متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
ثواب مجلسی و منطقی فرمود که: «ای موسی، من تو را "اصطفا" (یعنی برگزیده) کردهام.» «اصطفا» از باب افتعال و از مادۀ «صفو» است، و «علی آدم صفوهالله» و «صفیه» نیز بر همین مبناست؛ یعنی چیزی که عصاره و چکیدۀ آن گرفته شده باشد. اگر «صفو» را ترجمه کنیم، به «ژن» - تعبیر امروزیاش- میرسیم، یعنی برگزیدگی ژنتیکی. «اصطفا» یعنی کسی که ژنش خوب بوده و «مصطفی» کسی که ژنش خوب است.
مصطفّا، یعنی من تو را برگزیدهام بر مردم، اختیار خالص و صفا را، در برابر اختیار کدورت و آلودگی. آلودگیها را کنار بزند، آن حقیقت را، آن بخش زلال را، بخش اصلی را بیرون بکشد، میشود اصطفا. نکتۀ زیبایی که ایشان اینجا گفتهاند این است که اصطفا سه شرط دارد در نبوت:
1. استعداد ذاتی و برگزیده شدن فطری در مقام خلقت از نظر روحی.
2. به فعلیت رسیدن این فطرت پاک و سالم و برجسته، با مجاهدت و تهذیب نفس و عبادت و بندگی و حفظ آن. اصطفا یعنی یک مرحله که آن را استعفا مینامند و بعد اجتباء، مرحلۀ دوم یعنی "یجتبیک ربک" مرحله اجتبا.
3. مرحلۀ سوم نبوت، ارسال و انباء است، مانند منصبی که خدای متعال به حضرت موسی داد.
و او را منصوب کرد ما نبوت را شرط اصطفا میدانیم؛ اصطفا شرط نبوت است. تا مصطفی نباشد، نبی نمیشود؛ نه، اینطور نیست. شروط نبوت مقام نبوت به سه شرط محتاج میشود:
* شرط سوم خود منصب رسالت و مأموریت پیدا کردن است.
* اصطفا وقتی با «إلا» میآید، استعلا را میرساند و علو شخص را در برابر مردم؛ از یک موضع بالایی دارد به آنها خبر میدهد و رسالت را منتقل میکند.
در آن آیه، اگر خاطرتان باشد، گفتیم: «قل تعالَ اَتلُ» یادتان هست؟ «قل تعالوا اَتْلُ» در سورۀ انعام است: «به رسالاتم و به کلامم.» باء چیست؟ یا معیّت، یا الصاق، یا بفرمایید… حالا، «إلی» به نظر بهتر است، چسبیده به رسالات من و کلام من. ربط «اصطفا» به جهت ابلاغ رسالات الهی و موضوع کلام خداست. بله، ارتباط، یعنی آن این است که بعد «باء» آمده، ربط میکند بین مجرور و متعلَّق، یک جورایی.
چرا یکی میشود؟ عرض کنم، ایشان اصلاً کلاً ادبیاتش فرق میکند، اصلاً یک چیز دیگر است، «أصطفیکَ علی الناس به رسالاتی و به کلامی.» متعلّق به رسالاتی چیست؟ «فخذ ما آتیتُکَ وکن من الشاکرین.» این «آتیتُکَ» که از افعال مادۀ «عطیه» است، یعنی مسترساندر مَجول به سهولت. چیزی را به سادگی و بدون مانع دادن، مانع نداشته باشد. چیزی که بیاید و بدون مانع باشد، تعبیر ایتاء و اتیان است. اگر من برای شما چیزی بیاورم بهراحتی، بدون دردسر، بدون مانع، بدون مزاحم، این میشود «ایتاء».
و خب اینها چون عالم امر است، این مقامات چون مربوط به عالم امر است، مربوط به عالم خلق نیست، تعبیر «ایتاء» برایش به کار میرود؛ چون آوردن مزاحمت و معونهای ندارد. خدای متعال اعطا میکند و میخواهد دریافت بکند. با مقامات در عالم خلق و با اتفاقات در عالم خلق متفاوت است. عالم خلق الان «جاءَ الحقُّ و زهقَ الباطلُ». این «جاءَ الحقُّ» در عالم امر است یا در عالم خلق؟ در عالم خلق است. اگر در عالم امر بود، «أَتَ الحقَّ» میگفت، «آتیناکَ سبعاً من المثانی». این نکات را داشته باشید. اصلش همه چیز هست؛ همه چیز اصلش این است: «إلا عندنا خزائنُه». همه چیز که اصلش عالم امر است.
«فخُذ ما آتیتُکَ»، چیزی که به تو ایطا کردم را بگیر، و از شاکرین باش. شکر یعنی چه؟ اظهار قدردانی از نعمت و لطف طرف مقابل. یک «شکر» داریم، یک «حمد» داریم، یک «مدح» داریم، فرق. «ثنا» داریم، دیگر چهار، پنج تا واژه است. «ستایش»، «سپاس» در فارسی. «ستایش» و «سپاس» در فارسی، با هم یک خورده تفاوت دارند.
بهترین قدردانی این است که شما نعمت را در موردش مصرف کنید. الان این صندلی که برای شما اینجا گذاشتند، گذاشتند که چکار کنید؟ رویش بنشینید. چکار کنید؟ حالا اگر شما کار دیگری بکنید روی صندلیها، این میشود کفران نعمت. ولو هی به زبان بگویید که آقا دست شما درد نکند، هی بگویید آقا خیلی ممنون که این صندلی را برای ما گذاشتی. خیلی به زبانت کار ندارم. کاری که واسه این نعمت تعریف شده، آن را باید انجام بدهید، استخدام کنید در مسیری که برایش تعریف شده؛ میشود شکر.
یک نوع اول داشتیم: «و لا تجدُ اکثرَهم شاکرین.» شیطان گفت: من کارم این است که شاکر نگذارم دربیایند. درست شد؟ یعنی چه؟ یعنی آن غایتی که برای انسان تعریف شده، و آن غایت چیست؟ قرار گرفتن در صراط مستقیم و قرب به حق تعالی و وصال حق تعالی و شهود حق تعالی، هر تعبیر غیرقرآنی. آن غایتی که در نظر گرفته شده، مظهریت اسماء حسنا، تجلی اسماء حسنا. آن غایت را که اصل شکلم همون است. مقام شاکرین اصل شکر این است که انسان آفریدنش، بهقول مرحوم آیتاللهالعظمی بهجت، «آمدهایم برای تماشا». ما را خلق کردند برای... خب، اگر بشود به تماشا رسید، میشود شاکر. نرسید، هنوز به شکر نرسیده. غایتی که برایش تعریف کردند، به آن غایت نرسد. حالا، تو مسیر هم که باشد، در مسیر شکر است؛ چون خود شکر مقوله به تشکیک است، دیگر. بالاخره یک قدم شاکر است، دو قدم شاکر است، ده درصد شاکر است. کلیتش، کسی تو این مسیر قرار گرفته باشد، دیگر جهنم نمیرود. ولی خب، از آنور کفور اگر شد، کفوری که برایش دیگر اطلاق شده و تو مسیر کفر قرار گرفته، و مسیر کفر منع ماشاکرا... «اما أنا هدیناه السبیل»، قرآن دیگر زبانش چنین است.
«اِمّا شاکراَ» برای ما. سورۀ مبارکۀ انسان اصلاً غایت را تعریف کرده؛ ما دوتا را نشان میدهیم: یکی مسیری که به شکر منجر میشود، دیگری مسیری که به کفران. همه چرا اختلاف دارند؟ نگاه گاهی ذوقی و سلیقهای است، یک کسی اینجوری حال کرده، اینجوری تشخیص داده. بعضاً این بر اساس دریافت خودش است. بعضی ذوقی خیلی... حالا اینها امر قابل تکیه و استنادی نیست. بله، اصل روایات اینجا که ببینیم روایات چگونه دستهبندی شدهاند.
