متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم المصطفی و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
به این عبارت رسیدیم که «ثم ان الله الذی بطنه من خفیات الامور و زهر فی العقول بما یری فی خلقه من علامات التدبیر.» این را هم که خواندیم: «و دلت علیه آیاته و لا یستطیع قول المتفکرین جهت.» این را هم خواندیم: «فکر لمن کانت السماوات و الارض فطرته و ما فیهن و ما بینهن و هو صانع لهن فلا متفقه لقدرته.»
بله، با خودش که نمیشود خودش را انکار کرد. بنده برگردم به شما بگویم که عزیزان، امروز که من اینجا خدمت شما شرکت کردم، از شما عذرخواهی میکنم بابت اینکه نمیتوانم به زبان فارسی درس بدهم، و انتظار نداشته باشید پذیرا باشید چون فارسی بلد نیستم و نمیدانم اصلاً زبان فارسی چیست. برای همین، از من توقع نداشته باشید که من به زبان فارسی درس بدهم و من به زبان دیگری درس میدهم.
شما چه میگویید؟ خب، یعنی چه؟ فازش چیست؟ یا مثلاً پیشنهاد میدهید که حاجآقا در مورد ساقی تجدید نظری بکن. از افراد معتمد و مطمئن جنس بگیر، از هر کسی نه. مثلاً راهکار این است ولی من نمیتوانم. وقتی که من با تو دو ساعت داری با فارسی حرف میزنی که فارسی نمیتوانم حرف بزنم، این همینقدر خندهدار است که کسی با زبان فارسی، فارسی را انکار کند.
اینی که با آیات الهی، با نشانههای الهی، با چیزی که همه هویتش داد میزند حضور و وجود غیبالغیوبی حضرت حق سبحانه و تعالی را، با آن میخواهیم خدا را انکار کنیم؛ با علم خدا را انکار کنیم؛ با قدرت خودمان خدا را انکار کنیم؛ با فکر و فهم خودمان خدا را انکار کنیم؛ با پدیدههای طبیعی خدا را انکار کنیم؛ به پشتوانه آب و نور و خورشید و دریا و درخت خدا را انکار کنیم... همینقدر احمقانه است که کسی بخواهد با زبان فارسی بگوید که من نمیتوانم با شما فارسی حرف بزنم، فارسی را انکار کنم، به زبان فارسی سلیس. همانند «من که الحمدلله آتئیستم.» توییت معروف «من که الحمدلله آتئیست هستم، خدا لطف کرده من آتئیست شدم، خدا لطف کرده من این توفیق را داده که من بتوانم خدا را انکار کنم.» مسخره است.
«من که الحمدلله آتئیست هستم...» همینجوری است، با هر چیزی که انسان بخواهد خدا را انکار کند، همان خدا را داد میزند. مثل اینکه شما بخواهید روح را انکار کنید، به هر بیانی، به هر فکری، با هر ترفندی که بخواهید روح خودتان را انکار کنید، این خودش داد میزند روحتان را. این خودش فعل روحتان است، خود روحتان است، ای تو روحتان!
امروز خیلی عصبانی هستم، آره، چون با اعصابخردی آمدم. خیلی توقع نداشته باش. گفتش که خیلی توپش پُر بود. آمریکا و انگلیس و اینها را گفت. بعد آخرهای خطبه خیلی دیگر اعصابش خرد شد و گفتش که هفته بعد خواهرها لطفاً نیایند، در مورد خواهر و مادر آمریکا و انگلیس میخواهم خطبههای بعدی، هفته بعد انشاءالله صحبت میکنم. اعصاب ندارم.
خلاصه مسئله این است آقا جان که انکار قدرت خدا، دفع قدرت خدا برای مصنوع خدا چه معنایی دارد؟ با چه میخواهی قدرت او را دفع کنی؟ با چه میخواهی از خودت دفاع کنی؟ با دستت؟ کی به این دست قدرت داده؟ این دست خودش نماد قدرت اوست. با نماد قدرت او میخواهی در برابر قدرت او بایستی؟ «الی جبل یعصمنی من ال...» میگویی میروم بالای کوه نجات پیدا میکنم. کوه را کی کوه کرده؟ کوه را کی از آب خارج کرده؟ کی به آن قدرت داده؟ کوه با چه کوه شده؟ با چه استوار است؟ به چه قرص است؟ به چه بند است؟ به چه تکیه دارد؟ به چه هویتش را گرفته؟
همان کوه امروز تصمیم گرفته که احدی را در امان نگذارد: «لا عاصم الیوم من امرِ...» واسه همین اصلاً نرسید که سمت کوه برود، بدبخت. همان لحظه میخواست برود، یک موج زد غرقش کرد. «فکان من المغرقین.»
خب، خیلی. «الذی بان من الخلق.» خدا کسی است که بینونت با خلق دارد. پس هیچ چیزی حتی مانند مثل او نیست. «فلا شیء کمثله.» این «لیس کمثله شیء.» این کافش کافِ زائده است، نه. لطیفتر از این است: لیس چیزی مثل او؛ بلکه لیس چیزی حتی مانند مثل او. «لیس کمثله» این نظر علامه طباطبایی است.
«الذی خلق الخلق لعبادت...» هفته پیش دکتر با ما بحثش شد سر این تیکه. بعد گذاشت و رفت، ناراحت شد، گذشت. میخواستم بگویم من که دارم میروم. عرض کنم خدمتتان که این غرض داشتن خدای متعال، بحثهای دشواری است، خیلی بحث دشواری است، حقیقت بحث جبر و اختیار. تصورات قابل درک، یعنی بحث علمی که بخواهیم تصور و تصدیق بکنیم، نیست. باید انشاءالله برویم آنور، رابطهمان با خدای متعال کشف بشود به نحو حقیقی، بعد معلوم بشود که جبر و اختیار و فعل و انفعال خدا در ما به چه نسبت است. آن تا با خدا کشف نشود رابطهمان، فقر وجودیمان عین ربطمان است.
ببینید، گاهی ما میگوییم عین الربط. بعد میگویم: خب منی که عین ربطم، فعلم هم فعل خداست. عین الربطی که در اولی گفته میشود، در دومی حفظ نشده، واسه مغالطه است. این عین الربطیِ من، من را برنمیدارد که بعد بخواهد فعلی به او استناد داده بشود که او تصمیمی در فعلی بخواهد داشته باشد. این دو ساعت که من در مورد آن صحبت میکنم، این هیچی نیست. کدام کجا هیچی نیست؟ در عالم اعتباریات و موهومات و عالم دنیا و اینجا و کثرات و اینها هیچی نیست. در حالی که اینجا یا در عالم بالا که عالم نور و وحدت است، هیچی نیست. این دو ساعت تفکیک بشود. دو مرتبه است. اینجا همهکاره است، آنجا هیچکاره است. دو نشئه است، دو لحاظ، دو لحاظ.
شبیه مثالی که همان مثال PC باشد که حالا هفته پیش عرض کردم که باید روی آن دقت بشود. مطلب وگرنه به ناکجا کشیده میشود. هوش مصنوعی که دارد این بازی را اداره میکند و پردازش میکند، همهکاره این بازی هوش مصنوعی است. شما کارهای نیستید، گل را او دارد میزند، پاس را او دارد میدهد، سانت را او میکند، سرعت با اوست، او میرود، او میآید، همهاش اوست. شما کارهای نیستید. به شما استناد داده نمیشود. همهاش هوش مصنوعی است. در عین حال همهاش به شما نسبت داده میشود: «تو بردی، تو قهرمان شدی، تو او را شکست دادی، تو ارنج کردی، تو این را، تو تعویض کردی، تصمیم...» اگر برویم دوباره در قیاس خود این بازی و محدودیتهای هوش مصنوعی، دوباره مشکل میکنیم، یعنی مثلاً بگوییم بچه مثال، «آنچه که من انتخاب کردهام را انتخاب میکند که پیش ببرد.» مثل خدایی که «آنچه که من اراده میکنم را اراده میکند که بشنود.» آفرین! اراده کرده به آن چیزی که تو اراده میکنی اثر ببخشد. آفرین! باریکلا! هفته پیش خیلی فضای شما به سمت جبر کشیده شد.
پس آقا، حیثیتها باید لحاظ بشود. آن هوش مصنوعی اراده کرده، به یک معنا توی این مثال ما، توی این تشبیه ما، اراده کرده به هر آن چیزی که شما انجام میدهی اثر ببخشد. حتی اگر غلط باشد. این ساختار را این شکلی تعریف کرده و خود این ساختار یک حقی تویش بوده، یک هدفی تویش بوده که این با آن هدف سازگاری داشته. آن هدف هم حق بوده، آن هدف هم عین حکمت بوده. مثلاً آن هدف توی این هوش مصنوعی، توی این بازیِ نرمافزار و سختافزار، این بوده که به تو خوش بگذرد، خوش بگذرد، سرت گرم باشد، بازی کنی. این هدف را ازش کوتاه نیامده. در این هدف شما را دخیل نکرده. در خود هدفگذاری دخیلت نکرده. در آن ساعت اصلاً شما راه نداری، اصلاً نبودی تو آن ساعت. او حوزه فکر او و تصمیم اوست. خودش بوده و خودش خواسته بنشیند سر شما را گرم کند، یک چیزی طراحی کرده و اثربخشیده به هر چیزی که تو انجام بدهی که با این مکانیزم آن هدف را حاصل کند.
خدای متعال اراده کرد خلیفهای بیافریند که مظهر تامه اسماء و صفات او باشد و مطلق الاختیار و مطلق العنان باشد و هر آنچه که میخواهد بشود. اینطور در او کنشگری قرار داد و اثر قرار داد که هر آنچه میخواهد بشود. دامنه این «هر آنچه میخواهد بشود» تا آنجاست که حتی اگر باعث انحطاط و سقوطش بشود، اصل آن حق بوده. اصل آن اراده و آن محوری که او را به فعل کشانده حق بوده. اراده اینکه مثلی داشته باشد، کمالات او جلوه بکند، موجودی به این حد از ادراک برسد.
ببینید، خیلی مهم است این بحث، بحث ادراک، ادراک حضوری خدای متعال. حالا یک بحث مفصلی ما در مورد هدف خلقت داریم: بحث نظریه ابتهاج که امسال ماه رمضان رفقایمان هم روی آن مباحثه میکردند و کار میکردند و اینها. یک کتاب خوبی است از ملا باصر حلی، شیخ باصر حلی. ایشان ساکن کربلاست. این کتاب را هم بنده کربلا خریدم. چند تا اثر دیگر هم دارد که باز امسال ماه مبارک در نجف دیدم و خریدم. کتاب خیلی خوبی. آثار پرمغزی دارد. آدمِ متفکر، درسخوانده و اهل فلسفه و عرفان و اینهاست. نظریاتی هم دارد. البته حالا، ممکن است توی نظریاتش جاهای اشکالی داشته باشد، به هر حال اشکالاتی هم باشد.
یک کتاب تقریباً ۵۰۰ صفحه، شاید بیشتر دارد، در مورد ابتهاج، نظریه ابتهاج، فلسفه خلقت. ابتهاج خدا بوده نسبت به خودش. خدا خودش از خودش خوشش میآید، کیف میکند، خواسته حال کند، خودش را به خودش نشان بدهد، به تعبیر ما. حالا این تعابیر تویش تسامح هم دارد، در مرتبه فعل خداست. یک خلطی که یک کم توی آن کتاب میشود، این است که این مرتبه فعل، صفات و ذات و اینها کمی، خب گاهی کشف نمیشود. در مرتبه فعل الهی خدا این کار را کرده. خدا هیچ نیازی ندارد. البته آنجا مثالهای متعددی میزند از کارهایی که حتی ماها انجام میدهیم و نیازی نداریم. مثل اینکه یه مُردهای را، کسی که دارد میمیرد را نجات میدهد، میگوید آنجا شما ابتهاج پیدا میکنی. هفت هشت ده تا مثال میزند. میگوید ابتهاج پیدا میکنی از این کار در حالی که هیچ نیازی به این کار نداری.
