جلسه سی و دوم
در این مجموعه جلسات، قرآن بهعنوان معجزه زنده الهی معرفی میشود؛ کتابی منسجم، بیتناقض و فراتر از توان بشر. با روشی عمیق و عقلانی میآموزید چگونه قرآن را درست بفهمید، شبهات را پاسخ دهید و از تفسیر به رأی عبور کنید. مسیر انس با قرآن، از قرائت و تدبر تا شفا و هدایت قلبی، بهصورت کاربردی ترسیم میشود. این جلسات شما را از خداشناسی ذهنی عبور میدهد و به توحید زنده، خداپرستی واقعی و معنای تازهای از زندگی میرساند
* خداوند «ربالعالمین» است؛ هم مالک هستی است و هم مدبر و پرورشدهنده آن. [01:42]
* تدبیر الهی، یعنی تنظیم دقیق اجزای عالم برای رسیدن به هدف غایی خلقت. [06:24]
* حرکت جبری عالم به سوی کمال است؛ انسان تنها موجودی است که باید با اختیار، خود را با این مسیر هماهنگ کند. [12:40]
* خداوند تمام ابزارهای هدایت را به انسان داده؛ اگر اراده کنی، او نیز با رحمت خاص خود یاریات میکند. [21:40]
* سنت الهی: اگر از هدایت روی برگردانی، خدا نیز تو را رها میکند و از رحمت خاصش محروم میشوی. [23:42]
* خداوند با جنایتهای نتانیاهو، قاسم سلیمانیها را پرورش میدهد؛ سیئات ظالم، به حسنات مؤمن تبدیل میشود. [28:08]
* سنت الهی، هر موجودی را به غایت کمال یا شقاوت خود میرساند؛ از طیب تا نتانیاهو. [40:20]
* ظهور، محصول رسیدن جامعه ایمانی به اوج «ضد فتنه» شدن و جامعه کفر به اوج ظلم و جنایت است. [46:07]
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
**درس چهارم**
در درس قبلی ثابت شد که خدای متعال همه صفات کمالی را داراست. حالا میخواهیم از توحید صحبت بکنیم. توحید یعنی خدا را یگانه بدانی. این یگانه دانستن خدا باید در باور ما و در عمل ما باشد. یعنی چه؟ یعنی خدا را تنها مدبر هستی بدانیم، از خدا تبعیت و اطاعت کنیم و او را فقط بپرستیم. این میشود توحید که از اینها تعبیر میشود به توحید در ربوبیت، توحید در اطاعت و توحید در عبادت.
اولین بحث این است که در تدبیر هستی یک نفر بیشتر نیست که همه کاره است و آن هم خدای سبحان است. خدای متعال، «ربالعالمین» را خودش میداند. همه عالم یک رب دارد، یک نفر دستور میدهد و تعیین تکلیف میکند. این چرخ اصلی را یک نفر دارد میچرخاند. او میشود «ربالعالمین». «الحمدلله رب العالمین» که رب به معنای مالک کسی است که تدبیر کارهای آن که در ملک اوست، با اوست. ما یک «رب» داریم و یک «مالک». ممکن است کسی مالک باشد ولی رب نباشد. آفرین! کسی باغ یا باغچه دارد، داده دست دیگری و دیگری دارد گلها را پرورش میدهد. او که گلها را پرورش میدهد میشود پروردگار گلها. در فارسی میگوییم پروردگار، در عربی میگوییم «رب». بله، پروردگار. البته در مورد خدای متعال اینگونه است که مالک هم هست. ممکن است در باغ، یکی پروردگار باشد و دیگری مالک، ولی اینجا فقط کسی میتواند پروردگار باشد که خودش مالک باشد؛ چون در ملک دیگری بدون اجازه نمیشود تصرف کرد. خدا در ملک خودش تصرف میکند، خدا مملوک خودش را تدبیر میکند. همه عالم ملک خداست. خدا در ملک خودش تدبیر میکند، این موجودات و مخلوقات را میپروراند. پروردگار همه عالمین است، ربالعالمین است.
پس معنای ربوبیت، به تعبیر علامه در جلد ۱۵، صفحه ۵۷ و جلد ۱، صفحه ۲۱، معنای ربوبیت خاصتر از معنای مالک است. خاصتر یعنی مالک بودن اعم است به نسبت رب بودن. چه بسا مالک باشد، ولی رب نباشد، ولی اگر رب بود، حتماً مالک هم هست. پس اینجا اینها خوب اعتباری است. اینجا مالک ربوبیت حقیقی و مالکیت حقیقی است. در ربوبیت و مالکیت حقیقی، وقتی که رب شد، مالک هم هست. مالک حقیقی باشد، یک مصداق بیشتر ندارد؛ حضرت مصداق اینطور میشود. از جهت عنوانش اینطور نیست. در عنوان «مالک»، ربوبیت اخذ نشده است، ولی در عنوان «ربوبیت»، مالکیت اخذ شده است. در ربوبیت حقیقی و مالکیت حقیقی؛ نه مالکیت اعتباری و ربوبیت اعتباری. ولی مالک حقیقی و رب حقیقی، یک مصداق بیشتر ندارد. به همین دلیل شما مالک حقیقی هم که بگویید، میگویید در آن ربوبیت اخذ نشده است؛ مالک حقیقی یک مصداق بیشتر ندارد.
**مفاهیم کلی**
در مفاهیم کلی میگفتیم بعضی چیزها مفاهیم کلی هستند، ولی حتی گاهی مصداق ندارند، مثل چه؟ «شریکالباری». «شریکالباری» را میگفتند مفهوم کلی است. بعضی چیزها را میگفتند مفهوم کلی است، ولی یک مصداق مثل «الله»، البته «الله» را جزئی میگیرد، مثل «خدا» (خود کلمه خدا)، خدای فارسی، یا بگو «خالق»، یا بگو چه میدانم، «رب»، «واجبالوجود». آفرین! «واجبالوجود» مفهوم کلی است، ولی یک مصداق بیشتر ندارد. کلی بودن با مصداق یکی داشتن جور در میآید. خیلی سنگینش کنم: مفاهیم کلی و مفاهیم جزئی. گاهی مفهوم کلی مصداق متعدد دارد، گاهی مفهوم کلی یک مصداق دارد، گاهی مفهوم کلی اصلاً مصداق ندارد ولی کلی است، مثل «شریکالباری». «شریکالباری» مصداق ندارد. بله. خوب، آفرین!
