حقی که به گردن ماست

جلسه چهارم

00:52:25
345

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
برخی بزرگان می‌فرمودند: «ما یک ساعت سخنرانی که می‌کنیم هشت ساعت گریه می‌کنیم.» بابت اینکه تو آن یک ساعت آن‌قدری که فاصله گرفتیم از آن حس خاص معنوی، خلوت و تنهایی‌مان، بابت این غصه‌دار می‌شویم. *«آمدیم و مثلاً با کسی صحبت کردیم، تازه این حرف‌هایی که زدیم همه‌اش حلال بود، خوب بود، غیبت نبود، دروغ نبود، تهمت نبود. این‌ها...»* پیامبر اکرم هر جا که می‌نشستند ۷۰ بار استغفار می‌کردند. پیامبر که حرف حرام نمی‌زنند. حرف حلال هم حتی نمی‌زنند. بالاتر از حلال بود، عین حق بود. *«عین وحی بود»*؛ «ما ینطق عن الهوی إن هو إلا وحی یوحی.» پیغمبر هر چه بگوید عین وحی است. پیامبر از جبرئیل بالاتر است. پیغمبر که حرف می‌زند انگار دارد جبرئیل صحبت می‌کند، بلکه بالاتر؛ عین وحی.
ولی وقتی مجلس تمام می‌شود، یک مقدار گفتگو می‌کرد، حرف‌هایش هم عین حق بود، عین خیر بود، عین ثواب بود؛ ولی ۷۰ بار استغفار می‌کرد. احساس می‌کرد که مثلاً انگار فشار قمار است. بگذار حافظ قشنگ می‌گوید: «می‌گوید که من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان / قیل و قال عالمی می‌کشم از برای تو.» حال پیامبر چقدر قشنگ توصیف شده است. من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان... پیغمبر این‌قدر لطیف است. فرشته‌ها می‌آیند پیش پیغمبر، پیغمبر با فرشته‌ها صحبت می‌کنند، احساس کدورت می‌کند. احساس می‌کند مثلاً کاری می‌کند. مثلاً برای امثال ما، چهار ساعت تخمه بخوریم، یک همچین حسی شاید بهمان دست بدهد؛ سنگین شدیم. نه، تجربه کردیم. حالا بعضی شاید با چهار ساعت، بعضی نیم ساعت، یک ساعت... نمی‌دانم دیگر، فرق می‌کند، هر کسی یک دز ذائقه دارد در تخمه خوردن. بخوربخوری آدم که می‌کند، آدم چه جوری یک حس سنگینی دارد؟ احساس می‌کند مثلاً کثیف شده است.
شما الان بعد روضه جنس سبکی دارید. چه سبکی‌ای؟ پاک شدید. لطیف شدید. بعد روضه این بگو و بخندها و این‌ها خیلی اثر دارد. سبکی دیگر انگار طرف دیگر روی زمین بند نیست، این‌قدر سبک است. برای همین شوخی می‌کنند با هم، می‌گویند: «بعد روضه چطور اینجوری‌ایم؟ الان چطور سنگینیم؟ بعدش سبک می‌شویم.» پیغمبر با ملائکه حرف می‌زد، این‌جور احساس سنگینی می‌کرد. این‌قدر لطیف. احساس می‌کرد باید بیاید پایین با ملائکه حرف بزند. پیغمبر بیاید پایین! می‌گفت: «من اگر ملک فرشته ببینم که دیگر اصلاً خدا را بنده نیستم!» پیغمبر درباره از آن ارتقا وجودی خود فرمود: «لی مع الله حالات لا یسعها نبی مرسل ولا ملک مقرب.» من با خدا حالت‌هایی دارم که حتی جبرئیل هم آنجا جا ندارد. ملائکه مقرب هم آنجا جا ندارد. «مگر خلوتی با خدا دارم که هیچ کس آنجا نیست؟» این می‌شود خلوت پیغمبر با خدا. و این می‌شود حس لطیف پیغمبر، حس سبک پیغمبر. لطیف می‌شوند. بعد کلمات احساس می‌کنند سنگینشان می‌کند.
آیت‌الله حسن‌زاده می‌فرمود: «یک روز صبح مشغول ذکری بودم، بدنم سنگین شد مثل تراکتور. دیدم از این بدن جدا شدم، رفتم توی آسمان. من را لای دری گذاشتند، فشار دادند.» می‌فرمود که: «بعد به من گفتند این فشار به خاطر این است که بعضی از این کلماتی که می‌گویی، لازم نیست. بعد از این حرف‌هایی که می‌زنی، این‌ها زیادی است.» کوهستانی که ازشان ذکر خیر کردم، اینجا یک وقت یادتان هست دیگر؟ گفتم شش تا جمله در منطقه‌ای که ایشان زندگی می‌کردند، که چهارتایش در داخل منزل ایشان بود. خدمتتان عرض کنم که چند تا از این جملات مهمی است که محصول زندگی‌اش بوده است. یکی‌اش این بود که... *«بیرون که می‌آید، منزل ایشان کوهستان مازندران بین ساری و نکا است. اگر رفتید امام رضاطلبی برای زیارت امام رضا (ع)، اگر شمال رفتید این تیکه را حتماً بروید. خیلی جای با‌صفا و نورانی‌ای است. روستای کوهستان که روستای قدیمی‌ای است. از محمدرضا پهلوی تا امام زمان توی آن خانه دیده شدند.»* (هر دو آمدند اینجا.) *«محمدرضا پهلوی رفت، امام زمان هم...»* (امام زمان جدید.) خدمت شما عرض کنم که از بیرون که می‌آیند، از توی کوچه، جملات ایشان به در و دیوار زده شده است. در مسجد ایشان هم زده‌است. در منزل ایشان هم چهار تا جمله است. در در و دیوار و در مسجد ایشان، این جمله‌ای است که ایشان چند وقت توی کما رفتند و یک لحظه به هوش آمدند. این جمله را گفتند و بعد از هوش رفتند و از دنیا رفتند. این جمله‌ای که مال آن لحظه است این بوده که: «مگر جز راه خدا راهی هست؟» چه مدتی در کما بودند. آزادی ایشان هم به بنده می‌فرمود. خدا به آزاده ایشان هم سلامت بدهد. ایشان به هوش آمد بعد از مدت‌ها و این یک کلمه را گفت: «آیا جز راه خدا راهی هست؟» بعد «از هوش رفت و از دنیا رفت.»
