک ارتباط این شکلی با ملکوت دارد. ملکوت یک همچین ارتباطی با عرش دارد. عبارت بعدی «والمتعالی عن الخلق بلا تباعد منهم». خدای متعال متعالی از خلق، بدونِ اینکه تباعد از اینها داشته باشد. مثال خیلی خوبش نور. توی عالم حس. الان توی این جایی که بنده هستم، قطعاً آنجایی هم که شما هستید، نور هست دیگر. تاریکی مطلق که نیست. جایی که من و شما هستیم، نور هست. این لامپ، این مهتابی نور دارد. این نور الان اینجا محیط است، چیره است بر تمام این فضا. همهی اینجا را گرفته. الان ما اینجا یک لپتاپی داریم، یک گوشی داریم، یک کیبورد داریم، شارژر داریم، میز داریم، صندلی داریم، دیوار داریم، نور هم داریم. عالم حسش را دارم عرض میکنم. این نوری که توی عالم حس داریم، دیوار، لپتاپ... نه، گوشی. با گوشی بله، بر گوشی هست، در گوشی هست، ولی گوشی نیست. توی لیوان آب بهتر میشود این را گفت.
یک لیوان آب داریم. نور با این لیوان آب هست، با تمام ذرات این آب هست، در این آب هست، ولی آب نیست. جدای از آب هم نیست. نور آب نشده، جدای از آب هم نشده. بدون اینکه جزئی از اجزای آب را تشکیل بدهد، تمام ذرات او را پر کرده و علوش هم نسبت به او حفظ شده؛ یعنی اصلاً یک چیزی است عالی در قیاس با آب، اصلاً یک چیز دیگر است. یک چیز متعالی از آب. آب اصلاً خیلی در برابر نور تنزل یافته و کثیف و ثقیل فلسفی. کثیف فلسفی، ثقیل کثیف. نور خیلی لطیف است. مرتبهی وجودی نور، مرتبهی لطافت نور در قیاس با آب، با اینکه آب خودش خیلی لطیف است، ولی نور به مراتب لطیفتر است. به همین لطیفتر بودن باعث شده که متعالی از او بشود، ولی این متعالی بودنه باعث شده که سایه بیندازد وجودش بر وجود آب، او را در بر بگیرد و در عین حال جزئی از او هم نشود، جدای ازش هم نباشد.
پس «والمتعالی عن الخلق بلا تباعدٍ منهم». متعالی از علو گرفته میشود در برابر سفل، سُفلا. خدای متعال علی عالی متعالی است در درجهی اولیای وجود. چون موجودات یا سببند یا مسببند. خدای متعال فوق همهی اینهاست. چون مسبب الاسباب است، یعنی خود سبب را او سبب کرده، سبب اسباب و مسبب قرار داده. موجودات یا حیاند یا مَیِت. خودش درجات مختلفی دارد. خدای متعال حی با ذات و قیام به حی دیگری ندارد. این میشود مرحلهی عالی وجود. خدای متعال حی ازلی و ابدی است و حی با ذات. این حی با ذات بودن میشود مقام متعالی خدای متعال از خلق. برای اینکه خلق یا میتند یا اگر هم حیاند، حیاند که قائم به حی با ذاتاند، یعنی حیاند که قیوم نیستند. خدای متعال حی است که قیوم است، حیاتش به خودش است. این میشود مرحلهی متعالی خدای سبحان. علو خدای متعال هم علو مکانی نیست، او متعالی از مکان است. خدای متعال متعالی از رتبهی خلق است، بدون اینکه از حیث مکان ازشان تباعد داشته باشد. خدا از حیث مکان از خلق خودش از مخلوقات خودش دور نیست، ولی از حیث مکانی، علو دارد نسبت به مخلوقات خودش.
خب، پس خدای متعال از هیچ مکانی خالی نیست، هیچ مکانی هم از خدا خالی نیست. در عین حال خدا در چیزی از هیچ مکانی هم نیست. خدا جزء هیچ مکانی نیست. این نیست که بگوییم این دیوار اجزایی دارد، سیمان، کاشی، آب، چه و چه و چه و یکی از اجزایش نور است. نخیر، نور محیط بر این دیوار است. تمام اجزای این دیوار را گرفته، بدون اینکه جزئی از دیوار بشود. خدای متعال تمام اجزای مخلوقاتش را پر کرده، بدون اینکه جزئی از مخلوقات بشود. متعالی از خلق، بدون اینکه تباعدی ازشان داشته باشد.
این تمام مراحل را هم دربرمیگیرد. این علوی که در مورد خدای متعال گفته میشود، حتی آن درجات عالی وجود را هم در بر میگیرد؛ چون علو خدا علو ذاتی است و موجودات همه فقر مَحْضند و هیچکس علو ذاتی ندارد و اگر علوی هم باشد، علو اضافی است که از خدای متعال هم گرفته شده و همه در برابر او مستهلکند و خدای متعال در درجهای است که نسبت به همهی مخلوقاتش قاهر و محیط است. خدای متعال متعالی از خلق و احاطه و قهر دارد نسبت به مخلوقاتش، بدون اینکه تباعدی از آنها داشته باشد. با همهی مراتب وجود هست، از دانیترین مرحلهی وجود تا عالیترین مرتبه وجود حضور دارد، احاطه دارد، قاهریت و غلبه دارد، بدون اینکه پایین آمده باشد یا بالا برود. خدا پایینترین مراتب وجود حضور دارد، بدون اینکه پایین آمده باشد. بالاترین مراتب وجود حضور دارد، بدون اینکه بالا برود. جزئی از آن نمیشود؛ یعنی همین دیگر. این پایین آمده که شده پایین. خدا چون جزئی از آن نیست، با این پایین نیامده. توی مرتبهی پایینیش هست، ولی باهاش پایین نیامده. چون چیزی با این پایین رفته که جزئی از وجود خودش بوده.
