متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد، الفعال الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. ربی اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهو قولی.
در مورد حق زبان، امام سجاد علیه السلام فرمودند: اولین حق این است که زبان را نسبت به حرفهای ناشایسته اکرام کنی و دوم اینکه زبان را به خیر عادت بدهی، به اینکه حرفهای خوب بزند. عادت دادن زبان یکی از مباحثی است که بزرگان مطرح میکنند؛ میگویند با نفس خودت باید مثل یک کودک تا کنی. این از شاهکلیدهای مطالب مرحوم آیت الله شاهآبادی است که حضرت امام در آثارشان به آن نظر دارند و مطرحش میکنند. نفس ما مثل یک بچه میماند، در دست ماست؛ و لذا خیلی از بحثهای تربیت وابسته به بحثهای معرفت نفس است. شما کودک میخواهی تربیت بکنی، باید بحث معرفت نفس را بدانی. بحثهای معرفت نفس هم خیلی وابسته به بحثهای تربیت کودک است. از یک جنساند، اما امروز تفکیکشان کردهاند و در واقع به همش زدهاند و خرابش هم کردهاند.
اصلاً وقتی ما در بحث تربیت، یک دورهای با رفقا فعالیتهایی میکردیم (بحث خارج فقه مباحث تربیتی و اینها)، یکی از این رفقا که همبحث ما بود و الان جزو کاندیداهای خبرگان مشهد است، با این رفقا که چهار پنج نفری بودیم، یک بحثی در مورد همین بود که مرز بحثهای تربیتی و اینها را نتوانستیم پیدا کنیم؛ تا کجا بگوییم آقا اینجا تربیت کودک است، تا کجا بگوییم تربیت انسان است. بحثهای اخلاقی و تربیتی به معنای سیر و سلوک... مرحوم علامه طباطبایی و بزرگان از این دست، به جای واژه "سیر و سلوک" واژه "تربیت" را به کار میبردند. میگفتند تربیت یعنی سیر و سلوک. در این بحثهای تربیتی و معنای سیر و سلوک، این مرزش از تربیت کودک جدا نیست. کودک خود شماست، همان نفس شماست که از شما جدا نیست. و تا کسی در بحث نفس خودش و تربیت نفس خودش وارد نباشد، در تربیت کودک هم ناموفق است. همان شگردها و روشهایی که شما در تربیت کودک دارید، در تربیت نفس هم باید داشته باشید.
مثلاً اصل حواسپرتی یک اصل در بحث تربیت است. باید حواس بچه را پرت کنی. نسبت به نفس هم همینطور است. بحثهای عرفانی هست. علامه طباطبایی در رساله لباللب نظری دارند، نقدی دارند به سید بحرالعلوم. سید بحرالعلوم در رساله «سیر و سلوک»شان نظری دارند و علامه طباطبایی انتقادی دارند به نظر بحرالعلوم. نمیخواهم وارد آن بحثهای تخصصی شوم که خوبیه سر جای خودش. نظر بحرالعلوم این است که آقا اصل حواسپرتی به این است که تو نسبت به گناه وقتی حواست جمع میشود به گناه، با هر چیزی شده حواست را پرت کنی. من الان میفهمم که این خوب است؛ از این باب که این گناه نمیافتد، ولی نورانیتی برایش نمیآورد. اونی که مهم است این است که انسان بتواند در توجه به خدا از گناه فرار کند. حالا یک کسی در مناطق پایین است، به هر نحو شده بازی سر خودش دربیاورد از گناه فرار کند، در برود. مرتبهاش خوب است؛ میشود اصل حواسپرتی. نفس هم فریب میخورد ها، گول میخورد. نفس کلاً خیلی ساده است. به سروصدایش نگاه نکنی، نفس خیلی ساده است. بندهی خدا، انقدر زود باور است، انقدر زود میشود خنگش کرد که سرش کلاه گذاشت. نفس یک چیز عجیب غریبی است.
بعد، دقیقاً مثل یک بچه میماند. من یادم هست چندین سال پیش، خیلی اضطراب و تشویش و اینها داشتیم. یادم هست یکی از بزرگان، خدا حفظشان بکند که حقّاً انصافاً به گردن ما زیاد دارند، در حرم امام رضا علیه السلام ایشان را دیدم و اوایل بود که خلاصه، یعنی از همانجا باب ارتباط باز شد. اونی که باب ارتباط را باز کرد این سؤال بود. پرسیدم آقا من خیلی تشویش دارم، خیلی به هم ریختهام، دلم آشوب است، خیلی حالم بد است، هیچچی دلم را گرم نمیکند، اصلاً خیلی همش غصه دارم، احساس میکنم من دارم به بطالت میروم. جواب ایشان جواب عجیبی بود؛ یعنی لب مسائل روانشناسی ایشان در پاسخ گفت که من مدتها روی پاسخ ایشان فکر میکردم. عجب! جواب ایشان گفتش که: تو به نفس خودت یک سری وعدهها دادی. نفست منتظر آن وعدههاست؛ برای همین پریشان است. وقتی به نفس وعده میدهی، مثل یک بچه، چشمبهراه مینشیند. ما نفس را دستکم گرفتیم، فکر کردیم بابا نفس که چیزی نیست که. بابا تو بهش گفتی من تو را این کاره میکنم، آنجوری میشوی. وعدههایی دادی، حرفهایی زدی، حرفهای گل و بلبلی با نفست گفتی. این نفس تو الان منتظر نشسته میگه تو به من گفته بودی که من را این کار میکنی، اینجوری میشوم، من همچین کمالاتی بهم میرسد، روبهراه میشوم، فلان میشوم. این چی شد؟ توپ میخرم، دوچرخه میخرم! بابایی یادش میرود. بچههایی که یادش نمیرود، بله. بچههایی که در جلسه یک جور خاصی دارند نگاه میکنند. بچه که یادش نمیرود. خیلی از این وعدهها داریم. فکر میکند درگیر چرا نخرید؟ من مثلاً مشکلم مگر چی بود؟ در من چی دید؟ من کارم روبهراه نبود؟ مثلاً نقصی داشت؟ تشویش نفس دچار تشویش میشود. مخصوصِ یک بچه میماند.
مرحوم آیت الله شاهآبادی میفرمایند که در بحث ذکر، چطور به بچه لقمه میدهی؟ حواسش را پرت میکنی، بازی میگیری، یک سودی را بهش میگویی، مثلاً این کار را بکنی، آن کار را برایت میکنم. از این بازیها زیاد است دیگر. مثلاً این غذایت را بخوری، مثلاً چهار ساعت پویا نگاه کنی، از... میبرمت موجهای آبی قرمز. یک وعدهای به این بچه میدهی و یک سود سریع هم بهش میدهی. یک شکلات میخرم و چه کار میکنم و به کار میگیری؟ یک کاری انجام بده. از این جور تشویقها اشکالی ندارد ها. کسی با نفس خودش بخواهد همچین تشویقهایی داشته باشد، به شرط اینکه نفس را از آن ور بوم نیفتد. یک کمی تحویلش بگیرد. حالا تو مثلاً این پیادهروی اربعین را با من بیا. خیلی هم اذیت میشود نفسها. بابا آنجا جا پیدا نمیشود بخوابیم، خستگی دارد، گرم است، عرقسوز میشویم، فلان میشویم. هی این چیزها غر زدن زیاد است. بابا شلوغ است. تو بیا، بعد یک دو هفته میبرم کجا. من دیدم مثلاً طرف پنج تا پستش توی پاتایا، بعد مثلاً ده تا پستش پیادهروی اربعین. عجب چیز عجیبی است! مثلاً همهجا. بزرگوار این قشنگ نفسش را بهش گفته تو این را بیا، من یک هفته میبرمت پاتایا. مشخص است که قشنگ نفس را به کار گرفته. خلاصه این جور بازیها سر نفس سر کلاس. تازه گفتم به رفقا.
شیخ علی آقای صفایی حائری میفرمود که سحر میخواهم پاشوم. خدا نصیب همه بکند انشاءالله. ایشان گفت که نفسم میگوید که میخواهی باشی نماز شب بخوانی؟ نه بابا من نماز شب این حرفها... . آب بخورم. آن بنده خدا رفته بود آب بخورد. گفت: میروم و آب میخورم و میآیم و مینشینم و بخوابم. بخواب دیگر. رفتم آب خوردم آمدم. شیر آب بود. یک آبی هم مثلاً به سر و صورتم بزنم. دیگر خواب. روایت داریم با وضو بخوابی ثوابش بیشتر است. خودت هم میگویی خب بیا بخواب دیگر. من وضو گرفتم... یک دو رکعت نماز نخواندم. خواب بیشتر میچسبد. دو رکعت بیشتر نخوانیها. نفسم میگوید یک دو رکعت را میخوانم. خب بیا دیگر. خوابش یک خواب نکبت. آن خوب است. برنامه را پیاده میکرده که ۴۵ دقیقه فقط این گفتگو طول میکشیده، نمازی نمیرسیده. تصویرسازی کرده دیگر. بیخیالِ قوی خودش. رمانش کردید. میخواهد بگوید با نفس باید اینجوری تا کرد. همینم هست. به نفس باید عادت داد. لذا حضرت میفرمایند: زبان تو را عادت به خیر بده. زبان باید عادت به خیر پیدا کند. مثل یک بچه. بچه را چه شکلی عادت میدهند؟ دقیقاً بچه را چه شکلی؟ زبان بچه را عادت میدهند. حالا مثلاً زمان ما که ما دهه شصتی بدبخت بودیم کلاً فلفل میریخت و یک تهدیدی هم داشتیم که از تهدیدهای اوباما و ترامپ سنگینتر و خطرناکتر بود، آن هم که بگذار برسیم خانه. یک نگاه میکردم: بگذار برسیم خانه. و اگر یک کلمهای میگفتی، با این تهدید وقتی مواجه میشدیم، خودمان، خودمان را جمع میکردیم. البته فلفل هم بیتأثیر نبود. در مجموع آن هم نقش بسزایی در تربیت ما داشت. خلاصه اینها ابزار تربیتی بود دیگر. "تعویذ الخیر" (عادت دادن به خیر). عادت دادن بچه را عادت میدهند. به یک سری کلمات عادت میدهند. یک سری حرفها را بزند. سلام نمیکند؟ سلام. کله ایمنی را تکان میدهی. زبان ۵۰ گرمی را تکان نمیدهد. زبان آقا سلام کن، جا؟ به عمو، برو عمو را ببوس. به بچه چه شکلی تا میکند؟ نفس دقیقاً همین شکلی است. زبان دقیقاً همین مدلی است.
