شه شناس

جلسه پنج

شه شناس . 1398/12/21
01:08:12
564

معرفی
* قضاوت‌های اعجاب‌انگیز امیرالمومنین (ع)

* خدا به علم دست و پا داد و شد امیرالمومنین (ع)

* تطبیق فضائل بر سیره امیرالمومنین (ع)

* مسیر اصلی علم کجاست؟

* انسان‌شناسی در بیان امیرالمومنین (ع)

* مشکل ما در علوم انسانی

* منظور قرآن از "انسان" چیست؟

* آیه مباهله، محکم‌ترین سند امامت امیرالمومنین (ع)

* چه مقدار از علم امیرالمومنین (ع) به بشر رسیده است؟

* علم اولین و آخرین سلمان چیست؟

* بیان توحیدی "الصمد" در بیان امام باقر علیه السلام

* علی علیه السلام برای ظلم خلق نشده است
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.

«رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی»

به حمدالله، این جلسه هم می‌توانیم خدمت عزیزان باشیم. اگرچه محفل ما از حضور نورانی دوستان خالی است و این گرمای محبت امیرالمومنین را در این جلسه از وجود نازنین این عزیزان و شیعیان و محبین امیرالمومنین نداریم، ولی از این طریقی که دوستان زحمت کشیدند و تلاش کردند، ان‌شاءالله خدمت بزرگواران هستم.

اول عرض کنم که هر محفلی که در آن ذکر فضائل امیرالمومنین می‌شود، طبق روایات، ملائکه در آنجا حاضر می‌شوند، عطرافشانی می‌کنند، گره‌گشایی می‌کنند، دلگشایی می‌کنند، دل‌ها را آرامش می‌دهند و نشاط می‌بخشند.

الان خیلی از عزیزان در منزل، به‌خاطر شرایط این ایام، این بحث را حالا یا به‌صورت زنده یا به‌صورت غیرزنده دنبال می‌کنند. حسینیه همان جایی است که عزیزان هستند، محفل ذکر امیرالمومنین و ملائکه در آنجا حاضر می‌شوند. پیشنهاد من این است که این ایام، عزیزان برای اینکه دلشان باز شود، بالاخره در خانه بودن مشکلاتی دارد. آدم را خسته می‌کند، کلافه می‌کند، حوصله‌ها را سر می‌برد، عصبی می‌کند. یک موقع ممکن است، خدای ناکرده، اعضای خانواده گاهی به هم بپرند، خلقشان تنگ باشد، اوقات تلخی کنند. توصیه‌ام این است، به‌عنوان یک برادر کوچکتر و توصیه‌ای از روایات، که دل‌هایتان را با یاد امیرالمومنین در این ماه رجب شاد کنید و این غصه‌ها و نگرانی‌ها را با این نام مقدس که دلگشاست، از دل بزدایید. نگاه به او و یاد او، غم‌ها را از دل می‌برد. خودمان را با نام امیرالمومنین و ذکر امیرالمومنین جلا دهیم، سرحال شویم، سرخوش شویم، از این تیرگی‌ها و کدورت‌ها رها شویم.

در کتاب‌هایی که در فضیلت امیرالمومنین نوشته شده، این ایام در خانه خانوادگی بنشینیم و با هم بخوانیم. کتاب‌هایی که از شهید دستغیب در مورد امیرالمومنین هست، کتاب‌های خیلی خوبی است. شاید بشود متن PDF آن را هم پیدا کرد در اینترنت یا کتاب‌های صوتی این‌ها را پیدا کرد. از خود این حقیر هم در برخی جلسات، مناقبی از امیرالمومنین گفته‌ایم. صد منقبت را در چند جلسه گفته‌ایم، از منابع اهل سنت، از باب روایات. شاید شنیدنش خوب باشد، هرچند کسی که می‌خواند ارزشی ندارد.

این دورهمی‌ها را که این ایام محدود شده، با غفلت نگذرانیم. ما رقصمان به نام امیرالمومنین، رقصمان بر مدار امیرالمومنین است. ما اینجا می‌رقصیم و شاد می‌شویم، غصه‌ها را از دل می‌رباییم. نشست با حضور ملائکه به نشاط می‌آییم. نشاطمان، نشاط قدسی است، نشاط انسانی است، نشاط معنوی است. و این وجود نازنین آن‌قدر وسعت دارد که ما را در خودش غرق می‌کند. ما و همه مشکلاتمان، گرفتاری‌ها و پریشانی‌هایمان را می‌توانیم در این دریای وسیع غرق کنیم. این سیل مشکلات را به مقابله ببریم در برابر دریای وجود امیرالمومنین و این سیل را در وجود امیرالمومنین غرق کنیم.

این ایام، خدا را شاکریم که ما را محب امیرالمومنین قرار داد. خدا را شاکریم که عشق امیرالمومنین در دل‌های ما نهاد. خدا را شاکریم که ما را بر محور امیرالمومنین دور هم جمع کرد. خدا را شاکریم که ما را با این حقیقت بی‌پایان آشنایی داد، اگرچه آشنایی اندک.

