در این مجموعه جلسات، قرآن بهعنوان معجزه زنده الهی معرفی میشود؛ کتابی منسجم، بیتناقض و فراتر از توان بشر.
با روشی عمیق و عقلانی میآموزید چگونه قرآن را درست بفهمید، شبهات را پاسخ دهید و از تفسیر به رأی عبور کنید.
مسیر انس با قرآن، از قرائت و تدبر تا شفا و هدایت قلبی، بهصورت کاربردی ترسیم میشود.
این جلسات شما را از خداشناسی ذهنی عبور میدهد و به توحید زنده، خداپرستی واقعی و معنای تازهای از زندگی میرساند
* حمله تند به نظریه «تجربه نبوی»؛ کلام قرآن، کلام خداست نه بیان بشری پیامبر. [02:25]
* منتقدان «تاریخمندی قرآن»: وحی الهی ویندوز نیست که با اتصال به وای-فای «آپدیت» شود! [09:12]
* کشف اسرار سلولهای بنیادین از دل قرآن؛ پاسخ کوبنده به مدعیان عقبماندگی علمی وحی. [10:25]
* «روح معنا»ی کلمات قرآن، کلید فهم پدیدههای مدرن از برق تا تماس تصویری است! [14:12]
* ریشه نظریه «اجتهاد پیامبر» در سقیفه است؛ این نگاه، عصمت و علم غیب را انکار میکند. [27:20]
* انکار ولایت فقیه، ریشه در فهم ناقص از «ولایت خدا» دارد، نه یک اختلاف فقهی صِرف. [30:30]
* تأکید قرآن: «ما آن را قرآنی عربی نازل کردیم»؛ نه اینکه مفاهیمی را فرستاده و پیامبر آن را عربی کرده باشد. [31:50]
* نزول وحی بر «قلب» پیامبر، به معنای دریافت علم حضوری و بیواسطه است، نه درک حسی و تفسیری. [38:50]
* خداوند به پیامبر میفرماید: «وقتی ما آن را قرائت کردیم، از قرائتش تبعیت کن» این یعنی الفاظ وحی الهی است. [41:15]
خداوند در قرآن کریم میفرماید: «إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا»؛ یعنی ما خودمان این کتاب را با همین الفاظ عربی نازل کردیم. این آیه و آیات دیگر، پاسخی است به کسانی که میگویند قرآن محصول «تجربهٔ نبوی» است و پیامبر اکرم (ص) تنها مفاهیمی را دریافت کرده و با کلمات خود بیان نموده است. اینان معتقدند اگر پیامبر در زمان دیگری بود، بهجای شتر از کانگورو سخن میگفت و بهجای قطع دست دزد، مجازات دیگری تعیین میکرد. این نگاه، جایگاه پیامبر را که «وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ» است، پایین میآورد. غافل از آنکه کلمات قرآن، «روح معنا» دارند؛ مثلاً «انذار» به هر نوع «شوک» در عالم، از شوک الکتریکی به قلب گرفته تا شوک به سلولهای بنیادین، اشاره دارد. ریشهٔ این انحراف فکری، درکنکردنِ ولایت الهی است؛ همان تفکری که در سقیفه، اجتهاد جمعی را بر امر الهی و وصایت امیرالمؤمنین (ع) ترجیح داد. اینان پیامبر را مجتهدی دانستند که گاهی خطا میکند تا راه را برای توجیه غصب خلافت باز کنند. امان از این جهالت که سرانجام، مفسر حقیقی قرآن، حسینبنعلی (ع)، را به مسلخ کربلا کشاند و سر مطهرش بر نیزه، قرآن تلاوت کرد.
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آل و علی الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام الدین.
در مورد قرآن کریم و اینکه الفاظ و ساختار قرآن وحیانی و الهی است، ادله و شواهد متعددی وجود دارد که نشان میدهد همه اینها از جانب خداست. در این زمینه، ما یک دلیل عقلی و یک دلیل نقلی داریم.
دلیل عقلی این است که فصاحت و بلاغت و ویژگیهایی که در بعد لفظ قرآن میبینیم، خود دلیلی عقلی است بر اینکه ساختار قرآن و واژگان قرآن **الهی** است. علامه طباطبایی در جلد اول المیزان صفحه ۶۸ به این مطلب اشاره کرده است. دلیل نقلیاش هم آیاتی از قرآن کریم است که خود این آیات میفرماید قرآن وحیانی است و ساختار قرآن **الهی** است. دستههایی از آیات به این اشاره دارند: یک دسته از آیات میگوید که قرآن به زبان عربی نازل شده، و دستهای دیگر میگویند که خدا این قرآن را بر پیغمبر خوانده است.
دسته اول را بررسی میکنیم:
بعضی آیات قرآن میفرماید که قرآن به زبان عربی نازل شده است. معلوم میشود که اصلاً از همان ابتدا به زبان عربی نازل شده است؛ چرا که برخی میگویند اینها مفاهیمی بوده که به پیغمبر گفته شده است. (مانند "تجربه نبوی آقای سروش"، "رویای پیغمبر"، "مکاشفات پیغمبر"، یا نهایتاً "الهام پیغمبر".) و پیغمبر چون عرب بوده و در آن فرهنگ بزرگ شده، این مفاهیم را به فهم و درک خودش درآورده و کلماتش هم مال پیغمبر است، و در این صورت، یک سری اشکالات به آن وارد میشود.