بعضیها نسبت به زبانشان حساسیتهایی دارند، مراقبتهایی دارند. بعضیها را آدم میبیند در رفتار برخی بزرگان نمونههای شما را شبهای گذشته برایتان عرض کردم. یک کلمه وقتی میگفتند، چه حالی پیدا میکردند. این کلمه به نظرم اینجوریاش خوب نبود ها. وای، میریختند به هم دیگر تا مدتها. بعد مجازاتهایی برای خودشان داشتند. مرحوم آیتالله بروجردی عهد کرده بود اگر من سر درس با کسی تند صحبت کردم، یک روز روزه. آیتالله گلپایگانی نذر کرده بودند که اگر عصبانی شدند، به آن طلبه پول کلانی بدهند. عصبانی میکردند سر درس. پول خوب میداد. اسکی میرفتند روی مغز، کارهایی میکردند که ایشان عصبانی بشود و یک چیزی بگوید. میبردند دیگر. وقتی احساس میکردند که یک چیزی از زبان ایشان بیرون کشیدهاند. مراقبتها و حساسیتهای عجیبی بزرگان نسبت به اینها داشتند که این حرف یک وقت ناراحت نکند کسی را. ما خودمان از اینها زیاد دیدیم. از این جور برخوردها و مثلاً تذکراتی که آقا مثلاً اینجوری که میگویی، این بد است ها. دلخور میشود. این ناراحت میشود. نسبت به همسرشان گاهی چه مراقبتها و دقتهایی این بزرگان داشتند. مسلمان. یکی از اساتید را سوار ماشین کرده بودم، میخواستم ایشان را جایی ببرم. سوار ماشین ما بود. بعد آن بنده خدا گفت که آقا آن وری اگر میروی، من آنجا پیاده میشوم. گفتم نه، من این وری میروم. میخواهم ایشان را پیاده کنم. توهین بود. یک جوری. محترمانه، مؤدبانه. مثلاً توفیق ندارم. هر جوری کلمه باید وسواس داشت. خیلی باید این حرفها خورد. بیرون آورد که آقا این الان این کلمه اینجوری نشود، برداشتی نشود ها. یک تند نباشد ها. یک دور خودش را میگذارد جای او. به من اگر اینجوری بگویند... تو یک همچین موقعیتی سناریو دارند، فیلم بازی میکنند.
ماجرای امام حسن و امام حسین که شنیدید دیگر. معروف است دیگر. کلاً، به تعبیر قشنگ ترکیاش: "بیل مزن!" (بیحوصلگی نکن.) کلاً پیاده میآید. همچین بد تذکر میدهد. بعد طرف بدش میآید. تذکری هم هست که اصل مطلب درست است. تو بدت آمده از هوای نفست دیگر بدت... موسی را دارد میفرستد پیش فرعون، با فرعون خوب صحبت کن آقا. فرعون است دیگر. برود گور خودش را گم کند. نرم صحبت کن. بعد حجت تمام بشود. به طرف زود باطل میشود. مینشیند فیلمنامه طراحی میکند، سناریو. ما در خانهمان، در زندگیمان، در ارتباطمان با بقیه دو نفر، بخواهیم با هم جوش بدهیم، نقشههایی میکشند دو نفر را به هم برسانند. آدم خوب هم داریم، آدم عاقل هم داریم. نقشههایی میکشند دو نفر... . دیدم من دروغم. اشکال ندارد اگر کاری بکنی که دو نفر... . میآیند پیش این میگویند آقا فلانی انقدر پیش ما از تو تعریف میکند. گفت: بابا آن که سایه ما را با تیر... . جوگیر نشوی، مغرور نشوی. انقدر پیشم... . حالا پیش این هم که هست، همش از اقوام نزدیکش یاد میکند ها. ولی آقا همش تعریف میکند. الان پیش فلانی بودیم و آن گفت: آره. حالا این هم گفتند پسر خوبی است. ببین من این را دوستش دارم. دلش نرم شد دیگر. همینم ضبط به هم پیوند میدهد. هیچکس هم نمیفهمد که اینها اصلاً از کجا به هم جوش خوردند. نقشه طراحی میکنند.
ما دو تا وضوی ما مثلاً شما نگاه کن بین ما. ما میخواهیم مسابقه بدهیم. شما بگو کدام وضوی من بهتر است. پیرمرد میگوید: بچههای پیغمبرید من... من وضو مشکل داشت. بازم تو سرش نمیزند. ناراحت میشوی. آخرش زهرش را میزند. آخه بعضیها این زهر را آخر اگر نزنند، مثل آن فینیش آخر تو کامبت. ما بچه بودیم بازی میکردیم. ضربه آخرم خیلی مهم است. بعضیها این بالاخره یک جایی زهر را باید بزنی که به حساب کار دستش بیاید که من دارم تربیتش میکنم. انقدر این کلمات لین بود، نرم بود، قشنگ بود، لطیف بود. انقدر سنجیده حرف میزدند. تعویذ الخیر. عادتش بده به خیر. با چه کلمهای تشکر کنی؟ به چه کلمهای بگویی؟ چه کلمهای نگویی؟ خیلی اینها حساب و کتاب دارد. این حق زبان است. حق زبانت این است که باید تربیتش کنی. بچه چطور روز قیامت یقه تو را میگیرد میگوید من را تربیت نکردی؟ زبان یقه تو را میگیرد میگوید من را تربیت نکردی؟ من باید عادت میکردم به ذکر خدا، کلمات قشنگ. من را عادت ندادی به این کلمات. کلماتی را دارند انقدر کلمات خوب میشود به کار برد. انقدر حرفهای قشنگ میشود زد. مثال در ذهنم زیاد میآید، دارم رد میکنم که بحثمان پیش برود.
در مغازه میرود خرید بکند. در تاکسی مینشیند. دیدید اصلاً انگار فرهنگ شده در تاکسیهای ما. یک توییتی امروز زده بود یکی. گفتش که انگار یک دیالوگی مثبت منفی دیالوگ دو نفر. اول میگوید که این هواپیما را هم در بغداد زدند، کار خودشان است، میخواهند حواس ما را از استیضاح پرت کنند. پذیرش نوشته: هماکنون در تاکسیهای واشینگتن. راننده تاکسی آمریکایی فرهنگی است. تو تاکسی که مینشینی، اینجا اصلاً تا مینشینی شروع میکنی به غیبت، شروع میکنی به ناله. در را که میبندی، من حالا شروع بشود. فضای خاصی است. انگار حق مطلب ادا نمیشود و باید با تاکسی بعد غذا را به جا بیاوری. اگر این کار را نکردی، الان بنزین زدم ۵ لیتر ۱۵ هزار تومان. چقدر خوش میگذرد واقعاً. در اروپا آب معدنی این قیمت نمیدهند. مثلاً از این حرفها.
ماجرا داریم برای اینکه بخواهیم حرف خوب بزنیما. یک فرهنگ است. زبان ما عادت کرده. در تاکسی زبان در تاکسی عادت کرده به اینکه باید غر بزنی. در خواستگاری که اصلاً انگار هر کی قشنگتر بتواند نالههایش را تحویل خانواده رقیب بدهد، او برده. شرطبندی است. مثلاً این ناله، آن ناله. دختر و پسر دارند در اتاق حرف میزنند. بابای دختر، بابای پسر به عنوان مدافع نظام به حساب میآید. سعی میکند جانانهتر بزند که آنها بدانند ما هم از شماییم. حالا هر دو هم راهپیمایی ۲۲ بهمن زودتر از همه میروند. عجیب است واقعاً. مدافعان حرم ثبت نام کنم سوریه؟ وضعیتی است واقعاً. عادت. ببین در دانشگاه، عادت. در حوزه، عادت. سر کلاس منبر، سعادت. عادت بدهیم زبان را به اینکه خوبیها را بگوییم. قشنگیها را بگوییم. بعضی حرف بزنی کدر میشوم.
مرحوم علامه طباطبایی، آیتالله حسنزاده آملی. حالا آیتالله حسن عاملی، آن انسان شریف، لطیف، نورانی. خودشان انقدر کار کرده. ایشان فرمود که من یک بار خدمت علامه نشستم. علامه طباطبایی هم آنقدر لطیف... حورالعین را دیده بود و بعد بنده خدا رنجید از من. بهش محل نگذاشتم. دلخوری. علامه طباطبایی! آقای حسنزاده میفرمود که خدمت علامه نشسته بودیم، من شروع کردم از دنیا گفتن. گوشیم را با انگشت زد به لب من. فرمود اینجا که مینشینی از دنیا نگو. تاریک است. به عادت، به خیر. من از اساتید دیده بودم ها. حرف از خدا. از خدا بگو. شروع میکردیم از سیاست و فلان. آنها هم حالا در مجموع خوب. ما غیبت نمیکردیم. ناراحت نشویم. میآمد. خوراک ما اینهاست. تو بهشتم همش از این حرفها، از این جنس حرف. ضرورت آدم میگوید. حزباللهی به هم میرسند. تو را قرآن بصیرتافزایی کنی؟ این دیگر انقدر بصیرتش افزایش پیدا کرده که دارد میخورد به سقف. چی میگویند؟ بصیرتافزایی چی دارد؟ خیلی زیاد است اینها. یک کمی وصیتش کم بشود. زیادی بصیرت دارد. وقتی بصیرتافزایی نیستش که میخواهی اطلاعات به من بدهی؟ میخواهی چه کار کنی؟ یک دو دقیقه هم که به هم میرسیم. فرمود: به هم میرسید، روایت بخوانید. ذکر فضایل امیرالمؤمنین کنید. اصحاب پیغمبر سوره نصر را میخواندند، سوره عصر را میخواندند. "والعصر" (قسم به عصر). به هم میرسیدند. دیالوگ اینها با هم چی بود؟ آداب بین اینها خیلی جالب بود. میگوید پیغمبر هیچ وقت کلمه "ای کاش" را کسی از پیغمبر نشنید. این مراقبتها را ببین چقدر قشنگ است. "ای کاش". هیچ وقت به نام "ای کاش" نبرد. وسواس داشت به این کلمه.
الکی دارند دیگر. جوراب یکی بو بدهد، زمین و زمان را به هم میدوزند. بابا این کلمات بو میدهند. تعدادی از رفقا آمده بودند مشهد. یکی از اینها بود، خیلی بد بدخلقی میکرد. گفت بقیه هم تحملش میکردند: سرویس این دمپایی چرا خیس است؟ این یکی بعد برجام دیگر دمپایی خیس نباشد تو سرویس بهداشتی. ولی خب دیگر حالا مسئولین وعدهها را عمل نکردند. نان سنگک دیگر سوراخ نداشته باشد. مربا از بینش نریزد. وانت آبی وقتی میخواهد بپیچد راهنما بزند. خیلی مسائل وعده داده بودند قبل برجام حل بشود دیگر. نشد دیگر. حالا امکانات تقصیر ترامپ. عرض کنم که پنکه چرا انقدر صدا میدهد؟ الکی بیخودی هم میداد. منتظر بودند یک کاری بکند. تعجب میکردند. گوگل خربزه آوردند. از تو یخچال آورد. نشستم. تعارف نمیکرد. یکی دیگر خریده بود. آورد وسط پاره کرد. به هیچکس هم تعارف نکرد. شروع کرد گاز زدن. آمپر چسبانده بودند و دیگر خیلی دیگر روی مخ بود. منتظر بودند آقای صفایی. یک چیزی برداشته: فکرت بو میدهد، دهنت بو میدهد، زبانت بو میدهد، کارهایت بو میدهد. کی به تو بگوید؟ برم یک گوشه تو اتاق نشست به کار بدش فکر کرد. بابا این کلمات هم بو دارد. اولیا خدا میفهمند این کلمات بو دارد. عجیب است این کلمات. کلمات باید جزو افعالت به حسابش پیدا میکنم. خیلی روایت جالبی. تا کسی حرفهایش را جزو اعمالش به حساب نیاورد، تربیت نمیشود. آخه ما چون حرف زدن کار راحتی است، دیگر خود حرف زدن را کار به حساب میآوریم. ولی کلماتمان دیگر جزو فعل. چون انرژی مصرف نمیکند، خسته نمیشویم.
