حقی که به گردن ماست

جلسه ششم

00:43:45
323

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب‌العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت‌الله علی العداء القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
رب اشرح لی صدری و یسر لی اَمری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
این زبان وقتی بر اساس تعریف خدا کار کرد، این کار، در ارتباط با خدا تعریف شده است. باعث این می‌شود که خود زبان هم به خدا نزدیک شود. آن زبان الهی شود، خدا از این زبان راضی شود. این زبان وقتی بر اساس آن تعریفِ خدا کار کرد، این می‌شود شکر زبان، این می‌شود شکر چشم، این می‌شود شکر گوش. حقوقی که این‌ها به گردن ما دارند، در واقع، اصلش همین است که ما شکرش را به جا بیاوریم، «لعلکم تشکرون». اصل ماجرا هم شکر است. اینجایش را داشته باشید که مهم است؛ اصل ماجرا شکر است.
اصل کار و اصل برنامه شیطان این است، هدف اصلی‌اش این است که نگذارد ما شاکر بشویم. ببینید، این عین عبارتی است که ابلیس وقتی داشت از درگاه الهی رانده می‌شد، به خدای متعال گفت، در سوره مبارکه اعراف، آیه ۱۷، که آن بخش چهار حمله را از چهار طرف می‌کند: «ثم لآتینهم من بین ایدیهم»، از جلو حمله می‌کنم. که این‌ها بحث‌های مفصلی دارد؛ ما یک وقتی در مورد این‌ها چند جایی صحبت کردیم، سال‌های قبل که چهار تا حمله به چه نحوی است، از کجاست، چیست. حمله از جلو چیست، حمله از عقب چیست، حمله از راست چیست، حمله از چپ چیست. این چپ و راست اعتباری نیست که الان بنده اینجا نشسته‌ام شیطان از سمت راستم می‌آید، بعد اگر بخواهد از سمت چپم بیاید، اگر من یک‌هو برگردم، بعد این مثلاً اوردوز (overdose) می‌کند، یک‌هو این شیطان راستیه با شیطان چپیه شاخ‌به‌شاخ می‌شود. اینجوری نیست که مثلاً راسته یعنی این شکلی باشد، بعد من هر طرف بگردم این شیطان سمت راستم همین‌جور بچرخد. این راست، نماد یک چیزی است، چپ، نماد یک چیزی. یمین، یُمن. می‌فرماید که یعنی از محاسن و فضائل، از سمت فضائل ما می‌آید. سمت چپ‌مان رذائلمان است، جلومان آینده‌مان است، عقبمان هم گذشته‌مان. از این چهار طرف به ما حمله می‌کند. هر کدام برنامه و توطئه‌ای دارد.
از فضائلمان می‌آید، هی به چشممان می‌آورد که این‌ها را تو داری، ببین چه آدم خوبی هستی، چقدر تو خوش‌اخلاقی، چقدر تو صبوری، چقدر تو مهربانی. وای! این حمله از سمت راست ابلیس به ماست. از سمت چپ: آخه تو با این گناهانت می‌خواهی پاشی بروی هیئت؟ تو خجالت نمی‌کشی؟ سمت چپ. از جلو می‌آید: تو می‌خواهی پول به امام حسین، به هیئت، کمک کنی؟ تو پیری، کوری، داری پس فردا می‌مانی. مشکل از گذشته. تو با این کارهایی که کردی و این ماجراها و سال‌های قبل که پول دادی، چی شد؟ از گذشته. هی گذشته. حمله از چهار طرف. از چهار طرف می‌زند، دقیقاً چه چیزی را می‌خواهد بزند، چه کار می‌خواهد بکند؟
در این آیه فرمود که از چهار طرف: «من بین ایدیهم»، از جلو؛ «من خلفهم»، از عقب؛ «عن ایمانهم»، از سمت راست؛ «عن شمائلهم»، از سمت چپ. خب، برنامه‌اش چیست؟ دقیقاً می‌خواهد چه‌کار کند؟ «ثم لا تجد اکثرهم شاکرین»، دیگر این‌ها را شاکر نمی‌بینی. از چهار طرف چه چیزی را می‌زند؟ از چهار طرف شکر را می‌زند. فضائلت را یک‌جوری به چشمت می‌آورد که شکر نکنی، رذائلت را یک‌جوری به چشمت می‌آورد که شکر نکنی، آینده‌ات را یک‌جوری جلو چشمت می‌آورد که شکر نکنی، گذشته‌ات را یک‌جوری جلو چشمت می‌آورد که شکر نکنی. کلاً صبح تا شب فقط ایستاده یک نقطه را بزند که اگر او را زد، کلاً ما سوختیم. آن هم نقطه شکر ماست.
شکر چه بود؟ شکر همین بود: هرچه که در اختیار ماست، در تسلط ماست، در ارتباط ماست، آن بخش رابطه‌اش را با خدا باید فعال کنیم. هم خودمان را، هم بقیه را. بچه را که بهت می‌دهد، شکرش چیست؟ بچه را برای خدا باید راه‌اندازی کنی. بچه را برای خدا باید بخواهی، نه برای خودت. بچه عصای پیری و کوری نیست. بچه ابزار یک نعمتی است. خدا بهت داده یک انسان بسازی. دست همین است، چشم همین است، پول همین است. هر تعریف دیگری غیر از این داشته باشی، یعنی شکرش را نمی‌کنی. یعنی شکرش را نمی‌کنی، یعنی ابلیس زد از یکی از چهار طرف.
