معرفی
* وصیتهای امیرالمومنین در نهجالبلاغه: خطبه ۱۶۶، نامه۴۷، حکمت۹۶، حکمت ۱۰
* مروری بر نامه ۴۷ نهجالبلاغه
* تمام نهجالبلاغه در همین دو عبارت است
* گفتگوی امیرالمومنین با تکتک افراد
* چرا مخاطب وصیت امیرالمومنین، امام حسن و امام حسین علیهماالسلام هستند؟
* معنای تقوای الهی
* قانون محترم، قانون مقدس
* بهترین دستور اخلاقی و سلوکی
* معنای دوری از دنیا و رعایت تقوا
* توضیحاتی پیرامون اعتباریات
* علامت عاقلِ باتقوا
معرفی کتاب: " پیام مولا در بستر شهادت" ، اثر علامه مصباح یزدی
* مروری بر نامه ۴۷ نهجالبلاغه
* تمام نهجالبلاغه در همین دو عبارت است
* گفتگوی امیرالمومنین با تکتک افراد
* چرا مخاطب وصیت امیرالمومنین، امام حسن و امام حسین علیهماالسلام هستند؟
* معنای تقوای الهی
* قانون محترم، قانون مقدس
* بهترین دستور اخلاقی و سلوکی
* معنای دوری از دنیا و رعایت تقوا
* توضیحاتی پیرامون اعتباریات
* علامت عاقلِ باتقوا
معرفی کتاب: " پیام مولا در بستر شهادت" ، اثر علامه مصباح یزدی
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ. وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا وَ نَبِيِّنَا أَبِيالْقَاسِمِ الْمُصْطَفَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ وَ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ مِنَ الْآنِ إِلَى قِيَامِ يَوْمِ الدِّينِ.
بحث وصیت امیرالمؤمنین، صلواتالله وسلامعلیه، را در جلسات قبلی مطرح کردیم. وصیت امیرالمؤمنین و وصیتهایی که از ایشان موجود است، بسیار پربار، بسیار جامع و بسیار غریب است. اساساً نمیدانم خدای متعال چه مظلومیت و غربتی را با این ذات مقدس عجین کرده است که امیرالمؤمنین «سهل ممتنع» است. درعینحال که همه او را میشناسیم و احساس میکنیم که همه میدانیم او را میشناسیم، اما هیچچیزی از او نمیدانیم و واقعاً هیچ بهرهای از او نداریم. همین وصیتش را، که همه میدانیم وصیت دارد، شاید در این مملکت شیعه پنج نفر پیدا نشوند که این وصیتها را یک دور کامل خوانده باشند و دقیقاً با این مضامین انس داشته باشند. وصیتنامه حضرت امام، به نظر من، معروفتر از وصیتنامه امیرالمؤمنین است؛ هرچند امام خمینی هم، به تبع جدش، سهل ممتنع است. ما ایشان را هم احساس میکنیم که میشناسیم، ولی از ایشان هم اطلاعی نداریم که حالا انشاءالله به مناسبت، مطالبی را خدمت شما عرض خواهم کرد.
خب، ما از ماه مبارک رمضان، بنا به تعداد جلساتی که قرار بود داشته باشیم، هفت جلسه از بحثهایمان باقی مانده است. طبیعتاً بخشی از انتشار این هفت جلسه در عید فطر و بعد از عید فطر خواهد بود؛ ولی اینها جلسات رمضانی محسوب میشوند. مباحث در ماه مبارک رمضان ضبط میشود انشاءالله و حالا بهمرور منتشر میشود. ما بنا داریم در این هفت جلسه مباحث وصیت امیرالمؤمنین را بگوییم؛ هرچند شاید تمام نشود. چهارشنبهها هم که برنامه ثابت ما سر جای خودش است، شاید آنجا وصیتها را تمام بکنیم. نمیدانم. به هر حال، میخواهیم یک غربتزدایی از این وصیتها انجام بدهیم و انشاءالله که امیرالمؤمنین از کاری که بنا داریم انجام بدهیم، شاد شوند و خود آقا هم عنایت و نظر بکنند تا مطالبی گفته و شنیده شود که به درد بخورد، انشاءالله.
یکی از این وصیتهای امیرالمؤمنین را خواندم که مرحوم کلینی در «کافی» نقل کرده است. یکی از برادران عزیز، خدا انشاءالله به ایشان طول عمر بدهد و این وقفی که کردهاند و این نذری که بوده، خدا از آنها قبول بکند. ما از این نذرها، حالا به شوخی بگوییم، استقبال میکنیم. (شوخی است، حالا جدی نگیرند.) برادر عزیزمان این کتاب را، با نیت اینکه هدیه به امواتشان باشد، هدیه دادهاند. کتاب حدود ۸۳۰ صفحه است، کتاب «تمام نهجالبلاغه». خدا انشاءالله اموات ایشان را هم شاد بکند و نذر و هدیه ایشان مقبول واقع شده باشد و باقیات صالحات باشد. این کتاب «نهجالبلاغه» را کامل جمع کرده است. خب، مرحوم سید رضی، رضواناللهعلیه، به مناسبت، بحثها را تفکیک کرده است. گاهی مطلبی را که ایشان مثلاً در سه تا خطبه مختلف نقل میکند، اینها بخشهای مختلفی از یک خطبه بودهاند؛ گاهی ده تا خطبه که در نهجالبلاغه آمده است، یک خطبه بوده که اینها از هم جدا شدهاند. خیلی این کار، کار خوبی است. خود نهجالبلاغه هم غریب است؛ شناخت زیادی از مطالب نهجالبلاغه نیست. این یکی دیگر، خوب، خیلی غریبتر است و کلمات کامل امیرالمؤمنین و خیلی جای کار دارد. بسیاری از مطالبی که در خطبهها هست، در نهجالبلاغه نیامده است و ممنوع است. بخشهایی که جنبه بلاغی و هنری خاصی دارد را ایشان جمع و جدا کرده است. بعضی را با مضمون به حکمت تبدیل کرده است، بعضی را به خطبه. حالا نامهها هم جداست. بخش عمدهای از نامهها حذف شده، بخش عمدهای از خطبهها حذف شده. خیلی این کتاب به موقع به ما رسید، الحمدلله برادرمان.
حالا آن بحثهای بعدی را که انشاءالله بنا است انجام بدهیم، ادامه مباحث علمی است که قبلاً داشتیم. برخی خطبهها را که میخواستم بخوانم، دیدم این خطبهای که مثلاً در نهجالبلاغه خطبه نسبتاً کوتاهی است، یکی دو صفحهای است، این خطبه در کتاب «تمام نهجالبلاغه» حدود ۳۰ صفحه است و بخش عمدهای از خطبههای مختلف نهجالبلاغه کنار هم بوده است. تازه فهمیده میشود که مطلب چه بوده و حضرت چه میخواستهاند بفرمایند. وصیتهای امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه در واقع یکی بیشتر نیست که نامه ۴۷ نهجالبلاغه است. معمولاً هم محشین و شراح نهجالبلاغه، کسانی که حاشیه زدهاند یا شرح نوشتهاند، همین تیکههایی را که در نهجالبلاغه نقل شده است، با آن سروکار داشتهاند. در این کتاب «تمام نهجالبلاغه»، رمان وصیت ۱۲ است. یعنی توصیههای امیرالمؤمنین، کلماتی که حضرت به کار بردهاند، سفارشهایی که امیرالمؤمنین کردهاند. بخشی از این سفارشها در واقع عهدنامهها بودهاند؛ وقتی کسی را به عنوان مسعودی انتخاب میکردهاند، اینها را به او دستور میدادهاند. وصیت به معنای امروزیش نیست که در مورد مثلاً بعد از رحلتشان باشد و این بخشی را به عنوان وصیتها نقل میکنند و این وصیت دوازدهم این کتاب مبارک است که به ما دادهاند.
بنده خب بحثهای وصیتها را جاهای مختلف بررسی کرده بودم، دیدم بخش عمدهای از وصیتها را که ما میخواستیم بگوییم، مثلاً چهار پنج تا وصیت، همهاش یک وصیت است؛ متن در واقع جدا جدا شده. جلسه قبل، جلسات قبل، خواندیم از ممنوع کلینی در کافی. اینها همهاش در این وصیت هست و تیکههایش حذف شده بوده. نامه ۴۷ در آن بخشهایش اینجا هست که در آن روایت کافی نبود و باز اینها همه مال یک وصیت است که خب، ما اگر همین یک دانه وصیت را بخوانیم، آن پنج شش تا وصیت که میخواستیم بخوانیم، عملاً خیلی حجم عمدهاش در همین یک وصیت است که این وصیت ۴ صفحه است. خب، نامه ۴۷ نهجالبلاغه بخشی از این وصیت است. بخش دیگرش حکمت ۹۶ نهجالبلاغه است که اصلاً کسی حکمت ۹۶ نهجالبلاغه را به عنوان وصیت پاراگراف و به همان پاراگراف خوانده میشود، درحالیکه آن هم بخشی از این وصیتنامه امیرالمؤمنین است. خدمت شما عرض کنم که بخش دیگر هم خطبه ۱۶۶ نهجالبلاغه است که این را هم معمولاً بهش توجه نمیشود. بخش دیگرش حکمت ۱۰ نهجالبلاغه است. بخش دیگرش هم باز همین نامه ۴۷ نهجالبلاغه است. یعنی این نامه ۴۷ که در نهجالبلاغه آمده است، مابینش کلی مطلب، بین مثلاً فراز دوم و سوم نامه ۴۷، کلی مطلب بوده که مرحوم رضوی گزینش کرده، سلکت کرده، بخشهای جذابش را. خب، این هم باز مزید بر غربت امیرالمؤمنین است. هرچند کتاب نهجالبلاغه به همین قدر باعث شد که از امیرالمؤمنین همین قدر از غربت دربیایند که یک گزینهای از کلمات امیرالمؤمنین لااقل دست مردم باشد؛ ولی خب ما که میخواهیم مطلب را به صورت سیستماتیک و نظاممند دستمان بیاید که امیرالمؤمنین چه طرحی را برای بعد از خودشان به یادگار گذاشتهاند که مردم این را بگیرند. انگار رشته اتصالی است بین ما و امیرالمؤمنین. هر چقدر به این متصل باشیم، به آن آرمانها و آنچه مطلوب امیرالمؤمنین بوده، نزدیکتر میشویم. هدف امیرالمؤمنین و مسیر امیرالمؤمنین به آن نزدیکتر میشویم. این همه وصیت را باید بخوانیم. خمیر وصیت خیلی به ما کمک میکند.
عبارات اولش را جلسه قبل هم خواندیم. بنده همه را میخوانم. جلسات قبل خواندیم بخشهایش را. باز هم میخوانم. جلسات قبل از یک زاویه نگاه کردیم. این جلسات انشاءالله از زوایای دیگر نگاه میکنیم. بعضی از بحثهایی که جلسات قبل تکرار میکنیم و مطلب میگوییم در موردش، نکاتی است که بیشتر باید به آن توجه بشود و این را هم عرض بکنم. در مورد نامه ۴۷ نهجالبلاغه که خب، بخش وسیعی از این وصیتی که ما داریم از کتاب «تمام نهجالبلاغه» میخوانیم، از کتاب «تمام نهجالبلاغه» صفحه ۵۸۱ و وصیت ۱۲. چند پاراگرافش همین است که در نامه ۴۷ نهجالبلاغه آمده است. عزیزان ما این چند تا آدرسی که ما دادیم را باید مطالعه بکنند: نامه ۴۷، حکمت ۹۶، خطبه ۱۶۶، حکمت... این چند تا را عزیزان ما انشاءالله مدنظر داشته باشند. ما همه اینها را انشاءالله در قالب این وصیت مطرح میکنیم و مباحثی هم هست که در نهجالبلاغه نیست و حذف شده است. و در مورد نامه ۴۷ نهجالبلاغه، خب همین کتاب «پیام امام امیرالمؤمنین علیهالسلام» که یک نرمافزاری هم طراحی شده است. کل شرح نهجالبلاغه آیتالله مکارم را در یک نرمافزار زدهاند که این را بنده به رفقا دادهام. میشنوند، درخواست میکنم که پایین این فایل آن نرمافزار را منتشر بکنند. تمام این ۱۵ جلد شرح نهجالبلاغه آیتالله مکارم و تیم همراهشان را نوشتهاند. در یک نرمافزار، اپلیکیشن اندرویدی موجود است که عزیزان میتوانند قشنگ آنجا دیگر بیایند نامه ۴۷، این بخشها را از آنجا مطالعه بکنند.
یک کتاب خیلی خوب دیگری که مطالعهاش را سفارش میکنم، حالا بعضی اسامی را ما وقتی اسم میآوریم، حساسیتهای سیاسی هست نسبت به این شخصیتها و درخواستم این است که ما ذهنمان را باز بکنیم، نگاهمان وسیع بشود، از افراد در آن حوزههایی که دارایی دارند و دانایی دارند، استفاده بکنیم. اینجور بخشی نگاه نکنیم. ما خودمان از کافرترین کفار مطلب میخوانیم، استفاده میکنیم، تحلیل میکنیم. همین کتاب اینستاگرام که نوشته شد، بخش عمدهاش از افرادی است که هیچ اعتقادی به دین و خدا ندارند، لائیک به حساب میآیند و مطالب خوبی که بود، گرفتیم، استفاده کردیم. جاهای مختلف هم همینطور بوده. در مباحث مختلف مطرح میکنیم، استفاده میکنیم. بعضیها خیلی تنگنظری دارند. تا از یک شخصیتی که یکم مثلاً فضای سیاسی دارد اسم آورده میشود، اینها سریع تجربه داشتیم و خب، باب گفتگو بر مسدود میشود. اینها خلاف فضای باز بودن فکر است. حالا اصطلاح روشنفکری را به کار نمیبرم. باز بودن فکر، روشنبینی را به کار میبرم. انسان روشنبین باید وسیع نگاه بکند. بنده مثلاً شرح خطبه فدکیه مرحوم آقای منتظری را خواندنش را سفارش میکنم. درسهایی از نهجالبلاغه مرحوم منتظری مطالب خوبی دارد، قابل استفاده است. بحثهای بحثهای پخته از جهت علمی و فقهی. قدرت نظر سیاسی بنده میتوانم اعتقاداتی و باورهایی داشته باشم در مسئله سیاسی که یک سر سوزن با ایشان تناسب نداشته باشد.
یکی از اساتیدی که آثار ایشان را خیلی سفارش میکنم مطالعهاش را و بنده انس دارم با این آثار، سالیان هم هست انس دارم، از نوجوانی با این آثار انس داشتم و خیلی بهره بردهام از مطالعه این آثار و در این بحثهای نهجالبلاغه هم خیلی استفاده میکنم که حالا بخشهاییاش را در این جلسات عرض میکنیم. بعداً در مباحث علمی دوباره مراجعه میکنیم. آثار جناب آیتالله مصباح یزدی که خب، بعضیها نسبت به مواضع سیاسی ایشان حساسیت دارند. تا اسم ایشان آورده میشود، من دیگر هیچی گوش نمیدهم. پس این نه. ما هم آقای منتظری را میگوییم، هم آقای مصباح را میگوییم، هم در بحثهای تفسیر هاشمی رفسنجانی یاد میکردیم از کتاب تفسیری ایشان که «فرهنگ قرآن» ایشان خیلی چیز جامعی است و قابل استفاده است از جهت موضوعبندی. خیلی کمک میکند کسانی که میخواهند تحقیق بکنند نسبت به موضوعات قرآنی. «فرهنگ قرآن» خیلی میتواند ظاهراً از آن کتاب وسیع دو جلدش را طرحش را در زندان کار کرده و داده. تعدادی از فضلا کار کردهاند، طبق تفسیر از ایشان نیست، فضلاست در واقع؛ ولی خب اصل مایه از ایشان بوده، اصل فکر و اصل نگاه. در حالی که آثار مختلف را آدم هر چقدر مطالعه بکند و خودش هم تحلیل داشته باشد، دیگر بفهمد از که چه باید بگیرد. جمود کلاً بد است، جمود فکری. درست آدم فکرش را در اختیار اینکه ما لازم داریم تحلیل و روشنبین.
کتابی در آیتالله مصباح یزدی، شرح وصیت امیرالمؤمنین، شرح این وصیت که در نامه ۴۷ آمده است، اسم کتاب هم هست «پیام مولا از بستر شهادت». در این اپلیکیشنهایی که مجموعه آثار آیتالله مصباح است که همین را هم باز ما قبلاً منتشر کردهایم، باز هم الان باز از رفقا درخواست میکنیم این را هم منتشر بکنند. این کتاب هست. این مال سخنرانیهای سال ۷۲ آیتالله مصباح یزدی است، مال ۲۷ سال پیش، ماه مبارک سال ۷۲ و آدم میخواند و واقعاً لذت مطالب، نوآوریها و بهروز بودن مطالب که همین الان شما میبینید کارایی دارد. بعد از ۲۷ سال انگار برای همین الان است و تحلیلهای علمی و پخته و واقعاً عالمانه که خیلی این کتاب، کتاب قابل استفادهای است. بنده به مناسبت این بحثی که این جلسه داریم، بخش زیادی از کتاب را از جلسه قبل تا این جلسه، تقریباً یک سوم کتاب را خواندهام. بحثهای دیگری هم هست از ایشان البته که باز مثلاً «بهترینها و بدترینها از دیدگاه نهجالبلاغه». ماه مبارک رمضان، آن را بهش اشاره میکنیم. آن هم باز به مناسبت همین بحثها، بخش زیادی از آن کتاب، خیلی آن هم کتاب قابل استفادهای است و عیار علمی را آدم میبیند قشنگ وقتی که شرحی دارد داده میشود از یک روایت، چقدر پخته و علمی و منطقی و با یک نظم فکری مطلب دارد ارائه میشود. بله، به هر حال ما از هایدگر هم تعریف میکنیم، از هگل هم تعریف میکنیم. هرکی که از هر زاویهای که مطلبی دارد یا چینش فکری خوبی دارد، یک عمقی دارد، ذهنمان را باز بکنیم. به محض اینکه یک اسمی آورده میشود، سریع گارد نگیریم و فضا را مسدود نکنیم. تعصباتمان را هم بگذاریم کنار. دنبال حق و حقانیت و استدلال طرف باشیم. من یک چیزی با استدلال برایم واضح شد، البته پایبندش باشیم. این دیگر آن بخشی است که ما یکم با تمدن غرب اینجا فاصله داریم. آنجا کلاً همهچیز میرود روی هوا، فضای پلورالیستی یکجوری است که کلاً هیچی به هیچی بند نیست؛ ولی ما میگوییم نه، با استدلال خودت باش و با یقین و حجت باش و سفت هم پایش وایسا. فضا را مسدود نکن، ولی آنی که با یقین بهش رسیدی پایش وایسا، بهش اعتنا داشته باش و ازش.
این وصیت، هنوز متن نامه ۴۷ نهجالبلاغه را واردش نمیشویم. یک پاراگراف میخوانیم. «وصیته علیهالسلام للحسن و الحسین علیهمالسلام و باقی اولاده لما ضربه ابن ملجم لعنهالله.» امیرالمؤمنین برای امام حسن و امام حسین و باقی فرزندان حضرت، وقتی که ابنملجم لعنهاللهعلیه ضربه زد، علیبنابیطالب این چیزی که علیبنابیطالب بهش وصیت کرد: «اوصا انه یشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له الاول.» شهادت به توحید که قبلاً اینها را توضیح دادیم، دیگر توضیح نمیدهیم. وصیت میکند که شهادت میدهد به اینکه خدایی غیر از خدا نیست، او یکی است و شریکی ندارد. «و ان محمدا عبده و رسوله» و شهادت میدهد به اینکه پیامبر، عبد و رسول خداست. «ارسله بالهدی و دین الحق صلیاللهعلیهوآلهوسلم» خدا و پیغمبرش را با هدایت ارسال کرد و با دین حق ظاهر کنم آن را و همه دین. یعنی پیغمبرش را ظاهر کند. ظاهر شدن یعنی غلبه بر همه دینها و همه مرامهایی که در عالم هست، غلبه مشرکین. صلوات خدا بر او و آلش و سلام خدا بر او. «ثم ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین.» نماز من، مناسک من، زندهبودنم و مردنم برای خداست، ربالعالمین. «لا شریک له» شریکی ندارد. «و بذالک امرت» به این مسئله مأمور شدم. «و انا من المستقلین.»
