متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله ربالعالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صلی علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سرالمستودع فیها بعدد ما احاط به علمک و صلی علی ائمتنا و ساداتنا و الائمه المعصومین و علی جمیع الانبیا و المرسلین و لعنتالله علی اعدائهم اجمعین من الان الی قیام یوم الدین.
«الذی سوالت الانبیا عنه فلم تصفه بحد ولا بنقص، بل وصفته بافعاله و دلت علیه بآیاته». ١
این روایت، از باب دوم «توحید صدوق» است: «خدای متعال کسی است که انبیا در مورد او مورد سؤال واقع شدند، یعنی از انبیا در مورد او سؤال کردند که خدا کیست؟ ولی انبیا نتوانستند او را به حدی و نقصی توصیف کنند».
این حد، حد منطقی نیست. «حد» یعنی محدودیت. هر توصیفی وابسته به یک حدی است. در مقام گفتن چیزی که «چی هست»، بالملازمه باید گفت که «چی نیست». هر چیزی در اینکه «چه چیزی نیست»، تعیین پیدا میکند که «چه چیزی بودن»ش چیست. «بسیطُ الحقیقه، کلُّ الاشیاء». حضرت حق سبحانه و تعالی همه چیز است، در عین حال هیچ چیز هم نیست؛ وجود همه چیز، اما ماهیت هیچ چیزی به او بار نشده است. انبیا مورد سؤال واقع شدند؛ مردم سؤال میکردند، دیگران از انبیا سؤال میکردند که «خدا کیست؟» نتوانستند توصیف بکنند با حد و نقص. هر توصیفی حدی دارد، نقصی دارد. خدای سبحان توصیفشدنی نیست. گفتن «الله اکبر» معنایش چیست؟ «مِن أن یُوصف». خدا بزرگتر از این است که وصف بشود. آهان! پس آن اوصاف باید بحث بشود. صفات حضرت حق در چه مقامی است؟ در واقع به چه نحوی به او مترتب میشود؟ آنها در واقع انتزاع از فعل الهی است. در بیان ماها، در بیان ما، ببینید یه وقت هست ما اوصاف الهی را به نحو علم حضوری مشاهده میکنیم؛ فنایی در اسماء و صفات الهی. یه وقت دیگری هستش که ما انتزاع و تصور میکنیم اوصاف الهی را.
اینجا حضرت میفرمایند که: «بل وصفته بافعاله». انبیا خدای متعال را چه شکلی توصیف کردند؟ با افعالش توصیف کردند. چون افعال الهی جنبههای حسی و بروز حسی پیدا میکند، برایمان امتداد دارد در عالم حس، برایمان قابل درک است به حسب آن حسی بودنش. مثلاً رازقیت خدای متعال امتداد دارد در حس، میفهمیم: «اطعمهم من جوع و آمنهم من خوف». «اطعمهم من جوع»، خب این اطعام الهی ذیل رازقیت الهی است. «هر آن کس که دندان دهد، نان دهد.» این «نان ده» را به خدا نسبت میدهیم: «خدا نان داد، خدا نان میدهد.» این فعل الهی چون یک سوی این فعل ماییم، مفعول قابلیم، بر ما مترتب میشود فعل خدا و حس هم درک میکند مرتبه فعل خدا. لذا ما با فعل ارتباط برقرار میکنیم، اوصاف الهی را از دریچه افعالش میفهمیم.
«وصفته بافعاله». انبیا این شکلی خدا را توصیف کردند؛ حد و نقص نیاوردند از این توصیفات. این شکلی نکردند. خدا را در افعالش توصیف کردند. خدا خالق است، اما خود این افعال هم حد برمیدارد که: «آره! اصلاً خود فعل حد است دیگر». خلقت غیر از رازقیت است، رازقیت غیر از ممیت است، ممیت غیر از حیات دادن است. محیی، ممیت، رازق، مطعم، خالق. آفرین! از اینها میتوانیم انتزاع کنیم به صورت مفهومی و ذهنی. وگرنه ما به اوصاف الهی از جهت مفهومی و ذهنی راه نداریم. برای اینکه اوصاف الهی را اگر بخواهیم به این نحو درک بکنیم، اینها محدود کردن خداست؛ چون اوصاف خدا با ذات خدا اتحاد دارد. افعال اتحاد با ذات ندارد. بعد شما اوصاف را نمیتوانی یکسویه نگاه کنی؛ چون خدا بسیط است، خدای متعال در بساطت محض اوصافش هم مثل خودش است. خدا مرکب از این صفات نیست که بگویی من این جزء را نگاه میکنم فارغ از آن جزء. نکته دقیقی است. توجه بهش بکنید: «کدام مرکب از صفات نیست؟ این صفات جلوهای است از کمال او، و از حقیقت او». کثرت دارد داینمیک اسید! وحدت دارد. یکی است با همه اینها، در همه اینها، و همه اینها یکی است. سمیعش عین بصیرش است. بصیرش عین علیمش است. علیمش عین قدیرش است. قدیرش عین حی بودنش است. ستار بودنش عین غفار بودنش است. غفارش عین علام الغیوب بودن است. دستهبندی برای ارتباط با خدای متعال معرفت ایجاد میکند دیگر. لااقل ما مفهوماً میتوانیم تصور بکنیم. افعال الهی مراتب سیر باطنیاش هم همین است. یعنی اول مشاهده در درون خودش، انسان وقتی میخواهد بکند خدای متعال را، اولش در افعال الهی است، بعد صفات الهی، اسماء الهی و ذات. صفات و اسم توی مرتبه تعین است، ولی اسما از صفات بالاتر است، بعدش ذات. لطف که راه ندارد!
آفرین! حالا راه داریم یا نداریم؟ به همهاش راه داریم، از حیث فنا. تنها راه آنجا دیگر «برگها بریزد». ما مفهوماً و ذهناً با فکر راه نداریم. با چیز دیگری راه داری. با علم حضوری راه داری. با فکر راه نداریم؛ چون خودت در مورد خودت هم هرچه فکر کنی راه نداری، راهی به ذات خودت. فکر کن ببین چیست. فکر راه ندارد، ولی درک نداری ازش؟ به چه نحوی درک داری؟ به نحو فنا. شما الان خودت نسبت به خودت حقیقت خودت را میتوانی تصور کنی؟ تفکر کنی؟ روش راه داری؟ هرچقدر فکر کنی میفهمی با فکرت میرسی به اینکه حقیقتاً چیستی؟ مرتبه افعالت چرا. تو مرتبه اوصافت هم چرا. برای مرتبه ذاتت چی؟ یک چیزی بالاتر از این اوصاف و اسمایی. خودِ خودت. تو فقط خودتی. یه وقت میگوید: «آقا من اینم که داره حرف میزنه، من اون متکلمم.» اونم که صفتت است. من خودم خودمم. اون خودی که فراتر از متکلم، سمیع و مبصر است، و با فکر میشود فهمید، یک چیزی فراتر از این هست یا نه؟ نمیشود فهمید که آن چیست. «چیستی» و «فهمیده نمیشود»، درک کامل پیدا نمیکنی با فکر. فقط میتوانی بفهمی در قیاس با این یکی، اونی هست. یک حکایتی میکند. این از همان تصور ما نسبت به خداست دیگر. درک ما نسبت به خدای متعال همین است: «یه خدایی هست، جهان را خالقی باشد، خدای نام. یکی، یکی هست». خلاصه، «من یک چیزی هستم فراتر از این فعل و اسما و صفاتم. چیام؟ نمیدانم.» نمیدانم با تفکر غیر از این است که نمیدانم. یعنی الان حضوراً حاضر نیستم و انس و ارتباط و درک حضوری نسبت بهش ندارم. درک حضوری که دارم، من منم. نمیتوانم بگویم چیام. من بودن را میفهمم که این یک منی هست فوق سمیع و بصیر و مدرک و متکلم و اینها، که آن خودم هستم، منی که اگر گفتم من سمیعم، آمدم پایین از خودم. من فوق سمیع بودنم! من فقط منم. من سمیع نیستم، نفی و صفات میشود از من! صفتی که گفته میشود به من، به حسب آن چیزی است که از فعل من انتزاع شود. صفتی از فعل من انتزاع میشود که بهش میگویند سمیع: شنونده.
