متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ. صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا وَنَبِيِّنَا أَبِي الْقَاسِمِ الْمُصْطَفَى مُحَمَّدٍ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ. وَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ مِنَ الْآنَ إِلَى قِيَامِ يَوْمِ الدِّينِ.
پیامبر اکرم (ص) به أبوزید بن خالد فرمودند: «ما أُشْهِدُ علی (أ)یزید بن خالد، أبی حرب بن زید بن خالد که همان جُهَنی باشد.» میگوید: «شاهدم بر پدرم، زید بن خالد، که شنیدم از او که میگفت: أَرْسَلَنِی رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ فَقَالَ لِی: پيغمبر مرا فرستادند. به من فرمودند: بَشِّرِ النَّاسَ أَنَّهُ مَنْ قَالَ به مردم بشارت بده که هرکس اینطور بگوید: لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ، فَلَهُ..» هرکس اینطور بگوید، به او بهشت داده میشود.
«وحده» هم توحید ذات، هم صفات، هم افعال؛ که خدای متعال متفرد در الوهیت و متوحد به صفات عُظما و اسماء حُسنی است. کسی اگر قائل به این بشود، بهشت به او داده میشود. حالا خود اینها هم بحثهایی تویش هست. این قائلشدن چه ربطی دارد؟ خود قول یک مرتبه از فعل است. «الایمان فعلی» یا «عمل کل». توی فکر میکنم کتاب کفر و ایمان کافی بود. «الایمان عمل کل.» همچین تعبیری از امیرالمؤمنین است. نه، امام صادق (ع) یادم هست که کاظم توی «الفصول المهمه کافی» از امام صادق (ع) میگوید. گفتم: «أَیُّهَا الْعَالِمُ أَخْبِرْنِی أَیُّ الْأَعْمَالِ أَفْضَلُ عِنْدَ اللَّهِ؟» کدام اعمال پیش خدا بهتر است؟ فرمود: «مَا لَا يَقْبَلُ اللَّهُ تَعَالَى هُوَ الایمان.» همانی که خدا هر چیزی را قبول کند به این قبول. گفتم آن چیست؟ فرمود: «عَلَى الْإِيمَانِ بِاللَّهِ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ.» ایمان به خدایی که جز او کسی نیست. «أَعْلَى الْأَعْمَالِ دَرَجَةً وَ أَشْرَفُهَا مَنْزِلَةً وَ أَبْعَدُهَا هَوْناً.» از همه اعمال هم از حیث درجه بالاتر است، هم از حیث منزلت شریفتر است، هم از حیث بُرد.
دیگه گفتم که: «أَلَا تُخْبِرُونِی عَنِ الْإِيمَانِ هُوَ قَوْلٌ وَ عَمَلٌ أَمْ قَوْلٌ بِلَا عَمَلٍ؟» پرسیدم که آقا به من خبری بدید، ببینم ایمان قول همراه عمل است یا همین قول خالی بدون عمل؟ پس این خدا هیچچیزی را نمیپذیرد الا این روایات. لسانش، لسان حکومت بر این روایت دیگر. خدا چیزی را نمیپذیرد، همین قول «لا اله الا الله» را از شما نمیپذیرد، الا بالِایمان. حالا آن ایمان چیست؟ قول خالی است یا قول همراه عمل؟
بله، فرمود: «الْإِيمَانُ عَمَلٌ كُلُّهُ وَ الْقَوْلُ بَعْضُ ذَلِكَ الْعَمَلِ.» فرمود: ایمان همهاش عمل است. آن قولی هم که گفته شده، آن خودش یک مصداقی از عمل است. قول و عمل، نه یعنی بگویی یک چیزی را به زبان بیاوری، یا نه باور داشته باشی. نه، همان باور، همان عمل، عمل در تمام ساحات وجودی. چه عمل قلبی، چه عمل قالبی، عمل جوارحی، عمل جوانحی. آفرین! قول خودش یک عمل است. به حسب این، قول هم عمل جوارحی را شامل میشود، هم عمل جوانحی را. فلانی قائل به فلان است، من قائل به این نیستم. قائل به چیزهای معروف مثل معروف، قائل به خدا نیست. حالا قائل به خمس نیست. من قائل به محرم و نامحرم نیستم. قائل نیستم این چیزها. من قائل به حجاب نیستم. من قائل به فلان هستم. درست! این «قائل نیستم» یعنی چه؟ یا «قائل به فلان هستم»؟ من قائل به حقانیت جمهوری اسلامی هستم، مثلاً من با دلار ۶۰ تومان. این قائل به این هستم. من قائل به ولایت فقیهم. مثلاً قائلم یعنی چه؟ هی میگویم ولایت فقیه، ولایت فقیه. ولایت بدیش این است که آقا دور و بر تو مغازه نیست. این عمرم اگر هم باشد، امر ارشادی است. ارشاد به همین چیزی که خسارت نمیکنی. ولی ما قبلها که شیطونتر بودیم، از این کارها میکردیم.
حالا معصومه، یک استادی داشتیم المَجز به ما درس میداد، اسم نمیبرم. احتمالاً میشناسید ایشان را. که اصلاً درسش دیدنی بود. یعنی من تقریباً چیز خاصی از درس ایشان یادم نمیآید، غیر از چند تا مثالها و خاطرات خیلی قشنگ. و درس ایشان همیشه دو سه تا جعبه شیرینی تر رو میز بود. یعنی به مناسبتهای مختلف، اگر تأخیر میکردی، سؤال جواب نمیدادی، جلسه قبل حضور نداشتی، بعد آن سؤالها را اگر کسی اصلاً... یعنی همه خوشحال بودند از اینکه ایشان سؤال میکند، چون همه گرفتار میشدند. وقتی ایشان صحبت میکرد، بغل معصومی شیرینی فروشی بود. یک شیرینی فروشی مهدی. نمیدانم دیدهاید یا نه. اول صبح هم مثلاً چیز نیست دیگر، دیروز مانده است. ولی دیگر میدانست دیگر، مثلاً بچههای معصومه این کلاس. بعد گاهی مثلاً تو رفتوآمد، مثلاً دو نفر سه... رفتوآمد دائمی بود به مناسبت، گفته تا آخر کلاس بهانه جور شده و همانجا پا میشوند میرفتند خرید میکردند، میآمدند. خیلی کلاس دیدنی بود. بعدها مشهد هم باز ما از کلاس میماندیم توحید نظافت. اونجا دیگه خیلی بازار دونات مشهد، دونات رضوی. آره، اونجا دیگه به مناسبتهای مختلف، هر روز کلاس. درس روند ما انتخاب محصول نهاد خود فردوسی بودیم. ما مستقیم از رهبری. مرحوم سلسله خدا رحمت کند.
