متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسماللهالرحمنالرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم مصطفی محمد و آل الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
خب، سند روایت را اجازه دهید ببینیم به چه شکل است. روایتی که بنده اینجا گذاشتم، روایت ۲۱ است. روایتی معروف، از امام رضا (علیه السلام) که میفرماید:
«حدثنی علی بن موسی الرضا (علیه السلام) سنت اربعین و تسعمئه و مائه هجری قال حدثنی ابی موسی بن جعفر قال حدثنی ابی جعفر بن محمد قال حدثنی ابی محمد بن علی قال حدثنی ابی علی بن الحسین قال حدثنی ابی الحسین بن علی قال حدثنی ابی علی بن ابی طالب»
تا اینجا، که «قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول الله جل جلاله: لا اله الا الله حصنی، فمن دخله امن من عذابی».
**حدیث معروف سلسلهالذهب**
این حدیث معروف است و حتماً میدانید که بیست هزار نفر این حدیث را کتابت کردند. در نیشابور، با قلم و لوح و دوات ایستاده بودند و همه قلمبهدست منتظر بودند که کلمهای از زبان حضرت علی بن موسی الرضا (ارواحنا فداه) خارج شود. حضرت هم مختصر و مفید صحبت کردند تا در حدی که (این بماند دیگر) همه بتوانند یادداشت کنند. یک جمله تاریخی و ماندگار و عصاره تمام معارف دین، در واقع، همین بود که حضرت در اینجا فرمودند.
البته حالا روایت ۲۱ به نحوی است و روایت ۲۲ به نحو دیگری. توضیح بیشترش در روایت ۲۲ و در همین روایت ۲۱ آمده است که خدای متعال فرمود: «لا اله الّا الله حسنی». خب، حالا این خودش جای بحث دارد که «حصن خدا» یعنی چه؟ آن حریمی که نگهبانی و نگهداری میکند، حصن است؛ از مزاحمتها، از آفات و از گرفتاریها. بیقراریهای دلمان، مشکلاتمان، اضطرابهایمان، همه به این برمیگردد که ما در این حصن قرار نگرفتهایم و به این حصن نرسیدهایم. اینکه دچار تلاطم میشویم، دچار مشکل میشویم، مشوّش میشویم، مردد میشویم، تردید پیدا میکنیم و حالاتمان نوسان پیدا میکند، از همین روست.
اینها به هر حال مشکلات عمدهای است که در زندگیهای ما وجود دارد: مسائل رفتاری، مسائل اخلاقی، جنبههای انگیزشی، جنبههای درونی و عاطفی. راهحل همه این گرفتاریها، توحید است؛ «حصن خداست». فلسفه دین، فلسفه نبوت و فلسفه نزول قرآن، رساندن بشر به همین نقطه است؛ به همین حصن که آنجا دیگر آرامش مطلق است.
**داستان مرحوم علی آقای قاضی و بیقراری دنیا**
مرحوم علی آقای قاضی فرموده بودند که: تمام غصههای ما، تمام مشکلاتمان، جلوه همین حصن الهی است. ورود در نماز، «الله اکبر». ایشان غصه میخوردند و با همان لهجه شیرین آذری خود میفرمودند: «گیرم ما را به بهشت ببرند، بعد از مرگ نماز را چه کنیم؟» "نماز نداشته باشیم؟"
از مرحوم قاضی نقل کردهاند که پس از رحلتشان، یکی خوابشان را دید. دیده بود که ایشان در بهشت است؛ حور و قصور، شراب و جنات، همه اینها هست، ولی ایشان ایستاده رو به قبله نماز میخواند. خب، این قبله بهشتی و نماز بهشتی، درست است و حق است، اما از جنس تکالیف اینجا نیست. هم قبلهاش چیز دیگری است و هم نمازش چیز دیگری است. این همان «در صلات، در حصن، در این توجه تام به خدای متعال» است.
خب، آن گرفتاریها، آن مشکلاتی که این مردان بزرگ داشتند، اعم از مشکلات خانوادگی، اجتماعی و اقتصادی، فقر عجیب و غریب. در داستان مرحوم سیدالاساتید آقای قاضی هست که بچهاش آمد و به ایشان گفت: «مادر وضع حمل کرده، قابله پول میخواهد.» ایشان دستش را اینگونه کرده بود، با یک حالت خوشی، در حالی که غرق در توحید بود، گفت: «ندارم.» آن بچه میگوید: «چند نخ سیگار بدهیم به قابله؟» میگوید: «ندارم.» میگوید: «چیزی بدهیم به این قابله با دست؟» "ندارم". گویی علامه فرموده بود: «فکر میکنم ایشان دارد از عالم بالا و از غرق در سرور و بهجت، این "ندارم"ها را میگوید.»
علامه فرموده بود که هر وقت ما در گرفتاریها قرار میگرفتیم و خدمت ایشان میآمدیم، میدیدیم ایشان را، حالات ایشان را و فقر ایشان را. و این قضیه هم یکی از همان خاطراتی است که علامه از ایشان نقل میکند. فراموش میکردیم و ابیاتی را هم اینجا سروده که: «بله، پیر خردپیشه فرزانه، ام...» تا جلوتر میرسد که: «هرچه خدا خواست همان میشود، هرچه دلم خواست نه آن میشود.»
این ابیات معروف، که اشعار خیلی قشنگی هم هست، در یکی از بحرانها برای مرحوم علامه طباطبایی بود. ایشان میآید خدمت استاد علی آقا (قاضی) تا از مشکلات گله کند. فقط ایشان را دیدم و حالش را دیدم و گرفتاریهایش را دیدم و حال خوشش را دیدم. همه چیز را فراموش کردم! خب، خود علامه (رضوان الله تعالی علیه) مصداق بارز این مطلب است:
«دو شب که غم پرده ما را میدرید/ خار غم اندر دل ما میخلید»
«بر در استاد خردپیشه رفت/ طرح نمودم غم و اندیشه رفت»
**حصن الهی و آرامش در توحید**
این همان «حصن الهی» است. کسی که به حصن رسیده، این شکلی است:
«کو به کف آینه تدبیر داشت/ بخت جوان و خرد پیر داشت»
«پیر خردپیشه نور برد/ ز دل زنگ پریشانی میبرد.»
وقتی کسی در حصن مستقر است، "نور برد" را منتقل میکند بهشت. گفت: «در زندگی آزاد باش، هان، گذران است جهان، شاد باش.»
«رو به خودت نسبت هستی مده/ لا اله الا الله، لا اله الا الله»
از کجا این آرامش میآید؟ از همین که «رو به خودت نسبت هستی مده». هیچ غصهای ندارد. هستیم که هست. فوت نشده. اینها هم که نبود، خب نبود که بخواهد از دست برود. بودم که هست. نه از این غصهدار میشوی، نه از آن. حصن «لا اله الا الله».
«رو به خودت نسبت هستی مده.»
خب، ما چرا ناراحت میشویم؟ برای اینکه احساس میکنیم مثلاً «من آبرویی دارم، آبرویم را بردند. شخصیتی دارم، شخصیتم را لگدمال کردند. عواطفم جریحهدار شد.» هی همش نسبت به «هستی» است دیگر. یک هستی سلب شده، یک بودی نابود شده، یک بودی آسیب دیده. «لا اله الا الله».
اگر به این حقیقت «لا اله الا الله» رسیدیم، این نسبت «هستی» از بین رفت. آن وقت دیگر غصهای نیست. مال مگر مال من بوده که از زیرزمینتان دزد زده؟ گفت: خب حالا چه کنم؟ گفتند: «بیا نگاه کن که ببین چه چیزهایی را برده.» دو جمله نقل شده؛ یکی اینکه: «بیایم نگاه کنم تشویشم بیشتر میشود.» و دیگری هم جمله معروفش این است که گفت: «بردن؟ از عالم وجود که خارج نشده! از عالم وجود که خارج نشده! خب، من چون میگویم از جیب من بردند، از جیب من خارج شده. این نسبت هستی را میدهم و تشویش پیدا میکنم.»
از عالم وجود بوده و هست. در دست همان کسی است که بوده و هست. به اندازه همان چیزی که بوده و هست. من غصه؟ به من چه؟ حالا یکی که مالکش بود، تا امروز داشت در زیرزمین خانه ما ازش نگهداری میکرد، از امروز میخواهد جای دیگر نگهداری کند. به من چه غصه چی؟ باید چه کار کنم؟ «لا اله الا الله حصنی.»
این حصن الهی است. قرارمان آنجاست؛ یعنی آرامش. و آنجایی که هیچ مزاحمتی نیست، هیچ درگیری نیست، هیچ تلاطمی نیست، هیچ آسیبی نیست، آنجاست! چقدر این کلام کوتاه حضرت امام رئوف، امام رضا (علیه السلام)، چقدر پرمحتواست، چقدر عمیق است!
«رو به خودت نسبت هستی مده، دل به چنین مستی.»
«و زانچه نداری ز چه افسردهای/ وز غم و اندوه دل آزردهای؟»
«ور ببَرد ور بدهد دست اوست/ ور ببَرد ور بنهد ملک اوست»
«ور بکشی یا بکشی دیو غم/ کج نشود دست قضا را قلم»
«آنچه خدا خواست همان میشود/ وانچه دلت خواست نه آن میشود.»
آقاجان، حصن! ببخشید بله. مسیر طلبگیمان این باشد دیگر. به خودم عرض میکنم. انشاءالله که دل مرده ما بیدار شود. جهت زندگیمان حرکت به سمت این حصن باشد. دلخوش نکنیم به این مسائل سطحی و زودگذر، این امور بیارزش.
**سقوط در دام ظواهر**
یه منبری داریم و یه محرابی داریم، و یه چند تا پسنمازی داریم، فالووری داریم، کتاب پرفروش است، پای منبرمان زیاد است. اینها هیچ کدام قرار را برای انسان آرام نمیکند، بلکه هر کدام از اینها تشویش انسان را بیشتر میکند.
شما نمیدانید! یکی از اساتید ما، وقتی مکاسب میخواندیم پیش ایشان، ۱۶ سال پیش، ۱۴-۱۵ سال پیش، میگفت: «شما نمیدانید استادی چقدر سخت است. باید مثل چی درس بخوانی که شاگردت درس آن یکی استاد نرود.» نگهداشتن شاگرد رقابت است دیگر. آنجا رقابت سخت است. «به قدری محکم بپیچیم که شاگرد هیچ جای دیگری نرود.»
آن هم بیقرار است. در مجلس یکی از علما، یکی از فضلا، یکی از علما وارد شد. در بخش VIP. هرچه چشم انداخت، جا پیدا نکرد. نگاه کردم که جایی پیدا کند. دلم سوخت. گفتم: «این مسکین، محتاج صدقه است، لازم است صدقه بدهی.»
جا بهش فشار میآید. اگر برود وسط مردم بنشیند، احساس میکند تحقیر شده. اینها همان نرسیدن به حصن الهی است. درس خواندیم، ولی به قرار نرسیدیم. در این تعینات، گرفتاریها خیلی زیاد است. اینها واقعاً توحید باید جوری باشد که ما را اینگونه کند دیگر؛ که قلبمان را تکان بدهد.
خدا کند که قلب ... مسئله شاگرد ظاهرش الان برای ماها آسان است. بله، در کورس که قرار میگیری، میبینی شاگردانت رفتهاند درس آن یکی آقا که خودش شاگردت بوده. خیلی به آدم فشار میآید.
شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) «منازل السائره» را نوشته. بعد امام جماعت حرم کتاب را برداشته، بدون اینکه اسم ببرد، از روح همین کتاب منازل السائره برای مردم بالای منبر میخواند. پدر شیخ عباس پای منبر نشسته، کیف کرده. آمده خانه، میگوید: «بچههای مردم رفتند ملا شدند. بچه ما کی شیخ شده. بیا ببین حاجی فلانی بالای منبر کتاب میخواند، کیف میکند. تو چه کار کردی؟» «بچه فلانی به جای اینکه هی پول بخواهد، پول میآورد برای ننه بابایش.» آره. بعد آنجا سکوت شیخ عباس. هیچی نمیگوید که «آقا کتاب من را دارد میخواند.» دعا کن من هم به درد بخورم. کس دیگری دارد میبیند. او میخواهد آن افتخار ارتباطش با خدای متعال و لذتی که از این میبرد را بداند. دیگر اهمیت ندارد که بقیه بدانند یا ندانند. آنی که باید ببیند، میداند یا میبیند.
**مراتب توحید و مرگ اختیاری**
مناطق پایین توحید است، ولی خب، جانکندن. البته مراتب توحید اینگونه است که وقتی میافتد انسان… ما که خبر نداریم، بزرگانی که فرمودند، میافتد توی آن جذبههای الهی، دیگر میرود دیگر. یعنی اولهایش، به تعبیر آقایان، سخت است. البته هر مرحله سختیهای خودش را دارد. هر مرحله یک "مرگ" سنگینتر دارد. مراتب «مرگ» است دیگر. مراتب «لقاء الله». مراتب «مرگ». هر مرتبه یک مرگی دارد. و اینکه فرمود: «مُوتوا قبل ان تَموتوا»، همین است. ولی هی «مرگ» شیرینتر. یعنی اولهایش همان است که فرمود: «یُكره الموت و اُكره مساعته.»
فرمود: «خدای متعال در هیچ چیزی تردد ندارم.» «ترددی قبض روح مؤمنیت تردد ندارم.» تردید. البته امثال ملاصدرا بحث کردهاند که یعنی چه؟ خیلی قشنگ. در مرتبه فعل خدا، «تردید» یعنی چه؟ این رفت و برگشت بین اسماء و صفات است. که یک طرف اقتضای رحمت این است که مؤمن را بیاورد سمت خودش. یک طرف اقتضای رحمت این است که مؤمن را اذیت نکند. یعنی تردد میکند بین این دو تا. «مرگ را دوست ندارد، من هم ناخوشی او را دوست ندارم.» مثل بچهای که شما میخواهی آمپول بزنی. چقدر آدم مردد است؟ پدر، از یک طرف میبینی چارهای نیست غیر از این آمپول. بعد میگوید: «آقا این بچه کوچک، و سوزن به این تن نحیف این بچه برود.» بابایش بیشتر گریه میکند. بچه درد میکشد. تازه او گریه نکند، بابایش گریه میکند که: «قربونت بشم، درد تحمل میکنی. چه کارت کنم؟ تب داری، چارهای نیست.» تردد.
فرمود: «هیچ جایی اینقدر تردد ندارم که در قبض روح مومن تردد دارم.» یک دعای طول عمر هم هست. انجام هست. متن روایت که این از مرگ خوشش نمیآید، من هم از ناراحتی این خوشم نمیآید. دوست ندارم ناراحتش کنم. ایمان مرتبه اول موت است.
