توحید صدوق

جلسه هجدهم

توحید صدوق . 1402/03/03
01:06:09
28

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
«الذی بَطَنَ مِن خَفِیّاتِ الأُمورِ وَ ظَهَرَ فِی العُقُولِ فِی خَلقِهِ مِن عَلاماتِ تَدبِیرِه»: خدای متعال از خفیات امور باطن است و در عقول، به آنچه که در خلق او از علامات تدبیر دیده می‌شود، ظاهر است. خدا هم باطن است و هم ظاهر. خدا از خفیات امور پنهان است و به آنچه در خلقش از علامت تدبیر برای عقول دیده می‌شود، آشکار است. هر چقدر شما سررشتة امور را به حَسَب عالم حِس و خیال و وَهم و این‌ها ببرید، به خدا نمی‌رسد. حتی با عقل هم بروید، نمی‌رسید؛ چون خدا از مقوله مفاهیم نیست. خدا انتزاعی نیست، خدا یافتنی است، خدا وِجدانی است. خدا را از سُنخ علم حضوری می‌شود پیدا کرد و شناخت. از این جهت، خدا باطن است.
مثالش را قبلاً اینجا عرض کردیم. جانِمان برای همدیگر در می‌آید، جانم برای همدیگر مخفی است. بنده و شما که اینجا نشستیم، ارتباط بر مبنای جانمان با هم برقرار است، نه ظاهر من. گفتم قبلاً یا نه؟ اگر گفتم، بگویید که رد شوم. شما سر کلاس آمدید تا درس بخوانید. پای صحبت یک آدمی نشستید که حالا صلاحیت هم ندارد، ولی به حَسَبِ به دردخوریش پیدا بشود. داستان‌های باورنکردنی بانک شفق. ممنونم از تذکر تو. خیلی خوب است! متحول شدم خودم. تصمیم... دست شما درد نکند.
نه، ما دعوت به این معنا نکردیم که با توهمات... که دعوت نمی‌کنیم. ما گفتیم افراد به هرحال در زندگی خیلی‌ها اتفاقاتی رخ داده. این‌ها وقتی به اشتراک گذاشته بشود، از باب تذکر و خلاصه امدادهای الهی و این‌ها دل خیلی‌ها آرام می‌شود. حالا من خودم دیروز کلاس توحیدمان از سه ساعتی که داشتیم، دو ساعتش به نقل خاطرات گذشت. البته اکثرش را به دوستان گفتم ضبط نکنند و به جایی نقل نکنند. عرض کنم که دیگر چون آن کلاس وضعشان خیلی حاد بود به نسبت شما، فوری‌تر... واقعاً باورنکردنی بود برایشان و مسائل شخصی بود که ما در زندگی باهاش مواجه بودیم و هستیم.
عرض کنم خدمتتان که بله، یک سری قضایا هست که گفتن و شنیدنش موجب تحیّر می‌شود؛ یعنی آن‌قدر عجیب و غریب است. اطلاعات عالم طلبگی... واقعاً اطلاعات عجیب و غریب، عجایبی دیدیم در عالم طلبگی، از گرفتاری‌ها و مشکلات، و عجایبی دیدیم از رفع گرفتاری‌ها و مشکلات. دیگر مفصل دیروز تقریباً یک ساعت‌ و نیم ممتد. بعد از کلاس هم شاید نیم ساعت - چهل دقیقه بعد کلاس نکاتی را عرض کردم برای دوستان. اصلاً قابل باور نبود، خصوصاً در مورد ما. مسائلی خصوصاً همین الان، به هرحال این‌ها را حالا خیلی‌هایش را به صورت عمومی نمی‌شود گفت؛ چون هم باور نمی‌شود، هم اگر باور بشود، باز تبعات دیگری دارد. ممکن است تبعات امامزادگی این‌ها پیدا کند. وضعیت ولی در فضای طلبگی خب هر کدام از ما تجربه‌های این شکلی داریم.
این گفتنش برای همدیگر خیلی آرامش می‌آورد و دلگرم‌کننده است. لذت طلبگی آقا به فقرش است. آن چیزی که ما چشیدیم و فهمیدیم، عیار طلبه را هم تقریباً با همین فقر محک می‌زند. چه ربطی به این بحثمان هم دارد؟ چون ما به مناسبت همین جمله دیروز: «زَهَرَ فی العُقُولِ بِما یَرَی فی خَلقِهِ مِن عَلاماتِ التَدبِیرِ». از تدبیر الهی عجایبی گاهی در زندگی دیده می‌شود و آدم قرص می‌شود دلش به اینکه عالم صاحب دارد، کار دست کس دیگری است. دیگر تبدیل می‌شود به باور، تبدیل می‌شود به قاعده؛ یعنی انسان بر این قاعده دیگر از این به بعد زندگی می‌کند. روال زندگی آدم عوض می‌شود، خیلی زیاد.
حالا دیروز به هرحال چیزهایی... چون گفتم، البته بعدش ناراحت شدم، به نحوی پشیمان شدم از گفتنش، ولی از یک جهت فقط راضی بودم این‌که حالا شاید این حرف‌ها دل این بچه‌ها را گرم بکند در این مسیری که هستند. به هرحال فضای زندگی طلبگی جوری است که خیلی ما در معرض این سوسه‌ها و لغزش‌ها هستیم. خیلی‌ها با چیزهای عجیبی گاهی در زندگی... حالا ما که خودمان عجایبی، واقعاً عجایب دیدیم. یعنی حالا من داستان ازدواجم را برای رفقا تعریف کردم که مفصل بود. کوجا سر دهنم؟ هزارتای که کلیسا... زندگی هر چیزی که هست در انقطاع است. به کرّات برای ما مشکلات عجیب و غریب پیش آمده بود، پیش می‌آید؛ یعنی تمومی هم ندارد، خیلی هم شیرین است. بعد یک درهایی بعدش از یک جاهایی باز می‌شود که آن هم نفهمیدنی است، نه وصل کردنی است.
دیگر حالا دیروز من چون زیاد حرف زدم، ناپرهیزی کردم. دیگر آن‌ها را اشاره... ولی از هر طلبه‌ای معمولاً، بیست سالی، سی سالی گذشته در زندگی‌هایشان، اگر بپرسید، خاطرات این جوری زیاد دارند. خاطرات جالب و از اساتید و بزرگان و این‌ها. از خاطرات زیاد شنیدیم. اطلاعات عجیب و غریبی بوده بعضی‌هایشان. یکی از این بزرگان می‌فرمود که حج رفته بودم. ایشان مشکل بینایی دارند، مشکل خورد. تشرفی برایشان حاصل شده بود، به نحوی قضیه حل شد. حالا مفصلش را تعریف... از این قضایا زیاد است در زندگی.