یک ماهی که از آب افتاده بیرون، هیچکس هم نیست دور و برت که بخواهد منتت کند، کف بزند برایت، تعریف بکند، عکس بگیرد. یک ماهی از آب افتاده بیرون، پرت میکنی تو آب، کیف میکنی از این حیاتی که به او بخشیده میشود. ابتهاج است. هیچ نیازی هم به این کار نداشتی. هیچی نصیب تو نشد. هیچ آوردهای برای تو نداشت. فقط از درون خودت مبتهج شدی. البته حالا میتواند این مثال محل مناقشه واقع بشود ها. ولی حالا ابتهاج است. ابتهاج بدون نیاز به هر حال. انسان علی ایحال که نمیشود فعل خدا را به فعل انسان قیاس کرد. چون در هر فعلی از افعال انسان یک نیاز است. ما به همان ابتهاج هم نیاز داریم. اگر ابتهاج خالی هم باشد، به همان ابتهاج نیاز داریم، یعنی ما حالمان تغییر میکند در اثر این ابتهاج.
در مورد خدای متعال این شکلی نیست. خدا به همان ابتهاجش هم نیاز ندارد و تحول حال پیدا نمیکند. اینکه عرض میکنم در مرتبه افعال است. برای همین تحول حال در مورد خدای متعال در مرتبه فعل معنا دارد، در مرتبه صفت و ذات معنا ندارد. خدا حالی به حالی نمیشود. در مرتبه فعل چرا. مثلاً غضب الهی و رضایت الهی بروز فعل خداست. خدا که غضب و رضا در مرتبه صفات که ندارد، که. خدا حالش که تغییر نمیکند.
آقای بلبلی! بله؟ کجایی؟ یک کوچولو بیشتر گوش بده. یک کوچولو عمیق تر باش. این وسط بودی. کجا رفتی برادر؟ جبر و اختیار؟ کجایش بودی دقیقاً؟ یک کوچولو که حل نمیشود. یک کوچولو که بدبخت است. بالاخره خدایی که میداند، مثل مادری که میداند، بچهاش قطعاً با اختیار خودش این کار را میکند. خدایی که میداند این اختیار خودش خودش را آخر تو این مسیر میبرد. اراده تو آیا نوشته شده بوده؟ علم چیست آقا؟ «انجام خواهی داد حتماً صد.» خطا دارد؟ ندارد؟ به اختیار خودت. اختیار ابزار انتخاب آن چیزی که من نوشتم. آقا، من میدانم آن چیزی که من نوشتم.
تو جبر جایی وجود دارد که جابری وجود داشته باشد. جابر میداند. مسئله توی علم نیست. مسئلهاش توی آن نحوه تقدیر است. یک خلط ریزی دارد بین تکوین و تشریع صورت میگیرد و اینکه خدای متعال وقتی مینویسد، یعنی آنچه که نوشته شده. یعنی اینگونه باش و گفتم و تمام شد، نوشتم و ثبت کردم و تو دیگر نمیتوانی غیر از این باشی. بعد دیگر مؤاخذهاش چیست؟ وقتی که اینطور است نوشته شده که من اینگونه باشم. آره، مسئله ایشان این است. کل این مبحث است. مباحث موافق است. این رقم موافقید. مشکل ندارید؟ کلاس را دوست دارم.
ببینید آقا جان! اول باید شما یک پیشفرضهایی در ذهنتان است نسبت به این مسئله. مبادی تصوری و تصدیقی داری. حالا یک کم عجله میکنی، از آنها زود میپَری روی نتیجه. بعد نتیجهات را موافق با باورهای خودت و دیگران نمییابی، دچار اضطراب میشوی. این باید اصلاً ذهنت را درگیر نتیجه نباید بکنی. دارم مشاوره اعتقادی میدهم. ذهنت را درگیر نتیجه نباید بکنی. توی همان «ازدواج کنیم که خوب میشوی» فقط خستگی در میکنم. عرض کنم خدمتتان که سلامت باشی.
فقط حواسمان تو این بحث حالا میخواهیم شروع کنیم، اشکال ندارد. فقط حواسمان باشد که با سیر منطقی با من باش. یعنی فرمان را بده دست ما، که وگرنه شما یک چیزی میگویی، آقا یک چیزی میگوید: «رو تخته بریم.» چند تا مبادی در مطلب شما هست. نکته اول: در مورد کیفیت تقدیر که مثل لوح محفوظ. یکی دیگر تو بحث نحوه اعمال تقدیر الهی است خصوصاً به بشر. مطلب سوم: کیفیت انتخاب انسان. من نقش شمر را داشته باشم یا امام حسین؟ عملاً خیلی انگار خودم دخالتی تویش ندارم. الان این کیفیت تقدیر الهی، نکته دقیقی که اینجا باید تو هر کدام از قدمها بهش توجه داشته باشیم این است که این نسبت خودمان با خدا را نباید فراموش کنیم.
این وسط ذهنمان رهزنی میکند. ببینید، ما چون ذهنمان، مانوس با عالم ماده و محسوسات است. نسبتسنجیهایمان از همین فضا گرفته شده. وقتی یک چیزی را وابسته به چیز دیگری میدانیم، ما از اول این وابستگیها را در فضایی فهم کردیم که دو موجود بودهاند و نسبت ارتباط اعتباری بینشان بوده. مثلاً یک گوشی بوده، من هم بودم. بعد گفتم: «گوشی من.» گوشی من میتواند گوشی تو هم باشد. به خودم نسبت دادم. وابستگی را این شکلی ادراک کردم. اینی که این گوشی من است، نه من محیط محض بودم و حاضر بودم در گوشیم. خوب دقت بکنید به این عبارات. خیلی مهم است اینها. آنها قدمهای اولیه بحثی است که باید اصلاح بشود. نه من تو گوشیم حاضرم، نه گوشیم نسبت به من نسبتش این شکلی. همه وجودش به من استناد داده. نه گوشی مظهر من است، نه گوشی منم، نه گوشی فعل من است. تازه فعل من هم اگر باشد یک فعل منفصل و ممتاز و جداست، تولیدش کردم، ساختم.
ما در مورد مصنوعات الهی، کارهای الهی، معمولاً این چنین درکی اقتضای فهممان است. اینها ما با این فهم بزرگ شدیم. ما اصلاً این شکلی همه چیز را فهم کردهایم. خدا که نیست. اصل دشواری بحث آنجاست و کار هر فکری هم فهمیدن این مسئله نیست. برای اینکه اساساً هم مسئله فوق حس است، هم یک ابعادیاش فوق عقل است و اصل مطلب به نحو شهودی فهم میشود، به نحو علم حضوری فهم میشود.
ببینید بحث علم حضوری و علم حصولی خیلی مهم است. خیلی از مفاهیم هست تو بحثهای اعتقادی به نحو علم حصولی میشود تا یک حدی تصورش کرد. خلقت را میشود تصور کرد. آن هم باز ما تصوراتمان توی همان علم حصولی باز دوباره آمیخته با چیست؟ همین ادراکاتی که داریم. چون یک تصوری از خلقت خودمان، صنع خودمان داریم. من که آفریدم، این را میگویند خلقت، آفریدگار. پس آن هم آفرید. آره، ما ادراکاتمان آمیخته با محسوسات و موهوماتمان است. آن چیزی که حس کردیم و آنچه توهم کردیم. همین اعتبار مالکیت جزء موهومات ماست و سخت است بخواهیم مسائلی را که حدش فراتر از این است با این ابزار درک کنیم.
یکی از آن مباحث بحث جبر و اختیار. برای اینکه جبر و اختیار ریشه دارد توی فهم دقیق نسبت وجودیمان با خدا. این خیلی مهم است. ما کیفیت خلقمان باید فهم بشود. کیفیت تقدیرمان. اینها به کیفیت ربوبیت خدای متعال و آن عین الربطمان و آن نسبت وجودیمان برمیگردد. آن هم خیلی با مفاهیم و علم حصولی قابل درک نیست. میشود یک چیزهایی تو ذهن آورد، که همین الان میخواهیم سرش را بکنیم، زور بزنیم. مثل اینکه بنده بخواهم به شما درد دندان را بگویم. تا به حال دندان درد را احساس نکردی، بلکه چه بسا تا حالا هیچ دردی را احساس نکردی. من چهشکلی میتوانم بهت بفهمانم دندان درد یعنی چه؟ میگویم: ببین، این را میبینی؟ میگویی: آره. میگویم: خراب شده. میگویم: خوب؟
میگویم: پدرم دارد در میآید.
میگویی: برای چی؟
_ بدنم درد میکند. حال ندارم.
_ خب این خراب شد. برای چی تو حال نداری؟ یک وضعی دارم از درونم. چطور آخه بهت بگویم درد دارم؟ خب، یعنی چه؟ درد دارم. خراب است. خراب است را میفهمم. یعنی چه؟ سیاه شده. خب درد؟ برای چی؟ چون دیگر اینجا حس را، حس از بیرون و مفهوم راه ندارد. خودت باید درک کنی.
مسئله جبر و اختیار از مسائلی است که فقط با علم حضوری درک میشود. یعنی باید شما خودت تصدیق کنی. یعنی خودت. یعنی خودت باید در حوزه وجود خودت کیفیت تقدیر الهی و خلق و ربوبیت خدا نسبت به خودت را به نحو حضوری درک کنی تا بفهمی نه جبر است، نه اختیار. بفهمی یکی بیشتر نیست. یک فاعل بیشتر نیست. دو فاعل نیست که اینجا من گیر کنم این کار را به این نسبت بدهم یا به این. دو تا فاعل هی رفت و برگشت میکند. میگویم: آخر اینها کار اوست، آنها کار این است. این همان است که به آقا عرض کردم: این عالم موهومات ما که کثراتی هست، اینجا نسبت میدهم، تو عالم نور که وحدت است، آنجا دیگر راه ندارد. اینجا تو مفروضات ماست. اینجا زیدی هست و حسنی هست و اکبری است و تقیای است. این افعال به اینها نسبت داده میشود: «مسئول کارهای خودشانند.» اینجا.
آفرین! خودش اصولی است دیگر این. آره، این هم باز خودش فهمش حصولی است. حالا روی مثال میشود فهمید که آقا درد را به هیچ نحوی با مفهوم و کلام و بیان نمیشود به کسی فهماند. میشود یک کاری کرد، یک کمی ذهنش نزدیک بشود، از بعد محض و جهل محض خارج بشود ولی درک حاصل نمیشود. آن دغدغه و اضطرابی که درون شما هست نسبت به بحث جبر و اختیار، آن فقط با علم حضوری برطرف میشود. این نکته اول.
نداریم، نداریم. علم حضوری است. این علم حضوری نیست. این، بندهاش. بنده توهمی. این، بندهاش. این منی که میگویم، آن من موهوم است. اصل بحثش بحثهای عرفانی است. این منی که دارم میگویم، فرض کردم بودن این من را. منی نیست. آفرین! آن منِ فقط توی اینجایی که ما در لایههای از حجاب واقع شدیم و تو تاریکی واقع شدیم، «من» معنا پیدا میکند. وقتی که نور زد اینجا معلوم شد، یکپارچه شد، نور، همه چیز. یک وقت یک چیزهایی تو ظلمت است. این کثرات برمیگردد به ظلمت، وقتی نور زد.
مثال باز به ذهنتان میخواهد کمکتان بکند. الان ستارهها، ما ستاره قطبی مثلاً داریم. دب اکبر، دب اصغر داریم. اسم این را گذاشتیم دب اکبر، اسم آن را گذاشتیم خوشه چی چی؟ خوشه چی میگویند؟ پروین. اینها صورتهای فلکی است دیگر. آقا، صورتهای فلکی. الان مگر آسمان نداریم؟ «صورتهای فلکی به من نشان بده.» الان چرا نمیشود؟ یعنی چه؟ وقتی روز است دیده نمیشود. آفرین! یعنی یک نوری، نورش فقط مال ظلمت است. در فضای ظلمت او فرض دارد، فهم میشود. در فضای نور دیگر اصلاً جایگاهی برای آن نمیماند. بروز ندارد. آفرین! آفرین!
تفکیک کنیم از هم آن ساحت را با این ساحت باید تفکیک بکنیم. این نکته بسیار مهم و سخت است. با همدیگر پیش برویم. آفرین! تو ساحت نور هیچ «من»ی نیست. چهجوری میشود که آن نور؟ یعنی چهجوری یک ساحت دیگری به وجود میآید که این «من» تویش جایگاهی ندارد؟ جایگاهی که اینور هیچی نیست، همهاش نور است. یک لباسی که نه، اینها منیتی پیدا کردهاند.
