جلسه اول: از اربعین تا میناب؛ اشکهایی که قدرت میسازند
00:39:40
«دلسوز» سفری است از آیات قرآن تا عمق دل انسان؛ از سوره «بلد» تا «حدید» و «ماعون»، از رحمت نبوی تا اشک عاشورایی امام حسین (علیهالسلام). در این جلسات، رحمت الهی نه در کلمات، بلکه در زندگی معنا میشود؛ از زکات و صبر تا دلسوزی، انصاف و مهربانی اجتماعی. هر گفتار آمیزهای از تفسیر ناب، روایتهای اهل بیت (علیهمالسلام) و تجربه زیستهی ایمان است؛ ایمانی که عمل میکند، میفهمد، میبخشد و میگرید. «دلسوز» روایتی است از دینِ زنده و انسانِ دلسوز؛ برای آنان که میخواهند ایمان را در زندگی لمس کنند، نه فقط بشنوند
معرفی
روضه؛ کارخانه عزت است، با خروجیِ شجاعت، صلابت و شهادت.[5:00]
مرگِ شیرینتر از عسل؛ فرهنگ تربیت نسلهاست برای ایستادن، فداکاری و مقاومت![9:30]
پرچمِ حسینی؛ عامل امید بخشی، ایستادگی و حق طلبی ملتها و عقبنشینی طاغوتهاست![11:30]
در دنیای دووجهی، تاریخ بیطرف نیست؛ هرکس یا در صف امام حسین(ع) است یا در صف یزید.[14:15]
رهبر شهید مصداق «أشداء على الكفار، رحماء بينهم» و مبیّنِ ترکیب دقیقِ قدرت و رحمت.[17:50]
مرگِ شیرینتر از عسل؛ فرهنگ تربیت نسلهاست برای ایستادن، فداکاری و مقاومت![9:30]
پرچمِ حسینی؛ عامل امید بخشی، ایستادگی و حق طلبی ملتها و عقبنشینی طاغوتهاست![11:30]
در دنیای دووجهی، تاریخ بیطرف نیست؛ هرکس یا در صف امام حسین(ع) است یا در صف یزید.[14:15]
رهبر شهید مصداق «أشداء على الكفار، رحماء بينهم» و مبیّنِ ترکیب دقیقِ قدرت و رحمت.[17:50]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسمالله الرحمن الرحیم
انشاءالله محرم سال بعد اگر دور هم جمع شدیم، واقعهای که شب اول محرم با هم مرور میکنیم، بهعنوان واقعه بزرگ سال بعد، به درک واصل شدن ترامپ باشد، انشاءالله. قصاص و انتقام خون همه شهدا، شهدای مظلوم، بچههای معصوم دبستان «شجره طیبه» در میناب، بچههای نوزاد، مجتبی سهروزه، بچههای دهدوازدهروزه؛ انشاءالله در این یک سال، از محرم امسال تا محرم سال بعد، خدای متعال عنایت کند به دست ما رقم بخورد. بهویژه انتقام خون رهبر شهید!
عرض کردم اتفاقات مهمی در این یک سال رقم خورد، اتفاقات بزرگی. مهمترینش این بود که همه دشمنان ما دور هم جمع شدند، دستبهدست هم دادند، داخلی و خارجی، بهیکمعنا جنگ احزاب رقم خورد. هر کسی به هر نحوی، به هر شکلی با این انقلاب، با این نظام، با جبهه مقاومت مشکل داشت، خردهحساب داشت، تیغش را بیرون کشید، آمد وسط. ما یک سال سختی را پشت سر گذاشتیم؛ سختترین سال این انقلاب بود. بیشترین فشار هم فشار اقتصادی که خب مردم را واقعاً کلافه کرده، خسته کرده. گاهی قیمتهای سال گذشته را آدم نگاه میکند، احساس میکند اینها مال بیست سال پیش است، باورش نمیآید که سال گذشته این قیمتها اینطور بوده!
با گرفتاریهای بزرگ اقتصادی مواجهایم، مشکلات فرهنگی که کام مردم مؤمن را تلخ کرده، مظاهر بیبندوباری، فحشا، گناه متأسفانه در جامعه آشکار؛ روزبهروز هم اوضاعش افسارگسیختهتر میشود. و خصوصاً این فضای ناامنی و جنگ، این جنگ بیرحمانه، این جنگ همهجانبه! همه دستبهدست هم دادند، آمدند وسط. آمریکا و اسرائیل، رژیم خبیث کثیف سفاک جنایتکار، پهلوی، تفالههایشان، تهماندههایشان، ساواکیهای قدیم و جدید دستبهدست هم دادند، از بیرون، از داخل. با یک مشت عرب احمق نادان مفتخور حاشیه خلیج فارس: دولت امارات، دولت کویت، دولت بحرین، دولت قطر، دولت اردن، دولت خبیث و کثیف گاو شیرده سعودی، بقیه این دولتهای حقیر مفلوک پست و بدبخت؛ تا این کوملهها و این کردهای کنار دستمان، به نحوی هم رژیم آذربایجان. همه اینها دستبهدست هم دادند.
ما در یک جنگ منطقهای، یک جنگ بینظیر، جنگ فوقالعادهایم. در وضعیتی که فرماندهانمان را گرفتند، چند دور، چندلایه. در این یک سال، از یک سال شمسی که بخواهیم حساب کنیم، یکی دو روز قبل سالگرد شهید سلیمانی، شهید حاجیزاده و سایر فرماندهانمان بود. در این یک سال شمسی، بهترین نیروهایمان را در عرصه نظامی از دست دادیم؛ در رأس همه، رهبر عزیزمان را. مردم بینظیر، مردم تاریخی၊ مردم تکرارناشدنی، نزدیک چهار ماه این خیابانها را پر کردهاند. این اتفاق بینظیر است؛ تابهحال که سابقه نداشته در این کشور، که سابقه نداشته در دنیا هم گزارشی ما این شکلی نداریم. رهبری با این مختصات، این شکلی، توی همچین جنگی با همچین ویژگیهایی که بهحسب ظاهر کاملاً نامتقارن، دو تا ابرقدرت به پشتوانه سکوت مجامع بینالمللی، با یک مشت اراذلواوباش منطقهای، میآیند در روز روشن جلو چشم همه دنیا، رهبر مملکت را در محل کارش با نوه شیرخوارش ترور میکنند، صدای هیچکس درنمیآید.
از اهرم قدرتمان استفاده کردیم: تنگه هرمز، سایر اهرمهای قدرتی که داشتیم. البته اهرم قدرت ما، مردم ما بودند. برخی گاهی میشنوم هی میگویند: «آقا بمب اتم و فلان و این حرفها.» من کاری به مسائل فقهیاش ندارم، حتی کاری به مسائل سیاسیاش هم ندارم که بمب اتم باید باشد، نباید باشد. خب الان کشور پاکستان اتمی هستهای، بمب اتم دارد، افغانستان (طالبان) تهدیدش میکند، بهش حمله میکند، بمب اتم که بازدارندگی نمیآورد، قدرت نمیآورد. قدرت این مملکت شمایید، این مردماند. روضه امام حسین، ذکر امام حسین است، این سیاهیهاست. شما مگر سر پایید؟ شما مگر زندهاید؟ شما مگر انرژی… البته مطالباتمان هم بالاست، نگرانیهایی هم داریم. ما تجربههای تلخ مذاکره داریم. ما تجربه ننگین برجام را داریم. نگرانیهایی داریم؛ طبیعی هم هست، حق هم داریم. مردم مطالباتی دارند، مردم تجربیاتانی دارند. ولی تو دل یک اتفاق بزرگی هستیم که به چشم خودمان نمیآید. بیرون که نگاه میکنند، میفهمند. تحسینمان میکنند، کلاه از سر برمیدارند به احترام ایرانی.
شما میبینید تیم ملی فوتبالمون، انشاءالله که بهترین نتایج را کسب بکند در کشور، این کشوری که به دولت ترامپ کثیف، انشاءالله آنجا تو دهنی بزنند، تحقیر کنند ترامپ را، هم صعود بکنند، هم در مراتب عالی پیش بروند. انشاءالله بچههای تیم ملیمان هم بچههای تیم ملی چهار سال پیش نیستند که بعضیهایشان سختشان بود سرود ملی را بخوانند. فهمیدند آخر هم آنی که از اینها حمایت میکند، همین مردم امام حسینیاند. بدرقه اینها هم در میدان انقلاب تهران با بچههای امام حسینی انجام شد. انشاءالله دعای این امام حسینیها پشتشان! فردا صبح انشاءالله بهترین نتایج را کسب میکنند، پرچم این مملکت، پرچم این انقلاب را بالا میبرند؛ تو چشم ترامپ میکنند. میبینید کمپ تیم ملیمان شده مقر هرچه آدم آزادیخواه. هرکه میخواهد تو دهن ترامپ و آمریکا بزند، لباس ایران میپوشد. این بازیکنان تیم ملی در مکزیک دیدید چه غوغایی شد! جمعیتی ریخته بود، جمعیت خیلی زیاد. من بعید میدانم غیر از چند تا کشور که ستارههای درجهیک آنچنانی دارد، از کمپ تیم ملی کشوری اینجور حمایت بشود. اینها از کجاست؟ اینها از شما ملت است. اینها از این چهار ماه کف خیابان روضه خواندن و عزاداری کردن و «الهی عظمالبلا» گفتن است. اینها عزتی است که امام حسین به شما داده.
بعضیها میگویند این روضهها و این روضهخانهها و این روضهها و اینها چه خاصیتی برای ما داشته؟ خاصیتش را ببینید، عزتی که برایتان تولید کرده، ببینید. امام حسین باعث شده ما از شهادت نمیترسیم. این کلمه شهادت وقتی میآید، دهن آدم پر از عسل میشود. این آن چیزی است که امام حسین به ما یاد داد؛ به قاسم بن الحسن فرمود: «مرگ تو چشم تو چیست پسر جان؟ اینجور له له میزنی عموجان؟» «أحلی من العسل» (=از عسل شیرینتر). وجود نازنین قاسم بن الحسن فرمود: «آره عزیزم ای والله آره بخدا احلی من العسل آره بخدا از عسل شیرینتر.» امام حسین شهادت را در کام ما از عسل شیرینتر کرد.