من فوق ... دقت بکنیدها! نمیدانم دشوار است یا نه. اگر اینها جا بیفتد، خیلی بحثها حل میشود. من سمیعم، ولی فوق شنواییام. من اگر گفتم من سمیعم، خودمو تو سمیع بودن نمیتوانم محدود بکنم. اگر گفتم سمیع و خودمو محدود کردم، حد زدم با این وصف هم حد زدم، خودم ناقص کردم. من که سمیع نیستم، و سمیع بودنم عین بصیر بودنمه، بصیر بودنم عین علیم بودنمه. سه تا نیست، این را از هم جدا جدا کردن بسیط است. همهاش خود منم در آن جلوه سمیع، در جلوه بصیر. خودم هستم. من ترکیبی از سمع و بصر و فکر و اراده و اینها نیستم که هر کدام یک تیکه باشد. من واحد متکثرنما. خودم هستم که این خود در سمیع جلوه میکند، در بصیر جلوه میکند. خیلی باحال شد نه؟ دوست داشتی؟
واحدی که توی صفات و اسما و افعال عینیتدار است با صفاتش، و افعال خارج از ذات اوست. بروز صفات و کمالات به نحو فنایی و بسیط هستی که آن من را فقط با این درک حضوری که فانی شدن من است، درکش میکنی. شما الان چون فانی در منی، نمیدانم من چیست؟ ولی این منی که من از شدت تقرب به او هیچی جز او نمیبینم، و همه او را میبینم، از دریچه او میبینم، نمیدانم چیست؟ من چیام؟ من فقط منم. من انسانم، انسان مرتبه نازله من. من سمیعم، بازم آمدم پایین. پایینتر از من است. اگه من این را به آن تعریف کنم، که حدش زدم. من که سمیع نیستم که یک ظهوری از من است. من به عنوان سمیع، ظهور من به عنوان سمیع درست است. ولی حمل من بر سمیع که: «این این است». اگر این «استی» که میخواهد جز این «است» ازش فهمیده بشود، جز این نیست، این غلط است، این حد و نقص است. آفرین! «مستجمع جمیع صفات». یا الله، «صفات مستجمع جمیل». یعنی همه صفات جمع شده. آفرین! من کسی هستم که این هستم. این «هستمِ» هارد را بلا تشبیه، تشبیه انتزاعی است. هارد، آن بخش پردازنده اطلاعات این دستگاه شماست. در مقام مواجهه با آن، شما با یک کثرتی مواجه میشوی، بهت میگویند درایو C، درایو D. میتوانی این را بکنی ده تا درایو، میتوانی بکنی یک دانه درایو. عوض کنی، درست است؟ اگر کردی ده تا درایو، تو هر درایوی صد تا فولدر، هر فولدر هزار نام. این حقیقت این را عوض نمیکند که این، همه اینها یک چیز بیشتر نیست. آن چیست؟ هارد. نخود هارد روشن است. این دسترسی شما به آن هارد که اینها عینیت دارند با هارد. خود همین است. خود درایو C است. درایو C یک بخشی از هارد شما نیست. درایو C جلوهای است از هارد شما. این نما البته آنجا درایو C دیگر درایو D نیست. یک مغایرتی با همدیگر ظاهر داریم. آن چیزی که تو درایو C است، دیگر تو درایو D نیست. آنجا که تو درایو D است، دیگر تو درایو E نیست. اینجا آن کمالی که سمیع را سمیع کرده، همان بصیر را بصیر کرده است.
تجربیات نزدیک به مرگ. طرف میگفتش که: «آقا من بدنم یکپارچه شده بود». بعضی از این نکاتی که تو این تجربیات بود، خیلی دقیق و عمیق است. گفت: «تشنهام بود، من را بردند دم یک نهر آبی. پامو گذاشتم تو آب. پام که به آب رسید دیدم گلوم که تشنه بود خشک شده بود، گلوم هم از خشکی درآمد. تمام بدنم سیراب شد». معنای وحدت. تو بدن مادیمون این جوری نیست. ما با دستمون نمیتوانیم آب بخوریم. دستمون به آب برسد، فقط دستمون خنک میشود. آب را باید تو گلو بریزیم. چون اینجا مغایرت و مفارقت دارد اینها از همدیگر. ولی بدن مثالیمون، بدن مثالی، دستش میبیند، چشمش حرف میزند، پایش آب میخورد. سخت است تصورش. چون اتحاد دارد. چون کمال هر کدام مال همهاش است. آفرین! سمیع خدا همان بصیر خداست. بصیر خدا هم متکلم خداست که در سمیع جلوه کرده است. سمیعی جدای از خدا نداریم. بصیر جدای از خدا نداریم. خداست که در بصیر جلوه کرده است. خودش است. همهاش خودش است. آن خودش فوق سمیع است، فوق بصیر است، و خودش تنها چیزی که در موردش میشود گفت این است که خودش فقط خودش است. «یا من لا هو الا هو». «یا من لا هو الا» ذکری است که امیرالمؤمنین در جنگ بدر میفرمود و از حضرت خضر گرفته. «یا هو، یا منصور، یا من هو، یا من لیس هو الا هو». این جزء بالاترین دستورات ذکری عرفاست. مراتب عالی سلوکشان است که آنجا دیگر خدا را به این معنا میشناسد که تو چیزی جز خودت نیستی. شما خودت با خودت هم مواجه بشوی همین را میگویی. خود به خودت هم بخواهی نظر کنی، خوب عمیق بخواهی نظر کنی خودت را ببینی میگویی: «من سمیعم». من در یک مرتبه نازله سمیعم. در مرتبه نازله سمیع که معادل «من» نیست، در مرتبه خود من نیست، در مرتبه نازله من است. روشن است رفقا؟ دقت میکنید؟ سمیع مرتبه نازله من است. عنوان سمیع پوشش نمیدهد همه من را، کفاف نمیدهد برای توصیف من، ناقص است، محدود است. اگر من با سمیع تعریف بشوم، همه من پوشش داده نشده. روشن است؟
به این عبارات دقت کنید. اگر من با سمیع و بصیر توصیف بشوم، همه من، من توصیف نشده. شبیه مراتب پایینتر هم داریم دیگر. مثلاً بنده، آقای بلبلی را فقط توصیف کنم به اینکه مثلاً چی «عطر فروش». این کفاف نمیدهد، توهین کردی به من. طلبه هم هستم، مداح هم هستم، قاری هم هستم، مسلمان هم هستم، نماز هم میخوانم، تازه روزه هستم مثلاً. بله! الان اینی که من شما را توصیف کنم به یک بخشی از وجودت، این اصلاً توهین است دیگر. آره. آقایی میخواست یکی از این عزیزان مجموعه مشکات را وَهن بکند. تلقی وَهن نمیکنید، میگویم: «مشکات میروی درس میدهی؟ اینها همان مدرسه همان شیخ آوازهخوان از این چیزها ساز میزند، مطرب، شیخ مطرب». چی شده؟ لبخند بله! خب این توصیف محدودیت توش است دیگر. ظاهراً درست است ولی همهاش این نیست. آره آوازهخوان هست، ولی همهاش آوازهخوانی نیست. اینجا خودمان عنوان یک، چون یک وجهی از وَهن توش است. بر فرض عنوانی باشد که حامل کمال هم باشد، «نقص روضه خوان». ما یک جایی رزومه ما را میخواستند. چند سال پیش «بربری». کاری که خودِ اصل آن کار را و وَهن خودمان میدانستیم ولی از روی علاقه رفتیم، گفتیم حالا انجام بدهیم. بعد ثبتنام کردیم، امتحان دادیم و اینها. تو مصاحبه و اینها، هی جواب نیامد. زنگ زدیم و اینها. من که خیلی مثلاً کار صد پله پایینتر از چیزی بود که ما برای خودمان جایگاهی که در نظر میگرفتیم بود. آقا خبری نشد و اینها. گفت: «شما تو رزومهات بود عمو پورنگ و اینها». آره عمو پورنگ. خلاصه این توصیف بخشی میشود، درست. جزئی دیده. همانقدر در مورد خدای متعال کمالاتش را به این نحو دیدن، نقص است. توصیف به یک وصف. بله!
یک وقت میگوید که: «این طلبه است». آخوند. میگویند: «وسایل هم درس میدهد». کفایت نمیکند. درس میدهد. عمو پورنگ. عمو پورنگ هم میرود مثلاً. عمو پورنگ میآید، بزرگترهاش میآید. عرض کنم خدمتتان، عرض کنم خدمت شما، عرض کنم که در مورد خدا هم اگر گفتی خالق است، همین قدر نقص است. خدا خالق هم هست، نه اینکه خدا خالق است. خدا خالق هم هست. خدا فوق خالقیت است. خدا فقط خودش است. در مقام توصیفش هیچی نمیشود گفت. او بزرگتر از این است که توصیف بشود. بزرگتر از این است که در این حد بگنجد. آقای اکبری! خالقیت قوارهای نیست که خدا پوشش بدهد خدای متعال را در مرتبه نازله درسته. لذا انبیا در مقام فعل، خدا، خدا را توصیف میکردند. «وصفته بافعاله». و اگر صفتی هم هست به حسب فعل خدا آن صفت را میگفتند. کی؟ وقتی به ساحت قدوسی حضرت حق جسارت و تنقیصی نشود، محدودیتی بار نشود. مثلاً «خدا علیم است» که این علیم بودن در یعنی از حیث اینکه خالق ماست. این البته از جهت درک ما هم برای ما هم بهتر است ها! راحتتر است. ما چون بالاخره ارتباطمان با خدای متعال و این حقایق قدوسی از راه حس، بخش عمدهایاش. راهیابیمون هم به کمالات خدا از همین راه است. بگذارید ما میفرمایند که: «نگاه کن! ببین که من، منی یمنا، چی آفریدم؟» واقعاً چیز عجیبی است. شما برای مسئله نطفه توجه کنید، خیلی امر عجیب است. یک قطره آبی که میگویند منی، هیچ خاصیتی تو این عالم ندارد. هیچ کاربرد. امروز میخواندم توی دانمارک مثل اینکه نوشیدنی اسپرم تولید کردهاند. شنیدید؟ آره! دیگر اوج کثافتکاری. واقعاً پروتئین دارد. چیز اسپرم یعنی چی؟ «اسپ رِدبول» بوده.