از این بخش بیرونی که در نامه ۴۷ نهجالبلاغه نیست، نقشی که در نامه ۴۷ نهجالبلاغه آمده است، اینجا از اینجا شروع میشود. طبعاً آن لحظات امیرالمؤمنین، مهمترین بیاناتشان را میگویند و طبعاً اینجور نیستش که کسی عزیزتر از امام حسن و امام حسین باشند و قطعاً ما اگر آنجا بودیم نمیتوانستیم ادعا بکنیم که امیرالمؤمنین یک چیزی به ما گفتند که این را به حسن و حسین نمیگفتند؛ یعنی مهمترین فرمایش امیرالمؤمنین. کسی هم چون عزیزتر از امام حسن و امام حسین نبودند، طبعاً اصل مسئله را حضرت دارند اینجا بیان میکنند، دستور اصلی و آن لب مطلب را. در سایر عرفا هم این را علامه طباطبایی، حداد، اینها لحظات آخرشان نکات بسیار کلیدی را میگویند. مرحوم علامه طباطبایی را لحظات آخر دست ایشان را گرفته بودند، گفته بودند آقا جان، مطلب بگو، سیر و سلوک در چیست؟ ایشان چهار بار فرمود: مراقبه، مراقبه، مراقبه، مراقبه. که حالا یا از باب تأکید بوده یا از باب چهار مرحلهای که در مراقبه هست، چون مراحل ۴ مرحله است، مراقبه از این باب بوده که ایشان چهار بار گفتند خوب عصاره زندگی علامه طباطبایی بود و عصاره مسلکی که مرحوم علامه دعوت میکرد.
علامه طباطبایی بالاتر است یا امیرالمؤمنین؟ و علامه طباطبایی با همه عظمتش دستور را گفت برای در حد و اندازه همین شاگردی که دارد سؤال میکند؛ یعنی فراخور شرایط بود؛ ولی امیرالمؤمنین چی؟ «من بلغه کتابی» هر کسی که نامه من بهش میرسد، همه را لحاظ کردهام، همه نفوس بشری را که خودش واسطه خلقت اینها بوده، واسطه فیض بوده. تکتک اینها را میشناسد. فرمود: تمام شیعیانم را با اسم خودشان و آباء و اجدادشان میشناسم، ذریهشان را میشناسم، میدانم چقدر عمر میکنند، رزقشان چیست. در و دیوار نیست، اینها به من عرضه کردند از ازل و همه را میدانم. این را نگاه کرده است امیرالمؤمنین و به اینها دارد خط و به همهشان دارد خطاب میکند و همه را دارد با همه ویژگیها در نظر میگیرد. اگر این اگر بفهمیم مغز میترکد. همه را لحاظ کرده است با همه ویژگیها. یعنی همین الان اگر بنده بروم خدمت امیرالمؤمنین بگویم یک وصیت به من بکنید من بروم درست بشوم، همین را برای زندگیم عمل بکنم و کافی باشد، یک دستورالعمل جامع سلوکی، تربیتی، اخلاقی، معنوی، عبادی، خانوادگی، اقتصادی، همهاش تو اینها باشد. تکتک هم اگر من همین الان بروم امیرالمؤمنین، چون برای او این حجاب زمان نیست که بگوید آها این ۱۲ قرن گذشته، تو را حواسم نبود وقتی که داشتم صحبت میکردم، آنهایی که آنجا بودند، داشتم میگفتم: «من بلغه کتابی» هرکی نامه. اگر بهش توجه بکنیم، خودمان را مخاطب این نامه بدانیم، خیلی اتفاقات میافتد. امیرالمؤمنین با شخص بنده گفتگو کردند، تکتک الان همین الان ۲ ثانیه امیرالمؤمنین با شخص بنده گفتگو کردند، برای شخص من نامه نوشتهاند، شخص خود خود خود من. از امیرالمؤمنین به فلانی. اگر نگاه بکنی با چشم باطن میبینی این را هم نوشت؛ یعنی به بنده، به پسرم، به دخترم، به همسرم، به همسایه، تکتک اینهایی که گوش میدهند، به تکتک اینهایی که هستند در این عالم، به تکتک اینها خصوصی امیرالمؤمنین داروی ما را امیرالمؤمنین نسخهمان را نوشت. یک طبیبی که از او بالاتر در این عالم طبیبی پیدا نمیشود. کسی که آنقدر درد را بشناسد، نه کسی که آنقدر درمان و سادهترین راه برای درمان معین. در این آیه قرآن که هر قومی هادی دارد و هدایتبخشی دارد، در تفسیر «شهلاالفرمان» منظور امیرالمؤمنین است. او هدایتگر امت، هادی امت. به تکتک افراد مادر میشود. دکتر ۵ دقیقه صحبت بکند و نسخه برای ۱۰ تا مریضی که با مریضیهای مختلف بنویسد، میشود؟ مگر دکتر خیلی قوی باشد، میشود. امیرالمؤمنین همین کار را یک جمله گفتند، همه را توش لحاظ کردند که برای همین شگفتانگیز است و خطاب ظاهراً یک جاهایی به امام حسن و امام حسین علیهمالسلام است، دروازه خطاباند. نه اینکه مخاطب اصلی باشند، از این کانال در واقع دارد گفته میشود. مثل اینکه مثلاً بنده میروم سر کلاس به مبصر کلاس میگویم که مثلاً آقای جعفرپور حواست هست که فردا امتحان داریم و حواست فردا باشد که مثلاً رفقا که میخواهند امتحان بدهند، کتاب سر کلاس نیاورند. توصیه به مبصر میکنم؛ ولی او مخاطب نیست. بگو دارم میگویم از باب اینکه تو برام و من از همه نزدیکتری و این بخشنامه از تو باید منتقل بشود، تو مسئولی برای اجرای این امور. گفتن به امام حسن و امام حسین از این باب است، نه اینکه مخاطبش امام حسن و امام حسین باشند. مخاطب همه هستند. از این دروازه دارد گفته میشود. آنها عزیزترین افرادند و واسطهاند بین ما و امیرالمؤمنین. از آن دریچه دارد به ما این دستور میرسد.
«ثم انی اوصیکما بتقوی الله.» میفرماید که من شما را، شما دو تا را وصیت میکنم به تقوای الهی. خب، بحث تقوا بحث بسیار مهمی است و جان مطلب همین است. مقداری را ما امسال، به لطف خدا، برنامه رادیو که داشتیم، رادیو اسرار قبل افطار با رادیو محترم معارف که بنده قلباً خیلی علاقهمندم به این شبکه رادیویی و در صداوسیما نه در تلویزیون نه در رادیو هیچ بخشی را به اندازه رادیو معارف علاقهمند بهش نیستم. حسن ظن داشتند، این بحث را مهمترین برنامه رمضانی، برنامه رادیو معارف بود را ما را با همه عیب و نقصهایمان به برنامه آورد. آنجا بحث خطبه متقین را داشتیم و مباحث در مورد تقوا مطرح کردیم که حالا شش هفت تا، ۲۷ جلسه به نظرم برگزار شده و دو سه جلسه مانده. این تقریباً از ۱۱۰ جلسه باید مطرح میشد، مباحث خطبه متقین. از ۱۱۰ فراز ۲۷، ۳۰ تا شد، مطرح کردیم و میکنیم انشاءالله. فضای کلی خطبه متقین البته دست میآید از این سیتایی که گفتیم و بقیه را هم دیگر از آن چینش کلی میتوانند تطبیق بدهند و بحث آن مطلبی که در مورد تقواست و جایگاه تقوا و مسائلی که در مورد تقوا داریم، اصل ماجرا و لب ماجرا همین است و «الله تبقی الدنیا و ان بغتم.»
تقوای الهی یعنی انسان مقید باشد به قوانین. یک بحثی را دارد دیگر. حالا ما هم یک جوری شده که دیگر وقتمان کم است و موضوعات هم زیاد است و مجبوریم هی ارجاع بدهیم دیگر، عزیزان را به مباحث مختلف ارجاع بدهیم. چون واقعاً فرصت نمیشود بخواهیم تکرار بکنیم. آنقدر که الان مباحث مانده و باید بنشینیم همینجور ضبط بکنیم مباحث مختلف را. برنامه مدرسه که بنا است انشاءالله راه بیفتد، حجم وسیعی مطلب برای تولید میخواهد. دیگر واقعاً فرصت هی تکرار مطالب نیست. فقط میتوانیم در مباحث نظام تقدیم، نظام تقدیم صد و خردهای جلسه بود که ۳۹ تایش معروف شد. مباحث آنسوی، یک هفتاد و خردهای جلسهای قبل از بحثهای آنسوی مرگ ما گفتگو کردیم با رفقا. مقدمه آنسوی به عنوان بحث جدی مطرح نکردیم. تتمه بحثمان بود در واقع؛ یعنی گفتیم اینهایی که گفتیم میخواهیم ببینیم واقعیت دارد، ببینید در این کتاب نامبردن دیدن؛ یعنی همان وسطهای ماجرای ما بود که این کتاب چاپ شده بود و به دست رسید و و خدمت شما عرض کنم که مطرحش بله خدمت شما عرض کنم که مباحثی را داشتیم در مورد اعتباریات که حالا انشاءالله در شرح کتاب «روش رئالیسم» مرحوم علامه طباطبایی در مورد این بیشتر صحبت میکنیم، چون یکی از مقالات آن کتاب، بحث بحث مهم بحث اعتبارات است. یک جنبه فلسفی دارد، یک جنبه اخلاقی و اینها دارد. رویکرد اخلاقیش را مطرح کردیم که بحثهای فلسفه اخلاق در واقع همینها میشود.
بحث اعتباریات در واقع قوانین اعتباریات؛ یعنی چیزهایی که ما با هم قرار میگذاریم، قرارگذاشتنی است. فرض مثلاً فرض میکنیم که این چراغ قرمز علامت این است که ممنوع است از اینجا رد شوید. چراغ سبز علامت این است که میتوانیم از اینجا رد شویم. از عالم ازل قرمز و سبز و اینها اینجور نبوده که قرمز یعنی توقف، سبز یعنی حرکت. ممکن است صد سال بعد نظرمان عوض بشود، جابجا کنیم. قرمز یعنی حرکت، سبز یعنی تو. قرمزش قهوهای بگذاریم مثلاً فسفری بگذاریم، بعد مثلاً رنگهایی که از خانمها بیشتر خوششان بیاید و اینها. بعد مثلاً به جای سبزش هم مثلاً صورتی بگذاریم و عرض کنم که اینها را جابجا بکنیم. تغییر خب میشود. نظام اعتباریات، قانون همین است دیگر. ما یک مصلحتی داریم، آن هم نظم است. بحث مفصلی داریم که تو همین وصیت امیرالمؤمنین میآید. بعد ما نظم را چه شکلی به جامعه باید بدهیم؟ قانون میخواهد. نظم قانون چی میخواهد؟ وضع میخواهد، قرارداد، جعل قانون را وضع میکنند. یک قانون جعل میکنند، یک قانون را میگذارند، قانونگذاری. قانون میگذاریم از اینجا عبور نکنید، اینجا دو طرفه، اینجا یک طرفه، اینجا سرعت بالای، آنجا سرعت بالای ۸۰ تا نشود، آنجا سرعت بالای ۱۱۰ تا نشود، آنجا بالای ۱۲۰ تا نشود. ماشینت باید معاینه فنی شده باشد، باید یک برچسب بهش بخورد، نباید آلاینده داشته باشد، دود درست بکند بیرون و و و و و هزاران هزار قانونی که وضع میشود برای اینکه زندگی ما اداره بشود. ما در یک فضایی هستیم که بدون اعتباریات نمیتوانیم زندگی کنیم. اعتباریات البته ارزشی فقط برای اداره زندگی ماست و برای رسیدن به نتایجی بالاتر از اینها. یعنی در عالم واقع ما چیزهایی را میخواهیم بهش برسیم. مثلاً ما میخواهیم گرسنگیمان را تبدیل به سیری کنیم. در عالم واقع ما گرسنه میشویم و باید سیر شویم. خب این سیر شدن را که یک اتفاق است، برایش یک مسیری را قرار میدهیم، مسیر اعتباری. مسیر اعتباری برایش درست میکنیم. میگوییم که غذا که باید سیر بشویم، چی میخواهد؟ سیر شدن چی میخواهد؟ غذا. غذا را باید برویم حاصل کنیم. غذایی که باید برویم حاصل کنیم یعنی باید مالکش بشویم. مال من باشد. هرکی غذایی را بخورد که مال خودش است وگرنه هرکی از جلو هر مغازه رد بشود، دست میکند هرچی لوبیا و چه میدانم کشمش، تخممرغ بفرمایید، خرما دارد میبرد دیگر. میگوید من باید سیر بشوم.
با یک نظامی قرار میدهیم برای سیر شدن که حق کسی ضایع نشود. یک کسی میرود تلاش میکند خرما به عمل میآورد. این خرما را میفروشد، یک کسی دیگر میخرد، میآورد در مغازهاش میگذارد، یک کسی دیگر میآید این را میخرد، میبرد با افطار، با شیری، با آب داغی، چیزی میخورد. اینی که اینجا آمده خرما خریده، باز خودش کار کرده، رفته کارگری کرده، بنایی، بابت بنایی که کرده پول گرفته. پول. این پول یک کاغذ. نظام اعتباری میآید میگوید که این پول این مقدار ارزش دارد، باهاش میشود این مقدار کار کرد. با این میشود مثلاً یک کیلو گوشت خرید، با این میشود پنج تا نان خرید. به نظام اعتباری هم چیز بامزهای است دیگر. آنها مثلاً اسکناس ۵۰۰ تومانی که چاپ میشود، گندم چاپ میشود یا نه؟ به نظرم تا قبل حالا این ماجراها که الان باز تورم، بحمدالله چیزی که ثابت بوده در این مملکت رشد تورم بوده. رشد تورم الحمدالله ثابت. رکود و تورم با هم اتفاق نمیافتد. ما ولی هرچه خوبان همه با هم دارند، ما هم با هم همه را داریم. الان نمیدانم قیمت اسکناس چقدر است. آنقدری که یادم است قبل این ماجراها ۱۲۰۰ تومان هزینه چاپ اسکناس ۵۰۰ تومانی؛ یعنی هزینه برگشت از خود هزینه ریالیاش بیشتر است، ارزش ریالیاش. چاپ اسکناس هزار تومانی مثلاً. خوب نظام اعتباری است دیگر. یعنی خود کاغذش که چاپ شده و هزینههایی که برایش شده بیشتر است، گرانتر تا ارزش ریالی که دارد. سکه و نام همین بود ۵۰ تومانی ۱۰۰ تومانی. خدمت شما عرض کنم که این میشود نظام اعتباری.
نظام اعتباری که گفته میشود یک مصالحی پس هست در اثر عمل به این مصالح باعث میشود که ما یک نظام اعتباری قرار میگذاریم با هم. اگر به آن نظام اعتباری عمل بکنیم، به آن مصالحی که دنبالشیم میرسیم. سیر شدن حاصل میشود، امنیت حاصل میشود، کسی دزدی دیگر نمیکند و حق کسی ضایع نمیشود. پول هرکسی مقدار ارزشی که هر چیزی دارد باید بابتش بهاش را بپردازد. نظم حاصل میشود، امنیت حاصل میشود در جامعه. اگر همه به قانون عمل بکنیم، قانون راهنمایی رانندگی را اگر همه عمل بکنیم، شاید دیگر تصادفی رخ ندهد. دیگر مثلاً کسی کشته نشود، کسی آسیب نبیند، ماشینی آسیب نبیند. نظم حاکم میشود، هرج و مرج نمی شود. این در رعایت قوانین زندگی دنیامان است. نسبت به آخرت هم همین است. خدای متعال قوانینی را برای ما گذاشته است. اگر به اینها عمل بکنیم، آن مصالح اخروی ما حاصل میشود. البته مصالح؛ یعنی نظام گذشته. کسی میخواهد ازدواج بکند. این حلال و حرام، این شریعت را در نظر گرفته است. این کارها را بکن، این کارها را نکن. خب، اگر اینجوری باشد، آن وقت بچهای که اولاً نسل درست حسابی به دنیا میآید. اصلاً آدم به دنیا میآید در اثر این ازدواج. اگر بخواهند هرزگی و فساد داشته باشند، اصلاً فرزندی متولد نمیشود. بعد فرزند متولد بشود، معلوم نمیشود که مثلاً از چه نسلی است. این نسلش معلوم میشود، تربیت میشود در یک کانون خانوادهای، پدر و مادر زیر سایه پدر و مادر دارد بزرگ میشود. یک مصلحت. این هم در مورد بقیه مسائل هم همینطور؛ یعنی هرچیزی که ما در دین به اسم قانون داریم، شریعت، اگر عمل بکنیم، چیزی که حاصل میشود این است که آن مصالحی که دنبالشیم حاصل میشود. دیگر هم سعادت دنیامان، هم سعادت این قوانین مفصل در بحث نظام اعتباریات توضیح دادیم در مورد اینها که مثلاً میگوید که آقا همین یک کلمه. یعنی مثلاً ما یک کلمه، یک جمله را بخوانیم، این حلال میشود، نخوانیم حرام میشود. کنار آنجا مفصل توضیح دادم. در سه دقیقه در قیامت تقوا یعنی همین عمل به قوانینی که خدای متعال وضع کرده است.
