جلسه بیست و هفتم
در این مجموعه جلسات، قرآن بهعنوان معجزه زنده الهی معرفی میشود؛ کتابی منسجم، بیتناقض و فراتر از توان بشر. با روشی عمیق و عقلانی میآموزید چگونه قرآن را درست بفهمید، شبهات را پاسخ دهید و از تفسیر به رأی عبور کنید. مسیر انس با قرآن، از قرائت و تدبر تا شفا و هدایت قلبی، بهصورت کاربردی ترسیم میشود. این جلسات شما را از خداشناسی ذهنی عبور میدهد و به توحید زنده، خداپرستی واقعی و معنای تازهای از زندگی میرساند
شبهه شر؛ چگونه وجود رنج و معلولیت، باور به خدای حکیم را به چالش میکشد؟
چرا حوزه علمیه به اخلاق بیتوجه است؟ وقتی طلبه پایه چهارم، ادب ابتدایی طلبگی را نمیداند
تکبر و حسادت؛ ریشههای اخلاقی انکار حق که حتی دامن عالمان را هم میگیرد!
ناشکری، بیماری بزرگ اخلاقی ما؛ چرا تا بزرگان زنده هستند قدرشان را نمیدانیم و مسخرهشان میکنیم؟
وقتی ترامپ الگوی موفقیت میشود؛ چگونه ممکن است یک بیمار روانی، مطلوب یک جامعه باشد؟
«به پیغمبر هم میشود انتقاد کرد»؛ افشاگری از تفکر خطرناکی که لازمهاش ارتداد است
مغالطه «لا تَقْرَبُوا الصَّلاة»؛ گزینش آیات قرآن، ویژگی مشترک همه بیماردلان تاریخ است
خداحافظی با بحث بیهوده؛ قرآن نهی کرده است با کسانی که حق را انکار میکنند، جدل نکنید
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالم و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن إلی قیام یوم الدین.
بحث از این بود که چرا انسانها خدا را انکار میکنند؟ چرا نشانههای خدا را انکار میکنند؟ گفتیم که دو علت دارد. یکی در حوزه اندیشه و معرفت انسان است و دیگری در حوزه اخلاق و انگیزه او. یکی به اندیشه انسان برمیگردد و یکی به انگیزه انسان.
در حوزه اندیشه، یک مشکل، مشکل حسگرایی بود. مشکل دیگر، برداشت غلط از جایگاه خدا در نظام طبیعت بود که خدا را میخواست در عرض بقیه علتها قرار دهد. جایی کنار بقیه این علتهای ظاهری و مادی برای خدا در نظر گرفته بود. بعد هر علتی که کشف میشد، خدا را بیرون میداد. میگفت: «خدایا! به تو نیازی نداریم، علتش معلوم شد.» فکر کرده بود که نیاز به خدا در این مرحله است و خدا قرار است اینجا علت باشد؛ در حالی که خدا علت همه همین علتهایی است که کشف شدهاند یا کشف نشدهاند. او علتالعلل است، نه اینکه یک علتی کنار علتهاست یا برای پر کردن جای خالی علتهاست. نه، او خود علت اصلی است، جایگاهش این است. جایگاهش، جایگاه یک کلمه کنار بقیه کلمات نیست. جایگاهش، جایگاه نویسنده نسبت به این اثر است – از علّامه طباطبایی. سومین مسئله نیز در بحث معرفتی، شبهه معرفتی است.
گاهی علت اینکه نشانههای الهی را انکار میکند، این است که شبههای وجود دارد که مانع از باور به وجود خدایی میشود که قادر و حکیمانه این جهان را تدبیر میکند. یکی از این شبهات، همین اموری است که به ظاهر شر هستند: بچهای که با معلولیت به دنیا میآید؛ بچهای که پدر و مادرش را جلو چشمش میکشند و سر میبرند و این بچه را میبرند و میفروشند؛ بچهای که ظلم میشود، خصوصاً در کودکان؛ سیل میآید، حیوانات تلف میشوند. عذاب -حالا به تعبیری گفته میشود- و مثلاً این همه حیوان میمیرند. حیوانات چه گناهی کردهاند؟ این مسائل باعث میشود که در ذهنیت آدم «شر» شکل بگیرد که آقا این عالم پر از شر است. ما از حکمتشان سر درنمیآوریم، این مسائل را شر میدانیم. بعد احساس میکنیم که این نظام خلقت، آن نظام درستی که باید باشد، نیست. و آن کسی هم که این را خلق کرده، آنقدر دقت و محکمکاری در کار نکرده است. میشد بهتر از اینها خلق کند، میشد درست خلق بکند، میشد طوری خلق بشود که این مظلومیتها و ظلمها و ضعفها نباشد. این میشود یک شبهه معرفتی.
این باعث میشود که درباره خدا به شک بیفتد، به انحراف بیفتد. علّامه در جلد ۸، صفحه ۳۵۰ و ۳۵۱، به این مطلب اشاره میکند؛ بحث شر و سختیهایی که در زندگی انسان وجود دارد. انسان باید حکمت را برای رفع این شبهات بیابد. انسان باید درباره حکمت این پدیدهها و علت شکلگیری این نابسامانیها، این بههمریختگیها، این امور ناخوشایند، صحبت کند و ذهن و دل را آرام کند. این شد علت معرفتی.
علت بعدی، علت اخلاقی است. به اینجا کشیده شد که غلو بود یا قاری بود؟ غلو در مورد چی؟ خرابکاری اهل سنت! غالب دارند، متنفر کرد. به همسران پیامبر اهانت میکرد ... (نامفهوم) ... رسید که گفت: «اگر خدا هست، پس این ظلم چیست؟» دقیق یادم نیست، ولی وقتی عقل نباشد، یا از اینور میافتد یا از آنور میافتد. قرآن دیگر! وقتی (نامفهوم) شد. قرآن را ... (نامفهوم) ... بشود، همین برادر که کاروان میآورد. من الان همینجوری شده. پدر، مادر اینها. پاسخش را انشاءالله بعدها –آره، توی دورۀ (نامفهوم) گوش میدهید– انشاءالله. حالا این بعداً باز بحثش مطرح میشود. جلوتر انشاءالله حاج آقا امینی عقاید بهتون درس دادند، به شخص شما ۱۰۰ جلسه بود. جالبه، خوشبهحالت. کتاب رهبری، اندیشه طرح کلی را کامل تدریس کرده. فیلمهایش هم هست، نصفش فیلمهایش هست و صوتهایش.