پس خدمت شما عرض کنم که پر فایده. حالا این را یک چکی بکنیم، ببینیم چیست داستانش. آیا کسی از فرشچی ها انشاءالله تو این حوزهها تخصصی دارند مطالعه میکنند، از آن چیز سؤال کن. هوش مصنوعی. این داستان این چیست؟ قضیه نوشیدنی اسپرم تو دانمارک چیست؟ جواب هرچه داد بهم بگو. یک دانه آبجو دارند که از تخمیر ادرار، توی این پارکهایی که آنجا ادرار میکنند، همه را خیلی معروف است، مخمرش مال ادراری است. یکی از پارکهای معروف مال هلند هم از کجاست، مجموعه اینها را جمع مخمر آبجو آنجا را میزند. بله! بعد میگویند که: «از غرب بد نگو». در ساحت نجاسات، آن ساحت باطنیاش که ساحت باطنیاش شکاک، نسبیتگراست. آن که از این به مراتب بدتر است. این مرتبه ظاهریاش است، این نجاست ظاهریاش است. آن نجاست باطنیاش است، خباثت باطنیاش است. «کذالک یجعل الله الرجس علی الذین لا یعقلون». بله!
خلاصه آقا جان، نطفه منی. اینه. تو این عالم، حتی منی، زنده، مُردش که هیچی، یک ساعت، دو ساعت میمیرد. منی زنده همین الان، داغِ داغ هیچ خاصیتی برای هیچکی ندارد. هیچ مشتری ندارد، هیچ کاربردی ندارد. هیچ، هیچ. خدای متعال از این موجودی میآفریند که بهش خطاب میکند: «انی انا ربک فاخترتک». کلاماً چهل روز میبرتش. «موسی ثلاثین لیله». از این آن را میآفریند. نقش پدر و مادر در تولید منی چیست؟ در انتقال منی چیست؟ در نگه داشتن منی چیست؟ در مراتب تکوینی این منی که میخواهد آرام آرام سیر بکند. بعد این آب خیلی عجیب است. آب میشود چشم، گوش، مغز، دست، پا، استخوان. آب میشود استخوان. استخوان استخوان آب بشود؟ طبیعی است. آب بشود استخوان. چه شکلی میشود استخوان؟ چه جوری میشود مغز؟ خیلی چیز عجیبی است! بعد تو چه محیطی؟ «ظلمات ثلاث». خدا با چی محافظت کرده از این بچهای که انقدر در ضعف است؟ با یک لایه پوست. «لا نعلم» همسرانتان باردار میشوند. از نزدیک با این پدیده مواجه میشوی. خیلی پدیده عجیب و غریبی است. با چی خدا این بچه را نگه داشته؟ دو تا استخوان آن پایین، یک لایه پوست این بالا، توی کیسهای از آب. اشرف کائنات را در اینجا دست و پا و چشم و ابرو بهش میدهد. حسن عجایب خلقت، کار کیست؟ این از مرتبه افعال است و محسوس برای ما. اینجا فهمیده میشود قدرت او، علم او، احاطه محیی بودنش، ربوبیت او، رازقیت او. چه جور روزی میرساند به آن بچه تو این ۹ ماه؟ کی میتواند به بچه روزی برساند؟ کی میتواند بچه را تغذیه کند؟ از کجای عالم؟ بعد خون حیض میشود خوراک این بچه. بعد خون حیض میشود مغز و استخوان. میشود چشم و ابرو. آب منی با خون حیض. خلق نجاسات و کثافات و اضافات و اینها. قدرت خداست. «وصفته بافعاله». با این افعال، به صفات ... پیامبر ما به صفات که راه نداریم. خدا را هم نمیشود با صفات توصیف کرد. محدود میشود. از این افعال فهمیده میشود که این کسی این کار را کرده که علیم است، قدیر است، حی است، مرید است، محیط است. احاطه را تو این فعل میتوانی ببینی.
نکته روشن است دوستان؟ چیزی که عرض کردم در فعل خدا میشود صفات او را به حسب این فعل یافت. به همین حد. وگرنه نمیشود خدا را متصف کرد. ما راهی به آن صفت نداریم. ما صفات را مفهومی و انتزاعی میفهمیم. خدا که در ساحت مفهوم تنزل نمیکند. ما هرچه را هم که توصیف کنیم در مرتبه مفهوم، مفهومی است، انتزاعی، ذهنی است. چیزی میفهمیم. نکته دقیقی که اینجا هست و خیلی باید به این نکته توجه کنید این است: خیلی نکته مهم است. اساساً کارکرد و ساختار ذهن ما به این نحو است که مفاهیم را به نحو تقابلی درک میکند. ما از مفاهیم بدون مقابل ادراکی نداریم. هیچی را نمیتوانی تصور کنی، که مقابل نداشته باشد. همهاش به واسطه تقابل است. ساختار درک حصولی و ذهنی این است. با درک حضوری فرق میکند. اینکه میگوییم در مرتبه ذات ذهن راه ندارد به خاطر اینکه ذات خدای متعال مقابل ندارد. اسم و صفاتش به یک معنا دارد. تو مرتبه انتزاع و ذهنیاش اینطور است. میگویند صفات ثبوتی و سلبی. علیم در برابرش جاهل است. ما با جاهل است که علیم را میفهمیم. اگر جاهلی نبود، نسبت به علیم هم نداشتیم. عدم ندارد. عدم چیست؟ مطلقش نیست. مفهوم یک وجودی، در قیاس با عدم تصور میکنیم. ولی آن عدمش هم نیست.
مخاطب میگوید «جواب به نظر میرسد که قضیه نوشیدنی اسپرم در دانمارک یک شایعه باشد که در سال ۲۰۱۴ در فضای نوشیدنی انرژیزاست که از مواد مختلف ...». سؤال را خوب نفهمیدی. این مسئله جدیدی است. نه، خبر موثق است. ولی حالا این را آن داستان گرفته. اسپرم گاو گرفته. داستان دیگر. عرض کنم خدمت شما که ساختار ذهن ما به تقابل است که مفاهیم را پردازش میکند. ذات خدای متعال مقابل ندارد. ذات خدای متعال احد است. یک چیز موجودی است. تصور کرد؟ ما به نحو مفهومی داریم میگوییم. مصداقی هیچ وقت درکی ازش نداریم. مفهومش را به حسب باز مفاهیم دیگر درکش، همان چیزی است که توی «نفت» میگویند: «از حرف خبر داده نمیشود». خبر میدهی؟ خبر واقع نمیشود. حرف هیچ وقت خبر واقع نمیشود و از او هم خبر داده نمیشود. خبر میدهی، میگوید: «از مفهومش دارم خبر میدهم، مصداقش که هیچ وقت مورد خبر واقع نمیشود».
