حقی که به گردن ماست

جلسه پنجم

00:50:29
292

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُلِلهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صَلَّى اللهُ عَلَى سَيِّدِنَا وَ نَبِينَا أَبِوالْقَاسِمِ الْمُصْطَفَى مُحَمَّد؛ اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین مِنَ الْآنَ إِلَی قِیَامِ یَوْمِ الدِّينِ. رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی.
آخرین بحث در بحث «حق زبان» مطلبی که می‌فرمایند این است: «یدل شاهد العقل، شاهد عقل هر کسی زبان آن شخص است.» از زبان هر کسی می‌شود پی برد که عاقل است یا نه و دلیل علیه هم شاهدش است و هم دلیلش؛ دلالت می‌کند به عقل هر کسی. روایت هم داریم که: «المرء مخبوء تحت اللسان.» آدم زیر زبانش مخفی است. همین که ما در فارسی چه می‌گوییم؟ «تا شخص سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته.» لذا برای امثال بنده‌ای که جاهل هستم و نمی‌دانم، خیلی چیزها را، اکثر چیزها را؛ برای بنده راه‌حل این است که بیشتر سکوت کنم و در خیلی مسائل، نه رد کنم و نه تأیید. خیلی فرمود: «در فتنه مثل ابن‌لبان باش.» ابن‌لبان چطوری است که نه شیر دارد و نه پشتی دارد که بخواهد سواری بدهد. البته این دلیل نیست برای اینکه یک عده‌ای بخواهند مارموز بازی در بیاورند، این نیست ها. در فتنه‌ها بعضی‌ها یک کارهایی می‌کنند. این را نمی‌خواهد بگوید. برعکس است.
بعضی جاها پارسال، یادتان هست؟ پارسال اینجا بحث افکار عمومی را داشتیم. یادتان هست؟ آنجا می‌گفتم: «مهم این است که آدم تشخیص بدهد کی بگوید، چه بگوید و کی و کجا.» خیلی مهم است در جنگ نرم رسانه. پارسال با هم داشتیم: «کی و کجا.» بعضی‌ها باید حرف بزنند، بعضی‌ها باید سکوت کنند. یادتان هست دیگر؟ آنجا می‌گفتیم بعضی حرف زدنشان خیانت است، بعضی سکوتشان... نه، حرف زدنشان خیانت است. بعضی‌ها حرف که می‌زنند آب به آسیاب ریختن است. کلاً طرح دشمن این است که بعضی‌ها را به حرف بیاورد. بعضی به حرف بیایند، اینجا نباید دنبه به تله داد. آدم خیلی باید زرنگ باشد و خیلی از خدا باید کمک بگیرد. آدم از خدا کمک بگیرد. خدایا، این زبان من در اختیار تو، «اجعلی لسان صدق فی الآخرین». خدا به آدم بدهد و خدای فهیم به آدم بدهد. کی بگوید؟ چی بگوید؟ چه مدلی بگوید؟ به کی بگوید؟ این‌ها دیگر با این صحبت‌های ما و این‌ها حل نمی‌شود ها، که مثلاً اینجا دور هم بنشینیم چهار تا روایت بخوانیم و معلوم بشود مثلاً کی باید چه کار بکند. نه، این را فقط خدا به آدم می‌دهد.
هشام بن حکم، شاگرد امام صادق علیه السلام بود. این هشام را، یعنی من اگر ببینم هشام را، اگر من بعد از مرگم این هشام را ببینم، همچین بگیرم ماچش بکنم سیاه و کبودش می‌کنم. آنقدر من این هشام را دوستش دارم. می‌گویم: «تو بچه شانزده ساله چه کار کرده بودی؟ امام صادق این‌جور عاشقت شده بود؟» شانزده سالگی که شیعه می‌شود، به دست خود امام صادق علیه السلام. هم مال مکتب انحرافی بوده، می‌آید با حضرت مناظره و این‌ها کند. کلاً بهاءالاس بود. خیلی در بحث این‌ها قوی بوده و حضرت می‌گیرند فیتیله‌پیچش می‌کنند، شیعه می‌شود و می‌شود زبان گویای امام صادق علیه السلام. مناظرات می‌کرده، اصلاً کولاک. کولاک می‌گرفته، اصلاً بارانداز و چه می‌دانم پلو، چه می‌دانم چی میگویند در کشتی دیگر؟ بگویید از این فن من، فیتیله‌پیچ. خلاصه از این‌ها، همه را پیاده می‌کرد. از اینور می‌گرفته به آنور. انگار مثلاً دارد کتلت را در ماهیتابه درست می‌کند. از اینور می‌گرفت، آنور. از فوق‌العاده‌ای بود. از من نیست. امام صادق علیه السلام برای من دعا کرده‌اند. از آن وقت زبان من این شکلی شد. حرف به زبانم می‌آید و گفت: «حضرت از وقتی که بر من دعا کردند و این را به من گفتند من هیچ وقت در هیچ مناظره‌ای کم نیاوردم.» حضرت به من فرمودند که: «مَا زِلْتَ تُعِیدُ بِروحِ الْقُدُسِ مَا دُمْتَ تَنْتَصِرُ لَنَا بِهِ». ببین چقدر قشنگ است. حضرت فرمود: «تا وقتی با زبانت از ما دفاع می‌کنی، از ما حمایت می‌کنی، زبان شما یک سلاح جنگی است برای شما، یک ابزار قدرت در دست انسان.» نگو من می‌خواهم بروم مدافع حرم بشوم. حالا شدی، شدی. نشدی هم، نشدی. تو الان با زبانت کار هزار تا مدافع حرم را انجام می‌دهی. این زبان را دست‌کم نگیر. امام صادق به هشام فرمود: «تا وقتی با زبانت از ما دفاع می‌کنی، با روح‌القدس، حمایت جبرئیل از تو حمایت می‌کند.» پشت تو زده روح‌القدس برای جبرئیل نیست، ولی یک مرتبه‌ای از جبرئیل را در بر می‌گیرد. یعنی جبر... روح‌القدس ربطی به جبرئیل دارد. این‌جوری بگویم: «جبرئیل پشت زبانت است تا وقتی از ما دفاع می‌کنی.»