این بن‌بست‌هایی است که آدم یک هو با همه وجودش گرفتار می‌شود، بعد یک هو یک دری باز می‌شود که در خواب شبت نمی‌دیدی همچین عنایت و موهبت و محبتی را. به هرحال این‌ها دست ربوبیت خدای متعال از آن‌ور دارد که خدا اِبا دارد که امور را از غیر اسبابش جاری کند. از این اِبا دارد، خدای متعال اِبا دارد که رزقش را به بنده مؤمنش به طریق اسباب برساند. جفت این‌ها را در روایات می‌گوید. اصلاً خدا اِبا دارد که «من حیث لا یحتسب» به عبد مؤمنش روزی بدهد. همیشه یک جوری اداره می‌کند که «لا یحتسب» باشد.
من خیلی شیرین است این روایات. بزنید تا بچه‌ها پیدا کنند، همین «لایحتسب» را. بله، دل نبندی به این اسباب، توهم برت ندارد که این اسباب کاره‌ای‌اند؛ قدرت تو، اسم تو، نام تو، نسبت و حَسَب تو، شرف تو، توانت، سوادت، اطلاعات عجیب و غریبی گاهی در زندگی ایجاد می‌شود. الان بعضی از رفقای بسیار خوش فکرمان گرفتاری‌هایی برایشان پیش آمده بود. ویس فرستاده بود یکی از رفقای صمیمی، بچه‌های خوبمان که چند سال است در مجموعه، بخش مهمی از مجموعه دستش است؛ هفده دقیقه گریه بود و گرفتاری‌های عجیبی برایش ایجاد شده است. از بچه‌های بسیار اهل نبوغ و مطالعه است. می‌گوید یک سال دو سال است یک خط مطالعه نتوانسته‌ام بکنم. سریال گرفتاری‌های روحی و شخصیتی و خانوادگی و روانی، این‌ها دیگر مشکلاتی است که به هرحال شیاطین هم رو ماها حساس‌ترند، به خانه ماها تشنه‌اند دیگر.
شیاطین دست شما درد نکند. علی بن ابراهیم العَبدی از ابن ابی عمیر، دیگر سند سند عالی؛ از ابی ایوب خزاز، از محمد بن مسلم، اصلاً دیگر سند به دیوار بزنی، دیوار می‌ریزد: «قال أبی الله عزوجل أن یجعل أرزاق المؤمنین من حیث لا یحتسبوا.» خدا اِبا دارد از این که بخواهد غیر از این کند با مؤمنین، که رزقشان را از آن جایی که حساب نمی‌کنند، برساند. خدا زیر بار این نمی‌رود که بخواهد مدل دیگری با مؤمن رفتار کند. فقط از یک جایی رزقش را می‌دهد که حسابش را نکنی. آن دیگر مال مؤمنین نیست. آره، از این دایره خارج... نه، حالا این «أرزاق المؤمنین» فقط حقوق ماهیانه و پول و این‌ها نیست که. رزق یعنی تأمین نیاز شما. خیلی از نیازهای ما صرف شکل نگرفتنش رزق است. خیلی از در زندگی طلبگی خیلی از مشکلات، خیلی جای دیگر نیست. این را بنده دیده‌ام، به چشم، به کرّات. یعنی خیلی هزینه‌هایی که دیگران در زندگی دارند، اصلاً برای طلبه پیش نمی‌آید. این خودش یک روزی بزرگ است، برنمی‌آید. آره، تفاوت این رزق طلبگی و غیر طلبگی.
حالا دیروز من در آن چیزهایی که گفتم، یکی‌اش این بود: کار گروهی‌ای را یک جایی شروع کردیم. بعد به متأهلان گفتیم روزی یک ربع بروند با همسرشان صحبت کنند. مجردیم چه کار کنیم؟ پیدا کن، سعی کن. یکی دیگر هم زنگ زده بود پریروز به ما، «آقا جلسه می‌خواهیم بگذاریم از محضر شما استفاده کنیم.» گفتم، «من آخه چیزی ندارم برای استفاده.» گفت، «شما غصه نخور، من استفاده می‌کنم.» سر جایش رزق است، واقعاً. روایت دیگر... این روایت خیلی زیبا است: «کُلُّ ما لا تَرجُو إِرجُ أکثَرُ مِمّا تَرجُو.» به آن چیزی که امید نداری، حساب نکردی، بیشتر روی آن حساب کن، امید داشته باش تا آن چیزهایی که حساب کردی.
«فَإِنَّ مُوسَی ذَهَبَ لِیَقبِسَ لِأَهلِهِ ناراً فَانصَرَفَ إِلَیهِم وَ هُوَ نَبِیٌّ مُرسَل.» تدبیر حضرت موسی، خدمت شما عرض کنم که حساب کردیم دو سه روز پیش مسافتی را که طی کرده حضرت موسی. حضرت موسی باید... گذاشت پیامبر... پیاده‌روی، همة داستان‌هایش در راه رفت‌ و آمد. وزیر حمل و نقل، شهرسازی و این‌ها. راه و تراوش، رفت و آمد، به خضر می‌خواهد برسد. کلی راه باید سر کوه... عرض کنم که قضیه ازدواجم که این است. یکی را می‌کشد، از شهر می‌زند بیرون. حساب کردیم از قاهره تا مَدین نزدیک هشتصد کیلومتر راه بوده. هشتصد کیلومتری که حساب کردیم روی مپ بر اساس جاده بوده، الان جاده کشی کرده‌اند هشتصد کیلومتر. چه طور رفته این مسافت را؟ چه بوده و این‌ها؟ آخر هم دیگر در راه فرعون را زد، ترکاند.
دیگر داشت راهش را می‌رفت، آن‌ها غرق شدند. مَدین می‌شود نزدیک تبوک عربستان. حضرت شعیب مَدین. ایشان از قاهره می‌کوبد، از قاهره می‌رود تا مَدین، هشتصد کیلومتر پیاده‌روی. بر اساس این چیزی که الان داریم که امیرالمؤمنین در خطبه قاصعه فرمود: «آن‌قدر از علف بیابان خورد که پوست تنش سبز شد.» می‌رسد آن‌جا، تک و تنها، مجرد، گرسنه، خسته، تشنه، چهار... می‌رسد که دورش جمع بودند. سوره قصص حکایت می‌کند دیگر. خلاصه رگ غیرتش می‌زند بالا از این خانم‌ها حمایت و این‌ها. «چرا اینجا وایستادید؟ چه...» «أبُونا شیخٌ کَبیر.» «پدری داریم پیرمرد و ما آمدیم و خلاصه این آب را برمی‌دارد ببرد برای خانه حضرت شعیب بوده در منزل.»