«و کتبنا لَهُ فی الألواحِ من کلّ شیءٍ موعظةً و تفصیلاً لکلّ شیء.» ما برای او در الواح، همۀ چیز را نوشتیم. بحث دانشگاه، بستری برای مقداری توضیح در مورد همان «تبیان لکل شیء»؛ قرآن تورات و قرآن یک حقیقتاند. تورات و قرآن باز مُهیمِن بر تورات است. «موعظةً و تفصیلاً» چیست؟ کاملش اصول تحصیله. آیا موعظهای باشد، یا چون تفاوت حوصله تحصیل چیست؟ تا باشد، چون هست. اگر بگیریم «تا موعظهای باشد»، میشود تحصیص. چون موعظه است، مخصوصاً با تفصیل. تا موعظه و تفصیل باشد. فصل فصل کند، برای هر چیزی تفصیل دهد، فصلش را مشخص کند. تفصیل یعنی برنامه. حال موعظه را مصطفوی، موعظتان را یکخورده همینگونه بعید حال بگیرید. شما باید مشتق بگیرید. عدم و تقویت. دیگر شما اینجا باید چیزی در تقریر و توضیح داشته باشید. تفصیل مصدر است که حال میشود که. دو تا مبنا داریم: مبنای کوفی داریم، مبنای بصری داریم. یک عده مصدر را مشتق میدانند، اولاً مشهور هم مصدر را مشتق نمیداند. اگر شما مصدر را مشتق گرفتید، همه جا مصدر است. «حال هم فخُذها بقوةٍ» (بهقوت اخذ کن)، چه چیزی را اخذ کن؟ «اَلواحَه» (الواح را). الواح چیست؟ جمع «لوح». ظاهر شدن چیزی بهصورت پهنا، از پهنا. کی یعنی پهنایى است که مورد استفاده است برای نوشتن و از پهنا مورد استفاده واقع میشود و روشن است. یعنی اگر این مثلاً یک طولی دارد، یک عرضی دارد، از طولش مورد استفاده واقع میشود، این را بهش میگویند «لوح». یکى از پهنایش مورد استفاده واقع میشود و معمولاً برای نوشتن هم استفاده میشود.
نه در خود لغتش، از هر جنسی هم میتواند باشد: از جمادات میتواند باشد، فلزات یا صفحات کاغذ، پارچه و مانند اینها. اینجا منظور از الواح، تورات موسی است که از جانب خدای متعال نازل شد.
در درس صورت استاد، بعد از این چهل شب آخرش، آیتالله جوادی آملی یک بار سر درس در سورۀ طه. طلبهها سوال میپرسیدند در مورد ماجرای سامری و اینها. اواخر، اواخر که ما بودیم. الان که ما توفیق شرکت نداریم، این اواخر دیگر معمولاً سوالات را جواب نمیدادند. برویم جلو، «الرحمن»، روز بیست و هفتم دیگر اواخر. یکی میگفت: «آقای جوادی عمرشان میکشد؟» گفتم: «سنت الهی بر این است که ایشان باید تفسیرش را تمام کند، خیالت راحت باشد.»
عرض کنم که هی سوال میپرسند و اینها. یک روزی ایشان آمد، خیلی عصبانی. آرزو بهدلم ماند یکی از شما یک سؤال درست حسابی از من بپرسد. این سؤال را یک نفر تو جمع شما پیدا نشد از من بپرسد: «این «اَلقی الْاَلواحَ» تو همین سوره، آیه ۱۵۰ تفسیر سورۀ طه.» گفتند که یک نفر از شما نیامد بپرسد این که قرآن میگوید «اَلقی الْاَلواحَ» این را برای چه گفته است؟ اصلاً برایتان سوال نشده؟ اصلاً فکر نکردید روی این آیه؟ این چرا کلاس این شد، وضع این شد، فلان حل نشده این مسئله. «اَلقی الْاَلواحَ»، چرا الواح را گرفت؟ «کتبنا له فی الألواح من کل شیء.» همه چیز را تو این الواح نوشتیم. گفتیم: «بهقوت بگیر.» با قوت گرفت، آمد به مردم تحویل بدهد. آمدید گوسالهپرستی کردید، چه کار کرد؟ الواح را کوبید به زمین. «اَلقی الْاَلواحَ»، الواح را کوبید زمین. حالا رفتی موی هارون را گرفتی، کشیدی. هارون را تو روایت کدهای عجیبی داده. کمال باقر علیهالسلام فرمودند که یک مقداری این الواح آنجا ناپدید شد زیر یک سنگی. این سنگ در فلان جا، جاده یمن است و کسی از آن خبر ندارد. آن تکه از لوح پیش ماست، کسی خبر ندارد کجاست. ببین؛ اصلاً قسمت یعنی محروم شدن از یک بخشی از تورات. «اَلقی الْاَلواحَ»، شاید تکویناً خدا خواسته بود که اینجور عصبانی میشود، از دستش بیفتد، یا بزند. بیشتر به زدن میخورد. القل، پرت کرد الواح را.
خلاصه، الواح با این همه جایگاه. حضرت موسی علیهالسلام عصبانی شد، و در ماجرای حضرت یونس علیهالسلام که رفت تو دل آب، خب مثلاً صد سال، دویست سال بعد حضرت موسی علیهالسلام بود. نهنگ مامور بود که تو همه دریاهای دنیا بچرخد. چهل روز تو آب بود، دیگر اینطور هست. و توی اعماق دریا بود. عجیب است. محمود جزایری تو قصص الانبیا نقل کرده، مرحوم مجلسی هم تو بحار آورده ماجرای حضرت یونس. «شدید الغضب» را اگر سرچ بکنید، میآید. آنجا دارد که یونس تو اعماق دریا دید یک صدای آه و نالهای میآید. گفت: «خدایا، این صدای چیست؟» گفتند: «این صدای قارون است. هنوز در دل زمین است و دارد ناله میکند.» گفت: «قارون؟» گفت: «کی هستی؟» گفت: «من یونس بن متی هستم.» گفت: «ﻣﺘّﯽ، پسر فلانی؟» مثلاً همین سلسله را رساند و فهمید که این از خاندان عمران است و از آل عمران و نسبت دارد با حضرت موسی. گفت: «از موسی شدیدالغضب چه خبر؟» گفت: «مات.» گفت: «عجب! از هارون، برادرش که یک تعبیری برای ایشان پیدا کردید؟ پیدا کردید؟ غفور رحیم. هارون امکلثوم، خواهر موسی بود. این عاشق کلثوم بود.» «هارون آرون ارشد کلث». «سمّیتْ لی جلد ۱۳» توی جزایری قارون پسرخالۀ حضرت موسی بود، دیگر من قوم موسی بود. و عاشق کلثوم بود. «فبصرتْ بهِ جنُوبُهُ و هُم لا یشعرون.» خواهر موسی بود که دنبال موسی راه افتاد. دید زد که این رفت تو کاخ چیز. پیرزن کی بود؟ پیرزن بوده. پسرخاله، دخترخاله. روایت آخرش جالب است، میگوید که قارون چون در این حد احوالپرسی کرد، خدای متعال همین را صله ارحام بهحساب آورد. از تو زمین دیگر نجاتش داد. همینقدر که پرسید: «پسرخاله، دخترخاله من چطورند؟» این صله رحم بهحساب آمد، دیگر از تو دل زمین در آمد. بعد این دیگر حالا چی بوده دیگر حالا. بله. خلاصه، شدیدالغضبش. حالا جالب بود که شدیدالغضب و غفور رحیم. این دو تا خلاصه موسی و هارون در مورد پیغمبر و امیرالمومنین برعکس بود. امیرالمومنین را شدیدالغضب میشناختند، پیغمبر را غفور رحیم میشناختند. یکی مظهر جمال، یکی مظهر جلال.
حضرت عیسی و حضرت یحیی پسرخاله بودند. پسرخاله، و دارد که حضرت عیسی علیهالسلام همیشه لبخند روی لبش بود. حضرت یحیی علیهالسلام همیشه اشک روی چشمش بود. و عیسی «خیرٌ من یحیی»، یک همچین تعبیری. عیسی بهتر از یحیی بود، بالاتر بود. حالا این غرق در حال بود، یکی خراباتی بود، یکی مناجاتی بود. بهقول امروزیها، آره. مرحوم جواد آقای ملکی تبریزی. مثلاً «فخُذها بقوةٍ»، این را با قوت اخذ کن. این الواح را گرفت و «وامُر قومَکَ یأخذوا بأحسنِها.» قوم خود را امر کن که این را بگیرند به احسنش. به احسن این الواح. نه اینکه خوشگلهایش را فقط بردارند. یعنی احسن این را بگیرند. نه، احسن این را بگیرند یعنی چه؟ همه احسن است؛ چون دارد نظام احسن را تعریف میکند. «والذی أحسنَ کلَّ شیءٍ خَلقهُ» یا «أحسنَ کلَّ شیءٍ خلقهُ» جفتش را داریم تو قرآن. «أحسنَ کلَّ شیءٍ خلقهُ» یا «خَلَقَهُ». جفتش هم درست است و جفتش هم معنای خاصی دارد. بههرحال این احسن او شد. احسنش را بگیرند یعنی به احسن وجه بگیرند.