این امام صادق مناظرات می‌کرد. بچه شانزده ساله. می‌گوید امام صادق با اصحاب نشسته بودند، هشام می‌آمد تو. حالا اصحاب هر کدام پنجاه، شصت، هفتاد ساله. هر کدام فقها، زراره و محمد، محمد ابوبصیر این‌ها، این گنده‌منده‌ها، بزرگان دور هم نشسته بودم. عرض کنم که می‌گوید امام صادق به هشام: «ریشاش درنیامده، کنار من سفید شده، به حضرت مناظره.» بعضی‌ها می‌آمدند با این‌ها بحث بکنند. حضرت مثلاً در بحث‌های ادبیات: «این‌ها می‌خواهی صحبت کنی با فلانی مناظره کن. در بحث‌های فقهی با فلانی مناظره کن.» بحث اصل تخصصی‌سازی را امام صادق رعایت می‌کردند. تخصصی‌سازی. موضوع فقه مناظره داری با فلانی. در موضوع کلام مناظره. اگر همه را می‌خواهی... آخه می‌گفت: «همه را بده.» بعضی‌ها می‌گفتند: «همه را بده. کلام هم بدهم، فقهش را هم بدهم، ادبیاتش را هم بدهم، چیش را بدهم؟» بعد آن‌ها هر کدام یکی را داشتند. مثلاً ادبیات فلانی، فقه فلانی، کلام فلانی. «اگر می‌خواهی تو همه مناظره کنی با هشام مناظره کن.» تخصصی جامعش را اگر می‌خواهی با هشام. بعد آن مناظره جدیدت را بگو، تعریف کن. اینجا همه مثلاً بگو عمو ببیند. «پیش شما خجالت می‌کشم. نه بگو. بصره زده بود، ناک‌اوت کرده بود.» مثلاً فقیه بسته.
امام صادق یک جوری لبخند زدند، «نواجز» حضرت می‌آمد بیرون. این دندان‌های بغل از دهان حضرت دیده می‌شود. فکر کردم رمان‌نویسی خیلی قوی داشته. ما یک وقتی بنده در کتابی این را گفتم و نوشتم. یعنی در یکی از این کتاب‌ها یک پنجاه، شصت صفحه در مورد هشام بحث کردم و عرض کردم. با «شخصیت‌رسانی» مثل هشام می‌خواهیم. امام صادق فرمودند که: «ما دوست داریم مثل هشامی تبلیغ ما را بکند. زبان هشام در خدمت ما باشد.» آدم رسانه‌ای. تویتری بوده، اینستایی بوده، تلگرامی بوده. درجا وارد شده، کولاک. زبان داشته برای دفاع. آخه بعضی‌ها یک من زبان دارم برای فتنه. بعضی حضراتی در مملکت ما هیچ هم بلد نیستند. خودشان اقرار می‌کنند: «بلد نیستیم.» ولی زبان دارند. اوه! اوه! شش فتنه. خیلی خوب. یک کلمه «حق» به این زبان نمی‌چرخد. یک کلمه «خیر» بین مردم نمی‌رسد. از این فکر می‌کنند چی بگویند آخر؟ یک گندی به یک گوشه مملکت دارد. یک ضربه، آسیب وارد. حرف می‌زند. گره ذهنی. تصویربرداری کلمه به کلمه. یک تشنگی برطرف می‌کند. در نهج‌البلاغه امیرالمؤمنین در مورد یکی از دوستانشان این ویژگی را می‌فرمایند. یک آقایی بوده به اسم عثمان بن مضاعون. گفتند این حکمت در مورد ایشان. « کَانَ لِی فِیمَا مَضَى أَخٌ فِی اللَّهِ.» اگر دوست داشتید بروید بخوانید. در نهج‌البلاغه امیرالمؤمنین می‌فرمایند که: «من یک برادری داشتم در راه خدا. خیلی این را دوستش داشتم. از دنیام رفته.» بعد یازده، دوازده تا ویژگی در موردش می‌گویند. یکیش این بود. می‌فرمایند که: «این وقتی حرف می‌زد، آدم‌های تشنه، تشنگیشان برطرف می‌شد.» زبان. دو کلمه حرف می‌زند، دو تا شبهه برطرف می‌شود. یک گره یکی باز می‌شود. گره ذهنی باز می‌شود. گره قلبی باز می‌شود. گره اقتصادی باز می‌شود. وجودش خیر است، منفعت است، برکت است. هشام این شکلی بود.
رفته بود با رئیس خوارج مناظره کرده بود. زبان. این زبان و عقل که از زبان می‌شود فهمید که چه کار... بچه شانزده ساله. این شمشیر توی دست. زبان شمشیر. عرض کردم: «زبان فقط همین است که در دهان ماست، نیست.» الان دیگر انگشت و تایپ و چه می‌دانم توییت و فلان این‌ها همه زبان است دیگر. سلاح دارند و بریم بگیریم از خدا و اهل‌بیت. این جزء حاجت‌هایمان هست یا نیست؟ یکی از دوستان ما رفته بود حرم امام رضا. حالی دارد. البته با آن رفیق ما خیلی نزدیک نیستیم و اختلافاتی هم با هم داریم. رفته بود پشت پنجره فولاد. حاجتش این بود. نشسته بود: «یا امام رضا، من یک توجهی بکنید. من با چشمانم بتوانم برای شما مشتری جمع کنم. زبان و این‌ها که هیچی.» یعنی به کسی نگاه کردم، جذب اهل‌بیت می‌شود. فکر‌هایی که ایده‌هایی دارد. من غیر از چک و این‌ها اصلاً هیچی به ذهنم نمی‌آید. کلاً حرم می‌روم. پوشک‌ها را توش ماندیم و خلاقیت. هر حرمی می‌روند یک مسئله جدید. حاجت ارتجاعی داشته باشید. حرم که می‌روید از خود آقا بخواهید حاجت توی زبانتان بگذارد. آیت‌الله شیخ نصرالله شاه‌آبادی این شکلی بود. «توی زبانم حاجت. هیچ حرمی نرفتم مگر اینکه حاجتم را گرفتم برگشتم.» حرم گفته بود که من می‌خواهم هفتگی بیایم زیارتشان. بعد گفته بود که: «با ماشین و این‌ها هم نمی‌خواهم بیایم. من هوایی می‌خواهم. پول هم ندارم هوایی بیایم اینجا زیارت. دعواشان می‌شود. این بلیط‌ها را سالیانه که برای من می‌گیرند، من برای اینکه این‌ها دعواشان نشود، می‌گویم آقا سه ماه شما، سه ماه شما، سه ماه شما. این‌جوری تقسیم بندی می‌کنم، کتک‌کاریشان.» بریم حرم امام رضا و بعد بگوییم که مثلاً ما یک بار می‌خواهیم فلان جا بریم. شصت سال یک بار حضرت عبدالعظیم هم نمی‌توانیم بریم. حساب کتاب دارد دیگر. از آقا بخواهیم: «آقا، همان که من اگر بخواهم مصلحتم است، همان را به زبانم.» بعضی وقت‌ها اینوری می‌خواهی حل نمی‌شود، آنوری می‌خواهی حل می‌شود. فلان مسئله حل بشود، دعا کردم، برطرف نشد. همان شب فهمیدم و حل شد. یک کانال دیگر بزن. نه، همین. اگر ندادم هیچی دیگر. این‌ها همش می‌شود زبان و عقل. این دو تا به هم مرتبط و متصل.