«و دلت علیه بآیاته». دلالت دادند انبیا به او _به خدا_ به آیاتش. راه وصول به خدای متعال و ارتباط با او و معرفت با او همین است. از همین افعال شروع میشود. لذا توحیدی که اهل بیت به ما یاد دادهاند همین است: «توحید مفضل» مثلاً. افعال. نگاه کن ببین این تخم مرغ چه شکلی است؟ ببین آن پرنده چه شکلی است؟ ببین این حیوان تو دریا چه مدلی است؟ ببین آن روباه چه شکلی است؟ ببین این نر و ماده چه شکلیاند؟ آنجا دیگر ازت توصیفات خیلی عجیب غریب و جالبی هم دارند دیگر. تو «توحید» بعضیهایشان هم که مثبت ۱۸ است، بلکه بالاتر از مثبت ۱۸. از توصیفاتی میکند در مورد برخی اندامهای مرد و زن و اینها. که این، کی این را این جوری آفریده؟ کار کار کیست؟ کار کیست به معنای اینکه کار چه صفتی است؟ «کیست» را که به ذات که راه نداریم. کار چه صفتی است؟ کار جهل است یا کار علم است؟ فاعل این عالم است یا جاهل است؟ کار علم است. این علم چیست؟ کیست؟ علم کیست؟ علم بشر؟ بشر که اصلاً همین را هم هنوز نمیفهمد. هزاران سال میگذرد تا یک خورده بفهمد. این فعل است. فعل چیست؟ با خودمان فعل هنوز آگاهی کامل ندارد که دقیقاً از چی نشئت گرفته. بشر که احاطه ندارد، کار بشر که نیست. کار مادون بشر هم پس به همین دلیل نمیتواند باشد. بشر وقتی کارش نیست، مادون بشر که ماده است که نمیتواند. او که ادراکش از او کمتر است. این کار کیست؟ یک دستگاه هوشمند این را این شکلی آفریده که به فراخور فلان کار این گونه میشود، بعد در وضعیت بدی آن گونه میشود. مثلاً دستگاه شیردهی. مثلاً زنها مثلاً آفریده. یک دستگاه هوشمندی است. آن دستگاه هوشمند کیست؟ انسان؟ انسانی که هنوز که هنوز است دقیقاً نفهمیده این دستگاه شیردهی چیست. مادون انسان هم که به طریق اولی نمیداند. پس مافوق انسان است. همین بس است برای راهیابی به خدای متعال. انبیا، اولیا زور نزدند ما را به خدا راه بدهند برای اینکه آن خدایی که بخواهند با زور من و تو بهش راه بدهند، خدای مفهوم و خدا بری است از اینکه مرتبه مفهوم بیاید. خوب دقت کنید! خیلی نکات مهمی است ها! اینی که تو فلسفه و اینها به ما یاد میدهند اینها. «الله واجب الوجود». اشکال ندارد. به یک معنا تصور میکنیم. اشکال ندارد. ولی اینکه خدا نیست که. خدا که با واجب الوجود یافت نمیشود. خدا که مفهوم برنمیدارد. خدا که در مفهوم نمیگنجد. آقای بلبلی! بله، بله. اثبات میشود. در مقام مقایسه. اصلاً واجب الوجود را ما در قیاس با ممکن الوجود میفهمیم. درکی از واجب الوجود نداشتیم. اساساً این همان است که عرض میکنم: تقابل. یعنی ساختار ذهنمان تقابل فهم و تقابل گرایانه است. مفهوم مقابل گذاشتن که ما بفهمیم. یعنی ممکن الوجود را درک داریم که نبوده و میتوانسته نباشد و حالا هست. در قیاس با این دو تا چیز را میفهمیم. ممتنع الوجود را هم اگر ممکن الوجود نبود، نمیفهمیدیم. ممتنع الوجود یعنی چه؟ ممتنع الوجود در قیاس با ممکن الوجود میفهمیم. واجب الوجود هم در قیاس ممکن الوجود. در واقع واجب الوجودی که ما میفهمیم یک چیزی است که ممکن الوجود نیست. تصورش برایم همین. آن چیزی که ممکن الوجود نیست و وجود هم دارد. همچنین ممتنع الوجود ممکن الوجود نیست و وجود هم ندارد. این درک ماست. وگرنه ما که از واجب الوجود درکی نداریم. احاطهای نداریم. راه نداریم بریم. مفهوم مصداقی را نمییابیم. مصداقش کو؟ شما چه درک حضوری مصداقی داری از واجب الوجود؟ از ممکن الوجود درک حضوری مصداقی داری؟ خودم! از واجب الوجود چه درک حضوری مصداقی داریم؟ همان چیزی که در نقیض خودت میفهمیش. مصداقش را آفرین! ما راهمان برای رسیدن به خدا در همین نقیض است. لذا با «لا اله الا الله» شروع شده.
نمیفهمیم دیگر. برای ما، ما فعلاً فقط میتوانیم خدا را تصور کنیم به این معنا. آفرین! و باید راه بیفتیم. خدای متعال را همین مفهومی که میفهمی و میشناسیم. آشنا بشویم با کمالاتی از اوصافی از او، افعالی از او، عواملی از او. این عواملش را میگیریم، راه میافتیم. این انقطاعاتی میآورد در ساحت وجود ما، و تعالی وجودی میآورد در ما. این تعالی وجودی باعث میشود که ما در یک سیری واقع میشویم که آرام آرام نسبت به ذات قدوسی او درک حضوری پیدا میکنیم. همه چرا؟ هزار دیگر. ما شما درکت از این «من» و «ما» و اینها کامل منفک است. وجود ما محدودیم، و نامحدود است. وجود محدود چطور؟ وجود ذاتش. آن هم نه جز عشق به تمامش. آنجا به تمامش درکش به این معنا نیست که میفهمد او چیست. همین. همین درکی که شما از خودت داری. وقتی از هرچه از هر توجهی منصرف شد و فقط به او توجه کردی، هی عمق پیدا میکند. به یک جایی میرسد که درک حضوری او را به او میشود، نه به خودش. احاطه به او پیدا میکند. مثل خودت. الان خودت درک حضوری نسبت به خودت داری. به این معنا نیست که احاطه داری خودت چیست. ولی خودت را داری مییابی؟ به علم حضوری خودت را میشناسی یا نمیشناسی؟ آفرین! میشناسی. ولی غیر از این است که دقیقاً میدانی چیستی؟ جفتم جفتمان از کجا آمدیم؟ و دقت. اینکه وجه شبه که ممکن است واجبش نیست. وجه شبه بساطت وجود. شما وجود خودِ خودت. بسیط محض ای. اینی که معرفت نفس به معرفت رب میرساند. فوق هر زمان و مکان و امروز و دیروز و فردا و اینهایی. خودِ خودِ خودت. آنجایی که خودِ خودِ خودت هستی. خیلی عمیق با این تصورات الانی ما این مسئله فهم نمیشود. به این معنا راه ببینید. میتوانیم راه به او پیدا کنیم، به معنای معرفت، درک. به معنای اشراف و احاطه نه! درک حضوری میتوانیم پیدا کنیم. همین درکی که شما از خودت داری. میگویی: «من». این «منو» که میگویی یعنی یک چیزی را که وجدان دارم، مییابم، حاضرم در آن مقام. حاضرم، اتصال دارم. ادراک من در مقام حاضر است. این ادراک به معنی نیست که اشراف دارم بر تمام امور و اوصافش. استعداد دارم. مگه وقتی که علم حضوری داشتی، خب به خودت مگه علم نداشتی؟ پس چطور نمیدانستی این ویژگی را داری؟ غافل بودی! پس میشود علم حضوری داشت همراه با غفلتی مرکب که صحبت نمیکنیم. این تمام ذات شما در مورد مرکب است. درست است که پنج ششم، دهتاش را نمیدانم. یک حقیقت است. یا راه دارم یا راه ندارم. اگر راه دارم و از او ادراک دارم، نحوه ادراک حضوری که خب این ادراک حضوری من آنجا حاضر است. ولی به معنا نیستش که من دقیقاً میدانم او چیست. اصلاً نمیشود او را فهمید که او چیست. «ما عرفناک حق معرفتک». ما که نمیتوانیم معرفت به آن معنا پیدا کنیم. حق معرفت درست است. ما هم معرفت به آن درست است، هم معرفت به آن نداریم. هم میتوانیم در مرتبهای که او حاضر است، از جهت ادراکی حاضر شویم. از جهت ادراکی حاضر شویم نه محیط شویم. حاضر!
ببینید گاهی ممکن است کسی از شدت عشق به یک کسی یک جوری در آن فانی بشود که خود را بپندارد. فیلم گاو را دیدید دیگر؟ عزت الله انتظامی. آنجا «مش رحیم»، چیزی. علی نصیریان نمیآیند صدایش بزنند. دارد کاه میخورد. «من مش رحیم نیستم. من گاوم». مش رحیم میشود از شدت تعلق چیزی به چیزی، این در مرتبه ادراک حضوری او حاضر بشود. ولی گاو نمیشود مش حسن. ولی گاو نمیشود خدا. مغلطه تشبیه گاو خدا رهزن نشود. میشود کسی از شدت عشق و فنا و نیست شدن در کسی، در مرتبه حضوری او حاضر بشود ولی او هم نشود. «من احبکم فقط احب الله». «من ابغضکم فقط ابغض الله». چه جور میشود که محبت به این ذوات مقدسه عین محبت به خدا باشد؟ نمیگوید: «اگه شما را دوست داشته باشی، این زمینهساز این است که بعداً خدا را هم دوست داشته باشی». ما خوب دست به تقدیرمان این جور جاها خوب است. خوب به تقدیر میبریم. هرچه تو فقه میگوییم: «اینکه خلاف اصل، خلاف ظاهر است». تو بحثهای معارفی هرچه در تقدیر بگیری درست است. «من احبکم فقط احب الله». یعنی خدا را بالاخره به خودم دوست دارد. خدا خدا را هم دوست دارد، شما را دوست داشته باشد، خدا را هم دوست دارد. خدا را دوست دارد که شما را دوست دارد. یعنی چی؟ خدا را دوست دارد. در مورد کی داری صحبت میکنی؟ در مورد کدام مرتبه داری صحبت میکنی؟ افعال، صفات، ذات. مگس او است. و من شناخته. نمازت را بخوان. احسن. میشود یک کسی در یک شدت اتصالی باشد که توجه به او باشد. «من عرفنی بالنورانیه فقط عرف الله». امیرالمؤمنین: «کسی مرتبه نورانیت من را شناخت، بهش پیدا کنه، خدا را شناخته». این شدت اتصال.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله ربالعالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صلی علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سرالمستودع فیها بعدد ما احاط به علمک و صلی علی ائمتنا و ساداتنا و الائمه المعصومین و علی جمیع الانبیا و المرسلین و لعنتالله علی اعدائهم اجمعین من الان الی قیام یوم الدین.
