حقی که به گردن ماست

جلسه ششم

00:51:25
304

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُلِلهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صَلَّی اللهُ عَلَی سَيِّدِنَا وَ نَبِيِّنَا أَبُوالْقَاسِمِ الْمُصْطَفَی مُحَمَّد، اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد و آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ وَ لَعْنَةُ اللهِ عَلَی الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ مِنَ الآنَ إِلَی قِيَامِ يَوْمِ الدِّينِ. رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي.
در بحث حق زبان، مطالب رساله حقوق را تقریباً خواندیم. جمله آخری که می‌ماند «وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ» است که تقریباً می‌شود گفت هر فرازی از این بحث‌های حقوق، این عبارت به نحوی به کار رفته است. امام سجاد (علیه السلام) یک تذکری به این مسئله می‌دهند که ادای این حقوق کار ما نیست؛ خدا باید به کسی کمک بکند. «لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ. و خدا باید عنایت بکند تا انسان بتواند این کارها را انجام دهد. امشب شب آخر این بحثمان است و می‌خواهیم حق زبان را هم امشب تمامش بکنیم. اگر می‌خواستیم خوب بحث بکنیم در مورد حق زبان، لااقل سی، چهل جلسه‌ای باید گفتگو می‌کردیم ولی وقتمان محدود است. ما هم که دیر به دیر خدمت رفقا می‌رسیم و الان هم که اینجاییم، احتمالاً جلسه بعدی‌اش می‌رود برای سال نود و نه! قاعدتاً باید زودبه‌زودش بکنیم ان‌شاءالله. «لا قوة الا بالله».
برای همین، امام سجاد (علیه السلام) آخرش فرمودند، بعد عرض کنم خدمتتان که لذا چون با این سرعت ما، خیلی از مباحث می‌ماند و ما داریم تندتند می‌خوانیم، عنوانش را هم گذاشتیم «مروری بر رساله حقوق امام سجاد». واقعاً شرح رساله نیست، فقط در حد اینکه یک آشنایی کلی پیدا بکنیم که این زبان چیست و چه کار باید با آن بکنیم. امشب بنده اجمالی از این تکالیفی که در مورد زبان هست را عرض می‌کنم. معروف‌هایش همین غیبت و دروغ است که شنیده‌ایم و تقریباً هم بلدیم. هرچند می‌شود در مورد هر کدام از اینها مفصل صحبت کرد. فقط یک کتاب، «نقطه‌های آغاز در اخلاق عملی» از آیت‌الله مهدوی کنی (ره) که حول و حوش پانصد صفحه است، تازه یک کلیاتی در مورد غیبت، کل کتاب. یک کلیاتی در مورد غیبت پانصد صفحه! تازه «نقطه‌های آغاز در اخلاق عملی»، کمک می‌خواهد تا یکی را راه بیندازد و وارد اخلاق عملی بشود، بحث غیبت را مطرح می‌کند. اینها خیلی جای بحث دارد و خیلی جای کار دارد.
با همین کلیت‌اش را با هم یک طرحی کردیم تا یک‌کم به نحو کلی فکر بکنیم در مورد زبان و کارکرد زبان، مسئولیت ما نسبت به زبان، مدیریت زبان و تربیت زبان. بعضی‌ها زبانشان را تربیت می‌کنند. حضرت «فضّه» خادمه که خادم حضرت زهرا (سلام الله علیها) بود، ایشان یک کنیز آفریقایی بوده. یک دوره هندو که همان هند هم ایشان کیمیا و اینها را یاد گرفته بود. آفریقایی بوده ایشان. من حالا متن روایتش را آورده‌ام توی کیفم، توی کتابی که، کتاب «جلوه نور» از مرحوم آیت‌الله پهلوانی تهرانی. روایتش را اتفاقاً آنجا تازگی هم مجدد دیدم. می‌فهمم که کسی ایشان را در مکه دیده بود خیلی سال‌ها بعد از ماجرای شهادت حضرت زهرا (س)، باهاش گفتگو کرده بود، ازش اسمش را پرسیده بود و آدرسش را و اینها پرسیده بود. هرچی ازش می‌پرسیدند، آیه قرآن جواب می‌داد. و گفته بودند که سی سال به غیر از قرآن چیزی نگفته و حرفی نزده. هرچی می‌خواهد بگوید با قرآن. اسم بچه‌ها چیست؟ می‌گفت: «نَادَيْنَاهُ يَا إِبْرَاهِيمُ» پس یکی‌اش ابراهیم است. آن یکی چی؟ می‌گفت: «یا موسی»، «یا یحیی» و فلان و فلان و فلان. تربیت کرده و زبان را دیده بود که آقا این زبان حیفه برای غیر ذکر خدا بچرخد. خب اینها دیگر واقعاً نمی‌دانم آدم چی بگوید در مورد اینها!
واقعاً من خودم به خودم نگاه می‌کنم و این زبانی که اگر حرف‌های بنده را یک صبح تا شب بخواهند جمع بکنند، بنویسند، مکتوب بشود، نمی‌دانم اصلاً در ازای این صحبت‌های یک شبانه‌روز بنده، یک دانه چوب نباتی که استفاده شده، نباتش، در ازای این می‌دهند یا نمی‌دهند! یعنی پانصد کلمه، پانصد صفحه یکی حرف بزند، بعد یک چوب نبات استفاده شده گاهی ارزش ندارد کسی بخواهد وقت بگذارد، بخواند. پیغمبر اکرم تمام کلماتی که گفتند، بلااستثنایِ قابل استفاده است. بفرمایید: «هرچی من میگم از بین این دو لب خارج می‌شود، بنویسید، فکر کنید». خیلی جمله عجیبی است. قرآن هم می‌گوید در مورد پیغمبر: «إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى». هرچی می‌گوید وحی است. هرچی می‌گوید، هرچی می‌گوید مثل وحی می‌ماند. من این را مکرر گفتم، حالا باز هم می‌گویم اشکالی ندارد، روزی‌تان بوده. من اینجا که می‌آیم این بحث‌های ما، شبیه کتاب دست گرفتیم و برای خودم بلندبلند می‌خواندم. این هم همین‌جوری است. رساله حقوق را بلندبلند می‌خوانم. هرچی هم می‌گویم "خدایا هرچی مصلحت و به درد ما و جمع و همه می‌خورد، جاری بشود".