لباس جالبی هم اینجا داریم که سه بار از شدت گریه برای عشق الهی نابینا می‌شود. دوباره خدا بینایش می‌کند. بعد باز می‌فرماید که «چرا این‌قدر گریه می‌کنی؟» می‌گوید، «حُبُّکَ یا رَب.» می‌گوید، «حالا که تو این‌قدر عاشق منی و به خاطر عشق من گریه می‌کنی، من هم حبیبم را خادم تو می‌کنم، موسی را می‌آورم اینجا.» نوکری، خدمت شما عرض کنم که حضرت موسی می‌آید و آنجا زیر سایه دعا می‌کند: «رَبِّ إِنِّی لِما أَنزَلتَ إِلَیَّ مِن خَیرٍ فَقِیر.» خیلی ادب دارد. «تو این دنیا خدایا من نسبت به هر خیری که به من برسانی فقیرم.» دیگر می‌آید و آن دختره خودش کُد می‌دهد به بابایش که آدم خوبی است. شعیبم که پیشنهاد می‌دهد که، «من دو تا دختر دارم، هر کدام را خواستی، مهریه‌اش می‌شود ده سال چوپانی»، یا هشت سال یا ده سال که ده سال من. اندک از خودت. ده سال چوپانی‌اش را می‌کند. بنا می‌شود دوباره برگردد قاهره. همین هشتصد کیلومتر. حالا با زن، با زن باردار طبق روایات در شب برفی. خانم درد زایمان پیدا می‌کند. اوضاع را تصور کن. زندگی طلبگی این است. زندگی انبیا این است.
ما توقع داریم چون طلبه شدیم و می‌گوییم خدا و پیامبر، لای دیوار یک چیزی بیاید و راه انتخاب کردیم. بعد همه عالم نوکری ما را کند. این کلیم الله. شب برفی، در سرما، بیابان، تاریکی، خانمش وضع حمل. نگاه می‌کند از دور یک آتشی، «آنَستُ ناراً.» یک نوری را باهاش اُنس گرفتم، «مَن برم آن‌جا یا یک قَبَس آتش بیاورم یا از آن‌جا نگاه کنم راه را پیدا کنم در تاریکی.» لااقل راه پیدا کنم. برف وقتی می‌آید دیگر اصلاً در بوران راه هم نمی‌شود تشخیص داد. حضرت موسی تهِ خاصش آنجا یک تکه آتش بود برای این‌که زنش را گرم کند و با آن اضطرار و اضطراب و با آن حال می‌آید کنار آتش. «إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخلَع نَعلَیکَ إِنِّی أَنَا رَبُّکَ ... وَاصطَنَعتُکَ لِنَفْسِی.» چه می‌خواست؟ چه دادند؟ شد منور هستی. همه عالم را می‌خواهم با تو روشن کنم. «اذهَبْ إِلَی فِرْعَونَ إِنَّهُ طَغَی.» می‌فرماید به آن چه که امید نداری، امیدت بیشتر باشد. موسی رفت «لِیَقبِسَ لِأَهلِهِ نَاراً فَانصَرَفَ إِلَیهِم وَ هُوَ نَبِیٌّ مُرسَل.» با ظرفیتی که آتش بیاورد، پیامبر برگشت.
این‌ها را آقا در زندگی طلبگی ماها اگر در روال برویم، روی قاعده برویم... نکته اصلی این است: همة این جزاها و وعده‌ها منوط به یک شرطی است. «وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجعَل لَهُ مَخرَجاً * وَ یَرزُقْهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسِب.» این همه حرف در «وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ». همة شکستن کمر تو هم یک کلمه است. «مَن طَلَبَ العِلمَ...» طلب علم است که خدا ضمانت کرده که رزق او را می‌رساند، عهده‌دار امورش می‌شود، کفیلش می‌شود، فلان می‌شود، از او دفاع می‌کند. «إِنَّ اللَّهَ یُدَافِعُ عَنِ الَّذینَ آمَنُوا.» کدام مدافع مؤمنین است؟
این اوصاف، تحققش خیلی مهم است. مؤمن، متقی، طالب علم. خیلی مهم است. زورمان را باید بگذاریم روی این‌ها. این اگر محقق شد، آن جزا حاصل می‌شود، حالا یا امروز یا فردا یا پنجاه سال دیگر. وقتی هم که حاصل بشود، از جانب خدای متعال انقطاع ندارد. عنایت انقطاع ندارد، مگر ما قطعش کنیم. و عنایت او محدودیت هم ندارد؛ یعنی یک چیزی می‌دهد که همة شعاع وجودی خودت و همة پیرامونت را پر می‌کند. عنایت خدا این شکلی است. ولی صبر، گویند «خلق لعل شود؟» «سنگ در مقام صبر، آری شود ولی به خون جگر.» همه این‌ها «شود ولی به خون جگر». علامه طباطبایی شدن خون جگر می‌خواهد. امام خمینی شدن خون جگر بود. این قضیه را در نجف برای رفقا تعریف کردم. خیلی خودم وقتی می‌گویم از ته وجود کیف می‌کنم. خیلی داستان عجیبی است. خیلی خیلی درش سرور.
مرحوم شیخ طوسی خیلی ثمین بوده، خیلی درشت بوده. حالا به تعبیر ماها چاق بوده، خیلی چاق. کجاست؟ دیگر روبروی حرم امیرالمؤمنین، باب شیخ طوسی، گنبد زرد رنگ. گفتند از آنجا تا حرم می‌آمده، دو سه بار روی صندلی می‌نشسته نفس تازه کند. راه رفتن برایش خیلی دشوار بود. قضیه بغداد که پیش می‌آید. این «من علامات تدبیر» این‌ها همش همین. قضیه بغداد، آتش زدن و این‌ها که پیش می‌آید و کتابخانه را آتش می‌زنند و حمله و این‌ها، ایشان دیگر تصمیم می‌گیرد که از بغداد برود. بغداد عاصمة التشیّع بوده، شیخ مفید در بغداد، سید مرتضی در بغداد. مدرسه بغداد بزرگترین مدرسه شیعی، حالا به شیخ طوسی رسیده، به اوج دوران خودش رسیده است. هجرت، عجایبی در این داستان‌ها است و نظائرش هم کم است. «کَم لَهُ مِن نَظِیر.» هر طلبه‌ای امثال این را به کرّات در زندگی تجربه می‌کند، اگر در این مسیر با استقامت آمده باشد.
ایشان نجف ظاهراً ایام تابستان بود. با آن امکانات آن موقع، با آن گرمای آن موقع، می‌آیند و دو سه روز ایشان می‌بیند، می‌بیند دارد می‌میرد از گرما. با آن وزن و با آن اوضاع. و بعد بغداد هوا ساحلی و بالاخره یک جای خوبی است بغداد به نسبت. آمدن اینجا، این گرما نبود. امکانات آنجا بالاخره شهر باکلاس، اینجا بدون امکانات. خیلی داستان زیبایی است. گفتند که چند روز می‌ماند و به این دوستانش می‌گوید «جمع کنیم برگردیم.» خواب می‌بیند شب امیرالمؤمنین، صلوات الله و سلامه علیه. حضرت می‌فرمایند که، «ما دوست داریم تو کنار ما باشی، تو دوست نداری کنار ما باشی. ما اراده کردیم بر دست خودمان باشد. می‌خواهی بروی؟» متحول می‌شود، اصلاً حال شیخ دگرگون می‌شود. می‌گوید، «هر چه هست می‌مانم همین‌جا با همة سختی‌هایش.» خب آن سختی‌ها و آن حال می‌شود چی؟ می‌شود تأسیس حوزه علمیه نجف. خدا نوشته برای شیخ طوسی این برکات تا ابد این حوزه بمانَد و مبدأش شیخ طوسی باشد. ولی مفتی نمی‌دهد، آن سختی‌ها، آن جان به لب رسیدن و آن گرفتاری‌ها، آن‌ها را هم می‌خواهد. عرض می‌کنم «کَم لَهُ مِن نَظِیر إِلَی ماشاءَالله.» مشابه و نظیر دارد.