دوستان! توجه دارند به نکاتی که عرض میکنم؟ این وجود پایین داده شده است؛ یعنی هر چیزی که اجزای وجود او بوده، تنزل داده شده. خدا چون جزء وجودی این شیء نازل نیست، تنزل پیدا نکرده. در عین حال، توی آن مرتبهی نازله با او همراه است و به همین مرتبهی نازله و اشراف دارد و همین مرتبه را توی مرتبهی نازله بودنش درک میکند و حضور دارد و احاطه دارد. از آنور اگر یک چیزی بالا رفته، اجزای او را رفعت و علو دادهاند. چون علوش که ذاتی نیست، علو اضافی است، بهش علو دادهاند، بالا بردهاند. و خدا چون اجزای این شیء متعالی نیست، پس با او علو پیدا نکرده؛ ولی در مرحلهی عالی او همراه اوست و بهش احاطه دارد.
رفقا! روشن است؟ سطح بالا. احساس میکنم چون مجازی شده و من متکلم وحده هستم، میطلبد که یکمی زودتر تمامش کنم دیگر؛ چون احساس میکنم زیادی درس دادهام و شاید خسته شدید یکمی. و کلاسهای مجازی یکطرفه، مونولوگ، معمولاً درس ۵۰ دقیقهای را توی نیم ساعت درس میدهند. آنجایی که میپرسی بله، خب خیره. بحثهای سختی را الان بهش رسیدیم. جاهای حالا محل دقتی. من یک عبارت دیگر را متعالی رسیدیم. چند تا متعالی را خیلی سریع بخوانم: «الغریب منهم بلا ملامستٍ منه لهم». خدای متعال غریب، ولی بلا... نه، میآید متعالی از اینکه لمس بشود؛ از هر مس و تماس و اتصال و لمسی.
خدای متعال آقای عفتیان! متعالی است! حواست با درس باشد! عالم ماده این شکلی است که ما قربمان قرب تماسی است. وقتی به یک چیزی قُرب پیدا... از حضرت میخواهند ذهن ما را از این مفاهیمی که به واسطهی عالم حس باهاش انس پیدا کردیم، خالی کنند. ما درک از قرابت داریم. نزدیک میشویم به هم در دنیا. نزدیکی در دنیا آقای عفتیان! به واسطهی چیست؟ به واسطهی اتصال حسی و لمسی. دو چیز در عالم ماده، در عالم حس، وقتی به هم قرابت پیدا میکنند، این یکی برای آن یکی قابل لمس و قابل حس است. این آن را حس میکند به حس لامسه، آن هم حس میکند به حس لامسه. این آن را در آغوش میگیرد. ما قربی که مثلاً توی عالم دنیا تصور میکنیم، یعنی همین. فلانی به فلانی نزدیک شد یعنی همدیگر را بغل گرفتند. نزدیکترین وضع ممکن، وضع ترکیبی هم هست، وضع طبیعی هم هست، اتصال پیدا میکنند.
خدمت شما عرض کنم که حالا یا اتصال لحمی یا اتصال مقداری و حسی که حالا یا حقیقی یا اضافی است؛ یا اتصال عقلی که اتصال سبب به مسبباتش باشد، اتصال جزء به کلش باشد، اتصال صورت به مادهاش باشد، اتصال عرض به موضوعش باشد، یا بالعکس. خدای متعال هیچ کدام یک از این اقسام اتصال را ندارد. از همهی این احوالات متعالی است و فاعلیتش برای اشیا امساک قیومی دارد. «یمسک السماوات و الارض». خدای متعال امساک دارد. آسمانها و زمین را نگه داشته. «یمسک السماوات و الارض». ولی این امساک او، امساک چیست آقا؟ قیومی. و معیت او هم معیت قیومی است. معیت قیومی را زیاد شنیدید. قرب احاطی دارد. از هر چیزی به ما نزدیکتر است. قربش قرب لمسی و حسی، اتصال حسی و حتی اتصال عقلی و اینها نیست. قرب قیومی است. متعالی است. مقام او با این مقام متفاوت است. از یک عالم دیگری و از یک جنس دیگری احاطه و تقرب و اتصالی که دارد. به ما نزدیک است و نزدیکیش به نحوی است که از ما به ما نزدیکتر است؛ یعنی بین خودمان و خودمان حایل است. «ان الله یحول بین المرء و قلبه». خدا بین انسان و قلب انسان حایل است. و نزدیکترین اسباب شیء و نزدیکترین مقومات اوست. فاعل حقیقی اوست. فاعل حقیقی بر ما خدای سبحان است. او این حقایق و ذوات را جعل کرده. او غایت غایات است. همهی این نیتها به او قوام دارد. همهی ماهیات ذاتش را از او گرفته. همهی کمالات از اوست. لذا قرب خدای متعال به ما یک قرب ملامسه ای نیست. «الغریب منهم بلا ملامسة منه لهم». بدون اینکه از جانب او برای ایشان ملامسهای باشد. بدون اینکه خدا ملامسهای با ما ایجاد کند. با ما قرب دارد، نه او ما را لمس میکند، نه ما او را لمس میکنیم. هیچ کدام به نسبت آن یکی لمسی نداریم. چون لمس مال حس اتصال است و اتصال حسی و لمسی نیست. قربش قرب حسی و لمسی نیست. قرب قیومی است. پس متعالی شد از هر نوع مسح و اتصال و لمسی. دوباره متعالی از هرگونه حدی؛ «لیس له حد ینتهی الی حده». خدای متعال حدی ندارد که منتهی شود به حد او. درست شد رفقا؟