مراتب عالیتر، موت دیگر درخواست موت از جانب است. یعنی آن شوق است. «عَجِّل فی مَماتی» و تعابیر این شکلی، از اینجاست. «جا احلامن الاسل» میشود. بله. البته آن هم حالا باز خودش «احلامن الاسل» در همه مراتب موت میتواند باشد. به هر حال، احمر و موت اسود و موت اصفر و برگ زرد و سفید و سیاه و سرخ. چهار تا مرگ ظاهراً ناظر به چهار مرحله همین فنا و این حرفهاست. به هر حال این میشود مرگ.
رسیدن به این حصن، آقاجان، این مرگها را میخواهد. ولی آنجا جایی است که وقتی میرسی، تازه میفهمی که هیچی نباختی. هیچی نبردی. برد کامل کردی. برد مال تو است. هیچی از دست ندادی. تصور میکردی داری از دست میدهی. دارند ازت میگیرند:
«مرگ اگر مرد است، گو نزد من آی/ تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ»
«من از او جانی ستانم جاودان/ او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ»
این از مولوی است. کمی متفاوت با آن خوب. «گر نمیخواهی تراش؟ صیقلش باش. چون آینه پر زنگ، چشم چشمپوشا، خیره مَنگَر دنگ دنگ.» دست شما درد نکند.
**معنای «أمن من عذابی» و سوزاندن شرک**
خب، پس خدای متعال فرمود: «لا اله الا الله حصنی.» هر که در آن حصن داخل بشود، امن من عذابی.
خوب، یعنی چه «از عذاب من در امان» است؟ گویی همه فلسفه عذاب خدا، تلنگر به توحید است. فلسفه عذابهای الهی، تلنگر به توحید. حالا در مراتبش. یک وقت آثار جبری اعمالمان است. یک وقت هست آثار غفلتمان است برای تلنگر و توجهمان. بیدار بشویم، از شرک در بیایم. از توجه به اسباب خارج بشویم. این عذاب الهی در همه مراتبش، سوزاندن شرک است.
این نکته را داشته باشید. یادگاری از این کلاس و از این ساعت و از این جلسه: «سوزاندن خدا، سوزاندن بنده نیست. سوزاندن شرک بنده است.» خدا بنده را خلق نکرده برای سوزاندن. جان آقا! میروی توی آهنگ، خال. آن از خودشه. آن زمینه و اقتضایش را خودش ایجاد کرد. آن هم خدای متعال خلق نکرده برای خلود در جهنم و آن هم در واقع شرک با ذات او اتحاد پیدا کرده و خدا شرک را میسوزاند. وقتی مشرک عین شرک شد، این دیگر سوزاندنش و سوختنش ابدی و خالد است. خدا شرک را میسوزاند. این را داشته باشید، خیلی مهم است. شرک را میسوزاند.
آن آیه چیست که میگوید: «وقود جهنم» یا «حطب جهنم» اینها را هیزم جهنم میفرماید: «این شرکا هیزم جهنم.» «انکم و ما تعبدون من دون الله حصب او حسَب جهنم.» هیزم آتش، شرک خواهد شد.
یک پدری اگر بداند مواد تهش قرار است خالد بشود به اعمال و کارهای اختیاری خودش، اصلاً برای چی خلقش میکند که؟ این ناظر به فرد اگر باشد، حرف درست است. ولی خلقت خدا ناظر به نوع است. خلقت خدا ناظر به نوع. نوع بشر در موردش این مسئله صادق نیست. در مورد فرد، یک فرد بشر، بله.
کما اینکه بگوییم آقا کارخانهای که میداند ماشینی که تولید میکند تصادف میکند، چرا تولید میکند؟ بله، به نسبت یک فرد، اگر شما بدانی که این یک دانه را داری میزنی، همین یک دانه هم میرود یکی را میکشد. ولی وقتی قرار شد انبوهی از خودرو بزنی که تویش قطعاً مواردی اسقاطی هست، تصادفی هست، آتیش میگیرد، چپ میکند. بشر عاجز است، خدا عاجز نیست. و خدای متعال راه نشان داده به بشر، برای اینکه از این نجات پیدا کند. جبری نیست.
میشود هیچ بشری، میشود هیچ بشری جهنم نرود. نوع بشر. این فرد، این فرد و این فرد عاقبتشان این میشود. خب، من برای چی؟ مهربانی و لطف و مهربانیش ناظر به نوع است. همین را میخواهم عرض کنم. فرد، فرد را در نوع نگاه میکند. برای اینکه اساساً خدای متعال نوع آفریده، فرد نیافریده. خدای متعال انسانیت آفریده. وقتی گفت: «سجده کنید.» به چی سجده کردند؟ به فرد انسان یا به نوع انسان؟ به نوع آدم. از اول «انی جاعل فی الارض خلیفه» ناظر به فرد یا ناظر به نوع است؟
خدای متعال خلیفه و آینه آفریده. آینه تام برای خودش آفریده و مصداق هم دارد، اتفاقاً برعکس این است. یعنی نکته قشنگ علامه در المیزان، در بحثی به این اشاره میکند، شاید در سوره اع(اعراف) که میفرماید: «اتفاقاً به اینورش. اگر یک مصداق داشته باشد، هدف از خلقت همه حاصل شد.» یعنی یک آینه اگر در همه اینها در بیاید.
ما آنوری نگاه میکنیم، میگوییم: «یک دانه اسقاطی اگر در بیاید، هدف همه باطل شد. تو که میدانی یک نفر ساقط میشود، برای چی خلق کردی؟»
جلوهای از نوع خلق کند. بدون اینکه بعضی از نوع را (یا او را) باید با تمام تنوعش خلق کند. تنوع از نوع میآید دیگر. نوع بودنش به همین است که «جعلناکم قبائل و شعوباً.» و «و من آیاته اختلاف ال» این فقط رنگ و پوست ظاهری نیستها. آن سوره حجرات بود که خواندیم: «انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوباً و قبائل لتعارفوا.» با همین تفاوتها. الان شما کمال را در کامل با تفاوتش در ناقص میفهمی. اگر ناقص نباشد که معلوم نمیشود که آن، کامل است. یزید نباشد که امام حسین دیده نمیشود. معلوم نمیشود که امام حسین این است. معاویه نباشد، امیرالمؤمنین فرموده نمیشود که امیرالمؤمنین است. ناقص از جهت بروز کمال کامل حضورش لازم است. و از جهت امتحان کامل. اصلاً کامل که کامل میشود، با چی کامل میشود؟ با چه قوایی به فعلیت میرسد؟ با استقامت، با صبر. صبر تا مزاحم نداشته باشد که صبر نمیشود. مزاحمش کیست؟ از همین نوع.
پس آن هم حضورش لازم است. در عین حال که کلیه وجود او لازم است، جزئی وجود او را خدا نفی کرده. گفته: «کسی معاویه نشود.» معاویه در عالم لازم است، ولی کسی معاویه نشود. مثال هم اگر بخواهیم بگوییم، زیاد میشود پیدا کرد. در این قطعات بدن شما، مثلاً فضولات را اگر در نظر بگیرید، قاذورات را در نظر بگیرید. طبعاً شما هیچ غذایی را نمیخورید که تبدیل به قاذورات بشود. ولی قاذورات در بدن لازم است. اگر بتوانید گفتگو کنید با این ذراتی که دارید میخورید، با آن گوشتی که دارید میخورید، با آن سیبی که میخورید، میگویند: «تو برو خون شو، تو برو سلول مغز شو.» قاذورات نشوید. ولی قاذورات در بدن لازم است. عرض بنده را. لازم که نیست، زائد غذاست. مجبور است. لازم است دیگر. به حسب این ترکیب لازم است دیگر. این ترکیب بدون این مشکل دارد دیگر. برای اینکه اساساً ترکیب، ترکیب حکایت از تضاد میکند. شما وقتی میخواهی ترکیب، ترکیب نسبت سنجی. اقتضاء تضاد، تفاوت. ترکیب از تفاوت حکایت میکند. تفاوت از نقص حکایت میکند. تفاوت مصادر. انسان چه جوری به وجود میآید؟
**عذاب الهی و ابتلا؛ رحمت در پوشش بلا**
تفاوت استعدادی و ذاتی از جانب خدای متعال میبخشم. راه کمال بسته نیست. هیچ کسی را خدا برای عذاب نیافریده. این نکته اصلیش. در عین حال عذاب لازم است. حالا عذاب چیست؟ سوزاندن. خدای متعال، سوزاندن شرک. سوزاندن شریک. اگر به حصن الهی رسیدی، از عذاب او در امانی. چقدر روایت، روایت فوقالعادهای است. چقدر عمق دارد دیگر. این عذابهایی که سوزاندن شرک است، نصیبت نمیشود. آنجا گرفتاری. نه اینکه گرفتاری ندارد. اتفاقاً «البلاء للولاء». به آن حصن که رسیدی، میشوی مجمع بلایا. میشوی تیررس هرچی درد است، ولی دیگر آنها هیچ کدام عذاب نیستند، همهاش رحمت است.
مثل فوتبالیستی که برای بلایش درد و رنج زیاد میکشد، تا بشود مثلاً رونالدو. بشود مسی. مثلاً بر فرض. رونالدو عذاب میکشد. این شکستگی دارد، محرومیت دارد، استخوانش میشکند، نمیدانم رباط صلیبی پاره میکند، کارت قرمز میگیرد، فلان میشود، نمیدانم هزار و یک مشکل برایش پیش میآید. آقای بلبلی بعد آخرش چی میشود؟ گرفتاریها برای این است که او رونالدو بشود. همه گرفتاریهایش به خاطر اینکه تا حالا رونالدو نیست، مسی نیست. از اینکه مسی نبود، گرفتار بود. از آن وقتی که مسی شد، دیگر گرفتاریهای او آسیب مسی بودن او را نمیزند، بلکه مسی بودن او را هی قدرتمندتر و بارورتر میکند.
مثال سادهای است حالا برای اینکه در ذهن بیاید. عبد این شکلی است. ماها در این مسیر تکاملی گرفتاری زیاد داریم. گرفتاریهای ماها برای رهایی از شرک است، چه دنیوی و چه اخرویش. ولی وقتی از شرک رها شدی، آنجا عذاب تمام نمیشود ها. گرفت عذاب به این معنا، گرفتاری تمام نمیشود. بله، در آن زیارت اهل بیت، که خیلی بنده به این زیارت علاقه دارم، میگوید: «هل المحن الا ما عصبتم.» یک همچین تعبیری. ائمه مؤمنین. فکر میکنم «جامعه ائمه المؤمنین» باید باشد. خدمتتان عرض کنم که آنجا تعبیر میکند که خدا باغ دل شما را با محبت خودش آبیاری کرد. میرسد به اینکه آیا گرفتاری و مصیبت چیزی غیر از این است که شما دیدید؟ اصلاً مگر غیر از این را میشود گفت مصیبت و گرفتاری؟
حالا اگر پیدا کنم عبارت را. «فهل المحن یا سعادتی دارالمزار الکبیر» به قول عراقی «المزار الکبیر» جلد ۱ صفحه ۹۱. متفاوت. کامل زیارتنامه متفاوتی است. اینجوری شروع میشود: «اللهم سلعزمی بتحقیق و نیّتی بتوفیق و رجایی بتصدیق و تولدی امری» میآید پایینتر به اینجا میرسد که عرض می کنیم آنجا که خیلی تعابیر عجیبی است. طولانی، خیلی زیاد هم هست. «قادوه الی بیتهم سیوفها و روضه دار.» خیلی مشروعها، سنتها توصیف میکند وضعیت بیعت گرفتن از امیرالمؤمنین. و «هو ساطع القلب حائز الغضب شدید الصبر کاظم الغیظ یدعونه الی بیعتهم التی عم الاسلام و زرعت فی قلوب اهل الاثام و قد سلمانها و مقدادها و جندبها و فقت بطن عمارها.» خیلی تعابیر قشنگی است.
و «حرف القرآن و بدلت الاحکام و غیرت المقام و اباحت الخمس لطلقا مسلت اولاد اللعنا علی الفروج و خلت الحلال بالحرام وسط خفت بایمان و الاسلام و دمه الکعبه و غارت علی دار الهجره یوم الحره و ابضت بنات المهاجرین و الان انصاری آثار سقیفه و البسهن صووب العار و الفضیحه و رخصت لاهل الشبهه فی قتل اهل البیت صفه و عبادت نسله.» تا میآید و میآید و میآید: «یا موالی، فلو اینکم المصطفی و سهام الامه مغرقه فی اکبادکم.» شما را در چه حالی پیغمبر اکرم میبیند؟ در حالی که تیرهای این امت توی جگر شما نشسته. و «و رماهم مشرعه فی نحورکم.» نیزههایشان در گلوی شما فرو رفته. و «و سیوفها مولقه فی دمائکم.» شمشیرهایشان از خون شما دارد میچکد. «یشفی ابناء العواهر قلیل الفسق من و وقیض الکفر من ایمان و انتم بین صریع فی المحراب.» وضع شما اهل بیت چیست؟ «در محراب غرق در خانههای خودتان میغلتید.» قد «فلق سیف حامته.» با فرق شکافته. و «شهید فوق الجنازه.» قد «شکت اکفان بالصیح.» جسد مبارکتان تیرباران شده. و «قتیل بالعراء.» قد «رفع فوق الغناء.» ترسید. دیگر توصیف امام حسین (علیه السلام) و روضههایی که دارد. و «مُکبّل فی السجن.» قد «رُضّت بالحدید اعظمه.» یا استخوانهایتان در زندان مرزوز شده. و «مسموم.» قد «قطعت به جرعه سم اما.» یا مسمومی هستید که با جرعههای سم، امعاء شما تکهتکه شده. و «قد شملکم ابادید و تفنیهم العبید و ابناء عبید.» تا اینجا.
**منزلت اهل بیت و مفهوم ابتلا**
«فهل المحن یا ساداتی إلا التی لزمتکم.» اصلاً محنت مگر چیزی غیر از این است که سر شما آمده؟ اصلاً مگر میشود به چیز دیگر گفت گرفتاری؟ گرفتاری به "حمل شایع" آنی است که سر شما آمده. بقیه همه مجاز است، واقعیت ندارد. «فهل المحن یا ساداتی، حرم که میروید حرم امام رضا، اهل بیت، جامعه ائمه مؤمنین» نبود. در مفاتیح فکر نمیکنم باشد. «و المصائب الا التی عمتکم.» مصیبت غیر از چیزی است که به شما رسیده؟ «و الفجایع الا التی اخستکم.» فاجعه چیزی غیر از این است که سر شما آمده؟ «و القوارع الا التی ترقتکم.» قارهای که میکوبد و له میکند، چیزی غیر از این است که سر شما آمده؟ «صلوات الله علیکم و علی ارواحکم و اجسادکم و رحمه الله و برکاته.» باز میگوید: «ببوس حرم و آن ضریح را.»
و اینها را ... باز ابیاتی دارد که باز نسبت به مصیبتهای اهل بیت: «علی هذه المصائب العظیمه الحاله بفنائکم و رضای الجدی فی قلوب شیعتکم القروع و عوّرت اکبادهم الجروح و زرعت فی صدورهم الغصص.» بعد دیگر تعابیر قشنگی که در ادامهاش دارد.