یکی از جملات توی خیابان و توی کوچه زده شده که: «در عزا و عروسی به یاد خدا باشید. در عزا و عروسی به یاد خدا باشید.»
یکی دیگر این است که: «به جهنم که دنیای ما خراب شود، آخرتمان خراب نشود.»
داخل منزل که می‌رود، چهار تا جمله دارد که یکی از یکی قشنگ‌تر است. یکی‌اش این است: «خدا یک علی داشت، الحمدلله آن هم امام ماست.» این یک جمله از ایشان است، داخل منزل ایشان.
یکی دیگر این است که: «موقع تشییع جنازه ای کاش به من اجازه بدهند، سر از تابوت بیرون بیاورم، به این‌ها که دارند تشییع می‌کنند بگویم که "قدر این کلام لا اله الا الله که می‌گویید را بدانید."» دو تا یکی توی مسجد بود، دو تا توی کوچه بود. دو تا هم توی خانه بود. پنج تا شد. دو تا دیگر هم توی خانه دارد که می‌خواهم بگویم. برای آخرش.
یکی دیگرش این است که: «پیش ما لنگ و لوث‌ها، شیعه علی را جهنم ببرند، من که طاقت ندارم.» امیدوارکننده بود. آن آخری‌اش خیلی پدر در می‌آورد.
آخرش هم این است: «من حرف بیهوده را کمتر از لقمه حرام نمی‌دانم.» آیت‌الله کوهستانی. این هم در منزل ایشان روی صفحاتی است که آن دور نوشته است: «من حرف بیهوده را کمتر از لقمه حرام نمی‌دانم.» همان آثار، همان تاریکی‌ها تویش است. تازه حرف بیهوده! دیگر حالا ببینید کلمات و جملاتی که... پیش بعضی آدم می‌نشیند، نباشیم. از ده تا کلمه، پنج تایش غیبت، دو تایش استهزا، چهار تایش ...
یکی از علمای مشهد یک وقت به بنده می‌فرمود: ایام عید نوروز بود. ایشان فرمود: «من تعجب می‌کنم بعضی‌ها چه شکلی عید می‌گیرند؟ ما با این همه بار حجم گناه باید برویم یک جایی فقط خودمان را بیندازیم، زار زار گریه کنیم. عید مال آن کسی است که اهل گناه نیست.» یک سال گناه کرده، شب عید هم شده، دارد جشن هم می‌گیرد. «عید، در عید فطر، امیرالمؤمنین فرمود: عید کسی است که خدا روزه او را قبول کرده، گناهش را بخشیده. عید مال اوست.» «رقص آنجا کن که خود را بشکنی.» به قول مولوی: «از خود آدم در می‌آید.» پاک می‌شود. وقتی لطیف می‌شود آنجا آدم رقص می‌کند (رقص مال آنجاست).
این زبان باید مثل یک مخزنی باشد، مثل یک کارتی باشد، یک چیز گران‌قیمتی باشد. شما الان احتمالاً در منزل طلا و ارز دیگر هر ایرانی قاعدتاً دارد دیگر. شما مثلاً می‌خواهی نان بخری، این مثال بنده را داشته باش. می‌خواهی نان بخری، می‌روی می‌گویی مثلاً یک مقدار از این دلار من را برداریم برویم بدهیم مثلاً نان بخریم. بدی‌های اقتصاد ماست که کسی این‌ها را شده سرمایه‌های ما. اقتصاد را فلج می‌کند. این‌ها در گردش باشد. حالا من نمی‌خواهم بحث اقتصادیش را بکنم که چه مصیبتی سر ما در می‌آید و رشد نقدینگی و تورمی که درست می‌کند. این نگه‌داشتن سکه و ارز در منزل، با آن کار ندارم. می‌خواهم بگویم: یک چیز گرانبها وقتی آدم دارد برای هر چیز الکی خرجش نمی‌کند.
توی حرف زدن، بزرگان این شکلی بودند. این کلام، این دهان، این زبان... اگر می‌شد با یک کلمه جواب بدهند، با دو کلمه جواب نمی‌دادند. با یک جمله جواب نمی‌دادند. الان البته رسانه‌ها و این پیام‌رسان‌ها و مسنجرها، این‌ها آمده کار را خوب کرده است دیگر. الان کلاً هیچ کس حالا جواب دادن ندارد. همه با ایموجی و استیکر و انگشت شست و این‌ها خلاصه تأیید می‌کند، رد می‌کند، اثبات می‌کند، محبت می‌کند. الان که خوب شده، البته این‌ها خوب نیست‌ها! این بدتر است. یک مقالاتي هم در این زمینه نوشته شده در آمریکا و کانادا و این‌ها. گفتند که سطح ارتباطات کلامی پایین آمده است. و ارتباطات کلاً شده است ایموجی‌ها و استیکرها و دیگر کسی با کسی حرف نمی‌زند. هر کس هر چه می‌گوید ایموجی واسش می‌فرستد و دیگر کسی تماس هم نمی‌گیرد. وقتی من بتوانم توی واتساپ به شما پیام بدهم و یک کلمه بگویم، شما هم یک کلمه جواب بدهید، حضوری نمی‌بینمت. همان برکات روابط و این‌ها مال دیدار و زیارت مؤمن، زیارت عالم. می‌گوید: «برو به در خانه عالم نگاه کن.» آن برکات مال آن است. آن جنس، آن نورانیت مال آنجاست. حالا به آن بحثش کار ندارم.
