متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ.
در فقرۀ بعدی، امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند: «لا تَستَطیعُ عُقُولُ المُتَفَکِّرِینَ»، یعنی عقل متفکرین نمیتواند او را انکار کند. انکار او -این با هٔ جیمی است، «وجحدوا بها واستَیقَنتها أنفُسُهُم»- عقل متفکرین نمیتواند او را انکار کند. انسانی که اهل تفکر است، به این هستی که نگاه کند، به این افعال که نگاه کند، و به آیات که نگاه کند، جایی برای انکار برایش نمیماند. معلوم است یک منشأ دیگری در این هستی فاعلیت دارد که فوق انسان است، فوق ماده است. این ماده، بدون شعور، بدون احساس، و مادهای منفعل که تحت انفعال شماست، چه شکلی میخواهد فاعل باشد؟ کنشگر باشد، نسبت به شما؟
حالا بعضی از این پرتتر اند. استیون هاوکینگ را میشناسید، دیگر؟ آقا دکتر، باید بشناسید. کج است، همۀ تنش. اخترشناس، فیزیکدان. ۲۰۱۸ (انشالله).
او میگفت که مبدأ خلقت، قوانین فیزیک است. خود فیزیک هم نه، قوانین فیزیکی. آره. حالا قوانین. آقا، خودش از معقولات ثانویه است؛ معقولات ثانویهای است که از امور تکوینی انتزاع میشود. اینی که معقول ثانویهای است که انتزاع شده، شده مبدأ این تکوینیات! آدمیزاد وقتی که از موطنش جنس میگیرد، این شکلی میشود.
عقول متفکرین نمیتواند او را انکار کند. البته خود همان غربیها به این کلی پریدند، کلی نقدش را نوشتند که مگر میشود خدا را انکار کرد و به جایش قوانین فیزیک را گذاشت؟ بهخاطر اینکه کسی که آسمانها و زمین مفتور اوست، او آفریده، و آنچه در آسمانها و زمین است و آنچه بین آسمانها و زمین است، و او صانع اینهاست، مدفَعی برای قدرت او نخواهد بود. هویت و وجودش از اینها دارد، از او دارد.
حالا بحث فطرت یک بحث مفصلی است. با هم یادم نیست، ۲۰ جلسه، ۳۰ جلسه، یادم نیست چند جلسه، در مورد فطرت، چند جا مختلف بحث کردیم. یک سال دانشگاه فردوسی بود بحثمان، آنجا ۱۵ جلسه شاید بود، در مورد فطرت. یک سال دیگر با این رفقای ساکن آمریکا بود که بهصورت هفتگی بود، بیستسی جلسه شاید آنجا، بحثهای لغوی فطرت و معنای فطرت، کتاب فطرت شهید مطهری را کامل بحث کردیم و مباحثی از «المیزان» در مورد فطرت داشتیم، و بحث مفصلی است بحث فطرت خدای متعال.
این از کلمۀ «خلق» لطیفتر است؛ «فطر» به معنای شکاف. شکاف، افقی که میدهند به یک چیزی میگویند. (ستاره). یک مثالی هم البته شهید مطهری آورده بود از ابن عباس که یادم است در مورد چاه بود. آره، آن هم خیلی مثال لطیفی بود. یکی دو جلسه روی همان مثال بحث کردیم. «فطر» به این معناست که یک هویتی پیدا کرده، ولی هویتش با شکاف وجودیاش است، با فقرش است. هر موجودی، موجودیتش با نداریهاش است، نه داراییهاش. این نکته بسیار لطیف و فوقالعاده است. صدای خوب ندارد آقای بلبلی.
انسان است. انسان را در تفاوت با حیوان، و در تفاوت با جماد، در تفاوت با نبات، به چیزهایی که دارد میفهمند و میشناسند در فضای فلسفی و علمی. ولی اگر خوب دقت کنیم، آنجا شناخت ما اتفاقاً بر اساس چیزهایی است که ندارد. یعنی یک نیازهای سطح بالاتری دارد که هویت به او میدهد. حسین بلبلی یک مظهری است، یک مصداقی است، از مصادیق انسان. انسان یعنی چه؟ انسانیت او به چیست؟
حسین بلبلی ادراکاتی دارد که حیوان ندارد. درست است. انسان را اینگونه میشناسیم: انسان ادراکاتی دارد که حیوان ندارد. حیوان ادراکاتی دارد که نبات ندارد. نبات ادراکاتی دارد که جماد ندارد. آن ادراکات اتفاقاً مبتنی بر نیازهاش است. نبات ادراک از زوجیت و همسر دارد که جماد ندارد. در واقع، تفاوت جماد و نبات در این است که نبات نیاز به همسر دارد ولی جماد ندارد. و این است که نبات را نبات کرده است. این میشود معنای فطرت. جا نیفتاد مطلب؟ آقا صدررضا توضیح میدهند الان. ناراحت. مطلب و سوال مهم.
مطلبی که عرض کردم، تفاوت موجودات در ارتقای ادراکشان است. آن ادراک، اگر خوب بشکافیم، ادراک مبتنی بر نیاز است. فطرت به معنای شکاف. خدا همه موجودات را بهشان فطرت داده است. «فاطر السماوات و الارض». بر اساس ادراکات انسانی، انسان ادراکاتی دارد که حیوان ندارد. مثلاً من و شما ادراک داریم از نیاز به رشد، شکوفایی، دوست، انیس، مونس. حیوان اینها را ندارد. ظاهراً ادراک انسان از حیوان بیشتر است، ولی باطناً نیاز انسان از حیوان بیشتر است.
حیوان ته غصهاش در این عالم این است که آب و نان نداشته باشد، جا نداشته باشد برای خواب. و حالا مثلاً یک چیزی برای جفتگیری. انسان چه؟ انسان نیاز به احترام دارد. نیاز به محبت دارد. نیاز به تأیید دارد. نیاز به تشویق دارد. این پفکها را بیاورید جلویش، پرت کنید برود، بهش برمیخورد. جلو سگ پرت کنی ناراحت نمیشود. سگ اصلاً احترام نمیفهمد. دو دستی سرش هم خورد خورد، بچههای جوجهها را پرت میکنند تو سر این سگها. هیچ درکی از احترام ندارد. انسان درکش بیشتر است، ولی به معنای اینکه نیازش بیشتر است، شکاف وجودیاش بیشتر است.
وقتی همه موجودات شدند مفتور خدای متعال، هویتشان با شکاف و نیازشان معنا پیدا کرد. آن وقت چه شکلی میخواهند اینها دافع قدرت خدای متعال باشند؟ چرا کسی نمیتواند دافع قدرت خدا باشد؟ برای اینکه اصلاً هویت هر کسی به آن شکاف وجودیاش است. خدا در شکاف و شیار وجودی او جلوه کرده است. اصلاً وجود یافتنش به همان شکاف و شیاری است که خدا زده است. من و شما که در خودمان احساس میکنیم منی و تویی و اویی، این من و تو و او مبتنی بر یک ادراکی است. آن ادراک مبتنی بر نیازهایی است. «علیها فُطِرَت». اینطوری ترجمه میکردم برای خودم که یک میل خداجویانه. وقتی خداجویانه گفته میشود، یعنی نیاز. فطرت یعنی نیاز. فُطِرت یعنی کشش، کشش باطنی. «سماوات و الارض فُطِرَتْ»، یعنی کاملاً همه موجودات زمین نیاز دارند به خداوند متعال. همه وجودشان از آن شیار و شکافشان است که آن شیار و شکافشان خدا را داد میزند. پس نمیتوانند دافع قدرت او باشند.
هر موجودی را شما بخواهی از دیگری تفکیک بکنی، ما او را به یک داراییهایی میشناسیم. این چیزهایی دارد که آن یکی ندارد. اگر خوب آن داراییها تحلیل شود، در موجوداتی مثل ما که ممکنیم، آن داراییها به یک شیارها و شکافها و نیازهایی و فقری بازگشت دارد. همین را که عرض کردم در مورد انسان و حیوان. انسان چیزهایی بیش از حیوان دارد. خوب که بشکافی، میبینی که آن چیزها مقتضی نیازهای بیشتر است. دارایی انسان را بیشتر نکرده است نسبت به حیوان، نداری انسان را بیشتر کرده است نسبت به حیوان. یعنی چون ما نیاز به تکلم داریم، آفرین، بیشتر احتیاج داریم. ما چون رابطه داریم با هم، ما نیاز به رابطه با هم داریم، زندگیمان بر اساس رابطه میچرخد. گاو و گوسفند، دستگاه گوارششان با همین علف و برگ و اینهاست. نیازشان به آب و علف. ما نیازهای متنوع و متعددی داریم. لباس. هیچ حیوانی نیاز به لباس ندارد. حیوان طالب نیاز به لباس داشته باشد. انسان نیاز به لباس. لباسش از چه تأمین میشود؟ پشم و پنبه و کرک و برگ. بر حسب این نیاز زمین و مزرعه میخواهد، باغ میخواهد، باغبان میخواهد، کشاورز میخواهد. و این نیازش بسترساز ارتباط است. باید برود با باغبان و کشاورز ارتباط بگیرد، چیزی بدهد، چیزی بستاند.