پس میرویم سراغ علت اخلاقی. برخی افراد صفات اخلاقی ویژهای دارند که با بودن این صفات، پذیرش حق و تسلیم شدن در برابر آن، غیرممکن است. خیلی بحث مهمی است، خیلی متاسفانه بحث اخلاق جدی گرفته نمیشود. در حوزه هم همینطور. آنقدر که به درس و کلاس و اینها اهمیت داده میشود، به اخلاق اهمیت داده نمیشود. شما به مجموعه خودتان نگاه نکنید که یک مرد الهی و بزرگ، مثل حاج آقای امینی، اینجا حضور دارد و به هر حال حضورش بسیار با برکت است و اثر وجود ایشان اینجا دیده میشود. روی اخلاق این بچهها، خب، خیلی مشخص است.
بنده یک حوزهای ما را دعوت کردند چند وقت پیش برویم سخنرانی کنیم. به ما گفتند: «بیا درس اخلاق!» حالا اینجایش بامزه است. ما گفتیم: «درس اخلاق که نه، همین پرسش و پاسخ.» آمدیم و این طلبهها آنقدر بدرفتاری کردند، اهانت کردند، آنقدر جلسه بد برگزار شد و مسائل بیخود! بعد میگفتند: «آقا، اینها مسائل ابتدایی طلبگی سوال میکردند.» من احساس کردم که اینها مثلاً یک ماه است که آمدهاند توی حوزه. پایه چهار ساله توی حوزه است! داریم سوالها را ... و چند بار، حالا چند جا، حالا مخصوصاً مشهد، حوزههایی که رفتیم، نه، مدارس مختلفی که میبردند، دیگر به اینها گفتم: «آقا، اینها حوزه دعوت میکنند ما را، قبول نکنید، رد کنید. جایی که اخلاق نیست...»
بعد یکی از دوستان از استان تهرانمان همراه ما بود و از جلسه که آمدیم بیرون، گفت: «اینها چرا این شکلی بودند؟» خیلی تعجب کرده بود. غیر طلبه بود. از بچههای خود مدرسه تعالی بود و این بحثهای بنیالمرید و اینها را گوش داده بود. گفت: «به نظر من رسید که این دوره را باید به اینها بدهیم. اینها بنشینند گوش بدهند، ادب علمآموزی، که آقا سر کلاس آدم چه شکلی باید حاضر بشود، چه شکلی حرف بزند.» چه شکلی؟ مسائل اخلاقی است دیگر! متاسفانه پرداخته نمیشود و کار نمیشود. توی مدرسه کار اخلاقی نمیشود. توی جامعه نمیشود. توی رسانه، فضای جامعه، فضای اخلاقی نیست، رفتارها اخلاقی نیست، اخلاقمحور نیست. ما نیاز داریم به اخلاق، به استاد اخلاق، به تذکر اخلاقی.
ادب، توی هر موضوعی، هر موضوعی، ادب خودش را دارد. اگر قرار است که درس بخوانیم، ادب درس خواندن. اگر قرار است درس بدهیم، ادب درس دادن. اگر قرار است کتاب بنویسیم، ادب کتاب نوشتن. ادب تحقیق، ادب پژوهش، ادب منبر، ادب سخنرانی. هر کدام یک ادبی دارد. یعنی قواعدی دارد، ملاحظاتی دارد. چرا به زبان میگویند ادب؟ مثلاً میگویند ادب عربی، ادب فارسی، ادبیات، ادبیات فارسی. چرا؟ برای اینکه قاعده به شما میدهد. محدودیت برایت ایجاد میکند. میگوید: «اگر میخواهی عربی صحبت کنی، فاعل را باید مرفوع بخوانی، مفعولبه را باید منصوب بخوانی، مضافالیه را باید مجرور بخوانی. حق نداری مضافالیه را مرفوع بخوانی. حق نداری فاعل را مجرور بخوانی. حق نداری وقتی "إنّ" آمد سر مبتدا و خبر، اسم را مرفوع بخوانی، اسم باید منصوب بشود. تعیین تکلیف میکند، مؤدبت میکند. این میشود ادب. شما حق نداری هر جوری خواستی منبر بروی، هر چه خواستی بگویی، هر طوری خواستی تحلیل کنی، به هر موضوعی هر جوری که دلت میخواهد بپردازی، با وقت این مردم هر طوری که دلت میخواهد برخورد کنی. ادب، اخلاق، تربیت...
توی این موضوع توحید هم همین است. مشکلات اخلاقی، عمدتاً مشکلات اصلی ماست نسبت به مسائل معنوی. خیلی عجیب است! خیلی، این دیگر، خیلی فراگیرتر است. این دیگر بین ماها متاسفانه خیلی زیاد است که زیر بار حق نمیرویم. گاهی چرا: «این آقا دارد میگوید. من با این آقا مشکل دارم.» یکی دیگر میگفت، قبول میکردم. «آخر سنش از من کمتر است. این آخر پدرش فقیر است. این آخر یتیم است.»
میگفتند: «چرا قرآن به تو نازل شده؟ این همه آدم پولدار!"مَنِ الْقَرْیَتَیْنِ عَظیمٌ" این همه آدم پولدار. این همه آدم با مکنت، با جایگاه. صاف باید به توی بچهیتیم فقیر قرآن نازل بشود؟» هم فقیر، هم یتیم. تکبر، حسادت.
یک کسی باید باشد که "اصابَرُ مِن ذَهَب" داشته باشد، چند ده تا کارخانه داشته باشد. من اگر قرار است مرید کسی بشوم، تابع کسی بشوم، مطیع... کیف کنم، بگویم: «آقا، من مطیع فلانیم که نصف ایران مملکتشه، مال اینه.» من مطیع فرعون هستم، ببین چه خدم و حشم و نوکری، ببین چه قصری، ببین چه زیورآلاتی به دست و سر و آویزان کرده. بیایم بگویم: «من شدم مرید یک کسی که یک لباس پاره تنشه؟ عباش را ۷۰ تا وصله زده؟» هم حسگرایی از جهتی، هم حسادت، هم تکبر.