شکر چشم را می‌کنیم یا نه؟ شکر چشم چیست؟ حالا این شکر چشم همان حقوق چشم است که عرض کردم. پس شیطان چه‌کار می‌کند؟ می‌زند برای اینکه ما شاکر نشویم. خود قرآن هم که فرمود: اکثرتان سوختین. فرمود: «اعملوا آل داوود شکراً و قلیل من عبادی الشکور». از بندگان شکور (شاکر) من خیلی کم هستند.
شکور، دیشب یادتان هست دیگر، شکور را زبان عرب به کی و چه چیزی می‌گفت؟ گوسفند و شتری که وقتی بهش علف می‌دهند، این، در چربیش دیده می‌شود، در گوشتش دیده می‌شود. بروز می‌دهد. وقتی چیزی بهش می‌دهند، بروز می‌دهد که این را به من دادی. پیش صاحبش بروز می‌دهد. بروز دادن می‌شود شکر. یک لباس وقتی به کسی می‌بخشی، یک‌جوری بروز می‌دهد. این می‌شود تشکر. تشکر واقعی همین است دیگر. می‌رود تنش می‌کند. در مجلسی که می‌داند شما داری می‌آیی، می‌رود تنش می‌کند که به شما نشان دهد که این لباس را از شما دارم. فلانی هدیه داد. این هی بروز دادن می‌شود شکر در درگاه الهی. ما بروز بدهیم این‌هایی را که به ما داده، چه چیزی را بروز بدهیم؟ آن چیزی که ازش خواسته، از این چشم یک کاری خواسته، یک کاری برای این چشم تعریف کرده. وقتی این را بروز می‌دهی، این می‌شود شکر چشمت.
بعد قاعده شکر هم این است که وقتی شکر می‌کنی، «لئن شکرتم لازیدنکم». اینجا اسرار و حقایقی است. نعمت را زیاد می‌کند. بحث زیاد کردن نعمت نیست. چون زیاد کردن نعمت خودش ابتلائی است. «هذا من فضل ربی لیبلونی آیا اشکر ام اکفر». باز نعمت اگر بیشتر بشود، باز باید شکرت بیشتر بشود. پاداش. دوستی داشتیم، خدا رحمتش کند، از خوبان و اهل دل مشهد بود. خیلی سال پیش در مسیر کربلا از دنیا رفت و در رادیو السلام، در نجف دفنش کردند. فاضلی بود، از دوستان فاضل طلبه ما بود. پدرش و پدرخانمشان هم روحانی بودند. شوخی می‌کرد. می‌گفت که پیش پدرخانمم هی می‌گویم: خدایا شکرت! چه خانمی به ما دادی! چه همسر گلی! چه خانم خوبی! پدرخانمم گفتند که من می‌دانم تو کارهایت یک ماجرایی دارد. این چیست که هی به من که می‌رسی، هر وقت به ما می‌رسی، می‌گویی: خدایا شکر! خدایا شما که باید بدانی: «شکر نعمت، نعمتت افزون کند». دیگر ما می‌گوییم که بالاخره دو تا، سه تا، چهار تا. خب، شکر نعمت، نعمتت افزون کند. مهم خیلی نیست. شاید باشد و ان‌شاءالله هست. وقتی خوب استفاده می‌کنی، خب خدا باز هم بهت می‌دهد. آن چیزی که مهم است، این نیست که نعمتت را افزون کند.
«لأزیّدنّکم»، خودت را توسعه می‌دهم. توسعه وجودی بهت می‌دهم. شکر این را که می‌کنی، توسعه وجودی که می‌دهم، تو الان دو تا چشم داری، این را برایت می‌کنم چهار تا چشم. یعنی چه؟ من از ۱۸ سالگی در نجف، پشت سرم دو تا چشم داشتم. همان‌جور که با دو تا چشم جلو را می‌بینم، با آن می‌بینم. هنوز هم که ۹۰ و خرده‌ای است، آن چشمه دیگر پیو (صلبیه) و شبکیه و عنبیه و این‌ها نداردها! آن توسعه آنجا است. دیگر پشت سری نیست که باز می‌خواهد پشت سرش را ببیند و کله را این‌وری برگرداند که باز با چشم‌های پشت ببیند. آن از احاطه و اشرافش است.
نه اینجا. یکی از آقایان در مشهد یک وقتی می‌گفتند که هنوز هم در قید حیاتند، آقای بهجت (اعلی الله مقامه الشریف). ایشان می‌گفتند که من یک روستایی رفته بودم برای تبلیغ. ماه محرمی بود یا ماه رمضان بود. کمی به خودم بودم، مراقبه داشتم، حس‌وحال خوبی داشتم. برگشتم، آقای بهجت در مشهد بودند. تابستان‌ها می‌آمدند مشهد. رفتم خدمتشان. غوغایی بود. نمی‌فهمید این کیست، کجاست، چه می‌کند. رسیدگی می‌کردم، در دفتر ایشان رفت‌وآمد داشتم. بعد به مناسبت رفتم سؤال کنم. آقای بهجت سرشان هم پایین بود و یک تیکه‌هایی یک‌هو می‌انداخت. فقط خودت روستا که آدم مثلاً توش بوده و حال خوبی داشته و این‌ها، اینجا هم که از همان‌جوری باشد. خدای روستا با خدای اینجا فرقی نمی‌کند. فکر نکند آدم که اگر آنجا یک‌طوری بود، اینجا یک‌طور دیگر بود. کسی نمی‌فهمد. حرم که می‌روی، حواست باشد این حرم امام رضا (علیه السلام) همیشه اولیا خدا توش هستند. اگر از امام رضا (علیه السلام) خجالت می‌کشی فکرت را کنترل کنی، از اولیا خدا خجالت بکش. این‌ها مسلط و مشرفند بر روح و روان شما. ممکن است در حرم هم نباشند، جای دیگر باشند، باز هم مسلطند. این همان «چشم‌ها» است. شکر این دو تا را که کرد، دو تا دیگر بهش دادم. این همان است که پیغمبر فرمود: «غُضّوا ابصارکم ترون العجائب»، این چشم‌ها را کنترل کن که می‌شود شکرش. بعد عجائب می‌بینی. دو تا چشم دیگر باز می‌شود.