پس نیاز دارد به تکلم، نیاز دارد به پول، نیاز دارد به یک نظام اعتباری مالکیت، مملوکیت، قانون. مفصل ۶ ماهه داریم مقایسه میکنیم. قبلاً هم یک سال دانشگاه فردوسی مقایسه کردیم نظام تسخیر را. بحث بسیار فوقالعادهای است. الان داریم جلد ۴ «المیزان» علامه طباطبایی را مقایسه میکنیم. آنجا مفصل از اول کتاب «تعالیم اسلام» شروع کردیم. به مناسبت میرویم «المیزان» جای دیگر میخوانیم. بله. این میشود نیاز انسان. حیوانات نیاز به تکلم ندارند، نیاز به قانون ندارند، نیاز به لباس ندارند. نیازشان به خوراک محدود است. نیاز به دارو ندارند. نیاز به دکتر ندارند. نیاز به دکتر، عرض کنم که، حالا نیاز به دامپزشکشان معمولاً نیازهایی است که بهواسطۀ جبرهای بیرونی برایشان ایجاد شده است. یعنی برداشتهاند حیوان را، بردهاند تو خانه، غذای آنچنانی بهش میدهند، بعد مریض میشود، بعد دامپزشک هم علی. یکتکه خیابان وکیلآباد مشهد همینجور حاشیۀ خیابان یک فضای زیادی، مثلاً تقریباً شاید ۲۰۰-۳۰۰ متر، شده همش کلینیک حیوانات. عکس سگ و گربه و خر و خوک. بیمارستان برایشان زدهاند، کلینیک زدهاند، دکتر. وگرنه مثلاً این دامپزشکی تهش این بوده که آقا این گاو ویروس گرفته، مریض شده. ته نیاز این بوده. تازه هم آن را اگر گاو را در روال طبیعی نگهدارند، تو طبیعت زندگی کند، مشکلات برایش پیش نمیآید. چون توی آخور و اسطبل و اینها نگهمیدارند، مریضی میآید. یعنی محصول، یعنی بیماری حیوانات محصول یک دستکاری انسان است. انسان یک نقش ایفا کرده است که ریخته ساختار اینها را به هم. حیوانات به اثر موقعیت طبیعی خودشان نیاز به دکتر و جراحی و اینها ندارند. مریض هم اگر بشوند، خودشان داروی خودشان را میدانند. چیز سمی مگر خورده باشند، خودشان میدانند چی بخورند خوب بشوند.
بر همین حسب نیازش، ما میگوییم ادراک انسان بیشتر است. انسان دارو خلق میکند، انسان فلان میکند. خب چرا دارو خلق میکنی؟ چون نیاز داری. انسان اگر عقل هم دارد بهخاطر این است که بهش نیاز دارد. حیوان چون نیاز نداشته، خدا بهش نداده است. یعنی داراییهای ما به نیازمان برمیگردد. خوب تحلیل شود، به حساب نیاز است دیگر. ما نیازهایمان به عصب جامعه است که برآورده میشود. تعریف علامه: «انسان هر نیازی به جامعه نداشته باشد، دیگر برای نکاح و تناسل نیاز به جامعه اقل شرین ساختار فیزیولوژیکی اقتضای این را داری که باید برود ازدواج کند و گرنه نیاز درونیش برطرف نمیشود. نیاز خودش برطرف نمیشود. اگر هر چیزی را هم انسان بتواند خودش به خودش تمرین کند، این آن هم در واقع در قوه خیالش مینشیند. با آن زنه ارتباط برقرار میکند که این کار را می کند. مجرد نشسته اینجا تو جمع.
معلوم شد آقا چه فرمود امیرالمؤمنین؟ ایشالا که معلوم بشود برای خود گوینده. «لا مُتَفَعِّلُ قُوَّتِهِ». نیست برای قدرت او. وقتی همه عالم شدند فقر و نیاز به او، کی میخواهد قدرت او را دفعه کند؟ «الَّذی بانَ مِنَ الْخَلْقِ». آن مخلوقاتی که هویتشان را در این خلق پیدا کردند، چه جور میخواهند بیایند دفع بکنند قدرت او را؟ «فَلَا شَیْءَ یُشْبِهُهُ مِثْلُه». هیچ چیز مانند مثل او نیست. یعنی چه؟ «دعای قرآن میگوید: لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ». چرا؟ «کافَ»اش، بعضی گفتند کاف زائده است. تعبیر لطیفی در آن است که قول علامه است، این است که یعنی چیزی حتی در مقام شبیه مثل او هم فرض نمیشود. نه تنها مثل او نیست، بلکه شبیه مثل او هم نیست. «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ» هیچ شیئی حتی مانند مثل آن نیست. البته این را بدانید، همه عالم مثل خدای متعال است، ولی هیچ چیز مثل او نیست. بین مثل تفاوت است. مثل داشتن نقص است. «مثل» داشتن کمال است. روایاتی فرمود: «عَبْدِی أَطِعْنِی أَجْعَلْکَ مِثْلِی» که برخی به اشتباه خواندند «مَثَل عَبْدٍ مِنَ مِنَّا». من را اطاعت کن، تو را مثل خودم قرار بدهم. یعنی چه؟ میگویم: «أَنَا الْحَیُّ الَّذِی لَا یَمُوت». تو همیشه حیّ لا یموت باش. من میگویم: «کُنْ فَیَکُون». تو هم میگویی: «کُنْ فَیَکُون». میشود مثل. یعنی قدرت خودم را در تو بازتاب میدهم، نه قدرت خودم را به تو تفویض میکنم. مثل کسی یعنی کسی که قدرت خود را به او تفویض میکند. از این کم میشود، به او داده میشود، یا بینشان تقسیم میشود. یک نقصی است از این ور به آن ور.
مثل نه، مثل کمالات را دارد و آنقدر قدرت دارد که این کمالات را در دیگری هم بروز بدهد بدون اینکه از خودش کم بشود. کمال و همه عالم مثل خدای متعال. «وَلِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلَى». همه چیز مثل خدا هست ولی هیچی مثل او نیست، حتی شبیه مثل او نیست. رفقا معلوم است.
«الَّذِی خَلَقَ الْخَلْقَ لِعِبَادَتِهِ». او کسی است که مخلوقات را برای عبادت خودش آفرید. از اینجا دیگر بحث جالبی شروع میشود. بله، اینجا آقای بحث دیگری است. این بحث خیلی مهم است. این بحث خودش یک فصلی است، یعنی چند فصل است. «خلق الخلق لعبادته». «لِلْعِبَادَةِ». اینی که خدای متعال مخلوقات را برای عبادت آفرید. نه فقط انسان که میفرماید: «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ». جن و انس. اینجا فرمایش حضرت این است که «خلق الخلق للعباده». اساساً هر مخلوقی برای عبادت آفریده شد. عبادت به چه معناست؟ حالا ما میگوییم عبادت، عبودیت، اینها مثلاً تفاوت در فرهنگ روایی ما و فرهنگ قرآنی. خیلی تفاوتی بین عبادت و عبودیت نباشد. البته ما در حدیث عنوان بصری عنوان عبودیت را داریم. کمتر در روایات عبودیت را به این شکل داریم. عبادت همان درک «عبودیت» در آن موجود. رفتار متناسب با آن عبودیت از خود نشان دادن است. عبد وقتی درک میکند که عبد است و به فراخور عبد بودن خودش رفتار میکند، عبادت. عبد وقتی درک میکند که عبد است و به فراخور این عبد بودن، رفتار بروز میدهد این ادراکش را. هر جایی به مناسبت خودش: در ارتباط با خدای متعال، در ارتباط با سایر مخلوقات، در ارتباط با خودش، در نیتش، در توجهش. این هست توجه او. دائم به این است که عبد است و باید به فراخور امر مولا رفتار کند. این فراخور امر مولا رفتار کردن را چه مینامند؟ عبادت.
خب، خدای متعال خلق آفریده برای عبادت، یعنی چه؟ یعنی این خلق در مرتبه فعل، فعل الهی یک غایتی برایشان لحاظ شده است. خدا در مرتبه ذاتش که نیازی ندارد و غایتی هم آنجا تصور نمیشود. در مرتبه فعل خدا، این فعل که از خدا صادر شده، یک جایگاهی برایش لحاظ شده است. یک شأنی دارد، یک اقتضایی دارد، یک کمالی برایش تصور میشود. او اراده کرده این مخلوق در فرایندی قرار بگیرد که به عالیترین حدی که از کمال برای او تصور میشود، نائل بشود. این عالیترین کمال، تو ارتباط آن. اینها همه را دقت بکنید، یکم بحث علمی میشود ولی باید رویش دقت بکنید. حالا اگر لازم شد، مثال هم میزنم.
