بلاغت

جلسه ششم

بلاغت . 1395/10/15
00:42:05
181

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
«بسم الله الرحمن الرحیم»
بحث سومی که درباره فصاحت کلام داشتیم این بود که «تقلید لفظی» نداشته باشد. درباره تعقید لفظی نکاتی عرض شد. *بلاغیون دیدند که تعقید لفظی* (یعنی کلام خفی) نتوانستیم کامل بخوانیم. دلالت بر معنای مراد بیاید. خفی الدلاله، به خاطر خللی است که در نظم و ترکیبش واقع می‌شود؛ به نحوی که «رصف الالفاظ» نباشد، الفاظش بهم پیوسته نباشد و موافق ترتیب معانی نباشد. سبب آن؛ اعتماد فصل است بین کلمات که موجب می‌شود. «اللغه عدم الفصل بینها» (بین کلمات) توجب بین کلماتی که آن کلمات موجب می‌شود. **لغت را موجب چیست می‌شود؟** عدم فصل بین کلمات، *خیلی ظریف است*. «تأخیر الفاظ از مواطن اصلی‌اش به خاطر غرض غیر‌بلاغی»، بدون اینکه غرض بلاغی‌ای در میان باشد. این از آن معانی‌ای است که دارد می‌رساند. فاصله می‌اندازیم بین الفاظ، نمی‌نشیند. الفاظ پشت سرِ هم نمی‌نشیند، فاصله‌ای می‌خواهد. شما باید فاصله بدهید.
مثالی می‌زنیم برای تعقید لفظی؛ قول فرزدق را:
«وَما مِثلُهُ فِی النّاسِ اِلّا مَلِکٌ
اَبُو اُمِّهِ حَیٌّ یُغارِبُه»
وزن او را حمل کرده بر تعقید. پس فاصله داده بین بدل که «حیّ» است و مبدل‌منه که «مثلُه» است؛ یک فاصله طولانی آمده. این فاصله باعث شده که «بین الکلمات توجِبَ اللغه عدمُ الفصل بینها»، فاصله می‌آوَرَد بین کلماتی که *لغت ایجاب دارد که بین آن‌ها فاصله نباشد*. فاصله‌اش آنقدر زیاد است که معنا را نمی‌رساند. باید به هم بچسبد، کنار هم بیاید. فاصله زیاد انداخته. بدون ضرورت. بدون غرض بلاغی. و این‌ها. الان اینجا (پاسخ به سوال خود) «ما مثلُه»؟ «مثلُه» کجا آمده؟ این مبدل‌منه «حیّ» که بدلش است کجا آمده؟ و مستثنی را مقدم کرده بر مستثنی‌منه: «ملکاً» بر «حیّ». بین مبتدا و خبر هم فاصله انداخته. «أبو امه حیٌّ ابوه». بینشان چی فاصله انداخته؟ یک اجنبی باید بینش می‌آمد: «ابو امه حیٌّ ابوه». «ابو امه ابو»! وزن را بچسباند و جور کند. حالا فرزدق که همچین شاعر توانا و با معرفتی است، بین صفت و موصوف هم یک اجنبی آمده: «مملکاً حیٌّ یغاربه». درون «أبوه» وسطش اجنبی داخل شده! *دوباره همه‌اش فاصله‌های غیرضروری بین کلمات. فاصله‌هایی افتاده که کار را خراب کرده. نباید این بیاید.*
و چینش بیت و نظمش به حسب معانی این است:
«لَیسَ کَالمَمدُوحِ فِی النّاسِ حَیٌّ یُقارِبُهُ فی الفَضائِلِ اِلّا مَلِکٌ
اَبُو اُمِّ ذلِکَ المَلِکِ اَبُو المَمدُوحِ»
در واقع، آن شعر معنایش چه بوده؟ این بوده: "مانند ممدوح نیست در بین مردم، زنده‌ای که مقاربت بکند (قرب داشته باشد، همنشین باشد) با او در فضائل، مگر ملک. مثل ممدوح کسی نیست که فضائل ممدوح را داشته باشد، مگر ملک. (ملک کیست؟) پدرِ مادرِ ملک، پدرِ ممدوح است." فامیل بابای مامان! آن یعنی پدربزرگ مادری. این می‌شود بابای او. یعنی نسبت ملک و ممدوح چیست؟ *بابای مادر ملک، بابای ممدوح است*. پدر مادر شما، پدر کیتان می‌شود؟ پدر داییتان می‌شود دیگر! خیلی سخت است. پدر مادر شما، پدر داییتان می‌شود. همانی که ما می‌گوییم آقا حلال‌زاده، به دایی‌اش! ملک خواهرزاده ممدوح است. می‌گوید: هیچ‌کس در فضائل شبیه ممدوح نیست، غیر از ملک. ملک هم تازه کیست؟ پدرِ مادر ملک، بابای ممدوح است. یعنی خواهرزاده، ملک خواهرزاده ممدوح است.