با تکبر آدم حقگرا نمیشود. خیلی حرفها. یک جوری آدم باشد که اگر یک بچه هفت ساله یک حرف منطقی دارد میزند، قبول کند. تسلیم میشود، یک انتقادی دارد به من میکند که درست است، برو بابا! کسی (نامفهوم) چی هستی؟ خیلی اینها دیگر آدم به احوال خودش که مراجعه میکند، میبیند ما خیلی نیاز به کار اینجا داریم. مشکلات رقابتها، چشم و همچشمیها، حسادتها. این طلبه سطح دو است. این یک روضهخوان است. بنده خودم خاطرات فراوانی از این مسائل دارم. دیگر حالا زیادی. وقتی شماها قیمت مسائل زیاد است، دیگر. یعنی توی عالم طلبگی، حالا یک نفری که چند نفری حالا بهش توجهی میکنند و حالا اعتبار و اعتنا... و برای بعضیها خیلی سخت میشود که مثلاً این سنش از ما کمتر بود، ۹۰ هزار فالو... مثلاً تحصیلاتش فلان. «من دکترم. من فلانم. من استاد فلانجا هستم. من درس خارج میدهم. فلان میکنم.» چی بگویم؟ بگذریم.
خلاصه، این صفات میشود ریشهی انکار.
قرآن کریم در سوره شعرا، آیهی ۵ و ۶ میفرماید: "وَ مَا یَأْتِیهِمْ مِن ذِکْرٍ مِنَ الرَّحْمَنِ مُحْدَثٍ إِلَّا کَانُوا عَنْهُ مُعْرِضِینَ" (هیچ ذکری از جانب رحمان برای آنها حادث نمیشود و نمیآید، مگر اینکه اینها از آن اعراض میکنند.)
"فَقَدْ کَذَّبُوا فَسَیَأْتِیهِمْ أَنبَاءُ مَا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِئُونَ" (تکذیب میکنند و بعداً خبر آن چیزی که مسخره میکردند، برایشان میآید.)
یک فیلمی از استاد عزیز، استاد بزرگوار، حاج آقای مؤیدی منتشر شده است درباره بدحجابها و بیحجابها. ایشان مطلبی را میگویند، خیلی با انظار شدید، که مثلاً شماها اگر عرقخور بودید بهتر بود، اگر حرامخور بودید بهتر بود تا اینکه بیحجاب باشید. خب درست هم هست. یعنی حرامخوار به خودش آسیب میزند، نهایتاً به خانوادهاش. شرابخوار به خودش آسیب میزند، نهایتاً یک شعاع محدودی که افرادی که مستقیم باهاش در ارتباطاند. ولی خب بیحجاب یک دایرهی وسیعی از افراد توی شبانهروز که از خانه میآید بیرون؛ افرادی که این را میبینند. چه فسادها، چه تاثیرات بد روی مردها، چه تاثیرات بد روی زنها، چه تاثیرات بد روی نسل، چه ازدواجها که مختل میشود، چه طلاقها که شکل میگیرد. حقالناس عظیم. ایشان دم بحث حقالناس را مطرح کردند و میفرمودند: «بدبختها، موقع مرگتان میفهمید چهکار کردهاید.»
"فسَیَأتِیهِم أَنبَاءُ مَا کَانُوا بِهِ یَسْتَهزِئُون" دست گرفتند و منتشر کردند توی این سایتها و کانالهای خبری. افرادی که حالا مثلاً لیبرال محسوب میشوند در ایران، چقدر به ایشان توهین کردند، چقدر مسخره کردند، این مرد الهی، این مرد خالص، این مرد بزرگ، که خدا لطف کرد و دوباره ایشان را بخشید. ایشان توی کرونا دیگر تقریباً رفت، از دنیا رفت. یعنی همینجا بالا یادم است. حاج آقای امینی سال ۱۴۰۰ بود، بین نماز مغرب و عشا گفتم: «حالا آقای مؤیدی خیلی بده!» ایشان هم پا شدی، چند دقیقه در مورد ایشان دعا کرد، صحبت کرد، و بعد دعا کردند. دوستان دیگر مجالسی راه افتاد، خیلی مجالس زیادی که دعا کردند برای حاج آقای مؤیدی و به لطف خدا ایشان برگشت.
مردان الهی که خدا میداند چه برکتهایی به برکت اینها، چه نعمتهایی به برکت اینها بر سر ما میآید. وگرنه امثال من مگر مستحق اینم که خدا باران بفرستد، برف بفرستد. بارانی که الان دارد میآید، این صدقهسر کیاست؟ صدقهسر مؤمنین. ما جمعه، این جمعه که گذشت، جمعه قبلترش، با دو سه تا از دوستان خدمت حاج آقا بودیم. نماز ظهر و عصر را پشت حاج آقا خواندیم. حاج آقا هم در قنوت، هم سجده آخر، دعای باران کردند. بعد از نماز به یکی از رفقا، شوخی و جدی گفتم که: «حاج آقا دیدی چهکار کرد؟ منتظر سیل باش، سیل میآید. خاطرت جمع است، این دعایی که حاج آقا کرد. بعد دیگر بارانها شروع شد و سیل، الحمدلله. بعضی جاها البته باران سیلآسا جاری شد.» خدا میداند به برکت این خوبان، این بزرگان، چه رحمتهایی، چه عنایتهایی دارد به ما سر میزند.
بعد ما به جای اینکه شاکر نعمتها باشیم، شروع میکنیم همینها را مسخره کردن. خیلی عجیب است! این به چه برمیگردد؟ به مشکلات اخلاقی ما برمیگردد. به جهل ما برمیگردد، به نادانیمان برمیگردد، به بیعقلیمان برمیگردد، به ناشکریمان برمیگردد. ناشکری. تا هستند قدر نمیدانیم. بعد که رفتند، یک سری خاطرات از اینها منتشر میشود، زندگینامهها چاپ میشود. بعد پنجاه سال، «آقای مویدی بوده. اینطور بوده.» آقا، هنوز هم داریم مثل اینها یا نه، رفتند دیگر، کسی دیگر نمانده مثل اینها. نه، همه اینها بودند، ولی زمان خودشان مسخرهشان میکردند، توهینشان میکردند.