خب، این قوانین، آنهایی که خدای متعال گذاشته است، مقدساند. اینهایی که ما خودمان بین خودمان میگذاریم، تقوایی ندارد؛ ولی محترم است. مقدس نیست، ولی محترم است. محترم است یعنی خودش به خودی خود ارزشی ندارد. این اعتباریات، مصلح پشت اینهاست، ارزش دارد. خب مثلاً ما میآییم با هم قرار میگذاریم. در یک اداره تقسیم کار میکنیم. یک نفر باید فراش باشد، یک نفر آبدارچی میشود، یک نفر تلفنچی میشود، یک نفر منشی میشود، یک نفر معاون میشود، یک نفر رئیس میشود، یک نفر مدیر کل میشود، یک نفر وزیر میشود، یک نفر رئیسجمهور میشود. اینهایی که قرار گذاشتیم برای چیست؟ برای اینکه کارها پیش برود، آن نظم و امنیتی که در زندگی میخواهیم حاصل بشود. به این آقا میگوییم شما منشی، به آن آقا میگوییم رئیس، به آن میگوییم مدیر کل. این صد یک امر اعتباری، اعتبار محض هم هست؛ یعنی صرف قرار است و صرف فرض است. الان ریاست را به من بدهند و از من بگیرند، هیچ اتفاقی در من نمیافتد. هیچی به من اضافه نمیشود، هیچی هم از من کم نمیشود. اینجوری نیست که الان یک ۵ گرم آمد روی من، یک گرم هم نیست. ریاست اصلاً در عالم واقع ما چیزی به اسم ریاست نداریم. صرف تصور، صرف فرض است. این میشود رئیس، آن میشود مرئوس. این میشود مالک، آن میشود مملوک. مالکیت صرف فرض. الان من مالکم. میآیم به شما هدیه میدهم، شما میشوی مالک. از ملک خودم درش میآورم، میفروشم به شما. اجاره میدهم به شما، وقف میکنم، هبه میکنم. نه قبلش به من چیزی اضافه شده بود. الان بنده مثلاً یک پاساژ دارم، مثلاً بر فرض محال یک پاساژی دارم، مثلاً در شمال تهران جردن. همهاش را یکجا از دست بدهم، من ریاست و مالکیت چیزی دارم؟ این از بره و بیاد این وزنی که مثلاً چه میدانم ۷۰ ۸۰ کیلویی که یک آدم دارد، این یک گرم بهش اضافه میشود، یک گرم کم میشود. هیچی نیست. در عالم واقع ما هیچی تو آن در و دیوار هم معلوم نیست. تو آجر و خشتش هیچی نیست. مثل اینکه این ملک آقای فلانی است. در و دیوار آنجا خانه عوض نمیشود که الان ملک من باشد، فردا ملک مثلاً اوس ممد باشد، پسر باشد. بهش هیچی اضافه و کم نمیشود. هیچ چیز واقعی نیست. البته محترم است. مقدس نیست، ولی محترم است. محترم است یعنی خودش به خودی خود ارزشی ندارد. این اعتباریات، مصلح پشت اینهاست، ارزش دارد. خب، مثلاً ما میآییم با هم قرار میگذاریم در یک اداره تقسیم کار میکنیم. یک نفر باید فراش باشد، یک نفر آبدارچی میشود، یک نفر تلفنچی میشود، یک نفر منشی میشود، یک نفر معاون میشود، یک نفر رئیس میشود، یک نفر مدیر کل میشود، یک نفر وزیر میشود، یک نفر رئیسجمهور میشود. اینهایی که قرار گذاشتیم برای چیست؟ برای اینکه کارها پیش برود، آن نظم و امنیتی که در زندگی میخواهیم حاصل بشود. به این آقا میگوییم شما منشی، به آن آقا میگوییم رئیس، به آن میگوییم مدیر کل. این صد یک امر اعتباری، اعتبار محض هم هست؛ یعنی صرف قرار است و صرف فرض است. الان ریاست را به من بدهند و از من بگیرند، هیچ اتفاقی در من نمیافتد. هیچی به من اضافه نمیشود، هیچی هم از من کم نمیشود. اینجوری نیست که الان یک ۵ گرم آمد روی من، یک گرم هم نیست. ریاست اصلاً در عالم واقع ما چیزی به اسم ریاست نداریم. صرف تصور، صرف فرض است. این میشود رئیس، آن میشود مرئوس. این میشود مالک، آن میشود مملوک. مالکیت صرف فرض. الان من مالکم. میآیم به شما هدیه میدهم، شما میشوی مالک. از ملک خودم درش میآورم، میفروشم به شما. اجاره میدهم به شما، وقف میکنم، هبه میکنم. نه قبلش به من چیزی اضافه شده بود. الان بنده مثلاً یک پاساژ دارم، مثلاً بر فرض محال یک پاساژی دارم، مثلاً در شمال تهران جردن. همهاش را یکجا از دست بدهم، من ریاست و مالکیت چیزی دارم؟ این از بره و بیاد این وزنی که مثلاً چه میدانم ۷۰ ۸۰ کیلویی که یک آدم دارد، این یک گرم بهش اضافه میشود، یک گرم کم میشود. هیچی نیست. در عالم واقع ما هیچی تو آن در و دیوار هم معلوم نیست. تو آجر و خشتش هیچی نیست. مثل اینکه این ملک آقای فلانی است. در و دیوار آنجا خانه عوض نمیشود که الان ملک من باشد، فردا ملک مثلاً اوس ممد باشد، پسر باشد. بهش هیچی اضافه و کم نمیشود. هیچ چیز واقعی نیست. البته محترم است. مقدس نیست، ولی محترم است.
اگر جنبه شرعی داشته باشد، مقدس است؛ مثلاً ازدواج مقدس است، «النکاح سنتی». ولی مثلاً اینکه کسی مالک است، این محترم است. مالکیت این آقا محترم است، باید بهش احترام بگذارید، حق نداری تصرف در مال او بکنی، حق نداری تجاوز به حق او بکنی، محترم است. حالا همه ماجرا که این وصیت امیرالمؤمنین است، این است. اصل مطلبی که حضرت با آن شروع میکنند، همین است. تقوا داشته باشید، دنبال دنیا نباشید. همه دستورالعمل اخلاقی و عرفانی هم دو جمله است، همهاش. همه کتابها مربوط به تقوا، دوری از دنیا. دوری از دنیا یعنی چه؟ یعنی کاسبی نکنم؟ ازدواج نکنم؟ بچهدار نشوم؟ ملک مثلاً اگر خانهای دارم، هرکی آمد از دستم درآورد، دنبال دنیا نباشم؟ نه. «الله تبقی الدنیا» یعنی چه؟ دنبال دنیا نباشید یعنی اینکه این اعتباریات دنیا گولت نزند. اینها دنبال این نبودند. دنبال ریاست نباش. ریاست که وجود ندارد که. ریاست هیچی، ریاست فرض خالی است. ریاست هیچ ارزشی ندارد. ریاست ریاست وجود ندارد که بخواهد ارزش داشته باشد. میگویند اعتباریات. فلاسفه میگویند در این عالم هیچ چیزی ارزش وجودیش از اعتباریات کمتر نیست. گفتم خیلی هم رفقای طلبه خوششان آمد. خوب فضاهای فلسفی خیلی کمک میکند برای فهمیدن آیات و روایات و خیلی بست ایجاد میکند در نگاه ما.
امیرالمؤمنین فرمودند که دنیایی که برای شما ارزش دارد، پیش چشم من از استخوان خوک در دست یک جذامی کمتر است. خیلی قشنگ بحث کردهاند در آن کتاب که حالا خود خوک زندهاش را که کسی در خانهاش نمیبرد. خوک را حتی در غرب هم گوشتش را میخورند، ولی در خانههایشان نمی برند. لجن کثافتکاری است، کثافت در مدفوع خودش و در لجنها و اینهاست. مردهاش، مردهاش هم، چه برسد به لاشهاش. لاشه وقتی که همهاش رفته است، استخوانش مانده است. استخوانش دست کیست؟ دست جذامی که این پوست صورت برداشته میشود، استخوانها دیده میشود. یک لایه پوستیمانده و صورت صورت ناچسبی است. حالا هرکی هم که این بیماری را دارد، خدا شفا بدهد اگر هستند جزامیها. شما در همین حالت معمولی، جذامی نگاه کن. یک استخوان خوک هم در دستش باشد. فرمود: از یک کاهی که در دهان ملخ است، پیش من کمتر است. از این کفشی که آنقدر وصله زدهام، فرمود: حکومت برای شما از این کفشی که در پایم است کمتر است، برایم کمارزشتر است. و همینجور تشبیههای مختلف، از آب بینی که در اثر عطسه روی صورت بز میریزد، از این کمتر. چرا حضرت مبالغه میکنند؟ نه. چون آب بینی وجود عینی و خارجی دارد. ریاست وجود عینی و خارجی ندارد. وجود اعتباری است. حضرت مبالغه نمیکنند، تشبیه و تمثیل نیست. از یک واقعیتی دارد خبر میدهد. ریاست فرض خالی. آب بینی باز وجودی دارد، فرض نیست که ما فرض نمیگیریم که دم بز یک چیزی باشد. واقعاً هست روی دماغش یک چیزی واقعاً آب است. چقدر کثیف است. بازی یک چیزی هست و حالت به هم میخورد. آن اصلاً نیست. ریاست نیست. وقتی مردی میفهمی که نیست. حالا یک عمر شده همین که من رئیس فلان جا بشوم، مشهور بشوم. شهرت چیست؟ سلبریتی بودن، ستاره بودن. یعنی ستاره است. فرض میگیریم که این ستاره باشد. اصلاً همهاش فرض است دیگر. واقعیت ندارد که.
در یک اداره واقعاً رئیس از همه بالاتر است؟ نه. رئیس گذاشتیم که کارهای اداره بچرخد، نظم اداره پیش برود، حقوقی که مردم دارند ادا بشود. اگر آبدارچی دارد وظایفش را بهتر انجام میدهد در جهت احقاق حقوق مردم که محقق بشود حقوقی که مردم دارند، توقعاتی که مردم دارند، قطعاً ارزش معنوی و ملکوتی این از آن رئیس بالاتر است. مصلحت پشتش چی بود؟ حق مردم، منفعت مردم، خیر رسیدن به مردم، عدالت. نظام را چی دیدیم؟ ساختار چین برای اینکه عدالت محقق بشود. سهم اینها هرکدام از عدالت چقدر است؟ فلسفه حقوق، فلسفه سیاست، فلسفه اخلاق. همهچیز هست، جان نهجالبلاغه همین عبارت است. کلاً همین جان وصیت امیرالمؤمنین است. درس دانشگاهی باشد، دانشجو روز اولی که میآید دانشگاه باید اینها را بهش یاد بدهند. اینها نیست. دین لذت نمیبرد و اصل حرفها و اصل دعوایی که الان ما با غرب داریم، در همینهاست. در همین نظام اعتباریات. بر اساس ساینس، بر اساس تجربه، بر اساس گزارههای آزمون و خطاپذیر. ما میگوییم بر اساس وحی آزمون خطا نداریم، قانون مفصل توضیح دادیم. اگر عزیزان تجربه بکنیم، آزمون کنیم، ببینیم خوب است، بد است. فلان کار میکنی، حالا یک مدت ازدواج زیاد میشود، بعد باز میبینیم که طلاق دارد زیاد میشود. همهاش آزمون خطا. برای تجربه بشر ارزش قائلیم، برای عقل بشر و اعتباریات بشر ارزش قائلیم. مبانی و فیت کلی را باید وحی معین کند.
بنده تقوا بر اساس اعتباریات دین عمل بکنی، موظف به آن بدانی خودت را، میشود تقوا. اعتباریاتی که بین خودتان هست و صرف فرض است، برایش ارزش قائل نباشید. این چه دوری از دنیاست؟ اینها فقط ابزار است، هدف نیست. ریاست هدف نیست. آدم تلاش نمیکند که رئیس بشود. آدم تلاش، آدم آدم تلاش نمیکند که مشهور بشود. آدم تلاش نمیکند که ملکیتش زیاد بشود. پولدار. پول چیست؟ یک چیز اعتباری. ملاک بشود. ده هزار متر زمین داشته باشم فلان جا. این همه تلاشش به این است که در اعتباریاتش افزایش پیدا بکند. من ملکیت فلان جا را هم دارم، ریاست فلان جا را هم دارم، شهرت فلان جا را هم دارم. همین اعتباری بودنش به چیست؟ واقعی که نیست. اعتباریش به این است که الان استاری که مثلاً در یوگسلاوی اگر برود در خیابان، ملت خودشان را تیکهتیکه میکنند، به اصطلاح دقیق علمیش جرو واجر میکنند برایش. اگر بیاید اینجا در خیابانهای مشهد، در یوگسلاوی از خانه نمیتواند بیرون بیاید. بس که میشناسندش. برود نانوایی بایستد. بعد خود زبان. زبان جزو اعتباریات است. زبان فارسی. ۱۰ تا زبان بلدم. خب تو اعتباریات بلدی. تو اگر در زبان انگلیسی سرآمد ایرانیها هم باشی، باز بروی در انگلیس از یک چوپانی که از بچگی آنجا بوده، با گوسفند سر و کله زده، انگلیسیاش ضعیفتر است. زبان مادریاش است. افتخار نیست که باعث کلاسم. شرافت پیدا میکنیم اگر من مثلاً با زبان انگلیسی صحبت بکنم، تنگ شیعه فرانسه هم بیندازم، دیگر غوغاست. اسپانیولی هم اگر بلد باشم اینور بیاورم که دیگر اصلاً دیگر میتوانی شما من را بپرستی. سه تا زبان. زبان جزو اعتباریات است. اما در عالم برزخ زبان نیست. ریاست نداریم، ملکیت نداریم. اینها به این معنای اعتباری دنیاست؛ یعنی فرضیش را نداریم. واقعیت آنی که رفتی خودت مالک خودتی و اعمال مالکیت داریم. واقعیت خودتی و هرچیزی که هست از اعمال تو. اینها را ندارد. ملکیتت را نمیبری، نه خانهات را نمیبری. ملکیتت را هم نمیبری؛ یعنی همین که مردی، ملکیت هم منتقل شد به ورثه. یک نفس که میرود، این خانه دیگر مال کیست؟ مال این ورثه است. زبان هم مبان است که تمام شد. هرچیزی از این اعتباریات بود تمام شد. این همه آن حرفی بود که امیرالمؤمنین در این ۵ سال خون به دل مبارکش بود که این را حالی مردم کند و تقوا. دو همین دو تا کلمه عبارت تقوا، دوری از دنیا را اگر نهجالبلاغه بگیریم، دیگر خالی است. دیگر اصلاً چیزی ندارد. نه آدمی که امیرالمؤمنین میخواهد تربیت بکند، با این دو تا تربیت میشود. درس اخلاق میخواهی؟ این دو تا. سیر و سلوک میخواهد؟ این البته مرا از این اعتباریات درآمدند. یک مرتبهاش همین است که به اینها دل نبندیم. بابا این ملکیت بصری را بخوانید، ببینید چه غوغایی است. قشنگ بحث دوری از دنیا را درجه اول تقواست. مال تو، مال خدا. ببینی برای خودت برنامهریزی نداشته باشی؛ یعنی تو برنامهریزی یعنی چه؟ من مینشینم برای خودم قرار میگذارم که این کارها را بکنم. ابور میرود از خدا میپرسد که برنامه من چیست؟ نظام اعتباریاتی که بر زندگی شخصی تو میخواهد حاکم باشد را خدا باید بچیند، نه خودت. علامت عبودیت. جلسات قبل برو اول عبودیت در خودت ایجاد کن. اگر عبد شدی، خدا علم را بهت میدهد، با حقیقت تو را آشنا میکند. میخواهی عبد بشوی؟ این سه تا را اول رعایت کن. نقطه اول اینکه چیزی را خودت را مالک چیزی ندان. یکی دیگرش چیست؟ اینکه تدبیر و برنامهریزی برای خود نداشته باش. اینها در بحثهای «زندگی به سبک بندگی» ضبط نشده. ۹ جلسه هست. آنجا مفصل در این سه تا صحبت کردهایم. مراجعه کنید.
این تازه درجه اول تقواست. اگر از دنیا دوستی در آمدی، از این توهمات در آمدی، از این نظام اعتباریات کشکی که من اصلاً افتخار نمیکنم. من اصلاً فلانی را دعوت نمیکنم، دعوت میکنم چرا؟ چون مشهور است و مشهور نیست. این مالک ۱۰ واحد آپارتمان، آن یک دانه طویله هم ندارد. نظام ارزشی من آدمها را بر اساس صفرهایی که در حساب بانکیشان است ارزشگذاری میکند. دخترم را به این میدهم، به آن نمیدهم. آدمها این شکلی به تقوا کار ندارند که کدامشان آدمتر است. به آن مصالح واقعی نزدیکتر است. به این نگاه میکنم که این الان لباسی که تنش است چقدر ارزش دارد. چقدر در خیابان که میرود میشناسندش. بیمهاش چگونه است؟ همهاش اعتباری. ماشین دارد یعنی مالک ملکیت. ملکیت بر ماشین. یکی از اساتید پرسید گفتم شما ماشین دارید؟ گفت همه ماشینها در خیابان مال من است. هر کدام که پول بدهم سوارم. واقعبین باشد، همین است دیگر. آخه من ماشین از خودم داشته باشم با تاکسی چه فرقی میکند. همه تاکسیها مال منند. تازه راننده شخصی هم دارم. آنی که بهترین ماشین را دارد و خودش پشت فرمان مینشیند. این ارزش وجودی بخواهی به مصلحت نگاه کنی، واقعبینی نگاه کنی، این کمتر است تا آنی که تاکسی میگیرد. چون ولی تاکسی نشستن کجا، شاسی بلند است، خودت نشستن کجا. آقا مگر قرار نیست ما از اینجا برویم مثلاً کلاس برسم؟ چه فرقی میکند من با شاسی بلند بروم برسم و با تاکسی که یکی دیگر رانندهاش است بروم برسم. مصلحت مهم است دیگر. اعتباریات و توهمات وقتی آدم درمیآید، این شکلی نگاه میکند. خب، یعنی کاری نکن که ماشیندار بشویم. چرا ماشین داشته باش یم؟ برای اینکه خیلی به خودت برسد، به خانوادهات برسد. ۱۰ نفر دیگر را تو ببری برسانی. این دیگر فرق امیرالمؤمنین به شرح قاضی. فرمود: خانه بزرگ خریدی برای چی؟ برای عیاشی خریدی یا میخواهی سفرهات پهن باشد، اطعام کنی و صله رحم کنی؟ اگر دومی است، تو آدمی؛ ولی اگر اولی است، از آدم بودن به دورهای. دست و بالمون باز بشود که باز بشود چیکار کنیم؟ عیاشی؟ خانهای بزرگ با چه ملاکی؟ تو آن قبالهای که ملکیتت را خورده ۱۵۰۰ متر. خب، خانه بزرگ برای اینکه سفره بزرگ اینجا میخواهم پذیرایی کنم. ۵۰ سال بیشتر نمیتوانم. ای کاش خدای خانه بزرگ بهم بدهد بتوانم ۵۰۰ نفر پذیرایی کنم. دنیا نیست.
چطور میشود که آدم هم خانه بزرگ داشته باشد، هم حب دنیا نداشته باشد؟ این شکلی از اعتباریات و توهمات در آمده بود. بنازم به اینکه من خانهام ۵۰۰ متر است، تو خانهات ۲۰۰. ۵۰۰ یک عدد است. ملکیت یک توهم است، یک اعتبار. سن هم یک عدد اعتبار است. من به این میاندازم که مثلاً من ۴۰ سالم است، شما ۳۵ سالت است. مثلاً من تو بزرگترم، بزرگتر کوچکتر بودم. به سن و سال برای اینکه در یک مقیاس زمانی که ما اسمش را میگذاریم سال، قدمبهقدم علم او بیشتر بشود، معارف او بیشتر بشود، فهم او بیشتر بشود، عبودیت او بیشتر بشود. البته با مردم که نگاه میکنید به آنی که سنش از ما بیشتر است، وقتی نگاه میکنیم، میگوییم انشاءالله عبادتش از ما بیشتر است. نگاه میکنیم، میگوییم گناهش از ما کمتر است. ما این نگاه را داریم به جامعه؛ ولی این از باب احترام به اعتباریات، احترام به سن. سن جزو اعتباریات است. یک فرض. فقط برای خودمان نباید این را داشته باشیم که احترام من را نگه نداشت که من سنم از او بیشتر.