در زندگی اگر طلبه‌ای در یک گرفتاری بزرگی افتاده، این باید بداند قاعده الهی به این است که خدا یک هدیه و موهبت بزرگی را برای پشت در نگه داشته است و امر فقط موقوف و متعلق به ناله و تضرع و اضطرار و انقطاع است. چند تا کتاب پشت سر هم نوشتیم، هیشکی گردن نگرفت چاپ کند. این‌ها یکیش را یکی از ائمه جمعه، امام جمعه محترم بابل، «پول می‌دهم چاپ بشود. چون مهم است باید چاپ بشود.» ایشان پول داد و رفت در ویرایش و چاپ و این‌ها. آن انتشاراتی که با حمایت امام جمعه چاپ کرده بود، حاضر نشد در فروشگاه چهار تا نسخه را، چاپ دیجیتال، در فروشگاه بیاورد. می‌گفت، «اینو کی می‌شناسد؟ کتاب اینو کی می‌خرد؟ من برای چی باید کاغذ، برای چی خرج این محتوا کنم؟»
دو جلد اول را با حمایت امام جمعه چاپ کردند. چاپ شد، یعنی شابک و فیپا گرفت، در فروشگاه نیامد. جلد سومش را حتی حاضر نشدند چاپ کنند. کتاب بعدی را حتی حاضر نشدند بخوانند. زحمت دیگر از ته دل گذاشتم کنار. گفتم من دیگر تا من جان دارم کتاب نمی‌نویسم. حالا قصه‌ی مفصلی هم دارد که چه شد و چه اتفاقاتی افتاد و این‌ها. خیلی جمع و جور براتان هم این‌ورش مفصل است این سیری که رفت تا این انقطاع، هم آن‌ورش مفصل است که بعدش چه شد. خلاصه دو سه ماه بعد این قضایا که ما دیگر کامل تصمیم گرفتیم که کتاب ننویسیم هیچی. که هنوز هم بر همان تصمیم خودمان مصر هستیم. یعنی آن حال حالی بود که... مون ... یعنی یک حال سطحی مثلاً یک چیز معمولی این‌ها نبود. از عمق جان بود. یعنی من تصمیم جدی گرفتم، هنوز هم باهاش هستم. الان اوضاع جوری شده که این انتشارات می‌آید التماس می‌کند، آن یکی می‌آید التماس می‌کند، آن یکی می‌آید التماس می‌کند. نشر معارف ما را خواست. همین نشر معارف یکی از انتشاراتی بود که کتاب ما را قبول نمی‌کرد، به هیچ رقم. «چه ارزشی دارد کتاب؟» حالا اسم این‌که به کنار، ما خودمان را خراب می‌کنیم که اصلاً کسی که سوخت از ماست. پانصد تا سوخت. سال بعدش انتشارات ما را خواست، گفت، «شما هر کتابی را به هر عنوانی، با هر موضوعی بدهی، ما چاپ می‌کنیم.» «ندید چاپ می‌کنیم. تو فقط بگو کدام صحبت‌هایت را ما پیاده کنیم، خودمان کتاب می‌کنیم، چاپ می‌کنیم.» «بابا ندادی.»
انتشارات‌های برند. من تمام این کنده شد، رفت. ضرورتی، اقتضای شرایطی، چیزی بشود از جانب بنده. تمام شد، هیچ تمایل و کشش و خاصی دیگر این‌ور نیست. خلاصه این درها باز می‌شود بعد از این که دیگر همه‌چیز را دادی، رفت. لطفش هم در همان است. هزاران مورد در این زندگی‌ها هست و معلوم می‌شود کار دست کیست. این رزق است، از یک جایی می‌رسد که حساب و کتابش نباشد. ما خیلی در این قضایا تحقیر شدیم، تحقیر شدیم، غریب شدیم، تحقیر شدیم در نوشتن کتاب و فلان و این‌ها. چه چیزها که نشنیدیم، حرف‌های عجیب و غریبی. ولی بعدش هم این موارد این شکلی خنده‌ام می‌گیرد. گاهی ما مثلاً فلان برنامه‌ساز، باید دو تا واسطه می‌فرستادیم که این آقا قبول کند مثلاً، حرف ما را با واسطه بشنود. خودم خنده‌ام می‌گیرد. بعد همان برنامه‌ساز زنگ زده بود التماس که، با همان واسطه که ما زور می‌کردیم که حرف واسطه را بشنود، به آن واسطه گفته، «من فقط می‌خواهم پنج دقیقه فلانی را ببینم.» ایام کرونا بود، مشهد آمد منزل ما. بزرگترین تهیه‌کننده صدا و سیما. گوشی زنگ، «من در محضر فلانی هستم.» من خنده. «جوابمان را با واسطه بده.» داستان‌های خنده‌دار زندگی است این‌ها. این‌ها فقط برای خنده است. یعنی احمق آن کسی که این‌ها را باور کند، چینی. فقط به خنده‌اش که ببین دست این و آن نیست. به من اراده کنم این پایینی می‌آید یک جایی وای‌می‌ایستد که آن یکی التماس بکند. اراده کنم آن یکی یک جا بنویسد که این التماس می‌گوید خدا دو جا می‌خندد. این هم در روایت است. یک وقت که اراده کردی یک نفر را بالا ببری، همه زور می‌زنند بیاورندش پایین. «إنَّ اللهَ یَضحَک.» خدا می‌خندد که فِعلیه دیگر. آقا روایت بعدی جالب‌تر است.
امیرالمؤمنین فرمود که: «کُلُّ ما لا تَرجُو...» موسی را مثال می‌زند، رفت آتش بیاورد، کلیم الله شد. «لجأَ عَرَبیٌ مُرسَلاً خَرَجت مَلِکُ السَّبعِ.» پادشاه سبأ، سبأ بلقیس، «فَصَلُحتَ مَعَ سُلَیمانَ مُذاکَرَةً دِبلُوماطِیَةً مُسلِمٍ رَجَعَ.» و «خَرَجَ سَحَرةُ فِرعَونَ یَطلُبُونَ العِزَّ سَاحِرٌ جاءَ.» دو تا تاس برای فرعون بندازم، میدان به نفع فرعون بچرخد. رفتند در تیم موسی، شهید شدند. رفت.
«فَرَجُ الْمُؤْمِنِینَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ أَرْزَاقَ الْمُؤْمِنِینَ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُونَ وَ ذَلِکَ أَنَّ الْعَبْدَ بِبِهْ، إِنَّ الْعَبْدَ إِذَا لَمْ یَعْرِفْ وَجْهَ رِزْقِهِ کُفَّ دُعَاءَهُ.» می‌گوید وقتی ندانی از کدام کانال قرار است روزی بیاید، دعات، تضرعت زیاد می‌شود. خدا یک جوری می‌چرخاند که نفهمی از کدام کانال می‌آید. این دست گدای تو در کانال می‌ماند. یک بار، دو بار، پنج بار. پس از این‌جاست. وقتی از این کانال نیامد، درخواستی را به امامزاده واسطه، رزقند دیگر. یعنی خود این‌ها هم هر کدام در یک بعدی یا شهدا مثلاً خدای متعال تفویض کرده یک بعدی را به این‌ها.