این عالیترین کمالی که برای مخلوق تصور میشود، یک چیزی است در ارتباط با خود خدایی که عرض کردیم مثل خدای متعال شدن. ارتباط، یک ارتباط خاص پیدا میکند با خدا و واجد کمالاتی میشود. البته مخلوقات صلاحیت و شأنشان متفاوت است. بعضیها استعداد کمتر دارند، بعضیها استعداد بیشتر دارند. همان مراتب وجود که گفتیم به اینجا برمیگردد. جماد استعداد بروز کمالات الهی را کمتر دارد. نبات بیشتر از جماد دارد. حیوان بیشتر از نبات دارد. انسان بیشتر از حیوان دارد. بعضیها هم استعداد به این معنا خیلی درشان لحاظ نمیشود، مثل ملک که تعبیر استعداد خیلی تعبیر رسایی نیست. ولی در مورد او هم، در مورد ملائکه هم بحثی است که آیا ملائکه قابلیت رشد دارند یا ندارند. که فعلاً وارد آن نمیشوم. یک اشاراتی قبلاً تو یک سری جلساتی کردیم به این بحث. با این بچهها، دوره ۷ پارسال، بحثهایی داشتیم. رابطه بهار هنوز ادامه دارد، با اینکه دو ترم گذشته. پارسال ترم اول بود فکر میکنم. آنجا بحث کردم در مورد مرگ ملائکه، بخش مربوط به مرگ، مرگ ملائکه را بحث کردیم که حالا بله ملائکه مرگ دارند و مرگ ملائکه به چه معناست و کمال هر موجودی در مرگ. راه رسیدن به کمال در هر موجودی، در مرگ، ورود به آستانۀ نشئه بعدی و کمال بعدی او بهواسطۀ از دست دادن تعیّنش در این نشئه است. از لغاتش به بدن دست بدهد، ملک به تعبیر مرگ یاد میکند. در مورد ملائکه مرگ تصور حالا آره، به یک معنا دارد. برای ملائکه هم رشد است. اگر رشد، اگر رشد بله، مرگ دارند، رشد هم دارند، امر هم دارند. اگر رشد نداشتند، امر بهشان نمیشد. «اسجدوا لآدم». کمال ملائکه سجده برای آدم. پس آقا، کمال موجودات تو ارتباط با حقتعالی و در ظرف وجود این موجود. کمالات حق سبحانه و تعالی جلوهگر بشود. چه شده؟ در ظرف وجود کدام موجود؟ هر موجودی مرتبهای از کمالات الهی را دارد. حکایت میکند. در جمادش به نحوی، در نباتش به نحوی و همین هم که نیاز دارد. یعنی میتواند دارا باشد. همین نیازش به این معناست و ظرف داراییاش است. از کانال نیاز است که دارا میشود. انسان بیشترین نیاز را به خدای متعال دارد برای اینکه بیشترین اتصال را به او دارد و بیشترین اتصاف را میتواند داشته باشد به کمالات او. انسان مظهر تمام کمالات حقتعالی است. موجودات دیگر تو مراتب پایین. حتی ملا راه فعال شدن این کمال، عبادت. تو همان مرتبهای که هست تحت فرمان و امر خدای متعال باشد.
حالا عبادت حیوانات. یک بحث، بخش مفصلی هم هست. رویش هم، اگر دوست داشتید، کار بکنید. گوشههایی از این بحث به جایی اشاره کردیم، مفصلترش را یک جایی باید بحث شود. یک وقت آیا ما در حیوانات با عبادت داریم؟ از روایاتی، از آیاتی فهمیده میشود که بله. در مورد حیوانات حشر داریم. شعور دارند. حشرشان به تعبیر علامه مبتنی بر ثواب و عقاب هم هست. و نکتهای که هست این است که عبادت در مورد حیوانات چه شکلی فرض میشود؟ عبادت حیوانات یعنی «إِلَّا لِیَعْبُدُونِ» حیوانات چی؟ تفاوتشان در این است که در مورد جن و انسان تکلیف معنا دارد و اختیار معنا دارد. در مورد حیوانات برخی گفتند اراده ندارند ولی انتخاب دارند. بر حسب انتخابشان موقعیتهایی برایشان فرض میشود. خب، همان غریزه هم باز باید تحلیل شود. یعنی چه؟ عقل به ما قدرت. نه غریزه. غریزه و فطرت تقریباً از یک جنس است. غریزه کارکردش غیرمختارانه و غیرآزادانه و غیرآگاهانه است و به یک معنا انتخاب تویش نیست ولی ذیل خود غریزه انتخاب معنا دارد. شما دو تا ظرف جلوی گربه بگذاری، انتخاب میکند کدامش را بخورد. برای غریزه حیوان حق انتخاب به آن معنایی که مثلاً انسان دارد را ندارد. همین، خدمتتان عرض کنم که بحث مفصلی دارد. ما البته تازگی با همین رفقا بحث جبر و اختیار هم داشتیم. جبر و اختیار موضوع ندارد. اصلاً الان میفرماید که جبر و اختیار از جبر اساساً موضوع ندارد برای اینکه جبر گریبان بدرد و سر به بیابان بگذارد. مرحله اول جبر مال جایی است که یک جابری هست، یک مجبور. دو تا وجود. وقتی وجود یکی شد یک وجود است و مظاهر خودش. وجودی مظهر خودش را مجبور نمیکند.
دانشگاه فردوسی مطلب گفتم. آمدیم توی آسانسور اساتید. یکی از این اساتید که هیئت علمی بود. سالها کانادا بود. سال آخر دانشگاه. آدم ساکتی بود. آمد توی آسانسور. هم اینکه وایساد به من گفت: "کی بوده این علامه طباطبایی؟ حیف شماها نیست سالها تو حوزه درس میخوانید از این معارف محرومید؟" آخرین افعال قبیحهای که از ما سر میزند اینها هم متصل به جلوهای از جلوههای همان شخص واحد. نمیتوانیم بگوییم خدا افعال قبیح. قبحش به حیث تکوینیاش نیست. حالا وارد این بحث نمیخواستم بشوم ولی خب دیگر میپرسند. بنده روحیه یک رم (که خیلی روحیه مخالفم این است که به سوال توجه میکنم) دوست دارم سوالی نمونه تو ذهن مخاطب. بعضی روحیه را دوست ندارند. هم خودمان که شاگرد بودیم تو کلاسهایی که بودیم تو سرمان میزدند که چقدر سوال میکنی. بعضیها که تو کلاسها هستند شاکین که این چرا سوالها را جواب متنو بخوان بریم. کجا بریم؟ کلاس که کلاً. حله. موضوع ندارد. در این کلاس این مسئله دوتایی نیست. یکی از یکی برای خودش دارد درس رفاقت هم نکتهای که دارید آقا در مورد اینکه اعمال قبیح چه شکلی به خدا نسبت داده میشود. قبح اعمال قبیح اساساً در ساختار تکوین نیست، در ساختار تشریع است. در عالم مفروضات، در عالم اعتباریات. این عالم تکوین را خدا پر کرده است. در تکوین چیزی جز فعل الهی نیست. توی این نسبتگذاریها من و شما دخالت داریم. بین این فعل خدا و آن فعل خدا. ما تو آن وسط دخالت میکنیم توی تراز شدن و نشستن افعالی بر افعالی. این وسط که عنوان پیدا میکند و معنا پیدا میکند.
هر چه که هست در این عالم، در تکوین کمال است. همان زنایی که شما میگویی، همان قتلی که میگویی، قتل به حسب تکوینش کمال است. برای اینکه قدرت زهرا برای خود مار خیر است. شر امر نسبی است در قیاس این با آن، نه در قیاس این با خدا. و آن هم که هست، هم خیر است. این خیر است. در مواقعی با چیز دیگری مواجه میشود که او در قیاس با این ظرفیت پذیرش از این ندارد یا ظرفش کم است، آسیبپذیر یا هر چه. این موجب شر است. عسل برای بچه هم، بچه خیر است و خوردنش خیر است، هم عسل خیر است ولی عسل را به نوزاد میخورانیم، میشود شر. بچه را میکشد یا کزز میکند. این کمال است. آدم کشتن کمال است برای اینکه قدرت به خاطر اینکه آن در تراز کردن این عمل به آن عمل به من نسبت داده میشود. فعل من است. فقط این نیستش که این در این خودش خیر بوده آن هم خیر بوده. این در قیاس با او شر شده است. من این را در قیاس با او شر کردم. من یک شری ایجاد کردم. شر به من نسبت داده میشود و این شری که به من نسبت داده میشود با من عینیت پیدا میکند چون عمل با عامل اتحاد دارد و این شر را در ظرف وجودی خودم و در ساختار تکوینی خودم خواهم یافت. من هم شر پیدا. در قیاس خودم با بقیه مراتب هستی. «فَبِوَاسِطَتِهِ»، به خدا نسبت داده. فاعل مباشر آن خدا. دستور فرمود که هر حسنهای «مِنَ اللَّهِ»، هر حسنهای «مِنْ عِنْدِ اللَّهِ». هر سیئهای «مِنَ اللَّهِ». خیر مستقیم به خدا نسبت داده میشود، شر با واسطه نسبت داده میشود. شر به شما نسبت داده میشود. یک مثالی که بنده این را زیاد میگویم این است. شما مثال خوبی اگر رویش فکر کنید.