خدا مدبر عالم است. تدبیر یعنی تنظیم امور به طوری که هر چیزی جای خودش قرار بگیرد و آن فایده مورد نظر به دست بیاید. چقدر قشنگ تعریف کردند! (جلد ۱۱، صفحه ۲۸۹). تدبیر یعنی آقا، یکطوری تمام قطعات را سر جایش بچیند که فایده این شیء حاصل بشود. میشود تدبیر. الان یک نفر میآید این کلاس را تدبیر میکند، یعنی چه؟ میگوید آقا، این معلم، آن شاگرد، این نمیدانم اینجا مثلاً برقش قطع است، اینجا گازش قطع است، اینجا بخاری میخواهد، اینجا دوربین فلان است. هر کدام از این قطعات را تو جای خودش قرار میدهد و راه میاندازد، به کار میاندازد. دوربین را فعال میکند، بخاری را فعال میکند، چراغ را فعال میکند. این شخص را آنجا مینشاند، این را اینجا مینشاند. به آن میگوید تو صحبت نکن، به این میگوید تو صحبت کن. میشود تدبیر کلاس. تدبیر که کرد، فایده کلاس حاصل میشود. فایدهاش این بود که درس بخوانیم، درس یاد بگیریم. تدبیر میکند تا فایده حاصل بشود. فایده محصول تدبیر است.
الان چرا مملکت اینجوری است؟ چون تدبیر نیست. تدبیر هست. گفتند آقا بله، بله، مردم گفتند شما ۳۰ سال ازدواج نکردی، بیا مملکت را دست بگیر. یک کار کن که جوانها نتوانند ۳۰ ساله ازدواج کنند. ازدواج خیلی زیاد. گفتند به هوای نفسش پا گذاشته ۳۰ سال. با هوای نفسش پا گذاشت. امیرالمومنین یک هفته بعد از حضرت زهرا ازدواج کردند. اینها اگر بودند، قطعاً به امیرالمومنین رأی نمیدادند؛ چون هوای نفسش پا نگذاشته بود. مهریه الان با همان ۱۴ سکه هم کسی نمیتواند ازدواج کند! ۱۶۰ میلیون یک دانه سکه! یک دانه سکه! اوایل ازدواج سه تا سکه فروختیم، رفتیم تردمیل خریدیم! تردمیل! تردمیل! اگر آنها را نفروخته بودیم! آره، اوایل ازدواج، اوایل ازدواجمان نمیدانم سه تا چهار تا سکه فروختیم، یک دانه از اینها خریدیم که الان با آنها میتوانستیم مثلاً یک خانه رهن کنیم، یک ماشین بخریم! آفرین! ماشین! ماشین شاسی بلند که نه، ولی یک ماشین چیز. گریه میکنم. ماشاءالله!
به هر حال خدا عالم را تدبیر میکند. برای همین خدای متعال اجزای عالم را به بهترین و محکمترین صورت منظم کرده؛ طوری که هر کدام از اجزای عالم دارد حرکت میکند به سمت هدف نهایی، به سمت آن غایت در حرکت. یکی از بحثهای خیلی خوب، آقا یکی از بحثهای خیلی خوب (هر جلسه معمولاً یک نکته اشاره میکنیم دیگر) یکی از بحثهای منابع را نمیفرستیم، آره، چون اینها منبع خاص ندارد، هر کدامش کلی بحث است. یکی از مباحثی که بسیار بسیار کاربردی و مفید است، بحث علت غایی است. غرض غایی و خدمت شما عرض کنم که یک عنوان خاصی علامه دارد؛ همین حالا معادلش میشود همین علت غایی. اول کتاب «قرآن در اسلام» یک اشارهای به این بحث میکنند. کلمهاش را میخواهم پیدا کنم. از آن بحثهایی است که خیلی به درد شما میخورد؛ مثل بحث تکوین و تشریع میماند. عنوانش را پیدا کنم. بله، حالا الان هم که داریم ضبط همان دوره جان؟ دیگر عرض کرده بودم. بله، بله.
خوب، خدمت شما عرض کنم که اول «قرآن در اسلام» خیلی بحث قشنگی است. اگر بخواهم طولانی برایتان بگویم مربوط به تدبیر الهی است. بحث بسیار بسیار بسیار کاربردی علامه. حسن علامه حسنزاده آملی بحث اصل ارتباط با قرآن را از همین جا شروع میکند. اصلاً فلسفه نزول قرآن همین است؛ چرا قرآن نازل شده است؟ ببینید آقا، علامه میفرمایند که بهترین و پابرجاترین راه و رسم زندگی آنی است که آفرینش انسان به سمت آن هدایت است. یعنی آقا، ساختار خلقت دارد تو را میبرد به سمت یک غرضی، به سمت یک نهایتی، به سمت یک غایتی. باید طوری زندگی کنی که با این غایت تناسب داشته باشد، این غایت تأمین بشود.