یک مثال بعد. خیلی دقت کن. الان شما یک حسیت داری. خوب دقت کن، حواستان را خوب جمع کن. اشکال ندارد. راحت باش. ببین، الان شما به دستت نگاه میکنی، میگویی دست. دست غیر از پاست. دست غیر از چشم است. دست غیر از بدن است. جزئیتر نگاه کنی، در خود دست: بازویی داری، آرنجی داری، مچی، کتفی داری، ساعدی داری. به همه اینها میگویی دست. این سیر کثرت به وحدت، وحدت به کثرت است. از یک منظر که نگاه کنی همهاش دست است. دست، دست، دست ولا غیر. همه اینها دست. از یک حیث که نگاه میکنی، هر جایش یک عنوانی. هر جایش یک عنوانی دارد، یک فرضی دارد. اینجا انگشت، اینجا مچ است. انگشت با مچ تفاوت دارد ولی جفتش دست است. جفتش دست. دست که مچ، دستی که انگشت. قبل از اینکه انگشت باشد، دست. بعد از این هم که انگشت باشد، دست. سایه دست بوده بر سر انگشت که انگشت را انگشت کرده. اگه دستی نبود، انگشتی به دردتان میخورد؟
حالا آن وقت هر انگشت با همدیگر تفاوت دارد، هر بند انگشت. هی برو جزئیتر. برو پایین. برو تو کثرات. کثراتش هم هست. اثر هم دارد. این انگشت انگشت است. نمیشود انگشت شست خاصیتی دارد، آثاری دارد. آن یکی انگشت آثاری دارد. با یک انگشت یک کارهایی میتوانیم بکنیم، با آن یکی انگشت نمیتوانی بکنی. درست است؟ ولی همهاش چیست؟ از اینور برویم بالا، دست. حالا گفتیم با سر تفاوت دارد. دست مجموعه دست بود. سر هم مجموعه سر بود. تو خود سر چشم داشتیم، گوش داشتی، دهان داشتیم. تو خود دهان مجموعه دهان را داشتیم. فک، دندان، زبان داشتیم، حلقوم داشتیم. همهاش عالم است. پیکره ما عالم کثرات و وحدت است. وحدت به کثرت، کثرت به وحدت.
عجله نکن برادر! دست داشتیم و سر. کثرتی بود با وحدتی. وحدتی بود با کثرتی. در یک منظر و یک لحاظ و یک عالم. مجموعه وسیعی از اعضا بود. چشم بود. او چشم. خود چشم: سیاهی، سفیدی، قرنیه، شبکیه، عدسی، پلک، ابرو. بینی: خود بینی، ده ؟ پوست صورت، گوش، مو. هر عضوی که عالمی. مجموعه اینها شد سر. سر را که بهش میگویی دیگر مفرد میگویی. میگویی سر. سر یک چیز است. همهاش یک چیز بود. سر بود. دهان بود و گوش بود و اینها. ولی همهاش یک چیز بود. سر بود. از یکور از یک منظر، از یک لحاظ، از یک مرحله که نگاه کنی، کثرت میبینی. از یک منظر که نگاه میکنی، وحدت میبینی. فقط سر میبینی.
بری تو اعضا، چشم میبینی، گوش میبینی. ولی چشم سر نیست. سرچشمه چشم است. وحدت با کثرت، کثرت با وحدت است. نیست.
ولی کثرت بروز وحدت است. کثرت از وحدت جدا نیست. همه هویتش را از چی دارد؟ از وحدت دارد. کیف میکنی با این حرفها یا نه؟
حالا دست بود و سر. آقا، دو عضو. حالا جفتش چیست؟ بازی وحدت دیگری: «تن من.» چه چه دست، چه تنم. آقا «تن من را نزن، آسیب نزن.» وحدت واجبالوجود. در این صورت به وحدت وجود. وحدت وجود مشکل دارد. تازه حالا اینها همه تن بود. بری روی خود «من» که به یک عالم دیگری میرسی. آن «منِ» تو غیر از تن توست. آن ادراکاتت دیگر مال تنت نیست، مال خودت است. این واقعیت مجازی را تا حالا دکتر که حتماً رفته. آیفرشی که حتماً رفته است. دیگر واقعیت مجازی است. اینها عینک میزنی. نمایشگاه قرآن. بازی کرده؟ یک عینکی میزنی، یک جای معلقی قرارت میدهد. فکر میکنی که بعد شروع میکند به همان میزان که داری میبینی که روی تاب نشستهای، شروع میکند تکان دادن. بعد «از روسها پرتت میکنم.» من واقعاً کمردرد شدم. پرت شدم. واقعاً افتادم. کمرم درد گرفت. بدنم درد گرفت. آقا، داغون شدم. واقعاً پرت شدم از روی تاب. خب تابی نبود، تنی هم نبود. زمین واقعیت مجازی بود. اینها واقعیت دارد ها. اینها برمیگردد به اینکه شما اد ت میکنی. فراتر از تن، در تن تو نیست. آن زمین خوردن ناشی از قوه خیالت است. قوه خیال تو مجرد از ماده است. مجرد از تن. کار قوه خیالت است. خیالت دارد صورتگری میکند. خیالت دارد ادراک میکند. ادراکش هم واقعی است. واقعاً داری درد احساس میکنی.
تو خواب طرف محتلم میشود، واقعاً لذت برده که محتلم شده. شوخی نبوده که. میرسیم به «من» فوق تن. آنجا یک وحدت دیگری میبینی. آنجا خودت را با همه ادراکاتت یکی میبینی. آنجا تنت را با تمام اعضا یکی میدیدی. اینجا خودت را با تنت یکی میبینی. بلکه با فوق تنت یکی میبینی. خودت را با همه تصوراتت یکی میبینی. خودت را در تصوراتت حاضر میبینی. تصورات تو از خودت میبینی. به در عین حال تو تصوراتت نیستی. تصورات تو بروز و ظهور توست. صورتگری میکنی، تصور میکنی. الان مثلاً لیموناد را تصور کن. لیمونادی که تصور کردی، این صورتی که دارد، یک وقت بر اساس این صورتی که الان میبینی، تصور به شما میگویم که ظرف این لیموناد را تصور کن به اندازه کل مدرسه مشکات با سختی. آن را تصور کن. منظور کل این پلاگین باشد. به اندازه کل تهران، کل ایران باشد. همه ایران بشود لیموناد. بعد لیمونادش را بکن مثلاً یک کم تویش سرکه. بر همینها فعالیت شماست. هیچ محدودیتی هم نداری. همهاش هم در لحظه حاضر و تو در فعلت حاضری و آن فعل به تو بند است. آن فعل عین ربط به توست.
نسبت ما با خدای متعال این است. به خدا در ما و در تمام افعال ما حاضر است. در تمام افعال ما ظاهر. اینجا باید بنشینیم فکر کنیم که حالا اینی که به من دستور میدهد، تقدیر میکند، اعمال ربوبیت میکند، اینها یعنی چه؟ اول این را باید تصور کنیم. کدام خدا و کدام انسان؟ البته این اصلش فقط با علم حضوری قابل درک است. فقط یک کم توانستیم ذهنمان را نزدیک کنیم به مسئله. چون تصور ما کلاً چیز ماست دیگر. همه فقر و دو تا به حساب نمیآید. شما و تصور دو تا نیستیم. ولی در عین حال نقصهای تصورت به شما نسبت داده میشود. شما فراتر از تصور. شما خودتی. شما منزهی از اینکه این تصور پنداشته شوی. تصور مرتبه ناقصه و نازلهای از شماست و نقص اینجاست که میشود دو تا. برای اینکه من نمیتوانم این را با آن یکی فرض بکنم. این نقشی دارد که آن ندارد. باید دو تا کنم. باید دو تا فرض کنم. باید بگویم تصورم و خودم. چون تصور من محدودیت دارد که من محدودیت ندارم. بر حسب محدودیتهای او باید بشود دو تا. به حساب آوردم، شدیم دو تا.
یک خداست و افعالش. ولی آن افعال بر حسب فعل بودنشان محدودیتهایی دارند. بر حسب آن محدودیتها خود آنها را به رسمیت میشناسد. برای اینکه از خودش منزه بکند. اینجا من و تو معنا پیدا میکنیم. میشویم یکی. همین جا که شدیم یکی، اینجا مشکل میخوریم که حالا این منی که شدم من، حالا او میخواهد به من دیکته کند یا خودم نقش دارم یا اراده دارم یا ندارم. تمام شد. از اینجا وارد بحثهای سختی میشویم. آقای بلبلی: «درست. من هیچی ندارم. همهاش مال خداست.»
کدام «من»؟ این «من» جدید را باید تصور کنید. این «منی» که عین ربط است. من کلاً وجود رابطم. اصلاً من کلاً رابطه. یعنی من اینجا... این «من» یعنی رابط بین وجود و خدا. میگفت: «بالای منبر بود، یکی از علما نشسته بود. ممبری آمد، گفتش که ببینید عزیزان، شما همهتان ممکنالوجود...» البته دور از ساحت حاجآقا که ایشان که دور از ساحت ایشان ممکنالوجود با تواضع گفتی که آره. نداد. یعنی تعیّنش به نداریهاش است، نه با داراییهاش و نباید. آفرین! و نباید... تمام شد. ارادهای ندارد و اگر ارادهای در او دیده میشود، ظهور چه ارادهایست؟ فقط مجبور است که اراده کند. مجبور. دیگر وقتی یک اراده است، دیگر جبر مال وقتی است که یک اراده میخواهد یک اراده دیگر را کنار بزند. چرا باید خدا اراده بکند که اراده بکند که محکم بدبخت؟ بدبخت. بعد میروی. بعد نمیگویی. بعد میروی. خیلی قشنگ گوش میدهد.
باید یک نقطهای را تصور بکنی که فقط اوست و شمر و حسین بن علی. الان داری شمر را تصور میکنی که در همین... اگر آن ساعت را داری میبینی، آنجا شمر نیست. آنجا عالم نور است. آنجا ظلمتی نیست. آنجا کثراتی نیست. آنجا تعیّنی نیست. آنجا تفاوتی نیست. آنجا شمر و حسین بن علی نیست. آقا، الان این شمر عذاب خواهد شد! نتیجه؟ باز پریدی جلو. باز پریدی آخر. همین قدمهای اول باید باشی. اول مسیر نگرفتی. نگرفتی. اراده من و کار من.
وقت اذان هم شده ولی استراحتی هم بدهیم به نماز. یک مختصری عرض بکنم. شما خودت یکی هستی و همهاش خودت. اراده تو و فعل تو در این بستر بدن تو مثلاً جلوه میکند. درست؟ هر کدام به میزان توانمندی و قابلیت و استعداد وجود که البته آن هم خودت بهش دادی. بر فرض مثال ما جلوه میکند. «گوش! گوش بده!» ببین آقا جان، مثلاً شادی من در چهره من جلوه میکند. در چشم من خیلی جلوه میکند. اصلاً خود همین نسبت بدن من با روح من، قبلاً اینجا فکر میکنم یک بار گفتم اینها را. انگشت شست یک کسی را قطع بکنی نمیمیرد ولی رگ گردنش را بزنی میمیرد. چرا؟ برای اینکه نسبت اینها با نفس نسبت مساوی نیست. تعلق نفس به این بدن از این دریچهها برابر نیست. با اینکه نفس در همه این تن هست. نسبتش هم با همه اینها یکسان است. ولی نسبت اینها با نفس یکسان نیست. نسبت نفس با همه اینها یکسان است. همانقدر که نفست توی دستت است، تو چشمت است، تو زبانت است، تو پایت است، تو انگشت شستت است، تو آن انگشت کوچک است که میخورد به مبل خانه. تو همه اینها چیست؟ یکسان است. هیچکدام نفس تویش بیشتر حاضر نیست. همهاش به یک میزان است. نفس حضورش تو همه اینها یکسان است. ولی نسبت نفس بین اینها یکسان است. نسبت اینها به نفس یکسان نیست. تعلق و وابستگی اینها به نفس یکسان. تکوینی این شکلی از اداره و اراده شده. این مدلی از اول آفریده شده که رگ گردن تعلقش شدیدتر است تا رگ انگشت شست دست. تو این رگ وابستگی شدیدتر است. این را اگر بزنند میمیری، آن را اگر بزنند نمیمیری. این نسبتش با نفس و تعلقش به نفس شدیدتر است.