بعد میبینید ترامپ خبیث ملعون کثیف تهدید میکند، بابا! این تهدید نه، آن وقتی که اینجور علنی بشود، آن وقتی که احتمالش داده میشود، یک ملت فرار میکند. توپ و ترقه اول جنگ که میآید، این مرزها لبریز از آدم میشود که از کشور میخواهند دربرند. باید در این جنگ چهل روزه ما، ارمنستان و آذربایجان و ترکمنستان و افغانستان و عراق و همه این کشورها باید پر از ایرانی پناهنده میشد. گفتند آقا سیر پناهندگی معکوس شد! ایرانیهایی که در ترکیه بودند، جاهای دیگر بودند، برگشتند ایران. یعنی چی اینها؟ ما تو دل اتفاقات عجیبی هستیم. صد سال بعد اینها را با تعجب نقل میکنند، باورشون نمیشود. انشاءالله صد سال بعد دوران حاکمیت امام زمان خواهد بود؛ ولی اگر خدایی نکرده آن روزگار آنطور نباشد، تاریخ از شما ملت با تعجب، با شگفتی یاد میکند: «اینها کی بودند؟ اینها چهکار کردند؟»
ترامپ میگوید: «تأسیساتتون رو میزنم، تأسیسات برق رو میزنم، پلهاتون رو میزنم.» یهو میبینید هزار نفر رفتند روی پل ایستادند، میگویند: «بزن!» یعنی چی؟ این اتفاق کجا؟ کسی همچین چیزی سراغ دارد؟ کی باورش میشود؟ تو محاسبه کی میگنجد؟ اینها خروجیهای چیست؟ اینها خروجیهای روضه است. اینها مال همین مجالسی است که من و شما دور هم جمع شدیم. اینها آن سرمایهای است که امام حسین برای من و شما تولید کرد. به چشم نمیآمد؛ یک خرجی دادند و یک روضه گرفتند، یک سیاهی زدند، تهش همچین چیزهایی از توش در بیاید. تازه اول داستان است. دنیا دارد با امام حسین آشنا میشود، عالم دارد این طنین «لبیک یا حسین» را کمکم میفهمد. یزید تو چشم عالم دارد تبدیل میشود به ترامپ. آن کسی هم که این یزیدیان را رسوا میکند و محو میکند، حسین ابن علی است. امام زمان هم وقتی ظهور میکند، خودشان را به اسم امام حسین معرفی میکنند: «من پسر کسی هستم که با لب تشنه سر از تنش جدا کردند.» معلوم میشود عالم، آن روزی که حضرت ظهور میکند، با امام حسین آشنا شده، تشنه امام حسین شده، عاشق امام حسین شده.
رهبر شهید ما فرمود: «عالم دارد عوض میشود. رهبری دارد عالم را عوض میکند؛ رهبری حسین بن علی علیه السلام.» عالم عوض شده. برای تشییع پیکر رهبر شهیدمان، یک میلیون متقاضی بر اساس آمارهای رسمی، فقط از عراق تقاضا دادند، میخواهند در تشییع پیکر شرکت بکنند. اینها چیزهای عجیبی است. برکت روضه است اینها، برکت اربعین است. یک جبهه بینالمللی شکل گرفت. با حماقت صهیونیستها، با درندگی آمریکاییها، داعش آمد در این منطقه دولت اسلامی، بهقولخودش، راهاندازی کند در سوریه و عراق. برداشتند با حماقت و خریتشان حرمها را تهدید کردند؛ اول حرم زینب کبری سلامالله، حرم حضرت رقیه سلاماللهعلیها، بعدش هم حرم امام حسین علیهالسلام، عتبات عالیات در کربلا.
یک جبهه وسیع شکل گرفت. رضوان و رحمت بیکران خدا بر شهید حاج قاسم سلیمانی، این مرد بزرگ، این سرباز بزرگ. رهبر شهید رفتند چهدلاوریها کردند. همه آنجا جمع شدند؛ از ایرانیهای مختلف، شمالی و جنوبی، و کرد و بلوچ، شیعه و سنی؛ عراقی، سوری، لبنانی، افغانستانی، پاکستانی، آذربایجانی. این احمقها نمیفهمند، آنجایی که نام امام حسین باشد، همه با هم جمع میشوند. برای دفاع از حرم زینب کبری. دسی تا سی کیلومتری کربلا، منطقه «جرف و صخر»، سی کیلومتر فاصله دارد. جادهاش هم میروید از کربلا که خارج میشوی به سمت بغداد. سی کیلومتری هنوز نشانههای حمله داعش موجود است. با اسپری رنگ کردند؛ «جرف و صخر» اسمش را کردند «جرفالنصر». اسم منطقه را عوض کردند. تا سی کیلومتری کربلا رسید داعش. این بچههای امام حسینی، این سینهزنها، این گریهکنها رفتند، نگذاشتند پای دشمن به کربلا برسد.
بعد چی شد؟ این اتفاقات عظیم در این پیادهروی اربعین، یک جبهه بینالمللی شکل گرفته. دیگر ایرانی و عراقی و لبنانی و ترک و بلوچ و عرب و عجم و شیعه و سنی و آشوری و ایزدی و همه عالم تبدیل شده به دو جبهه: حسینی و یزیدی. رهبر شهیدمان هم در آخرین مرحله این حیات مبارکش، این دو جبهه را این شکلی معرفی کرد. رقم خورد. با خون مبارک او این دو جبهه از هم تفکیک شد، شکل گرفت: جبهه حسینیان، جبهه یزیدیها.
چیزهای عجیبی آدم امروز دارد میبیند، اتفاقات عجیبی دارد میبیند. فلان تحلیلگر آمریکایی آمده توییت کرده به انگلیسی: «لبیک یا حسین.» چی شده؟ چه خبر است؟ چی شده که نام امام حسین شده رمز مقاومت؟ شده رمز مردانگی؟ هرکه نام به دهانش میآید، معلوم میشود مرد آغاز… عزیز! تو دیماه چهکار کردند؟ ریختند حسینیهها را آتش زدند، مسجدها را آتش زدند، قرآنها را آتش زدند، پرچمهای امام حسین را آتش زدند. دشمن فهمیده مشکل دیگر حتی با پرچم جمهوری اسلامی نیست. این پرچم امام حسین است که کار را خراب کرده، کار را به این طاغوتها و به این فاسدها سخت کرده، دستوبال اینها را بسته.
فدای امام حسین! محبت دو ماهه سخت در پیش داریم، دو ماه حیاتی. این دو ماهی قرار است این مذاکرات پیشروی بکند. از ته دل هم آرزو میکنیم انشاءالله مطالبات این ملت، مطالبات رهبر عزیزمان، به کرسی بنشیند. در این گفتگوها، در این نشست و برخاستها، تحکیم بشود، تثبیت بشود. از خط قرمزها عقبنشینی نشود، حق و حقوق این ملت گرفته بشود. گامبهگام، قدمبهقدم انشاءالله آسیب زده بشود به آمریکا و اسرائیل. زمینه نابود شدن اسرائیل، جمع شدن بساط آمریکا در منطقه، بعد هم انشاءالله جمع شدن بساط ظلم و طغیانش در عالم، انشاءالله آرامآرام فراهم بشود، پاکسازی بشود، آماده بشود. انشاءالله حاکمیت آقا و مولایمان تحویلش داده بشود، بیایند انشاءالله حکمرانی کنند، حکومت تشکیل بدهند. این جبهه حسینی انشاءالله زمینه را فراهم کند، دستوبال یزیدیها قطع.
**
خب، این مقدمه عرایضم. یک نکتهای هم عرض بکنم، عرایضم را طولانی نکنم، بروم تو روضه. ما سال گذشته بحثی که داشتیم درمورد این آیه کریمه قرآن بود، آیه پایانی سوره مبارکه فتح. که خب شما هم در این یک سال سوره فتح را حتماً زیاد باهاش انس داشتید، خصوصاً در این نماز استغاثه به امام زمان. این آیه، آیه عجیبی است؛ با نام مبارک رسول اکرم شروع میشود: «محمد رسولالله (اللهم صل علی) ﻭﺍﻟﺬﯾﻦ ﻣﻌﻪ ﺃَﺷﺪَﺍﺀُ ﻋﻠﯽ ﺍﻟﮑﻔَّﺎﺭِ ﺭُﺣَﻤَﺎﺀُ ﺑَﯿﻨَﻬﻢ». کسانی که با پیغمبرند دو تا ویژگی اصلی دارند: روبروی دشمن، روبروی کافر شدیدند، بین خودشان، بین آن طایفه مؤمنین، رحیماند، دلسوزند. خب، ما پارسال این کلمه دلسوزی را (ترجمه فارسی رحمت میشود) یکم گفتگو کردیم، جلساتی بحث را با هم داشتیم. امسال ادامه همان مباحث، انشاءالله یکم دقیقتر. خصوصاً با بیانات رهبر شهیدمان که خیلی یکی از آیاتی که رهبر شهیدمان در دوران رهبریشان بسیار از این آیه استفاده کردند همین آیه است. یعنی از آیاتی که رهبر شهید بیشترین استفاده را ازش کردند همین آیه است.
* یک ماه بعد از رهبریشان یک بحثی را درمورد این آیه کردند که عرض میکنم.
* دو ماه هم قبل از شهادتشان یک بحث درمورد این آیه کردند.
این دو تا (نکته) عرضم را تمام کنم. البته نکات زیاد است، انشاءالله شبهای بعد نکات را عرض میکنم.