یک معلم حروف الفبا را به بچه یاد میدهد. از این به بعد این بچه هر کلمهای که مینویسد، مدیون معلم است و در واقع جلوۀ کار معلم است. اگر فحش نوشتی، به کی نسبت داده میشود؟ اگر نامه عاشقانه و خوب و محترمانه نوشت، این مستقیم به معلم نسبت داده میشود. (پازل، کمی). برای اینکه خودش فاقد بود. معلم در او ایجاد کرد. این کمال از کجا نوشته؟ چرا؟ برای اینکه معلم که به او یاد نداده بود که بهمون یاد داده بود که در مقام خوب از این استفاده کنیم. از معلم. بله، قم که قطعاً معلم است. در مشخصه مثال از یک جهت مقرب از یک جهت موحد است، دیگر. حالا در مورد معلم. معلم این کلمات را که یاد داده اساساً برای استفاده خوب یاد داده. بهش هم گفته با اینها نامه بنویس، با اینها احترام بگذار، با اینها محبت کن، با اینها چیزهای دیگر یاد بگیر، چیزهای خوب یاد بگیر. اصلاً یاد داده برای همین عطا کرده. او معطی است و غایت عطای او برای استفاده در موقعیتهای خوب. برای همین شما هر جا که از این استفاده کردی در موقعیت خوبش، از معلم یاد گرفته بودی. این عطای معطی است که بروز پیدا کرده. مال معلم، کار معلم. درست شد؟ ولی اگر این را گرفت باشی فیلم مبتذل تدوین کرد، چی میگویم؟ تو یادش دادی آقا. الان آفاتی از ما رخ میدهد، یعنی اعمالی از ما سر میدهد و ما هم عین ذات باری تعالییم. جابر و مجبور. وجود استاده بیاید همزمان بگوید: خب ماسو را ببر آنجا فاعلش باشد. عملاً من فقط واسطه انجام میدهم. فاعلش خداست. واسطش فقط فاعل همزمان خداست دیگر. خدا میداند من این کار را خواهم انجام داد. نوشته است در لوح محفوظ. وجود دارد. سه موضوع متفاوت.
ببینید، مثال را عرض میکنم برای بار چندم. ابعاد مخربیت و موهدیت لحاظ. وگرنه مثال از این جهت طرح شده: یک کسی فاقد کمالی است، دیگری این چیز را در او عطا کرد، او را واجد کرد و این واجدیت او که از اوست، از دیگریست. حالا تو مثال ما یاد دادن حروف. بله، الان اینجا در این مقام ما تفاوت داریم به خاطر اینکه اینی که دارد یاد میگیرد و بهش معتاد میشود در واقع این مستقل از معطی است. معطی باشد و نباشد، این دارد. این جهت مثال ما بله مشکل دارد. ما به این بعد کار داریم که این به کی نسبت داده میشود این دانستن. مثال ابعادش مشکل دارد. من آن جنبه کمالیاش را کار دارم. جنبه کمالیاش این است که این فاقد دانستن بود، واجد دانستن شد. حالا فرع دانستن او شده یک سری مضراتی. این مضرات آن معلم است ولی من از معلم نیست. قرآن فرمود سیئات شما منالله نیست ولی منعندالله نیست. این جنبه مثال هزار و یک بخش دیگرش مشکل. اصلش که کمال است. این این که این بچه میتواند بنویسد کمال است. میتواند حرف بزند کمال است. فعلش مستقیماً فعل فعل خدا باشد با این مثال نمیشود. نمونه سوالات جهت مقرب هم ندارد. چجوری بیان کنم؟ نه خب خدا نهی کرده از این بروز دارد. نه دیگر اراده خدا در این است که این کلمات حامل معانی باشد. اینکه کلمات حامل معانی است کمال است. اینکه کلمات شما را منتقل به معانی میکند کمال است. ولی اینکه از چه کلمهای کجا استفاده کنیم این شما درش دخالت و مدخلیت. مجتمع استفاده این از خداییاش باید لحاظ بشود. یعنی چه؟ از خداییاش به معنای فاعل مباشر نیست. از خداییاش یعنی خدا این چیز را عطا کرده و آثارش را هم بهش بخشیده. آره دقیقاً همین را دارم عرض میکنم. چرا نمیشود؟ برای اینکه نه، برای اینکه در شرع اراده او تعلق نگرفته به اینکه آنجا استفاده بشود. تفاوت اراده تکوینی و تشریعی دقیقاً همین است. آفرین و اراده تشریعی تعلق نگرفته. تمام شد.
حالا یعنی چی؟ آن را تحلیل بشود یعنی چه؟ یعنی خدا خواسته است که شما دخالت داشته باشی در بروز این کمالات و خود همین به اراده تکوینی خدای متعال، خود همین کمال برای هستی یک موجودی به نام انسان باشد که این آزادی را داشته باشد در مطابقت دادن این افعال الهی با همدیگر. خود این کمال است. خود اینکه معلم میخواهد شما با اختیار خودت بنویسید (بر فرض مثال ما). وگرنه من میگفتم، وگرنه من مینوشتم. میخواهم مثل من زیاد بشود. میخواهم بروز کنم، جلوه کنم. میخواهم علم من بروز پیدا کند. تو صد تا دانشآموز. میخواهم تو بنویسی. میخواهم به تو بگویم تو بنویسی. تو با اختیار و فهم خودت بنویسی آنچه که من به تو یاد دادم. و البته فرع بر این که شما بتوانی خوب و بد بنویسی. بتوانی به جا و نابجا بنویسی. و به تو امر میکنم به جا بنویس. و به تو یاد میدهم به جا نوشتن را. اراده کردم به معنای کلیاش. نه به معنای جزئیاش. نه خودش را. به معنای اصلش را دادم. آنچه که تو انتخاب کنی، آنچه که تو اراده کنی از خیرها را من اراده کردم و آنچه تو اراده کنی از شرها را اراده نکردم. اراده، این اراده تکوینی خدای متعال به همین است که تو دخالت داشته باشی. نه اراده اراده تکوین. آنچه که از تو محقق میشود را محقق کند، نکرده. دیگر این دو تا تفاوتش به همین است که میداند که تو میتوانی این کارها را بکنی و اراده کرده که تو بیایی و این کارها را بکنی. خب باشد آن که بحث علم است. بحث علم که دخالتی ندارد. علم که دخالتی ندارد. ولی من اصلاً نه نوشتهام که با این مقتضیات. ببین این نقش این اراده را این وسط ساحتها را نباید با همدیگر خلط کرد. حالا وقتمان هم تمام شده. ساعت مسائل. من معلم اراده کرده است. فرض کن یک معلمی که میداند سر در میآورد که آقا این دانشآموز بعداً چیا مینویسد. از الان که دارد بهش یاد میدهد اراده کرده است همه کتابهایی که بعداً مینویسد را. یکی دیگر هم میداند که به این که یاد میدهد اساتیدی هم هستند میدانند که بعضی از این شاگردان ناتو میشوند، دزد میشوند. درس هم بهش میدهد. میدانم که از این درسها بد در کجا چه سوء استفادههایی خواهد کرد. بهش هم میگوید بعداً از این سوء استفاده نکن. و من میدانم که این سوء استفاده خواهد کرد. آن که هیچی. بحث این است که خدا اراده کرده یا نکرده. خدای متعال شر را در هیچ مخلوقی اراده نکرده است. منالازل مشخص بوده است که شمر بن ذیالجوشن خواهد. شمر بن ذیالجوشن در آتش جهنم بودنش خیر و حتی کشتنش امام حسین را علیهالسلام را هم خیر است. تمام شد. برای هستی خیر است. برای شخصش نه. خودش نه. خودش دارد دو تا است. یکی اراده کرده با مباشرت، یکی اراده نکرده. اراده کرده در عالم شمری باشد بل مباشر. اراده نکرده که این شخص شمر باشد. بهش میگوید شمر نباش. عالم شمر میخواهد. آفرین. نوشتم چون عالم شمر میخواهد ولی به تو میگویم شمر نباش. ننوشتم که تو من و تو را وقتی که آن کسی که باید شمر باشد را من گذاشتم. نه دیگر. خب، همان دیگر. خودش این کار را کرده. میگوید من تو را خلق نکردم که شمر باشی. من عالم را خلق کردم و در این عالم لازم است. من این عالم را خلق کردم و در این عالم شیطان لازم است ولی به تو میگویم شیطان نباش. خب سجده کن. تناقض. تفاوت میشود که برای چی وقتی میداند که دارد ابلیس میشود بهش امر میکند؟ کدام حکیم این کار را میکند؟ وقتی من نوشتهام تو شیطان میشوی برای چی بهت دستور میدهم سجده کن؟ این کار را میکند که الان نمیشود دیگر.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ.