بعد مثال میزنند: علامه میفرمایند که مثلاً بوته گندم. البته این بحثش مفصل است. این تکههای قرآن بنده شرحش را دادم. کتاب شروع کردیم درس بدهیم، دیگر یک مقدار رفتیم جلو ماند، ولی اینجاها را بحث کردیم. میفرمایند که بوته گندم از همان روز اولی که در خاک جوانه میزند، نوک سرسبزش میآید بیرون، از شکم دانه جور میزند بیرون، یک نوک سبزی از دانه میآید بیرون، اینجا دارد میرود به سمت چی؟ آن علت غایی، آن غرض نهاییاش چیست؟ این است که برود یک گندمی بشود با چندین سنبل. درست است؟ به آن سمت دارد حرکت میکند. با قوایی که مجهز است، اجزای عنصری را از زمین و هوا با نسبت ویژهای گرفته. یک قوایی دارد: از زمین خاک میگیرد، از هوا نور میگیرد، با خودش هی پیوند میزند، روزبهروز بزرگتر و برومندتر میشود، از حالی به حالی، از شکلی به شکلی منتقل میشود تا میشود شکل یک بوته که سنبلهای کامل و متعدد دارد. میشود گندم. بذر گندم تبدیل میشود به گندمی که چندین شاخه دارد و هر شاخهای هم چندین دانه دارد. اینجا دیگر به سیر خودش خاتمه میدهد. این میشود نهایت سیر او. علت به غایت میرسد. درست شد؟
بعد گردو را ایشان مثال میزند و همینطور هر چیزی. انسان هم همینطور. یک علت غایی دارد که برای او آفریده شده. یک حرکت جبری دارد. دست تدبیر و تقدیر الهی دارد (او را) به سمت آن حرکتش میدهد. یک حرکتم حرکت تشریعی خودش، حرکت اختیاری خودش که خودش باید خودش را منطبق کند با آن حرکت، با آن حرکت جبری عالم که اگر این تطبیق صورت بگیرد، میشود هدایت. هدایت که حاصل بشود، میشود این هدایت و سعادت. چی میخواهد؟ یک کتاب راهنمایی میخواهد که بیاید به این بگوید چه شکلی خودش را تطبیق بدهد با آن مسیر طبیعی هستی. این کتاب چیست که این کار را کرده؟ قرآن. قرآن اینشکلی ایشان توضیح میدهد. خیلی بحث جالبی است. قرآن آمده، گفته: حرکتت را منطبق کن بر حرکت هستی. همه هستی دارد به سمت کمال میرود. همه موجودات به سمت کمال خودشان حرکت میکنند. تو را هم خدا میخواهد به سمت کمال خودت حرکت کنی. فقط مسئله این است که خودت هم باید بخواهی. بقیه موجودات خواستن خودشان دیگر لازم نیست، تکویناً حرکت میکنند.
یک بذر و یک دانه را خدا میگیرد، میکند یک خوشه گندم. اولاً باید دید که این از چه مرتبهای از وجود است. جماد. جمادات سیرشان، غایت سیرشان چیست؟ این است که بیایند بشوند نبات. چه جور حرکت میکند؟ این آخرش ضایعات میشود. این ضایعات را خدمت شما عرض کنم یا تبدیل به یک جامد دیگری میشود. آتشش میزنند مثلاً که خدا آتش از آتشبازی فایده دیگری خلق میشود. یعنی یا در سنخ خودش به یک موجود کاملتر از خودش میرسد. آتش کاملتر از این تابلو، درست شد؟ از این چوب. یا میرود در اختیار آن آتش قرار میگیرد که منفعت بیشتری دارد. هر کدام باید تبدیل بشود به یک سنخ بالاتر از وجود خودش، یا اگر در سنخ خودش است، قویتر از خودش. یا باید جامد برود به نبات برسد، یا به یک جامدی قویتر از خودش برسد. تازه اگر بالاتر از نبات برسد که دیگر بهتر. اگر این جامد به نبات برسد، نه به حیوان برسد، اگر این در خدمت انسان قرار بگیرد، این دیگر اوج کمالش است. این تابلو الان کمالش همین است که تو کلاس شماست، رویش دارید مینویسید، درس میخوانید. خودش هم حرکت جوهری دارد که ایشان خیلی دوست دارد حرکت جوهری را، و آن هم دارد به سمت کمال خودش حرکت میکند. چرا این الان دارد یک چرخهای را طی میکند؟ البته الان این یک صورتی دارد، یک مادهای دارد. حرکت جوهری مال ماده است، مال صورت نیست. شما تابلو که دارید میگویید، یک مسئلهای که الان اینجا هست، تابلو که تابلو، عنوان صورتش عنوان مادهاش نیست. به ماده این را میگویند تابلو، به ماده میگویند چوب، تفکیک بشود. پس یک صورت است، یک ماده است. حرکت جوهری و کمال مال صورت نیست، مال ماده است. درست شد؟ مادهاش چوب. حالا این چوب خودش حرکت جوهری دارد. این چوب اولش یک شاخهای بوده، در یک خاکی رشد کرده، بیرون آمده، درخت شده. بعد آن درخت را بریدند، بعد این چوب، الوارش را برش زدند، بعد رویش این را فشرده کردند، بعد یک ورق صیقلی داده شده، رویش چسباندند، شده این تابلو. درست شد؟ این چوبش هم ادامه پیدا میکند، میرود یا خود این چوب همینجور سالها کار میکند یا کمکم فرسوده میشود. فرسوده میشود، فرسوده میشود. آن فرسوده شدنش یا دوباره برمیگردد به طبیعت، میشود کود، خاکستر، خاک، یا سوخته میشود، چوبی میشود که تو آتش میاندازند و از این قبیل، یا میرود میشود زغالسنگ، میرود تو زمین، همینجور رها کنند یک گوشهای، کمکم جذب زمین میشود. جذب زمین که شد، کمکم پایین میرود، پایین میرود، پایین میرود، میشود زغالسنگ تو هزار سال دیگر. نه، به قوه برنمیگردد. به همان جا برمیگردد. بله، ولی به قوهای که بود برنمیگردد. این قوهاش به کمال رسید، حالا دارد خودش دوباره یک سیر دیگری را ادامه میدهد و همینجور این تو این چرخه طبیعت.