مثلاً پیغمبر چون عرب بود و در عمرش کانگورو ندیده بود. حال اگر خدا به او میگفت: "به آیات من توجه کن"، او میگفت: "خب مثلاً آیات خدا، در جهان عرب ما چه چیزی داریم؟ شتر!" (اشاره به آیه «افلا ینظرون الی الابل کیف خلقت؟»). ولی اگر پیغمبر کانگورو دیده بود و استرالیا رفته بود، همین را وقتی خدا به او میگفت، میگفت: "کیف خلقت" و اسم کانگورو در قرآن میآمد.
در زمان گذشته، وقتی کسی جرمی یا جنایتی انجام میداد، دستش را قطع میکردند وقتی دزدی میکرد. اگر پیغمبر الان بود و در این جهان مدرن غرب، مثلاً در تگزاس به دنیا آمده بود، و تگزاسیها را دیده بود، دیگر نمیگفت: "دست دزد را قطع کنید." قطعاً مجازاتهای پیشرفتهتری بود که با آن مجازات میکرد. پیغمبر به هر حال عرب بود، در آن فضای فرهنگی عقبمانده جهان عرب که دست دزد را قطع میکردند، پیغمبر هم فکر میکرد عدالت این است که دست دزدها را قطع کند. ( مکاشفه، آن خواب، هرچیزی که هیچ الفاظی نداشته و همهاش شده یک بستر ذهنی خود پیغمبر). یک سری چیزها بالاخره دریافت کرده بوده. ایشان اسمش را میگذارد "طوطی" و "زنبور". میگوید طوطی هرچه به او بگویند تکرار میکند، ولی زنبور خودش میرود و از گُلهای مختلف، عسل جدید تولید میکند. میگوید پیغمبر طوطی نبوده، بلکه پیغمبر زنبور بوده است.
مُخَلَّه استدلالش این است که خداوند اعتباری نیست و هر چیزی که اعتباری است، با مادر همه چیز اعتباری است. مِلکیت خداوند چون خودش اعتباری نیست، بر طبق چیزهایی که اعتباری است وحی نمیکند. نه اینکه مغالطه است؛ این اثر بیسوادی است. حرفی که موقعیت دارد، اگر اینطور باشد، شریعت کلاً اعتباری است. اگر قرار بود خدا اعتباری نیست و اعتباری نمیفرستد، خب شریعت را هم نباید میفرستاد. شریعت کلاً اعتباری است.
و اگر به این باشد که (ببینید قرآن لایههایی دارد و قبلاً هم عرض کردهام: «الحقایق لالانبیاء»). بله، این قرآن یک لایهاش، لایه حقایقش است که مال انبیاء است. بعد هی میآید پایینتر و پایینتر؛ یک بخشش هم دستورات و احکام و اینها است؛ بعدش هم احکام خودش یک پشتوانهای از حقیقت دارد که اعتباری محض نیست که احتمالی ساخته شود. حتی بر فرض که اینطور باشد، اینها اتفاقاً دارند پیغمبر را پایین میآورند. چرا؟ برای اینکه بابا، این پیغمبر کسی است که: «وَ مَا یَنطِقُ عَن الهَوَی * اِن هُوَ الّا وَحیٌ یُوحی». این پیغمبر حرف شخصی هم اگر بزند، درک شخصی هم اگر داشته باشد، عین عصمت است، عین حقیقت وجودش تماماً نور است. قرآن کریم پیغمبر را به عنوان نور معرفی میکند.
دقت کنید! زاییده ذهن پیغمبر است؟ زاییده خیال؟ مگر خیال پیغمبر شبیه خیال شماست؟ مگر او گرفتار اوهام میشود؟ مگر مثلاً وابسته به محسوسات و اطلاعات و مثلاً اگر گوگل بود، پیغمبر یک سرچ میکرد؟ خیلی فرق میکرد اگر با هوش مصنوعی حضرت در ارتباط بود، کل قرآن ارتقا پیدا میکرد. یک دور اطلاعاتش را میداد به هوش مصنوعی، بعد آن رویش کار میکرد و یک چیز جدید مثلاً تولید میکرد. بابا! چی فکر کردهاید؟ آخه این عقل پیغمبر چیست؟ تصور عقل کل، عقل بالفعل، عقل فعال، صادر اول. (حالا در فلسفه طور تفسیر میکنند پیغمبر را، در عرفان یک طور تفسیر میکنند پیغمبر را). بیان قرآن در مورد پیغمبر این است: حقیقت محض.
این چه جور بالا بردن پیغمبر است که ما میگوییم آقا پیغمبر اگر هرچی خدا بهش میگفت تکرار میکرد؟ این که فضیلت نبود. این که خودش هم یکم تویش بالا و پایین میکند، این فضیلت نیست؟ استدلال سروش فقط فلسفی است! (چون این همه هزار سال پیش کسی دیگر کرد. تاریخ گیس. حالا بحثهای سروش خیلی مفصل است). حالا ما تا به حال از بحثهای تفصیلی و اینها میزدیم، ولی اگر بخواهیم وارد این بحث شویم، کلی مثلاً چندین کلاس دیگر باید دوباره شکل دهیم.