پس غرض این است که آقا، «أمنه من عذابی»؛ به گرفتاری نمیافتی، اتفاقاً اصل گرفتاری مال آنی است که «فی حصنی» است. ولی در امان است، مأمون است.
خب، پس راه نجات از عذاب، توحید است. عذاب به خاطر شرک است و سوزاندن شرک. هر مرتبهای هم شرکی دارد، هر مرتبه هم عذابی دارد. لذا در احوالات انبیاء میبینید دیگر. عبارتی گفته شده که یک بوی استقلال ازش میآمده، گرفتار شده. سالها.
حضرت امام این را مرحوم آیتالله به سر کلاس اینجا گفتم یا نگفتم. مرحوم آیتالله بهجت (رحمت الله علیه) در درسشان از حضرت امام (رضوان الله علیه)، اصل خاطره در این کتابهای خاطرات امام هست. امام در جماران یک روزی به حاج حسن صانعی میگوید که: «آقای صانعی، یادت است ۱۵ سال پیش، مثلاً ۲۰ سال پیش، سال ۴۲ از من پرسیدی که شما با این مشکلات و اینها به چه امیدی قیام کردی؟ یادت است چی جواب دادم؟» میگوید: «گفتی نترس، خدا با ماست، مردم هم هستند.» میگوید: «امام فرمود که انقلاب ۱۵ سال عقب افتاد به خاطر همان یک کلمه "مردم هم هستند". الان اگر ازم سؤال کنی، میگویم فقط خدا با ماست.» الهی. بچه در درس نقل میکرد از امام که: «آقای خمینی این طور گفت: یک کلمه ۱۵ سال گرفتار.»
مرحوم آیت الله پهلوانی بیماریهای سختی پیدا کرد. تا برای مداوا به لندن بردند. به دستور حضرت آقا. در این فرموده بود که: «همش از یکی از شاگردان ایشان شنیدم.» منظور: «همش به خاطر یک لحظه خطوری بود در یک مسئلهای که به ذهنم زد. خطور این بیماریها و گرفتاریهایی که برایم حاصل شد، یک لحظه خطوری بود که آمد و از آمدن خطورش...» حلیم. اگر کسی میخواهد بماند. خطور دست آدم نیست، آمدنش. ولی توجه بهش دست... توجه به خطور، بله. خدمت شما عرض کنم که اینطوریه. این «آمن من عذابی». آن مرحلهای که آنجا شوخی، مگر ساحتی انسان قرار بگیرد که فعل او را خدا به خودش نسبت بدهد؟ خدا گردن بگیرد کار او را. مخلصین خدا کار مخلصین را گردن میگیرد. به خودش نسبت میدهد. شما ببینید در سوره که گفتگوی خضر با موسی. کار خضر را به خدا نسبت داده. عبارات حضرت خضر را ببین. مرحله مرحله خطابه. حضرت موسی: «اردت عن آیئوهو.» وقتی عیب را به خودش نسبت میدهد، میگوید: «این چیز را کشتی را اراده کردم که بهش عیب وارد کنم.» جلوتر میرود: «اردنا ان یبدلهما خیراً ما اراده کردیم که به جای بچه یک خیری.» حالا اگر دارم غلط میگویم، بگویید. «بهتری نصیبشان بشود.» آخر میرود چی میشود؟ میگوید: «اراده ربک.»
از «اردت» شروع میکند. بعد به «اردنا». بعد به «اراد رب». ناطق کیست؟ به حسب ظاهر، خضر. چه کسی گردن گرفته؟ خدا. قتل این بچه را به چه کسی نسبت میدهد؟ به خدا نسبت میدهد. خیلی عجیب است. خب، کسی میخواهد در این مرتبه باشد! ببینید خدا! خدای غیور است. «واحد قهّار». راه ندارد کسی به آن مرتبه که بخواهد آنجا بیاید عرض اندام بکند. میزند، نابودش میکند. آنجا عزّ و کبریاء خدای متعال که اول آن خطبه، ردایی است که برازنده خود اوست. کسی تنازع به این بکند، چشم به این داشته باشد، خدا نابودش میکند. به عزّ و کبریاء.
بعد خدای متعال آیات قرآن در مورد رسول اکرم، آیات عجیبی است. میفرماید که: «استجیبوا لله و لرسول اذا دعاکم لما یحییکم.» دعاکم آقا. دعوا کن باید میگفت دو تاست. «الله و رسول». یکهو رسید به «دعاکم» مفرد شد. دو تایی نیست. اصلاً برای همین است که این پیامبر.
شما ببینید تعبیر حمد برای احدی به کار نرفته. «حمدلله رب العالمین». حمد مال خدا. یک نفر در ساحت هستی هست که حمد شده به نام شریفش، محمد (صلی الله علیه و آله و سلم). اللهم صل علی. چه کسی او را حمد کرده؟ خدا. احمد. شوخی نیست. حمد توصیف کمال یعنی ستودن کمالی است. آنقدر این آینه جلیس است. آنقدر این آینه از خود خالی است و کمال حضرت حق پره. خدا خودش را در این آینه حمل میکند. آن آینه هم شده محمود.
شوخی نیست. خیلی حرف است. خب، حالا کسی میخواهد در مقام باشد. لذا قرآن سنگینترین تهدیدش را خطاب به این پیامبر کرد: «کلمه اگر حرف دیگری باشد، غیر از حرف من. قطعنا من کُلفتین.» «اَتّی انتَ قُلتَ لِلنّاس اتّخذونی و امی الهین من دون الله.» کاری که اصلاً نکرده. حضرت عیسی. یکی دیگر برایش نسبت داده. خدا یقه عیسی را گرفته: «اینا چی میگن؟» خدایا، تو که میدانی من نگفتم. شوخی ندارد. یک لحظه توجه به غیر این طور است.
این مقام حصنی، در امان هست. همه عنایات مال این مقام است. ولی مستقر شدن در مقام نظام؟ این هم پاسخ به سؤال دیگری است که بعضی فکر میکنند خدا اهل بیت را اتوماتیک در آن مقام آفریده. ما بدبختها را در خسوخاشاک انداخته. گفته بیا بیا بیا. البته آن پیامبر خدا، امیرالمؤمنین، امیرالمؤمنین آفریده. خب ما را ما آفریده. ما اگر امیرالمؤمنین، بله امیرالمؤمنین ابتداءً خدای متعال این مقامات را عنایت کرد، ولی نگهداشتن اینها خیلی دشوار است. حدوثش از خودش نیست، نقشی نداشته. به یک معنا، ولی در بقاءش است که آقا خیلی از این چیزها اصلاً حدوثش در قیاس با بقای سختی ندارد. ما فکر میکنیم رسیدن به این حصن الهی خیلی سخت است. رسیدنش خیلی سخت است. ماندنش سختتر است. اصلاً سختی ماندنش در قیاس با سختی رسیدنش، اصلاً سختی رسیدن به حساب نمیآید.
**رمز فضیلت امیرالمؤمنین و ابتلا در کثرات**
خدمت شما عرض کنم که این حصن الهی، رسیدن بهش سخت است، ماندنش سختتر است. آن ابتلای امیرالمؤمنین، امتحان امیرالمؤمنین، در مرتبهای است که اثر قابل فهم برای ما نیست. آن مراتب ماندن در این.
یک وقت از محضر یکی از اساتید سؤال شد که رمز فضیلت امیرالمؤمنین بر سایر معصومین چیست؟ سؤال داشته باشید یادگاری. «رمز فضیلت امیرالمؤمنین بر سایر معصومین چیست؟» همهشان که فانی بودند. وضعیت فنا که تفاوتی ندارد. «غرق بشوند که یکسان است.» آن مرتبهای که مقرب و مقربتر ندارد. «اوّلُنا محمد، اوسطُنا محمد، آخِرُنا محمد، کُلّنا محمد.» اللهم صل علی. وحدت نور واحد به چیست که میگویی مقام امیرالمؤمنین افصل است؟
ایشان فرمود: «برای اینکه این بزرگوار (دامت برکاته) فرمود که این ابتلای خلقی و کثراتی امیرالمؤمنین، از اهل بیت نداشته.» ابتلا به معنای اطلاعی که داستان حضرت زهرا، همهاش یک بخش از او است. یک بخش قضاوَت کردن، حاکمیت، بخشنامه دادن، رسیدگی کردن. اینکه از جهت مقام یعنی با خلق ابتلا، با خلق، نه به معنای مظلومیت و آسیب و اینها. یعنی مثلاً ضربه زدن، مثلاً فلان. این گرفتاریهایی که شما اینقدر مشغله در این عالم کثرات داشته باشی و از آن مقام وحدت تنزل. بقیه اهل بیت خلوتشان زیاد بوده. امام سجاد (علیه السلام)، جسارت به محضر امام سجاد (علیه السلام). بمیرد انسان و کلمه. خود امام سجاد که وقتی که عبادات آنچنانی میکرد، فرمود: «آن صحیفه را بیاور که در آن اعمال امیرالمؤمنین یادداشت کرده.» وقتی که خواند، برگه از دست امام سجاد افتاد. دست در پیشانی گذاشت. فرمود: «من یَقوى علی عباده علی بن ابی؟» "چه کسی میتواند مثل علی عبادت کند؟"
تعبیر امام سجاد (علیه السلام): «من یَقوى علی» آن عبادت از جهت فنایش تفاوت نداشتهها. از جهت حفظش. کف جامعه، وسط این درگیریها، قضاوت بکنی، بین مردم باشی، شمشیر بزنی. چند تا از اهل بیت شمشیر میزدند؟ دائم در جنگ. آن صحرا. بعد اینکه میگویند در مقام امیرالمؤمنین، «لیله الهریر» نماز شبش در «لیله الهریر» هم قطع نشد. رزمندههای عملیات قطع نشوند بابا. نماز شب علی، آن نماز شبی که توش بیهوش و مدهوش میافتاد، آن نماز شب وسط جنگ قطع نشد. این علی و «لیله الهریر». امیرالمؤمنین نمیشود.
ما اصلاً توجه نداریم. این جمع بین این حالات، آن فنا را روز، آن سَحَر، روز حفظ میشود. با همه این مشاغل و کثرات. این همه درگیری. با این همه مظلومیت. یک دانه تهمت به آدم. یک بیانیهای میدهند. آدم تا یک هفته نماز ۷ رکعت میخواند. وقت اذان شد، نشد. نماز ظهر خواندم؟ اصلاً بعدش خواندم؟ نخواندم؟ آن غصب ولایت، آن مظلومیت، آن هجوم، آن تهاجم، آن اتفاقات، چه در دوره خانهنشینی، چه در دوره حاکمیت. حاکمیتش سختتر از خانهنشینی است. امیرالمؤمنین طلب مرگ از خدا را در خانهنشینی نکرد، در حاکمیت کرد. نالههای امیرالمؤمنین در حاکمیت به مراتب سنگینتر است در قیاس با دوران خانهنشینی.
الحمدلله آقا بالاخره رئیس کردند. رئیس جمهور شدند. "او رئیس جمهور شدن ابتلا اعظمش برایش است." تفاوت مقامش در همین است. یوسف هم در چاه این دعا را نکرد. خیلی لطیفه اینها، رفقا! داشته باشید. معارف اینها، معارف زلال قرآن و اهل بیت. این عبارت را نه در چاه گفت، نه وقتی زلیخا او را به زندان انداخت. این عبارت را وقتی گفت که بر تخت نشاندندش: «توفنی مسلماً.» خدایا، جانم را بگیر. در چاه نگفت. در زندان زلیخا هم نگفت. بر بالای تخت که نشست، این مصیبت اعظم برایش بود. «بر تخت نشستن و توجه نکردن.» امر کردن، حاکمیت، و توجه نکردن به تو.
**حلقه گمشده توحید: اطاعت از امام**
یک عنصری هستیم، یک گوشهای نشستهایم، به حساب نمیآییم. اطلاعمان، دردمان، واقعاً این اطلاعات. رهبر انقلاب شما نگاه کنید، اطلاعات دوران رهبری ایشان به مراتب سنگینتر است. حسب دوران زندان، تبعیدی، دانشگاه شریف، و اتفاقی که افتاد، آن تعابیری که به کار بردند که یکی بود از هزاران دانلود ما. اگر بود، چه حالی داشتیم؟ من و تو افسردگی. بدشان میآید. میگوید:
«ای عشق دل افروز، دل من به تو گرم است/ گرم است به هم پشت رقیبان پی قتلم»
«ای عشق دل افروز، دل من به تو گرم.»
این شوخی نیست. یک چیزی میگوییم، یک چیزی. ما این رفیقمان را زدند، صمیمی ما بود دیگر. ما چند ساعت قبلش با هم گفتگو کردیم. تماس. محل کار که همان مؤسسه بود، مسیر آمدنش بود که ۶ سال با هم رفاقت داشتیم. از مشهد. سه تا از دوستانمان از مشهد به خاطر این کارهای ما چقدر هم سختی تحمل کرد. پیام داده بود اخیراً که میخواست نجف بیاید. چند وقتی که بودیم. خوبی، واقعی. خیلی سخت بود برایم. واقعاً واقع تلخ است.
خدمت شما عرض کنم که انسان یک تکانی. این را زدند. من هم اگر بغلش بودم، مثلاً من هم میخوردم. بعد اینجوری. شما خیلی وضع ایشان را خبر ندارید. گلوی ایشان از این بیخ تا آن بیخ (از اول تا آخر) همهاش بخیه شد. مشخص است. طرف نشسته برای ذبح کردن. کار خدا پشت نانوایی بوده. آدم وقتی میبیند، جدی بخواهد. دیروز به این بخیههای گردنش نگاه میکردم، میگفتم: «تو بودی میپذیرفتی، این را نزنند، تو را بزنند؟» خیلی سخت است، خیلی سخت. حالا شما ببینید در یک جایی هستی که اصلاً هیشکی به هیشکی کار ندارد. فقط تو را دارد میزند. بقیه را میزنند به خاطر رهبری. این است دیگر. «آرمان علیمردی» هم که میزنیم، به خاطر آقا دارند میزنند. برای خودش موضوعیت ندارد. این چون یک رنگ و بویی از خامنهای دارد، دارند میزنند. هدف همه تیرها او است.
به قول باز یکی از اساتید بزرگوار، که همین سؤالی که ازشان پرسیدم در اول آن فتنه. ایشان فرمود: «جالب است که همه اینها که ما میبینیم در این قضیه کم آوردند، احساس میکنند انقلاب دارد نابود میشود. یک نفر سفت وامیایستد، قرص میگوید: "نترسید، هیچی نمیشود." و آن خود آقاست.» یعنی آنی که بیشتر از همه در این تلاطم دارد باید تکان بخورد، او از همه صافتر وامیایستد، بقیه را دارد نگه میدارد. عظمت این واقعاً عجیب است. این حصن الهی است. این توحیدی است که حسینی است. هیچ باکی ندارد. همه هستی خدا با همه هستی از او دفاع میکند. «لله جنود السماوات و الارض». ولی خب، رسیدن به اینها و بودن این اتفاقات در این درگیریها. ۱۶ تا روزنامه هفته. چند تا فیلم ببینی و نمیدانم چند تا رمان بخوانی. درس خارج بدهی. فتوا بدهی. خانه شهدا بروی و چه میدانم ورزش بروی و کوه بروی و داشتن اینها. ولی یک وقت شما در خلوتی نشستهای. روزی ۶۰۰۰ تا ذکر یونسیه خودت. مغازه هم اجاره دادهای. برج به برج ماهیانت را میریزند در حساب. درگیری داری با صاحبخانه. یک درگیری با صاحبخانه کل دودمانت را به باد میدهد. اصلاً همه آخر برج و باید پاشی جابهجا شوی. از ذکر هیچی برایت نمیماند.