من احساس میکنم که عبارت امروز زیاد خواندم. دو تا کلاس ۵۰ دقیقهایمان را به نظرم باید تبدیل کنیم به دو تا کلاس نیم ساعته و دیگر چون مجازی شده و شما صحبتی نمیکنید، وقت بیشتر به گفتار ما گذشت. احساس میکنم که میزان قابل توقع بحث را پیش بردیم. بیشترش هم دیگر ممکن است برای رفقا خستهکننده بشود. این منزه از حد خدای متعال را انشاءالله داشته باشیم برای جلسهی... نظرتان چیست؟ حتی در همین مورد هم نظر نمیدهید! ولی حالا مثبت آمد. رفقا! ما اینجا نایبالزیارهی همهی شما هستیم. یک یک شما را اینجا دعا میکنیم. یک یک و خدمتتان عرض کنم که نایبالزیاره و دعاگوی شما هستیم. حلال کنید ما را بابت همه چیز. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله الّذی لَبِسَ الکبریاءَ بلا تجسّم، و الرتدی بالجلالِ بلا تمسّل. حمد از آن اللهی است که لباس کبریا را بدون تجسد پوشیده و ردای جلال را بدون تمثل به خود آراسته است. «کبریاء، کمال ذات» _بنا به بیان جناب قاضی سعید قمی_ «کبریاء، کمال ذاته»؛ و به دو چیز: یکی اینکه خدا ازلاً و ابداً دوام دارد، و یکی اینکه مصدر برای همه اشیا است، محل صدور همهچیز اوست. کبریا ازلاً و ابداً هم هست. جلال، کمال صفات است. پس کبریا کمال ذات است. چون کمال ذات است، شده لباس. صفات همه صفات را پوشانده. جلال، کمال صفات است: علم، قدرت، و غنا، و ملک، و تقدیس، و تنزیح؛ اینها همهشان کمالند. همهشان چیست آقا؟ کمال همهشان جلال است.
از یک طرف چون کمال ذات را و ملاحظه ذات را در آن کرده، در مورد کبریا تعبیر "لباس" به کار رفته. از آنور چون جلال کمال صفات است، برایش تعبیر "ردا" به کار رفته. چون لباس برای همه بدن است، لذا مناسبتر بود که استعاره از ذات بشود. ردا از توابع است، همه بدن را نمیپوشاند. همین عبایی که ما میاندازیم و روی هم هست، یعنی زیرین و مباشر همه، یک بخشش را از رو میپوشاند. مشخص است که این زیرش یک چیز دیگر هست. این و صفات هم همه تابع ذاتند. برای همین، جلال که برای صفات است و کمال صفات است، تعبیر ردا را برایش به کار برد. از آنور هم تجسد و تمثل را نفی کرد تا توهم پیش نیاید که جسمیت و صورتی هست.
خب، «بلا تجسُّم» به جسم برمیگردد، جسمیت؛ «تمثّل» به صورت برمیگردد. خدا حتی تمثل هم ندارد. خدا در عالم مثال هم دیده نمیشود.
نه تنها در عالم ماده و عالم ناسوت دیده نمیشود، خدا در عالم مثال به نحو تمثل هم دیده نمیشود. خدا تمثل هم ندارد. و این جلال او هم که گفته شده و اینکه ردای جلال پوشیده _خدای سبحان_ «المرتدی بالجلال بلا تمثّل»، این نیست که شما در عالم مثال ردا ببینی برای خدای متعال، و جلال خدا را در قالب یک ردایی ببینی و ببینی خدا جلال پوشیده. تمثل ندارد؛ حالا چه به معنای تمثل قرآنیاش _و تمثّل له بشراً سویا_ و تمثل فلسفی و عرفانی، چه تمثل لغوی، یعنی بدون اینکه مِثلی داشته باشد. پس لباس کبریا پوشیده، بدون اینکه جسد داشته باشد؛ و جلال پوشیده، بدون اینکه مثل داشته باشد.
«و المعنی انه سبحانه» _تعبیر مرحوم خواجه قاضی سعید قمی_ خدای متعال به کمال ذات و صفات، در کمال صفات و ذات، متفرد است. خودش تنها و احدی، ذات و هویت و صفت وجود ندارد مگر به الله تبارک و تعالی.
