جلسه پنجم: مسئولیت ما در قبال مظلومان لبنان و غزه
00:45:50
«دلسوز» سفری است از آیات قرآن تا عمق دل انسان؛ از سوره «بلد» تا «حدید» و «ماعون»، از رحمت نبوی تا اشک عاشورایی امام حسین (علیهالسلام). در این جلسات، رحمت الهی نه در کلمات، بلکه در زندگی معنا میشود؛ از زکات و صبر تا دلسوزی، انصاف و مهربانی اجتماعی. هر گفتار آمیزهای از تفسیر ناب، روایتهای اهل بیت (علیهمالسلام) و تجربه زیستهی ایمان است؛ ایمانی که عمل میکند، میفهمد، میبخشد و میگرید. «دلسوز» روایتی است از دینِ زنده و انسانِ دلسوز؛ برای آنان که میخواهند ایمان را در زندگی لمس کنند، نه فقط بشنوند
معرفی
شدت/ رحمت/ معنویت؛ ارکان سهگانهی جامعه اسلامیست.[2:30]
حمایت از لبنان؛ اقتضای تعهد دینی و وظیفهی سیاسی ماست.[4:00]
اهمیت ابزار قدرت به عنوان ضمانت تعهدات دیپلماسی.[5:00]
لزوم پایبندی به مرزبندی بر اساس اسلام و کفر، نه نقشهی جغرافیایی![6:40]
تفاوت؛ آری.تضاد؛ خیر.
مروری بر فرمایشات رهبر شهید در حج ۸۶.[8:50]
شیعه شدن کافر هندی با ابزار عقلانیت و رحمت، به روایت امام صادق(ع).[11:15]
روایت توحید مفضل؛ تفسیر عملیِ «رحماءبینهم»![14:50]
ضعف شیعه در «رحماءبینهم»؛ مانع اصلی قیام، در زمان امام صادق(ع)![21:30]
پاسخ آیتالله بهجت به شبههی وارد به روایت «مُلِئَتْ ظُلْمًا وَجَوْرًا».[25:00]
اجتماع قلوب مؤمنین در وفای به عهد؛ شرط تخطّی ناپذیر امام زمان(عج) برای ظهور![30:00]
حمایت از لبنان؛ اقتضای تعهد دینی و وظیفهی سیاسی ماست.[4:00]
اهمیت ابزار قدرت به عنوان ضمانت تعهدات دیپلماسی.[5:00]
لزوم پایبندی به مرزبندی بر اساس اسلام و کفر، نه نقشهی جغرافیایی![6:40]
تفاوت؛ آری.تضاد؛ خیر.
مروری بر فرمایشات رهبر شهید در حج ۸۶.[8:50]
شیعه شدن کافر هندی با ابزار عقلانیت و رحمت، به روایت امام صادق(ع).[11:15]
روایت توحید مفضل؛ تفسیر عملیِ «رحماءبینهم»![14:50]
ضعف شیعه در «رحماءبینهم»؛ مانع اصلی قیام، در زمان امام صادق(ع)![21:30]
پاسخ آیتالله بهجت به شبههی وارد به روایت «مُلِئَتْ ظُلْمًا وَجَوْرًا».[25:00]
اجتماع قلوب مؤمنین در وفای به عهد؛ شرط تخطّی ناپذیر امام زمان(عج) برای ظهور![30:00]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم المصطفی محمد و آل الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن إلی قیام یوم الدین.
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
در جلسات گذشته عرض کردیم جامعه اسلامی و تمدن اسلامی که امام حسین (علیه السلام) به دنبال ساختن آن بود و در پی اصلاح امت جدش، آن جامعهای است که این سه ویژگی را داشته باشد: «اشداء علی الکفار رحماء بینهم تراهم رکعا سجدا یبتغون فضلا من الله و رضوانا.» امام حسین (علیه السلام) فرمود: «امت جد من دچار فساد شده و من خروج کردم تا امت جدم را اصلاح کنم.» اگر بخواهیم فساد و اصلاح را در یک کلمه، یا در یک خط بررسی کنیم و ببینیم جامعه اسلامی چیست و چه شکلی باید باشد، خطِّ ممیزه آن همین یک خطی است که در آیه پایانی سوره مبارکه فتح آمده است.
جامعهای که نسبت به دشمن حساسیت ندارد، مرزبندی و جبههبندی ندارد؛ نسبت به دوست رحم، دلسوزی، احساس وظیفه، و احساس مسئولیت ندارد؛ و جامعهای که ارتباطش با خدا ضعیف است، نه تضرعی، نه عبادتی، نه معنویتی دارد. اگر هزار بار هم به آن بگویند "اسلامی"، صد بار هم بگویند "جمهوری اسلامی"، "حکومت اسلامی" یا "مملکت اسلامی"، این اسلامی نمیشود. با حلواحلوا گفتن که دهان شیرین نمیشود! مملکت اسلامی آنی است که این سه ویژگی را داراست؛ وگرنه ما همین الان در دنیا چند جمهوری اسلامی دیگر هم داریم؛ در این کشورهای اطرافمان، در آفریقا و جاهای دیگر. جمهوری اسلامی آنی است که خط و مرزش با دشمنش معلوم باشد، حسابش و تکلیفش معلوم باشد، و تکلیفش با دوستانش معلوم باشد.
ما در این ساعاتی که دور هم جمعیم، بهترین بندگان خدا روی این کره زمین، خالصترین و وفادارترین شیعیان امیرالمؤمنین (علیه السلام)، زیر موشک و انفجار، مردم مظلوم لبنان دارند شهید میشوند. وارد میدانی شدند بعد از اینکه کمی آرامش بر لبنان حاکم شده بود، در درگیریشان با اسرائیل، از سرِ احساس دینی که نسبت به ما داشتند و از باب «رحماء بینهم» وارد جنگ شدند. هم انصاف و هم حق این را اقتضا دارد، هم تعهد دینی و وظیفهمان، هم عقلانیت سیاسیِ مسئولینمان؛ باید در اسرع وقت به فکر باشند. قویترین تصمیم و محکمترین اقدام باید به نفع مردم لبنان گرفته شود، دهان صهیونیستها با آب دهن پر شود و مشت به دهانشان بخورد. هم به اینها حالی شود و هم به آمریکاییها حالی شود که این توافق، این تفاهم، پیشرفتش از جانب ما با موشک و سیلی نقد شدن است و با ضرب دست و نیروی دفاعی و نظامی.
عرض کردم یک وقتی خدمتتان، یک زمانی مذاکره روبروی موشک بود. میگفتند: «شما "مرگ بر اسرائیل" را روی موشکتان مینویسید، به مذاکرات ما آسیب میزند.» آن مذاکره ننگینِ خسارت و بدبختیِ آخرت و دنیا شده بود. امروز، انشاءالله که اینطور است و انشاءالله اینطور خواهد بود، مجموعهای که متولی مذاکره است، موشک را اهرم مذاکره میداند نه رقیب مذاکره. انشاءالله همینطور خواهد بود، و اگرم اینطور نیست، باید اینطور بشود. باید به این آمریکاییها و اسرائیلیها با زبان زور حالی کرد. بعد هم باید اعلام کنی، ما لنگ و آویزان این توافق و تفاهم با شما نیستیم، محتاج شما نیستیم؛ شماهایی هستید که محتاج این آتشبس و این تفاهم هستید.
جامعه اسلامی، جامعهای که بگوید «نه غزه، نه لبنان»، مثل این میماند که مشهدی برگردد و بگوید «نه کرمانشاه، نه تهران، نه قزوین، نه همدان، نه اهواز.» چه فرقی میکند؟ مگر این دستهبندیِ این شهرها و استانها، با این مرزبندی، یعنی عندالله؟ مثلاً خدا حساب و کتاب که میکند برای جامعه مسلمین، خطکشیهای ما را، که تا اینجا گفتیم این شهر و تا آنجا گفتیم آن کشور، بر اساس این مرزها با ما رفتار میکند یا مرزبندی خدا فرق میکند؟ مرزبندی خدا، مرز اسلام و کفر است. این مرزها را که انگلیسیها دور ما کشیدند، با برنامهریزی و حیلهگری! اینجایش عراق است، آنجایش اردن است، اینجایش عربستان است، اینجایش ایران است، آنجایش بحرین است (که البته بحرین را بعدها دادند رفت). این مرزبندی که انگلیسیها کشیدند، خدا که با ما اینجوری حساب و کتاب نمیکند. هر جایی که مسلمان هست، شیعه مؤمن هست، آن مملکت اسلام است. از هر جایی که وادی کفر شروع میشود، آنجا مرز ما شروع میشود. امروز مرز ما غزه است، امروز مرز ما نبطیه است، ضاحیه است، بیروت، صنعا؛ اینها مرز ماست.
چه فرقی میکند، اگر مثلاً -زبانم لال- نصف ایران سقوط کند، مثلاً دشمن تا سمنان برسد، بعد ما بگوییم: «نه تهران، نه سمنان، جانم فدای مشهد!» شما در حماقت این آدمی که این حرف را بزند شک میکنید. بعد آن کسی که تهران و سمنان را گرفته، در رودربایستی نمیماند که بیاید به مشهد برسد، بلکه اتفاقاً با مشت پرقدرتتر میآید سراغ مشهد. دین هم اگر کسی نداشته باشد، آزاده هم باشد -به قول امام حسین (علیه السلام)- آزاده هم نباشد، عاقل هم اگر باشد، یک سری چیزها را میفهمد. آنجا دارد حساسیتسنجی میکند این توافق را، این تفاهم را. ببین ایرانیها چقدر لنگ این هستند. اینجا باید مسئولین ما نشان بدهند.
این میشود «رحماء بینهم» نسبت به آن مؤمنین. اینطور نسبت به خودمان هم با محبت، با همگرایی، با دلسوزی، با همراه آمدن، اختلافات را پررنگ نکردن. من فرمایشات رهبر شهیدمان را سفارش میکنم عزیزان خودشان بخوانند، پیام حج سال ۸۶. من دو سه خطش را برایتان میخوانم. کل محتوایش فوقالعاده است؛ ولی یک بخشش خیلی مهم است. عرض میکنم خدمتتان: بخش اولش در مورد دشمن: «اشداء علی الکفار...» بعدش میفرمایند که: «عطوفت در میان مؤمنان، رکن دوم عطوفت.» آنور شدت، اینور عطوفت. جامعه اسلامی جامعهای است که مردمش برای یکدیگر میمیرند، نه اینکه دنبال این هستند که چگونه یکدیگر را تیغ بزنند، آن هم در وضعیت جنگ، در وضعیت فشار. هر کسی ببیند چگونه میتواند جیب آن یکی را خالی کند. البته معمولاً اینها رنگ و بویی از تربیت اسلامی نبردهاند؛ ولی خب گاهی هم ممکن است ادعا شود مسجدی بودن و هیئتی بودن و این حرفها.
«عطوفت بین مؤمنین.» ایشان میفرمایند که این نشانه دیگری است برای وضعیت مطلوب امت اسلامی. «تفرقه و ستیزهجویی بین بخشهای امت مسلمان، بیماری خطرناکی است که باید با همه توان به درمان آن پرداخت.» بعد جلوتر میفرمایند که این جمله خیلی مهم است: «همه سخن دلسوزان آن است که تفاوتها نباید به تضاد تبدیل شود.» این خیلی جمله مهمی است. ما خیلی تفاوتها با همدیگر داریم: تفاوت اعتقادی داریم، تفاوت سیاسی داریم. از تفاوت مذهب گرفته؛ یکی شیعه است، یکی سنی است؛ یکی سنی حنفی است، یکی سنی شافعی است، یکی سنی مالکی است. خود شیعیان، یک تعدادشان زیدیاند، یک تعدادشان سه امامی، چهار امامی و بالاخره مختلفاند. گاهی در این حرمهای اهل بیت میبینید (اثنا عشریاند که ماها انشاءالله جزو این دستهایم)، این تفاوت مذهبی. آنور تفاوت فرهنگی، اختلاف نظر در مسائل سیاسی، اختلاف سلیقه، اختلاف پوشش، همینطور اختلافهای مختلف و تفاوتها. اینها نباید تبدیل به تضاد بشود، طبیعی است. بعد کنار آمدن، اهل بیت (علیهم السلام) یاد دادند.