نه، نه. احسن همان الواح است. بله، احسن الواح را بگیرند یعنی چه؟ یعنی الواح یا «حُسنی» دارد، یک «حُسنِ»ی دارد. حُسنهایش را نگیر، احسنش را بگیر. یعنی چه؟ سند ۲۰ی مثلاً بخشهاش را نازک کرده. در کتاب، حُسنش را نگیرید. شاید آن بخشی از الواح که ناپدید شده. هر یک از آیات قرآن و نیز سایر کتب آسمانی چون تورات دارای معارف والای اخلاقی و اعتقادی است که به همگی، نور است، ولی برخی از آیات آن دارای فضیلت و ارزش بالاتری است. اخلاقی در مراتب مختلف نفس. آن دستورهایی را برگزیند که مراحل بالای اخلاقی و معارف را آیات است. اول سوره را که شروع یا مثلاً سوره حج، از غُرَر آیات آن مثلاً آیه. آیات سوره حجر، یعنی همهاش خوب است، ولی احسن دارد. یک آیه احسَن از همهاش است. به این تعبیر میشود.
یادتان هست بحث بحث عُذرا، بالاخره یک بخش، بخش کار خداست که او کار خودش را انجام میدهد. کار خودش را تا به احسن وجه انجام میدهد. یک بخشش وظیفه بنده است. معمولاً خدا در کار خودش کم نمیگذارد. بگوید شما که آدم نیستید؟ من به حسن وجه رساندم، همه کار را کردم، دیگر بقیهاش... «صیوریکُم». «دارالحسین». «صیوریِکُم»، کجا نوشته؟ «اوُریِکُم» به معنی نشان دادن. «اوُریِکُم». «اوُریِکُم»، یعنی ارائه. «دارالحسین» ارائه؟ به چه زبانی است؟ محمود، دیشب ژاپنی بود. «اوُری» میشود، دیگر «اوُری» نمیشود. «اوُری» میشود الان روی آخرش... صورت. حالا چی میشود؟ «عَ بْ بَ جَدْوَلْ با أُرْ اَلْ». اینها اشتقاق دارد با هم برایم پوشیده بود. بله، برای دارالفاسقین خیلی... چیز نیست. میگوید نه، «دارالفاسقین» را من برای شما پوشاندم که بعداً ببینید یا نه. همین، بعداً نشانتان میدهم. جفتش نکته برایتان در ورای آن گذاشتم. در ورای شما قرار دادم. «دارالفاسقین». این آیه از آیات خیلی مهم است. در روایت دارد که کسی زیارت امیرالمومنین علیهالسلام برود، این مثلاً هیچ زیارتی بالاتر از زیارت امیرالمومنین نیست، حتی زیارت کربلا هم ثوابش به ثواب زیارت امیرالمومنین نمیرسد. در کامل الزیاره دارد که «فضل زیارة علی بن ابیطالب علی الحسین بن علی کفضل علی بن ابیطالب علی الحسین بن»، «حسین ابن»، فضل زیارتش مثل فضل خود امیرالمومنین به امام حسین است. همانقدر که تفاوت است بین امیرالمومنین و امام حسین. فضل امیرالمومنین علیهالسلام. کامل الزیاره. القال. یک سری عوامل گاهی ثوابها را جابهجا میکند، مثل غربت و خطر و اینها اثر دارد روی ثواب زیارت، ولی یک سری عوامل ذاتی است که خود بحث فضیلت شخصی. حالا ثواب زیارت امام حسین از حیثیات مختلف اهمیتش گاهی بیشتر است، ولی عرض کنم که خود فضیلت زیارت، جایگاهش محفوظ است. دارد که به شرط اینکه تکبر نداشته باشد. یکی از اساتید مشرف شده بودیم تو حرم. به من گفتند: «خیلی جالب!» گفتند که من داشتم روی این فکر میکردم که برای چی بین این همه قید، قید تکبر آوردند؟ آدم نکشته! چرا تکبر؟ گفتم که این آیه یادم آمد: «سنصرف عن آیاتی الذین یتکبرون فی الأرض بغیر الحق.» این آیات از چه کسانی روی برمیگرداند؟ از اینها، کسانی که تکبر دارند، «بغیر الحق». آیات از جلوی اینها برمیگردند. این زیارت آمده، هیچی گیرش نیامده. آی، از این آیه هیچ بهرهای نبرده؛ چون تکبر داشته، از این آیه هیچ بهرهای نبرده. تصریف صورت گرفته. برای زیارت نکرده، فکر میکند رفته زیارت. چون تکبر دارد، آیات از او صرف پیدا کرده. خیلی عجیب است ها. «و إن یروا کلَّ آیةٍ لا یؤمنوا بها.» حالا این «بغیر الحق» هم اعتراض است. یک عده گفتند قید توضیحی است. مرحوم علامه طباطبایی میفهمند که قید توضیحی. ما اصلاً تکبر حق نداریم، تکبر همیشه «بغیر الحق» است. مصطفوی میگویند که نه، قید احترازی است. ما دو جور تکبر داریم: یک تکبر به حق داریم، یک تکبر به غیر حق داریم. تکبر به حق، یعنی تکبر در برابر دشمن، و تکبر در برابر متکبر. این چون در برابر این نیست، در برابر خداست، میشود تکبر «بغیر الحق».
حالا دو تا مبنا. اگر هر آیه ای را ببینند، به آن ایمان نمیآورند و اگر راه رشد را ببینند، آن را به عنوان راه خود اتخاذ نمیکنند: «اتخذوه سبیلاً». اگر راه دیگر را ببینند، آن را به عنوان راه انتخاب میکنند. «ذلک بأنهم کذبوا بآیاتنا». چرا اینگونه است؟ این سیرهای قرآنی، چینشهای قرآنی، اصلاً ببینید تدبر در قرآن یعنی همین. یعنی شما آیات را با هم جفت کنید، آیات را کنار هم بچسبانید، بعد اینها نکته دارد برای شما. الان اینجا، تکذیب آیات را باید کنار کدام آیه قرار داد؟ «ثم کان عاقبة الذین أساءوا السوء أن کذبوا بآیات ربهم و کانوا بها یستهزئون.» اول عمل سوء است؟ بعد تکذیب؟ اول عمل سوء. کسی به کسی بخواهد نظامات قرآنی را کشف بکند، این شکلی باید کشف کند. اول عمل سوء انجام میدهد. این عمل سوء ملکه شد، چه اتفاقی رخ میدهد؟ آیات خدا را، آیات خدا را که تکذیب کرد، چه اتفاقی رخ میدهد؟ دیگر هر آیهای که ببیند، ایمان نمیآورد. راه رشد را ببیند، برنمیدارد. راه دیگر را ببیند، چشمابیها چنین نوشتند. این سند را میگوید بده، بده. اول عمل سوء، بعد تکذیب آیات، بعد این اتخاذ غیر به عنوان سبیل. یک سیره است. اینها را باید کشف کرد. بحث خیلی مهمی است.
«و كانوا عنها غافلین». این غفلت بعد از عرض است. نه غفلت قبل از عرضه که استهزا. توی آن آیه: «و آیات الله». و بله، حالا خود استهزا، تمسخر اینها با هم تفاوت دارد. استهزاء یعنی حذف دانستن. حالا یک بحث... بله، بله. تکبری که در دل است. منشأ تمام بدبختیها و سقوط همان تکبر در دل است. انتخاب راه رشد، حتی با رویت هم هست دیگر، نظر نیست. قشنگ برایش مطرح شده. قشنگ علمیه! اینها علمی نیست؟ این اصطلاحات. اینها نشستند، چند تا متخصص کار کردند، این سند را نوشتند. علمیه! مثل شماها نیستم که رفتی قرآن، نهجالبلاغه خوندي، آمدی، میگوید نظام تربیتی که نشد حرف.
«والذین کذّبوا بآیاتنا و لقاء الآخرة، حبطت أعمالهم.» کسانی که آیات ما را تکذیب کنند و لقاء آخرت را تکذیب کنند، اعمالشان حبط میشود. کاری کرده دیگر. بهقول بچههای تهران، مالیده میشود، مالیده میشود میرود. «الا ما کانوا یعملون.» اینها جزای داده میشوند، غیر از آنچه که مداومت بر عمل داشتند. «کانوا یعملون.» گفتیم ملکه عمل، عمل ملکه شده باشد. حالا اینجا جزا، خود عمل است. این یک بحث بسیار مفصلی است. این کتاب «از تفکر تا عمل» که از این مجموعه است، از نگاه المیزان که یکی دو جلدش را آوردهام برایتان. یک بار نخواندید. دو جلدش را بخوانیم. «از تفکر تا علم»، «از علم تا عمل» را هم بخوانید، هم مباحثه کنید. من خیلی دوست داشتم این را امسال مباحثه داشته باشیم. تدریس باشد، دو جلدش. خیلی بحثهای «از تفکر تا علم»، «از علم تا عمل». «و ما أدراک ما لخت». آنجا توی کتاب «از علم تا عمل» بحثی را دارم در مورد جزای عمل، احکام عمل. آن بحث را حتماً مطالعه کنید. همهاش از المیزان است، هیچی از غیرالمیزان که عمل جزایش به چه نحوی است. خود عمل جزا داده میشود، نه بابت... جزا داده بشود. به یک معنا میگوید به یک معنا "بابت عمل هم درست است". ولی بابت عمل، خود عمل را بهت جزا میدهد. خود عملش، صورت ملکوتی و حقیقتش، یعنی میروی میبینی که این عمل باطنش این بود، ملکوتش این. بحث بسیار دقیق و بحث بسیار خوبی، حتماً مطالعه کنید.