سخنران نیستیم، سخنرانی هم بلد نیستیم. فرم و بزم، بزمی داریم. شب‌ها، برکت اهل بیت و اینها. شب‌ها، ظهرها، روزها، فرقی نمی‌کند. هرجا باشد، بزمی است. خلاصه این هم الان یادم آمد به شما می‌گویم. هرچند شاید شنیده باشید از بنده. علامه جعفری به پسر آیت‌الله بهجت گفته بود که: «من پول می‌دهم یک واکمن بخر و صبح به صبح این را بغل آقای بهجت بزن. دکمه‌اش را بزن، ضبط بکند تا شب. هرچه آقای بهجت می‌گوید، ولو می‌گوید پاشو برو آب بیار، تو ضبط کن، تو کاریت نباشد». این را دهه شصت گفته بود. به پسرهای بهجت گفته بود: «تو نمی‌دانی این مرد تمام کلماتش حکم... این یک جورایی آقای بهجت هم تو یک سطح پایین‌تری «مَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى» شده، دوز پایین‌ترش، درجات پایین‌ترش. سر همین توصیه‌های علامه جعفری خیلی دیگر به پدرم نزدیکتر شدم. دنبال استاد اخلاق می‌گشتم. تهرانی گفته: «دنبال استاد اخلاق، استاد عرفان می‌گردند. جان کندند، یک چیزی از اینها به آدم به ماسه صد سال می‌کشند، می‌برند، می‌آورند. تازه محک می‌زنند. موسی و خضرش پدر حضرت موسی را درآورد، دو کلام کف دستش گذاشت». این‌جوری است که از راه برسند و، خلاصه آقای بهجت این‌جوری بودند. ولی دیگر آن کلمات دقیق بود، دیگر خیلی حساب‌شده بود. هرکس به کسی چیزی می‌گفت، ردخور دیگر نداشت.
یکی از رفقا آمده بود، یک مدت طلب شد و زورکی، یعنی با اصرار طلبه شد و: «اگه نذارین طلبه بشم خودم‌کشی می‌کنم». دو سال خواند و بعد گفت: «اگه نذارین از حوزه دربرم خودم‌کشی می‌کنم». بعد یک لیست پنج نفر هم نوشته بود که: «من کلاً روی کره زمین پنج نفر را قبول دارم». یکی هم پنج تا ما بود، چهار نفر دیگر. پنج تا خارج. من چه کار کنم؟ روغن معضلی شده بود، معضل جدی شده بود و اعضای خانواده و اینها به هم ریخته بود. بهجت گفتش که: «حاج‌آقا من این‌جوری‌ام». اصلاً می‌خواست طرح سؤال کند. بچه. یک نگاه بهش کردند. گفتند: «اعتدال لازمه، اعتدال. اعتدال، اعتدال». همین نمازی که من خواندم، آدم اگر اعتدال نداشته باشد، کم‌کم بی‌نماز می‌شود.
دیدم آقای بهجت زدند توی این همه با این آدم هشتاد و هشت رابطه داشتیم، به این نرسیده بودیم. بابا این ماجرایش افراط بود. یک چیزی دیده، زده شده. مثلاً یک اتفاقی افتاده، یک سرخوردگی عاطفی، یک لگویی. اصلاً اسکنش دست آقای بهجت بود. اصلاً دیگر بخواهم خاص‌تر بهتان بگویم، آقای بهجت خودش کشانده، رفت. بعداً رها کرد، نمی‌توانست بماند. بیشتر می‌خواهم بگویم این زبان‌ها این‌جوری می‌شود. گاهی این‌قدر یک تیکه نور، کل عمر، کل وجود آدم به زبان هم همین‌طور. و شما بگویید مثلاً یک کلمه غیبت، دروغ، دشنام، حرف مثلاً بی‌ربط، حرف بی‌ربط. خاطرات از این بزرگان حرف زیاد است، فرصت نیست که من برایتان بگویم اینها چه جور کنترل‌هایی داشتند و چه مواظبت‌هایی داشتند و چه لطافت‌هایی در کلامشان بود. حرف‌های اینها چه را فهمیده می‌شد. سخت نیست. خلاصه علامه جعفری گفته: «هرچی ایشان می‌گوید بنویس». این تو نمی‌دانی خاصیتش را.
بعدش رفتم و چسبیدم به پدرم. در سال دهه هشتادم دیگر هم‌اتاق شدیم با پدرمان. شنیده بود و تازه فهمیده بودیم که می‌گویند: «این‌قدر بهجت وحشت می‌کنند، راست است». این خیلی ماجرا دارد و بریم به قافی نقل کرده شیخ علی آقا. بعضی‌هاش را خودم ازشان شنیدم، بعضی‌هاش را جاهای مکتوبش را دیدم. خاطرات خوب زیاد دارد. چهار جلد هم که چاپ شده فعلاً از خاطرات آقای بهجت. فکر کنم تا چهل جلد برسیم از کلمات و خاطرات ایشان. خلاصه خیلی خدا رحمت کند ایشان را. هیچی نمی‌شود در مورد این مرد بزرگ گفت. فقط می‌شود گفت: «خوش به حالشان». تنها چیزی که می‌شود در مورد اینها گفت، زجر کشیدند. البته این حیات مسیر، استخوان خرد کردن. پدری از اینها درآمد، پدری درآمد. اینها سادگی به اینجا نرسیدند و نمی‌رسند. ذکر. از اساتید ما یک خاطره الان یادم آمد. یکی از اساتید به بنده می‌فرمایید: «همین کتاب‌ها، همین مطالب، اینهایی که دست ماست و قدرش را نمی‌دانیم». این را دارم برای آن، ایشان می‌گفت که: «من یک وقت خدمت آقای بهجت بودم و آن وقت‌هایی که دوره آقای بهجت هم خلوت بود. دهه هفتاد، اوایل دهه، اواخر دهه شصت، بیشتر اوایل دهه هفتاد. سال هفتاد و چهار بهجت به عنوان مرجع شناخته شد و کم‌کم دور و بر آقای بهجت شلوغ شد». تو قبلش خبری نبود. کسی نمی‌شناخت خیلی. بعد به عنوان امام جماعت می‌شناختند. ایشان از چین پا می‌شود، می‌آید پشت ایشان نماز بخواند. اهلش می‌دانستند کیست. حیات مسجد.