بزرگان فرمودند: «زبان را به کار نگیرد مگر برای موضع حاجت و منفعت.» آیا برای دین فکر بکند؟ منفعتی برای دین دارد یا ندارد؟ یک روایت جالبی دارد. خیلی روایت عجیبی است. می‌گوید: حضرت داوود با حضرت لقمان رفیق بوده است. داوود و لقمان رفیق. حضرت داوود زره‌بافی می‌کرد. لقمان پیغمبر نشد. آیت‌الله بهجت می‌خواندند که: «خیّره بین الحکمة و النبوة.» مخیرش کردند لقمان را به اینکه پیغمبر بشود یا حکیمش. «فاختار الحکمة لمشقة النبوة.» انتخاب کرد اینکه حکیم باشد چون پیغمبر بودن سخت است. به او حکمت بهش دادند. نبوت را خودش خواست که بهش حکمت بدهند. حضرت لقمان با حضرت داوود رفیق بودند. زره‌بافی می‌کند. روایت خیلی جالب است. این کتاب «حکمت‌نامه لقمان» که آن را هم سفارش می‌کنم اگر کسی پیدا کرد بخواند. (شهری معجزه جمع کردن.) روایتی که از جناب لقمان است، این روایت آنجا هست. می‌گوید که: حضرت لقمان شش ماه رفت و آمد می‌کرد به منزل حضرت داوود. سؤال نکرد که اینی که داری می‌بافی چیست. بعضی حضرات چقدر فضول‌اند، ماشاءالله خدا برکت بدهد. ۹۰ درصد این سؤال، ۹۸ درصدش بیهود و چرت است. اگر تجسس و حرام نباشد که بیشترش تجسس و حرام است. «فلانی آمد خانه‌تان، چی آورد؟ چی واسش درست کردید؟» اگر پاسخ منطقی ندانید، توهین کردی! و دیگر زمین و زمان به هم دوخته می‌شود. غیبت که هیچی! خونتان ریخته می‌شود، خونتان مبارک!
حضرت لقمان سؤال نکرده این چیست که می‌بافی. شش ماه مثلاً مدتی گذشت. حضرت داوود زره را بافت. تنش کرد. بعد وقتی پرسید: «مثلاً بهم می‌آید برای جنگه؟» چون اولین پیغمبری که زره‌بافی کرد حضرت داوود بود. از آنجا باب شد: «و علمناه صنعة لبوس لکم.» آیه است. داوود زره را ببافد، تنش کند، خودش بگوید که این چیست. سؤال کرد: «گفت: نه، گفتم لغو است. آخرش که تو می‌خواهی بهم بگویی خب چرا من بپرسم؟» خلاصه‌اش را می‌گویم که ما دیگر این پایین‌مایین‌ها را... مثل ما هم که منبر می‌رویم و دردسری داریم...
توی بحث دروغ، گناهان کبیره که گناه کبیره... سفارش می‌کنم همه بخوانیم، خیلی کتاب خوبی است. عالی نیست، عالی! شهید مطهری می‌فرمود: «زندگی من خلاصه می‌شود توی این دو تا کتاب گناهان کبیره و قلب سلیم.» می‌گوید: «توی بحث دروغش یک پاورقی دارد در مورد روضه و این‌ها. خوراک کار ما است.»
روضه شیخ عباس قمی خودش صاحب مقتل حدیثدان، محدث، راوی، اوستای کار، خدای فن. خدای فن! یک قلم کاری که... بیشتر رو به مفاتیح می‌شناسیم شیخ عباس قمی را. یک قلم کاری که کرده است، «منتهی‌الآمال» است که فوق‌العاده است. آن را هم باز سفارش می‌کنم بخوانید. دانلود کنید. ۱۴ معصوم. غوغا کرده است.
یک بخش دیگر دارد که این خیلی معروف نیست بین ما: «تتمه‌المنتهی». آن هم خیلی عالی است در مورد وصف خلفا. از معصوم گفته، از ملعون هم گفته. خلفای جور و این‌ها هم نوشته. «تتمه‌المنتهی».
یک کتاب دیگر دارد: «سفینة البحار». همه «بحارالانوار» را توی ده جلد یا هشت جلد... کلفت، سنگین است. توی ده جلد یا هشت جلد جمع کرده شده «سفینة البحار». کل «بحارالانوار» ۱۱۰ جلد است. و فهرست کرده توی این چند جلد. از عجایب این نیست که علامه مجلسی «بحار» نوشته است. از عجایب این است که شیخ عباس «بحار» را آورده توی این چند جلد. دریا را آورده توی کشتی. «سفینة البحار» پیشنهاد آیت‌الله بهجت هم بود به ایشان. «بحارالانوار» کشتی نمی‌خواهد. کمکش کرده بودند. با هم «سفینة البحار» نوشتند. ولی خب اسم بهجت نماند. یعنی نخواسته بودند که مطرح باشد.
یک قلم دیگر از کارهایی که شیخ عباس قمی کرده‌اند، عرض کنم که کتاب «نفس المهموم» است. «نفس المهموم». آن‌هایی که می‌خواهند روضه بخوانند، مقتل بخوانند، یکی از بهترین آثار در مقتل «نفس المهموم» است. ترجمه فارسی هم شده، خیلی کتاب خوبی است.
شیخ عباس قمی خودش صاحب مقتل است، مقتل نوشته است. تنم می‌لرزد. می‌گوید که: «یک شب خواب دیدم دارم گوشت تن امام حسین علیه‌السلام را می‌خورم.» رفتم از یک معبّری پرسیدم. گفتم: «آقا این تعبیرش چیست؟» گفت: «شما گاهی بالای منبر روضه می‌خوانی. از رو نمی‌خوانی. خیلی دقیق نمی‌شود. این صورت ملکوتی‌اش این شده که داری گوشت بدن امام حسین را می‌خوری.» عهد کرد بدون مقتل، رو دستش، بالای منبر نرود. روضه‌ها. بعضی روضه‌ها که آدم می‌نشیند گوش می‌دهد، پای روضه‌های دروغ خودمان را می‌زنیم و می‌گوییم که: «این روضه اگر راست بود من می‌مردم.» خودمان را می‌زنیم. وزیر اوضاع که اصلاً عجایب! یک چیزهایی آدم توی بعضی روضه‌ها می‌شنود. مات و مبهوت می‌ماند.