حالا معمولاً ما ذهنمان به سمت چشم برزخی و فلان و این‌هاست. مثلاً چشم برزخی که ارزشی ندارد. آن هم که پیدا می‌کردند، می‌رفتند. یک خانمی تازگی در تهران حالتی بهش دست داده بود، مسائل این شکلی برایش پیش آمده بود. ما هم که دیگر شدیم گاو پیشانی سفید و در این حرف‌ها. از بدبختی‌های ماست که پاشیم برویم به کدام کوه پناه ببریم که از این حرف‌ها در برویم. این‌ور و آن‌ور زدن، شماره ما را پیدا کرده بود و گفته بود که من چشم برزخی دارم. صحبت کردیم با این خانم، اذیت می‌شوم. بعد دیگر آن همراه‌هایش می‌گفتند. می‌گفتند مثلاً رفته بودیم دکتر، یک‌هو یکی را دیدی، حالش بد شده بود و باردار هم هست این خانم. الان خیلی زورش کرده بودیم. آخر گفته بود که بابا، این‌ها دو تایی که اینجا بودند، خوک بود، یکی میمون بود. بعد گفت که یکی از این‌ها اصلاً شیطان‌پرست است. الان می‌خواهد برود سرویس بهداشتی، کتش را در می‌آورد. این تیشرتی که زیرش است، اینجا روی بازوش، نشان به این نشان که روی بازوش یک خالکوبی کرده. خالکوبی همان است که این گفته بود: دیدی این شیطان‌پرست؟ قیافه‌اش هم فلان حیوان است! در به در بنده خدا دنبال این بود. آخر دیگر متوسل به برخی اساتید و بزرگان شد و حالا نمی‌دانیم چه شد، به کجا رسید که او یک دستور یا ذکری چیزی بهش بدهد، این برطرف بشود ازش. چشم برزخی که این‌ها دارند که در به در می‌روند، ارزشی ندارد. حالا برای کسی یک وقتی ممکن است، حالا آن هم نمی‌دانیم. چشم برزخی به درد نمی‌خورد، چشم «خدابین» به درد می‌خورد. الان بفهمیم که مثلاً در خیابان‌هایی که می‌روند، چند تاشان گوسفندند، چند تاشان خوک‌اند، چند تاشان میمون‌اند. صد مسئولیت آدم می‌رود بالا. این با زنش دعوا کرد. خب، حالا که چی؟ به من چه؟
«چشم خدابین، دیده‌ای خواهم که باشد شه شناس / تا شناسد شاه را در هر لباس».
اینو می‌خواهی شکر کنی، بهت می‌دهند. «دیده‌ای خواهم که باشد شه شناس». چشم خدابین به آدم می‌دهند. حتی «لا اجهلک فی شیء». همین که امام حسین (علیه السلام) در دعای عرفه می‌گوید: «و علمت اَنّ مرادک منی»، من فهمیدم تو از من این را می‌خواهی. می‌خواهی هر جا با هر کرشمه‌ای خود را به من نشان می‌دهی، من تورا ببینم. «با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تو را». چشم خدابین. صبح که باز می‌شود، خدا را می‌بیند. خدا را می‌بیند یعنی چه؟ یعنی با همین چشم مادی یک نور قلمبه‌ای می‌آید؟ نه.
اینکه چشم باز می‌کند، اولیا خدا و بزرگان اینجوری بودند. اول می‌رفتند سجده. ما دیده بودیم برخی از این‌ها اول تشکر: «الحمدلله الذی احیانی بعد ان اماتنی». این ذکر را می‌گفتند. در سجده ذکر پیغمبر اکرم (صلی الله لیه و آله و سلم) بود. من خودم بیدار نشدم ها، تو من را بیدار کردی. این چشم خدابین این است. قد بلند می‌شود، «به حول الله و قوته اقوم و اقعد». من خودم بلند نشدم ها، تو من را بلند کردی. بعد راه می‌افتد، «هو الذی یُسیّرکم فی البرّ و البحر». من خودم نمی‌روم ها، تو داری من را می‌بری. چیست؟ خدا دارد این کارها را می‌کند. همش خداست.
مرحوم آیت‌الله سید علی آقای قاضی (قدس سره الشریف)، استاد آقای بهجت (قدس سره الشریف) که از سر انگشت هنر ایشان، بزرگانی مثل آقای بهجت و علامه طباطبایی و شهید دستغیب، این بزرگان روییدند. ایشان یک طلبی داشته از کسی. حالا این‌ها برای امثال بنده اصلاً نه قابل فهم است، نه خیلی ببینیم چشم خدابین چیست. این جوری. چشمی که شکرش به جا آورده شده، این جوری.