رهبر شهیدمان در مراسم بیعت ائمه جمعه، دوازدهم تیر سال شصتوهشت. خب ائمه جمعه که خیلیهایشان هم عضو مجلس خبرگان بودند، آمدند برای بیعت با ایشان. یک ماه، کمتر از یک ماه، از رحلت حضرت امام و تعیین ایشان بهعنوان رهبر میگذشت. یک خاطرهای را آقا آنجا تعریف میکنند. این خاطره خیلی شنیدنی است. همه گل بحثهایمان همین بخش است؛ یعنی ما معمولاً در سخنرانیها شب آخر اصلیترین حرف را میگوییم، در این دهه که شب اول اصلیترین حرف را میگوییم، شبهای بعد دیگر انشاءالله توضیح و تفصیل همین متن، این مطلبی که برایتان میخوانم فرمایش رهبر شهیدمان است.
میفرمایند: «بهار سال شصتوپنج، روزی که امام رحمتاللهعلیه در بستر بیماری بودند، فراموش نمیکنم. ایشان دچار ناراحتی قلبی شده بودند، تقریباً دهپانزده روزی در بستر بیماری بودند.» امام مشکل قلبی داشتند، میدانید دیگر؟ از همان اول انقلاب، یک بار هم همان اول انقلاب تقریباً امام تمام کردند، سال پنجاهوهشت که مرحوم آیتاللهالعظمی بهجت شبش با پریشانی به پسرشان گفته بودند رفت. آقا را بردند صبح آمده بودند، بعد نماز صبح با خوشحالی فرمودند: «خدا ده سال به این امت رحم کرد.» این مرد بزرگ، دقیقاً هم ده سال شد، پنجاهوهشت تا شصتوهشت. حالا آن لابهلا هم چند بار اوضاع امام خیلی وخیم شد. بهار شصتوپنج یکی از آن دورانهاست.
آقا میفرمایند: «من آن زمان تهران نبودم. آقای حاج احمد آقا به من تلفن کردند، گفتند: سریعاً به اینجا بیایید. فهمیدم که برای امام مسئلهای رخ داده. آناً حرکت کردم. بعد از چند ساعت طی مسیر، خودم را به تهران رساندم. اولین نفر از مسئولان کشور بودم؛ حدود ده ساعت بعد از بروز حادثه بالای سر ایشان حاضر شدم. در آن وقت برادر عزیزمان جناب آقای هاشمی در جبهه بودند و هیچکس دیگر هم از این قضیه مطلع نبود. روزهای نگرانکننده و سختی را گذراندیم. خدمت امام رفتم.» خیلیخیلی قشنگ است این خاطره، خیلی لطافت توش دارد: «هنگامی که نزدیک تخت ایشان رسیدم، منقلب شدم، نتوانستم خودم را نگه دارم، گریه کردم. ایشان تلطف فرمودند و با محبت نگاه کردند. بعد چند جمله گفتند که چون کوتاه بود به ذهنم سپردم.»
از دنیا میرفتند. آقا همین را هم اشاره میکند، عصاره عمر امام، عصاره دستورات و سفارشات امام، همین چند خط، همین چند کلمه است که آقا میفهمند آنجا امام با آن حال بدشان اینها را به ما گفتند. «بیرون آمدم اینها را نوشتم.» از یکی از اعضای دفتر هم کمک خواستند، گفتند: «شما مگه جمله تو ذهنت مانده بگو، من تکمیل کنم.» میگویند یک چند خطی شد که این را یادداشت کردم. «در آن لحظهای که امام ناراحتی قلبی پیدا کرده بودند، ما بهشدت نگران بودیم. وقتی که من رسیدم ایشان انتظار و آمادگی برای بروز احتمالی حادثه را داشتند.» یعنی امام دیگر آماده بودند که از دنیا بروند. «بنابراین مهمترین حرفی که در ذهن ایشان بود، قاعدتاً میبایست در آن لحظه حساس به ما میگفتند.» امام مهمترین جملهاش لحظه آخر چی بود به رهبر شهید؟ داشته باشید، خیلی مهم است.
«ایشان گفتند: «قوی باشید، احساس ضعف نکنید، به خدا متکی باشید، اشداء علی الکفار رحماء بینهم باشید، و اگر با هم بودید هیچکس نمیتواند به شما آسیبی برساند.» این چکیده عمر هشتادوششساله امام و بعد هم عمر هشتادوشش ساله امام شهید. آقام اینجا میفرماید: «به نظر من وصیت سیصفحهای امام میتواند در همین چند جمله خلاصه بشود.» همه وصیت امام همین دو سه خط: قوی باشید، احساس ضعف نکنید، به خدا تکیه کنید، «اشداء علی الکفار رحماء بینهم» باشید. با هم که باشید، هیچکس نمیتواند به شما آسیب برساند. «از تخت ایشان منقلب شدم، نتوانستم خودم را نگه دارم، گریه کردم و ناراحت شدم. بعد ایشان تلطف کردند و با محبت نگاه کردند، اینها چند جمله. من آن جملات را که کوتاه بود، به ذهنم سپردم. آمدم بیرون، نشستم، نوشتم. عین آن نوشته امام را من نگه داشتم. مهمترین حرفی که به ذهن ایشان بود، قاعدتاً آنجا باید میگفتند، یعنی لحظه حساس. بعد مسئول جملهای که ایشان گفتند: «اشداء علی الکفار باشید و رحماء بینکم.» به نظر من وصیت امام در این چند جمله، همین وصیت سیصفحهای هم در همین چند جمله میتوان خلاصه کرد: قوی باشید، احساس ضعف نکنید، به خدا متکی باشید، اشداء علی الکفار باشید. اگر با هم باشید هیچکس نمیتواند به شما آسیب برساند. این مرد حکیم الهی، مجرب دلسوزی که چندین سال این جامعه را اداره کرده بود، مهمترین مسئله را همین چند کلمه میدانست که یکی از آنها «رحماء بینهم» است. آقا میفرماید: «من وصیت حقیقی امام را تحقق همین نکات میدانم.»
بعد آقا بهطور خاص داشته باشید. دو خط بود دیگر عصاره وصیتنامه امام خمینی، دو خط بود. باز آقا همه را خلاصه میکند تو یک کلمهاش، «رحماء بینهم». میفرماید: «باید بر سلایق پا گذاشت، آنجا که موجب جدا شدن از دیگران است.» تازه سلیقه باشد، میفهمند، چه برسد به هوا و هوس، انگیزههای مادی که آن دیگر هیچی. یک وقتی واقعاً سلیقه سیاسی آدم یک طوری است. حالا درمورد این مفصل انشاءالله گفتگو خواهیم کرد. باز تو همه آن دو سه خطی که امام خلاصه کرد صحیفه امام را، وصیتنامه امام را، یک کلمه خلاصه همیشه «رحماء بینهم» که پارسال ما به این کلمه پرداختیم. امسال انشاءالله ادامه میدهیم.
این یک ماه بعد رهبری آقاست. دو ماه قبل شهادتشان این تعابیر را دارند. سیزدهم دی هزار و چهارصد و چهار (دو ماه قبل از شهادت). این را هم برایتان بخوانم، عرضم را تمام کنم. البته این فرمایششان سخنرانی طولانی است. حتماً گوش دادید. روز میلاد امیرالمؤمنین بود که سالگرد شهید سلیمانی هم بود. آن روز درمورد امیرالمؤمنین مفصل صحبت کردند. هم درمورد شهید سلیمانی یک نکتهای را فرمودند: «عاملی که موجب میشود دشمن در مقابل ملت ایران در جنگ نظامی اولاً درخواست توقف جنگ را بکند، بعد هم پیغام بدهد که من نمیخواهم با شما بجنگم.» دشمن خبیث، البته فریبگر و دروغگوست، ما به حرفش اعتمادی نداریم؛ ولی آن عاملی که موجب میشود و این کار را بکند چیست؟ «آن قدرت ملت ایران، آن توانایی جوانان ایرانی. امروز خوشبختانه ملت ایران آمریکا را شناختند.» یک روزی بود که نمیشناختیم. «امروز تشت رسوایی آمریکا در جهان فرو افتاده، مردم همه میشناسند، مخصوص ایران هم نیست، مردم شناختند دشمن را.» این خیلی موفقیت بزرگی است. ما خیلی اصرار میکردیم، استدلال کنیم برای مردم، ولی مردم در جنگ دوازدهروزه خودشان دیدند، مشاهده. آنها هم که میگفتند راهحل مشکلات کشور مذاکره با آمریکاست، دیدند که چه شد! «وسط مذاکره با آمریکا، دولت ایران مشغول مذاکره با آمریکا بود، دولت آمریکا پشت صحنه مشغول آماده کردن نقشه جنگ.» مردم بیدارند، هوشیارند.
خب، جمله اصلی ایشان: «خب، بنابراین، مراقب جنگ نرم باید بود. مراقب شبههسازی دشمن باید بود. مراقب شایعهسازی دشمن باید بود. این پولهایی که خرج میشود، میلیاردها خرج میشود برای فلان تلویزیون، فلان رادیو، فلان مرکز اطلاعرسانی و مانند اینها، علیه ایران دائماً حرفهای دروغ، خلاف، منتشر میکنند، این بیجهت نیست. این با یک استدلال بسیار مهمی است. میخواهند داخل کشور را ضعیف کنند.» پنج روز بعدش قضیه دیدند که در جنگ دوازدهروزه اتحاد… این جمله را دوباره میخوانم. «دیدند که در جنگ دوازدهروزه اتحاد ملت معجزهآفرین بود، میخواهند این اتحاد را به هم بزنند.» دوباره: «دیدند که در جنگ دوازدهروزه اتحاد ملت معجزهآفرین بود، میخواهند این اتحاد را به هم بزنند. مردم ایران مراقب باشند. مهمترین مسئله توجه به دشمنی دشمن و توجه به اتفاق و اتحاد داخلی و درونی است. «اشداء علی الکفار رحماء بینهم» خلاصه رهبری این مرد بزرگ همین دو کلمه بود، خلاصه نظریه حکمرانی ایشان همین دو کلمه، خلاصه سیاست خارجی و داخلی جمهوری اسلامی همین دو کلمه است. راهنجات من و شما از شر آمریکا و این طاغوتها، دنیا و آخرتمان اگر میخواهد آباد بشود، همین دو کلمه است: «اشداء علی الکفار رحماء بینهم».