اگر از اینجا پا شدیم... این حرف من را دقت بکنید، خیلی جالب است. از اینجا اگر پا شدیم، رفتیم حرم، حرم امام رضا علیه السلام. این را کار به حساب میآوریم دیگر؟ بله، وقت گذاشتیم برایش، انرژی مصرف کردیم. من امروز چه کارهایی کردم؟ صبحانه خوردم، مدرسه رفتم، سر کار رفتم، سوار تاکسی شدم و یکیاش حرم رفتم. کلماتی که در تاکسی گفتیم را دیگر جزو اعمال به حساب نمیآوریم. خودت در تاکسی پول دادن، پیاده شدن، تاکسی گرفتن، اینها شد فعل. در حالی که شما تک تک کلمههایی که در تاکسی گفتی، خودش فعل است. بلکه فعل آن فعل است، از این کارها که کردی مهمتر است. یعنی یک کلمهای که گفتی از ۱۰ بار امام رضا حرم رفتن و برگشتن در قلب ما، در زندگی شما بیشتر است. گاهی آدم یک کلمه حرف میزند از عرش به زمین پرت میشود. خدا رحمت کند قدیمیها را. آقا ما در مدارس چیزهای خوب به ما یاد میدادند یک زمانی. نیامده بود آن موقع. کتابهای خوبی که در مدرسه درس میدادند چی بود؟ هدیههای آسمان. آن چیز عزیزم. "خداوند لک لکها را دوست دارد" که بعداً گفتند لک لکی در کار نیست. کلیله و دمنه. قدیمیها یاد میدادند. مختصری نصاب الصبیان یاد میدادند. بوستان گلستان سعدی یاد میدادند. اینها در مکتبها بود. کلیله و دمنه آقا، محشری از معارف. آیتالله حسنزاده آملی حاشیه دارند به کتاب کلیله و دمنه. تصحیح کردهاند کتاب را. من اصلاً دوست دارم ای کاش فرصت... . انقدر کار هست روی زمین که میشود انجام داد. فرصتی بود، هر شب... . محشری که انقدر لطایف دارد. انقدر نکات قشنگ دارد. در قالب تمثیل. این غربیها را ما ساختیم دیگر. برداشتهاند کارتون میسازند. شخصیتهای کارتونی. آدمکها، حیوانات. همین مدل عبید زاکانی بود و موش و گربه. عبید بود و اصل طرحش مال آنها. زدند. بعد ما عرضه نداریم. امروز تلویزیون یک کارتون پخش میکرد مال بچگیمان است. بعد آخرش نوشته: سال تولید ۱۹۸۰. شماره ۴۰ سال پیش است. ما بچه بودیم، هنوزم دارند پخش میکنند. تولیدات پخش کند. انقدر سوژه داریم.
مدرسه ما یاد میدادند و آن لطافت و حکمتش را به ما نمیگفتند که این مرغابیها آمدند کوچ کنند به لاکپشت گفتند ما داریم میرویم. یادتان هست؟ بعد چی شد؟ خدا خیرت بدهد. اینها گفتند که ببین ما میخواهیم ببریمت. یک چوبی داریم. تو باید دهنت را به این چوب بگیری. هر وقت به یاد این ماجرا میافتم، میگویم آقا دریایی از معارف. یعنی الان من کلمه به کلمه شما شرح بدهم که این داستان چی دارد میگوید. گفتند آقا تو دهنت را به این چوب بگیر. ما از اینجا میبریمت آن برکه آن ور. این لاکپشت هم قرار شد دهنش را به این چوب بگیرد و ببرندش. او در لابلای رفت آن بالا و بعد چقدر خوب است و دهانش را باز کرد و پرت شد. میخواهد بگوید سیر و سلوک آدمی با دهان است. تا این دهان بسته است، داری میروی بالا. اینکه باز میشود، پرت میشوی. روایت. یک کلمه میگوید از آسمان به زمین پرت میشود. رزقش قطع میشود. گاهی یک کلمه، یک کلمه رزق او را... . در مورد کلمه کلی روایت داریم که یک کلمه... . یک کلمه شوخی با نامحرم.
یک کلمه! ابوبصیر میگوید: خدمت امام صادق علیه السلام بودم. ابوبصیر پیرمرد بود، نابینا هم بود. میگوید که من اهل کوفه هم بود. مال کوفه. اهل کوفه البته اهل کوفه نیستیم ولی تنها بماند. ولی اهل کوفه هم بود. آمد پیش امام صادق علیه السلام در مدینه. میگوید من معلم قرآن بودم در کوفه. به یک خانم قرآن یاد میدادم. حساسیتهای اهل بیت جالب است ها! الان که در اینستاگرام کلاً اینها فقط درباره اختلاس، چون صفر است، هیچچی. اختلاس. عرض کنم که میگوید من یک شوخی، "مازحتها بشیء"، یک شوخی با یک کلمه شوخی به آن خانم گفته بوده. میگوید تا نشستم خدمت حضرت، فرمودند: فکر نکن اگر با یک زن اجنبی توی خلوتی شوخی کردی ما نمیفهمیم. خجالت کشیدم. عوام گرفتم. جلو. تو دلم گفتم "استغفرالله ربی". حضرت فرمودند: استغفار کردید. تمیز شد. "لا تعد الیه." (دیگر تکرار نکنیا.) گاهی با یک کلمه انسان از امام زمان دور. با یک کلمه متصل. انقدر از این کلمات داریم. این حق زبان است. نسبت به کلمهها آدم باید وسواس داشته باشد. هر کلمهای شما یک فعلی از شما... .
ادامه روایت و حمله... . یک وقتی هم به ما نشان بدهید چقدر وقت دارید. "بحمده علی الادب". یکی دو تا بگویم و بیا. داستان برایتان بگویم امشب. بریم تو روضه. داستان قشنگ است. این داستان را تا حالا نگفتم. اولین باری است که در عمرم میخواهم تعریف بکنم. "حمله علی الادب." باید زبانت را حمل بر ادب بکنی و مؤدبش کنی. یادش بدهی هر جایی چه شکلی باید آدم... . بعضی آداب هم ریزه کاریهای قشنگی که بعضی حواسشان نیست ها. مثلاً میگوید آقا کسی بهداشتی سلام نکن. سلام علیکم. مشغول پرونده اعمال خودشان است. کی این وسط نصف شبی حالا کی میتواند باشد؟ این موقع شب. نصف شب سلام میکند. کراهت دارد سلام کرده. سلام که این همه ثواب دارد در سرویس بهداشتی کراهت دارد که نماز جمعه میرود. سلام کردن بهش، یک ادب است دیگر. بنده خدایی میگفت ما رفته بودیم مدرسه مرحوم حاج آقا مجتهدی، آیتالله مجتهدی تهرانی. عالم بود. خدا رحمتشان کند. دلم تنگ شده برای ایشان. میگفت که من ایشان داشت میرفت سرویس بهداشتی وضو بگیرد. جلو در ایستاده بودم. سلام کردم بهش. "علیکم السلام". پیرمرد مام که بهانه دنبال بهانه میگردیم معاشرتی کنیم. یادش نمیآید من بودم دیگر. من آمدم برم سرویس. آمد بیرون. من تو حیاط ایستادم دوباره سلام علیکم. سلام میکند. ادبش کن ها. "هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد." بالاخره سلام هم یک بار یک جوری مدلی اینها. بالاخره ریزه کاریها و ظرافتهاست. "حمله علی الادب" یعنی همین. هر جایی متناسب با آن فضا، با آن جایگاه ادبش کند.
و "اجْمَعَ اِلَّا لَمَا ضِعَ الْحَاجَهَ". زبانت را ببندی. به کام بگیری مگر برای وقت حاجت. اصل با حرف نزدن است. اصل با سکوت است. فرمود اگر از لقمان فرمود اگر حرف نقره باشد، سکوت طلاست. سکوت طلاست و سکوت. تو سکوت آدم چیزی گیرش ... مگر اینکه دیگر واقعاً لازم بشود آدم چیزی بگوید و آدم وقتی حرف میزند حساب شده حرف بزند. یک کلمه بگوید، غوغا کند. فکر میکنند خیلی اینها خوباند. در روایت دارد اگر آدمهای ساکتاند. روایت خیلی جالبی "ابواب الحکمه سکوت دریا" (درهای حکمت سکوت دریا است). برای حکمت آدمهایی که زیاد سکوت میکنند، زیاد فکر میکنند و آدمهای حکیم. روایت دارد که اگر کسی زیاد ساکت است بهش نزدیک شو. آدمهای ساکت. معمولاً ما از حرفها خوشمان میآید. وراجها معمولاً طرفدار دارد. درست است؟ امون نمیدهند. آن که ساکت نشسته، او را دریاب. او یک چیزی دارد. سکوت اثر حکمت است. دیگر سکوت بیعرضگی. جنگولک بازیها را دوست دارد. اردش را ندارد. سکوت اثر حکمت است.
داستان امشب را بگویم. از این حرف حساب شده که غوغا کرده. یک شهری است در افغانستان به اسم مزارشریف. شنیدید اسمش را؟ مزارشریف. یک حرمی دارد، حرم علی بن ابیطالب. مردم شریف افغانستان میدانند امیرالمؤمنین در نجف دفن است ولی برای توسل به امیرالمؤمنین اصلاً مزارشریف قبر امیرالمؤمنین است. ولی خب خیلیهایشان میدانند که این قبر علی بن ابیطالب است ولی قبر امیرالمؤمنین نیست و کرامات و عنایات عجیب غریبی از این قبر دیدهاند، برکات عجیب و غریبی دارد این قبر. اینجا برو زیارت کن، حاجت بگیر. این بزرگوار یک عالم گمنام بود. یک ماجرایی. بهجت ایشان فرموده بود که من این داستان را در یک کتابخانه در نجف پشت یک کتاب خطی خواندم، نگفتم این را در هیچ منبری. امشب برای اولین بار عرض کنم خدمتتان که آقای بهجت خیلی هم تعریف میکرد از این آقا. از این علی بن ابیطالب. سینهچاک امیرالمؤمنین بود. قبر علی بن ابیطالب دیگر معروف شد دیگر. قبرم. ماجرا چیست؟ یک حاکمی بود. اهل سنت بود آن منطقه. این بابا یک دُملی بوده پایش درآورده بوده. هرچی دوا و درمون دکتر و اینها، این دمل باز چرک میداده، خوب نمیشد. امیرالمؤمنین حضرت میفرمایند که حالا این هم اهل سنت بوده. "روغن لابلا بگیر به پات بزن، خوب میشود." روغن لابلا. پرس و جو میکند که آقا این روغن لابلا چیست؟ خواب میآورد. علمای اهل سنت جمع میکند. خیلی دیگر مضطر شده بوده. این ور و آن ور میکند. آخر میگوید که یکی واقعاً پیدا کن به ما بگوید بابا این خواب حساب و کتاب دارد امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب است. یکی میگوید ببین اینها که کاری برایت نمیکنند. دکتر که به درد نخورد. مطب هم به درد نخورد. علمای اهل سنت هم که بلد نبودند. "یک دانه رافضی در این شهر هست." رافضی یعنی چی؟ شیعه. یک رافضی در این شهر هست. آن هم بپرس. میآید و میگوید من همچین خوابی دیدم. این چیست؟ میگوید روغن زیتون است. قرآن نخواندی؟ "شجرة مبارکة الزیتونه لا شرقیه و لا غربیه." در مورد زیتون که قرآن گفته. دو تا "لا" بعدش گفته "لا شرقیه و لا غربیه". این روغن "لا لا". عجب حرفی زد. گرفت روغن زیتون مالید. خوب شد.