درست است که تو چرخه طبیعت است، ولی هنوز دارد حرکت میکند و میرود. آخر این به زمین که برگردد، یا یک گیاه میشود، میآید بیرون، یا میشود عناصر طبیعی که تبدیل میشود به یک حیوان، یا میشود یک خوراک که یک حیوانی این را میخورد، یا یک انسانی از این نطفه شکل میگیرد. خلاصه تو چرخه طبیعت که میآید در خدمت پیدایش نباتات قرار میگیرد، در خدمت پیدایش حیوانات قرار میگیرد، در خدمت پیدایش انسانها قرار میگیرد، این میشود کمالش. درست شد؟
این حرکت جبری یک موجود است در این عالم. همه را خدا دارد به سمت کمال سیر میدهد. این معنای ربوبیت خداست و این معنای تدبیر الهی است. حالا یک موجودی است که خودش باید بخواهد تا خدا او را به کمال بفرستد و سوق بدهد به هدایت، آن هم انسان است. آن را هم خدای متعال تمام قوای هدایت و کمال را بهش عطا کرد. بهش عقل داده، فطرت داده، نفس داده. «و نفسٍ وما سواها فألهمها فجورها وتقواها قد افلح من زکّاها.» خودش باید تزکیه کند تا به آن نقطه اوج برسد. وگرنه خدا میفرماید من هر آن چیزی که از این طرف لازم بود دادم. میماند اراده و تصمیم خودش. تازه آن هم اگر اراده کند، «من اراد الاخره» باز او اراده کند، من کمکش میکنم. کلاً محذوراً یعنی گویی هیچ مانعی نیست. این تصمیم بگیرد به پذیرش هدایت من، رحمت را جاری میکنم. یک کار خوب انجام بدهد، ۱۰ برابر میکنم. پیغمبر برایش میفرستم، تذکر میدهم. حتی اگر فرعون باشد، سرکش باشد، لجوج باشد، باز به پیغمبرم میگویم یک جوری با او صحبت کن، نرم صحبت کن، شاید باز هم بپذیرد. صد بار بهش میگویم، صد بار بهش آیه نشان میدهم، صد بار بهش وقت میدهم، مهلت میدهم. این اقتضای رحمت خداست. اگر بپذیرد، ۱۰ برابر میکنم، برکت میدهم، امداد میدهم، نصرت میدهم. «و کان حقاً علینا نصرالمؤمنین.» کمکش میکنم. اگر مجاهدت کند، «لنهدینهم سبلنا.» راهها را بهش نشان میدهم، راهها را باز میکنم. تقوا داشته باشد، «یجعل له مخرجاً، یجعل له من امره یسراً.» راحت میکنم امور را برایش. «فسنیسره للیسری.» چقدر زیباست قرآن!
این کارهایی که من باهاش میکنم، به شرط اینکه اراده کند، بخواهد. ولی اگر نخواهد، «فلما زاغوا ازاغ الله قلوبهم.» یعنی بخواهد انکار کند، من هم ولش میکنم. محروم از فیض را ازش دریغ میکنم. از رحمت خاص محرومش میکنم. درست شد؟ اینها میشود تدبیر الهی. این میشود حرکت به سمت آن علت غایی. همه داریم به سمت علت غایی میرویم. همه موجودات یک علت غایی، در یک کمال غایی دارند. کمال غایی. حالا یکیاش انسان بود. یکیاش حتی خود بدن شما، همین اعضای بدن شما. و همینطور جامعه و تاریخ. اینها کمال غایی دارد. کمال غایی جامعه این است که یک روزی بیاید که عدالت به طور کامل در جامعه برقرار شود. کمال غایی اشتباه است، باید گفت: «کمال غایی جامعه». این اثبات ظهور امام زمان با بیان فلسفی. اگر بیاییم بحث کنیم، بحث مهمی است. به خاطر این که این کمال جامعه است، کمال تاریخ. یک روزی باید بیاید، بر این تاریخ بگذرد که آنجا جرم و جنایت و ظلم و اینها نباشد. زمین باید یک روزگار خوشی را به خودش ببیند. نه تنها باید ببیند، به آن سمت دارد حرکت میکند. حرکت تاریخ به این سمت است. درست شد؟
ولی حالا اینکه این حرکت آیا کند بشود، تند بشود، اینها چی؟ اینها ما درش سهم داریم یا نداریم؟ حرکت تاریخ، ایرانی حرکت دیالکتیکی شهید مط شهید مطهری. خلاصه آقا، این میشود این. پس یک خدایی است، دارد همه هستی را به سمت کمال حرکت میدهد. اینطور نیست که فقط خلق کرده، دکمه را زده، دارد کار میکند. اینها آن به آن، لحظه به لحظه دارد اینها را سوق میدهد به سمت کمالش. ذرات عالم را. ربالعالمین. رب ما هم برای ما هم دریغی ندارد، ولی برای ما یک شرطی دارد. شرطش چیست؟ توحید. شرطش چیست؟ اطاعت. شرطش چیست؟ عبادت. شرطش چیست؟ عبودیت، پرستش، ایمان. ایمان تو فرهنگ قرآن یک کلمه خلاصه میشود، همه اینها. ایمان شرطش است. اگر مؤمن شدی، من آن رحمت خاص را «بالمؤمنین رؤوف رحیم» رحمت خاص را نصیبت میکنم. آن هدایت خاص را نصیبت میکنم. آن ربوبیت خاص را نصیبت میکنم. معیت خاص را نصیبت میکنم. یک معیت قیومیه با همه دارم. قیومیهام. من قیوم همه موجوداتم. من با همه موجودات هستم. این معیت عامه من است. یک معیت خاصه هم دارم که «هم المتّقین انّ الله مع لا تحزن انّ الله معنا». «انتم الاعلون إن کنتم مؤمنین.» درست شد؟ شما را برتری میدهد، کمک میکند، همراهتان است، با شماهاست. «ذلک بأنّ الله مولا الذین آمنوا و أنّ الکافرین لا مولا لهم.» مگر مولای همه عالم نیست؟ خدا مولای عامه هست، مولای خاصه نیست. ولایت عامه دارد. آره، رحمان و رحیم. ولایت عامه دارد، ولایت خاصه ندارد. رحمت عامه، رحمت خاصه.