یکی از این کتابهایی که خیلی علاقه دارم و مدتی است روی آن مشغولم، دارم روی آن حسابی کار میکنم و دنبال این هستم که یک کار اساسی روی این انجام بشود، یک کتابی است. خب، میدانید ما از اهل بیت کتاب کمتر داریم. معمولاً سخنانشان است که دیگران نوشتهاند، اینکه خود امام دست به قلم شده باشند و چیزی نوشته باشند، معمولاً کمتر است. یک کتابی داریم به قلم امام صادق (علیه السلام) به نام «رسالة الإهليلجة». نشنیدهاید؟ سادهاش میشود «رساله هلیله». یک کتاب بینظیری است. یک کتاب محشری است. یعنی من هر وقت این کتاب را دست میگیرم، قلبم به تپش میافتد، از شدت هم علاقهای که به این کتاب دارم، از شدت معارفی که این کتاب دارد. یک طبیب هندی که کافر بود حضرت با او رفتوآمد داشتند. حالا من اولش و آخرش را باید بگویم، آخرش را اول باید بگویم؛ چون اونی که منظورم است، اول قضیه حضرت با این یک گفتوگویی میکنند. این طبیب کافر هندی را، حضرت در این گفتوگو، مسلمان، موحد، شیعه میکند. با چی؟ خدا را ثابت میکنند، کل دین را ثابت میکنند با یک دانه هلیله. «إهليلجة» یعنی هلیله، یک دانه هلیله سیاه. این چون طبیب بوده، در کار هلیله و اینها بوده. حضرت میروند در مغازهاش با او گفتوگو میکنند. مدتی هم با همدیگر اینها مراوده داشتند. حالا این بخش اولش است که باید بگویم. بعد صحبت میشود. او شروع میکند حرف زدن در مورد خدا و پیغمبر و این حرفها. امام صادق هم با او گفتوگو میکند. حضرت با یک دانه هلیلهای که در مغازهاش هست، خدا را برایش ثابت میکنند. بحثها است. بینظیر، محشر، دیوانهکننده. مبهوت میشود این طبیب هندی، حکیم هندی. این بخش آخرش است.
بخش اولش این است: حضرت با این آدم مراوده داشتند. من اولش اصلاً به قول این جوانا «فکم افتاد» که امام شیعه برود از یک دانه طبیب کافر دادو و دارو بخرد، بعد با او مراوده و گفتوگو داشته باشد! اولش که این را دیدم، خودم تعجب کردم. امام شیعه! بابا، شما که خودتان طبیبید، دکترید، منبع درمانیاید! بعدم، یعنی هیچ دکتر مسلمانی، شیعهای چیزی پیدا نمیشده؟ نمیدانم، حالا پیدا میشده یا نمیشده. بعد، خود امام لنگ این است که هلیله را برود از طبیب کافر بخرد؟ خود امام بلد نیست کجای عالم هلیله پیدا میشود؟ البته بیشتر این هلیلهها ظاهراً مال هند بوده، اینها از هند میآوردند. بعد چقدر خوشبرخورد!
این یک روایت. یک روایت دیگر هم داریم. روایت تازه. میخواهم ببینم این «بینهم رحماء بینهم» نشان میدهد توی جامعه وقتی با همدیگر هستید، باید با همدیگر با عطوفت برخورد کنید، حتی اگر طرف کافر است، همکیشت نباشد، هممیهنت باشد. این کلام امیرالمؤمنین (علیه السلام) به مالک اشتر: «اما اخٌ لک فی الدین و اما شریک لک فی الخلق.» گاهی برادر دینیات است، گاهی هم شریک است با تو در خلقتت. حضرت میفرماید: «تو داری میروی آنجا حکمرانی کنی، همه مسلمان نیستند. اگر مسلمان، برادر دینیات است، اگر کافر است، شریک با تو در خلقت است. این هم عضوی از جامعه است. حواست باید باشد. حق و حقوق دارد. با محبت و مدارا.»
یک حدیث دیگر هم داریم، این را هم بگویم، بعد بروم سراغ بخش بعدی که خیلی مهم است. عرضههای بعدیمان که اصل بحث دیگر از اینجاست و از امشب تا شبهای بعد بیشتر روی این بحث متمرکز میشویم. «توحید مفضّل» را شنیدهاید دیگر. داستان توحید مفضّل. این دیگر کتاب معروفی است. این هم البته فرمایشات امام صادق (علیه السلام) بود. مفضّل بن عمر اینها را از حضرت شنید و مکتوب کرد و شد کتاب. بزرگان ما عاشق این کتاب بودند. مرحوم مجلسی وقتی در «بحار» (بحار عربی است، میدانید دیگر) ۱۱۰ جلد عربی نوشت، به این توحید مفضّل که میرسد، میگوید: «من نمیتوانم این را ترجمه نکنم و رد شوم.» خب، چون فارسیزبان است، میگوید: «این یک دانه را باید ترجمه کنم، بعد رد شوم.» آنقدر که این توحید مفضّل قشنگ است. آن هم دیدید دیگر. حضرت با چیزهای خیلی معمولی و ساده که جلو چشم هم است، توحید و خدا را اینها همه را اثبات میکند.
این هم بخش اول روایتش جالب است. میگوید ابن ابیالعوجا نشسته بود توی مسجد پیغمبر. حالا توی مسجد که نه به عنوان مسجدی و اینها. کافر بود، بیدین بود، در محوطه، در آن فضا بود، اطراف قبر پیغمبر. مفضّل هم نشسته بود. اینجایش برای من مهم است. خیلی اینها مهم است. اینها معارف ناب اهل بیت است عزیزان. البته خاصیت هم دارد، به درد این روزگارمان و این ایاممان میخورد. میگوید که ابن ابیالعوجا شروع کرد به خدا و دین و پیغمبر و اینها توهین کردن. حالا توهین یعنی پرت و پلا گفتن. همینهایی که ماها میبینیم دیگر، همینهایی که جلو چشم ما در محل کار و در مترو و در اتوبوس و در فضای مجازی و اینها ریخته دیگر، پر است دیگر. مفضّل برگشت شروع کرد داد و بیداد کردن و فحش و فضاحت کشیدن به اینها. اینجایش برای من جالب است. این تکه را بخوانید، این توحید مفضّل را بخوانید، این تکه اولش معمولاً در این کتاب مفضّل نیست. در منابع اصلی الحمدلله همه چیز هست.
برگشت گفت: «ببینم مفضّل، تو مگر رفیق این جعفر نیستی؟» منظورش امام بود. گوش بدهید، خیلی جالب است. «تو رفیق جعفر نیستی؟» گفت: «چرا.» گفت: «برای چی یکهو داغ کردی و اینجوری شروع کردی به فحش کشیدن و سر و صدا کردن؟» گفت: «به غیرتم برخورد، به دینم برخورد.» این را گفت. ابن ابیالعوجا گفت: «ما همین حرفها را پیش آقای تو، مولای تو، جعفر بن محمد هم گفتیم. یک بار به ما فحش نداده. همیشه نشسته، با استدلال با ما حرف زده.» این روایت چقدر قیمت دارد! توحید مفضّل. گفت: «تو چرا شبیه او نیستی؟» بیدین است، هیچچی را قبول ندارد، دشمن امام است؛ ولی کیف میکند از اینکه وقتی مخالف همچین کسی هستم، بحث میکند. ما را فیتیلهپیچ میکند. استدلال دارد، حرف برای گفتن دارد. آدمی که حرف برای گفتن داشته باشد که فحش نمیدهد. وقتی حرف ته میکشد، من دارم اینجا منکوب میشوم، محکوم میشوم، ضایع میشوم، دیگر وقت فحش کشیدن است. رهبر شهید ما خیلی روی این مطلب تأکید داشت. بابا! اختلاف دارید؟ حرف دیگری دارید؟ استدلالی دارید؟ باشد، قبول. انتقاد داری؟ اعتراض داری؟ با استدلال قشنگ، قوی، محکم. سوژه دست طرف نده. احساساتش را تحریک نکن که رم کند. این خیلی چیز مهمی است. این میشود «رحماء بینهم».
ایشان میفرماید که: «رحماء بینهم» در قرآن به معنی به چندگونگی نباید به ستیزهگری بیانجامد. مختلفیم؛ ولی نباید کارمان به دعوا بکشد. میفرماید: «رحماء بینهم» در قرآن به معنی ریشهکنی این ستیزهگریهاست. یک جمله دیگرشان را هم برایتان بخوانم: «وحدت و انسجام اسلامی امروز یک فریضه حتمی است که با همکاری خردمندان و دلسوزان میتواند راههای عملی آن پیموده شود.» این دو رکن عزت یعنی از سویی مرزبندی و جبههگیری مقتدرانه در برابر استکبار و از سویی تراهم و همگرایی و برادری میان مسلمانان. خوب دل بدهید، این جمله ایشان کمی سخت است. من بعداً ترجمه میکنم. اول کاملش را بخوانم، ببینید این جمله چقدر معنای عمیقی دارد. «آنگاه که با رکن سوم» -پس سه تا رکن شد: اولش شدت نسبت به کفار، مرزبندی با استکبار؛ بعدش محبت و همگرایی با جبهه داخلی؛ بعدش خشوع و تعبد در برابر پروردگار، عبادت، معنویت، مناجات، روضه امام حسین، زیارت، این چیزهایی که نشانه معنویت است- «اینها وقتی کنار هم جمع بشود، امت اسلامی در راهی که مسلمین صدر اسلام را به اوج عظمت و عزت رسانید، پی در پی به پیش خواهد رفت و ملتهای مسلمان از عقبماندگی حقارتباری که در قرنهای اخیر بر آنان تحمیل شده، نجات خواهند یافت.» این میشود امت اسلامی. این میشود تمدن اسلامی. یعنی چی؟ این میشود حکومت امام زمان. این سه تا شرط ظهور امام زمان. این سه تا امت ظهور امام زمان، به نظر میرسد.
از اینجا میخواهم بخش دوم عرضهایم را شروع کنم، یک کمیاش را امشب بگویم، بقیهاش انشاءالله شبهای بعد. در این سه تا، اگر شما بپرسید: «آقا، ما معمولاً نقصمان در کدام یک از این سه تاست؟» در طول تاریخ بیشتر گیر کارمان، اگر این سه تا بود، میشد حکومت امام. هم کربلا رخ نمیداد، هم در کوفه امیرالمؤمنین تنها نمیشد، هم امام حسین و امام حسن کشته نمیشدند، هم غیبت پیش نمیآمد، غیبت طولانی نمیشد. اتفاقاً کلام امام زمان، هیچ مانعی نیست. این سه تا باید باشد. به نظر شما در این سه تا، بیشتر گیر ما، عیب ما، نقص ما در کدام یکی از اینها بوده است؟ اولیه؟ بله، بیشتر نظرتان به اولیه است. تأیید. خیلی خوب.