خوب در این جلسات، بنا بر این بود که دوران حکومت امیرالمومنین را بررسی کنیم. البته عرض کردیم عجله‌ای هم نداریم. این شخصیت بزرگوار و فوق‌العاده را باید فریم‌به‌فریم کاوید و آرام‌آرام، هر لحظه‌ای از او را باید ساعت‌ها در آن غرق شد و بعد رفت سراغ لحظه بعدی. شاید عطش ما به این باشد که خوب زودتر تاریخ امیرالمومنین را بخوانیم، ولی اصراری بر این نداریم که از تاریخ بیشتر بخوانیم. بیشتر حساب من این است که از امیرالمومنین بیشتر بدانیم، با او بیشتر پیوند بخوریم، علاقه قلبی پیدا کنیم و مرام او را کشف کنیم، شیعه او باشیم، دنبال او برویم، راه او را پیدا کنیم و مسیر او را کشف کنیم.

قطعاً امیرالمومنین منطقی دارد، ضوابطی دارد، چارچوب و اصولی دارد. ما این را اگر کشف کنیم، در زندگی، در دوراهی‌ها، خیلی کمک می‌کند. در انتخاب‌ها که معضل بزرگی در زندگی ماست، در درگیری‌ها، دوگانگی‌ها، تشویش‌ها و تحیرها، این قوانین و این ضوابط به درد ما می‌خورد، ما را نجات می‌دهد. آن‌چیزی که برای ما مهم است در این جلسات، این مسئله است و آشنایی با خود امیرالمومنین، معرفت این ذات مقدس و بی‌کران. خیلی برایم مهم است و نمی‌خواهیم سریع از کنار این رد شویم.

خب، امیرالمومنین در اولین خطبه، در اولین بحثی که داشتند، در آن جلسه‌ای که حضرت را دعوت کردند به حکومت، حضرت فرمودند که: «من شرطم این است که اگر بیایم، بر مبنای علم خود، بر آنچه که می‌دانم، عمل می‌کنم.» و در اولین خطبه‌ای هم که وقتی با حضرت بیعت کردند، حضرت خواندند، اولین سخنرانی امیرالمومنین در قامت خلافت، در ردای خلافت، بخش اول و فراز اول سخنرانی حضرت که حول‌وحوش هفت، هشت، ده خط کامل، در مورد علم امیرالمومنین بود و مقام علمی امیرالمومنین. بعد در مورد برنامه‌هایی که حضرت دارند و بحث عدالت و رسیدگی به فقرا و مستضعفین، مبارزه با رانت‌خواری و ویژه‌خواری و از این قبیل مسائل، بعد از این مطرح شد. آن‌چیزی که مهم است و اساس کار، علم در امیرالمومنین است. و آن‌چیزی که اصل است و همه فضائل را پوشش می‌دهد در امیرالمومنین، علم امیرالمومنین است.

من حالا روایتی را آورده‌ام، پخش‌وپلاست و آن‌قدر زیاد است، خدا شاهد است. هی می‌خواهم این‌ها را تفکیک کنم، مختصر کنم، آن‌قدرش را نگویم، آن‌قدرش را بگویم، این دو تا را بخوانم، می‌بینم آن‌قدر این روایات زیاد و فوق‌العاده است که هر کدام زیباتر است و تقریباً هیچ‌کدام را نشنیده‌ایم. سالیان سال به عشق امیرالمومنین ابراز ارادت کرده‌ایم، ابراز تشیع کرده‌ایم، اکثر این روایت‌ها را نشنیده‌ایم. واقعاً حیفم می‌آید. می‌گویم اشکال ندارد، ما یکم اینجا بیشتر بمانیم و این روایت‌ها عوضش شنیده بشود. شاید هیچ فرصت دیگری برای ما پیش نیاید که این‌ها را بخواهیم بخوانیم.

یک نکته بسیار مهم عرض کنم در مورد روش‌شناسی بحثمان. روش بحث ما در این جلسات چگونه است؟ ببینید عزیزان، دو مدل معمولاً با امیرالمومنین رفتار می‌شود. بعضی‌ها خیلی دیگر اوج می‌گیرند در مورد مقامات امیرالمومنین، آن‌قدر دیگر می‌روند در آسمان که پایین نمی‌آیند. بعضی‌ها خیلی دیگر پایین می‌روند، آن‌قدر دیگر پایین می‌روند که به آسمان نمی‌رسند. بعضی‌ها از یک امیرالمومنین حرف می‌زنند که آدم احساس می‌کند یک شخصیت اسطوره‌ای و افسانه‌ای در آسمان‌هاست و اصلاً این شخصیت بزرگوار تا حالا پایش به زمین نرسیده. این‌جوری که این‌ها می‌گویند که اصلاً زمینی باشد. خورشید، نمی‌دانم به نور او چرخیده و نمی‌دانم جبرئیل در محضر او درس یاد گرفته و چه شده و این‌ها. خب، این‌ها یک‌کمی همچین خیلی آسمانی است. نمی‌خواهم انکارش کنم، می‌خواهم بگویم خیلی آسمانی است. بعضی‌ها هم خیلی زمینی. تا جایی که ما در نهج‌البلاغه داریم، امیرالمومنین می‌فرمایند که من خودم را بالاتر از این نمی‌بینم که شما بخواهید من را نقد کنید. من را هم نقد کنید و به منتقدین خودشان هم جایزه می‌دهند. قبول کنیم. یک امیرالمومنین مادی، دو پا روی زمین داریم، دو تا دست دارد، دو تا پا دارد، مجروح می‌شود، از سر و تنش خون می‌آید. حالات او به‌حسب شرایط زیست مادی او، حالات یک انسان است. غذا می‌خورد، چه می‌دانم چالش‌هایی دارد، مسائل این‌شکلی دارد، گاهی بیمار می‌شود. این امیرالمومنین روی زمین است. یک امیرالمومنین آسمانی هم داریم که سرمنشأ علم است و هر کسی هر علم دارد، از اوست. قدرت خداست و یدالله و عین‌الله. و معمولاً یک افراط و تفریطی می‌شود در مباحثی که ما می‌بینیم در مورد امیرالمومنین علیه‌السلام. یا خیلی آن‌وری می‌رود یا خیلی این‌وری می‌آید.

