حقی که به گردن ماست

جلسه دوم

00:51:42
310

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن إلی قیام یوم الدین. ربی اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
در مورد حق زبان می‌فرمایند که اولین حق این است که اکرامش کنی، «إکرامه عن الخنا». نسبت به حرف‌های زشت و ناشایست، شأن این زبان این است که آن را آلوده نکنیم. همان‌طور که آدم ماشینی که دارد، هر چیز سبکی را آویزان نمی‌کند، هر چیزی را در ماشین نمی‌آورد، هر چیز کثیفی را عقب ماشین سوار نمی‌کند، با ماشینش مثلاً گوسفند جابه‌جا نمی‌کند و نجاست جابه‌جا نمی‌کند، زبان هم همین‌طور است. با زبان، این عضو شریف، کسی که برایش ارزش قائل باشد، کلاس خود را بالاتر از این می‌بیند که بخواهد هر حرفی را بزند، هر چیزی را بگوید، با این زبان هر چیزی را جابه‌جا کند. این زبان، زبانی است که باید با آن ذکر گفته شود.
شما اگر یک حسینیه داشتید، در این حسینیه مثلاً حدیث کسا می‌گرفتید. آیا در حسینیه هر کار بدی می‌کنید؟ آدم بر آن حسینیه ارزش قائل است دیگر. شما اگر یک طبقه خانه را گذاشتید برای حسینیه، فوتبال نمی‌بینید، بیلیارد بازی نمی‌کنید، آهنگ نمی‌گذارید؛ حسینیه است، احترام دارد. لذا اگر کسی نام اهل بیت را به زبان آورد، آن زبانی که جای ذکر خدا و اهل بیت است، کسی این ارزش را برای زبانش قائل شد، اجازه نمی‌دهد هر حرفی به این زبان بیاید و هر چیزی را بگوید. برای زبان ارزش قائل می‌شود، اکرام زبان.
دومی‌اش «تعویده‌ علی الخیر» است. دومین چیزی که لازم است و حق زبان این است که باید زبان را عادت دهد. «تعوید» یعنی عادت دادن. زبان را عادت به خیر بدهد. اصل عادت یک اصل مهمی است در مباحث اخلاقی و بحث‌های مربوط به رشد. آدم باید سعی کند خودش را عادت دهد. ما، آقا، طبع اولیه ما نسبت به یک سری کارها ناسازگار نیست. آدم نسبت به هر کاری، نسبت به گناه، نسبت به شروری‌گری و آلودگی و خباثت و این‌ها، نه. طبع آدمیزاد نسبت به این چیزها راحت انجام می‌دهد، زود یاد می‌گیرد، زود هم انجام می‌دهد، راحت هم انجام می‌دهد. هیچ‌کس مبارزه با نفس نمی‌کند، "ای نفسم! می‌گوید دزدی نکن".
من مبارزه با نفس می‌کنم، دزدی می‌کنم. سه تا بشقاب کامل خورد و بعد بشقاب چهارم بود، یکی بهش گفت: "بابا! بسه، می‌ترکی، یکم مبارزه با نفس کن." در مبارزه با نفس می‌کنم. نفسم می‌گوید: "بسه، دیگه دارم می‌ترکم، نخور." دهانش می‌گوید: "این یک لقمه را باید بخوری." هیچ‌کس نمی‌گوید آقا من مثلاً مبارزه با نفس می‌کنم غذا می‌خورم، نفسم می‌گوید نخور. نفسم می‌گوید نخواب، من نفس می‌کنم، می‌خوابم. بعد نفسم مثلاً می‌گوید که روی تشک نخواب، من روی تشک می‌خوابم. نفس می‌گوید مثلاً یک جای بد بخواب. کسی این‌ها را نمی‌دانم تا حالا در عالم از کسی شنیده‌ایم یا نه، می‌شود اصلاً کسی همچین حرف بزند یا نه. طبع آدمیزاد نسبت به دنیا و مادیات و این مسائل این شکلی است دیگر. آدمی که می‌خواهد حرکت بکند...
ما با این رفقای دانشجو، برای بچه‌های امیرکبیر خیلی سال پیش، بعضی شب‌های جمعه می‌رفتیم کوه. روزی بکند دسته جمع. همچین ایام، ان‌شاءالله کوه باشیم با هم. از کوه‌های فرحزاد که متصل می‌شود به امامزاده داوود غرب تهران. فرحزاد، اصلاً اولش که وارد می‌شوی، شب جمعه باشد و سر شب هم باشد و این‌ها، بوی قلیان و بوی کباب که دیگر اصلاً هیچی. آن که دیگر من روضه را باز نکنم، اهل دلی. الحمدلله همه به دل شکسته راه می‌افتادیم. کنایه فهم، از آنجا راه می‌افتادیم، پنج کیلومتر یا ده کیلومتر کوهنوردی سخت. کوه سختی است، به فارسی سخت. آنجا کوهنوردی می‌کردیم. ما مثلاً در تابستان، ما مرداد که می‌رفتیم، یک جاهایی از کوه کامل برف بود. وسط برف‌ها رد می‌شدیم و مثلاً اول فرحزاد راه می‌افتادیم با لباس خنک تابستانی و می‌رفتیم امامزاده داوود، می‌چسبیدیم بغل بخاری. یخ می‌کردیم، می‌لرزیدیم. بعد این پاها همه یخ‌زده و در برف رفته و خیس و یک چیز عجیب و غریبی بود. خیلی فشار می‌آمد، خیلی. مسیرش هم مسیر سختی بود واقعاً. تاریکی و پر پیچ و خم بودن و خیلی همچین پیچ‌ها، یک چیز دردسری.
اولین باری که با این بچه‌ها رفتم، حالا این هم بعداً در خاطرات و در نظرسنجی‌ها به من دادند، خواندیم، خندیدیم. یکی از این بچه‌ها را بهش میکروفون داده بودند. از این دانشجو، این بنده خدا این کل این سیستم و این‌ها را روی شانه کشیده با آن وضعیت دردسر عجیب و غریب. مراسمی داریم و این‌ها. رفتیم وسط تاریکی، یک گوشه‌ای پیدا کردیم. یک کنج دنج، سرد هم بود، تاریک مطلق هم بود. یک چیز عجیب غریب، کنار پرتگاه هم سخنرانی کردیم، روضه خواندیم. "اگر می‌دانستم قراره من این را حمل کنم که آخرش روضه بخوانید، نه خودم می‌آمدم." سخنرانی کردیم، تاریخی شد. سخنرانی در مورد «المؤمن کالجبل الراسخ»، مؤمن مثل کوه می‌ماند. آن منطقه که ما سخنرانی کردیم، دیگر اسم منطقه را بچه‌ها گذاشتند "منطقه جبل الراسخ". دفعه بعد که می‌رفتیم، گفتند آقا نیم ساعت دیگر می‌رسیم جبل الراسق.