«الذی سوالت الانبیا عنه فلم تصفه بحد ولا بنقص، بل وصفته بافعاله و دلت علیه بآیاته». ١
این روایت، از باب دوم «توحید صدوق» است: «خدای متعال کسی است که انبیا در مورد او مورد سؤال واقع شدند، یعنی از انبیا در مورد او سؤال کردند که خدا کیست؟ ولی انبیا نتوانستند او را به حدی و نقصی توصیف کنند».
این حد، حد منطقی نیست. «حد» یعنی محدودیت. هر توصیفی وابسته به یک حدی است. در مقام گفتن چیزی که «چی هست»، بالملازمه باید گفت که «چی نیست». هر چیزی در اینکه «چه چیزی نیست»، تعیین پیدا میکند که «چه چیزی بودن»ش چیست. «بسیطُ الحقیقه، کلُّ الاشیاء». حضرت حق سبحانه و تعالی همه چیز است، در عین حال هیچ چیز هم نیست؛ وجود همه چیز، اما ماهیت هیچ چیزی به او بار نشده است. انبیا مورد سؤال واقع شدند؛ مردم سؤال میکردند، دیگران از انبیا سؤال میکردند که «خدا کیست؟» نتوانستند توصیف بکنند با حد و نقص. هر توصیفی حدی دارد، نقصی دارد. خدای سبحان توصیفشدنی نیست. گفتن «الله اکبر» معنایش چیست؟ «مِن أن یُوصف». خدا بزرگتر از این است که وصف بشود. آهان! پس آن اوصاف باید بحث بشود. صفات حضرت حق در چه مقامی است؟ در واقع به چه نحوی به او مترتب میشود؟ آنها در واقع انتزاع از فعل الهی است. در بیان ماها، در بیان ما، ببینید یه وقت هست ما اوصاف الهی را به نحو علم حضوری مشاهده میکنیم؛ فنایی در اسماء و صفات الهی. یه وقت دیگری هستش که ما انتزاع و تصور میکنیم اوصاف الهی را.
اینجا حضرت میفرمایند که: «بل وصفته بافعاله». انبیا خدای متعال را چه شکلی توصیف کردند؟ با افعالش توصیف کردند. چون افعال الهی جنبههای حسی و بروز حسی پیدا میکند، برایمان امتداد دارد در عالم حس، برایمان قابل درک است به حسب آن حسی بودنش. مثلاً رازقیت خدای متعال امتداد دارد در حس، میفهمیم: «اطعمهم من جوع و آمنهم من خوف». «اطعمهم من جوع»، خب این اطعام الهی ذیل رازقیت الهی است. «هر آن کس که دندان دهد، نان دهد.» این «نان ده» را به خدا نسبت میدهیم: «خدا نان داد، خدا نان میدهد.» این فعل الهی چون یک سوی این فعل ماییم، مفعول قابلیم، بر ما مترتب میشود فعل خدا و حس هم درک میکند مرتبه فعل خدا. لذا ما با فعل ارتباط برقرار میکنیم، اوصاف الهی را از دریچه افعالش میفهمیم.
«وصفته بافعاله». انبیا این شکلی خدا را توصیف کردند؛ حد و نقص نیاوردند از این توصیفات. این شکلی نکردند. خدا را در افعالش توصیف کردند. خدا خالق است، اما خود این افعال هم حد برمیدارد که: «آره! اصلاً خود فعل حد است دیگر». خلقت غیر از رازقیت است، رازقیت غیر از ممیت است، ممیت غیر از حیات دادن است. محیی، ممیت، رازق، مطعم، خالق. آفرین! از اینها میتوانیم انتزاع کنیم به صورت مفهومی و ذهنی. وگرنه ما به اوصاف الهی از جهت مفهومی و ذهنی راه نداریم. برای اینکه اوصاف الهی را اگر بخواهیم به این نحو درک بکنیم، اینها محدود کردن خداست؛ چون اوصاف خدا با ذات خدا اتحاد دارد. افعال اتحاد با ذات ندارد. بعد شما اوصاف را نمیتوانی یکسویه نگاه کنی؛ چون خدا بسیط است، خدای متعال در بساطت محض اوصافش هم مثل خودش است. خدا مرکب از این صفات نیست که بگویی من این جزء را نگاه میکنم فارغ از آن جزء. نکته دقیقی است. توجه بهش بکنید: «کدام مرکب از صفات نیست؟ این صفات جلوهای است از کمال او، و از حقیقت او». کثرت دارد داینمیک اسید! وحدت دارد. یکی است با همه اینها، در همه اینها، و همه اینها یکی است. سمیعش عین بصیرش است. بصیرش عین علیمش است. علیمش عین قدیرش است. قدیرش عین حی بودنش است. ستار بودنش عین غفار بودنش است. غفارش عین علام الغیوب بودن است. دستهبندی برای ارتباط با خدای متعال معرفت ایجاد میکند دیگر. لااقل ما مفهوماً میتوانیم تصور بکنیم. افعال الهی مراتب سیر باطنیاش هم همین است. یعنی اول مشاهده در درون خودش، انسان وقتی میخواهد بکند خدای متعال را، اولش در افعال الهی است، بعد صفات الهی، اسماء الهی و ذات. صفات و اسم توی مرتبه تعین است، ولی اسما از صفات بالاتر است، بعدش ذات. لطف که راه ندارد!
آفرین! حالا راه داریم یا نداریم؟ به همهاش راه داریم، از حیث فنا. تنها راه آنجا دیگر «برگها بریزد». ما مفهوماً و ذهناً با فکر راه نداریم. با چیز دیگری راه داری. با علم حضوری راه داری. با فکر راه نداریم؛ چون خودت در مورد خودت هم هرچه فکر کنی راه نداری، راهی به ذات خودت. فکر کن ببین چیست. فکر راه ندارد، ولی درک نداری ازش؟ به چه نحوی درک داری؟ به نحو فنا. شما الان خودت نسبت به خودت حقیقت خودت را میتوانی تصور کنی؟ تفکر کنی؟ روش راه داری؟ هرچقدر فکر کنی میفهمی با فکرت میرسی به اینکه حقیقتاً چیستی؟ مرتبه افعالت چرا. تو مرتبه اوصافت هم چرا. برای مرتبه ذاتت چی؟ یک چیزی بالاتر از این اوصاف و اسمایی. خودِ خودت. تو فقط خودتی. یه وقت میگوید: «آقا من اینم که داره حرف میزنه، من اون متکلمم.» اونم که صفتت است. من خودم خودمم. اون خودی که فراتر از متکلم، سمیع و مبصر است، و با فکر میشود فهمید، یک چیزی فراتر از این هست یا نه؟ نمیشود فهمید که آن چیست. «چیستی» و «فهمیده نمیشود»، درک کامل پیدا نمیکنی با فکر. فقط میتوانی بفهمی در قیاس با این یکی، اونی هست. یک حکایتی میکند. این از همان تصور ما نسبت به خداست دیگر. درک ما نسبت به خدای متعال همین است: «یه خدایی هست، جهان را خالقی باشد، خدای نام. یکی، یکی هست». خلاصه، «من یک چیزی هستم فراتر از این فعل و اسما و صفاتم. چیام؟ نمیدانم.» نمیدانم با تفکر غیر از این است که نمیدانم. یعنی الان حضوراً حاضر نیستم و انس و ارتباط و درک حضوری نسبت بهش ندارم. درک حضوری که دارم، من منم. نمیتوانم بگویم چیام. من بودن را میفهمم که این یک منی هست فوق سمیع و بصیر و مدرک و متکلم و اینها، که آن خودم هستم، منی که اگر گفتم من سمیعم، آمدم پایین از خودم. من فوق سمیع بودنم! من فقط منم. من سمیع نیستم، نفی و صفات میشود از من! صفتی که گفته میشود به من، به حسب آن چیزی است که از فعل من انتزاع شود. صفتی از فعل من انتزاع میشود که بهش میگویند سمیع: شنونده.