**لذا برای همین،** واجب است بر خواننده یا شنونده که معنا را با «حیلت» طلب بکند، با حیله طلب بکند، شگرد بزند تا برسد به معنا. غیر طریق خودش برود به سمتش.
**بحث چهارم** این است که سلامت از تعقید معنوی داشته باشد. این تعقید لفظی بود. *در الفاظ فاصله‌هایی داشت که لفظش آنقدر گره داشت، پیچ داشت. هی بین این و آن فاصله افتاد، بین آن و این فاصله افتاد، بین این و آن فاصله افتاد.* مثال‌های فارسی‌اش هم پیدا بشود، خوب می‌شود. یک کتاب بلاغتی آوردند اینجا (بلاغت فارسی). آن‌ها اگر این‌ها را داشته باشد، مثال‌های خوبی است. آن‌ها را هم روش کار بکنیم. (کجا گذاشتند آن طرف بلاغت فارسی؟ فردا.)
**خب، تعقید معنوی چیست؟**
قصد می‌شود به تعقید معنوی کلامی که دلالتش مخفی است بر معنا. این معنا را نمی‌رساند. لفظ (نه) معنا را نمی‌رساند به خاطر خللی که واقع شده در معنایش. در معنا خللی است که باعث می‌شود که دلالتش مخفی بشود. به سبب: «انتقال ذهن از معنای اولی که لغتاً از لفظ فهمیده می‌شود به معنای دومی که مقصود است. از این جهت که احتیاج دارد معنای بعید به تکلف و تأسف در تفسیر». یعنی من یک واژه‌ای را می‌گویم، نمی‌رساند تبادر. مثلاً من بخواهم تشبیه بکنم. مثال خوبی است. می‌گوید: "چشمم خشک شد. نه نه! چشمم خشک شد از شدت اشک." بعد بگوید که: "منظورم این بود که بس‌که اشک شوق ریختم، چشمم خشک شد از شدت خوشحالی!" *تجملاً تأسف*. به معنای سختی، کلفت، بیراهه رفتن در تفسیر. این آقا اشتباه رفتی. نباید اینوری. در تفسیر گفته: *خودش تأسف به معنی بیراهه رفت*. اینجا تأسف در تفسیر یعنی کسی برای اینکه بخواهد این معنا را برساند، اینجور واژه‌ای نمی‌آید بگوید، اینجور تشبیهی نمی‌کند. این تعقید معنوی دارد. کی می‌آید برای اینکه مثلاً بخواهد بگوید که من خیلی خوشحالم، بگوید: "بس‌که گریه کردم، چشمم خشک شد"؟! «گفته بود که یوسف فلانی بخونه. گفته بود که ایشون سینه‌اش خسته است». گفته بود: «سینه‌اش خسته است؟!» گفته بود: «مگه بچه شیر داده که سینه‌اش خسته است؟!» اینجوری می‌شود. یعنی کسی برای بچه شیر دادن نمی‌گوید سینه‌اش خسته است. خسته است خلاصه! اینجا برای معنایی که کسی اینجور استعاره برای معنا نمی‌کند. توی فارسی خودمان هم گاهی اینجوری داریم دیگر. تشبیه می‌خواهد بکند کسی، چیزی را به چیزی، یک تشبیهی می‌آورد که یعنی به ذهن *جنم* نمی‌رسد که این (چه لفظی بود این؟ چه سیاقی بود؟ چه استعاره‌ای؟) این را می‌خواستی بگیری؟! خب.