عرض کنم خدمت شما که حاج آقای صالحی بود. چند سالی، سه چهار ساله. فروردین بیاید میشود سه سال. خدا رحمتش کند. خیلی انسان باصفایی بود. و تهران چیز شد، معاون نهاد کل کشور شد. بعد دیگر سال بعدش هم اصلاً مشهد برگشته بود. قطعات این روایت فرمود که اینها همهاش چیست؟ «الایمان عملٌ کلٌّ.» ایمان همهاش عمل است. «والقول بعض ذلک العمل.» قول یک بخشی از آن عمل است. عرض کردم اینکه مثلاً طرف میگوید من قائل به ولایت فقیهم، یعنی در مرتبه عمل قلبی که اعتقاد باشد، باور باشد. من عمل، هم یک بخشی از عمل قلبی است. وَاسْتَعْمَلَ قَلْبَهُ. حالا امیرالمؤمنین در نهج البلاغه فرمود، خیلی برایتان مهم و جالبی میفرماید که قلبش را استعمال میکند، قلبش را به کار میگیرد. یک بخشی از کارهایی که ما باید انجام بدهیم، به کار گرفتن قلبمان است. توجهات باطنی، پالایش اعتقاداتمان، عرض کنم خدمتتان که انگیزهها، نیت که از همه اینها مهمتر است؛ نیت عمل قلب است. حضور قلب، معرفت، اینها همه عمل است. و محبت، نفرت، زهد، مثلاً رغبت، زهد به دنیا، رغبت به آخرت، عمل قلبی است. این ایمان همهاش عمل است. چه عمل جوارحی مثل نماز و روزه، چه عمل جوانحی مثل همین معرفت و اعتقاد و اینها. این قول بخشی از آن است. خب، این قول بخشی از کدام عملش است؟ بخشی از جفتش است. هم قولی داریم که متصل به عمل جوارحی است، هم قولی داریم که متصل به عمل جوانحی است. هم لسانیت که بگوید یک عمل جوارحی به حساب میآید، هم قلبت که بگوید یک عمل جوانحی به حساب میآید. و ایمان هم که همهاش عمل است. الایمان عمل، توجه داشتید دوستان به روایت؟
تا اینجا رسید که فرمود: «الْإِيمَانُ حَالَاتٌ.» خیلی روایت مهمی است. «حالاتٌ وَ دَرَجَاتٌ وَ طَبَقَاتٌ وَ مَنَازِلُ.» ایمان هم حالات، هم درجات، هم طبقات، هم منازل دارد. خیلی. بعد فرمود: «فَمِنْهُ التَّامُّ الْمُنْتَهِي إِلَى التَّمَامِ.» بعضیها هستند که به نقطه اوج و تمام رسیدهاند. «وَ مِنْهُنَّ النَّاقِصُ الْبَيِّنُ نُقْصَانُهُ.» و بعضیها هم هستند که نقصان دارند و این نقصانشان واضح است. «تَامُّ الْمُنْتَهِي إِلَى التَّمَامِ» دیگر اصلاً بالاتر از این ایمان نیست. اهل _ یک مرتبه از ایمان است که ناقص است و نقصانش هم واضح است.
یک مرتبهای هستش که: «وَ الرَّاجِحُ الزَّائِدُ رُجْحَانُهُ.» رجحان دارد و رجحانش زیادت دارد. یعنی به نسبت نقصان، رجحانش بیشتر است. جنبه ایمانیاش غلبه دارد به جنبه نقصانیاش. بعضی ایمانها، نقصانشان غلبه دارد. میبینی آدم اهل بیتی، امام حسینی اینها، ولی اصلاً رنگ و بو و اینها ندارد. پیادهروی اربعین هم میآید. آنقدر نماز نمیخواندند که باسم کربلایی، یک سال آهنگ اربعین که: «آقا زیارت میروی، نماز هم.» فقط یک کلیپ برای همین داد که به زوّار اربعین آموزش بدهد که نماز بخوانند. آنقدر که بینمازی رایج است زائران ارباب هادی امام حسین. آره، گفتش که آمد برای... از مسجد آمد برای حسینیه زیلو. گفتش که: «این زیلوها را بده من ببرم حسینیه.» گفتش: «نمیدهم.» برای چه؟ گفت: «اینها وقف مال مسجد است.» گفت: «این چه ورزش ابوالفضلی است؟ دستهایش را برای خدا داد، خدا دو تا زیلویش را برای ابوالفضل نمیدهد؟» یعنی تاریخ استدلال و قبل و بعد این جمله تقسیم میشود. فلسفه جدید بعد از این جمله شکل گرفت.
خلاصه این نقصانی است که بین از نقصان ایمانش خیلی رو هواست. یک وقتی هم نه، ایمانی است که رجحانش زائد است. تام نیست، ولی مشخص است که این مثل خیلی از این شهدا و بزرگان و بههرحال ایمان کامل و تام نیست، ولی مشخص است که آن جنبههای ایمان رجحان دارد. بعضیها هم که نه، اصلاً مشخص است که این جنبههای نقصانش خیلی واضح است. بعد میفرماید که: پرسیدم که: «أَنَّ الْإِيمَانَ لَيَتِمُّ وَ يَنْقُصُ وَ يَزِيدُ؟» ایمان مگر کم و زیاد میشود؟ تمام بشود، ناقص بشود، کامل بشود. ایمان حالات و درجات و طبقات و منازل. تفاوت این هرکدام از اینها با هم بستگی دارد به چه میزان چی گفت؟ بستگی دارد که نسبت به قلب، چون جایگاه ایمان قلب است. اوضاع این ایمان با قلب به چه نحوی باشد. حالا تو روایت که داریم، ایمان مستودع داریم، ایمان مستقر داریم که اصل در ایمان، ایمان مستودع است. اینجوری نیست که اصل بر استقرار باشد. نه، اصل بر استِدار است. اصل این است که آنی که ایمان دارد، ایمانش برایش نمیماند. بحث مفصلی، نه جلسه فکر میکنم بحث داشتیم. پایه مهدی بمان، اصلاً همین روایت را بحث میکرد. تو ارتباط با امام زمان (عج)، روایت غیبت، آخرالزمان که پایه مهدی.
روایت در مورد ایمان مُسْتَوْدَع و مُسْتَقَر، و خصوصاً قبل از ظهور حضرت. فتنهها و لغزشها و سقوط ایمان. و امام عسکری (ع) فرمودند که: «لَا يَنْجُو فِيهَا مِنَ الْهَلَكَةِ أَحَدٌ إِلَّا مَنْ ثَبَّتَ اللَّهُ قَلْبَهُ عَلَى الْهَدَى.» هیچ کسی بر ایمان، بر فرزندم پایدار نمیماند. در غیبت، «لَا يَنْجُو فِيهَا مِنَ الْهَلَكَةِ» کسی آنجا از هلاکت نجات پیدا نمیکند، مگر کسی که مُسْتَقَر بشود ایمانش به وسیله دعا، توجه تام به امام زمان (عج)، توجه دائم و دعای دائمی. هم دعا برای ایمانش، هم دعا برای حضرت. برای اصل در ایمان، مُسْتَوْدَع بودن، و ایمان هم که میآید در قلب، اولش با حالات. یک بارقهای میزند و میرود. اگر این را گرفت و ملتزم شد به لوازمش، حالاتی میآید ولی لوازم انسان این را اعراض ازش احراز نکند، بیمحلی نکند. اگر گرفت، پایبندش بود، کم کم میماند. میشود چی؟ بعدش چی؟ درجات. درجات که میشود، یعنی در حال ارتقا میشود. با این ایمان، دارد بالا میرود، مرتبه صعود قرار میگیرد. بعد میشود طبقه. تو مرتبه بالاتر قرار میگیرد. حالا آن طبقه هم تا بخواهد قشنگ رسوخ بکند در قلب او و تأیید بشود و خدا مهر بزند. «خَتَمَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ» بشود.