وقتی که خیلی هم کسی‌شون توی من تو می‌دانی من اهل حرف زدن نیستم، من بیشتر اوقات ساکتم. تو دیدی من استخارم که بهم می‌گویند بکنم، با دست جواب می‌دهم. یک چیزی بهت می‌گویم اگر این را انجام بدهی، تو آسمانی هستی، انجام بدهی، تو آسمانی هستی. منم همه وجودم گوش شد و گفتم آقا چی کار کنم؟ ایشان گفت که: «اولاً درس بده. تدریس، روایت زیاد بخوان. روایت، وسائل الشیعه را هم بخوان». این بزرگان ساده‌ترین حرف‌هایشان را باید خیلی جدی گرفت. با برخی از این بزرگانی که می‌شناختیم، شوخی هم اگر می‌کردند، فحش هم اگر می‌دادند، این گوشه ذهنمان حک می‌شد. زیرخاکی‌اند اینها. اینها را ببر زیر خاک. از بعضی از این تک‌کلمه‌هایی که یکهو یک کسی یک نکته‌ای می‌گوید و یک حرفی می‌زند، بعد یک سال، شش ماه و دو سال، ده سال، یکهو با مسئله مواجه. خدایا وحشت فرموده بود که من علی آقای قاضی به من فرمودند که: «کی مثلاً تو جوانی آقای بهجت بیست سالش هم شاید به من گفتند: اگر امر دایرمدار شد بین هر چیزی و درس، شما درس را مقدم بدارید». بعد من هی توی شرایط بد بیست سال قرار می‌گرفتم که مثلاً بین درس و امام جماعت شدن. درس. درس چی شده؟ می‌دیدم که این مال همه عمرم است، تا آخر این را باید انجام دهم.
خدایا بهجت به رهبر معظم انقلاب فرموده بود که: «شما درس خارج شروع کنید». خیلی سرم شلوغ است. وقت نمی‌کنم. نسبت به حرف‌های بهجت این‌جور مطیع محض. یک صحبتی ازشان منتشر شده. مصباح می‌فرمایند که: «من وقتی که رهبر انتخابم کردند، خیلی‌ها پیام تبریک دادند ولی هیچ کدام دل من را گرم نکردند». یک چیزی می‌گویند. یادتان هست؟ شما یک چهار صفحه از آقای بهجت برای من نامه آوردید. آقای بهجت تأیید کردند رهبری من را. آن لحظه بود که دل من گرم شد، چون می‌دانستم این مرد حرفش فرق می‌کند. روی حساب دیگری می‌گوید این را. روی کلماتش باید حساب باز کرد. وقتی تأیید می‌کند، رد می‌کند، نصفه تأیید می‌کند، بیست و پنج صدم تعریف می‌کند، همه‌اش حساب دارد، همه‌اش حساب دارد. بعد تعریف می‌کند. چی می‌گوید؟ دقیقاً شما بدانید قبل انتخابات سال هفتاد و شش، آقای بهجت یک بیانیه انتخاباتی دادند. خیلی فوق‌العاده. بنشینیم با هم مطالعه بکنیم، مقایسه بکنیم. یک صفحه نوشتند. من احساس کردم که این را چهل جلسه مقایسه بکنیم. بهجت چی گفته؟ دقیقاً چیزهایی را گفتند که ما تو این بیست سال، بیست و خرده‌ای سال باهاش روبرو بودیم. همه را این مرد کلمه به کلمه. تکه مهمش هم روی بحث جاسوس‌ها و اینها بود تو آن بیانیه.
حرفش روی حساب اینها، جنس زبان یک جنس دیگری است. کلمات. حساب باز کرد. البته این یک عمر این را کنترل کرده که الان این‌جوری شده‌ها. این را باید داشته باشیم. این مهار شده زبان مهار شده. در مورد گناهان زبان من فقط لیستش را برایتان بخوانم، که تو این کتاب «انسان و گستره حقوق بندگی» این مطالب آمده است:
۱. استهزا و سخریه
۲. ادعای بی‌جا و خلاف حقیقت (هر کدام از اینها جای توضیح مفصل داردها. بعضی چیزها ادعا است دیگر، آدم یک جورهایی حالا یا ضمنی یا صریح، یک چیزی دارد می‌گوید، ادعایی می‌کند. اینها همه جزو گناهان زبان ها، توجه داشته باشید. ادعای الکی جزو گناهان زبان است)
۳. بدزبانی و تندزبانی (هر کدام از اینها یک منبر لااقل یک منبر لازم دارد)
۴. آرزوی آنچه دیگران دارند (جزو گناهان زبان. خوش به حالش الکی. ای کاش الکی گفتم. پیغمبر هیچ وقت: «ای کاش خوش به حالش» الکی. «یَا لَيْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِيَ قَارُونُ». دیدند قارون با اموالی آمدند. ای کاش از اینها... خب این معادل امروزش می‌شود لایک الکی، کامنت الکی، فوروارد الکی. فوروارد شما جزو اعمال زبانی شما به حساب می‌آید. تو پرونده کردی، جزو چیزهایی که گفتی. فوروارد کردی. منظورت چی بود؟ و یاد باید دفاع کنی یا باید رد کنی. توضیحات باید بدهی دیگر آنجا. برای خدا و اینها هم که دیگر آنجا...)
۵. نفرین مؤمنان (بعضی زبانشان ماشاءالله خوب به فحش و نفرین باز است. «لعنت بر کسی که اینجا نمی‌دانم آشغال بریزد» و چه کار بکن. الان یک جایی وایسادم نوشته که: «از تو راننده باشعوری که اینجا پارک نمی‌کنی، متشکرم». من خوشم آمد. قشنگ حرف زد. آخه چرا گاهی مثلاً یک جوری دیگرش می‌کنی وقتی این‌قدر قشنگ می‌شود.