از تعقید معنوی آن چیزی است که در قول «عباس بن احنف» آمده:
«اُحِبُّکُم لِتَقَرَبُوا
وَ تَسکُبُ عَیْنایَ الدَّمعَ لِتَجْمُدا»
"من دوست دارم که از شما دور باشم تا نزدیک بشوید. و چشمانم اشک بریزد تا خشک بشود." اشک چی بریزد؟ اشک شوق. یعنی من از شما دور بشوم، بعداً که شما آمدید پیش من، من آنقدر اشک می‌ریزم که چشمم خشک بشود. خدا کند بیایید، یک روزی بیایید پیشم ببینمتان، *آنقدر مثل سگ گریه کنم* (نمی‌شود این کلمه را به کار برد.). عرض کنم که مثل *سگ مفعول مطلقه*؟ مثل سگ دروغ می‌گوید. بله! یک مثالی می‌خواستم بزنم (چطوری حد اعلای چیزی را می‌خواهد برساند). بله *تأکیدیه*. طرف رفته بود باغ، باغِ شب خوابیده بود. صبح آمد. بهش گفتند که: چطور بود؟ گفت که: بابا حالمون به هم خورد. گفت: برای چی؟ گفتش که: شب تا صبح صدای «اَرهِ بلبل» می‌آمد با بوی گند گل و صدای اره بلبل و سگ بدبخت خلاصه!
**اینجا می‌گوید که:** شاعر، طلب کردنِ بعد از دوستانش را «غیر آبَهٍ بِآلامِ البُعدِ»، یعنی اعتنا نکرده به دردهای دوری. چرا؟ «تَعلیلُهُ نَفْسَهُ بِوِصالٍ دائمٍ»! چون خودش را تعلیل کرده به وصال دائم. گفته: یک مدت دورم ولی به یک وصالی می‌رسم و *فَرَحی که زوال ندارد.* بعد از اینکه از سفر برگردد. «غنی از سفر در حالی که غنی است برگردد». تا اجتماعش با احبش طول بکشد، رفقایش باشد طولانی. شاعر تعبیر کرده از آنچه موجب فراق احبه می‌شود از «لوعه» و «حزن». «لووعه» را گفتند که به معنای آن آتش فراق و این‌ها مثلاً اشتیاق (بی‌تابی). بی‌تابی خوب است. «آبه غیر آبه». «آبه» اعتنا. «آبیه» احترام. *این آقا فراق اَحَبِه برایش بی‌تابی و حزن می‌آورد*. تعبیر از آنچه موجب فراق از احبه می‌شود را از بی‌تابی و حزن کرده به «تَسْکُبُ عَیْنَاهُ الدَّمْعَ لِتَجْمُدا». پس «مجید» بود در تعبیرش. یعنی *بهتر بود در تعبیر*. شایسته بود در تعبیرش.
برای اینکه «بُکا» (گریان) اماره بر حزن است؛ و او کنایه زده به «جمود عین» از سرور و بهجت. آن سرور و بهجت «الذین فرق الذین با الذین چیه»؟ «الذین» یک لام دارد. «الذین» دو تا، *تثنیه*. بله! از سرور و بهجتی که آن دو تا به او رسیدند. آن دو تا بعد از اجتماع او با دوستانش. یعنی آمده به جای اینکه گریه اماره بر حزن باشد، گریه را اماره بر سرور گرفته. کی می‌آید بگوید که من خیلی گریه کردم، دو روزه کارم گریه است؟ آخه چرا؟ می‌گوید: «چون بابام اومده، اونقدر خوشحالم گریه می‌کنم.» چی؟ که اشک او هدف را اشتباه گرفته. چون چشم خشک شدن چشم یعنی «جفاف الدمع»، یعنی خشک شدن اشک، جاری نشدن اشک. هنگام دافعه به آن یعنی دافع اشک باشد، موقعیت اشک باشد، انگیزه اشک باشد کسی اشک نداشته باشد. اینجا اشکش خشک شده. حزن هم آن دافعش چی بوده؟ حزن بر فراق احبه. یعنی دوری از دوستان انگیزه بشود، سببی بشود برای اشک ریختن. نه نرسیدن به دوستان. نه، آن چیزی که او اراده کرده از سرور. چون چه وقتی بکا اماره بر سرور بوده؟ کی؟ وقتی خوشحال بشود، می‌نشیند زارزار گریه می‌کند؟ نه، اشک شوق هم بالاخره داریم. درست شد؟ خب.