آنجا در سخنرانی نکته‌ای گفتم. "کوهنوردی لذت می‌برید یا نمی‌برید؟" "کوه خوبه دیگه." "لذت بردن این‌ها…". جوان ۲۰ و یکی دو ساله مملکت، نخبه مملکت، نابغه مملکت، شب جمعه، شب استراحت، شب تعطیلی، پاشده اومده پنج ساعت، شش ساعت، بلکه بیشتر، کوهنوردی در این سرما با این سختی و این‌ها انجام بده. گفتم: "سخت است یا نیست؟" گفتند: "آره." گفتم: "لذتش به چیست؟ لذت کوهنوردی در چیست؟ چرا کوهنوردی لذت دارد؟" آخر با فکر خودشان و حرف‌های خودشان به این رسیدیم. "لذت کوهنوردی در این است که شما حرکتت خلاف جاذبه است." خلاف جاذبه حرکت کردن شیرین است. جاذبه و در مسیر جاذبه حرکت کردن راحت است، ولی خلاف جاذبه حرکت کردن رشد می‌آورد. خلاف جاذبه حرکت می‌کنی، لاغر می‌شوی، ورزیده می‌شوی، سلامت می‌مانی. پیتزا خوردن و پیتزای چرب، آن هم دو دبه سس روش خالی کنی و یک دبه هم نوشابه باهاش بری بالا، موافق جاذبه است. ولی کسی با این‌ها فلان فوتبالیست معروف نمی‌شود. بعد از این فوتبالیست معروف اسم می‌آوریم، می‌گویند: "چرا اسم می‌آوری؟" باز اسم نمی‌آوری، می‌گوید: "خب اسم بیار بفهمیم کیه." ماجرایی است دیگر. خلاصه سخنرانی کلاً کار سختی است. هر کار می‌کنی یک چیزی می‌شنوی.
رونالدو CR7، این بزرگوار. بروید بررسی کنید در احوال شرح حال ایشان، زندگینامه عارف گرانقدر. در اینستاگرام نوشتند در پیجش: "از شبانه‌روز چند ساعت به ورزش دارد می‌گذرد؟" "چند ساعت به تمرین داریم؟" بعد رقابت با مسی دارد. این‌ها اگر مثلاً یک هفته دو ساعت اگر کمتر ورزش کند و این‌ها، آن رقابت گرفته بشود، آن رقیب می‌آید توپ طلا را می‌برد دیگر. من بیشتر از این می‌ترسم اطلاعات فوتبال در معرض اتهام قرار بگیرم که تو مگر می‌شود همش فوتبال نگاه می‌کنی که این‌ها را می‌دانی؟ فوتبال نمی‌بینم ها! ولی فوتبالیست‌ها را دوست ندارم ولی فوتبال دوست داشتم قبلاً.
عرض کنم خدمتتان که خانواده این پسرمان خیلی فوتبالی شده. گفتم: "ان‌شاءالله طلبه می‌شود." گفت: "چه ربطی دارد؟" گفتم: "ببین من خیلی فوتبالی بودم، طلبه شدم." این هم فیلم. عرض کنم خدمتتان که همه جذابیت او به خلاف جاذبه حرکت کردنش است، به خلاف جاذبه حرکت کردنش. این ورزیده می‌شود. آدمی باشد که صبح بخوابد تا ظهر، بعدش هم پاشود یک چند تا پیتزا، بلامونه، فیلم ببیند با پف‌فیل، چی‌چی اسمش؟ پاپ‌کورن. روز جهانیش مثل اینکه یکی دو روز پیش بود. روز جهانی پاپ کورن داریم، روز پسر نداریم. پاپ‌کورن روز داریم، برای پسر روز نداریم. چیز عجیبی است واقعاً. بنشینم پاپ‌کورن بیندازد بالا و شب به روز و روز به شب ستاره نمی‌شود نه در فوتبال، نه در سینما، نه در موسیقی. هیچ ستاره این شکلی ستاره نشده. این که دیگر دنیاست. دیگر این که دنیاست. دری به تخته می‌خورد. اینقدر بازیگر داریم که در کافی‌شاپ باید بزرگوار دیدن، بردنش یا پول داده، بردنش. اینایی که با در و تخته کسی چیزی می‌شود، این‌قدر سختی دارد. بعد آن آدم شدن، آن کمالات الهی، آن آن چیزهایی که فضیلت برای آدمیزاد است، آن ها کسی مفتی بهش برسد، جذابیتش اتفاقاً در همین‌هاست، به ترک جذابیته.
چقدر شیرین است آنی که مراقب زبانش است. چقدر قشنگ! چقدر آدم برای این‌ها ارزش قائل است. ستودنی یعنی چقدر این آدم‌ها… طرف وقتی حرف می‌زند، چقدر فکر می‌کند که چی بگوید. برای هر جمله‌ای که می‌گوید، ساعت‌ها فکر کرده. توییتی است که دارد ازش در می‌آید. ادیتش کرده، هشتگ‌هایش را درست کرده، کلماتش را پس و پیش کرده.
فرمود: «من کم صحبت می‌کنم». آیا بچه اصلاً حرف نمی‌زد؟ تعجب! حرف نمی‌زد. کتاب‌هایی که از سخنرانی‌هایش، صحبت‌هایی که ایشان کرده، بیش از ده جلد دارند آماده می‌کنند، چاپ صحبت‌های مختلفی که ایشان کرده. اصلاً حرف نمی‌زد آقای بهجت. این شده کتاب. "خدا یک قدرتی به من داده، یک کتاب را در یک جمله خلاصه می‌کنم." هر یک جمله‌اش یک کتاب. واقعاً همین‌ها است. بنده به عنوان کسی که مطالعه کرده‌ام روی کلمات ایشان، با ضرس قاطع دارم به شما می‌گویم. واقعاً هر یک جمله آقای بهجت یک کتاب. جلسات ایمان‌درمانی ما، یک جمله آقای بهجت چند جلسه گرفتیم، شرح کردیم، هنوز مطلب حقش ادا نشد.