چون ایمان باید کتابت بشود بر دل. آن طول میکشد، کار دارد که مُسْتَقَر بشود، مُتَمَکِّن بشود. آنجا میشود منزل. آن منزل از ایمان که مُسْتَقَر شد، نسبت به مرتبه بعدی دوباره شروع میشود. حالات و درجات و طبقات و باز پله. هر مرتبه این شکلی است تا مرتبه آخرش که آن هم همین شکلی است. بعضیها به فنا میرسند. میگویند: «فنا حالی به نحو حالات به فنا رسیده.» درجه و حالت دو همین بحث رسوخش است دیگر، استقرارش است. درجات به پلهها میگویند. طبقه بالاتر. اول حالات، یک نسیمی از آنجا دارد بهش میخورد. درجات که چی میشود؟ اسم در به پلش میرسد. پله صعود به مرتبه بالا. تو این پله دارد میرود بالا، پدر که میرود. طبقه، میرسی به طبقه، رسیدی. هنوز وارد خانه نشدهای که. قشنگ شما تو یک ساختمانی به پارکینگش میرسی یا به بیرونش میرسی. به ویوِ ساختمان میرسیم. این میشود حالات. اجمالاً درک میکنی که این ساختمان چیست. حالا وارد ساختمان میشوی. تو پارکینگ از پلهها کم کم میآیی بالا. این میشود درجات. بعد میرسی به طبقه دوم. این میشود طبقات. بعد تو طبقه چهار تا واحد است. شما تا بخواهی تو این واحدها بچرخی و بفهمی چی به چی است و از همه ریزه کاریها و این سر در بیاور. کلی کار دارد. این میشود منزل. تمام ده پله ایمان هم این شکلی است.
ده پله، اسم پله اول فلان است، پله دوم. بعضی روایات اشاره شده به این پلهها با گامهایی که برای اخلاق، فاز اخلاق عملی و اینها میگویند. تو منازل السائرین، بعضیها اینها را صد تا کردند، بعضی اینها را هزار تا کردند. اوصاف الاشراف خواجه به نحوی، منازل السائرین خواجه عبدالله خواجه، خواجه نصیر طوسی، این خواجه عبدالله انصاری متعدده دیگر. توی علام منزل بندیهای دیگری تعریف. توی رساله سیر و سلوک بحرالعلوم سید، ایشان هم منازلی را تعریف کرده. بههرحال این منازل مختلف است. اسمهایش هم حالا خیلی بحثهای لفظی و اسمی و اینها. نباید حقیقتش همان مراتب توحید است دیگر. مراتب لا اله الا الله. هر چقدر که این لا اله الا الله رسوخ بیشتر و عمیقتری در قلب پیدا کند. ذنوب عمیقتری، زرو ظاهر الاسم و باطنه. گناه یک جنبه ظاهر دارد، یک جنبه باطن. ظاهرش همین مسائل مربوط به شریعت. ترک اینها هم یک مرتبه از توحید است. خود شریعت، هر عمل صالحی، حالا میخوانم. هر عمل صالحی خودش یک مرتبه از توحید است. ارتباطی به توحید دارد. یک سبیل است، سبیل تا صراط. صراط، جنبههای باطنی. اینها سبیل است. حالا چقدر دیگر مراتب انقطاع قرار بگیرد. توی زلزلههای مختلف. آنهایی که فرمود که: «حَتَّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتَى نَصْرُ اللَّهِ؟» زلزلو، نه آن «زلزلو»، «زالوا زلزالاً شدیداً» تو احزاب. حتی تا این سنت بر شما جاری نشود، داخل بهشت نمیکنم. پس چی میگویند این روایت که میگوید: «فَلَهُ الْجَنَّةَ»؟ این پس فلاح الجنه. این روایت نباید با آن آیه تناسب داشته باشد. آیه میگوید: آقا تا وقتی که به این زلزال نرسید، من شما را بهشت نمیبرم. «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ؟» خب، مثل آنها چی بود؟ گرفتار شدند، پدرشان در آمد. مگر توحید یک چیزی است که همین که گفتی بپری تو بغل حوری؟ داستان دارد برادر، سختی دارد. یک جوری دچار زلزال میکنمتان که رسول هم صدایش دربیاید. «وَ الَّذِينَ مَعَهُ» که «مَتَى نَصْرُ اللَّهِ؟» بعد تازه «مَتَى نَصْرُ اللَّهِ» که میگوید، همانجا نصرالله نمیرسد، چی میشود؟ پاسخ میرسد که: «أَلَا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ.» تحمل کن، میرسد. ایش! صدای پیغمبر در میآید که «مَتَى نَصْرُ اللَّهِ؟» پس چی شد نصر خدا؟ یقول هم آقا همان قول باطنیهاست. توجه داشته باشید. شما هیچ شاهد تاریخی نداریم که حتی پیغمبر خودمان و هر پیغمبر دیگری یک بار عبارت «مَتَى نَصْرُ اللَّهِ؟» ذکر شده باشد. این «مَتَى نَصْرُ اللَّهِ» متع رسول الله، باطنی، قلبی است. به این معنا که اینجا برای رسول به این معنا که به زبان استعداد و زبان حال و انقطاع باطنی میگوید که: «مَتَى نَصْرُ اللَّهِ؟» حالت یحیی که از قم دیگر، نا... یک بخشیش این است. «مَتَى نَصْرُ اللَّهِ» به ما در برابر این کفار. «مَتَى نَصْرُ اللَّهِ» به مؤمنین.
آره، «مَتَى نَصْرُ اللَّهِ» به حسب وعدهای که بهشون داده شده. حالا یک آیه دیگر سختتر از این هم داریم که در سوره یوسف. «حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا...» آن خیلی جالب است. مال سوره انبیا فکر میکنم. ها، نه نه، یوسف. هشتاد. جایی که دیگر اولاً که رسول در زلزال قرار میگیرد. میگفت «مَتَى نَصْرُ اللَّهِ؟» آنجا که گفتیم «نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ» و «نَصْرُنَا». وقتی رسُل یک لحظه می آید: دروغ بود. پیغمبر خدا نسبت به این تکذیب مردم و اینها. الان تکذیب میشویم. الان دیگر مؤمنین هم ما را تکذیب میکنند. هی شما گفتی جمهوری اسلامی پیروز میشود، فلان. دلار شد ۶۰ تومان! دیگر بسیجیها حاضر نیستند دفاع کنند. جمهوری اسلامی ۳۳ برسد. سرفه است. نشان بدهیم کنیم کلاً که مایوس. با این اسباب ظاهری که به چیزی، چیزی به ما نمیرسد. و هر روز هم انگار از تحقق آن وعده، به حسب ظاهر داریم دورتر میشویم. این خب، با این چیزی که آقا نه نه، ما هرچه بیشتر تلاش میکنیم و متناسب با تکلیف عمل میکنیم، به حسب ظاهر موانعمان برای رسیدن به آثار آن تکالیف و نتایج تکلیف، دارد سختتر میشود و دورتر. این، اینها بیشتر کار میکنند. نتایجی که بهشون وعده داده شده کمتر بهشون میرسد. هی دورتر دارد میشود. هی اوضاع دارد بدتر میشود. آره، خب نه، اگر تلاش نکند که اصلاً چیزی بهش نمیرسد. اگر تلاش غریب بهش نمیگویند. زحمت بکش. یک کاری دارد میکند که بهش وعده میدهند. علائم آن غریب. اگر کاری نکند که کاری نکرده. آمدهای توقع داری؟ کارش را میکند، گرفتار میشود. واسه همین میگوید: فکر کردید من صرف اینکه کار کردید؟ چرا اینجا میگوید: فکر کردی من همینجوری میبرم تو بهشت؟ نماز خوندی میری بهشت. نمیگوید: فکر کردی نماز نخونده میبرمت بهشت؟
آن آیات دیگری. بهشت من سنن قبلی را روی تو پیاده نمیکنم. مثل قبلیها را روی تو پیاده نمیکنم. من پیاده میکنم، چکار میکنم؟ بلا و زجر میرسانم. آنقدر میرسانم به زلزال میرسی که صدای پیغمبر هم در بیاید. این خودش باز شاهد است. صدای پیغمبر در بیاید برای اینکه دارند کار میکنند، به وظیفه عمل میکنند. به وظیفه عمل میکنند، نتیجه حاصل نمیشود. هی نتیجه دورتر دارد میشود. هی شواهد انگار دارد اینجوری میشود که آن وقتی که ما اول کار بودیم، بیشتر دشمنمان داشت زمینگیر میشد. هرچه داریم انگار تو این مسیر بیشتر تحمل میکنیم، بیشتر استحکام به خرج میگذاریم، بیشتر استقامت. بهتر میشود این قضیه. شاه نمونه خوبی. جمهوری اسلامی اول انقلاب تا ۴۲. امام یک تکان جدی داد. پهلوی یک تکان حسابی خورد. هرچه مبارزات علیه شاه بیشتر شد، انقلابیها ضعیفتر شدند، شاه قویتر شد. بودجههای نجومی نفت که شاه میگفت نمیدانم با این همه پول چکار کنم. مصاحبههایش هست. نمیدانم برای بودجههای سال بعد از شدت درآمد بالا ماندیم، چکار کنیم. با این فیلم اتفاقاً به گوش مردم برسد، خیلی خوب است که مردم وضع خوب بوده انقلاب کردند. نگویند مردم به خاطر شکم گرسنه انقلاب کردند. که بخواهند شکم سیر به شکم سیر انقلاب کردند. جالبش این است که اتفاقاً اوضاع خوب بود، ولی باز شکم سیرها انقلاب نکردند. بالا شهری انقلاب نکرد. وضع خوب بود ولی فاصله طبقاتی بیشتر می شد. مردم هرچه پول بیشتر میآمد جشنهای ۲۵۰۰ ساله گرفت و خرج دربار میکرد و حقوق نظامیها را افزایش میداد. بله.