جامعه نسبت به روضه حساسیت باید داشته باشد دیگر. نسبت به کلمات. مرحوم شیخ مرتضی انصاری که ایشان هم شخصیت فوق‌العاده‌ای است. ما «مکاسب» به رفقایمان گفتیم. کتاب «مکاسب» شیخ انصاری، بعضی جاهایش می‌گوید که: «کما حکی از فلان تذکره.» از چه می‌دانم مثلاً... «عن المختلف». چی؟ شرایط! بعضی جاهایش می‌گوید: «آقا فلانی مثلاً توی این کتاب این را نوشته. فلانی، علامه حلی توی کتاب این را نوشته. شهید ثانی کتاب این را نوشته.» شیخ مرتضی انصاری می‌خواهد بگوید، می‌گوید: «همانگونه که حکایت شده است از شهید ثانی در فلان کتاب.» اساتید «محاکمه» و «مکاسب» درس می‌دادند. می‌گفتند: «می‌دانی این سرش چیست؟» شیخ انصاری یک چشمشان تارخ و این‌ها داشت. بینایی خیلی... و با یک چشم مثلاً می‌دیدند و این‌ها. باد کرده بود. با عجله روزی یک جزء قرآن می‌خواند و یک دانه نماز جعفر می‌خواند. یک زیارت جامعه کبیره مفصل، زیارت عاشورا با سلام. سه تا درس سنگین هم می‌داد. اصولاً جز عجایب بود شیخ انصاری. کسی نماز او را می‌دید فکر می‌کرد اما جز نماز کاری نمی‌کند، مطالعه کاری نمی‌کند.
شیخ انصاری نماز هم زیاد می‌خواند. نوافل و مستحبات. تازه خودش قضا کرده بود. بعد وصیت کرده بود که: «بعد از مرگم یک دور نمازهای من از بلوغ تا آخر عمر قضا کنید.» گفته بودند: «آقا شما دو برابر عمرت خواندی!» گفته: «من توی نمازهایم خیلی لذت می‌بردم. می‌ترسم نمازم را به خاطر لذت خوانده باشم.» چی بودند کجا بودند این‌ها؟
بعد ایشان همان‌جور که نماز می‌خواند و این‌ها یک دامادی داشت. آن هم اهل علم بود. درس‌ها را که می‌خواست فردا بدهد، به آن داماد می‌گفت که: «مثلاً فلان کتاب را باز کن، فلان باب را بیاور.» این تا آن برود پیدا کند، ایشان یک دو رکعت نماز می‌خواند. وقت از دست نرود. آن می‌گشت پیدا کند. نماز خواندن هم پیدا می‌کرد. به شیخ انصاری می‌گفت: «آقا پیدا کردم.» ایشان می‌فرمود: «بخوان. شهید ثانی در فلان کتاب مثلاً در «مسالک» می‌فرماید: این‌جور.» وسایل افهام که از آثار خیلی خوب در مصالقی هست. فردا شیخ انصاری می‌آمد سر درس.
وسواس آدم داشته باشد توی زبانش این‌هاست. اول خدا نصیب من کند ان‌شاءالله. درس مطلب که می‌خواست بگوید، نمی‌گفت شهید ثانی در «مسالک» این‌جور فرموده. می‌گفت: «همانگونه که حکایت شده است که شهید ثانی در «مسالک» این‌جور فرموده.» چرا؟ حکایت شده. خودش نخوانده بود. دامادش بهش گفته بود. همین قدرش را احتیاط می‌کرد بگوید: «شهید ثانی فرموده‌اند.» حکایت شده که... حکایت ندارد که حکایت شده در این کتاب فلان مطلب نوشته. بخوان. یکی برایم تعریف کرده است.
ماجرایی داریم: «عزة حرام، عزة حرام». کسی توی جامعه با حرف‌های یکی دیگر آبرو پیدا کند می‌شود عزة. آدم حرفی را که می‌زند وسواس داشته باشد، دقت داشته باشد. هیچ طرفش غیبت نباشد، هیچ طرفش دروغ نباشد، هیچ طرفش استهزا نباشد، هیچ طرفش مشکلی نداشته باشد.
همسر حضرت امام می‌فرمود که: «امام وقتی آمد خواستگاری...» ماجرای خواستگاری را که می‌دانید. خیلی هم پاپیچ این مورد شده بودند که ازدواج کنند و این هم قبول نکرد. قدسی خانم، همسر امام، خانم خدیجه ثقفی رضوان الله علیها. کنار امام ایشان دفن است. و عرض کنم که پدر همسر امام و پدربزرگشان همه از علمای بزرگ بودند. (این حاشیه کلانتری که طلبه‌ها می‌خوانند. کلانتر هم کلانتر.) پدربزرگ همسر امام یا پدرِ پدر از آن نسل بوده. همسر امام، خیلی خانواده خاصی بودند. خواستگاری امام هم ۳۰ سالگی. ازدواج کرد امام. شهید مطهری، آقای بهجت ازدواج کرد. می‌خواستم بگویم خلاصه بله بعضی‌ها هم ۱۶ سالگی ازدواج می‌کنند، خیالشان راحت.
عرض کنم خدمتتان که مشکوک بودند که چطور یک طلبه تا ۳۰ سالگی زن نگرفته است. یک کمی سر همین مشکوک بودند به امام که مگر می‌شود طلبه ۳۰ سالش باشد و زن نگرفته باشد؟ شهر دور. نمی‌آمد خانه. همسر امام نام پامنار بوده. مسجد آیت‌الله شاه‌آبادی. حالا رفتید بروید تهران، منطقه باصفا. چند منطقه پامنار و پاچنار این‌ها، فیلم‌های قدیمی. مسجد محله آیت‌الله کاشانی و این‌ها. بپرسید خانه همسر امام توی همان محدوده است. همان کوچه روبرو می‌شود تقریباً. امام. همسر امام می‌گوید: «من قم نمی‌آیم. قم به قول طلبه‌های قمی‌ها می‌گویند که: «راه دور، آب شور، حرف زور.» زندگی سخت است توی قم.» مادربزرگم را داشته، خیلی دوستش داشته است. ایشان می‌گوید که: «من مادربزرگم را نمی‌توانم از او دور بشوم.» قبول نمی‌کند. شب می‌خوابم، صبح پا می‌شود مادربزرگه‌اش را می‌بیند که می‌آید، می‌پرد توی بغل مادربزرگه، زار زار گریه می‌کند. می‌گوید: «این آقا سیدی که دیروز آمد خواستگاری، بگویید بیاید. خواب دیدم یک مجلسی بود منزلمان. این آقا روح‌الله سید با یک خانم جلیل‌القدری آمد منزل ما.» و امام مادرشان از دنیا رفته بودند دیگر. پدر و مادر نداشتند. خیلی روی این‌ها حرف بود. «آن خانم را پرسیدم ایشان کیست؟ گفتند: ایشان فاطمه زهرا سلام‌الله علیها است. دویدم سمت ایشان سلام کردم. دیدم رو از من برگرداندند.» به معنای «ناراحت شدند». «پسرم می‌آید خواستگاری، جواب رد بهش می‌دهی؟ مادرش حضرت زهرا رفته برایش خواستگاری.» این‌ها چی بودند؟ دنیا را این جوری تکان دادند.