الان دانه دانه ذرات وجود نتانیاهو را خدا دارد بهش عنایت میکند. فیض به نتانیاهو هم جاری است. نتانیاهو مینشیند تدبیر میکند، نقشه میریزد، فکر میکند که چکار کنیم امشب صد تا بچه را آتش بزنیم. در لحظه کدام موفقش میکند؟ در فکرش، در برنامهریزیاش، در تصمیم، در انجام دادنش، با رحمت عامش خدا ولایت دارد بر او که دارد کار او پیش میرود، به ولایت عام. ولی این خودش تدبیر عالم است، به سمت کمال عالم. ولی تدبیر نتانیاهو نیست به سمت کمال. چرا؟ چون نتانیاهو خودش را از آن ولایت خاص و رحمت خاص محروم کرد. شخص نتانیاهو اینجا به سمت کمال خودش حرکت نمیکند، ولی جنایتهای نتانیاهو برای کل عالم مفید و لازم است. برای همین خدا مدیریت میکند که این جنایتش تو کل عالم رخ بدهد. چرا؟ برای اینکه اگر نتانیاهو اینقدر جنایت نکند، قاسم سلیمانی تربیت نمیشود. اگر نتانیاهو اینقدر بد نباشد، سید حسن نصرالله ولی خدا نمیشود. اگر شمر نباشد، امام حسین به این درجات نمیرسد. نه اینکه شمر کار خوبی میکند. بعضی اینها را خلط میکنند با همدیگر. یک آقایی گفته بود شمر هم میرود بهشت. روز قیامت امام حسین دستش را میگیرد. بالاخره تو باعث شدی ما شهید شدیم، بیا بریم با همدیگر. بالاخره لطفی که تو در حق ما کردی. اینها خلط مبحث است، نفهمیدن مطلب است. شمر نبود که امام حسین، امام حسین کرد. خدا بود که به واسطه شمر امام حسین را امام حسین کرد. خدا و این تدبیر خدا بود، این ربوبیت خدا بود. قاطی کرد. شمر اتفاقاً محروم از این فیض است. چرا؟ برای اینکه از ربوبیت خاص خودش را آورده بیرون. از ربوبیت خاصه میآید بیرون، ربوبیت عامه که نمیآید بیرون. خدا صاحب عالَم، مالک عالَم، رب عالَم است. با همین شمری که از ربوبیت خاصه آمده بیرون، جانم، عالم را اداره میکند. با همین شمر هم پرورش میدهد موجوداتش را. خدا ربالعالمین است. خدا با همین کود کثیف بدبو، گل رز پرورش میدهد. این معنایش این نیست که این کود سهم دارد تو آن گل. گل باید تشکر کند، بگوید تو اگر نبودی من خوشبو نبودم. آن بوی خوشی نداشته که بخواهد به این بدهد. فاقد الشی لا یعطی. این خدا بود که تبدیل کرد آن کود را به این گل. چرا؟ چون «مبدل السیئات بالحسنات». آخر همه سیئات شمر تبدیل میشود به حسنات اهل بیت. به حسنات اهل بیت، نه حسنات خودش. اینی که شما زیارت کربلا میروی، یک قدم برمیداری، صد تا حج، صد تا عمره. این تبدیل سیئات شمر است به حسنات شما. این میشود تبدیل. چرا؟ چون عالَم ربط دارد. از سیئات شمر، خدا این عبودیت شما را ایجاد کرده، این نورانیت را ایجاد کرده. قدم به قدم که میروی، اگر شمر نبود و سیئات شمر، جنایت شمر نبود، این زیارت کربلا هم نبود، این آثار هم نبود. نه اینکه یعنی چون لطفی کرده در حق ما، زحمت کشیده، شریک است تو این کربلای ما.
اولین سفری که ما رفتیم کربلا، یک رئیس کاروان معتاد داشتیم. ایرانی بود. هم معتاد بود هم بینماز. ایستاده ادرار میکرد. اولی بود که صدام سقوط کرده بود. من هم کم سن و سال بودم، طلبه نشده بودم. بعد آن سفر طلبه شدم الحمدلله. آن موقع سال ۸۳، نفری ۸۰۰ هزار تومان از ما پول کاروان گرفت. ۸۰۰ هزار تومان، آن موقع نمیدانم سکه سال ۸۳ چقدر بود. فکر میکنم مثلاً ۲۰ تا سکه میشد، نمیدانم. بعد خدمت شما عرض کنم که یک کاروان داغون بیبرخورد. اولی بود که صدام سقوط کرده بود. اینها هم آشنا نبودند، نبرده بودند تا حالا. بیچاره کردند ما را تو آن سفر. بعد از مرز که میخواستیم رد بشویم، سربازهای آمریکایی لب مرز وایساده بودند. هممیهنان شما، این رئیس کاروان ما میگفت: «دعا به جون آمریکاییها کنین! آمریکاییها نبودن شما کربلا رو به عمرتون نمیدید.» پارسال یا پیرسال بود، نجف بودیم. خونه یکی از علمای نجف، آقایی آمد. دیگر نمیخواهم توصیفش بکنم، چون میشناسنش تو ایران، که ایرانی است و الان ساکن آنجاست. این آمد، آقا شروع کرد یک چرت و پرتهایی گفتن. خیلی مهم، درس خوندن خیلی مهمه، خیلی لازم. شروع کرد به اینکه آقا اصلاً این زیارت کربلا را ما از برکت آمریکا داریم. آمریکا نبود، صدام سقوط نکرد. منبری معروف بود آقا. منبری معروفی که مثلاً تو ایران معروفه، ولی آنجا ساکن است، میآید اینجا منبر میرود، آنجا میشناسنش چون عراق. تو نجف داشت توضیح میداد که آقا اینها برکات آمریکاست، این الطاف آمریکاست. اینها خریت است، نفهمی است. نمیفهمه سنت الهی این است که تبدیل سیئات به حسنات میکند. این معنایش این نیستش که این از حسنات آمریکاست. آن سیاحت خودش را انجام داد. خدا سیئات او را تبدیل به این حسنات کرد. آیه قرآن که میگوید «کی حمله کرده بود بر یهودیان و ایرانیان کافر بودند».