حالا خلاصه هرچه آمد جلوتر، اوضاع بدتر شد. یکهو یک وقتی که هیچکس فکر نمیکرد، رژیم شاه فروپاشید. هیچکس فکر نمیکرد. امام وقتی برگردد، ده روز انقلاب پیروز. ۱۵ سال طول میکشد، کشته میشود. قطعاً امام کشته میشود وقتی امام برگردد. یکهو دیدند آقا ۲۲ بهمن. انتظار این را نداشتند که خبر پیروزی انقلاب بشنوند. این میشود «جاءَ نَصْرُنَا». یکهو میرسد. اصلاً خود شاپور بختیار یک صوتی ازش موجود است. آقا آنقدر چیز نیست. توی جلسه خصوصی کمیسیون امنیت ملی خیلی قشنگ است. یک صحبتهایی در مورد امام میکند. میگوید که: «این آقا آدم زاهدی است. خوراکش این است. فلان.» وقتی که امام فرانسه بود. بعد آنها میگویند آقا اگر برگردد ایران خیلی اوضاع خراب میشود. میگوید: «نه، این را که من میشناسم، تابع قدرت و طرفدار قدرت نیست. این آدم زاهدی است، دنبال قدرت نیست. برگردد میرود قم و آنقدر هم نه خود را درگیر سیستم میکند نه مثلاً خیلی برش آنجوری هم دارد ما مدیریت میکنیم بیاید مثلاً ما اگر بزنیم برایمان تبعاتش بیشترین شور انقلابی مردم این.» وقتی بیاید آرام آرام هضمش میکنیم تو سیستم. پیرمرد دستش هم به جایی بند نیست. خودش هم رغبتی به این کار. چون امام اصلاً رسماً میگفت توی سخنرانی قبل از انقلاب که من برگردم نمیخواهم رهبر بشوم. برگردم و مملکت مهندسین اداره کنند. به کرّات امام گفته. بخوانید توی صحبتهای امام. آخوندها نباید باشند تو سیستم و اینها که بعد غذای بنی صدر اوضاع عوض شد.
عرض کنم خدمت شما که اینها هم روی همینها محاسبه کرده. آخه بعضی فکر میکنند که شاه که نکشید از مثلاً تقوا و چیزش خدا ترسیش بود که امام را نکشید. مثلاً یا مثلاً رژیم نکشید. نه، بکشیم که بدتر میشود! خلاصه آقا، غرض این است: این بلا و زجر میرسد. به زلزال میرسند. «مَتَى نَصْرُ اللَّهِ؟» گفته میشود. تازه به اینها «أَلَا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ» میگویند. به استیأس رسُل میرسند تا اینها نباشد به جنت نمیرسند. خب پس چی گفت تو این روایت که بشارت بده کسی «لا اله الا الله»؟ اولاً که جنت مراتب دارد. ثانیاً کدام گفتار؟ گفتاری که در یک تزاحمی بوده و یک هزینهای بابتش داده یا نه، برعکس مُدامه بوده؟ آن وقتی که اگر «لا اله الا الله» نمیگفتند، گردنشان را میزدند، این که معلوم است که «لا اله الا الله» گفتن کسی بهشت نمیرود. ابوسفیان «لا اله الا الله» گفته. بنی امیه هم گفته. اینها که این «لا اله الا الله» بهشتبر نیستش که. «لا اله الا الله» که نون میرساند. آن «لا اله الا الله» که هزینه دارد. اینها شاهد است برای این روایات. خود آن آیه، آن یک اصل مُحکم است نسبت به این روایات.
فرمودند: ایمان تفسیر کرد به چی؟ که همهاش عمل است. قولش هم عمل است. پرسیدم آقا چه شکلی میشود که این کم و زیاد میشود؟ فرمود: «لِأَنَّ اللَّهَ فَرَضَ الْإِيمَانَ عَلَى جَوَارِحِ ابْنِ آدَمَ.» هر عضوی از جوارح، یک ایمانی بر خودش فرض شده. «وَ قَسَّمَهُ عَلَيْهَا وَ فَرَّقَهُ فِيهَا.» تقسیم کرده خدای متعال بر اینها. «فَلَيْسَ مِنْ جَوَارِحِهِ جَارِحَةٌ إِلَّا وَ قَدْ وُكِّلَتْ مِنَ الْإِيمَانِ بِغَيْرِ مَا وُكِّلَتْ بِهِ أُخْتُهَا.» هر کدام مسئول ایمانی خاصی دارد، به غیر از آن مسئولیتی که آن یکی دارد. «وَ اسْتَعْمَلَ قَلْبَهُ.» را هم پیدا کردی فکر کنم. آره، «حَتَّى قَوِمَ إِلَى بَابِ سَلَامَةٍ وَ دَارِ طُمَأْنِينَةٍ بِدَنِهِ فِي قَرَارِ رَاحَةٍ.» «مَنِ اسْتَعْمَلَ قَلْبَهُ»، همه مراتبی که رسیده. خطبه چند بود آقا؟ دویست و بیست نهج البلاغه، جلد ۱ نهج البلاغه، صفحه ۳۳۷ به آدرسی که من دارم. همه اینهایی که رسیده به «مَنِ اسْتَعْمَلَ قَلْبَهُ رَبَّهُ»، قلبش را به کار گرفته، ربش را راضی کرده. این به کار گرفتن آن اصلاً راضی شدن رب فرع بچه برای همین استعمال. استعمال قلب یعنی چی؟ این هم توجه باطنی. یعنی انگیزه، نیت، با اینها رسیده به آنها که: «قَدْ أَحْيَا عَقْلَهُ وَ أَمَاتَ نَفْسَهُ.» عقلش را زنده کرده، نفسش را کشته. خیلی تابلوی لطیفی است. این هم شد از این ساعت ما.
صلی الله علی سیدنا محمد.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ. صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا وَنَبِيِّنَا أَبِي الْقَاسِمِ الْمُصْطَفَى مُحَمَّدٍ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ. وَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ مِنَ الْآنَ إِلَى قِيَامِ يَوْمِ الدِّينِ.