از این طرف حالا نسبتهای این افراد. خدا با همه نسبتش برابر است. خدا خیر است در ظرف وجودی همه. خدا نور. خدا نور همهاست. خدا نور وجودی هو است. این نسبتها از جانب اینهاست. این اختیار اینجا باید فرض بشود. در در نه در فاعلیت، در انفعال. نه فاعلیت. ما یک اختیار به معنای فاعلیت نداریم. نمیگذاریم نور برسد. آفرین! ما در نیست ؟ فاعلیت انفعالی که خود آن فاعل محض اثر داده به این انفعال. اثر داده. نقش تعیین کرده. حالا اینجا این رگش ؟ درکش یک کمی سخت است چون به هر حال من باید خودی تصور کنم که نقشی برایش تصور کنم. تو میگویی «خودی تصور نکن.» در عین حال «نقشی تصور کن.» اینجا مگر من فاعل این نیستم که این را بردارم؟ نخیر. من منفعلام در اینکه این خیری که در این هست یا شری که در این هست که از جانب خدای متعال است. خیر خدا اراده کرده هر آنچه خیر است انجام دهد. و هر آنچه خیر است انجام میدهد. من خودم را تو بستر بروز و ظهور این خیر یا میتوانم قرار بدهم یا قرار ندهم. تمام شد. کاملاً جبر است. آره، به چه معنا جبر است؟ فاعلیت اصلاً خدا فاعل این است که من این کار بد را انجام دادم. از جهت من؟ بابا، خب پس من کیم؟ هیچی.
تو همان انفعال و توجه و پذیرشی که در معرض نور قرار میگیری و این نور را انعکاس میدهی، که میتوانی در این معرض قرار نگیری. «توانستنِ» تو فقط همین است. معنایش این است: همین که قبول نمیکنی، نور را قبول نمیکنی. اعراض میکنی. بیتوجهی میکنی. تسلیم نمیشوی. گوش نمیکنی. اجازه نمیدهی نور در ساحت وجودی تو وارد بشود و نور از ساحت وجودی تو منتشر بشود. این اجازه ندادن است. اجازه ندادن انفعالی است که از جانب من. انفعال از جانب من است که فاعلی به این انفعال من اثربخشیده. از حیث آن فاعل به خدا نسبت داده میشود. از حیث انفعال به من نسبت داده میشود. یک فعل، یک انفعال است. نه دو فاعل. نه دو فاعل.
یک نور است و یک آینه. این آینه را آنقدر بهش اختیار دادم که بچرخد یا ثابت باشد، همین است. نقشش نقشش فقط این است. این اگر چرخید و تاریک بود، نمیگویند دو کار شد. این نور داد، آن هم تاریکی داد. این یکی او نپذیرفت نور را. این نپذیرفتن نور میشود آن چیزی که ما به عنوان گناه، معصیت و سیئات تصور و اعتبار میکنیم. مفاسدی که در این عالم هست. خب، تو واقعیت که نیست که. یعنی یک دانه است. باز نور است. یعنی غیر از آن نور تاریکی است. نوری است و یک شعاعی در خودش در امتداد خودش قرار داده. این شعاع را خود آن نور محض در شعاع خودش بهش قابلیت داده که روشن باشد یا تاریک. قابلیتش در انفعال است نه در فاعلیت. فاعل در این قابلیت خداست. این فقط منفعل است. منفعلش هم خدا نیست ها. خدا هیچ وجود انفعالی ندارد. غیر از خدا نیست. آفرین! این محدودیت خود این است.
وجود با بینهایت تصاویر. شما ذهنت بینهایت تصور ذهنی بالفعل الان نداری. ما آنقدر قدرت نداریم. فرض کن بتوانیم قدرت داشته باشیم در لحظه صد تا چیز مختلف با همدیگر تصور و انشا کن. بتوانیم همزمان به چند تا موضوع پراکنده و متکثر فکر کنیم و توجه و حضور داشته باشیم در تمام آنها. تصور کنیم همچین چیزی میشود. تصورش را که میتوانیم بکنیم. ما آنقدر قوی نیستیم. اگر قوی باشیم، کسی میتواند همین کار را هم انجام بدهد. آب فکر کردیم، دیگر از مامان غافل میشویم. به مامان فکر کند، بابا غافل میشویم. یک کسی را تصور کنید که در لحظه آب و مامان و بابا و جاروبرقی و کشک و میز و صندلی و همه را تصور میکند و در ذهن او حاضر است. این حضور همه اینها با همه پراکندگیش به او نسبت داده میشود. ولی او هیچکدام از اینها نیست. و حالا تو حضور اینها و به اینها قدرت میدهد. میگوید: «در عین اینکه من شما را حاضر کردم در این انفعالی که داری در دریافت از من، در این انفعالی که از من داری، تو الان منفعلی دیگر. تو از من وجود گرفتی. من این وجود انفعالی تو را یک جوری قرار میدهم که در این موضعی که قرار داری، بتوانی جابجا بشوی. بتوانی آبِ بابا بشوی، بابا آب بشوی، نان با آب بشوی.»
تصور میتوانم میکنم این کار را. اینی ؟ که یک چیزی را تصور بکنم به تصورم اختیار بدهم. میتوانم تصور کنم به ضعف تصور. چیزی که ساخته خودش است و لحظه به لحظه خدا نیست و درک اینها با مفاهیم، فکر نکنید که ما داریم به مطلب میرسیم. این بخشهایی است که بهش نمیرسیم. برای اینکه ما هیچ وقت با این تصورمان با صرف تصور ما چیزی زنده نمیشود. کن فیکون است. حیات بخشیده میشود، موجود میشود. آن موجود اثر پیدا میکند. قابلیت و ظرف وجودی پیدا میکند. حالا این قابلیت وجودی را در نوسان قرار داده. میگوید: «من انفعالی که به تو بخشیدم را به این کیفیت میبخشم که اینقدر این انفعال امتداد داشته باشد.» دقت کن. اینقدر این انفعال قابلیت داشته باشد که تو بتوانی در موضع آب از من انفعال وجودی داشته باشی یا در موضع نان یا در موضع خورشید یا در موضع یار. نداریم واقعاً.
من به قدری به تو مثلاً قدرت میدهم که این «یاء»ای که الان اینجا وجود دارد و من تو اینها مفهومی است که خداوند متعال در برابر این «یاء» نیست. مگر «اما شاکراً و اما کفورا.» یعنی چه؟ میگوید: آقا، معنای «هدیناه السبیل.» من با تو اینجوری برخورد کردم. یا این باش یا آن باش. یا شاکر. پس «یا» داریم. این «یا»اش این شکلی تفسیر میشود. «یا»اش یعنی این. میگوید: «من تو منفعلام در برابر من. من هم فاعل محضام. من به تو هویت و وجود دادم ولی در این مرتبه انفعالی تو این قابلیت را دادم که در کدام ساحت انفعالی در مواجهه با من واقع بشوی.»
نور داری دریافت میکنی. بهرهمند از وجود منی. نور وجود من را داری. این نور وجود من، این نور تصور من، این ادراک ذهنی من در خورشید قویتر است تا مثلاً مورچه. بر فرض حضور علمی من، مثالی که دارم در مورد خودمان میزنیم. حضور علمی. حضور علمی من، شما الان خودت مطالب و مفاهیمی که داری، همهاش حضور علمی دارد. همهاش مساوی نیست. مثلاً کلمه «استصحاب» برای شما یک حضور علمی و یک قوتی دارد از حیث مبانی علمی و قدرت علمی. یعنی نگهداشتنش تو ذهن همراه با یک حضوری است. حضور بیشتری میخواهد استصحاب. توجه به استصحاب شما به استصحاب توجه بیشتری داری. توجه علمی بیشتری داری تا کلمه ماژیک. ماژیک آنقدر از شما توجه نمیبرد. البته توجه شما در هر دو یکسان است ولی حضور توجهی شما در استصحاب قویتر است. حضور بیشتری داری. بیشتر نور گرفته از ادراک تو تا ماژیک. حالا به آن مفهوم این قابلیت را صحبت میکنیم. این مشکل مصداق ندارد. اگر مفهومش با مصداقش یکی بود نه قابل تصور بود. اینجا دیگر بیشتر از مفهوم نمیرود تو ساحت ادراک. ما به مشکل میخوریم.
حالا شما یک چیزی را تصور کردی و بهش حضور دادی و وجود دادی. حالا این نوسان را هم درش تقدیر میکنی. تقدیر خدای متعال، تقدیر تکوینی و تشریعی او این است. تکویناً وجود داد. موجودات را همه را در یک ساحتی قرار داد و جابجایی ندارد. الاغ، الاغ. ببر، گربه، گربه است. مورچه، مورچه است. تا ابد. یک موجودی است که قرار بود خلیفة الله بشود. این خلیفه اراده دارد، توان دارد، قابلیت جابجایی در این دریافت حضور دارد، دریافت وجود دارد. میتواند بیاید به پایینترین مراتب حضور و وجود. میتواند برود در عالیترین مراتب حضور و وجود. و حالا جای تقدیر و امر و نهی تشریعی او باز میشود و اینجا دستور میدهد. میگوید: مرتبه حضور برای من حسین بن علی. پایینترین مرتبه حضور برای من شمر است. سعی کنید حسین بن علی بشوید و شمر نشوید. و من برای شما تقدیرات اینجا ندارم. معنی هیچ دخالت ندارد. و تو این میدانم هیچ دخالتی توی آن انفعال شما و نقشی که میپذیری. میدانم آخرش کی کجا میرود. آفرین! مشخص است.
وصل کردن در مرتبه علمم نه در مرتبه این تقدیرم. قاطی نکن ساحتها را با همدیگر. در این مرتبه که اگر قرار بود من مشخص کرده باشم، دستور نمیدادم. مگر دو مرحله؟ کیفیت تقدیر. به حضرت موسی میگوید که برو پیش فرعون «اذهب الی فرعون انه طغی». مثال بهتر برایت بزنم. در مورد سفیانی روایت داریم. من بگویم برویم؟ در مورد سفیانی روایت داریم. سفیانی با امام زمان میجنگد. ویژگیهایش هم این شکلی است. قیافهاش هم این مدلی. خوب روی مثال فکر کنید. شاید کمک بکند. روی آن فکر کن. چیزهایی که فهمیدی و چیزهایی که حل نشده به هم بگو. سفیانی این ویژگیها را دارد، با امام زمان میجنگد. بعد دستگیرش میکنند. بعد توی موقعیتی واقع میشود که حضرت نصیحتش میکنند و میگویند این کارها را نکن. و او ادامه میدهد تا آخر به وضعی که کشته میشود. من و شما الان میدانیم سفیانی کشته میشود. امام زمان هم میدانند. امام زمان وقتی میدانند سفیانی آخرش به این وضع کشته میشود، برای چی باز نصیحتش میکنند؟
وقتی یک چیزی وقتی یک چیزی برای یک جایی بسته شده، حجت نقشش این وسط چیست؟ چه دخلی حجت این وسط دارد؟ حجت یعنی چی این وسط؟ حجت چهکاره است این وسط؟ حجت یعنی چی؟ وقتی این آدم را بستند برای آن نقطه، برای اعدام و جهنم رفتن، حجت دیگر چهکار کند؟ بدبخت آقای سفیانی، ما میدانیم شما بیایید در این دنیا سفیانی خواهید شد. باشه. علم ما هیچ منافاتی ندارد. رقم خواهی زد. سفیانی میدانم میز ؟. هم همان اتمام حجتم که گفتی. احتمال خطای چی؟ صد در صد. حتماً. آقای سفیانی، سفیانی بودن را انتخاب خواهد کرد. سفیان... ببین، سفیانی را داری تصور میکنی. سفیانی، سفیانی خواهد بود. سفیانی اول سفیانی اول کیست؟ چیست؟ باید توضیح بده کیست که موضوع واقع شده. سفیانی دوم را توضیح بده که چیست که...
و این «خواهد شد» هم باید تفسیر کنی که یعنی چه «خواهد شد»؟ این سیرورت است. عاملش و فاعلش کیست؟ و قابلش کیست؟ و مکانیزم این سیرورت چیست؟ همین را بنشین تا من میروم نماز بخوانم. روی آن فکر کن. یک چیزی آماده کن. بازیگوشی نکنید.
و صلی الله علی سیدنا محمد.
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم المصطفی و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
به این عبارت رسیدیم که «ثم ان الله الذی بطنه من خفیات الامور و زهر فی العقول بما یری فی خلقه من علامات التدبیر.» این را هم که خواندیم: «و دلت علیه آیاته و لا یستطیع قول المتفکرین جهت.» این را هم خواندیم: «فکر لمن کانت السماوات و الارض فطرته و ما فیهن و ما بینهن و هو صانع لهن فلا متفقه لقدرته.»