نرسانده. رفیقش نامه نوشته بود، گفته بود که: «شما برادر جنسی من هستید.» *جنسی!* این تعقید معنوی دارد. برادر جنسی معمولاً به این *گِیمِنا و این‌ها* می‌گویند که همجنس. برادر «صُلبی» می‌گویند. اینجا «جنسی». «المؤمنون مثلاً اخو المؤمن» (مومن برادر مومن). «برادر جنسی». همین آن جنسی. اینجا کسی نمی‌گوید: «یک جنس» بله! این همانی که منظورم بود نادان «جنسی» می‌گوید. منظورش این است. این فصاحت ندارد.
محدثون یک عیب پنجم این را هم اضافه فرمودند. عیب پنجم، چهار تا را تا حالا گفتیم. چی‌ها بود؟
* تنافر حروف در کلمات که پشت سر هم می‌آید. توی فصاحت کلام.
* تنافر ترکیب بود اسمش.
* سومی‌اش از تنافری که پشت سر هم می‌آید.
* اولی‌اش چی بود؟ سلامت ضعف تألیف.
* ضعف تألیف.
* تنافر حروف در کلمات که پشت سر هم می‌آید.
* تعقید لفظی، تعقید معنوی.
این چهار تا اصل است. یک پنجمی را هم برخی اضافه کردند. پنجمی چیست؟
«برای اولی و دومی و سومی و چهارمی و پنجمی لعنت ولیزده خامساً»! خب پنجمی چیست آقا؟ «کثرت تکرار و تطابع اضافات». هی کلمه به همدیگر اضافه بشود، چند تا کلمه هم اضافه بشود یا تکرار بشود. حالا در مورد تکرار و اضافات یک بحث مبسوطی ان‌شاءالله در حد یک ماه خواهیم داشت. بحث برود جلو. یک خورده اواخر توی بحث «بدیع» و این‌ها که یکی از بدیع‌هایی که قرآن روی‌اش دست می‌گذارد، تکرار است. تکرار با فصاحت جور، با فصاحت کلام. «لا رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ». توی کرده‌بان. آن آیه‌ای که «فَوَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِینَ» در سوره مرسلات، سوره قمر است چی؟ بله.
خب، مثال آن قول متن است درباره اسبش:
«وَتُسْعدُنی فی غُمَرَةٍ بَعدَ غُمرَةٍ
صَبُوحًا لَهَا مِنْهَا عَلَیْهَا شَوَاهِدُ»
در این بیت، حروف جر و مجروراتش پشت سر هم آمده: «لها، منها، علیها». سه تا! جالب نیست. از این جهت دو تا چیز پشت سر هم. دو تا حرف گفتیم «فیه» آمده. گفتیم که آن یک بحث دیگر است. یک جایی یک چیزی بود که بله! «لها، منها، علیها». و همچنین از ضمائر. از آنچه که افضا شده به ثقل کلام بر زبان. زبان سنگین است. «اِفضا»؛ جاری کردن، «افضاء و فضای»! «فضا ایجاد»! «فضا ایجاد فضا»! افضا یعنی فضا ایجاد کردن. فضا ایجاد کرده. یعنی این ضمائر فضا را برده به سمت ثقل کلام «بلسان». بعد تازه خود کلمه «غمر» هم اینجا دوباره تکرار شده. هم «تطابع اضافات» داریم، هم تکرار داریم. «غمر» به معنای خدمت شما عرض کنم که چربی، چرک، سختی، شد! یک چیز نامطلوب؛ که «اسقط منها طاقت الایها».