«یَرَ ملکوت» خودشو میبینه. همین تسبیحی که داره میگه، این باغ بهشتی است. در ازایش بهش میده. در ازای اینکه داره این کار را انجام میده، ملکوت این کار را بهش میده. بله، تفضل یعنی همین که اصلاً از این کار، آن ملکوت خلق میشه. بحث مفصلی است. خیلی بحثهای دقیقی دارد.
«اتخذَ موسی مِن بعدِهِ مِن حُلِیّهم عِجْلاً جسداً لَهُ خوارٌ.» موسی، بعد از او یعنی بعد اینکه او رفت، از زیورآلات شان گوسالهای را اتخاذ کردند که جسدی بود. «جسد» آن جسمی که روح ندارد را میگویند. یعنی جسم. حالا بحث جسد اشاره کرده. بهنظرم اینجا روح نگفته. جسد رو توی جسم نیست که از افراد حیوان بوده. از روح آن صرف نظر بشود. جسمی که به روحش کار نداشته باشیم، فقط به خود جسم کار داشته باشیم، اینو بهش میگن جسد. صرف نظر کردیم. ممکنه داشته باشه، ممکنه نداشته باشه. ما الان کاری به روحش نداریم، به خود جسم کار داریم. جسم از آن جهت که با خود جسم کار داریم، بهش میگن جسد. ولی جسم اعم از این است. جمع «حُلی» مثل «فَلْس» و «فُلُوس» (زیورآلات). توضیح بدم براتون. روانشناسی زن. یک آیه داریم. روانشناسی زن خیلی زیباست. حالا الان فرصت...
«جسدا له خوار.» این یک عجله است. در مورد عجل هم یک روز یادم بندازید براتون بحث بکنم. چرا تو قرآن یک جا میگوید گوسفند بکش، یک جا میگوید گاو بکش، یک جا میگوید شتر بکش، یک جا میگوید کلاغ بکش، طاووس بکش، کبوتر بکش؟ اینها فرق میکند با هم. بحث بسیار مفصلی است. یک جا شتر بکش، یک جا گاو بکش. حساب کتاب دارد. مخصوصاً اینجا در مورد قوم موسی حکایت دارد. این گوساله بعداً پدر اینها را درآورد.
«لَهو خوار.» «خوار»، یعنی صدای ضعیف، با همین لحن. صدای گاو قوی. ماشاالله ما. میگن همینجور مردونه. نه. داشتم میگفتم که در مورد این چیست؟ صدای گاو. صدای ضعیفی نیست. این یک صدای ضعیفی داشت. این عجل هوا وقتی وارد دهنش میشد، خارج میشد، یک صدای خاص و ویژهای داشت. یک خواری داشت. هنرمند بله. گفتم که گل زیر ریشهی هالیوود همین سامری بوده. برمیگردی از اول فیلمسازی کرد برای اینها. پدرجد هالیوود سامری. بله.
«لا یکلمُهم و لا یهدیهم سبیلاً.» این تکه را ما دیروز توی این بحث مهندسی خلقت توضیح دادیم. دوستانی که فرصت دارند فایلش را گوش بدهند. دیگر امروز نمیرسیم بگوییم. «سبیلاً.» «اتخذُوه و کانوا ظالمین.» اینها اتخاذ کردند در حالیکه ظالم بودند. اصلاً همین ظلم است که منشأ اتخاذ گوساله است بهعنوان اله.
«و لما سُقِطَ فی أیدیهِم و رأوْا أنهم قد ضلُّوا قالوا لئن لم یرحمنا ربنا و یغفر لنا لنکوننَّ من الخاسرین.» وقتی که اینها در دام افتادند، «تو از دستاشون افتاد.» از اینکه فهمیدند که این واقعیت ندارد. آن ماجرا بریده، دیگر کات کرده. این وسط گفتگوی با سامری و حرف سامری و همۀ ماجراها تمام شد. حضرت موسی این را تکهتکه کرد و به آب داد. دیگر سوزاند و خاکسترش را به باد داد و باد به آب داد و پدر این گوساله را درآورد. و رویت کردند که دچار ضلالت شدهاند. گفتند: «وقتی رویت کردند، همان علم حضوری است.» همان خودشان را در حال ضلالت یافتند، دیدند خودشان در این حال اند. گفتند که: «اگر خدا به ما رحم نکند، رب ما... رب ما. اینکه رب نبود که رب همان اله موسی.» بله، بله. «اگر او به ما رحم نکند، اگر او ما را نبخشد، غفران نباشد، ما حتماً از خسارتزدگانیم.» که خب، این هم باز توبه اینها بود. ولی خب، توبه اینها را میدانید که مرحله بعدش چی شد؟ اینها مأمور شدند که «فاقتلوا أنفسکم». خیلی آیات لطیفی است. «انفستان را بکشید.» بعد اینها وایسادند، یک صبح تا ظهر چاقو فرو میکردند تو شکم همدیگر بهعنوان توبه. «فتوبوا الی بارئکم.» توبهشان بین... حالا قرآن هر گوشهای یک نحوه را ذکر کرده. تو سوره های مختلف به مناسبت بحثی که اینجا، چون سرچشمه خلقت و درگیری ابلیس و خدای متعال مطرح است، و همین جور دارد دامنه بحث را جلو میآورد، تو آن فضا دارد مطرح میکند که این ابلیس دیگر چه کارهایی بلد است بکند. سامری دارد تو آستینش بلا. خلاصه، این همه رقم کاری دارد. جریان ادامه دارد. رضا به همین قدر اکتفا میکند. ولی جاهای دیگر باز به مناسبتهای دیگر بحثها را... الحمدلله رب العالمین.
موسی گوسالهپرستی را نمیدید، باز دارد میرود شیفت میکند روی یک طرف دیگر. تو آن حالت که آمد، رفت سراغ این. وقتی آمد، یکی مواجههاش با مردم بود. گفتگویی که شد که چرا پرستیدین که حرف نمیزند. بعد حرف حضرت موسی. اگر اینها توبه کرده بودند که حضرت موسی به اینها نمیگفت که «این لاهدیهم سبیلا.» درست؟ یک مواجههاش با مردم بود، یک مواجههاش با خواص و خود حضرت هارون بود. هارون و سامری. تو قرآن سورۀ زخرف، این آیه از آیات خیلی عجیب قرآن است. خیلی عجیب است. این اصلاً باید یک، یک سال برایش مباحثه کرد. «زخرف غیر مبین» یا «الله آیه ۱۸». میگوید وقتی به اینها خبر میدادند که دختردار شدی. این «إذا بُشّرَ أحَدُهم بالأنثی»؛ دختران خدا؟ تو دختردار شدی؟ عصبانی میشد. میگوید: «خب نامرد، تو که میگویی من دختر دارم، بعد عصبانی میشوی! من خدا دختردار باشم، بد نیست. خوب است. ملائکه دخترهای منند. و تو دختردار بشوی، عصبانی میشوی؟» یک ایراد. بعدش هم: «من دختردار بشوم، دختر چیست؟ زن چیست؟ زن کسی است که همهاش توی زیورآلات است. حلیه.» همه دغدغه و غصه و فکر و ذکر زیورآلات. «من میآیم دختر و ملائکه را دختر خودم بگیرم.» نابود کردن. «غیر مبین»، وقتی هم درگیر بشه، نمیتواند بحث بکند. و تو خصام ابانه ندارد. درگیری و اینها. دو تا کلیدواژه را قرآن توی روانشناسی گفته که روانشناسی قدیم بوده، الان فرق کرده. حالا بحثش مفصل است. یعنی یک عده گفتند نمیتواند از حقوق خودش دفاع کند؟ استدلال نمیتواند بیاورد؟ من بیشتر منظورم این است، یا مثلاً اینکه خوب نمیتواند بیانش را برساند، نه آن نیست. همین است که نمیتواند از خودش استدلالی دفاع کند. دختر من باشند، دختر ویژگیهای...
بسم الله الرحمن الرحیم.