منزل آقای قاضی (رحمه الله) که میخواستند بروند از ایشان استفاده بکنند، کوچه را اینور و آنور ده بار نگاه میکردند کسی اینها را نبیند که دارند میروند توی خانهی قاضی. وقتی ایشان را میخواستند دفن بکنند، چهار تا نعشکش به خیابان آوردند که بدنشان را ببرند دفن بکنند. آنقدر ایشان مهجور و غریب بود در نجف. مورد تهمت بود، مورد سوءظن بود. توهین میکردند بهش، حتی علما. خب، حالا شما برید ببینید کنار قبرش چهخبر است! این وادیالسلام است و این چندصد هزار مُرده. این همه عالم توی نجف، غیر از امیرالمومنین، کدام قبر را میشناسی، میگویی قبر سید علی قاضی؟
اوضاع این داستان ماست، داستان ناشکریهای ماست، قدر نعمتهایی که داریم را نمیدانیم. اینها مشکلات اخلاقی است. قدر این خوبان را نمیدانیم. به جای اینکه ممنون باشیم، شاکر باشیم بابت نعمت پیغمبر، نعمت وحی. آقا، این قرآن چه نعمتی است! چه نعمتی! چه جور میشود شکر کرد؟ بعد تمام این قرآن از چه دریچهای به بشریت جاری شده؟ از لب مبارک رسولالله! این چه لبی است؟ این چه زبانی است؟ همه حقایق عالم بالا از این، از این ۵۰ گرم گوشت در دهان رسولالله جاری شده است بر این بشریت! چه زبانی است این؟ این چه لبی است؟ این چه وجودی است! نام او میآید، باید آدم پرواز کند از شدت عشق به این وجود نازنین.
نسبتمان چیست با پیغمبر؟ نسبتمان چیست با قرآن؟ ناشکری است. ناشکری برمیگردد به بیماریهای اخلاقی. مشکلات نعمت ولایت نیست! بعد طلبه عمامهبهسری که نان امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) خورده، ۶۰-۷۰ سال سنشه، میآید به امام جواد (علیه السلام) توهین میکند، مسخره میکند، انکار میکند. شهادت حضرت زهرا (سلام الله علیها) را لگد میزند. به نظام اسلامی، برای لگد زدن به نظام اسلامی، میآید عمر و ابوبکر را سفید میکند، خلفا را سفید میکند. آنها را تبرئه میکند که نظام اسلامی را بکوباند. اینها را مسخره میکند. میآید ولایت فقیه را با خلافت خلفای راشدین و غیر راشدین یکی میکند که: «اگر شما خواستی آنها را بزنی، این هم بخورد.» خیلی عجیب است ها! همین کار را کرد دیگر. بهش گفتند که: «آقا، خلیفه مثلاً حمله کرده به خانه حضرت زهرا.» گفت: «نه، ما ۵۰ ساله حکومت اسلامی را دیدیم. مگر توی حکومت اسلامی کسی را میکشند؟ مگر با منتقد کاری دارند؟» به متلک! به تیکه! که یعنی آنجا را میخواهی قبول کنی، پس اینها را هم باید قبول کنی. اینها هم کشتند. این را قبول نمیکنی، آن را هم نمیتوانی قبول کنی. سر کدام سفره بزرگ شده؟
خیلی این حالت استهزا و بقیه صفات، مثل تکبر. حالا علامه در جلد ۱۲، صفحه ۲۲۸ و جلد ۷، صفحه ۱۷، بحث تکبر را مطرح میکنند که منشأ آدم زیر بار حق نرفتن است. غلبه هواهای نفسانی در جلد ۱۷، صفحه ۲۷۳ و جلد ۱۸، صفحه ۱۰۲. اینها باعث تکذیب میشود. حالت استهزا اصلاً خود استهزا به خاطر تکبر است. توی چشم من، آی خندهدار است! آخه این چی دارد میگوید؟ این سروتهش را نگاه کنی مثلاً چقدر میارزد کفشش؟ مگر سروته کفشش، جورابش، لباسش، همهاش برایم خندهدار است! آن عمامهای که بسته، ریختش، قیافهاش، ریشش، موهایش، عینکش، چشماش... این برای شخصیت مطلوب کیست؟ ایلان ماسک. آن میشود آدم معتبر. استیو جابز. اینها آدمهای بزرگند. حتی ترامپ! خیلی عجیب است. ترامپ چند ده جلد کتاب در مورد موفقیت دارد. توی ایران هم ترجمه شده، چاپ شده. «چگونه میلیارد شوم؟» «چه جوری مدیر موفق باشم؟» «چطور فلان کنم؟» «چطور اینطور کنم؟» «تسلیم نشو» نمیدانم فلان شد. این ترامپ، به عنوان نمونهی انسان موفق، انسان قدرتمند، انسان ثروتمند. همچین موجودی که معلوم نیست از این موجود کثیفتر الان روی این کره زمین باشد. آدمی که بیمار است. این میشود برایش الگو. این میشود برایش مطلوب.
توی سوریه آمدند سالگرد حکومت جولانی. همینجا بود. پارسال یادتان است؟ کلاس داشتیم. روزی که بشار اسد سقوط کرد. بعد کلاس بود. اخبار را چک کردیم. آمدند سالگرد و مراسم گرفتند. بعد آنجا طرف میگوید که: «ما کسی الان رئیسجمهوریمان است، جولانی.» حالا رئیسجمهوری که نه انتخابات برگزار کرده، نه رای گرفته. خیلی خندهدار است. حالا بعد حکومت جمهوری اسلامی میگویند دیکتاتوری! به رهبری میگویند دیکتاتوری! خیلی عجیب است واقعاً، خیلی عجیب است. میگوید که: «ما رئیسجمهورمان کسی است که قدرتمندترین رئیسجمهور دنیا برای این ادکلن میزند.» خیلی افتخار بزرگ! «قدرتمندترین رئیسجمهور دنیا که ترامپ باشد، برای ادکلن میزند به صورتش.» ما الان یک همچین شخصیتی حاکم مملکتمان شدیم. این داستان ماست. داستان زیر بار حق نرفتن. این مشکلات اخلاقی.
خب، در نگاه این، حق با علی (علیه السلام) یا معاویه؟ حق با رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) یا ابوسفیان؟ این زیر بار دین نمیتواند برود. این زیر بار توحید نمیتواند برود. "انؤمن کما آمن السفهاء." آخه! ببین کیا دور این را گرفتهاند؟ ببین کیا به این ایمان آوردهاند؟ یک مشت بدبخت و بیچاره و گدا و گشنه و پایینشهری و طبقات محروم. چهار تا باکلاس، چهار تا پولدار، چهار تا سرمایهدار، چهار تا کارخانهدار، چهار تا استاد دانشگاه! برای امیرالمومنین (علیه السلام) که شان علمی قائل نیستند. ابنعباس، شخصیت علمی، خود شاگرد امیرالمومنین! برای امام حسن (علیه السلام)، امام حسین (علیه السلام)! شریعت علمی! خیلی عجیب است.