هشام بن حکم یک آدم عاقل دانا، زبان بران گویا. حضرت آقا حاج قاسم تعریف می‌کردند، می‌گفتند: «وقتی حرف می‌زد حرف‌هایش قانع‌کننده بود.» ویژگی‌هایی که آدم داشت. حاج قاسم گفتند: «خیلی جای تحلیل دارد.» تحلیل‌های سیاسی. خیلی حساب نکنیم. بعضی‌ها می‌گفتند: «دیده بودند شن، شخصیتی و امنیتی و این‌ها. خیلی خوب است از جهت سیاسی.» آقا دقیقاً روی همین دست گذاشته بودند. بزن‌بهادرند. فقط بلدند مجلس گرم کن، آتیش بیاورند. بعضی تویتا کلاً فقط همه جا را می‌سوزاند. این فقط خاصیتش همین است. کلاً خاصیت از همه جا سوزوندنی دارد. یک چیز بگویم، همه جایش بسوزد. حاج قاسم این شکلی نبود. حرف می‌زد، قانع‌کننده. یعنی وقتی گوش می‌دادی می‌پذیرفتی. می‌خندیدیم. با شما نوحه ها در تلویزیون پخش می‌شد. می‌گفت: «می‌دانی چقدر آدم به کشتن داده؟» به خودم گفتم. بعد گفتش که: «یک جایی نشسته بودم دیدم یکی به من زل زده. نگاه می‌کند گریه می‌کند.» می‌گفت مشهد. تعریف کرد با جزئیات: «فلان جلسه بود. پشت مثلاً محراب نشسته. یکی زل زده هی نگاه می‌کند. من فکر کردم مثلاً این طرفدارهای ماست و به ما...» انداختم پایین و با خجالت و شرمندگی نگاه می‌کند و هی ناراحت بودم و: «حاجی، حال خوبی داری، من هم دعا کن.» «حال خوب چیه؟ تو عملیات والفجر خوندی. داداش من رفت جبهه کشته شد. سی ساله هر وقت اسمت را می‌شنوم، صدایت را می‌شنوم، به یاد برادرم زار و زار گریه می‌کنم. نفرینت می‌کنم.» تجربه شد. همان مشهد. یک جای دیگر گفت: «عملیات والفجر. این هم والفجریه. تو خوندی من رفتم جبهه، ده سال اسیر شدم.» داشتم پسر شهید یک بار من را دید. «خدا فلانت کند. تو بابای من را از من گرفتی. تو خوندی بابای من جبهه. تو خوندی رفت شهید شد.» گفت: «خیلی هم بد صحبت می‌کرد.» کشیدم کنار گفتم: «ببین، خدا بابایت را رحمت کند. من هم به بابایت ملحق شده.» خیلی باصفا. تعریف ازش زیاد کردم. حق هم دارد. بیش از این. ما با مردم به کنار، خود شخصیتی خیلی فوق‌العاده است. یعنی قشنگ همان حاج قاسم سلیمانی است که فقط خیلی عرصه‌هایشان با هم فرق می‌کردند. به همان صمیمیت با هم داشتند.
بعد شهادت حاج قاسم، یک شب ساعت دوازده و یک این‌ها بود. با ما تماس گرفته بود. چون شب تا صبح بیدار است. بعد گفت که: «فلانی، هیچ شهیدی این‌جور من را اذیت نکرد. این رفیق‌های شهیدم که رفتند، هیچ‌کی مثل قاسم من را اذیت نکرد. خیلی دارم به خودم می‌پیچم. این خیلی اذیتم.» که دو هفته قبل از شهادت چند شب خوابش را دیدم. آمد بغلم کرد. «به‌به.» گفتم: «گفت آمده ازت خداحافظی کند. می‌خواهد...» گفتش که: «من این پسر شهید را کشیدم کنار و گفتم که ببین، تو این که می‌گویی خوب است، ولی این‌هایی که تو می‌گویی توهین به بابایت محسوب می‌شود. برای چی؟» «بابایت یک آدم هیجانی بی‌منطق بی‌کله جوگیر این‌ها بوده.» «راست می‌گویی ها. این‌ها توهین. حالا من با تو پس چه کار کنم؟» یکی خوانده، این رفته خود را انداخته. خیلی بد است که او قانع شد. می‌خواهم بگویم بعضی زبان‌ها این شکلی است. بعضی «گورت را گم کن» زبان‌ها کلاً فقط خوراک زدنه. در عرصه سیاسی هم همین‌ها. شما یک مشت آدمی که بگویم: «پروپاتون همه‌تون به سرویس‌های جاسوسی این‌ها بندید.» یا «توی نطفه‌تون مشکل فلان جا.» یک زبان است. زبان حاج قاسم سلیمانی هم یک زبان بود. حرف می‌زد. قانع می‌شدند. ساکت می‌شدند. می‌پذیرفتند. امیرالمؤمنین فرمود: «آن یاری که من داشتم این شکلی بود.» هشام همین شکلی بود.