ثواب مجلسی و منطقی فرمود که: «ای موسی، من تو را "اصطفا" (یعنی برگزیده) کردهام.» «اصطفا» از باب افتعال و از مادۀ «صفو» است، و «علی آدم صفوهالله» و «صفیه» نیز بر همین مبناست؛ یعنی چیزی که عصاره و چکیدۀ آن گرفته شده باشد. اگر «صفو» را ترجمه کنیم، به «ژن» - تعبیر امروزیاش- میرسیم، یعنی برگزیدگی ژنتیکی. «اصطفا» یعنی کسی که ژنش خوب بوده و «مصطفی» کسی که ژنش خوب است.
مصطفّا، یعنی من تو را برگزیدهام بر مردم، اختیار خالص و صفا را، در برابر اختیار کدورت و آلودگی. آلودگیها را کنار بزند، آن حقیقت را، آن بخش زلال را، بخش اصلی را بیرون بکشد، میشود اصطفا. نکتۀ زیبایی که ایشان اینجا گفتهاند این است که اصطفا سه شرط دارد در نبوت:
1. استعداد ذاتی و برگزیده شدن فطری در مقام خلقت از نظر روحی.
2. به فعلیت رسیدن این فطرت پاک و سالم و برجسته، با مجاهدت و تهذیب نفس و عبادت و بندگی و حفظ آن. اصطفا یعنی یک مرحله که آن را استعفا مینامند و بعد اجتباء، مرحلۀ دوم یعنی "یجتبیک ربک" مرحله اجتبا.
3. مرحلۀ سوم نبوت، ارسال و انباء است، مانند منصبی که خدای متعال به حضرت موسی داد.
و او را منصوب کرد ما نبوت را شرط اصطفا میدانیم؛ اصطفا شرط نبوت است. تا مصطفی نباشد، نبی نمیشود؛ نه، اینطور نیست. شروط نبوت مقام نبوت به سه شرط محتاج میشود:
* شرط سوم خود منصب رسالت و مأموریت پیدا کردن است.
* اصطفا وقتی با «إلا» میآید، استعلا را میرساند و علو شخص را در برابر مردم؛ از یک موضع بالایی دارد به آنها خبر میدهد و رسالت را منتقل میکند.
در آن آیه، اگر خاطرتان باشد، گفتیم: «قل تعالَ اَتلُ» یادتان هست؟ «قل تعالوا اَتْلُ» در سورۀ انعام است: «به رسالاتم و به کلامم.» باء چیست؟ یا معیّت، یا الصاق، یا بفرمایید… حالا، «إلی» به نظر بهتر است، چسبیده به رسالات من و کلام من. ربط «اصطفا» به جهت ابلاغ رسالات الهی و موضوع کلام خداست. بله، ارتباط، یعنی آن این است که بعد «باء» آمده، ربط میکند بین مجرور و متعلَّق، یک جورایی.
چرا یکی میشود؟ عرض کنم، ایشان اصلاً کلاً ادبیاتش فرق میکند، اصلاً یک چیز دیگر است، «أصطفیکَ علی الناس به رسالاتی و به کلامی.» متعلّق به رسالاتی چیست؟ «فخذ ما آتیتُکَ وکن من الشاکرین.» این «آتیتُکَ» که از افعال مادۀ «عطیه» است، یعنی مسترساندر مَجول به سهولت. چیزی را به سادگی و بدون مانع دادن، مانع نداشته باشد. چیزی که بیاید و بدون مانع باشد، تعبیر ایتاء و اتیان است. اگر من برای شما چیزی بیاورم بهراحتی، بدون دردسر، بدون مانع، بدون مزاحم، این میشود «ایتاء».
و خب اینها چون عالم امر است، این مقامات چون مربوط به عالم امر است، مربوط به عالم خلق نیست، تعبیر «ایتاء» برایش به کار میرود؛ چون آوردن مزاحمت و معونهای ندارد. خدای متعال اعطا میکند و میخواهد دریافت بکند. با مقامات در عالم خلق و با اتفاقات در عالم خلق متفاوت است. عالم خلق الان «جاءَ الحقُّ و زهقَ الباطلُ». این «جاءَ الحقُّ» در عالم امر است یا در عالم خلق؟ در عالم خلق است. اگر در عالم امر بود، «أَتَ الحقَّ» میگفت، «آتیناکَ سبعاً من المثانی». این نکات را داشته باشید. اصلش همه چیز هست؛ همه چیز اصلش این است: «إلا عندنا خزائنُه». همه چیز که اصلش عالم امر است.
«فخُذ ما آتیتُکَ»، چیزی که به تو ایطا کردم را بگیر، و از شاکرین باش. شکر یعنی چه؟ اظهار قدردانی از نعمت و لطف طرف مقابل. یک «شکر» داریم، یک «حمد» داریم، یک «مدح» داریم، فرق. «ثنا» داریم، دیگر چهار، پنج تا واژه است. «ستایش»، «سپاس» در فارسی. «ستایش» و «سپاس» در فارسی، با هم یک خورده تفاوت دارند.
بهترین قدردانی این است که شما نعمت را در موردش مصرف کنید. الان این صندلی که برای شما اینجا گذاشتند، گذاشتند که چکار کنید؟ رویش بنشینید. چکار کنید؟ حالا اگر شما کار دیگری بکنید روی صندلیها، این میشود کفران نعمت. ولو هی به زبان بگویید که آقا دست شما درد نکند، هی بگویید آقا خیلی ممنون که این صندلی را برای ما گذاشتی. خیلی به زبانت کار ندارم. کاری که واسه این نعمت تعریف شده، آن را باید انجام بدهید، استخدام کنید در مسیری که برایش تعریف شده؛ میشود شکر.
یک نوع اول داشتیم: «و لا تجدُ اکثرَهم شاکرین.» شیطان گفت: من کارم این است که شاکر نگذارم دربیایند. درست شد؟ یعنی چه؟ یعنی آن غایتی که برای انسان تعریف شده، و آن غایت چیست؟ قرار گرفتن در صراط مستقیم و قرب به حق تعالی و وصال حق تعالی و شهود حق تعالی، هر تعبیر غیرقرآنی. آن غایتی که در نظر گرفته شده، مظهریت اسماء حسنا، تجلی اسماء حسنا. آن غایت را که اصل شکلم همون است. مقام شاکرین اصل شکر این است که انسان آفریدنش، بهقول مرحوم آیتاللهالعظمی بهجت، «آمدهایم برای تماشا». ما را خلق کردند برای... خب، اگر بشود به تماشا رسید، میشود شاکر. نرسید، هنوز به شکر نرسیده. غایتی که برایش تعریف کردند، به آن غایت نرسد. حالا، تو مسیر هم که باشد، در مسیر شکر است؛ چون خود شکر مقوله به تشکیک است، دیگر. بالاخره یک قدم شاکر است، دو قدم شاکر است، ده درصد شاکر است. کلیتش، کسی تو این مسیر قرار گرفته باشد، دیگر جهنم نمیرود. ولی خب، از آنور کفور اگر شد، کفوری که برایش دیگر اطلاق شده و تو مسیر کفر قرار گرفته، و مسیر کفر منع ماشاکرا... «اما أنا هدیناه السبیل»، قرآن دیگر زبانش چنین است.
«اِمّا شاکراَ» برای ما. سورۀ مبارکۀ انسان اصلاً غایت را تعریف کرده؛ ما دوتا را نشان میدهیم: یکی مسیری که به شکر منجر میشود، دیگری مسیری که به کفران. همه چرا اختلاف دارند؟ نگاه گاهی ذوقی و سلیقهای است، یک کسی اینجوری حال کرده، اینجوری تشخیص داده. بعضاً این بر اساس دریافت خودش است. بعضی ذوقی خیلی... حالا اینها امر قابل تکیه و استنادی نیست. بله، اصل روایات اینجا که ببینیم روایات چگونه دستهبندی شدهاند.
«و کتبنا لَهُ فی الألواحِ من کلّ شیءٍ موعظةً و تفصیلاً لکلّ شیء.» ما برای او در الواح، همۀ چیز را نوشتیم. بحث دانشگاه، بستری برای مقداری توضیح در مورد همان «تبیان لکل شیء»؛ قرآن تورات و قرآن یک حقیقتاند. تورات و قرآن باز مُهیمِن بر تورات است. «موعظةً و تفصیلاً» چیست؟ کاملش اصول تحصیله. آیا موعظهای باشد، یا چون تفاوت حوصله تحصیل چیست؟ تا باشد، چون هست. اگر بگیریم «تا موعظهای باشد»، میشود تحصیص. چون موعظه است، مخصوصاً با تفصیل. تا موعظه و تفصیل باشد. فصل فصل کند، برای هر چیزی تفصیل دهد، فصلش را مشخص کند. تفصیل یعنی برنامه. حال موعظه را مصطفوی، موعظتان را یکخورده همینگونه بعید حال بگیرید. شما باید مشتق بگیرید. عدم و تقویت. دیگر شما اینجا باید چیزی در تقریر و توضیح داشته باشید. تفصیل مصدر است که حال میشود که. دو تا مبنا داریم: مبنای کوفی داریم، مبنای بصری داریم. یک عده مصدر را مشتق میدانند، اولاً مشهور هم مصدر را مشتق نمیداند. اگر شما مصدر را مشتق گرفتید، همه جا مصدر است. «حال هم فخُذها بقوةٍ» (بهقوت اخذ کن)، چه چیزی را اخذ کن؟ «اَلواحَه» (الواح را). الواح چیست؟ جمع «لوح». ظاهر شدن چیزی بهصورت پهنا، از پهنا. کی یعنی پهنایى است که مورد استفاده است برای نوشتن و از پهنا مورد استفاده واقع میشود و روشن است. یعنی اگر این مثلاً یک طولی دارد، یک عرضی دارد، از طولش مورد استفاده واقع میشود، این را بهش میگویند «لوح». یکى از پهنایش مورد استفاده واقع میشود و معمولاً برای نوشتن هم استفاده میشود.