در فقرۀ بعدی، امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند: «لا تَستَطیعُ عُقُولُ المُتَفَکِّرِینَ»، یعنی عقل متفکرین نمیتواند او را انکار کند. انکار او -این با هٔ جیمی است، «وجحدوا بها واستَیقَنتها أنفُسُهُم»- عقل متفکرین نمیتواند او را انکار کند. انسانی که اهل تفکر است، به این هستی که نگاه کند، به این افعال که نگاه کند، و به آیات که نگاه کند، جایی برای انکار برایش نمیماند. معلوم است یک منشأ دیگری در این هستی فاعلیت دارد که فوق انسان است، فوق ماده است. این ماده، بدون شعور، بدون احساس، و مادهای منفعل که تحت انفعال شماست، چه شکلی میخواهد فاعل باشد؟ کنشگر باشد، نسبت به شما؟
حالا بعضی از این پرتتر اند. استیون هاوکینگ را میشناسید، دیگر؟ آقا دکتر، باید بشناسید. کج است، همۀ تنش. اخترشناس، فیزیکدان. ۲۰۱۸ (انشالله).
او میگفت که مبدأ خلقت، قوانین فیزیک است. خود فیزیک هم نه، قوانین فیزیکی. آره. حالا قوانین. آقا، خودش از معقولات ثانویه است؛ معقولات ثانویهای است که از امور تکوینی انتزاع میشود. اینی که معقول ثانویهای است که انتزاع شده، شده مبدأ این تکوینیات! آدمیزاد وقتی که از موطنش جنس میگیرد، این شکلی میشود.
عقول متفکرین نمیتواند او را انکار کند. البته خود همان غربیها به این کلی پریدند، کلی نقدش را نوشتند که مگر میشود خدا را انکار کرد و به جایش قوانین فیزیک را گذاشت؟ بهخاطر اینکه کسی که آسمانها و زمین مفتور اوست، او آفریده، و آنچه در آسمانها و زمین است و آنچه بین آسمانها و زمین است، و او صانع اینهاست، مدفَعی برای قدرت او نخواهد بود. هویت و وجودش از اینها دارد، از او دارد.
حالا بحث فطرت یک بحث مفصلی است. با هم یادم نیست، ۲۰ جلسه، ۳۰ جلسه، یادم نیست چند جلسه، در مورد فطرت، چند جا مختلف بحث کردیم. یک سال دانشگاه فردوسی بود بحثمان، آنجا ۱۵ جلسه شاید بود، در مورد فطرت. یک سال دیگر با این رفقای ساکن آمریکا بود که بهصورت هفتگی بود، بیستسی جلسه شاید آنجا، بحثهای لغوی فطرت و معنای فطرت، کتاب فطرت شهید مطهری را کامل بحث کردیم و مباحثی از «المیزان» در مورد فطرت داشتیم، و بحث مفصلی است بحث فطرت خدای متعال.
این از کلمۀ «خلق» لطیفتر است؛ «فطر» به معنای شکاف. شکاف، افقی که میدهند به یک چیزی میگویند. (ستاره). یک مثالی هم البته شهید مطهری آورده بود از ابن عباس که یادم است در مورد چاه بود. آره، آن هم خیلی مثال لطیفی بود. یکی دو جلسه روی همان مثال بحث کردیم. «فطر» به این معناست که یک هویتی پیدا کرده، ولی هویتش با شکاف وجودیاش است، با فقرش است. هر موجودی، موجودیتش با نداریهاش است، نه داراییهاش. این نکته بسیار لطیف و فوقالعاده است. صدای خوب ندارد آقای بلبلی.
انسان است. انسان را در تفاوت با حیوان، و در تفاوت با جماد، در تفاوت با نبات، به چیزهایی که دارد میفهمند و میشناسند در فضای فلسفی و علمی. ولی اگر خوب دقت کنیم، آنجا شناخت ما اتفاقاً بر اساس چیزهایی است که ندارد. یعنی یک نیازهای سطح بالاتری دارد که هویت به او میدهد. حسین بلبلی یک مظهری است، یک مصداقی است، از مصادیق انسان. انسان یعنی چه؟ انسانیت او به چیست؟
حسین بلبلی ادراکاتی دارد که حیوان ندارد. درست است. انسان را اینگونه میشناسیم: انسان ادراکاتی دارد که حیوان ندارد. حیوان ادراکاتی دارد که نبات ندارد. نبات ادراکاتی دارد که جماد ندارد. آن ادراکات اتفاقاً مبتنی بر نیازهاش است. نبات ادراک از زوجیت و همسر دارد که جماد ندارد. در واقع، تفاوت جماد و نبات در این است که نبات نیاز به همسر دارد ولی جماد ندارد. و این است که نبات را نبات کرده است. این میشود معنای فطرت. جا نیفتاد مطلب؟ آقا صدررضا توضیح میدهند الان. ناراحت. مطلب و سوال مهم.
مطلبی که عرض کردم، تفاوت موجودات در ارتقای ادراکشان است. آن ادراک، اگر خوب بشکافیم، ادراک مبتنی بر نیاز است. فطرت به معنای شکاف. خدا همه موجودات را بهشان فطرت داده است. «فاطر السماوات و الارض». بر اساس ادراکات انسانی، انسان ادراکاتی دارد که حیوان ندارد. مثلاً من و شما ادراک داریم از نیاز به رشد، شکوفایی، دوست، انیس، مونس. حیوان اینها را ندارد. ظاهراً ادراک انسان از حیوان بیشتر است، ولی باطناً نیاز انسان از حیوان بیشتر است.
حیوان ته غصهاش در این عالم این است که آب و نان نداشته باشد، جا نداشته باشد برای خواب. و حالا مثلاً یک چیزی برای جفتگیری. انسان چه؟ انسان نیاز به احترام دارد. نیاز به محبت دارد. نیاز به تأیید دارد. نیاز به تشویق دارد. این پفکها را بیاورید جلویش، پرت کنید برود، بهش برمیخورد. جلو سگ پرت کنی ناراحت نمیشود. سگ اصلاً احترام نمیفهمد. دو دستی سرش هم خورد خورد، بچههای جوجهها را پرت میکنند تو سر این سگها. هیچ درکی از احترام ندارد. انسان درکش بیشتر است، ولی به معنای اینکه نیازش بیشتر است، شکاف وجودیاش بیشتر است.
وقتی همه موجودات شدند مفتور خدای متعال، هویتشان با شکاف و نیازشان معنا پیدا کرد. آن وقت چه شکلی میخواهند اینها دافع قدرت خدای متعال باشند؟ چرا کسی نمیتواند دافع قدرت خدا باشد؟ برای اینکه اصلاً هویت هر کسی به آن شکاف وجودیاش است. خدا در شکاف و شیار وجودی او جلوه کرده است. اصلاً وجود یافتنش به همان شکاف و شیاری است که خدا زده است. من و شما که در خودمان احساس میکنیم منی و تویی و اویی، این من و تو و او مبتنی بر یک ادراکی است. آن ادراک مبتنی بر نیازهایی است. «علیها فُطِرَت». اینطوری ترجمه میکردم برای خودم که یک میل خداجویانه. وقتی خداجویانه گفته میشود، یعنی نیاز. فطرت یعنی نیاز. فُطِرت یعنی کشش، کشش باطنی. «سماوات و الارض فُطِرَتْ»، یعنی کاملاً همه موجودات زمین نیاز دارند به خداوند متعال. همه وجودشان از آن شیار و شکافشان است که آن شیار و شکافشان خدا را داد میزند. پس نمیتوانند دافع قدرت او باشند.
هر موجودی را شما بخواهی از دیگری تفکیک بکنی، ما او را به یک داراییهایی میشناسیم. این چیزهایی دارد که آن یکی ندارد. اگر خوب آن داراییها تحلیل شود، در موجوداتی مثل ما که ممکنیم، آن داراییها به یک شیارها و شکافها و نیازهایی و فقری بازگشت دارد. همین را که عرض کردم در مورد انسان و حیوان. انسان چیزهایی بیش از حیوان دارد. خوب که بشکافی، میبینی که آن چیزها مقتضی نیازهای بیشتر است. دارایی انسان را بیشتر نکرده است نسبت به حیوان، نداری انسان را بیشتر کرده است نسبت به حیوان. یعنی چون ما نیاز به تکلم داریم، آفرین، بیشتر احتیاج داریم. ما چون رابطه داریم با هم، ما نیاز به رابطه با هم داریم، زندگیمان بر اساس رابطه میچرخد. گاو و گوسفند، دستگاه گوارششان با همین علف و برگ و اینهاست. نیازشان به آب و علف. ما نیازهای متنوع و متعددی داریم. لباس. هیچ حیوانی نیاز به لباس ندارد. حیوان طالب نیاز به لباس داشته باشد. انسان نیاز به لباس. لباسش از چه تأمین میشود؟ پشم و پنبه و کرک و برگ. بر حسب این نیاز زمین و مزرعه میخواهد، باغ میخواهد، باغبان میخواهد، کشاورز میخواهد. و این نیازش بسترساز ارتباط است. باید برود با باغبان و کشاورز ارتباط بگیرد، چیزی بدهد، چیزی بستاند.