می‌فرماید که: «انسان تا وقتی در دنیاست مصیبت و رنج دارد، مگر اینکه از دنیا خارج شود، یا حقیقتاً یا حکماً.» این پنج جلد کتاب شرح این یک جمله است. یعنی چی؟ حقیقتاً از دنیا خارج بشوی یا حکماً از دنیا خارج بشوی، از دنیا خارج نشوی، از دردسر خلاص نمی‌شوی. حرف می‌زد، یک جمله می‌گفت، باید می‌رفتی یک کتاب می‌خواندی که بفهمی چی گفته. حرف نمی‌زد. استخاره پیشش می‌آمدند بگیرند. گفتم شاید اینجا برایتان با دست جواب می‌دهد. با دست، آن‌هایی که خوب بود دستور می‌داد پایین. بدها را دستش را می‌داد بالا. میانه را این شکلی می‌گفت. وسط جوانیش، اواخر خوب شده بود. حرف به حرف آمده بود. آقای بهجت جوانیش که حرف نمی‌زد، می‌رفت مغازه، کاغذ می‌داد، آن هم می‌خواند و می‌داد. یک سلام و یک جواب.
قاضی گفته بودند که آقا یکم نصیحت کنید. محمدتقی گیلانی را، معروف به فاضل گیلانی، یکم ایشان را نصیحت کن. خیلی ساکت است. معمولاً آدم‌های ساکت متهم می‌شوند به تکبر و یک کمی "قد بازی" و این‌ها. دیگر یکم آدم که ساکت بشود، نچسب است. با کسی نمی‌جوشد، خود را تافته جدا بافته می‌داند. هنری است که آدم هم بتواند در جمع باشد هم ساکت باشد. این هم هنر ایستا. ساکت باشی، همچین زمخت می‌شود، می‌رود در خانه. خانم می‌آید یکم توضیح دهد مثلاً امروز چیا شده. این همیشه سکوت کرده. از این «لغویات» باید بپرهیزید، این‌ها همه لغویات است. به من چه که کبری خانم چه کرده است؟ کتابی هم می‌شود دیگر. برای حرف زدنش، زندان است، حرف می‌زند. قشنگ حرف می‌زند. می‌گوید: «گاهی حاج خانم...» حالا علی آقا را داشته باشید، پرانتز برمی‌گردم تکمیل. می‌گفت خیلی دیگر عاشق علی آقای بهجت. می‌گفتش که پدرم خیلی دیگر ناراحت می‌شد، تهدیدش این بود، می‌خواست بگوید: «همه گزینه‌ها روی میز است.» این را می‌گفت: «ببین حاج خانم، بخواهی ادامه بدهی، می‌روم غذایم را در سر سفره بحث می‌شد، می‌گفت بخواهی ادامه بدهی، غذا را می‌روم در اتاق تنها می‌خورم.» این دیگر اوج تهدیدش بود.
یکی از اساتید می‌گفتش که من یک بار بعد مسجد، وقتی که آقای بهجت تنها بود و کسی ایشان را نمی‌شناخت، اوایل دهه هفتاد این‌ها، اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد. سال ۷۴ به عنوان مرجع تقلید معروف شد. تک و تنها در بازار و محل و این‌ها، می‌رفتیم مجلس ختم. گفت: "یک بار بعد نماز ظهر بود، بهجت آمدیم و آمدیم پشت در خانه‌شان، تنها کسی نیست." گفت: "آمدیم پشت در و آقای بهجت دست کلید ندارد." "خداحافظی کردیم. پشت دیوار ایستاده بودیم. زوم کرده بودیم و گفتم: "الان یک کرامتی، دست به در می‌مالد، باز می‌شود، می‌رویم همه جا نقل می‌کنیم." دیدیم آقای بهجت کلید نداشت، دست به در مالید، باز نشد. ایستاد و زنگ زد. خانمشان در نماز بود.
بهجت نشست روی پله. یکم نشست و دور و بر پایش را زنگ زد. یکم باز دیوار را گشت، کلید بازنشست، روی پله. بعد ده دقیقه این‌ها، مثلاً دوباره پا شد، زنگ زد. یک صدایی در خانه بلند شد: "چقدر بهت گفتم کلید ببر! داشتم نماز می‌خواندم. چه خبرت؟ اینقدر زنگ می‌زنی!" حاج خانم داد و بیداد کردند. خجالت، خانمشان در می‌آید. یک دو تا مشتی، سرش پایین بود، رفت تو. پوکرفیس. لبمان خشک شد به اینکه یک کرامتی از آقای بهجت ببینیم. هیچی. با سلیقه‌های قاضی گفتند که آقا یکم نصیحتش کنید. خیلی ساکت است. گوه قاضی به ما فرمود که: "این فاضل گیلانی دارد با سکوتش به شما حرف می‌زند. دارد به شما می‌گوید که سکوت داشته باش تا به مقامات بلند برسی که هرکس به مقامات بلند رسیده، با سکوت رسیده. این فاضل گیلانی دارد با این‌ها با شما حرف می‌زند، شما نمی‌فهمی." چی قشنگ بود دیگر نه؟ دارد با شما حرف می‌زند با سکوتش. سکوتش حرف می‌زند. سکوت، ورزش فکر است. آدم‌هایی که می‌خواهند فکرشان قوی بشود، باید زیاد ساکت باشند. آدم‌های پرحرف، فکر و مکر و این‌ها در نمی‌آید.
برای حضور قلب در نماز هم از مرحوم علامه طباطبایی پرسیدند: «آقا چیکار کنیم حضور قلب شوش...» می‌فرمایند: «آدم باید سکوت داشته باشد.» «تشتت» می‌آورد. این‌ها ذهن آدم درگیر می‌شود. پرحرفی و وراجی تو هر می‌ری ده تا گروه عضو. همزمانم تو ده تا در ده جبهه با ده فرقه داره مناظره می‌کنه و همزمان هشتاد تا پیام ریپلای می‌کنه و آمار هم داری که اینجا بحث را بکن. مثل این شطرنج‌بازی که با ده نفر همزمان شطرنج‌بازی می‌کنه، هشت گروه، آمار هم از دستش در نمی‌رود که الان با کی داره در چه بحثی است. گروه نمازم با حضور قلب بخوانه. فکرم باشه. اعتماد به نفسشان هم خوبه. در تمام شبانه‌روز که هیچ، در تمام عمر شریفش بیش از پنج صفحه شاید کتاب نخوانده. با همان پنج صفحه تا حالا هشتاد تا مناظره رفته و از عجایب این است که در هر هشتاد تا هم خودش را پیروز دانسته. "پیروز شدم." بعضی‌ها بالا و عجیب است واقعاً.