این تکرار «غمر» چون «غمره» را تکرار کرده: «تَسْعدُنی فی غُمَرَةٍ بَعدَ غُمرَةٍ»، کمک می‌کنی مرا در غمره بعدِ غمره. اینجا معنای شدت است. شدت بعد از شدت، امر نامطلوب بعد از امر نامطلوب. اینجا دو تا که «غمر» آورده، «طاقت الایها» را از آن ساقط کرده. یعنی می‌توانست بگوید: «غمرت». یعنی می‌توانست اشاره بکند بهش. *وحی کردن، اشاره کردن، رمزآلود گفتن.* این «طاقت الایها» را از بین برده. بله! که خب دیگر آن ظرفیت «ایها» را اینجا از بین برده است. می‌توانست اشاره بکند. خیلی قشنگ. تکرار دیگر نکند. انسان فلان، انسان فلان، انسان! بله، می‌شود؟ معنی اینجا مثلاً «صبوح» به نظرم به معنای حرکت کردن و این‌ها باشد. مصیبت بعد از مصیبت، شدت بعد از شدت. منو کمک می‌کنی «صبوحاً لَها» که حرکت دهنده است برای غمره از غمر، که بر آن غمره شواهدی است. یعنی شنا کردن، حرکت کردن از غمره‌ای از غمر، بر او غمرم شواهدی است. اشعار حافظ می‌ماند. یعنی بعضاً خود فارسی‌ها نمی‌توانند درست ترجمه بکنند! فاصله زمانی و این‌ها.
شاعر «عبدالرزاق عبدالواحد» در قصیده‌ای که به عنوان برائت دارد، گفته:
«من طیبتی من کبریایی من استقوایی من کل ما تقدسد ما آمن آمنت ان به بقاییاتی من حاضری من کل آتی من والدی و صحابه السطین من اخوتی حتی صغیر من اخیاتی و امی من کل انسانیتی من کل ایثار من کل شعری»
توی ۱۴ سطر ۱۳ بار حرف جر «من» را آورده. به آن جهت که «فَتَصَدِّرُ سَطْراً». توی ۱۳ تا با «مِن» شروع کرده. «وَتَکَرَّرَتْ کُلِّ خَمْسَ مَرّاتٍ». و تکرار کرده کُل را پنج بار. «مِنْ کُلِّ ما تَقَدَّسَهْ»، «مِنْ کُلِّ آتٍ»، «مِنْ کُلِّ اِنْسَانِیَّتِی»، «مِنْ کُلِّ اِیْتَالی»، غیر از «مِنْ کُلِّ شِعر». پنج بار «کُلّ» آورده. تا آنجا که تکرار این دو تا «مدرس» شده. مدرس چی می‌گویند؟ فرسوده. چیست؟ پوسیده. پوسیدگی. «دَراسَت» یعنی پوسیدگی، محو شده، اثرش از بین رفته.