خلاصه آقا، اینجوری است داستان نفهمیدن مطلب. تدبیر خداست. چه ربطی به آمریکا دارد؟ بعد دیگر شروع کرد چرت و پرت گفتن در مورد ایران و اسرائیل و دفاع از اسرائیل و علیه غزه و توهین به شهید اسماعیل هنیه و یک دو ساعتی فکر میکنم آنجا بحث کردیم و سردرد شدیم. و بعد آدم مغرور متکبر. آخر هم برگشت گفت: «میروم حرم دعایتان میکنم، خدا هدایتتان کند.» جان؟ نه انقلابی نیست، ولی ایران که میآید خودش را انقلابی نشان میدهد، جلسات انقلابی دعوتش. باورشون نمیشه. لباس شخصی بودم، معمم نبودم. بعد صحبت میکرد که انگار مثلاً دارد با سبزیفروش انگار مثلاً دارد صحبت اینجوری است. خلاصه بله، اینجوری. بعد دو تا دیگر هم بودند آنجا، زائر بودند. آنها هم طرف این پا منبریهای این بودند. بعد یکی از آن دو تایی که طرفدار این بود، خودش جانباز جنگی بود که دستش قطع شده بود تو جنگ. وضعیت الان ضد نظام و ضد ولایت فقیه و ضد نمیدانم وحدت «فلان» و همه اینها. خیلی صحنههای دیدنی بود کنار امیرالمومنین در نجف. بعد مثلاً دوستان ما که بودند با ما، دو سه تا که بودند، یکیشون دانشجو بود. این دانشجو وایستاده داشت از اسلام دفاع میکرد. آخوند منبری خودش به جوش آمده بود که بابا. بعد اشکالات ساده بهش میکرد که یعنی اصلاً این دوست ما که مهندس بود، مسائل خیلی ساده داشت. کل نظام فکر این را از هم میپاشید. خراب کردن شما کربلا را وا کردید. هر دو طرف ایران مدیریت چیزی، ولی اینجا تیتر روزنامه کردن خوشحال بودن تو ایران در مورد تونی بلر. عجیب است واقعاً.
اینها هم آقا سنت الهی است و اینها هم سوق دادن خدا به سمت کمالات است. یعنی چی؟ یعنی اینی که اینجا بود حق را ندید درست است: «حق را دید»، حق را دید، ولی انکار کرد، کتمان کرد، باهاش تقابل کرد. خدا این را میرساند به آن غایت کفر خودش. آن جوانی هم که تو آمریکا بود، حق را دید. در همان حد که دید آقا این بچه را برای چی دارند میکشند؟ با اینکه همون پسر خودش دوست دختر داره، شبها نایت کلاب، خدمت شما عرض کنم که حتی ممکنه همجنسباز باشد، در عین حال همین یک دانه حقی که دید، واکنش نشان داد. خدا همینم میرساند به کمال خودش. بعد یکهو میبینی که از تو حوزه علمیه طرف پا میشود کانادا، سرباز اسرائیل میشود. مهدی نصیری. از تو آمریکا، فلان بلاگری که روزی فحشا انجام داده، صد تا دعوت به منکر داشته، روزی نبوده که این حرامخوری نکرده باشد، گناه نکرده باشد، گناه علنی نکرده باشد، ولی میآید برای غزه موضع میگیرد و خدا اینم میرساند به کمالش.
یکهو مثلاً یک شخصیتی مثل طیب حاج رضایی. نمیدانم اسمش را شنیدید یا نه. زمان رضاشاه یک لاتی بوده در تهران. حالا بحثش مفصل است. وقت کلاسم هم دارد تمام میشود، یعنی تمام شده، باید تمام کنیم؛ چون دیرتر شروع کرد. عرض کنم که یک لاتی بود در تهران. این آقا نوچه زیاد داشت. مردم دنبالش راه میافتادند و مافیا… آفرین! حالت مافیاتوره، مافیاست که مثلاً یک رئیسی دارد و یک شبکهای هم زیر مجموعه. خیلی دیگر باید فاسد باشد مثلاً فساد عملی، جنایت، فلان و اینها. این باعث میشود که هر کسی رئیس اینها نمیشود. یک چند دفعه دو نفر بودن تو تهران که اینها دیگر مثلاً رئیس این مافیاها این شکلی بودن. یکیاش طیب بود، یکی هم یکی دیگر بود، حسین رمضون یخی. حالا اسمش تهرانی است. بعد خدمت شما عرض کنم که اینها هم همیشه با همدیگر دعوا داشتند، رقابت داشتند، این دو تا که هرکی فاسدتر میبود بهتر میبود. طیب حاج رضایی خیلی چیز عجیبی بود. عکس رضاشاه را روی شکمش تاتو کرده بود! یعنی اینطور سرسپرده رضاشاه و شاه و دستگاه و اینها. حالا قضیهاش مفصل است. کتابش چاپ شده، بخوانید طیب.
بعد خدمت شما عرض کنم که قضایای مفصلی دارد که شاه میخواهد ایشان را استخدام بکند برای اینکه بیاید تو خیابانها آتش بزند و بعد بگوید که این کار روحالله خمینی است، مغازه مردم را آتش بزند و اینها. هرچی بهش اصرار میکند قبول نمیکند، میگوید من تهمت نمیزنم. این سید پسر پیغمبر است، برای چی بهش تهمت؟ تو زندان میاندازند، فشار. آخر هم تیرباران میکنند، تمام شکمش را تکهتکه میکنند. شهیدی میشود که حالا اولیای الهی به قبرش میروند، تبرک میکنند. کلماتی که بزرگان نماینده شهید گفته، خودش از جمله آیتالله مصباح در مورد ایشان چی گفت؟ از چه میدانم امام در مورد ایشان چی گفته بوده؟ رهبر انقلاب چی گفته؟ مرحوم الان تهرانی چی گفته؟ بزرگانی که در مورد طیب مطالبی دارند. قبرش محلی است که حاجت میدهد. یکی از اساتید میفرمود هر وقت من کنار قبر او میروم، آثار ملکوتی و معنوی نصیبم میشود. حالا تعبیر خاصی است. یعنی رفت فانی فلاح فانی فی الله شد. شد از اولیای الهی. خوبیهایی هم تو وجودش بوده. اینها میشود دست تدبیر الهی. وقتی یک روزنه نور دارد، خدا رها نمیکند، میآورد، میآورد، میآورد، میآورد. این همان با همان بدون صفت خوب نباید گفت «بدون صفت خوب»، میبری این را میکند شهید درگاه الهی. وقتی یک دانه صفت بد دارد، اوه اوه، مثل ابلیس عن عنید کبر. ساعت واحده به تعبیر امیرالمومنین در نهجالبلاغه بابت یک دانه تکبر، آن هم یک لحظه، میآورد، میآورد، این را هم به غایتش میرساند. این بحث غایت که عرض کردم بحث مهمی است، همین. خدا عالم را این شکلی اداره میکند. همه چیز را میبرد به غایتش میرساند. خوبیها را، بدیها را، خوبها را، بدها را. ذرات عالم را.