خیلی به این عالم ارادت پیدا کرد و خیلی این آقا پیش این رفت بالا. خیلی اعتقاد پیدا کرد. گفت: هیچکس در این شهر بلد نبود. تو تربیت شده امیرالمؤمنینی. تو برح. خیلی اعتنا کرد و خیلی اعتبار پیدا کرد. این آقا محبوبتر میشود. بابا را داری تحویل میگیری؟ میدانی این کیست؟ این رافضیها. گفت: بله میدانم. این درد من را خوب کرد. معاویه خال المؤمنین. دایی مؤمنین. حضرت معاویه. نه بابا این آدم حسابی، آدم خوبی است. از خودش بپرس. میگوید برگشت گفت که فلانی علی بن ابیطالب. تو حضرت معاویه را لعن میکنی؟ گفت: بله آقا جان. معاویه که هیچچی، هر کی معاویه را گذاشت... . سختی بود. ابن کثیر در بدایه، کتاب بدایه، معتبرترین کتاب تاریخ اهل سنت. ابن کثیر در بدایه میگوید که ما برایمان واضح است که در زمانهای مختلف تاریخی وقتی که کسی اعلام تشیع و لعن میکرد، همانجا میکشتنش. بعد یک داستانی نقل میکند. میگوید که ما دیده بود. میگفت نقل شده در تاریخ یک کسی گفت: خدا لعنت کند ظالمین آل پیغمبر را. گفت همانجا گرفتند سرش را بریدند، تیکهتیکهاش کردند. ظالمین آل پیغمبر را! جناب علی بن ابیطالب میگوید من معاویه را لعن میکنم. این دور و وریها میگویند که بابا دمت گرم. بیا ما میخواستیم دو ساعت اثبات بکنیم. خودت یک کلمه گفتی. آقا بزن گردنش را. گیر کرد. گفت: نه آخه این آدم خوبی است. آدم حسابی است. آدم حسابی بودی؟ گفت: من استدلال دارم. حالا برای تو میآورم. یا تو قبول میکنی یا قبول نمیکنی. خواست گردن من را هم بزنید. استدلال چیست؟ گفت: در صحیح مسلم، صحیح بخاری این روایت آمده است. شماها بلدین. صحیح مسلم، صحیح بخاری. یک شب گفتم بعد از قرآن. اهل سنت میگویند کتاب روی زمین نیست، ادل تالیتل به قرآن (کتابی بهتر از قرآن نیست). بعد قرآن این دو تا کتاب. کنگرهها میگیرند. اصلاً مولوی که میگویند مولوی یعنی کسی که یک دور صحیح بخاری، صحیح مسلم خوانده. آخوند اهل سنت تو مسجدهاشان دور هم جمع میشوند، پخش میکنند با رهبر صحیح مسلم، صحیح بخاری دور هم میخوانند. حالا ما اصول کافی، نهج البلاغه هیچچی نمیخوانیم. آنها میخوانند.
این آقا برگشت گفتش که آقا صحیح مسلم، صحیح بخاری این روایت را نقل کرده. روایت. روایت میگوید که دختر حاتم طایی آمد پیش پیغمبر اکرم. مسلمانم نبود. درست است؟ گفت: پیغمبر اکرم دختر حاتم را اسیر گرفته؟ درست است؟ گفتند: بله. گفت: پیغمبر به دختر حاتم چی گفت؟ گفت: چون پدر تو خیلی سخاوتمند بود و خیرش خیر به بقیه میرسید، با اینکه هم تو کافری هم پدرت کافر بود، من بینین اسرا تو را آزاد میکند. احترام پدر. چی میخواهد بگوید؟ علی بن ابیطالب گفت: این ماجرا توی اسناد شما هست یا نیست؟ گفتند: بله هست. گفت: حالا من از شما میپرسم پیغمبر غیر از یک دختر، دختری؟ گفتند: گفتم: با این دختر چه کار کردند بعد از پیغمبر؟ گفت: خود شما مگر تو همین صحیح مسلم، صحیح بخاری نقل نکردید فاطمه در حالی از دنیا رفت که نسبت به خلیفه اول و خلیفه دوم ناراحت بود و وصیت کرد اینها سر حاضر نشوند. اینها ظلم کرد. پیغمبری که به دختر حاتم لطف کرد، بعد اینها با دختر پیغمبر جور کردند؟ شما لعن نمیکنی؟ مجلس منقلب شد. همه گریه. فضا عوض شد. دربار اصلاً فضایش کامل برگشت به سمت اهل بیت. به این آقا هم خیلی زود بعد یک مدتی از دنیا رفت و قبر اختصاصی که حاکم برای خودش گذاشته بود که بعداً آنجا دفنش بکنند، بارگاه بشود. داد به این آقا. مزارشریف قبر علی بن ابیطالب. اینجوری هم صفر برای امیرالمؤمنین ایستاد. امیرالمؤمنین هم داد نجف، حاجت بگیرند. من اینجا حاجت میدهم. مزارشریف بشود. اینها که میخواهند نجف حاجت بگیرند، تو برای من سینهسپری. تو از جنس کار فاطمه برای من انجام دادی. تو از جنس کار فاتحه برای تو در مجلس ایستادی. تک و تنها روبهروی اینها استدلال آوردی. اثبات کردی امیرالمؤمنین. اینها خوشش میآید. از اینها خوش... . استعلامش را دیدی؟ با دختر ... . یک دختر داشت. بعد با این دختر چه... . حاتم طایی. خیرش به چهار نفر میرسید. اسیر شده بود دخترش. پیغمبر از او گذشت. آن وقت این دختر معصومه، او سیده نساء العالمین. عزادار هست. باردار هست. بیمار. با این دختر چه کردند که از خدا طلب مرگ... .
در مورد کلمه میگفتم برایتان. در مورد ادب میگفتم برایتان. در مورد ادب حضرت زهرا برایتان بگویم. امشب با این روضه امشب اشک. عزیز من. آقا جان آیه نازل شد: "لا تجعلوا دعا الرسول بینکم کدعاء بعضکم بعضاً." (دعای پیامبر را در میان خود مانند دعای یکدیگر قرار ندهید.) با پیغمبر بیادبانه صحبت میکردند. پیامبر را با اسم کوچک صدا میزدند. آداب را رعایت نمیکردند. پشت در خانه پیغمبر میآمدند، داد و بیداد میکردند. سر و صدا میکردند. بد حرف میزدند با پیغمبر. پیغمبر هم نجیب و باحیا بود، به کسی چیزی نمیگفت. آیه نازل شد: دیگر کسی حق ندارد پیغمبر را با اسم کوچک صدا بزند و هیچ لقبی. کسی حق ندارد پیغمبر را باهاش صدا بزند غیر از رسول الله. هر کی میخواهد پیغمبر را صدا بزند باید بگوید "یا رسول الله". فرهنگ قرار شد جا بیفتد. آیه نازل شد. در مسجد معمولاً اینطور بود. حضرت زهرا، حسن و حسین علیهم السلام را میگذاشتند در مسجد. میفرمودند که هر وقت آیه نازل شد، سریع بیاین به من بگویید. "مادر آیا آیه نازل شد؟" چیست، عزیزم؟ آیه نازل شد: هر وقت پیغمبر را میخواهید صدا بزنید به عشق صدا نزنید: یا رسول الله.
پیغمبر روزی سه بار میآمدند منزل حضرت زهرا. بعد این نماز پیامبر آمدند منزل حضرت زهرا. در میزدند. پیغمبر میدانید دیگر شما این چیزها را لازم نیست که تذکر. پشت در میایستاد. صدا میزد: "السلام علیکم یا اهل بیت النبوه." میگفت. اول صدا میزد. بعد آنها از تو خانه باید جواب سلام پیغمبر را میدادند. بعد حضرت در میزد. در را باز میکرد. اینها را که دیگر شما میدانید، من لازم نیست توضیح بدهم برایتان. این در حساب و کتاب داشت و کسی ازش رد نمیشد. در را با احترام میزدند. لگد نمیزدند. اینها را که دیگر نمیخواهد من برای شما توضیح بدهم. پیغمبر آمد منزل فاطمه زهرا. تا وارد شد، حضرت زهرا همیشه پدر را "بابا" صدا میزد. تا پیغمبر آمد تو، حضرت زهرا خطاب تو گفت: "السلام علیک یا رسول الله." پیغمبر جا خورد. دخترم! چرا لحن صدای تو عوض شده؟ عرض کرد: بابا جان آیه نازل شده. خدا به ما دستور داده. ما جلوتر از همه به آیات عمل میکنیم. آیات را اول ما باید عمل کنیم. "دختر این یا رسول الله برای اینهایی که ادب رعایت نمیکنند. تو یا ابتا بگو به من. یا ابتا تو وقتی میآید من دلم گرم میشود. ارضای رب هم راضیتر میشود. خدا دوست دارد تو یا ابتا. دل بابات خنک میشود وقتی توی آب (میگویی). تو تنها بچه پیغمبر است. آن پیغمبر مهربان، پدر امت است. حالا خودش یک بچه دارد. پیغمبری که وقتی ابراهیم را از دست... ابراهیم دو ساله را انقدر گریه کرد. به پیغمبر گفتند: آقا چقدر بیتابی میکنی؟ حضرت فرمود: در برابر حکم خدا تسلیمم ولی خب بالاخره رحمت است دیگر. بچه را دوست داشتم. پسر دو سالهاش را از دست داد. غیر معصوم بود، آنجور پیغمبر گریه میکرد. فاطمه زهرا چقدر دوست داشته این پیغمبر؟ فرمود: تو من را یا ابتا صدا بزن. من دلم گرم میشود.
دیگر من مقدمه برای روضه نچینم. برویم تو متن. هر وقت فاطمه "یا ابتا" گفت پیغمبر خوشحال شد، خوشش آمد. گل از گل پیغمبر شکفت. دل پیغمبر باز شد. ولی من یقین دارم یک "یا ابتا" فاطمه گفته که دل پیغمبر را خون کرده. آتش به قلب پیغمبر زد. نصیب کند زود زود انشاءالله برویم مدینه. من این روضه قلب من را پشت در خانه حضرت زهرا آتش زده. این روضه را پیش خودم پشت در خانه حضرت زهرا خواندم. امشب هم برویم پشت همان دری که نمیگذارند کسی به این در نزدیک بشود. نامردها خودشان این در را یک بار آتش زدند ها. ولی نمیگذارند کسی به نزدیک بشود. آنجا این روضه را با هم بخونیم. یکهو دید در شعلهور شده، او هم پشت در است. دید در را دارند فشار میدهند به سمت او. اینجا رو کرد به قبر پیغمبر: "یا ابتا!"
بابا! حقش بود. یک کلمه حیفم آمد امشب نگویم. پیغمبر چی فرمود؟ پیغمبر هر وقت به فاطمه میرسید، پیغمبر بلند میشد جلوی فاطمه و... . گفتند پیغمبر خم میشد، دست او را میبوسید. دست فاطمه را بالا نمیآورد ها. خودش خم میشد. یکی دست و یکی... . بازوها به یکی... . سینه را. من نمیدانم. سه تا سری داشته دیگر. پیغمبری که کار الکی نمیکرد. ماجرایی داشته لابد. بعد یک تعبیر خاصی را هم به کار میبرد. میفرمود: من این سینه را وقتی بو میکنم، بوی بهشت میدهد. این سینه. خیلی معطلت نکنم. یا رسول الله! این سینه دیگر این روزها بوی بهشت نمیدهد. هر وقت بو کنی، بوی دود میدهد. بوی خون میدهد. ای خونه تازه میزند از این سینه بیرون. لباس خونی میشود. "یا فاطمه الزهرا، یا بنت محمد رسول. یا سید الجلال و مولانا. توجهنا و استشفعنا و توسلنا الی الله و مقدمناک بین یدی حاجاتنا. یا وجیهاً عند الله."