عرض کنم که چندین جلد هم کتاب پاسخ دادهاند به آقای سروش. مثلاً نظریه "هیستوریک بودن قرآن"، یعنی نظریه تاریخمند بودن قرآن، زمانمند بودن قرآن، وابسته به شرایط و زمان و موقعیت مکانی و موقعیت زمانی و اینها. و برای همین قابلیت بهروزرسانی دارد. یعنی الان اگر پیغمبر بودند وایفای وصل بود، یک **آپدیت** میگرفتند از قرآن. مثل ویندوزتان که آپدیت میکند (خودش اتوماتیک آپدیت میکند). وقتی بهروزرسانی میشد، قرآن خیلی مفاهیمش عوض میشد. دیگر عدالتش به این که دست قطع کنند نبود. قصاصش به این که آدم بکشند نبود. اسم حیواناتی که در قرآن میآمد، محدود به این چند تا حیوانی که فقط در جزیرهالعرب بود، نبود. خیلی اطلاعات پزشکیاش بهروزرسانی میشد. در مورد ژنتیک و ژن مثلاً آیاتی نازل میشد.
چی بگویم در مورد آدمی که نمیفهمد چه میشود؟ که همه این حقایق در قرآن هست. هر چقدر شما جلوتر بروید با تدبر، همه اینها را در قرآن کشف میکنید. همین در مورد ژن و چه میدانم مسائل فوق پیشرفته پزشکی. ما در قرآن معارف عجیبی داریم. یکی از دوستان ما که از دوستان صمیمی ماست و شاید با او عقد اخوت هم خوانده باشم (به نظرم خواندهام)، ایشان در بحثهای تدبر در قرآن خیلی کار کرده. مثلاً بیش از ۲۰ سال فکر میکنم کار کرده در بحث تدبر در قرآن. رشته دانشگاهی خودش زیستشناسی بوده؛ در همین فضای میکروب و سلول و فلان و اینها بوده. و در دانشگاه کمکم به واسطه برخی اساتید با فضای تدبر در قرآن و اینها آشنا میشود. بعد دیگر میآید و سه دور تفسیر المیزان را کلمه به کلمه خوانده و نمایهزده، کلمه به کلمهاش را موضوعبندی کرده است. سه دور تفسیر المیزان را تکتک آثار علامه طباطبایی را در آن احصا کرده است. خیلی هم خودش باهوش است. (خدا عنایت کند.)
میگفت که من بر اساس همین تدبر در قرآن، در مورد ژنها به نظریاتی رسیدهام که در پژوهشگاه رویان (پژوهشگاه علمی زیستشناسی در ایران که معروف است)، میگفت که این نظریه را مطرح کردهام. حالا جزئیاتش خاطرم نیست. اگر خواستید، میشود خود این دوستم را حتی بیاوریم اینجا تا مثلاً صحبت کند.
عرض کنم که با تدبر در قرآن، مثلاً آیاتی که در مورد انذار است. مثلاً انذار، معنای شوک. انذارکنندگان، انبیاء مثلاً *انذر* میکنند: «لِتُنْذِرَ مَنْ کَانَ حَیًّا». بابا! این مطلق شوک را شامل میشود. حتی آن شوکی که به قلب میدهند، حتی آن شوکی که به ژن میدهند، به مثلاً نطفه میدهند. حتی آنجا که فلان، بگو من با تدبر در اینها فهمیدم که مثلاً اگر این ژن توی این بستر قرار بگیرد، اگر این سلول اینطور بشود... در سلولهای بنیادین، مطلبی که میگفت این بود که آقا من آمدم برای این عزیزان هیئت علمی رویان، مطالبی را ارائه دادم. (گفتوگوی در گوشی.) صحبت گفتم چیست؟ سی تا ویژگی گفته بودم در مورد سلولهای بنیادین. اینجوری یادم هست. حالا دقیقش خاطرم نیست. میگفت که اینها گفتند ده تایش را ما خبر داشتیم، یعنی علم بهش رسیده بود. بعضی از این اساتید میگفتند این چهار پنج تا از اینها که گفتی، تازگی در بعضی از مقالات کشف شده و اعلام کردهایم. میگفت ده پانزده تایش بود که اصلاً کسی خبر نداشت. رویش کار کردند. مثل اینکه شش هفت تایش را توانسته بودند به مقاله علمی برسانند و برای اولین بار در دنیا اعلام کرده بودند که به این ویژگیها از سلولهای بنیادین هم دسترسی پیدا کردیم.