امام هم هر وقت می‌آمدند تهران می‌رفتند پیش آقای شاه‌آبادی. بعد دیگر کم کم سر ما گفته بود: «تو به خاطر من اگر نمی‌آیی اشتباه می‌کنی.» تأیید کردن. همسر امام فرموده بودند که: «امام موقع خواستگاری، شما شرطت چیست؟ من این همه شرط گذاشتم. شما شرطت چیست؟» همسر امام می‌گوید: «امام فرمود: من یک شرط بیشتر ندارم: معصیت خدا را نکن. همین. خط قرمز من معصیت خداست.» همسر امام می‌گوید: «هفتاد سال با امام...» تقریباً دیگر شصت و خورده‌ای سال، نزدیک... امام چند سال عمر کردند؟ ۹۰، ۹۲ سال. ۶۲ سال با امام زندگی کرده بود. می‌گوید: «یک حرام که هیچ، یک مکروه از او ندیدم.» همسر امام؛ «یک مکروه از او ندیدم.» توی این همه...
امام که اصلاً محشر! امام سحر که پا می‌شد نماز شب بخواند، همسر امام می‌گوید: «این همه سال کنار من نماز شب خواند، یک بار نشد من با صدای ایشان بیدار شوم.» یک ابر پارچه می‌گذاشت زیر شیر آب. برای اینکه ابره همسر امام بیدار نشود، وقت صدا نیاید که اذیت شود.
بعد این امامی که این‌قدر همسرش را دوست داشت یک نامه‌ای دارد وقتی دارد می‌رود حج که حاج آقا مصطفی به دنیا آمده. دیدید؟ همان اول جلد ۱ صحیفه امام. بروید بخوانید امشب. اتاق خصوصی امام بوده. منتشر کردند. دل و قلوه! مثل اینکه مثلاً پیام‌های خصوصی امام با همسرشان توی پی وی را کسی اسکرین شات بگیرد پخش کند. حکم همین را دارد نامه‌های خصوصی امام به خانم. صحیفه امام جلد ۱. امام دارند می‌روند مکه. توی قایقند توی بیروت، آن سمت. نامه نوشته‌اند برای همسرشان. کولاک است فقط! پنج شش صفحه. بهش می‌گویند: «تصادقت شوم. قربانت گردم. فدایت شوم.» خونه ؟. ماجرا دارد دیگر. «مگر تو مگر پیرو مکتب امام نیستی؟» «خوبی، زیبایی‌ای که می‌بینم یاد تو می‌افتم. اینجا ساحل خیلی قشنگی دارد ای‌کاش با تو بودم. ای‌کاش برگردم آن عزیز دلم را دوباره ببینم.» از این حرف‌ها. خیلی امام دیگر کولاک می‌کند برای خانم.
امام تشری زد ؟. مشتی. همه مقدمات را گفتم برای اینجایش. می‌گوید: «نجف که بودند...» حالا دو تا ماجرا توی نجف بود که امام خیلی بیا... تشری درست حسابی زده بود. آقای خلخالی که نجف بود، ایشان نزدیک خانه امام بود و تلفن آنجا هر کسی ؟ نداشت. ایشان تلفن داشت. اصرار می‌کردند که: «آقا یک خط تلفن شما بگیر.» امام گفت: «شما که من نمی‌توانم این پول امام زمان پیش حاج احمد آقا گفته بود من با پول خودم می‌خرم به شما می‌دهم. ایشان گفته: «مگر طلبه‌های نجف تلفن دارند که تو می‌خواهی بخری؟»» همسر امام گاهی می‌رفت خانه آقای خلخالی زنگ می‌زد ایران. می‌گوید: «امام یک تشری زدند: «چه خبر است؟ اینقدر تماس تلفنی؟ مگر طلبه‌های دیگر این‌قدر تلفن می‌کنند؟»» حالا خانه آقای خلخالی مثلاً این‌جوری تلفن کنی.
خادمی داشتند، کارگری مثلاً. بعد این خیلی کار نمی‌کرد. مثل آیت‌الله مجتهدی می‌فرمود که: «مثل ملک سمت راست ما که کم‌کار است.» (مثل ملک سمت راست ما که صبح تا شب تسبیح می‌چرخاند.) «آدامس بخوریم، ملکه سمت راست هی نگاه می‌کند، می‌گوید: «کاری نکرده‌ام تو یک کمی بیا کمک.")) کارگر این شکلی بود. محترمانه خواستند و یک کس دیگر را جایش آوردند. و همسر امام می‌گوید: «همسر امام می‌گوید: «به امام گفتم که الحمدلله این خانم جدیدی خوب کار می‌کند‌ها!»» امام فرمود: «غیبت نکن.» وسواس نسبت به کلمات. این بعد توی درس مسجد سلماسی که من چند روز پیش آنجا بودم و خیلی صفا دوباره کردم به یاد امام و علامه و این‌ها. اصلاً مسجد خیلی باصفایی است مسجد سلماسی. اگر توانستید بروید. ماشین قدیمی قدیمی هم. مسجد سلماسی. امام درس می‌گفتند. چند تا طلبه آمده بودند. یکی آن دور دورها داشت صحبت می‌کرد. یکی از مراجع یک چیز بدی گفت، دروغ، غیبت، تهمت این‌ها. مثلاً یک کمی بد صحبت کرد. می‌گوید: «دیدیم امام رنگش پرید. تنش شروع کرد لرزیدن. پاشد رفت. سه روز درسش تعطیل شد. و بعد سه روز که آمد هنوز که می‌خواست حرف بزند نفس نفس می‌زد.» غیبت شنید. حال بیماری باهاش بود. نمی‌توانست خوب حرف بزند.