من حالا میخواهم برایتان روایاتی را بخوانم. بگذارید من فقط چون فکر نمیکردم همچین جوابی بدهید، من خودم غافلگیر شدم. میخواستم این را فردا شب بگویم. الان فقط یک اشاره به آن میکنم. فردا شب توضیحاتش را میدهم. میآمدند پیش امام باقر (علیه السلام) و امام صادق (علیه السلام). زمان امام باقر و امام صادق اوضاع خیلی عوض شد. این را هم که دارم بهتان میگویم، کلام رهبر شهید ماست؛ متنش را دارم، شاید فردا شب برایتان بخوانم. خب، دوران امام حسین (علیه السلام) که زدند و کشتند و دیگر رهبر را کشتند و تمام شد، قلع و قمع کردند. این بچهشیعهها و حزباللهیها هم غلاف کردند و رفتند کنار. یک عده اصلاً مرتد شدند، زدند زیرش. «شیعه نیستی، میزنند، میکشند و تکهتکه میکنند.» و یک تعداد هم این گوشه موشهها فرار کردند و حاشیهنشین شدند. زمان امام سجاد (علیه السلام) دیگر زمان اوج غربت شیعیان: منزوی، گوشهگیر، پراکنده. از دوران امام باقر (علیه السلام) آرام آرام جمع شدند. دوره دوران امام صادق دیگر دوران اوج بود. قشنگ به تشکیلات شدند. یک مذهب شدند. قشنگ اینها یک امت شدند. از اواخر دوران امام باقر و دیگر دوران امام صادق، شیعیان همش فشار میآوردند به امام: «آقا، چرا قیام نمیکنی؟ همه چیز جور است دیگر، جمع شدیم دیگر. انتقام جدت چی میشود؟» آخه، این انتقام جد از همان فردای عاشورا شروع شد دیگر. حرفش خودش دو سه جلسه سخنرانی میخواهد که الان وقتش نیست.
اهل بیت از همان فردای عاشورا شروع کردند فرهنگ را جا انداختن در بین شیعیان که شما باید خونخواه باشید. با چه شرایطی خونخواه باشیم؟ هنوز یزید حاکم است. سال بعدش یزید حمله کرد مدینه، مکه. چند هزار تا نطفه حرام در مدینه شکل گرفت توسط سربازان یزید. کعبه را خراب کرد. امام حسین (علیه السلام). بعدشم که یزید و بعدیها آمدند، تفاوتی با او نداشتند. خود امام از همه منزویتر، غریبتر. ولی گفتند: «هر عاشورا به همدیگر رسیدید، خواستید سلام و علیک کنید، بگویید: عظّم الله اجورنا و اجورکم به مصابنا بالحسین علیه السلام و جعلنا و ایاکم من الطالبین بدمه.» شبیه به این عبارات. کدام مصیبت؟ در این مصیبت اجر من و شما را زیاد کند. من و تو را خونخواه امام حسین قرار بدهد. از همان فردای عاشورا این فرهنگ را جا انداختهاند. در زیارتها این را جا انداختهاند. گفتمان کردهاند. هنوز که نشده، ۱۴ قرن گذشته است. هنوز خونخواهی نشده. این را جا انداختهاند. از همان روز اول شیعه دنبال این خونخواهی بود. حالا دیگر شده دوران امام باقر (علیه السلام). میبینند که آقا، شیعه قدرت پیدا کرد. آمدند فشار میآورند: «آقا، قیام کن.» هم به امام باقر، هم به امام صادق چهار پنج تا روایت در این زمینه داریم که من فردا شب انشاءالله برایتان میخوانم. فردا شب و پس فردا شب، دو شب بعدی بحثمان در مورد...
جالب است که در این روایات اهل بیت نمیفرمایند... البته روایت دیگر هم داریم، حضرت میفرمایند: «هنوز زمانش نرسیده، وقتش هنوز نرسیده.» دوران این طاغوت تمام نشده. یک سری اینجوری داریم، آن بیرون از وظیفه این مردم. ولی اونی که مربوط به وظیفه مردم است، حضرت میفرمایند: «هنوز شماها برای همدیگر نمیگویید. ما نمیتوانیم اینجوری قیام کنیم. مشکل کفار نیست، مشکل 'رحماء بینهم' است.» این را تا اینجا داشته باشید. من فردا شب و پس فردا شب این را توضیح میدهم.
بگذارید از کلام خود امام زمان (عجّل الله تعالی فرجه الشریف) که امروز روز جمعه است، روز آقایمان است، چیزی را عرض بکنم برایتان. یک کتابی، این کتاب را بخوانید، کتاب بسیار زیبا و بسیار کاملی به نام «حضرت حجّت عجل الله تعالی فرجه الشریف» که این بیانات مرحوم آیتالله العظمی بهجت در مورد امام زمان است. ۸۰۰، ۹۰۰ صفحه است این کتاب. خیلی مطالب نابی دارد. صفحه ۳۷۰ این کتاب یک پرسش و پاسخی از آیتالله بهجت میشود. سؤالی میکنند. توضیح اضافی ندهم. بخوانیم ببینیم چی میشود. سؤال میکنند که: «آیا برای وقت ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف غیر از روایات ‘ظلمًا و جَوْرًا’، راه دیگری هم وجود دارد؟» بنشینیم زمین و زمان پر از ظلم بشود. «همین از ما چیزی نگفتند، فقط از آنها گفتند. از جبهه اشقیا گفتند، از بدها گفتند. فقط گفتند بدها کثافتکاری میکنند، عالم را میگیرد. از ما هیچی نگفتند. هیچ توصیفی از ما نکردند. ما چی میشویم؟ ما چهکار باید بکنیم؟ اوضاعمان چطور است قبل از ظهور؟» این سؤال از آیتالله بهجت. چقدر این مرد فوقالعاده است! چقدر این مرد داناست! چقدر عالم است! چقدر عارف است! چقدر حکیم است! ایشان میفرماید: «چرا، یک راه دیگر اینور است.» گفته: «چیه؟» «بله. اگر عدهای توافق بر صلاح کنند، در ظهور آن حضرت مؤثر است، چنانکه ملء ظلمًا و جَوْرَا موثر است.» یعنی آنها دارند ظلم میکنند. همه عالم را ظلم آنها دارد میگیرد. شماها هر چقدر هستید، اگر همه دست به دست هم بدهید، کنار همدیگر باشید، با همدیگر خوب باشید، این میشود یک حصاری. یک مسیر دیگری، میشکنیم. به جای اینکه با فرایند آنوری ظهور اتفاق بیفتد، با فرایند اینوری ظهور اتفاق میافتد. ظلمت و جور برود تا لبریز بشود، بعد ظهور بشود. از اینور ظهور اتفاق میافتد.
خب، حالا این توضیح دارد. بگذار این را عرض میکنم چه اوضاعی است واقعاً. میفرمایند: «ولی این فقط "اگر" است.» و میگویند که "اگر" را با "مگر" پیوند دادند و از جمع "کاشکی" درآمد. اگر فکر نکنیم که از اینور اتفاق بیفتد، همان آنور احتمالاً مال از ظلم و جور است. از اینور بعید است آب گرم بشود که اینها همه دلها با هم یکی بشود و با هم خوب بشوند و برای هم بمیرند و اینها. به جای اینکه از سر آنور عالم آماده ظهور بشود، از سر اینور عالم آماده ظهور میشود. بعد سؤال میکند. میگوید: «آیا در این زمینه که اگر عدهای بر صلاح توافق کنند، آن حضرت ظهور میکند، روایتی هم وجود دارد؟» از آقای بهجت. من که واقعاً رویم نمیشد سؤال کنم. ایشان چیزی میفهمید که روایت، هر چی بگوید، کلام معصوم است، با گوشت و پوستش آمیخته شده. ولی حالا از باب اینکه ما یاد بگیریم خوب است به کدام روایت دارد استناد میکند. فرمود: «بله، از ناحیه مقدسه وارد شده است.» این ناحیه مقدسه وارد شده، «نامه امام زمان به شیخ مفید.» نامه امام زمان به شیخ مفید. نامه طولانی. اولش هم حضرت یک اظهار محبتی به شیخ مفید میگویند که آدم دلش میرود. آدم دلش میخواهد چقدر این آدم... ایشان اسمش مفید یعنی عنوانش مفید نبوده. شیخ محمد بن محمد بن نعمان اکبری. اسم ایشان. حضرت اسمش را میگذارد مفید. میفرماید: «انت مفید حقه.» تو واقعاً به درد بخوری. میشود اسم شیخ مفید. خوش به حال آنی که امام زمان همچین اسمهایی رویش بگذارد! واقعاً. وقتی هم که از دنیا رفت، مزارش را رفتی دیدی در کاظمین. این طرف ضریح ایشان دفن است، آن طرف ضریح که بخش خانمها میشود، خواجه نصیر دفن است. حالا وقت نیست در مورد نکاتی عرض میکردم که چقدر جالب. حالا یک وقت دیگر باید عرض بشود. روی قبر شیخ مفید دیدند دستخطی است که بعدها منصوب شد همانجا بالا سر شیخ مفید در کاظمین. نوشته خط... این جمله منصوب به امام زمان است. گفتند این چیزی بوده که امام زمان نوشته کنار قبر شیخ مفید. «یومٌ علی آل رسول عظیم.» یک دو بیتی که حضرت آنجا میفرمایند که: «خبر مرگ تو، شیخ مفید، خدا نیاره که صدایی بلند بشود و خبر مرگ تو منتشر بشود در عالم. اگر اینجور بشود، بر آل پیغمبر روز سنگینی است. ما دلخوشیمان به کلاسی بود که تو داشتی، به معارفی بود که تو سر کلاس... این دلخوشیمان چی میشود؟» آدم تا کجا میرود!
این شیخ مفید نامه دارد. خب، نامههای بعد از نواب اربعه را معمولاً علما به آن اعتماد نمیکنند. دیگر حالا حرفم دارد طلبگی میشود. اشکال شما اهل منبر، دوستان هم به ما میگویند: «آقا، چیزهایی که در تلویزیون میگویند نگو. حرفهای بهتر بگو.» حالا من چون خودم تلویزیون نگاه نمیکنم، نمیدانم چرا در تلویزیون میگویند تلویزیون نیست. حرفهای به درد بخور است انشاءالله. بعد از نواب اربعه نامههایی که از امام زمان رسیده، معمولاً علما به آن اعتنایی ندارند. در دوران نواب اربعه خب چون میدانستیم با نواب ارتباط باز بود و از نواب اربعه میرسید. این نامهها را میگوییم از امام زمان. کلماتش، جملاتش میگویند از امام زمان است. یکی دو تا نامه است مال بعد از دوران نواب اربعه، دوران غیبت کبری که علما قبول کردند، گفتند با اینکه مال غیبت کبراست. یکیاش این نامه شیخ مفید است. داشته باشید که بدانی چه مطلبی را میخواهیم بخوانیم. در این نامه حضرت یک عبارتی دارند. آیتالله بهجت این عبارت منظورشان بود. عبارت چیست؟
**«و لو أن أشیاعنا وفقهم الله لطاعته علی اجتماع من القلوب فالوفاء بالعهد علیهم لما تأخر عنهم الیوم بلقائنا و لتاجلت لهم السعاده بمشاهده.»**
چقدر این عبارت هم شیرین است، هم تلخ! «اگر شیعیان ما که خدا به آنها توفیق اطاعت دهد» -حضرت دعا میکنند برای ما- «خدا انشاءالله همه شیعیان ما را موفق کند به طاعت خودش.» «اگر شیعیان ما همه 'اجتماع من القلوب'» -همهشان یک دل میشدند، دلهایشان را جمع میکردند، اجتماع قلوب میکردند- «سر چی جمع میشد دلهایشان؟ 'فالوفاء بالعهد علیهم.' عهدی که دارند و وفا کنند، وظایفشان را انجام بدهند، کاری که در قبال ما باید انجام بدهند، انجام بدهند، تکلیفشان را باید انجام بدهند. اگر اینجوری میشد، چی میشد؟» دوباره عبارت را ترجمه کنم: «اگر شیعیان ما که خدا بهشان توفیق طاعت بدهد، همه یک دل میشدند، دور هم جمع، کنار هم جمع میشدند، وظیفهای که گردنشان است با همدیگر انجام میدادند، 'لما تأخر عنهم الیوم بلقائنا.' این میمنت ملاقات ما ازشان عقب نمیافتاد و خیلی زود سعادت مشاهده ما برایشان حاصل میشد.» گرفتی جمله را؟ معلوم شد. فرمود: اصلاً اینقدر طول نمیکشید. این مال کیه آقا؟ این مال ۱۱ قرن پیش است. ۱۱ قرن! این جمله امام زمان در غربت و مظلومیت الکی نیست. میگویند: «امام او منتظر است، ما منتظر نیستیم.» منتظر اوست. او در انتظار ماست. حرفش را زده، گفته: «دور هم جمع شوید، یک دل شوید، من میآیم.» بابا! من منتظرم بیایم. شما فکر کردید در این دوران غیبت آب خوش از گلوی او پایین میرود؟ به او خوش میگذرد؟ برایش شیرین است؟ ما ۳۰، چهل سال زندگی کردیم، در این ۳۰، چهل سال این داغها را دیدیم. یکیش داغ رهبر شهیدمان بود. دنیا سر ما ۹ اسفند خراب شد. میخواستیم بمیریم و این ساعت و این روز را نبینیم. این یکی از داغهایی است که امام زمان در این ۱۲ قرن عمر مبارکش یک گوشهاش را ما خبر داریم. بخشی از این کثافتکاریها، جنایتها، جزیره اپستین، غزه، لبنان، یک دورهاش است، یک گوشهاش است. ۱۲ قرن، آماده است، منتظر است که اینها جمع بشوند من بیایم. هر چی مینشیند چشم انتظار. بالاخره خبری. باز آن در مدار ظلم و کفر کار پیش برود. هی غلظت آن ظلم و کفر بیشتر بشود. آن هم چرا بیشتر میشود؟ برای اینکه اینها سرشان به سنگ بخورد، دور هم جمع بشوند. فکر نکنید وقتی میگوییم از آن کانال، یعنی جداگانه است. نه، آن هم عامل این است که آخرش اینها بفهمند چی به چی است. هر کی زودتر بفهمد، زودتر قضیه جمع میشود.