نه در خود لغتش، از هر جنسی هم میتواند باشد: از جمادات میتواند باشد، فلزات یا صفحات کاغذ، پارچه و مانند اینها. اینجا منظور از الواح، تورات موسی است که از جانب خدای متعال نازل شد.
در درس صورت استاد، بعد از این چهل شب آخرش، آیتالله جوادی آملی یک بار سر درس در سورۀ طه. طلبهها سوال میپرسیدند در مورد ماجرای سامری و اینها. اواخر، اواخر که ما بودیم. الان که ما توفیق شرکت نداریم، این اواخر دیگر معمولاً سوالات را جواب نمیدادند. برویم جلو، «الرحمن»، روز بیست و هفتم دیگر اواخر. یکی میگفت: «آقای جوادی عمرشان میکشد؟» گفتم: «سنت الهی بر این است که ایشان باید تفسیرش را تمام کند، خیالت راحت باشد.»
عرض کنم که هی سوال میپرسند و اینها. یک روزی ایشان آمد، خیلی عصبانی. آرزو بهدلم ماند یکی از شما یک سؤال درست حسابی از من بپرسد. این سؤال را یک نفر تو جمع شما پیدا نشد از من بپرسد: «این «اَلقی الْاَلواحَ» تو همین سوره، آیه ۱۵۰ تفسیر سورۀ طه.» گفتند که یک نفر از شما نیامد بپرسد این که قرآن میگوید «اَلقی الْاَلواحَ» این را برای چه گفته است؟ اصلاً برایتان سوال نشده؟ اصلاً فکر نکردید روی این آیه؟ این چرا کلاس این شد، وضع این شد، فلان حل نشده این مسئله. «اَلقی الْاَلواحَ»، چرا الواح را گرفت؟ «کتبنا له فی الألواح من کل شیء.» همه چیز را تو این الواح نوشتیم. گفتیم: «بهقوت بگیر.» با قوت گرفت، آمد به مردم تحویل بدهد. آمدید گوسالهپرستی کردید، چه کار کرد؟ الواح را کوبید به زمین. «اَلقی الْاَلواحَ»، الواح را کوبید زمین. حالا رفتی موی هارون را گرفتی، کشیدی. هارون را تو روایت کدهای عجیبی داده. کمال باقر علیهالسلام فرمودند که یک مقداری این الواح آنجا ناپدید شد زیر یک سنگی. این سنگ در فلان جا، جاده یمن است و کسی از آن خبر ندارد. آن تکه از لوح پیش ماست، کسی خبر ندارد کجاست. ببین؛ اصلاً قسمت یعنی محروم شدن از یک بخشی از تورات. «اَلقی الْاَلواحَ»، شاید تکویناً خدا خواسته بود که اینجور عصبانی میشود، از دستش بیفتد، یا بزند. بیشتر به زدن میخورد. القل، پرت کرد الواح را.
خلاصه، الواح با این همه جایگاه. حضرت موسی علیهالسلام عصبانی شد، و در ماجرای حضرت یونس علیهالسلام که رفت تو دل آب، خب مثلاً صد سال، دویست سال بعد حضرت موسی علیهالسلام بود. نهنگ مامور بود که تو همه دریاهای دنیا بچرخد. چهل روز تو آب بود، دیگر اینطور هست. و توی اعماق دریا بود. عجیب است. محمود جزایری تو قصص الانبیا نقل کرده، مرحوم مجلسی هم تو بحار آورده ماجرای حضرت یونس. «شدید الغضب» را اگر سرچ بکنید، میآید. آنجا دارد که یونس تو اعماق دریا دید یک صدای آه و نالهای میآید. گفت: «خدایا، این صدای چیست؟» گفتند: «این صدای قارون است. هنوز در دل زمین است و دارد ناله میکند.» گفت: «قارون؟» گفت: «کی هستی؟» گفت: «من یونس بن متی هستم.» گفت: «ﻣﺘّﯽ، پسر فلانی؟» مثلاً همین سلسله را رساند و فهمید که این از خاندان عمران است و از آل عمران و نسبت دارد با حضرت موسی. گفت: «از موسی شدیدالغضب چه خبر؟» گفت: «مات.» گفت: «عجب! از هارون، برادرش که یک تعبیری برای ایشان پیدا کردید؟ پیدا کردید؟ غفور رحیم. هارون امکلثوم، خواهر موسی بود. این عاشق کلثوم بود.» «هارون آرون ارشد کلث». «سمّیتْ لی جلد ۱۳» توی جزایری قارون پسرخالۀ حضرت موسی بود، دیگر من قوم موسی بود. و عاشق کلثوم بود. «فبصرتْ بهِ جنُوبُهُ و هُم لا یشعرون.» خواهر موسی بود که دنبال موسی راه افتاد. دید زد که این رفت تو کاخ چیز. پیرزن کی بود؟ پیرزن بوده. پسرخاله، دخترخاله. روایت آخرش جالب است، میگوید که قارون چون در این حد احوالپرسی کرد، خدای متعال همین را صله ارحام بهحساب آورد. از تو زمین دیگر نجاتش داد. همینقدر که پرسید: «پسرخاله، دخترخاله من چطورند؟» این صله رحم بهحساب آمد، دیگر از تو دل زمین در آمد. بعد این دیگر حالا چی بوده دیگر حالا. بله. خلاصه، شدیدالغضبش. حالا جالب بود که شدیدالغضب و غفور رحیم. این دو تا خلاصه موسی و هارون در مورد پیغمبر و امیرالمومنین برعکس بود. امیرالمومنین را شدیدالغضب میشناختند، پیغمبر را غفور رحیم میشناختند. یکی مظهر جمال، یکی مظهر جلال.
حضرت عیسی و حضرت یحیی پسرخاله بودند. پسرخاله، و دارد که حضرت عیسی علیهالسلام همیشه لبخند روی لبش بود. حضرت یحیی علیهالسلام همیشه اشک روی چشمش بود. و عیسی «خیرٌ من یحیی»، یک همچین تعبیری. عیسی بهتر از یحیی بود، بالاتر بود. حالا این غرق در حال بود، یکی خراباتی بود، یکی مناجاتی بود. بهقول امروزیها، آره. مرحوم جواد آقای ملکی تبریزی. مثلاً «فخُذها بقوةٍ»، این را با قوت اخذ کن. این الواح را گرفت و «وامُر قومَکَ یأخذوا بأحسنِها.» قوم خود را امر کن که این را بگیرند به احسنش. به احسن این الواح. نه اینکه خوشگلهایش را فقط بردارند. یعنی احسن این را بگیرند. نه، احسن این را بگیرند یعنی چه؟ همه احسن است؛ چون دارد نظام احسن را تعریف میکند. «والذی أحسنَ کلَّ شیءٍ خَلقهُ» یا «أحسنَ کلَّ شیءٍ خلقهُ» جفتش را داریم تو قرآن. «أحسنَ کلَّ شیءٍ خلقهُ» یا «خَلَقَهُ». جفتش هم درست است و جفتش هم معنای خاصی دارد. بههرحال این احسن او شد. احسنش را بگیرند یعنی به احسن وجه بگیرند.
نه، نه. احسن همان الواح است. بله، احسن الواح را بگیرند یعنی چه؟ یعنی الواح یا «حُسنی» دارد، یک «حُسنِ»ی دارد. حُسنهایش را نگیر، احسنش را بگیر. یعنی چه؟ سند ۲۰ی مثلاً بخشهاش را نازک کرده. در کتاب، حُسنش را نگیرید. شاید آن بخشی از الواح که ناپدید شده. هر یک از آیات قرآن و نیز سایر کتب آسمانی چون تورات دارای معارف والای اخلاقی و اعتقادی است که به همگی، نور است، ولی برخی از آیات آن دارای فضیلت و ارزش بالاتری است. اخلاقی در مراتب مختلف نفس. آن دستورهایی را برگزیند که مراحل بالای اخلاقی و معارف را آیات است. اول سوره را که شروع یا مثلاً سوره حج، از غُرَر آیات آن مثلاً آیه. آیات سوره حجر، یعنی همهاش خوب است، ولی احسن دارد. یک آیه احسَن از همهاش است. به این تعبیر میشود.