دنی یعنی به تقوا نداری. اصل مطلب وصیتنامه امیرالمؤمنین، نامه ۴۷ نهجالبلاغه، «الله تبقی الدنیا و ان بغت کم.» شما دنبال دنیا نیفتید، حتی اگر او دنبال شما راه افتاد. حالا ملکیت اینور، آنور، ریاست از زمین و آسمان دستبهدامنتاند که رئیس بشوی. تو دنبال ریاست نباش. چون ریاست را برای چی میخواهیم؟ برای عدالت؟ برای امنیت؟ دنبال عدالت باش، دنبال امنیت باش. یک وقتی ممکن است که زورت کنند، به خاطر این عدالته ریاستم پیدا کنی. اگر همه توجهت به عدالت باشد، دیگر ریاست فریبت نمیدهد، شکارت نمیکند. اتفاقاً هم میترسی که نکند حجاب من بشود. نکند من حواسم به ریاست پرت بشود، از عدالت بمانم. مطلب روشن است دیگر. این اصلاً نگرانیاش هم بیشتر است. هرچیزی که موقعیت این اعتباریات بیشتر میشود، نالهاش بیشتر میشود، گریهاش بیشتر میشود، تضرعش بیشتر میشود. خدایا اینها حجاب من نشود. «سیدی اخرج حب الدنیا من قلبی.» که امام سجاد دعای ابوحمزه ثمالی میگویند: ای شبها که خواند ی دل من، بیرون کن این حب دنیاست، حب اعتباریات. عددی که این فالوورها میرود بالا، ۵ کا، ۱۰ کا، ۱۵ کا، ۳۰ کا، هی آدم احساس میکند که دارد محترمتر و معتبرتر میشود. این توهم. یک دانه فالوور که حالا اصطلاح فالوور اینجا خوب نیست. یک دانه لایک اگر در زندگی باشد از جانب امام زمان، اذان خدای متعال، ۱۰ میلیارد لایک خلایق با آن یک دانه لایک برابر است. اگر آدم او تایید کرد، او پسندید، او خوشش آمد، او پذیرفت، حالا ۱۰ میلیارد دیسلایک کردند، گفتند چقدر بد. ۱۰ میلیارد کامنت منفی. یک دانه کامنت مثبت خدا میگوید من پسندیدم. «رضی الله عنهم و رضوا.» من چقدر رأی دارم؟ تو چقدر رأی داری؟ من چقدر فالوور دارم؟ تو چقدر فالوور داری؟ من چند تا بچه دارم؟ تو چند تا بچه داری؟ من چند تا خانه دارم؟ اینها را که خدا به عنوان اموال و بنون در قرآن گفته، از باب اعتباریاتش است دیگر. فریبتان ندهد. باعث غرور نشود. گولت نزند که تو اموالت بیشتر است، اولادت بیشتر است. اینها همهاش اعتباری است. اموال هم، اولاد، اولاد هم اعتباری است. اولاد خود بچه اعتباری نیست. نسبت بین من و فرزندم اعتباری است. قرار ماست دیگر. قرارداد. رضا وقتی به یکی دیگر هم شیر بدهد، آن هم میشود بچه بچهاش. چقدر محرم است؟ یک بچهای که ۱۰۰ پشت غریب است. شیر هم بهش ندادند. بیا دخترش را بگیرد، همانقدر محرم میشود. محرم نامحرم همین اعتبار است. با پسر من هیچ فرقی ندارد. همان مقداری که پسر من میتواند همسر من را ببیند، داماد من هم میتواند همسر من را ببیند. همانقدر محرم خانم من است. عروس من همانقدر که دختر من بر من محرم است که از بچگی بزرگش کردهام، عروس من همانقدر محرم است. هیچ فرقی نمیکند. اعتباری است. بچه مردم است، ولی همان نسبت را پیدا میکند. یعنی فرض میگیریم این عروس هم مثل دخترم. فرض. پس فردا اگر طلاق گرفت چی؟ البته محرمیت سر جایش میماند، ولی با بچه من دیگر محرم نیست. نمایش است. فرض. همهاش اعتبار. آنقدر اینها با هم محرم بودند که هیچکس در این عالم مثل این زن و شوهر با هم محرمیت نداشتند. الان طلاق گرفتم. عکس او را نمیتواند نگاه کند. به صورتش نمیتواند زل بزند. اگر از بچگی بگیریم. ولی نسبت ۹. میگویند که این بچه دیگر بچه تو نیست. تو عمل غیر صالح، آدم خوبی نیست. این کارهایی که کرده از تو جدا. بچه شناسنامه ای. شناسنامه اعتبار، فرض. بچه واقعی نیست. نسبت واقعی با تو ندارد. حالا ادامهاش اتفاقاً در همین کلمات امیرالمؤمنین، فراز بعدی همین تیکه است که در نامه آمده است.
دنبال دنیا راه نیفت. پس من به تقوای خدا شما را میفرماید که تقوای خدا و نظم. آن نظمی که ما دنبالشیم در جامعه با تقوا حاصل بشود. بیشتر صحبت میکنیم. دنبال دنیا نرو، حتی اگر دنبال دنیا، دنیا دنبال تو راه افتاد. یعنی چه؟ یعنی ریاست، ملکیت، شهرت، اینها دنبال تو راه افتاده. تو دنبالش نباش. یعنی چه؟ اگر ریاست آمد، لگد بزن به ریاست. عدالت محقق نمیشود. امیرالمؤمنین قبول کردم ریاست عدالت محقق بشود. اگر من بدانم کس دیگری هست و نمیتواند این کار را انجام بدهد، من ظلم کردم به مردم. اگر میدانم کس دیگری هست میتواند بهتر از من انجام بدهد، بازم ظلم کردم به مردم. چون ملاک آن عدالته. عدالت ریاست. من خودشان را میکشند که فقط ریاست بماند. هرجور شده، حلال، حرام، مثل سگ دروغ میگویند بعضی که فقط بتوانند رئیس بشوند. یک دو روز بیشتر، دو روز بیشتر رئیس باشد. اسم ریاست روش باشد. اصلاً کاری ندارد به اینکه این وقتی رئیس باشد چه به وضع مردم میآید؟ چه حال و روزی مردم پیدا میکنند؟ اقتصاد چی میشود؟ وضع امنیت چی میشود؟ ابداً برایش ارزشی ندارد. سر سوزنی. فقط آن لذت نرود. این عنوان ریاست، این پرستیژ ریاست، آن تشریفات، آن فرش قرمز. بشقاب جلوت گذاشتن. عنوان که میآید دفتر دستکی که هماهنگ میکند. زنگ میزنند: آقای رئیس بفرما، آقای رئیس برو، آقای رئیس بیا، آقای رئیس هماهنگ شد. آی رئیس! جز حماقت، جز تخرخور چیست؟ واقعاً آدم عاقل اینجور نگاه میکند؟ آدمی که با واقعیت استخوان اش کمتر است. از آن از آن آب بینی. تو دنبال آب بینی باشی، بیشتر ارزش دارد. صبح تا شب میرود برای اینکه آب دماغ جمع بکند. رئیس بشود برای اینکه ریاستش حفظ بشود. والله عاقلتر، والله عاقل تا این آدم آب بینی دماغ بز. یک چیزی هست آخه. هیچی نیست. هیچی نیست. صرف قرارداد، صرف تصور، یک تصور خالی. حتی اگر دنبال تو راه افتاد، تو شکارش نشو. ریاست نگیرد تو را. نگیرد تو را یعنی چه؟ یعنی فردایی که رئیس شدی با دیروز هیچ فرقی نباید بکند. فردا که مشهور شدی با دیروز هیچ فرقی. نالهاش هم بیشتر است، چون حجاب بینش افتاده. ترسش بیشتر است. اتفاقاً شیونش هم بیشتر است. از وقتی رئیس شده خاکیتر شد. نالههایش بیشتر شد، توسلاتش بیشتر شد. وقتی رهبر شدند، استفاده از شخصیتهای اخلاقی و عرفانی بیشتر. آنان که غنیترند، محتاجترینند. همین را میخواند: آنان که غنیترند، محتاجتر. بیشتر الان احساس نیاز. بهلول گفته بود که ایشان ریاست چه کارش نکرد؟ برای همین بود. دنیا دنبالت راه میافتد، هم تو دنبالش راه نیفت. آن وقتی هم که التماست میکند، رضا ریاست دنبالت بیاید، تو بهش توجه نکن. او به تو توجه کند، او تو را بخواهد. تو از ریاست بزرگتر باش که هرچیزی که تو میروی دنبالش، یعنی هر چیز که در جستن آنی، آنی. درست است. هرچیزی که مطلوب من میشود، یعنی من میخواهم با او اتحاد پیدا کنم. وجودم، وجود من اتحاد پیدا. من آن را ندارم. احساس خلا وجودی میکنم. میخواهم بیاید در وجود من. اگر ریاست شد مطلوب من، یعنی من ریاست کمتر است. یعنی من از اعتباریات کمتر هستم. اعتبار که خودش هیچی نیست. چیست؟ باز من از آن هم کمتر هستم. پول دنیاست. همین هم دیگر. چیست؟ همین هم ما نداریم. حالا اعتباریات دیگر چیست؟ ضعیفترین مرتبه وجود. اصلاً دیگر انگار ملحق به عدم. اعتباریات را جزو وجود به حساب نمیآورند. ملحقش میکنند. همین چیست؟ آن آدمی که دنبال اعتبارات است، از همین هم کمتر است. «لا نوقیم لهم یوم القیامه وزن.» میگوید روز قیامت هیچ وزنی ندارد. «لیسوا علی شیء.» اینها هیچی نیستند. هیچ، خالی خالی. هیچ بهرهای از وجود ندارد. هیچ بهرهای از نور ندارد. صفر صفر.
دنبال دنیا درآید، البته اعتباریات دیگر هم هست. قدمهای بعدی که آدم میرود جلو و تقوا و اخلاص بیشتر میشود، کمکم میفهمد نه، یک سری چیزهای دیگر هم هست. من فکر میکردم اینها واقعیت دارد. کمکم واقعیت ندارد. میفهمد جز خدای متعال و اسماء او در این عالم هیچ واقعی نیست. همهاش جلو هست. همهاش اسم است. همین که هستم تفسیر سوره حمدشان. همهچیز اسماءالله. زبان شما اسم الله، فکر تو هم اسم الله، دست تو هم اسم الله. وقتی راه میروی همهاش اسماءالله. این به اینجا میرسد مراتب عالی تقواست دیگر. از این توهمات و اعتباریات کامل «منها ذوی عکما» اگر چیزی از این دنیا از شما زاویه گرفت، تأسف نخورید بابتش. این علامت عاقل. آدم عاقل با تقواست. بنشینم غصه بخورم که ریاست گیرم نیامد. در انتخابات رئیس نشدم. رأی بنده خدایی که خوشحالی دارد که مسئولیت نیامده به گردنش. آن آقا بزرگان گفته بود من کاندیدا شدم برای انتخابات مجلس خبرگان. آن بزرگ بهش گفته بود اگر رأی آوردی دو رکعت نماز شکر بخوان. اگر رأی نیاوردی ۴ رکعت. دوره اخیر باری از من برداشت. واقعیتش هم همین. مسئولیت اصلاً اسمش روش است: مسئولیت. مورد سوال، مورد بازخواست قرار میگیرد. این مسئولیت واقعیتش اعتبارش این است که اسم من میآید آنجا مثلاً ۲۹۰ نفر آنجا نشستهاند و این نمیدانم حوزه انتخابیه فلان اسامی نماینده و آقای وکیل و آقای فلان. اینها کدام یک از اساتید با دو بودایی که به ما میبندند، بدو بود. اینها مجلس شورای اسلامی هم دارد تمام میشود. آخر عاشق است. دیگر تحویل باید بدهم. پس فردا که تو از نماینده مجلس نباشی، تو آن شهر یک بقالی هم تحویلت نمیگیرد. بعد ۲۰ سال اصلاً نمیدانند کی بودی. خودت را دو ساعت معرفی کنی. دو نسل بعد که اصلاً نمیدانند همچین آدمی روی کره زمین بوده. نه واقعیت. ما وقتی چیزی از دنیا از دست دادی، از این اعتباریات از دست دادی، تأسف ندارد. زوجیت. زوجیت جزو اعتباریات است. همسری که میشود غصه میخواهد؟ چرا فلانی زن من نشد؟ زن میخواستی. زوجیت که اعتباری. زوجه و زوج واقعی است. زوجیت اعتباری است. یک آدم، او یک آدم. از این ارتباط با این چی میخواهم؟ آرامش میخواهم. فرزند صالح میخواهم. از خدا بخواه. در هر زن دیگری در این عالم بر تو قرار نگرفته باشد. نه آخه آن فلان، آخه این خوشگل بود، آخه این هم باباش فلان. همهاش اعتباری. همهاش غصه بابت همین چرت و پرت. آدم عاقل وصیت امیرالمؤمنین.
عرضم چی بود؟ من مخاطب این وصیت. رفتم نجف. گفتم: یا امیرالمؤمنین، چند کلمه به من بگو. میخواهم دنیایم آباد بشود، زندگیام. پس تقوا داشته باش. دنبال دنیا نرو، حتی اگر دنیا دنبال تو راه افتاد. اگر از دنیا چیزی از تو زاویه گرفت، تأسف، غصه نداشته باش بابت اینکه از دستت پرید. ذهنت را درگیر نکند. فکرت درگیر واقعیتها باشد. باز بعضی از این مباحث را در قالب بحثهای واقعیت جذابیت توضیح دادیم. عزیزان میتوانند بهش واقعیت کار داشته باشند، نه اعتباری. زوجیت اعتباری است. ملکیت، ریاست از دستت پرید. رئیس باشم. عدالت محقق کنی. الان که رئیسی همقدر که میتوانی عدالت، امنیت، نظم، مصالح واقعی شدی. اینها خدمت مردم. هرجا که هستی. مردم، خدا برای تو دیده که در قالب غیر ریاست مسئولیت داشته باشی و خدمت به مراجع نجف میرفتند. این باب بود بین مراجع نجف. حرم امیرالمؤمنین رفتن، زار میزدند: یا علی، اگر برای دین من ضرر دارد، من را از دنیا ببر. حاج حسین فاطمی. حاج حسین فاطمی گفتند: سه ماه بیشتر عمر نکرد. بعد از مرجع من. مثلاً مغازیا همینجوری شد. کمپانی همینجوری شد. مرجعیت نرسیدن یا اگر رسیدند یک ماهه، ۲۰ روزه. اینها از دنیا رفتند. برای دین من ضرر دارد، از من بگیر یا این را از من بگیر یا من را از دنیا ببر. خیلی به محض اینکه مرجع به خدا در کسانی نان فرار میکردند. من شیخ انصاری چقدر فرار میکرد برای اینکه در شرایط مر جعیت نباشد. برادر عزیز ما جناب آقای یامین قشنگ نوشته این کتاب «نخل و نارنج». قشنگ تصویرسازی کرده از این مباحث. فرار مرحوم شیخ انصاری از ریاست. در رفتن از این مسئولیت. آخر هم البته گریبانش را میگیرد و با ناله قبول میکند. با ناله قبول میکند که آنجا خیلی قشنگ تصویر کرده فرهاد. این مباحث این شکلی. دنیا این است. «الحیاة الدنیا الا متاع ال» یک ابزار فریب. اعتباریات تصور. یک فرض گولزننده است. گولت میزند. واقعیتی پشتش نیست. اگر هم رفت، یک ابزار فریب رفت. خدا را شکر کن. یک چیزی حجاب باشد و فاصله بشود. رفت. از مسئولیت آدم شانه خالی نمیکند؛ اما با همان نکتهای که عرض کردم. قواعد دیگر دستمان است دیگر. الان دیگر اگر من شانه خالی بکنم و به عدالت و امنیت و زندگی مردم آسیبی وارد بشود، اینجا مسئولیت با من است. حق ندارم ش انه خالی کنم. کاری بکنم که من رئیس بشوم. جلو بیندازم رتبه برترین بالا بالاها باشم. همیشه آن بالا مالاها.
خب، ادامه کلام امیرالمؤمنین. یک خط دیگری بخوانیم و عرض این جلسه را تمام کنیم. یک کلامی هم امیرالمؤمنین در یک حدیثی دارند به ابنعباس. ابنعباس میگوید که من بعد از کلام رسولالله از کلام هیچکس به اندازه نامهای که امیرالمؤمنین برای من نوشتند بهره نبردم. یک بخشی از این نامه این است: «اما فوت ما لم یکن لیدرکه و یصره درک ما لم یکن لیفوت.» آدم گاهی به خاطر چیزهایی که از دست رفتند، بابت از دست رفتن چیزهایی ناراحت میشود که راهی برای رسیدن به اینها نبود. اصلاً خدا ننوشته بود رسیدن این و بابت چیزهای خوشحال میشود، این اصلاً دست تو نمیماند. بعد میفرمایند که شادی تو باید به آن چیزی باشد که به «ما نلت» برای آخرت است. آن واقعیتهاست. آن مصالح در پشت پرده است. چی برای آخرت میماند؟ عدالت، امنیت، خدمت مردم. شادی که در دل یک انسان ایجاد کرده ای. این میماند. رضایت خاطر آدمیزاد ایجاد کردهام. اینها میماند. ولی اسم رئیسجمهور، اسم نماینده مجلس، اسم آقا امام جماعت. تجربه میکردیم دیگر. رئیس مثلاً فلان دانشگاه فلان. از اینها به ما میبستند دیگر. تحویل دادیم. خودمان اضافه شد. هم خودمان گیرمان بیاید هم بتوانیم به کسی یک چیزی یاد بدهیم. بلد هم نیستیم. در اثر اینکه بقیه هم مثلاً حالا میبینند، یاد میگیرند، عمل میکنند و تشویق بشویم بیشتر عمل بکنیم. خب، یک وقتی دانشگاه، فضای دانشگاه که در آمدیم، اتفاقاً بسترش هم بیشتر برایمان فراهم شد. نبندیم به این چیزهای ظاهری. محدود نکنیم. مقید به اینها نکن. تو از خدا عرصه میخواهی برای تبلیغ. چرا میگویی نه عرصه میخواهم در این دانشگاه، در این دانشک ده. وابستگی خبر میدهد. تو به این عنوان رئیس فلان جای فلان قبرستان به آن دل بستی که از این دست برنمیداری. این عنوان برایت مهم است. هرجا میروی بهت ببندند. ایشان نماینده ولی فقیه در فلان قبرستان است. عنوان گرفتتت. تو بگو عنوان برای چی میخواهی؟ برای اینکه آنجا مسئولیت داشته باشم. چیکار کنم. خدا بیاورید. خب، همان را از خدا بخواه. سمت خدا بیاورید. بدون اینکه اصلاً رئیس هیچ جایی باشی، برایت محقق بشود. تأسفت بابت چیزهایی باشد که از آخرت از دست میدهی. اگر دنیا چیزی به دست آوردی، «فلا تکان به فرهها.» خوشحال نشو بابت این. ناراحت نباش. ولی «کن همک فی ما بعد الموت.» همه هم و غمت باید برای برای بعد از مرگ باشد. همه هوش و گوشت به اینهایی باشد که مال بعد از مرگ است. آن واقعی است. آن ابدی است. آن هست واقعاً و آن میماند. «و قولاً بالحق و عملاً.»
حالا اینجا یک عبارتی هم دارد که جا مانده از متن کتاب بخوانیم. حالا اینها را که خواندم مال نامه ۴۷ است. از نامه ۴۷ یک دو سه چند جملهای جا مانده. «اوصیکما بتقوی الله تعالی و به تقوای خدا وصیت میکنم شما را و رغبت در آخرت و زهد فی الدنیا بی رغبتی نسبت به دنیا که توضیحش با این توضیحاتی که دادم». مسلمان در حالی نمیمیرید مگر در حالی که مسلمان باشید. عبارت «راحلا» حرکتی داری، هی میزنی میروی. این دنیا در حال گذشتن، نه اینکه میگذاری میروی. اصلاً همین الان در حال گذاشتنیم. الان ما چقدر الان مثلاً ما که اینجا مشهد ساکن شدیم، خانه را چیکار کردیم؟ گذاشتیم رفتیم. مدرسه راهنماییمان کو؟ مسجد دبیرستانمان کو؟ جوانی ما کو؟ نوجوانی ما کو؟ کودکی ما کو؟ کودکی را گذاشتیم رفتیم. ما از کودکی مردیم، وارد نوجوانی شدیم. از نوجوانی مردیم، وارد جوانی شدیم. از جوانی داریم میمیریم. کمکم داریم وارد میانسالی میشویم. نامش مردن. همهاش گذاشتن است. هر چیز جدیدی که میخواهی پیدا کنی در دنیا، قبلی را باید بگذاری. برای مشهد میخواهی ساکن بشوی؟ قم را باید دیگر ول کنی. کرج و تهران و اینها را ول کن که بتوانی مشهد باشی. خیبر رها کن. ما همهاش در حال کوچیم. زندگی ما خلاصه میشود در یک کوچ مستمر آدمیزاد است و یک سفر مداوم و یک کوچ مستمر. آدمیم که در کوچ مستمر است، جوگیر اینها که میبیند نمیشود بهش میخورد. یک خنکهایی میگیرد، انرژی میگیرد، دل نمیبندد. این نسیمه میماند. نه من اینجا میمانم. هم من رفتنی هستم. لابلای یک چیزی آمد و خورد به ما که یکم انرژی بگیریم. «فانکما راحلا بالحق و عملاً للعجل.» که اینها دیگر بخش بعدی فرمایش امیرالمؤمنین است. مفصل توضیح دادم، چون اصل مطلب همین بخشی بود که نظام اعتباریات و توضیحاتی البته هست در مورد این عبارت که انشاءالله جلسات بعد به لطف الهی، با حول و قوه الهی انشاءالله بیشتر توضیح خواهیم داد. و صلیاللهعلیسیدنامحمدوآله.
أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ. وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا وَ نَبِيِّنَا أَبِيالْقَاسِمِ الْمُصْطَفَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ وَ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ مِنَ الْآنِ إِلَى قِيَامِ يَوْمِ الدِّينِ.
بحث وصیت امیرالمؤمنین، صلواتالله وسلامعلیه، را در جلسات قبلی مطرح کردیم. وصیت امیرالمؤمنین و وصیتهایی که از ایشان موجود است، بسیار پربار، بسیار جامع و بسیار غریب است. اساساً نمیدانم خدای متعال چه مظلومیت و غربتی را با این ذات مقدس عجین کرده است که امیرالمؤمنین «سهل ممتنع» است. درعینحال که همه او را میشناسیم و احساس میکنیم که همه میدانیم او را میشناسیم، اما هیچچیزی از او نمیدانیم و واقعاً هیچ بهرهای از او نداریم. همین وصیتش را، که همه میدانیم وصیت دارد، شاید در این مملکت شیعه پنج نفر پیدا نشوند که این وصیتها را یک دور کامل خوانده باشند و دقیقاً با این مضامین انس داشته باشند. وصیتنامه حضرت امام، به نظر من، معروفتر از وصیتنامه امیرالمؤمنین است؛ هرچند امام خمینی هم، به تبع جدش، سهل ممتنع است. ما ایشان را هم احساس میکنیم که میشناسیم، ولی از ایشان هم اطلاعی نداریم که حالا انشاءالله به مناسبت، مطالبی را خدمت شما عرض خواهم کرد.
خب، ما از ماه مبارک رمضان، بنا به تعداد جلساتی که قرار بود داشته باشیم، هفت جلسه از بحثهایمان باقی مانده است. طبیعتاً بخشی از انتشار این هفت جلسه در عید فطر و بعد از عید فطر خواهد بود؛ ولی اینها جلسات رمضانی محسوب میشوند. مباحث در ماه مبارک رمضان ضبط میشود انشاءالله و حالا بهمرور منتشر میشود. ما بنا داریم در این هفت جلسه مباحث وصیت امیرالمؤمنین را بگوییم؛ هرچند شاید تمام نشود. چهارشنبهها هم که برنامه ثابت ما سر جای خودش است، شاید آنجا وصیتها را تمام بکنیم. نمیدانم. به هر حال، میخواهیم یک غربتزدایی از این وصیتها انجام بدهیم و انشاءالله که امیرالمؤمنین از کاری که بنا داریم انجام بدهیم، شاد شوند و خود آقا هم عنایت و نظر بکنند تا مطالبی گفته و شنیده شود که به درد بخورد، انشاءالله.
یکی از این وصیتهای امیرالمؤمنین را خواندم که مرحوم کلینی در «کافی» نقل کرده است. یکی از برادران عزیز، خدا انشاءالله به ایشان طول عمر بدهد و این وقفی که کردهاند و این نذری که بوده، خدا از آنها قبول بکند. ما از این نذرها، حالا به شوخی بگوییم، استقبال میکنیم. (شوخی است، حالا جدی نگیرند.) برادر عزیزمان این کتاب را، با نیت اینکه هدیه به امواتشان باشد، هدیه دادهاند. کتاب حدود ۸۳۰ صفحه است، کتاب «تمام نهجالبلاغه». خدا انشاءالله اموات ایشان را هم شاد بکند و نذر و هدیه ایشان مقبول واقع شده باشد و باقیات صالحات باشد. این کتاب «نهجالبلاغه» را کامل جمع کرده است. خب، مرحوم سید رضی، رضواناللهعلیه، به مناسبت، بحثها را تفکیک کرده است. گاهی مطلبی را که ایشان مثلاً در سه تا خطبه مختلف نقل میکند، اینها بخشهای مختلفی از یک خطبه بودهاند؛ گاهی ده تا خطبه که در نهجالبلاغه آمده است، یک خطبه بوده که اینها از هم جدا شدهاند. خیلی این کار، کار خوبی است. خود نهجالبلاغه هم غریب است؛ شناخت زیادی از مطالب نهجالبلاغه نیست. این یکی دیگر، خوب، خیلی غریبتر است و کلمات کامل امیرالمؤمنین و خیلی جای کار دارد. بسیاری از مطالبی که در خطبهها هست، در نهجالبلاغه نیامده است و ممنوع است. بخشهایی که جنبه بلاغی و هنری خاصی دارد را ایشان جمع و جدا کرده است. بعضی را با مضمون به حکمت تبدیل کرده است، بعضی را به خطبه. حالا نامهها هم جداست. بخش عمدهای از نامهها حذف شده، بخش عمدهای از خطبهها حذف شده. خیلی این کتاب به موقع به ما رسید، الحمدلله برادرمان.
حالا آن بحثهای بعدی را که انشاءالله بنا است انجام بدهیم، ادامه مباحث علمی است که قبلاً داشتیم. برخی خطبهها را که میخواستم بخوانم، دیدم این خطبهای که مثلاً در نهجالبلاغه خطبه نسبتاً کوتاهی است، یکی دو صفحهای است، این خطبه در کتاب «تمام نهجالبلاغه» حدود ۳۰ صفحه است و بخش عمدهای از خطبههای مختلف نهجالبلاغه کنار هم بوده است. تازه فهمیده میشود که مطلب چه بوده و حضرت چه میخواستهاند بفرمایند. وصیتهای امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه در واقع یکی بیشتر نیست که نامه ۴۷ نهجالبلاغه است. معمولاً هم محشین و شراح نهجالبلاغه، کسانی که حاشیه زدهاند یا شرح نوشتهاند، همین تیکههایی را که در نهجالبلاغه نقل شده است، با آن سروکار داشتهاند. در این کتاب «تمام نهجالبلاغه»، رمان وصیت ۱۲ است. یعنی توصیههای امیرالمؤمنین، کلماتی که حضرت به کار بردهاند، سفارشهایی که امیرالمؤمنین کردهاند. بخشی از این سفارشها در واقع عهدنامهها بودهاند؛ وقتی کسی را به عنوان مسعودی انتخاب میکردهاند، اینها را به او دستور میدادهاند. وصیت به معنای امروزیش نیست که در مورد مثلاً بعد از رحلتشان باشد و این بخشی را به عنوان وصیتها نقل میکنند و این وصیت دوازدهم این کتاب مبارک است که به ما دادهاند.
بنده خب بحثهای وصیتها را جاهای مختلف بررسی کرده بودم، دیدم بخش عمدهای از وصیتها را که ما میخواستیم بگوییم، مثلاً چهار پنج تا وصیت، همهاش یک وصیت است؛ متن در واقع جدا جدا شده. جلسه قبل، جلسات قبل، خواندیم از ممنوع کلینی در کافی. اینها همهاش در این وصیت هست و تیکههایش حذف شده بوده. نامه ۴۷ در آن بخشهایش اینجا هست که در آن روایت کافی نبود و باز اینها همه مال یک وصیت است که خب، ما اگر همین یک دانه وصیت را بخوانیم، آن پنج شش تا وصیت که میخواستیم بخوانیم، عملاً خیلی حجم عمدهاش در همین یک وصیت است که این وصیت ۴ صفحه است. خب، نامه ۴۷ نهجالبلاغه بخشی از این وصیت است. بخش دیگرش حکمت ۹۶ نهجالبلاغه است که اصلاً کسی حکمت ۹۶ نهجالبلاغه را به عنوان وصیت پاراگراف و به همان پاراگراف خوانده میشود، درحالیکه آن هم بخشی از این وصیتنامه امیرالمؤمنین است. خدمت شما عرض کنم که بخش دیگر هم خطبه ۱۶۶ نهجالبلاغه است که این را هم معمولاً بهش توجه نمیشود. بخش دیگرش حکمت ۱۰ نهجالبلاغه است. بخش دیگرش هم باز همین نامه ۴۷ نهجالبلاغه است. یعنی این نامه ۴۷ که در نهجالبلاغه آمده است، مابینش کلی مطلب، بین مثلاً فراز دوم و سوم نامه ۴۷، کلی مطلب بوده که مرحوم رضوی گزینش کرده، سلکت کرده، بخشهای جذابش را. خب، این هم باز مزید بر غربت امیرالمؤمنین است. هرچند کتاب نهجالبلاغه به همین قدر باعث شد که از امیرالمؤمنین همین قدر از غربت دربیایند که یک گزینهای از کلمات امیرالمؤمنین لااقل دست مردم باشد؛ ولی خب ما که میخواهیم مطلب را به صورت سیستماتیک و نظاممند دستمان بیاید که امیرالمؤمنین چه طرحی را برای بعد از خودشان به یادگار گذاشتهاند که مردم این را بگیرند. انگار رشته اتصالی است بین ما و امیرالمؤمنین. هر چقدر به این متصل باشیم، به آن آرمانها و آنچه مطلوب امیرالمؤمنین بوده، نزدیکتر میشویم. هدف امیرالمؤمنین و مسیر امیرالمؤمنین به آن نزدیکتر میشویم. این همه وصیت را باید بخوانیم. خمیر وصیت خیلی به ما کمک میکند.
عبارات اولش را جلسه قبل هم خواندیم. بنده همه را میخوانم. جلسات قبل خواندیم بخشهایش را. باز هم میخوانم. جلسات قبل از یک زاویه نگاه کردیم. این جلسات انشاءالله از زوایای دیگر نگاه میکنیم. بعضی از بحثهایی که جلسات قبل تکرار میکنیم و مطلب میگوییم در موردش، نکاتی است که بیشتر باید به آن توجه بشود و این را هم عرض بکنم. در مورد نامه ۴۷ نهجالبلاغه که خب، بخش وسیعی از این وصیتی که ما داریم از کتاب «تمام نهجالبلاغه» میخوانیم، از کتاب «تمام نهجالبلاغه» صفحه ۵۸۱ و وصیت ۱۲. چند پاراگرافش همین است که در نامه ۴۷ نهجالبلاغه آمده است. عزیزان ما این چند تا آدرسی که ما دادیم را باید مطالعه بکنند: نامه ۴۷، حکمت ۹۶، خطبه ۱۶۶، حکمت... این چند تا را عزیزان ما انشاءالله مدنظر داشته باشند. ما همه اینها را انشاءالله در قالب این وصیت مطرح میکنیم و مباحثی هم هست که در نهجالبلاغه نیست و حذف شده است. و در مورد نامه ۴۷ نهجالبلاغه، خب همین کتاب «پیام امام امیرالمؤمنین علیهالسلام» که یک نرمافزاری هم طراحی شده است. کل شرح نهجالبلاغه آیتالله مکارم را در یک نرمافزار زدهاند که این را بنده به رفقا دادهام. میشنوند، درخواست میکنم که پایین این فایل آن نرمافزار را منتشر بکنند. تمام این ۱۵ جلد شرح نهجالبلاغه آیتالله مکارم و تیم همراهشان را نوشتهاند. در یک نرمافزار، اپلیکیشن اندرویدی موجود است که عزیزان میتوانند قشنگ آنجا دیگر بیایند نامه ۴۷، این بخشها را از آنجا مطالعه بکنند.
یک کتاب خیلی خوب دیگری که مطالعهاش را سفارش میکنم، حالا بعضی اسامی را ما وقتی اسم میآوریم، حساسیتهای سیاسی هست نسبت به این شخصیتها و درخواستم این است که ما ذهنمان را باز بکنیم، نگاهمان وسیع بشود، از افراد در آن حوزههایی که دارایی دارند و دانایی دارند، استفاده بکنیم. اینجور بخشی نگاه نکنیم. ما خودمان از کافرترین کفار مطلب میخوانیم، استفاده میکنیم، تحلیل میکنیم. همین کتاب اینستاگرام که نوشته شد، بخش عمدهاش از افرادی است که هیچ اعتقادی به دین و خدا ندارند، لائیک به حساب میآیند و مطالب خوبی که بود، گرفتیم، استفاده کردیم. جاهای مختلف هم همینطور بوده. در مباحث مختلف مطرح میکنیم، استفاده میکنیم. بعضیها خیلی تنگنظری دارند. تا از یک شخصیتی که یکم مثلاً فضای سیاسی دارد اسم آورده میشود، اینها سریع تجربه داشتیم و خب، باب گفتگو بر مسدود میشود. اینها خلاف فضای باز بودن فکر است. حالا اصطلاح روشنفکری را به کار نمیبرم. باز بودن فکر، روشنبینی را به کار میبرم. انسان روشنبین باید وسیع نگاه بکند. بنده مثلاً شرح خطبه فدکیه مرحوم آقای منتظری را خواندنش را سفارش میکنم. درسهایی از نهجالبلاغه مرحوم منتظری مطالب خوبی دارد، قابل استفاده است. بحثهای بحثهای پخته از جهت علمی و فقهی. قدرت نظر سیاسی بنده میتوانم اعتقاداتی و باورهایی داشته باشم در مسئله سیاسی که یک سر سوزن با ایشان تناسب نداشته باشد.
یکی از اساتیدی که آثار ایشان را خیلی سفارش میکنم مطالعهاش را و بنده انس دارم با این آثار، سالیان هم هست انس دارم، از نوجوانی با این آثار انس داشتم و خیلی بهره بردهام از مطالعه این آثار و در این بحثهای نهجالبلاغه هم خیلی استفاده میکنم که حالا بخشهاییاش را در این جلسات عرض میکنیم. بعداً در مباحث علمی دوباره مراجعه میکنیم. آثار جناب آیتالله مصباح یزدی که خب، بعضیها نسبت به مواضع سیاسی ایشان حساسیت دارند. تا اسم ایشان آورده میشود، من دیگر هیچی گوش نمیدهم. پس این نه. ما هم آقای منتظری را میگوییم، هم آقای مصباح را میگوییم، هم در بحثهای تفسیر هاشمی رفسنجانی یاد میکردیم از کتاب تفسیری ایشان که «فرهنگ قرآن» ایشان خیلی چیز جامعی است و قابل استفاده است از جهت موضوعبندی. خیلی کمک میکند کسانی که میخواهند تحقیق بکنند نسبت به موضوعات قرآنی. «فرهنگ قرآن» خیلی میتواند ظاهراً از آن کتاب وسیع دو جلدش را طرحش را در زندان کار کرده و داده. تعدادی از فضلا کار کردهاند، طبق تفسیر از ایشان نیست، فضلاست در واقع؛ ولی خب اصل مایه از ایشان بوده، اصل فکر و اصل نگاه. در حالی که آثار مختلف را آدم هر چقدر مطالعه بکند و خودش هم تحلیل داشته باشد، دیگر بفهمد از که چه باید بگیرد. جمود کلاً بد است، جمود فکری. درست آدم فکرش را در اختیار اینکه ما لازم داریم تحلیل و روشنبین.
کتابی در آیتالله مصباح یزدی، شرح وصیت امیرالمؤمنین، شرح این وصیت که در نامه ۴۷ آمده است، اسم کتاب هم هست «پیام مولا از بستر شهادت». در این اپلیکیشنهایی که مجموعه آثار آیتالله مصباح است که همین را هم باز ما قبلاً منتشر کردهایم، باز هم الان باز از رفقا درخواست میکنیم این را هم منتشر بکنند. این کتاب هست. این مال سخنرانیهای سال ۷۲ آیتالله مصباح یزدی است، مال ۲۷ سال پیش، ماه مبارک سال ۷۲ و آدم میخواند و واقعاً لذت مطالب، نوآوریها و بهروز بودن مطالب که همین الان شما میبینید کارایی دارد. بعد از ۲۷ سال انگار برای همین الان است و تحلیلهای علمی و پخته و واقعاً عالمانه که خیلی این کتاب، کتاب قابل استفادهای است. بنده به مناسبت این بحثی که این جلسه داریم، بخش زیادی از کتاب را از جلسه قبل تا این جلسه، تقریباً یک سوم کتاب را خواندهام. بحثهای دیگری هم هست از ایشان البته که باز مثلاً «بهترینها و بدترینها از دیدگاه نهجالبلاغه». ماه مبارک رمضان، آن را بهش اشاره میکنیم. آن هم باز به مناسبت همین بحثها، بخش زیادی از آن کتاب، خیلی آن هم کتاب قابل استفادهای است و عیار علمی را آدم میبیند قشنگ وقتی که شرحی دارد داده میشود از یک روایت، چقدر پخته و علمی و منطقی و با یک نظم فکری مطلب دارد ارائه میشود. بله، به هر حال ما از هایدگر هم تعریف میکنیم، از هگل هم تعریف میکنیم. هرکی که از هر زاویهای که مطلبی دارد یا چینش فکری خوبی دارد، یک عمقی دارد، ذهنمان را باز بکنیم. به محض اینکه یک اسمی آورده میشود، سریع گارد نگیریم و فضا را مسدود نکنیم. تعصباتمان را هم بگذاریم کنار. دنبال حق و حقانیت و استدلال طرف باشیم. من یک چیزی با استدلال برایم واضح شد، البته پایبندش باشیم. این دیگر آن بخشی است که ما یکم با تمدن غرب اینجا فاصله داریم. آنجا کلاً همهچیز میرود روی هوا، فضای پلورالیستی یکجوری است که کلاً هیچی به هیچی بند نیست؛ ولی ما میگوییم نه، با استدلال خودت باش و با یقین و حجت باش و سفت هم پایش وایسا. فضا را مسدود نکن، ولی آنی که با یقین بهش رسیدی پایش وایسا، بهش اعتنا داشته باش و ازش.
این وصیت، هنوز متن نامه ۴۷ نهجالبلاغه را واردش نمیشویم. یک پاراگراف میخوانیم. «وصیته علیهالسلام للحسن و الحسین علیهمالسلام و باقی اولاده لما ضربه ابن ملجم لعنهالله.» امیرالمؤمنین برای امام حسن و امام حسین و باقی فرزندان حضرت، وقتی که ابنملجم لعنهاللهعلیه ضربه زد، علیبنابیطالب این چیزی که علیبنابیطالب بهش وصیت کرد: «اوصا انه یشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له الاول.» شهادت به توحید که قبلاً اینها را توضیح دادیم، دیگر توضیح نمیدهیم. وصیت میکند که شهادت میدهد به اینکه خدایی غیر از خدا نیست، او یکی است و شریکی ندارد. «و ان محمدا عبده و رسوله» و شهادت میدهد به اینکه پیامبر، عبد و رسول خداست. «ارسله بالهدی و دین الحق صلیاللهعلیهوآلهوسلم» خدا و پیغمبرش را با هدایت ارسال کرد و با دین حق ظاهر کنم آن را و همه دین. یعنی پیغمبرش را ظاهر کند. ظاهر شدن یعنی غلبه بر همه دینها و همه مرامهایی که در عالم هست، غلبه مشرکین. صلوات خدا بر او و آلش و سلام خدا بر او. «ثم ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین.» نماز من، مناسک من، زندهبودنم و مردنم برای خداست، ربالعالمین. «لا شریک له» شریکی ندارد. «و بذالک امرت» به این مسئله مأمور شدم. «و انا من المستقلین.»