بعد گوشه‌هایش مثل فرهنگ ماست. دوست داریم بچلانیم و بچزانیم. طرف احساس لذت می‌کند وقتی یک کسی را خردش می‌کنی با کلماتمان. خیلی مثلاً انگار حال می‌دهد. با احترام، با تحویل گرفتن، با محبت، خیلی اینها ماجرا زیاد دارند. خدایا بهجت فوق‌العاده بود. می‌فرمایید که اصلاً یعنی محشر. این را من خودم دیدم. یادم است، خاطره محراب. یک جوانی آن جلوها نشسته بود و هم آسمان تیشرت تنش بود. تیشرت چسب سفتی. شب اول نشسته. آستینم کوتاه و سر و صورتم تراشیده. بهجت را گرفت توی مسیر محراب. شکار کرد آقای بهجت را. آقای بهجت هم خیلی رند بود. واقعاً، واقعاً رند. خیلی معرکه. با زبان بدن یک دو کلمه اول را به مطلب رساندند. این‌جوری یعنی آستین‌ها آستین‌ها را این‌جوری کردند. خیلی قشنگ. بعد گفتند که: «معوذتین زیاد بخوان». یک کلمه. آن دو تا را که با دست گفتند: «معوذتین زیاد بخوان». سوره ناس و سوره فلق. خلاصه. بعد می‌گفت که یک پزشکی ایشان داشت. صورتش را می‌تراشید. بهجت می‌آمد و اینها. بعد آقای بهجت پرسیده بودند که: «شما غلامرضا فلانی نیستی؟» گفت: «چرا حاج آقا». «خدا درجاتش را بیشتر کند. تو هم البته اگر دو درجه بگذاری، خدا درجات تو را هم بیشتر می‌کند». خیلی اصلاً از یک جایی به یک جایی می‌زد. اگر چیزی به یک چیزی می‌چسباند، فوق‌العاده بود آقای بهجت. خیلی حرفه‌ای بود توپ رساندن مطلب و رندانه گفتن حرف. ناراحت نمی‌شد. بنده اگر با کنایه‌اش هم بگویم، همه ناراحت می‌شوند. گوش طرف را هم می‌پیچاند. طرف خوشحال می‌شود ولی باز این‌قدر لطیف و این‌قدر ظریف و این‌قدر وارد توی گفتن حرف تو، مثلاً طرح انتقاد، مثلاً بیان سؤال. خفت هم از ایشان خیلی خورده بودند. محکم. حسابی خورده بودند. طرف لازم داشت و می‌فهمید از کجا دارد می‌خورد. خیلی خاطرات ازشان هست. این زبان مقدس. واقعاً هر آنچه از این دهان بیرون آمد. حالا بعضی‌ها فکر می‌کنند اینها مثلاً اغراق است. این عزیز من به خاطر نشناختن این اولیای خدا، نشناختن اولیای خدا.
به خودمان مقایسه می‌کنیم که این هم یکی مثل من دیگر. حالا نشناختیم بزرگان را. ما توی بزرگانش ماندیم، بعد تو اهل بیتش که دیگر هیچی. آنها را که قطعاً خواهیم شناخت. این بزرگانی که ما با اینها حشر و نشر داشتیم. این‌قدر من خاطره دارم که آقا مثلاً سؤال می‌کردیم: «فلان مسئله را چه کار بکنیم؟» ایشان یک جوابی می‌داد به نظر ما کامل. خیلی دور از عقل بود ولی جدی می‌گرفتیم حرف ایشان را هم. می‌رفتیم. دو سال بعد با آنی که ایشان فرموده بود مواجه می‌شدیم. باور هم داشتیم که مواجه می‌شویم با این مسئله. حساب دیگری است. من نمی‌توانم توضیح بدهم برایتان. یک چیز دیگر می‌پرسیدیم، یک چیز دیگر می‌شد. از یک جای دیگر می‌گفتند. تعجب نمی‌کنی. بعد مثلاً یک سال بعد بگوید: «برو قصد وطن کن». تعجب نمی‌کنی. ما اینها را نشناختیم. بعد می‌خواهیم مثلاً امام رضا را... این بزرگان به جای دیگری بندند. یک حقیقت دیگری تو وجود اینها است. یک نور دیگری تو باطن اینها است.
خلاصه:
۶. بازگو کردن عیب شخص در حضور دیگران.
۷. برای اصلاح اهانت و توهین به مؤمنان.
۸. تحقیر دیگران.
۹. واگویی کارهای خیر خود.
۱۰. فحاشی.
۱۱. تفاخر.
۱۲. مباهات به دیگران در امور دنیایی یا حتی امور اخروی مثل علم و عبادت.
۱۳. بازگو کردن همه شنیده‌ها و دانسته‌ها. (فرمود: برای اینکه آدم دروغگو باشد، همین قدر بس که هرچی می‌شنود نقل می‌کند، فوروارد می‌کند. این برای دروغگو بودن یک نفر کفایت می‌کند. «شنیدم». من هم شنیدم. آخه شنیده باشی. فاصله حق و باطل چهار انگشت است. شنیده درست است. تازه می‌بینی نمی‌توانی. الان یک دوره‌ای که از یک کسی کلیپ، طرف را می‌بینی که دارد می‌گوید، نمی‌توانی باور کنی این چی بوده، چه کارش کردند، کدام ورش را زدند این ور آن ور. اصلاً یک چیز دیگر است تو حرف طرف درآوردن. «من شنیدم فلانی این را گفته». «شنیدم از نظر فلانی این بوده». همه اینها دروغ است و بعضی‌هاش چوب سنگین داردها. اگر در مورد عالمی باشد که آن یک موقعیت اجتماعی دارد، اعتباری بین مردم دارد و حرف شما باعث می‌شود که در چشم مردم پایین بیاید.)
بعد فرمود که:
۱۴. قطع کلام دیگران. (انگار داری با ناخن چنگ می‌کشی روی صورت. چیزهای گنده‌ای من دارم که غیبت و دروغ و دیگر این اصلاً به حساب نمی‌آید که مثلاً حرف طرف را قطع. هیچ وقت کسی ندید که حرف کسی را قطع بکند. به تعبیر امروزی‌اش البته تو روایتی نیامده ولی به تعبیر امروزی شر و ورم می‌گفت اگر تو روایت بیاید، «شر و ورم» می‌گفت. قرار است تموم بشود این دو کلمه می‌گوید. من چی؟ ساعت ضرورتی است، یک حق بزرگتری دارد تلف می‌شود. آن دیگر یک بحث دیگری استا. ولی عمدتاً نیست دیگر. می‌خواهد برود فوتبالش را ببیند. کلام یکدیگر را قطع می‌کند. فضای مجازی ما که آن کلاً ذات آداب به باد فنا رفته. شما مثلاً یکی باهات حرف می‌زند، بهش گوش بدهی. نگاه بکنی. با همه بدن روبرویش بنشینی. مقدم بدن؟ چشمت به طرف باشد. سکوت بکنی. حرفش تموم بشود. بعد تأیید هم بکنی اگر مثلاً حرف باطلی نمی‌زند. یک واکنش مثبت و خوبی که مثلاً من گوش دادم. و مطلب بی‌ربط با حرف او نزنی. بعدش! چقدر اینها ریزه‌کاری و ظرافت و آداب است.