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد، الفعال الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. ربی اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهو قولی.
در مورد حق زبان، امام سجاد علیه السلام فرمودند: اولین حق این است که زبان را نسبت به حرفهای ناشایسته اکرام کنی و دوم اینکه زبان را به خیر عادت بدهی، به اینکه حرفهای خوب بزند. عادت دادن زبان یکی از مباحثی است که بزرگان مطرح میکنند؛ میگویند با نفس خودت باید مثل یک کودک تا کنی. این از شاهکلیدهای مطالب مرحوم آیت الله شاهآبادی است که حضرت امام در آثارشان به آن نظر دارند و مطرحش میکنند. نفس ما مثل یک بچه میماند، در دست ماست؛ و لذا خیلی از بحثهای تربیت وابسته به بحثهای معرفت نفس است. شما کودک میخواهی تربیت بکنی، باید بحث معرفت نفس را بدانی. بحثهای معرفت نفس هم خیلی وابسته به بحثهای تربیت کودک است. از یک جنساند، اما امروز تفکیکشان کردهاند و در واقع به همش زدهاند و خرابش هم کردهاند.
اصلاً وقتی ما در بحث تربیت، یک دورهای با رفقا فعالیتهایی میکردیم (بحث خارج فقه مباحث تربیتی و اینها)، یکی از این رفقا که همبحث ما بود و الان جزو کاندیداهای خبرگان مشهد است، با این رفقا که چهار پنج نفری بودیم، یک بحثی در مورد همین بود که مرز بحثهای تربیتی و اینها را نتوانستیم پیدا کنیم؛ تا کجا بگوییم آقا اینجا تربیت کودک است، تا کجا بگوییم تربیت انسان است. بحثهای اخلاقی و تربیتی به معنای سیر و سلوک... مرحوم علامه طباطبایی و بزرگان از این دست، به جای واژه "سیر و سلوک" واژه "تربیت" را به کار میبردند. میگفتند تربیت یعنی سیر و سلوک. در این بحثهای تربیتی و معنای سیر و سلوک، این مرزش از تربیت کودک جدا نیست. کودک خود شماست، همان نفس شماست که از شما جدا نیست. و تا کسی در بحث نفس خودش و تربیت نفس خودش وارد نباشد، در تربیت کودک هم ناموفق است. همان شگردها و روشهایی که شما در تربیت کودک دارید، در تربیت نفس هم باید داشته باشید.
مثلاً اصل حواسپرتی یک اصل در بحث تربیت است. باید حواس بچه را پرت کنی. نسبت به نفس هم همینطور است. بحثهای عرفانی هست. علامه طباطبایی در رساله لباللب نظری دارند، نقدی دارند به سید بحرالعلوم. سید بحرالعلوم در رساله «سیر و سلوک»شان نظری دارند و علامه طباطبایی انتقادی دارند به نظر بحرالعلوم. نمیخواهم وارد آن بحثهای تخصصی شوم که خوبیه سر جای خودش. نظر بحرالعلوم این است که آقا اصل حواسپرتی به این است که تو نسبت به گناه وقتی حواست جمع میشود به گناه، با هر چیزی شده حواست را پرت کنی. من الان میفهمم که این خوب است؛ از این باب که این گناه نمیافتد، ولی نورانیتی برایش نمیآورد. اونی که مهم است این است که انسان بتواند در توجه به خدا از گناه فرار کند. حالا یک کسی در مناطق پایین است، به هر نحو شده بازی سر خودش دربیاورد از گناه فرار کند، در برود. مرتبهاش خوب است؛ میشود اصل حواسپرتی. نفس هم فریب میخورد ها، گول میخورد. نفس کلاً خیلی ساده است. به سروصدایش نگاه نکنی، نفس خیلی ساده است. بندهی خدا، انقدر زود باور است، انقدر زود میشود خنگش کرد که سرش کلاه گذاشت. نفس یک چیز عجیب غریبی است.
بعد، دقیقاً مثل یک بچه میماند. من یادم هست چندین سال پیش، خیلی اضطراب و تشویش و اینها داشتیم. یادم هست یکی از بزرگان، خدا حفظشان بکند که حقّاً انصافاً به گردن ما زیاد دارند، در حرم امام رضا علیه السلام ایشان را دیدم و اوایل بود که خلاصه، یعنی از همانجا باب ارتباط باز شد. اونی که باب ارتباط را باز کرد این سؤال بود. پرسیدم آقا من خیلی تشویش دارم، خیلی به هم ریختهام، دلم آشوب است، خیلی حالم بد است، هیچچی دلم را گرم نمیکند، اصلاً خیلی همش غصه دارم، احساس میکنم من دارم به بطالت میروم. جواب ایشان جواب عجیبی بود؛ یعنی لب مسائل روانشناسی ایشان در پاسخ گفت که من مدتها روی پاسخ ایشان فکر میکردم. عجب! جواب ایشان گفتش که: تو به نفس خودت یک سری وعدهها دادی. نفست منتظر آن وعدههاست؛ برای همین پریشان است. وقتی به نفس وعده میدهی، مثل یک بچه، چشمبهراه مینشیند. ما نفس را دستکم گرفتیم، فکر کردیم بابا نفس که چیزی نیست که. بابا تو بهش گفتی من تو را این کاره میکنم، آنجوری میشوی. وعدههایی دادی، حرفهایی زدی، حرفهای گل و بلبلی با نفست گفتی. این نفس تو الان منتظر نشسته میگه تو به من گفته بودی که من را این کار میکنی، اینجوری میشوم، من همچین کمالاتی بهم میرسد، روبهراه میشوم، فلان میشوم. این چی شد؟ توپ میخرم، دوچرخه میخرم! بابایی یادش میرود. بچههایی که یادش نمیرود، بله. بچههایی که در جلسه یک جور خاصی دارند نگاه میکنند. بچه که یادش نمیرود. خیلی از این وعدهها داریم. فکر میکند درگیر چرا نخرید؟ من مثلاً مشکلم مگر چی بود؟ در من چی دید؟ من کارم روبهراه نبود؟ مثلاً نقصی داشت؟ تشویش نفس دچار تشویش میشود. مخصوصِ یک بچه میماند.
مرحوم آیت الله شاهآبادی میفرمایند که در بحث ذکر، چطور به بچه لقمه میدهی؟ حواسش را پرت میکنی، بازی میگیری، یک سودی را بهش میگویی، مثلاً این کار را بکنی، آن کار را برایت میکنم. از این بازیها زیاد است دیگر. مثلاً این غذایت را بخوری، مثلاً چهار ساعت پویا نگاه کنی، از... میبرمت موجهای آبی قرمز. یک وعدهای به این بچه میدهی و یک سود سریع هم بهش میدهی. یک شکلات میخرم و چه کار میکنم و به کار میگیری؟ یک کاری انجام بده. از این جور تشویقها اشکالی ندارد ها. کسی با نفس خودش بخواهد همچین تشویقهایی داشته باشد، به شرط اینکه نفس را از آن ور بوم نیفتد. یک کمی تحویلش بگیرد. حالا تو مثلاً این پیادهروی اربعین را با من بیا. خیلی هم اذیت میشود نفسها. بابا آنجا جا پیدا نمیشود بخوابیم، خستگی دارد، گرم است، عرقسوز میشویم، فلان میشویم. هی این چیزها غر زدن زیاد است. بابا شلوغ است. تو بیا، بعد یک دو هفته میبرم کجا. من دیدم مثلاً طرف پنج تا پستش توی پاتایا، بعد مثلاً ده تا پستش پیادهروی اربعین. عجب چیز عجیبی است! مثلاً همهجا. بزرگوار این قشنگ نفسش را بهش گفته تو این را بیا، من یک هفته میبرمت پاتایا. مشخص است که قشنگ نفس را به کار گرفته. خلاصه این جور بازیها سر نفس سر کلاس. تازه گفتم به رفقا.
شیخ علی آقای صفایی حائری میفرمود که سحر میخواهم پاشوم. خدا نصیب همه بکند انشاءالله. ایشان گفت که نفسم میگوید که میخواهی باشی نماز شب بخوانی؟ نه بابا من نماز شب این حرفها... . آب بخورم. آن بنده خدا رفته بود آب بخورد. گفت: میروم و آب میخورم و میآیم و مینشینم و بخوابم. بخواب دیگر. رفتم آب خوردم آمدم. شیر آب بود. یک آبی هم مثلاً به سر و صورتم بزنم. دیگر خواب. روایت داریم با وضو بخوابی ثوابش بیشتر است. خودت هم میگویی خب بیا بخواب دیگر. من وضو گرفتم... یک دو رکعت نماز نخواندم. خواب بیشتر میچسبد. دو رکعت بیشتر نخوانیها. نفسم میگوید یک دو رکعت را میخوانم. خب بیا دیگر. خوابش یک خواب نکبت. آن خوب است. برنامه را پیاده میکرده که ۴۵ دقیقه فقط این گفتگو طول میکشیده، نمازی نمیرسیده. تصویرسازی کرده دیگر. بیخیالِ قوی خودش. رمانش کردید. میخواهد بگوید با نفس باید اینجوری تا کرد. همینم هست. به نفس باید عادت داد. لذا حضرت میفرمایند: زبان تو را عادت به خیر بده. زبان باید عادت به خیر پیدا کند. مثل یک بچه. بچه را چه شکلی عادت میدهند؟ دقیقاً بچه را چه شکلی؟ زبان بچه را عادت میدهند. حالا مثلاً زمان ما که ما دهه شصتی بدبخت بودیم کلاً فلفل میریخت و یک تهدیدی هم داشتیم که از تهدیدهای اوباما و ترامپ سنگینتر و خطرناکتر بود، آن هم که بگذار برسیم خانه. یک نگاه میکردم: بگذار برسیم خانه. و اگر یک کلمهای میگفتی، با این تهدید وقتی مواجه میشدیم، خودمان، خودمان را جمع میکردیم. البته فلفل هم بیتأثیر نبود. در مجموع آن هم نقش بسزایی در تربیت ما داشت. خلاصه اینها ابزار تربیتی بود دیگر. "تعویذ الخیر" (عادت دادن به خیر). عادت دادن بچه را عادت میدهند. به یک سری کلمات عادت میدهند. یک سری حرفها را بزند. سلام نمیکند؟ سلام. کله ایمنی را تکان میدهی. زبان ۵۰ گرمی را تکان نمیدهد. زبان آقا سلام کن، جا؟ به عمو، برو عمو را ببوس. به بچه چه شکلی تا میکند؟ نفس دقیقاً همین شکلی است. زبان دقیقاً همین مدلی است.