از این بخش بیرونی که در نامه ۴۷ نهجالبلاغه نیست، نقشی که در نامه ۴۷ نهجالبلاغه آمده است، اینجا از اینجا شروع میشود. طبعاً آن لحظات امیرالمؤمنین، مهمترین بیاناتشان را میگویند و طبعاً اینجور نیستش که کسی عزیزتر از امام حسن و امام حسین باشند و قطعاً ما اگر آنجا بودیم نمیتوانستیم ادعا بکنیم که امیرالمؤمنین یک چیزی به ما گفتند که این را به حسن و حسین نمیگفتند؛ یعنی مهمترین فرمایش امیرالمؤمنین. کسی هم چون عزیزتر از امام حسن و امام حسین نبودند، طبعاً اصل مسئله را حضرت دارند اینجا بیان میکنند، دستور اصلی و آن لب مطلب را. در سایر عرفا هم این را علامه طباطبایی، حداد، اینها لحظات آخرشان نکات بسیار کلیدی را میگویند. مرحوم علامه طباطبایی را لحظات آخر دست ایشان را گرفته بودند، گفته بودند آقا جان، مطلب بگو، سیر و سلوک در چیست؟ ایشان چهار بار فرمود: مراقبه، مراقبه، مراقبه، مراقبه. که حالا یا از باب تأکید بوده یا از باب چهار مرحلهای که در مراقبه هست، چون مراحل ۴ مرحله است، مراقبه از این باب بوده که ایشان چهار بار گفتند خوب عصاره زندگی علامه طباطبایی بود و عصاره مسلکی که مرحوم علامه دعوت میکرد.
علامه طباطبایی بالاتر است یا امیرالمؤمنین؟ و علامه طباطبایی با همه عظمتش دستور را گفت برای در حد و اندازه همین شاگردی که دارد سؤال میکند؛ یعنی فراخور شرایط بود؛ ولی امیرالمؤمنین چی؟ «من بلغه کتابی» هر کسی که نامه من بهش میرسد، همه را لحاظ کردهام، همه نفوس بشری را که خودش واسطه خلقت اینها بوده، واسطه فیض بوده. تکتک اینها را میشناسد. فرمود: تمام شیعیانم را با اسم خودشان و آباء و اجدادشان میشناسم، ذریهشان را میشناسم، میدانم چقدر عمر میکنند، رزقشان چیست. در و دیوار نیست، اینها به من عرضه کردند از ازل و همه را میدانم. این را نگاه کرده است امیرالمؤمنین و به اینها دارد خط و به همهشان دارد خطاب میکند و همه را دارد با همه ویژگیها در نظر میگیرد. اگر این اگر بفهمیم مغز میترکد. همه را لحاظ کرده است با همه ویژگیها. یعنی همین الان اگر بنده بروم خدمت امیرالمؤمنین بگویم یک وصیت به من بکنید من بروم درست بشوم، همین را برای زندگیم عمل بکنم و کافی باشد، یک دستورالعمل جامع سلوکی، تربیتی، اخلاقی، معنوی، عبادی، خانوادگی، اقتصادی، همهاش تو اینها باشد. تکتک هم اگر من همین الان بروم امیرالمؤمنین، چون برای او این حجاب زمان نیست که بگوید آها این ۱۲ قرن گذشته، تو را حواسم نبود وقتی که داشتم صحبت میکردم، آنهایی که آنجا بودند، داشتم میگفتم: «من بلغه کتابی» هرکی نامه. اگر بهش توجه بکنیم، خودمان را مخاطب این نامه بدانیم، خیلی اتفاقات میافتد. امیرالمؤمنین با شخص بنده گفتگو کردند، تکتک الان همین الان ۲ ثانیه امیرالمؤمنین با شخص بنده گفتگو کردند، برای شخص من نامه نوشتهاند، شخص خود خود خود من. از امیرالمؤمنین به فلانی. اگر نگاه بکنی با چشم باطن میبینی این را هم نوشت؛ یعنی به بنده، به پسرم، به دخترم، به همسرم، به همسایه، تکتک اینهایی که گوش میدهند، به تکتک اینهایی که هستند در این عالم، به تکتک اینها خصوصی امیرالمؤمنین داروی ما را امیرالمؤمنین نسخهمان را نوشت. یک طبیبی که از او بالاتر در این عالم طبیبی پیدا نمیشود. کسی که آنقدر درد را بشناسد، نه کسی که آنقدر درمان و سادهترین راه برای درمان معین. در این آیه قرآن که هر قومی هادی دارد و هدایتبخشی دارد، در تفسیر «شهلاالفرمان» منظور امیرالمؤمنین است. او هدایتگر امت، هادی امت. به تکتک افراد مادر میشود. دکتر ۵ دقیقه صحبت بکند و نسخه برای ۱۰ تا مریضی که با مریضیهای مختلف بنویسد، میشود؟ مگر دکتر خیلی قوی باشد، میشود. امیرالمؤمنین همین کار را یک جمله گفتند، همه را توش لحاظ کردند که برای همین شگفتانگیز است و خطاب ظاهراً یک جاهایی به امام حسن و امام حسین علیهمالسلام است، دروازه خطاباند. نه اینکه مخاطب اصلی باشند، از این کانال در واقع دارد گفته میشود. مثل اینکه مثلاً بنده میروم سر کلاس به مبصر کلاس میگویم که مثلاً آقای جعفرپور حواست هست که فردا امتحان داریم و حواست فردا باشد که مثلاً رفقا که میخواهند امتحان بدهند، کتاب سر کلاس نیاورند. توصیه به مبصر میکنم؛ ولی او مخاطب نیست. بگو دارم میگویم از باب اینکه تو برام و من از همه نزدیکتری و این بخشنامه از تو باید منتقل بشود، تو مسئولی برای اجرای این امور. گفتن به امام حسن و امام حسین از این باب است، نه اینکه مخاطبش امام حسن و امام حسین باشند. مخاطب همه هستند. از این دروازه دارد گفته میشود. آنها عزیزترین افرادند و واسطهاند بین ما و امیرالمؤمنین. از آن دریچه دارد به ما این دستور میرسد.
«ثم انی اوصیکما بتقوی الله.» میفرماید که من شما را، شما دو تا را وصیت میکنم به تقوای الهی. خب، بحث تقوا بحث بسیار مهمی است و جان مطلب همین است. مقداری را ما امسال، به لطف خدا، برنامه رادیو که داشتیم، رادیو اسرار قبل افطار با رادیو محترم معارف که بنده قلباً خیلی علاقهمندم به این شبکه رادیویی و در صداوسیما نه در تلویزیون نه در رادیو هیچ بخشی را به اندازه رادیو معارف علاقهمند بهش نیستم. حسن ظن داشتند، این بحث را مهمترین برنامه رمضانی، برنامه رادیو معارف بود را ما را با همه عیب و نقصهایمان به برنامه آورد. آنجا بحث خطبه متقین را داشتیم و مباحث در مورد تقوا مطرح کردیم که حالا شش هفت تا، ۲۷ جلسه به نظرم برگزار شده و دو سه جلسه مانده. این تقریباً از ۱۱۰ جلسه باید مطرح میشد، مباحث خطبه متقین. از ۱۱۰ فراز ۲۷، ۳۰ تا شد، مطرح کردیم و میکنیم انشاءالله. فضای کلی خطبه متقین البته دست میآید از این سیتایی که گفتیم و بقیه را هم دیگر از آن چینش کلی میتوانند تطبیق بدهند و بحث آن مطلبی که در مورد تقواست و جایگاه تقوا و مسائلی که در مورد تقوا داریم، اصل ماجرا و لب ماجرا همین است و «الله تبقی الدنیا و ان بغتم.»
تقوای الهی یعنی انسان مقید باشد به قوانین. یک بحثی را دارد دیگر. حالا ما هم یک جوری شده که دیگر وقتمان کم است و موضوعات هم زیاد است و مجبوریم هی ارجاع بدهیم دیگر، عزیزان را به مباحث مختلف ارجاع بدهیم. چون واقعاً فرصت نمیشود بخواهیم تکرار بکنیم. آنقدر که الان مباحث مانده و باید بنشینیم همینجور ضبط بکنیم مباحث مختلف را. برنامه مدرسه که بنا است انشاءالله راه بیفتد، حجم وسیعی مطلب برای تولید میخواهد. دیگر واقعاً فرصت هی تکرار مطالب نیست. فقط میتوانیم در مباحث نظام تقدیم، نظام تقدیم صد و خردهای جلسه بود که ۳۹ تایش معروف شد. مباحث آنسوی، یک هفتاد و خردهای جلسهای قبل از بحثهای آنسوی مرگ ما گفتگو کردیم با رفقا. مقدمه آنسوی به عنوان بحث جدی مطرح نکردیم. تتمه بحثمان بود در واقع؛ یعنی گفتیم اینهایی که گفتیم میخواهیم ببینیم واقعیت دارد، ببینید در این کتاب نامبردن دیدن؛ یعنی همان وسطهای ماجرای ما بود که این کتاب چاپ شده بود و به دست رسید و و خدمت شما عرض کنم که مطرحش بله خدمت شما عرض کنم که مباحثی را داشتیم در مورد اعتباریات که حالا انشاءالله در شرح کتاب «روش رئالیسم» مرحوم علامه طباطبایی در مورد این بیشتر صحبت میکنیم، چون یکی از مقالات آن کتاب، بحث بحث مهم بحث اعتبارات است. یک جنبه فلسفی دارد، یک جنبه اخلاقی و اینها دارد. رویکرد اخلاقیش را مطرح کردیم که بحثهای فلسفه اخلاق در واقع همینها میشود.
بحث اعتباریات در واقع قوانین اعتباریات؛ یعنی چیزهایی که ما با هم قرار میگذاریم، قرارگذاشتنی است. فرض مثلاً فرض میکنیم که این چراغ قرمز علامت این است که ممنوع است از اینجا رد شوید. چراغ سبز علامت این است که میتوانیم از اینجا رد شویم. از عالم ازل قرمز و سبز و اینها اینجور نبوده که قرمز یعنی توقف، سبز یعنی حرکت. ممکن است صد سال بعد نظرمان عوض بشود، جابجا کنیم. قرمز یعنی حرکت، سبز یعنی تو. قرمزش قهوهای بگذاریم مثلاً فسفری بگذاریم، بعد مثلاً رنگهایی که از خانمها بیشتر خوششان بیاید و اینها. بعد مثلاً به جای سبزش هم مثلاً صورتی بگذاریم و عرض کنم که اینها را جابجا بکنیم. تغییر خب میشود. نظام اعتباریات، قانون همین است دیگر. ما یک مصلحتی داریم، آن هم نظم است. بحث مفصلی داریم که تو همین وصیت امیرالمؤمنین میآید. بعد ما نظم را چه شکلی به جامعه باید بدهیم؟ قانون میخواهد. نظم قانون چی میخواهد؟ وضع میخواهد، قرارداد، جعل قانون را وضع میکنند. یک قانون جعل میکنند، یک قانون را میگذارند، قانونگذاری. قانون میگذاریم از اینجا عبور نکنید، اینجا دو طرفه، اینجا یک طرفه، اینجا سرعت بالای، آنجا سرعت بالای ۸۰ تا نشود، آنجا سرعت بالای ۱۱۰ تا نشود، آنجا بالای ۱۲۰ تا نشود. ماشینت باید معاینه فنی شده باشد، باید یک برچسب بهش بخورد، نباید آلاینده داشته باشد، دود درست بکند بیرون و و و و و هزاران هزار قانونی که وضع میشود برای اینکه زندگی ما اداره بشود. ما در یک فضایی هستیم که بدون اعتباریات نمیتوانیم زندگی کنیم. اعتباریات البته ارزشی فقط برای اداره زندگی ماست و برای رسیدن به نتایجی بالاتر از اینها. یعنی در عالم واقع ما چیزهایی را میخواهیم بهش برسیم. مثلاً ما میخواهیم گرسنگیمان را تبدیل به سیری کنیم. در عالم واقع ما گرسنه میشویم و باید سیر شویم. خب این سیر شدن را که یک اتفاق است، برایش یک مسیری را قرار میدهیم، مسیر اعتباری. مسیر اعتباری برایش درست میکنیم. میگوییم که غذا که باید سیر بشویم، چی میخواهد؟ سیر شدن چی میخواهد؟ غذا. غذا را باید برویم حاصل کنیم. غذایی که باید برویم حاصل کنیم یعنی باید مالکش بشویم. مال من باشد. هرکی غذایی را بخورد که مال خودش است وگرنه هرکی از جلو هر مغازه رد بشود، دست میکند هرچی لوبیا و چه میدانم کشمش، تخممرغ بفرمایید، خرما دارد میبرد دیگر. میگوید من باید سیر بشوم.
با یک نظامی قرار میدهیم برای سیر شدن که حق کسی ضایع نشود. یک کسی میرود تلاش میکند خرما به عمل میآورد. این خرما را میفروشد، یک کسی دیگر میخرد، میآورد در مغازهاش میگذارد، یک کسی دیگر میآید این را میخرد، میبرد با افطار، با شیری، با آب داغی، چیزی میخورد. اینی که اینجا آمده خرما خریده، باز خودش کار کرده، رفته کارگری کرده، بنایی، بابت بنایی که کرده پول گرفته. پول. این پول یک کاغذ. نظام اعتباری میآید میگوید که این پول این مقدار ارزش دارد، باهاش میشود این مقدار کار کرد. با این میشود مثلاً یک کیلو گوشت خرید، با این میشود پنج تا نان خرید. به نظام اعتباری هم چیز بامزهای است دیگر. آنها مثلاً اسکناس ۵۰۰ تومانی که چاپ میشود، گندم چاپ میشود یا نه؟ به نظرم تا قبل حالا این ماجراها که الان باز تورم، بحمدالله چیزی که ثابت بوده در این مملکت رشد تورم بوده. رشد تورم الحمدالله ثابت. رکود و تورم با هم اتفاق نمیافتد. ما ولی هرچه خوبان همه با هم دارند، ما هم با هم همه را داریم. الان نمیدانم قیمت اسکناس چقدر است. آنقدری که یادم است قبل این ماجراها ۱۲۰۰ تومان هزینه چاپ اسکناس ۵۰۰ تومانی؛ یعنی هزینه برگشت از خود هزینه ریالیاش بیشتر است، ارزش ریالیاش. چاپ اسکناس هزار تومانی مثلاً. خوب نظام اعتباری است دیگر. یعنی خود کاغذش که چاپ شده و هزینههایی که برایش شده بیشتر است، گرانتر تا ارزش ریالی که دارد. سکه و نام همین بود ۵۰ تومانی ۱۰۰ تومانی. خدمت شما عرض کنم که این میشود نظام اعتباری.
نظام اعتباری که گفته میشود یک مصالحی پس هست در اثر عمل به این مصالح باعث میشود که ما یک نظام اعتباری قرار میگذاریم با هم. اگر به آن نظام اعتباری عمل بکنیم، به آن مصالحی که دنبالشیم میرسیم. سیر شدن حاصل میشود، امنیت حاصل میشود، کسی دزدی دیگر نمیکند و حق کسی ضایع نمیشود. پول هرکسی مقدار ارزشی که هر چیزی دارد باید بابتش بهاش را بپردازد. نظم حاصل میشود، امنیت حاصل میشود در جامعه. اگر همه به قانون عمل بکنیم، قانون راهنمایی رانندگی را اگر همه عمل بکنیم، شاید دیگر تصادفی رخ ندهد. دیگر مثلاً کسی کشته نشود، کسی آسیب نبیند، ماشینی آسیب نبیند. نظم حاکم میشود، هرج و مرج نمی شود. این در رعایت قوانین زندگی دنیامان است. نسبت به آخرت هم همین است. خدای متعال قوانینی را برای ما گذاشته است. اگر به اینها عمل بکنیم، آن مصالح اخروی ما حاصل میشود. البته مصالح؛ یعنی نظام گذشته. کسی میخواهد ازدواج بکند. این حلال و حرام، این شریعت را در نظر گرفته است. این کارها را بکن، این کارها را نکن. خب، اگر اینجوری باشد، آن وقت بچهای که اولاً نسل درست حسابی به دنیا میآید. اصلاً آدم به دنیا میآید در اثر این ازدواج. اگر بخواهند هرزگی و فساد داشته باشند، اصلاً فرزندی متولد نمیشود. بعد فرزند متولد بشود، معلوم نمیشود که مثلاً از چه نسلی است. این نسلش معلوم میشود، تربیت میشود در یک کانون خانوادهای، پدر و مادر زیر سایه پدر و مادر دارد بزرگ میشود. یک مصلحت. این هم در مورد بقیه مسائل هم همینطور؛ یعنی هرچیزی که ما در دین به اسم قانون داریم، شریعت، اگر عمل بکنیم، چیزی که حاصل میشود این است که آن مصالحی که دنبالشیم حاصل میشود. دیگر هم سعادت دنیامان، هم سعادت این قوانین مفصل در بحث نظام اعتباریات توضیح دادیم در مورد اینها که مثلاً میگوید که آقا همین یک کلمه. یعنی مثلاً ما یک کلمه، یک جمله را بخوانیم، این حلال میشود، نخوانیم حرام میشود. کنار آنجا مفصل توضیح دادم. در سه دقیقه در قیامت تقوا یعنی همین عمل به قوانینی که خدای متعال وضع کرده است.
خب، این قوانین، آنهایی که خدای متعال گذاشته است، مقدساند. اینهایی که ما خودمان بین خودمان میگذاریم، تقوایی ندارد؛ ولی محترم است. مقدس نیست، ولی محترم است. محترم است یعنی خودش به خودی خود ارزشی ندارد. این اعتباریات، مصلح پشت اینهاست، ارزش دارد. خب مثلاً ما میآییم با هم قرار میگذاریم. در یک اداره تقسیم کار میکنیم. یک نفر باید فراش باشد، یک نفر آبدارچی میشود، یک نفر تلفنچی میشود، یک نفر منشی میشود، یک نفر معاون میشود، یک نفر رئیس میشود، یک نفر مدیر کل میشود، یک نفر وزیر میشود، یک نفر رئیسجمهور میشود. اینهایی که قرار گذاشتیم برای چیست؟ برای اینکه کارها پیش برود، آن نظم و امنیتی که در زندگی میخواهیم حاصل بشود. به این آقا میگوییم شما منشی، به آن آقا میگوییم رئیس، به آن میگوییم مدیر کل. این صد یک امر اعتباری، اعتبار محض هم هست؛ یعنی صرف قرار است و صرف فرض است. الان ریاست را به من بدهند و از من بگیرند، هیچ اتفاقی در من نمیافتد. هیچی به من اضافه نمیشود، هیچی هم از من کم نمیشود. اینجوری نیست که الان یک ۵ گرم آمد روی من، یک گرم هم نیست. ریاست اصلاً در عالم واقع ما چیزی به اسم ریاست نداریم. صرف تصور، صرف فرض است. این میشود رئیس، آن میشود مرئوس. این میشود مالک، آن میشود مملوک. مالکیت صرف فرض. الان من مالکم. میآیم به شما هدیه میدهم، شما میشوی مالک. از ملک خودم درش میآورم، میفروشم به شما. اجاره میدهم به شما، وقف میکنم، هبه میکنم. نه قبلش به من چیزی اضافه شده بود. الان بنده مثلاً یک پاساژ دارم، مثلاً بر فرض محال یک پاساژی دارم، مثلاً در شمال تهران جردن. همهاش را یکجا از دست بدهم، من ریاست و مالکیت چیزی دارم؟ این از بره و بیاد این وزنی که مثلاً چه میدانم ۷۰ ۸۰ کیلویی که یک آدم دارد، این یک گرم بهش اضافه میشود، یک گرم کم میشود. هیچی نیست. در عالم واقع ما هیچی تو آن در و دیوار هم معلوم نیست. تو آجر و خشتش هیچی نیست. مثل اینکه این ملک آقای فلانی است. در و دیوار آنجا خانه عوض نمیشود که الان ملک من باشد، فردا ملک مثلاً اوس ممد باشد، پسر باشد. بهش هیچی اضافه و کم نمیشود. هیچ چیز واقعی نیست. البته محترم است. مقدس نیست، ولی محترم است. محترم است یعنی خودش به خودی خود ارزشی ندارد. این اعتباریات، مصلح پشت اینهاست، ارزش دارد. خب، مثلاً ما میآییم با هم قرار میگذاریم در یک اداره تقسیم کار میکنیم. یک نفر باید فراش باشد، یک نفر آبدارچی میشود، یک نفر تلفنچی میشود، یک نفر منشی میشود، یک نفر معاون میشود، یک نفر رئیس میشود، یک نفر مدیر کل میشود، یک نفر وزیر میشود، یک نفر رئیسجمهور میشود. اینهایی که قرار گذاشتیم برای چیست؟ برای اینکه کارها پیش برود، آن نظم و امنیتی که در زندگی میخواهیم حاصل بشود. به این آقا میگوییم شما منشی، به آن آقا میگوییم رئیس، به آن میگوییم مدیر کل. این صد یک امر اعتباری، اعتبار محض هم هست؛ یعنی صرف قرار است و صرف فرض است. الان ریاست را به من بدهند و از من بگیرند، هیچ اتفاقی در من نمیافتد. هیچی به من اضافه نمیشود، هیچی هم از من کم نمیشود. اینجوری نیست که الان یک ۵ گرم آمد روی من، یک گرم هم نیست. ریاست اصلاً در عالم واقع ما چیزی به اسم ریاست نداریم. صرف تصور، صرف فرض است. این میشود رئیس، آن میشود مرئوس. این میشود مالک، آن میشود مملوک. مالکیت صرف فرض. الان من مالکم. میآیم به شما هدیه میدهم، شما میشوی مالک. از ملک خودم درش میآورم، میفروشم به شما. اجاره میدهم به شما، وقف میکنم، هبه میکنم. نه قبلش به من چیزی اضافه شده بود. الان بنده مثلاً یک پاساژ دارم، مثلاً بر فرض محال یک پاساژی دارم، مثلاً در شمال تهران جردن. همهاش را یکجا از دست بدهم، من ریاست و مالکیت چیزی دارم؟ این از بره و بیاد این وزنی که مثلاً چه میدانم ۷۰ ۸۰ کیلویی که یک آدم دارد، این یک گرم بهش اضافه میشود، یک گرم کم میشود. هیچی نیست. در عالم واقع ما هیچی تو آن در و دیوار هم معلوم نیست. تو آجر و خشتش هیچی نیست. مثل اینکه این ملک آقای فلانی است. در و دیوار آنجا خانه عوض نمیشود که الان ملک من باشد، فردا ملک مثلاً اوس ممد باشد، پسر باشد. بهش هیچی اضافه و کم نمیشود. هیچ چیز واقعی نیست. البته محترم است. مقدس نیست، ولی محترم است.