پس نیاز دارد به تکلم، نیاز دارد به پول، نیاز دارد به یک نظام اعتباری مالکیت، مملوکیت، قانون. مفصل ۶ ماهه داریم مقایسه میکنیم. قبلاً هم یک سال دانشگاه فردوسی مقایسه کردیم نظام تسخیر را. بحث بسیار فوقالعادهای است. الان داریم جلد ۴ «المیزان» علامه طباطبایی را مقایسه میکنیم. آنجا مفصل از اول کتاب «تعالیم اسلام» شروع کردیم. به مناسبت میرویم «المیزان» جای دیگر میخوانیم. بله. این میشود نیاز انسان. حیوانات نیاز به تکلم ندارند، نیاز به قانون ندارند، نیاز به لباس ندارند. نیازشان به خوراک محدود است. نیاز به دارو ندارند. نیاز به دکتر ندارند. نیاز به دکتر، عرض کنم که، حالا نیاز به دامپزشکشان معمولاً نیازهایی است که بهواسطۀ جبرهای بیرونی برایشان ایجاد شده است. یعنی برداشتهاند حیوان را، بردهاند تو خانه، غذای آنچنانی بهش میدهند، بعد مریض میشود، بعد دامپزشک هم علی. یکتکه خیابان وکیلآباد مشهد همینجور حاشیۀ خیابان یک فضای زیادی، مثلاً تقریباً شاید ۲۰۰-۳۰۰ متر، شده همش کلینیک حیوانات. عکس سگ و گربه و خر و خوک. بیمارستان برایشان زدهاند، کلینیک زدهاند، دکتر. وگرنه مثلاً این دامپزشکی تهش این بوده که آقا این گاو ویروس گرفته، مریض شده. ته نیاز این بوده. تازه هم آن را اگر گاو را در روال طبیعی نگهدارند، تو طبیعت زندگی کند، مشکلات برایش پیش نمیآید. چون توی آخور و اسطبل و اینها نگهمیدارند، مریضی میآید. یعنی محصول، یعنی بیماری حیوانات محصول یک دستکاری انسان است. انسان یک نقش ایفا کرده است که ریخته ساختار اینها را به هم. حیوانات به اثر موقعیت طبیعی خودشان نیاز به دکتر و جراحی و اینها ندارند. مریض هم اگر بشوند، خودشان داروی خودشان را میدانند. چیز سمی مگر خورده باشند، خودشان میدانند چی بخورند خوب بشوند.
بر همین حسب نیازش، ما میگوییم ادراک انسان بیشتر است. انسان دارو خلق میکند، انسان فلان میکند. خب چرا دارو خلق میکنی؟ چون نیاز داری. انسان اگر عقل هم دارد بهخاطر این است که بهش نیاز دارد. حیوان چون نیاز نداشته، خدا بهش نداده است. یعنی داراییهای ما به نیازمان برمیگردد. خوب تحلیل شود، به حساب نیاز است دیگر. ما نیازهایمان به عصب جامعه است که برآورده میشود. تعریف علامه: «انسان هر نیازی به جامعه نداشته باشد، دیگر برای نکاح و تناسل نیاز به جامعه اقل شرین ساختار فیزیولوژیکی اقتضای این را داری که باید برود ازدواج کند و گرنه نیاز درونیش برطرف نمیشود. نیاز خودش برطرف نمیشود. اگر هر چیزی را هم انسان بتواند خودش به خودش تمرین کند، این آن هم در واقع در قوه خیالش مینشیند. با آن زنه ارتباط برقرار میکند که این کار را می کند. مجرد نشسته اینجا تو جمع.
معلوم شد آقا چه فرمود امیرالمؤمنین؟ ایشالا که معلوم بشود برای خود گوینده. «لا مُتَفَعِّلُ قُوَّتِهِ». نیست برای قدرت او. وقتی همه عالم شدند فقر و نیاز به او، کی میخواهد قدرت او را دفعه کند؟ «الَّذی بانَ مِنَ الْخَلْقِ». آن مخلوقاتی که هویتشان را در این خلق پیدا کردند، چه جور میخواهند بیایند دفع بکنند قدرت او را؟ «فَلَا شَیْءَ یُشْبِهُهُ مِثْلُه». هیچ چیز مانند مثل او نیست. یعنی چه؟ «دعای قرآن میگوید: لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ». چرا؟ «کافَ»اش، بعضی گفتند کاف زائده است. تعبیر لطیفی در آن است که قول علامه است، این است که یعنی چیزی حتی در مقام شبیه مثل او هم فرض نمیشود. نه تنها مثل او نیست، بلکه شبیه مثل او هم نیست. «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ» هیچ شیئی حتی مانند مثل آن نیست. البته این را بدانید، همه عالم مثل خدای متعال است، ولی هیچ چیز مثل او نیست. بین مثل تفاوت است. مثل داشتن نقص است. «مثل» داشتن کمال است. روایاتی فرمود: «عَبْدِی أَطِعْنِی أَجْعَلْکَ مِثْلِی» که برخی به اشتباه خواندند «مَثَل عَبْدٍ مِنَ مِنَّا». من را اطاعت کن، تو را مثل خودم قرار بدهم. یعنی چه؟ میگویم: «أَنَا الْحَیُّ الَّذِی لَا یَمُوت». تو همیشه حیّ لا یموت باش. من میگویم: «کُنْ فَیَکُون». تو هم میگویی: «کُنْ فَیَکُون». میشود مثل. یعنی قدرت خودم را در تو بازتاب میدهم، نه قدرت خودم را به تو تفویض میکنم. مثل کسی یعنی کسی که قدرت خود را به او تفویض میکند. از این کم میشود، به او داده میشود، یا بینشان تقسیم میشود. یک نقصی است از این ور به آن ور.
مثل نه، مثل کمالات را دارد و آنقدر قدرت دارد که این کمالات را در دیگری هم بروز بدهد بدون اینکه از خودش کم بشود. کمال و همه عالم مثل خدای متعال. «وَلِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلَى». همه چیز مثل خدا هست ولی هیچی مثل او نیست، حتی شبیه مثل او نیست. رفقا معلوم است.
«الَّذِی خَلَقَ الْخَلْقَ لِعِبَادَتِهِ». او کسی است که مخلوقات را برای عبادت خودش آفرید. از اینجا دیگر بحث جالبی شروع میشود. بله، اینجا آقای بحث دیگری است. این بحث خیلی مهم است. این بحث خودش یک فصلی است، یعنی چند فصل است. «خلق الخلق لعبادته». «لِلْعِبَادَةِ». اینی که خدای متعال مخلوقات را برای عبادت آفرید. نه فقط انسان که میفرماید: «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ». جن و انس. اینجا فرمایش حضرت این است که «خلق الخلق للعباده». اساساً هر مخلوقی برای عبادت آفریده شد. عبادت به چه معناست؟ حالا ما میگوییم عبادت، عبودیت، اینها مثلاً تفاوت در فرهنگ روایی ما و فرهنگ قرآنی. خیلی تفاوتی بین عبادت و عبودیت نباشد. البته ما در حدیث عنوان بصری عنوان عبودیت را داریم. کمتر در روایات عبودیت را به این شکل داریم. عبادت همان درک «عبودیت» در آن موجود. رفتار متناسب با آن عبودیت از خود نشان دادن است. عبد وقتی درک میکند که عبد است و به فراخور عبد بودن خودش رفتار میکند، عبادت. عبد وقتی درک میکند که عبد است و به فراخور این عبد بودن، رفتار بروز میدهد این ادراکش را. هر جایی به مناسبت خودش: در ارتباط با خدای متعال، در ارتباط با سایر مخلوقات، در ارتباط با خودش، در نیتش، در توجهش. این هست توجه او. دائم به این است که عبد است و باید به فراخور امر مولا رفتار کند. این فراخور امر مولا رفتار کردن را چه مینامند؟ عبادت.
خب، خدای متعال خلق آفریده برای عبادت، یعنی چه؟ یعنی این خلق در مرتبه فعل، فعل الهی یک غایتی برایشان لحاظ شده است. خدا در مرتبه ذاتش که نیازی ندارد و غایتی هم آنجا تصور نمیشود. در مرتبه فعل خدا، این فعل که از خدا صادر شده، یک جایگاهی برایش لحاظ شده است. یک شأنی دارد، یک اقتضایی دارد، یک کمالی برایش تصور میشود. او اراده کرده این مخلوق در فرایندی قرار بگیرد که به عالیترین حدی که از کمال برای او تصور میشود، نائل بشود. این عالیترین کمال، تو ارتباط آن. اینها همه را دقت بکنید، یکم بحث علمی میشود ولی باید رویش دقت بکنید. حالا اگر لازم شد، مثال هم میزنم.