خلاصه داستان کربلا و مظلومیت امام حسین هم نبود، همین دو تا کلمه است. مردم کوفه نه «اشداء علی الکفار» بودند، نه «رحماء بینهم». این شد که امام حسین تنهاش گذاشتند، این شد که حضرت مسلم علیهالسلام تنها شد. داستان حضرت مسلم خیلی داستان عجیبی است. چند هزار نفر بیایند بیعت کنند، نامه بنویسند، این نامهها را برای امام حسین با مهر و موم بفرستند. با یک ترفندی که البته بحثش بحث مفصلی است، فردا صبح چرا در جلسه آن قضیه مظلومیت حضرت مسلم را عرض خواهم کرد. داستان عجیبی دارد. طی چند ساعت ورق برمیگردد. حضرت مسلم با چند هزار نفر میآیند قصر عبیدالله را محاصره میکنند، تا یک قدمی مرگ میرسانند عبیدالله را. بعد اینکه عبیدالله هانی بن عروه را دستگیر میکند، کوفه به هم میریزد. چند هزار نفر با حضرت مسلم علیهالسلام میآیند دور دارالاماره. عبیدالله سی چهل نفر بیشتر دورش نبودند، کار عبیدالله تمام بود. با یک شایعه، با یک وسوسهانگیزی، با یک اختلافافکنی در چند ساعت - البته یک درگیری هم انجام میدهند که به نتیجه نمیرسد - در چند ساعت، تعبیر را ببینید. میگوید که: «حضرت مسلم «فی ثلاست آلاف فارس» با سه هزار تا رزمنده سوار حرکت کرد.» اینها سواره بودند به سمت کاخ عبیدالله. «فلما قرب من قصر عبیدالله» نظر به قصر که رسید، یک نگاهی کرد دید از این سه هزار تا، سیصد تا ماندند. «واقف» خیلی عجیب است، خیلی تلخ است این صحنه. «فواقف یلتفت یمنتا و یسره» یک توقفی کرد، یک نگاه به راست کرد، یک نگاه به چپ کرد، دید همینجور دارند میروند. «فاذا اصحابه یتخلفون عنه» دید همه دارند میروند. «حتی بقیه معه عشرت انف» ده نفر ماندند کنار. با سه هزار نفر حرکت کرد به سمت کاخ عبیدالله، مرحله بعد نگاه کرد دید سیصد نفرند. مرحله بعد نگاه کرد دید ده نفر ماندند. گفت: «یا سبحان الله! «قرنا هالا به کتبهم» عجب اینها با نامههایشان ما را فریب دادند. «ثم اسلمونا الی اعدان» ما را تسلیم دشمنمان کردند، ما را تحویل دشمنمان دادند. برگشت، وقتی آمد به سمت کوچه ملتفت، ده نفر باهاش مانده بودند، آمد که برگردد، وارد کوچه که شد «فلم یره خلفه احدا» دید هیچکس پشتش نیست.
اینجا گفتن چه تعبیر عجیبی است. کلام روایت از امام باقر علیهالسلام: «لما رءا مسلم انه قد بقیه وحده» مسلم دید تنها شده، «یتردد فی الطرق» تو این کوچهها هی میچرخد. با سه هزار نفر حرکت کرده، تو چند دقیقه تک و تنهاست. از این کوچه به آن کوچه میزند، از آن کوچه به این کوچه میآید. «عطا باباً فنزل علیه» آمد جلوی در خانهای نشست. یک خانمی آمد اول بهش گفت: «شما چرا اینجا نشستی؟» چند بار آن خانم آمد. چون منتظر پسرش بود، دم غروب بود، منتظر بود پسرش برگردد. نام این خانم هم «توعث» است. چند بار آمد و رفت. دید این آقا دم در نشسته. اینجا گفتند که گفتش که زشت است شما اینجا جلوی در نشستی، مردم فکر بد میکنند، هم برای شما بد است هم برای من بد است. دیگر نشستی یک استراحتی کردی، پاشو برو خونت، زن و بچهات منتظرند. فرمود: «من در این شهر زن و بچهای ندارم.» گفت: «شما پاشو برو منزل.» گفت: «من منزلی ندارم.» بالأخره آنجایی که اسکان دارد ندارد. گفت: «من جایی ندارم.» گفت: «مگر کی هستی؟» گفت: «من مسلمم.»
این زن شیعه بود. گفت: «چی میخواهی؟» گفت: «یک مقدار آب داری به من بدهی؟ «یا عمته الله اسقینی ما!» ای کنیز خدا، یکم آب به من بده. رفت یک مقدار آب آورد، دید نمیخورد. گفت: «یا عبدالله! ألم تشرب؟» بنده خدا! چرا آب نمیخوری؟ گفت: «حالا میخورم.» اینجا گفتند چند بار هی گفت این زن. گفتش که: «فضب الا اهلک» برگرد خونت پیش خانوادهات. میگوید: «فسکت» حضرت مسلم سکوت کرد. «ثم عادت» دوباره گفت: «برگرد پیش خانواده.» دوباره سکوت کرد. میگوید: دوباره هی چند بار این خانم گفت که: «بابا پاشو برو اینجا زشت است نشستی. «مرج الاهلک، آفاکالله!» برو پیش خانوادهات، خدا عافیتت بده. خوب نیست اینجا بنشینی. میگوید گفت حضرت مسلم: «یا عمتهالله! مالی فی هذا المصر منزل ولا عشیره.» من در این شهر نه خانه دارم نه خانواده دارم. «فهلل کلا أجر و معروف» اهل کار خیر هستی؟ یک کاری برایم انجام میدهی؟ من بعداً برایت جبران کنم. گفت: «چی میخواهی؟» گفت: «أنا مسلم بن عقیل کذبنی هالاء القوم وقرونی.» این مردم به من دروغ گفتند، فریبم دادند. این زن گفت: «أنت مسلم؟» تو مسلمی؟ گفت: «بله.» گفت: «بیا تو خانه.» برد، غذایی برایش آماده کرد، جای آماده کرد.
ازش مفصل است. پسرش خیلی اهل نبود. دامادش آمد و در خانه دید این هی رفتوآمد نامتعارف دارد، آخر حساس شد، گفت: «کجا هی میروی؟ هی میروی میآیی؟ یک چیزی با خودت میبری و اینها. قسمت میدهم به خدا اگه به کسی چیزی نمیگویی.» دستور قرآن باید بگذاری، عهد باید ببندی، بهت میگویم. این هم عهد و میثاق و اینها. گفت: «تو خانهمان مسلم بن عقیل است، سفیر امام حسین است.» خب، جایزه تعیین کرده بود عبیدالله ملعون. اینها نه «اشداء علی الکفار»ند نه «رحماء بینهم». نه از عبیدالله و یزید نفرت دارند، نه به این سفیر پاک امام حسین رحم میکنند. رفتند گزارش دادند: «مسلم تو خانه ماست، سرش رو تقدیمتون میکنیم، جایزهاش را به ما بدهید.» اوضاع عجیبی شد. حضرت مسلم از آن منزل محاصره شد، بیرون آمد. محاصرهاش کردند، درگیر شد، جنگ شد. خدا حفظ کند یکی از علمای کربلا را، این روضه را من در حرم امام حسین از ایشان شنیدم. هرچه برای امام حسین بود، برای مسلم هم پیش آوردند. حالا میگویم چهکارها کردند. ولی یک چیزی بود اختصاصی مسلم بود، این دیگر مال امام حسین نمیشد. چی بود؟ چهکار کردند؟ بگذار من بگویم.
اول هرچه برای امام حسین بود اینها بود: گرفتنش، دستش را بستند، گردنش را زدند، با لب تشنه سر از تنش جدا کردند. این هم قضیه عیداش عطش. آب آوردند. لحظه آخر دهان مبارکش پر خون بود. آمد خب دستش بسته و سر را کج کرد از آب بنوشد، یک قطره خون افتاد تو این ظرف آب، نجس شد. ظرف را جابهجا کردند. ظرف دوم را آوردند دوباره خون مبارک دهانش به این آب رسید. دفعه سوم آب آوردند دندان مطهرش تو آب افتاد. نامرد! گفت: «مثل اینکه قسمت نیست این آقا آب بخورد. راحتش کنید، سر از سرش جدا کنید.» با لب تشنه سر از تن مسلم جدا کردند. محاصرهاش هم کردند، تیربارانش هم کردند، سنگبارانش هم کردند. اینها مشترک است. البته خب، خیلی تفاوت بین مسلم، مظلومیت مسلم با مظلومیت اربابمان است. ولی یک دانه هم اختصاصی بود. بالأخره پیشقراول است دیگر، سپر است، مدافع امام حسین است دیگر، جلودار است دیگر. یک تفاوتی هم با اربابش دارد. آن هم این بود: از روی پشتبامها آتش به سمت مسلم انداختند. آتشبارانش کردند. یک جورایی همه را چشید دیگر، یک جورایی همه را چشید. تشنگیها را چشید، سنگها را چشید، تیرها را چشید، آتشی که به دامن این بچهها قرار است بیفتد تو این خیمهها، همه را چشید.
میدانم دلتان خیلی داغ دارد. هی با خودتان میگفتید کی محرم میشود یک دل سیر گریه کنیم! این سهچهار ماه درگیر خیابان بودیم، وظیفه روی دوشمان بود. آقا علم را به ما سپرده بود بعد خودش. گفتید محرم میشود یک دل سیر گریه میکنیم. بگذار من یک دو جمله روضه بیشتر بخوانم، هرکس میخواهد حال کند، ناله بزند، بسمالله.