می‌فرماید: «آقا خودت را باید عادت بدهی.» تو مسیری که کسی می‌خواهد سمت خدا برود، باید عادت بدهد. عادت بدهد. این خلاف جاذبه است، خلاف مسیر است. باید خودش را عادت به زبانش را باید عادت بدهد به خیر. هر کلمه‌ای نباید به این زبان بیاید. هر حرفی نباید بیاید. خیلی روی کلمات. آقا، آقا جان عزیزم! این مطلبی که می‌گویم داشته باش. یادگاری. ما اینجا زیاد با هم منبر رفتیم. صحبت زیاد کردیم. اینجا یادگاری از من به شما. وسواس همه‌جا بد است تقریباً. یک جا وسواس خوب است. من پیشنهاد می‌کنم وسواسی بشوی نسبت به چی؟ وسواس خوب است! نسبت به حرف. ای کاش همه اینجا وسواسی باشیم. ای کاش اینجا وسواس نسبت به حلال و حرام وسواس‌تر باشد.
لقمه را برایش می‌آورم، می‌گوید: «شما خمس‌ات را می‌دهی؟» "من چون می‌دانی خیلی مقیدم نسبت به حلال و حرام." تایم مقید بود. این زبان صاحب‌مرده را کنترل می‌کرد. دلش را داری می‌شکنی. نسبت به یک لقمه شبهه‌ناک که اصلاً شبهه‌ناک هم نیست. این را هم به شما بگویم تا آقا، "چیزی خوردنش اثر وضعی در کوزه آبش و بخور. چیزی خوردنش اثر وضعی دارد و حرام است که یقین داشته باشی همین لقمه حرام بوده." یکی خیلی وسواس بود. گفتم: "بابا! رهبر انقلاب می‌رود خانه مسیحی‌ها چیز می‌خورد." "خمس می‌دهد؟" "نه مسلمان است نه این‌ها." ماجرا دارد، توضیحات دارد. این به خاطر آن لقمه نیست، به خاطر تلقین است. این فقط یادگاری، این تیکه‌اش را داشته باش. بقیه‌اش بحث مفصل است. آثار تلقین. علامه طباطبایی فرمود: "شبهه‌ناک و وسواس و این‌ها اگر کسی دنبالش است."
حرف، کلام. یک خاطره یادم آمد بگویم برایتان. می‌گفت خدمت یکی از بزرگان رفته بود. یکی از اساتید ما این داستان را نقل می‌کرد. در مورد همین هم صحبت می‌کرد. می‌گفت: "اگر می‌خواهی وسواس داشته باشی، تو هر وسواس داشته باش. همین داستان را مثال آورد ایشان." گفتش که رفته بود پیش یکی از عرفا، یک طلبه صفر کیلومتر. ناهار می‌خورد. سئوالی داشت از آن آقا. سئوال فقهی داشت. آمده بود نشسته بود. آقا گفته، آقا بفرما غذا. از باب اینکه به مطلب ربط دارد، از باب خنده‌اش ربطش به مطلب. می‌گوید: "گفت که این آقا گفتش که آقا بیا از این لقمه بخور." یک کلمه هم تویش داری که باید خودمان را عادت بدهیم از این کلمه استفاده نکنیم ولی چون داستان شیرین است می‌گویم. قالب وحدت وجود و این نجسید و این‌ها همه خدا. آن مدرسه، من تو را خرم. "نمی‌دانم." "من تو را خدا بدانم." "بیا بخور." "بیا لقمه پاکه." خیلی مودب بود. گوسفند بی‌ادب نبود، ولی ایشان واژه‌اش را هم گفت. بعد آخرش گفت: "واقعاً هم اگر کسی در حرف زدن مراقب نباشه، در حلال و حرام لقمه‌اش مراقب باشد، همان کلمه‌ای که به آقا گفت، درست است. عاقل بشوی در حرف زدنت مراقب باش. دلی نشکنه. هر حرف شبهه‌ناکی را راحت می‌گوید، لقمه‌اش را خیلی وسواس دارد. نسبت به حرف وسواس داشته باش. نسبت به کلمات وسواسی باش."
بعضی وسواس ندارند. وسواس دارند. بزرگان آمده بود پیام تسلیت بنویسد. دو تا ماجراست. یکی در مورد ظاهراً رهبر انقلاب است که ایشان پیام تسلیت در مورد یکی از علما از دنیا رفته بود و به ما خبر داده بودند. گفتند: «آقا فلانی از دنیا رفت. آقا من پیام تسلیت بنویسم.» نوشته بودند که: «با کمال تأسف خبر درگذشت فلانی را دریافت کردم.» "کمال" خط خورده. چرا خط‌خوردگی داری؟ یکم فکر کردم. "من کمال تأسف ندارم. تأسف دارم. کمال تع..." "کمالش را خط زدم." این یکی.
مرحوم آیت‌الله حائری یزدی که مؤسس حوزه علمیه قم بود. استاد حدیث امام. ایشان که از دنیا رفت، شخصیت ویژه‌ای بود. ایشان یک بار در جوانی از دنیا رفته بود. به امام حسین (ع) متوسل شده و حضرت برشان گردانده بودند. آمده بود حوزه قم را تأسیس کرده بود. حوزه از برکت امام حسین (ع) و توسل ایشان به امام حسین (ع) از دنیا رفته بود. آقازاده ایشان هم از علما بود. شیخ مهدی حائری یزدی که استاد حضرت آقا بوده است. ایشان، این استاد ایشان یک درس خارج تکی داشت. یک درس خارج عمومی می‌داد. یک درس خارج تکی اول در خانه برای آقا درس خارج می‌داد، بعد می‌رفت در مسجد برای عموم. "چرا دو بار می‌گویی؟" "یک بار برای ایشان می‌گفت: سید! آینده‌داری، شما نمی‌توانی برای من جدا دارم درس خارج شیخ مهدی حائری." پدرش چیزی بنویسد. حالا پدر ایشان کیست؟ شیخ عبدالکریم، آیت‌الله شیخ عبدالکریم حائری یزدی. "شخصیت پدرم مرحوم مغفور آیت الله العظمی حائری یزدی" امام خمینی می‌فرمودند: «اگر من یک حاجت مستجاب داشته باشم، از خدا می‌خواهم حاج عبدالکریم را به دنیا برگرداند.» همچین شخصیتی! آقازاده‌اش نوشته بود که: «مرحوم مغفور آیت الله عبدالکریم حائری...» می‌گوید: «یکم فکر کرده بود. گفته بود که تو می‌دانی بابات مرحوم مغفور است؟ مغفور بودنش را از کجا درآوردی؟ مغفور را خط زد.» شبش خواب دیده باشد: «عبدالکریم! من مرحوم مغفور هستم. من خودم را مرحوم، من معروف، مغفور هستم. ولی دوست دارم آن سر انگشت تو را ببوسم. دوست دارم سر انگشت تو را ببوسم که اینقدر نسبت به کلمات حساسیت داری. هر کلمه ننویس، وسواس داری. حساب کرد. دیگر کسی که با وسواس حرف می‌زند...»