توی روایت دارد، آیتالله جوادی یادم است با بغض میخواندند، با گریه. یک سوالی کرد از ابنعباس. طرف، امام حسین (علیه السلام) نشسته بودند. همسن و سال هم بودند تقریباً، ابنعباس با امام حسین. میگوید: «از ابنعباس پرسید.» امام حسین شروع کردند پاسخ دادن. این شخص برگشت به امام حسین گفت: «از شما نپرسیدم، از ایشان پرسیدم!» دوباره برگشت به ابنعباس گفت: «خاله، جواب چی میشه؟» جهل و نادانی آدمیزاد این است. این برای شخصیت علمی است. این استاد دانشگاه است. این دکتر است. خدا به داد ما برسد. خدا عقل بدهد.
پس آقا، تکبر، غلبه هواهای نفسانی؛ اینها باعث تکذیب میشود، باعث کفر به آیات الهی میشود. قرآن کریم در آیات متعددی به این مطلب اشاره میکند. از جمله این آیه: "إِنَّ الَّذِینَ یُجَادِلُونَ فِی آیَاتِ اللَّهِ بِغَیْرِ سُلْطَانٍ أَتَاهُمْ" (کسانی که در آیات الهی مجادله میکنند، بدون اینکه سلطانی داشته باشند، دست برتری داشته باشند، دستشان به جایی بند باشد.) آقا، یک برهانی، یک استدلالی. اینها مشکلشان چیست؟ "إِن فِی صُدُورِهِمْ إِلَّا کِبْرٌ" (آقا، در سینههایشان چیزی جز تکبر نیست.) خودشان را بزرگ میدانند. چرا؟ به خاطر همین موقعیتهای مادیشان: پولش، قیافهاش، موقعیت خانوادگیاش، شرافت حسب و نسبش، مدرک علمیاش. به اینهایش مینازد. تکبر دارد: "مَا هُم بِبَالِغِیهِ کِبْرٌ". همانی است که بهش نمیرسند. اینها هیچوقت خطوط بزرگ را میدانند، ولی هیچوقت بزرگ نمیشوند. "فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ."
که علامه در جلد ۱۷، صفحه ۳۴۱ و ۳۴۲ میفرمایند که در این آیه خدای متعال میفرماید عاملی که اینها را وادار به این جدال میکند، حس جستجو درباره حق و شک در حقانیت آیات خدا نیست. هی بحث و جدل میکنند برای این نیست که میخواهند حق را بفهمند، جستجوی از حق نمیکند. که این بحث و جدل برای… یعنی دنبال این نیست که بخواهد با مجادله، حق را روشن کند. بلکه تنها عامل جدالشان کبری است که در سینه دارد. این میخواهد روی تو را کم کند، میخواهد حال تو را بگیرد، میخواهد تو را از میدان به در کند. دنبال این نیست که هی تو رفت و برگشت این مطلب، حق برایش معلوم بشود. نه، این حق برایش معلوم شده، میداند چی درست است، کی درست است. تکبرش نمیگذارد.
قرآن کریم از آن کسی که حقیقتی را ببیند ولی انکار کند، با چه نامی یاد میکند؟ با نام کافر؛ که حق را پنهان میکند. این پنهان کردن حقیقت معنایش این است که انسان نمیخواهد به حرف دیگران گوش بدهد. این فرد دریچههای ذهنش را بر آن اندیشههایی که دوست ندارد و برخلاف هواهای نفسانیاش است، میبندد. چقدر این جمله قشنگ است! اینها را علامه در جلد ۳، صفحه ۲۵، جلد ۱۲، صفحه ۳۲۶ و جلد ۱۵، صفحه ۲۷۸ میگوید. آدم آن چیزهایی که دوست ندارد بشنود، دریچههای ذهنش را، پنجره ذهنش را میبندد. برایش: «دوست ندارم.» چرا دوست ندارم بشنوم؟ چون با آن منافع من در تضاد است، با آن چیزهایی که دوست دارم.
آره، میگفت: یکی از رفقا میگفت: «من سخنرانیهای آقای فلانی را گوش میکردم.» یا آقایی معروف است در ایران. سخنرانی او را گوش میکردم. «هر وقت گوش میکردم هی میگفت: "نوشابه نخور، نوشابه نخور، نوشابه ضرر دارد، نوشابه بد است، نوشابه این زهر را دارد." آنقدر دیگر من سخنرانی ایشان را گوش کردم و هی ایشان توی سخنرانیها گفت: "نوشابه بد است، نوشابه بد است" که دیگر تصمیم گرفتم سخنرانی این ... را تغییر دهم.» داستان این پنجره ذهنت را به آن چیزی که دوست نداری میبندد.
«او، چقدر به ما پیام دادند که ما مثلاً از تو خوشمان آمده بود، از صحبتهایت خوشمان آمده بود، ولی دیدیم هی سخنرانی از خامنهای تعریف میکند، از خمینی.» به کرات بنده این پیام را داشتهام، به کرات! عجیب! یکیشان گفته بود که: «الهی با همان خامنهای محشور بشوی!» «الهی خدا خیرت بدهد، خدا از لجبازی تو هم که شده این را برای ما محقق کند، ما خوشحال میشویم.» دو سه صفحه آچار فکر کنم توهین نوشته بود برای ما مفصل. اینجوری! یعنی اگر یک چیزی باشد که دوست نداریم...
من خودم خاطرم جمع است که این اعتقادی که دارم در مورد خامنهای، خمینی، فلان اینها، کاملاً درست است. در این هیچ تردیدی ندارم. شاه رضا شاه کبیر، ولی جذاب بوده. جذاب! اسلام را قبول که نمیدانم ولی به هر حال جذاب بوده. مهم این است که جذاب! ولی تا اینجایش جذاب بوده! از اینجایش که دیگر، نمیدانم، خامنهای، خمینی، جمهوری اسلامی، فلان و اینهایش دیگر نه!