الان دارد خدا صهیونیستها را به غایت خودشان میرساند. غایت صهیونیستها چیست؟ وقتی که آن فساد به اوج خودش برسد. «ملئ ظلم و جور» یعنی به یک نقطهای برسانند که تاریخ و زمین ظرفیت فسادی بالاتر از این نداشته باشد. اینها هم از خدا میخواهند. نکته اصلی این است که خودشان از خدا میخواهند که این کار با ما نکند. با چی میخواهند؟ با لسان استعدادشان. نتانیاهو دارد هی به خدا میگوید: «خدایا به من یک مرحله بالاتر تو جهنم بده.» مزید چی داری؟ یک عذابی میخواهم تا حالا به احدی از ابناء بشر نداده باشد. نه شمر و حرمله. میخواهم از اینها هم رد بشوم. حرمله چهار پنج تا بچه بیشتر نتوانست بکشد. یک چیز بالاتر میخواهم. دو سه تا جنگ مثلاً رفته که توش بچهای بوده، زنی بوده، فلانی بوده. یک نقطهای را میخواهم بشر به خودش تا حالا ندیده باشد. این حد از بچهکشی، این حد از جنایت، این حد از خباثت. یکیشان قضیه پیجرها بود دیگر. اتفاق بزرگ تاریخی پیجرها. در لحظه بتوانم چند صد تا جوان مؤمن پاک را نابینا کنم. تو حرم میآیند، دیدید اینها را؟ اینجا میآیند حرم امام رضا، میآیند جیگر آدم خون میشود وقتی اینها را میبیند. خیلی من حالم بد میشود. حزبالله را وقتی میآورند هم تو کربلا من اینها را دیدم، همینجا حرم حضرت معصومه و مشهد. یک سری جوانند، چشمها از دست رفته، دستها تکهتکه شده. چند نفر دست اینها را دارم میگیرم، میآورند زیارت. جوان پاک، نورانی، مؤمن، در لحظه اینها را همه... چقدر کشته شدند آن که هیچی. چقدر بچه بوده تو اینها؟ چقدر زن بوده تو اینها؟ این جوانهای پاک و در یک لحظه. کجا تاریخ به خودش تو یک لحظه ۵۰۰ تا انسان پاک معنوی یا کشته بشود یا چشمش در بیاید یا دستش تکه تکه بشود؟
امشب غایت ظلم دارد به غایت خودش میرسد. از اینور ایمان هم به غایت خودش میرسد. با چه بدبختی که گیر کردیم تو این ایران. نمیدانم اقتصاد اینطور. اینم غایت شماست. شما باید یک ظرفیتی از خودت نشان بدهی. میگوید آقا تا به حال در طول تاریخ مؤمنی نبود که این حجم بلا سرش بیاید. نبود که این حد امتحان سرش بیاید و از همه اینها موفق بیرون بیاید. شما تا به این غایت نرسی، نمیتوانی به آن غایتی که جامعه وعده داده خدا که ظهور امام زمان باشد، دلیل فلسفیش برسی. خیلی بحث مهمی است. ظهور نمیشه که همینجوری بشینی با صرف دعا که درست نمیشه که. خیلی از ابتلائات با دعا برطرف میشود، ولی شما باید به نقطه اوج جامعه ایمانی برسی تا ظهور رقم بخورد. و طرف مقابلت هم باید به نقطه اوج جامعه کفر و ظلم برسد. ظهور، ظهور امام زمان محصول این اتفاق است. حالا میشود خدای متعال یک کاری بکند شما با دعا و صدقه و چه و چه و چه، خیلی از این بلاها برطرف بشود، ولی به هر حال جامعهات باید جامعهای باشد که به تعبیر روایت هر فتنهای که خدا اینجا ایجاد اثر نکند. مثل گندمی که چند بار هی میآورند بیرون، هی میبرند تو انبار. هر سری که میبرند تو انبار هنوز یک کمی آفت دارد. اینقدر میآورند میبرند دیگر به یک نقطهای میرسد که دیگر صد بار هم بیاورند ببرند تو انبار دیگر آفت نمیبیند. اینجوری نشوی، ظهور اتفاق نمیافتد. کتاب قیمت نعمانی. دیگر نباید آسیب بزنی. یعنی باید آقا یک جوری باشد، هیچ فتنه و فتنهگری را شما نباید اثر داشته باشد. نه فتنه تبلیغاتی، نه فتنه اقتصادی، نه فتنه سیاسی، نه فتنه نظامی. چرا اینقدر ما گرفتاریم؟ برای اینکه خدا دارد این کار را با ما میکند. چرا این ۵۰ سال انقلاب هرچی جلوتر آمدیم این شکلی شده؟ برای اینکه داریم رشد میکنیم. داریم ضد فتنه میشویم. قله میرسیم به یک نقطهای داریم میرسیم که دیگر هیچ فتنهای، هیچ وقتی، هیچ جوری روی ما اثر نگذارد. اینجور که شدید شما به اوج ایمان، به اوج جامعه ایمانی رسیدید. حالا زمینه و ظرفیت فراهم میشود برای اینکه امام زمان بر شما حکومت کند. طرف مقابلت هم البته باید به اوج ظلم و کفر و جنایت برسد که دجال باشد. این از این.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهر.