خب، عبارت بعدی میفرماید: «المستوی علی العرش بلا زوال، و المتعالی عن الخلق بلا تباعدٍ منهم، و الغریب منهم بلا ملامسةٍ منه لهم، لیس له حدٌّ ینتهی الی حدّه، و لا له مثلٌ فیُشبهَه، ذلّ من تجبّر غیره، و صَغُرَ من تکبّر دونه، و تواضع الأشیاءُ منقادةً لسلطانه و عزّته، و کَلَّت عن إدراکه طروف العیون، و قصرت دون بلوغ صفته اوهام الخلق، الاول قبل کلّ شیء، و الاخر بعد کلّ شیء، و لا یعدله...».
عرض کنم که «المستوی علی العرش بلا زوال»؛ خدا استوا بر عرش دارد. همهی اینها عطف به همان "حمد" است؛ «الحمدلله الّذی لَبِسَ الکبریاءَ و المُرتدی بالجلال بلا تمثّل». پس حمد از آن اللهی است که لابس کبریتیها... این بچهها (اشاره به جمع حاضر) دارم نگاه میکنم بهش توضیح میدهم. در صحبت نگاه میکند، میگوید: «بابا من بلد نیستم!».
عرض کنم که پس آقا! یکی از این اوصاف کمالیهای که سبب شده حمد از آن خدا باشد، این است که خدا «لابس کبریائه»، یکی دیگر این است که «جلال پوشیده»، و یکی دیگر این است که خدا «مستوی بر عرش» است. استوا علیالعرش دارد. «استوا» از «سویه» میآید. وقتی یک کسی یکجوری تسلط به یک چیزی دارد که هیچ تزلزلی ندارد، یکجوری مستقر که همه ابعاد مختلف و زوایای مختلف در چنگش است. فرض کنید یکی سوار ماشین است، یکجوری سوار بر ماشین است که طرف راست ماشین از دستش در نمیرود، نه طرف چپ؛ استوا این چیره شدن و غلبه شدن به نحوی که کاملاً سوار بر چیزی باشد. این میشود استوا.
خدای متعال استوا بر عرش دارد. حالا عرش کجاست؟ برادر بلبلی! جبر و اختیارت حل شد هفته پیش یا نه؟ خودت بشنوم! همهی اینها نوشته شده است و اتفاق افتاده، میشود. ما رقم زنندهی آن اتفاقاتی هستیم که برای ما نوشته شده است. بقیه رفقا چی؟ نظری، مطلبی؟ مشکل از اولش دشواری نداشتی؟ نه؟ آقای عفتیان، آقای فرشی هم که حل است برایش. به نظرش حل است ایشان؛ البته اگر هم نشود با هوش مصنوعی یکم گفتگو کند، مسئله را در میآورند با همدیگر دوتایی. ما کلاً رقمزنندهی واقعیتی را قبول نداریم که بخواهد بحث جبر و اختیار سود استوری... احسن! آقای عابدی هم که توی آن طرف عالم سیر میکند، میگوید نقشه آنور سلام بود! ایشان از اولش فنا بود. آره، احسنت!
عرشِیا! آقا عرش کجاست؟ گفتند که آن جایگاه اجمالی موجودات... ببینید آقا! همهی ما یک حیثیت تفصیلی داریم، یک حیثیت اجمالی داریم. یک چیزی از یک اجمالی که البته آن اجمالش با این اجمال تفصیل ماها فرق میکند. اجمال تفصیل دنیاییمان، اجمال نقص. خوب دقت بکنید رفقا! این عبارت را خوب دقت بکنید، بحث مهمی است. مثلاً بنده یک حرفی را مجمل توضیح میدهم، بعد تفصیل میدهم، بعدش شرحش میدهم. آنی که اول گفته بودم ناقص بود، تفصیل کاملش کرد. در مراتب هستی و این عالم برعکس است؛ چون «ان من شی الا عندنا خزائنه». همهچیز بالاست، از بالا آمده پایین. «آیات مفصلات». درست! رعایت دیگر هم دارد فصل «آیا تو» آیا تفصیل داده شده. این تفصیل اتفاقاً نقص است؛ چون فصل پیدا کرده.
مثلاً شما تصور بفرمایید حیوان در قیاس با انسان. حیوان مجمل است، انسان مفصل است. ولی از شما سؤال میکنم کدامش از کدام کاملتر است؟ شما بگید! چرا هیچکی هیچی نمینویسه؟ هستین رفقا؟ سؤالم را میشنوید؟ یک حیوان داریم، یک انسان داریم. جنس و نوع. حیوان، مجمل؛ انسان، مفصل. کلاً آقای عابدی فقط جواب داده. دو تا جواب داده؛ اولی گفته انسان، دوم گفته حیوان. یعنی واقعاً توی همچین فضای مفرحی ما داریم با هم گفتگو میکنیم. آقا جان! حیوان مقام اجمال؛ آمده پایینتر، تفصیل داده شده. فصل پیدا کرده. همین فصل منطقی که میگید ساحل قم و چه و چه و چه و چه، تفصیل داده شده، شده انسان. فصل خورده، مجمل شده مفصل. این مجمل و مفصلی که ما مثلاً یک وقتی من یک حرفی را میگویم مجمل میگویم، بعد شما میگویی نفهمیدم، توضیح میدهم؛ این میشود تفصیل کلام من که تفسیرش هم هست، تفسیرش هم هست. مجمل بود، مفصل شد. یک حرف مبهم بود، این اجمالی که میگویی مبهم است، مجمل است. بعد در اثر توضیح، مفصل شد.