ایشان فرموده بودند که طلبی داشتم، داشتم می‌رفتم برای وصول کردنش. و این آقا پول ما را نداده بود، عصبانی شده بودم. در راه که می‌رفتم، دو نفر داشتند با هم جر و بحث می‌کردند. یک عربی آن وسط به زبان عربی برگشت گفت: «لا تتعرکوا»، «تعرکوا» از معرکه می‌آید. معرکه نگویید، دعوا نکنید. آقای قاضی، آقای قاضی وسط راه یک کمی ایستادم، گفتم این برای چی الان باید اینجا، این وسط برای دعوای دو نفر باید حرف بزند؟ بگوید دعوا نکنید. معرکه‌ران. این خدا بود. این را به زبان آورد. خدا به من گفت. برگشته بود بهش رسید. در راه که داشت می‌رفت، همش منتظر بود خدا الان من را یک چیزی می‌گوید. چشم برزخی داشت. بابا! ول کن چشم برزخی را، چشم خدابین داشت.
بعد علامه طباطبایی (قدس سره الشریف) می‌فرمود: برای قاضی می‌گفتیم از کرامات و این‌ها. به همه عالم کرامت! آدم کور است که این‌ها را نمی‌بیند. چه شد این اتفاقات افتاد؟ چه شد خدا برای ما در نظر گرفت؟ آخرین محرم قرنمان که امسال، سال ۹۹، آخرین محرم قرن هجری شمسی ماست، این شکلی باید اداره کنیم این محرم را. نکند خدا می‌خواهد در قرن جدید یک اتفاق جدیدی رقم بزند. چه شد امسال که این جوری شد؟ این کرونا از کجا آمد؟ چیست؟ خدا دارد با کرونا به ما چه می‌گوید؟ آدم کور این را ندارد به ما بگوید این کی تمام می‌شود. این آدمی که میزان نیست، این جوری می‌شود. خدا دارد باهاش حرف می‌زند. با این کرونا دنبالِ یکی: کی تمام می‌شود و کجا بروم؟ بورس کجا سرمایه‌گذاری کنم؟ نمی‌دانم این تمام بشود، بدن از جهت اقتصادی کجا بالا می‌رود، کجا پایین می‌آید؟ دنبال پیرزن است. پیرزن هم چون حضرت عیسی (علیه السلام) دنیا را به شکل پیرزن دیده بود. کجا پول بگذارم؟ کدام زمین؟ کجا را بخرم بعداً آباد می‌شود؟ دنبال دوست کسی ما ندیدیم. دنبال دوست، چشم خدابین.
بعد آقای قاضی و این بزرگان این شکلی بودند. آقای قاضی به علامه طباطبایی و شاگردانشان فرموده بود: در نماز هر حالی بهتان دست داد، توجه نکنید، خدا را سفت بچسبید. علامه فرموده بود که داشتم نماز می‌خواندم در مسجد سهله. شب جمعه‌ای بوده. وسط نماز دیدم یک حورالعین بهشتی با یک جامی از شراب بهشتی وارد شد. مگر در نماز، عین جهنمی یا جام از شراب جهنمی از سر کوچه رد بشود، نماز را می‌شکنیم. بالاخره آدم باید اولویت‌ها را بسنجد. این حورالعین آمد و از روبرو آمد، خود را عرضه کرد. استاد ما فرموده بود توجه نکنید. در نماز از سمت راست خود را عرضه کرد، از سمت چپ خود را عرضه کرد، ما توجه نکردیم. رفت. یکی از این شاگردان رندی کرد، گفت: آقا پشیمان نیستید؟ ناراحت نیستید؟ دکش کردید! خیلی ناراحتم از این باب که مخلوق خدا از من دلش رنجید. این را باید بروم حلالیت بطلبم.
بابا! تو چی می‌گویی؟ تو با کی کار داری؟ کجایی تو؟ چقدر آدم لطیف می‌شود. علامه تأکیدشان بر این بود که این‌هایی که بر اساس جاذبه الهی چشم دلشان وا می‌شود، این‌ها دیگر اصلاً به عالم برزخ اعتنا نمی‌کنند. این‌ها دنبال خدا می‌گردند. من که دنبال دستور و ذکر و این‌هاست که کاسب‌کاری است. این را نگاه نکن. آن‌ور یک چشم برزخی. بابا! ول کن تو را قرآن. این را نگاه نکن. دنبال دوست بگرد.
فرمود: وقتی به یک صحنه حرام می‌رسی، چشمت را می‌بندی، خدا حلاوت انس و ذکر و عبادت خودش را بهت می‌دهد. یعنی چه؟ چرا؟ چون تو وقتی که به نامحرم می‌رسی، به یک صحنه حرامی می‌رسی، وقتی چشم برمی‌گردانی، یعنی داری می‌گویی: خدایا! تو کجایی؟ من تو را می‌خواهم ببینم. من از این‌ها نمی‌خواهم. سحر بهت نشان می‌دهم. دنبال این می‌گردی؟ چه می‌گویی بابا! حق چشم این است. اینجا کنترلش کنی، آن دروازه‌ها باز بشود به روی دل، چیز دیگری ببیند. خیلی چیزها جلو چشم ماست. امروز یکی از رفقای خیلی خوبمان که انصافاً باید بگوییم حکیم، خدا بهش حکمت داده، مسئله‌ای باهاش صحبت می‌کردم. ایشان تماس گرفته بود، مسئله پرسیدم. بعد در مورد سوره ن (ناس) شروع کرد، گفت این جوابش فلان جاست. در آن کلمه خناس، سوره ناس، که این این جوری است. از این کلمه این را تفسیر کردم. تا حالا هزار بار خوانده‌ام، برای چی من این را نفهمیدم. تو کوری. واقعش همین است دیگر.