اگر جنبه شرعی داشته باشد، مقدس است؛ مثلاً ازدواج مقدس است، «النکاح سنتی». ولی مثلاً اینکه کسی مالک است، این محترم است. مالکیت این آقا محترم است، باید بهش احترام بگذارید، حق نداری تصرف در مال او بکنی، حق نداری تجاوز به حق او بکنی، محترم است. حالا همه ماجرا که این وصیت امیرالمؤمنین است، این است. اصل مطلبی که حضرت با آن شروع میکنند، همین است. تقوا داشته باشید، دنبال دنیا نباشید. همه دستورالعمل اخلاقی و عرفانی هم دو جمله است، همهاش. همه کتابها مربوط به تقوا، دوری از دنیا. دوری از دنیا یعنی چه؟ یعنی کاسبی نکنم؟ ازدواج نکنم؟ بچهدار نشوم؟ ملک مثلاً اگر خانهای دارم، هرکی آمد از دستم درآورد، دنبال دنیا نباشم؟ نه. «الله تبقی الدنیا» یعنی چه؟ دنبال دنیا نباشید یعنی اینکه این اعتباریات دنیا گولت نزند. اینها دنبال این نبودند. دنبال ریاست نباش. ریاست که وجود ندارد که. ریاست هیچی، ریاست فرض خالی است. ریاست هیچ ارزشی ندارد. ریاست ریاست وجود ندارد که بخواهد ارزش داشته باشد. میگویند اعتباریات. فلاسفه میگویند در این عالم هیچ چیزی ارزش وجودیش از اعتباریات کمتر نیست. گفتم خیلی هم رفقای طلبه خوششان آمد. خوب فضاهای فلسفی خیلی کمک میکند برای فهمیدن آیات و روایات و خیلی بست ایجاد میکند در نگاه ما.
امیرالمؤمنین فرمودند که دنیایی که برای شما ارزش دارد، پیش چشم من از استخوان خوک در دست یک جذامی کمتر است. خیلی قشنگ بحث کردهاند در آن کتاب که حالا خود خوک زندهاش را که کسی در خانهاش نمیبرد. خوک را حتی در غرب هم گوشتش را میخورند، ولی در خانههایشان نمی برند. لجن کثافتکاری است، کثافت در مدفوع خودش و در لجنها و اینهاست. مردهاش، مردهاش هم، چه برسد به لاشهاش. لاشه وقتی که همهاش رفته است، استخوانش مانده است. استخوانش دست کیست؟ دست جذامی که این پوست صورت برداشته میشود، استخوانها دیده میشود. یک لایه پوستیمانده و صورت صورت ناچسبی است. حالا هرکی هم که این بیماری را دارد، خدا شفا بدهد اگر هستند جزامیها. شما در همین حالت معمولی، جذامی نگاه کن. یک استخوان خوک هم در دستش باشد. فرمود: از یک کاهی که در دهان ملخ است، پیش من کمتر است. از این کفشی که آنقدر وصله زدهام، فرمود: حکومت برای شما از این کفشی که در پایم است کمتر است، برایم کمارزشتر است. و همینجور تشبیههای مختلف، از آب بینی که در اثر عطسه روی صورت بز میریزد، از این کمتر. چرا حضرت مبالغه میکنند؟ نه. چون آب بینی وجود عینی و خارجی دارد. ریاست وجود عینی و خارجی ندارد. وجود اعتباری است. حضرت مبالغه نمیکنند، تشبیه و تمثیل نیست. از یک واقعیتی دارد خبر میدهد. ریاست فرض خالی. آب بینی باز وجودی دارد، فرض نیست که ما فرض نمیگیریم که دم بز یک چیزی باشد. واقعاً هست روی دماغش یک چیزی واقعاً آب است. چقدر کثیف است. بازی یک چیزی هست و حالت به هم میخورد. آن اصلاً نیست. ریاست نیست. وقتی مردی میفهمی که نیست. حالا یک عمر شده همین که من رئیس فلان جا بشوم، مشهور بشوم. شهرت چیست؟ سلبریتی بودن، ستاره بودن. یعنی ستاره است. فرض میگیریم که این ستاره باشد. اصلاً همهاش فرض است دیگر. واقعیت ندارد که.
در یک اداره واقعاً رئیس از همه بالاتر است؟ نه. رئیس گذاشتیم که کارهای اداره بچرخد، نظم اداره پیش برود، حقوقی که مردم دارند ادا بشود. اگر آبدارچی دارد وظایفش را بهتر انجام میدهد در جهت احقاق حقوق مردم که محقق بشود حقوقی که مردم دارند، توقعاتی که مردم دارند، قطعاً ارزش معنوی و ملکوتی این از آن رئیس بالاتر است. مصلحت پشتش چی بود؟ حق مردم، منفعت مردم، خیر رسیدن به مردم، عدالت. نظام را چی دیدیم؟ ساختار چین برای اینکه عدالت محقق بشود. سهم اینها هرکدام از عدالت چقدر است؟ فلسفه حقوق، فلسفه سیاست، فلسفه اخلاق. همهچیز هست، جان نهجالبلاغه همین عبارت است. کلاً همین جان وصیت امیرالمؤمنین است. درس دانشگاهی باشد، دانشجو روز اولی که میآید دانشگاه باید اینها را بهش یاد بدهند. اینها نیست. دین لذت نمیبرد و اصل حرفها و اصل دعوایی که الان ما با غرب داریم، در همینهاست. در همین نظام اعتباریات. بر اساس ساینس، بر اساس تجربه، بر اساس گزارههای آزمون و خطاپذیر. ما میگوییم بر اساس وحی آزمون خطا نداریم، قانون مفصل توضیح دادیم. اگر عزیزان تجربه بکنیم، آزمون کنیم، ببینیم خوب است، بد است. فلان کار میکنی، حالا یک مدت ازدواج زیاد میشود، بعد باز میبینیم که طلاق دارد زیاد میشود. همهاش آزمون خطا. برای تجربه بشر ارزش قائلیم، برای عقل بشر و اعتباریات بشر ارزش قائلیم. مبانی و فیت کلی را باید وحی معین کند.
بنده تقوا بر اساس اعتباریات دین عمل بکنی، موظف به آن بدانی خودت را، میشود تقوا. اعتباریاتی که بین خودتان هست و صرف فرض است، برایش ارزش قائل نباشید. این چه دوری از دنیاست؟ اینها فقط ابزار است، هدف نیست. ریاست هدف نیست. آدم تلاش نمیکند که رئیس بشود. آدم تلاش، آدم آدم تلاش نمیکند که مشهور بشود. آدم تلاش نمیکند که ملکیتش زیاد بشود. پولدار. پول چیست؟ یک چیز اعتباری. ملاک بشود. ده هزار متر زمین داشته باشم فلان جا. این همه تلاشش به این است که در اعتباریاتش افزایش پیدا بکند. من ملکیت فلان جا را هم دارم، ریاست فلان جا را هم دارم، شهرت فلان جا را هم دارم. همین اعتباری بودنش به چیست؟ واقعی که نیست. اعتباریش به این است که الان استاری که مثلاً در یوگسلاوی اگر برود در خیابان، ملت خودشان را تیکهتیکه میکنند، به اصطلاح دقیق علمیش جرو واجر میکنند برایش. اگر بیاید اینجا در خیابانهای مشهد، در یوگسلاوی از خانه نمیتواند بیرون بیاید. بس که میشناسندش. برود نانوایی بایستد. بعد خود زبان. زبان جزو اعتباریات است. زبان فارسی. ۱۰ تا زبان بلدم. خب تو اعتباریات بلدی. تو اگر در زبان انگلیسی سرآمد ایرانیها هم باشی، باز بروی در انگلیس از یک چوپانی که از بچگی آنجا بوده، با گوسفند سر و کله زده، انگلیسیاش ضعیفتر است. زبان مادریاش است. افتخار نیست که باعث کلاسم. شرافت پیدا میکنیم اگر من مثلاً با زبان انگلیسی صحبت بکنم، تنگ شیعه فرانسه هم بیندازم، دیگر غوغاست. اسپانیولی هم اگر بلد باشم اینور بیاورم که دیگر اصلاً دیگر میتوانی شما من را بپرستی. سه تا زبان. زبان جزو اعتباریات است. اما در عالم برزخ زبان نیست. ریاست نداریم، ملکیت نداریم. اینها به این معنای اعتباری دنیاست؛ یعنی فرضیش را نداریم. واقعیت آنی که رفتی خودت مالک خودتی و اعمال مالکیت داریم. واقعیت خودتی و هرچیزی که هست از اعمال تو. اینها را ندارد. ملکیتت را نمیبری، نه خانهات را نمیبری. ملکیتت را هم نمیبری؛ یعنی همین که مردی، ملکیت هم منتقل شد به ورثه. یک نفس که میرود، این خانه دیگر مال کیست؟ مال این ورثه است. زبان هم مبان است که تمام شد. هرچیزی از این اعتباریات بود تمام شد. این همه آن حرفی بود که امیرالمؤمنین در این ۵ سال خون به دل مبارکش بود که این را حالی مردم کند و تقوا. دو همین دو تا کلمه عبارت تقوا، دوری از دنیا را اگر نهجالبلاغه بگیریم، دیگر خالی است. دیگر اصلاً چیزی ندارد. نه آدمی که امیرالمؤمنین میخواهد تربیت بکند، با این دو تا تربیت میشود. درس اخلاق میخواهی؟ این دو تا. سیر و سلوک میخواهد؟ این البته مرا از این اعتباریات درآمدند. یک مرتبهاش همین است که به اینها دل نبندیم. بابا این ملکیت بصری را بخوانید، ببینید چه غوغایی است. قشنگ بحث دوری از دنیا را درجه اول تقواست. مال تو، مال خدا. ببینی برای خودت برنامهریزی نداشته باشی؛ یعنی تو برنامهریزی یعنی چه؟ من مینشینم برای خودم قرار میگذارم که این کارها را بکنم. ابور میرود از خدا میپرسد که برنامه من چیست؟ نظام اعتباریاتی که بر زندگی شخصی تو میخواهد حاکم باشد را خدا باید بچیند، نه خودت. علامت عبودیت. جلسات قبل برو اول عبودیت در خودت ایجاد کن. اگر عبد شدی، خدا علم را بهت میدهد، با حقیقت تو را آشنا میکند. میخواهی عبد بشوی؟ این سه تا را اول رعایت کن. نقطه اول اینکه چیزی را خودت را مالک چیزی ندان. یکی دیگرش چیست؟ اینکه تدبیر و برنامهریزی برای خود نداشته باش. اینها در بحثهای «زندگی به سبک بندگی» ضبط نشده. ۹ جلسه هست. آنجا مفصل در این سه تا صحبت کردهایم. مراجعه کنید.
این تازه درجه اول تقواست. اگر از دنیا دوستی در آمدی، از این توهمات در آمدی، از این نظام اعتباریات کشکی که من اصلاً افتخار نمیکنم. من اصلاً فلانی را دعوت نمیکنم، دعوت میکنم چرا؟ چون مشهور است و مشهور نیست. این مالک ۱۰ واحد آپارتمان، آن یک دانه طویله هم ندارد. نظام ارزشی من آدمها را بر اساس صفرهایی که در حساب بانکیشان است ارزشگذاری میکند. دخترم را به این میدهم، به آن نمیدهم. آدمها این شکلی به تقوا کار ندارند که کدامشان آدمتر است. به آن مصالح واقعی نزدیکتر است. به این نگاه میکنم که این الان لباسی که تنش است چقدر ارزش دارد. چقدر در خیابان که میرود میشناسندش. بیمهاش چگونه است؟ همهاش اعتباری. ماشین دارد یعنی مالک ملکیت. ملکیت بر ماشین. یکی از اساتید پرسید گفتم شما ماشین دارید؟ گفت همه ماشینها در خیابان مال من است. هر کدام که پول بدهم سوارم. واقعبین باشد، همین است دیگر. آخه من ماشین از خودم داشته باشم با تاکسی چه فرقی میکند. همه تاکسیها مال منند. تازه راننده شخصی هم دارم. آنی که بهترین ماشین را دارد و خودش پشت فرمان مینشیند. این ارزش وجودی بخواهی به مصلحت نگاه کنی، واقعبینی نگاه کنی، این کمتر است تا آنی که تاکسی میگیرد. چون ولی تاکسی نشستن کجا، شاسی بلند است، خودت نشستن کجا. آقا مگر قرار نیست ما از اینجا برویم مثلاً کلاس برسم؟ چه فرقی میکند من با شاسی بلند بروم برسم و با تاکسی که یکی دیگر رانندهاش است بروم برسم. مصلحت مهم است دیگر. اعتباریات و توهمات وقتی آدم درمیآید، این شکلی نگاه میکند. خب، یعنی کاری نکن که ماشیندار بشویم. چرا ماشین داشته باش یم؟ برای اینکه خیلی به خودت برسد، به خانوادهات برسد. ۱۰ نفر دیگر را تو ببری برسانی. این دیگر فرق امیرالمؤمنین به شرح قاضی. فرمود: خانه بزرگ خریدی برای چی؟ برای عیاشی خریدی یا میخواهی سفرهات پهن باشد، اطعام کنی و صله رحم کنی؟ اگر دومی است، تو آدمی؛ ولی اگر اولی است، از آدم بودن به دورهای. دست و بالمون باز بشود که باز بشود چیکار کنیم؟ عیاشی؟ خانهای بزرگ با چه ملاکی؟ تو آن قبالهای که ملکیتت را خورده ۱۵۰۰ متر. خب، خانه بزرگ برای اینکه سفره بزرگ اینجا میخواهم پذیرایی کنم. ۵۰ سال بیشتر نمیتوانم. ای کاش خدای خانه بزرگ بهم بدهد بتوانم ۵۰۰ نفر پذیرایی کنم. دنیا نیست.
چطور میشود که آدم هم خانه بزرگ داشته باشد، هم حب دنیا نداشته باشد؟ این شکلی از اعتباریات و توهمات در آمده بود. بنازم به اینکه من خانهام ۵۰۰ متر است، تو خانهات ۲۰۰. ۵۰۰ یک عدد است. ملکیت یک توهم است، یک اعتبار. سن هم یک عدد اعتبار است. من به این میاندازم که مثلاً من ۴۰ سالم است، شما ۳۵ سالت است. مثلاً من تو بزرگترم، بزرگتر کوچکتر بودم. به سن و سال برای اینکه در یک مقیاس زمانی که ما اسمش را میگذاریم سال، قدمبهقدم علم او بیشتر بشود، معارف او بیشتر بشود، فهم او بیشتر بشود، عبودیت او بیشتر بشود. البته با مردم که نگاه میکنید به آنی که سنش از ما بیشتر است، وقتی نگاه میکنیم، میگوییم انشاءالله عبادتش از ما بیشتر است. نگاه میکنیم، میگوییم گناهش از ما کمتر است. ما این نگاه را داریم به جامعه؛ ولی این از باب احترام به اعتباریات، احترام به سن. سن جزو اعتباریات است. یک فرض. فقط برای خودمان نباید این را داشته باشیم که احترام من را نگه نداشت که من سنم از او بیشتر.
دنی یعنی به تقوا نداری. اصل مطلب وصیتنامه امیرالمؤمنین، نامه ۴۷ نهجالبلاغه، «الله تبقی الدنیا و ان بغت کم.» شما دنبال دنیا نیفتید، حتی اگر او دنبال شما راه افتاد. حالا ملکیت اینور، آنور، ریاست از زمین و آسمان دستبهدامنتاند که رئیس بشوی. تو دنبال ریاست نباش. چون ریاست را برای چی میخواهیم؟ برای عدالت؟ برای امنیت؟ دنبال عدالت باش، دنبال امنیت باش. یک وقتی ممکن است که زورت کنند، به خاطر این عدالته ریاستم پیدا کنی. اگر همه توجهت به عدالت باشد، دیگر ریاست فریبت نمیدهد، شکارت نمیکند. اتفاقاً هم میترسی که نکند حجاب من بشود. نکند من حواسم به ریاست پرت بشود، از عدالت بمانم. مطلب روشن است دیگر. این اصلاً نگرانیاش هم بیشتر است. هرچیزی که موقعیت این اعتباریات بیشتر میشود، نالهاش بیشتر میشود، گریهاش بیشتر میشود، تضرعش بیشتر میشود. خدایا اینها حجاب من نشود. «سیدی اخرج حب الدنیا من قلبی.» که امام سجاد دعای ابوحمزه ثمالی میگویند: ای شبها که خواند ی دل من، بیرون کن این حب دنیاست، حب اعتباریات. عددی که این فالوورها میرود بالا، ۵ کا، ۱۰ کا، ۱۵ کا، ۳۰ کا، هی آدم احساس میکند که دارد محترمتر و معتبرتر میشود. این توهم. یک دانه فالوور که حالا اصطلاح فالوور اینجا خوب نیست. یک دانه لایک اگر در زندگی باشد از جانب امام زمان، اذان خدای متعال، ۱۰ میلیارد لایک خلایق با آن یک دانه لایک برابر است. اگر آدم او تایید کرد، او پسندید، او خوشش آمد، او پذیرفت، حالا ۱۰ میلیارد دیسلایک کردند، گفتند چقدر بد. ۱۰ میلیارد کامنت منفی. یک دانه کامنت مثبت خدا میگوید من پسندیدم. «رضی الله عنهم و رضوا.» من چقدر رأی دارم؟ تو چقدر رأی داری؟ من چقدر فالوور دارم؟ تو چقدر فالوور داری؟ من چند تا بچه دارم؟ تو چند تا بچه داری؟ من چند تا خانه دارم؟ اینها را که خدا به عنوان اموال و بنون در قرآن گفته، از باب اعتباریاتش است دیگر. فریبتان ندهد. باعث غرور نشود. گولت نزند که تو اموالت بیشتر است، اولادت بیشتر است. اینها همهاش اعتباری است. اموال هم، اولاد، اولاد هم اعتباری است. اولاد خود بچه اعتباری نیست. نسبت بین من و فرزندم اعتباری است. قرار ماست دیگر. قرارداد. رضا وقتی به یکی دیگر هم شیر بدهد، آن هم میشود بچه بچهاش. چقدر محرم است؟ یک بچهای که ۱۰۰ پشت غریب است. شیر هم بهش ندادند. بیا دخترش را بگیرد، همانقدر محرم میشود. محرم نامحرم همین اعتبار است. با پسر من هیچ فرقی ندارد. همان مقداری که پسر من میتواند همسر من را ببیند، داماد من هم میتواند همسر من را ببیند. همانقدر محرم خانم من است. عروس من همانقدر که دختر من بر من محرم است که از بچگی بزرگش کردهام، عروس من همانقدر محرم است. هیچ فرقی نمیکند. اعتباری است. بچه مردم است، ولی همان نسبت را پیدا میکند. یعنی فرض میگیریم این عروس هم مثل دخترم. فرض. پس فردا اگر طلاق گرفت چی؟ البته محرمیت سر جایش میماند، ولی با بچه من دیگر محرم نیست. نمایش است. فرض. همهاش اعتبار. آنقدر اینها با هم محرم بودند که هیچکس در این عالم مثل این زن و شوهر با هم محرمیت نداشتند. الان طلاق گرفتم. عکس او را نمیتواند نگاه کند. به صورتش نمیتواند زل بزند. اگر از بچگی بگیریم. ولی نسبت ۹. میگویند که این بچه دیگر بچه تو نیست. تو عمل غیر صالح، آدم خوبی نیست. این کارهایی که کرده از تو جدا. بچه شناسنامه ای. شناسنامه اعتبار، فرض. بچه واقعی نیست. نسبت واقعی با تو ندارد. حالا ادامهاش اتفاقاً در همین کلمات امیرالمؤمنین، فراز بعدی همین تیکه است که در نامه آمده است.