می‌گوید پیامبر سر سفره می‌نشستند. تو جمع اصحاب کرفس مثلاً حرف زدن. «گرون شده» و «آن چقدر ارزون شده» و دیگر از این حرف‌ها دیگر. بعد می‌گوید حضرت تو همان موضوعی که اینها شروع می‌کردند حرف زدن، حرف را ادامه می‌دادند. «کرفس. بله! اصلاً کرفس مثلاً سید همه گیاهان است». مثلاً فلان، رنگ سبزش. یک چیزی تو همان زمینه می‌گفتند. بعد باز بحث می‌چرخید، باز حضرت تو همان زمینه باز یک چیز دیگر می‌گفتند. چقدر اینها لطافت دلبری می‌کند این! حاج قاسم سلیمانی یک رگه‌هایی از اینها داشت دیگر. این جور ملت را بیچاره کرده شهادتش. این داغش آرام نمی‌شود. بچه کوچک می‌آید این کودک را آغوش گرفته. بعد تو آن بچه نره. «این پا نمی‌شود؟ بابا مسؤولم، کار دارم». «باشه عزیزم. بیا دیگر من یک بوس دیگر هم باز بده». کلاً اینها شخصیت مدیریتی و کارخانه‌ای انگار همه چیز مثلاً باید تو پروتکل خودش، قوانین خودش، چهارچوب خودش. فقط آنجا تعریف بشود. از آنجا رد بشود. یک آدمی به شدت منضبط باشد و به شدت عاطفی باشد. اینها می‌شود جمع اضداد. واقعاً خیلی عجیب است. تو جبهه. تو بله، سر جلسات نظامی کسی حرفش را قطع بکند، غیر از این جلسه اخیرش که تو لبنان و سوریه جلسه گذاشته، پنج ساعت صحبت کرده و طرح پنج ساله آینده را تو منطقه گفته بود که همه اینها تعجب کردند. «تا پنج سال آینده طرحمان این است. بنشینیم عمل کنیم». که بهش گفته بودند: «نکنه می‌خواهی بری شهید بشوی؟» «میوه وقتی می‌رسد، اگر نکنندش آفت می‌زند. سر وقت باید رفت». اجازه می‌داد حرف بزند غیر از جلسه آخر.
تو جلسات نظامی خصوصیشان صفر برخورد می‌کرد. در این حال شما بین مردم نگاه کنید چقدر این آدم خاکی است، متواضع است. بچه آمده گل وسط نماز، بهش گل از این می‌گیرد. خیلی لطیف، نرم، نازک. خیلی اینها درس‌ها. اینها یک رگه‌ای از اخلاق پیغمبر است. این رفتار وقتی دیده می‌شود خوب دل می‌برد. واقعاً هرکی نگاه می‌کند دیوانه می‌شود. امیرالمؤمنین با یهودی هم‌مسیر شده بودند. چقدر اینها ظرافت و چقدر ما از اینها غافلیم. الان می‌گویم فضای لحن کلام هم که معلوم نیست و هرکی هم به هرکی هرچی می‌گوید و بعد اکانت‌ها هم که فیک است و همه به پر و پای همدیگر. ما هر گروهی عضو می‌کردند میومدیم بیرون. اینجا همه فقط دلخوری است. حضوری وقتی حرف می‌زنی، همه با هم می‌گویند می‌خندند. صمیمیتی. پنج دقیقه توی تلگرام کوفته زهرمار. حرف که می‌زنی همه‌اش دلخوری. از آن دلخور می‌شود. متلک می‌گوید. آن دارد جواب می‌دهد. امیرالمؤمنین با یک یهودی هم‌مسیر شده بودند. بعد مثلاً حضرت می‌آمدند مدینه، آن می‌رفتند فلان شهر. سر دوراهی رسیده بودند. اولش پرسیده بودند که: «شهر تو کجاست؟ و اسم فامیل، خانواده». اینها نه از باب جاسوسی. گفته بود: «سر دوراهی رسیده بودند». می‌گوید طرف دید که امیرالمؤمنین این وری آمدند. گفت: «شما مگر منزلتان مدینه نبود؟» حضرت فرمودند: «چرا». گفت: «مدینه آن طرفی است». گفت: «یعنی چی؟ برسونم». «رساندن نداریم که! ما از یک جا با هم راه افتادیم. من این‌وری‌ام، شما آن‌وری». «پیغمبر ما به ما یاد داد، دو نفر که با هم راه می‌افتند، بروند تا اینکه یکی به مقصدش برسد بعد از هم جدا بشوند. رفیق نیمه‌راه نداریم». گفت: «واقعاً پیغمبر شما این را به شما یاد داده؟ مسلمان می‌شوم».
۵۰۰ جلد کتاب اعتقادی فلان با بودجه‌های نفتی بکشیم چاپ کنیم، چهار تا مسلمان هم باز از راه به در بشوند. قیمت دینی هم که دارد ۲۰۰ هزار تومان پول. چقدر خرجش کردند که الان قیمت خریدش ۲۰۰ هزار تومان است. قبول نفت. دین مردم، دین مردم یک لبخند می‌خواهد. یک اخلاق می‌خواهد. زبان لین قشنگ، نرم، منطقی، خوب می‌خواهد. این دین مردم.