یادتان هست بحث بحث عُذرا، بالاخره یک بخش، بخش کار خداست که او کار خودش را انجام میدهد. کار خودش را تا به احسن وجه انجام میدهد. یک بخشش وظیفه بنده است. معمولاً خدا در کار خودش کم نمیگذارد. بگوید شما که آدم نیستید؟ من به حسن وجه رساندم، همه کار را کردم، دیگر بقیهاش... «صیوریکُم». «دارالحسین». «صیوریِکُم»، کجا نوشته؟ «اوُریِکُم» به معنی نشان دادن. «اوُریِکُم». «اوُریِکُم»، یعنی ارائه. «دارالحسین» ارائه؟ به چه زبانی است؟ محمود، دیشب ژاپنی بود. «اوُری» میشود، دیگر «اوُری» نمیشود. «اوُری» میشود الان روی آخرش... صورت. حالا چی میشود؟ «عَ بْ بَ جَدْوَلْ با أُرْ اَلْ». اینها اشتقاق دارد با هم برایم پوشیده بود. بله، برای دارالفاسقین خیلی... چیز نیست. میگوید نه، «دارالفاسقین» را من برای شما پوشاندم که بعداً ببینید یا نه. همین، بعداً نشانتان میدهم. جفتش نکته برایتان در ورای آن گذاشتم. در ورای شما قرار دادم. «دارالفاسقین». این آیه از آیات خیلی مهم است. در روایت دارد که کسی زیارت امیرالمومنین علیهالسلام برود، این مثلاً هیچ زیارتی بالاتر از زیارت امیرالمومنین نیست، حتی زیارت کربلا هم ثوابش به ثواب زیارت امیرالمومنین نمیرسد. در کامل الزیاره دارد که «فضل زیارة علی بن ابیطالب علی الحسین بن علی کفضل علی بن ابیطالب علی الحسین بن»، «حسین ابن»، فضل زیارتش مثل فضل خود امیرالمومنین به امام حسین است. همانقدر که تفاوت است بین امیرالمومنین و امام حسین. فضل امیرالمومنین علیهالسلام. کامل الزیاره. القال. یک سری عوامل گاهی ثوابها را جابهجا میکند، مثل غربت و خطر و اینها اثر دارد روی ثواب زیارت، ولی یک سری عوامل ذاتی است که خود بحث فضیلت شخصی. حالا ثواب زیارت امام حسین از حیثیات مختلف اهمیتش گاهی بیشتر است، ولی عرض کنم که خود فضیلت زیارت، جایگاهش محفوظ است. دارد که به شرط اینکه تکبر نداشته باشد. یکی از اساتید مشرف شده بودیم تو حرم. به من گفتند: «خیلی جالب!» گفتند که من داشتم روی این فکر میکردم که برای چی بین این همه قید، قید تکبر آوردند؟ آدم نکشته! چرا تکبر؟ گفتم که این آیه یادم آمد: «سنصرف عن آیاتی الذین یتکبرون فی الأرض بغیر الحق.» این آیات از چه کسانی روی برمیگرداند؟ از اینها، کسانی که تکبر دارند، «بغیر الحق». آیات از جلوی اینها برمیگردند. این زیارت آمده، هیچی گیرش نیامده. آی، از این آیه هیچ بهرهای نبرده؛ چون تکبر داشته، از این آیه هیچ بهرهای نبرده. تصریف صورت گرفته. برای زیارت نکرده، فکر میکند رفته زیارت. چون تکبر دارد، آیات از او صرف پیدا کرده. خیلی عجیب است ها. «و إن یروا کلَّ آیةٍ لا یؤمنوا بها.» حالا این «بغیر الحق» هم اعتراض است. یک عده گفتند قید توضیحی است. مرحوم علامه طباطبایی میفهمند که قید توضیحی. ما اصلاً تکبر حق نداریم، تکبر همیشه «بغیر الحق» است. مصطفوی میگویند که نه، قید احترازی است. ما دو جور تکبر داریم: یک تکبر به حق داریم، یک تکبر به غیر حق داریم. تکبر به حق، یعنی تکبر در برابر دشمن، و تکبر در برابر متکبر. این چون در برابر این نیست، در برابر خداست، میشود تکبر «بغیر الحق».
حالا دو تا مبنا. اگر هر آیه ای را ببینند، به آن ایمان نمیآورند و اگر راه رشد را ببینند، آن را به عنوان راه خود اتخاذ نمیکنند: «اتخذوه سبیلاً». اگر راه دیگر را ببینند، آن را به عنوان راه انتخاب میکنند. «ذلک بأنهم کذبوا بآیاتنا». چرا اینگونه است؟ این سیرهای قرآنی، چینشهای قرآنی، اصلاً ببینید تدبر در قرآن یعنی همین. یعنی شما آیات را با هم جفت کنید، آیات را کنار هم بچسبانید، بعد اینها نکته دارد برای شما. الان اینجا، تکذیب آیات را باید کنار کدام آیه قرار داد؟ «ثم کان عاقبة الذین أساءوا السوء أن کذبوا بآیات ربهم و کانوا بها یستهزئون.» اول عمل سوء است؟ بعد تکذیب؟ اول عمل سوء. کسی به کسی بخواهد نظامات قرآنی را کشف بکند، این شکلی باید کشف کند. اول عمل سوء انجام میدهد. این عمل سوء ملکه شد، چه اتفاقی رخ میدهد؟ آیات خدا را، آیات خدا را که تکذیب کرد، چه اتفاقی رخ میدهد؟ دیگر هر آیهای که ببیند، ایمان نمیآورد. راه رشد را ببیند، برنمیدارد. راه دیگر را ببیند، چشمابیها چنین نوشتند. این سند را میگوید بده، بده. اول عمل سوء، بعد تکذیب آیات، بعد این اتخاذ غیر به عنوان سبیل. یک سیره است. اینها را باید کشف کرد. بحث خیلی مهمی است.
«و كانوا عنها غافلین». این غفلت بعد از عرض است. نه غفلت قبل از عرضه که استهزا. توی آن آیه: «و آیات الله». و بله، حالا خود استهزا، تمسخر اینها با هم تفاوت دارد. استهزاء یعنی حذف دانستن. حالا یک بحث... بله، بله. تکبری که در دل است. منشأ تمام بدبختیها و سقوط همان تکبر در دل است. انتخاب راه رشد، حتی با رویت هم هست دیگر، نظر نیست. قشنگ برایش مطرح شده. قشنگ علمیه! اینها علمی نیست؟ این اصطلاحات. اینها نشستند، چند تا متخصص کار کردند، این سند را نوشتند. علمیه! مثل شماها نیستم که رفتی قرآن، نهجالبلاغه خوندي، آمدی، میگوید نظام تربیتی که نشد حرف.
«والذین کذّبوا بآیاتنا و لقاء الآخرة، حبطت أعمالهم.» کسانی که آیات ما را تکذیب کنند و لقاء آخرت را تکذیب کنند، اعمالشان حبط میشود. کاری کرده دیگر. بهقول بچههای تهران، مالیده میشود، مالیده میشود میرود. «الا ما کانوا یعملون.» اینها جزای داده میشوند، غیر از آنچه که مداومت بر عمل داشتند. «کانوا یعملون.» گفتیم ملکه عمل، عمل ملکه شده باشد. حالا اینجا جزا، خود عمل است. این یک بحث بسیار مفصلی است. این کتاب «از تفکر تا عمل» که از این مجموعه است، از نگاه المیزان که یکی دو جلدش را آوردهام برایتان. یک بار نخواندید. دو جلدش را بخوانیم. «از تفکر تا علم»، «از علم تا عمل» را هم بخوانید، هم مباحثه کنید. من خیلی دوست داشتم این را امسال مباحثه داشته باشیم. تدریس باشد، دو جلدش. خیلی بحثهای «از تفکر تا علم»، «از علم تا عمل». «و ما أدراک ما لخت». آنجا توی کتاب «از علم تا عمل» بحثی را دارم در مورد جزای عمل، احکام عمل. آن بحث را حتماً مطالعه کنید. همهاش از المیزان است، هیچی از غیرالمیزان که عمل جزایش به چه نحوی است. خود عمل جزا داده میشود، نه بابت... جزا داده بشود. به یک معنا میگوید به یک معنا "بابت عمل هم درست است". ولی بابت عمل، خود عمل را بهت جزا میدهد. خود عملش، صورت ملکوتی و حقیقتش، یعنی میروی میبینی که این عمل باطنش این بود، ملکوتش این. بحث بسیار دقیق و بحث بسیار خوبی، حتماً مطالعه کنید.