اجمال و تفصیل در اصول اجمال و تفصیل فلسفی فرق میکند. اجمال و تفصیل اصولی آنی که مجمل است، ناقص است؛ آنی که مفصل است، کامل است. ولی اجمال و تفصیل فلسفی، آنی که مجمل است، کامل است؛ آنی که مفصل است، ناقص است. حالا حیوان در قیاس با انسان. حیوان مجمل است و جامع تمام کمالات حیوانی است. مفصل که میشود، میشود یکی از اقسام چی؟ میشود انسان. انسان در قیاس با حیوان ناقص، بلکه آن خصوص مطلق! هرچی در انسان هست، حیوان دارد؛ ولی هرچی حیوان دارد، لزوماً انسان ندارد. این میشود مجمل و مفصل.
حالا مقام اجمالی خلایق که همه آنجا جمع است، کجاست؟ عرش الهی است؛ و از آنجا تفصیل داده میشود. برادر من آقای فرشی! چرا ماستها و قیمهها را چرا برعکس؟ چرا میگویی هرچی حیوان دارد، انسان دارد؛ هرچی انسان دارد، حیوان ندارد؟ توضیح بده! صدات وصل است؟ بگو!
خیلی واضح است. انسان چون یک قسمی از حیوان است، همهی چیزهایی که حیوان دارد، توی انسان هست. اما حیوان مخصوص انسان؟ حیوانِ حیوان... قربون شکلت! مگر نمیگویی آن خصوص مطلق! امام حسین مطلق یعنی چی؟ یعنی یکیش هم داخل آن یکی. همهچی... آفرین، آفرین! الان عامّمان چیست؟ عامّمان... آفرین! خاصمان چیست؟ انسان. خب، کی توی کیه الان؟ انسان داخل حیوان است دیگر! آفرین! پس حیوان عام است. پس حیوان هرچی که انسان دارد را دارد. بعد خاص چیست؟ انسان است. پس انسان هرچی که حیوان دارد، ندارد؟ دایره خارجی از اول از زمان ارسطو تا الان همین بوده؛ مگر اینکه موتور فرشی عوضش کند! از ارسطو تا حالا عام حیوان بوده، خاص انسان بوده. ببین، حیوان اصلاً به انسان میگوییم حیوان ناطق. حیوانی است که نطق دارد. انسان حیوان است؛ این نطق... آه! خدا خیرت بده عزیزم! خب، یک زمان داشتی میرفتی تاریخ علم منطق را جابجا کنی که خدا لطف کرد و منطق را از شر شیاطین در امان داشت. خدا حفظت کند انشاءالله!
پس آقا جان من! حیوان مجمل، انسان مفصل. انسان فصل پیدا کرده. حالا ما همهی اینها را، همهی عالم را، همهی خلق الهی را در یک مقام اجمالی داریم. آن مقام اجمالی تمام خلایق که از آنجا نازل میشود، خلایق میآیند پایین و فصل فصل میشوند و مفصل میشوند؛ عزیزان! مقام اجمالی همه خلایق را بهش میگوییم چی؟ بنویسید! همه! چرا نمینویسید؟ نه، ملکوت نمیگوییم. ۶۰ بار الان توضیح دادم: عرش. بهش میگوییم مقام اجمالی همهی خلایق را بهش میگوییم: عرش الهی. جایگاهی است که همهی خلایق آنجا حضور دارند به نحو اجمالی. همانطور که میگوییم آقا! همهی حیوانات در مقام حیوان حضور دارند به نحو اجمالی. وقتی گفته میشود حیوان، ملکوت با عرش فرق دارد؟ آره. ملکوت عنوان اعم است به نسبت عرش. اعم است، یعنی مراتب نازلتر از عرش را هم در بر میگیرد. به همهی نوع ملکوت گفته میشود. عرش مقام عالی ملکوت، افضل از ملکوت است؛ ولی به یک معنا خودش یکی از مراتب ملکوت است؛ یعنی مفهوم ملکوت اعم از عرش است. حالا چطور وقتی میگوییم حیوان، توی گاو هست، اسب هست، خوک هست، سگ هست، انسان هست، همه هستند. آنجا واقعاً به نحو اجمالی وقتی هم گفته میشود عرش، همهی خلایق آنجا حاضرند به نحو اجمالی.