چشمش بیاید. بعد رسیده به آیه ابلیس. ابلیس از خدا درخواست کرد که به من یک عمر طولانی بده. این های‌های گریه می‌کرد. ابلیس از خدا عمر طولانی خواست. گفت ببین خدایا، یک وقت‌هایی یک دعاهایی را اجابت می‌کند، آدم با خاک یکسان می‌شود. این نافهم نادان از خدا عمر طولانی خواست. این عمر طولانی برایش خوب نبود. عمر طولانی برای ضرر نکنی. وقتی خدا دعای ما را همین جوری اجابت می‌کند، من دارم برای این گریه می‌کنم.
خدا هر چی من می‌گویم تو اجابت نکنیا. این کجای این آیه بود؟ الان خدا دارد اینجا خود را نشان می‌دهد. «عروس حضرت قرآن نقاب آنگه براندازد که دارالملک ایمان را خالی بیند از غوغا». عروس حضرت قرآن، ور می‌داری حجاب از سر و رو. بابا! این چه دلبری می‌کند؟ آقای قاضی می‌فرمود: «شراب عارفان از قرآن است.» آقای بهجت سوره توحید می‌خواند، گریه می‌کرد. آن ولی خدا می‌گفت که می‌دانی چرا این سوره توحید می‌خواند، گریه می‌کند؟ دیگر «الله صمد لم یلد و لم یولد». های‌های گریه می‌کرد. خدا نزاییده. حرفش چیست؟ حرفش این است که اگر تو هم، اگر تو من را یک لحظه ول کنی، من هم از این حرف‌ها می‌زنم ها! که می‌گویم خدا هم بچه دارد و این‌ها. حک یا آن ول کنی، همین شکلی می‌شود. این کجای آیه بود؟ کجای «لم یلد و لم یولد» بود؟ این‌ها را عاشق می‌فهمد.
عاشق به عاشق که حرف می‌زند، دیده‌اید خانم‌ها یک وقت‌هایی می‌گویند: اعصابم خیلی خورده، حرف نزنیم. اعصابت خورده، حرف بزن. افعال معکوس خانم‌ها را خیلی آقایان بلد نیستند، مشکل می‌خورند. یک زبان عشقولانه‌ای می‌خواهد که آدم این‌ها را بفهمد. عاشق می‌فهمد. دارد ناز می‌کند دیگر. این‌ها کرشمه است. ناز خداست. عرفا در مورد ناز خدا انقدر حرف دارند. مخصوصاً حافظ که غوغا کرد. «چو یار ناز نماید شما نیاز کنید». ناز که می‌کند، یعنی التماس کنی، می‌گوید نمی‌خواهم بشنوم. نمی‌خواهم بشنوم، یعنی باز هم بگو. عاشقانه است دیگر. یک زبان، یک چشم عاشقانه می‌خواهد. یک چشم معشوقی، یک چشم خدابینی می‌خواهد. یک وقت در صحنه‌های مختلف چیز دیگر می‌بیند.
آقای بهجت نشسته بودند پشت در خانه، منتظر بودند بیایند دنبالشان ببرند. یکی دو روز حال ایشان بد بود. شماره صلوات برای همه اولیا خدا بفرستید. سر درس رفته بودم، فرموده بودند که من پشت در خانه نشسته بودم. یک فقیری در خانه همسایه‌مان را زد. بچه همسایه رفته بود پشت در، در را باز کرده بود. آن فقیر گفته بود که برو از توی خانه یک نان یا چیزی بیاور. بعد این گفته بود که مامانم توی خانه نیست. خودت برو بیاور. گفت نه، مامانم باید بهم نان بدهد. خودت مامان نداری که آمدی از من می‌خواهی. برو مامانت بگو بهت نان بدهد. گریه می‌کردند. گریه ندارد که. بچه همه زندگیش مامانش است. این فکر می‌کند هر کسی هر نانی به هر کسی می‌دهد، مامانش است که نان. چرا ما عقلمان اندازه این بچه نیست در ارتباط با خدا؟ خدا برای همین رسانده این را، آن گدا را فرستاده، گفته الان این ساعت آقای بهجت پشت در است، می‌روی آنجا در می‌زنی. این بچه را می‌فرستم. مامانم از توی خانه در آوردم. کل این سناریو را طراحی کرده. یک فیلمنامه طراحی کرده که اینجا یک تلنگر بزند به این قلب، این عاشق. دل بیمارش کند این‌ها را. «ما رأیت الا جمیلا» است که زینب (سلام الله علیها) فرمود. عاشق این‌جوری می‌شوی. «الا جمیلا» که همش قشنگ، همش خدا و همش معشوق بود.