حالا ما که مغازه سیاسیمان هم خیلی شفاف است. یعنی دیگر به صراحت ما کمتر کسی توی این مملکت حرف میزند در مورد –چه میدانم– رئیسی و روحانی و ظریف و در مورد همه اینها. موضع ما روشن است. خیلی صاف و پوستکنده و شفاف. هر کدام از اینها هی این دایره مخاطب را محدود میکند دیگر. طرف مثلاً حالا تا ولایت فقیه را قبول دارد ولی مثلاً دیگر میبیند که مثلاً طرفدار رئیسی هستی، ولت میکند مثلاً. مثلاً طرفدار رئیسی باشی هم قبوله. در مورد ظریف مثلاً بد صحبت میکنی دیگر. در حالی که باید گفتگو کرد دیگر. راهش این است که با گفتگو استدلال طرف را بشنوی. لااقل آدم میگوید خب او یک حجتی دارد، من یک حجتی دارم. ولی مسئله این است که ماها خودمان خاطرمان جمع است. یعنی بحث انگیزهها میشود دیگر. میرود توی یک زمینه دیگری و از یک جنس دیگری میشود. خلاصه، ذهنمان را میبندیم وقتی که دوست نداریم یک چیزی را بشنویم. از یک چیزی خوشمان میآید یا بدمان میآید، دیگر متاثر میشویم. خدا نکند آنی که من خوشم میآید این از آن خوشش نیاید. خدا نکند آنی که من ازش بدم میآید از آن خوشش بیاید. تمام میشود! استدلال چیست؟ برهان چیست؟ اصلاً من چقدر با برهان علاقهمند شدم؟ چقدر با برهان نفرت پیدا کردم؟ این اگر بدش میآید یا علاقه دارد چقدر برهان دارد؟ برهان او را بشنوم، برهان خودم را بگویم. این دو تا برهان را با هم مطرح بکنم. نهایتاً یک ارزشی برای آدم قائل بشوم، بگویم آقا این مسلمان است، حتماً یک حجتی دارد. نه، کامل دیگر راه بسته میشود.
پیغمبر را خیلی دوست داشتند، ولی هی میدیدند پیغمبر میگوید علی، علی، علی، علی. آنجا بود که به مشکل میخوردند. «لااقل تو هوای ما را داشته باش. به خاطر ما اسم آنقدر اسم علی را نیاور. تو که میدانی ما خوشمان نمیآید. من خودت را قبول کردم به شرط اینکه آنقدر علی علی نکنی.» قبول کردی خودت؟ چه چیزی را قبول کردی؟ قبول نکردی. آن اصلاً نفس همینه. آنی که قبولش نداری...
امام خمینی (ره) فرمود: «اینهایی که قلم تیز میکنند علیه ولایت فقیه، امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) هم که باشد، با امام زمان هم می... برخورد میکنند.» خیلی قشنگ خودش را نشان داد. یعنی داستان اینهایی که با نظام مشکل دارند، ریشهاش برمیگردد به همان قضیه. حالا این آدم ساده بود، پخمه بود. پخمه آدم نادان، ابله. این لو داد قضیه را، افشا کرد. آن یکیشان زرنگترند، افشا نمیکنند. وگرنه ریشه همه اینها را که بری میبینی، برمیگردد به ولایت امیرالمومنین (علیه السلام)، برمیگردد به غدیر، برمیگردد به سقیفه، برمیگردد به ولایت رسولالله. تا آنجا مشکل دارد، آنجاها را نفهمیده، آنجاها را قبول نکرده. آنجاها را قبول کند تا اینجاها میآید. و این تکبرش نسبت به این... تا آنجاها میبردش ها! این هم یک نکته عجیبی است. این تکبر در برابر ولایت فقیه، این تکبر در برابر اولیای الهی، این میبرد. این تکبرش او را تا آنجا که روبروی امام زمان هم میایستد، روبروی پیغمبر هم. اینها میشود زمینههای اخلاقی کفر.
انسانی که حقیقت را پنهان میکند، کمکم ابزار ادراکیاش را از دست میدهد. خدا هم بر قلبش مهر میزند. این دیگر، آقا، به خاطر اینکه اسیر در بند هوسها و تعلقاتش است، میآید باورها را گزینش میکند. به حق و باطل کار ندارد. به خوشایند و ناخوشایند خودش کار دارد. میگوید: «اینها درست است، آنها غلط است.» هر چیزی که از توش حکومت این ریاست، این آقای روحانی میدیدید در مورد امیرالمومنین و پیغمبر که صحبت میکرد، میرفت دقیقاً یک سری روایاتی پیدا میکرد. «امیرالمومنین گفت: "آقا، من نسبت به هر کسی که شما انتخاب کنید، تابع هستم، تسلیم هستم." فرمود: "مرا رها کنید، برید خودتان یکی را انتخاب کنید، هر کی را که انتخاب بکنید، من تسلیمم."» این میشود چی؟ میشود تسلیم رای مردم بودن، دموکراسی. اصلاً این حرف لازمهاش ارتداد است ها! ایشان دهها حرفی دارد که لازمهاش ارتداد است. میگوید: «به پیغمبر هم میشود انتقاد کرد. از پیغمبر هم سوال میکنی: "این حرفی که زدی خودت گفتی یا گفته؟" اگه خودت گفتی، میشه قبول نکرد.» اینها حرفهای روحانی است، حسن روحانی.
خلیفه دوم به پیغمبر میگفت. یکی از رفقا گفتم: «من تناسخ را قبول ندارم، مگر در همین یک مورد. احساس میکنم او تناسخ پیدا کرده در این. تو حرفش هم همان است، خلق و خویش هم همان است، روحیهش هم همان است، شخصیتش هم همان است.» خلاصه آقا، این جوری میشود. امیرالمومنین را هم یک بخشهایش را قبول دارد. پیغمبر را هم یک چیزهایی. آیات قرآن را یک سری آیات را خیلی. تاریخ اسلام، صلح امام حسن، آخ جون! ولی کربلا اصلاً. تازه کربلا، از کربلا درس مذاکره گرفتیم. قاسم سلیمانی را وقتی ترور کردند، آقای روحانی چی گفت؟ گفت: «این شهید کسی بود که برای مذاکره داشت میرفت و کشتندش.» توی همه حرفهای شیطان، نصفش درست است. آره، یک نصفه درستی دارد. که همان نصفه، یک نصفه دیگری دارد که این کامل درست میشود. آن نصفه دیگرش را دیگر کار ندارد.
چرا نماز نمیخوانی؟ قرآن گفته! میگفت: «برای چی؟» گفت: «قرآن گفته: "لا تقربوا الصلاة." بابا! ادامه دارد: "و انتم سکاری." تنها جماعت، تنها قرآنی دارد!» این میشود گزینش آدم بیمار، بیمار دل، آدم مریض، گزینش میکند: از پیغمبر هم سلکت میکند: «اینهایش را قبول دارم، آنهایش نه.» از قرآن سلکت میکند: «اینها آره، آنهایش نه.» از تاریخ اسلام سلکت میکند: «این بخشها آره، آن بخشها نه.» این ویژگی در همه مشرکین و کفار و بیماردلان مشترک است. این جلسه را تمام کنیم.