خبر مسلم را دادند به امام حسین. خانواده مسلم بعضیهایشان تو کاروان امام حسین بودند. برخی مقاتل گفتند حضرت اشاره کرد، فرمود: «دخترهای مسلم را بیاورید.» دختربچهها را آوردند. یادتان است آقای شهید ما چقدر به این دختربچهها علاقه داشت؟ آخر هم با همین دختربچهها شهید شد. دختربچهها را آوردند روی پایشان. امام حسین شروع کرد نوازش کردن. بچهها دیدند خیلی خاص دارد امام حسین محبت میکند، هی نوازش میکند، هی میبوسد. حساس شدند. هی هاجوواج نگاه کردند، پرسیدند: «چیزی شده؟» نقل شده امام حسین فرمود: «از این به بعد من خودم باباتونم، بچههایم هم خواهر برادراتان.» به این بچهها اینجور فهماند که یتیم شدند. اگر ناله میخواهید بزنید، من میخواهم آمادهتان کنم فریاد بزنید. حالا بچههای امام حسین هم تو این کاروان هستند دیگر، میفهمند به بچه یتیم این شکلی خبر میدهند، میفهمند با بچه یتیم این شکلی رفتار میکنند، مخصوصاً اگر دختربچه باشد. روی پا مینشانند، موهایش را نوازش میکنند، اشکهایش را پاک میکنند. خلاصه بهتان بگویم بچههای حسین ظهر عاشورا چند رقم غافلگیر شدهاند: هم از شهادت بابایشان غافلگیر شدند، هم از اینکه اینجور باخبر شدند غافلگیر شدند. یهو از خیمه بیرون آمدند، دیدند زین اسب واژگون شده، سر و صورت اسب زخمی و خونی.
بسمالله الرحمن الرحیم
انشاءالله محرم سال بعد اگر دور هم جمع شدیم، واقعهای که شب اول محرم با هم مرور میکنیم، بهعنوان واقعه بزرگ سال بعد، به درک واصل شدن ترامپ باشد، انشاءالله. قصاص و انتقام خون همه شهدا، شهدای مظلوم، بچههای معصوم دبستان «شجره طیبه» در میناب، بچههای نوزاد، مجتبی سهروزه، بچههای دهدوازدهروزه؛ انشاءالله در این یک سال، از محرم امسال تا محرم سال بعد، خدای متعال عنایت کند به دست ما رقم بخورد. بهویژه انتقام خون رهبر شهید!
عرض کردم اتفاقات مهمی در این یک سال رقم خورد، اتفاقات بزرگی. مهمترینش این بود که همه دشمنان ما دور هم جمع شدند، دستبهدست هم دادند، داخلی و خارجی، بهیکمعنا جنگ احزاب رقم خورد. هر کسی به هر نحوی، به هر شکلی با این انقلاب، با این نظام، با جبهه مقاومت مشکل داشت، خردهحساب داشت، تیغش را بیرون کشید، آمد وسط. ما یک سال سختی را پشت سر گذاشتیم؛ سختترین سال این انقلاب بود. بیشترین فشار هم فشار اقتصادی که خب مردم را واقعاً کلافه کرده، خسته کرده. گاهی قیمتهای سال گذشته را آدم نگاه میکند، احساس میکند اینها مال بیست سال پیش است، باورش نمیآید که سال گذشته این قیمتها اینطور بوده!
با گرفتاریهای بزرگ اقتصادی مواجهایم، مشکلات فرهنگی که کام مردم مؤمن را تلخ کرده، مظاهر بیبندوباری، فحشا، گناه متأسفانه در جامعه آشکار؛ روزبهروز هم اوضاعش افسارگسیختهتر میشود. و خصوصاً این فضای ناامنی و جنگ، این جنگ بیرحمانه، این جنگ همهجانبه! همه دستبهدست هم دادند، آمدند وسط. آمریکا و اسرائیل، رژیم خبیث کثیف سفاک جنایتکار، پهلوی، تفالههایشان، تهماندههایشان، ساواکیهای قدیم و جدید دستبهدست هم دادند، از بیرون، از داخل. با یک مشت عرب احمق نادان مفتخور حاشیه خلیج فارس: دولت امارات، دولت کویت، دولت بحرین، دولت قطر، دولت اردن، دولت خبیث و کثیف گاو شیرده سعودی، بقیه این دولتهای حقیر مفلوک پست و بدبخت؛ تا این کوملهها و این کردهای کنار دستمان، به نحوی هم رژیم آذربایجان. همه اینها دستبهدست هم دادند.
ما در یک جنگ منطقهای، یک جنگ بینظیر، جنگ فوقالعادهایم. در وضعیتی که فرماندهانمان را گرفتند، چند دور، چندلایه. در این یک سال، از یک سال شمسی که بخواهیم حساب کنیم، یکی دو روز قبل سالگرد شهید سلیمانی، شهید حاجیزاده و سایر فرماندهانمان بود. در این یک سال شمسی، بهترین نیروهایمان را در عرصه نظامی از دست دادیم؛ در رأس همه، رهبر عزیزمان را. مردم بینظیر، مردم تاریخی၊ مردم تکرارناشدنی، نزدیک چهار ماه این خیابانها را پر کردهاند. این اتفاق بینظیر است؛ تابهحال که سابقه نداشته در این کشور، که سابقه نداشته در دنیا هم گزارشی ما این شکلی نداریم. رهبری با این مختصات، این شکلی، توی همچین جنگی با همچین ویژگیهایی که بهحسب ظاهر کاملاً نامتقارن، دو تا ابرقدرت به پشتوانه سکوت مجامع بینالمللی، با یک مشت اراذلواوباش منطقهای، میآیند در روز روشن جلو چشم همه دنیا، رهبر مملکت را در محل کارش با نوه شیرخوارش ترور میکنند، صدای هیچکس درنمیآید.
از اهرم قدرتمان استفاده کردیم: تنگه هرمز، سایر اهرمهای قدرتی که داشتیم. البته اهرم قدرت ما، مردم ما بودند. برخی گاهی میشنوم هی میگویند: «آقا بمب اتم و فلان و این حرفها.» من کاری به مسائل فقهیاش ندارم، حتی کاری به مسائل سیاسیاش هم ندارم که بمب اتم باید باشد، نباید باشد. خب الان کشور پاکستان اتمی هستهای، بمب اتم دارد، افغانستان (طالبان) تهدیدش میکند، بهش حمله میکند، بمب اتم که بازدارندگی نمیآورد، قدرت نمیآورد. قدرت این مملکت شمایید، این مردماند. روضه امام حسین، ذکر امام حسین است، این سیاهیهاست. شما مگر سر پایید؟ شما مگر زندهاید؟ شما مگر انرژی… البته مطالباتمان هم بالاست، نگرانیهایی هم داریم. ما تجربههای تلخ مذاکره داریم. ما تجربه ننگین برجام را داریم. نگرانیهایی داریم؛ طبیعی هم هست، حق هم داریم. مردم مطالباتی دارند، مردم تجربیاتانی دارند. ولی تو دل یک اتفاق بزرگی هستیم که به چشم خودمان نمیآید. بیرون که نگاه میکنند، میفهمند. تحسینمان میکنند، کلاه از سر برمیدارند به احترام ایرانی.
شما میبینید تیم ملی فوتبالمون، انشاءالله که بهترین نتایج را کسب بکند در کشور، این کشوری که به دولت ترامپ کثیف، انشاءالله آنجا تو دهنی بزنند، تحقیر کنند ترامپ را، هم صعود بکنند، هم در مراتب عالی پیش بروند. انشاءالله بچههای تیم ملیمان هم بچههای تیم ملی چهار سال پیش نیستند که بعضیهایشان سختشان بود سرود ملی را بخوانند. فهمیدند آخر هم آنی که از اینها حمایت میکند، همین مردم امام حسینیاند. بدرقه اینها هم در میدان انقلاب تهران با بچههای امام حسینی انجام شد. انشاءالله دعای این امام حسینیها پشتشان! فردا صبح انشاءالله بهترین نتایج را کسب میکنند، پرچم این مملکت، پرچم این انقلاب را بالا میبرند؛ تو چشم ترامپ میکنند. میبینید کمپ تیم ملیمان شده مقر هرچه آدم آزادیخواه. هرکه میخواهد تو دهن ترامپ و آمریکا بزند، لباس ایران میپوشد. این بازیکنان تیم ملی در مکزیک دیدید چه غوغایی شد! جمعیتی ریخته بود، جمعیت خیلی زیاد. من بعید میدانم غیر از چند تا کشور که ستارههای درجهیک آنچنانی دارد، از کمپ تیم ملی کشوری اینجور حمایت بشود. اینها از کجاست؟ اینها از شما ملت است. اینها از این چهار ماه کف خیابان روضه خواندن و عزاداری کردن و «الهی عظمالبلا» گفتن است. اینها عزتی است که امام حسین به شما داده.
بعضیها میگویند این روضهها و این روضهخانهها و این روضهها و اینها چه خاصیتی برای ما داشته؟ خاصیتش را ببینید، عزتی که برایتان تولید کرده، ببینید. امام حسین باعث شده ما از شهادت نمیترسیم. این کلمه شهادت وقتی میآید، دهن آدم پر از عسل میشود. این آن چیزی است که امام حسین به ما یاد داد؛ به قاسم بن الحسن فرمود: «مرگ تو چشم تو چیست پسر جان؟ اینجور له له میزنی عموجان؟» «أحلی من العسل» (=از عسل شیرینتر). وجود نازنین قاسم بن الحسن فرمود: «آره عزیزم ای والله آره بخدا احلی من العسل آره بخدا از عسل شیرینتر.» امام حسین شهادت را در کام ما از عسل شیرینتر کرد.