بله، با خودش که نمیشود خودش را انکار کرد. بنده برگردم به شما بگویم که عزیزان، امروز که من اینجا خدمت شما شرکت کردم، از شما عذرخواهی میکنم بابت اینکه نمیتوانم به زبان فارسی درس بدهم، و انتظار نداشته باشید پذیرا باشید چون فارسی بلد نیستم و نمیدانم اصلاً زبان فارسی چیست. برای همین، از من توقع نداشته باشید که من به زبان فارسی درس بدهم و من به زبان دیگری درس میدهم.
شما چه میگویید؟ خب، یعنی چه؟ فازش چیست؟ یا مثلاً پیشنهاد میدهید که حاجآقا در مورد ساقی تجدید نظری بکن. از افراد معتمد و مطمئن جنس بگیر، از هر کسی نه. مثلاً راهکار این است ولی من نمیتوانم. وقتی که من با تو دو ساعت داری با فارسی حرف میزنی که فارسی نمیتوانم حرف بزنم، این همینقدر خندهدار است که کسی با زبان فارسی، فارسی را انکار کند.
اینی که با آیات الهی، با نشانههای الهی، با چیزی که همه هویتش داد میزند حضور و وجود غیبالغیوبی حضرت حق سبحانه و تعالی را، با آن میخواهیم خدا را انکار کنیم؛ با علم خدا را انکار کنیم؛ با قدرت خودمان خدا را انکار کنیم؛ با فکر و فهم خودمان خدا را انکار کنیم؛ با پدیدههای طبیعی خدا را انکار کنیم؛ به پشتوانه آب و نور و خورشید و دریا و درخت خدا را انکار کنیم... همینقدر احمقانه است که کسی بخواهد با زبان فارسی بگوید که من نمیتوانم با شما فارسی حرف بزنم، فارسی را انکار کنم، به زبان فارسی سلیس. همانند «من که الحمدلله آتئیستم.» توییت معروف «من که الحمدلله آتئیست هستم، خدا لطف کرده من آتئیست شدم، خدا لطف کرده من این توفیق را داده که من بتوانم خدا را انکار کنم.» مسخره است.
«من که الحمدلله آتئیست هستم...» همینجوری است، با هر چیزی که انسان بخواهد خدا را انکار کند، همان خدا را داد میزند. مثل اینکه شما بخواهید روح را انکار کنید، به هر بیانی، به هر فکری، با هر ترفندی که بخواهید روح خودتان را انکار کنید، این خودش داد میزند روحتان را. این خودش فعل روحتان است، خود روحتان است، ای تو روحتان!
امروز خیلی عصبانی هستم، آره، چون با اعصابخردی آمدم. خیلی توقع نداشته باش. گفتش که خیلی توپش پُر بود. آمریکا و انگلیس و اینها را گفت. بعد آخرهای خطبه خیلی دیگر اعصابش خرد شد و گفتش که هفته بعد خواهرها لطفاً نیایند، در مورد خواهر و مادر آمریکا و انگلیس میخواهم خطبههای بعدی، هفته بعد انشاءالله صحبت میکنم. اعصاب ندارم.
خلاصه مسئله این است آقا جان که انکار قدرت خدا، دفع قدرت خدا برای مصنوع خدا چه معنایی دارد؟ با چه میخواهی قدرت او را دفع کنی؟ با چه میخواهی از خودت دفاع کنی؟ با دستت؟ کی به این دست قدرت داده؟ این دست خودش نماد قدرت اوست. با نماد قدرت او میخواهی در برابر قدرت او بایستی؟ «الی جبل یعصمنی من ال...» میگویی میروم بالای کوه نجات پیدا میکنم. کوه را کی کوه کرده؟ کوه را کی از آب خارج کرده؟ کی به آن قدرت داده؟ کوه با چه کوه شده؟ با چه استوار است؟ به چه قرص است؟ به چه بند است؟ به چه تکیه دارد؟ به چه هویتش را گرفته؟
همان کوه امروز تصمیم گرفته که احدی را در امان نگذارد: «لا عاصم الیوم من امرِ...» واسه همین اصلاً نرسید که سمت کوه برود، بدبخت. همان لحظه میخواست برود، یک موج زد غرقش کرد. «فکان من المغرقین.»
خب، خیلی. «الذی بان من الخلق.» خدا کسی است که بینونت با خلق دارد. پس هیچ چیزی حتی مانند مثل او نیست. «فلا شیء کمثله.» این «لیس کمثله شیء.» این کافش کافِ زائده است، نه. لطیفتر از این است: لیس چیزی مثل او؛ بلکه لیس چیزی حتی مانند مثل او. «لیس کمثله» این نظر علامه طباطبایی است.
«الذی خلق الخلق لعبادت...» هفته پیش دکتر با ما بحثش شد سر این تیکه. بعد گذاشت و رفت، ناراحت شد، گذشت. میخواستم بگویم من که دارم میروم. عرض کنم خدمتتان که این غرض داشتن خدای متعال، بحثهای دشواری است، خیلی بحث دشواری است، حقیقت بحث جبر و اختیار. تصورات قابل درک، یعنی بحث علمی که بخواهیم تصور و تصدیق بکنیم، نیست. باید انشاءالله برویم آنور، رابطهمان با خدای متعال کشف بشود به نحو حقیقی، بعد معلوم بشود که جبر و اختیار و فعل و انفعال خدا در ما به چه نسبت است. آن تا با خدا کشف نشود رابطهمان، فقر وجودیمان عین ربطمان است.
ببینید، گاهی ما میگوییم عین الربط. بعد میگویم: خب منی که عین ربطم، فعلم هم فعل خداست. عین الربطی که در اولی گفته میشود، در دومی حفظ نشده، واسه مغالطه است. این عین الربطیِ من، من را برنمیدارد که بعد بخواهد فعلی به او استناد داده بشود که او تصمیمی در فعلی بخواهد داشته باشد. این دو ساعت که من در مورد آن صحبت میکنم، این هیچی نیست. کدام کجا هیچی نیست؟ در عالم اعتباریات و موهومات و عالم دنیا و اینجا و کثرات و اینها هیچی نیست. در حالی که اینجا یا در عالم بالا که عالم نور و وحدت است، هیچی نیست. این دو ساعت تفکیک بشود. دو مرتبه است. اینجا همهکاره است، آنجا هیچکاره است. دو نشئه است، دو لحاظ، دو لحاظ.
شبیه مثالی که همان مثال PC باشد که حالا هفته پیش عرض کردم که باید روی آن دقت بشود. مطلب وگرنه به ناکجا کشیده میشود. هوش مصنوعی که دارد این بازی را اداره میکند و پردازش میکند، همهکاره این بازی هوش مصنوعی است. شما کارهای نیستید، گل را او دارد میزند، پاس را او دارد میدهد، سانت را او میکند، سرعت با اوست، او میرود، او میآید، همهاش اوست. شما کارهای نیستید. به شما استناد داده نمیشود. همهاش هوش مصنوعی است. در عین حال همهاش به شما نسبت داده میشود: «تو بردی، تو قهرمان شدی، تو او را شکست دادی، تو ارنج کردی، تو این را، تو تعویض کردی، تصمیم...» اگر برویم دوباره در قیاس خود این بازی و محدودیتهای هوش مصنوعی، دوباره مشکل میکنیم، یعنی مثلاً بگوییم بچه مثال، «آنچه که من انتخاب کردهام را انتخاب میکند که پیش ببرد.» مثل خدایی که «آنچه که من اراده میکنم را اراده میکند که بشنود.» آفرین! اراده کرده به آن چیزی که تو اراده میکنی اثر ببخشد. آفرین! باریکلا! هفته پیش خیلی فضای شما به سمت جبر کشیده شد.
پس آقا، حیثیتها باید لحاظ بشود. آن هوش مصنوعی اراده کرده، به یک معنا توی این مثال ما، توی این تشبیه ما، اراده کرده به هر آن چیزی که شما انجام میدهی اثر ببخشد. حتی اگر غلط باشد. این ساختار را این شکلی تعریف کرده و خود این ساختار یک حقی تویش بوده، یک هدفی تویش بوده که این با آن هدف سازگاری داشته. آن هدف هم حق بوده، آن هدف هم عین حکمت بوده. مثلاً آن هدف توی این هوش مصنوعی، توی این بازیِ نرمافزار و سختافزار، این بوده که به تو خوش بگذرد، خوش بگذرد، سرت گرم باشد، بازی کنی. این هدف را ازش کوتاه نیامده. در این هدف شما را دخیل نکرده. در خود هدفگذاری دخیلت نکرده. در آن ساعت اصلاً شما راه نداری، اصلاً نبودی تو آن ساعت. او حوزه فکر او و تصمیم اوست. خودش بوده و خودش خواسته بنشیند سر شما را گرم کند، یک چیزی طراحی کرده و اثربخشیده به هر چیزی که تو انجام بدهی که با این مکانیزم آن هدف را حاصل کند.
خدای متعال اراده کرد خلیفهای بیافریند که مظهر تامه اسماء و صفات او باشد و مطلق الاختیار و مطلق العنان باشد و هر آنچه که میخواهد بشود. اینطور در او کنشگری قرار داد و اثر قرار داد که هر آنچه میخواهد بشود. دامنه این «هر آنچه میخواهد بشود» تا آنجاست که حتی اگر باعث انحطاط و سقوطش بشود، اصل آن حق بوده. اصل آن اراده و آن محوری که او را به فعل کشانده حق بوده. اراده اینکه مثلی داشته باشد، کمالات او جلوه بکند، موجودی به این حد از ادراک برسد.
ببینید، خیلی مهم است این بحث، بحث ادراک، ادراک حضوری خدای متعال. حالا یک بحث مفصلی ما در مورد هدف خلقت داریم: بحث نظریه ابتهاج که امسال ماه رمضان رفقایمان هم روی آن مباحثه میکردند و کار میکردند و اینها. یک کتاب خوبی است از ملا باصر حلی، شیخ باصر حلی. ایشان ساکن کربلاست. این کتاب را هم بنده کربلا خریدم. چند تا اثر دیگر هم دارد که باز امسال ماه مبارک در نجف دیدم و خریدم. کتاب خیلی خوبی. آثار پرمغزی دارد. آدمِ متفکر، درسخوانده و اهل فلسفه و عرفان و اینهاست. نظریاتی هم دارد. البته حالا، ممکن است توی نظریاتش جاهای اشکالی داشته باشد، به هر حال اشکالاتی هم باشد.
یک کتاب تقریباً ۵۰۰ صفحه، شاید بیشتر دارد، در مورد ابتهاج، نظریه ابتهاج، فلسفه خلقت. ابتهاج خدا بوده نسبت به خودش. خدا خودش از خودش خوشش میآید، کیف میکند، خواسته حال کند، خودش را به خودش نشان بدهد، به تعبیر ما. حالا این تعابیر تویش تسامح هم دارد، در مرتبه فعل خداست. یک خلطی که یک کم توی آن کتاب میشود، این است که این مرتبه فعل، صفات و ذات و اینها کمی، خب گاهی کشف نمیشود. در مرتبه فعل الهی خدا این کار را کرده. خدا هیچ نیازی ندارد. البته آنجا مثالهای متعددی میزند از کارهایی که حتی ماها انجام میدهیم و نیازی نداریم. مثل اینکه یه مُردهای را، کسی که دارد میمیرد را نجات میدهد، میگوید آنجا شما ابتهاج پیدا میکنی. هفت هشت ده تا مثال میزند. میگوید ابتهاج پیدا میکنی از این کار در حالی که هیچ نیازی به این کار نداری.
یک ماهی که از آب افتاده بیرون، هیچکس هم نیست دور و برت که بخواهد منتت کند، کف بزند برایت، تعریف بکند، عکس بگیرد. یک ماهی از آب افتاده بیرون، پرت میکنی تو آب، کیف میکنی از این حیاتی که به او بخشیده میشود. ابتهاج است. هیچ نیازی هم به این کار نداشتی. هیچی نصیب تو نشد. هیچ آوردهای برای تو نداشت. فقط از درون خودت مبتهج شدی. البته حالا میتواند این مثال محل مناقشه واقع بشود ها. ولی حالا ابتهاج است. ابتهاج بدون نیاز به هر حال. انسان علی ایحال که نمیشود فعل خدا را به فعل انسان قیاس کرد. چون در هر فعلی از افعال انسان یک نیاز است. ما به همان ابتهاج هم نیاز داریم. اگر ابتهاج خالی هم باشد، به همان ابتهاج نیاز داریم، یعنی ما حالمان تغییر میکند در اثر این ابتهاج.