این جمله را آیتالله بهجت میفرمایند. بعدش سؤال میکند. میگوید که: «آقا، این گفتن اجتماع قلوب کنند سر وفای به عهد منظور چیست؟» میفرمایند: «مستقیم بودن در طاعتشان و ثابتقدم بودن در ولایتشان.» یعنی آقا، سر طاعت اهل بیت دیگر بگو مگو و تخلف و تخطی و اینها نداشته باشند. همه دور هم جمع بشوند. سر ولایت اهل بیت یک دل بشوند. عقب نمیافتد. انشاءالله ادامهاش را، ادامه این روایاتی که در این زمینه است، فردا شب عرض میکنم خدمت عزیزان. مضمون این روایات این است که آقا، باید با هم یک دل بشوید. باید با هم یکی بشوید. «رحماء بینهم» یعنی این!
این را بگویم، برویم در روضه. این یک دل شدن، یکی شدن، یعنی چی؟ یعنی آقا، همدرد بشوید. در بعضی روایات هم جیب بشوید. فردا شب میخوانم برایتان هم جیب. جیبتان با همدیگر یکی بشود. فرمود: «شما جیبتان با همدیگر یکی نشده. میخواهید برای همدیگر جان بدهید؟ بعد برای همدیگر جان نمیدهید، ما صدا بزنیم، بیایید برای ما جان میدهید؟» خیلی استدلال جالبی حضرت میفرمایند: «شما بخل دارید، خسیساید، آب از دستتان نمیچکد. ما چهجوری شما را حساب کنیم؟» خیلی استدلال عجیبی. «هر وقت خرج کردید، نشان دادید، ما هم حساب میکنیم رویتان، میآییم. چون اینجا دیگر قضیه کربلا نیستش که امام بیاید نارو بخورد. امام دیگر بود. این دیگر امام آخر است. نارو دیگر ندارد. اینها باید خودشان را نشان بدهند تا امام بیاید. یک چیزی بگویند امام بیاید، فردا یک چیز دیگر بگویند، نمیشود.» مردم کوفه اولش میگفتند: «ما هستیم، جدی، پای کاریم، فدایت میشویم.» اینجا دیگر این حرفها را ندارد. اینجا فدایی میخواهد.
فدایی یعنی چی؟ یعنی مال او را مال خودم میدانم. آبروی او را آبروی خودم میدانم. زن و بچه او را زن و بچه خودم میدانم. جان او را جان خودم میدانم. خیلی حرفهاست! یکی شدن یعنی هر کی اینجوری بود، با امام حسین در کربلا، کربلاییها اینجوری فدایی بودند، عاشق بودند. زن و بچه امام حسین را زن و بچه خودشان میدانستند. آبروی امام حسین را آبروی خودشان میدانستند. جدا نمیشدند که حالا به امام آسیب بخورد، عوضش من زندگیام را میکنم. شما گفتوگوهای شب عاشورا این شهدا را ببینید با امام حسین. میگویند: «ما اصلاً مگر بدون تو میتوانیم زندگی کنیم؟» که به ما میگوید: «پاشید بروید کجا باشیم، برویم کجا برویم زندگی کنیم؟ ما اصلاً بعد تو مگر میتوانیم نفس بکشیم؟ تو جان مایی. با رفتن تو ما نابود میشویم. ما زندگی نداریم غیر از تو. کیف نعیش من بعدک؟» ما چهجور بعد تو زندگی کنیم؟ البته امام حسین هم در مورد اینها همین را میفرمود: «لا خیر فی عيشٍ بعد هؤلاء.» حالا بعد اینها چهشکلی زندگی کنم؟ ببینید رابطه عاشقانه را. «رحماء بینهم.» جانش را جان او میبیند، هم او جانش را جان این میبیند. یکی میشود. این عاشق. ضربهای به امام حسین بخورد، این دردش میآید. هم این، ضربه بهش میخورد، امامش دردش میآید.
جانم! یادگاری بهتان بگویم بروم توی روضه. عجب روایتی! این روایت انشاءالله قرارمان نجف، حرم طلا، دور هم جمع بشویم، این روایت را بخوانیم. یک دور دیگر آنجا گریه کنیم، صفا کنیم. روایت دارد خطبه جمعه را امیرالمؤمنین (علیه السلام) نماز جمعه، مثل امروز نماز جمعه بود. نماز جمعه تمام شد. یکی از این شیعیان آمد. حضرت فرمودند: «چند وقت است نیستی؟» گفت: «آقا، مریض بودم، نتوانستم بیایم.» حضرت فرمودند: «آره، مریضیات را میدانم.» گفت که: «آقا، خبر داده بودند اینها؟» گفت: «نه.» گفت: «چهجور میدانید؟» فرمود: «هر کدام از شما شیعیان ما هر جای عالم مریض بشوید، مرضنا و ناله مرضکم.» بابا! مریضی شما مریض میشویم. با درد کشیدن شما درد میکشیم. جانم به جان شما گره خورده. شما جان مایید. اینجور ببینیم ارتباطمان را با امام زمان.
آمادهاید برویم کربلا؟ یک یادگاری دارد ابیعبدالله از داداشش امام حسن. شیرخواره بوده، دادندش بغل امام حسین. شیرخواره بوده که بابایش را از دست داد. ۱۰ سالش است این بچه در کربلا که کربلا هم دقیقاً ۱۰ سال بعد از شهادت امام حسن معلوم میشود. از همان اولی که بچه به دنیا آمده، در بغل امام حسین بزرگ شد. عشق را ببینید، عشق را ببینید. حالا این هم یادگاری برادرش است، هم بچه است، هم شیعه است، هم مؤمن است. هر جور حساب میکنی، هر کدام یک عاملی است برای محبت و امام حسین. حضرت داشت میرفت میدان. در آن بحبوحه جنگ، در آن گرفتاری، در آن فشار، در آن زخمهایی که برداشته، کشتههایی که داده، تعداد دشمن را ببین. حواسش به چیست؟ امام حسین (علیه السلام). عبارت مال سید بن طاووس در لهوف است. «خرج عبدالله بن الحسن و هو غلام لم یراهق.» یک بچه ۱۰ ساله است. حالا محبت این را به امام حسین ببینیم. دید که عمو دارد میرود میدان، تک و تنها شده. دیگر مرد رزمندهای نمانده. بچه ۱۰ ساله، به غیرتش برخورده. از خیمه زد بیرون، با یک اضطرابی، با یک هیجانی. مشخص است میخواهد برود توی میدان. امام حسین تا بچه را دید، وسط بحبوحههای جنگ، به زینب کبری رو کرد: «عمو زینب! دست این بچه را سفت بگیر، توی میدان نیاور.» آقا! تو حواست به کجاست؟ تو فکر خودت باش! تو در محاصرهای! دلش برای بچه میسوزد.
فدایت بشوم یا اباعبدالله! حواست به ماها هم هست دیگر. حواست به مملکت ما، به ملت ما. ملت امام حسین اینها عاشق تو هستند یا اباعبدالله! اینها گریهکنهای تو هستند. اوضاع مملکت آشفته است. همه دشمنان دست به دست هم دادهاند، فشار میآورند؛ فشار نظامی، اقتصادی، فرهنگی، سیاسی. روزهای سختی را مملکت تو دارد تحمل میکند یا اباعبدالله! میدانم تو هم دلت برای ملت میسوزد. این ملت هم جز تو کسی را ندارد. جز تو پشتیبانی ندارد در این عالم. جز تو هواداری ندارد. دلخوشی این ملت به توست، به این سیاهیهاست، به این پرچم است. قربانت بشوم آقا جان! فرمود: «زینب! این بچه را سفت بگیر. سفت.» زینب کبری به دستور اباعبدالله دست این بچه را محکم گرفت. در بعضی مقاتل دارد میگوید: این بچه دید امام حسین رفت توی میدان، دید ریختند دور ابیعبدالله. بچه امام حسن، خون بابا توی رگهایش... حال داری یک گریز بزنم؟ مدینه. امشب اسم امام حسن آمد. بد است تا آنجا نرویم؟ نمیدانم خدا چه تقدیری کرده برای این پدر و پسر که در بچگی خدا آنها را در همچین صحنههایی قرار میدهد. بابایش هم در همین سن و سالها بود، خردسال بود. یکهو دید دور مادرش شلوغ شد. این بچه دور عمو شلوغ شد. عبارت مقتل این است. اصلاً صحنه را تصور کن. آدم مبهوت میشود از این عشق، از این غیرت، از این عظمت. این دست بچه در دست زینب کبری. میگوید: این یکی دستش را انداخت روی دست عمه، انگشتها را به زور باز کرد، با فشار دست را کشید. فقط دیدند مثل چی دارد میدود به سمت عمو. عبارت را ببین. در مسیری که میدوید، عبارت مال سید بن طاووس است. فریاد زد: «والله لا أفارق.» به خدا از عمویم جدا نمیشوم. گفتند: «بحر بن کعب لحظهای رسید.» بچه که شمشیر آورده بودند بالا فرو کنند، ضربه آخر را به امام حسین بزنند، بچه رسید آن لحظه آخر. صدا کرد: «خبیث! فحاشی میخواهی عموی من را بکشی؟» گفتند: «دستش را سپر کرد.» این بچه چی دارد؟ نه شمشیر دارد، نه سپر دارد، نه زره دارد، نه کلاهخود دارد. فقط غیرت دارد، عشق دارد، رحم دارد. دلش برای این عموی تک و تنها سوخته. میگوید: «دستش را سپر کرد.» «فضربه بالسیف.» شمشیر که آمد پایین، روی دست این بچه خورد. بچه ۱۰ ساله چقدر جان دارد؟ نگاه کنید دیگر! به این بچهها، شاید در جلسه باشند بچههای خودتان. بچه ۱۰ ساله چه گوشتی دارد؟ چه شمشیر محکمی آمد روی دستش! «فانهرت الجلده.» دست و پوست آویزان شد. «فاذا هی معلقه.» همینجور این دست تکان میخورد. دستی که روی پوست آویزان بود. اینجا چند تا عبارت نقل شده. مدینه رفتی. من میخواهم یکیش را برایت بگویم. یکی دیگرش هم اشانتیون این روضه امشب باشد که برای مدینه گریه کردی. اینجا گفتند: «بچه...» خب چون نسخهبرداریها میدانید دیگر، بالاخره زبان عرب خیلی کلماتش شبیه هم است. بعضی کلمات را یکی یکجور نوشته، یکی یکجور دیگر نوشته. سید اللهوف میگوید: «بچه صدا زد، گفت: یا عمو.» آی عمو! آخ عمو! «جان خودش را انداخت توی بغل امام حسین.» لحظه آخر هم نالهاش را زدند دیگر. باریکلا به شما! امشب از امام حسن میخواهید مزد بگیرید. یتیمنوازی کردی، دمتان گرم. یک نسخه دیگر هم میخواهم امشب به شما هدیه بدهم. این نسخه «یا عمو» بود. یک نسخه دیگر مقتل دارد. بچه صدا زد، گفت: «یا مادرم.» خودتان اهل روضهاید، نمیخواهد بازش کنم. نمیدانم اگر این نسخه درست باشد یا آن «ما» درست باشد. من نمیفهمم چرا این بچه آنجا باید این را بگوید. احتمالاً خبر داشته با غلاف شمشیر به بازوی مادر زدند.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم المصطفی محمد و آل الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن إلی قیام یوم الدین.