خب یک روایت دیگر هم دارد. آن دیگر ربطی ندارد. آن بحث این است که، نازل شد، رفتم، فقط عبادت. پیامبر فرمودند که: «مَا حَمَلَکُمْ عَلَی مَا صَنَعْتُمْ؟» این کارها چیست؟ گفتم، «یا رسول الله، تَوَکَّلنا بِرَزّاقَ، دنبال عبادت.» «مَنْ فَعَلَ ذَلِکَ لَمْ یُسْتَجَبْ لَهُ وَ عَلَیْکُمْ بَاطِلٌ.» آنی که تعطیل می‌کند به پشتوانه این که می‌رسد، می‌رود عبادت می‌کند، کار نمی‌کند، این دعایش مستجاب نمی‌شود. مکانیزم، مکانیزم دعا قرار داد. «عَلَیْکُمْ بِالطَّلَبِ.» این دعا یک جنبه فعلی و بروز عملی دارد. بروز عملی‌اش کار است. کار، بروز عملی دعا یعنی صدق شاهد صدق دعاست. اگر واقعاً روزی را از خدا می‌خواهی، کار کردن، از خانه می‌آیی بیرون، می‌روی در محل کار، وای‌می‌ایستی، حرف می‌زنی، جنس می‌آوری برای فروش. شاهد صدق دعا، علامت صدق. این اگر نباشد، طلب نداری. طلب نباشد که خدا روزی... قواعد جالب. این داستان، آقا دست شما درد نکند.
از خدا هر چقدر که از حس و خیال دور است، در بطن، در باطن نسبت به عقل در سنجش این تدبیرات ظاهر، یعنی واضح خدا در این تدبیر امور تو، در این ادارة امور تو از هر امر ظاهری ظاهرتر است. وقتی همه جا به بن‌بست می‌خوری، «یا مَن إِذَا تَضَایَقَتِ الْأُمُورُ فَتِّاحُ أَبْوَابِ السَّفَرِ بِرِزْقِهِ.» بله، خلاصه امور که به تضَیق می‌رسد، درها بسته می‌شود، خدا تازه نشان می‌دهد یک در دیگر هم بود، ازش خبر نداشتی. این خیلی در این زندگی‌های طلبگی و...
«و صلی الله علی محمد و آل محمد.» ابوابی از یک جاهایی، یک مدل‌هایی، خیلی عجیب و غریب. حالا بنده خاطرات در این زمینه فراوان دارم و همین‌جور هم هست. یعنی تمام نمی‌شود. الحمدلله هی هی با عجایب بیشتری آشنا می‌شویم. یکی از رفقای طلبه، مسئول امور مالی مدرسه‌مان. اولی که راه انداختیم مدرسه را، با هیچی شروع کردیم کار را. هیچی درآمد و این‌ها نداشتیم، هیچ حمایت مالی، صفر. با همین دوره فروختن و این‌ها مثلاً شروع کردیم، شد مثلاً ماهی شش میلیون درآمدم سال 99. مالی به من گفت که، «آقا ما این هزینه‌هایی که برای خرج استاد و تدوین و فلان و این‌ها باید بدهیم، ماهی دوازده. این هزینه‌هایش را چه شکلی می‌خواهی تأمین کنی؟»
مورد تأیید شما است یا نیست؟ اگر تأیید نیست، جمعش... اداره... جواب منافی بقیه ابزار که نیستش که. این‌که من می‌خواهم عقلم را به کار نیندازم، تدبیرم را نداشته باشم، کار نکنم. همین. ما در همین بچه‌های خودمان کلی مدل‌های اقتصادی، فرایندهای مختلف را پیگیری کردیم، زور زدیم و... ندارد. در نگاه تفویضی این‌ها منافات با هم ندارد. این‌ها بیشتر به آن رویکرد افراد بستگی دارد. وگرنه جفتش یکی است. آن زور زدنش در این نیست که اعتماد ندارد به وعده الهی و آن ثمربخشی کار خدا. زور زدنش این است که، یعنی در جزای شرط نیست برای رسیدن به جزا، برای محقق کردن شرط است.
جفتشان زور می‌زند. این زور زدنش برای این است که شرط محقق بشود. وگرنه جزای شرط قطعی است. همة زورش برای این است که این شرطی که «تَنصُرُوا اللَّهَ» دربیاید. آره، خلاصه مسئول امور مالی‌مان این را بهش گفتیم و همین‌جوری شروع کردیم. مدرسه با همین یک متد دارد اداره می‌شود. خرج، خلاصه آن‌قدر ما از این‌ها دیدیم که اصلاً دیگر این‌ها روال است. یعنی از این به آن می‌گیرد، از آن به آن. ملائکه‌ای که متولدین نقشه مشکات برایشان باز نمی‌شود. «الَّذِی سَوَّلَتِ الْأَنْبِیَاءُ عَنْهُ فَلَمْ تَصِفْ.»
ما ارتباطمان با همدیگر به واسطة جانمان است، ولی جانمان هم مخفی‌ترین چیز است برای همدیگر. شما که سر کلاس آمدید، آمدید حرف یک کسی را بشنوید. آن حرف مال نفس اوست، مال جان اوست، معقولات اوست. الان ارتباط من و شما با همدیگر همش از جان بنده است به جان شما. ولی مخفی‌ترین چیز هم در این ارتباط جان بنده و شماست. از این جهت جان من از همة ظاهرها برای شما ظاهرتر است، از هر باطنی هم باطن است. «هُوَ الأَوَّلُ وَالآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْباطِنُ.» خدا هم ظاهر، هم باطن. آن‌قدر پر کرده همه‌چیز را که غیر او دیده نمی‌شود و آن‌قدر از حس و خیال دور است که باز خودش دیده نمی‌شود.
مثال نفس، مثال قشنگ. نفس شما اصلاً دیدنی نیست. ولی مگر من با تو که در ارتباطم، با تو در ارتباطم، با تو در ارتباطم؟ مگر با شماها که تک تک در ارتباطم، مگر با چیزی غیر از جان شما در ارتباطم؟ مگر الان این کالبد اگر بدون روح و جان باشد، مگر می‌شود باهاش حرف بزنم؟ مگر کاری باهاش دارم؟ این چشم و گوش و ابرو و استخوان و مو را که من با این کار ندارم، من با جانت کار دارم. کدام جان؟ جانی نمی‌بینم. من چشم و گوش و ابرو می‌بینم. با چشم و گوش و ابرو کار ندارم، ولی چیزی جز چشم و گوش و ابرو هم نمی‌بینم. مظاهر و ما غافلیم. غافلیم که با این مظاهر، با حیث مَظهریتش کار نداریم، با مَظهرش کار داریم. ولی خود همان مَظهریتش باعث غفلت ما شده است از مَظهر. باعث حجاب شده. این یک بخش از حجاب است. یک بخش دیگر از حجاب هم این است که بعضی چیزها از بودنش حجاب است. از بس که فهمیده نمی‌شود.