همین قضیه احمدینژاد. واقعاً آدمی که رهبری تمام قد پشتش وایستاد. وگرنه این را خورده بودند از همان اول. چه کسی به حساب میآمد در برابر هاشمی رفسنجانی و چه کسی و چه کسی و چه کسی. نگهاش داشت، نگهاش داشت، نگهاش داشت. حفظش کرد. گنده شد. گنده شد. گنده شد. آنقدر گنده شده که دارد الان با کفش روی گلوی رهبری فشار میدهد. صدای آقا در نمیآید. هیچ. قابل تصور نیست این چیزها که یک کسی آنقدر خودش را وقف کرده برای حق، هیچ خالی از خودش. عظمت این است دیگر. «لا اله الا الله حسنی.» خب.
روایت بعدی را هم که همین مضمون است سریع بخوانیم. ابوالفضل هروی میگوید که «کنتو». گفتش که این اتفاقی که سر داستان حاج قاسم و اینها افتاد و آمدم در چیز جزا (ثوابت) نمیدانم پاداش آن مقاومتی بود که آقا پشت سر قضیه بنزین خوش و فدا کرد دیگر. خدا کارشناس خودش را سپر روحانی کرد دیگر. بله، یکیاش همین است دیگر. یکی از ثمرات و آثار.
جناب ابوسالت میفرماید که: «کنت مع علی بن موسی الرضا (علیه السلام) حین رحلا من نیشابور و هو راکب بغله شهبا.» وقتی که امام رضا (علیه السلام) وارد نیشابور میشدند، من با ایشان بودم. حضرت سوار بر یک استر خاکستریرنگ بودند. «محمد بن رافع و احمد بن حرب و یحی بن یحیی و اسحاق بن راهویه و عده من اهل العلم قد تعلقوا بلجام بغلته فی المربعه.» دیدم که این چند نفری که اسمشان را آوردیم، با یک تعدادی از اهل علم از منطقه مربعه، اینها در منطقه مربعه آمدند افسار این استر امام رضا (علیه السلام) را گرفتند. «فقالوا بحق آبائک المطهرین.» قسم دادند حضرت را به حق پدران مطهر. و شاید هم به همین دلیل حضرت از آبای مطهرشان یاد کرد. آبای مطهر حضرت را قبول داشتند. حضرت هم حدیث را سلسلهالذهب کردند که کلام از همین آبای مطهر باشد تا پیغمبر اکرم. «حدثنا بحدیث قد سمعته من ابیک.»
یک چیزی که از پدرت شنیدی. امام را امام نمیدانستند، از باب اینکه نواده پیغمبر است، ازاینکه یک چیزی شنیده باشی که همینجور پشتبهپشت برسد به پیغمبر. "خال" دیگر، یعنی همان که اصل کلام پیغمبر است. اگر همه پیغمبر یکی بخواهد بشود، میشود همین. «فخرج راسه من العماریه.» امام سرشان را از آن هودج بیرون آوردند. و «علیه مسراف خزن ذو وجهین.» که این هودج یک پرده خزی داشت که دو طرفش خز بود. همان خزی که فرمود:
«حدثنی ابی العبد الصالح موسی بن جعفر قال حدثنی ابی الصادق جعفر بن محمد قال حدثنی ابی ابو جعفر محمد بن علی باقر و علم الانبیاء قال حدثنی ابی علی بن الحسین سید العابدین قال حدثنی ابی سید شباب اهل الجنه الحسین حدثنی ابی علی بن ابی طالب قال سمعت النبی صلی الله علیه و سلم یقول قال الله جل جلاله انی انا الله من لا اله الا الهی لا اله الا الله جز من نیست فاعبدونی منو بپرستید من جا منکم به شهادت ان لا اله الا الله بالاس هرکی از شما با این کلمه بیاد ولی خالص اخلاص داشته باشه دخل فی حصنی در حصن من داخل و من دخل فی حصنی امن من عذابی از عذاب من در امان.»
روایت بعدی. این به شرطها را در روایت بعدی دارد. «بشروطها.» لما «وفا ابوالحسن رضا به نیشابور و اراد ان یخرج منها الی المأمون اجتماع علیه اصحاب الحدیث.» که اهل حدیث بودند، آنجا جمع شد. رسول الله گفتند ۲۰ هزار تا. تا فکر میکنم ۴۰ هزار تا، ۵۰ هزار تا. کمترینش آره. اهل حدیث. جمعیت. یکی اینکه منطقه، منطقه بوده که اهل دانش بودند. اهل حدیث زیاد بودند. اهل حدیث هم مثل مثلاً آخوند الان لزوماً نبودند دیگر. حدیث مینوشتند، نقل میکردند. و اینکه حضور حضرت هم یک اتفاق کمی نبود. ولیعهد دارد میآید. ولیعهد مأمون. مأمون از مدینه او را. نواده پیغمبر است. همه باخبرند که مثلاً کی میرسد. شما ببینید وقتی حضرت وارد نیشابور شدند، دعوا بود بین اشراف که شب حضرت منزل کدامشان اتراق کند. شوخی نیست. اینها نشان میدهد که همین، رهگذری نبوده که مثلاً مردم «عه، آقا! مثلاً آقا سلفی بگیریم.» مثلاً. این جوری نبوده. از قبل همه باخبر بودند که نواده پیغمبر دارد این مسیر را رد میشود، به اینجا دارد میرسد.
کمااینکه مردم قم وقتی باخبر شدند حضرت معصومه (سلام الله علیها) به ساوه رسیده، چه کردند؟ دیگر اینها برخوردها. البته آن ها مردم قم شیعه بودند. جایگاهشان فرق میکرد. آن ها اهل حدیث شیعه بودند. اینها اهل حدیث سنی بودند در نیشابور. بالاخره جاهای دیگر هم این اتفاق نیفتاد. این مسیر طولانی را حضرت مدینه آمدند، عراق رفتند، ایران را. این مسافت طولانی از شلمچه ... که میشود ترکمنستان، عرض کنم خدمت شما که این همه شهر، این همه شهر. آمدند. همین تهران و حضرت رد شدند از منطقه ری و اینها. رد شدند. و این مسافت طولانی. این اتفاق جایی نیفتاد. نیشابور خاص بود. کمتر ۲۰ هزار تا گفته شده، بیشتر از اینها گفته شده. به هر حال گفتند: «ترحّل انا و لا تحدثنا به حدیث فنستفیده منک.» «میروی از اینجا، یک حدیثی به ما نمیگویی استفاده کنیم؟ ما بدون حدیث از شما خداحافظی کنیم؟»
مکان قد «قعده فی العماریه.» حضرت در هودج نشسته بودند. «فاطلع راسه.» سر بیرون آوردند. و «قال سمعت ابی موسی بن جعفر یقول سمعت ابی جعفر بن محمد ابی محمد بن یقول سمعت ابی علی بن الحسین یقول سمعت ابی الحسین بن علی بن ابی طالب یقول سمعت رسول الله صلی الله علیه و سلم یقول سمعت جبرائیل یقول.» تا جبرائیل میرسد. جبرائیل نداشت. «قال سمعت النبی یقول قال الله جل جلاله.» روایت قبلی مستقیم، پیغمبر از خدای متعال. روایت اینجا پیغمبر از جبرائیل. حالا شاید برمیگردد به اینکه آن ها گفتند: «بحق آبائک الطاهرین.» شیعه بودند. «آبائک المطهرین.» و اینها سنی بودند. فقط «ابن رسول الله» را قائل بودند. شاید یک وجهش این است که آنجا حضرت جبرائیل را ذکر نمیکنند. اینجا جبرائیل را ذکر.
«سمع الله جل جلاله یقول لا اله الا الله حصنی و من دخل حصنی قال فلما مرت راحله همین که شتر راه افتاد نادی انا صدا زد بشرطها و انا من شروطها.» سه جلسه در مشهد این ایام بحث کردیم، شبهای قدر. آنجا خوب مفصل عنوان جلسه بود: «خدا به شرط امام.» آنجا بحث شد که خب ربط این چیست که امام رضا فرمودند که من از شروط توحیدم و شروط این کلمه جلالم (جلالتم).
اجمالش این است که آن چیزی که رکن رکین عبودیت است، امر و اطاعت است. عبودیت خدای متعال. «لا اله الا الله» جلوه اصلیش این است که الهی جز الله نباشد. جلوه اصلیش در اطاعت امر. امر کسی جز حضرت حق شنیده نمیشود، اطاعت نمیشود. «عبودیت العبادت هی الاطاعه.» جمله از علامه است. خیلی جمله قیمتی است که از آن بحث چیز هم استفاده میکند. هواپرستی به چیست؟ پرستش به «نیست». در کیش مهر پرستش به «مستی» است. در کیش مهر. بود «کیش» مهر. مهر دلدارها. پرستش به چیست؟ پرستش به اطاعت است. پرستش یک چیز عجیب و غریبی نیست. وجودت را به همان سپردی. به همان دل دادی. همان الهه خودت را دست او سپردی. پرستش این است.
هر کسی را که حرف ازش گوش میدهی. چقدر چیزهایی که ما ساده میگیریم. این که میگوید ترک معصیت. این اطاعت اینجا معلوم میشود یعنی چی. پرستش همین است. توحید. چیزی. خداپرستی یعنی همین. توحید یعنی این اطاعتها را همه را یکی کنیم. اصلیترین مرحلهاش همین. آن چیزی که ضامن سعادت انسان است. و حتی همین حصن هم که گفته شده، آن مراتب عالی آقای قاضی و اینها. نمیخواهیم در همین مراتب خود ماها. با همین توحید در اطاعت. بابا، همین حصن الهی میرسیم، از عذاب رها میشود. حرف کس دیگری را گوش نکن.
بنای قلبمان. بالاترین ذکر به این است که اصفهان، یک ذکری به من بگویید. خیلی لطیف است. رحمت الله علیه. «همان ذکری که میگویم اصفهان و مازندران و اینها فرقی نمیکند. برای همه جا به کارتان میآید. و آن این است که تصمیم قلبی بگیرید اگر خدای متعال به او صد سال عمر داد، یک بار عمداً گناه نکند.» بالاترین ذکر. در مقایسه تسبیح بچرخاند تا اصفهان یک چیزی بگوید. آنها ازش چیزی در نمیآید. در میرود دیگر. در میرود. یعنی آدم نمیداند، غافل میشود. عمداً یعنی اینکه طرف مثلاً الان بگوید خدا مثلاً به مخالفت. خب همین. این تصمیمی است که صد سال اگر عمر گرفت، یک معصیت عمدی نمیکند. توحید این میشود. ذکر خدای متعال. پرستش یک چیز عجیب و غریبی نیست. در مورد غیر هم همین است.
شیطانپرست یعنی چه؟ صلیب را برعکس بیندازد گردنش و ۶۶۶ انگشتر بکند انگشت فلان. نه بابا. این که شیطانپرستی نیستش. «یا ابتُعُد الشیطان انه کان للرحمن». حضرت ابراهیم. تا آذر. شیطان را نپرست. شیطان کیست؟ فکر کنید پدر ابراهیم اگر شیطانپرست بود چرا میگوید شیطان را نپرست. شیطان را نپرست نمیگوید. بابا، گول شیطان را نخور. گول شیطان را نخور. گول شیطان خوردن همان اطاعت است دیگر.
**امامت شرط اصلی توحید و اطاعت**
اطاعات همان پرستش است. کسی را داری اطاعت میکنی که اسیر خداست. عصیانگر نسبت به حضرت. به هر کس دیگری هم که عصیانگر است، اطاعتش را بکنی. شبهای قدر یک چیزی گفتیم، ولوله شد توی مردم. یعنی رنگ و پریده. عروسی میگیری، بهت فشار میآورند که این مدلی باید عروسی باشد. بعد بهت میگویند که آقا چرا این جوری میکنی؟ میگویی که احترامشان را نگه داشتم. احترام. پرستید. دستور دادند: «این شکلی عروسی بگیر.» اگر میخواهی ما بیاییم. این جوری عروسی رفتیم. گوش کردیم. پرستش. پرستش چیز عجیب غریبی نیست. حالا چه کسی را پرستیدی؟ برو بررسی. «من کان للرحمن عصیا.» پس شیطانپرست. شیطانپرستی چیز عجیب و غریبی نیست که.
«جان کری» زنگ میزند: «این محموله نود فلانجا برسد.» میگویی «باشه.» این شیطانپرستی است. «کان للرحمن عاصیا». پیچیده نیست. ما خیلی همهاش زدیم فکر کردیم یا توحید چیست، شرک چیست. این است که بدون امام، توحید معنا... چه جایگاهی نسبت به خدا دارد؟ چه ارتباطی با خدا دارد که بخواهد حرف خدا و امر خدا را بهت بگوید. امام تعیین میکند چه کسی را داری میپرستی. از امامت فهمیده میشود رب تو و خدای تو کیست. خدا را که قبول داریم. بحثمان سر ولایت فقیه، بحث تو فقط سر توحید است. اصرار دارم بنده چندین ساله روی این موضوع. هر جایی که بحثی شده، ولایت فقیه، بحثهای سیاسی اینها که این برگردد به معال خودش. نقطه اختلافیمان بفهمیم که دعوا سر توحید است. و جواب هم میدهد. هر وقت این را بحث میکنیم، میرسانیم به این نقطه که دعوا سر امر الهی و ولایت الهی است. نه سر خامنهای و خمینی و این و آن و منتظری و شریعتمداری و آمریکا و مذاکره و کوفت و زهرمار. بر سر امر الهی است. تعبد و تسلیم محض امر الهی.
خوب که میشکافی، همه اینهایی که گیر و گور سیاسی دارند، در این نقطه اشکال دارند. اشکال ندارد. خدا را قبول دارند. امام حسین را قبول دارند. کربلا هم میروند. اربعین هم میروند. مرجعیت را قبول ندارند. ولایت فقیه را قبول ندارند. بابا، مرجعیت مال همان مکانیزم است. مکانیزم «اولولامریه». ولایت فقیه امتداد همان مکانیزم است. توحید هم بدون «اولیالامر» معنا ندارد. سرم به زنگ تمام کردم. و صلی الله و سیدنا.
بسماللهالرحمنالرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم مصطفی محمد و آل الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
خب، سند روایت را اجازه دهید ببینیم به چه شکل است. روایتی که بنده اینجا گذاشتم، روایت ۲۱ است. روایتی معروف، از امام رضا (علیه السلام) که میفرماید:
«حدثنی علی بن موسی الرضا (علیه السلام) سنت اربعین و تسعمئه و مائه هجری قال حدثنی ابی موسی بن جعفر قال حدثنی ابی جعفر بن محمد قال حدثنی ابی محمد بن علی قال حدثنی ابی علی بن الحسین قال حدثنی ابی الحسین بن علی قال حدثنی ابی علی بن ابی طالب»
تا اینجا، که «قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول الله جل جلاله: لا اله الا الله حصنی، فمن دخله امن من عذابی».
**حدیث معروف سلسلهالذهب**
این حدیث معروف است و حتماً میدانید که بیست هزار نفر این حدیث را کتابت کردند. در نیشابور، با قلم و لوح و دوات ایستاده بودند و همه قلمبهدست منتظر بودند که کلمهای از زبان حضرت علی بن موسی الرضا (ارواحنا فداه) خارج شود. حضرت هم مختصر و مفید صحبت کردند تا در حدی که (این بماند دیگر) همه بتوانند یادداشت کنند. یک جمله تاریخی و ماندگار و عصاره تمام معارف دین، در واقع، همین بود که حضرت در اینجا فرمودند.
البته حالا روایت ۲۱ به نحوی است و روایت ۲۲ به نحو دیگری. توضیح بیشترش در روایت ۲۲ و در همین روایت ۲۱ آمده است که خدای متعال فرمود: «لا اله الّا الله حسنی». خب، حالا این خودش جای بحث دارد که «حصن خدا» یعنی چه؟ آن حریمی که نگهبانی و نگهداری میکند، حصن است؛ از مزاحمتها، از آفات و از گرفتاریها. بیقراریهای دلمان، مشکلاتمان، اضطرابهایمان، همه به این برمیگردد که ما در این حصن قرار نگرفتهایم و به این حصن نرسیدهایم. اینکه دچار تلاطم میشویم، دچار مشکل میشویم، مشوّش میشویم، مردد میشویم، تردید پیدا میکنیم و حالاتمان نوسان پیدا میکند، از همین روست.
اینها به هر حال مشکلات عمدهای است که در زندگیهای ما وجود دارد: مسائل رفتاری، مسائل اخلاقی، جنبههای انگیزشی، جنبههای درونی و عاطفی. راهحل همه این گرفتاریها، توحید است؛ «حصن خداست». فلسفه دین، فلسفه نبوت و فلسفه نزول قرآن، رساندن بشر به همین نقطه است؛ به همین حصن که آنجا دیگر آرامش مطلق است.
**داستان مرحوم علی آقای قاضی و بیقراری دنیا**
مرحوم علی آقای قاضی فرموده بودند که: تمام غصههای ما، تمام مشکلاتمان، جلوه همین حصن الهی است. ورود در نماز، «الله اکبر». ایشان غصه میخوردند و با همان لهجه شیرین آذری خود میفرمودند: «گیرم ما را به بهشت ببرند، بعد از مرگ نماز را چه کنیم؟» "نماز نداشته باشیم؟"
از مرحوم قاضی نقل کردهاند که پس از رحلتشان، یکی خوابشان را دید. دیده بود که ایشان در بهشت است؛ حور و قصور، شراب و جنات، همه اینها هست، ولی ایشان ایستاده رو به قبله نماز میخواند. خب، این قبله بهشتی و نماز بهشتی، درست است و حق است، اما از جنس تکالیف اینجا نیست. هم قبلهاش چیز دیگری است و هم نمازش چیز دیگری است. این همان «در صلات، در حصن، در این توجه تام به خدای متعال» است.
خب، آن گرفتاریها، آن مشکلاتی که این مردان بزرگ داشتند، اعم از مشکلات خانوادگی، اجتماعی و اقتصادی، فقر عجیب و غریب. در داستان مرحوم سیدالاساتید آقای قاضی هست که بچهاش آمد و به ایشان گفت: «مادر وضع حمل کرده، قابله پول میخواهد.» ایشان دستش را اینگونه کرده بود، با یک حالت خوشی، در حالی که غرق در توحید بود، گفت: «ندارم.» آن بچه میگوید: «چند نخ سیگار بدهیم به قابله؟» میگوید: «ندارم.» میگوید: «چیزی بدهیم به این قابله با دست؟» "ندارم". گویی علامه فرموده بود: «فکر میکنم ایشان دارد از عالم بالا و از غرق در سرور و بهجت، این "ندارم"ها را میگوید.»
علامه فرموده بود که هر وقت ما در گرفتاریها قرار میگرفتیم و خدمت ایشان میآمدیم، میدیدیم ایشان را، حالات ایشان را و فقر ایشان را. و این قضیه هم یکی از همان خاطراتی است که علامه از ایشان نقل میکند. فراموش میکردیم و ابیاتی را هم اینجا سروده که: «بله، پیر خردپیشه فرزانه، ام...» تا جلوتر میرسد که: «هرچه خدا خواست همان میشود، هرچه دلم خواست نه آن میشود.»
این ابیات معروف، که اشعار خیلی قشنگی هم هست، در یکی از بحرانها برای مرحوم علامه طباطبایی بود. ایشان میآید خدمت استاد علی آقا (قاضی) تا از مشکلات گله کند. فقط ایشان را دیدم و حالش را دیدم و گرفتاریهایش را دیدم و حال خوشش را دیدم. همه چیز را فراموش کردم! خب، خود علامه (رضوان الله تعالی علیه) مصداق بارز این مطلب است:
«دو شب که غم پرده ما را میدرید/ خار غم اندر دل ما میخلید»
«بر در استاد خردپیشه رفت/ طرح نمودم غم و اندیشه رفت»
**حصن الهی و آرامش در توحید**
این همان «حصن الهی» است. کسی که به حصن رسیده، این شکلی است:
«کو به کف آینه تدبیر داشت/ بخت جوان و خرد پیر داشت»
«پیر خردپیشه نور برد/ ز دل زنگ پریشانی میبرد.»
وقتی کسی در حصن مستقر است، "نور برد" را منتقل میکند بهشت. گفت: «در زندگی آزاد باش، هان، گذران است جهان، شاد باش.»
«رو به خودت نسبت هستی مده/ لا اله الا الله، لا اله الا الله»
از کجا این آرامش میآید؟ از همین که «رو به خودت نسبت هستی مده». هیچ غصهای ندارد. هستیم که هست. فوت نشده. اینها هم که نبود، خب نبود که بخواهد از دست برود. بودم که هست. نه از این غصهدار میشوی، نه از آن. حصن «لا اله الا الله».
«رو به خودت نسبت هستی مده.»
خب، ما چرا ناراحت میشویم؟ برای اینکه احساس میکنیم مثلاً «من آبرویی دارم، آبرویم را بردند. شخصیتی دارم، شخصیتم را لگدمال کردند. عواطفم جریحهدار شد.» هی همش نسبت به «هستی» است دیگر. یک هستی سلب شده، یک بودی نابود شده، یک بودی آسیب دیده. «لا اله الا الله».
اگر به این حقیقت «لا اله الا الله» رسیدیم، این نسبت «هستی» از بین رفت. آن وقت دیگر غصهای نیست. مال مگر مال من بوده که از زیرزمینتان دزد زده؟ گفت: خب حالا چه کنم؟ گفتند: «بیا نگاه کن که ببین چه چیزهایی را برده.» دو جمله نقل شده؛ یکی اینکه: «بیایم نگاه کنم تشویشم بیشتر میشود.» و دیگری هم جمله معروفش این است که گفت: «بردن؟ از عالم وجود که خارج نشده! از عالم وجود که خارج نشده! خب، من چون میگویم از جیب من بردند، از جیب من خارج شده. این نسبت هستی را میدهم و تشویش پیدا میکنم.»
از عالم وجود بوده و هست. در دست همان کسی است که بوده و هست. به اندازه همان چیزی که بوده و هست. من غصه؟ به من چه؟ حالا یکی که مالکش بود، تا امروز داشت در زیرزمین خانه ما ازش نگهداری میکرد، از امروز میخواهد جای دیگر نگهداری کند. به من چه غصه چی؟ باید چه کار کنم؟ «لا اله الا الله حصنی.»
این حصن الهی است. قرارمان آنجاست؛ یعنی آرامش. و آنجایی که هیچ مزاحمتی نیست، هیچ درگیری نیست، هیچ تلاطمی نیست، هیچ آسیبی نیست، آنجاست! چقدر این کلام کوتاه حضرت امام رئوف، امام رضا (علیه السلام)، چقدر پرمحتواست، چقدر عمیق است!
«رو به خودت نسبت هستی مده، دل به چنین مستی.»
«و زانچه نداری ز چه افسردهای/ وز غم و اندوه دل آزردهای؟»
«ور ببَرد ور بدهد دست اوست/ ور ببَرد ور بنهد ملک اوست»
«ور بکشی یا بکشی دیو غم/ کج نشود دست قضا را قلم»
«آنچه خدا خواست همان میشود/ وانچه دلت خواست نه آن میشود.»
آقاجان، حصن! ببخشید بله. مسیر طلبگیمان این باشد دیگر. به خودم عرض میکنم. انشاءالله که دل مرده ما بیدار شود. جهت زندگیمان حرکت به سمت این حصن باشد. دلخوش نکنیم به این مسائل سطحی و زودگذر، این امور بیارزش.
**سقوط در دام ظواهر**
یه منبری داریم و یه محرابی داریم، و یه چند تا پسنمازی داریم، فالووری داریم، کتاب پرفروش است، پای منبرمان زیاد است. اینها هیچ کدام قرار را برای انسان آرام نمیکند، بلکه هر کدام از اینها تشویش انسان را بیشتر میکند.
شما نمیدانید! یکی از اساتید ما، وقتی مکاسب میخواندیم پیش ایشان، ۱۶ سال پیش، ۱۴-۱۵ سال پیش، میگفت: «شما نمیدانید استادی چقدر سخت است. باید مثل چی درس بخوانی که شاگردت درس آن یکی استاد نرود.» نگهداشتن شاگرد رقابت است دیگر. آنجا رقابت سخت است. «به قدری محکم بپیچیم که شاگرد هیچ جای دیگری نرود.»
آن هم بیقرار است. در مجلس یکی از علما، یکی از فضلا، یکی از علما وارد شد. در بخش VIP. هرچه چشم انداخت، جا پیدا نکرد. نگاه کردم که جایی پیدا کند. دلم سوخت. گفتم: «این مسکین، محتاج صدقه است، لازم است صدقه بدهی.»
جا بهش فشار میآید. اگر برود وسط مردم بنشیند، احساس میکند تحقیر شده. اینها همان نرسیدن به حصن الهی است. درس خواندیم، ولی به قرار نرسیدیم. در این تعینات، گرفتاریها خیلی زیاد است. اینها واقعاً توحید باید جوری باشد که ما را اینگونه کند دیگر؛ که قلبمان را تکان بدهد.
خدا کند که قلب ... مسئله شاگرد ظاهرش الان برای ماها آسان است. بله، در کورس که قرار میگیری، میبینی شاگردانت رفتهاند درس آن یکی آقا که خودش شاگردت بوده. خیلی به آدم فشار میآید.
شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) «منازل السائره» را نوشته. بعد امام جماعت حرم کتاب را برداشته، بدون اینکه اسم ببرد، از روح همین کتاب منازل السائره برای مردم بالای منبر میخواند. پدر شیخ عباس پای منبر نشسته، کیف کرده. آمده خانه، میگوید: «بچههای مردم رفتند ملا شدند. بچه ما کی شیخ شده. بیا ببین حاجی فلانی بالای منبر کتاب میخواند، کیف میکند. تو چه کار کردی؟» «بچه فلانی به جای اینکه هی پول بخواهد، پول میآورد برای ننه بابایش.» آره. بعد آنجا سکوت شیخ عباس. هیچی نمیگوید که «آقا کتاب من را دارد میخواند.» دعا کن من هم به درد بخورم. کس دیگری دارد میبیند. او میخواهد آن افتخار ارتباطش با خدای متعال و لذتی که از این میبرد را بداند. دیگر اهمیت ندارد که بقیه بدانند یا ندانند. آنی که باید ببیند، میداند یا میبیند.
**مراتب توحید و مرگ اختیاری**
مناطق پایین توحید است، ولی خب، جانکندن. البته مراتب توحید اینگونه است که وقتی میافتد انسان… ما که خبر نداریم، بزرگانی که فرمودند، میافتد توی آن جذبههای الهی، دیگر میرود دیگر. یعنی اولهایش، به تعبیر آقایان، سخت است. البته هر مرحله سختیهای خودش را دارد. هر مرحله یک "مرگ" سنگینتر دارد. مراتب «مرگ» است دیگر. مراتب «لقاء الله». مراتب «مرگ». هر مرتبه یک مرگی دارد. و اینکه فرمود: «مُوتوا قبل ان تَموتوا»، همین است. ولی هی «مرگ» شیرینتر. یعنی اولهایش همان است که فرمود: «یُكره الموت و اُكره مساعته.»
فرمود: «خدای متعال در هیچ چیزی تردد ندارم.» «ترددی قبض روح مؤمنیت تردد ندارم.» تردید. البته امثال ملاصدرا بحث کردهاند که یعنی چه؟ خیلی قشنگ. در مرتبه فعل خدا، «تردید» یعنی چه؟ این رفت و برگشت بین اسماء و صفات است. که یک طرف اقتضای رحمت این است که مؤمن را بیاورد سمت خودش. یک طرف اقتضای رحمت این است که مؤمن را اذیت نکند. یعنی تردد میکند بین این دو تا. «مرگ را دوست ندارد، من هم ناخوشی او را دوست ندارم.» مثل بچهای که شما میخواهی آمپول بزنی. چقدر آدم مردد است؟ پدر، از یک طرف میبینی چارهای نیست غیر از این آمپول. بعد میگوید: «آقا این بچه کوچک، و سوزن به این تن نحیف این بچه برود.» بابایش بیشتر گریه میکند. بچه درد میکشد. تازه او گریه نکند، بابایش گریه میکند که: «قربونت بشم، درد تحمل میکنی. چه کارت کنم؟ تب داری، چارهای نیست.» تردد.
فرمود: «هیچ جایی اینقدر تردد ندارم که در قبض روح مومن تردد دارم.» یک دعای طول عمر هم هست. انجام هست. متن روایت که این از مرگ خوشش نمیآید، من هم از ناراحتی این خوشم نمیآید. دوست ندارم ناراحتش کنم. ایمان مرتبه اول موت است.
مراتب عالیتر، موت دیگر درخواست موت از جانب است. یعنی آن شوق است. «عَجِّل فی مَماتی» و تعابیر این شکلی، از اینجاست. «جا احلامن الاسل» میشود. بله. البته آن هم حالا باز خودش «احلامن الاسل» در همه مراتب موت میتواند باشد. به هر حال، احمر و موت اسود و موت اصفر و برگ زرد و سفید و سیاه و سرخ. چهار تا مرگ ظاهراً ناظر به چهار مرحله همین فنا و این حرفهاست. به هر حال این میشود مرگ.