بعضیها نسبت به زبانشان حساسیتهایی دارند، مراقبتهایی دارند. بعضیها را آدم میبیند در رفتار برخی بزرگان نمونههای شما را شبهای گذشته برایتان عرض کردم. یک کلمه وقتی میگفتند، چه حالی پیدا میکردند. این کلمه به نظرم اینجوریاش خوب نبود ها. وای، میریختند به هم دیگر تا مدتها. بعد مجازاتهایی برای خودشان داشتند. مرحوم آیتالله بروجردی عهد کرده بود اگر من سر درس با کسی تند صحبت کردم، یک روز روزه. آیتالله گلپایگانی نذر کرده بودند که اگر عصبانی شدند، به آن طلبه پول کلانی بدهند. عصبانی میکردند سر درس. پول خوب میداد. اسکی میرفتند روی مغز، کارهایی میکردند که ایشان عصبانی بشود و یک چیزی بگوید. میبردند دیگر. وقتی احساس میکردند که یک چیزی از زبان ایشان بیرون کشیدهاند. مراقبتها و حساسیتهای عجیبی بزرگان نسبت به اینها داشتند که این حرف یک وقت ناراحت نکند کسی را. ما خودمان از اینها زیاد دیدیم. از این جور برخوردها و مثلاً تذکراتی که آقا مثلاً اینجوری که میگویی، این بد است ها. دلخور میشود. این ناراحت میشود. نسبت به همسرشان گاهی چه مراقبتها و دقتهایی این بزرگان داشتند. مسلمان. یکی از اساتید را سوار ماشین کرده بودم، میخواستم ایشان را جایی ببرم. سوار ماشین ما بود. بعد آن بنده خدا گفت که آقا آن وری اگر میروی، من آنجا پیاده میشوم. گفتم نه، من این وری میروم. میخواهم ایشان را پیاده کنم. توهین بود. یک جوری. محترمانه، مؤدبانه. مثلاً توفیق ندارم. هر جوری کلمه باید وسواس داشت. خیلی باید این حرفها خورد. بیرون آورد که آقا این الان این کلمه اینجوری نشود، برداشتی نشود ها. یک تند نباشد ها. یک دور خودش را میگذارد جای او. به من اگر اینجوری بگویند... تو یک همچین موقعیتی سناریو دارند، فیلم بازی میکنند.
ماجرای امام حسن و امام حسین که شنیدید دیگر. معروف است دیگر. کلاً، به تعبیر قشنگ ترکیاش: "بیل مزن!" (بیحوصلگی نکن.) کلاً پیاده میآید. همچین بد تذکر میدهد. بعد طرف بدش میآید. تذکری هم هست که اصل مطلب درست است. تو بدت آمده از هوای نفست دیگر بدت... موسی را دارد میفرستد پیش فرعون، با فرعون خوب صحبت کن آقا. فرعون است دیگر. برود گور خودش را گم کند. نرم صحبت کن. بعد حجت تمام بشود. به طرف زود باطل میشود. مینشیند فیلمنامه طراحی میکند، سناریو. ما در خانهمان، در زندگیمان، در ارتباطمان با بقیه دو نفر، بخواهیم با هم جوش بدهیم، نقشههایی میکشند دو نفر را به هم برسانند. آدم خوب هم داریم، آدم عاقل هم داریم. نقشههایی میکشند دو نفر... . دیدم من دروغم. اشکال ندارد اگر کاری بکنی که دو نفر... . میآیند پیش این میگویند آقا فلانی انقدر پیش ما از تو تعریف میکند. گفت: بابا آن که سایه ما را با تیر... . جوگیر نشوی، مغرور نشوی. انقدر پیشم... . حالا پیش این هم که هست، همش از اقوام نزدیکش یاد میکند ها. ولی آقا همش تعریف میکند. الان پیش فلانی بودیم و آن گفت: آره. حالا این هم گفتند پسر خوبی است. ببین من این را دوستش دارم. دلش نرم شد دیگر. همینم ضبط به هم پیوند میدهد. هیچکس هم نمیفهمد که اینها اصلاً از کجا به هم جوش خوردند. نقشه طراحی میکنند.
ما دو تا وضوی ما مثلاً شما نگاه کن بین ما. ما میخواهیم مسابقه بدهیم. شما بگو کدام وضوی من بهتر است. پیرمرد میگوید: بچههای پیغمبرید من... من وضو مشکل داشت. بازم تو سرش نمیزند. ناراحت میشوی. آخرش زهرش را میزند. آخه بعضیها این زهر را آخر اگر نزنند، مثل آن فینیش آخر تو کامبت. ما بچه بودیم بازی میکردیم. ضربه آخرم خیلی مهم است. بعضیها این بالاخره یک جایی زهر را باید بزنی که به حساب کار دستش بیاید که من دارم تربیتش میکنم. انقدر این کلمات لین بود، نرم بود، قشنگ بود، لطیف بود. انقدر سنجیده حرف میزدند. تعویذ الخیر. عادتش بده به خیر. با چه کلمهای تشکر کنی؟ به چه کلمهای بگویی؟ چه کلمهای نگویی؟ خیلی اینها حساب و کتاب دارد. این حق زبان است. حق زبانت این است که باید تربیتش کنی. بچه چطور روز قیامت یقه تو را میگیرد میگوید من را تربیت نکردی؟ زبان یقه تو را میگیرد میگوید من را تربیت نکردی؟ من باید عادت میکردم به ذکر خدا، کلمات قشنگ. من را عادت ندادی به این کلمات. کلماتی را دارند انقدر کلمات خوب میشود به کار برد. انقدر حرفهای قشنگ میشود زد. مثال در ذهنم زیاد میآید، دارم رد میکنم که بحثمان پیش برود.
در مغازه میرود خرید بکند. در تاکسی مینشیند. دیدید اصلاً انگار فرهنگ شده در تاکسیهای ما. یک توییتی امروز زده بود یکی. گفتش که انگار یک دیالوگی مثبت منفی دیالوگ دو نفر. اول میگوید که این هواپیما را هم در بغداد زدند، کار خودشان است، میخواهند حواس ما را از استیضاح پرت کنند. پذیرش نوشته: هماکنون در تاکسیهای واشینگتن. راننده تاکسی آمریکایی فرهنگی است. تو تاکسی که مینشینی، اینجا اصلاً تا مینشینی شروع میکنی به غیبت، شروع میکنی به ناله. در را که میبندی، من حالا شروع بشود. فضای خاصی است. انگار حق مطلب ادا نمیشود و باید با تاکسی بعد غذا را به جا بیاوری. اگر این کار را نکردی، الان بنزین زدم ۵ لیتر ۱۵ هزار تومان. چقدر خوش میگذرد واقعاً. در اروپا آب معدنی این قیمت نمیدهند. مثلاً از این حرفها.
ماجرا داریم برای اینکه بخواهیم حرف خوب بزنیما. یک فرهنگ است. زبان ما عادت کرده. در تاکسی زبان در تاکسی عادت کرده به اینکه باید غر بزنی. در خواستگاری که اصلاً انگار هر کی قشنگتر بتواند نالههایش را تحویل خانواده رقیب بدهد، او برده. شرطبندی است. مثلاً این ناله، آن ناله. دختر و پسر دارند در اتاق حرف میزنند. بابای دختر، بابای پسر به عنوان مدافع نظام به حساب میآید. سعی میکند جانانهتر بزند که آنها بدانند ما هم از شماییم. حالا هر دو هم راهپیمایی ۲۲ بهمن زودتر از همه میروند. عجیب است واقعاً. مدافعان حرم ثبت نام کنم سوریه؟ وضعیتی است واقعاً. عادت. ببین در دانشگاه، عادت. در حوزه، عادت. سر کلاس منبر، سعادت. عادت بدهیم زبان را به اینکه خوبیها را بگوییم. قشنگیها را بگوییم. بعضی حرف بزنی کدر میشوم.
مرحوم علامه طباطبایی، آیتالله حسنزاده آملی. حالا آیتالله حسن عاملی، آن انسان شریف، لطیف، نورانی. خودشان انقدر کار کرده. ایشان فرمود که من یک بار خدمت علامه نشستم. علامه طباطبایی هم آنقدر لطیف... حورالعین را دیده بود و بعد بنده خدا رنجید از من. بهش محل نگذاشتم. دلخوری. علامه طباطبایی! آقای حسنزاده میفرمود که خدمت علامه نشسته بودیم، من شروع کردم از دنیا گفتن. گوشیم را با انگشت زد به لب من. فرمود اینجا که مینشینی از دنیا نگو. تاریک است. به عادت، به خیر. من از اساتید دیده بودم ها. حرف از خدا. از خدا بگو. شروع میکردیم از سیاست و فلان. آنها هم حالا در مجموع خوب. ما غیبت نمیکردیم. ناراحت نشویم. میآمد. خوراک ما اینهاست. تو بهشتم همش از این حرفها، از این جنس حرف. ضرورت آدم میگوید. حزباللهی به هم میرسند. تو را قرآن بصیرتافزایی کنی؟ این دیگر انقدر بصیرتش افزایش پیدا کرده که دارد میخورد به سقف. چی میگویند؟ بصیرتافزایی چی دارد؟ خیلی زیاد است اینها. یک کمی وصیتش کم بشود. زیادی بصیرت دارد. وقتی بصیرتافزایی نیستش که میخواهی اطلاعات به من بدهی؟ میخواهی چه کار کنی؟ یک دو دقیقه هم که به هم میرسیم. فرمود: به هم میرسید، روایت بخوانید. ذکر فضایل امیرالمؤمنین کنید. اصحاب پیغمبر سوره نصر را میخواندند، سوره عصر را میخواندند. "والعصر" (قسم به عصر). به هم میرسیدند. دیالوگ اینها با هم چی بود؟ آداب بین اینها خیلی جالب بود. میگوید پیغمبر هیچ وقت کلمه "ای کاش" را کسی از پیغمبر نشنید. این مراقبتها را ببین چقدر قشنگ است. "ای کاش". هیچ وقت به نام "ای کاش" نبرد. وسواس داشت به این کلمه.
الکی دارند دیگر. جوراب یکی بو بدهد، زمین و زمان را به هم میدوزند. بابا این کلمات بو میدهند. تعدادی از رفقا آمده بودند مشهد. یکی از اینها بود، خیلی بد بدخلقی میکرد. گفت بقیه هم تحملش میکردند: سرویس این دمپایی چرا خیس است؟ این یکی بعد برجام دیگر دمپایی خیس نباشد تو سرویس بهداشتی. ولی خب دیگر حالا مسئولین وعدهها را عمل نکردند. نان سنگک دیگر سوراخ نداشته باشد. مربا از بینش نریزد. وانت آبی وقتی میخواهد بپیچد راهنما بزند. خیلی مسائل وعده داده بودند قبل برجام حل بشود دیگر. نشد دیگر. حالا امکانات تقصیر ترامپ. عرض کنم که پنکه چرا انقدر صدا میدهد؟ الکی بیخودی هم میداد. منتظر بودند یک کاری بکند. تعجب میکردند. گوگل خربزه آوردند. از تو یخچال آورد. نشستم. تعارف نمیکرد. یکی دیگر خریده بود. آورد وسط پاره کرد. به هیچکس هم تعارف نکرد. شروع کرد گاز زدن. آمپر چسبانده بودند و دیگر خیلی دیگر روی مخ بود. منتظر بودند آقای صفایی. یک چیزی برداشته: فکرت بو میدهد، دهنت بو میدهد، زبانت بو میدهد، کارهایت بو میدهد. کی به تو بگوید؟ برم یک گوشه تو اتاق نشست به کار بدش فکر کرد. بابا این کلمات هم بو دارد. اولیا خدا میفهمند این کلمات بو دارد. عجیب است این کلمات. کلمات باید جزو افعالت به حسابش پیدا میکنم. خیلی روایت جالبی. تا کسی حرفهایش را جزو اعمالش به حساب نیاورد، تربیت نمیشود. آخه ما چون حرف زدن کار راحتی است، دیگر خود حرف زدن را کار به حساب میآوریم. ولی کلماتمان دیگر جزو فعل. چون انرژی مصرف نمیکند، خسته نمیشویم.