فرزند یکی از علما می‌گفتم: «شما اصلاً خیلی از کمالات پدرت را نمی‌فهمی. یعنی اصلاً نمی‌فهمی که این کمال است. با باباهای بقیه بچرخی زندگی کنی، بعد می‌فهمی بابات چه چیزهایی را دارد که بقیه ندارد.» می‌خندید، گفت: «راست می‌گویی.» «از شدت ظهورش در حجاب.» «یا مَنِ احْتَجَبَ لِفَرْطِ ظُهُورِهِ.» از فرط ظهورش در حجاب، از بس که بوده، از بس که دیده شده، اصلاً تصور نمی‌شود اصلاً هست. از بس که همیشه بوده. چون احساس بودن یک چیزی مربوط به این است که نباشد یک جایی که نباشد، بودنش کشف می‌شود. و خدا از بس که هست و از بس که هستی را پر کرده، شناخته نمی‌شود، فهمیده نمی‌شود، دیده می‌شود.
الان بنده اگر انکار روح کنم، دو ساعت برای شما انکار کنم که روحی هست، روحی اصلاً روحی، من دو ساعت با روح خودم دارم انکار می‌کنیم روح که، اینجا باید به من گفت «ای تو روحت». جسم خودش یا آقایان نزدیک دو ساعت من استدلال می‌آورم برای این‌که روح نیست. کی استدلال آورد اصلاً؟ کی این فاهمه؟ تعقل مال کیست؟ سهراب کبرا مال کیست؟ دو ساعت روح دارد داد می‌زند، می‌گوید «روحی نیست.» خنده‌داری‌اش.
«الَّذِی سَوَّلَتِ الْأَنْبِیَاءُ فَلَمْ تَصِفْ بِحَدٍّ وَ لَا نَقْصٍ وَ وَصَفَتْ بِأَفْعَالِهِ وَ دَلَّتْ عَلَیْهِ بِآیَاتِهِ وَ لَا تَسْتَطِیعُ الْعُقُولُ الْمُتَفَکِّرُونَ جَهْدَهُ.» یکم سرعت ببریم بالا که لااقل این یک خطبه را در همین جلسه بگوییم. می‌فرماید که: «از انبیا در مورد او سوال شد.» «الَّذِی سَوَّلَتِ الْأَنْبِیَاءُ...» این «فَلَمْ تَصِفْ» فاعلش انبیا است. انبیا همیشه در معرض این سوال بودند که خدا کیست؟ چیست؟ و انبیا نتوانستند حدی بیاورند. «فَلَمْ تَصِفْ بِحَدٍّ وَ لَا بِالْقَصْرِ.» نتوانستند او را تحدید کنند، نتوانستند ناقصش کنند. نه به حد آمد، نه به نقص. توانستند معرفیش کنند. و آن چیزی که در کامل در مورد خدای متعال در نمی‌آید، خدا قابل توصیف نیست. خدا موضوع هیچ گزاره واقع نمی‌شود. هیچ محمولی بر خدای متعال حمل نمی‌شود. او در نمی‌آید. چون اصلاً خود «وحد» می‌خواهد توصیف محدود کردن می‌خواهد. این که یک چیزی یک گونه‌ای باشد خودش ملازم با این است که یک گونه‌ای نباشد. پس آقا انبیا نتوانستند او را توصیف کنند، چون هر کسی که خدا را توصیف کند، «مَن وَصَفَ اللَّهَ فَقَد حَدَّه.» توصیف ملازم با حد است، با تحدید است.
البته توصیف خدای متعال نسبت به خودش خب متفاوت است دیگر: «سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ * إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ.» یعنی از هر توصیفی خدا منزه، مگر این‌که مخلصین توصیف کنند. که قبلاً این را عرض کردیم اینجا. مخلص به این دلیل توصیفشان ازش تنزیه نشده که چون توصیف آن‌ها همان توصیف خداست برای خود. فعل مخلصین، مخلصین مظهریت پیدا کرده‌اند برای افعال الهی. برای همین فعلشان به خودشان نسبت داده نمی‌شود، فعلشان به خدا نسبت داده می‌شود. توصیفشان هم به خودشان نسبت داده نمی‌شود. حدیث قرب نوافل است دیگر: «مَا تَقَرَّبَ إِلَیَّ عَبْدِی بِشَیْءٍ أَحَبَّ إِلَیَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَیْهِ وَ إِنَّهُ لَیَتَقَرَّبُ إِلَیَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّی أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ وَ یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا.»
کد توصیف است. یا هر توصیفی، توصیف دیگران بر اساس ادراکشان است. ادراکشان در واقع بحث‌هایی دارد علم. حالا بحثی است که علم حضوری حصولی. این‌ها بعضی‌ها علم را اساساً فقط حضوری می‌دانند. علم حضوری را هم به فنای عاقل عندالمعقول می‌دانند. بحث‌هایی. اگر این مبنا را قبول بکنیم، علم فقط حضوری باشد و علم حضوری هم فقط فنای عاقل عندالمعقول باشد، غیر مخلصین چون به این فنا نرسیده‌اند، علمی ندارند و وصفشان مبتنی بر علم نیست. مخلصین چون به این فنا رسیده‌اند، وصفشان مبتنی بر علم است. یعنی به جای آن حد باید خدای متعال... فرق می‌کند با بقیه معلومات. علم خدای متعال... خدا معلوم نیست که موهات واقع بشود. معلوم نیست که در اثر فنا در او... این علم حاصل می‌شود. این فنا هم اول فنای در افعال است. افعال یعنی چه؟
عنوان فنا هم عنوانی است که یکمی گاهی رونده است اولش. ولی ما این مضمون را در آیات و روایات فراوان داریم. یعنی مضمون فنا، یکی‌اش همین حدیث قرب نوافل. یکی‌اش آیه: «وَ مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لَکِنَّ اللَّهَ رَمَیٰ.» فنای افعالی یعنی فعل به تو نسبت داده نمی‌شود. در عین حالی که دارم «رمَیوَ» می‌گویم. «وَ مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لَکِنَّ اللَّهَ رَمَیٰ.» آن وقتی که تو انداختی، تو نینداختی. خیلی لطیف است. به هرحال فعل به او نسبت داده نمی‌شود. این «رمی الله»، این «یدالله»، «عین الله» تعابیری که در روایات خصوصاً در مورد مقامات اهل بیت کامل حکایت از همین مقام فنا است. «مَن أَحَبَّکُم فَقَد أَحَبَّ اللَّهَ وَ مَن أَبغَضَکُم فَقَد أَبغَضَ اللَّهَ.» چه طور می‌شود کسی اهل بیت را دوست داشته باشد، خدا را دوست دارد؟ توجیهی برایش نمی‌شود آورد غیر از فنا.