بخوانم این تو فضای شهادت و اینها هم هستیم که می‌گوید: «پیامبر اکرم رد می‌شدند، یکی از شهدای پای رکاب پیغمبر، مادر این شهید نشسته کنار جسد شهید و دارد، شهیدی هم بود که مثلاً شاد و پرپیمان پیغمبر بود، یعنی مثلاً خیلی تشییع باشکوه و اینها شده بود. دیدند کی نشسته و هی به این شهید می‌گوید: «خوش به حال تو، طوبی لک». تو عاقبت‌بخیر پیغمبر! پیرزن. گفتند که: «مادر وایسا. تند نرو». زبان. ببین تا کجاها. او دارد می‌گوید. پیغمبر می‌فرمایند که: «الکی نگو». این هم حرف الکی است. «محمود شهید می‌گوید خوش به حالت». انگار حرف الکی. بعد بقیه روایت. پیرزنه گفتش که: «یا رسول الله، این پای رکاب شما شهید شده. من نگم این بهشتی شده؟ خوش به حالش». «شهید و اینها ولی آن مراتب بالایی که تو داری می‌گویی معلوم نیست این شهید داشته باشد. شاید شهید تو اهل حرف‌های بیهوده و بیخود و اینها بوده باشد. او خیلی مقام شهادتش بالا نیستا. «لَعَلَّهُ قَالَ مَالاً ...» یعنی ربط ندارد. او خیلی مقام شهادت آن‌جوری نداردها. (شهدای. جسارت نکنیم. ما که البته نگاهمان به همه شهدا خوب استا. قاطی نکنیم باز. ما حسن ظن به همه شهدا داریم. خوش به حالشان! خدام اینها را پسندیده. ولی بالاخره اینها دیگر باز خودشان درجات حساب کتاب دارد. یک بخشش همین است تو ماجرای شهید یوسف‌الهی که حاج قاسم نقل کرد. گفت: «دیگر گفت این آن شهیدی که اول برگشت روز اول، آمد». بعد شهید دوم روز دوم آمد. حاج قاسم از این حسین پسر غلامحسین پرسیده بود که: «این چی بود؟ اینها!» گفته بود که: «می‌دانی من چرا خواب این را دیدم که من گفت: «من فردا می‌آیم». فلانی: «پس فردا می‌آیم». این درجاتشان دو تا با هم فرق می‌کرد. اینی که آمد تو خواب من و اولم آمد، این هم متأهل بود، هم نماز شب. شبی که تو آتش بود و به شهادت رسید آنجا هم نماز شبش ترک نشد. بین شهدا در یک بخش مهمی از درجات شهدا به همین بحث زبانشان است. وادی مفصلی است. درجات آدم جابجا می‌شود. ولی تو بهشتم مگر همه یک جا می‌نشینند! الان مشهد مثلاً تهران بودن کلاس ما از تهران مال تهران است دیگر. آنجا هم جا دارد دیگر. مشهد هم جا دارد دیگر. جاهای باکلاسش، جاهای مثلاً بیابون. نمی‌خواهم توهین کنم به جایی. جاهای مختلفی دارد دیگر. بهشتم این‌جوری است دیگر. مشهد هم که بهشت است. این هم فرق می‌کند دیگر. یک گوشه‌ای حالا مثلاً به یکی چادر زده مثلاً این‌جوری هم.
بعد:
۱۵. افشای گناه خویش.
۱۶. بهتان.
۱۷. بیهوده‌گویی و لغو.
۱۸. پرسش از روی خرده‌گیری (از یکی سؤال بکنی برای اینکه مچش را بگیری).
۱۹. پرسش از اسرار دیگران (تجسس).
۲۰. پرگویی (کلاً حرف زیاد بزن).
۲۱. عذرخواهی بی‌جا (عذرخواهی بی‌جا انجام می‌دهد که به بی‌جایش بکشد).
۲۲. نسخه بی‌جا (شما حق نداری خودت را تحقیر کنی، حق نداری خود را، شخصیت خودت را خرد بکنی).
۲۳. تملق و تعریف نابجا از دیگران.
۲۴. تشبیب (توضیح ندهم (تشبیب حسین که سخن گفتن از زنان دختران از رو می‌خوانیم) و پسران اجنبی و بازگو کردن ویژگی‌های جسم و خصوص محاسن اخلاقی آن. لیست ویژگی‌های مثلاً جنسی را برای جنس دیگر‌ای مثلاً بگویی خوشش بیاید، شبهه‌پراکنی و تشکیک در حق).
۲۵. تشویق منکرات و باطل.
۲۶. تحقیر و سرزنش مؤمن در کار خلاف یا گرفتاری‌های او (جواب بدهم. آقا شما حق نداری کافر را هم سرزنش کنی. گفتم: «خب ما الان کسی کافر است مثلاً مرگ بر آمریکا می‌گوییم سرزنشش». یک وقت شما داری کار او را بد می‌دانی. یک وقت داری خود این آدم را هم یعنی یادت می‌رود که تو هم در معرض این گناهی. ببین دو تا است. یک وقت من می‌دانم کسی که این کار را کرده کارش بد است و می‌گویم که آقا این کار بد است. آدم‌کشی بد است. درست. ولی حق ندارم بیایم به آدمی که یکی را کشته بگویم: «خاک تو سرت کنم. فلان فلان شده! تو عقل نداشتی؟ گرفتی کسی را کشتی». ول کن همین می‌شوی. این هم باز ماجراهای مفصل دیگر وقت نیست بهش اشاره بکنم که از بزرگان چه ها دیده بودم و چرا شنیده بودند که بعضی از این طاغوت‌ها گفته بودند که: «ببین فرق من و تو این بود که خدا یک لحظه ما را ول کرد. خودت را درست حسابی از جفتش، از شخصش هم به خاطر عملش و خودمان را هم از آن عمل دور نمی‌دانیم. همه‌اش با لگد. خدا عنایتش را از ما بردارد، ما از شمر و ابن ملجم و اینها کار بدتری خواهیم کرد).
۲۷. تفسیر به رأی کلام خدا و اولیایش (دیگر حالا اینکه بخش مربوط به دین و خدا و پیغمبر. روایت عجیب و غریبی شده. هرکی از هر جا قهر می‌کند، می‌آید تو مسئله فتوا می‌دهد و نظر می‌دهد و...)
۲۸. جدال و ستیزه.
۲۹. ترساندن مؤمنان، مسلمانان.
۳۰. تعریف از خود (بدون داشتن مصالح الهی و عقلایی).
۳۱. خیانت در مشورت.
۳۲. دروغ.
۳۳. نفاق در گفتار.
۳۴. تکدی و سؤال از مردم (گد).
۳۵. سخن‌چینی.
۳۶. نجوا (پچ‌پچ در گوشی صحبت کردن).
۳۷. فتنه‌انگیزی با گفتار.
۳۸. شهادت نابجا و دروغ.
۳۹. شماتت (یکی گرفتار شده، ابراز خوشحالی. شوخی نادرست).
۴۰. صدا زدن دیگران به نام‌های زشت.
۴۱. غیبت.
۴۲. غنا و آوازه‌خوانی.
۴۳. منت‌گذاری.
۴۴. کفران نعمت زبانی.
۴۵. همیاری گفتاری با ستمگران.
واجباتزبانی:
۱. امر به معروف و نهی از منکر.
۲. شهادت در دادگاه.
۳. ارشاد جاهل.
۴. مبارزه با بدعت.
۵. تعلیم دانش نافع.
۶. اصلاح ذات البین (دو نفر که اختلاف دارند، بین اینها را حل و فصل کن). آدم یک کلمه این‌جوری حرف، این‌جوری یک رزقی نصیب آدم می‌کند. ده‌ها جلسه منبر دارد. بعضی برکات عجیب و غریب می‌بینند. دلی را به دلی نرم می‌کنند. کسی را به کسی می‌رسانند. یک رزق نصیب اینها می‌شود. روزی‌های عجیب و غریب، معرفتی، معنوی، الهی، علمی. حتی تو زندگی. حتی رزق مادی. خیلی برکات دارد این چیزها.