-------------------------
منابع:
[آیه قرآن] سوره حمد، آیه ۲ — «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ» (همه ستایشها ویژه خدا، پروردگار جهانیان است.)
[آیه قرآن] سوره اسراء، آیه ۱۶ — «وَإِذَا أَرَدْنَا أَن نُّهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنَا مُتْرَفِيهَا فَفَسَقُوا فِيهَا فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْنَاهَا تَدْمِيرًا»
[آیه قرآن] سوره شمس، آیات ۷-۹ — «وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ﴿٧﴾ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا ﴿٨﴾ قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا ﴿٩﴾» (و به نفس و آنکه آن را درست و نیکو نمود، سپس بزهکاری و پرهیزکاریاش را به او الهام کرد، که هر کس آن را پاک گرداند، قطعاً رستگار شد.)
[آیه قرآن] سوره اسراء، آیه ۱۹ — «كُلًّا نُّمِدُّ هَٰؤُلَاءِ وَهَٰؤُلَاءِ مِنْ عَطَاءِ رَبِّكَ ۚ وَمَا كَانَ عَطَاءُ رَبِّكَ مَحْظُورًا»
[آیه قرآن] سوره اسراء، آیه ۸۱ — «وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ ۚ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا» (و بگو: «حق آمد و باطل نابود شد؛ همانا باطل نابودشدنی است.»)
[آیه قرآن] سوره روم، آیه ۴۷ — «...وَكَانَ حَقًّا عَلَيْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ» (...و یاری مؤمنان حقی بر عهده ماست.)
[آیه قرآن] سوره عنکبوت، آیه ۶۹ — «وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا...» (و کسانی که در راه ما کوشیدند، به یقین راههای خود را به آنان مینمایانیم...)
[آیه قرآن] سوره طلاق، آیات ۲-۳ — «...وَمَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا ﴿٢﴾ ... وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ...» (و هر کس از خدا پروا کند، خدا برای او راه بیرونشدنی قرار میدهد... و هر کس بر خدا توکل کند، او برایش کافی است.)
[آیه قرآن] سوره لیل، آیه ۷ — «فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرَىٰ» (پس به زودی او را برای راه آسان آماده میسازیم.)
[آیه قرآن] سوره صف، آیه ۵ — «...فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ...» (...پس هنگامی که [از حق] منحرف شدند، خدا هم دلهایشان را منحرف ساخت...)
[آیه قرآن] سوره محمد، آیه ۱۲ — «...ذَٰلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَأَنَّ الْكَافِرِينَ لَا مَوْلَىٰ لَهُمْ» (این به سبب آن است که خدا سرپرست کسانی است که ایمان آوردند و کافران را سرپرستی نیست.)
[داستان/حکایت تاریخی] علامه طباطبایی میفرمایند که معنای «ربوبیت» خاصتر از معنای «مالک» است؛ زیرا کسی که «رب» است، حتماً «مالک» نیز هست، اما ممکن است کسی مالک باشد ولی رب نباشد. (المیزان،جلد ۱۵، صفحه ۵۷ و جلد ۱، صفحه ۲۱)
[داستان/حکایت تاریخی] علامه طباطبایی تدبیر را به معنای تنظیم امور به گونهای که هر چیز در جای خود قرار گرفته و فایده مورد نظر حاصل شود، تعریف کردهاند. (المیزان، جلد ۱۱، صفحه ۲۸۹)
[داستان/حکایت تاریخی] علامه طباطبایی در ابتدای کتاب «قرآن در اسلام» برای توضیح فلسفه نزول قرآن، مثال بوته گندم را میآورند که از ابتدا برای رسیدن به غایت نهایی خود (تبدیل شدن به خوشهای با دانههای متعدد) حرکت میکند. (علامهطباطبایی، «قرآن در اسلام»)
[داستان/حکایت تاریخی] داستان طیب حاج رضایی، از لاتهای تهران در زمان رضاشاه، نقل میشود که با وجود تبهکاری، حاضر به تهمت زدن به امام خمینی نشد و در نهایت شهید شد و مزارش محل زیارت اولیای الهی گردید. https://historydocuments.ir
[حدیث/روایت] امیرالمؤمنین (ع) در نهج البلاغه درباره ابلیس میفرمایند که به خاطر یک لحظه تکبر، به غایت کفر خود رسید. (شرح خطبه 192 نهج البلاغه (قاصعه)
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه بیست و هفتم
لعل روانبخش
جلسه بیست و هشتم
لعل روانبخش
جلسه بیست و نهم
لعل روانبخش
جلسه سی ام
لعل روانبخش
جلسه سی و یکم
لعل روانبخش
جلسه سی و سوم
لعل روانبخش
جلسه سی و چهارم
لعل روانبخش
جلسه سی و پنجم
لعل روانبخش
جلسه سی و ششم
لعل روانبخش
جلسه سی و هفتم
لعل روانبخش
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات لعل روانبخش
جلسه چهلم
لعل روانبخش
جلسه سیزدهم : قرآن؛ مسیریاب زندگی انسان
لعل روانبخش
جلسه چهاردم : تلاوت حق؛ معیار ایمان به قرآن
لعل روانبخش
جلسه پانزدهم : تفسیر به رأی؛ آفت تدبر قرآنی
لعل روانبخش
جلسه شانزدهم : فهم عمومی قرآن؛ آری یا نه؟
لعل روانبخش
جلسه هجدهم : شرح صدر؛ معیار فهم آیات
لعل روانبخش
جلسه بیست و چهارم : قرآن؛ کتاب تذکر نه اثبات
لعل روانبخش
جلسه نوزدهم : توحید؛ زیربنای همه ارزشهای دینی
لعل روانبخش
جلسه بیستم : تفاوت دانستن خدا و یافتن خدا
لعل روانبخش
جلسه بیست و ششم
لعل روانبخش
در حال بارگذاری نظرات...