چشم خدایی پیدا می‌کند. اگر آدم شکر چشمش را کرد، چشم خدایی پیدا می‌کند. یک چیز دیگر می‌بیند. چیزی از این جنس برزخی این جوری. چه چیزی ببیند؟ چشم عاشقانه پیدا می‌کند. کنترل کند. کنترل این کمال برای آدمیزاد است. کمال حیوان نیست. تا حالا دیده‌اید مثلاً در وصف حیوانی بگویند جز کمالاتش این است که کنترل چشم دارد؟ خیلی گاو خوبی است. انقدر نجیب است. همیشه سرش پایین است. به هیچ‌جا نگاه نمی‌کند. به نامحرم که چشم‌هایش را می‌بندد. کمال حیوانی اصلاً این است که چشم‌هایش باز باشد، ماشین دارد می‌آید. کمال حیوانی است. کمال انسان. هیچ حیوانی با کنترل چشم نه بالا می‌رود، نه پایین. چشمش دخالتی در بالا و پایین رفتنش ندارد. گاو هر چی هم هر جا نگاه کند، نه ارتقایی وجود پیدا می‌کند، نه انحطاط وجودی پیدا می‌کند. درست است؟ بله. شب مثلاً بگویند این گاو چون خیلی امروز دیگر چشمش هرزه بوده، قیمت گوشتش آمد پایین. قیمت گوشت را در بازار چهار تا دلال دارند تعیین می‌کنند. نگاه کنند قیمت آدمیزاد را. نه. یک نگاه می‌کند، یک کلمه می‌گوید. قاضی فرموده بود در جوانی اسدابوالحسن اصفهانی را دیده بود، یک رفاقتی داشتند این‌ها با هم. چقدر این‌ها لطیفند! چقدر این‌ها. قاضی فرمود هر چی دارم از امام حسین (علیه السلام) است. ببین مجالس چه چیزهایی به آدم می‌دهند.
فرموده بود که در جوانی با ابوالحسن اصفهانی گفتم که شما بعداً در سالیان آینده مرجع تقلید می‌شوی. بعد به ایشان گفته بود که آقا مرجع تقلید شدی ما را یادت نره ها. به شوخی گفته بود. بعداً در اواخر عمر فرموده بود یک شوخی در جوانی کردم، ۵۰ ساله دارم به خودم فحش می‌دهم. برای چی؟ می‌گفتم تو من را بعداً یادت نره. مگر خدا نیست؟ برای چی باید به بنده خدا بگویم من را یادت نره. عاشق‌اند این‌ها. چشم خدابین این‌ها. این‌ها که اگر من این را بگویم که اصلاً کمال برای من به حساب می‌آید، کرامت است، مستحبات به حساب می‌آید. این چیزها برای ما. حرف حکیمانه‌ای زدم. من بین این همه حرف بیخود یک بار هم حکیمانه زدم. جاماندم.
خدا گفت خدا دارد می‌بیند. یک وقت‌هایی مجبور بود بچه‌هایش را دعوا کند. آقای قاضی و بزرگان کلاً فیلم بازی می‌کردند. یک موقع دعوا کردن به یکی از اساتید یک وقت گفتم: یک بچه خیلی شر و شیطونی ایشان اصلاً عصبانی نمی‌شود. یک بار در ماشین بودیم. این بچه خیلی اذیت کرد. با اینکه احترام ایشان، بچه و خانواده و این‌ها را باید نگه می‌داشتم، زدم بغل خیابان (جاده). زدم رفتم. ایشان گفت: چرا؟ جوان که بودم خیلی عصبانی می‌شدم. بعداً خدا کمک کرد. گفت الان می‌خواهم عصبانی بشوم، می‌خواهم یک پس‌گردنی بزنم، خنده‌ام می‌گیرد. زیر خنده دعوایش نمی‌آید. اولیا خدا که لطیف می‌شوند این جوری می‌شوند. قاضی بعضی وقت‌ها دیگر مجبور می‌شده بچه‌ها را یک تشری بزند. در احوال ایشان گفتند که می‌آمد این‌ور یک تشر می‌زد. بعد خدایا شوخی کردیم‌ها! الکی بودا! جدی نگیریا! بچه لازم داشت. به زبان آمده بوده. چی بوده که به زبان آمده بوده. نمی‌شنیدند! خوشش نمی‌آید خدا. دیدن. این در اثر کنترل چشم. این کمال آدمیزاد است.
کنترل چشم کمال آدمیزاد است، البته تمرین می‌خواهد. دو بخش هم هست. امام سجاد (علیه السلام) فرموده‌اند: یک بخشش این است که خود این دروازه را کنترل کند. یک بخش دیگرش در کنترل نگاهش است. نگاهش را مدیریت کند. صحبت کنیم. یکی از کارهایی که ما باید بکنیم، تمرین در مورد نحوه نگریستنمان است. خصوصاً در روایات خیلی تأکید کرده‌اند روی عبرت‌گیری. چشم عبرت‌بین. صحنه‌ها آدم با نگاه عبرت نگاه کند. الان همین واقعه کرونا، مسائل سیاسی که برایمان پیش می‌آید، اتفاقات مختلفی که پیش می‌آید. چشم عبرت وقتی نگاه می‌کند، یک حس دیگری پیدا می‌کند. خب، یک پیامی خدا دارد اینجا به ما می‌دهد.
سکاکی بوده یا یکی دیگر بوده که خیلی کند ذهن بوده و دیرفهم بوده، اعصابش خرد می‌شود، می‌رود در خرابه می‌نشیند. بعد می‌بیند این مورچه. ماجرایش معروف است دیگر. مورچه یک دانه را برداشته بود، از دیوار راست می‌خواست برود بالا. می‌آید، می‌گیرد، می‌رود بالا. یک ۱۰ سانت می‌رود، می‌خورد پایین. دوباره می‌آید، ۱۵ سانت، ۱۵ سانت می‌رود، می‌خورد. دوباره می‌گوید: دیدم تو ذهنم، حالا یا اغراق کرده، صد بار، ۲۰۰ بار این رفت بالا، آمد پایین. آخر گرفت و رفت. این خدا دارد با من حرف می‌زند. به نظرم از ابن خلکان هم این را نقل کرده‌اند. ماجرای معروفی. گفتم تو خرابه آمد بیرون، رفت دنبال تحصیل علم. یکی از علمای بزرگ شد.