در مورد خدای متعال این شکلی نیست. خدا به همان ابتهاجش هم نیاز ندارد و تحول حال پیدا نمیکند. اینکه عرض میکنم در مرتبه افعال است. برای همین تحول حال در مورد خدای متعال در مرتبه فعل معنا دارد، در مرتبه صفت و ذات معنا ندارد. خدا حالی به حالی نمیشود. در مرتبه فعل چرا. مثلاً غضب الهی و رضایت الهی بروز فعل خداست. خدا که غضب و رضا در مرتبه صفات که ندارد، که. خدا حالش که تغییر نمیکند.
آقای بلبلی! بله؟ کجایی؟ یک کوچولو بیشتر گوش بده. یک کوچولو عمیق تر باش. این وسط بودی. کجا رفتی برادر؟ جبر و اختیار؟ کجایش بودی دقیقاً؟ یک کوچولو که حل نمیشود. یک کوچولو که بدبخت است. بالاخره خدایی که میداند، مثل مادری که میداند، بچهاش قطعاً با اختیار خودش این کار را میکند. خدایی که میداند این اختیار خودش خودش را آخر تو این مسیر میبرد. اراده تو آیا نوشته شده بوده؟ علم چیست آقا؟ «انجام خواهی داد حتماً صد.» خطا دارد؟ ندارد؟ به اختیار خودت. اختیار ابزار انتخاب آن چیزی که من نوشتم. آقا، من میدانم آن چیزی که من نوشتم.
تو جبر جایی وجود دارد که جابری وجود داشته باشد. جابر میداند. مسئله توی علم نیست. مسئلهاش توی آن نحوه تقدیر است. یک خلط ریزی دارد بین تکوین و تشریع صورت میگیرد و اینکه خدای متعال وقتی مینویسد، یعنی آنچه که نوشته شده. یعنی اینگونه باش و گفتم و تمام شد، نوشتم و ثبت کردم و تو دیگر نمیتوانی غیر از این باشی. بعد دیگر مؤاخذهاش چیست؟ وقتی که اینطور است نوشته شده که من اینگونه باشم. آره، مسئله ایشان این است. کل این مبحث است. مباحث موافق است. این رقم موافقید. مشکل ندارید؟ کلاس را دوست دارم.
ببینید آقا جان! اول باید شما یک پیشفرضهایی در ذهنتان است نسبت به این مسئله. مبادی تصوری و تصدیقی داری. حالا یک کم عجله میکنی، از آنها زود میپَری روی نتیجه. بعد نتیجهات را موافق با باورهای خودت و دیگران نمییابی، دچار اضطراب میشوی. این باید اصلاً ذهنت را درگیر نتیجه نباید بکنی. دارم مشاوره اعتقادی میدهم. ذهنت را درگیر نتیجه نباید بکنی. توی همان «ازدواج کنیم که خوب میشوی» فقط خستگی در میکنم. عرض کنم خدمتتان که سلامت باشی.
فقط حواسمان تو این بحث حالا میخواهیم شروع کنیم، اشکال ندارد. فقط حواسمان باشد که با سیر منطقی با من باش. یعنی فرمان را بده دست ما، که وگرنه شما یک چیزی میگویی، آقا یک چیزی میگوید: «رو تخته بریم.» چند تا مبادی در مطلب شما هست. نکته اول: در مورد کیفیت تقدیر که مثل لوح محفوظ. یکی دیگر تو بحث نحوه اعمال تقدیر الهی است خصوصاً به بشر. مطلب سوم: کیفیت انتخاب انسان. من نقش شمر را داشته باشم یا امام حسین؟ عملاً خیلی انگار خودم دخالتی تویش ندارم. الان این کیفیت تقدیر الهی، نکته دقیقی که اینجا باید تو هر کدام از قدمها بهش توجه داشته باشیم این است که این نسبت خودمان با خدا را نباید فراموش کنیم.
این وسط ذهنمان رهزنی میکند. ببینید، ما چون ذهنمان، مانوس با عالم ماده و محسوسات است. نسبتسنجیهایمان از همین فضا گرفته شده. وقتی یک چیزی را وابسته به چیز دیگری میدانیم، ما از اول این وابستگیها را در فضایی فهم کردیم که دو موجود بودهاند و نسبت ارتباط اعتباری بینشان بوده. مثلاً یک گوشی بوده، من هم بودم. بعد گفتم: «گوشی من.» گوشی من میتواند گوشی تو هم باشد. به خودم نسبت دادم. وابستگی را این شکلی ادراک کردم. اینی که این گوشی من است، نه من محیط محض بودم و حاضر بودم در گوشیم. خوب دقت بکنید به این عبارات. خیلی مهم است اینها. آنها قدمهای اولیه بحثی است که باید اصلاح بشود. نه من تو گوشیم حاضرم، نه گوشیم نسبت به من نسبتش این شکلی. همه وجودش به من استناد داده. نه گوشی مظهر من است، نه گوشی منم، نه گوشی فعل من است. تازه فعل من هم اگر باشد یک فعل منفصل و ممتاز و جداست، تولیدش کردم، ساختم.
ما در مورد مصنوعات الهی، کارهای الهی، معمولاً این چنین درکی اقتضای فهممان است. اینها ما با این فهم بزرگ شدیم. ما اصلاً این شکلی همه چیز را فهم کردهایم. خدا که نیست. اصل دشواری بحث آنجاست و کار هر فکری هم فهمیدن این مسئله نیست. برای اینکه اساساً هم مسئله فوق حس است، هم یک ابعادیاش فوق عقل است و اصل مطلب به نحو شهودی فهم میشود، به نحو علم حضوری فهم میشود.
ببینید بحث علم حضوری و علم حصولی خیلی مهم است. خیلی از مفاهیم هست تو بحثهای اعتقادی به نحو علم حصولی میشود تا یک حدی تصورش کرد. خلقت را میشود تصور کرد. آن هم باز ما تصوراتمان توی همان علم حصولی باز دوباره آمیخته با چیست؟ همین ادراکاتی که داریم. چون یک تصوری از خلقت خودمان، صنع خودمان داریم. من که آفریدم، این را میگویند خلقت، آفریدگار. پس آن هم آفرید. آره، ما ادراکاتمان آمیخته با محسوسات و موهوماتمان است. آن چیزی که حس کردیم و آنچه توهم کردیم. همین اعتبار مالکیت جزء موهومات ماست و سخت است بخواهیم مسائلی را که حدش فراتر از این است با این ابزار درک کنیم.
یکی از آن مباحث بحث جبر و اختیار. برای اینکه جبر و اختیار ریشه دارد توی فهم دقیق نسبت وجودیمان با خدا. این خیلی مهم است. ما کیفیت خلقمان باید فهم بشود. کیفیت تقدیرمان. اینها به کیفیت ربوبیت خدای متعال و آن عین الربطمان و آن نسبت وجودیمان برمیگردد. آن هم خیلی با مفاهیم و علم حصولی قابل درک نیست. میشود یک چیزهایی تو ذهن آورد، که همین الان میخواهیم سرش را بکنیم، زور بزنیم. مثل اینکه بنده بخواهم به شما درد دندان را بگویم. تا به حال دندان درد را احساس نکردی، بلکه چه بسا تا حالا هیچ دردی را احساس نکردی. من چهشکلی میتوانم بهت بفهمانم دندان درد یعنی چه؟ میگویم: ببین، این را میبینی؟ میگویی: آره. میگویم: خراب شده. میگویم: خوب؟
میگویم: پدرم دارد در میآید.
میگویی: برای چی؟
_ بدنم درد میکند. حال ندارم.
_ خب این خراب شد. برای چی تو حال نداری؟ یک وضعی دارم از درونم. چطور آخه بهت بگویم درد دارم؟ خب، یعنی چه؟ درد دارم. خراب است. خراب است را میفهمم. یعنی چه؟ سیاه شده. خب درد؟ برای چی؟ چون دیگر اینجا حس را، حس از بیرون و مفهوم راه ندارد. خودت باید درک کنی.
مسئله جبر و اختیار از مسائلی است که فقط با علم حضوری درک میشود. یعنی باید شما خودت تصدیق کنی. یعنی خودت. یعنی خودت باید در حوزه وجود خودت کیفیت تقدیر الهی و خلق و ربوبیت خدا نسبت به خودت را به نحو حضوری درک کنی تا بفهمی نه جبر است، نه اختیار. بفهمی یکی بیشتر نیست. یک فاعل بیشتر نیست. دو فاعل نیست که اینجا من گیر کنم این کار را به این نسبت بدهم یا به این. دو تا فاعل هی رفت و برگشت میکند. میگویم: آخر اینها کار اوست، آنها کار این است. این همان است که به آقا عرض کردم: این عالم موهومات ما که کثراتی هست، اینجا نسبت میدهم، تو عالم نور که وحدت است، آنجا دیگر راه ندارد. اینجا تو مفروضات ماست. اینجا زیدی هست و حسنی هست و اکبری است و تقیای است. این افعال به اینها نسبت داده میشود: «مسئول کارهای خودشانند.» اینجا.
آفرین! خودش اصولی است دیگر این. آره، این هم باز خودش فهمش حصولی است. حالا روی مثال میشود فهمید که آقا درد را به هیچ نحوی با مفهوم و کلام و بیان نمیشود به کسی فهماند. میشود یک کاری کرد، یک کمی ذهنش نزدیک بشود، از بعد محض و جهل محض خارج بشود ولی درک حاصل نمیشود. آن دغدغه و اضطرابی که درون شما هست نسبت به بحث جبر و اختیار، آن فقط با علم حضوری برطرف میشود. این نکته اول.
نداریم، نداریم. علم حضوری است. این علم حضوری نیست. این، بندهاش. بنده توهمی. این، بندهاش. این منی که میگویم، آن من موهوم است. اصل بحثش بحثهای عرفانی است. این منی که دارم میگویم، فرض کردم بودن این من را. منی نیست. آفرین! آن منِ فقط توی اینجایی که ما در لایههای از حجاب واقع شدیم و تو تاریکی واقع شدیم، «من» معنا پیدا میکند. وقتی که نور زد اینجا معلوم شد، یکپارچه شد، نور، همه چیز. یک وقت یک چیزهایی تو ظلمت است. این کثرات برمیگردد به ظلمت، وقتی نور زد.
مثال باز به ذهنتان میخواهد کمکتان بکند. الان ستارهها، ما ستاره قطبی مثلاً داریم. دب اکبر، دب اصغر داریم. اسم این را گذاشتیم دب اکبر، اسم آن را گذاشتیم خوشه چی چی؟ خوشه چی میگویند؟ پروین. اینها صورتهای فلکی است دیگر. آقا، صورتهای فلکی. الان مگر آسمان نداریم؟ «صورتهای فلکی به من نشان بده.» الان چرا نمیشود؟ یعنی چه؟ وقتی روز است دیده نمیشود. آفرین! یعنی یک نوری، نورش فقط مال ظلمت است. در فضای ظلمت او فرض دارد، فهم میشود. در فضای نور دیگر اصلاً جایگاهی برای آن نمیماند. بروز ندارد. آفرین! آفرین!
تفکیک کنیم از هم آن ساحت را با این ساحت باید تفکیک بکنیم. این نکته بسیار مهم و سخت است. با همدیگر پیش برویم. آفرین! تو ساحت نور هیچ «من»ی نیست. چهجوری میشود که آن نور؟ یعنی چهجوری یک ساحت دیگری به وجود میآید که این «من» تویش جایگاهی ندارد؟ جایگاهی که اینور هیچی نیست، همهاش نور است. یک لباسی که نه، اینها منیتی پیدا کردهاند.