حالا این مقام عرش که آنقدر مقام بالایی است، حضرت حق سبحانه و تعالی استوا بر عرش دارد، یعنی مُستولی بر این عرش، یکجوری که تمام ابعاد این عرش زیر چنگش است و هیچجا حتی تزلزل پیدا نمیکند از دست او که بخواهد یک رعشهای بخورد. آنقدر سواره بر عرش. دیگر حالا بقیه مراتب ملکوت که جای خود دارد. «سبحان الذی بیده ملکوت کل شیء». همهی ملکوت به چنگ اوست. البته آنجا تعبیر تسبیح دارد، اینجا بالاتر دارد، حمد دارد. «الحمدلله چی؟ المستوی علی العرش بلا زوال». حمد از آن اللهی که استوا بر عرش دارد. این نسبت احاطه و در چنگ داشتن را با عرش را خدای متعال به این نحو دارد. سوار بر عرش، در چنگ قدرت اوست. عرش، این عرش با همچین جایگاهی که دارد، خدا استوا بر عرش دارد. این استوایی هم که دارد، هم نسبت به ابعاد عرضی این عرش، هم نسبت به ابعاد طولی این عرش است. البته آنجا ابعاد لحاظ داریم میکنیم دیگر، توی عالم وحدت است. آنجا به یک معنا هم نسبت به ابعاد عرضیش سوار، هم نسبت به ابعاد طولیش. ابعاد طولیش میشود همان اجمالش به نسبت تمام مقام تفصیلیش. از آن بالا تا این پایینش و از این پایین تا آن بالایش، همه در چنگ خداست. مقام اجمال همه موجودات در چنگ خداست و از آن مقام اجمال، هرچی به تفصیل میرسد، تمام این مراتب تفصیلیش هم در چنگ خداست. استوا دارد بر عرش. عرش جدا از این مقام تفصیلی نیستا رفقا! متصل به این مقام تفصیلی است و خدا به آن مقام اجمالی که احاطه دارد بر تمام مقام تفصیلی هم احاطه دارد. «بلا زوال»، هیچ زوالی هم نیست. نه این پایین که میآید زائل میشود از چنگ او، نه آن بالا که میرود مجمل است به خاطر وحدت قدرتی که دارد از چنگ او خارج میشود و نه زمان برمیدارد و مدت بردارد و اجلبردارد که بگوییم یک خدا سوار بر این است و تمام میشود، زوال پیدا میکند نسبتش با این احاطه و استیلا و استوا. زائل میشود. هیچ زوالی اینجا نیست، چون ملک او زوالی ندارد. خدا استیلا و استوا دارد بر این عرش، بدون اینکه زوالی داشته باشد.
خب، عبارت بعدی، اگر نکتهای، سوالی، چیزی هست، خدمت رفقا هستیم.
ملکوت همان خزائن. ملکوت خزائن مراتب دارد. ملکوت شامل مراتبی از این خزائن میشود. این خزائن میرود تا عندالرب. به همهی این مراحل ملکوت گفته میشود. ملکوت قرآنی؛ ملکوت قرآنی در برابر این عالم ناسوت و دنیاست. عالم غیب و شهادت. یک عالم شهادت که محسوس برای ما میشود، عالم ملک. غیب میشود عالم ملکوت. خزائن هم غیب عالم است، ولی خب این مراحل دارد؛ چون «مُنْزِلُهُ بقدرٍ معلومٍ» دیگر، هی قدر خورده، نازل شده. تمام این مراتبی که نازل شده را یک مرحلهای از عالم ملکوت است. بر همهی اینها ملکوت صدق میکند.
خزائن یک ارتباط این شکلی با ملکوت دارد. ملکوت یک همچین ارتباطی با عرش دارد. عبارت بعدی «والمتعالی عن الخلق بلا تباعد منهم». خدای متعال متعالی از خلق، بدونِ اینکه تباعد از اینها داشته باشد. مثال خیلی خوبش نور. توی عالم حس. الان توی این جایی که بنده هستم، قطعاً آنجایی هم که شما هستید، نور هست دیگر. تاریکی مطلق که نیست. جایی که من و شما هستیم، نور هست. این لامپ، این مهتابی نور دارد. این نور الان اینجا محیط است، چیره است بر تمام این فضا. همهی اینجا را گرفته. الان ما اینجا یک لپتاپی داریم، یک گوشی داریم، یک کیبورد داریم، شارژر داریم، میز داریم، صندلی داریم، دیوار داریم، نور هم داریم. عالم حسش را دارم عرض میکنم. این نوری که توی عالم حس داریم، دیوار، لپتاپ... نه، گوشی. با گوشی بله، بر گوشی هست، در گوشی هست، ولی گوشی نیست. توی لیوان آب بهتر میشود این را گفت.
یک لیوان آب داریم. نور با این لیوان آب هست، با تمام ذرات این آب هست، در این آب هست، ولی آب نیست. جدای از آب هم نیست. نور آب نشده، جدای از آب هم نشده. بدون اینکه جزئی از اجزای آب را تشکیل بدهد، تمام ذرات او را پر کرده و علوش هم نسبت به او حفظ شده؛ یعنی اصلاً یک چیزی است عالی در قیاس با آب، اصلاً یک چیز دیگر است. یک چیز متعالی از آب. آب اصلاً خیلی در برابر نور تنزل یافته و کثیف و ثقیل فلسفی. کثیف فلسفی، ثقیل کثیف. نور خیلی لطیف است. مرتبهی وجودی نور، مرتبهی لطافت نور در قیاس با آب، با اینکه آب خودش خیلی لطیف است، ولی نور به مراتب لطیفتر است. به همین لطیفتر بودن باعث شده که متعالی از او بشود، ولی این متعالی بودنه باعث شده که سایه بیندازد وجودش بر وجود آب، او را در بر بگیرد و در عین حال جزئی از او هم نشود، جدای ازش هم نباشد.