پیامبر اکرم (ص) به أبوزید بن خالد فرمودند: «ما أُشْهِدُ علی (أ)یزید بن خالد، أبی حرب بن زید بن خالد که همان جُهَنی باشد.» میگوید: «شاهدم بر پدرم، زید بن خالد، که شنیدم از او که میگفت: أَرْسَلَنِی رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ فَقَالَ لِی: پيغمبر مرا فرستادند. به من فرمودند: بَشِّرِ النَّاسَ أَنَّهُ مَنْ قَالَ به مردم بشارت بده که هرکس اینطور بگوید: لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ، فَلَهُ..» هرکس اینطور بگوید، به او بهشت داده میشود.
«وحده» هم توحید ذات، هم صفات، هم افعال؛ که خدای متعال متفرد در الوهیت و متوحد به صفات عُظما و اسماء حُسنی است. کسی اگر قائل به این بشود، بهشت به او داده میشود. حالا خود اینها هم بحثهایی تویش هست. این قائلشدن چه ربطی دارد؟ خود قول یک مرتبه از فعل است. «الایمان فعلی» یا «عمل کل». توی فکر میکنم کتاب کفر و ایمان کافی بود. «الایمان عمل کل.» همچین تعبیری از امیرالمؤمنین است. نه، امام صادق (ع) یادم هست که کاظم توی «الفصول المهمه کافی» از امام صادق (ع) میگوید. گفتم: «أَیُّهَا الْعَالِمُ أَخْبِرْنِی أَیُّ الْأَعْمَالِ أَفْضَلُ عِنْدَ اللَّهِ؟» کدام اعمال پیش خدا بهتر است؟ فرمود: «مَا لَا يَقْبَلُ اللَّهُ تَعَالَى هُوَ الایمان.» همانی که خدا هر چیزی را قبول کند به این قبول. گفتم آن چیست؟ فرمود: «عَلَى الْإِيمَانِ بِاللَّهِ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ.» ایمان به خدایی که جز او کسی نیست. «أَعْلَى الْأَعْمَالِ دَرَجَةً وَ أَشْرَفُهَا مَنْزِلَةً وَ أَبْعَدُهَا هَوْناً.» از همه اعمال هم از حیث درجه بالاتر است، هم از حیث منزلت شریفتر است، هم از حیث بُرد.
دیگه گفتم که: «أَلَا تُخْبِرُونِی عَنِ الْإِيمَانِ هُوَ قَوْلٌ وَ عَمَلٌ أَمْ قَوْلٌ بِلَا عَمَلٍ؟» پرسیدم که آقا به من خبری بدید، ببینم ایمان قول همراه عمل است یا همین قول خالی بدون عمل؟ پس این خدا هیچچیزی را نمیپذیرد الا این روایات. لسانش، لسان حکومت بر این روایت دیگر. خدا چیزی را نمیپذیرد، همین قول «لا اله الا الله» را از شما نمیپذیرد، الا بالِایمان. حالا آن ایمان چیست؟ قول خالی است یا قول همراه عمل؟
بله، فرمود: «الْإِيمَانُ عَمَلٌ كُلُّهُ وَ الْقَوْلُ بَعْضُ ذَلِكَ الْعَمَلِ.» فرمود: ایمان همهاش عمل است. آن قولی هم که گفته شده، آن خودش یک مصداقی از عمل است. قول و عمل، نه یعنی بگویی یک چیزی را به زبان بیاوری، یا نه باور داشته باشی. نه، همان باور، همان عمل، عمل در تمام ساحات وجودی. چه عمل قلبی، چه عمل قالبی، عمل جوارحی، عمل جوانحی. آفرین! قول خودش یک عمل است. به حسب این، قول هم عمل جوارحی را شامل میشود، هم عمل جوانحی را. فلانی قائل به فلان است، من قائل به این نیستم. قائل به چیزهای معروف مثل معروف، قائل به خدا نیست. حالا قائل به خمس نیست. من قائل به محرم و نامحرم نیستم. قائل نیستم این چیزها. من قائل به حجاب نیستم. من قائل به فلان هستم. درست! این «قائل نیستم» یعنی چه؟ یا «قائل به فلان هستم»؟ من قائل به حقانیت جمهوری اسلامی هستم، مثلاً من با دلار ۶۰ تومان. این قائل به این هستم. من قائل به ولایت فقیهم. مثلاً قائلم یعنی چه؟ هی میگویم ولایت فقیه، ولایت فقیه. ولایت بدیش این است که آقا دور و بر تو مغازه نیست. این عمرم اگر هم باشد، امر ارشادی است. ارشاد به همین چیزی که خسارت نمیکنی. ولی ما قبلها که شیطونتر بودیم، از این کارها میکردیم.
حالا معصومه، یک استادی داشتیم المَجز به ما درس میداد، اسم نمیبرم. احتمالاً میشناسید ایشان را. که اصلاً درسش دیدنی بود. یعنی من تقریباً چیز خاصی از درس ایشان یادم نمیآید، غیر از چند تا مثالها و خاطرات خیلی قشنگ. و درس ایشان همیشه دو سه تا جعبه شیرینی تر رو میز بود. یعنی به مناسبتهای مختلف، اگر تأخیر میکردی، سؤال جواب نمیدادی، جلسه قبل حضور نداشتی، بعد آن سؤالها را اگر کسی اصلاً... یعنی همه خوشحال بودند از اینکه ایشان سؤال میکند، چون همه گرفتار میشدند. وقتی ایشان صحبت میکرد، بغل معصومی شیرینی فروشی بود. یک شیرینی فروشی مهدی. نمیدانم دیدهاید یا نه. اول صبح هم مثلاً چیز نیست دیگر، دیروز مانده است. ولی دیگر میدانست دیگر، مثلاً بچههای معصومه این کلاس. بعد گاهی مثلاً تو رفتوآمد، مثلاً دو نفر سه... رفتوآمد دائمی بود به مناسبت، گفته تا آخر کلاس بهانه جور شده و همانجا پا میشوند میرفتند خرید میکردند، میآمدند. خیلی کلاس دیدنی بود. بعدها مشهد هم باز ما از کلاس میماندیم توحید نظافت. اونجا دیگه خیلی بازار دونات مشهد، دونات رضوی. آره، اونجا دیگه به مناسبتهای مختلف، هر روز کلاس. درس روند ما انتخاب محصول نهاد خود فردوسی بودیم. ما مستقیم از رهبری. مرحوم سلسله خدا رحمت کند.