یک مثال بعد. خیلی دقت کن. الان شما یک حسیت داری. خوب دقت کن، حواستان را خوب جمع کن. اشکال ندارد. راحت باش. ببین، الان شما به دستت نگاه میکنی، میگویی دست. دست غیر از پاست. دست غیر از چشم است. دست غیر از بدن است. جزئیتر نگاه کنی، در خود دست: بازویی داری، آرنجی داری، مچی، کتفی داری، ساعدی داری. به همه اینها میگویی دست. این سیر کثرت به وحدت، وحدت به کثرت است. از یک منظر که نگاه کنی همهاش دست است. دست، دست، دست ولا غیر. همه اینها دست. از یک حیث که نگاه میکنی، هر جایش یک عنوانی. هر جایش یک عنوانی دارد، یک فرضی دارد. اینجا انگشت، اینجا مچ است. انگشت با مچ تفاوت دارد ولی جفتش دست است. جفتش دست. دست که مچ، دستی که انگشت. قبل از اینکه انگشت باشد، دست. بعد از این هم که انگشت باشد، دست. سایه دست بوده بر سر انگشت که انگشت را انگشت کرده. اگه دستی نبود، انگشتی به دردتان میخورد؟
حالا آن وقت هر انگشت با همدیگر تفاوت دارد، هر بند انگشت. هی برو جزئیتر. برو پایین. برو تو کثرات. کثراتش هم هست. اثر هم دارد. این انگشت انگشت است. نمیشود انگشت شست خاصیتی دارد، آثاری دارد. آن یکی انگشت آثاری دارد. با یک انگشت یک کارهایی میتوانیم بکنیم، با آن یکی انگشت نمیتوانی بکنی. درست است؟ ولی همهاش چیست؟ از اینور برویم بالا، دست. حالا گفتیم با سر تفاوت دارد. دست مجموعه دست بود. سر هم مجموعه سر بود. تو خود سر چشم داشتیم، گوش داشتی، دهان داشتیم. تو خود دهان مجموعه دهان را داشتیم. فک، دندان، زبان داشتیم، حلقوم داشتیم. همهاش عالم است. پیکره ما عالم کثرات و وحدت است. وحدت به کثرت، کثرت به وحدت.
عجله نکن برادر! دست داشتیم و سر. کثرتی بود با وحدتی. وحدتی بود با کثرتی. در یک منظر و یک لحاظ و یک عالم. مجموعه وسیعی از اعضا بود. چشم بود. او چشم. خود چشم: سیاهی، سفیدی، قرنیه، شبکیه، عدسی، پلک، ابرو. بینی: خود بینی، ده ؟ پوست صورت، گوش، مو. هر عضوی که عالمی. مجموعه اینها شد سر. سر را که بهش میگویی دیگر مفرد میگویی. میگویی سر. سر یک چیز است. همهاش یک چیز بود. سر بود. دهان بود و گوش بود و اینها. ولی همهاش یک چیز بود. سر بود. از یکور از یک منظر، از یک لحاظ، از یک مرحله که نگاه کنی، کثرت میبینی. از یک منظر که نگاه میکنی، وحدت میبینی. فقط سر میبینی.
بری تو اعضا، چشم میبینی، گوش میبینی. ولی چشم سر نیست. سرچشمه چشم است. وحدت با کثرت، کثرت با وحدت است. نیست.
ولی کثرت بروز وحدت است. کثرت از وحدت جدا نیست. همه هویتش را از چی دارد؟ از وحدت دارد. کیف میکنی با این حرفها یا نه؟
حالا دست بود و سر. آقا، دو عضو. حالا جفتش چیست؟ بازی وحدت دیگری: «تن من.» چه چه دست، چه تنم. آقا «تن من را نزن، آسیب نزن.» وحدت واجبالوجود. در این صورت به وحدت وجود. وحدت وجود مشکل دارد. تازه حالا اینها همه تن بود. بری روی خود «من» که به یک عالم دیگری میرسی. آن «منِ» تو غیر از تن توست. آن ادراکاتت دیگر مال تنت نیست، مال خودت است. این واقعیت مجازی را تا حالا دکتر که حتماً رفته. آیفرشی که حتماً رفته است. دیگر واقعیت مجازی است. اینها عینک میزنی. نمایشگاه قرآن. بازی کرده؟ یک عینکی میزنی، یک جای معلقی قرارت میدهد. فکر میکنی که بعد شروع میکند به همان میزان که داری میبینی که روی تاب نشستهای، شروع میکند تکان دادن. بعد «از روسها پرتت میکنم.» من واقعاً کمردرد شدم. پرت شدم. واقعاً افتادم. کمرم درد گرفت. بدنم درد گرفت. آقا، داغون شدم. واقعاً پرت شدم از روی تاب. خب تابی نبود، تنی هم نبود. زمین واقعیت مجازی بود. اینها واقعیت دارد ها. اینها برمیگردد به اینکه شما اد ت میکنی. فراتر از تن، در تن تو نیست. آن زمین خوردن ناشی از قوه خیالت است. قوه خیال تو مجرد از ماده است. مجرد از تن. کار قوه خیالت است. خیالت دارد صورتگری میکند. خیالت دارد ادراک میکند. ادراکش هم واقعی است. واقعاً داری درد احساس میکنی.
تو خواب طرف محتلم میشود، واقعاً لذت برده که محتلم شده. شوخی نبوده که. میرسیم به «من» فوق تن. آنجا یک وحدت دیگری میبینی. آنجا خودت را با همه ادراکاتت یکی میبینی. آنجا تنت را با تمام اعضا یکی میدیدی. اینجا خودت را با تنت یکی میبینی. بلکه با فوق تنت یکی میبینی. خودت را با همه تصوراتت یکی میبینی. خودت را در تصوراتت حاضر میبینی. تصورات تو از خودت میبینی. به در عین حال تو تصوراتت نیستی. تصورات تو بروز و ظهور توست. صورتگری میکنی، تصور میکنی. الان مثلاً لیموناد را تصور کن. لیمونادی که تصور کردی، این صورتی که دارد، یک وقت بر اساس این صورتی که الان میبینی، تصور به شما میگویم که ظرف این لیموناد را تصور کن به اندازه کل مدرسه مشکات با سختی. آن را تصور کن. منظور کل این پلاگین باشد. به اندازه کل تهران، کل ایران باشد. همه ایران بشود لیموناد. بعد لیمونادش را بکن مثلاً یک کم تویش سرکه. بر همینها فعالیت شماست. هیچ محدودیتی هم نداری. همهاش هم در لحظه حاضر و تو در فعلت حاضری و آن فعل به تو بند است. آن فعل عین ربط به توست.
نسبت ما با خدای متعال این است. به خدا در ما و در تمام افعال ما حاضر است. در تمام افعال ما ظاهر. اینجا باید بنشینیم فکر کنیم که حالا اینی که به من دستور میدهد، تقدیر میکند، اعمال ربوبیت میکند، اینها یعنی چه؟ اول این را باید تصور کنیم. کدام خدا و کدام انسان؟ البته این اصلش فقط با علم حضوری قابل درک است. فقط یک کم توانستیم ذهنمان را نزدیک کنیم به مسئله. چون تصور ما کلاً چیز ماست دیگر. همه فقر و دو تا به حساب نمیآید. شما و تصور دو تا نیستیم. ولی در عین حال نقصهای تصورت به شما نسبت داده میشود. شما فراتر از تصور. شما خودتی. شما منزهی از اینکه این تصور پنداشته شوی. تصور مرتبه ناقصه و نازلهای از شماست و نقص اینجاست که میشود دو تا. برای اینکه من نمیتوانم این را با آن یکی فرض بکنم. این نقشی دارد که آن ندارد. باید دو تا کنم. باید دو تا فرض کنم. باید بگویم تصورم و خودم. چون تصور من محدودیت دارد که من محدودیت ندارم. بر حسب محدودیتهای او باید بشود دو تا. به حساب آوردم، شدیم دو تا.
یک خداست و افعالش. ولی آن افعال بر حسب فعل بودنشان محدودیتهایی دارند. بر حسب آن محدودیتها خود آنها را به رسمیت میشناسد. برای اینکه از خودش منزه بکند. اینجا من و تو معنا پیدا میکنیم. میشویم یکی. همین جا که شدیم یکی، اینجا مشکل میخوریم که حالا این منی که شدم من، حالا او میخواهد به من دیکته کند یا خودم نقش دارم یا اراده دارم یا ندارم. تمام شد. از اینجا وارد بحثهای سختی میشویم. آقای بلبلی: «درست. من هیچی ندارم. همهاش مال خداست.»
کدام «من»؟ این «من» جدید را باید تصور کنید. این «منی» که عین ربط است. من کلاً وجود رابطم. اصلاً من کلاً رابطه. یعنی من اینجا... این «من» یعنی رابط بین وجود و خدا. میگفت: «بالای منبر بود، یکی از علما نشسته بود. ممبری آمد، گفتش که ببینید عزیزان، شما همهتان ممکنالوجود...» البته دور از ساحت حاجآقا که ایشان که دور از ساحت ایشان ممکنالوجود با تواضع گفتی که آره. نداد. یعنی تعیّنش به نداریهاش است، نه با داراییهاش و نباید. آفرین! و نباید... تمام شد. ارادهای ندارد و اگر ارادهای در او دیده میشود، ظهور چه ارادهایست؟ فقط مجبور است که اراده کند. مجبور. دیگر وقتی یک اراده است، دیگر جبر مال وقتی است که یک اراده میخواهد یک اراده دیگر را کنار بزند. چرا باید خدا اراده بکند که اراده بکند که محکم بدبخت؟ بدبخت. بعد میروی. بعد نمیگویی. بعد میروی. خیلی قشنگ گوش میدهد.
باید یک نقطهای را تصور بکنی که فقط اوست و شمر و حسین بن علی. الان داری شمر را تصور میکنی که در همین... اگر آن ساعت را داری میبینی، آنجا شمر نیست. آنجا عالم نور است. آنجا ظلمتی نیست. آنجا کثراتی نیست. آنجا تعیّنی نیست. آنجا تفاوتی نیست. آنجا شمر و حسین بن علی نیست. آقا، الان این شمر عذاب خواهد شد! نتیجه؟ باز پریدی جلو. باز پریدی آخر. همین قدمهای اول باید باشی. اول مسیر نگرفتی. نگرفتی. اراده من و کار من.
وقت اذان هم شده ولی استراحتی هم بدهیم به نماز. یک مختصری عرض بکنم. شما خودت یکی هستی و همهاش خودت. اراده تو و فعل تو در این بستر بدن تو مثلاً جلوه میکند. درست؟ هر کدام به میزان توانمندی و قابلیت و استعداد وجود که البته آن هم خودت بهش دادی. بر فرض مثال ما جلوه میکند. «گوش! گوش بده!» ببین آقا جان، مثلاً شادی من در چهره من جلوه میکند. در چشم من خیلی جلوه میکند. اصلاً خود همین نسبت بدن من با روح من، قبلاً اینجا فکر میکنم یک بار گفتم اینها را. انگشت شست یک کسی را قطع بکنی نمیمیرد ولی رگ گردنش را بزنی میمیرد. چرا؟ برای اینکه نسبت اینها با نفس نسبت مساوی نیست. تعلق نفس به این بدن از این دریچهها برابر نیست. با اینکه نفس در همه این تن هست. نسبتش هم با همه اینها یکسان است. ولی نسبت اینها با نفس یکسان نیست. نسبت نفس با همه اینها یکسان است. همانقدر که نفست توی دستت است، تو چشمت است، تو زبانت است، تو پایت است، تو انگشت شستت است، تو آن انگشت کوچک است که میخورد به مبل خانه. تو همه اینها چیست؟ یکسان است. هیچکدام نفس تویش بیشتر حاضر نیست. همهاش به یک میزان است. نفس حضورش تو همه اینها یکسان است. ولی نسبت نفس بین اینها یکسان است. نسبت اینها به نفس یکسان نیست. تعلق و وابستگی اینها به نفس یکسان. تکوینی این شکلی از اداره و اراده شده. این مدلی از اول آفریده شده که رگ گردن تعلقش شدیدتر است تا رگ انگشت شست دست. تو این رگ وابستگی شدیدتر است. این را اگر بزنند میمیری، آن را اگر بزنند نمیمیری. این نسبتش با نفس و تعلقش به نفس شدیدتر است.