بعد میبینید ترامپ خبیث ملعون کثیف تهدید میکند، بابا! این تهدید نه، آن وقتی که اینجور علنی بشود، آن وقتی که احتمالش داده میشود، یک ملت فرار میکند. توپ و ترقه اول جنگ که میآید، این مرزها لبریز از آدم میشود که از کشور میخواهند دربرند. باید در این جنگ چهل روزه ما، ارمنستان و آذربایجان و ترکمنستان و افغانستان و عراق و همه این کشورها باید پر از ایرانی پناهنده میشد. گفتند آقا سیر پناهندگی معکوس شد! ایرانیهایی که در ترکیه بودند، جاهای دیگر بودند، برگشتند ایران. یعنی چی اینها؟ ما تو دل اتفاقات عجیبی هستیم. صد سال بعد اینها را با تعجب نقل میکنند، باورشون نمیشود. انشاءالله صد سال بعد دوران حاکمیت امام زمان خواهد بود؛ ولی اگر خدایی نکرده آن روزگار آنطور نباشد، تاریخ از شما ملت با تعجب، با شگفتی یاد میکند: «اینها کی بودند؟ اینها چهکار کردند؟»
ترامپ میگوید: «تأسیساتتون رو میزنم، تأسیسات برق رو میزنم، پلهاتون رو میزنم.» یهو میبینید هزار نفر رفتند روی پل ایستادند، میگویند: «بزن!» یعنی چی؟ این اتفاق کجا؟ کسی همچین چیزی سراغ دارد؟ کی باورش میشود؟ تو محاسبه کی میگنجد؟ اینها خروجیهای چیست؟ اینها خروجیهای روضه است. اینها مال همین مجالسی است که من و شما دور هم جمع شدیم. اینها آن سرمایهای است که امام حسین برای من و شما تولید کرد. به چشم نمیآمد؛ یک خرجی دادند و یک روضه گرفتند، یک سیاهی زدند، تهش همچین چیزهایی از توش در بیاید. تازه اول داستان است. دنیا دارد با امام حسین آشنا میشود، عالم دارد این طنین «لبیک یا حسین» را کمکم میفهمد. یزید تو چشم عالم دارد تبدیل میشود به ترامپ. آن کسی هم که این یزیدیان را رسوا میکند و محو میکند، حسین ابن علی است. امام زمان هم وقتی ظهور میکند، خودشان را به اسم امام حسین معرفی میکنند: «من پسر کسی هستم که با لب تشنه سر از تنش جدا کردند.» معلوم میشود عالم، آن روزی که حضرت ظهور میکند، با امام حسین آشنا شده، تشنه امام حسین شده، عاشق امام حسین شده.
رهبر شهید ما فرمود: «عالم دارد عوض میشود. رهبری دارد عالم را عوض میکند؛ رهبری حسین بن علی علیه السلام.» عالم عوض شده. برای تشییع پیکر رهبر شهیدمان، یک میلیون متقاضی بر اساس آمارهای رسمی، فقط از عراق تقاضا دادند، میخواهند در تشییع پیکر شرکت بکنند. اینها چیزهای عجیبی است. برکت روضه است اینها، برکت اربعین است. یک جبهه بینالمللی شکل گرفت. با حماقت صهیونیستها، با درندگی آمریکاییها، داعش آمد در این منطقه دولت اسلامی، بهقولخودش، راهاندازی کند در سوریه و عراق. برداشتند با حماقت و خریتشان حرمها را تهدید کردند؛ اول حرم زینب کبری سلامالله، حرم حضرت رقیه سلاماللهعلیها، بعدش هم حرم امام حسین علیهالسلام، عتبات عالیات در کربلا.
یک جبهه وسیع شکل گرفت. رضوان و رحمت بیکران خدا بر شهید حاج قاسم سلیمانی، این مرد بزرگ، این سرباز بزرگ. رهبر شهید رفتند چهدلاوریها کردند. همه آنجا جمع شدند؛ از ایرانیهای مختلف، شمالی و جنوبی، و کرد و بلوچ، شیعه و سنی؛ عراقی، سوری، لبنانی، افغانستانی، پاکستانی، آذربایجانی. این احمقها نمیفهمند، آنجایی که نام امام حسین باشد، همه با هم جمع میشوند. برای دفاع از حرم زینب کبری. دسی تا سی کیلومتری کربلا، منطقه «جرف و صخر»، سی کیلومتر فاصله دارد. جادهاش هم میروید از کربلا که خارج میشوی به سمت بغداد. سی کیلومتری هنوز نشانههای حمله داعش موجود است. با اسپری رنگ کردند؛ «جرف و صخر» اسمش را کردند «جرفالنصر». اسم منطقه را عوض کردند. تا سی کیلومتری کربلا رسید داعش. این بچههای امام حسینی، این سینهزنها، این گریهکنها رفتند، نگذاشتند پای دشمن به کربلا برسد.
بعد چی شد؟ این اتفاقات عظیم در این پیادهروی اربعین، یک جبهه بینالمللی شکل گرفته. دیگر ایرانی و عراقی و لبنانی و ترک و بلوچ و عرب و عجم و شیعه و سنی و آشوری و ایزدی و همه عالم تبدیل شده به دو جبهه: حسینی و یزیدی. رهبر شهیدمان هم در آخرین مرحله این حیات مبارکش، این دو جبهه را این شکلی معرفی کرد. رقم خورد. با خون مبارک او این دو جبهه از هم تفکیک شد، شکل گرفت: جبهه حسینیان، جبهه یزیدیها.
چیزهای عجیبی آدم امروز دارد میبیند، اتفاقات عجیبی دارد میبیند. فلان تحلیلگر آمریکایی آمده توییت کرده به انگلیسی: «لبیک یا حسین.» چی شده؟ چه خبر است؟ چی شده که نام امام حسین شده رمز مقاومت؟ شده رمز مردانگی؟ هرکه نام به دهانش میآید، معلوم میشود مرد آغاز… عزیز! تو دیماه چهکار کردند؟ ریختند حسینیهها را آتش زدند، مسجدها را آتش زدند، قرآنها را آتش زدند، پرچمهای امام حسین را آتش زدند. دشمن فهمیده مشکل دیگر حتی با پرچم جمهوری اسلامی نیست. این پرچم امام حسین است که کار را خراب کرده، کار را به این طاغوتها و به این فاسدها سخت کرده، دستوبال اینها را بسته.
فدای امام حسین! محبت دو ماهه سخت در پیش داریم، دو ماه حیاتی. این دو ماهی قرار است این مذاکرات پیشروی بکند. از ته دل هم آرزو میکنیم انشاءالله مطالبات این ملت، مطالبات رهبر عزیزمان، به کرسی بنشیند. در این گفتگوها، در این نشست و برخاستها، تحکیم بشود، تثبیت بشود. از خط قرمزها عقبنشینی نشود، حق و حقوق این ملت گرفته بشود. گامبهگام، قدمبهقدم انشاءالله آسیب زده بشود به آمریکا و اسرائیل. زمینه نابود شدن اسرائیل، جمع شدن بساط آمریکا در منطقه، بعد هم انشاءالله جمع شدن بساط ظلم و طغیانش در عالم، انشاءالله آرامآرام فراهم بشود، پاکسازی بشود، آماده بشود. انشاءالله حاکمیت آقا و مولایمان تحویلش داده بشود، بیایند انشاءالله حکمرانی کنند، حکومت تشکیل بدهند. این جبهه حسینی انشاءالله زمینه را فراهم کند، دستوبال یزیدیها قطع.
**
خب، این مقدمه عرایضم. یک نکتهای هم عرض بکنم، عرایضم را طولانی نکنم، بروم تو روضه. ما سال گذشته بحثی که داشتیم درمورد این آیه کریمه قرآن بود، آیه پایانی سوره مبارکه فتح. که خب شما هم در این یک سال سوره فتح را حتماً زیاد باهاش انس داشتید، خصوصاً در این نماز استغاثه به امام زمان. این آیه، آیه عجیبی است؛ با نام مبارک رسول اکرم شروع میشود: «محمد رسولالله (اللهم صل علی) ﻭﺍﻟﺬﯾﻦ ﻣﻌﻪ ﺃَﺷﺪَﺍﺀُ ﻋﻠﯽ ﺍﻟﮑﻔَّﺎﺭِ ﺭُﺣَﻤَﺎﺀُ ﺑَﯿﻨَﻬﻢ». کسانی که با پیغمبرند دو تا ویژگی اصلی دارند: روبروی دشمن، روبروی کافر شدیدند، بین خودشان، بین آن طایفه مؤمنین، رحیماند، دلسوزند. خب، ما پارسال این کلمه دلسوزی را (ترجمه فارسی رحمت میشود) یکم گفتگو کردیم، جلساتی بحث را با هم داشتیم. امسال ادامه همان مباحث، انشاءالله یکم دقیقتر. خصوصاً با بیانات رهبر شهیدمان که خیلی یکی از آیاتی که رهبر شهیدمان در دوران رهبریشان بسیار از این آیه استفاده کردند همین آیه است. یعنی از آیاتی که رهبر شهید بیشترین استفاده را ازش کردند همین آیه است.
* یک ماه بعد از رهبریشان یک بحثی را درمورد این آیه کردند که عرض میکنم.
* دو ماه هم قبل از شهادتشان یک بحث درمورد این آیه کردند.
این دو تا (نکته) عرضم را تمام کنم. البته نکات زیاد است، انشاءالله شبهای بعد نکات را عرض میکنم.
رهبر شهیدمان در مراسم بیعت ائمه جمعه، دوازدهم تیر سال شصتوهشت. خب ائمه جمعه که خیلیهایشان هم عضو مجلس خبرگان بودند، آمدند برای بیعت با ایشان. یک ماه، کمتر از یک ماه، از رحلت حضرت امام و تعیین ایشان بهعنوان رهبر میگذشت. یک خاطرهای را آقا آنجا تعریف میکنند. این خاطره خیلی شنیدنی است. همه گل بحثهایمان همین بخش است؛ یعنی ما معمولاً در سخنرانیها شب آخر اصلیترین حرف را میگوییم، در این دهه که شب اول اصلیترین حرف را میگوییم، شبهای بعد دیگر انشاءالله توضیح و تفصیل همین متن، این مطلبی که برایتان میخوانم فرمایش رهبر شهیدمان است.
میفرمایند: «بهار سال شصتوپنج، روزی که امام رحمتاللهعلیه در بستر بیماری بودند، فراموش نمیکنم. ایشان دچار ناراحتی قلبی شده بودند، تقریباً دهپانزده روزی در بستر بیماری بودند.» امام مشکل قلبی داشتند، میدانید دیگر؟ از همان اول انقلاب، یک بار هم همان اول انقلاب تقریباً امام تمام کردند، سال پنجاهوهشت که مرحوم آیتاللهالعظمی بهجت شبش با پریشانی به پسرشان گفته بودند رفت. آقا را بردند صبح آمده بودند، بعد نماز صبح با خوشحالی فرمودند: «خدا ده سال به این امت رحم کرد.» این مرد بزرگ، دقیقاً هم ده سال شد، پنجاهوهشت تا شصتوهشت. حالا آن لابهلا هم چند بار اوضاع امام خیلی وخیم شد. بهار شصتوپنج یکی از آن دورانهاست.