ان‌شاءالله بنا داریم در این جلسات، جلسه ما جمعی از این دو تا باشد، ترکیبی از این دو تا باشد. نه خیلی آسمانی شویم از امیرالمومنین که روی زمین بوده غافل و فارغ، نه خیلی دیگر این‌قدر این امیرالمومنین زمینی برایمان عادی شود که اصلاً باورمان نیاید این آقا یک شخصیت فوق‌العاده‌ای است. این ریشه در عرش الهی دارد. سرچشمه او در عرش و او خودش چشمه حقایق است. ترکیب کنیم. شاید از این جهت تا حالا همچین کاری نشده باشد که فضائل امیرالمومنین به سیره امیرالمومنین تطبیق داده می‌شود. سیره حکومتی امیرالمومنین در آن اشراف داشته باشد آنچه که از فضائل امیرالمومنین گفته‌اند. یعنی ما یدالله را ببینیم در تک‌تک کارهای امیرالمومنین. عین‌الله را ببینیم. این که مثل امیرالمومنین مثل کعبه است، را ببینیم. خب، در روایت فرمودند مثل امیرالمومنین مثل کعبه است. کعبه دنبال مردم راه نمی‌افتد، مردم می‌روند سمت کعبه. این یک فضیلت برای امیرالمومنین است. حالا می‌خواهیم برویم در سیره امیرالمومنین کشف کنیم ببینیم کجا بوده که مردم باید دنبال این کعبه می‌رفتند. کجاها کعبه ایستاد که بقیه بیایند طواف کنند. و خیلی هم پیدا می‌شود در سیره امیرالمومنین که حضرت دنبال مردم نرفتند. حتی وقتی که فاطمه زهرا را می‌خواستند ببرند که تجدید عهد صورت بگیرد، امیرالمومنین خودشان هیچ صحبتی نکردند، وارد گود نشدند، حضرت زهرا صحبت کردند. امیرالمومنین هیچ سخنرانی عمومی مبنی بر اینکه: «مردم به من رو بیاورید، با من بیعت بکنید و از این قبیل ماجراها» ندارند. او مثلش مثل کعبه است. خب، ما می‌خواهیم این فضائل را بیاییم در سیره امیرالمومنین کشف کنیم و پیدا کنیم.

یکی از فضائل امیرالمومنین، عرض کردیم، علم امیرالمومنین است که در رأس فضائل و همه فضائل امیرالمومنین تحت پوشش همین مسئله قرار می‌گیرد. مقداری در مورد علم امیرالمومنین با گفتگو در مورد اینکه امیرالمومنین سرمنشأ بسیاری از علوم هستند. این بحثی است که قابل اثبات و بحث بسیار دامنه‌داری است. یک موردش را که جلسه قبل عرض کردم، می‌خواهم الان اشاره بکنم. موارد بسیاری دارد. شاید در لابه‌لای بحث مقداری از این‌ها اشاره شود.

اول در مورد قضاوت امیرالمومنین، حاکمیت، حکومت، قضاوت، حکم. در امیرالمومنین، دو تا روایت بخوانم در مورد مقام قضاوت امیرالمومنین. بعد یک مورد از خود مدل قضاوت امیرالمومنین که چقدر عجیب بوده و چقدر ظرائف در آن نهفته است.

روایت اول این است که پیغمبر اکرم امیرالمومنین را فرستادند سمت یمن در جوانی: «بَعَثَنِي رَسُولُ اللَّهِ إِلَى الْيَمَنِ». امیرالمومنین می‌فرماید که پیغمبر من را به سمت یمن فرستاد. عرض کردم: «فقلت: يا رسول الله! تبعثني و أنا شاب أقضي بينهم و لا أدري بالقضا.» به پیامبر عرض کردم: «من را با این سن و سال کمم، منی که جوانم، شما می‌خواهی بفرستی بروم قضاوت کنم بین مردم یمن، من چیزی از قضاوت بلد نیستم.» اشاره به جوانی امیرالمومنین اینجاست. که پیغمبر: «فَضَرَبَ فِي صَدْرِي» پیغمبر زدند به سینه من، «وَ قَالَ: اللَّهُمَّ اهْدِ قَلْبَهُ وَ ثَبِّتْ لِسَانَهُ.» پیامبر دعا کردند برای امیرالمومنین که: «خدایا قلب او را هدایت کن، زبانش را ثابت نگه دار.» «فَوَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ مَا شَكَكْتُ فِي قَضَاءٍ بَيْنَ اثْنَيْنِ بَعْدَ ذَلِكَ.» به خدا قسم، دیگر بعد از آن، من در هیچ قضاوتی بین دو نفر شک نکردم، با عنایتی که پیغمبر اکرم کرد، دست به سینه امیرالمومنین گذاشت و دعا کرد. خب، این‌ها مسیر کسب علمشان این مدلی بوده. درس و مشق و آزمایشگاه این‌ها نبود. فکر می‌کنیم که این‌ها مسیر اصلی علمی‌شان این بوده. صدها سال باید خلائق نابود شوند، بدبخت شوند، بیچاره شوند تا پادزهری کشف شود، یک واکسنی کشف شود، یک دارویی پیدا شود. مسیر را می‌خواهد از توی ماده پیدا کند با آزمایش، در حالی که مسیر این است که از عالم بالا باید حقائق برای آدم روشن شود. این‌ها علمشان را از خود سرچشمه می‌گرفتند.