«فَشَتَبُ مِنْ خِلالِ التِّکْرَارِ عُمقُ شُعُورُنا بِالمَعْصَه وَکانَتِ الکَلِمَةُ مُنْطَلَقاً وَلَمْ تَکُنْ مُجَرَّدُ مُتَّکٍ أَوْ مُجَرَّدُ مُتَّکٍ أَنْ یَتَوَکَّلَ عَلَیْهِ الشَّاعِرُ مُطْلَقاً إِلَی مَوْضُوعاتٍ جَدِّیدَةٍ»
از خلال تکرار، عمق درک ما، مصیبت‌ها (رنج‌ها، رنج، غصه، ماتم)، از خلال تکرار عمق درک ما نسبت به رنج شدید شده. و کلمه دیگر آزاد شده، «مُنطَلَق» شده. و مجرد «مُتَّکَأٍ». متکایی که شاعر برایش تکیه بکند. مجرد این «مُنتَلَق» نیست به موضوعات جدید. برای همین این تکرار «مدروس» است. شاعر را کمک می‌کند بر «افراغ عواطفش» و ابراز انفعالات متفکره. عواطفش را بریزد بیرون، انفعالاتی که دارد او را منفجر می‌کند را ابراز بکند. دفعه اول به شیء «لاحق» می‌کشاند. و این چنین است بر توالی تا آنجا که دیگر «طاقت الایها حتی بقیه طاقت الا ایها فیها مُهَیْمِنَةٌ». «وَلَمْ یَکُنْ تَکرَارُ سَبِیلَاً إِلَی السَّأْمِ وَ تَحَرُّصِ السَّیَقِ وَ المَعَانِی». و همچنین است بر توالی پشت سر هم تا «طاقت الایها» باقی بماند در آن «مُهَیْمِنَة». در حالی که هیمنه دارد. یعنی با رمز، رمزآلود حرف بزند. تکرار سبیلی نیست به خستگی و «تحرع سیق» و معانیش. «سَأم» یعنی خستگی، «تَحَرُّع». هر بله، ادبیات. «تَحَرُّع» یعنی کهنه شدن. تکرار راهی برای خستگی نیست و راهی برای کهنه شدن صیغه‌ها و معانی‌اش نیست. یعنی اینجا با اینکه چندین بار تکرار کرده، اینجور فهمیدم منظور ایشان این است که حرف را رسانده و هی هر دفعه انگار یک مصیبت جدیدی را دارد حکایت می‌کند. این تکرارش اینجا مثلاً شاید اشکالی نداشته باشد. بله!
«مدروس هیمنه» دارد. در حالی که هیمنه دارد. بزرگ. یعنی انگار *مُد روز* که شده. یعنی انگار یکی فرسوده شده، از بین رفت، دوباره یکی دیگر جدید آمد. انگار از این جهت این تکرارش شاید بد نباشد. به نظرم اینطور می‌آید از عبارت ایشان. حالا متن جزوه ما هم که یک خورده درهم‌برهم *قرقاطی است*. درست بکنیم. من خودم ان‌شاءالله پرینت می‌گیرم. ان‌شاءالله که خورده متنمون هم مشکل نداشته باشد. حال در صورت باید شاعر محافظت بکند بر «عُلُق» عبارت. «علق». «علق» گفتند به معنای درخشش، تابندگی. باید شاعر محافظت بکند بر تابندگی عبارت. «واجب است که تکرار در قصیده‌اش «مدروس» باشد». احسنت! «مدروس»ی باشد که دور کند «شبح مرگ» را از معانی مکرره. یعنی وقتی تکرار شد انگار آن معنا دیگر نیست. آنکه انگار آن تکرار نشد. معنی قبلی تکرار. با اینکه آمد دوباره «من» آمد، ولی آن «من» مال یک چیز بود، این «مِن» مال یک چیز. هر کدام مال یک «آلاییس» است (آلایی که قبلش آمده). و «بعث» ایجاد کند، ایجاد تابندگی بکند در الفاظ. «به حیثی که تهتفظ به قدرت ایهاییه». حفظ شود به قدرت «ایهایی» او. یعنی اشاره و رمزآلود صحبت کردن او، که عامل است بر «اشاره جدیده». جدید، دوباره انگار برمی‌انگیزد. دوباره با اینکه لفظ همان است ولی انگار یک معنای جدید دوباره داری. یک چیز جدیدی را «ایهام» می‌کند. آنی که گفت گفتش که: «طاقت الایها» را ازش ساقط کرده. اگر «طاقت الایها» تویش باشد، اشکال ندارد. برساند معنای جدیدی را توی فضای جدیدی. اشکال ندارد تکرار بشود. ولی اگر اینجوری نباشد، همان را دقیقاً تکرار کرده، هیچی جدیدی هم ندارد، هیچی هم لازم نداشت. چیز خاص، نکته خاصی هم نمی‌رساند.