حالا در مورد هشام یکی دو تا مناظره امشب بگویم. ببین آدم عاقل، زبان این‌ها. این زبان من این شکلی خدا خرج این بشود. اگر هم استفاده خوبمان زیاد شد، اصلاً فرصت به کارهای دیگر نمی‌رسد. اصلاً اینقدر ما باید بهره‌وری، کار، بهره‌وری زبانمان را بالا ببریم و خوب، اصلاً وقت برای غیبت و دروغ و تهمت وقت نکنیم. آنقدر از این زبان کار خوب دارد می‌آید و تولید می‌شود، اصلاً وقت نمی‌کنم من کار دیگر بکنم. هشام رفته بود با رئیس خوارج مناظره کند. الان من و شما در این موقعیت باشیم چه کار می‌کنیم؟ فضای مجازی؟ «کارهای ایشان همین باز اینکه می‌کشه فوروارد می‌کنه.» باز آن خوب است، شرف دارد. آن یکی که کپی می‌کند به اسم خودش منتشر می‌کند، آن دیگر خیلی باحال است. سکته. عجیب آدم می‌بیند این می‌شود کار درست و حسابی. با رئیس خوارج. خوارج که می‌دانی ماجراشان چی بوده. خوارج این‌ها از کی با امیرالمؤمنین مشکل‌دار شدند؟ کی می‌داند؟ جنگ صفین، سر ماجرای حکمیت. امیرالمؤمنین به حکمیت تن داد. چه فشاری بود که امثال امیر اشعث و این‌ها وارد کردند و امیرالمؤمنین را وادار کردند که: «آقا، به حکمیت تن بده!» و خوارج مخالف این کار بودند. امیرالمؤمنین تن دادند. از این طرف نماینده مذاکره‌کننده‌ها ابوموسی اشعری رفت و از آن ور هم عمرو عاص این‌ها رفتند مذاکره و این‌ها. فک و فامیلشان را رو کردند و آمار دادند. این‌ها خلاصه قرار شد که بیایند اعلام بکنند که آقا ما هر دو تا را عزل کردیم. به مردم خودشان با انتخاب یکی جدید، انتخاب بکنند و هم علی، هم معاویه هر دو عزل. عمروعاص گفتند که: «خب، تو اول اعلام بکن و بگو.» هر دو تا عزل. رفت بالا منبر، این انگشتر را درآورد و گفت: «همین‌جور که من انگشتر درمی‌آورم، علی و معاویه را از خلافت درآوردم.» نه، «انگشتر را درآوردم علی را از خلافت درآوردم، معاویه را به خلافت نصب کردم.» بزن دست.
قشنگه. ماجرا از اینجا شروع شد که قرآن‌ها را به نیزه زده بودند. خوارج حالا گیر داده‌اند به امیرالمؤمنین که: «اینی که تو بهش تن دادی مخالف قرآن است. اشتباه کردم من تن دادم به حکمیت. حکمیت پذیرفتم.» وقتی قرآن هست، حکمیت چیه؟ انگار من گفتم: «قرآن به کنار. هرچی ابوموسی و عمرو عاص بگویند من آن را قبول می‌کنم.» همه حرفشان، منطقشان این بود: «تو سر همین از دین بی‌دین شدی.» حالا هشام، حالا خوارج هم آدم‌های ناتو، دریده، بی‌عقل. راه ندارد. خیلی سخت است. حالا هشام، هفده، هجده ساله. رفته با این‌ها مناظره کند. خیلی تمرکز می‌کردم روی بحث نطفه و ننه و خصوصاً عمه و روی مسائل، خیلی سعی می‌کرد امشب مانور بدهیم. بیشتر بحث در آن حوزه گذرانده بشود. شما باید بروی بررسی کنی ببینی که آن انعقاد نطفه دقیقاً از چی بوده. بیشتر این بعضی‌ها در دانشگاه‌ها ما دیدیم این‌ها را. سریع به این مسائل پرداخته می‌شود. ببین این کولاکه. ببین این زبونه را. امام صادق فرمودند که: «این مردی از مردان بهشت است.» و خیلی تعابیر امام صادق در مورد هشام عجیب و غریب است. خیلی دوست‌داشتنی بوده هشام.
وضعیت خیلی دوستش. نگاه می‌کنند. شهرهای منا که بودیم، پرده خیمه را می‌دادند کنار به بیابان. نگاه می‌کرد. هشام با رئیس خوارج قرار شد مناظره کند. برگشت گفتش که: «آقا، مناظره دیگر؟ بله، مناظره دیگر. الان من حرف خودمو می‌زنم، تو هم حرف خودتو می‌زنی. آخر حرف هیچ‌کی قبول نمی‌کنه حرف اون یکی رو.» که: «خب، این چی میشه؟ چه کار کنیم؟ مسابقه داور می‌خواهد دیگر. داور بیاور.» یکی گفتم بیا. گفت: «نه، این‌جوری که قبول نیست. تو داور بیاوری، من می‌گویم از طرف تو بود. من هم بیاورم، تو می‌گویی از طرف من بود.» «دو تا داور بیاوریم. یک داور از طرف من، یک داور از طرف تو. اگر جفت داورها یک چیزی گرفتند، برنده باشد.» «آفرین. خیلی نکته خوبی است. دکتر ظریفی اشاره کردی. قبول کردی شد.» پذیرفت. می‌گوید: «بردن، گردنش را زدند.» دو کلمه مناظره نرسید. بحث طراحی، طراحی رسانه‌ای. کولاک. از این قبیل مناظرات خیلی داشته. حالا وقت نیست دیگر.