رسیدن به این حصن، آقاجان، این مرگها را میخواهد. ولی آنجا جایی است که وقتی میرسی، تازه میفهمی که هیچی نباختی. هیچی نبردی. برد کامل کردی. برد مال تو است. هیچی از دست ندادی. تصور میکردی داری از دست میدهی. دارند ازت میگیرند:
«مرگ اگر مرد است، گو نزد من آی/ تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ»
«من از او جانی ستانم جاودان/ او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ»
این از مولوی است. کمی متفاوت با آن خوب. «گر نمیخواهی تراش؟ صیقلش باش. چون آینه پر زنگ، چشم چشمپوشا، خیره مَنگَر دنگ دنگ.» دست شما درد نکند.
**معنای «أمن من عذابی» و سوزاندن شرک**
خب، پس خدای متعال فرمود: «لا اله الا الله حصنی.» هر که در آن حصن داخل بشود، امن من عذابی.
خوب، یعنی چه «از عذاب من در امان» است؟ گویی همه فلسفه عذاب خدا، تلنگر به توحید است. فلسفه عذابهای الهی، تلنگر به توحید. حالا در مراتبش. یک وقت آثار جبری اعمالمان است. یک وقت هست آثار غفلتمان است برای تلنگر و توجهمان. بیدار بشویم، از شرک در بیایم. از توجه به اسباب خارج بشویم. این عذاب الهی در همه مراتبش، سوزاندن شرک است.
این نکته را داشته باشید. یادگاری از این کلاس و از این ساعت و از این جلسه: «سوزاندن خدا، سوزاندن بنده نیست. سوزاندن شرک بنده است.» خدا بنده را خلق نکرده برای سوزاندن. جان آقا! میروی توی آهنگ، خال. آن از خودشه. آن زمینه و اقتضایش را خودش ایجاد کرد. آن هم خدای متعال خلق نکرده برای خلود در جهنم و آن هم در واقع شرک با ذات او اتحاد پیدا کرده و خدا شرک را میسوزاند. وقتی مشرک عین شرک شد، این دیگر سوزاندنش و سوختنش ابدی و خالد است. خدا شرک را میسوزاند. این را داشته باشید، خیلی مهم است. شرک را میسوزاند.
آن آیه چیست که میگوید: «وقود جهنم» یا «حطب جهنم» اینها را هیزم جهنم میفرماید: «این شرکا هیزم جهنم.» «انکم و ما تعبدون من دون الله حصب او حسَب جهنم.» هیزم آتش، شرک خواهد شد.
یک پدری اگر بداند مواد تهش قرار است خالد بشود به اعمال و کارهای اختیاری خودش، اصلاً برای چی خلقش میکند که؟ این ناظر به فرد اگر باشد، حرف درست است. ولی خلقت خدا ناظر به نوع است. خلقت خدا ناظر به نوع. نوع بشر در موردش این مسئله صادق نیست. در مورد فرد، یک فرد بشر، بله.
کما اینکه بگوییم آقا کارخانهای که میداند ماشینی که تولید میکند تصادف میکند، چرا تولید میکند؟ بله، به نسبت یک فرد، اگر شما بدانی که این یک دانه را داری میزنی، همین یک دانه هم میرود یکی را میکشد. ولی وقتی قرار شد انبوهی از خودرو بزنی که تویش قطعاً مواردی اسقاطی هست، تصادفی هست، آتیش میگیرد، چپ میکند. بشر عاجز است، خدا عاجز نیست. و خدای متعال راه نشان داده به بشر، برای اینکه از این نجات پیدا کند. جبری نیست.
میشود هیچ بشری، میشود هیچ بشری جهنم نرود. نوع بشر. این فرد، این فرد و این فرد عاقبتشان این میشود. خب، من برای چی؟ مهربانی و لطف و مهربانیش ناظر به نوع است. همین را میخواهم عرض کنم. فرد، فرد را در نوع نگاه میکند. برای اینکه اساساً خدای متعال نوع آفریده، فرد نیافریده. خدای متعال انسانیت آفریده. وقتی گفت: «سجده کنید.» به چی سجده کردند؟ به فرد انسان یا به نوع انسان؟ به نوع آدم. از اول «انی جاعل فی الارض خلیفه» ناظر به فرد یا ناظر به نوع است؟
خدای متعال خلیفه و آینه آفریده. آینه تام برای خودش آفریده و مصداق هم دارد، اتفاقاً برعکس این است. یعنی نکته قشنگ علامه در المیزان، در بحثی به این اشاره میکند، شاید در سوره اع(اعراف) که میفرماید: «اتفاقاً به اینورش. اگر یک مصداق داشته باشد، هدف از خلقت همه حاصل شد.» یعنی یک آینه اگر در همه اینها در بیاید.
ما آنوری نگاه میکنیم، میگوییم: «یک دانه اسقاطی اگر در بیاید، هدف همه باطل شد. تو که میدانی یک نفر ساقط میشود، برای چی خلق کردی؟»
جلوهای از نوع خلق کند. بدون اینکه بعضی از نوع را (یا او را) باید با تمام تنوعش خلق کند. تنوع از نوع میآید دیگر. نوع بودنش به همین است که «جعلناکم قبائل و شعوباً.» و «و من آیاته اختلاف ال» این فقط رنگ و پوست ظاهری نیستها. آن سوره حجرات بود که خواندیم: «انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوباً و قبائل لتعارفوا.» با همین تفاوتها. الان شما کمال را در کامل با تفاوتش در ناقص میفهمی. اگر ناقص نباشد که معلوم نمیشود که آن، کامل است. یزید نباشد که امام حسین دیده نمیشود. معلوم نمیشود که امام حسین این است. معاویه نباشد، امیرالمؤمنین فرموده نمیشود که امیرالمؤمنین است. ناقص از جهت بروز کمال کامل حضورش لازم است. و از جهت امتحان کامل. اصلاً کامل که کامل میشود، با چی کامل میشود؟ با چه قوایی به فعلیت میرسد؟ با استقامت، با صبر. صبر تا مزاحم نداشته باشد که صبر نمیشود. مزاحمش کیست؟ از همین نوع.
پس آن هم حضورش لازم است. در عین حال که کلیه وجود او لازم است، جزئی وجود او را خدا نفی کرده. گفته: «کسی معاویه نشود.» معاویه در عالم لازم است، ولی کسی معاویه نشود. مثال هم اگر بخواهیم بگوییم، زیاد میشود پیدا کرد. در این قطعات بدن شما، مثلاً فضولات را اگر در نظر بگیرید، قاذورات را در نظر بگیرید. طبعاً شما هیچ غذایی را نمیخورید که تبدیل به قاذورات بشود. ولی قاذورات در بدن لازم است. اگر بتوانید گفتگو کنید با این ذراتی که دارید میخورید، با آن گوشتی که دارید میخورید، با آن سیبی که میخورید، میگویند: «تو برو خون شو، تو برو سلول مغز شو.» قاذورات نشوید. ولی قاذورات در بدن لازم است. عرض بنده را. لازم که نیست، زائد غذاست. مجبور است. لازم است دیگر. به حسب این ترکیب لازم است دیگر. این ترکیب بدون این مشکل دارد دیگر. برای اینکه اساساً ترکیب، ترکیب حکایت از تضاد میکند. شما وقتی میخواهی ترکیب، ترکیب نسبت سنجی. اقتضاء تضاد، تفاوت. ترکیب از تفاوت حکایت میکند. تفاوت از نقص حکایت میکند. تفاوت مصادر. انسان چه جوری به وجود میآید؟
**عذاب الهی و ابتلا؛ رحمت در پوشش بلا**
تفاوت استعدادی و ذاتی از جانب خدای متعال میبخشم. راه کمال بسته نیست. هیچ کسی را خدا برای عذاب نیافریده. این نکته اصلیش. در عین حال عذاب لازم است. حالا عذاب چیست؟ سوزاندن. خدای متعال، سوزاندن شرک. سوزاندن شریک. اگر به حصن الهی رسیدی، از عذاب او در امانی. چقدر روایت، روایت فوقالعادهای است. چقدر عمق دارد دیگر. این عذابهایی که سوزاندن شرک است، نصیبت نمیشود. آنجا گرفتاری. نه اینکه گرفتاری ندارد. اتفاقاً «البلاء للولاء». به آن حصن که رسیدی، میشوی مجمع بلایا. میشوی تیررس هرچی درد است، ولی دیگر آنها هیچ کدام عذاب نیستند، همهاش رحمت است.
مثل فوتبالیستی که برای بلایش درد و رنج زیاد میکشد، تا بشود مثلاً رونالدو. بشود مسی. مثلاً بر فرض. رونالدو عذاب میکشد. این شکستگی دارد، محرومیت دارد، استخوانش میشکند، نمیدانم رباط صلیبی پاره میکند، کارت قرمز میگیرد، فلان میشود، نمیدانم هزار و یک مشکل برایش پیش میآید. آقای بلبلی بعد آخرش چی میشود؟ گرفتاریها برای این است که او رونالدو بشود. همه گرفتاریهایش به خاطر اینکه تا حالا رونالدو نیست، مسی نیست. از اینکه مسی نبود، گرفتار بود. از آن وقتی که مسی شد، دیگر گرفتاریهای او آسیب مسی بودن او را نمیزند، بلکه مسی بودن او را هی قدرتمندتر و بارورتر میکند.
مثال سادهای است حالا برای اینکه در ذهن بیاید. عبد این شکلی است. ماها در این مسیر تکاملی گرفتاری زیاد داریم. گرفتاریهای ماها برای رهایی از شرک است، چه دنیوی و چه اخرویش. ولی وقتی از شرک رها شدی، آنجا عذاب تمام نمیشود ها. گرفت عذاب به این معنا، گرفتاری تمام نمیشود. بله، در آن زیارت اهل بیت، که خیلی بنده به این زیارت علاقه دارم، میگوید: «هل المحن الا ما عصبتم.» یک همچین تعبیری. ائمه مؤمنین. فکر میکنم «جامعه ائمه المؤمنین» باید باشد. خدمتتان عرض کنم که آنجا تعبیر میکند که خدا باغ دل شما را با محبت خودش آبیاری کرد. میرسد به اینکه آیا گرفتاری و مصیبت چیزی غیر از این است که شما دیدید؟ اصلاً مگر غیر از این را میشود گفت مصیبت و گرفتاری؟
حالا اگر پیدا کنم عبارت را. «فهل المحن یا سعادتی دارالمزار الکبیر» به قول عراقی «المزار الکبیر» جلد ۱ صفحه ۹۱. متفاوت. کامل زیارتنامه متفاوتی است. اینجوری شروع میشود: «اللهم سلعزمی بتحقیق و نیّتی بتوفیق و رجایی بتصدیق و تولدی امری» میآید پایینتر به اینجا میرسد که عرض می کنیم آنجا که خیلی تعابیر عجیبی است. طولانی، خیلی زیاد هم هست. «قادوه الی بیتهم سیوفها و روضه دار.» خیلی مشروعها، سنتها توصیف میکند وضعیت بیعت گرفتن از امیرالمؤمنین. و «هو ساطع القلب حائز الغضب شدید الصبر کاظم الغیظ یدعونه الی بیعتهم التی عم الاسلام و زرعت فی قلوب اهل الاثام و قد سلمانها و مقدادها و جندبها و فقت بطن عمارها.» خیلی تعابیر قشنگی است.
و «حرف القرآن و بدلت الاحکام و غیرت المقام و اباحت الخمس لطلقا مسلت اولاد اللعنا علی الفروج و خلت الحلال بالحرام وسط خفت بایمان و الاسلام و دمه الکعبه و غارت علی دار الهجره یوم الحره و ابضت بنات المهاجرین و الان انصاری آثار سقیفه و البسهن صووب العار و الفضیحه و رخصت لاهل الشبهه فی قتل اهل البیت صفه و عبادت نسله.» تا میآید و میآید و میآید: «یا موالی، فلو اینکم المصطفی و سهام الامه مغرقه فی اکبادکم.» شما را در چه حالی پیغمبر اکرم میبیند؟ در حالی که تیرهای این امت توی جگر شما نشسته. و «و رماهم مشرعه فی نحورکم.» نیزههایشان در گلوی شما فرو رفته. و «و سیوفها مولقه فی دمائکم.» شمشیرهایشان از خون شما دارد میچکد. «یشفی ابناء العواهر قلیل الفسق من و وقیض الکفر من ایمان و انتم بین صریع فی المحراب.» وضع شما اهل بیت چیست؟ «در محراب غرق در خانههای خودتان میغلتید.» قد «فلق سیف حامته.» با فرق شکافته. و «شهید فوق الجنازه.» قد «شکت اکفان بالصیح.» جسد مبارکتان تیرباران شده. و «قتیل بالعراء.» قد «رفع فوق الغناء.» ترسید. دیگر توصیف امام حسین (علیه السلام) و روضههایی که دارد. و «مُکبّل فی السجن.» قد «رُضّت بالحدید اعظمه.» یا استخوانهایتان در زندان مرزوز شده. و «مسموم.» قد «قطعت به جرعه سم اما.» یا مسمومی هستید که با جرعههای سم، امعاء شما تکهتکه شده. و «قد شملکم ابادید و تفنیهم العبید و ابناء عبید.» تا اینجا.
**منزلت اهل بیت و مفهوم ابتلا**
«فهل المحن یا ساداتی إلا التی لزمتکم.» اصلاً محنت مگر چیزی غیر از این است که سر شما آمده؟ اصلاً مگر میشود به چیز دیگر گفت گرفتاری؟ گرفتاری به "حمل شایع" آنی است که سر شما آمده. بقیه همه مجاز است، واقعیت ندارد. «فهل المحن یا ساداتی، حرم که میروید حرم امام رضا، اهل بیت، جامعه ائمه مؤمنین» نبود. در مفاتیح فکر نمیکنم باشد. «و المصائب الا التی عمتکم.» مصیبت غیر از چیزی است که به شما رسیده؟ «و الفجایع الا التی اخستکم.» فاجعه چیزی غیر از این است که سر شما آمده؟ «و القوارع الا التی ترقتکم.» قارهای که میکوبد و له میکند، چیزی غیر از این است که سر شما آمده؟ «صلوات الله علیکم و علی ارواحکم و اجسادکم و رحمه الله و برکاته.» باز میگوید: «ببوس حرم و آن ضریح را.»
و اینها را ... باز ابیاتی دارد که باز نسبت به مصیبتهای اهل بیت: «علی هذه المصائب العظیمه الحاله بفنائکم و رضای الجدی فی قلوب شیعتکم القروع و عوّرت اکبادهم الجروح و زرعت فی صدورهم الغصص.» بعد دیگر تعابیر قشنگی که در ادامهاش دارد.
پس غرض این است که آقا، «أمنه من عذابی»؛ به گرفتاری نمیافتی، اتفاقاً اصل گرفتاری مال آنی است که «فی حصنی» است. ولی در امان است، مأمون است.