این تکرار، «تفننٌ» در عبارت. «پژو برادر! پسر بابات!» اگر تکرار می‌خواهد بکند که اشکال ندارد. «فرزند مادر اخی و بنا ام ابی». این تکرارها هر کدام معنایی دارد. ولی بگوید: «اخی، برادر منه، و پسر مادر منه، و پسر پدر منه!» اشکال ندارد. نه! اگر «ایهام» تویش هست (این دارد می‌گوید)، این عیبی ندارد. به دلیل اینکه یک «منش» برای خاله است، یکی‌اش برای دایی است، یکی‌اش برای خواهر است، یکی‌اش برای... اگر اینجوری نیست (آن تابه‌گر ندارد، معنای جدیدی نمی‌رساند)، اشکال دارد. بله! خب اگر می‌رساند ولی تکراری که دو تا را نرساند. «اخی و بن عمی» چی چی فلان. یا پیغمبر در مورد امیرالمؤمنین فرمودند: توی حدیثِ «ک» برادر من، پسر عموی من، چی چی من، چی چی من؟ نه! بر فرض می‌گویم حیثیت‌های مختلف را برساند، آنجا اشکال ندارد. ولی اگر هیچ همان را دارد تکرار: «اخی، اخی، اخی، اخی». خب چی؟ نه. اگر دارد یک حیثیتی را می‌رساند، معنای جدیدی تویش است، نکته‌ای تویش است. آها! مثلاً دارم اشعار به این می‌کنم که: «السلام علیک یابن رسول الله، یابن امیرالمؤمنین، فاطمه رسول الله.» این یکی (بله). این هم باز اگر می‌خواهیم بگوییم که نه خوب نیستش، رو چه حساب؟ اگر نکته جدیدی تویش است، خوب است. توی زیارت‌نامه آمده بود. این چیست؟ حتماً یک نکته‌ای تویش است. دو بار تکرار کرده. چرا امیرالمؤمنین؟ «یا ثارالله و بن ثاره» هم می‌گوید. پسر امیرالمؤمنین هم می‌گوید. پسر ثارالله. بابایش را می‌خواست بگوید، کفایت می‌کرد یک بار امیرالمؤمنین بودن پدر اشاره می‌کند. یک بار ثارالله. تکرار ظاهراً یک دفعه تکرار کرده. ولی دو تا حیثیت جدید. آن قدرت «ایهایی» تو دارد معنایی را اشاره به رمزی می‌کند. نکته‌ای می‌کند بر **«إشارة جدیدة»**. جدید دارد برمی‌انگیزد. «موضوع جدیدی که بعدش می‌آید، به عماته معنا نیست.» «یَشِیعُ على مساحته». که این شیوع پیدا کرده در مساحت قصیده. یک معنایی را همینجور ریخته، هی دارد می‌گوید. یک معنایی که شایع است در قصیده. این چیز را می‌میراند، این معنا را. این نیست. هر بار که می‌گوید، انگار دارد زنده می‌کند این لفظ را. «مساحت» یعنی چی؟ گستردگی، گستردگی قصیده. توی فضای قصیده. پس اگر هر باری که دارد تکرار می‌کند، انگار دارد یک معنای جدیدی می‌دمد در این لفظ. یک روح جدیدی می‌دمد. نکته جدیدی تویش است. رمزی دارد. اینجا اشکالی، همان‌هایی دارد می‌گوید. گفتی دیگر تکرار نداشته باشد. اشاره نداشته باشد. آن دیگر از فصاحت به دور است.