براتون این زبان به درد اهل‌بیت می‌خورد. فرمود: «تو نصرت می‌کنی با زبانت ما را. این یک ابزاری است. شمشیر یک سلاحیه.» خدا، من و شما داده. کارکردش هم همین است. چند نفر با این زبان سمت خدا آوردیم؟ قوم شعیب، خدا خواست عذاب نازل کند. آیت‌الله جوادی زیاد می‌خواندند. سر درس خیلی خوشحال شدم. ایشان دیگر آخرای قرآن است. از آرزوهایی که من در بچگی داشتم این بود که آیت‌الله جوادی تفسیر قرآن را تمام کند. یعنی من تمام بشود، یک شیرینی آن شبی که درس ایشان یادگاری. الان سوره «اعلان» مثل اینکه تا آخر سال ان‌شاءالله تمام می‌شود دیگر قرآن ایشان. سر درس می‌فرمود که حضرت شعیب قومش قرار شد عذاب بشوند. قم از شعیب شصت هزار تا مؤمن بود، چهل هزار تا کافر. به ملک عذاب گفتند که: «برو همه این‌ها را عذاب کن.» «خدا، این‌ها شصت درصد مؤمن‌اند، چهل درصد کافرند.» «حرفی نزده. موزه به خاطر من نگرفته. به خاطر من عصبانی نشده. این‌ها فرقی با آن چهل تا، چهل درصد نمی‌کند.» غلط حرف زدن. ریزه‌کاری دارد دیگر. تا می‌گوییم: «بنشینم توی مترو بپوشون.» بیست دقیقه این‌جوری نگاه می‌کند. ظرافت‌هایی دارد. ریزه‌کاری‌های مهارت‌هایی دارد. دیشب یک نمونه‌اش را گفتم دیگر. امام حسن و امام حسین که با آن پیرمرده. می‌توانستم بگویم: «بدبخت چهارده ساله، نمازهایت باطل است. این چه نمازی است؟ تو سرت بزند. فلانت بکند. پیر شدی با این ریش‌های سفیدت؟ خجالت نمی‌کشی؟ نمازت این‌جوری است؟ وضو این‌جوری است؟ فلان.»
قانع‌کننده. یعنی طرف در موضع لج قرار نگیرد. با بچه‌ها امیرالمؤمنین فرمود که: «با بچه‌ات خوب حرف بزن.» «جواب خوب هم تسمع جمیل الجواب.» یعنی «جواب خوب هم می‌شنوی.» با تحقیر صحبت می‌کنم، تو سرش می‌زنم. «بله قربان، چشم ارباب من.» سریال کره‌ای. مگر قرار نیستش دیگر؟ تیم کره گل خورده، جام جهانی. گفتند این‌ها همه آمدند جلوی رختکن و سر گذاشتند. می‌گویند: «ارباب من، گردن من را بزن. من مقصر بودم.» سریال کره‌ای زیاد دیده، فکر کرده مثلاً اینجا هم همان است دیگر. یانگو مانگو. برای یکی از رفقای معروفمان می‌گفتند: «تو جزء افتخارات این است که با دو نفر مصاحبه کردی. یکی جومونگ، یکی هازو.» هر دو «رزومه» شما به حساب می‌آید. رفته بود کره با جومونگ، اوساسونا مصاحبه کرده بود. گفتم بگو: «هرجا شیشه سوسانا، سوسانو.» یک حرف راست. خدا حفظش کند. خلاصه به خاطر من حرف نزده. تا حالا این سکوت کرده. این زبان به خاطر من نچرخیده. این حرف زدنه یک وقت‌هایی سکوت است. این چی بگویم؟ آن عقلانیت است. خیلی، خیلی بعضی‌ها خیلی زرنگند. خیلی خوبند.
شهیدی که از حاج قاسم دل برده بود. حالا حاج قاسم خودش از همه ملت دل برده. یک شهیدی از حاج قاسم دل برده. «حسین پسر غلامحسین.» الان داشتم توی ماشین کتابش را می‌خواندم. قبل اینکه بیایم، پنج دقیقه بخونم بیام توی جلسه. آنقدر کتاب من را برد، غرقش شدم که وقت گذشت. گفتم: «این حق داشته واقعاً قاسم سلیمانی را دل برده‌ای.» کتابش را من دست گرفتم، یک خورده خواندم. بعضی شهدا جاذبه عجیبی دارد. حساب کتاب‌های بین شهدا حساب کتابی است. اسرار و عوالمی است. هر شهید، غوغای جنسی. سفارش می‌کردند: «توی این مزار شهدا، گلزار شهدا که می‌روید، این شهدای سادات آثار خاصی دارد.» بعداً همین که می‌رسیدند امامزاده. شهدای سادات یک حسابی. شهدای گمنام یک حساب دیگر دارد. وضعیت شهدای گمنام، وقتی برمی‌گرداندند. برگردانده. برای چی؟ گفته بود که: «ما شهدای گمنام یک قطعه اختصاصی پیش حضرت زهرا سلام الله علیها داشتیم.» «تو من را از وقتی پیدا کردی، من را از آن قطعه درآوردی.» گفتم: «تو دیگر گمنام نیستی.» عوض شهدا هر کدام ماجرایی دارند. آن چشمش را کنترل می‌کرد، آن گوشش را کنترل می‌کرد. آثار و برکات عجیب و غریب. یوسف‌الهی همین شکلی بوده. بعد چقدر عاقل! چقدر دانا! چقدر زیرک! کتاب دیگر هم کتاب حاج قاسم. یک کتاب دیگر هم هست. حاج قاسم این خاطره آنجا هم هست. حاج قاسم می‌گوید که این «حسین پسر غلامحسین»، شهید محمدحسین یوسف‌الهی. این محصول شناسایی بوده توی تیپ ثارالله. حاج قاسم با آن فرمانده بود. حاج قاسم خیلی به حرف این حساب می‌کرد. مطمئن بود حرفش. گفت: «عملیات مثلاً فلان پیروز می‌شویم.» گفتم: «مسخره نکن.» عقب افتادیم. «حضرت زینب به سه چهار تا خاطره‌اش فقط همین است.» می‌گوید: «حضرت زینب به من، من به شدت به حرف این بچه حساب می‌کردم.» هرچی ازش می‌پرسیدم می‌دانستم اینی که می‌گوید می‌شود. به وصیتش هم این بود که کنار این دفن بشود دیگر. شهید حاج قاسم سلیمانی کنار حسین پسر غلامحسین. نماز جماعت بود. خیلی ما این حرف بود. کتاب حاج قاسمم که بود خیلی خوشم آمد. اینجا هم دیدم توی این کتاب هم هست. خیلی قشنگ.