آقا میفرمایند: «من آن زمان تهران نبودم. آقای حاج احمد آقا به من تلفن کردند، گفتند: سریعاً به اینجا بیایید. فهمیدم که برای امام مسئلهای رخ داده. آناً حرکت کردم. بعد از چند ساعت طی مسیر، خودم را به تهران رساندم. اولین نفر از مسئولان کشور بودم؛ حدود ده ساعت بعد از بروز حادثه بالای سر ایشان حاضر شدم. در آن وقت برادر عزیزمان جناب آقای هاشمی در جبهه بودند و هیچکس دیگر هم از این قضیه مطلع نبود. روزهای نگرانکننده و سختی را گذراندیم. خدمت امام رفتم.» خیلیخیلی قشنگ است این خاطره، خیلی لطافت توش دارد: «هنگامی که نزدیک تخت ایشان رسیدم، منقلب شدم، نتوانستم خودم را نگه دارم، گریه کردم. ایشان تلطف فرمودند و با محبت نگاه کردند. بعد چند جمله گفتند که چون کوتاه بود به ذهنم سپردم.»
از دنیا میرفتند. آقا همین را هم اشاره میکند، عصاره عمر امام، عصاره دستورات و سفارشات امام، همین چند خط، همین چند کلمه است که آقا میفهمند آنجا امام با آن حال بدشان اینها را به ما گفتند. «بیرون آمدم اینها را نوشتم.» از یکی از اعضای دفتر هم کمک خواستند، گفتند: «شما مگه جمله تو ذهنت مانده بگو، من تکمیل کنم.» میگویند یک چند خطی شد که این را یادداشت کردم. «در آن لحظهای که امام ناراحتی قلبی پیدا کرده بودند، ما بهشدت نگران بودیم. وقتی که من رسیدم ایشان انتظار و آمادگی برای بروز احتمالی حادثه را داشتند.» یعنی امام دیگر آماده بودند که از دنیا بروند. «بنابراین مهمترین حرفی که در ذهن ایشان بود، قاعدتاً میبایست در آن لحظه حساس به ما میگفتند.» امام مهمترین جملهاش لحظه آخر چی بود به رهبر شهید؟ داشته باشید، خیلی مهم است.
«ایشان گفتند: «قوی باشید، احساس ضعف نکنید، به خدا متکی باشید، اشداء علی الکفار رحماء بینهم باشید، و اگر با هم بودید هیچکس نمیتواند به شما آسیبی برساند.» این چکیده عمر هشتادوششساله امام و بعد هم عمر هشتادوشش ساله امام شهید. آقام اینجا میفرماید: «به نظر من وصیت سیصفحهای امام میتواند در همین چند جمله خلاصه بشود.» همه وصیت امام همین دو سه خط: قوی باشید، احساس ضعف نکنید، به خدا تکیه کنید، «اشداء علی الکفار رحماء بینهم» باشید. با هم که باشید، هیچکس نمیتواند به شما آسیب برساند. «از تخت ایشان منقلب شدم، نتوانستم خودم را نگه دارم، گریه کردم و ناراحت شدم. بعد ایشان تلطف کردند و با محبت نگاه کردند، اینها چند جمله. من آن جملات را که کوتاه بود، به ذهنم سپردم. آمدم بیرون، نشستم، نوشتم. عین آن نوشته امام را من نگه داشتم. مهمترین حرفی که به ذهن ایشان بود، قاعدتاً آنجا باید میگفتند، یعنی لحظه حساس. بعد مسئول جملهای که ایشان گفتند: «اشداء علی الکفار باشید و رحماء بینکم.» به نظر من وصیت امام در این چند جمله، همین وصیت سیصفحهای هم در همین چند جمله میتوان خلاصه کرد: قوی باشید، احساس ضعف نکنید، به خدا متکی باشید، اشداء علی الکفار باشید. اگر با هم باشید هیچکس نمیتواند به شما آسیب برساند. این مرد حکیم الهی، مجرب دلسوزی که چندین سال این جامعه را اداره کرده بود، مهمترین مسئله را همین چند کلمه میدانست که یکی از آنها «رحماء بینهم» است. آقا میفرماید: «من وصیت حقیقی امام را تحقق همین نکات میدانم.»
بعد آقا بهطور خاص داشته باشید. دو خط بود دیگر عصاره وصیتنامه امام خمینی، دو خط بود. باز آقا همه را خلاصه میکند تو یک کلمهاش، «رحماء بینهم». میفرماید: «باید بر سلایق پا گذاشت، آنجا که موجب جدا شدن از دیگران است.» تازه سلیقه باشد، میفهمند، چه برسد به هوا و هوس، انگیزههای مادی که آن دیگر هیچی. یک وقتی واقعاً سلیقه سیاسی آدم یک طوری است. حالا درمورد این مفصل انشاءالله گفتگو خواهیم کرد. باز تو همه آن دو سه خطی که امام خلاصه کرد صحیفه امام را، وصیتنامه امام را، یک کلمه خلاصه همیشه «رحماء بینهم» که پارسال ما به این کلمه پرداختیم. امسال انشاءالله ادامه میدهیم.
این یک ماه بعد رهبری آقاست. دو ماه قبل شهادتشان این تعابیر را دارند. سیزدهم دی هزار و چهارصد و چهار (دو ماه قبل از شهادت). این را هم برایتان بخوانم، عرضم را تمام کنم. البته این فرمایششان سخنرانی طولانی است. حتماً گوش دادید. روز میلاد امیرالمؤمنین بود که سالگرد شهید سلیمانی هم بود. آن روز درمورد امیرالمؤمنین مفصل صحبت کردند. هم درمورد شهید سلیمانی یک نکتهای را فرمودند: «عاملی که موجب میشود دشمن در مقابل ملت ایران در جنگ نظامی اولاً درخواست توقف جنگ را بکند، بعد هم پیغام بدهد که من نمیخواهم با شما بجنگم.» دشمن خبیث، البته فریبگر و دروغگوست، ما به حرفش اعتمادی نداریم؛ ولی آن عاملی که موجب میشود و این کار را بکند چیست؟ «آن قدرت ملت ایران، آن توانایی جوانان ایرانی. امروز خوشبختانه ملت ایران آمریکا را شناختند.» یک روزی بود که نمیشناختیم. «امروز تشت رسوایی آمریکا در جهان فرو افتاده، مردم همه میشناسند، مخصوص ایران هم نیست، مردم شناختند دشمن را.» این خیلی موفقیت بزرگی است. ما خیلی اصرار میکردیم، استدلال کنیم برای مردم، ولی مردم در جنگ دوازدهروزه خودشان دیدند، مشاهده. آنها هم که میگفتند راهحل مشکلات کشور مذاکره با آمریکاست، دیدند که چه شد! «وسط مذاکره با آمریکا، دولت ایران مشغول مذاکره با آمریکا بود، دولت آمریکا پشت صحنه مشغول آماده کردن نقشه جنگ.» مردم بیدارند، هوشیارند.
خب، جمله اصلی ایشان: «خب، بنابراین، مراقب جنگ نرم باید بود. مراقب شبههسازی دشمن باید بود. مراقب شایعهسازی دشمن باید بود. این پولهایی که خرج میشود، میلیاردها خرج میشود برای فلان تلویزیون، فلان رادیو، فلان مرکز اطلاعرسانی و مانند اینها، علیه ایران دائماً حرفهای دروغ، خلاف، منتشر میکنند، این بیجهت نیست. این با یک استدلال بسیار مهمی است. میخواهند داخل کشور را ضعیف کنند.» پنج روز بعدش قضیه دیدند که در جنگ دوازدهروزه اتحاد… این جمله را دوباره میخوانم. «دیدند که در جنگ دوازدهروزه اتحاد ملت معجزهآفرین بود، میخواهند این اتحاد را به هم بزنند.» دوباره: «دیدند که در جنگ دوازدهروزه اتحاد ملت معجزهآفرین بود، میخواهند این اتحاد را به هم بزنند. مردم ایران مراقب باشند. مهمترین مسئله توجه به دشمنی دشمن و توجه به اتفاق و اتحاد داخلی و درونی است. «اشداء علی الکفار رحماء بینهم» خلاصه رهبری این مرد بزرگ همین دو کلمه بود، خلاصه نظریه حکمرانی ایشان همین دو کلمه، خلاصه سیاست خارجی و داخلی جمهوری اسلامی همین دو کلمه است. راهنجات من و شما از شر آمریکا و این طاغوتها، دنیا و آخرتمان اگر میخواهد آباد بشود، همین دو کلمه است: «اشداء علی الکفار رحماء بینهم».