دنبال دنیا راه نیفت. پس من به تقوای خدا شما را میفرماید که تقوای خدا و نظم. آن نظمی که ما دنبالشیم در جامعه با تقوا حاصل بشود. بیشتر صحبت میکنیم. دنبال دنیا نرو، حتی اگر دنبال دنیا، دنیا دنبال تو راه افتاد. یعنی چه؟ یعنی ریاست، ملکیت، شهرت، اینها دنبال تو راه افتاده. تو دنبالش نباش. یعنی چه؟ اگر ریاست آمد، لگد بزن به ریاست. عدالت محقق نمیشود. امیرالمؤمنین قبول کردم ریاست عدالت محقق بشود. اگر من بدانم کس دیگری هست و نمیتواند این کار را انجام بدهد، من ظلم کردم به مردم. اگر میدانم کس دیگری هست میتواند بهتر از من انجام بدهد، بازم ظلم کردم به مردم. چون ملاک آن عدالته. عدالت ریاست. من خودشان را میکشند که فقط ریاست بماند. هرجور شده، حلال، حرام، مثل سگ دروغ میگویند بعضی که فقط بتوانند رئیس بشوند. یک دو روز بیشتر، دو روز بیشتر رئیس باشد. اسم ریاست روش باشد. اصلاً کاری ندارد به اینکه این وقتی رئیس باشد چه به وضع مردم میآید؟ چه حال و روزی مردم پیدا میکنند؟ اقتصاد چی میشود؟ وضع امنیت چی میشود؟ ابداً برایش ارزشی ندارد. سر سوزنی. فقط آن لذت نرود. این عنوان ریاست، این پرستیژ ریاست، آن تشریفات، آن فرش قرمز. بشقاب جلوت گذاشتن. عنوان که میآید دفتر دستکی که هماهنگ میکند. زنگ میزنند: آقای رئیس بفرما، آقای رئیس برو، آقای رئیس بیا، آقای رئیس هماهنگ شد. آی رئیس! جز حماقت، جز تخرخور چیست؟ واقعاً آدم عاقل اینجور نگاه میکند؟ آدمی که با واقعیت استخوان اش کمتر است. از آن از آن آب بینی. تو دنبال آب بینی باشی، بیشتر ارزش دارد. صبح تا شب میرود برای اینکه آب دماغ جمع بکند. رئیس بشود برای اینکه ریاستش حفظ بشود. والله عاقلتر، والله عاقل تا این آدم آب بینی دماغ بز. یک چیزی هست آخه. هیچی نیست. هیچی نیست. صرف قرارداد، صرف تصور، یک تصور خالی. حتی اگر دنبال تو راه افتاد، تو شکارش نشو. ریاست نگیرد تو را. نگیرد تو را یعنی چه؟ یعنی فردایی که رئیس شدی با دیروز هیچ فرقی نباید بکند. فردا که مشهور شدی با دیروز هیچ فرقی. نالهاش هم بیشتر است، چون حجاب بینش افتاده. ترسش بیشتر است. اتفاقاً شیونش هم بیشتر است. از وقتی رئیس شده خاکیتر شد. نالههایش بیشتر شد، توسلاتش بیشتر شد. وقتی رهبر شدند، استفاده از شخصیتهای اخلاقی و عرفانی بیشتر. آنان که غنیترند، محتاجترینند. همین را میخواند: آنان که غنیترند، محتاجتر. بیشتر الان احساس نیاز. بهلول گفته بود که ایشان ریاست چه کارش نکرد؟ برای همین بود. دنیا دنبالت راه میافتد، هم تو دنبالش راه نیفت. آن وقتی هم که التماست میکند، رضا ریاست دنبالت بیاید، تو بهش توجه نکن. او به تو توجه کند، او تو را بخواهد. تو از ریاست بزرگتر باش که هرچیزی که تو میروی دنبالش، یعنی هر چیز که در جستن آنی، آنی. درست است. هرچیزی که مطلوب من میشود، یعنی من میخواهم با او اتحاد پیدا کنم. وجودم، وجود من اتحاد پیدا. من آن را ندارم. احساس خلا وجودی میکنم. میخواهم بیاید در وجود من. اگر ریاست شد مطلوب من، یعنی من ریاست کمتر است. یعنی من از اعتباریات کمتر هستم. اعتبار که خودش هیچی نیست. چیست؟ باز من از آن هم کمتر هستم. پول دنیاست. همین هم دیگر. چیست؟ همین هم ما نداریم. حالا اعتباریات دیگر چیست؟ ضعیفترین مرتبه وجود. اصلاً دیگر انگار ملحق به عدم. اعتباریات را جزو وجود به حساب نمیآورند. ملحقش میکنند. همین چیست؟ آن آدمی که دنبال اعتبارات است، از همین هم کمتر است. «لا نوقیم لهم یوم القیامه وزن.» میگوید روز قیامت هیچ وزنی ندارد. «لیسوا علی شیء.» اینها هیچی نیستند. هیچ، خالی خالی. هیچ بهرهای از وجود ندارد. هیچ بهرهای از نور ندارد. صفر صفر.
دنبال دنیا درآید، البته اعتباریات دیگر هم هست. قدمهای بعدی که آدم میرود جلو و تقوا و اخلاص بیشتر میشود، کمکم میفهمد نه، یک سری چیزهای دیگر هم هست. من فکر میکردم اینها واقعیت دارد. کمکم واقعیت ندارد. میفهمد جز خدای متعال و اسماء او در این عالم هیچ واقعی نیست. همهاش جلو هست. همهاش اسم است. همین که هستم تفسیر سوره حمدشان. همهچیز اسماءالله. زبان شما اسم الله، فکر تو هم اسم الله، دست تو هم اسم الله. وقتی راه میروی همهاش اسماءالله. این به اینجا میرسد مراتب عالی تقواست دیگر. از این توهمات و اعتباریات کامل «منها ذوی عکما» اگر چیزی از این دنیا از شما زاویه گرفت، تأسف نخورید بابتش. این علامت عاقل. آدم عاقل با تقواست. بنشینم غصه بخورم که ریاست گیرم نیامد. در انتخابات رئیس نشدم. رأی بنده خدایی که خوشحالی دارد که مسئولیت نیامده به گردنش. آن آقا بزرگان گفته بود من کاندیدا شدم برای انتخابات مجلس خبرگان. آن بزرگ بهش گفته بود اگر رأی آوردی دو رکعت نماز شکر بخوان. اگر رأی نیاوردی ۴ رکعت. دوره اخیر باری از من برداشت. واقعیتش هم همین. مسئولیت اصلاً اسمش روش است: مسئولیت. مورد سوال، مورد بازخواست قرار میگیرد. این مسئولیت واقعیتش اعتبارش این است که اسم من میآید آنجا مثلاً ۲۹۰ نفر آنجا نشستهاند و این نمیدانم حوزه انتخابیه فلان اسامی نماینده و آقای وکیل و آقای فلان. اینها کدام یک از اساتید با دو بودایی که به ما میبندند، بدو بود. اینها مجلس شورای اسلامی هم دارد تمام میشود. آخر عاشق است. دیگر تحویل باید بدهم. پس فردا که تو از نماینده مجلس نباشی، تو آن شهر یک بقالی هم تحویلت نمیگیرد. بعد ۲۰ سال اصلاً نمیدانند کی بودی. خودت را دو ساعت معرفی کنی. دو نسل بعد که اصلاً نمیدانند همچین آدمی روی کره زمین بوده. نه واقعیت. ما وقتی چیزی از دنیا از دست دادی، از این اعتباریات از دست دادی، تأسف ندارد. زوجیت. زوجیت جزو اعتباریات است. همسری که میشود غصه میخواهد؟ چرا فلانی زن من نشد؟ زن میخواستی. زوجیت که اعتباری. زوجه و زوج واقعی است. زوجیت اعتباری است. یک آدم، او یک آدم. از این ارتباط با این چی میخواهم؟ آرامش میخواهم. فرزند صالح میخواهم. از خدا بخواه. در هر زن دیگری در این عالم بر تو قرار نگرفته باشد. نه آخه آن فلان، آخه این خوشگل بود، آخه این هم باباش فلان. همهاش اعتباری. همهاش غصه بابت همین چرت و پرت. آدم عاقل وصیت امیرالمؤمنین.
عرضم چی بود؟ من مخاطب این وصیت. رفتم نجف. گفتم: یا امیرالمؤمنین، چند کلمه به من بگو. میخواهم دنیایم آباد بشود، زندگیام. پس تقوا داشته باش. دنبال دنیا نرو، حتی اگر دنیا دنبال تو راه افتاد. اگر از دنیا چیزی از تو زاویه گرفت، تأسف، غصه نداشته باش بابت اینکه از دستت پرید. ذهنت را درگیر نکند. فکرت درگیر واقعیتها باشد. باز بعضی از این مباحث را در قالب بحثهای واقعیت جذابیت توضیح دادیم. عزیزان میتوانند بهش واقعیت کار داشته باشند، نه اعتباری. زوجیت اعتباری است. ملکیت، ریاست از دستت پرید. رئیس باشم. عدالت محقق کنی. الان که رئیسی همقدر که میتوانی عدالت، امنیت، نظم، مصالح واقعی شدی. اینها خدمت مردم. هرجا که هستی. مردم، خدا برای تو دیده که در قالب غیر ریاست مسئولیت داشته باشی و خدمت به مراجع نجف میرفتند. این باب بود بین مراجع نجف. حرم امیرالمؤمنین رفتن، زار میزدند: یا علی، اگر برای دین من ضرر دارد، من را از دنیا ببر. حاج حسین فاطمی. حاج حسین فاطمی گفتند: سه ماه بیشتر عمر نکرد. بعد از مرجع من. مثلاً مغازیا همینجوری شد. کمپانی همینجوری شد. مرجعیت نرسیدن یا اگر رسیدند یک ماهه، ۲۰ روزه. اینها از دنیا رفتند. برای دین من ضرر دارد، از من بگیر یا این را از من بگیر یا من را از دنیا ببر. خیلی به محض اینکه مرجع به خدا در کسانی نان فرار میکردند. من شیخ انصاری چقدر فرار میکرد برای اینکه در شرایط مر جعیت نباشد. برادر عزیز ما جناب آقای یامین قشنگ نوشته این کتاب «نخل و نارنج». قشنگ تصویرسازی کرده از این مباحث. فرار مرحوم شیخ انصاری از ریاست. در رفتن از این مسئولیت. آخر هم البته گریبانش را میگیرد و با ناله قبول میکند. با ناله قبول میکند که آنجا خیلی قشنگ تصویر کرده فرهاد. این مباحث این شکلی. دنیا این است. «الحیاة الدنیا الا متاع ال» یک ابزار فریب. اعتباریات تصور. یک فرض گولزننده است. گولت میزند. واقعیتی پشتش نیست. اگر هم رفت، یک ابزار فریب رفت. خدا را شکر کن. یک چیزی حجاب باشد و فاصله بشود. رفت. از مسئولیت آدم شانه خالی نمیکند؛ اما با همان نکتهای که عرض کردم. قواعد دیگر دستمان است دیگر. الان دیگر اگر من شانه خالی بکنم و به عدالت و امنیت و زندگی مردم آسیبی وارد بشود، اینجا مسئولیت با من است. حق ندارم ش انه خالی کنم. کاری بکنم که من رئیس بشوم. جلو بیندازم رتبه برترین بالا بالاها باشم. همیشه آن بالا مالاها.
خب، ادامه کلام امیرالمؤمنین. یک خط دیگری بخوانیم و عرض این جلسه را تمام کنیم. یک کلامی هم امیرالمؤمنین در یک حدیثی دارند به ابنعباس. ابنعباس میگوید که من بعد از کلام رسولالله از کلام هیچکس به اندازه نامهای که امیرالمؤمنین برای من نوشتند بهره نبردم. یک بخشی از این نامه این است: «اما فوت ما لم یکن لیدرکه و یصره درک ما لم یکن لیفوت.» آدم گاهی به خاطر چیزهایی که از دست رفتند، بابت از دست رفتن چیزهایی ناراحت میشود که راهی برای رسیدن به اینها نبود. اصلاً خدا ننوشته بود رسیدن این و بابت چیزهای خوشحال میشود، این اصلاً دست تو نمیماند. بعد میفرمایند که شادی تو باید به آن چیزی باشد که به «ما نلت» برای آخرت است. آن واقعیتهاست. آن مصالح در پشت پرده است. چی برای آخرت میماند؟ عدالت، امنیت، خدمت مردم. شادی که در دل یک انسان ایجاد کرده ای. این میماند. رضایت خاطر آدمیزاد ایجاد کردهام. اینها میماند. ولی اسم رئیسجمهور، اسم نماینده مجلس، اسم آقا امام جماعت. تجربه میکردیم دیگر. رئیس مثلاً فلان دانشگاه فلان. از اینها به ما میبستند دیگر. تحویل دادیم. خودمان اضافه شد. هم خودمان گیرمان بیاید هم بتوانیم به کسی یک چیزی یاد بدهیم. بلد هم نیستیم. در اثر اینکه بقیه هم مثلاً حالا میبینند، یاد میگیرند، عمل میکنند و تشویق بشویم بیشتر عمل بکنیم. خب، یک وقتی دانشگاه، فضای دانشگاه که در آمدیم، اتفاقاً بسترش هم بیشتر برایمان فراهم شد. نبندیم به این چیزهای ظاهری. محدود نکنیم. مقید به اینها نکن. تو از خدا عرصه میخواهی برای تبلیغ. چرا میگویی نه عرصه میخواهم در این دانشگاه، در این دانشک ده. وابستگی خبر میدهد. تو به این عنوان رئیس فلان جای فلان قبرستان به آن دل بستی که از این دست برنمیداری. این عنوان برایت مهم است. هرجا میروی بهت ببندند. ایشان نماینده ولی فقیه در فلان قبرستان است. عنوان گرفتتت. تو بگو عنوان برای چی میخواهی؟ برای اینکه آنجا مسئولیت داشته باشم. چیکار کنم. خدا بیاورید. خب، همان را از خدا بخواه. سمت خدا بیاورید. بدون اینکه اصلاً رئیس هیچ جایی باشی، برایت محقق بشود. تأسفت بابت چیزهایی باشد که از آخرت از دست میدهی. اگر دنیا چیزی به دست آوردی، «فلا تکان به فرهها.» خوشحال نشو بابت این. ناراحت نباش. ولی «کن همک فی ما بعد الموت.» همه هم و غمت باید برای برای بعد از مرگ باشد. همه هوش و گوشت به اینهایی باشد که مال بعد از مرگ است. آن واقعی است. آن ابدی است. آن هست واقعاً و آن میماند. «و قولاً بالحق و عملاً.»
حالا اینجا یک عبارتی هم دارد که جا مانده از متن کتاب بخوانیم. حالا اینها را که خواندم مال نامه ۴۷ است. از نامه ۴۷ یک دو سه چند جملهای جا مانده. «اوصیکما بتقوی الله تعالی و به تقوای خدا وصیت میکنم شما را و رغبت در آخرت و زهد فی الدنیا بی رغبتی نسبت به دنیا که توضیحش با این توضیحاتی که دادم». مسلمان در حالی نمیمیرید مگر در حالی که مسلمان باشید. عبارت «راحلا» حرکتی داری، هی میزنی میروی. این دنیا در حال گذشتن، نه اینکه میگذاری میروی. اصلاً همین الان در حال گذاشتنیم. الان ما چقدر الان مثلاً ما که اینجا مشهد ساکن شدیم، خانه را چیکار کردیم؟ گذاشتیم رفتیم. مدرسه راهنماییمان کو؟ مسجد دبیرستانمان کو؟ جوانی ما کو؟ نوجوانی ما کو؟ کودکی ما کو؟ کودکی را گذاشتیم رفتیم. ما از کودکی مردیم، وارد نوجوانی شدیم. از نوجوانی مردیم، وارد جوانی شدیم. از جوانی داریم میمیریم. کمکم داریم وارد میانسالی میشویم. نامش مردن. همهاش گذاشتن است. هر چیز جدیدی که میخواهی پیدا کنی در دنیا، قبلی را باید بگذاری. برای مشهد میخواهی ساکن بشوی؟ قم را باید دیگر ول کنی. کرج و تهران و اینها را ول کن که بتوانی مشهد باشی. خیبر رها کن. ما همهاش در حال کوچیم. زندگی ما خلاصه میشود در یک کوچ مستمر آدمیزاد است و یک سفر مداوم و یک کوچ مستمر. آدمیم که در کوچ مستمر است، جوگیر اینها که میبیند نمیشود بهش میخورد. یک خنکهایی میگیرد، انرژی میگیرد، دل نمیبندد. این نسیمه میماند. نه من اینجا میمانم. هم من رفتنی هستم. لابلای یک چیزی آمد و خورد به ما که یکم انرژی بگیریم. «فانکما راحلا بالحق و عملاً للعجل.» که اینها دیگر بخش بعدی فرمایش امیرالمؤمنین است. مفصل توضیح دادم، چون اصل مطلب همین بخشی بود که نظام اعتباریات و توضیحاتی البته هست در مورد این عبارت که انشاءالله جلسات بعد به لطف الهی، با حول و قوه الهی انشاءالله بیشتر توضیح خواهیم داد. و صلیاللهعلیسیدنامحمدوآله.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه شانزده
شه شناس
جلسه هفده
شه شناس
جلسه هجده
شه شناس
جلسه نوزده
شه شناس
جلسه بیست
شه شناس
جلسه بیست و دو
شه شناس
جلسه بیست و سه
شه شناس
جلسه بیست و چهار
شه شناس
جلسه بیست و پنج
شه شناس
جلسه بیست و شش
شه شناس
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شه شناس
جلسه بیست و دو
شه شناس
جلسه بیست و سه
شه شناس
جلسه بیست و شش
شه شناس
جلسه بیست و هفت
شه شناس
جلسه بیست و هشت
شه شناس
جلسه بیست و نه
شه شناس
جلسه سی و یک
شه شناس
جلسه سی و دو
شه شناس
جلسه سی و سه
شه شناس
جلسه سی و چهار
شه شناس
در حال بارگذاری نظرات...