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
در جلسات گذشته عرض کردیم جامعه اسلامی و تمدن اسلامی که امام حسین (علیه السلام) به دنبال ساختن آن بود و در پی اصلاح امت جدش، آن جامعهای است که این سه ویژگی را داشته باشد: «اشداء علی الکفار رحماء بینهم تراهم رکعا سجدا یبتغون فضلا من الله و رضوانا.» امام حسین (علیه السلام) فرمود: «امت جد من دچار فساد شده و من خروج کردم تا امت جدم را اصلاح کنم.» اگر بخواهیم فساد و اصلاح را در یک کلمه، یا در یک خط بررسی کنیم و ببینیم جامعه اسلامی چیست و چه شکلی باید باشد، خطِّ ممیزه آن همین یک خطی است که در آیه پایانی سوره مبارکه فتح آمده است.
جامعهای که نسبت به دشمن حساسیت ندارد، مرزبندی و جبههبندی ندارد؛ نسبت به دوست رحم، دلسوزی، احساس وظیفه، و احساس مسئولیت ندارد؛ و جامعهای که ارتباطش با خدا ضعیف است، نه تضرعی، نه عبادتی، نه معنویتی دارد. اگر هزار بار هم به آن بگویند "اسلامی"، صد بار هم بگویند "جمهوری اسلامی"، "حکومت اسلامی" یا "مملکت اسلامی"، این اسلامی نمیشود. با حلواحلوا گفتن که دهان شیرین نمیشود! مملکت اسلامی آنی است که این سه ویژگی را داراست؛ وگرنه ما همین الان در دنیا چند جمهوری اسلامی دیگر هم داریم؛ در این کشورهای اطرافمان، در آفریقا و جاهای دیگر. جمهوری اسلامی آنی است که خط و مرزش با دشمنش معلوم باشد، حسابش و تکلیفش معلوم باشد، و تکلیفش با دوستانش معلوم باشد.
ما در این ساعاتی که دور هم جمعیم، بهترین بندگان خدا روی این کره زمین، خالصترین و وفادارترین شیعیان امیرالمؤمنین (علیه السلام)، زیر موشک و انفجار، مردم مظلوم لبنان دارند شهید میشوند. وارد میدانی شدند بعد از اینکه کمی آرامش بر لبنان حاکم شده بود، در درگیریشان با اسرائیل، از سرِ احساس دینی که نسبت به ما داشتند و از باب «رحماء بینهم» وارد جنگ شدند. هم انصاف و هم حق این را اقتضا دارد، هم تعهد دینی و وظیفهمان، هم عقلانیت سیاسیِ مسئولینمان؛ باید در اسرع وقت به فکر باشند. قویترین تصمیم و محکمترین اقدام باید به نفع مردم لبنان گرفته شود، دهان صهیونیستها با آب دهن پر شود و مشت به دهانشان بخورد. هم به اینها حالی شود و هم به آمریکاییها حالی شود که این توافق، این تفاهم، پیشرفتش از جانب ما با موشک و سیلی نقد شدن است و با ضرب دست و نیروی دفاعی و نظامی.
عرض کردم یک وقتی خدمتتان، یک زمانی مذاکره روبروی موشک بود. میگفتند: «شما "مرگ بر اسرائیل" را روی موشکتان مینویسید، به مذاکرات ما آسیب میزند.» آن مذاکره ننگینِ خسارت و بدبختیِ آخرت و دنیا شده بود. امروز، انشاءالله که اینطور است و انشاءالله اینطور خواهد بود، مجموعهای که متولی مذاکره است، موشک را اهرم مذاکره میداند نه رقیب مذاکره. انشاءالله همینطور خواهد بود، و اگرم اینطور نیست، باید اینطور بشود. باید به این آمریکاییها و اسرائیلیها با زبان زور حالی کرد. بعد هم باید اعلام کنی، ما لنگ و آویزان این توافق و تفاهم با شما نیستیم، محتاج شما نیستیم؛ شماهایی هستید که محتاج این آتشبس و این تفاهم هستید.
جامعه اسلامی، جامعهای که بگوید «نه غزه، نه لبنان»، مثل این میماند که مشهدی برگردد و بگوید «نه کرمانشاه، نه تهران، نه قزوین، نه همدان، نه اهواز.» چه فرقی میکند؟ مگر این دستهبندیِ این شهرها و استانها، با این مرزبندی، یعنی عندالله؟ مثلاً خدا حساب و کتاب که میکند برای جامعه مسلمین، خطکشیهای ما را، که تا اینجا گفتیم این شهر و تا آنجا گفتیم آن کشور، بر اساس این مرزها با ما رفتار میکند یا مرزبندی خدا فرق میکند؟ مرزبندی خدا، مرز اسلام و کفر است. این مرزها را که انگلیسیها دور ما کشیدند، با برنامهریزی و حیلهگری! اینجایش عراق است، آنجایش اردن است، اینجایش عربستان است، اینجایش ایران است، آنجایش بحرین است (که البته بحرین را بعدها دادند رفت). این مرزبندی که انگلیسیها کشیدند، خدا که با ما اینجوری حساب و کتاب نمیکند. هر جایی که مسلمان هست، شیعه مؤمن هست، آن مملکت اسلام است. از هر جایی که وادی کفر شروع میشود، آنجا مرز ما شروع میشود. امروز مرز ما غزه است، امروز مرز ما نبطیه است، ضاحیه است، بیروت، صنعا؛ اینها مرز ماست.
چه فرقی میکند، اگر مثلاً -زبانم لال- نصف ایران سقوط کند، مثلاً دشمن تا سمنان برسد، بعد ما بگوییم: «نه تهران، نه سمنان، جانم فدای مشهد!» شما در حماقت این آدمی که این حرف را بزند شک میکنید. بعد آن کسی که تهران و سمنان را گرفته، در رودربایستی نمیماند که بیاید به مشهد برسد، بلکه اتفاقاً با مشت پرقدرتتر میآید سراغ مشهد. دین هم اگر کسی نداشته باشد، آزاده هم باشد -به قول امام حسین (علیه السلام)- آزاده هم نباشد، عاقل هم اگر باشد، یک سری چیزها را میفهمد. آنجا دارد حساسیتسنجی میکند این توافق را، این تفاهم را. ببین ایرانیها چقدر لنگ این هستند. اینجا باید مسئولین ما نشان بدهند.
این میشود «رحماء بینهم» نسبت به آن مؤمنین. اینطور نسبت به خودمان هم با محبت، با همگرایی، با دلسوزی، با همراه آمدن، اختلافات را پررنگ نکردن. من فرمایشات رهبر شهیدمان را سفارش میکنم عزیزان خودشان بخوانند، پیام حج سال ۸۶. من دو سه خطش را برایتان میخوانم. کل محتوایش فوقالعاده است؛ ولی یک بخشش خیلی مهم است. عرض میکنم خدمتتان: بخش اولش در مورد دشمن: «اشداء علی الکفار...» بعدش میفرمایند که: «عطوفت در میان مؤمنان، رکن دوم عطوفت.» آنور شدت، اینور عطوفت. جامعه اسلامی جامعهای است که مردمش برای یکدیگر میمیرند، نه اینکه دنبال این هستند که چگونه یکدیگر را تیغ بزنند، آن هم در وضعیت جنگ، در وضعیت فشار. هر کسی ببیند چگونه میتواند جیب آن یکی را خالی کند. البته معمولاً اینها رنگ و بویی از تربیت اسلامی نبردهاند؛ ولی خب گاهی هم ممکن است ادعا شود مسجدی بودن و هیئتی بودن و این حرفها.
«عطوفت بین مؤمنین.» ایشان میفرمایند که این نشانه دیگری است برای وضعیت مطلوب امت اسلامی. «تفرقه و ستیزهجویی بین بخشهای امت مسلمان، بیماری خطرناکی است که باید با همه توان به درمان آن پرداخت.» بعد جلوتر میفرمایند که این جمله خیلی مهم است: «همه سخن دلسوزان آن است که تفاوتها نباید به تضاد تبدیل شود.» این خیلی جمله مهمی است. ما خیلی تفاوتها با همدیگر داریم: تفاوت اعتقادی داریم، تفاوت سیاسی داریم. از تفاوت مذهب گرفته؛ یکی شیعه است، یکی سنی است؛ یکی سنی حنفی است، یکی سنی شافعی است، یکی سنی مالکی است. خود شیعیان، یک تعدادشان زیدیاند، یک تعدادشان سه امامی، چهار امامی و بالاخره مختلفاند. گاهی در این حرمهای اهل بیت میبینید (اثنا عشریاند که ماها انشاءالله جزو این دستهایم)، این تفاوت مذهبی. آنور تفاوت فرهنگی، اختلاف نظر در مسائل سیاسی، اختلاف سلیقه، اختلاف پوشش، همینطور اختلافهای مختلف و تفاوتها. اینها نباید تبدیل به تضاد بشود، طبیعی است. بعد کنار آمدن، اهل بیت (علیهم السلام) یاد دادند.
یکی از این کتابهایی که خیلی علاقه دارم و مدتی است روی آن مشغولم، دارم روی آن حسابی کار میکنم و دنبال این هستم که یک کار اساسی روی این انجام بشود، یک کتابی است. خب، میدانید ما از اهل بیت کتاب کمتر داریم. معمولاً سخنانشان است که دیگران نوشتهاند، اینکه خود امام دست به قلم شده باشند و چیزی نوشته باشند، معمولاً کمتر است. یک کتابی داریم به قلم امام صادق (علیه السلام) به نام «رسالة الإهليلجة». نشنیدهاید؟ سادهاش میشود «رساله هلیله». یک کتاب بینظیری است. یک کتاب محشری است. یعنی من هر وقت این کتاب را دست میگیرم، قلبم به تپش میافتد، از شدت هم علاقهای که به این کتاب دارم، از شدت معارفی که این کتاب دارد. یک طبیب هندی که کافر بود حضرت با او رفتوآمد داشتند. حالا من اولش و آخرش را باید بگویم، آخرش را اول باید بگویم؛ چون اونی که منظورم است، اول قضیه حضرت با این یک گفتوگویی میکنند. این طبیب کافر هندی را، حضرت در این گفتوگو، مسلمان، موحد، شیعه میکند. با چی؟ خدا را ثابت میکنند، کل دین را ثابت میکنند با یک دانه هلیله. «إهليلجة» یعنی هلیله، یک دانه هلیله سیاه. این چون طبیب بوده، در کار هلیله و اینها بوده. حضرت میروند در مغازهاش با او گفتوگو میکنند. مدتی هم با همدیگر اینها مراوده داشتند. حالا این بخش اولش است که باید بگویم. بعد صحبت میشود. او شروع میکند حرف زدن در مورد خدا و پیغمبر و این حرفها. امام صادق هم با او گفتوگو میکند. حضرت با یک دانه هلیلهای که در مغازهاش هست، خدا را برایش ثابت میکنند. بحثها است. بینظیر، محشر، دیوانهکننده. مبهوت میشود این طبیب هندی، حکیم هندی. این بخش آخرش است.