من فوق ... دقت بکنیدها! نمیدانم دشوار است یا نه. اگر اینها جا بیفتد، خیلی بحثها حل میشود. من سمیعم، ولی فوق شنواییام. من اگر گفتم من سمیعم، خودمو تو سمیع بودن نمیتوانم محدود بکنم. اگر گفتم سمیع و خودمو محدود کردم، حد زدم با این وصف هم حد زدم، خودم ناقص کردم. من که سمیع نیستم، و سمیع بودنم عین بصیر بودنمه، بصیر بودنم عین علیم بودنمه. سه تا نیست، این را از هم جدا جدا کردن بسیط است. همهاش خود منم در آن جلوه سمیع، در جلوه بصیر. خودم هستم. من ترکیبی از سمع و بصر و فکر و اراده و اینها نیستم که هر کدام یک تیکه باشد. من واحد متکثرنما. خودم هستم که این خود در سمیع جلوه میکند، در بصیر جلوه میکند. خیلی باحال شد نه؟ دوست داشتی؟
واحدی که توی صفات و اسما و افعال عینیتدار است با صفاتش، و افعال خارج از ذات اوست. بروز صفات و کمالات به نحو فنایی و بسیط هستی که آن من را فقط با این درک حضوری که فانی شدن من است، درکش میکنی. شما الان چون فانی در منی، نمیدانم من چیست؟ ولی این منی که من از شدت تقرب به او هیچی جز او نمیبینم، و همه او را میبینم، از دریچه او میبینم، نمیدانم چیست؟ من چیام؟ من فقط منم. من انسانم، انسان مرتبه نازله من. من سمیعم، بازم آمدم پایین. پایینتر از من است. اگه من این را به آن تعریف کنم، که حدش زدم. من که سمیع نیستم که یک ظهوری از من است. من به عنوان سمیع، ظهور من به عنوان سمیع درست است. ولی حمل من بر سمیع که: «این این است». اگر این «استی» که میخواهد جز این «است» ازش فهمیده بشود، جز این نیست، این غلط است، این حد و نقص است. آفرین! «مستجمع جمیع صفات». یا الله، «صفات مستجمع جمیل». یعنی همه صفات جمع شده. آفرین! من کسی هستم که این هستم. این «هستمِ» هارد را بلا تشبیه، تشبیه انتزاعی است. هارد، آن بخش پردازنده اطلاعات این دستگاه شماست. در مقام مواجهه با آن، شما با یک کثرتی مواجه میشوی، بهت میگویند درایو C، درایو D. میتوانی این را بکنی ده تا درایو، میتوانی بکنی یک دانه درایو. عوض کنی، درست است؟ اگر کردی ده تا درایو، تو هر درایوی صد تا فولدر، هر فولدر هزار نام. این حقیقت این را عوض نمیکند که این، همه اینها یک چیز بیشتر نیست. آن چیست؟ هارد. نخود هارد روشن است. این دسترسی شما به آن هارد که اینها عینیت دارند با هارد. خود همین است. خود درایو C است. درایو C یک بخشی از هارد شما نیست. درایو C جلوهای است از هارد شما. این نما البته آنجا درایو C دیگر درایو D نیست. یک مغایرتی با همدیگر ظاهر داریم. آن چیزی که تو درایو C است، دیگر تو درایو D نیست. آنجا که تو درایو D است، دیگر تو درایو E نیست. اینجا آن کمالی که سمیع را سمیع کرده، همان بصیر را بصیر کرده است.
تجربیات نزدیک به مرگ. طرف میگفتش که: «آقا من بدنم یکپارچه شده بود». بعضی از این نکاتی که تو این تجربیات بود، خیلی دقیق و عمیق است. گفت: «تشنهام بود، من را بردند دم یک نهر آبی. پامو گذاشتم تو آب. پام که به آب رسید دیدم گلوم که تشنه بود خشک شده بود، گلوم هم از خشکی درآمد. تمام بدنم سیراب شد». معنای وحدت. تو بدن مادیمون این جوری نیست. ما با دستمون نمیتوانیم آب بخوریم. دستمون به آب برسد، فقط دستمون خنک میشود. آب را باید تو گلو بریزیم. چون اینجا مغایرت و مفارقت دارد اینها از همدیگر. ولی بدن مثالیمون، بدن مثالی، دستش میبیند، چشمش حرف میزند، پایش آب میخورد. سخت است تصورش. چون اتحاد دارد. چون کمال هر کدام مال همهاش است. آفرین! سمیع خدا همان بصیر خداست. بصیر خدا هم متکلم خداست که در سمیع جلوه کرده است. سمیعی جدای از خدا نداریم. بصیر جدای از خدا نداریم. خداست که در بصیر جلوه کرده است. خودش است. همهاش خودش است. آن خودش فوق سمیع است، فوق بصیر است، و خودش تنها چیزی که در موردش میشود گفت این است که خودش فقط خودش است. «یا من لا هو الا هو». «یا من لا هو الا» ذکری است که امیرالمؤمنین در جنگ بدر میفرمود و از حضرت خضر گرفته. «یا هو، یا منصور، یا من هو، یا من لیس هو الا هو». این جزء بالاترین دستورات ذکری عرفاست. مراتب عالی سلوکشان است که آنجا دیگر خدا را به این معنا میشناسد که تو چیزی جز خودت نیستی. شما خودت با خودت هم مواجه بشوی همین را میگویی. خود به خودت هم بخواهی نظر کنی، خوب عمیق بخواهی نظر کنی خودت را ببینی میگویی: «من سمیعم». من در یک مرتبه نازله سمیعم. در مرتبه نازله سمیع که معادل «من» نیست، در مرتبه خود من نیست، در مرتبه نازله من است. روشن است رفقا؟ دقت میکنید؟ سمیع مرتبه نازله من است. عنوان سمیع پوشش نمیدهد همه من را، کفاف نمیدهد برای توصیف من، ناقص است، محدود است. اگر من با سمیع تعریف بشوم، همه من پوشش داده نشده. روشن است؟
به این عبارات دقت کنید. اگر من با سمیع و بصیر توصیف بشوم، همه من، من توصیف نشده. شبیه مراتب پایینتر هم داریم دیگر. مثلاً بنده، آقای بلبلی را فقط توصیف کنم به اینکه مثلاً چی «عطر فروش». این کفاف نمیدهد، توهین کردی به من. طلبه هم هستم، مداح هم هستم، قاری هم هستم، مسلمان هم هستم، نماز هم میخوانم، تازه روزه هستم مثلاً. بله! الان اینی که من شما را توصیف کنم به یک بخشی از وجودت، این اصلاً توهین است دیگر. آره. آقایی میخواست یکی از این عزیزان مجموعه مشکات را وَهن بکند. تلقی وَهن نمیکنید، میگویم: «مشکات میروی درس میدهی؟ اینها همان مدرسه همان شیخ آوازهخوان از این چیزها ساز میزند، مطرب، شیخ مطرب». چی شده؟ لبخند بله! خب این توصیف محدودیت توش است دیگر. ظاهراً درست است ولی همهاش این نیست. آره آوازهخوان هست، ولی همهاش آوازهخوانی نیست. اینجا خودمان عنوان یک، چون یک وجهی از وَهن توش است. بر فرض عنوانی باشد که حامل کمال هم باشد، «نقص روضه خوان». ما یک جایی رزومه ما را میخواستند. چند سال پیش «بربری». کاری که خودِ اصل آن کار را و وَهن خودمان میدانستیم ولی از روی علاقه رفتیم، گفتیم حالا انجام بدهیم. بعد ثبتنام کردیم، امتحان دادیم و اینها. تو مصاحبه و اینها، هی جواب نیامد. زنگ زدیم و اینها. من که خیلی مثلاً کار صد پله پایینتر از چیزی بود که ما برای خودمان جایگاهی که در نظر میگرفتیم بود. آقا خبری نشد و اینها. گفت: «شما تو رزومهات بود عمو پورنگ و اینها». آره عمو پورنگ. خلاصه این توصیف بخشی میشود، درست. جزئی دیده. همانقدر در مورد خدای متعال کمالاتش را به این نحو دیدن، نقص است. توصیف به یک وصف. بله!
یک وقت میگوید که: «این طلبه است». آخوند. میگویند: «وسایل هم درس میدهد». کفایت نمیکند. درس میدهد. عمو پورنگ. عمو پورنگ هم میرود مثلاً. عمو پورنگ میآید، بزرگترهاش میآید. عرض کنم خدمتتان، عرض کنم خدمت شما، عرض کنم که در مورد خدا هم اگر گفتی خالق است، همین قدر نقص است. خدا خالق هم هست، نه اینکه خدا خالق است. خدا خالق هم هست. خدا فوق خالقیت است. خدا فقط خودش است. در مقام توصیفش هیچی نمیشود گفت. او بزرگتر از این است که توصیف بشود. بزرگتر از این است که در این حد بگنجد. آقای اکبری! خالقیت قوارهای نیست که خدا پوشش بدهد خدای متعال را در مرتبه نازله درسته. لذا انبیا در مقام فعل، خدا، خدا را توصیف میکردند. «وصفته بافعاله». و اگر صفتی هم هست به حسب فعل خدا آن صفت را میگفتند. کی؟ وقتی به ساحت قدوسی حضرت حق جسارت و تنقیصی نشود، محدودیتی بار نشود. مثلاً «خدا علیم است» که این علیم بودن در یعنی از حیث اینکه خالق ماست. این البته از جهت درک ما هم برای ما هم بهتر است ها! راحتتر است. ما چون بالاخره ارتباطمان با خدای متعال و این حقایق قدوسی از راه حس، بخش عمدهایاش. راهیابیمون هم به کمالات خدا از همین راه است. بگذارید ما میفرمایند که: «نگاه کن! ببین که من، منی یمنا، چی آفریدم؟» واقعاً چیز عجیبی است. شما برای مسئله نطفه توجه کنید، خیلی امر عجیب است. یک قطره آبی که میگویند منی، هیچ خاصیتی تو این عالم ندارد. هیچ کاربرد. امروز میخواندم توی دانمارک مثل اینکه نوشیدنی اسپرم تولید کردهاند. شنیدید؟ آره! دیگر اوج کثافتکاری. واقعاً پروتئین دارد. چیز اسپرم یعنی چی؟ «اسپ رِدبول» بوده.