آن احمق میآید میگوید پیغمبر اگر از سلولهای بنیادین خبر داشت، قرآن یک طور دیگر نازل میشد. این تحویل نیست؟ اینها مثلاً میگوییم که اینجوری کار کنیم یا نه؟ یعنی همه چیز رو میگه. قواعد نداره؟ نه تحویل که نیست. ببینید خود الان من که گفتم کلمه انذار به معنای شوک است، تعبیر کردم کلمه انذار را. نه معنای حقیقیش را، بلکه به روح معنای این لفظ توجه کردم. روح معنا با تحویل تفاوت دارد. روح معنا شامل تمام آن مواردی است که تویش یک شوکی باشد، یک فرکانسی به یک چیزی دارد داده میشود که آن فرکانس دارد یک لرزشی در او مثلاً ایجاد میکند. نمیشود مثلاً یا فرض بفرمایید در علوم ارتباطات، مثلاً انتقال خبر، انتقال پیام. حتی نسبت به خود برق. شما مهندسی خواندهاید. آمریکا مکانیک. فرض بفرمایید مثلاً حالا این واژهها را نمیدانم فارسی که میگویم شما آنجا رشته خودتان را باید داشته باشید. مثلاً سیالات. مثلاً، عرض کنم خدمت شما، یک رشتهای که در مکانیک معروف است، استاتیک. مثلاً، بعد عرض کنم خدمت شما دینامیک. خب اینها را مثلاً شما ممکن است بگویید که آقا ما در قرآن مگر آیهای داریم در مورد مثلاً دینامیک؟ هرکدام از اینها خب در رشتههای مختلف مهندسی. بله شما به آن روح معنا اگر برسی، یعنی خود این کلمه را اگر تحلیل بکنی و روح معنایش را به دست آوردی، این چیزی هم که الان در این رشته باهاش مواجهی، به روح معنای این منتقل بشوی که مثلاً آقا برق یعنی چی؟ مثلاً برق یعنی چی؟ یا فرض بفرمایید که تماس تصویری یعنی چی؟ آیا در مورد تماس تصویری در قرآن آیهای داریم؟ خوب بابا! این گفتوگوی حضرت سلیمان با مثلاً مورچه. این را شما الان علوم ارتباطات به آن رسیده است.
نکتهاش همین است دیگر. این معنوی بوده. یک قاعده فیزیکی، یک قاعده طبیعی در این عالم دارد. اصلاً معجزه، یک بحثی است که حالا در مورد معجزه الان که دیگر بحث در مورد معجزه نکردیم ولی بعدها اگر قرار شد داشته باشیم، همین است که معجزه نظام علت و معلول را دور نمیزند و خراب نمیکند. معجزه در همان بستر نظام علت و معلول است. اینکه حضرت سلیمان با مورچه صحبت کرد، معنایش این نیست که انسان نمیتواند با مورچه صحبت کند. برعکس، اتفاقاً انسان میتواند با مورچه صحبت کند. مورچه هم با انسان صحبت میکند. درست شد؟ ارتقاء روحیه، ارتقاءِ فیزیکی.
خوب، همین نکتهاش این است که آن ارتقاء روحی، یک بستر فیزیکی هم حتماً داشته. اگر ما بتوانیم آن را کشف بکنیم، به این دسترسی پیدا میکنیم. حالا بله، یک کسی بر اساس اینکه آن قدرت معنوی را دارد، آن ولایت بر عالم و موجودات عالم را دارد، اشراف به این قضیه دارد. یک وقتی هم هستش که هم آن قدرت معنوی را دارد، هم این قاعده فیزیکی را. مثلاً فرض بفرمایید که آقا «طیالارض». مثلاً یک کسی بر اساس اینکه قدرت معنوی دارد، طیالارض میکند. از اینور عالم میرود آنور عالم در یک دقیقه یا دو دقیقه. بر فرض، حالا اینقدر الان علم پیشرفت کرده به این رسیده که شما بتوانی از اینور عالم تا آنور عالم در ۱۰ ساعت مثلاً راه بروی. شاید بعدها این برسد به ۵ ساعت، برسد به دو ساعت، برسد به یک ساعت، حتی برسد به همین دو دقیقه. یعنی محال که نیست. بله، اتفاقاً برعکس. یعنی هرچیزی که علم پیشرفت میکند، هی شما این احتمال برایتان جدیتر میشود. یعنی شما الان بیشتر باورتان میشود که بشود به این رسید. ۴۰۰ سال پیش باورش نمیشدند. ۴۰۰ سال پیش هواپیما نبود، ولی الان که هواپیما هست و هی هم دارد سرعتش بالاتر میرود، شما میتوانی به این برسی که آقا چه اشکالی دارد که الان مثلاً میآیند از جو خارج میشوند و دوباره برمیگردند. دیگر این موشکهای قارهپیما و اینها که خیلی سرعتش هم بالاست، مثلاً در ۶ دقیقه از اینجا میرود آمریکا را میزند. چه شکلی میشود؟ یک دور از جو خارج میشود، دوباره برمیگردد. خوب، معلوم میشود که پس اینها همه قاعده فیزیکی دارند. یک زمانی اگر مثلاً یک آیهای نازل میشد، میگفتش که آقا حضرت سلیمان یک چیزی پرتاب کرد از فرض بفرمایید ایران، کمتر از ۶ دقیقه خورد در آمریکا. ما چی میگفتیم؟ میگفتیم خوب این چون پیغمبر بوده، معجزه بوده، قدرت معنویش بوده. پیغمبر معجزه هم نمیخواهد. یک قاعدهایست که در عالم است. البته فهم این مثلاً با و با معجزه پیغمبر، با تعالیم پیغمبر خیلی راحتتر است. خیلی زودتر فراهم میشود. ممکن است اصلاً مسیرش هم یک مسیر دیگری باشد.