«یَرَ ملکوت» خودشو میبینه. همین تسبیحی که داره میگه، این باغ بهشتی است. در ازایش بهش میده. در ازای اینکه داره این کار را انجام میده، ملکوت این کار را بهش میده. بله، تفضل یعنی همین که اصلاً از این کار، آن ملکوت خلق میشه. بحث مفصلی است. خیلی بحثهای دقیقی دارد.
«اتخذَ موسی مِن بعدِهِ مِن حُلِیّهم عِجْلاً جسداً لَهُ خوارٌ.» موسی، بعد از او یعنی بعد اینکه او رفت، از زیورآلات شان گوسالهای را اتخاذ کردند که جسدی بود. «جسد» آن جسمی که روح ندارد را میگویند. یعنی جسم. حالا بحث جسد اشاره کرده. بهنظرم اینجا روح نگفته. جسد رو توی جسم نیست که از افراد حیوان بوده. از روح آن صرف نظر بشود. جسمی که به روحش کار نداشته باشیم، فقط به خود جسم کار داشته باشیم، اینو بهش میگن جسد. صرف نظر کردیم. ممکنه داشته باشه، ممکنه نداشته باشه. ما الان کاری به روحش نداریم، به خود جسم کار داریم. جسم از آن جهت که با خود جسم کار داریم، بهش میگن جسد. ولی جسم اعم از این است. جمع «حُلی» مثل «فَلْس» و «فُلُوس» (زیورآلات). توضیح بدم براتون. روانشناسی زن. یک آیه داریم. روانشناسی زن خیلی زیباست. حالا الان فرصت...
«جسدا له خوار.» این یک عجله است. در مورد عجل هم یک روز یادم بندازید براتون بحث بکنم. چرا تو قرآن یک جا میگوید گوسفند بکش، یک جا میگوید گاو بکش، یک جا میگوید شتر بکش، یک جا میگوید کلاغ بکش، طاووس بکش، کبوتر بکش؟ اینها فرق میکند با هم. بحث بسیار مفصلی است. یک جا شتر بکش، یک جا گاو بکش. حساب کتاب دارد. مخصوصاً اینجا در مورد قوم موسی حکایت دارد. این گوساله بعداً پدر اینها را درآورد.
«لَهو خوار.» «خوار»، یعنی صدای ضعیف، با همین لحن. صدای گاو قوی. ماشاالله ما. میگن همینجور مردونه. نه. داشتم میگفتم که در مورد این چیست؟ صدای گاو. صدای ضعیفی نیست. این یک صدای ضعیفی داشت. این عجل هوا وقتی وارد دهنش میشد، خارج میشد، یک صدای خاص و ویژهای داشت. یک خواری داشت. هنرمند بله. گفتم که گل زیر ریشهی هالیوود همین سامری بوده. برمیگردی از اول فیلمسازی کرد برای اینها. پدرجد هالیوود سامری. بله.
«لا یکلمُهم و لا یهدیهم سبیلاً.» این تکه را ما دیروز توی این بحث مهندسی خلقت توضیح دادیم. دوستانی که فرصت دارند فایلش را گوش بدهند. دیگر امروز نمیرسیم بگوییم. «سبیلاً.» «اتخذُوه و کانوا ظالمین.» اینها اتخاذ کردند در حالیکه ظالم بودند. اصلاً همین ظلم است که منشأ اتخاذ گوساله است بهعنوان اله.
«و لما سُقِطَ فی أیدیهِم و رأوْا أنهم قد ضلُّوا قالوا لئن لم یرحمنا ربنا و یغفر لنا لنکوننَّ من الخاسرین.» وقتی که اینها در دام افتادند، «تو از دستاشون افتاد.» از اینکه فهمیدند که این واقعیت ندارد. آن ماجرا بریده، دیگر کات کرده. این وسط گفتگوی با سامری و حرف سامری و همۀ ماجراها تمام شد. حضرت موسی این را تکهتکه کرد و به آب داد. دیگر سوزاند و خاکسترش را به باد داد و باد به آب داد و پدر این گوساله را درآورد. و رویت کردند که دچار ضلالت شدهاند. گفتند: «وقتی رویت کردند، همان علم حضوری است.» همان خودشان را در حال ضلالت یافتند، دیدند خودشان در این حال اند. گفتند که: «اگر خدا به ما رحم نکند، رب ما... رب ما. اینکه رب نبود که رب همان اله موسی.» بله، بله. «اگر او به ما رحم نکند، اگر او ما را نبخشد، غفران نباشد، ما حتماً از خسارتزدگانیم.» که خب، این هم باز توبه اینها بود. ولی خب، توبه اینها را میدانید که مرحله بعدش چی شد؟ اینها مأمور شدند که «فاقتلوا أنفسکم». خیلی آیات لطیفی است. «انفستان را بکشید.» بعد اینها وایسادند، یک صبح تا ظهر چاقو فرو میکردند تو شکم همدیگر بهعنوان توبه. «فتوبوا الی بارئکم.» توبهشان بین... حالا قرآن هر گوشهای یک نحوه را ذکر کرده. تو سوره های مختلف به مناسبت بحثی که اینجا، چون سرچشمه خلقت و درگیری ابلیس و خدای متعال مطرح است، و همین جور دارد دامنه بحث را جلو میآورد، تو آن فضا دارد مطرح میکند که این ابلیس دیگر چه کارهایی بلد است بکند. سامری دارد تو آستینش بلا. خلاصه، این همه رقم کاری دارد. جریان ادامه دارد. رضا به همین قدر اکتفا میکند. ولی جاهای دیگر باز به مناسبتهای دیگر بحثها را... الحمدلله رب العالمین.
موسی گوسالهپرستی را نمیدید، باز دارد میرود شیفت میکند روی یک طرف دیگر. تو آن حالت که آمد، رفت سراغ این. وقتی آمد، یکی مواجههاش با مردم بود. گفتگویی که شد که چرا پرستیدین که حرف نمیزند. بعد حرف حضرت موسی. اگر اینها توبه کرده بودند که حضرت موسی به اینها نمیگفت که «این لاهدیهم سبیلا.» درست؟ یک مواجههاش با مردم بود، یک مواجههاش با خواص و خود حضرت هارون بود. هارون و سامری. تو قرآن سورۀ زخرف، این آیه از آیات خیلی عجیب قرآن است. خیلی عجیب است. این اصلاً باید یک، یک سال برایش مباحثه کرد. «زخرف غیر مبین» یا «الله آیه ۱۸». میگوید وقتی به اینها خبر میدادند که دختردار شدی. این «إذا بُشّرَ أحَدُهم بالأنثی»؛ دختران خدا؟ تو دختردار شدی؟ عصبانی میشد. میگوید: «خب نامرد، تو که میگویی من دختر دارم، بعد عصبانی میشوی! من خدا دختردار باشم، بد نیست. خوب است. ملائکه دخترهای منند. و تو دختردار بشوی، عصبانی میشوی؟» یک ایراد. بعدش هم: «من دختردار بشوم، دختر چیست؟ زن چیست؟ زن کسی است که همهاش توی زیورآلات است. حلیه.» همه دغدغه و غصه و فکر و ذکر زیورآلات. «من میآیم دختر و ملائکه را دختر خودم بگیرم.» نابود کردن. «غیر مبین»، وقتی هم درگیر بشه، نمیتواند بحث بکند. و تو خصام ابانه ندارد. درگیری و اینها. دو تا کلیدواژه را قرآن توی روانشناسی گفته که روانشناسی قدیم بوده، الان فرق کرده. حالا بحثش مفصل است. یعنی یک عده گفتند نمیتواند از حقوق خودش دفاع کند؟ استدلال نمیتواند بیاورد؟ من بیشتر منظورم این است، یا مثلاً اینکه خوب نمیتواند بیانش را برساند، نه آن نیست. همین است که نمیتواند از خودش استدلالی دفاع کند. دختر من باشند، دختر ویژگیهای...
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دوازدهم
تفسیر سوره اعراف
جلسه سیزدهم
تفسیر سوره اعراف
جلسه چهاردهم
تفسیر سوره اعراف
جلسه پانزدهم
تفسیر سوره اعراف
جلسه شانزدهم
تفسیر سوره اعراف
جلسه هجدهم
تفسیر سوره اعراف
جلسه نوزدهم
تفسیر سوره اعراف
جلسه بیستم
تفسیر سوره اعراف
جلسه بیست و یکم
تفسیر سوره اعراف
جلسه بیست و دوم
تفسیر سوره اعراف
در حال بارگذاری نظرات...