هر باوری که دلخواهش باشد، میپذیرد. هر کدام که دلخواهش نباشد، نمیپذیرد. در آیه ۱۰۱ یونس میفرماید: "قُلِ انظُرُوا مَاذَا فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا تُغْنِی الْآیَاتُ وَالنُّذُرُ عَن قَوْمٍ لَّا یُؤْمِنُونَ" (بگو: بنگرید که چه چیزهایی در آسمانها و زمین است و آیات و هشدارها برای قومی که ایمان نمیآورند سودی ندارد.) آقا، این همه آیه، این همه انذار، فایدهای نمیرساند به آن جماعتی که ایمان نمیآورند. علامه در جلد ۱۰، صفحه ۱۲۷ میفرمایند: «از این آیه به روشنی استفاده میشود که در جهان هستی آیات فراوانی هست، ولی برای کسانی که اهل ایمان آوردن به حق و حقیقت نیستند، فایدهای ندارد. هرچه هم که میبیند، آدمی که واقعاً بخواهد با حق مواجه بشود، آنقدر برایش آیه هست که بخواهد مواجه بشود و واقعاً هم از عمق وجودش بخواهد خدا واقعاً بهش نشان میدهد و واقعاً هم میپذیرد.» ولی آدمی که نمیخواهد بپذیرد، هرچه هم بهش نشان بدهیم، کد جهنم را برود ببیند، برگردد، دوباره یک بازی درمیآورد. "لِعاضُّوا لِمَا نُور" این میشود آقا، نکته اصلی در بحث انگیزههای اخلاقی.
اینو (این را) فعلاً داشته باشید. میخواهیم یک دو تا پاراگراف مانده اینو (این را) بخوانم. این بحث تمام.
قرآن از بحث کردن با کسانی که آیات الهی را انکار میکنند، نهی کرده است. گفته: «با اینها...» آنهایی که انکار میکنند، یعنی زیر بار نمیروند، دنبال پذیرش حق نیستند، لجبازند، دنبال فقط سوژه پیدا کردنند. چرا؟ چون آدمی که خواب است، میشود بیدار کرد، ولی آدمی که خودش را به خواب زده... میگوید که آقا، آنی که همه تستها را غلط میزند، معلوم میشود که جواب درست را بلد است. چون آنی که حالا اشتباه میکند، ۵۰ تا را درست میزند، ۵۰ تا را غلط میزند. آنی که ۱۰۰ تا سوال دقیقاً همه را غلط جواب داده، معلوم میشود که جواب درستش را بلد بوده، ولی زیر بار جواب درست نرفته، نمیخواسته قبول کند. چهجور برای آنی که ۵۰ تا را درست زده، ۵۰ تا را غلط زده، میشود بهش گفت این ۵۰ تایی که غلط زدی، غلط است، درستش کن؟ ولی آنی که همه تستها را غلط زده، چهجور میخواهی بهش بگویی که این ۱۰۰ تا غلط است؟
باهاش بحث نکن. سوره انعام، آیه ۶۸: "الَّذِینَ یَخُوضُونَ فِی آیَاتِنَا" اینهایی که خوض در آیات ما میکنند، غوطهورند و دارند هی به یک آیهای دست میاندازند، چنگ میاندازند، این را میزنند، آن را میزنند، این را مسخره میکنند، آن را مسخره میکنند. "أَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّىٰ یَخُوضُوا فِی حَدِیثٍ غَیْرِهِ" (اعراض کن از اینها، تا موضوع بحثشان عوض بشود.) بحث از نظام و ولایت فقیه و انقلاب و حالا این یک بحثهایی است توی ایران، حالا رایج است. جاهای دیگر مثلاً بحث از ولایت امیرالمومنین و سقیفه و شیعه و... میبینی آقا این زیر بار نمیرود، قبول نمیکند. این فراری است. هرچه هم که میگویی، یک جای دیگر میزند. تا موضوع عوض نشده، وارد بحث نشو. هر وقت دیگر بحث از این شد که آقا، کباب ترکی خوشمزهتر است چه میدانم، فلفل هندی مثلاً یا مثلاً کباب بلغاری مثلاً خوشمزهتر است و اینها، بحث از اینها شد، شرکت کن. پذیرش دارد، ازت قبول میکند. توی آنها نه.
"وَ إِمَّا یُنسِیَنَّکَ الشَّیْطَانُ فَلَا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّکْرَىٰ مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ" (احیاناً شیطان یک کاری کرد که فراموش کردی. بعد که حواست جمع شد و متوجه شدی، دیگر الان که حواست جمع شد، ننشین با کیا؟ با قوم ظالمین.) اینجا از اینها تعبیر میکند به قوم ظالمین. قوم ظالمین.
علامه در جلد ۷، صفحه ۱۴۰ و جلد ۱۵، صفحه ۲۵۳ میفرمایند که از این آیه برداشت میشود که تا وقتی که اهل باطل مشغول مسخره کردن آیات الهیاند و به جای حقطلبی فقط به دنبال حرفهای باطلشان هستند، نباید کنارشان بنشست. ولی هر وقت که از استهزا و تمسخر دست کشیدند و به دنبال کشف حقیقت بودند، نشستن در کنار اینها اشکالی ندارد.
این فعلاً تا اینجا باشد تا انشاءالله جلسه بعد بحث را ادامه بدهیم.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
---------------------------
منابع:
[آیه قرآن] سوره غافر، آیه ۵۶ — «إِنَّ الَّذِينَ يُجَادِلُونَ فِي آيَاتِ اللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطَانٍ أَتَاهُمْ ۙ إِن فِي صُدُورِهِمْ إِلَّا كِبْرٌ مَّا هُم بِبَالِغِيهِ ۚ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ ۖ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ» (مسلماً کسانی که درباره آیات خدا بیآنکه دلیلی برایشان آمده باشد، مجادله میکنند، در سینههایشان جز کبر و بزرگمنشی نیست، [کبری که] آنان به آن نخواهند رسید؛ پس به خدا پناه ببر؛ زیرا اوست شنوای بینا.)
[آیه قرآن] سوره قریش، آیه ۲ — «إِيلَافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتَاءِ وَالصَّيْفِ» (و به سبب الفت دادنشان در سفرهای زمستانی و تابستانی.)
[آیه قرآن] سوره شعراء، آیات ۵-۶ — «وَمَا يَأْتِيهِم مِّن ذِكْرٍ مِّنَ الرَّحْمَٰنِ مُحْدَثٍ إِلَّا كَانُوا عَنْهُ مُعْرِضِينَ ﴿٥﴾ فَقَدْ كَذَّبُوا فَسَيَأْتِيهِمْ أَنبَاءُ مَا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ ﴿٦﴾» (و هیچ یادآوری تازهای از سوی [خدای] رحمان برایشان نمیآید، مگر اینکه از آن رویگردان میشوند. پس بیگمان [آیات ما را] تکذیب کردند، پس به زودی خبرهای [مهم] آنچه که به آن استهزا میکردند، به آنان خواهد رسید.)