این عالیترین کمالی که برای مخلوق تصور میشود، یک چیزی است در ارتباط با خود خدایی که عرض کردیم مثل خدای متعال شدن. ارتباط، یک ارتباط خاص پیدا میکند با خدا و واجد کمالاتی میشود. البته مخلوقات صلاحیت و شأنشان متفاوت است. بعضیها استعداد کمتر دارند، بعضیها استعداد بیشتر دارند. همان مراتب وجود که گفتیم به اینجا برمیگردد. جماد استعداد بروز کمالات الهی را کمتر دارد. نبات بیشتر از جماد دارد. حیوان بیشتر از نبات دارد. انسان بیشتر از حیوان دارد. بعضیها هم استعداد به این معنا خیلی درشان لحاظ نمیشود، مثل ملک که تعبیر استعداد خیلی تعبیر رسایی نیست. ولی در مورد او هم، در مورد ملائکه هم بحثی است که آیا ملائکه قابلیت رشد دارند یا ندارند. که فعلاً وارد آن نمیشوم. یک اشاراتی قبلاً تو یک سری جلساتی کردیم به این بحث. با این بچهها، دوره ۷ پارسال، بحثهایی داشتیم. رابطه بهار هنوز ادامه دارد، با اینکه دو ترم گذشته. پارسال ترم اول بود فکر میکنم. آنجا بحث کردم در مورد مرگ ملائکه، بخش مربوط به مرگ، مرگ ملائکه را بحث کردیم که حالا بله ملائکه مرگ دارند و مرگ ملائکه به چه معناست و کمال هر موجودی در مرگ. راه رسیدن به کمال در هر موجودی، در مرگ، ورود به آستانۀ نشئه بعدی و کمال بعدی او بهواسطۀ از دست دادن تعیّنش در این نشئه است. از لغاتش به بدن دست بدهد، ملک به تعبیر مرگ یاد میکند. در مورد ملائکه مرگ تصور حالا آره، به یک معنا دارد. برای ملائکه هم رشد است. اگر رشد، اگر رشد بله، مرگ دارند، رشد هم دارند، امر هم دارند. اگر رشد نداشتند، امر بهشان نمیشد. «اسجدوا لآدم». کمال ملائکه سجده برای آدم. پس آقا، کمال موجودات تو ارتباط با حقتعالی و در ظرف وجود این موجود. کمالات حق سبحانه و تعالی جلوهگر بشود. چه شده؟ در ظرف وجود کدام موجود؟ هر موجودی مرتبهای از کمالات الهی را دارد. حکایت میکند. در جمادش به نحوی، در نباتش به نحوی و همین هم که نیاز دارد. یعنی میتواند دارا باشد. همین نیازش به این معناست و ظرف داراییاش است. از کانال نیاز است که دارا میشود. انسان بیشترین نیاز را به خدای متعال دارد برای اینکه بیشترین اتصال را به او دارد و بیشترین اتصاف را میتواند داشته باشد به کمالات او. انسان مظهر تمام کمالات حقتعالی است. موجودات دیگر تو مراتب پایین. حتی ملا راه فعال شدن این کمال، عبادت. تو همان مرتبهای که هست تحت فرمان و امر خدای متعال باشد.
حالا عبادت حیوانات. یک بحث، بخش مفصلی هم هست. رویش هم، اگر دوست داشتید، کار بکنید. گوشههایی از این بحث به جایی اشاره کردیم، مفصلترش را یک جایی باید بحث شود. یک وقت آیا ما در حیوانات با عبادت داریم؟ از روایاتی، از آیاتی فهمیده میشود که بله. در مورد حیوانات حشر داریم. شعور دارند. حشرشان به تعبیر علامه مبتنی بر ثواب و عقاب هم هست. و نکتهای که هست این است که عبادت در مورد حیوانات چه شکلی فرض میشود؟ عبادت حیوانات یعنی «إِلَّا لِیَعْبُدُونِ» حیوانات چی؟ تفاوتشان در این است که در مورد جن و انسان تکلیف معنا دارد و اختیار معنا دارد. در مورد حیوانات برخی گفتند اراده ندارند ولی انتخاب دارند. بر حسب انتخابشان موقعیتهایی برایشان فرض میشود. خب، همان غریزه هم باز باید تحلیل شود. یعنی چه؟ عقل به ما قدرت. نه غریزه. غریزه و فطرت تقریباً از یک جنس است. غریزه کارکردش غیرمختارانه و غیرآزادانه و غیرآگاهانه است و به یک معنا انتخاب تویش نیست ولی ذیل خود غریزه انتخاب معنا دارد. شما دو تا ظرف جلوی گربه بگذاری، انتخاب میکند کدامش را بخورد. برای غریزه حیوان حق انتخاب به آن معنایی که مثلاً انسان دارد را ندارد. همین، خدمتتان عرض کنم که بحث مفصلی دارد. ما البته تازگی با همین رفقا بحث جبر و اختیار هم داشتیم. جبر و اختیار موضوع ندارد. اصلاً الان میفرماید که جبر و اختیار از جبر اساساً موضوع ندارد برای اینکه جبر گریبان بدرد و سر به بیابان بگذارد. مرحله اول جبر مال جایی است که یک جابری هست، یک مجبور. دو تا وجود. وقتی وجود یکی شد یک وجود است و مظاهر خودش. وجودی مظهر خودش را مجبور نمیکند.
دانشگاه فردوسی مطلب گفتم. آمدیم توی آسانسور اساتید. یکی از این اساتید که هیئت علمی بود. سالها کانادا بود. سال آخر دانشگاه. آدم ساکتی بود. آمد توی آسانسور. هم اینکه وایساد به من گفت: "کی بوده این علامه طباطبایی؟ حیف شماها نیست سالها تو حوزه درس میخوانید از این معارف محرومید؟" آخرین افعال قبیحهای که از ما سر میزند اینها هم متصل به جلوهای از جلوههای همان شخص واحد. نمیتوانیم بگوییم خدا افعال قبیح. قبحش به حیث تکوینیاش نیست. حالا وارد این بحث نمیخواستم بشوم ولی خب دیگر میپرسند. بنده روحیه یک رم (که خیلی روحیه مخالفم این است که به سوال توجه میکنم) دوست دارم سوالی نمونه تو ذهن مخاطب. بعضی روحیه را دوست ندارند. هم خودمان که شاگرد بودیم تو کلاسهایی که بودیم تو سرمان میزدند که چقدر سوال میکنی. بعضیها که تو کلاسها هستند شاکین که این چرا سوالها را جواب متنو بخوان بریم. کجا بریم؟ کلاس که کلاً. حله. موضوع ندارد. در این کلاس این مسئله دوتایی نیست. یکی از یکی برای خودش دارد درس رفاقت هم نکتهای که دارید آقا در مورد اینکه اعمال قبیح چه شکلی به خدا نسبت داده میشود. قبح اعمال قبیح اساساً در ساختار تکوین نیست، در ساختار تشریع است. در عالم مفروضات، در عالم اعتباریات. این عالم تکوین را خدا پر کرده است. در تکوین چیزی جز فعل الهی نیست. توی این نسبتگذاریها من و شما دخالت داریم. بین این فعل خدا و آن فعل خدا. ما تو آن وسط دخالت میکنیم توی تراز شدن و نشستن افعالی بر افعالی. این وسط که عنوان پیدا میکند و معنا پیدا میکند.
هر چه که هست در این عالم، در تکوین کمال است. همان زنایی که شما میگویی، همان قتلی که میگویی، قتل به حسب تکوینش کمال است. برای اینکه قدرت زهرا برای خود مار خیر است. شر امر نسبی است در قیاس این با آن، نه در قیاس این با خدا. و آن هم که هست، هم خیر است. این خیر است. در مواقعی با چیز دیگری مواجه میشود که او در قیاس با این ظرفیت پذیرش از این ندارد یا ظرفش کم است، آسیبپذیر یا هر چه. این موجب شر است. عسل برای بچه هم، بچه خیر است و خوردنش خیر است، هم عسل خیر است ولی عسل را به نوزاد میخورانیم، میشود شر. بچه را میکشد یا کزز میکند. این کمال است. آدم کشتن کمال است برای اینکه قدرت به خاطر اینکه آن در تراز کردن این عمل به آن عمل به من نسبت داده میشود. فعل من است. فقط این نیستش که این در این خودش خیر بوده آن هم خیر بوده. این در قیاس با او شر شده است. من این را در قیاس با او شر کردم. من یک شری ایجاد کردم. شر به من نسبت داده میشود و این شری که به من نسبت داده میشود با من عینیت پیدا میکند چون عمل با عامل اتحاد دارد و این شر را در ظرف وجودی خودم و در ساختار تکوینی خودم خواهم یافت. من هم شر پیدا. در قیاس خودم با بقیه مراتب هستی. «فَبِوَاسِطَتِهِ»، به خدا نسبت داده. فاعل مباشر آن خدا. دستور فرمود که هر حسنهای «مِنَ اللَّهِ»، هر حسنهای «مِنْ عِنْدِ اللَّهِ». هر سیئهای «مِنَ اللَّهِ». خیر مستقیم به خدا نسبت داده میشود، شر با واسطه نسبت داده میشود. شر به شما نسبت داده میشود. یک مثالی که بنده این را زیاد میگویم این است. شما مثال خوبی اگر رویش فکر کنید.