خب، پس راه نجات از عذاب، توحید است. عذاب به خاطر شرک است و سوزاندن شرک. هر مرتبهای هم شرکی دارد، هر مرتبه هم عذابی دارد. لذا در احوالات انبیاء میبینید دیگر. عبارتی گفته شده که یک بوی استقلال ازش میآمده، گرفتار شده. سالها.
حضرت امام این را مرحوم آیتالله به سر کلاس اینجا گفتم یا نگفتم. مرحوم آیتالله بهجت (رحمت الله علیه) در درسشان از حضرت امام (رضوان الله علیه)، اصل خاطره در این کتابهای خاطرات امام هست. امام در جماران یک روزی به حاج حسن صانعی میگوید که: «آقای صانعی، یادت است ۱۵ سال پیش، مثلاً ۲۰ سال پیش، سال ۴۲ از من پرسیدی که شما با این مشکلات و اینها به چه امیدی قیام کردی؟ یادت است چی جواب دادم؟» میگوید: «گفتی نترس، خدا با ماست، مردم هم هستند.» میگوید: «امام فرمود که انقلاب ۱۵ سال عقب افتاد به خاطر همان یک کلمه "مردم هم هستند". الان اگر ازم سؤال کنی، میگویم فقط خدا با ماست.» الهی. بچه در درس نقل میکرد از امام که: «آقای خمینی این طور گفت: یک کلمه ۱۵ سال گرفتار.»
مرحوم آیت الله پهلوانی بیماریهای سختی پیدا کرد. تا برای مداوا به لندن بردند. به دستور حضرت آقا. در این فرموده بود که: «همش از یکی از شاگردان ایشان شنیدم.» منظور: «همش به خاطر یک لحظه خطوری بود در یک مسئلهای که به ذهنم زد. خطور این بیماریها و گرفتاریهایی که برایم حاصل شد، یک لحظه خطوری بود که آمد و از آمدن خطورش...» حلیم. اگر کسی میخواهد بماند. خطور دست آدم نیست، آمدنش. ولی توجه بهش دست... توجه به خطور، بله. خدمت شما عرض کنم که اینطوریه. این «آمن من عذابی». آن مرحلهای که آنجا شوخی، مگر ساحتی انسان قرار بگیرد که فعل او را خدا به خودش نسبت بدهد؟ خدا گردن بگیرد کار او را. مخلصین خدا کار مخلصین را گردن میگیرد. به خودش نسبت میدهد. شما ببینید در سوره که گفتگوی خضر با موسی. کار خضر را به خدا نسبت داده. عبارات حضرت خضر را ببین. مرحله مرحله خطابه. حضرت موسی: «اردت عن آیئوهو.» وقتی عیب را به خودش نسبت میدهد، میگوید: «این چیز را کشتی را اراده کردم که بهش عیب وارد کنم.» جلوتر میرود: «اردنا ان یبدلهما خیراً ما اراده کردیم که به جای بچه یک خیری.» حالا اگر دارم غلط میگویم، بگویید. «بهتری نصیبشان بشود.» آخر میرود چی میشود؟ میگوید: «اراده ربک.»
از «اردت» شروع میکند. بعد به «اردنا». بعد به «اراد رب». ناطق کیست؟ به حسب ظاهر، خضر. چه کسی گردن گرفته؟ خدا. قتل این بچه را به چه کسی نسبت میدهد؟ به خدا نسبت میدهد. خیلی عجیب است. خب، کسی میخواهد در این مرتبه باشد! ببینید خدا! خدای غیور است. «واحد قهّار». راه ندارد کسی به آن مرتبه که بخواهد آنجا بیاید عرض اندام بکند. میزند، نابودش میکند. آنجا عزّ و کبریاء خدای متعال که اول آن خطبه، ردایی است که برازنده خود اوست. کسی تنازع به این بکند، چشم به این داشته باشد، خدا نابودش میکند. به عزّ و کبریاء.
بعد خدای متعال آیات قرآن در مورد رسول اکرم، آیات عجیبی است. میفرماید که: «استجیبوا لله و لرسول اذا دعاکم لما یحییکم.» دعاکم آقا. دعوا کن باید میگفت دو تاست. «الله و رسول». یکهو رسید به «دعاکم» مفرد شد. دو تایی نیست. اصلاً برای همین است که این پیامبر.
شما ببینید تعبیر حمد برای احدی به کار نرفته. «حمدلله رب العالمین». حمد مال خدا. یک نفر در ساحت هستی هست که حمد شده به نام شریفش، محمد (صلی الله علیه و آله و سلم). اللهم صل علی. چه کسی او را حمد کرده؟ خدا. احمد. شوخی نیست. حمد توصیف کمال یعنی ستودن کمالی است. آنقدر این آینه جلیس است. آنقدر این آینه از خود خالی است و کمال حضرت حق پره. خدا خودش را در این آینه حمل میکند. آن آینه هم شده محمود.
شوخی نیست. خیلی حرف است. خب، حالا کسی میخواهد در مقام باشد. لذا قرآن سنگینترین تهدیدش را خطاب به این پیامبر کرد: «کلمه اگر حرف دیگری باشد، غیر از حرف من. قطعنا من کُلفتین.» «اَتّی انتَ قُلتَ لِلنّاس اتّخذونی و امی الهین من دون الله.» کاری که اصلاً نکرده. حضرت عیسی. یکی دیگر برایش نسبت داده. خدا یقه عیسی را گرفته: «اینا چی میگن؟» خدایا، تو که میدانی من نگفتم. شوخی ندارد. یک لحظه توجه به غیر این طور است.
این مقام حصنی، در امان هست. همه عنایات مال این مقام است. ولی مستقر شدن در مقام نظام؟ این هم پاسخ به سؤال دیگری است که بعضی فکر میکنند خدا اهل بیت را اتوماتیک در آن مقام آفریده. ما بدبختها را در خسوخاشاک انداخته. گفته بیا بیا بیا. البته آن پیامبر خدا، امیرالمؤمنین، امیرالمؤمنین آفریده. خب ما را ما آفریده. ما اگر امیرالمؤمنین، بله امیرالمؤمنین ابتداءً خدای متعال این مقامات را عنایت کرد، ولی نگهداشتن اینها خیلی دشوار است. حدوثش از خودش نیست، نقشی نداشته. به یک معنا، ولی در بقاءش است که آقا خیلی از این چیزها اصلاً حدوثش در قیاس با بقای سختی ندارد. ما فکر میکنیم رسیدن به این حصن الهی خیلی سخت است. رسیدنش خیلی سخت است. ماندنش سختتر است. اصلاً سختی ماندنش در قیاس با سختی رسیدنش، اصلاً سختی رسیدن به حساب نمیآید.
**رمز فضیلت امیرالمؤمنین و ابتلا در کثرات**
خدمت شما عرض کنم که این حصن الهی، رسیدن بهش سخت است، ماندنش سختتر است. آن ابتلای امیرالمؤمنین، امتحان امیرالمؤمنین، در مرتبهای است که اثر قابل فهم برای ما نیست. آن مراتب ماندن در این.
یک وقت از محضر یکی از اساتید سؤال شد که رمز فضیلت امیرالمؤمنین بر سایر معصومین چیست؟ سؤال داشته باشید یادگاری. «رمز فضیلت امیرالمؤمنین بر سایر معصومین چیست؟» همهشان که فانی بودند. وضعیت فنا که تفاوتی ندارد. «غرق بشوند که یکسان است.» آن مرتبهای که مقرب و مقربتر ندارد. «اوّلُنا محمد، اوسطُنا محمد، آخِرُنا محمد، کُلّنا محمد.» اللهم صل علی. وحدت نور واحد به چیست که میگویی مقام امیرالمؤمنین افصل است؟
ایشان فرمود: «برای اینکه این بزرگوار (دامت برکاته) فرمود که این ابتلای خلقی و کثراتی امیرالمؤمنین، از اهل بیت نداشته.» ابتلا به معنای اطلاعی که داستان حضرت زهرا، همهاش یک بخش از او است. یک بخش قضاوَت کردن، حاکمیت، بخشنامه دادن، رسیدگی کردن. اینکه از جهت مقام یعنی با خلق ابتلا، با خلق، نه به معنای مظلومیت و آسیب و اینها. یعنی مثلاً ضربه زدن، مثلاً فلان. این گرفتاریهایی که شما اینقدر مشغله در این عالم کثرات داشته باشی و از آن مقام وحدت تنزل. بقیه اهل بیت خلوتشان زیاد بوده. امام سجاد (علیه السلام)، جسارت به محضر امام سجاد (علیه السلام). بمیرد انسان و کلمه. خود امام سجاد که وقتی که عبادات آنچنانی میکرد، فرمود: «آن صحیفه را بیاور که در آن اعمال امیرالمؤمنین یادداشت کرده.» وقتی که خواند، برگه از دست امام سجاد افتاد. دست در پیشانی گذاشت. فرمود: «من یَقوى علی عباده علی بن ابی؟» "چه کسی میتواند مثل علی عبادت کند؟"
تعبیر امام سجاد (علیه السلام): «من یَقوى علی» آن عبادت از جهت فنایش تفاوت نداشتهها. از جهت حفظش. کف جامعه، وسط این درگیریها، قضاوت بکنی، بین مردم باشی، شمشیر بزنی. چند تا از اهل بیت شمشیر میزدند؟ دائم در جنگ. آن صحرا. بعد اینکه میگویند در مقام امیرالمؤمنین، «لیله الهریر» نماز شبش در «لیله الهریر» هم قطع نشد. رزمندههای عملیات قطع نشوند بابا. نماز شب علی، آن نماز شبی که توش بیهوش و مدهوش میافتاد، آن نماز شب وسط جنگ قطع نشد. این علی و «لیله الهریر». امیرالمؤمنین نمیشود.
ما اصلاً توجه نداریم. این جمع بین این حالات، آن فنا را روز، آن سَحَر، روز حفظ میشود. با همه این مشاغل و کثرات. این همه درگیری. با این همه مظلومیت. یک دانه تهمت به آدم. یک بیانیهای میدهند. آدم تا یک هفته نماز ۷ رکعت میخواند. وقت اذان شد، نشد. نماز ظهر خواندم؟ اصلاً بعدش خواندم؟ نخواندم؟ آن غصب ولایت، آن مظلومیت، آن هجوم، آن تهاجم، آن اتفاقات، چه در دوره خانهنشینی، چه در دوره حاکمیت. حاکمیتش سختتر از خانهنشینی است. امیرالمؤمنین طلب مرگ از خدا را در خانهنشینی نکرد، در حاکمیت کرد. نالههای امیرالمؤمنین در حاکمیت به مراتب سنگینتر است در قیاس با دوران خانهنشینی.
الحمدلله آقا بالاخره رئیس کردند. رئیس جمهور شدند. "او رئیس جمهور شدن ابتلا اعظمش برایش است." تفاوت مقامش در همین است. یوسف هم در چاه این دعا را نکرد. خیلی لطیفه اینها، رفقا! داشته باشید. معارف اینها، معارف زلال قرآن و اهل بیت. این عبارت را نه در چاه گفت، نه وقتی زلیخا او را به زندان انداخت. این عبارت را وقتی گفت که بر تخت نشاندندش: «توفنی مسلماً.» خدایا، جانم را بگیر. در چاه نگفت. در زندان زلیخا هم نگفت. بر بالای تخت که نشست، این مصیبت اعظم برایش بود. «بر تخت نشستن و توجه نکردن.» امر کردن، حاکمیت، و توجه نکردن به تو.
**حلقه گمشده توحید: اطاعت از امام**
یک عنصری هستیم، یک گوشهای نشستهایم، به حساب نمیآییم. اطلاعمان، دردمان، واقعاً این اطلاعات. رهبر انقلاب شما نگاه کنید، اطلاعات دوران رهبری ایشان به مراتب سنگینتر است. حسب دوران زندان، تبعیدی، دانشگاه شریف، و اتفاقی که افتاد، آن تعابیری که به کار بردند که یکی بود از هزاران دانلود ما. اگر بود، چه حالی داشتیم؟ من و تو افسردگی. بدشان میآید. میگوید:
«ای عشق دل افروز، دل من به تو گرم است/ گرم است به هم پشت رقیبان پی قتلم»
«ای عشق دل افروز، دل من به تو گرم.»
این شوخی نیست. یک چیزی میگوییم، یک چیزی. ما این رفیقمان را زدند، صمیمی ما بود دیگر. ما چند ساعت قبلش با هم گفتگو کردیم. تماس. محل کار که همان مؤسسه بود، مسیر آمدنش بود که ۶ سال با هم رفاقت داشتیم. از مشهد. سه تا از دوستانمان از مشهد به خاطر این کارهای ما چقدر هم سختی تحمل کرد. پیام داده بود اخیراً که میخواست نجف بیاید. چند وقتی که بودیم. خوبی، واقعی. خیلی سخت بود برایم. واقعاً واقع تلخ است.
خدمت شما عرض کنم که انسان یک تکانی. این را زدند. من هم اگر بغلش بودم، مثلاً من هم میخوردم. بعد اینجوری. شما خیلی وضع ایشان را خبر ندارید. گلوی ایشان از این بیخ تا آن بیخ (از اول تا آخر) همهاش بخیه شد. مشخص است. طرف نشسته برای ذبح کردن. کار خدا پشت نانوایی بوده. آدم وقتی میبیند، جدی بخواهد. دیروز به این بخیههای گردنش نگاه میکردم، میگفتم: «تو بودی میپذیرفتی، این را نزنند، تو را بزنند؟» خیلی سخت است، خیلی سخت. حالا شما ببینید در یک جایی هستی که اصلاً هیشکی به هیشکی کار ندارد. فقط تو را دارد میزند. بقیه را میزنند به خاطر رهبری. این است دیگر. «آرمان علیمردی» هم که میزنیم، به خاطر آقا دارند میزنند. برای خودش موضوعیت ندارد. این چون یک رنگ و بویی از خامنهای دارد، دارند میزنند. هدف همه تیرها او است.
به قول باز یکی از اساتید بزرگوار، که همین سؤالی که ازشان پرسیدم در اول آن فتنه. ایشان فرمود: «جالب است که همه اینها که ما میبینیم در این قضیه کم آوردند، احساس میکنند انقلاب دارد نابود میشود. یک نفر سفت وامیایستد، قرص میگوید: "نترسید، هیچی نمیشود." و آن خود آقاست.» یعنی آنی که بیشتر از همه در این تلاطم دارد باید تکان بخورد، او از همه صافتر وامیایستد، بقیه را دارد نگه میدارد. عظمت این واقعاً عجیب است. این حصن الهی است. این توحیدی است که حسینی است. هیچ باکی ندارد. همه هستی خدا با همه هستی از او دفاع میکند. «لله جنود السماوات و الارض». ولی خب، رسیدن به اینها و بودن این اتفاقات در این درگیریها. ۱۶ تا روزنامه هفته. چند تا فیلم ببینی و نمیدانم چند تا رمان بخوانی. درس خارج بدهی. فتوا بدهی. خانه شهدا بروی و چه میدانم ورزش بروی و کوه بروی و داشتن اینها. ولی یک وقت شما در خلوتی نشستهای. روزی ۶۰۰۰ تا ذکر یونسیه خودت. مغازه هم اجاره دادهای. برج به برج ماهیانت را میریزند در حساب. درگیری داری با صاحبخانه. یک درگیری با صاحبخانه کل دودمانت را به باد میدهد. اصلاً همه آخر برج و باید پاشی جابهجا شوی. از ذکر هیچی برایت نمیماند.