اینان این حق بدنشان را ادا کردند، حق زبانشان را ادا کردند. خواستگاری دیگر. این رازشان است. به همین خاطر. خیلی چیز فوق‌العاده سخت، عجیب. آدمی که اتصال پیدا... منفعتی برای دین و دنیا داشته باشد. و «کف عن الفضول شنعت القلیلة الفائده.» حرف‌های بی‌فایده. آدم «التی لا یومن ضررها.» چیزی که معلوم نیست ضرر ازش در امان باشیم، واجب است. ته‌خطم بدبخت‌ترم واجب است. گفتنش خیلی کار می‌خواهد، زحمت می‌خواهد. زحمت می‌خواهد. می‌خواهد والیبالیست بشود، زحمت می‌خواهد. عصر جدید هم می‌خواهی بروی پشتک بزنی، زحمت می‌خواهد. هیچ چیز خوبی هست، یک نتیجه‌ای هست توی دنیا، که زحمت نخواهد؟ ناخن جمع شدن زحمت دارد. علامه طباطبایی شدن زحمت دارد. این‌جور آدم مشتی، کار درست، زحمت کشیدن است. «من علت عقلها، و یعد شاهد العقل.» همچین کاری شاهد عقل به حساب می‌آید. علامت عقل آدم. آدم عقل کسی را از زبانش می‌فهمد.
خیلی‌ها می‌پرسند: «آقا ما خواستگاری می‌خواهیم برویم.» دیگر امشب بد ؟ می‌زنیم توی خط خواستگاری، ازدواج، وسایل خانواده و این‌ها. مهم‌ترین ویژگی برای همسر چیست؟ یک کلمه: عقل. همسر چه ویژگی‌ای باید داشته باشد؟ یک عقل. عقل از چی تشخیص بدهیم؟ یکی زبان.
می‌گوید: «خدا ملایکه‌ای داشت و به خدا گفتند...» یک عابدی بود. روایت در اصول کافی باب عقل است. می‌گوید که: «یک عابدی بود، سال‌ها عبادت می‌کرد از بنی‌اسرائیل.» ملائکه به خدا گفتند: «خدایا این بنده تو سنگ تمام گذاشته. خیلی... چه شکلی می‌خواهی تحویل بگیری؟ همه‌اش نماز و روزه، عبادت.» جایگاه این را بفهمیم کجاست. خدا فرمود که: «به شکل بشر بروید زمین باهاش صحبت کن.» فضای سبزه‌زاری بود. گل و گیاه. نماز عبادت می‌کرد. گفتند که: «عمو خسته نباشی.» گفت که: «خب حالا تو چی می‌خواهی؟ دور من سبزه این‌ها زیاد است. تابستان‌ها، بهار و تابستان این‌ها. بعد پاییز خشک می‌شود. آرزویم، حاجتم این است: ای‌کاش خدا یک روز با «خرش» می‌آمد پایین، اسراف نمی‌شد.» این ملائکه دیگر نمی‌دانم با چه حالی به هم ایموجی‌های آن‌ها را من دوست دارم ببینم که این چه ایموجی‌ای برای هم فرستادند توی آن لحظه. خدا تعطیل بود. به اندازه عقل کسی بهش نتیجه می‌دهند. عقل هر کس هم از حاجتی که می‌گوید، چیزهایی که می‌گوید فهمیده می‌شود. روایت را با مطلب درجه وجودی هر آدمی، اندازه هر کسی... منظور عقلش است.
عقلش را از کجا تشخیص بدهیم؟ از جنس حرف‌هایی که می‌زند. تحلیل‌هایی که دارد. جنس علاقه‌هایش. جنس دلبستگی‌هایش. از چه جا خوشش می‌آید. از چیا بدش می‌آید. نوع تحلیلش قشنگ حکایت از عقل هر کسی می‌کند. برخی مقید بودند پیش بزرگان که اصلاً حرف نمی‌زدند. آدم‌های زبون دراز ؟. حرف شنیده شده است این‌جور چیزها. یا این‌جور کسایی.
علامه طباطبایی فرمود: «این را بگویم کم کم برویم توی روضه.» علامه طباطبایی فرمود: «امیرالمؤمنین چند سال با پیغمبر زندگی کردند؟ کسی می‌داند؟» ۱۰ سالگی که پیغمبر، پیغمبر شدند. ۲۳ سال هم که پیغمبر بودند. می‌شود چقدر؟ ۳۳ سال از عمر شریف امیرالمؤمنین ۳۳ سالش در دوران حضور پیغمبر. علامه طباطبایی فرمود: «من همه ایشان چهار دور بحارالانوار خوانده بود.» (یکی از کتاب‌ها که خوانده بود چهار جلدش. ۱۰، ۱۱، ۱۱ جلد حتی چهار جلد آخرش یک کمی بحث علمی این‌ها ندارد دیگر اجازات و این‌ها.) ۱۱۱ جلد. ایشان چهار دور خوانده بودم. می‌شود ۴۴۴. یکی از کتاب‌ها دو دور قبل از «المیزان» خوانده بوده. دو دور هم ظاهراً توی «نهضت المیزان» و بعد «المیز»؟ آخوند. «من همه روایت‌ها را گشتم. دیدم امیرالمؤمنین در تمام دوران حضور پیغمبر اکرم توی این ۳۳ سال یک کلمه سخنرانی نداشته.» همه سخنرانی مال بعد از دوران پیغمبر. بی‌ادب. امیرالمؤمنین جایی که پیغمبر است: «من علی نباید حرف بزنم.» با اینکه یکی بودند. «یکی، یک روح در دو تن.» «انفسنا و انفسکم.» می‌شود ادب در برابر پیغمبر. عدم ؟ فاطمه زهرا در برابر امیرالمؤمنین در برابر پیغمبر. دیشب توی روضه به گوشه‌هایی از این ادب اشاره کردم. این‌ها خیلی مهم است. هیچ چی هم مثل بی‌ادبی چوب ندارد. هیچ چی هم مثل ادب که گاهی یک کلمه است، یک جمله است، دردسر ؟ نمی‌کند نظر رحمت را.
یک شاهد از کربلا بگویم؛ برویم کوفه. ماجرا بگویم؛ برویم روضه مدینه. کربلا نمونه بارز جناب حر. یک کلمه ارادت به حضرت زهرا سلام‌الله علیها که امام حسین فرمودند ؟: «مادرت ؟ بنشیند.» حر گفت: «هر کی غیر از شما این را می‌گفت جواب می‌دادم. مادر شما فاطمه است.» از قافله یزید بیا برویم توی قافله امام حسین. یک کلمه ادب.