بعد نماز جماعت بود. من آمدم بیرون گفتم: «حسین را صدا بزن. کارش دارم.» آمد و دیدم پا برهنه و اورکتم روی دوش. تشکیلاتی، نظامی. نظم و تشکیلات این‌ها مهم است دیگر. پیش فرمانده و این‌ها. گفتش که: «من می‌خواستم بیایم پیش تو. آمدم اورکتم را مرتب کنم.» گفتم: «تو پیش خدا این شکلی نماز خونده‌ای که پیش بنده خدا می‌خواهی خودت را مرتب کنی؟» زبان در اختیار خدا و اهل‌بیت. حرف می‌زد، قانع می‌شدند. این بچه‌ها را تربیت کرده بود. خیلی از این خاطرات زیاد. نرم شده. به نظر من گل سرسبد لشکر تیپ ثارالله همین حسین پسر غلامحسین بود. یک فیلم معروف هم دارد. اگر پیدا بکنید. یک تیکه از این فیلم را من دیدم. متن آن صحبت‌ها را کامل داشتم. توی همین کتاب حاج قاسم متن صحبت کامل هست. یک سخنرانی حماسی بعد از عملیات والفجر، حاج قاسم که از اول تا آخر گریه می‌کند. می‌گوید که: «چطور لبی خندان باشد؟» پیروز شده‌اند. عملیات تمام شده. «چطور لبی خندان باشد در حالی که ما فلانی را از دست دادیم. فلانی را از دست دادیم.» یک تیکش هم این است: «چطور لبی خندان باشد؟ ما حسین آقای عارفمان را در این عملیات از دست داد.» گفته بود که حضرت زینب به ما گفتند: «در این عملیات شهید شهید ابوالفضل بودن. بعضی حضرت زین‌العابدیین بودن. بعضی حضرت زهرایی بودن.» نحوه شهادت اسراری توشه. بالاخره حساب کتابی است.
خلاصه آقا جان، این زبان حساب کتاب دارد. آدمی که کنترل شده و دقیق حرف می‌زند، اگر یک جایی یک حرف غیر دقیق هم بزند، خدا برای این زبونه چون یک ارزش قائل است، این حرفه می‌آید. نهج‌البلاغه فرمود: «اتَقُوا ذُنُوبَ الْمُؤْمِنِينَ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى أَجْرَى الْحَقَ عَلَى...» خدا حق را به زبان مؤمن جاری می‌کند. مؤمن یک چیزی می‌گوید، خدا می‌گوید که: «ببین مؤمن گفته. محققش کن.» مؤمن این حرف را حساب می‌زند. زبان آنقدر شریف می‌شود، مقدس می‌شود این زبان. خدا برای این زبان ارزش قائل است. می‌گوید: «حرف بنده من، حرف زده. بنده من وعده داده.» بعضی از این حضراتی که مسئولیت دارند، اگر این‌ها پیش خدا شرافت داشتند، وعده‌های کشکی و یخی پهنای شکمو هم که می‌دهند، اگر پیش خدا شرافت بشم، خدا راه می‌انداخت برای این‌ها. حاج قاسم سلیمانی گفت: «سه ماه دیگر از حکومت داعش روی کره زمین هیچ خبری نیست.» تمام شد. بانک. وقتی رفته بود پیش آقا، آقا فرموده بودند: «داعش دوباره جان می‌گیره‌ها.» بولو. «گفت: سه ماه دیگر حکومت داعش خبری نیست.» سه ماه دیگر حکومت داعش خبری نبود. کدام یک؟ قاسم سلیمانی حرف زده. چرا بعضی‌ها شریفند؟ بعضی زبان‌ها چقدر پیش خدا شریف است. «تَزَيَّنَ الْعَاقِلُ بِعَقْلِهِ»، «زین» پیدا کردن آدم عاقل با عقلش است. «حَسَنَ وَ سِیْرَتُهُ فِی لِسَانِهِ»، و اینکه خوب بخواهد سیرش خوب بشود در زبانش است. از کجا پی می‌بریم؟ اینکه مشاغل از زبانش. تشخیص می‌دهیم کیه؟ چه کار؟ به چی فکر می‌کند؟ دنبال چیاست؟ فنی‌ها بعضی دو کلمه از یک کسی حرف می‌شنوند، سریع منتقل می‌شوند به اینکه این کیه.
یک چیز جالب برایتان بگویم. کتاب «قوانین» از میرزای قمی. دو جلد در علم اصول. بعد آن یک جلد دیگرش که مانده، که جلد یکش مانده. جلد دوش را بز خورد. بعد این خیلی کتاب سنگین بوده. طلبه‌ها آن را مثلاً پنجاه سال پیش می‌خواندند. شخصیت فوق‌العاده بود دیگر. حضرت معصومه فرموده بودند در عالم مکاشفه که: «حاجات اخروی را از من بگیرید. حاجت دنیوی را بروید از میرزای قمی.» یکی میرزای قمی، یکی زکری بن آدم. دو تا گنبد است توی قبرستان شیخ. بعد یک آقایی گفته بود که: «از خواندنِ ببین چقدر عجیب. چه اسراری نهفته است.» خیلی واقعاً فکر. یک آقایی از خواندن متن «قوانین» گفته بود که: «میرزای قمی گوشش سنگین بود.» این کسی که این کتاب را نوشته، گوشش سنگین است. این مدل حرف زدن، مدل کسی است که گوشش سنگین است. خوانده بود. از حرف آدم به چه چیزهایی از او که نمی‌شود رسید، مخفی می‌کند. از آن ته کلامش می‌شود فهمید این کیه و چه کار. یک چیزهایی دیگر در ناخودآگاه آدم است. یک حرف‌هایی، یک چیزهایی، یک مدل‌ها ارزش دارد. آن کمرنگه، این پررنگ‌تر است. از ته حرف آدم‌ها می‌شود فهمید که چه کاره است. ته حرف‌ها می‌شود... حرف‌هایش معلوم بود که این حضرت زهرایی است. با اینکه همه‌اش هم حرم حضرت زینب و این‌ها، ولی این اصلاً جنسش معلوم بود دیگر. و گفته بود که: «فاطمیه سال بعد هم نیستم. فاطمیه هم بردندش. شبانه هم دفنش کردند مثل حضرت زهرا.» خیلی شباهت هم با حضرت زهرا سلام الله علیها داشت. این‌ها دیگر اسراری، ارتباطاتی است در این دل‌ها. آن حقیقت خدا نصیبمان بکند از این جنس.