پس خدمت شما عرض کنم که پر فایده. حالا این را یک چکی بکنیم، ببینیم چیست داستانش. آیا کسی از فرشچی ها انشاءالله تو این حوزهها تخصصی دارند مطالعه میکنند، از آن چیز سؤال کن. هوش مصنوعی. این داستان این چیست؟ قضیه نوشیدنی اسپرم تو دانمارک چیست؟ جواب هرچه داد بهم بگو. یک دانه آبجو دارند که از تخمیر ادرار، توی این پارکهایی که آنجا ادرار میکنند، همه را خیلی معروف است، مخمرش مال ادراری است. یکی از پارکهای معروف مال هلند هم از کجاست، مجموعه اینها را جمع مخمر آبجو آنجا را میزند. بله! بعد میگویند که: «از غرب بد نگو». در ساحت نجاسات، آن ساحت باطنیاش که ساحت باطنیاش شکاک، نسبیتگراست. آن که از این به مراتب بدتر است. این مرتبه ظاهریاش است، این نجاست ظاهریاش است. آن نجاست باطنیاش است، خباثت باطنیاش است. «کذالک یجعل الله الرجس علی الذین لا یعقلون». بله!
خلاصه آقا جان، نطفه منی. اینه. تو این عالم، حتی منی، زنده، مُردش که هیچی، یک ساعت، دو ساعت میمیرد. منی زنده همین الان، داغِ داغ هیچ خاصیتی برای هیچکی ندارد. هیچ مشتری ندارد، هیچ کاربردی ندارد. هیچ، هیچ. خدای متعال از این موجودی میآفریند که بهش خطاب میکند: «انی انا ربک فاخترتک». کلاماً چهل روز میبرتش. «موسی ثلاثین لیله». از این آن را میآفریند. نقش پدر و مادر در تولید منی چیست؟ در انتقال منی چیست؟ در نگه داشتن منی چیست؟ در مراتب تکوینی این منی که میخواهد آرام آرام سیر بکند. بعد این آب خیلی عجیب است. آب میشود چشم، گوش، مغز، دست، پا، استخوان. آب میشود استخوان. استخوان استخوان آب بشود؟ طبیعی است. آب بشود استخوان. چه شکلی میشود استخوان؟ چه جوری میشود مغز؟ خیلی چیز عجیبی است! بعد تو چه محیطی؟ «ظلمات ثلاث». خدا با چی محافظت کرده از این بچهای که انقدر در ضعف است؟ با یک لایه پوست. «لا نعلم» همسرانتان باردار میشوند. از نزدیک با این پدیده مواجه میشوی. خیلی پدیده عجیب و غریبی است. با چی خدا این بچه را نگه داشته؟ دو تا استخوان آن پایین، یک لایه پوست این بالا، توی کیسهای از آب. اشرف کائنات را در اینجا دست و پا و چشم و ابرو بهش میدهد. حسن عجایب خلقت، کار کیست؟ این از مرتبه افعال است و محسوس برای ما. اینجا فهمیده میشود قدرت او، علم او، احاطه محیی بودنش، ربوبیت او، رازقیت او. چه جور روزی میرساند به آن بچه تو این ۹ ماه؟ کی میتواند به بچه روزی برساند؟ کی میتواند بچه را تغذیه کند؟ از کجای عالم؟ بعد خون حیض میشود خوراک این بچه. بعد خون حیض میشود مغز و استخوان. میشود چشم و ابرو. آب منی با خون حیض. خلق نجاسات و کثافات و اضافات و اینها. قدرت خداست. «وصفته بافعاله». با این افعال، به صفات ... پیامبر ما به صفات که راه نداریم. خدا را هم نمیشود با صفات توصیف کرد. محدود میشود. از این افعال فهمیده میشود که این کسی این کار را کرده که علیم است، قدیر است، حی است، مرید است، محیط است. احاطه را تو این فعل میتوانی ببینی.
نکته روشن است دوستان؟ چیزی که عرض کردم در فعل خدا میشود صفات او را به حسب این فعل یافت. به همین حد. وگرنه نمیشود خدا را متصف کرد. ما راهی به آن صفت نداریم. ما صفات را مفهومی و انتزاعی میفهمیم. خدا که در ساحت مفهوم تنزل نمیکند. ما هرچه را هم که توصیف کنیم در مرتبه مفهوم، مفهومی است، انتزاعی، ذهنی است. چیزی میفهمیم. نکته دقیقی که اینجا هست و خیلی باید به این نکته توجه کنید این است: خیلی نکته مهم است. اساساً کارکرد و ساختار ذهن ما به این نحو است که مفاهیم را به نحو تقابلی درک میکند. ما از مفاهیم بدون مقابل ادراکی نداریم. هیچی را نمیتوانی تصور کنی، که مقابل نداشته باشد. همهاش به واسطه تقابل است. ساختار درک حصولی و ذهنی این است. با درک حضوری فرق میکند. اینکه میگوییم در مرتبه ذات ذهن راه ندارد به خاطر اینکه ذات خدای متعال مقابل ندارد. اسم و صفاتش به یک معنا دارد. تو مرتبه انتزاع و ذهنیاش اینطور است. میگویند صفات ثبوتی و سلبی. علیم در برابرش جاهل است. ما با جاهل است که علیم را میفهمیم. اگر جاهلی نبود، نسبت به علیم هم نداشتیم. عدم ندارد. عدم چیست؟ مطلقش نیست. مفهوم یک وجودی، در قیاس با عدم تصور میکنیم. ولی آن عدمش هم نیست.
مخاطب میگوید «جواب به نظر میرسد که قضیه نوشیدنی اسپرم در دانمارک یک شایعه باشد که در سال ۲۰۱۴ در فضای نوشیدنی انرژیزاست که از مواد مختلف ...». سؤال را خوب نفهمیدی. این مسئله جدیدی است. نه، خبر موثق است. ولی حالا این را آن داستان گرفته. اسپرم گاو گرفته. داستان دیگر. عرض کنم خدمت شما که ساختار ذهن ما به تقابل است که مفاهیم را پردازش میکند. ذات خدای متعال مقابل ندارد. ذات خدای متعال احد است. یک چیز موجودی است. تصور کرد؟ ما به نحو مفهومی داریم میگوییم. مصداقی هیچ وقت درکی ازش نداریم. مفهومش را به حسب باز مفاهیم دیگر درکش، همان چیزی است که توی «نفت» میگویند: «از حرف خبر داده نمیشود». خبر میدهی؟ خبر واقع نمیشود. حرف هیچ وقت خبر واقع نمیشود و از او هم خبر داده نمیشود. خبر میدهی، میگوید: «از مفهومش دارم خبر میدهم، مصداقش که هیچ وقت مورد خبر واقع نمیشود».