یا رهبر انقلاب در مورد آقای بهجت فرمودند: «بعضی بزرگانی بودند که ما نسبت به کلمه به کلمه این‌ها حساس بودیم که این کلمه به کلمه که می‌گویند رویش حساب شود.» بهجت با کلمات برنامه‌ریزی می‌کرد که این اینجوری گفت، آنجوری نگفت. امام خمینی این شکلی بود. حضرت آقا این شکلی است. آقای بهجت این شکلی است. علامه طباطبایی این شکلی است. بزرگان اینجورند. این کلمه را گفت، آن یکی کلمه را نگفت. این حساب دارد.
من یک دست‌نویسی در این خاطرات مربوط به حضرت امام می‌خواندم. بعضی چیزها را اصلاً کاغذ کتابش را نباید خواند، باید دست‌نویسش را خواند. خیلی تویش لطایفی است. بعد در ماجرای اعدام سیدمهدی هاشمی که می‌شناسیم دیگر، کی بود سیدمهدی هاشمی؟ در بیت آقای منتظری بود و در اصفهان گروهکی راه انداخته بود و ترور می‌کردند. در بیت آقای منتظری بود و به واسطه آقای منتظری خیلی ماجراها درست کرد و بعد هم گرفتند، اعدامش کردند. بعد که آقای منتظری هم سر همین مستند قائم مقام لابد دیدید، زاویه پیدا کرد با امام و انقلاب و این‌ها. خیلی جدی مشکل پیدا کرد. برادر داماد ایشان بود.
بعد بحث اعدامشان این‌ها که می‌خواست پیش بیاید، کتاب خاطرات آقای ری شهری، کتاب قشنگ "سنجۀ انصاف". یک دو جلد خاطرات دارد، یک جلد هم "سنجۀ انصاف". در هر دو کتاب گفته این ماجرا را. می‌گوید که ایشان چون وزیر اطلاعات بود آن موقع، می‌گوید که ما نامه می‌دادیم به امام. چون مسئله خیلی خاصی بود و با خود امام. ما بحث قائم مقام امام بود و بحث معضلی بود در مملکت و خود شخص وزیر اطلاعات هم مثلاً در بازجویی و این‌ها، خود شخص وزیر دخالت داشت و کار آخرش خلاصه در نامه‌نگاری و این ب این‌ها از امام می‌خواهند که ایشان نظرش را بگوید. می‌گوید: "آقا! این اسنادش است و آنجور محرز شده که ایشان اعدام بشود، چه کنیم؟ کسب تکلیف کنیم." امام، این تیکه‌اش را می‌خواهم بگویم، خیلی جالب بود برایم. خیلی نکته لطیفی است. ببین چقدر این‌ها، چقدر این‌ها حساس بودند، چقدر این‌ها وسواس داشتند. اصل مسئله که روشن است دیگر. این آدم قاتل است. یک گروهک تروریستی داشته، محارب. این که هیچ، حکمش که مشخص است. امام که درباره اینو متن دست‌نویسش در این کتاب چون منتشر شده، این نکته را ازش فهمیدیم ها! در صحیفه امام بخوانید، مسائل معلوم نیست." در مورد سیدمهدی هاشمی که مثلاً این‌ها را پرسیدی، بعد آن «سید»ش را خط زده. "این لیاقت اسم سیّد ندارد." ایمیل برداشتم این‌ها را خط بزند. "سیّد را خط بزنید." من حسم این است، امام چون وسواس داشتی نسبت به همه کلمات، احساس کرده این الان این آدم تروریست، جانی، آدمکش، کلمه "سیّد" برای گند است. این توهین به کلمه "سیّد" است. روشن است. سیّدش را خط زده. ببین چقدر این‌ها در اوج آن ماجراها و مصیبت‌ها و مشغول‌ها و گرما به چه جزئیاتی توجه داشتند.
امام خمینی امضا که می‌کرد در پاریس، اسمش روح الله. امضاش هم با روح الله بوده. «شما پاریس اومدی، مثل اینکه امضاتم عوض شده ها.» اینجا میان بالاخره بعضی‌ها روسری ور می‌دارند. "شما امضا پاریس! امضا چرا این شکلی شده؟" امام فرمود: «من اینجا امضا می‌کنم چون بعضی هدایا می‌فرستادند، ایام کریسمس و این‌ها هم بود دیگر. امام که بود تو همان ایام آذر و دی و این‌ها، امضا می‌گرفتند مسیحی‌ها، فرانسوی.» امام فرمود: «این‌ها چون مسیحی‌اند، مراعات اسم الله و این‌ها نمی‌کنند، الله تویش نوشته نشود که این‌ها دست می‌زنند، دست بی‌وضو به الله نخورد.» در پاسپورت‌های همه ما یک الله گنده‌ای زده‌اند. صدبار هم دستمالیده می‌شود، ماسیده می‌شود. هیچ‌کس اصلاً انگار نه انگار. جلد همه، آن تیکه چسب زدم. پاسپورت خودت دست بی‌وضو بهش نخورد. دست شما، نه، آنی است که دارد گیت می‌گیرد، حواسش نیست. جزئیات است دیگر. خیلی ریزه‌کاری است.