یک نمونه دیگر برایتان بگویم. صفا کنیم و البته اولش صفاست، آخرش جگر ما خون می‌شود با این روضه. داستانی که به روضه ختم می‌شود. یک آقایی به اسم بشار مکاری. این ماجرا را مرحوم شهید اول در کتاب «المزار» نقل می‌کند. جز اعمال مربوط به مسجد سهله. شما هم که می‌روید مسجد سهله، مقام امام صادق علیه‌السلام. یادتان است؟ مسجد سهله، مقام امام صادق علیه‌السلام. رفتید دیگر حتماً. مقام امام صادق که می‌روید و نماز می‌خوانید ماجرایش این است. داستان بوده که شما می‌روید مقام امام صادق. این شکلی شده مقام امام صادق در مسجد سهله.
بشار مکاری می‌گوید: «امام صادق آمده بودند کوفه. من رفتم خدمت حضرت. حضرت داشتند خرمای طبرزد می‌خوردند.» خرمای خیلی یونیکی بوده توی ماه ؟. آن دوران برای حضرت فرستاده بودند. یکی آورده بود. «من آمدم و حضرت فرمودند که: «یا بشار بیا جلو. بسم الله بفرما از این غذا بخور.»» گفتم: «نه آقا من یک چیزی دیدم توی راه که می‌آمدم.» (خیلی اینجا نگفتم تا حالا. گفتم، مجدد می‌گویم. خیلی نگفته‌ام این داستان را. داستان خیلی جالبی هم. آن‌ها را می‌گفتم که.) «نه آقا من خیلی پکرم. توی مسجد یک چیزی دیدم اصلاً بغض گلویم را گرفته است. نمی‌توانم چیزی بخورم.» بشار می‌گوید: «حضرت فرمودند که: «به حقی علیک، به حقی که به گردنت دارم، بیا از این غذا بخور. بعد بعدش برایم تعریف کن.»» امام صادق تنها از گلویشان پایین نمی‌رفت. شیعیان هم غذا خوردم و بشار که می‌گوید: «آخذتنی الغیره.» گفتم: «آقا غیرتم به جوش آمده. خیلی من حالم بد است.» می‌خوردیم و حضرت فرمود که: «خوب بگو ببینیم چی بوده، چی شده؟» «توی مسیر که می‌آمدم، رأیت جلواز یدرّب رأس امرأة.» ؟ «دیدم یک سرباز یک خانمی را گرفته دارد می‌برد. با ضربه می‌کوبد به سر این خانم. پرسیدم که این خانم چیست و ماجرایش چیست؟ گفتند که این خانم داشته راه می‌رفته توی خیابان، پایش لیز می‌خورد، می‌خورد زمین. محکم می‌خورد زمین. تا محکم می‌خورد زمین می‌گوید: «لعن الله ظالمیک یا فاطمه.» خدا لعنت کند آن‌هایی که به تو ظلم کردند خانم جان. محکم زمین خورده بود، یاد حضرت زهرا افتاده بود. محکم زمین خورده بود، یاد حضرت زهرا افتاد. این سرباز هم که دشمن اهل بیت بود این را از این خانم که شنید، شروع کرد این را زدن و بردن. می‌زدند و می‌بردندش.» بشار می‌گوید: «این را گفتم، دیدم انگار بغض امام صادق ترکید. این‌قدر گریه کرد که پیراهن حضرت، خیر صورت و محاسن و این‌ها، پیراهن حضرت خیس شد. خیلی حضرت گریه شدیدی کرد. حتی ابتل لیته و مندیله.» محاسن که خیس شد هیچ، پیراهن خیس. «قم بنا.» «پاشو برویم.» بشار گفت: «کجا آقا؟» «برویم مسجد سهله دعا کنیم این خانم آزاد بشود.» توی مسیری که آمدیم. حضرت یکی را فرستادند. فرمودند: «می‌روی پشت در دارالاماره آمار این خانم را بگیر. کیست، کی آزاد می‌شود؟» نگران بودند امام صادق علیه‌السلام.
بشار می‌گوید: «رفتیم مسجد سهله و دیدم حضرت دو رکعت...» این مسجد سهله، مقام مسجد سهله این است. حضرت دو رکعت نماز خواندند. رفتند سجده و طولانی در سجده بودند و دعا کردند. پا شدند. فرمودند که: «برویم. این زن آزاد شد.» در که آمدیم بیرون، آن رفیقمان که فرستاده بودیم برود جلوی در دارالاماره، جلو مسجد، دیدیم. گفتیم: «چه خبر؟» گفت: «آقا بشار زن را آزاد کردند. حالا آن پادشاه هم حاکم هم گفته بود که برای چی تو را گرفتند.» گفته: «من این کار را کردم.» گفته بود که: «ما عذرخواهی می‌کنم تو را گرفتیم. برو بیرون آزادی.» پول درآورد ۷۰۰ درهم که خیلی می‌شود بعد پول ؟ دادند. امام فرمودند: «برو این پول را به آن خانم بده. بگو جعفر بن محمد بهت سلام می‌رساند.» «یقراک السلام.» «پول هم بهت داده خرج کن.» بشار می‌گوید: «رفت و در خانه آن زن را در زد و باز این پول را داد.» گفت: «زن فقیری هم بود که خرج شبش را نداشت.» البته اول آقای بشار ظاهراً ۲۰۰ درهم بوده. آره. «اول ۲۰۰، ۲۰۰ درهم ازت فرستاده بودند.» بشار می‌گوید: «در زدم. پول را گذاشتم، دادم به این خانم. گفت: «این برای چیست؟»» گفتم: «اول بهت بگویم جعفر بن محمد یقراک السلام. امام صادق به تو سلام رساند.» گفت: «چی؟ امام صادق به من سلام رساند؟» غش کرد افتاد زمین. بشار می‌گوید: «به هوشش آورد.» گفت: «بابا چیست؟» گفت: «من کی باشم؟ امام زمانم به من سلام برساند؟» گفت: «تو اسم مادرشان را آورد. آقا دعا کرد تا آزاد شدی. آقا برایتان کلی گریه کرد.» بشار می‌گوید: «خیلی پریشان شد. پول را بهش دادم. گفت: «والله من قبول نمی‌کنم این پول را. من کاری نکردم برای اهل بیت که بخواهند به من پولی بدهند.»» بشار می‌گوید: «برگشتم آمدم. پول را دادم به امام صادق علیه‌السلام. ماجرا را گفتم. حضرت باز گریه کردند. بشار گفت: «آقا این خیلی هم محتاج است، پول را نگرفت.»» بشار می‌گوید: «حضرت دست کردند ۷۰۰ درهم به من دادند. این را دیگر برو با اصرار بگو امام صادق ناراحت می‌شود اگر تو نگیری. داری دیگر ماجرا را.»