پس «والمتعالی عن الخلق بلا تباعدٍ منهم». متعالی از علو گرفته میشود در برابر سفل، سُفلا. خدای متعال علی عالی متعالی است در درجهی اولیای وجود. چون موجودات یا سببند یا مسببند. خدای متعال فوق همهی اینهاست. چون مسبب الاسباب است، یعنی خود سبب را او سبب کرده، سبب اسباب و مسبب قرار داده. موجودات یا حیاند یا مَیِت. خودش درجات مختلفی دارد. خدای متعال حی با ذات و قیام به حی دیگری ندارد. این میشود مرحلهی عالی وجود. خدای متعال حی ازلی و ابدی است و حی با ذات. این حی با ذات بودن میشود مقام متعالی خدای متعال از خلق. برای اینکه خلق یا میتند یا اگر هم حیاند، حیاند که قائم به حی با ذاتاند، یعنی حیاند که قیوم نیستند. خدای متعال حی است که قیوم است، حیاتش به خودش است. این میشود مرحلهی متعالی خدای سبحان. علو خدای متعال هم علو مکانی نیست، او متعالی از مکان است. خدای متعال متعالی از رتبهی خلق است، بدون اینکه از حیث مکان ازشان تباعد داشته باشد. خدا از حیث مکان از خلق خودش از مخلوقات خودش دور نیست، ولی از حیث مکانی، علو دارد نسبت به مخلوقات خودش.
خب، پس خدای متعال از هیچ مکانی خالی نیست، هیچ مکانی هم از خدا خالی نیست. در عین حال خدا در چیزی از هیچ مکانی هم نیست. خدا جزء هیچ مکانی نیست. این نیست که بگوییم این دیوار اجزایی دارد، سیمان، کاشی، آب، چه و چه و چه و یکی از اجزایش نور است. نخیر، نور محیط بر این دیوار است. تمام اجزای این دیوار را گرفته، بدون اینکه جزئی از دیوار بشود. خدای متعال تمام اجزای مخلوقاتش را پر کرده، بدون اینکه جزئی از مخلوقات بشود. متعالی از خلق، بدون اینکه تباعدی ازشان داشته باشد.
این تمام مراحل را هم دربرمیگیرد. این علوی که در مورد خدای متعال گفته میشود، حتی آن درجات عالی وجود را هم در بر میگیرد؛ چون علو خدا علو ذاتی است و موجودات همه فقر مَحْضند و هیچکس علو ذاتی ندارد و اگر علوی هم باشد، علو اضافی است که از خدای متعال هم گرفته شده و همه در برابر او مستهلکند و خدای متعال در درجهای است که نسبت به همهی مخلوقاتش قاهر و محیط است. خدای متعال متعالی از خلق و احاطه و قهر دارد نسبت به مخلوقاتش، بدون اینکه تباعدی از آنها داشته باشد. با همهی مراتب وجود هست، از دانیترین مرحلهی وجود تا عالیترین مرتبه وجود حضور دارد، احاطه دارد، قاهریت و غلبه دارد، بدون اینکه پایین آمده باشد یا بالا برود. خدا پایینترین مراتب وجود حضور دارد، بدون اینکه پایین آمده باشد. بالاترین مراتب وجود حضور دارد، بدون اینکه بالا برود. جزئی از آن نمیشود؛ یعنی همین دیگر. این پایین آمده که شده پایین. خدا چون جزئی از آن نیست، با این پایین نیامده. توی مرتبهی پایینیش هست، ولی باهاش پایین نیامده. چون چیزی با این پایین رفته که جزئی از وجود خودش بوده.
دوستان! توجه دارند به نکاتی که عرض میکنم؟ این وجود پایین داده شده است؛ یعنی هر چیزی که اجزای وجود او بوده، تنزل داده شده. خدا چون جزء وجودی این شیء نازل نیست، تنزل پیدا نکرده. در عین حال، توی آن مرتبهی نازله با او همراه است و به همین مرتبهی نازله و اشراف دارد و همین مرتبه را توی مرتبهی نازله بودنش درک میکند و حضور دارد و احاطه دارد. از آنور اگر یک چیزی بالا رفته، اجزای او را رفعت و علو دادهاند. چون علوش که ذاتی نیست، علو اضافی است، بهش علو دادهاند، بالا بردهاند. و خدا چون اجزای این شیء متعالی نیست، پس با او علو پیدا نکرده؛ ولی در مرحلهی عالی او همراه اوست و بهش احاطه دارد.
رفقا! روشن است؟ سطح بالا. احساس میکنم چون مجازی شده و من متکلم وحده هستم، میطلبد که یکمی زودتر تمامش کنم دیگر؛ چون احساس میکنم زیادی درس دادهام و شاید خسته شدید یکمی. و کلاسهای مجازی یکطرفه، مونولوگ، معمولاً درس ۵۰ دقیقهای را توی نیم ساعت درس میدهند. آنجایی که میپرسی بله، خب خیره. بحثهای سختی را الان بهش رسیدیم. جاهای حالا محل دقتی. من یک عبارت دیگر را متعالی رسیدیم. چند تا متعالی را خیلی سریع بخوانم: «الغریب منهم بلا ملامستٍ منه لهم». خدای متعال غریب، ولی بلا... نه، میآید متعالی از اینکه لمس بشود؛ از هر مس و تماس و اتصال و لمسی.