مرحوم حاج آقا فخر تهرانی، راهپیمایی که می‌رفت مصیبتش بود. زیر پا. دفتر مراجع گفته بود. گفته بود: "آن کیست که این را گفته؟ این ضدانقلاب است." "خیلی مسئله فقهی را ما گفتیم." گفتیم: "ضدانقلاب." آقا! کلمه «اسرائیل». اسرا و ایل. شما اسم خدا به هر زبانی که باشد، دستت بی‌وضو نباید بهش بزنی. فارسی باشد، ترکی، عربی، آمریکایی، انگلیسی، کردی، لری. به هر زبانی که باشد. «اسرائیل». اسرا به زبان عبری یعنی بنده. ایل یعنی خدا. ایل همان الله. اسرائیل عربی‌اش می‌شود عبدالله. یعقوب بوده. "مرگ بر اسرائیل." هیچی دیگر. ما روز قدس می‌رفتیم تهران مصیبت. او! ما یکی از اساتید، همه راهپیمایی شعار می‌دهند، ما از زیر پاها اسرائیل در می‌آوردیم. دفتر امام جمعه تهران هم گفتم. خاتم تعجب کرد. این همه حرف ایشان. روز قدس خطبه. "بندگان خدا حواسشان نیست." بعضی مسائل این شکلی دارم می‌گویم. امام نسبت به این حساسیت نشان می‌داد. می‌گفت: «روزنامه می‌آوردیم.» امام زیر چایی «روزنامه چاپ فرانسه احمد علی مموتقی» این‌ها نداشته باشد. نگاه می‌کرد. الان که تو اتوبوس می‌خواهی سوار شوی، می‌بینی عکس فلان مرجع تقلید زیر پا نشسته. شرمنده شد. ریزه‌کاری است دیگر.
حالا بخشی از این ریزه‌کاری‌ها در زبان است. فرمود: «زبان تو را عادت بده به زبان تو، این کلماتی که می‌گویی عادت بکند.» مثلاً بعضی ظرافت دیگر. "مرسی." "مرسی یعنی چی؟" الان ترامپ هم در جواب آن بزرگوار گفته: "نه، مرسی. مامانم گفته با هر کس بازی نکند." پاسخش بیشتر شبیه گفته بود: "بیا این متنی که تو اشپیگل نوشتم را بخوان. بازی کنیم." مثلاً من منتظرم الان ترامپ توئیت بعدی بنویسد: "زن ناویم کم." خدمت شما عرض کنم که "مرسی" نمی‌گوید.
طرف امام می‌خواست تعارف بکند کسی بیاید سر سفره. می‌فرمود: «بسم الله، بفرما.» "چیه؟ آقا! تو الان یک کلمه را داری هدر می‌دهی. تو الان یک ذکر خدا می‌توانستی بگویی و چه هدرش می‌دهی." بفرما. مودبانه است. خیلی کلمات دیگر الان معمولا استفاده می‌شود. بسم الله. خداحافظ. یا علی، ذکر دیگر. این کلمات زبان، یکی ادبیات کسی تبدیل می‌شود به یک ادبیات نورانی. صبح تا شب کلماتی که استفاده می‌کند، همش ذکر است. فارسی ما قشنگ است دیگر. جایی می‌خواهیم وارد بشویم یا الله می‌گوییم. با اسم خدا وارد می‌شویم. آداب بوده. بیشتر هم بوده. هی هم دارد کمرنگ می‌شود.
بعضی جاها عادت دادن زبان به خیر، دعایش کن. یکی از علمای قومشان می‌فرمود: دعا کن برایش. عراقی‌ها را دیدید چقدر قشنگ! کاری می‌کنی، بهش محبتی می‌کنی، این‌ها «رحم الله والدیک»، چقدر قشنگ! "خدا پدر مادرت را بیامرزد." پیاده می‌شوی، پول دادی، "خدا برکت بدهد." این دعاها کار می‌کنند‌ها! یک کلمه است ولی کار می‌کنند‌ها! بگویم داستانش را یا نه؟ مرح آیت‌الله سید محمدعلی روحانی که مدام نقل قول زیاد می‌کنم چون محضرشان زیاد می‌رسیدیم در قم. خدا رحمتشان کند، انسان خاصی بود، آدم عجیب و جالبی. شصت بار فکر کنم مکه رفته، هر سال می‌رفت دیگر. یا حج یا عمره می‌رفت. یک چیز عجیب و غریبی بود. شخصیت فرم خاصی هم داشت. روزی هجده تا نماز جعفر، هجده تا نماز جعفر طیار در حیاط مسجد امام راه می‌رفت نماز. سیصد تایش را می‌گذاشت در مسیر و رفت و آمد و این‌ها. و روزی هم بیست تا کتاب استخاره‌ای می‌خواند. خانه‌اش می‌رفتی، می‌گفت: «یک کتاب از تو کتابخانه بردار، آن کتاب اول وا کن، بخوان، ببینم درس خارج می‌گفت: امروز استاد چی گفت؟ چه مطلبی را اثبات کرد؟ چه مطلبی را رد کرد؟ آقا! من سئوال بپرسیم.» این روحیات عجیبی داشت، آدم خیلی جالبی بود. آدم دقیقی هم بود. خیلی هم مطلب ایشان، من برایش پر مطلب بود. به نظرم شصت سال ایشان هر شب منبر رفته بود دیگر. شصت سال هر شب منبر می‌رفت. ماه رمضان هم باز جدا ماه رمضان منبر می‌رفتم. خانم‌ها پای منبرش نبودند دیگر. حرف‌های مردانه‌اش را آنجا می‌زند. آن که دیگر غوغایی بود. آنجا که می‌رفت، آن شب بغلی من مرده، آن صحبت‌های ماه رمضانش بودم، خودم جمع دیگر، جمع خاص. خانم‌ها که نیست.