مگر با این توجیهات ظاهری که این محبت، محبت به خداست و بالاخره این. خدای محبت را نمی‌گوید که، «لِلَّه.» هر کسی شما را دوست داشته باشد، «لِلَّه» دوست دارد. حتی نمی‌گوید خدا او را دوست دارد که بگوییم خدا از این کار خوشش می‌آید. «مَن أَحَبَّکُم فَقَد أَحَبَّ اللَّهَ.» هر کسی شما را دوست داشته باشد، الله را دوست دارد. نه منجر به حب الله می‌شود، نه این که شما... دوست دارد بعداً خدا را دوست خواهد داشت. هر کسی شما را دوست دارد، شما را دوست ندارد، خدا را دوست دارد.
«بَلْ وَ وَصَفَتْ بِأَفْعَالِهِ.» انبیا او را با حد و نقص معرفی نکردند، بلکه او را با افعالش معرفی کردند. این بحث‌های مهمی است دیگر. حالا فرصت نیست به این‌ها خیلی بیشتر بپردازیم. خیلی نکته در این است. گوش کردید یا نه؟ توحید کاربردی. آن کلید اصلی بحث همین بود که ما در فضای کلام و فلسفه و این‌ها خدا را می‌خواهیم از ذات شروع کنیم، به صفات برسیم، به افعال. مدل انبیا این شکلی نیست. انبیا به ساحت ذات کار ندارند در بیان معرفی خدا و آن اول، حتی به اسماء و اوصاف خدا هم کار ندارند. انبیا با افعال الهی شروع می‌کنند. مدل معرفی خدا در سیره انبیا و معصومین و این‌ها این است: «وَ وَصَفَتْ بِأَفْعَالِهِ.» این خیلی نکته مهمی است. با افعال شروع می‌کنند. همین علامت فسخ عزائم، به هم ریختن امور. همین ابائی که خدا دارد از جاری کردن رزق. همین پدیده‌هایی که رقم می‌خورد و دست خدا به وضوح درش دیده می‌شود. کمال خدا به وضوح درش دیده می‌شود. تلاوت آیات الله می‌کند. تذکر به ایام الله می‌دهند با همین افعال الهی.
«وَ دَلَّتْ عَلَیْهِ بِآیَاتِهِ.» دلالت می‌دهند بر او به آیات او. با آیات بگو. دلالت می‌دهد: «وَ لَا تَسْتَطِیعُ الْعُقُولُ الْمُتَفَکِّرُونَ جَهْدَهُ.» عقل متفکرین نمی‌تواند بیاید او را انکار کند. به همین دلیل که عرض کردم، برای این‌که مثل این می‌ماند که من با روح خودم بخواهم استدلال بیاورم در انکار روح. عقل متفکر، خود همین عقل، خود همین صغری و کبری، همین مکانیزم، همین تصور، همین تصدیق، همین تعقل، همین تفاهم، همة این دستگاه داد می‌زند وجود خدا و عظمت خدا. خود توجه به این چیزی که داری و داری باهاش استدلال می‌آوری، خود همین توجه به این تو را به خدا می‌رساند. این کار کیست؟ این تعقل و تفکر تو کار کیست؟ خود فرایند تفکر رویش فکر کنید. خیلی چیز عجیب و غریبی. ساختار ادراک، هستی‌شناسی ادراک را رویش یک تأملی داشته باشیم، فکر کنید. خیلی اتفاق عجیب و غریبی.
یک بچه کوچک هیچی نمی‌فهمد. همین صداها را می‌شنود. شنواییش که فرقی نمی‌کند. فرق می‌کند آقا؟ بچه مثلاً یک ماهه، یک ماهتون بود با الان شنواییتون فرقی کرده؟ قوه سمعتون قوی‌تر شده؟ بلکه ضعیف‌تر شده. چشم پس باصره تفاوتی کرده؟ بقیه دستگاه‌های وجود شما هر چه که هست تفاوتی کرده؟ چه شد که یک ماهگی این حرف را می‌شنیدی، نمی‌فهمیدی. الان می‌شنوی، می‌فهمی. از یک سنی فهمیدی. بعد این‌ها یک ادراکات جزئی در تو شکل داد. بعد کم کم شروع کرد این‌ها را با همدیگر ترکیب کردن. از ترکیب جدید شروع کرد با ترکیب کردن به چیز جدید رسیدی. همین‌جور رفتی، رفتی، رفتی، رفتی. الان چیزهایی را تصور می‌کنی. بارها عرض کردم سر کلاس، سر کلاس معلم دو تا چهار تایی که می‌خواهد بگوید با سیب، با گلابی... و این‌ها. همین آدمی که دو را نمی‌توانست بدون سیب تصور کند، معادله سه مجهولی بهش می‌دهم. انتگرال بهش می‌دهم. توصیف کند «ان» را. «ایکس» چیست؟ تصور کند بدون این‌که آن محدود و مصداقش را می‌داند.
اصلاً تصور نمی‌آید این دستگاه ادراکی. ببینید این کار کیست؟ کیست که می‌تواند این را به شما بدهد؟ فعال کند؟ خودت خودت را داشتی؟ پس چرا یک ماهگی این شکلی بودی؟ اگر داشتی با خودت، چرا یک ماهگی نمی‌توانستی درک کنی؟ به چه مکانیزمی فعال شد؟ همان تکامل. کی ایجاد می‌کند؟ تکامل چیست؟ دقیقاً تکامل کیست؟ دقیقاً مکملش کیست؟ دقیقاً دقیقاً چه نقطه‌ای را درش تکامل ایجاد می‌کند؟ آن تکاملی که ایجاد می‌کند، چیزی که هست را دارد بارور می‌کند. انباشت تجربیات توی مغز همش این‌ها انباشت شر و ورهایی است که در دهان تو مخفی بود، ریختی بیرون. هفته بعد خواهرها نیایند که من از چه شواهدی. این کجا بوده؟ این انباشت تجربه، تجربه تکمیل شدن. آفرین. این تکمیلش چی دقیقاً؟ تکمیل شده در کجا؟ تکمیل شده به واسطة کی؟ تکمیل شد. این سلول‌ها مشترک است دیگر در افراد. پس چرا تجربیات مشترک نیست؟ افرادی که در محیط متفاوتند. آفرین. پس یک عامل بیرونی باعث تکمیل شکل بگیرد. ادامه زندگی.