۷. اجرای تعهدات شرعی.
۸. استغفار و توبه.
۹. اقرارها و اعترافات حقوقی بر حق.
۱۰. نصیحت مشورت‌کننده.
۱۱. نقد و انتقال سازنده.
۱۲. قضاوت زبانی.
۱۳. دعوت و تبلیغ زبانی دین.
۱۴. دفاع زبانی از حق و مظلوم.
این را بگویم، این ضد غیبت است. غیبت کردیم، طرف حلال نمی‌کند. آبرو بردی بعد. آبرو برایش. اگر حلال نمی‌کند، راه حلش این است: آبرو باید بدهی. چه شکلی؟ برای دیگران خلق آبرو کن. بعضی از اساتید ما دیده بودیم. اینها ویژگی‌شان این شکلی بود. ببین چقدر قشنگ است! چقدر قشنگ است! ظریف است. مثلاً الان من و شما نشسته‌ایم اینجا، داریم با هم صحبت می‌کنیم. یک نفر دیگر وارد جلسه می‌شود. آنی که معمولاً فرهنگ ماست چیست؟ آن نفری که تازه می‌آید، این من را می‌شناسد. آن نفر دیگر را نمی‌شناسد. درست؟ بعد این نفر دیگر پا می‌شود، می‌رود. این دقت بکنید. قشنگ خوب فضاسازی‌اش را بکنید. الان شخصیت‌ها جا افتادند. چیست؟ من و آقا سعید با هم نشسته‌ایم. حاج آقای طاهری بزرگوار تشریف می‌آورد. بعد آقا سید پا می‌شوند. بعد ۱۰ دقیقه می‌روند. معمولاً فرهنگ ما چیست؟ آقای طاهری می‌پرسد که: «این کیست؟» می‌گویم: «بابا این یک آدمی است. این اصلاً این‌جوری است». در مقام تعریف یکی وقتی برمی‌آییم، اول یک هفت هشت ده تا از مثلاً... دنبال واژه خوب می‌گردم. از شیرین‌کاری‌ها، شیرین‌عقلیاش اینها مثلاً می‌گوییم. این خیلی رایج است بین ما. یعنی تا یکی صحنه را ترک می‌کند، سریع فضا آماده می‌شود برای اینکه یک هفت هشت تا بارش کنیم. یا او می‌گوید. اینها برای خودت جمع می‌شود.
نفر جدید که وارد شده، ما چه دیدیم؟ تو اولیای خدا می‌رفت بابا بزرگ، مثلاً عمه ناتنی، مثلاً همسایه‌شان فلان جا، مثلاً تو نجف. آن کاسبی، یک چیز خوبی می‌گشت، پیدا می‌کرد از فک و فامیلا و اجداد این. یک جوری واقعاً دیده بودم اینها. چیزی ندارد. ننه باباش. آنها هم نبود. اجدادش از دیگر تا شهرش. نهایتاً این مال فلان شهر است. فلان شهر هم این‌جوریند. مثلاً فرهنگی باید بشود بین ماها. خیلی این شیوه شیوه قشنگی است. خیلی مورد رضایت امام. همه دل‌ها آن وقت به هم نگرانیم وقتی یک مجلسی را ترک می‌کنیم که در مورد ما چی می‌گویند. مواضع نسبت به دلهره‌ای که آدم دارد. جمعه. و می‌بینی جلسه بعد بامزه‌اش به این است، جلسه بعد مثلاً حاج آقای طاهری که آقا سید را می‌بینند، دیگر رابطه این دو تا خیلی گرم شده. چون آقای طاهری را من برایش از این آقا سید چند تا خوب گفتم. بعد باز پیش آقای طاهری هم می‌نشینم، چند تا خوب می‌گویم. پنج تا خوب از او گفتم، پنج تا خوب از این گفتم. اینها کلی به هم ارادت قلبی پیدا کردند. جلسه ۱۰ برابر. بعضی‌ها دلال محبتند. بعضی کارشان ایجاد آبروست. بعضی‌ها هم کارشان بردن آبروست. امیرالمؤمنین فرمود: «دروغ می‌گوید». وای از این روایت! این بحث زبان ما با این روایت تمام می‌شود. ما خودمان هم تمام می‌شویم با این روایت. فانی به فنا می‌رویم. روایت این است. فرمود: «دروغ می‌گوید کسی که می‌گوید من حلال‌زاده‌ام». به گوشت مردم را غیبت می‌خورد. «أَلنّاسُ بِالْغِیبَةِ نُوفِّیکَ». فرمود: «دروغ می‌گوید کسی که می‌گوید من حلال‌زاده‌ام گوشت مردم را می‌خورد». با غیبت. آنی که کارش بردن آبروست، این از یک مجرای خوب به دنیا نیامده. از مجرای تمیز. اگر آمده بود، تمیز زندگی می‌کرد. به هیچی هم مثل بردن آبرو برای خدا خط قرمز نیست. قیمت هم که از زنا بدتر است و چقدر فرهنگ ما اینها راحت. رایج است. خیلی اینها بد است. خیلی زشت است. خیلی زشت است. هیچ چیزی مثل آبرو نیست. رفتیم سخنرانی می‌روم. بعد من ان‌شاءالله حرف‌های خوبی زده می‌شود. همه خوب می‌گویند. ولی بعضی جاها واقعاً این‌جوری نیستا. بماند. ماجرا دارم.
بعدش این آدم احساس امنیت نمی‌کند. امنیت که فقط در و دیوار و داعش و اینها نیست. این زبان صاحب‌مرده داعشی است. حالا تو خانه ما داعشی‌ها نمی‌ریزند ولی حریم شخصی آبروی ما را خیلی از این داعشی‌هایی که زبانند، ظاهراً مسلمان، شیعه‌اند، اینها می‌زنند، نابود می‌کنند. بعد فرمود:
۱۵. دفاع زبانی.
۱۶. سوگند قضایی.
۱۷. قرائت اذکار.
۱۸. کارگشایی زبانی.