[آیه قرآن] سوره زخرف، آیه ۳۱ — «وَقَالُوا لَوْلَا نُزِّلَ هَٰذَا الْقُرْآنُ عَلَىٰ رَجُلٍ مِّنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ» (و گفتند: «چرا این قرآن بر مردی بزرگ از [یکی از] این دو شهر [مکه و طائف] نازل نشده است؟»)
[آیه قرآن] سوره نساء، آیه ۱۴۱ — «...أَلَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَيْكُمْ وَنَمْنَعْكُم مِّنَ الْمُؤْمِنِينَ...» (آیا ما بر شما چیره و مسلّط نبودیم و شما را از [آسیب مؤمنان] باز نداشتیم؟)
[آیه قرآن] سوره انعام، آیه ۶۸ — «وَإِذَا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آيَاتِنَا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّىٰ يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ ۚ وَإِمَّا يُنسِيَنَّكَ الشَّيْطَانُ فَلَا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرَىٰ مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ» (و هرگاه کسانی را دیدی که در آیات ما [به قصد شبههافکنی] گفتوگوی بیهوده میکنند، از آنان روی بگردان تا به سخنی دیگر بپردازند. و اگر شیطان تو را به فراموشی اندازد، پس از یادآوری با گروه ستمکاران منشین.)
[آیه قرآن] سوره نساء، آیه ۴۶ — «...لَا تَقْرَبُوا الصَّلَاةَ وَأَنتُمْ سُكَارَىٰ...» (در حالی که مست هستید به نماز نزدیک نشوید.)
[آیه قرآن] سوره یونس، آیه ۱۰۱ — «قُلِ انظُرُوا مَاذَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ وَمَا تُغْنِي الْآيَاتُ وَالنُّذُرُ عَن قَوْمٍ لَّا يُؤْمِنُونَ» (بگو: بنگرید که چه چیزهایی در آسمانها و زمین است. و آیات و هشدارها برای قومی که ایمان نمیآورند سودی ندارد.)
کافر کسی است که حقیقت را میبیند ولی آن را پنهان میکند و دریچههای ذهن خود را بر روی اندیشههایی که دوست ندارد، میبندد. (المیزان، ج ۳، ص ۲۵، ج ۱۲، ص ۳۲۶ و ج۱۵، ص ۲۷۸).
[داستان/حکایت تاریخی] امام خمینی (ره) فرمودند کسانی که علیه ولایت فقیه قلم میزنند، اگر امام زمان (عج) هم ظهور کنند، در مقابل ایشان خواهند ایستاد.
https://www.rajanews.com
[/حکایت تاریخی] حسن روحانی در سخنان خود به انتقاد از پیامبر (ص) و تبعیت امیرالمؤمنین (ع) از رأی مردم اشاره میکرد که این سخنان لازمهاش ارتداد است. https://www.jahannews.com
[داستان/حکایت تاریخی] علامه میفرمایند که آیات فراوان هستی برای کسانی که اهل ایمان آوردن نیستند، فایدهای ندارد. (المیزان، ج ۱۰، ص ۱۲۷)
[داستان/حکایت تاریخی] علامه میفرمایند تا زمانی که اهل باطل مشغول مسخره کردن آیات الهی هستند، نباید کنارشان نشست، اما اگر به دنبال کشف حقیقت باشند، نشستن با آنها اشکالی ندارد. (المیزان، جلد ۷، ص ۱۴۰ و جلد ۱۵، ص ۲۵۳).
[داستان/حکایت تاریخی] علّامه طباطبایی میفرمایند که گاهی شبهاتی مانند وجود شر و سختیها در زندگی، مانع باور به خدای قادر و حکیم میشود و انسان برای رفع این شبهات باید حکمت این پدیدهها را بیابد. (المیزان، ج ۸، ص ۳۵۰ و ۳۵۱)
[داستان/حکایت تاریخی] علامه طباطبایی میفرمایند که تکبر، منشأ زیر بار حق نرفتن انسان است.( المیزان، ج ۱۲، ص ۲۲۸ و ج ۷، ص ۱۷).
[داستان/حکایت تاریخی] علامه طباطبایی میفرمایند که غلبه هواهای نفسانی باعث تکذیب آیات الهی میشود. ( المیزان، ج۱۷، ص ۲۷۳ و ج۱۸، ص ۱۰۲).
[داستان/حکایت تاریخی] علامه میفرمایند که عامل جدال برخی افراد در آیات الهی، حس حقطلبی نیست، بلکه فقط کبری است که در سینه دارند و میخواهند بر دیگران غلبه کنند. (المیزان، ج۱۷، ص ۳۴۱ و ۳۴۲).
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه بیست و دوم : قرآن؛ کتاب تذکر نه اثبات
لعل روانبخش
جلسه بیست و چهارم : قرآن؛ کتاب تذکر نه اثبات
لعل روانبخش
جلسه بیست و ششم
لعل روانبخش
جلسه بیست و هشتم
لعل روانبخش
جلسه بیست و نهم
لعل روانبخش
جلسه سی ام
لعل روانبخش
جلسه سی و یکم
لعل روانبخش
جلسه سی و دوم
لعل روانبخش
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات لعل روانبخش
جلسه چهلم
لعل روانبخش
جلسه سیزدهم : قرآن؛ مسیریاب زندگی انسان
لعل روانبخش
جلسه چهاردم : تلاوت حق؛ معیار ایمان به قرآن
لعل روانبخش
جلسه پانزدهم : تفسیر به رأی؛ آفت تدبر قرآنی
لعل روانبخش
جلسه شانزدهم : فهم عمومی قرآن؛ آری یا نه؟
لعل روانبخش
جلسه هجدهم : شرح صدر؛ معیار فهم آیات
لعل روانبخش
جلسه بیست و چهارم : قرآن؛ کتاب تذکر نه اثبات
لعل روانبخش
جلسه نوزدهم : توحید؛ زیربنای همه ارزشهای دینی
لعل روانبخش
جلسه بیستم : تفاوت دانستن خدا و یافتن خدا
لعل روانبخش
جلسه بیست و ششم
لعل روانبخش
در حال بارگذاری نظرات...