همین قضیه احمدینژاد. واقعاً آدمی که رهبری تمام قد پشتش وایستاد. وگرنه این را خورده بودند از همان اول. چه کسی به حساب میآمد در برابر هاشمی رفسنجانی و چه کسی و چه کسی و چه کسی. نگهاش داشت، نگهاش داشت، نگهاش داشت. حفظش کرد. گنده شد. گنده شد. گنده شد. آنقدر گنده شده که دارد الان با کفش روی گلوی رهبری فشار میدهد. صدای آقا در نمیآید. هیچ. قابل تصور نیست این چیزها که یک کسی آنقدر خودش را وقف کرده برای حق، هیچ خالی از خودش. عظمت این است دیگر. «لا اله الا الله حسنی.» خب.
روایت بعدی را هم که همین مضمون است سریع بخوانیم. ابوالفضل هروی میگوید که «کنتو». گفتش که این اتفاقی که سر داستان حاج قاسم و اینها افتاد و آمدم در چیز جزا (ثوابت) نمیدانم پاداش آن مقاومتی بود که آقا پشت سر قضیه بنزین خوش و فدا کرد دیگر. خدا کارشناس خودش را سپر روحانی کرد دیگر. بله، یکیاش همین است دیگر. یکی از ثمرات و آثار.
جناب ابوسالت میفرماید که: «کنت مع علی بن موسی الرضا (علیه السلام) حین رحلا من نیشابور و هو راکب بغله شهبا.» وقتی که امام رضا (علیه السلام) وارد نیشابور میشدند، من با ایشان بودم. حضرت سوار بر یک استر خاکستریرنگ بودند. «محمد بن رافع و احمد بن حرب و یحی بن یحیی و اسحاق بن راهویه و عده من اهل العلم قد تعلقوا بلجام بغلته فی المربعه.» دیدم که این چند نفری که اسمشان را آوردیم، با یک تعدادی از اهل علم از منطقه مربعه، اینها در منطقه مربعه آمدند افسار این استر امام رضا (علیه السلام) را گرفتند. «فقالوا بحق آبائک المطهرین.» قسم دادند حضرت را به حق پدران مطهر. و شاید هم به همین دلیل حضرت از آبای مطهرشان یاد کرد. آبای مطهر حضرت را قبول داشتند. حضرت هم حدیث را سلسلهالذهب کردند که کلام از همین آبای مطهر باشد تا پیغمبر اکرم. «حدثنا بحدیث قد سمعته من ابیک.»
یک چیزی که از پدرت شنیدی. امام را امام نمیدانستند، از باب اینکه نواده پیغمبر است، ازاینکه یک چیزی شنیده باشی که همینجور پشتبهپشت برسد به پیغمبر. "خال" دیگر، یعنی همان که اصل کلام پیغمبر است. اگر همه پیغمبر یکی بخواهد بشود، میشود همین. «فخرج راسه من العماریه.» امام سرشان را از آن هودج بیرون آوردند. و «علیه مسراف خزن ذو وجهین.» که این هودج یک پرده خزی داشت که دو طرفش خز بود. همان خزی که فرمود:
«حدثنی ابی العبد الصالح موسی بن جعفر قال حدثنی ابی الصادق جعفر بن محمد قال حدثنی ابی ابو جعفر محمد بن علی باقر و علم الانبیاء قال حدثنی ابی علی بن الحسین سید العابدین قال حدثنی ابی سید شباب اهل الجنه الحسین حدثنی ابی علی بن ابی طالب قال سمعت النبی صلی الله علیه و سلم یقول قال الله جل جلاله انی انا الله من لا اله الا الهی لا اله الا الله جز من نیست فاعبدونی منو بپرستید من جا منکم به شهادت ان لا اله الا الله بالاس هرکی از شما با این کلمه بیاد ولی خالص اخلاص داشته باشه دخل فی حصنی در حصن من داخل و من دخل فی حصنی امن من عذابی از عذاب من در امان.»
روایت بعدی. این به شرطها را در روایت بعدی دارد. «بشروطها.» لما «وفا ابوالحسن رضا به نیشابور و اراد ان یخرج منها الی المأمون اجتماع علیه اصحاب الحدیث.» که اهل حدیث بودند، آنجا جمع شد. رسول الله گفتند ۲۰ هزار تا. تا فکر میکنم ۴۰ هزار تا، ۵۰ هزار تا. کمترینش آره. اهل حدیث. جمعیت. یکی اینکه منطقه، منطقه بوده که اهل دانش بودند. اهل حدیث زیاد بودند. اهل حدیث هم مثل مثلاً آخوند الان لزوماً نبودند دیگر. حدیث مینوشتند، نقل میکردند. و اینکه حضور حضرت هم یک اتفاق کمی نبود. ولیعهد دارد میآید. ولیعهد مأمون. مأمون از مدینه او را. نواده پیغمبر است. همه باخبرند که مثلاً کی میرسد. شما ببینید وقتی حضرت وارد نیشابور شدند، دعوا بود بین اشراف که شب حضرت منزل کدامشان اتراق کند. شوخی نیست. اینها نشان میدهد که همین، رهگذری نبوده که مثلاً مردم «عه، آقا! مثلاً آقا سلفی بگیریم.» مثلاً. این جوری نبوده. از قبل همه باخبر بودند که نواده پیغمبر دارد این مسیر را رد میشود، به اینجا دارد میرسد.
کمااینکه مردم قم وقتی باخبر شدند حضرت معصومه (سلام الله علیها) به ساوه رسیده، چه کردند؟ دیگر اینها برخوردها. البته آن ها مردم قم شیعه بودند. جایگاهشان فرق میکرد. آن ها اهل حدیث شیعه بودند. اینها اهل حدیث سنی بودند در نیشابور. بالاخره جاهای دیگر هم این اتفاق نیفتاد. این مسیر طولانی را حضرت مدینه آمدند، عراق رفتند، ایران را. این مسافت طولانی از شلمچه ... که میشود ترکمنستان، عرض کنم خدمت شما که این همه شهر، این همه شهر. آمدند. همین تهران و حضرت رد شدند از منطقه ری و اینها. رد شدند. و این مسافت طولانی. این اتفاق جایی نیفتاد. نیشابور خاص بود. کمتر ۲۰ هزار تا گفته شده، بیشتر از اینها گفته شده. به هر حال گفتند: «ترحّل انا و لا تحدثنا به حدیث فنستفیده منک.» «میروی از اینجا، یک حدیثی به ما نمیگویی استفاده کنیم؟ ما بدون حدیث از شما خداحافظی کنیم؟»
مکان قد «قعده فی العماریه.» حضرت در هودج نشسته بودند. «فاطلع راسه.» سر بیرون آوردند. و «قال سمعت ابی موسی بن جعفر یقول سمعت ابی جعفر بن محمد ابی محمد بن یقول سمعت ابی علی بن الحسین یقول سمعت ابی الحسین بن علی بن ابی طالب یقول سمعت رسول الله صلی الله علیه و سلم یقول سمعت جبرائیل یقول.» تا جبرائیل میرسد. جبرائیل نداشت. «قال سمعت النبی یقول قال الله جل جلاله.» روایت قبلی مستقیم، پیغمبر از خدای متعال. روایت اینجا پیغمبر از جبرائیل. حالا شاید برمیگردد به اینکه آن ها گفتند: «بحق آبائک الطاهرین.» شیعه بودند. «آبائک المطهرین.» و اینها سنی بودند. فقط «ابن رسول الله» را قائل بودند. شاید یک وجهش این است که آنجا حضرت جبرائیل را ذکر نمیکنند. اینجا جبرائیل را ذکر.
«سمع الله جل جلاله یقول لا اله الا الله حصنی و من دخل حصنی قال فلما مرت راحله همین که شتر راه افتاد نادی انا صدا زد بشرطها و انا من شروطها.» سه جلسه در مشهد این ایام بحث کردیم، شبهای قدر. آنجا خوب مفصل عنوان جلسه بود: «خدا به شرط امام.» آنجا بحث شد که خب ربط این چیست که امام رضا فرمودند که من از شروط توحیدم و شروط این کلمه جلالم (جلالتم).
اجمالش این است که آن چیزی که رکن رکین عبودیت است، امر و اطاعت است. عبودیت خدای متعال. «لا اله الا الله» جلوه اصلیش این است که الهی جز الله نباشد. جلوه اصلیش در اطاعت امر. امر کسی جز حضرت حق شنیده نمیشود، اطاعت نمیشود. «عبودیت العبادت هی الاطاعه.» جمله از علامه است. خیلی جمله قیمتی است که از آن بحث چیز هم استفاده میکند. هواپرستی به چیست؟ پرستش به «نیست». در کیش مهر پرستش به «مستی» است. در کیش مهر. بود «کیش» مهر. مهر دلدارها. پرستش به چیست؟ پرستش به اطاعت است. پرستش یک چیز عجیب و غریبی نیست. وجودت را به همان سپردی. به همان دل دادی. همان الهه خودت را دست او سپردی. پرستش این است.
هر کسی را که حرف ازش گوش میدهی. چقدر چیزهایی که ما ساده میگیریم. این که میگوید ترک معصیت. این اطاعت اینجا معلوم میشود یعنی چی. پرستش همین است. توحید. چیزی. خداپرستی یعنی همین. توحید یعنی این اطاعتها را همه را یکی کنیم. اصلیترین مرحلهاش همین. آن چیزی که ضامن سعادت انسان است. و حتی همین حصن هم که گفته شده، آن مراتب عالی آقای قاضی و اینها. نمیخواهیم در همین مراتب خود ماها. با همین توحید در اطاعت. بابا، همین حصن الهی میرسیم، از عذاب رها میشود. حرف کس دیگری را گوش نکن.
بنای قلبمان. بالاترین ذکر به این است که اصفهان، یک ذکری به من بگویید. خیلی لطیف است. رحمت الله علیه. «همان ذکری که میگویم اصفهان و مازندران و اینها فرقی نمیکند. برای همه جا به کارتان میآید. و آن این است که تصمیم قلبی بگیرید اگر خدای متعال به او صد سال عمر داد، یک بار عمداً گناه نکند.» بالاترین ذکر. در مقایسه تسبیح بچرخاند تا اصفهان یک چیزی بگوید. آنها ازش چیزی در نمیآید. در میرود دیگر. در میرود. یعنی آدم نمیداند، غافل میشود. عمداً یعنی اینکه طرف مثلاً الان بگوید خدا مثلاً به مخالفت. خب همین. این تصمیمی است که صد سال اگر عمر گرفت، یک معصیت عمدی نمیکند. توحید این میشود. ذکر خدای متعال. پرستش یک چیز عجیب و غریبی نیست. در مورد غیر هم همین است.
شیطانپرست یعنی چه؟ صلیب را برعکس بیندازد گردنش و ۶۶۶ انگشتر بکند انگشت فلان. نه بابا. این که شیطانپرستی نیستش. «یا ابتُعُد الشیطان انه کان للرحمن». حضرت ابراهیم. تا آذر. شیطان را نپرست. شیطان کیست؟ فکر کنید پدر ابراهیم اگر شیطانپرست بود چرا میگوید شیطان را نپرست. شیطان را نپرست نمیگوید. بابا، گول شیطان را نخور. گول شیطان را نخور. گول شیطان خوردن همان اطاعت است دیگر.
**امامت شرط اصلی توحید و اطاعت**
اطاعات همان پرستش است. کسی را داری اطاعت میکنی که اسیر خداست. عصیانگر نسبت به حضرت. به هر کس دیگری هم که عصیانگر است، اطاعتش را بکنی. شبهای قدر یک چیزی گفتیم، ولوله شد توی مردم. یعنی رنگ و پریده. عروسی میگیری، بهت فشار میآورند که این مدلی باید عروسی باشد. بعد بهت میگویند که آقا چرا این جوری میکنی؟ میگویی که احترامشان را نگه داشتم. احترام. پرستید. دستور دادند: «این شکلی عروسی بگیر.» اگر میخواهی ما بیاییم. این جوری عروسی رفتیم. گوش کردیم. پرستش. پرستش چیز عجیب غریبی نیست. حالا چه کسی را پرستیدی؟ برو بررسی. «من کان للرحمن عصیا.» پس شیطانپرست. شیطانپرستی چیز عجیب و غریبی نیست که.
«جان کری» زنگ میزند: «این محموله نود فلانجا برسد.» میگویی «باشه.» این شیطانپرستی است. «کان للرحمن عاصیا». پیچیده نیست. ما خیلی همهاش زدیم فکر کردیم یا توحید چیست، شرک چیست. این است که بدون امام، توحید معنا... چه جایگاهی نسبت به خدا دارد؟ چه ارتباطی با خدا دارد که بخواهد حرف خدا و امر خدا را بهت بگوید. امام تعیین میکند چه کسی را داری میپرستی. از امامت فهمیده میشود رب تو و خدای تو کیست. خدا را که قبول داریم. بحثمان سر ولایت فقیه، بحث تو فقط سر توحید است. اصرار دارم بنده چندین ساله روی این موضوع. هر جایی که بحثی شده، ولایت فقیه، بحثهای سیاسی اینها که این برگردد به معال خودش. نقطه اختلافیمان بفهمیم که دعوا سر توحید است. و جواب هم میدهد. هر وقت این را بحث میکنیم، میرسانیم به این نقطه که دعوا سر امر الهی و ولایت الهی است. نه سر خامنهای و خمینی و این و آن و منتظری و شریعتمداری و آمریکا و مذاکره و کوفت و زهرمار. بر سر امر الهی است. تعبد و تسلیم محض امر الهی.
خوب که میشکافی، همه اینهایی که گیر و گور سیاسی دارند، در این نقطه اشکال دارند. اشکال ندارد. خدا را قبول دارند. امام حسین را قبول دارند. کربلا هم میروند. اربعین هم میروند. مرجعیت را قبول ندارند. ولایت فقیه را قبول ندارند. بابا، مرجعیت مال همان مکانیزم است. مکانیزم «اولولامریه». ولایت فقیه امتداد همان مکانیزم است. توحید هم بدون «اولیالامر» معنا ندارد. سرم به زنگ تمام کردم. و صلی الله و سیدنا.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه هفتم
توحید صدوق
جلسه هشتم
توحید صدوق
جلسه نهم
توحید صدوق
جلسه دهم
توحید صدوق
جلسه یازدهم
توحید صدوق
جلسه سیزدهم
توحید صدوق
جلسه چهاردهم
توحید صدوق
جلسه پانزدهم
توحید صدوق
جلسه شانزدهم
توحید صدوق
جلسه هفدهم
توحید صدوق
در حال بارگذاری نظرات...