خدای متعال آقای عفتیان! متعالی است! حواست با درس باشد! عالم ماده این شکلی است که ما قربمان قرب تماسی است. وقتی به یک چیزی قُرب پیدا... از حضرت میخواهند ذهن ما را از این مفاهیمی که به واسطهی عالم حس باهاش انس پیدا کردیم، خالی کنند. ما درک از قرابت داریم. نزدیک میشویم به هم در دنیا. نزدیکی در دنیا آقای عفتیان! به واسطهی چیست؟ به واسطهی اتصال حسی و لمسی. دو چیز در عالم ماده، در عالم حس، وقتی به هم قرابت پیدا میکنند، این یکی برای آن یکی قابل لمس و قابل حس است. این آن را حس میکند به حس لامسه، آن هم حس میکند به حس لامسه. این آن را در آغوش میگیرد. ما قربی که مثلاً توی عالم دنیا تصور میکنیم، یعنی همین. فلانی به فلانی نزدیک شد یعنی همدیگر را بغل گرفتند. نزدیکترین وضع ممکن، وضع ترکیبی هم هست، وضع طبیعی هم هست، اتصال پیدا میکنند.
خدمت شما عرض کنم که حالا یا اتصال لحمی یا اتصال مقداری و حسی که حالا یا حقیقی یا اضافی است؛ یا اتصال عقلی که اتصال سبب به مسبباتش باشد، اتصال جزء به کلش باشد، اتصال صورت به مادهاش باشد، اتصال عرض به موضوعش باشد، یا بالعکس. خدای متعال هیچ کدام یک از این اقسام اتصال را ندارد. از همهی این احوالات متعالی است و فاعلیتش برای اشیا امساک قیومی دارد. «یمسک السماوات و الارض». خدای متعال امساک دارد. آسمانها و زمین را نگه داشته. «یمسک السماوات و الارض». ولی این امساک او، امساک چیست آقا؟ قیومی. و معیت او هم معیت قیومی است. معیت قیومی را زیاد شنیدید. قرب احاطی دارد. از هر چیزی به ما نزدیکتر است. قربش قرب لمسی و حسی، اتصال حسی و حتی اتصال عقلی و اینها نیست. قرب قیومی است. متعالی است. مقام او با این مقام متفاوت است. از یک عالم دیگری و از یک جنس دیگری احاطه و تقرب و اتصالی که دارد. به ما نزدیک است و نزدیکیش به نحوی است که از ما به ما نزدیکتر است؛ یعنی بین خودمان و خودمان حایل است. «ان الله یحول بین المرء و قلبه». خدا بین انسان و قلب انسان حایل است. و نزدیکترین اسباب شیء و نزدیکترین مقومات اوست. فاعل حقیقی اوست. فاعل حقیقی بر ما خدای سبحان است. او این حقایق و ذوات را جعل کرده. او غایت غایات است. همهی این نیتها به او قوام دارد. همهی ماهیات ذاتش را از او گرفته. همهی کمالات از اوست. لذا قرب خدای متعال به ما یک قرب ملامسه ای نیست. «الغریب منهم بلا ملامسة منه لهم». بدون اینکه از جانب او برای ایشان ملامسهای باشد. بدون اینکه خدا ملامسهای با ما ایجاد کند. با ما قرب دارد، نه او ما را لمس میکند، نه ما او را لمس میکنیم. هیچ کدام به نسبت آن یکی لمسی نداریم. چون لمس مال حس اتصال است و اتصال حسی و لمسی نیست. قربش قرب حسی و لمسی نیست. قرب قیومی است. پس متعالی شد از هر نوع مسح و اتصال و لمسی. دوباره متعالی از هرگونه حدی؛ «لیس له حد ینتهی الی حده». خدای متعال حدی ندارد که منتهی شود به حد او. درست شد رفقا؟
من احساس میکنم که عبارت امروز زیاد خواندم. دو تا کلاس ۵۰ دقیقهایمان را به نظرم باید تبدیل کنیم به دو تا کلاس نیم ساعته و دیگر چون مجازی شده و شما صحبتی نمیکنید، وقت بیشتر به گفتار ما گذشت. احساس میکنم که میزان قابل توقع بحث را پیش بردیم. بیشترش هم دیگر ممکن است برای رفقا خستهکننده بشود. این منزه از حد خدای متعال را انشاءالله داشته باشیم برای جلسهی... نظرتان چیست؟ حتی در همین مورد هم نظر نمیدهید! ولی حالا مثبت آمد. رفقا! ما اینجا نایبالزیارهی همهی شما هستیم. یک یک شما را اینجا دعا میکنیم. یک یک و خدمتتان عرض کنم که نایبالزیاره و دعاگوی شما هستیم. حلال کنید ما را بابت همه چیز. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه نوزدهم
توحید صدوق
جلسه بیستم
توحید صدوق
جلسه بیست و یکم
توحید صدوق
جلسه بیست و دوم
توحید صدوق
جلسه بیست و سوم
توحید صدوق
جلسه بیست و پنجم
توحید صدوق
جلسه بیست و ششم
توحید صدوق
جلسه بیست و هفتم
توحید صدوق
در حال بارگذاری نظرات...