عرض کنم خدمت شما که حاج آقای صالحی بود. چند سالی، سه چهار ساله. فروردین بیاید میشود سه سال. خدا رحمتش کند. خیلی انسان باصفایی بود. و تهران چیز شد، معاون نهاد کل کشور شد. بعد دیگر سال بعدش هم اصلاً مشهد برگشته بود. قطعات این روایت فرمود که اینها همهاش چیست؟ «الایمان عملٌ کلٌّ.» ایمان همهاش عمل است. «والقول بعض ذلک العمل.» قول یک بخشی از آن عمل است. عرض کردم اینکه مثلاً طرف میگوید من قائل به ولایت فقیهم، یعنی در مرتبه عمل قلبی که اعتقاد باشد، باور باشد. من عمل، هم یک بخشی از عمل قلبی است. وَاسْتَعْمَلَ قَلْبَهُ. حالا امیرالمؤمنین در نهج البلاغه فرمود، خیلی برایتان مهم و جالبی میفرماید که قلبش را استعمال میکند، قلبش را به کار میگیرد. یک بخشی از کارهایی که ما باید انجام بدهیم، به کار گرفتن قلبمان است. توجهات باطنی، پالایش اعتقاداتمان، عرض کنم خدمتتان که انگیزهها، نیت که از همه اینها مهمتر است؛ نیت عمل قلب است. حضور قلب، معرفت، اینها همه عمل است. و محبت، نفرت، زهد، مثلاً رغبت، زهد به دنیا، رغبت به آخرت، عمل قلبی است. این ایمان همهاش عمل است. چه عمل جوارحی مثل نماز و روزه، چه عمل جوانحی مثل همین معرفت و اعتقاد و اینها. این قول بخشی از آن است. خب، این قول بخشی از کدام عملش است؟ بخشی از جفتش است. هم قولی داریم که متصل به عمل جوارحی است، هم قولی داریم که متصل به عمل جوانحی است. هم لسانیت که بگوید یک عمل جوارحی به حساب میآید، هم قلبت که بگوید یک عمل جوانحی به حساب میآید. و ایمان هم که همهاش عمل است. الایمان عمل، توجه داشتید دوستان به روایت؟
تا اینجا رسید که فرمود: «الْإِيمَانُ حَالَاتٌ.» خیلی روایت مهمی است. «حالاتٌ وَ دَرَجَاتٌ وَ طَبَقَاتٌ وَ مَنَازِلُ.» ایمان هم حالات، هم درجات، هم طبقات، هم منازل دارد. خیلی. بعد فرمود: «فَمِنْهُ التَّامُّ الْمُنْتَهِي إِلَى التَّمَامِ.» بعضیها هستند که به نقطه اوج و تمام رسیدهاند. «وَ مِنْهُنَّ النَّاقِصُ الْبَيِّنُ نُقْصَانُهُ.» و بعضیها هم هستند که نقصان دارند و این نقصانشان واضح است. «تَامُّ الْمُنْتَهِي إِلَى التَّمَامِ» دیگر اصلاً بالاتر از این ایمان نیست. اهل _ یک مرتبه از ایمان است که ناقص است و نقصانش هم واضح است.
یک مرتبهای هستش که: «وَ الرَّاجِحُ الزَّائِدُ رُجْحَانُهُ.» رجحان دارد و رجحانش زیادت دارد. یعنی به نسبت نقصان، رجحانش بیشتر است. جنبه ایمانیاش غلبه دارد به جنبه نقصانیاش. بعضی ایمانها، نقصانشان غلبه دارد. میبینی آدم اهل بیتی، امام حسینی اینها، ولی اصلاً رنگ و بو و اینها ندارد. پیادهروی اربعین هم میآید. آنقدر نماز نمیخواندند که باسم کربلایی، یک سال آهنگ اربعین که: «آقا زیارت میروی، نماز هم.» فقط یک کلیپ برای همین داد که به زوّار اربعین آموزش بدهد که نماز بخوانند. آنقدر که بینمازی رایج است زائران ارباب هادی امام حسین. آره، گفتش که آمد برای... از مسجد آمد برای حسینیه زیلو. گفتش که: «این زیلوها را بده من ببرم حسینیه.» گفتش: «نمیدهم.» برای چه؟ گفت: «اینها وقف مال مسجد است.» گفت: «این چه ورزش ابوالفضلی است؟ دستهایش را برای خدا داد، خدا دو تا زیلویش را برای ابوالفضل نمیدهد؟» یعنی تاریخ استدلال و قبل و بعد این جمله تقسیم میشود. فلسفه جدید بعد از این جمله شکل گرفت.
خلاصه این نقصانی است که بین از نقصان ایمانش خیلی رو هواست. یک وقتی هم نه، ایمانی است که رجحانش زائد است. تام نیست، ولی مشخص است که این مثل خیلی از این شهدا و بزرگان و بههرحال ایمان کامل و تام نیست، ولی مشخص است که آن جنبههای ایمان رجحان دارد. بعضیها هم که نه، اصلاً مشخص است که این جنبههای نقصانش خیلی واضح است. بعد میفرماید که: پرسیدم که: «أَنَّ الْإِيمَانَ لَيَتِمُّ وَ يَنْقُصُ وَ يَزِيدُ؟» ایمان مگر کم و زیاد میشود؟ تمام بشود، ناقص بشود، کامل بشود. ایمان حالات و درجات و طبقات و منازل. تفاوت این هرکدام از اینها با هم بستگی دارد به چه میزان چی گفت؟ بستگی دارد که نسبت به قلب، چون جایگاه ایمان قلب است. اوضاع این ایمان با قلب به چه نحوی باشد. حالا تو روایت که داریم، ایمان مستودع داریم، ایمان مستقر داریم که اصل در ایمان، ایمان مستودع است. اینجوری نیست که اصل بر استقرار باشد. نه، اصل بر استِدار است. اصل این است که آنی که ایمان دارد، ایمانش برایش نمیماند. بحث مفصلی، نه جلسه فکر میکنم بحث داشتیم. پایه مهدی بمان، اصلاً همین روایت را بحث میکرد. تو ارتباط با امام زمان (عج)، روایت غیبت، آخرالزمان که پایه مهدی.
روایت در مورد ایمان مُسْتَوْدَع و مُسْتَقَر، و خصوصاً قبل از ظهور حضرت. فتنهها و لغزشها و سقوط ایمان. و امام عسکری (ع) فرمودند که: «لَا يَنْجُو فِيهَا مِنَ الْهَلَكَةِ أَحَدٌ إِلَّا مَنْ ثَبَّتَ اللَّهُ قَلْبَهُ عَلَى الْهَدَى.» هیچ کسی بر ایمان، بر فرزندم پایدار نمیماند. در غیبت، «لَا يَنْجُو فِيهَا مِنَ الْهَلَكَةِ» کسی آنجا از هلاکت نجات پیدا نمیکند، مگر کسی که مُسْتَقَر بشود ایمانش به وسیله دعا، توجه تام به امام زمان (عج)، توجه دائم و دعای دائمی. هم دعا برای ایمانش، هم دعا برای حضرت. برای اصل در ایمان، مُسْتَوْدَع بودن، و ایمان هم که میآید در قلب، اولش با حالات. یک بارقهای میزند و میرود. اگر این را گرفت و ملتزم شد به لوازمش، حالاتی میآید ولی لوازم انسان این را اعراض ازش احراز نکند، بیمحلی نکند. اگر گرفت، پایبندش بود، کم کم میماند. میشود چی؟ بعدش چی؟ درجات. درجات که میشود، یعنی در حال ارتقا میشود. با این ایمان، دارد بالا میرود، مرتبه صعود قرار میگیرد. بعد میشود طبقه. تو مرتبه بالاتر قرار میگیرد. حالا آن طبقه هم تا بخواهد قشنگ رسوخ بکند در قلب او و تأیید بشود و خدا مهر بزند. «خَتَمَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ» بشود.
چون ایمان باید کتابت بشود بر دل. آن طول میکشد، کار دارد که مُسْتَقَر بشود، مُتَمَکِّن بشود. آنجا میشود منزل. آن منزل از ایمان که مُسْتَقَر شد، نسبت به مرتبه بعدی دوباره شروع میشود. حالات و درجات و طبقات و باز پله. هر مرتبه این شکلی است تا مرتبه آخرش که آن هم همین شکلی است. بعضیها به فنا میرسند. میگویند: «فنا حالی به نحو حالات به فنا رسیده.» درجه و حالت دو همین بحث رسوخش است دیگر، استقرارش است. درجات به پلهها میگویند. طبقه بالاتر. اول حالات، یک نسیمی از آنجا دارد بهش میخورد. درجات که چی میشود؟ اسم در به پلش میرسد. پله صعود به مرتبه بالا. تو این پله دارد میرود بالا، پدر که میرود. طبقه، میرسی به طبقه، رسیدی. هنوز وارد خانه نشدهای که. قشنگ شما تو یک ساختمانی به پارکینگش میرسی یا به بیرونش میرسی. به ویوِ ساختمان میرسیم. این میشود حالات. اجمالاً درک میکنی که این ساختمان چیست. حالا وارد ساختمان میشوی. تو پارکینگ از پلهها کم کم میآیی بالا. این میشود درجات. بعد میرسی به طبقه دوم. این میشود طبقات. بعد تو طبقه چهار تا واحد است. شما تا بخواهی تو این واحدها بچرخی و بفهمی چی به چی است و از همه ریزه کاریها و این سر در بیاور. کلی کار دارد. این میشود منزل. تمام ده پله ایمان هم این شکلی است.