«و دلت علیه بآیاته». دلالت دادند انبیا به او _به خدا_ به آیاتش. راه وصول به خدای متعال و ارتباط با او و معرفت با او همین است. از همین افعال شروع میشود. لذا توحیدی که اهل بیت به ما یاد دادهاند همین است: «توحید مفضل» مثلاً. افعال. نگاه کن ببین این تخم مرغ چه شکلی است؟ ببین آن پرنده چه شکلی است؟ ببین این حیوان تو دریا چه مدلی است؟ ببین آن روباه چه شکلی است؟ ببین این نر و ماده چه شکلیاند؟ آنجا دیگر ازت توصیفات خیلی عجیب غریب و جالبی هم دارند دیگر. تو «توحید» بعضیهایشان هم که مثبت ۱۸ است، بلکه بالاتر از مثبت ۱۸. از توصیفاتی میکند در مورد برخی اندامهای مرد و زن و اینها. که این، کی این را این جوری آفریده؟ کار کار کیست؟ کار کیست به معنای اینکه کار چه صفتی است؟ «کیست» را که به ذات که راه نداریم. کار چه صفتی است؟ کار جهل است یا کار علم است؟ فاعل این عالم است یا جاهل است؟ کار علم است. این علم چیست؟ کیست؟ علم کیست؟ علم بشر؟ بشر که اصلاً همین را هم هنوز نمیفهمد. هزاران سال میگذرد تا یک خورده بفهمد. این فعل است. فعل چیست؟ با خودمان فعل هنوز آگاهی کامل ندارد که دقیقاً از چی نشئت گرفته. بشر که احاطه ندارد، کار بشر که نیست. کار مادون بشر هم پس به همین دلیل نمیتواند باشد. بشر وقتی کارش نیست، مادون بشر که ماده است که نمیتواند. او که ادراکش از او کمتر است. این کار کیست؟ یک دستگاه هوشمند این را این شکلی آفریده که به فراخور فلان کار این گونه میشود، بعد در وضعیت بدی آن گونه میشود. مثلاً دستگاه شیردهی. مثلاً زنها مثلاً آفریده. یک دستگاه هوشمندی است. آن دستگاه هوشمند کیست؟ انسان؟ انسانی که هنوز که هنوز است دقیقاً نفهمیده این دستگاه شیردهی چیست. مادون انسان هم که به طریق اولی نمیداند. پس مافوق انسان است. همین بس است برای راهیابی به خدای متعال. انبیا، اولیا زور نزدند ما را به خدا راه بدهند برای اینکه آن خدایی که بخواهند با زور من و تو بهش راه بدهند، خدای مفهوم و خدا بری است از اینکه مرتبه مفهوم بیاید. خوب دقت کنید! خیلی نکات مهمی است ها! اینی که تو فلسفه و اینها به ما یاد میدهند اینها. «الله واجب الوجود». اشکال ندارد. به یک معنا تصور میکنیم. اشکال ندارد. ولی اینکه خدا نیست که. خدا که با واجب الوجود یافت نمیشود. خدا که مفهوم برنمیدارد. خدا که در مفهوم نمیگنجد. آقای بلبلی! بله، بله. اثبات میشود. در مقام مقایسه. اصلاً واجب الوجود را ما در قیاس با ممکن الوجود میفهمیم. درکی از واجب الوجود نداشتیم. اساساً این همان است که عرض میکنم: تقابل. یعنی ساختار ذهنمان تقابل فهم و تقابل گرایانه است. مفهوم مقابل گذاشتن که ما بفهمیم. یعنی ممکن الوجود را درک داریم که نبوده و میتوانسته نباشد و حالا هست. در قیاس با این دو تا چیز را میفهمیم. ممتنع الوجود را هم اگر ممکن الوجود نبود، نمیفهمیدیم. ممتنع الوجود یعنی چه؟ ممتنع الوجود در قیاس با ممکن الوجود میفهمیم. واجب الوجود هم در قیاس ممکن الوجود. در واقع واجب الوجودی که ما میفهمیم یک چیزی است که ممکن الوجود نیست. تصورش برایم همین. آن چیزی که ممکن الوجود نیست و وجود هم دارد. همچنین ممتنع الوجود ممکن الوجود نیست و وجود هم ندارد. این درک ماست. وگرنه ما که از واجب الوجود درکی نداریم. احاطهای نداریم. راه نداریم بریم. مفهوم مصداقی را نمییابیم. مصداقش کو؟ شما چه درک حضوری مصداقی داری از واجب الوجود؟ از ممکن الوجود درک حضوری مصداقی داری؟ خودم! از واجب الوجود چه درک حضوری مصداقی داریم؟ همان چیزی که در نقیض خودت میفهمیش. مصداقش را آفرین! ما راهمان برای رسیدن به خدا در همین نقیض است. لذا با «لا اله الا الله» شروع شده.
نمیفهمیم دیگر. برای ما، ما فعلاً فقط میتوانیم خدا را تصور کنیم به این معنا. آفرین! و باید راه بیفتیم. خدای متعال را همین مفهومی که میفهمی و میشناسیم. آشنا بشویم با کمالاتی از اوصافی از او، افعالی از او، عواملی از او. این عواملش را میگیریم، راه میافتیم. این انقطاعاتی میآورد در ساحت وجود ما، و تعالی وجودی میآورد در ما. این تعالی وجودی باعث میشود که ما در یک سیری واقع میشویم که آرام آرام نسبت به ذات قدوسی او درک حضوری پیدا میکنیم. همه چرا؟ هزار دیگر. ما شما درکت از این «من» و «ما» و اینها کامل منفک است. وجود ما محدودیم، و نامحدود است. وجود محدود چطور؟ وجود ذاتش. آن هم نه جز عشق به تمامش. آنجا به تمامش درکش به این معنا نیست که میفهمد او چیست. همین. همین درکی که شما از خودت داری. وقتی از هرچه از هر توجهی منصرف شد و فقط به او توجه کردی، هی عمق پیدا میکند. به یک جایی میرسد که درک حضوری او را به او میشود، نه به خودش. احاطه به او پیدا میکند. مثل خودت. الان خودت درک حضوری نسبت به خودت داری. به این معنا نیست که احاطه داری خودت چیست. ولی خودت را داری مییابی؟ به علم حضوری خودت را میشناسی یا نمیشناسی؟ آفرین! میشناسی. ولی غیر از این است که دقیقاً میدانی چیستی؟ جفتم جفتمان از کجا آمدیم؟ و دقت. اینکه وجه شبه که ممکن است واجبش نیست. وجه شبه بساطت وجود. شما وجود خودِ خودت. بسیط محض ای. اینی که معرفت نفس به معرفت رب میرساند. فوق هر زمان و مکان و امروز و دیروز و فردا و اینهایی. خودِ خودِ خودت. آنجایی که خودِ خودِ خودت هستی. خیلی عمیق با این تصورات الانی ما این مسئله فهم نمیشود. به این معنا راه ببینید. میتوانیم راه به او پیدا کنیم، به معنای معرفت، درک. به معنای اشراف و احاطه نه! درک حضوری میتوانیم پیدا کنیم. همین درکی که شما از خودت داری. میگویی: «من». این «منو» که میگویی یعنی یک چیزی را که وجدان دارم، مییابم، حاضرم در آن مقام. حاضرم، اتصال دارم. ادراک من در مقام حاضر است. این ادراک به معنی نیست که اشراف دارم بر تمام امور و اوصافش. استعداد دارم. مگه وقتی که علم حضوری داشتی، خب به خودت مگه علم نداشتی؟ پس چطور نمیدانستی این ویژگی را داری؟ غافل بودی! پس میشود علم حضوری داشت همراه با غفلتی مرکب که صحبت نمیکنیم. این تمام ذات شما در مورد مرکب است. درست است که پنج ششم، دهتاش را نمیدانم. یک حقیقت است. یا راه دارم یا راه ندارم. اگر راه دارم و از او ادراک دارم، نحوه ادراک حضوری که خب این ادراک حضوری من آنجا حاضر است. ولی به معنا نیستش که من دقیقاً میدانم او چیست. اصلاً نمیشود او را فهمید که او چیست. «ما عرفناک حق معرفتک». ما که نمیتوانیم معرفت به آن معنا پیدا کنیم. حق معرفت درست است. ما هم معرفت به آن درست است، هم معرفت به آن نداریم. هم میتوانیم در مرتبهای که او حاضر است، از جهت ادراکی حاضر شویم. از جهت ادراکی حاضر شویم نه محیط شویم. حاضر!
ببینید گاهی ممکن است کسی از شدت عشق به یک کسی یک جوری در آن فانی بشود که خود را بپندارد. فیلم گاو را دیدید دیگر؟ عزت الله انتظامی. آنجا «مش رحیم»، چیزی. علی نصیریان نمیآیند صدایش بزنند. دارد کاه میخورد. «من مش رحیم نیستم. من گاوم». مش رحیم میشود از شدت تعلق چیزی به چیزی، این در مرتبه ادراک حضوری او حاضر بشود. ولی گاو نمیشود مش حسن. ولی گاو نمیشود خدا. مغلطه تشبیه گاو خدا رهزن نشود. میشود کسی از شدت عشق و فنا و نیست شدن در کسی، در مرتبه حضوری او حاضر بشود ولی او هم نشود. «من احبکم فقط احب الله». «من ابغضکم فقط ابغض الله». چه جور میشود که محبت به این ذوات مقدسه عین محبت به خدا باشد؟ نمیگوید: «اگه شما را دوست داشته باشی، این زمینهساز این است که بعداً خدا را هم دوست داشته باشی». ما خوب دست به تقدیرمان این جور جاها خوب است. خوب به تقدیر میبریم. هرچه تو فقه میگوییم: «اینکه خلاف اصل، خلاف ظاهر است». تو بحثهای معارفی هرچه در تقدیر بگیری درست است. «من احبکم فقط احب الله». یعنی خدا را بالاخره به خودم دوست دارد. خدا خدا را هم دوست دارد، شما را دوست داشته باشد، خدا را هم دوست دارد. خدا را دوست دارد که شما را دوست دارد. یعنی چی؟ خدا را دوست دارد. در مورد کی داری صحبت میکنی؟ در مورد کدام مرتبه داری صحبت میکنی؟ افعال، صفات، ذات. مگس او است. و من شناخته. نمازت را بخوان. احسن. میشود یک کسی در یک شدت اتصالی باشد که توجه به او باشد. «من عرفنی بالنورانیه فقط عرف الله». امیرالمؤمنین: «کسی مرتبه نورانیت من را شناخت، بهش پیدا کنه، خدا را شناخته». این شدت اتصال.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه چهاردهم
توحید صدوق
جلسه پانزدهم
توحید صدوق
جلسه شانزدهم
توحید صدوق
جلسه هفدهم
توحید صدوق
جلسه هجدهم
توحید صدوق
جلسه بیستم
توحید صدوق
جلسه بیست و یکم
توحید صدوق
جلسه بیست و دوم
توحید صدوق
جلسه بیست و سوم
توحید صدوق
جلسه بیست و چهارم
توحید صدوق
در حال بارگذاری نظرات...