بله، خب نه. منشأ که فرق میکند. یک وقت هست بله، من به واسطه اینکه اشراف روحی و ولایت معنوی دارم، این کار را انجام میدهم. ولی معنایش این نیستش که ساختار عالم اصلاً این تویش در نظام اسباب تعریف نشده. نخیر. آقا صحبت کردن با مورچه در نظام اسباب تعریف شده است. حالا حضرت سلیمان به واسطه آن ولایت معنوی که دارد، به این میرسد. ممکن است بر اساس ولایت معنوی که دارد، یک کاری بکند و من و شما بشنویم. کما اینکه خیلی وقتها اهلبیت این کار را میکردند و طرف میشنید. حتی ما مواردی داشتیم که طرف نابینا بوده، امام صادق (علیه السلام) عنایت کردند، بینا شده است. هم چشم ظاهریاش بینا شده، هم چشم باطنش. ملکوت این افرادی که دور کعبه بودند را دیده است. معلوم میشود که حتی چشم برزخی هم انگار با این قواعد سازگار است.
یک وقت هست کسی بر اساس اینکه مقامات معنوی را طی کرده، عالم برزخ را احاطه و اشراف پیدا میکند. یک وقتی هم بر اساس همین قواعدی که (مگر مرتاضهای هندی به یک سری از این چیزها نمیرسند؟ مگر قدرت معنوی دارند؟) البته حالا ملکوت هم دو جور است: ملکوت اولیا داریم، ملکوت سُفلا داریم، ملکوت الهی ربّانی داریم، ملکوت شیطانی داریم. خلاصه، معلوم میشود که اینها همه قاعده دارد. روشن است؟
حالا این یک طرف قضیه. آن طرف قضیه، قرآن که صحبت کرده، مربوط به همه اینها صحبت کرده است. قرآن مثلاً کلمه "انذار" را که میگوید، مطلق انذار در این عالم. مطلق شوک روح معنا را لحاظ کرده است. الان مثلاً میگویند آقا این نخل که بار نمیدهد، محصول نمیدهد. نخل از آن درختانی است که خیلی هوشمند است، خیلی هوشیاریاش بالاست. مثلاً این درخت نخل مثلاً چند سال بار میداده، امسال بار نمیدهد. چند نفر جمع میشوند. یکی تبر دستش میگیرد، تبر دستش میگیرد، میآید جلوی این درخت نخل، میگوید میخواهم این را بکنم، این درخت را بکنم. یکی دیگر میآید وساطت میکند: «تو را خدا! این درخت را نزن، گناه دارد. من واسطه میشوم، من قول میدهم سال دیگر محصول بدهد.» میگویند آقا سال بعد محصول میدهد. همین درخت خرما، سال بعد محصول میدهد. همین نخل، خرما میدهد. در اثر چی؟ در اثر آن شوکی که بهش وارد شد. این هم انذار است. معلوم میشود الان این آقا هم مُنزَر بود، آن هم مُنزَر بود. آیاتی که در قرآن در مورد مُنزَرین و مُنذِرین بود، بر اساس روح معنا، شامل همین نخل و همین شوکِ این آقا به نخل هم میشد. دیگر حالا شما بروید تا مثلاً چه میدانم، آن نطفهای که ضعیف است. مثلاً میگویند اگر بهش یک شوکی وارد بشود، نطفه قوی میشود، فعال میشود، باردار میشود. آن نطفهای که عقیم است، یا حتی رحمی که عقیم است. از اینها دارند استفاده میکنند برای بارورسازی. حتی در ابرها. مثلاً شوک است دیگر. یک شوکی وارد میشود، بارور میشود.
و همینطور این شوک، کلمه خیلی خوبی است. خیلی جاها در این چیزها میگویند. (آشپزیها، این کلیپهای ایرانی آشپزی را حتماً دیدید دیگر؟ شما که باید دیده باشید دیگر.) که مثلاً یک خمیر درست میکند، میگوید این خمیر را یک ساعت استراحت میدهیم. خیلی از نانواییها خمیر را یک ساعت استراحت میدهند. بعد یک ساعت دوباره برمیداریم، بعد خیلی هم خمیر پُف میکند. بعد یک کلمه استراحت را میگویید. شما آره، چی چی کردید؟ (یا ترکیهای؟) "دینله" یاد گرفتیم ما الان. من ترکیهای بخواهم بروم در حد "دینله" بلدم. میتوانم فقط آنجا استراحت کنم. از فرودگاه بیایم بیرون، یک "دینله" دارم انشاءالله. (چند ساعتی).