خب، این یک روایت. روایت دوم دارد که پیش پیغمبر یاد شد از قضاوت امیرالمومنین. یک قضاوتی که امیرالمومنین کرده بودند: «فَأَعْجَبَ النَّبِيَّ». پیغمبر تعجب کردند از قضاوتی که امیرالمومنین کردند. حالا خود قضاوت را امیرالمومنین از پیامبر دارند. یعنی به پیغمبر گفتند امیرالمومنین این‌طوری قضاوت کرده. حضرت خیلی اعجاب کردند، عجب! چقدر جالب! شگفت‌آور بود برای پیغمبر: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَ فِينَا الْحِكْمَةَ أَهْلَ الْبَيْتِ.» فرمودند: «حمد مخصوص آن کسی است که حکمت را در ما اهل بیت قرار داد.» خب، پس قضاوت‌های امیرالمومنین جوری است که پیغمبر را هم به تعجب وا می‌دارد. خیلی لطائف و عجایبی در قضاوت‌های امیرالمومنین است. «مظهرالعجایب» دیگر. این «نادعلی» را بزرگان سفارش به خواندن «نادعلی مظهرالعجایب» می‌کنند. یا طبق عبارت بهتر، شاید بشود گفت: «نادعلی، مظهر العجایب»؛ مظهر عجائب، نه مظهر عجایب، عجائب را ظاهر می‌کند. که برخی اساتید می‌فرمودند که اگر مثلاً مشکلی، گرفتاری، چیزی، خصوصاً در گمشده‌ها، چطور انسان گمشده را پیدا کند. این مجرب هم هست. دعا، حالا بهترش چهارده بار، پنج بار، چهارده بار، هر چقدر، می‌فرمودند که خوانده شود، امیرالمومنین حضرت خضر را مأمور می‌کنند به اینکه گمشده را به شما برگرداند. عجایبی دیده شده که من مصلحت نمی‌بینم اینجا برای شما بگویم، چون ممکن است کسی انجام بدهد، اثر نبیند، بدبین شود. ولی عجائب دیده شده. به‌هرحال، امیرالمومنین مظهر عجائب است. مظهر عجائب. هرچی از او سر زده، عجیب است. مظهر عجایب. قضاوت‌هایش هم عجیب است. خودش هم عجیب است. کلاً یک موجود عجیبی است. با این عالم امیرالمومنین، با عالم ما، با قواعد علما، جور در نمی‌آید. فوق این‌هاست. و او فهمیده نمی‌شود. و راز مظلومیت او هم همین است که فهمیده نمی‌شد، قابل فهم نبود. امیرالمومنین، کارهای او، مرام او، برنامه‌های او، محاسبات او، در فهم و ذهن و درک کسی نمی‌گنجد.

من یک مدل از قضاوت‌های امیرالمومنین که مرحوم علامه محمدتقی شوشتری در کتاب شریف «قضاء امیرالمومنین علی بن ابی‌طالب»، صفحه ۱۵، فصل سوم، در قضاوت‌های امیرالمومنین، «التِّي اسْتُنطِقَ فيها»، استنطاقات. چند تا استنطاق از امیرالمومنین یاد می‌کند، به اقرار کشیدن متهم را. یعنی امیرالمومنین زبان متهم را به سخن باز کرده پیش امیرالمومنین، بدون شکنجه و فشار و این‌ها، اقرار کرده. یک سری حیله‌های عجیب‌وغریب. حالا معروف‌هایش، یکی‌شان ماجرای بچه است که دو تا زن آمدند و ادعا کردند این بچه مال هر دو تاست. خب، ما باشیم چه کار می‌کنیم؟ این می‌گوید: «بچه مال من است.» آن یکی می‌گوید: «بچه مال من است.» و هیچ‌کدام نشانه‌ای هم ندارد. نه شناسنامه، نه مثل الان ژنتیک و فلان و این‌ها که نمی‌شد بررسی کند. چه کار کرد؟ امیرالمومنین فرمودند: «قنبر! آن شمشیر را بیاور. من این را دو نیمش کنم.» خیلی جدی، رسمی. رفت، شمشیر آورد، تقدیم امیرالمومنین. حضرت گرفتند بالا. مثلاً گفتند: «یا علی! یا علی!» ممکن است اینجا. آن یکی از این‌ها برگشت، گفت: «نزن آقا، نزن، نزن! مال آن است.» این که گفت «نزن!» این خودش مادر واقعی است. این گذشت از اینکه بچه دو نیم نشود. شگردهایی که آن ضمیر ناخودآگاه را فعال می‌کند و عجایبی در روان‌شناسی. یعنی قواعد عجیب روان‌شناختی در این مسائل موجود است. خب، ضمیر ناخودآگاه را دیگر انسان هر چقدر فیلم بازی بکند، ضمیر ناخودآگاه انسان نمی‌تواند فیلم بازی بکند.