یک معلم حروف الفبا را به بچه یاد میدهد. از این به بعد این بچه هر کلمهای که مینویسد، مدیون معلم است و در واقع جلوۀ کار معلم است. اگر فحش نوشتی، به کی نسبت داده میشود؟ اگر نامه عاشقانه و خوب و محترمانه نوشت، این مستقیم به معلم نسبت داده میشود. (پازل، کمی). برای اینکه خودش فاقد بود. معلم در او ایجاد کرد. این کمال از کجا نوشته؟ چرا؟ برای اینکه معلم که به او یاد نداده بود که بهمون یاد داده بود که در مقام خوب از این استفاده کنیم. از معلم. بله، قم که قطعاً معلم است. در مشخصه مثال از یک جهت مقرب از یک جهت موحد است، دیگر. حالا در مورد معلم. معلم این کلمات را که یاد داده اساساً برای استفاده خوب یاد داده. بهش هم گفته با اینها نامه بنویس، با اینها احترام بگذار، با اینها محبت کن، با اینها چیزهای دیگر یاد بگیر، چیزهای خوب یاد بگیر. اصلاً یاد داده برای همین عطا کرده. او معطی است و غایت عطای او برای استفاده در موقعیتهای خوب. برای همین شما هر جا که از این استفاده کردی در موقعیت خوبش، از معلم یاد گرفته بودی. این عطای معطی است که بروز پیدا کرده. مال معلم، کار معلم. درست شد؟ ولی اگر این را گرفت باشی فیلم مبتذل تدوین کرد، چی میگویم؟ تو یادش دادی آقا. الان آفاتی از ما رخ میدهد، یعنی اعمالی از ما سر میدهد و ما هم عین ذات باری تعالییم. جابر و مجبور. وجود استاده بیاید همزمان بگوید: خب ماسو را ببر آنجا فاعلش باشد. عملاً من فقط واسطه انجام میدهم. فاعلش خداست. واسطش فقط فاعل همزمان خداست دیگر. خدا میداند من این کار را خواهم انجام داد. نوشته است در لوح محفوظ. وجود دارد. سه موضوع متفاوت.
ببینید، مثال را عرض میکنم برای بار چندم. ابعاد مخربیت و موهدیت لحاظ. وگرنه مثال از این جهت طرح شده: یک کسی فاقد کمالی است، دیگری این چیز را در او عطا کرد، او را واجد کرد و این واجدیت او که از اوست، از دیگریست. حالا تو مثال ما یاد دادن حروف. بله، الان اینجا در این مقام ما تفاوت داریم به خاطر اینکه اینی که دارد یاد میگیرد و بهش معتاد میشود در واقع این مستقل از معطی است. معطی باشد و نباشد، این دارد. این جهت مثال ما بله مشکل دارد. ما به این بعد کار داریم که این به کی نسبت داده میشود این دانستن. مثال ابعادش مشکل دارد. من آن جنبه کمالیاش را کار دارم. جنبه کمالیاش این است که این فاقد دانستن بود، واجد دانستن شد. حالا فرع دانستن او شده یک سری مضراتی. این مضرات آن معلم است ولی من از معلم نیست. قرآن فرمود سیئات شما منالله نیست ولی منعندالله نیست. این جنبه مثال هزار و یک بخش دیگرش مشکل. اصلش که کمال است. این این که این بچه میتواند بنویسد کمال است. میتواند حرف بزند کمال است. فعلش مستقیماً فعل فعل خدا باشد با این مثال نمیشود. نمونه سوالات جهت مقرب هم ندارد. چجوری بیان کنم؟ نه خب خدا نهی کرده از این بروز دارد. نه دیگر اراده خدا در این است که این کلمات حامل معانی باشد. اینکه کلمات حامل معانی است کمال است. اینکه کلمات شما را منتقل به معانی میکند کمال است. ولی اینکه از چه کلمهای کجا استفاده کنیم این شما درش دخالت و مدخلیت. مجتمع استفاده این از خداییاش باید لحاظ بشود. یعنی چه؟ از خداییاش به معنای فاعل مباشر نیست. از خداییاش یعنی خدا این چیز را عطا کرده و آثارش را هم بهش بخشیده. آره دقیقاً همین را دارم عرض میکنم. چرا نمیشود؟ برای اینکه نه، برای اینکه در شرع اراده او تعلق نگرفته به اینکه آنجا استفاده بشود. تفاوت اراده تکوینی و تشریعی دقیقاً همین است. آفرین و اراده تشریعی تعلق نگرفته. تمام شد.
حالا یعنی چی؟ آن را تحلیل بشود یعنی چه؟ یعنی خدا خواسته است که شما دخالت داشته باشی در بروز این کمالات و خود همین به اراده تکوینی خدای متعال، خود همین کمال برای هستی یک موجودی به نام انسان باشد که این آزادی را داشته باشد در مطابقت دادن این افعال الهی با همدیگر. خود این کمال است. خود اینکه معلم میخواهد شما با اختیار خودت بنویسید (بر فرض مثال ما). وگرنه من میگفتم، وگرنه من مینوشتم. میخواهم مثل من زیاد بشود. میخواهم بروز کنم، جلوه کنم. میخواهم علم من بروز پیدا کند. تو صد تا دانشآموز. میخواهم تو بنویسی. میخواهم به تو بگویم تو بنویسی. تو با اختیار و فهم خودت بنویسی آنچه که من به تو یاد دادم. و البته فرع بر این که شما بتوانی خوب و بد بنویسی. بتوانی به جا و نابجا بنویسی. و به تو امر میکنم به جا بنویس. و به تو یاد میدهم به جا نوشتن را. اراده کردم به معنای کلیاش. نه به معنای جزئیاش. نه خودش را. به معنای اصلش را دادم. آنچه که تو انتخاب کنی، آنچه که تو اراده کنی از خیرها را من اراده کردم و آنچه تو اراده کنی از شرها را اراده نکردم. اراده، این اراده تکوینی خدای متعال به همین است که تو دخالت داشته باشی. نه اراده اراده تکوین. آنچه که از تو محقق میشود را محقق کند، نکرده. دیگر این دو تا تفاوتش به همین است که میداند که تو میتوانی این کارها را بکنی و اراده کرده که تو بیایی و این کارها را بکنی. خب باشد آن که بحث علم است. بحث علم که دخالتی ندارد. علم که دخالتی ندارد. ولی من اصلاً نه نوشتهام که با این مقتضیات. ببین این نقش این اراده را این وسط ساحتها را نباید با همدیگر خلط کرد. حالا وقتمان هم تمام شده. ساعت مسائل. من معلم اراده کرده است. فرض کن یک معلمی که میداند سر در میآورد که آقا این دانشآموز بعداً چیا مینویسد. از الان که دارد بهش یاد میدهد اراده کرده است همه کتابهایی که بعداً مینویسد را. یکی دیگر هم میداند که به این که یاد میدهد اساتیدی هم هستند میدانند که بعضی از این شاگردان ناتو میشوند، دزد میشوند. درس هم بهش میدهد. میدانم که از این درسها بد در کجا چه سوء استفادههایی خواهد کرد. بهش هم میگوید بعداً از این سوء استفاده نکن. و من میدانم که این سوء استفاده خواهد کرد. آن که هیچی. بحث این است که خدا اراده کرده یا نکرده. خدای متعال شر را در هیچ مخلوقی اراده نکرده است. منالازل مشخص بوده است که شمر بن ذیالجوشن خواهد. شمر بن ذیالجوشن در آتش جهنم بودنش خیر و حتی کشتنش امام حسین را علیهالسلام را هم خیر است. تمام شد. برای هستی خیر است. برای شخصش نه. خودش نه. خودش دارد دو تا است. یکی اراده کرده با مباشرت، یکی اراده نکرده. اراده کرده در عالم شمری باشد بل مباشر. اراده نکرده که این شخص شمر باشد. بهش میگوید شمر نباش. عالم شمر میخواهد. آفرین. نوشتم چون عالم شمر میخواهد ولی به تو میگویم شمر نباش. ننوشتم که تو من و تو را وقتی که آن کسی که باید شمر باشد را من گذاشتم. نه دیگر. خب، همان دیگر. خودش این کار را کرده. میگوید من تو را خلق نکردم که شمر باشی. من عالم را خلق کردم و در این عالم لازم است. من این عالم را خلق کردم و در این عالم شیطان لازم است ولی به تو میگویم شیطان نباش. خب سجده کن. تناقض. تفاوت میشود که برای چی وقتی میداند که دارد ابلیس میشود بهش امر میکند؟ کدام حکیم این کار را میکند؟ وقتی من نوشتهام تو شیطان میشوی برای چی بهت دستور میدهم سجده کن؟ این کار را میکند که الان نمیشود دیگر.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه پانزدهم
توحید صدوق
جلسه شانزدهم
توحید صدوق
جلسه هفدهم
توحید صدوق
جلسه هجدهم
توحید صدوق
جلسه نوزدهم
توحید صدوق
جلسه بیست و یکم
توحید صدوق
جلسه بیست و دوم
توحید صدوق
جلسه بیست و سوم
توحید صدوق
جلسه بیست و چهارم
توحید صدوق
جلسه بیست و پنجم
توحید صدوق
در حال بارگذاری نظرات...