بخش اولش این است: حضرت با این آدم مراوده داشتند. من اولش اصلاً به قول این جوانا «فکم افتاد» که امام شیعه برود از یک دانه طبیب کافر دادو و دارو بخرد، بعد با او مراوده و گفتوگو داشته باشد! اولش که این را دیدم، خودم تعجب کردم. امام شیعه! بابا، شما که خودتان طبیبید، دکترید، منبع درمانیاید! بعدم، یعنی هیچ دکتر مسلمانی، شیعهای چیزی پیدا نمیشده؟ نمیدانم، حالا پیدا میشده یا نمیشده. بعد، خود امام لنگ این است که هلیله را برود از طبیب کافر بخرد؟ خود امام بلد نیست کجای عالم هلیله پیدا میشود؟ البته بیشتر این هلیلهها ظاهراً مال هند بوده، اینها از هند میآوردند. بعد چقدر خوشبرخورد!
این یک روایت. یک روایت دیگر هم داریم. روایت تازه. میخواهم ببینم این «بینهم رحماء بینهم» نشان میدهد توی جامعه وقتی با همدیگر هستید، باید با همدیگر با عطوفت برخورد کنید، حتی اگر طرف کافر است، همکیشت نباشد، هممیهنت باشد. این کلام امیرالمؤمنین (علیه السلام) به مالک اشتر: «اما اخٌ لک فی الدین و اما شریک لک فی الخلق.» گاهی برادر دینیات است، گاهی هم شریک است با تو در خلقتت. حضرت میفرماید: «تو داری میروی آنجا حکمرانی کنی، همه مسلمان نیستند. اگر مسلمان، برادر دینیات است، اگر کافر است، شریک با تو در خلقت است. این هم عضوی از جامعه است. حواست باید باشد. حق و حقوق دارد. با محبت و مدارا.»
یک حدیث دیگر هم داریم، این را هم بگویم، بعد بروم سراغ بخش بعدی که خیلی مهم است. عرضههای بعدیمان که اصل بحث دیگر از اینجاست و از امشب تا شبهای بعد بیشتر روی این بحث متمرکز میشویم. «توحید مفضّل» را شنیدهاید دیگر. داستان توحید مفضّل. این دیگر کتاب معروفی است. این هم البته فرمایشات امام صادق (علیه السلام) بود. مفضّل بن عمر اینها را از حضرت شنید و مکتوب کرد و شد کتاب. بزرگان ما عاشق این کتاب بودند. مرحوم مجلسی وقتی در «بحار» (بحار عربی است، میدانید دیگر) ۱۱۰ جلد عربی نوشت، به این توحید مفضّل که میرسد، میگوید: «من نمیتوانم این را ترجمه نکنم و رد شوم.» خب، چون فارسیزبان است، میگوید: «این یک دانه را باید ترجمه کنم، بعد رد شوم.» آنقدر که این توحید مفضّل قشنگ است. آن هم دیدید دیگر. حضرت با چیزهای خیلی معمولی و ساده که جلو چشم هم است، توحید و خدا را اینها همه را اثبات میکند.
این هم بخش اول روایتش جالب است. میگوید ابن ابیالعوجا نشسته بود توی مسجد پیغمبر. حالا توی مسجد که نه به عنوان مسجدی و اینها. کافر بود، بیدین بود، در محوطه، در آن فضا بود، اطراف قبر پیغمبر. مفضّل هم نشسته بود. اینجایش برای من مهم است. خیلی اینها مهم است. اینها معارف ناب اهل بیت است عزیزان. البته خاصیت هم دارد، به درد این روزگارمان و این ایاممان میخورد. میگوید که ابن ابیالعوجا شروع کرد به خدا و دین و پیغمبر و اینها توهین کردن. حالا توهین یعنی پرت و پلا گفتن. همینهایی که ماها میبینیم دیگر، همینهایی که جلو چشم ما در محل کار و در مترو و در اتوبوس و در فضای مجازی و اینها ریخته دیگر، پر است دیگر. مفضّل برگشت شروع کرد داد و بیداد کردن و فحش و فضاحت کشیدن به اینها. اینجایش برای من جالب است. این تکه را بخوانید، این توحید مفضّل را بخوانید، این تکه اولش معمولاً در این کتاب مفضّل نیست. در منابع اصلی الحمدلله همه چیز هست.
برگشت گفت: «ببینم مفضّل، تو مگر رفیق این جعفر نیستی؟» منظورش امام بود. گوش بدهید، خیلی جالب است. «تو رفیق جعفر نیستی؟» گفت: «چرا.» گفت: «برای چی یکهو داغ کردی و اینجوری شروع کردی به فحش کشیدن و سر و صدا کردن؟» گفت: «به غیرتم برخورد، به دینم برخورد.» این را گفت. ابن ابیالعوجا گفت: «ما همین حرفها را پیش آقای تو، مولای تو، جعفر بن محمد هم گفتیم. یک بار به ما فحش نداده. همیشه نشسته، با استدلال با ما حرف زده.» این روایت چقدر قیمت دارد! توحید مفضّل. گفت: «تو چرا شبیه او نیستی؟» بیدین است، هیچچی را قبول ندارد، دشمن امام است؛ ولی کیف میکند از اینکه وقتی مخالف همچین کسی هستم، بحث میکند. ما را فیتیلهپیچ میکند. استدلال دارد، حرف برای گفتن دارد. آدمی که حرف برای گفتن داشته باشد که فحش نمیدهد. وقتی حرف ته میکشد، من دارم اینجا منکوب میشوم، محکوم میشوم، ضایع میشوم، دیگر وقت فحش کشیدن است. رهبر شهید ما خیلی روی این مطلب تأکید داشت. بابا! اختلاف دارید؟ حرف دیگری دارید؟ استدلالی دارید؟ باشد، قبول. انتقاد داری؟ اعتراض داری؟ با استدلال قشنگ، قوی، محکم. سوژه دست طرف نده. احساساتش را تحریک نکن که رم کند. این خیلی چیز مهمی است. این میشود «رحماء بینهم».
ایشان میفرماید که: «رحماء بینهم» در قرآن به معنی به چندگونگی نباید به ستیزهگری بیانجامد. مختلفیم؛ ولی نباید کارمان به دعوا بکشد. میفرماید: «رحماء بینهم» در قرآن به معنی ریشهکنی این ستیزهگریهاست. یک جمله دیگرشان را هم برایتان بخوانم: «وحدت و انسجام اسلامی امروز یک فریضه حتمی است که با همکاری خردمندان و دلسوزان میتواند راههای عملی آن پیموده شود.» این دو رکن عزت یعنی از سویی مرزبندی و جبههگیری مقتدرانه در برابر استکبار و از سویی تراهم و همگرایی و برادری میان مسلمانان. خوب دل بدهید، این جمله ایشان کمی سخت است. من بعداً ترجمه میکنم. اول کاملش را بخوانم، ببینید این جمله چقدر معنای عمیقی دارد. «آنگاه که با رکن سوم» -پس سه تا رکن شد: اولش شدت نسبت به کفار، مرزبندی با استکبار؛ بعدش محبت و همگرایی با جبهه داخلی؛ بعدش خشوع و تعبد در برابر پروردگار، عبادت، معنویت، مناجات، روضه امام حسین، زیارت، این چیزهایی که نشانه معنویت است- «اینها وقتی کنار هم جمع بشود، امت اسلامی در راهی که مسلمین صدر اسلام را به اوج عظمت و عزت رسانید، پی در پی به پیش خواهد رفت و ملتهای مسلمان از عقبماندگی حقارتباری که در قرنهای اخیر بر آنان تحمیل شده، نجات خواهند یافت.» این میشود امت اسلامی. این میشود تمدن اسلامی. یعنی چی؟ این میشود حکومت امام زمان. این سه تا شرط ظهور امام زمان. این سه تا امت ظهور امام زمان، به نظر میرسد.
از اینجا میخواهم بخش دوم عرضهایم را شروع کنم، یک کمیاش را امشب بگویم، بقیهاش انشاءالله شبهای بعد. در این سه تا، اگر شما بپرسید: «آقا، ما معمولاً نقصمان در کدام یک از این سه تاست؟» در طول تاریخ بیشتر گیر کارمان، اگر این سه تا بود، میشد حکومت امام. هم کربلا رخ نمیداد، هم در کوفه امیرالمؤمنین تنها نمیشد، هم امام حسین و امام حسن کشته نمیشدند، هم غیبت پیش نمیآمد، غیبت طولانی نمیشد. اتفاقاً کلام امام زمان، هیچ مانعی نیست. این سه تا باید باشد. به نظر شما در این سه تا، بیشتر گیر ما، عیب ما، نقص ما در کدام یکی از اینها بوده است؟ اولیه؟ بله، بیشتر نظرتان به اولیه است. تأیید. خیلی خوب.
من حالا میخواهم برایتان روایاتی را بخوانم. بگذارید من فقط چون فکر نمیکردم همچین جوابی بدهید، من خودم غافلگیر شدم. میخواستم این را فردا شب بگویم. الان فقط یک اشاره به آن میکنم. فردا شب توضیحاتش را میدهم. میآمدند پیش امام باقر (علیه السلام) و امام صادق (علیه السلام). زمان امام باقر و امام صادق اوضاع خیلی عوض شد. این را هم که دارم بهتان میگویم، کلام رهبر شهید ماست؛ متنش را دارم، شاید فردا شب برایتان بخوانم. خب، دوران امام حسین (علیه السلام) که زدند و کشتند و دیگر رهبر را کشتند و تمام شد، قلع و قمع کردند. این بچهشیعهها و حزباللهیها هم غلاف کردند و رفتند کنار. یک عده اصلاً مرتد شدند، زدند زیرش. «شیعه نیستی، میزنند، میکشند و تکهتکه میکنند.» و یک تعداد هم این گوشه موشهها فرار کردند و حاشیهنشین شدند. زمان امام سجاد (علیه السلام) دیگر زمان اوج غربت شیعیان: منزوی، گوشهگیر، پراکنده. از دوران امام باقر (علیه السلام) آرام آرام جمع شدند. دوره دوران امام صادق دیگر دوران اوج بود. قشنگ به تشکیلات شدند. یک مذهب شدند. قشنگ اینها یک امت شدند. از اواخر دوران امام باقر و دیگر دوران امام صادق، شیعیان همش فشار میآوردند به امام: «آقا، چرا قیام نمیکنی؟ همه چیز جور است دیگر، جمع شدیم دیگر. انتقام جدت چی میشود؟» آخه، این انتقام جد از همان فردای عاشورا شروع شد دیگر. حرفش خودش دو سه جلسه سخنرانی میخواهد که الان وقتش نیست.