ایشان می‌فرمودند که آقای بوتو قم مربوط به: «حسین خاله». حسین خاله و خاله‌اش ماجرایش چیست؟ از حسین خالد ماجرا زیاد تعریف می‌کرد. حسین خاله پدرش از دنیا رفته بود. سی سالی بود که از دنیا رفته. یک شب برایش مهمان آمده بود و مهمان دو تا بچه کوچک داشت. یک بچه خواب بود در حیاط. خوابیده بودند. حسین تو مثلاً دراز کشید. بچه بزرگ‌تره از خواب پرید و برگشت گفتش که مامان آب می‌خواهم. "بچه شیر می‌دهند، نمی‌توانم من پاشم. گریه می‌کند، بدخواب می‌شود." "حسین آقا! زحمتش نمی‌شود یک لیوان آب بدهی به این بچه؟ خدا بابات را بیامرزد." آیت‌الله سید محمدعلی روحانی، اوستای استخاره و تعبیر خواب. تعبیر خواب ندیده بودم خواب و نصفه تعریف می‌کردی، نصفه دیگر که نمی‌گفتی. بهت می‌گفت: "آن هم که دیدی اینجوری نبوده، آن بوده، اشتباه دیدی، اینجوری بود." ایشان این خواب را تعریف می‌کرد. می‌فرمود که شب رفت و شب همان‌جا که خوابید. خواب دید یک بیابان وسیع. در این بیابان طوفان شد. از هر گوشه بیابان یک تیکه خاک بلند شد. این‌ها به هم چسبید. یک بدن را شکل داد. بدنه جمع شد، جمع شد، صورت شد. دید بابایش است. تمام این سی سالی که بابایش از دنیا رفته بود، خواب بابایش را ندیده بود. به بابایش گفتش که: «بابا! من سی سال است دوست دارم خواب تو را ببینم. چی شد امشب به خوب آمدم؟» گفت: «پسر جان! امشب یک دعایی برای من گرفتی. بعد سی سال آزاد شدم.» همین یک کلمه‌ای که این گفت: "خدا بابات را بیامرزد" در این آبی که دادی به بچه. آن یک کلمه که گفت، من رها شدم، توانستم بیایم بخوابم. بعد گفت: «من یک بدهی به مش فلان دارم که این را تو فلان دفتر فلان جا نوشتم، آن را بردار بخوان، برو این بدهی من را به فلانی بده.» حساب یک کلمه دعا این است، آثار یک کلمه یک کلمه.
مرحوم آیت‌الله خزعلی فرموده بود که من جایی می‌خواستم دراز بکشم، پایم را دراز کردم. عکس امام خمینی زیر پایم است. احترام امام. پایم را جمع کردم. حالا این در ذهن من است، شاید یک کمی جابه‌جا بشود مطلب چون مال خیلی سال پیش است. این که در ذهن من است، می‌گوید: «پایم را جمع کردم و خوابیدم. خواب امام را دیدم.» امام خمینی رحمت الله علیه. امام خمینی فرمودند: «بابت این ادبی که کردی می‌خواهم یک...» آنی که در ذهن من است این است که توسل به حضرت زهرا (س) شاه‌کلید است و تو هر ماجرایی که گرفتار شدی، توسل به حضرت زهرا (س). یک پا جمع کرد درباره عکس امام خمینی اینست یک کلمه گاهی ابراز محبت. گاهی به یک سید به احترام حضرت زهرا سلام الله علیها آدم به یک سید یک کلمه خوب می‌گوید، یک محبتی. این را گفتم، یک وقت دیگر.
عبدالله جعفری یکی از علمای بزرگ بود. از علمای اهل دل، از چمدان عرفانی علامه طباطبایی بود. منزل ما در قم نزدیک منزل ایشان بود. در یک خیابان بود و ماجراها داشت. رحلت ایشان ماجراها داشت. بعد رحلت ایشان ماجراها داشت. موقع رحلتش خواب پیغمبر اکرم را دیده بود. هی در خانه قدم می‌زد، می‌گفت: «من می‌خواهم از دنیا بروم.» خوشحال شد و گفت که: «الان جدم رسول الله را دیدم. من را در آغوش گرفت.» «سید بیا پیش...» جسد مطهر ایشان بودیم موقع غسل ایشان. ایشان شهید علامه طباطبایی بود. جلسات خصوصی علامه، سه چهار نفر بیشتر نبودند. کسی هم خبر نداشت. یک وقت مشهد می‌آمده در اتوبوس بوده. در این اتوبوس ایشان خوابش می‌برد. یک شیخ جوانی هم طلبه‌ای کنار ایشان نشسته. سیداسدالله که خوابش می‌برد، سرش می‌آید روی شانه این شیخ جوان. شانه شما یک حس بدی دارد دیگر. آدم احساس می‌کند پول یک مثلاً سرویس داده، از دو تا سرویس دارد استفاده می‌کند. حالا این را هم بگویم. دیگر رفتیم در مودش. بگویم: و در اتوبوس هی دیدم می‌رود صندلی ۲۰، می‌آید صندلی ۴. "خدا لعنتت کند که من گفتم دو تا صندلی بگیر شب راحت بخوابی." فاصله گرفته بود. صندلی بغل تست بدی داشت. می‌گوید: «من تحمل کردم. گفتم این‌ها...» اینجایش را داشته باش، قشنگ. گفت که: «گفتم: این سیده. اولاد حضرت زهراست. به احترام حضرت، سرش باشد.» این هم این شیخ هم کم کم خودش خوابش می‌گیرد، خوابش می‌برد.
امام رضا علیه السلام. در امام رضا علیه السلام. ادب را ببین! احترام سید بودنش. مسیر مشهد هم. امام علیه السلام در خواب بهش می‌گویند که: «این سیدی که سرش روی شانه تو است، یک جلسه عرفانی است در قم، خصوصی است. بیدار که شدی بهش بگو ببردت در آن جلسه.» این هم مفت و مجانی علامه طباطبایی گیرش می‌آید. از خواب بیدار می‌شود. می‌گوید: «سید! جلسه عرفانی کجا می‌روی؟» "تو رنگش می‌پرد." "ول کن آقا! این حرف‌ها چیست؟" "می‌گوید: هیچی پیش من شلنگ تخته نینداز. امام رضا بهم گفته." علامه طباطبایی که شاگردهای مثل شهید مطهری خبر نداشتند که علامه طباطبایی جلسه خصوصی عرفانی دارد، این آقا فهمیده. یک ادب، یک احترام به حضرت زهرا (س)، به ذریه حضرت زهرا (س). یک کلمه عاقبت به خیر شد. بهش گفتند که: «تو بیا خیابان را آتش بزن، بگو خمینی من را فرستاد.» گفت: «من به سید اولاد پیغمبر تهمت نمی‌زنم.» گرفتند، کشتندش.