از این طرف حالا نسبتهای این افراد. خدا با همه نسبتش برابر است. خدا خیر است در ظرف وجودی همه. خدا نور. خدا نور همهاست. خدا نور وجودی هو است. این نسبتها از جانب اینهاست. این اختیار اینجا باید فرض بشود. در در نه در فاعلیت، در انفعال. نه فاعلیت. ما یک اختیار به معنای فاعلیت نداریم. نمیگذاریم نور برسد. آفرین! ما در نیست ؟ فاعلیت انفعالی که خود آن فاعل محض اثر داده به این انفعال. اثر داده. نقش تعیین کرده. حالا اینجا این رگش ؟ درکش یک کمی سخت است چون به هر حال من باید خودی تصور کنم که نقشی برایش تصور کنم. تو میگویی «خودی تصور نکن.» در عین حال «نقشی تصور کن.» اینجا مگر من فاعل این نیستم که این را بردارم؟ نخیر. من منفعلام در اینکه این خیری که در این هست یا شری که در این هست که از جانب خدای متعال است. خیر خدا اراده کرده هر آنچه خیر است انجام دهد. و هر آنچه خیر است انجام میدهد. من خودم را تو بستر بروز و ظهور این خیر یا میتوانم قرار بدهم یا قرار ندهم. تمام شد. کاملاً جبر است. آره، به چه معنا جبر است؟ فاعلیت اصلاً خدا فاعل این است که من این کار بد را انجام دادم. از جهت من؟ بابا، خب پس من کیم؟ هیچی.
تو همان انفعال و توجه و پذیرشی که در معرض نور قرار میگیری و این نور را انعکاس میدهی، که میتوانی در این معرض قرار نگیری. «توانستنِ» تو فقط همین است. معنایش این است: همین که قبول نمیکنی، نور را قبول نمیکنی. اعراض میکنی. بیتوجهی میکنی. تسلیم نمیشوی. گوش نمیکنی. اجازه نمیدهی نور در ساحت وجودی تو وارد بشود و نور از ساحت وجودی تو منتشر بشود. این اجازه ندادن است. اجازه ندادن انفعالی است که از جانب من. انفعال از جانب من است که فاعلی به این انفعال من اثربخشیده. از حیث آن فاعل به خدا نسبت داده میشود. از حیث انفعال به من نسبت داده میشود. یک فعل، یک انفعال است. نه دو فاعل. نه دو فاعل.
یک نور است و یک آینه. این آینه را آنقدر بهش اختیار دادم که بچرخد یا ثابت باشد، همین است. نقشش نقشش فقط این است. این اگر چرخید و تاریک بود، نمیگویند دو کار شد. این نور داد، آن هم تاریکی داد. این یکی او نپذیرفت نور را. این نپذیرفتن نور میشود آن چیزی که ما به عنوان گناه، معصیت و سیئات تصور و اعتبار میکنیم. مفاسدی که در این عالم هست. خب، تو واقعیت که نیست که. یعنی یک دانه است. باز نور است. یعنی غیر از آن نور تاریکی است. نوری است و یک شعاعی در خودش در امتداد خودش قرار داده. این شعاع را خود آن نور محض در شعاع خودش بهش قابلیت داده که روشن باشد یا تاریک. قابلیتش در انفعال است نه در فاعلیت. فاعل در این قابلیت خداست. این فقط منفعل است. منفعلش هم خدا نیست ها. خدا هیچ وجود انفعالی ندارد. غیر از خدا نیست. آفرین! این محدودیت خود این است.
وجود با بینهایت تصاویر. شما ذهنت بینهایت تصور ذهنی بالفعل الان نداری. ما آنقدر قدرت نداریم. فرض کن بتوانیم قدرت داشته باشیم در لحظه صد تا چیز مختلف با همدیگر تصور و انشا کن. بتوانیم همزمان به چند تا موضوع پراکنده و متکثر فکر کنیم و توجه و حضور داشته باشیم در تمام آنها. تصور کنیم همچین چیزی میشود. تصورش را که میتوانیم بکنیم. ما آنقدر قوی نیستیم. اگر قوی باشیم، کسی میتواند همین کار را هم انجام بدهد. آب فکر کردیم، دیگر از مامان غافل میشویم. به مامان فکر کند، بابا غافل میشویم. یک کسی را تصور کنید که در لحظه آب و مامان و بابا و جاروبرقی و کشک و میز و صندلی و همه را تصور میکند و در ذهن او حاضر است. این حضور همه اینها با همه پراکندگیش به او نسبت داده میشود. ولی او هیچکدام از اینها نیست. و حالا تو حضور اینها و به اینها قدرت میدهد. میگوید: «در عین اینکه من شما را حاضر کردم در این انفعالی که داری در دریافت از من، در این انفعالی که از من داری، تو الان منفعلی دیگر. تو از من وجود گرفتی. من این وجود انفعالی تو را یک جوری قرار میدهم که در این موضعی که قرار داری، بتوانی جابجا بشوی. بتوانی آبِ بابا بشوی، بابا آب بشوی، نان با آب بشوی.»
تصور میتوانم میکنم این کار را. اینی ؟ که یک چیزی را تصور بکنم به تصورم اختیار بدهم. میتوانم تصور کنم به ضعف تصور. چیزی که ساخته خودش است و لحظه به لحظه خدا نیست و درک اینها با مفاهیم، فکر نکنید که ما داریم به مطلب میرسیم. این بخشهایی است که بهش نمیرسیم. برای اینکه ما هیچ وقت با این تصورمان با صرف تصور ما چیزی زنده نمیشود. کن فیکون است. حیات بخشیده میشود، موجود میشود. آن موجود اثر پیدا میکند. قابلیت و ظرف وجودی پیدا میکند. حالا این قابلیت وجودی را در نوسان قرار داده. میگوید: «من انفعالی که به تو بخشیدم را به این کیفیت میبخشم که اینقدر این انفعال امتداد داشته باشد.» دقت کن. اینقدر این انفعال قابلیت داشته باشد که تو بتوانی در موضع آب از من انفعال وجودی داشته باشی یا در موضع نان یا در موضع خورشید یا در موضع یار. نداریم واقعاً.
من به قدری به تو مثلاً قدرت میدهم که این «یاء»ای که الان اینجا وجود دارد و من تو اینها مفهومی است که خداوند متعال در برابر این «یاء» نیست. مگر «اما شاکراً و اما کفورا.» یعنی چه؟ میگوید: آقا، معنای «هدیناه السبیل.» من با تو اینجوری برخورد کردم. یا این باش یا آن باش. یا شاکر. پس «یا» داریم. این «یا»اش این شکلی تفسیر میشود. «یا»اش یعنی این. میگوید: «من تو منفعلام در برابر من. من هم فاعل محضام. من به تو هویت و وجود دادم ولی در این مرتبه انفعالی تو این قابلیت را دادم که در کدام ساحت انفعالی در مواجهه با من واقع بشوی.»
نور داری دریافت میکنی. بهرهمند از وجود منی. نور وجود من را داری. این نور وجود من، این نور تصور من، این ادراک ذهنی من در خورشید قویتر است تا مثلاً مورچه. بر فرض حضور علمی من، مثالی که دارم در مورد خودمان میزنیم. حضور علمی. حضور علمی من، شما الان خودت مطالب و مفاهیمی که داری، همهاش حضور علمی دارد. همهاش مساوی نیست. مثلاً کلمه «استصحاب» برای شما یک حضور علمی و یک قوتی دارد از حیث مبانی علمی و قدرت علمی. یعنی نگهداشتنش تو ذهن همراه با یک حضوری است. حضور بیشتری میخواهد استصحاب. توجه به استصحاب شما به استصحاب توجه بیشتری داری. توجه علمی بیشتری داری تا کلمه ماژیک. ماژیک آنقدر از شما توجه نمیبرد. البته توجه شما در هر دو یکسان است ولی حضور توجهی شما در استصحاب قویتر است. حضور بیشتری داری. بیشتر نور گرفته از ادراک تو تا ماژیک. حالا به آن مفهوم این قابلیت را صحبت میکنیم. این مشکل مصداق ندارد. اگر مفهومش با مصداقش یکی بود نه قابل تصور بود. اینجا دیگر بیشتر از مفهوم نمیرود تو ساحت ادراک. ما به مشکل میخوریم.
حالا شما یک چیزی را تصور کردی و بهش حضور دادی و وجود دادی. حالا این نوسان را هم درش تقدیر میکنی. تقدیر خدای متعال، تقدیر تکوینی و تشریعی او این است. تکویناً وجود داد. موجودات را همه را در یک ساحتی قرار داد و جابجایی ندارد. الاغ، الاغ. ببر، گربه، گربه است. مورچه، مورچه است. تا ابد. یک موجودی است که قرار بود خلیفة الله بشود. این خلیفه اراده دارد، توان دارد، قابلیت جابجایی در این دریافت حضور دارد، دریافت وجود دارد. میتواند بیاید به پایینترین مراتب حضور و وجود. میتواند برود در عالیترین مراتب حضور و وجود. و حالا جای تقدیر و امر و نهی تشریعی او باز میشود و اینجا دستور میدهد. میگوید: مرتبه حضور برای من حسین بن علی. پایینترین مرتبه حضور برای من شمر است. سعی کنید حسین بن علی بشوید و شمر نشوید. و من برای شما تقدیرات اینجا ندارم. معنی هیچ دخالت ندارد. و تو این میدانم هیچ دخالتی توی آن انفعال شما و نقشی که میپذیری. میدانم آخرش کی کجا میرود. آفرین! مشخص است.
وصل کردن در مرتبه علمم نه در مرتبه این تقدیرم. قاطی نکن ساحتها را با همدیگر. در این مرتبه که اگر قرار بود من مشخص کرده باشم، دستور نمیدادم. مگر دو مرحله؟ کیفیت تقدیر. به حضرت موسی میگوید که برو پیش فرعون «اذهب الی فرعون انه طغی». مثال بهتر برایت بزنم. در مورد سفیانی روایت داریم. من بگویم برویم؟ در مورد سفیانی روایت داریم. سفیانی با امام زمان میجنگد. ویژگیهایش هم این شکلی است. قیافهاش هم این مدلی. خوب روی مثال فکر کنید. شاید کمک بکند. روی آن فکر کن. چیزهایی که فهمیدی و چیزهایی که حل نشده به هم بگو. سفیانی این ویژگیها را دارد، با امام زمان میجنگد. بعد دستگیرش میکنند. بعد توی موقعیتی واقع میشود که حضرت نصیحتش میکنند و میگویند این کارها را نکن. و او ادامه میدهد تا آخر به وضعی که کشته میشود. من و شما الان میدانیم سفیانی کشته میشود. امام زمان هم میدانند. امام زمان وقتی میدانند سفیانی آخرش به این وضع کشته میشود، برای چی باز نصیحتش میکنند؟
وقتی یک چیزی وقتی یک چیزی برای یک جایی بسته شده، حجت نقشش این وسط چیست؟ چه دخلی حجت این وسط دارد؟ حجت یعنی چی این وسط؟ حجت چهکاره است این وسط؟ حجت یعنی چی؟ وقتی این آدم را بستند برای آن نقطه، برای اعدام و جهنم رفتن، حجت دیگر چهکار کند؟ بدبخت آقای سفیانی، ما میدانیم شما بیایید در این دنیا سفیانی خواهید شد. باشه. علم ما هیچ منافاتی ندارد. رقم خواهی زد. سفیانی میدانم میز ؟. هم همان اتمام حجتم که گفتی. احتمال خطای چی؟ صد در صد. حتماً. آقای سفیانی، سفیانی بودن را انتخاب خواهد کرد. سفیان... ببین، سفیانی را داری تصور میکنی. سفیانی، سفیانی خواهد بود. سفیانی اول سفیانی اول کیست؟ چیست؟ باید توضیح بده کیست که موضوع واقع شده. سفیانی دوم را توضیح بده که چیست که...
و این «خواهد شد» هم باید تفسیر کنی که یعنی چه «خواهد شد»؟ این سیرورت است. عاملش و فاعلش کیست؟ و قابلش کیست؟ و مکانیزم این سیرورت چیست؟ همین را بنشین تا من میروم نماز بخوانم. روی آن فکر کن. یک چیزی آماده کن. بازیگوشی نکنید.
و صلی الله علی سیدنا محمد.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه شانزدهم
توحید صدوق
جلسه هفدهم
توحید صدوق
جلسه هجدهم
توحید صدوق
جلسه نوزدهم
توحید صدوق
جلسه بیستم
توحید صدوق
جلسه بیست و دوم
توحید صدوق
جلسه بیست و سوم
توحید صدوق
جلسه بیست و چهارم
توحید صدوق
جلسه بیست و پنجم
توحید صدوق
جلسه بیست و ششم
توحید صدوق
در حال بارگذاری نظرات...