اگر از اینجا پا شدیم... این حرف من را دقت بکنید، خیلی جالب است. از اینجا اگر پا شدیم، رفتیم حرم، حرم امام رضا علیه السلام. این را کار به حساب میآوریم دیگر؟ بله، وقت گذاشتیم برایش، انرژی مصرف کردیم. من امروز چه کارهایی کردم؟ صبحانه خوردم، مدرسه رفتم، سر کار رفتم، سوار تاکسی شدم و یکیاش حرم رفتم. کلماتی که در تاکسی گفتیم را دیگر جزو اعمال به حساب نمیآوریم. خودت در تاکسی پول دادن، پیاده شدن، تاکسی گرفتن، اینها شد فعل. در حالی که شما تک تک کلمههایی که در تاکسی گفتی، خودش فعل است. بلکه فعل آن فعل است، از این کارها که کردی مهمتر است. یعنی یک کلمهای که گفتی از ۱۰ بار امام رضا حرم رفتن و برگشتن در قلب ما، در زندگی شما بیشتر است. گاهی آدم یک کلمه حرف میزند از عرش به زمین پرت میشود. خدا رحمت کند قدیمیها را. آقا ما در مدارس چیزهای خوب به ما یاد میدادند یک زمانی. نیامده بود آن موقع. کتابهای خوبی که در مدرسه درس میدادند چی بود؟ هدیههای آسمان. آن چیز عزیزم. "خداوند لک لکها را دوست دارد" که بعداً گفتند لک لکی در کار نیست. کلیله و دمنه. قدیمیها یاد میدادند. مختصری نصاب الصبیان یاد میدادند. بوستان گلستان سعدی یاد میدادند. اینها در مکتبها بود. کلیله و دمنه آقا، محشری از معارف. آیتالله حسنزاده آملی حاشیه دارند به کتاب کلیله و دمنه. تصحیح کردهاند کتاب را. من اصلاً دوست دارم ای کاش فرصت... . انقدر کار هست روی زمین که میشود انجام داد. فرصتی بود، هر شب... . محشری که انقدر لطایف دارد. انقدر نکات قشنگ دارد. در قالب تمثیل. این غربیها را ما ساختیم دیگر. برداشتهاند کارتون میسازند. شخصیتهای کارتونی. آدمکها، حیوانات. همین مدل عبید زاکانی بود و موش و گربه. عبید بود و اصل طرحش مال آنها. زدند. بعد ما عرضه نداریم. امروز تلویزیون یک کارتون پخش میکرد مال بچگیمان است. بعد آخرش نوشته: سال تولید ۱۹۸۰. شماره ۴۰ سال پیش است. ما بچه بودیم، هنوزم دارند پخش میکنند. تولیدات پخش کند. انقدر سوژه داریم.
مدرسه ما یاد میدادند و آن لطافت و حکمتش را به ما نمیگفتند که این مرغابیها آمدند کوچ کنند به لاکپشت گفتند ما داریم میرویم. یادتان هست؟ بعد چی شد؟ خدا خیرت بدهد. اینها گفتند که ببین ما میخواهیم ببریمت. یک چوبی داریم. تو باید دهنت را به این چوب بگیری. هر وقت به یاد این ماجرا میافتم، میگویم آقا دریایی از معارف. یعنی الان من کلمه به کلمه شما شرح بدهم که این داستان چی دارد میگوید. گفتند آقا تو دهنت را به این چوب بگیر. ما از اینجا میبریمت آن برکه آن ور. این لاکپشت هم قرار شد دهنش را به این چوب بگیرد و ببرندش. او در لابلای رفت آن بالا و بعد چقدر خوب است و دهانش را باز کرد و پرت شد. میخواهد بگوید سیر و سلوک آدمی با دهان است. تا این دهان بسته است، داری میروی بالا. اینکه باز میشود، پرت میشوی. روایت. یک کلمه میگوید از آسمان به زمین پرت میشود. رزقش قطع میشود. گاهی یک کلمه، یک کلمه رزق او را... . در مورد کلمه کلی روایت داریم که یک کلمه... . یک کلمه شوخی با نامحرم.
یک کلمه! ابوبصیر میگوید: خدمت امام صادق علیه السلام بودم. ابوبصیر پیرمرد بود، نابینا هم بود. میگوید که من اهل کوفه هم بود. مال کوفه. اهل کوفه البته اهل کوفه نیستیم ولی تنها بماند. ولی اهل کوفه هم بود. آمد پیش امام صادق علیه السلام در مدینه. میگوید من معلم قرآن بودم در کوفه. به یک خانم قرآن یاد میدادم. حساسیتهای اهل بیت جالب است ها! الان که در اینستاگرام کلاً اینها فقط درباره اختلاس، چون صفر است، هیچچی. اختلاس. عرض کنم که میگوید من یک شوخی، "مازحتها بشیء"، یک شوخی با یک کلمه شوخی به آن خانم گفته بوده. میگوید تا نشستم خدمت حضرت، فرمودند: فکر نکن اگر با یک زن اجنبی توی خلوتی شوخی کردی ما نمیفهمیم. خجالت کشیدم. عوام گرفتم. جلو. تو دلم گفتم "استغفرالله ربی". حضرت فرمودند: استغفار کردید. تمیز شد. "لا تعد الیه." (دیگر تکرار نکنیا.) گاهی با یک کلمه انسان از امام زمان دور. با یک کلمه متصل. انقدر از این کلمات داریم. این حق زبان است. نسبت به کلمهها آدم باید وسواس داشته باشد. هر کلمهای شما یک فعلی از شما... .
ادامه روایت و حمله... . یک وقتی هم به ما نشان بدهید چقدر وقت دارید. "بحمده علی الادب". یکی دو تا بگویم و بیا. داستان برایتان بگویم امشب. بریم تو روضه. داستان قشنگ است. این داستان را تا حالا نگفتم. اولین باری است که در عمرم میخواهم تعریف بکنم. "حمله علی الادب." باید زبانت را حمل بر ادب بکنی و مؤدبش کنی. یادش بدهی هر جایی چه شکلی باید آدم... . بعضی آداب هم ریزه کاریهای قشنگی که بعضی حواسشان نیست ها. مثلاً میگوید آقا کسی بهداشتی سلام نکن. سلام علیکم. مشغول پرونده اعمال خودشان است. کی این وسط نصف شبی حالا کی میتواند باشد؟ این موقع شب. نصف شب سلام میکند. کراهت دارد سلام کرده. سلام که این همه ثواب دارد در سرویس بهداشتی کراهت دارد که نماز جمعه میرود. سلام کردن بهش، یک ادب است دیگر. بنده خدایی میگفت ما رفته بودیم مدرسه مرحوم حاج آقا مجتهدی، آیتالله مجتهدی تهرانی. عالم بود. خدا رحمتشان کند. دلم تنگ شده برای ایشان. میگفت که من ایشان داشت میرفت سرویس بهداشتی وضو بگیرد. جلو در ایستاده بودم. سلام کردم بهش. "علیکم السلام". پیرمرد مام که بهانه دنبال بهانه میگردیم معاشرتی کنیم. یادش نمیآید من بودم دیگر. من آمدم برم سرویس. آمد بیرون. من تو حیاط ایستادم دوباره سلام علیکم. سلام میکند. ادبش کن ها. "هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد." بالاخره سلام هم یک بار یک جوری مدلی اینها. بالاخره ریزه کاریها و ظرافتهاست. "حمله علی الادب" یعنی همین. هر جایی متناسب با آن فضا، با آن جایگاه ادبش کند.
و "اجْمَعَ اِلَّا لَمَا ضِعَ الْحَاجَهَ". زبانت را ببندی. به کام بگیری مگر برای وقت حاجت. اصل با حرف نزدن است. اصل با سکوت است. فرمود اگر از لقمان فرمود اگر حرف نقره باشد، سکوت طلاست. سکوت طلاست و سکوت. تو سکوت آدم چیزی گیرش ... مگر اینکه دیگر واقعاً لازم بشود آدم چیزی بگوید و آدم وقتی حرف میزند حساب شده حرف بزند. یک کلمه بگوید، غوغا کند. فکر میکنند خیلی اینها خوباند. در روایت دارد اگر آدمهای ساکتاند. روایت خیلی جالبی "ابواب الحکمه سکوت دریا" (درهای حکمت سکوت دریا است). برای حکمت آدمهایی که زیاد سکوت میکنند، زیاد فکر میکنند و آدمهای حکیم. روایت دارد که اگر کسی زیاد ساکت است بهش نزدیک شو. آدمهای ساکت. معمولاً ما از حرفها خوشمان میآید. وراجها معمولاً طرفدار دارد. درست است؟ امون نمیدهند. آن که ساکت نشسته، او را دریاب. او یک چیزی دارد. سکوت اثر حکمت است. دیگر سکوت بیعرضگی. جنگولک بازیها را دوست دارد. اردش را ندارد. سکوت اثر حکمت است.
داستان امشب را بگویم. از این حرف حساب شده که غوغا کرده. یک شهری است در افغانستان به اسم مزارشریف. شنیدید اسمش را؟ مزارشریف. یک حرمی دارد، حرم علی بن ابیطالب. مردم شریف افغانستان میدانند امیرالمؤمنین در نجف دفن است ولی برای توسل به امیرالمؤمنین اصلاً مزارشریف قبر امیرالمؤمنین است. ولی خب خیلیهایشان میدانند که این قبر علی بن ابیطالب است ولی قبر امیرالمؤمنین نیست و کرامات و عنایات عجیب غریبی از این قبر دیدهاند، برکات عجیب و غریبی دارد این قبر. اینجا برو زیارت کن، حاجت بگیر. این بزرگوار یک عالم گمنام بود. یک ماجرایی. بهجت ایشان فرموده بود که من این داستان را در یک کتابخانه در نجف پشت یک کتاب خطی خواندم، نگفتم این را در هیچ منبری. امشب برای اولین بار عرض کنم خدمتتان که آقای بهجت خیلی هم تعریف میکرد از این آقا. از این علی بن ابیطالب. سینهچاک امیرالمؤمنین بود. قبر علی بن ابیطالب دیگر معروف شد دیگر. قبرم. ماجرا چیست؟ یک حاکمی بود. اهل سنت بود آن منطقه. این بابا یک دُملی بوده پایش درآورده بوده. هرچی دوا و درمون دکتر و اینها، این دمل باز چرک میداده، خوب نمیشد. امیرالمؤمنین حضرت میفرمایند که حالا این هم اهل سنت بوده. "روغن لابلا بگیر به پات بزن، خوب میشود." روغن لابلا. پرس و جو میکند که آقا این روغن لابلا چیست؟ خواب میآورد. علمای اهل سنت جمع میکند. خیلی دیگر مضطر شده بوده. این ور و آن ور میکند. آخر میگوید که یکی واقعاً پیدا کن به ما بگوید بابا این خواب حساب و کتاب دارد امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب است. یکی میگوید ببین اینها که کاری برایت نمیکنند. دکتر که به درد نخورد. مطب هم به درد نخورد. علمای اهل سنت هم که بلد نبودند. "یک دانه رافضی در این شهر هست." رافضی یعنی چی؟ شیعه. یک رافضی در این شهر هست. آن هم بپرس. میآید و میگوید من همچین خوابی دیدم. این چیست؟ میگوید روغن زیتون است. قرآن نخواندی؟ "شجرة مبارکة الزیتونه لا شرقیه و لا غربیه." در مورد زیتون که قرآن گفته. دو تا "لا" بعدش گفته "لا شرقیه و لا غربیه". این روغن "لا لا". عجب حرفی زد. گرفت روغن زیتون مالید. خوب شد.