عرض کنم خدمت شما، کلمه استراحت را اگر شما مثلاً صد سال پیش فکر میکردید آقا مثلاً به خمیر هم کلمه استراحت گفته شود؟ خب این همان سکونی است که قرآن گفته است. فرض بفرمایید تسکین، سکینه. این روح معنایش اگر باشد، شامل همه آن جاهایی است که استراحت هست، آرامش هست. مثلاً این خمیر نیاز به آرامش دارد، یک ساعت باید رهایش بکنی. اگر یک ساعت رها کردی و استراحتش دادی، این پُف میکند، مثلاً خوب میشود. درست؟
بعد قرآن مثلاً کلمه "سَکَن" استفاده کرده، "سکینه" استفاده کرده است. این شامل همه این موارد میشود. «اِنَّ الصَّلَاةَ تُسَکِّنُ لَهُمْ». به پیغمبر میفرماید: «اینهایی که میآیند به تو زکات میدهند، وقتی زکات را دادند، خمس را دادند، تو هم بر اینها «فَصَلِّ عَلَیْهِمْ»؛ بر اینها صلوات بفرست.» حالا صلوات پیغمبری برای اینها یعنی چی؟ که: «اِنَّ الصَّلَاةَ تُسَکِّنُ لَهُمْ». خمیرمایه استراحت خمیرشان پُف میکند. خلاصه، استراحت، صلوات پیغمبر بر اینها باعث میشود که آقا اینها به سکونت میرسند. سکونت که فقط مال خانه و محل استراحت و چه میدانم طویله گوسفندها و اینها نیستش که اینها میروند تویش استراحت میکنند. ذهنم هم نیاز به استراحت دارد. فکرم هم نیاز به استراحت دارد. درست شد؟ این استراحت، آرامش.
بعد شما میبینی چه دایره وسیعی! شما فرض بفرمایید بگویند مثلاً آقا این الکترودها نیاز به استراحت دارند. در هسته اتم هم مثلاً ممکن است این استراحت معنا داشته باشد، سکونت معنا داشته باشد. همانطور که حتماً همینطور است. قرآن که گفته، همه اینها را لحاظ کرده است. مهم این نکته است که این کلمات خودش از خدای متعال است. نه اینکه از پیغمبر باشد. پیغمبر بر اساس اطلاعات محدود عرب بوده، به هر حال خیلی سفر نرفته بوده، جایی ندیده بوده. نه بابا! این را خود خدا نازل کرده. عین این الفاظ است، با اشرافش به کل عالم. تازه از پیغمبر هم اگر بود، بر فرض که نیست، آن هم پیغمبر یک فرد عادی مثل بقیه نیست. بله یک بعد عادی دارد، ولی یک فرد عادی نیست.
میشود گفت که رسول اجتهاد میکرد؟ مثلاً علوم دقیقاً همین را میگویند. و اصلاً این نگاه، نگاه اهلسنت است که بخواهند خلیفه پیغمبر را ادامه همین راه تفسیر بکنند. پیغمبر اجتهاد میکرد. خلیفه هم کارش چیست؟ اجتهاد کردن. او بر اساس اطلاعات و محدوده اطلاعاتی که داشت، تشخیص میداد. این هم همین است. این هم خلیفه پیغمبر است دیگر. خود پیغمبرش مگر چکار میکرد که خلیفه پیغمبر میکرد؟ خود پیغمبرش علم و عصمت نداشت. بعد تو از خلیفه پیغمبر توقع علم و عصمت داری؟ خود پیغمبرش اجتهاد میکرد. به این شکل نمیگویند، ولی آن شکلی که پیغمبر را تعریف میکنند، همین از تویش درمیآید. همین دیگر. یعنی نه علم غیب را قبول دارند، نه عصمت را قبول دارند. دیگر چی میماند؟ ته علم غیب را نفی میکند از پیغمبر. خود پیغمبرش میگفت: «من غیب بلد نیستم.» بعد شما از خلیفه توقع دارین غیب بلد باشد؟ «وَ مَا أَعْلَمُ الْغَیْبَ لَوْ کُنْتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ لَاسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیْرِ». من اگر غیب بلد بودم که خیلی خیر به خودم میرساندم. خود پیغمبر بلد نبود. بعد تو از فلان خلیفه توقع داری این غیب بلد باشد؟ بر اساس مصالح و اولویتها و اینها تشخیص سقیفه پیش نمیآید. میگویند آقا پیغمبر بالاخره یک مصلحتی در نگاهش بود نسبت به جامعه. فکر میکرد علی (علیه السلام) بیاید بهتر است. بالاخره چند تا آدم بودند. بالاخره چند تا فکر بهتر از یک فکر است. پیغمبر یک فکر بود، پنجاه تا فکر بودند در سقیفه نشستند، فکر کردند، دیدند نه بابا! مصلحت نیست علی بن ابیطالب (علیه السلام) بیاید. مصلحت این است که ابوبکر بیاید. درست شد؟ تشخیص خودش بود، آن هم مصاحبه *مجتهدی* است دیگر. اجتهاد که میکنی، اگر اصابت با واقع کرد، دو تا ثواب میبری: «لِلْمُخْطِئَةِ أَجْرٌ وَاحِدٌ». اگر هم خطا در آمد، بالاخره یک اجر دارد. حالا پیغمبر اجتهاد میکرد، انشاءالله درست بوده، او دو تا اجر دارد. احیاناً غلط بوده، یک دانه. اعتقاداتتان درست شد کامل.