خلاصه داستان کربلا و مظلومیت امام حسین هم نبود، همین دو تا کلمه است. مردم کوفه نه «اشداء علی الکفار» بودند، نه «رحماء بینهم». این شد که امام حسین تنهاش گذاشتند، این شد که حضرت مسلم علیهالسلام تنها شد. داستان حضرت مسلم خیلی داستان عجیبی است. چند هزار نفر بیایند بیعت کنند، نامه بنویسند، این نامهها را برای امام حسین با مهر و موم بفرستند. با یک ترفندی که البته بحثش بحث مفصلی است، فردا صبح چرا در جلسه آن قضیه مظلومیت حضرت مسلم را عرض خواهم کرد. داستان عجیبی دارد. طی چند ساعت ورق برمیگردد. حضرت مسلم با چند هزار نفر میآیند قصر عبیدالله را محاصره میکنند، تا یک قدمی مرگ میرسانند عبیدالله را. بعد اینکه عبیدالله هانی بن عروه را دستگیر میکند، کوفه به هم میریزد. چند هزار نفر با حضرت مسلم علیهالسلام میآیند دور دارالاماره. عبیدالله سی چهل نفر بیشتر دورش نبودند، کار عبیدالله تمام بود. با یک شایعه، با یک وسوسهانگیزی، با یک اختلافافکنی در چند ساعت - البته یک درگیری هم انجام میدهند که به نتیجه نمیرسد - در چند ساعت، تعبیر را ببینید. میگوید که: «حضرت مسلم «فی ثلاست آلاف فارس» با سه هزار تا رزمنده سوار حرکت کرد.» اینها سواره بودند به سمت کاخ عبیدالله. «فلما قرب من قصر عبیدالله» نظر به قصر که رسید، یک نگاهی کرد دید از این سه هزار تا، سیصد تا ماندند. «واقف» خیلی عجیب است، خیلی تلخ است این صحنه. «فواقف یلتفت یمنتا و یسره» یک توقفی کرد، یک نگاه به راست کرد، یک نگاه به چپ کرد، دید همینجور دارند میروند. «فاذا اصحابه یتخلفون عنه» دید همه دارند میروند. «حتی بقیه معه عشرت انف» ده نفر ماندند کنار. با سه هزار نفر حرکت کرد به سمت کاخ عبیدالله، مرحله بعد نگاه کرد دید سیصد نفرند. مرحله بعد نگاه کرد دید ده نفر ماندند. گفت: «یا سبحان الله! «قرنا هالا به کتبهم» عجب اینها با نامههایشان ما را فریب دادند. «ثم اسلمونا الی اعدان» ما را تسلیم دشمنمان کردند، ما را تحویل دشمنمان دادند. برگشت، وقتی آمد به سمت کوچه ملتفت، ده نفر باهاش مانده بودند، آمد که برگردد، وارد کوچه که شد «فلم یره خلفه احدا» دید هیچکس پشتش نیست.
اینجا گفتن چه تعبیر عجیبی است. کلام روایت از امام باقر علیهالسلام: «لما رءا مسلم انه قد بقیه وحده» مسلم دید تنها شده، «یتردد فی الطرق» تو این کوچهها هی میچرخد. با سه هزار نفر حرکت کرده، تو چند دقیقه تک و تنهاست. از این کوچه به آن کوچه میزند، از آن کوچه به این کوچه میآید. «عطا باباً فنزل علیه» آمد جلوی در خانهای نشست. یک خانمی آمد اول بهش گفت: «شما چرا اینجا نشستی؟» چند بار آن خانم آمد. چون منتظر پسرش بود، دم غروب بود، منتظر بود پسرش برگردد. نام این خانم هم «توعث» است. چند بار آمد و رفت. دید این آقا دم در نشسته. اینجا گفتند که گفتش که زشت است شما اینجا جلوی در نشستی، مردم فکر بد میکنند، هم برای شما بد است هم برای من بد است. دیگر نشستی یک استراحتی کردی، پاشو برو خونت، زن و بچهات منتظرند. فرمود: «من در این شهر زن و بچهای ندارم.» گفت: «شما پاشو برو منزل.» گفت: «من منزلی ندارم.» بالأخره آنجایی که اسکان دارد ندارد. گفت: «من جایی ندارم.» گفت: «مگر کی هستی؟» گفت: «من مسلمم.»
این زن شیعه بود. گفت: «چی میخواهی؟» گفت: «یک مقدار آب داری به من بدهی؟ «یا عمته الله اسقینی ما!» ای کنیز خدا، یکم آب به من بده. رفت یک مقدار آب آورد، دید نمیخورد. گفت: «یا عبدالله! ألم تشرب؟» بنده خدا! چرا آب نمیخوری؟ گفت: «حالا میخورم.» اینجا گفتند چند بار هی گفت این زن. گفتش که: «فضب الا اهلک» برگرد خونت پیش خانوادهات. میگوید: «فسکت» حضرت مسلم سکوت کرد. «ثم عادت» دوباره گفت: «برگرد پیش خانواده.» دوباره سکوت کرد. میگوید: دوباره هی چند بار این خانم گفت که: «بابا پاشو برو اینجا زشت است نشستی. «مرج الاهلک، آفاکالله!» برو پیش خانوادهات، خدا عافیتت بده. خوب نیست اینجا بنشینی. میگوید گفت حضرت مسلم: «یا عمتهالله! مالی فی هذا المصر منزل ولا عشیره.» من در این شهر نه خانه دارم نه خانواده دارم. «فهلل کلا أجر و معروف» اهل کار خیر هستی؟ یک کاری برایم انجام میدهی؟ من بعداً برایت جبران کنم. گفت: «چی میخواهی؟» گفت: «أنا مسلم بن عقیل کذبنی هالاء القوم وقرونی.» این مردم به من دروغ گفتند، فریبم دادند. این زن گفت: «أنت مسلم؟» تو مسلمی؟ گفت: «بله.» گفت: «بیا تو خانه.» برد، غذایی برایش آماده کرد، جای آماده کرد.
ازش مفصل است. پسرش خیلی اهل نبود. دامادش آمد و در خانه دید این هی رفتوآمد نامتعارف دارد، آخر حساس شد، گفت: «کجا هی میروی؟ هی میروی میآیی؟ یک چیزی با خودت میبری و اینها. قسمت میدهم به خدا اگه به کسی چیزی نمیگویی.» دستور قرآن باید بگذاری، عهد باید ببندی، بهت میگویم. این هم عهد و میثاق و اینها. گفت: «تو خانهمان مسلم بن عقیل است، سفیر امام حسین است.» خب، جایزه تعیین کرده بود عبیدالله ملعون. اینها نه «اشداء علی الکفار»ند نه «رحماء بینهم». نه از عبیدالله و یزید نفرت دارند، نه به این سفیر پاک امام حسین رحم میکنند. رفتند گزارش دادند: «مسلم تو خانه ماست، سرش رو تقدیمتون میکنیم، جایزهاش را به ما بدهید.» اوضاع عجیبی شد. حضرت مسلم از آن منزل محاصره شد، بیرون آمد. محاصرهاش کردند، درگیر شد، جنگ شد. خدا حفظ کند یکی از علمای کربلا را، این روضه را من در حرم امام حسین از ایشان شنیدم. هرچه برای امام حسین بود، برای مسلم هم پیش آوردند. حالا میگویم چهکارها کردند. ولی یک چیزی بود اختصاصی مسلم بود، این دیگر مال امام حسین نمیشد. چی بود؟ چهکار کردند؟ بگذار من بگویم.
اول هرچه برای امام حسین بود اینها بود: گرفتنش، دستش را بستند، گردنش را زدند، با لب تشنه سر از تنش جدا کردند. این هم قضیه عیداش عطش. آب آوردند. لحظه آخر دهان مبارکش پر خون بود. آمد خب دستش بسته و سر را کج کرد از آب بنوشد، یک قطره خون افتاد تو این ظرف آب، نجس شد. ظرف را جابهجا کردند. ظرف دوم را آوردند دوباره خون مبارک دهانش به این آب رسید. دفعه سوم آب آوردند دندان مطهرش تو آب افتاد. نامرد! گفت: «مثل اینکه قسمت نیست این آقا آب بخورد. راحتش کنید، سر از سرش جدا کنید.» با لب تشنه سر از تن مسلم جدا کردند. محاصرهاش هم کردند، تیربارانش هم کردند، سنگبارانش هم کردند. اینها مشترک است. البته خب، خیلی تفاوت بین مسلم، مظلومیت مسلم با مظلومیت اربابمان است. ولی یک دانه هم اختصاصی بود. بالأخره پیشقراول است دیگر، سپر است، مدافع امام حسین است دیگر، جلودار است دیگر. یک تفاوتی هم با اربابش دارد. آن هم این بود: از روی پشتبامها آتش به سمت مسلم انداختند. آتشبارانش کردند. یک جورایی همه را چشید دیگر، یک جورایی همه را چشید. تشنگیها را چشید، سنگها را چشید، تیرها را چشید، آتشی که به دامن این بچهها قرار است بیفتد تو این خیمهها، همه را چشید.
میدانم دلتان خیلی داغ دارد. هی با خودتان میگفتید کی محرم میشود یک دل سیر گریه کنیم! این سهچهار ماه درگیر خیابان بودیم، وظیفه روی دوشمان بود. آقا علم را به ما سپرده بود بعد خودش. گفتید محرم میشود یک دل سیر گریه میکنیم. بگذار من یک دو جمله روضه بیشتر بخوانم، هرکس میخواهد حال کند، ناله بزند، بسمالله.
خبر مسلم را دادند به امام حسین. خانواده مسلم بعضیهایشان تو کاروان امام حسین بودند. برخی مقاتل گفتند حضرت اشاره کرد، فرمود: «دخترهای مسلم را بیاورید.» دختربچهها را آوردند. یادتان است آقای شهید ما چقدر به این دختربچهها علاقه داشت؟ آخر هم با همین دختربچهها شهید شد. دختربچهها را آوردند روی پایشان. امام حسین شروع کرد نوازش کردن. بچهها دیدند خیلی خاص دارد امام حسین محبت میکند، هی نوازش میکند، هی میبوسد. حساس شدند. هی هاجوواج نگاه کردند، پرسیدند: «چیزی شده؟» نقل شده امام حسین فرمود: «از این به بعد من خودم باباتونم، بچههایم هم خواهر برادراتان.» به این بچهها اینجور فهماند که یتیم شدند. اگر ناله میخواهید بزنید، من میخواهم آمادهتان کنم فریاد بزنید. حالا بچههای امام حسین هم تو این کاروان هستند دیگر، میفهمند به بچه یتیم این شکلی خبر میدهند، میفهمند با بچه یتیم این شکلی رفتار میکنند، مخصوصاً اگر دختربچه باشد. روی پا مینشانند، موهایش را نوازش میکنند، اشکهایش را پاک میکنند. خلاصه بهتان بگویم بچههای حسین ظهر عاشورا چند رقم غافلگیر شدهاند: هم از شهادت بابایشان غافلگیر شدند، هم از اینکه اینجور باخبر شدند غافلگیر شدند. یهو از خیمه بیرون آمدند، دیدند زین اسب واژگون شده، سر و صورت اسب زخمی و خونی.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...