خوب، امیرالمومنین، آقا جان من، عزیز من، انسان‌شناس است. مشکل اصلی ما الان در علوم انسانی این است که کسانی علوم انسانی را نوشتند و وضع کردند که بندگان خدا هیچ خبری از انسان ندارند. هیچ انسان را نمی‌شناسند. چنان که بگویند انسان چیست؟ انسان کیست؟ کسی دارد در مورد انسان حرف می‌زند که در قله شناخت انسان است؛ امیرالمومنین. این‌طوری است. و لذا باید علوم انسانی نسبت خودش را با امیرالمومنین تعریف کند. اصلاً در روایت الان می‌خوانم که، بعداً می‌خوانم. الان می‌خوانم که باز توضیحات بعدی را بدهم. در روایت دارد که: «قرآن هر وقت که تعبیر انسان را به کار برده، منظورش امیرالمومنین است.» «در قرآن هر وقت انسان آمده، منظور امیرالمومنین است.» چند تا روایت هم در این ضمن دارم. من حالا بعضی‌هایش را اینجا آورده‌ام برایتان از کافی شریف که اگر پیدا بکنم، بتوانم بخوانم. خیلی روایت‌های جالبی است که مثلاً یکی‌اش: «قُتِلَ الْإِنْسانُ ما أَكْفَرَهُ». این را تطبیق داده‌اند به امیرالمومنین. بعد حالا من باید پیدا بکنم الان اینجا روایت دم دستم. یعنی کتاب بحارالانوار دم دستم است، ولی این روایت‌ها آن‌قدر زیاد است و در همه جا، ولی پیدایش نمی‌کنم. یعنی گفتم از اول شروع می‌کنم، همین‌جوری می‌گویم. آهان! «الرَّحْمَنُ»، آن: «قُتِلَ الْإِنْسانُ ما أَكْفَرَهُ»، چه بود؟ ترجمه ظاهری چیست؟ می‌فرماید: «مرده باد انسان، چقدر کافر است!» «ما»ی تعجب است. «چقدر این انسان کافر است.» تأویل اهل بیت، تأویل می‌برند دیگر. یک لایه عمیق‌تر از باطن او را به شما می‌گویند که گاهی کلاً فرق می‌کند با آن‌چیزی که در ظاهر است. امام باقر علیه‌السلام چه فرمود؟ «قُتِلَ الْإِنْسانُ»، ای «قُتِلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ». انسان کیست در این آیه؟ امیرالمومنین. «ما أَكْفَرَهُ»، «ما»ی تعجب نیست. «ما»ی استفهام است، نه «ما»ی تعجب. «ما أکفره» یعنی: «من لوی کفره» یعنی چه چیزی باعث شد که او کفر بورزد؟ «چرا علی را کافر می‌دانستند؟» انسان را کشتند و انسان را کافر می‌دانستند. برای چه انسان را کافر می‌دانستند؟ امیرالمومنین حقیقت انسانیت است. خودِ خودِ انسان است. در قرآن وقتی می‌فرماید، منظور امیرالمومنین است. بعضی جاها بد می‌گوید. به ظاهر بد می‌گوید. آن‌جایی که بد می‌گوید، خرده‌ریزه‌های انسان‌اند، انسان‌نماها. مثل «مِن جَدَلِ الْإِنْسَانِ أَكْثَرُ شَيْءٍ». «انسان خیلی اهل» است، «خیلی چیزی که بیشتر از همه جدل است، محل جدل است. اکثر شیء جدل است. انسان خیلی جدل می‌کند.» معنای ظاهرش این است که انسان خیلی جدل می‌کند. معنای باطن یعنی: «هیچ حقیقتی در این عالم آن‌قدر مورد جدل واقع نشد که امیرالمومنین واقع شد.» پس همه آن‌هایی که در مورد انسان است، بر امیرالمومنین صادق است.

این روایت را هم ببینید. بحارالانوار، جلد ۴۰، صفحه ۱۴، از بصائر الدرجات، مرحوم صفار نقل می‌کند از امام رضا علیه‌السلام که زیر سایه‌شان هستیم. حسین بن خالد می‌گوید که: «سَأَلْتُهُ فَقُلْتُ: قَوْلُهُ الرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ.» از این آیه پرسیدم. «قَوْلُهُ الرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ.» حضرت فرمودند که: «إِنَّ اللَّهَ عَلَّمَ الْقُرْآنَ.» این «الرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ» چیست؟ حضرت فرمودند که: «این یعنی خدا قرآن را تعلیم داد.» یا الله، به دوستان می‌گوید با فرض تعطیلی هم تشریف آوردم، خدا حفظتان کند. «إِنَّ اللَّهَ عَلَّمَ الْقُرْآنَ.» گفتم: «خوب، این خَلَقَ الْإِنْسانَ چیست؟ خدا رحمان، قرآن را تعلیم داد. خیلی خوب. خَلَقَ الْإِنْسانَ چیست؟» حضرت فرمود: «ذَلِكَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ.» این خَلَقَ الْإِنْسانَ. هر وقت به شما در قرآن گفتند «الانسان»، در قله انسانیت آن فرد، اوریجینال از انسانیت، کیست؟ امیرالمومنین. بقیه فیک‌اند، آقا جان. فن‌پیج. بقیه فن‌پیج، یا فیک‌اند یا فن‌پیج‌اند. یعنی دوست داشتن انسان بشوند. انسان یکی بوده، اصل امیرالمومنین. چهارده تا هم از روی همان اصل که کپی برابر اصل بوده، زدند. یعنی خودش یکی بود. پیغمبر هم یکی که این‌ها یکی‌اند، دو تا جدا. دوازده تا از روی این زدند، می‌شوند دوازده معصوم. دیگر این‌ها اصل انسانیت‌اند.