حاج قاسم به نظرم شرمنده شد در این تشییع پیکر. در ایام فاطمیه من حسم این است شرمنده شد خوب بود، برکات داشت. یوم‌الله بود. ولی من احساس می‌کنم پیش حضرت زهرا شرمنده شد. پیش شهدای گمنام شرمنده شد. بنشین برای بچه‌ها که هنوز بدن‌هایشان در خان‌طومان و جاهای دیگر برنگشته، می‌شود این‌ها شرمنده. شرمنده شد. «تابوت من را جو در شهر به شهر ببرند. روی دست بگیرند این‌جور احترام کنند. چفیه بود که می‌انداختند تبرک می‌شد.» بعد امشب امیرالمؤمنین با چهار تا بچه، با یک تابوت در دل شب، در تاریکی. ما می‌گوییم: «بلند بگو لا اله الا الله.» امیرالمؤمنین می‌گفت: «نگو لا اله الا الله. هیچی، هیچ‌کی هیچی نگه. همه فقط ساکت آروم گریه کنید.» فکر می‌کنم حاج قاسم خیلی شرمنده شد در این تشییع جنازه. «خانم جان، مثل من این‌جوری تشییع بشوم. بعد هیچ‌کی نداند قبر شما.» مردم هنوز که هنوز است صف بسته‌اند برای اینکه دست بمالند به قبر حاج قاسم. بعد مادر سادات اصلاً معلوم نیست قبر دارد، ندارد، قبرش کجاست.
امشب آقا خبرهایی بود. مدینه. امشب می‌خواهم برایتان مقتل بخوانم. از رو بخوانم. بریم با هم مدینه ببینیم امشب مدینه چه خبر بود. خیلی حس و حال غریبی. در مورد شب شام غریبان روضه‌های دیگری زیاد خونده می‌شود. این روضه کم خونده می‌شود. روضه خیلی روضه خاصی است. خیلی هم می‌سوزاند. عمق جان آدم. از زبان خود امیرالمؤمنین هم هست. این مقتل مجلسی در بحار، جلد چهل و سه، صفحه صد و هفتاد و نه و صد و هشتاد. «فَقَالَ عَلِیٌّ وَاللَّهِ لَقَدْ أَخَذْتُ فِی أَمْرِهَا.» امیرالمؤمنین فرمود: «قسم به خدا خودم کار غسل و کفن و دفن فاطمه را به عهده گرفتم. و غَسَلْتُهَا فِی قَمِیصِهَا.» در پیراهنش غسلش دادم. وصیت کرد: «علی جان، من را در پیراهنم غسل بده.» «وَلَمْ أَکْشِفْ عَنْهَا.» دیگر این‌جاهاش روضه دارد ولی دارم رد می‌کنم. می‌فرماید: «من پی چون وصیت کرده و پیراهن او را کنار نزدم موقع غسل از روی پیراهن. فوالله لَقَدْ کَانَتْ مَيْمُونَةً طَاهِرَةً مُطَهَّرَةً.» به خدا این خانم من خیلی با برکت بود. خیلی پاک بود. «ثُمَّ حَنَطْتُهَا مِنْ فَضْلَةِ حَنُوطِ رَسُولِ اللَّهِ.» از اضافه آن حنوتی که پیغمبر را باهاش غسل داده بودم، فاطمه را هم غسل دادم. «وَکَفَّنْتُهَا وَأَدْرَجْتُهَا فِی أَکْفَانِهَا.» لایه‌های کفن را یکی یکی بست. «فَلَمَّا هَمَمْتُ أَنْ أَعْقِدَ الرِّدَاءَ.» بخش آخر کفن که رسیدم که می‌شود بخش صورت، بین ما هم هست دیگر. اقوام و نزدیکان را صدا می‌کند. می‌گویند: «می‌خواهیم صورت را دیگر بپوشانیم. اگر می‌خواهی نگاه کنی خداحافظی کنیم بیا نگاه کنیم.» من واقعاً از سادات شرمنده‌ام امشب روضه می‌خوانم. ولی چه کنم؟ شما سادات این‌ها را می‌شنوید. ولی امام حسن و امام حسین در متن ماجرا بودند. می‌گوید امیرالمؤمنین می‌فرماید: «آمدم بند کفن را از روی صورت ببندم. صدا زدم: یَا أُمَّ کُلْثُومُ، یَا زَیْنَبُ، یَا سَکِینَةُ، یَا فِضَّةُ، یَا حَسَنُ، یَا حُسَيْنُ.» خادما و بچه‌ها را همه را صدا زدم. «هَلُمُّوا فَتَزَوَّدُوا مِنْ أُمِّکُمْ.» بیایند از مادرتان توشه بردارید. «توشه برداشتن.» «فَالْفِرَاقُ وَالْغَايَةُ فِی الْجَنَّةِ.» دیگر خداحافظی‌ها، دیدار بعدی در بهشت است ها. دیگر وقت خداحافظی با مادرتان. خداحافظی کنید. «فَقَبَلَ الْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُ وَهُمَا يُنَادِيَانِ.» با حسرت دیدم حسن و حسین دویدند به سمت مادر. داد می‌زدند: «وَا حَسْرَتَاهُ لَا تَنْفَعُ أَبَداً مِنْ فَقْدِ جَدِّنَا.» این داغی که از جدمان رسول الله به دلمان آمد هیچ وقت آرام نمی‌شود. «وَأُمِّ فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ، یَا أُمَّ الْحَسَنِ، یَا أُمَّ الْحُسَيْنِ.» آخه این‌ها این هم ادب این بچه‌ها بود. امام حسن «أمّ الحسین» صدا می‌زد. امام حسین «أمّ الحسن» صدا می‌زد. این هم دیگر این‌ها ریزه‌کاری‌هایی بود. این بچه‌ها داشتن. این مادر این بچه‌ها را با ادب بار... بچه تربیت کرده. فاطمه زهرا. حسن و حسین. گوشواره‌های عرش. «إِذَا لَقِيتَ جَدّنَا...» می‌گفتند: «مادر سلام ما را به... برسان وقولی له أنا قد بقینا بعدک یتیماً.»