ده پله، اسم پله اول فلان است، پله دوم. بعضی روایات اشاره شده به این پلهها با گامهایی که برای اخلاق، فاز اخلاق عملی و اینها میگویند. تو منازل السائرین، بعضیها اینها را صد تا کردند، بعضی اینها را هزار تا کردند. اوصاف الاشراف خواجه به نحوی، منازل السائرین خواجه عبدالله خواجه، خواجه نصیر طوسی، این خواجه عبدالله انصاری متعدده دیگر. توی علام منزل بندیهای دیگری تعریف. توی رساله سیر و سلوک بحرالعلوم سید، ایشان هم منازلی را تعریف کرده. بههرحال این منازل مختلف است. اسمهایش هم حالا خیلی بحثهای لفظی و اسمی و اینها. نباید حقیقتش همان مراتب توحید است دیگر. مراتب لا اله الا الله. هر چقدر که این لا اله الا الله رسوخ بیشتر و عمیقتری در قلب پیدا کند. ذنوب عمیقتری، زرو ظاهر الاسم و باطنه. گناه یک جنبه ظاهر دارد، یک جنبه باطن. ظاهرش همین مسائل مربوط به شریعت. ترک اینها هم یک مرتبه از توحید است. خود شریعت، هر عمل صالحی، حالا میخوانم. هر عمل صالحی خودش یک مرتبه از توحید است. ارتباطی به توحید دارد. یک سبیل است، سبیل تا صراط. صراط، جنبههای باطنی. اینها سبیل است. حالا چقدر دیگر مراتب انقطاع قرار بگیرد. توی زلزلههای مختلف. آنهایی که فرمود که: «حَتَّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتَى نَصْرُ اللَّهِ؟» زلزلو، نه آن «زلزلو»، «زالوا زلزالاً شدیداً» تو احزاب. حتی تا این سنت بر شما جاری نشود، داخل بهشت نمیکنم. پس چی میگویند این روایت که میگوید: «فَلَهُ الْجَنَّةَ»؟ این پس فلاح الجنه. این روایت نباید با آن آیه تناسب داشته باشد. آیه میگوید: آقا تا وقتی که به این زلزال نرسید، من شما را بهشت نمیبرم. «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ؟» خب، مثل آنها چی بود؟ گرفتار شدند، پدرشان در آمد. مگر توحید یک چیزی است که همین که گفتی بپری تو بغل حوری؟ داستان دارد برادر، سختی دارد. یک جوری دچار زلزال میکنمتان که رسول هم صدایش دربیاید. «وَ الَّذِينَ مَعَهُ» که «مَتَى نَصْرُ اللَّهِ؟» بعد تازه «مَتَى نَصْرُ اللَّهِ» که میگوید، همانجا نصرالله نمیرسد، چی میشود؟ پاسخ میرسد که: «أَلَا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ.» تحمل کن، میرسد. ایش! صدای پیغمبر در میآید که «مَتَى نَصْرُ اللَّهِ؟» پس چی شد نصر خدا؟ یقول هم آقا همان قول باطنیهاست. توجه داشته باشید. شما هیچ شاهد تاریخی نداریم که حتی پیغمبر خودمان و هر پیغمبر دیگری یک بار عبارت «مَتَى نَصْرُ اللَّهِ؟» ذکر شده باشد. این «مَتَى نَصْرُ اللَّهِ» متع رسول الله، باطنی، قلبی است. به این معنا که اینجا برای رسول به این معنا که به زبان استعداد و زبان حال و انقطاع باطنی میگوید که: «مَتَى نَصْرُ اللَّهِ؟» حالت یحیی که از قم دیگر، نا... یک بخشیش این است. «مَتَى نَصْرُ اللَّهِ» به ما در برابر این کفار. «مَتَى نَصْرُ اللَّهِ» به مؤمنین.
آره، «مَتَى نَصْرُ اللَّهِ» به حسب وعدهای که بهشون داده شده. حالا یک آیه دیگر سختتر از این هم داریم که در سوره یوسف. «حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا...» آن خیلی جالب است. مال سوره انبیا فکر میکنم. ها، نه نه، یوسف. هشتاد. جایی که دیگر اولاً که رسول در زلزال قرار میگیرد. میگفت «مَتَى نَصْرُ اللَّهِ؟» آنجا که گفتیم «نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ» و «نَصْرُنَا». وقتی رسُل یک لحظه می آید: دروغ بود. پیغمبر خدا نسبت به این تکذیب مردم و اینها. الان تکذیب میشویم. الان دیگر مؤمنین هم ما را تکذیب میکنند. هی شما گفتی جمهوری اسلامی پیروز میشود، فلان. دلار شد ۶۰ تومان! دیگر بسیجیها حاضر نیستند دفاع کنند. جمهوری اسلامی ۳۳ برسد. سرفه است. نشان بدهیم کنیم کلاً که مایوس. با این اسباب ظاهری که به چیزی، چیزی به ما نمیرسد. و هر روز هم انگار از تحقق آن وعده، به حسب ظاهر داریم دورتر میشویم. این خب، با این چیزی که آقا نه نه، ما هرچه بیشتر تلاش میکنیم و متناسب با تکلیف عمل میکنیم، به حسب ظاهر موانعمان برای رسیدن به آثار آن تکالیف و نتایج تکلیف، دارد سختتر میشود و دورتر. این، اینها بیشتر کار میکنند. نتایجی که بهشون وعده داده شده کمتر بهشون میرسد. هی دورتر دارد میشود. هی اوضاع دارد بدتر میشود. آره، خب نه، اگر تلاش نکند که اصلاً چیزی بهش نمیرسد. اگر تلاش غریب بهش نمیگویند. زحمت بکش. یک کاری دارد میکند که بهش وعده میدهند. علائم آن غریب. اگر کاری نکند که کاری نکرده. آمدهای توقع داری؟ کارش را میکند، گرفتار میشود. واسه همین میگوید: فکر کردید من صرف اینکه کار کردید؟ چرا اینجا میگوید: فکر کردی من همینجوری میبرم تو بهشت؟ نماز خوندی میری بهشت. نمیگوید: فکر کردی نماز نخونده میبرمت بهشت؟
آن آیات دیگری. بهشت من سنن قبلی را روی تو پیاده نمیکنم. مثل قبلیها را روی تو پیاده نمیکنم. من پیاده میکنم، چکار میکنم؟ بلا و زجر میرسانم. آنقدر میرسانم به زلزال میرسی که صدای پیغمبر هم در بیاید. این خودش باز شاهد است. صدای پیغمبر در بیاید برای اینکه دارند کار میکنند، به وظیفه عمل میکنند. به وظیفه عمل میکنند، نتیجه حاصل نمیشود. هی نتیجه دورتر دارد میشود. هی شواهد انگار دارد اینجوری میشود که آن وقتی که ما اول کار بودیم، بیشتر دشمنمان داشت زمینگیر میشد. هرچه داریم انگار تو این مسیر بیشتر تحمل میکنیم، بیشتر استحکام به خرج میگذاریم، بیشتر استقامت. بهتر میشود این قضیه. شاه نمونه خوبی. جمهوری اسلامی اول انقلاب تا ۴۲. امام یک تکان جدی داد. پهلوی یک تکان حسابی خورد. هرچه مبارزات علیه شاه بیشتر شد، انقلابیها ضعیفتر شدند، شاه قویتر شد. بودجههای نجومی نفت که شاه میگفت نمیدانم با این همه پول چکار کنم. مصاحبههایش هست. نمیدانم برای بودجههای سال بعد از شدت درآمد بالا ماندیم، چکار کنیم. با این فیلم اتفاقاً به گوش مردم برسد، خیلی خوب است که مردم وضع خوب بوده انقلاب کردند. نگویند مردم به خاطر شکم گرسنه انقلاب کردند. که بخواهند شکم سیر به شکم سیر انقلاب کردند. جالبش این است که اتفاقاً اوضاع خوب بود، ولی باز شکم سیرها انقلاب نکردند. بالا شهری انقلاب نکرد. وضع خوب بود ولی فاصله طبقاتی بیشتر می شد. مردم هرچه پول بیشتر میآمد جشنهای ۲۵۰۰ ساله گرفت و خرج دربار میکرد و حقوق نظامیها را افزایش میداد. بله.