روایت عجیب غریبی هم داریم در این باب. «خَلَقَ الْإِنْسانَ» یعنی چه؟ «الرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ خَلَقَ الْإِنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَیانَ». «انسان کیست؟» امیرالمومنین. «به او بیان را تعلیم کرد.» یعنی چه؟ یعنی هر چیزی که مردم احتیاج داشتند، بیانش را به امیرالمومنین یاد داد. این را تبیین کند، جا بیندازد. این قدرت را به او داد که همه حقایق را برای مردم جا بیندازد و تبیین کند. خب، قله انسانیت. پس ما گفتیم در علوم انسانی رشته باید دست کی باشد؟ دست کسی که خودش حقیقت انسان است. روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، حقوق، قضاوت، این‌ها علوم انسانی به حساب نمی‌آیند. ولی بالاخره یک زمینه‌هایی از علوم انسانی دارد. این‌هایی که جزء علوم انسانی به حساب می‌آیند، باید حرف کی در آن‌ها باشد؟ حرف انسان در آن‌ها باشد. نمی‌خواهم توهین بکنم به کسانی که این علوم را طراحی کردند، درآوردند یا کسانی که این‌ها را می‌خوانند و یاد می‌گیرند، ولی آقا جان، در غرب که اصلاً انسان را حیوان ناطق می‌دانند و افتخار هم می‌کنند. ما هم البته متأسفانه بعضی‌هایمان انسان را حیوان ناطق می‌دانیم. انسان اصلاً حیوان نیست. انسان حیوانیت با حیوانیتش سیر می‌کند. از حیوانیت خارج می‌شود. قدرت را دارد، مگر اینکه انسان ناقص باشد، خودش را در حد حیوانیت نگه دارد که از همه حیوانات هم بدتر می‌شود. بسیار از حیوانات بهتر است یا از حیوانات بدترین است. دو حالت. هیچ وقت حیوان نمی‌شود در هر صورت.

نکته در این مسائل این‌شکلی، مثلاً روش‌های اقرارگیری را با فشار و شکنجه و این‌ها یاد می‌دهند. دوره‌های عجیب و غریبی دارد. شکنجه‌های عجیب و غریبی می‌کنند. شما می‌بینید در معضلات، امیرالمومنین قرار گرفتند در قضاوت، بدون درد و خونریزی، با چهار تا تاکتیک روان‌شناختی، مسئله را کامل حل کردند. طرز عجیب و غریبی. این تفاوت حکومت امیرالمومنین با بقیه است. بقیه آن‌قدر می‌زدند مثل سیر و سرکه طرف به اقرار بیاید. امیرالمومنین دو کلمه، با چهار تا شگرد.

دو نفر آمدند پیش امیرالمومنین، گفتند: «یکی گفت من رئیسم، او غلامم است. آن یکی گفت من رئیسم، این غلامم است.» شاهد هم ندارند. قسم بخور. جفتشان هم قسم می‌خورند. حالا چه کار کنیم؟ دیگر دستمان بسته است. بقیه‌اش را نمی‌دانیم. این تفاوت امیرالمومنین با بقیه است. حضرت فرمودند که: «یک چوب بیاورید. گردن این‌ها را بگذارید روی چوب.» مثلاً حالت گیوتین. این چوب را آوردند و چشمان این‌ها را هم بستند. کله این‌ها را انداختند پایین و امیرالمومنین فرمودند که: «به خاطر اینکه به من دروغ گفتید، من می‌خواهم غلام را تنبیه کنم. پیغمبر، بزن گردن غلام را.» یکی کله را سریع کشید بیرون. «غلام درست می‌گوید. راست است.» این‌ها استفاده از ضمیر ناخودآگاه. حالا در بحث‌های فقهی می‌گویند مثلاً در بحث دیات که اگر کسی ادعا می‌کند من یک ضربه در سرم خورده، زبانم کار نمی‌کند. یک شرایطی قرارش می‌دهند که این به حرف بیاید. در یک سریال پارسال ساخته بودند. در یک خانه قدیمی بود و این‌ها، عمارت و این‌ها بود. بعد یکی‌شان دختر کنیز خودش را زده و به لالی افتاده بود و اقرار نمی‌کرد. البته آن‌ها دیگر از شاگردهای همین شگردهای کثیف استفاده کردند. این را بردند، گفتند: «برو تخم‌مرغ بیاور.» و بعد آن‌ها رفتند و رویش قفل کردند. آتش انداختند. این ماند، دیگر به حرف آمد. آن ته ته. خب، این‌ها یک مدل. بالاخره مرگ طرف را جلو چشمش می‌آورند تا حرف بزند. ولی روش‌های پیچیده‌تر و جذاب‌تری را استفاده می‌کردند.

مرحوم آیت‌الله شوشتری می‌فرمایند که مبدع علم استنطاق امیرالمومنین است. امیرالمومنین یاد دادند چه شکلی به نطق بیاوریم، متهم به حرف بیاید. من یک روایتش را برایتان می‌خوانم. خودش سه تا روایت نقل کرده. روایت اول که اروپایی‌ها این را از امیرالمومنین گرفتند. این روش را از حضرت یاد گرفتند. همین ضمیر ناخودآگاه. مثلاً می‌گوید: «بویاییم را از دست دادم.» یکهو یک بوی بدی را وقتی حواسش پرت است، بغل دماغش می‌آورند، می‌بیند بویایی دارد. اینجا گفتند که یک دختری را آوردند پیش خلیفه دوم، گفتند که: «این دختر، حالا این از این معمولاً بحث‌های قضاوت امیرالمومنین در این فاز است، دیگر ناچاریم. برق رفته بود ممکن است بگویند آقا +۱۸.» دیگر چاره‌ای نداریم. ما می‌خواهیم از اول تا آخر امیرالمومنین دیده شود. و اگر احساس می‌کنی جایش بدآموزی دارد، این‌جاها را بزنید جلو، مشکلی پیش نمی‌آید.