اهل بیت از همان فردای عاشورا شروع کردند فرهنگ را جا انداختن در بین شیعیان که شما باید خونخواه باشید. با چه شرایطی خونخواه باشیم؟ هنوز یزید حاکم است. سال بعدش یزید حمله کرد مدینه، مکه. چند هزار تا نطفه حرام در مدینه شکل گرفت توسط سربازان یزید. کعبه را خراب کرد. امام حسین (علیه السلام). بعدشم که یزید و بعدیها آمدند، تفاوتی با او نداشتند. خود امام از همه منزویتر، غریبتر. ولی گفتند: «هر عاشورا به همدیگر رسیدید، خواستید سلام و علیک کنید، بگویید: عظّم الله اجورنا و اجورکم به مصابنا بالحسین علیه السلام و جعلنا و ایاکم من الطالبین بدمه.» شبیه به این عبارات. کدام مصیبت؟ در این مصیبت اجر من و شما را زیاد کند. من و تو را خونخواه امام حسین قرار بدهد. از همان فردای عاشورا این فرهنگ را جا انداختهاند. در زیارتها این را جا انداختهاند. گفتمان کردهاند. هنوز که نشده، ۱۴ قرن گذشته است. هنوز خونخواهی نشده. این را جا انداختهاند. از همان روز اول شیعه دنبال این خونخواهی بود. حالا دیگر شده دوران امام باقر (علیه السلام). میبینند که آقا، شیعه قدرت پیدا کرد. آمدند فشار میآورند: «آقا، قیام کن.» هم به امام باقر، هم به امام صادق چهار پنج تا روایت در این زمینه داریم که من فردا شب انشاءالله برایتان میخوانم. فردا شب و پس فردا شب، دو شب بعدی بحثمان در مورد...
جالب است که در این روایات اهل بیت نمیفرمایند... البته روایت دیگر هم داریم، حضرت میفرمایند: «هنوز زمانش نرسیده، وقتش هنوز نرسیده.» دوران این طاغوت تمام نشده. یک سری اینجوری داریم، آن بیرون از وظیفه این مردم. ولی اونی که مربوط به وظیفه مردم است، حضرت میفرمایند: «هنوز شماها برای همدیگر نمیگویید. ما نمیتوانیم اینجوری قیام کنیم. مشکل کفار نیست، مشکل 'رحماء بینهم' است.» این را تا اینجا داشته باشید. من فردا شب و پس فردا شب این را توضیح میدهم.
بگذارید از کلام خود امام زمان (عجّل الله تعالی فرجه الشریف) که امروز روز جمعه است، روز آقایمان است، چیزی را عرض بکنم برایتان. یک کتابی، این کتاب را بخوانید، کتاب بسیار زیبا و بسیار کاملی به نام «حضرت حجّت عجل الله تعالی فرجه الشریف» که این بیانات مرحوم آیتالله العظمی بهجت در مورد امام زمان است. ۸۰۰، ۹۰۰ صفحه است این کتاب. خیلی مطالب نابی دارد. صفحه ۳۷۰ این کتاب یک پرسش و پاسخی از آیتالله بهجت میشود. سؤالی میکنند. توضیح اضافی ندهم. بخوانیم ببینیم چی میشود. سؤال میکنند که: «آیا برای وقت ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف غیر از روایات ‘ظلمًا و جَوْرًا’، راه دیگری هم وجود دارد؟» بنشینیم زمین و زمان پر از ظلم بشود. «همین از ما چیزی نگفتند، فقط از آنها گفتند. از جبهه اشقیا گفتند، از بدها گفتند. فقط گفتند بدها کثافتکاری میکنند، عالم را میگیرد. از ما هیچی نگفتند. هیچ توصیفی از ما نکردند. ما چی میشویم؟ ما چهکار باید بکنیم؟ اوضاعمان چطور است قبل از ظهور؟» این سؤال از آیتالله بهجت. چقدر این مرد فوقالعاده است! چقدر این مرد داناست! چقدر عالم است! چقدر عارف است! چقدر حکیم است! ایشان میفرماید: «چرا، یک راه دیگر اینور است.» گفته: «چیه؟» «بله. اگر عدهای توافق بر صلاح کنند، در ظهور آن حضرت مؤثر است، چنانکه ملء ظلمًا و جَوْرَا موثر است.» یعنی آنها دارند ظلم میکنند. همه عالم را ظلم آنها دارد میگیرد. شماها هر چقدر هستید، اگر همه دست به دست هم بدهید، کنار همدیگر باشید، با همدیگر خوب باشید، این میشود یک حصاری. یک مسیر دیگری، میشکنیم. به جای اینکه با فرایند آنوری ظهور اتفاق بیفتد، با فرایند اینوری ظهور اتفاق میافتد. ظلمت و جور برود تا لبریز بشود، بعد ظهور بشود. از اینور ظهور اتفاق میافتد.
خب، حالا این توضیح دارد. بگذار این را عرض میکنم چه اوضاعی است واقعاً. میفرمایند: «ولی این فقط "اگر" است.» و میگویند که "اگر" را با "مگر" پیوند دادند و از جمع "کاشکی" درآمد. اگر فکر نکنیم که از اینور اتفاق بیفتد، همان آنور احتمالاً مال از ظلم و جور است. از اینور بعید است آب گرم بشود که اینها همه دلها با هم یکی بشود و با هم خوب بشوند و برای هم بمیرند و اینها. به جای اینکه از سر آنور عالم آماده ظهور بشود، از سر اینور عالم آماده ظهور میشود. بعد سؤال میکند. میگوید: «آیا در این زمینه که اگر عدهای بر صلاح توافق کنند، آن حضرت ظهور میکند، روایتی هم وجود دارد؟» از آقای بهجت. من که واقعاً رویم نمیشد سؤال کنم. ایشان چیزی میفهمید که روایت، هر چی بگوید، کلام معصوم است، با گوشت و پوستش آمیخته شده. ولی حالا از باب اینکه ما یاد بگیریم خوب است به کدام روایت دارد استناد میکند. فرمود: «بله، از ناحیه مقدسه وارد شده است.» این ناحیه مقدسه وارد شده، «نامه امام زمان به شیخ مفید.» نامه امام زمان به شیخ مفید. نامه طولانی. اولش هم حضرت یک اظهار محبتی به شیخ مفید میگویند که آدم دلش میرود. آدم دلش میخواهد چقدر این آدم... ایشان اسمش مفید یعنی عنوانش مفید نبوده. شیخ محمد بن محمد بن نعمان اکبری. اسم ایشان. حضرت اسمش را میگذارد مفید. میفرماید: «انت مفید حقه.» تو واقعاً به درد بخوری. میشود اسم شیخ مفید. خوش به حال آنی که امام زمان همچین اسمهایی رویش بگذارد! واقعاً. وقتی هم که از دنیا رفت، مزارش را رفتی دیدی در کاظمین. این طرف ضریح ایشان دفن است، آن طرف ضریح که بخش خانمها میشود، خواجه نصیر دفن است. حالا وقت نیست در مورد نکاتی عرض میکردم که چقدر جالب. حالا یک وقت دیگر باید عرض بشود. روی قبر شیخ مفید دیدند دستخطی است که بعدها منصوب شد همانجا بالا سر شیخ مفید در کاظمین. نوشته خط... این جمله منصوب به امام زمان است. گفتند این چیزی بوده که امام زمان نوشته کنار قبر شیخ مفید. «یومٌ علی آل رسول عظیم.» یک دو بیتی که حضرت آنجا میفرمایند که: «خبر مرگ تو، شیخ مفید، خدا نیاره که صدایی بلند بشود و خبر مرگ تو منتشر بشود در عالم. اگر اینجور بشود، بر آل پیغمبر روز سنگینی است. ما دلخوشیمان به کلاسی بود که تو داشتی، به معارفی بود که تو سر کلاس... این دلخوشیمان چی میشود؟» آدم تا کجا میرود!
این شیخ مفید نامه دارد. خب، نامههای بعد از نواب اربعه را معمولاً علما به آن اعتماد نمیکنند. دیگر حالا حرفم دارد طلبگی میشود. اشکال شما اهل منبر، دوستان هم به ما میگویند: «آقا، چیزهایی که در تلویزیون میگویند نگو. حرفهای بهتر بگو.» حالا من چون خودم تلویزیون نگاه نمیکنم، نمیدانم چرا در تلویزیون میگویند تلویزیون نیست. حرفهای به درد بخور است انشاءالله. بعد از نواب اربعه نامههایی که از امام زمان رسیده، معمولاً علما به آن اعتنایی ندارند. در دوران نواب اربعه خب چون میدانستیم با نواب ارتباط باز بود و از نواب اربعه میرسید. این نامهها را میگوییم از امام زمان. کلماتش، جملاتش میگویند از امام زمان است. یکی دو تا نامه است مال بعد از دوران نواب اربعه، دوران غیبت کبری که علما قبول کردند، گفتند با اینکه مال غیبت کبراست. یکیاش این نامه شیخ مفید است. داشته باشید که بدانی چه مطلبی را میخواهیم بخوانیم. در این نامه حضرت یک عبارتی دارند. آیتالله بهجت این عبارت منظورشان بود. عبارت چیست؟
**«و لو أن أشیاعنا وفقهم الله لطاعته علی اجتماع من القلوب فالوفاء بالعهد علیهم لما تأخر عنهم الیوم بلقائنا و لتاجلت لهم السعاده بمشاهده.»**
چقدر این عبارت هم شیرین است، هم تلخ! «اگر شیعیان ما که خدا به آنها توفیق اطاعت دهد» -حضرت دعا میکنند برای ما- «خدا انشاءالله همه شیعیان ما را موفق کند به طاعت خودش.» «اگر شیعیان ما همه 'اجتماع من القلوب'» -همهشان یک دل میشدند، دلهایشان را جمع میکردند، اجتماع قلوب میکردند- «سر چی جمع میشد دلهایشان؟ 'فالوفاء بالعهد علیهم.' عهدی که دارند و وفا کنند، وظایفشان را انجام بدهند، کاری که در قبال ما باید انجام بدهند، انجام بدهند، تکلیفشان را باید انجام بدهند. اگر اینجوری میشد، چی میشد؟» دوباره عبارت را ترجمه کنم: «اگر شیعیان ما که خدا بهشان توفیق طاعت بدهد، همه یک دل میشدند، دور هم جمع، کنار هم جمع میشدند، وظیفهای که گردنشان است با همدیگر انجام میدادند، 'لما تأخر عنهم الیوم بلقائنا.' این میمنت ملاقات ما ازشان عقب نمیافتاد و خیلی زود سعادت مشاهده ما برایشان حاصل میشد.» گرفتی جمله را؟ معلوم شد. فرمود: اصلاً اینقدر طول نمیکشید. این مال کیه آقا؟ این مال ۱۱ قرن پیش است. ۱۱ قرن! این جمله امام زمان در غربت و مظلومیت الکی نیست. میگویند: «امام او منتظر است، ما منتظر نیستیم.» منتظر اوست. او در انتظار ماست. حرفش را زده، گفته: «دور هم جمع شوید، یک دل شوید، من میآیم.» بابا! من منتظرم بیایم. شما فکر کردید در این دوران غیبت آب خوش از گلوی او پایین میرود؟ به او خوش میگذرد؟ برایش شیرین است؟ ما ۳۰، چهل سال زندگی کردیم، در این ۳۰، چهل سال این داغها را دیدیم. یکیش داغ رهبر شهیدمان بود. دنیا سر ما ۹ اسفند خراب شد. میخواستیم بمیریم و این ساعت و این روز را نبینیم. این یکی از داغهایی است که امام زمان در این ۱۲ قرن عمر مبارکش یک گوشهاش را ما خبر داریم. بخشی از این کثافتکاریها، جنایتها، جزیره اپستین، غزه، لبنان، یک دورهاش است، یک گوشهاش است. ۱۲ قرن، آماده است، منتظر است که اینها جمع بشوند من بیایم. هر چی مینشیند چشم انتظار. بالاخره خبری. باز آن در مدار ظلم و کفر کار پیش برود. هی غلظت آن ظلم و کفر بیشتر بشود. آن هم چرا بیشتر میشود؟ برای اینکه اینها سرشان به سنگ بخورد، دور هم جمع بشوند. فکر نکنید وقتی میگوییم از آن کانال، یعنی جداگانه است. نه، آن هم عامل این است که آخرش اینها بفهمند چی به چی است. هر کی زودتر بفهمد، زودتر قضیه جمع میشود.