خیلی به این عالم ارادت پیدا کرد و خیلی این آقا پیش این رفت بالا. خیلی اعتقاد پیدا کرد. گفت: هیچکس در این شهر بلد نبود. تو تربیت شده امیرالمؤمنینی. تو برح. خیلی اعتنا کرد و خیلی اعتبار پیدا کرد. این آقا محبوبتر میشود. بابا را داری تحویل میگیری؟ میدانی این کیست؟ این رافضیها. گفت: بله میدانم. این درد من را خوب کرد. معاویه خال المؤمنین. دایی مؤمنین. حضرت معاویه. نه بابا این آدم حسابی، آدم خوبی است. از خودش بپرس. میگوید برگشت گفت که فلانی علی بن ابیطالب. تو حضرت معاویه را لعن میکنی؟ گفت: بله آقا جان. معاویه که هیچچی، هر کی معاویه را گذاشت... . سختی بود. ابن کثیر در بدایه، کتاب بدایه، معتبرترین کتاب تاریخ اهل سنت. ابن کثیر در بدایه میگوید که ما برایمان واضح است که در زمانهای مختلف تاریخی وقتی که کسی اعلام تشیع و لعن میکرد، همانجا میکشتنش. بعد یک داستانی نقل میکند. میگوید که ما دیده بود. میگفت نقل شده در تاریخ یک کسی گفت: خدا لعنت کند ظالمین آل پیغمبر را. گفت همانجا گرفتند سرش را بریدند، تیکهتیکهاش کردند. ظالمین آل پیغمبر را! جناب علی بن ابیطالب میگوید من معاویه را لعن میکنم. این دور و وریها میگویند که بابا دمت گرم. بیا ما میخواستیم دو ساعت اثبات بکنیم. خودت یک کلمه گفتی. آقا بزن گردنش را. گیر کرد. گفت: نه آخه این آدم خوبی است. آدم حسابی است. آدم حسابی بودی؟ گفت: من استدلال دارم. حالا برای تو میآورم. یا تو قبول میکنی یا قبول نمیکنی. خواست گردن من را هم بزنید. استدلال چیست؟ گفت: در صحیح مسلم، صحیح بخاری این روایت آمده است. شماها بلدین. صحیح مسلم، صحیح بخاری. یک شب گفتم بعد از قرآن. اهل سنت میگویند کتاب روی زمین نیست، ادل تالیتل به قرآن (کتابی بهتر از قرآن نیست). بعد قرآن این دو تا کتاب. کنگرهها میگیرند. اصلاً مولوی که میگویند مولوی یعنی کسی که یک دور صحیح بخاری، صحیح مسلم خوانده. آخوند اهل سنت تو مسجدهاشان دور هم جمع میشوند، پخش میکنند با رهبر صحیح مسلم، صحیح بخاری دور هم میخوانند. حالا ما اصول کافی، نهج البلاغه هیچچی نمیخوانیم. آنها میخوانند.
این آقا برگشت گفتش که آقا صحیح مسلم، صحیح بخاری این روایت را نقل کرده. روایت. روایت میگوید که دختر حاتم طایی آمد پیش پیغمبر اکرم. مسلمانم نبود. درست است؟ گفت: پیغمبر اکرم دختر حاتم را اسیر گرفته؟ درست است؟ گفتند: بله. گفت: پیغمبر به دختر حاتم چی گفت؟ گفت: چون پدر تو خیلی سخاوتمند بود و خیرش خیر به بقیه میرسید، با اینکه هم تو کافری هم پدرت کافر بود، من بینین اسرا تو را آزاد میکند. احترام پدر. چی میخواهد بگوید؟ علی بن ابیطالب گفت: این ماجرا توی اسناد شما هست یا نیست؟ گفتند: بله هست. گفت: حالا من از شما میپرسم پیغمبر غیر از یک دختر، دختری؟ گفتند: گفتم: با این دختر چه کار کردند بعد از پیغمبر؟ گفت: خود شما مگر تو همین صحیح مسلم، صحیح بخاری نقل نکردید فاطمه در حالی از دنیا رفت که نسبت به خلیفه اول و خلیفه دوم ناراحت بود و وصیت کرد اینها سر حاضر نشوند. اینها ظلم کرد. پیغمبری که به دختر حاتم لطف کرد، بعد اینها با دختر پیغمبر جور کردند؟ شما لعن نمیکنی؟ مجلس منقلب شد. همه گریه. فضا عوض شد. دربار اصلاً فضایش کامل برگشت به سمت اهل بیت. به این آقا هم خیلی زود بعد یک مدتی از دنیا رفت و قبر اختصاصی که حاکم برای خودش گذاشته بود که بعداً آنجا دفنش بکنند، بارگاه بشود. داد به این آقا. مزارشریف قبر علی بن ابیطالب. اینجوری هم صفر برای امیرالمؤمنین ایستاد. امیرالمؤمنین هم داد نجف، حاجت بگیرند. من اینجا حاجت میدهم. مزارشریف بشود. اینها که میخواهند نجف حاجت بگیرند، تو برای من سینهسپری. تو از جنس کار فاطمه برای من انجام دادی. تو از جنس کار فاتحه برای تو در مجلس ایستادی. تک و تنها روبهروی اینها استدلال آوردی. اثبات کردی امیرالمؤمنین. اینها خوشش میآید. از اینها خوش... . استعلامش را دیدی؟ با دختر ... . یک دختر داشت. بعد با این دختر چه... . حاتم طایی. خیرش به چهار نفر میرسید. اسیر شده بود دخترش. پیغمبر از او گذشت. آن وقت این دختر معصومه، او سیده نساء العالمین. عزادار هست. باردار هست. بیمار. با این دختر چه کردند که از خدا طلب مرگ... .
در مورد کلمه میگفتم برایتان. در مورد ادب میگفتم برایتان. در مورد ادب حضرت زهرا برایتان بگویم. امشب با این روضه امشب اشک. عزیز من. آقا جان آیه نازل شد: "لا تجعلوا دعا الرسول بینکم کدعاء بعضکم بعضاً." (دعای پیامبر را در میان خود مانند دعای یکدیگر قرار ندهید.) با پیغمبر بیادبانه صحبت میکردند. پیامبر را با اسم کوچک صدا میزدند. آداب را رعایت نمیکردند. پشت در خانه پیغمبر میآمدند، داد و بیداد میکردند. سر و صدا میکردند. بد حرف میزدند با پیغمبر. پیغمبر هم نجیب و باحیا بود، به کسی چیزی نمیگفت. آیه نازل شد: دیگر کسی حق ندارد پیغمبر را با اسم کوچک صدا بزند و هیچ لقبی. کسی حق ندارد پیغمبر را باهاش صدا بزند غیر از رسول الله. هر کی میخواهد پیغمبر را صدا بزند باید بگوید "یا رسول الله". فرهنگ قرار شد جا بیفتد. آیه نازل شد. در مسجد معمولاً اینطور بود. حضرت زهرا، حسن و حسین علیهم السلام را میگذاشتند در مسجد. میفرمودند که هر وقت آیه نازل شد، سریع بیاین به من بگویید. "مادر آیا آیه نازل شد؟" چیست، عزیزم؟ آیه نازل شد: هر وقت پیغمبر را میخواهید صدا بزنید به عشق صدا نزنید: یا رسول الله.
پیغمبر روزی سه بار میآمدند منزل حضرت زهرا. بعد این نماز پیامبر آمدند منزل حضرت زهرا. در میزدند. پیغمبر میدانید دیگر شما این چیزها را لازم نیست که تذکر. پشت در میایستاد. صدا میزد: "السلام علیکم یا اهل بیت النبوه." میگفت. اول صدا میزد. بعد آنها از تو خانه باید جواب سلام پیغمبر را میدادند. بعد حضرت در میزد. در را باز میکرد. اینها را که دیگر شما میدانید، من لازم نیست توضیح بدهم برایتان. این در حساب و کتاب داشت و کسی ازش رد نمیشد. در را با احترام میزدند. لگد نمیزدند. اینها را که دیگر نمیخواهد من برای شما توضیح بدهم. پیغمبر آمد منزل فاطمه زهرا. تا وارد شد، حضرت زهرا همیشه پدر را "بابا" صدا میزد. تا پیغمبر آمد تو، حضرت زهرا خطاب تو گفت: "السلام علیک یا رسول الله." پیغمبر جا خورد. دخترم! چرا لحن صدای تو عوض شده؟ عرض کرد: بابا جان آیه نازل شده. خدا به ما دستور داده. ما جلوتر از همه به آیات عمل میکنیم. آیات را اول ما باید عمل کنیم. "دختر این یا رسول الله برای اینهایی که ادب رعایت نمیکنند. تو یا ابتا بگو به من. یا ابتا تو وقتی میآید من دلم گرم میشود. ارضای رب هم راضیتر میشود. خدا دوست دارد تو یا ابتا. دل بابات خنک میشود وقتی توی آب (میگویی). تو تنها بچه پیغمبر است. آن پیغمبر مهربان، پدر امت است. حالا خودش یک بچه دارد. پیغمبری که وقتی ابراهیم را از دست... ابراهیم دو ساله را انقدر گریه کرد. به پیغمبر گفتند: آقا چقدر بیتابی میکنی؟ حضرت فرمود: در برابر حکم خدا تسلیمم ولی خب بالاخره رحمت است دیگر. بچه را دوست داشتم. پسر دو سالهاش را از دست داد. غیر معصوم بود، آنجور پیغمبر گریه میکرد. فاطمه زهرا چقدر دوست داشته این پیغمبر؟ فرمود: تو من را یا ابتا صدا بزن. من دلم گرم میشود.
دیگر من مقدمه برای روضه نچینم. برویم تو متن. هر وقت فاطمه "یا ابتا" گفت پیغمبر خوشحال شد، خوشش آمد. گل از گل پیغمبر شکفت. دل پیغمبر باز شد. ولی من یقین دارم یک "یا ابتا" فاطمه گفته که دل پیغمبر را خون کرده. آتش به قلب پیغمبر زد. نصیب کند زود زود انشاءالله برویم مدینه. من این روضه قلب من را پشت در خانه حضرت زهرا آتش زده. این روضه را پیش خودم پشت در خانه حضرت زهرا خواندم. امشب هم برویم پشت همان دری که نمیگذارند کسی به این در نزدیک بشود. نامردها خودشان این در را یک بار آتش زدند ها. ولی نمیگذارند کسی به نزدیک بشود. آنجا این روضه را با هم بخونیم. یکهو دید در شعلهور شده، او هم پشت در است. دید در را دارند فشار میدهند به سمت او. اینجا رو کرد به قبر پیغمبر: "یا ابتا!"
بابا! حقش بود. یک کلمه حیفم آمد امشب نگویم. پیغمبر چی فرمود؟ پیغمبر هر وقت به فاطمه میرسید، پیغمبر بلند میشد جلوی فاطمه و... . گفتند پیغمبر خم میشد، دست او را میبوسید. دست فاطمه را بالا نمیآورد ها. خودش خم میشد. یکی دست و یکی... . بازوها به یکی... . سینه را. من نمیدانم. سه تا سری داشته دیگر. پیغمبری که کار الکی نمیکرد. ماجرایی داشته لابد. بعد یک تعبیر خاصی را هم به کار میبرد. میفرمود: من این سینه را وقتی بو میکنم، بوی بهشت میدهد. این سینه. خیلی معطلت نکنم. یا رسول الله! این سینه دیگر این روزها بوی بهشت نمیدهد. هر وقت بو کنی، بوی دود میدهد. بوی خون میدهد. ای خونه تازه میزند از این سینه بیرون. لباس خونی میشود. "یا فاطمه الزهرا، یا بنت محمد رسول. یا سید الجلال و مولانا. توجهنا و استشفعنا و توسلنا الی الله و مقدمناک بین یدی حاجاتنا. یا وجیهاً عند الله."
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...