یکی را آوردند پیش خلیفه دوم، گفتند که: «این زنا کرده.» ماجرا چیست؟ این بچه، این دختربچه که بود، پدر و مادرش را از دست داده بود. یک مردی سرپرستش شده بود. آن مرد هی می‌رفت مسافرت. این دختر کم‌کم بزرگ شد و دختر به چشم خواهری، خوش‌برورو و خوب بود. ما شاء الله. دیگر وقت ازدواجش هم رسیده بود و این زن این مرد، مردی که این را بزرگ کرده بود، زنش دیگر کم‌کم احساس خطر کرد: «ما با دست خودمان مار پرورش دادیم و این ما شاء الله خوشگل و مشکل درمی‌آید، قاپ شوهر ما را می‌دزدد.» خب، این‌جور وقت‌ها معمولاً بعضی‌ها، نمی‌خواهم جنسیت بیاورم وسط، بعضی‌ها یک شمّه‌هایی درشان فعال می‌شود که خود حضرت ابلیس می‌آید دو واحد اینجا درس می‌گیرد در روش‌هایی که اینجا دارد استفاده می‌شود و کارهایی که می‌کنند که عجیب غریب است. اینجا گفتند که این خانم رفت، چند تا از زن‌های همسایه را جمع کرد و آورد و با انگشتش کاری کرد که این دختر خانم از دخترانگی درآمد. دیگر توضیح بیشتر. شاهد گرفت بر اینکه: «بعداً اگر آقا ما آمد، همه شهادت بدهید که این دختر زنا کرده.» خودش. آقا شوهر از سفر برگشت. زنه بهش گفتش که: «این دختره رفته زنا کرده. زن‌های همسایه هم از ماجرا خبر دارند.» این‌ها برای شهادت برداشت و آورد. مرد هم خیلی عصبانی شد: «من تو را بزرگت کردم، نانت دادم، آبت دادم، بزرگ شدی. بعد تو در خانه من رفتی همچین کاری کردی؟ حیثیت برای من نگذاشتی!»

ماجرا را آوردند پیش خلیفه دوم. خلیفه دوم حکم نکرد. گفت: «پاشید بروید پیش امیرالمومنین.» حالا این یک بحث و فصل مفصلی است. بیشتر بحث‌های الغدیر در این فاز است. برملا کردن علم امیرالمومنین، روی همین موضوع و همین محور است. بخش‌هایی‌اش را هم آورده‌ام از جلد ۶. اگر فرصت شود، می‌خوانم برایتان. خیلی نکات جالبی را برای علامه امینی اشاره کرده است. خلاصه، این آقا برگشت، گفتش که: «پاشید بروید پیش امیرالمومنین.» این‌ها آمدند همه با هم خدمت امیرالمومنین، داستان تعریف کردند. امیرالمومنین به این زن رو کرد، فرمود که: «برای ادعایت شاهد داری؟» گفت: «آره، این زن‌های همسایه شاهد هستند.» این‌ها را برداشت و آورد. حضرت می‌دانند که این شاهدان ممکن است ساخته شوند. از چه روشی در امیرالمومنین استفاده می‌کند؟ شمشیرشان را از غلاف کشیدند بیرون و گذاشتند جلو. دیگر امیرالمومنین، شمشیر. عمرو عاص به معاویه گفتش که: «تو من می‌دانم هر وقت اسم علی می‌آید، خودت را نجس می‌کنی.» گفت: «فلان فلان شده، مگر کسی در عرب هست که اسم علی را بشنود، خودش را نجس نکند؟» متن روایت اهل سنت هم نقل کرده. گفت: «مگر کسی در عرب هست که اسم علی را بشنود، خودش را نجس نکند؟» علی. علی شوخی ندارد. اهل ترس از کسی هم نمی‌ترسد. شمشیر او، دلاوری، این ماجراها. مگر کسی می‌تواند از علی نترسد؟