امشب شب شهادت حضرت زهراست و امام زمان توی «یا فاطمه» می‌گویی گریه می‌کنی. الان آقا می‌رسد به مسجد سهله برایت دعا می‌کند. کربلا برق می‌رود امشب که هیچ زائری ندارد مادرمان. امشب زائری ندارد. امام زمان می‌گوید: «مادر جان الحمدلله دارند عزاداری می‌کنند این بچه‌ها به یاد شما هستند. سینه‌ می‌زنند، خودشان را کبود می‌کنند.» بعد پلی ؟ می‌دهد امام زمان صله می‌دهد. هدیه می‌فرستد. حضرت آقا فرمود: «من خرج سالم و فاطمیه می‌گیرم.» امام زمان برای گریه‌کنندگان مادر، سینه‌زن‌ها، عزادارها، صله می‌فرستد. حساب کتاب‌ها را داشته باش. گم نکنی. ما امام زمان محبت دارد به مادر او. ابراز علاقه می‌کنی، ابراز ارادت می‌کنی، اباعبدالله حر را کشید. گفت: «تو به مادر من فاطمه زهرا ابراز محبت کردی.» چند شب است آمده‌اید. فاطمیه اول آمده‌اید. فاطمیه دوم آمده‌ای. چند شب دیگر می‌خواهی سیاه‌ات را در بیاوری؟ پیراهن مشکی‌ات را با چه غصه‌ای در می‌آوری؟ دل داری اصلاً پیراهن مشکی در بیاوری؟ اصلاً همین الان راحت گریه می‌کنی. غصه‌ات مدینه. کسی نمی‌توانست گریه کند. آستین به دهان گرفته بودند. خجالت‌زده. نمی‌دانم. برویم توی روضه دیگر. فکر کنم کم کم وقتش است.
من یک کمی بگذارید با امام صادق با هم تنها. می‌خواهم با حضرت یک دو کلمه حرف بزنم. حالا شما می‌خواهید گوش کنید، اشکال ندارد. شاید حضرت دوست نداشته باشند شما گوش بدهید. نمی‌دانم. حالا می‌خواهیم شما هم گوش بدهید. من می‌خواهم خصوصی با امام صادق حرف بزنم.
آقا جان، یا امام صادق، یک زن شیعه را داشتند می‌زدند، طاقت نیاوردید. پا شدید رفتید مسجد سهله نماز بخوانید. جلوی چشم شما هم که نبود. توی کوچه تنگ هم که نبود. آن زن هم که مادر شما نبود. امام با امام مگر فرق می‌کند؟ امام صادق مگر با امام مجتبی فرق می‌کند؟ «غیرت بشار گفت: «غیرت من را گرفته، نمی‌توانم غذا بخورم.»» «این کودک چه دیده که هی زار می‌زند / این کودک چه دیده که هی زار می‌زند / هی دست مشت کرده به دیوار می‌زند.» آن شیعه یک چیزی دید از خوراک افتاد. این بچه توی کوچه چیزها دید. نمی‌دانی چیست. نمی‌دانی چیست شده.
ماجرای حضرت آدم که من باورم این‌ها است. ببین حالا روضه هم امشب داریم با همدیگر همین‌جور دلی می‌خوانیم. می‌گوید: «حضرت موسی و حضرت آدم توی رؤیا دید.» حضرت آدم گفت: «پدر جان چرا حرف شیطان را گوش کردی از بهشت.» گفت: «پسرم باورم نمی‌شد این وقتی قسم می‌خورد که از این درخت بخور. باورم نمی‌شد کسی روی کره زمین باشد که بتواند قسم دروغ بخورد.» ببین از کجا دارم می‌روم توی روضه. حواست باشد. بعضی می‌گویند امام حسن دوست داشتند مثلاً دست بالا بیاورند سر بالا بیاورند. نگذارند مثلاً کسی دستی بلند کند. من آن ماجرای حضرت آدم یادم می‌آید با خودم می‌گویم امام حسن باورش این بود مگر می‌شود روی کره زمین کسی باشد دست روی مادر من بلند کند. رفیق این ماجرا خیلی روی رویه امام حسن اثر بد گذاشت. خیلی. خیلی ضربه روحی خورد امام حسن.
این روضه آیت‌الله حسن‌زاده آملی می‌خواندند. من از ایشان نقل قول می‌کنم. ایشان می‌فرمود: «وقتی موقع غسل شد امیرالمؤمنین به بچه‌ها فرمود: «بروید بیرون. کسی موقع غسل اینجا نباشد.»» نمی‌دانم طاقت نداشتند مادر را ببینند یا بچه‌ها را بیرون کرد. فرمود: «آستین به دهان می‌گیرید، آرام گریه می‌کنید. اهل مدینه نباید بفهمند این خانه ؟. کسی از دنیا رفته. وصیت مادرتان است. باید مخفیانه دفن بشود، مخفیانه غسل داده بشود. آرام.» خودش هم آمد مشغول غسل شد و دیگر کار ندارم. خودش یک جاهایی سر به دیوار می‌کوبید. با آنش. یکهو دید صدای ضجه بلند شد از یکی از این بچه‌ها. دارد شیون می‌کشد. یکی از این بچه‌ها. آیت‌الله حسن زاده سراسیمه امیرالمؤمنین آمد بیرون. بین بچه‌ها دنبال می‌گشت. احتمال هم نمی‌دهد. یعنی بیشتر شاید تصورش به این باشد که زینب باید باشد این‌جور بی‌قرار. یک کمی دنبال گشت. «امام حسن.» آستین از دهان کنده. بغلش کرد. آرامش کرد. «پسرم تو پسر ارشد منی. تو بچه بزرگ‌تری. من این‌هارا به تو سپردم. این‌ها اگر گریه می‌کنند تو باید آرامشان کنی. بابا تو چرا این‌جوری بی‌قراری می‌کنی؟ تو چرا آرام نداری؟» رو کرد به بابا گفت: «بابا این‌ها هیچ.»
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات حقی که به گردن ماست

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00