علامه جعفری (قدس سره الشریف) روزی ۱۸ ساعت فعالیت علمی می‌کرد. خسته می‌شد، می‌افتاد. در سن ۷۰ سالگی ایشان فرمود: تا خسته می‌شوم، بغل خانه‌مان یک آهنگری است، صدای پتک این که می‌آید، می‌گویم خدا دارد با من حرف می‌زند. می‌گوید: آهنگر از آهنگری خسته نمی‌شود. کارت را بکن. دوباره ادامه می‌دهد.
یکی از اولیا خدا بچه‌اش خیلی اصرار داشت که نماز شب بخواند. یک شب سحر به این مناسبتی، حالا چی بوده، این‌ها داشتند می‌رفتند حرم امیرالمؤمنین (علیه السلام). حرم امام رضا (علیه السلام) هم پیش می‌آید. جالب هم هست. مخصوصاً در زمستان که شب‌ها بلند است و سرد است. در نجف قدیم همین الان شما شب‌های نجف بروید، دور تا دور سگ است. آدم جرئت نمی‌کند از ۱۰ متری حرم رد بشود. نجف ۱۰۰ سال پیش. می‌گوید که آمدیم نزدیک حرم. پسر این آقا می‌گوید: می‌دیدم چهار نفر نشسته‌اند در آن سرمای زمستان نصف شب شیر می‌فروشند. پدرم زد روی شانه‌ام، گفت پسر جان! این‌ها چقدر احتمال می‌دهند این موقع شب اینجا یک نفر بیاید گرسنه تشنه از این‌ها شیر بخواهد؟ به نظرت دو نفر می‌آیند؟ بعید می‌دانم. کلاً ۱۰ نفر الان زائر دارد امیرالمؤمنین (علیه السلام) تو این ساعت. بعد دو تاشان بخواهند نصف شبی بیایند شیر هم بخورند. گفت ببین بیچاره، این شیرفروش احتمال داده دو نفر نصف شب بیایند ازش شیر بخرند، پا شده نصف شب شیرش را گرم کرده در سرما، آمده اینجا نشسته. ۴ ساعت می‌نشیند که دو نفر بیایند شیر بخرند. تو بیچاره یقین داری خدا اگر کاسه گدایی‌ات را بلند کنی، دستت را دراز کنی، سحر دستت را می‌گیرد، بعد می‌گیری می‌خوابی. از آن موقع دیگر نماز شبش هم ترک نشد.
این اتفاق برای ما هم هست دیگر؟ نیست؟ الان ما برویم حرم همین‌ها را می‌بینیم. یک چشم خدابینی می‌خواهد دیگر؟ چشم عبرت‌بینی می‌خواهد دیگر؟ «إنما ینظر المومن الی الدنیا بعین الاعتبار». امیرالمؤمنین (علیه السلام) در نهج‌البلاغه فرمود: مؤمن به دنیا به چشم اعتبار نگاه می‌کند.
یکی از کارهای قشنگی که ما لازم داریم در کارهای تربیتی‌مان در مدارس، این است: باید ما کلاس و زنگ «ع» داشته باشیم. باید آموزش نگریستن و کلاس تفکر و کلاس نگرش داشته باشیم. بیاییم بنشینیم اتفاقاتی که دیروز افتاده، هفته پیش افتاده، وسایلی که دور و برمان است، با بچه‌ها مطرح کنیم. به بچه‌ها بگوییم بچه‌ها چه می‌بینید؟ الان در اروپا به اسم کلاس فلسفه کودک این کارها را می‌کنند. تفکر انتقادی، تفکر پرسشی. بچه‌ها را راه‌اندازی می‌کنند. هزار تا واقعه است، هزار تا درس، هزار تا نکته است. بچه‌ها را از سن پایین ما می‌توانیم این‌ها را راه‌اندازی کنیم. درشان نگاه عبرت‌بین.
بعد فرمود اگر این جوری بشود، حالا خیلی فرصت نشد، ان‌شاءالله شب‌های بعد می‌خوانم برایتان. فرمود که «الاعتبار یثمر العصمة». نامش از امیرالمؤمنین (علیه السلام). آدمی که چشم اعتباری دارد، عبرت‌بین دارد، این به عصمت می‌رسد. نمی‌شود آدم چشمش را باز کند، در حوادث ببیند و بفهمد و گناه کند. می‌خواهی بچه آلوده نشود، از بچگی رویش کار کن. در نحوه دیدنش. هر چیزی که می‌بیند، بهش بگو عمیق ببین، سطحی‌نگر نباش، ساده‌اندیش نباش. آدم‌های ساده‌اندیش می‌شوند مردم کوفه. یک وعده این‌ور بهشان می‌دهند، یک ترس از آن‌ور می‌دهند، این‌ها می‌آیند امام حسین (علیه السلام) را می‌کشند. آدم‌های عمیق بودند که پای رکاب اباعبدالله (علیه السلام) ماندند تا شب عاشورا. هر کی هر چی گفت، گول نخورده. آدم عمیق می‌خواهد پشت ماجرا را ببیند، خدا را ببیند. این چشم عبرت‌بین.