مفاهیم چی؟ ادراکت نسبت به مُبصِرات شکل نمی‌گیرد؟ عشق را نمی‌فهمد؟ در ده سالگی، پانزده سالگی با این‌که ندید. آن کسی که چشم ندارد، گوش ندارد. از محیط این‌ها چه شکلی می‌گیرد؟ چی می‌گیرد؟ ادراک دارد یا ندارد؟ الان روضه برای ناشنوایان، حاج محمود کریمی می‌خواند در حرم امام رضا، کربلا. یک بار دیده بودم. خیلی عجیب بود. حالشان و دعا و هیئتشان و این‌ها. امام حسین را می‌فهمند. گریه می‌کنند. این ناشنوا، نابینا. نه این. از چه ابزاری، از چه فرایندی می‌خواهد به مغز برسد؟ قابلیت، در واقع یعنی نفس اثرش منعکس می‌شود در بدن. این انعکاس روی بدن قابل شناخت است. بحث مفصلی است. نه اشکال ندارد، من هم می‌فهمم چه می‌گویی. بحثش را می‌خواهم عرض کنم که الان نمی‌رسیم بهش. فقط یک اشاره می‌خواهم بکنم. آن‌ها بحث نفس و بدن. اگر خوب حل بشود، این‌ها انعکاس نفس در بدن. ولی تمام ادراک مال نفس است. اصلاً بدن هیچ نقشی در این ادراکات، خود ادراک ندارد. فقط جنبه ابزار دارد. واسطه است در انتقال مفصل.
آن بحث‌های برهانی هم دارد، استدلال دارد. آن استدلال اگر بیاوریم معلوم می‌شود که این اصلاً مغز ندارد. البته مغز تأثیر دارد. یعنی اگر یک اختلالی در بخشی از مغز او ایجاد بکنی، این اختلال بازگشت می‌کند به دریافت این بدن از نفس. دریافت بدن از نفس، علم از نفس جدا نمی‌کند. از نفس دریافت باعث واسطه، واسطه این است که این ماده می‌آید تحول و تبدل پیدا می‌کند و فراماده می‌شود. تجرد همین کار نفس این است. ماده را می‌گیرد فراماده می‌کند، تحویل نفس می‌دهد. بعد هم که می‌خواهد دوباره این فراماده بروز پیدا کند، از طریق باز آن می‌آید تنزل می‌کند در ماده بروز پیدا می‌کند. ما اول از خود روح اگر اثبات بکنیم که همة این‌ها مال روح است. اصلاً مال بدن نیست. یعنی اداراک کار بدن نیست. حافظه مال بدن نیست. خیال، تصور مال بدن نیست. فهم مال بدن نیست. این را باید اول جا بیندازیم که این کلی برهان دارد. نه، آن هم درست است. انعکاسش در بدن را فهمیدم. بعد فکر کردم این ادراک است. بعد ما صد تا نقیض می‌توانیم بیاوریم برای رد کردن همین که این کار بدن نیست. کامپیوتر، سی‌پی‌یو تو هوش مصنوعی این‌ها نمی‌تواند برای آن هوش مصنوعی این یک... بله در مورد این هم باز بحث مفصل است. حالا اگر فرصت بود وقتمان رو به اتمام است.
ببینید هوش مصنوعی در واقع امتداد مغز ماست، نه جایگزین ادراک عقلی ما. خود غرب این را قبول دارد ها، یعنی این‌ها اقرار دارند. نظریه‌اش را مطرح کرده‌اند برخی‌شان و مفصلاً در فضاهای علمی‌شان مطرح است. یا اساساً فناوری چیزی جز امتداد قوای بدنی نیست. یعنی دوربین عکاسی امتداد عینک و چشم. دستگاه نوشته‌افزار امتداد دست. ماشین امتداد پای... بله، آن هوش مصنوعی امتداد در واقع ساختار بدنی ادراک، آن جنبه ابزاریتش است. آنی هم که این را فعال می‌کند، به کار می‌گیرد، تعریف می‌کند برایش، نسبت‌گذاری می‌کند بین این ورودی و آن خروجی‌ها و تحلیل و سنجش و این‌ها، آن که مستقل از خودش به واسطة این چیزی که برایش تعریف می‌کند، او در واقع دارد ذیل نفس این کار می‌کند. ذیل قوای ادراکی این کار می‌کند. ابزار دیگر. تکامل پیدا کرد. مثل نوشتن بود. اول با قلم بوده، حالا شده لپ‌تاپ. این که عوض نکرده که. ساعتش را که افزایش نداده، بالاتر نبرده که. مرتبة وجودیش که ارتقا پیدا نکرده. در همان رتبه وجودی که بوده، هی در عرض پیشرفت کرد. بالاتر که نیامده. این دست که نشده که. این الان جای دست تو که کار نمی‌کند که. یعنی دست تو کار نیندازی... البته ممکن است یک روزی به این هم برسند. اراده کنی او به جای دستت کار کند. آن هم اگر به امتداد دستت، به حساب عضوی از تن تو که نمی‌شود. یعنی نفس تو را به عنوان یک عضو نمی‌پذیرد که. اگر به او آسیب وارد شد، این آسیبی که به دستش وارد می‌شود را احساس کند. این در امتداد دستش برایش تعریف می‌شود. آفرین. تکاملی نشانه عامل بیرونی و آن نشانه همین نفس اتفاق، یعنی این از یک عامل هم‌ارز نمی‌تواند تکامل پیدا کند. الا و لابد باید یک عاملی باشد در طول او و بالاتر از او، فراتر از او از حیث وجود.
دو کلمه دیگر بخوانم دیگر تمام کنیم. «...لأنّ مَن كَانَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ فِطْرَتَهُ وَ مَا فِیهِنَّ وَ مَا بَيْنَهُ فَلَا مُتْفِعَ قُدْرَتَهُ، الَّذِی بَانَ مِنَ الْخَلْقِ...» به خاطر این‌که کسی که آسمان‌ها و زمین فطرت اوست، اینجا یعنی مفتور اوست، واسطه‌ی خلقت او که یعنی مخلوق او. او مفتور کرده آسمان‌ها و زمین را و آن‌چه که در این‌هاست و آن‌چه که بین این‌هاست و او صانع است برای این‌ها. پس مُدفِعی نیست، دفع‌کننده‌ای نیست برای قدرت او. مُدفِعی که «بانَ مِنَ الْخَلْقِ». فکر می‌کنم این «الذی» باید وصف «مُتفِع» باشد. حالا اگر باز به نظر شما می‌آید که برای قدرت است، نه. فَلَا مُتْفِعَ لِقُدْرَتِهِ الَّذِی بَانَ مِنَ الْخَلْقِ. برای قدرت او، آن قدرتی که از خلق مُبرَّز شده و چیزی مانند او نیست. «الَّذِی خَلَقَ الْخَلْقَ لِعِبَادَتِهِ.»
هر چیزی هم که بروزی داشته باشد، بروز قدرت خداست. این خودش بروز قدرت خداست. بروز قدرت که نمی‌تواند انکار قدرت کند. چون همان انکار کردنش خودش بروز قدرت، قدرت از خودش نیست. بروز قدرت، یک مافوق. خیلی لطیف است. هر چیزی بخواهد خدا را انکار کند، شیء دیگر یک بروزی دارد، یک قدرتی دارد، یک نمایی دارد. همان نمای خود او که داد هم می‌زند از خودش نیست. بعد داد می‌زند از یک وجود بالاتری است. خود همان دارد دلالت به وجود بالاتر. چه طور می‌خواهد آن وجود بالاتر را انکار کند؟ عبادت است که دیگر. حالا ان‌شاءالله بماند برای هفته بعد. می‌شود روز میلاد امام رضا علیه السلام. «و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.»
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید صدوق

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00