امیرالمؤمنین این‌جاش را داشته. از زبان امیرالمؤمنین هم هست. امیرالمؤمنین فرمود: «إِنِّی أُشهِدُ اللهَ.» خدا را شاهد می‌گیرم برای حرفی که می‌گویم. خدا را شاهد می‌گیرم این اتفاق رخ داد. «إِنَّهَا قَدْ حَنَّتْ وَأَنَّتْ وَمَدَّتْ يَدَيْهَا وَضَمَّتْهُمَا إِلَى صَدْرِهَا.» امیرالمؤمنین فرمود: «خدا را شاهد می‌گیرم دیدم این بچه‌ها که خودشان را انداختند روی سینه مادر، دیدم فاطمه زهرا اول یک ناله‌ای زد.» «حنّت» ناله زد و «أنّت». دیدم دارد گریه. صدای گریه. صدای شیون از او در آمد. بعد دیدم دست‌هایش را بیرون آورد. «مَدَّتْ یَدَیْهَا.» توی کفن بود، دست‌ها را بیرون آورد و «وَضَمَّتْهُمَا إِلَى صَدْرِهَا.» این دو تا بچه را چسباند به سینه. با چشمان خودم دیدم. امیرالمؤمنین می‌فرماید: «بگذار قبل اینکه ادامه روضه را بروم، اینجا اول یک کم نگرت دارم.» چرا این‌جوری شد؟ چرا امشب فاطمه زهرا دست از کفن بیرون آورد؟ بچه‌ها را بغل کرد. آدمی که می‌خواهد کسی را بغل کند، دو عضو بدنش باید سالم باشد. یکی این استخوان‌های سینه باید سالم باشد بتوانی بغل کنی. یکم بازوهایت بسته باشد. نه اینکه مادر ما دو، سه ماهه هم سینه‌اش مجروح است، هم دست. نتوانسته بودیم بچه‌ها را خوب بغل کند. این لحظات آخر. بگذار یک دل سیر این بچه‌ها را من بغل کنم بعد بروم. این‌ها هم انگار حسرت به دلشان مانده بود. مادر، دو، سه ماه ما را خوب بغل نکردی ها. هی خود آن‌ها نمی‌رفتند. می‌دانستند مادر اوضاع خوبی ندارد. ولی دیگر سخت است برای این بچه‌ها. این یک بخشی از روضه باشد.
بریم ادامهش هنوز کارت دارم. شام غریبان فاطمه زهراست. اینجا که مدینه نیست ما بخواهیم آستین به دهان بگیریم، آرام گریه کنیم. الان که ما در بقیع نیستیم. مسجدالنبی نیستیم که اگر گریه کنی ما را بزنند ببرند. ما اینجا راحتیم. قشنگ غصه‌های دلمان را بیرون می‌ریزیم. امشب با این گریه‌هایمان امیرالمؤمنین را در این غسل کمک می‌کنیم. «آقا دستش جون داشته باشد امشب غسل بدهد فاطمه‌اش را.» می‌فرماید که: «وَإِذَا بِهَاتِفٍ مِنَ السَّمَاءِ.» این صحنه را که دیدم، دیدم بچه‌ها را این‌جوری بغل به سینه چسباند. یکهو دیدم یک ملکی از آسمان صدا زد: «یَا أَبَا الْحَسَنِ.» امیرالمؤمنین صدا زد: «ابالحسن، علی جان. ارْفَعْهُمَا.» این دو تا بچه را از روی سینه مادر بلند کن. «فَقَدْ أَبْکَيَا وَاللَّهِ مَلَائکَةَ السَّمَاوَاتِ.» ملائکه آسمان طاقت ندارند این صحنه را ببینند. این صحنه خیلی آزاردهنده است برای آسمانی‌ها. این بچه‌ها این‌جوری روی سینه مادر افتاده‌اند. تو را خدا این بچه‌ها را بلند کن علی، ما طاقت نداریم بیشتر از این حال را ببینیم.
بروم روضه را. آماده‌ای دیگر؟ یکی از این دو تا بچه کیه؟ تو بگو. تو بگو کیه. تو بگو آن یکی کیه. یکی از این دو تا همان است که کربلا دارد. می‌دانی که؟ همان است که قرار است کربلا برود. امیرالمؤمنین وقتی آمده این بچه‌ها را سوا کند، چه شکلی سوا کرده؟ قاعده‌اش چیست؟ دست کشیده به موهای این بچه‌ها. نوازش کرده. بوسیده. یک کم آرام بغل گرفته. اینوری رفته. دوباره از بغل امیرالمؤمنین لابد درآمده‌اند. دویده‌اند سمت مادر. دوباره آمده بغل کرده. آرام کرده. اشک‌هایش را با انگشت پاک. قاعده‌اش به این است دیگر. دیگر بچه یتیم را این شکلی جدا می‌کنند دیگر. آقا، این کارها را نکن. حسین دارد می‌بینه‌ها. توقع پیدا می‌کند این آقا. الان فکر می‌کند همه یتیم‌ها را این شکلی جدا می‌کنند. بچه‌ای بخواهند از عزیزش جدا کنند، نوازش می‌کنند دیگر. بیشتر توضیح ندهم. این بچه خود را روی بدن پاره پاره انداخت. بعد به عمه گفت: «یَا عَمَّتَا! هَذَا نَعْشُ مَنْ؟» عمه جان، به من بگو این بدن کیه؟ این‌جور پاره پاره شده؟ فرمود: «عزیزم، هَذَا نَعْشُ أَبِی.» این بدن بابا. می‌گوید این بچه غش کرد روی سینه بابا. کی به هوش آمد؟ آنقدر با کعب نی زدند. آنقدر با تازیانه زدند. این بچه چشم باز کرده، به هوش آمد. یک کلمه بگویم، عرضم تمام. گفتم حسن و حسین با ادب بودند. ابی‌عبدالله بچه‌ها را با ادب بار آورده. امام حسین هم بچه‌ها را با ادب. اگر تو بگویی این بچه‌ها یک کلمه از سیلی و تازیانه خودشان گفتند. این بچه را می‌کشیدند. می‌بردند. با تازیانه می‌زدند. رو کرد به بابا گفت: «یَا أَبَتَا! اُنظُرْ إلَی عَمَّتِیَ الْمَذبوحَة.»
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات حقی که به گردن ماست

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00