این هم باز یک ظرافتی بود. بعضی‌ها می‌خواستند رد کنند. این هم باز بگویم. وقتی کسی بد می‌گوید چه کار کنیم؟ راهکار قشنگ، حرفه‌ای‌اش: شما شروع کن دفاع کردن از طرف و خوب گفتن از طرف. «فلانی ۸ گیگ می‌زند». بابا. سرش با پاش بازی می‌کند. سر صحبت کرد. اگر دیدی محکم‌تر دارد می‌گوید، سفت دارد می‌شود دیگر یا بحث را عوض کن یا پاشو برو. راهی ندارد. تلویزیون و گوشی و اینها خیلی خوب است برای فرار از غیبت. قبل از زندان خیلی خوب است. اینها آبرو دادن به طرف. خود ذکر. بعضی بزرگان بودند، یک‌کم فضا دارد می‌رود به سمت غیبت و اینها. مثلاً دست پای طرف مثلاً. بعد می‌خواست ادامه بدهد، باز حاج آقا دوباره یک صلوات بلند می‌فرستاد. بابا بزرگم دارد غیبت می‌کند. دست می‌زنم روی پاش. صلوات بفرستم. دو تا کاملاً معقولیه. شعور نداری. اینجا جای صلوات نیستم. حرف می‌زنم. جا دارد دیگر. تشخیص بده. راه‌های فرار. این کلمات. بعضی وقت‌ها ذکر اهل بیت از صد تا نجاست و ذکر خدا از صد تا نجاست بدتر است. مثال قشنگ. مثلاً یکی در یکی غیبت می‌کند. «سبحان الله». خیلی اشتیاق داری، باز ادامه می‌دهد. «الحمدلله، الحمدلله». این «سبحان الله، الحمدلله» از صد تا نجاست بدتر است. «استغفرالله، الحمدلله». که تو اتوبوس نشسته بود و اینها در جریان هستید. زیباروها را نگاه می‌کرد می‌گفت: «الحمدلله». زشت، «مشام» که آمد گفت: «استغفرالله». بعد از ماشین بغل یک صدای ماشین آمد. «دو تا استغفرالله، سه تا الحمدلله». سوار شدند. شما حواست پرت بود. بعضی ذکرها این‌جوری‌ها. خیلی نباید جدی گرفت. شما مثلاً مشغول ذکر شدیم. اینها عین غیبت و تهمت.
خلاصه یاد اولیای الهی با زبان. تو روایت دارد چقدر قشنگ. در مورد امشب، شب جمعه، یکی از مستحباتش این است به یاد ۱۰ نفر از مؤمنین اسم بیاورید، دعای خیر کنی برایشان. ما بعضی اساتیدمان این مسئله را رعایت می‌کرد. مثلاً شب جمعه. یادم است. قشنگ تو بعضی خاطرات شب جمعه بود از مسجد امام حسن عسکری. می‌خواستیم جایی بریم. سوار ماشین شدیم. خیلی رندند. واقعاً بعضی و حرفه‌ای. ایشان تا نشستیم که الان حرفی هم نیست. ممکنه حرف‌های بیخود. مطلب مدیریت کنه جلسه را. یکی از مستحبات شب جمعه این است که ۱۰ نفر ازشان ذکر کنیم. بعد شروع کرد یکی یکی. اول مثلاً علامه بحرالعلوم و سید بن طاووس و چه می‌دانم. از هر کدام یک داستانی گفت و یک ذکر صلواتی. بعد گفت: «آنها هم برایت دعا می‌کنند تو عالم برزخ». ۱۰ نفر را. حالا من نمی‌دانم امشب چند نفر را یاد کردیم. آقای بهجت یکی‌اش بود و حاج قاسم سلیمانی هم یکی‌اش بود و علامه جعفری یاد کردیم، سه تا. آقای مهدوی کنی یاد کردیم، چهار تا. عزیزم آقای قاضی هم یاد کردیم؟ بله، پنج تا. پیامبر که دیگر در رأس، شش تا. اطرافیان پیغمبر در مورد کرفس اینها صحبت می‌کردند. نرفت. یاد کردی. آنها بیشتر. آقای پهلوانی تهرانی یاد کردیم، هفت تا. دیگر شهید حججی هم یاد کردیم. حالا یاد نکردیم. یادش می‌کنیم، هشت تا. دیگر چی؟ تکمیل بشود و کم‌کم برویم روضه. حضرت امام (رضوان الله علیه) شهید ابومهدی المهندس هم که بالاخره این ایام عزادار ایشان هم هستیم. حاج قاسم. کی یاد کرد؟
من بنا دارم مشکی را درنیارم فعلاً. دیگر حالا ذکر خیر اینها هم شد. از روز شهادت حاج قاسم، مشکی بنده تنگ کردم و می‌خواهم تا چهلم ان‌شاءالله. ببینید یکی از بحث‌های مهم یاد شهداست. این خیلی مهم است در سیره حضرت زهرا (سلام الله علیها) که از چیزهایی هست که با زبان هم یاد اولیای الهی، یاد شهداست. خیلی‌ها دوست ندارند اسم شهدا بماند. دیدید چند وقت پیش در و دیوار شهرهایمان سر کوچه‌ها چه کار کردند؟ شهیدها را خط می‌زدند. بعضی‌ها واقعاً به آنها فشار می‌آید. شما می‌گویی شهید فلانی. بچه تهران بودیم. اصلاً نمی‌دانستیم مثلاً خیابان نواب که می‌گویند نواب شهید است. خیلی از اینهایی که اسمشان می‌آید، اینها شهیدند. کاوه مثلاً. خیلی خیابان‌ها معروف به اسامی می‌شود شهیدیه. این شهیدش را می‌اندازند. شهید شیخ فضل‌الله نوری. بابا ایشان شهید است. شهید کافی. این حاج آقای کافی که معروف است و منبری است، ایشان هم شهید کردند. اینها را. این شهیدها را می‌اندازند. این اسم شهید. حضرت زهرا (سلام الله علیها) خیلی روی این اصرار داشتند. یاد شهید، ذکر این. پیراهن مشکی ماکت ۲۲ بهمن که چهلم حاج قاسم می‌شود، عزادار. عزادار کی؟ بگو عزادار حاج قاسم سلیمانی می‌شود. یاد شهید. شما یاد شهید می‌کنی. «عِنْدَ ذِكْرِ الصَّالِحِينَ تَنْزِلُ الرَّحْمَةُ». روایت فرمود: «هر وقت یاد صالحی می‌شود رحمت جاری می‌شود». یاد شهید می‌کنی، شهید هم به یادت می‌کنه. بزرگان که می‌شود اینها دارند برای ما یک چیزی مشتی کنار اعمال زبان نگذاریم. یاد فروکش بکند اسم شهدا، یاد شهدا. حالا حالاها ما با این شهیدها کار داریم و این شهیدان دارند کار می‌کنند حالا حالا. خب شب جمعه است و شب آخر مجلس ما.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات حقی که به گردن ماست

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00