حالا خلاصه هرچه آمد جلوتر، اوضاع بدتر شد. یکهو یک وقتی که هیچکس فکر نمیکرد، رژیم شاه فروپاشید. هیچکس فکر نمیکرد. امام وقتی برگردد، ده روز انقلاب پیروز. ۱۵ سال طول میکشد، کشته میشود. قطعاً امام کشته میشود وقتی امام برگردد. یکهو دیدند آقا ۲۲ بهمن. انتظار این را نداشتند که خبر پیروزی انقلاب بشنوند. این میشود «جاءَ نَصْرُنَا». یکهو میرسد. اصلاً خود شاپور بختیار یک صوتی ازش موجود است. آقا آنقدر چیز نیست. توی جلسه خصوصی کمیسیون امنیت ملی خیلی قشنگ است. یک صحبتهایی در مورد امام میکند. میگوید که: «این آقا آدم زاهدی است. خوراکش این است. فلان.» وقتی که امام فرانسه بود. بعد آنها میگویند آقا اگر برگردد ایران خیلی اوضاع خراب میشود. میگوید: «نه، این را که من میشناسم، تابع قدرت و طرفدار قدرت نیست. این آدم زاهدی است، دنبال قدرت نیست. برگردد میرود قم و آنقدر هم نه خود را درگیر سیستم میکند نه مثلاً خیلی برش آنجوری هم دارد ما مدیریت میکنیم بیاید مثلاً ما اگر بزنیم برایمان تبعاتش بیشترین شور انقلابی مردم این.» وقتی بیاید آرام آرام هضمش میکنیم تو سیستم. پیرمرد دستش هم به جایی بند نیست. خودش هم رغبتی به این کار. چون امام اصلاً رسماً میگفت توی سخنرانی قبل از انقلاب که من برگردم نمیخواهم رهبر بشوم. برگردم و مملکت مهندسین اداره کنند. به کرّات امام گفته. بخوانید توی صحبتهای امام. آخوندها نباید باشند تو سیستم و اینها که بعد غذای بنی صدر اوضاع عوض شد.
عرض کنم خدمت شما که اینها هم روی همینها محاسبه کرده. آخه بعضی فکر میکنند که شاه که نکشید از مثلاً تقوا و چیزش خدا ترسیش بود که امام را نکشید. مثلاً یا مثلاً رژیم نکشید. نه، بکشیم که بدتر میشود! خلاصه آقا، غرض این است: این بلا و زجر میرسد. به زلزال میرسند. «مَتَى نَصْرُ اللَّهِ؟» گفته میشود. تازه به اینها «أَلَا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ» میگویند. به استیأس رسُل میرسند تا اینها نباشد به جنت نمیرسند. خب پس چی گفت تو این روایت که بشارت بده کسی «لا اله الا الله»؟ اولاً که جنت مراتب دارد. ثانیاً کدام گفتار؟ گفتاری که در یک تزاحمی بوده و یک هزینهای بابتش داده یا نه، برعکس مُدامه بوده؟ آن وقتی که اگر «لا اله الا الله» نمیگفتند، گردنشان را میزدند، این که معلوم است که «لا اله الا الله» گفتن کسی بهشت نمیرود. ابوسفیان «لا اله الا الله» گفته. بنی امیه هم گفته. اینها که این «لا اله الا الله» بهشتبر نیستش که. «لا اله الا الله» که نون میرساند. آن «لا اله الا الله» که هزینه دارد. اینها شاهد است برای این روایات. خود آن آیه، آن یک اصل مُحکم است نسبت به این روایات.
فرمودند: ایمان تفسیر کرد به چی؟ که همهاش عمل است. قولش هم عمل است. پرسیدم آقا چه شکلی میشود که این کم و زیاد میشود؟ فرمود: «لِأَنَّ اللَّهَ فَرَضَ الْإِيمَانَ عَلَى جَوَارِحِ ابْنِ آدَمَ.» هر عضوی از جوارح، یک ایمانی بر خودش فرض شده. «وَ قَسَّمَهُ عَلَيْهَا وَ فَرَّقَهُ فِيهَا.» تقسیم کرده خدای متعال بر اینها. «فَلَيْسَ مِنْ جَوَارِحِهِ جَارِحَةٌ إِلَّا وَ قَدْ وُكِّلَتْ مِنَ الْإِيمَانِ بِغَيْرِ مَا وُكِّلَتْ بِهِ أُخْتُهَا.» هر کدام مسئول ایمانی خاصی دارد، به غیر از آن مسئولیتی که آن یکی دارد. «وَ اسْتَعْمَلَ قَلْبَهُ.» را هم پیدا کردی فکر کنم. آره، «حَتَّى قَوِمَ إِلَى بَابِ سَلَامَةٍ وَ دَارِ طُمَأْنِينَةٍ بِدَنِهِ فِي قَرَارِ رَاحَةٍ.» «مَنِ اسْتَعْمَلَ قَلْبَهُ»، همه مراتبی که رسیده. خطبه چند بود آقا؟ دویست و بیست نهج البلاغه، جلد ۱ نهج البلاغه، صفحه ۳۳۷ به آدرسی که من دارم. همه اینهایی که رسیده به «مَنِ اسْتَعْمَلَ قَلْبَهُ رَبَّهُ»، قلبش را به کار گرفته، ربش را راضی کرده. این به کار گرفتن آن اصلاً راضی شدن رب فرع بچه برای همین استعمال. استعمال قلب یعنی چی؟ این هم توجه باطنی. یعنی انگیزه، نیت، با اینها رسیده به آنها که: «قَدْ أَحْيَا عَقْلَهُ وَ أَمَاتَ نَفْسَهُ.» عقلش را زنده کرده، نفسش را کشته. خیلی تابلوی لطیفی است. این هم شد از این ساعت ما.
صلی الله علی سیدنا محمد.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه چهارم
توحید صدوق
جلسه پنجم
توحید صدوق
جلسه ششم
توحید صدوق
جلسه هفتم
توحید صدوق
جلسه هشتم
توحید صدوق
جلسه دهم
توحید صدوق
جلسه یازدهم
توحید صدوق
جلسه دوازدهم
توحید صدوق
جلسه سیزدهم
توحید صدوق
جلسه چهاردهم
توحید صدوق
در حال بارگذاری نظرات...