امام خمینی در درس آمده بودند. این در اسناد ساواک گفته بودند که طیب از دنیا رفت. پنجاه سال نماز قضا دارد. بین شاگردهایشان تقسیم کرده بودند. شاگردهای مجتهد حضرت امام، این پنجاه سال نماز را به عهده گرفته بودند. یک بخشش بود. یکی از اساتید به من می‌فرمود که من شدیدترین حالات عرفانی وقتی که می‌روم کنار قبر طیب. در حرمسرا عبدالعظیم دفن است. هیچ جا اثری که برای من دارد مثل قبر طیب نیست. حالا چیزهای عجیب و غریب. قبر عجیب و غریبش، قبر طیب آثار عجیب و غریب. یک احترام به حضرت زهرا (س)، یک احترام به ذریه حضرت زهرا (س).
در تهران معروف بود سید اگر وارد جلسه می‌شد، بالای منبر بلند می‌شد. از نزدیک زیارت نکردم. شوهرخاله مادرم. پدرم ایشان سید است. در خیابان گرگان تهران منبر که می‌آمد ترک موتور بود، داشت می‌رفت. من را کنار خیابان می‌دید، ترک موتور پیاده می‌شد، سلام می‌کرد، سوار موتور می‌شد، می‌رفت به احترام جد. بالا منبر می‌آمد پایین، بلند می‌شد، سلام می‌داد. خیلی احترام سادات عجیب غریب و برکاتی. وقت نیست. لازم بود یک پنج شب من فقط در مورد احترام به سادات و فضیلت سادات صحبت بکنم. معطلتان نکنم آقا. همه احترام سادات. "بین که این‌ها بچه حضرت زهرا (س) هستند." بعد سیدا گوشی جلو پای این‌ها بلند شد. صحبت نکرد.
سادات که جای خود دارد. امام صادق (ع) فرمودند: «چند وقت است ازت خبری نیست.» گفت: «آقا! بچه‌دار شدم به لطف خدا.» «چرا پکرم؟» گفت: «آقا! خدا بهم دختر داده.» حضرت: «ناراحتی ندارد که. دخترم خیلی خوبه. اسمش را چی گذاشتی؟» گفتم: «آقا! اسمش را گذاشتم فاطمه.» می‌گوید: «این را که گفتم بغض امام صادق (ع) ترکید. پس از چند بار فرمودند: فاطمه، فاطمه! حالا که اسمش را فاطمه گذاشتی یک وقت سرش داد نزنیا! یک وقت هم رویش دست بلند نکنیا! بهش توهین نکنیا! این اسم حرمت دارد، این اسم قداست دارد.» می‌خواهم بگویم سادات که جای خود، اسم فاطمه زهرا (س) حرمت دارد، قداست دارد.
این هم نامه خانم بزرگی. آخی! آماده‌ای؟ نمی‌خواهد من مقدمه‌چینی کنم. (آماده‌اید؟) آمدند پشت در. هیزم آوردند، آتش بزنند. داد زد، گفت: «اگر علی نیاد بیرون، خانه را با اهلش آتش می‌زنم.» یکی از این‌ها که کنارش بود، گفت: «إن فيها فاطمة.» گفتی خانه را با اهلش آتش می‌زنم، در این خانه فاطمه است. «گوهر هر که می‌خواهد باشد، من این خانه را آتش می‌زنم.» بتون، نامه‌ای که نوشته برای معاویه، می‌گوید: «معاویه! در را که آتش زدم، یهو دیدم صدای فاطمه از پشت در می‌آید.» (مقصود، در خانه) نسبت به علی داشتم، آنجا آمد بالا. گفتم: «این عقده را باید من سر فاطمه خالی کنم.» لا اله الا الله. این عین متنی است که در این نامه که بعداً منتشر شد به معاویه نوشته است. می‌گوید: «هر آنچه از قدرت داشتم، اول احقاد خیبریه و بدریه یادم آمد.» (کینه‌هایی از علی، حسادت‌های به علی). علی کجاها ما را رسوا کرده بود؟ لشگری که از کفار قلع و قمع کرده بود؟ همه این‌ها یاد من آمد. حسودی‌ها جوشید. گفتم: «اینجا باید تلافی کنم.» هر چه در توان داشتم، هر چه زور داشتم، هر چه بغض داشتم، جمع کردم سر پا با این لگد به در کوبیدم. یا صاحب الزمان! نمی‌خواهم اذیتتان کنم. خدا شاهد است، اصلاً نمی‌دانم چرا روضه امشب این ور رفت. من جای دیگر می‌خواستم بروم، یهو روضه چرخید این طرف.
می‌گوید: «صدای فاطمه بین در و دیوار که آمد، در را بیشتر فشار دادم.» رد بشویم. روضه را ساده نمی‌کنم ها. روضه را سنگین نمی‌شوم. ساده‌اش کرده‌ام. من با کنایه می‌گویم برایتان. شما مردید، شیعه‌ای غیوری، نجیبی. اذیت هم می‌شوی از این روضه. می‌دانم. ببخشید دیگر. الان بین من و شما اگر کسی مادرش باردار باشد، می‌رود به رفیقاش بگوید: «مادر من باردار است؟» همسرش باردار باشد، رفیق صمیمی‌اش تا وقتی بچه به دنیا نیاید، نمی‌فهمد. اگر پیش رفیق شما خانمت بیاید، یک جوری می‌آید رفیقت نفهمد که او باردار است. چادر چجوری جلو می‌اندازد؟ یک جوری رفت و آمد می‌کند. مادر ما فاطمه زهرا (س) از همه زن‌های دنیا نجیب‌تر بود. آخی! بین در و دیوار می‌خواست فضه را صدا بزند. خیلی نجیبانه صدا زد. نه اینکه چهل تا نامحرم پشت در بودند؟ چهل تا نامحرم داشتند رد می‌شدند. لذا نگفت: «فضه! بیا! محسنم را کشتند.» اینجوری نگفت. داد زد: «یا فضّةُ خذینی.» فضه! به دادم برس. بقیه‌اش را دیگر من فقط می‌گویم، ترجمه می‌کنم. تو امشب با این روضه بسوز. دادم نزدی، اشکال ندارد! تا عمق وجودت بسوز. کد داد به فضه که وضع من چیست. گفت: «لقد قل ما فی احشائی.» (یک چیزی درونم بود که مرد).
یا فاطمه الزهراء، یا بنت محمد، یا قرة عین الرسول، یا سیدتنا و مولانا، توجهنا و استشفعنا و توسلنا الی الله و قدمنا بین یدک. یا وجیهة عندالله.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات حقی که به گردن ماست

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00