یعنی این نگاه آقای سروش از ریشه میکشد به سمت سقیفه و ابوبکر و عمر بن خطاب و اینها. خیلی از ولایت را نفهمیدهاند. ولایت خدا را از ریشه نفهمیدهاند که بخواهند به ولایت فقیه برسند. بنده چندین بار تا به اینجا در جاهای دیگر عرض کردهام که ولایت خدا اگر خوب فهمیده بشود، میرسد تا اینجاها. حالا اصل ولایت فقیه، بله ممکن است در خود حیطه ولایت فقیه، محدوده ولایت فقیه بحث باشد که دایرهاش چقدر وسیعتر است یا محدودتر. آنش نه، ولی اصل ولایت فقیه از تویش در میآید. مشکل آن کسی که ولایت فقیه را قبول ندارد، این است که اصلاً ولایت خدا را خوب نفهمیده است. اینها بحثشان، بحث فقهی نیست نسبت به ولایت فقیه. بحثشان کلامی است؛ از مبنای کلامی قبول ندارند. در بحثهای فقها، مبنای کلامیاش را همه قبول دارند که آقا بعد از ائمه (علیهم السلام) در زمان غیبت، فقها به این معنا ولایت دارند. اگر نبود که اصلاً مرجعیتی نبود. ولی اینکه این آقای مرجع، محدوده ولایتش چقدر باشد، روی آن میشود اختلاف کرد، اما در ولایت فقیه، خلاصه آقا، پس ما دلیل نقلی داریم برای اینکه این قرآن *عیناً* همان است که بر پیغمبر نازل شده است. *عیناً* همین الفاظ بوده، *عیناً* همین کلمات.
در سوره مبارکه یوسف، الف لام را میخوانیم: «تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبِینِ * اِنَّا اَنزَلْنَاهُ قُرآنًا عَرَبِیًّا.» ما قرآن عربی نازل کردیم، نه اینکه ما یک قرآن نازل کردیم، پیغمبر عربی کرد. پیغمبر چون عرب بود، اینها را عربی کرد، عربی گفت. پیغمبر اگر روستای شما چی بود حالا؟ بگو ترکیاش را بگوید: "آغاکیشلو." آقا! آقا! میخندد. پیغمبر اگر در "آغاکیشلو" به دنیا آمده بود... همه قرآن یادم رفت! من دیگر الان کلمه ترکی بلد بودیم؟! الان که تو ایرانی. جفتمان در ایرانیم. جواب نمیدهی؟
من برم اونجا. گفتش که گیاهخوارها رو دیدید دیگر؟ گوشت گوشت نمیخورن، گیاه میخورن. میگفتش که یک منطقهای در ایران، حالا اسم نمیبرم کجا، خیلی گوشت زیاد میخورن. کباب و اینها. اگر بتونن روزی سه وعده گوشت میخورن، روزی سه وعده کباب میخورن. بگو از ما یکی پرسیده که اگر یک روزی گوشت در دنیا نباشه شما چیکار میکنید؟ گفتش که ما گیاهخوارها رو میخوریم. (گیاهخوار میشه.) «اِنَّا اَنزَلْنَاهُ قُرآنًا عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ». ما این قرآن عربی را نازل کردیم تا شاید تعقل بکنید. که حالا بحث دارد اصلاً قرآن عربی یعنی چی؟ تعقلی که بعد این است، معنایش چیست؟ حالا وارد آنها نمیشویم. این «اَنزَلْنَاهُ» به کتاب برمیگردد. یعنی این کتاب مبین را ما عربی نازل کردیم. پس این قرآن عربی نازل شده است. از همان جایی که آمد، عربی آمد.
بله، میگویند آقا زبان که اعتباری است. اعتباریات که در خدای متعال راه ندارد. بابا! در ذات خدا راه ندارد. در فعل خدا که راه دارد. بعد این اعتباریات در بین ما اعتباری است، اما یک پشتوانه حقیقی دارد. خدای متعال در مرتبه فعلش، آن پشتوانه حقیقی این الفاظ را جعل کرده، لحاظ کرده، خلق کرده. آمده در این عالم شده این زبان عربی. ما از اول همین زبان عربی ما را لحاظ کرده، با این ساختار، با این ضوابط، با قواعد آن حقایق و معارف را خلق کرده، ایجاد کرده، جعل کرده، تجلی داده. حالا هر لفظی که میخواهید استفاده بکنید و فرستاده. یعنی با پیکربندی اصطلاحاً، با پیکربندی زبان عربی، در شالوده و شاکله زبان.
سوره مبارکه زخرف، آیه ۳ و ۴: «إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ». ما این قرآن را عربی قرار دادیم، "جعل" آنجا فرمود، "اَنزَلْنَا" اینجا میفرماید "جَعَلْنَا". ما این را قرآن عربی "جعل" کردیم. «لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ». و «وَ إِنَّهُ فِی اُمِّ الْکِتَابِ». این هم که زبان عربی است و ما "جعل"اش کردیم، این در "اُمِّ الکِتاب" است. "اُمِّ الکِتاب" کجاست؟ «فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ». بعد آنجا این "علیّ حکیم" است. درست شد؟ لایه لایه. در هر عالمی این حقایق هست. اینجا آمده.