خب! تا اینجا بحث چی بود؟ بحث فصاحت بود. حالا بحث اسلوب را داریم که در موردش بحث خواهیم کرد ان‌شاءالله. قبل از اینکه وارد بحث اسلوب بشویم، نکاتی در مورد فصاحت عرض بکنیم و بعداً به اسلوب خواهیم رسید. در مورد فصاحت چند تا نکته هست. در مورد خود واژه فصاحت توی برخی روایات آمده، اشاره به فصاحت شده. الان دو تا مطلب را رفتیم جلو. درست است؟ در کلمه، در کلام. درست است؟ بله. کلیت بحث اصلاً چی بود؟ «۱ و ۲ و ۳» که داشتیم. «جلال السین به اسلوب». این‌ها توی بحث فصاحت است ها. جزوه‌های قبلی را ندارم. خب ببینید ما اصلاً اولین بخش کتاب، خودش اصلاً یک چینش خیلی مرتبی دارد. کتاب خودت. چینش کتاب داشته. یکش بلاغت بود. آن یکی نیست ها. چرا!؟ این یکِ اولی که داشت نه. یک «۱، ۲، ۳» دارد. بعد «۲ و ۳، ۳۳» اینجوری. ببینیم که اصلاً ترتیبش چی بوده. اول بلاغت بود. «۱. بلاغت». خود بلاغت «۱.۲». یعنی «۱». خب حالا بلاغت لغت و اصطلاح. «الباب الاول» بله. بلاغت را که گفتیم. نه. این‌ها همه را گفتیم دیگر. بر بلاغت در لغت. یک. در لغت. یکی در اصطلاح. در اصطلاح در کتب «تراث». اینجا «۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۶، ۷» تا کتاب را ذکر کرد که تویش بلاغت را گفته.
بخش دوم: «نشأت بلاغت». نشأه بلاغت که خب بخش اولش تاریخ بلاغت بود. بخش دوم توی خود تاریخ بلاغت «۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۶، ۷، ۸» تا کتاب را بررسی کرد. بخش دومش رابطه بلاغت با شعر. بلاغت با شعر. بخش سوم رابطه بلاغت با خطابه بود. با خطاب. فصل سوممان در واقع اینجا. فصاحت، بلاغت، اسلوب. فصاحت، بلاغت، اسلوب. خب! این دوباره بخش اولش فصاحت در لغت. فصاحت در اصطلاح. حالا دوباره فصاحت، خود فصاحت در اصطلاح دو شعبه می‌شود: فصاحت مفرد، فصاحت کلام. کلاً فصاحت مفرد «۷» عیب بود که نباید داشته باشد:
* یکی تنافر حروف (چه قرابت!)
* یکی مخالفت قیاس لغوی (لغت).
فصاحت در کلام: چهار تا.
* یکی ضعف تألیف (یعنی سلامتش از این‌ها).
* سلامتش از ضعف تألیف.
* از تنافر حروف در کلمات متتابعه.
* سومی‌اش سلامتش از تعقید لفظی.
* چهارمیش تعقید معنوی.
* و کثرت تکرار و تطابع اضافات. (تکرار و تطابع اضافات).
باز دوباره آنجا که شما فصاحت، بلاغت، اسلوب، فصل سومش می‌شود اسلوب. زیر فصاحت در اصطلاح. آها. پایینش می‌شود اسلوب. سومیش اسلوب. در واقع اینجا می‌شود بله. اسلوب. بلاغتش را قبلاً چون گفته، ظاهراً کلام عدد آن «۱۲» بله. حالا اسلوب برای جلسات بعد داریم که ان‌شاءالله بهش می‌پردازیم. حالا بحث فصاحت و بلاغت را تمام کنیم. خدا خیرتان بدهد. حالا این‌ها را می‌خواهیم یک توضیحاتی در مورد دوباره بدهیم. روی آیات و روایات و این‌ها یک بحثی بکنیم در مورد فصاحت. بعدش بیایم سراغ بحث اسلوب. عکس بگیریم. چشم. چشم. پس ما بحث بلاغت را هم اینجا نداشتیم فعلاً. اول گفته بود در لغت و اصطلاح. اینجا بحث نکرد. وگرنه فصاحت و بلاغت، همیشه بلاغت را اینجا می‌آید. پس ما یکی فصاحت را باید بحث آیات و روایاتش و این‌ها را بکنیم. یک کم بلاغت یک بحث اینجوری داریم که حالا آن هم یک دو سه جلسه‌ای شاید زمان ببرد.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

محبوب ترین جلسات بلاغت

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00