فرمود از حقوق چشم تو بر تو این است که باید عبرت‌بین باشی. نگاهت به حوادث این شکلی باشد. به هرچی آدم نگاه کند، تذکر پیدا کند، متذکر بشود. این را هم به شما بگویم: امام حسین (علیه السلام) کار ما را تقریباً راحت کرده. کلاً فدایش بشوم، کار راحت کن است دیگر. امام حسین (علیه السلام) سفینه النجات است دیگر. کار راحت کن است در تذکر و نگاه عبرت‌بین هم کار ما را راحت کرد. انقدر با امام حسین (علیه السلام) قشنگ می‌شود نگاهمان عوض بشود به حوادث. انقدر فدایش بشوم، مصیبت و روضه دارد. از دل هر واقعه‌ای می‌شود یک روضه برای امام حسین (علیه السلام) تراشید.
امروز یک عکس دیدم منتشر شده بود. جیگرم به معنای واقعی کلمه سوخت. یک دختربچه یمنی داشت می‌رفت خرید بکند. تک‌تیرانداز سعودی با تیر زده توی پیشانیش. بعد این جسدش وسط کوچه افتاده و برادرش این جسد این را روی زمین می‌ کشید. خون این‌ها. از یک طرف عبرت: آدمیزاد چقدر پست می‌شود، چقدر قساوت قلب پیدا می‌کند. حواسمان را جمع کنیم. از یک طرف عبرت: آدمی که دنبال حق می‌گردد، تا اینجاها باید پای مظلومیت بایستد؛ این مردم مظلوم یمن. از یک طرف هم روضه و مصیبت است. نمی‌شود آدم این صحنه‌ها را ببیند، دلش کربلا نره. همه جای عالم امروز کربلاست. هر گوشه نگاه می‌کنی یک آتشی است، یک غمی است، یک مصیبتی است. همین کروناش. ببینید غریبانه دفن کردنی که این عزیزان را. این پدر عزیز و محترم در قبرستان. اجازه نمی‌دهند بقیه فامیل‌ها بیایند. چهار پنج تا فامیل اصلی می‌آیند. کسی دست به این جسد نمی‌زند. می‌آیند این را در خاک می‌گذارند. مجلس ختم ندارد. کسی کنار قبر نمی‌تواند بایستد. غریبانه. «او سمعتم به شهید او غریب فاذکرونی». «شیعتی مهما شربتم ماء عذب فاذکرونی». خودش. هر وقت آب شیرین و گوارا خوردین، به هر آب خوردنی یک تذکر و یک زمینه است برای اتصال به امام حسین (علیه السلام). اما هر جا هم غریب دیدید، شهید دیدید، برای من گریه کنید. این‌ها همش زمینه است برای تذکر، برای عبرت. لا اله الا الله.
شب سوم، بعضی از اهل دل و اهل معنا شب عاشورایشان شب سوم است. مصیبت شب سوم و این روضه مصیبت سنگین. هر وقت غیرتت به جوش آمد در زندگی، هر وقت نسبت به ناموست حساس شدی، هر وقت نسبت به ناموست حس جریحه‌دار پیدا کردی، اول از همه برو کربلا. مسئله ناموس خیلی سنگین است. آقای بهجت (قدس سره الشریف) می‌فرمود: سنگین‌ترین مصیبت، مصیبت نسبت به ناموس است. چون آدم کشته شدن خود را تحمل می‌کند، ولی جسارت به ناموسش را نمی‌تواند تحمل کند. آدم زیر سم اسب رفتن را تحمل می‌کند، ولی دست بلند کردن روی نامحرم را نمی‌تواند تحمل کند. سخت‌ترین مصیبت، مصیبت ناموس است. آن هم اگر مصیبت ناموسی باشد که یک بچه سه ساله بی‌گناه باشد. این بچه با این قد و قواره، با این دست‌های کوچک، با این صورت گوشتی. ما امسال یک دختر سه ساله‌ای داریم. دخترمان سه ساله شده امسال. توی ذهنم بود امشب بیاورم اینجا بغل بگیرم، مثلاً در مصیبت در روضه حضرت رقیه (سلام الله علیها). بعد با خودم گفتم احتمالاً اگر بیاید این تعداد مرد را ببیند، بچه می‌ترسد. بانک شما مهربانین، قطعاً همتون بهش محبت می‌کنید، ولی به هر حال مرد غریبه اگر ببیند، بچه می‌ترسد دیگر. شما که هیچ کدام کعبه (شمشیر) ندارین، تازیانه ندارین. بچه کوچک این تعداد مرد را ببیند می‌ترسد.
مرحوم ملکی تبریزی (قدس سره الشریف) در اول مراقبات می‌فرماید: «آل سالک» بعد این شکلی باشد در محرم هی بگوید: یا اباعبدالله (علیه السلام) کاش بچه‌های من را زده بودند؟ کاش زن و بچه، زن و بچه شما. ناموس دهر، زینب کبری (سلام الله علیها). این دختر نازنین شما. کاش دست روی بچه ما بلند کرده بودند؟ چی بگوید؟ بچه برده بودم. آخه مگر بچه سه ساله یک‌هو یک نامحرم و غریبه ببینم، می‌ترسد. تجربه کرده بودم. دختر اولمان یک وقت در ماشین نشسته بود، کوچک بود. پا شده بود داشت عقب ماشین نگاه می‌کرد. یک جایی می‌خواستیم برویم. آمدیم جلو، یک آقایی سوار شد. این بچه یک‌هو برگشت دید جلوی ماشین یک نامحرم نشسته. این بچه یک‌هو سنگ‌کوب کرد، افتاد. این کیست اینجا؟ با اینکه همه ما دور و برش بودیم، یک‌هو بچه ترسید. حالا تو فکر کن در بیابان باشد، تاریک باشد، از ناقه بیفتد.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات حقی که به گردن ماست

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00