پیغمبر خیال میکرده که مثلاً اینها عربی است. چون ماها مثلاً خواب که میبینیم، خوابمان فارسی است. دیگر مثلاً من خواب فارسی میبینم، ایشان خواب ترکی میبیند. در خواب یکی میآید به من میگوید (من قبل این کلاس خواب بودم، در خواب خواب دزدی داشتم میدیدم، داشتم داد میزدم). در خواب یکی میآید به من میگوید: «تو از این به بعد دیگر ...». تو! منم بیدار میشوم، میگویم: «به من در خواب گفتند به زبان فارسی تو از امروز پیغمبری.» حالا اگر عرب بودم، خواب میدیدم. در خواب بهم میگفتند: «اِنَّکَ رَسُولٌ مِنَ الآنِ إلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ». بیدار میشدم، میگفتم: «اِّلَا إِنِّی رَأَیْتُ فِی الْمَنَامِ» که مثلاً «قَالَ عَلَیَّ مَلِکٌ مِنَ الْمَلَائِکَةِ رَسُولٌ مِنَ الرُّسُلِ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ». تمام شد دیگر. محتوای چیز است، ولی به هر حال در ساختار زبانیاش پایین. بله، بهار مشکل که زیاد داریم. این مطالب سروش هزار تا اشکال بهش وارد است.
پس طبق این آیه، نزول قرآن به زبان عربی است و همین باعث میشود زمینهساز تعقل مردم باشد.
در آیه دیگر خدای متعال میفرماید: «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْاَمِینُ». روحالامین که جبرئیل باشد، نازل شد با این معارف. «عَلَی قَلْبِکَ». بر قلب تو نازل شد. پس فقط بر چشم و گوش پیغمبر نیست. بر قلب، با علم حضوری، پیغمبر وحی را مییابد. علم حصولی نیست که یک چیزی به گوشش برسد، بعد باز بنشیند تحلیل بکند، فکر بکند این چی بود. مثل این کلاسها و درسهای ما. نقل معنا بکند بر اساس آن چیزی که خودش فهمیده، این را برداشت بکند. علم حضوری است. در همان کنه وجودش دارد مییابد همان را که خدا نازل کرد. عین «لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ». تو جزو منذرین باشی. «بِلِسَانٍ عَرَبِیٍّ مُّبِینٍ». به زبان عربی مبین. آیات ۱۹۳ تا ۱۹۵ سوره شعراء.
کی؟ روحالامین، جبرئیل. و علامه در جلد ۱۵ المیزان، صفحه ۳۱۷، شاید دلیل اینکه در جمله «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْاَمِینُ عَلَی قَلْبِکَ» نزول قرآن بر قلب پیغمبر را مطرح کرد، اشاره به این نکته باشد که قلب پیغمبر قرآن نازل شده را دریافت میکرد. یعنی قلب دریافت میکرد، نه دست یا سایر حواس ظاهری. چشم و گوش پیغمبر نبود که دریافت میکرد، قلبشان بود. بله، صدا هم میشنید، فرشته را هم میدید. ببینید، آن حضرت (صلی الله علیه و آله) فرشته وحی را میدید و صدایش را میشنید، اما بدون آن دو تا حس بینایی و شنوایی مادی. این نبود که یک چیزی ببیند، بعد حالا بنشیند تحلیل بکند اینی که دیده چیست. یک چیزی بشنود، بنشیند تحلیل بکند اونی که شنیده چیست. که بعد آخرش اونی که خودش تحلیل کرده و تعبیر کرده بیاید که یک چیزی دیده، ولی تعبیرش اینه که این فلان بوده. روشن شد؟ این با این خوابهای ما تفاوت دارد. نه، این خود آن واقعیت را با قلبش و با بله، چشم و گوش هم میدیده ولی فراتر از اینها اینه که با قلبش به نحو علم حضوری، عین آن چیزی که نازل شده بود را دریافت میکرد. این نکته مهم در داستان است.
یک دسته آیه دیگر هم داریم، خیلی سریع این را بگویم. آن آیاتی که میگوید آقا خدا قرآن را بر پیغمبر قرائت کرده، خوانده. در سوره قیامت آیه ۱۸ میفرماید: «فَاِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْءَانَهُ». وقتی ما قرائتش کردیم، آن قرآن خدا را تو تبعیت کن. سوره قیامت آیه ۱۸. معلوم میشود که اصلاً این قرآن، قرآن پیغمبر نیست. قرآن خداست. خدا قرائت میکند، پیغمبر از قرآن خدا تبعیت میکند.
یا در آیه ۱۰۸ آل عمران میفرماید: «تِلکَ آیَاتُ اللَّهِ نَتْلُوهَا عَلَیْکَ بِالحَقِّ». نَتْلُوهَا. اینها آیاتی است که ما بر تو تلاوت میکنیم. پس کی تلاوت میکرده؟ خدا! درست؟ و اینها دلالت دارد که همه این الفاظ قرآن الهی هستند، چون این الفاظ خواندنیاند. چون خود این الفاظ را خدا میخوانده و تلاوت میکرده، نه معانیاش را. معنا را که نمیگفته، بعد خود پیغمبر لفظ بگذارد برایش. خود لفظ و «قَرَأْنَاهُ»، خود لفظ و عرض کنم که «نَتْلُوهَا»، این را تلاوت کرده، لفظ را تلاوت کرده، لفظ را قرائت کرده. پیغمبر از همان لفظی که خدا قرائت کرده، تبعیت کرده است.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطیبین الطاهرین.
در حال بارگذاری نظرات...