این جمله را آیتالله بهجت میفرمایند. بعدش سؤال میکند. میگوید که: «آقا، این گفتن اجتماع قلوب کنند سر وفای به عهد منظور چیست؟» میفرمایند: «مستقیم بودن در طاعتشان و ثابتقدم بودن در ولایتشان.» یعنی آقا، سر طاعت اهل بیت دیگر بگو مگو و تخلف و تخطی و اینها نداشته باشند. همه دور هم جمع بشوند. سر ولایت اهل بیت یک دل بشوند. عقب نمیافتد. انشاءالله ادامهاش را، ادامه این روایاتی که در این زمینه است، فردا شب عرض میکنم خدمت عزیزان. مضمون این روایات این است که آقا، باید با هم یک دل بشوید. باید با هم یکی بشوید. «رحماء بینهم» یعنی این!
این را بگویم، برویم در روضه. این یک دل شدن، یکی شدن، یعنی چی؟ یعنی آقا، همدرد بشوید. در بعضی روایات هم جیب بشوید. فردا شب میخوانم برایتان هم جیب. جیبتان با همدیگر یکی بشود. فرمود: «شما جیبتان با همدیگر یکی نشده. میخواهید برای همدیگر جان بدهید؟ بعد برای همدیگر جان نمیدهید، ما صدا بزنیم، بیایید برای ما جان میدهید؟» خیلی استدلال جالبی حضرت میفرمایند: «شما بخل دارید، خسیساید، آب از دستتان نمیچکد. ما چهجوری شما را حساب کنیم؟» خیلی استدلال عجیبی. «هر وقت خرج کردید، نشان دادید، ما هم حساب میکنیم رویتان، میآییم. چون اینجا دیگر قضیه کربلا نیستش که امام بیاید نارو بخورد. امام دیگر بود. این دیگر امام آخر است. نارو دیگر ندارد. اینها باید خودشان را نشان بدهند تا امام بیاید. یک چیزی بگویند امام بیاید، فردا یک چیز دیگر بگویند، نمیشود.» مردم کوفه اولش میگفتند: «ما هستیم، جدی، پای کاریم، فدایت میشویم.» اینجا دیگر این حرفها را ندارد. اینجا فدایی میخواهد.
فدایی یعنی چی؟ یعنی مال او را مال خودم میدانم. آبروی او را آبروی خودم میدانم. زن و بچه او را زن و بچه خودم میدانم. جان او را جان خودم میدانم. خیلی حرفهاست! یکی شدن یعنی هر کی اینجوری بود، با امام حسین در کربلا، کربلاییها اینجوری فدایی بودند، عاشق بودند. زن و بچه امام حسین را زن و بچه خودشان میدانستند. آبروی امام حسین را آبروی خودشان میدانستند. جدا نمیشدند که حالا به امام آسیب بخورد، عوضش من زندگیام را میکنم. شما گفتوگوهای شب عاشورا این شهدا را ببینید با امام حسین. میگویند: «ما اصلاً مگر بدون تو میتوانیم زندگی کنیم؟» که به ما میگوید: «پاشید بروید کجا باشیم، برویم کجا برویم زندگی کنیم؟ ما اصلاً بعد تو مگر میتوانیم نفس بکشیم؟ تو جان مایی. با رفتن تو ما نابود میشویم. ما زندگی نداریم غیر از تو. کیف نعیش من بعدک؟» ما چهجور بعد تو زندگی کنیم؟ البته امام حسین هم در مورد اینها همین را میفرمود: «لا خیر فی عيشٍ بعد هؤلاء.» حالا بعد اینها چهشکلی زندگی کنم؟ ببینید رابطه عاشقانه را. «رحماء بینهم.» جانش را جان او میبیند، هم او جانش را جان این میبیند. یکی میشود. این عاشق. ضربهای به امام حسین بخورد، این دردش میآید. هم این، ضربه بهش میخورد، امامش دردش میآید.
جانم! یادگاری بهتان بگویم بروم توی روضه. عجب روایتی! این روایت انشاءالله قرارمان نجف، حرم طلا، دور هم جمع بشویم، این روایت را بخوانیم. یک دور دیگر آنجا گریه کنیم، صفا کنیم. روایت دارد خطبه جمعه را امیرالمؤمنین (علیه السلام) نماز جمعه، مثل امروز نماز جمعه بود. نماز جمعه تمام شد. یکی از این شیعیان آمد. حضرت فرمودند: «چند وقت است نیستی؟» گفت: «آقا، مریض بودم، نتوانستم بیایم.» حضرت فرمودند: «آره، مریضیات را میدانم.» گفت که: «آقا، خبر داده بودند اینها؟» گفت: «نه.» گفت: «چهجور میدانید؟» فرمود: «هر کدام از شما شیعیان ما هر جای عالم مریض بشوید، مرضنا و ناله مرضکم.» بابا! مریضی شما مریض میشویم. با درد کشیدن شما درد میکشیم. جانم به جان شما گره خورده. شما جان مایید. اینجور ببینیم ارتباطمان را با امام زمان.
آمادهاید برویم کربلا؟ یک یادگاری دارد ابیعبدالله از داداشش امام حسن. شیرخواره بوده، دادندش بغل امام حسین. شیرخواره بوده که بابایش را از دست داد. ۱۰ سالش است این بچه در کربلا که کربلا هم دقیقاً ۱۰ سال بعد از شهادت امام حسن معلوم میشود. از همان اولی که بچه به دنیا آمده، در بغل امام حسین بزرگ شد. عشق را ببینید، عشق را ببینید. حالا این هم یادگاری برادرش است، هم بچه است، هم شیعه است، هم مؤمن است. هر جور حساب میکنی، هر کدام یک عاملی است برای محبت و امام حسین. حضرت داشت میرفت میدان. در آن بحبوحه جنگ، در آن گرفتاری، در آن فشار، در آن زخمهایی که برداشته، کشتههایی که داده، تعداد دشمن را ببین. حواسش به چیست؟ امام حسین (علیه السلام). عبارت مال سید بن طاووس در لهوف است. «خرج عبدالله بن الحسن و هو غلام لم یراهق.» یک بچه ۱۰ ساله است. حالا محبت این را به امام حسین ببینیم. دید که عمو دارد میرود میدان، تک و تنها شده. دیگر مرد رزمندهای نمانده. بچه ۱۰ ساله، به غیرتش برخورده. از خیمه زد بیرون، با یک اضطرابی، با یک هیجانی. مشخص است میخواهد برود توی میدان. امام حسین تا بچه را دید، وسط بحبوحههای جنگ، به زینب کبری رو کرد: «عمو زینب! دست این بچه را سفت بگیر، توی میدان نیاور.» آقا! تو حواست به کجاست؟ تو فکر خودت باش! تو در محاصرهای! دلش برای بچه میسوزد.
فدایت بشوم یا اباعبدالله! حواست به ماها هم هست دیگر. حواست به مملکت ما، به ملت ما. ملت امام حسین اینها عاشق تو هستند یا اباعبدالله! اینها گریهکنهای تو هستند. اوضاع مملکت آشفته است. همه دشمنان دست به دست هم دادهاند، فشار میآورند؛ فشار نظامی، اقتصادی، فرهنگی، سیاسی. روزهای سختی را مملکت تو دارد تحمل میکند یا اباعبدالله! میدانم تو هم دلت برای ملت میسوزد. این ملت هم جز تو کسی را ندارد. جز تو پشتیبانی ندارد در این عالم. جز تو هواداری ندارد. دلخوشی این ملت به توست، به این سیاهیهاست، به این پرچم است. قربانت بشوم آقا جان! فرمود: «زینب! این بچه را سفت بگیر. سفت.» زینب کبری به دستور اباعبدالله دست این بچه را محکم گرفت. در بعضی مقاتل دارد میگوید: این بچه دید امام حسین رفت توی میدان، دید ریختند دور ابیعبدالله. بچه امام حسن، خون بابا توی رگهایش... حال داری یک گریز بزنم؟ مدینه. امشب اسم امام حسن آمد. بد است تا آنجا نرویم؟ نمیدانم خدا چه تقدیری کرده برای این پدر و پسر که در بچگی خدا آنها را در همچین صحنههایی قرار میدهد. بابایش هم در همین سن و سالها بود، خردسال بود. یکهو دید دور مادرش شلوغ شد. این بچه دور عمو شلوغ شد. عبارت مقتل این است. اصلاً صحنه را تصور کن. آدم مبهوت میشود از این عشق، از این غیرت، از این عظمت. این دست بچه در دست زینب کبری. میگوید: این یکی دستش را انداخت روی دست عمه، انگشتها را به زور باز کرد، با فشار دست را کشید. فقط دیدند مثل چی دارد میدود به سمت عمو. عبارت را ببین. در مسیری که میدوید، عبارت مال سید بن طاووس است. فریاد زد: «والله لا أفارق.» به خدا از عمویم جدا نمیشوم. گفتند: «بحر بن کعب لحظهای رسید.» بچه که شمشیر آورده بودند بالا فرو کنند، ضربه آخر را به امام حسین بزنند، بچه رسید آن لحظه آخر. صدا کرد: «خبیث! فحاشی میخواهی عموی من را بکشی؟» گفتند: «دستش را سپر کرد.» این بچه چی دارد؟ نه شمشیر دارد، نه سپر دارد، نه زره دارد، نه کلاهخود دارد. فقط غیرت دارد، عشق دارد، رحم دارد. دلش برای این عموی تک و تنها سوخته. میگوید: «دستش را سپر کرد.» «فضربه بالسیف.» شمشیر که آمد پایین، روی دست این بچه خورد. بچه ۱۰ ساله چقدر جان دارد؟ نگاه کنید دیگر! به این بچهها، شاید در جلسه باشند بچههای خودتان. بچه ۱۰ ساله چه گوشتی دارد؟ چه شمشیر محکمی آمد روی دستش! «فانهرت الجلده.» دست و پوست آویزان شد. «فاذا هی معلقه.» همینجور این دست تکان میخورد. دستی که روی پوست آویزان بود. اینجا چند تا عبارت نقل شده. مدینه رفتی. من میخواهم یکیش را برایت بگویم. یکی دیگرش هم اشانتیون این روضه امشب باشد که برای مدینه گریه کردی. اینجا گفتند: «بچه...» خب چون نسخهبرداریها میدانید دیگر، بالاخره زبان عرب خیلی کلماتش شبیه هم است. بعضی کلمات را یکی یکجور نوشته، یکی یکجور دیگر نوشته. سید اللهوف میگوید: «بچه صدا زد، گفت: یا عمو.» آی عمو! آخ عمو! «جان خودش را انداخت توی بغل امام حسین.» لحظه آخر هم نالهاش را زدند دیگر. باریکلا به شما! امشب از امام حسن میخواهید مزد بگیرید. یتیمنوازی کردی، دمتان گرم. یک نسخه دیگر هم میخواهم امشب به شما هدیه بدهم. این نسخه «یا عمو» بود. یک نسخه دیگر مقتل دارد. بچه صدا زد، گفت: «یا مادرم.» خودتان اهل روضهاید، نمیخواهد بازش کنم. نمیدانم اگر این نسخه درست باشد یا آن «ما» درست باشد. من نمیفهمم چرا این بچه آنجا باید این را بگوید. احتمالاً خبر داشته با غلاف شمشیر به بازوی مادر زدند.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...