حالا این زن، امیرالمومنین شمشیر را درآوردند، گذاشتند جلو. «لَا فَتَی إِلَّا عَلِيُّ، لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ». فرمودند که: «همه زن‌ها را ببرند حجره‌های جدا جدا.» تا قبل از امیرالمومنین. زنِ این زن را گفتند: «بیاید.» یک بازجویی کامل ازش کردند. هنوز همان ادعا را می‌کرد و بعد این را فرستادند به اتاق قبلی‌اش. «برو در همان اتاق خودت.» هر زنی در یک اتاقی بود. یک اتاق بازجویی بود. تک‌تک بازجویی شدند. فرستادند اتاق خودش. بعد یکی از شاهدها را آوردند. دو زانو نشسته. کار روانی. دو زانو. بالاخره وضعیت آماده باشد دیگر. چهار زانو مثلاً راحت‌تر است. دو زانو مثلاً برای پرش و جهش و این‌ها. من خیلی در آن نکته است. زبان بدن در آن قواعد عجیب غریبی دارد. سیره امیرالمومنین و حرکات امیرالمومنین کامل است. و فرمودند که: «من را می‌شناسی؟ من علی بن ابی‌طالبم. این هم که می‌بینی شمشیرم است. زن آن آقایه، آن خانوم همسایه‌تان، این برگشت به حق. من هم امانش دادم.» برگشت به حق. یعنی همان‌جا که بود درست برگشت. به حق آنجا درست. جای درست کجا بود؟ بازداشتگاه. برگشت بازداشتگاه. دیگر برگشت به حق. یعنی یک جمله دو پهلو استفاده کردند. طرف به اشتباه بیفتد. دروغ هم نگفتند. شکنجه و فشار هم نداشتند. «من هم بهش امان دادم.» امان دادم. دیگر فعلاً در امان است. تو در سلول است. برگشت به حق. یعنی حقش کجا بود؟ در سلول باشد. «من هم امانش دادم. اگر راستش را نگویی، می‌کشمت.» تهدید شد. تهدید که اشکال ندارد؟ که تهدید که ظلم نیست؟ تهدید مسئله در آن نیست. «تو را خواهم کشت.» این هم معنا دارد. «تو را خواهم کشت.» «من ممیت به اذن الله‌ام.» هر وقت که باید بمیری، جان تو را من بالاخره ملائکه تحت فرمان من‌اند. آن موقع قبض روح معنا دارد دیگر. دروغ نمی‌شود. ما هیچ جمله‌ای از ما درنمی‌آید در تقیه که بخواهیم تقیه کنیم که دروغ باشد. ما هرچی بگوییم، هفتاد تا مخرج و راه خروج داریم، راه در رو داریم. مجبور می‌شویم برای تغییر، باید دروغ بگویید؟ بگویید. ولی ما هیچ وقت به دروغ نمی‌افتیم. هرچی بگوییم، یک راه دارد. اگر راستش را نگویی، می‌کشمت. این زن شروع کرد لرزیدن. به خلیفه دوم گفت: «ای خلیفه، مرا امان ده. الان حقیقت را برایت می‌گویم.» امیرالمومنین فرمود: «بگو.» زن گفت: «به خدا حقیقت ماجرا این است که این زن دید این دختر خیلی خوشگل است و ترسید شوهرش با این ازدواج کند. ما را برد خانه و یک مقدار شراب داد به این دختره. ما این را گرفتیم و او هم با دست خودش، بالاخره، ماجرا را این‌طور کرد.» و امیرالمومنین فرمود: «الله اکبر! من اولین کسی بودم که بعد از دانیال، بین شهود تفرقه انداختم. از همین راه حقیقت را کشف کردم.»

خب، حالا این ماجرا که ماجرای دانیال چیست را بعد عرض می‌کنم. بعد چه شد؟ همه زن‌هایی که تهمت زده بودند، حضرت حد بر آن‌ها جاری کرد. آن زنی هم که این کار را کرده بود، وادارش کردند که چون این را از دخترانگی درآورده بود، چهارصد درهم دیه بدهد و دستور دادند که، نکته بامزه ماجرا اینجاست، دستور هم فرمودند که: «آقا، این زن به دردت نمی‌خورد.» همان دختره را. «این زن آخر به غلطی که می‌خواست.» و طلاقش دادند. این زن را طلاق دادند و حضرت مهریه را از مال خودشان دادند. وقتی ماجرا تمام شد، عمر گفتش که: «یا ابوالحسن، قصه دانیال چیست؟» امیرالمومنین فرمودند که: «حالا ببینید، این هم ماجرای قشنگی است. وارث علم همه انبیاست. هرچی هر پیغمبری داشته، پیش امیرالمومنین و الان پیش اهل بیت، چون باز اهل بیت وارث علم امیرالمومنین‌اند. این‌که می‌گوییم همه انبیا در سیمای امام هم یحیی، هم موسی، هم عیسی، هم ابراهیم، همه این‌ها هست. همان‌طور که امیرالمومنین این‌طور بود.» پیامبر فرمود: «هرکی می‌خواهد به آدم نگاه کند، به علی نگاه کند. به نوح نگاه کند، به علی نگاه کند.» آن روایت مفصل و معروف است.

حالا ماجرای دانیال چیست؟ این هم خیلی قشنگ است. این‌ها حکمت است دیگر. این که می‌گوید: «ما به بعضی انبیا در کودکی حکمت دادیم.» این‌هاست. با حکمت تربیت کنیم. یک بحثی، یک وقت داشتیم که عنوان دقیق یادم نیست. «حکمت در کودکی» شاید عنوانش بود. «کودکی و حکمت.» یک همچین عنوانی که می‌شود بچه را حکیم بار آورد. با حکمت بازی‌ها. گاهی بازی‌های حکیمانه است. قوه استدلال در بچه شکل می‌گیرد. بچه قوی می‌شود منطقش، فکرش، علت‌یابی و علت‌جوییش. بعضی وقت‌ها فقط تکثیر می‌شود. چند تا مسئله با هم برای او، سرش گرم می‌شود. سرش گرم یعنی یک تصویر می‌آید، تصویر بعدی، تصویر بعدی، تصویر بعدی. ربط منطقی برایش ایجاد نمی‌شود بین این‌ها. یک عنصر پپه با پخمه از توی این در می‌آید. بچه‌ها چه شکلی خنگ می‌شوند؟ همین شکلی. بچه‌ها چه شکلی حکیم می‌شوند؟ وقتی که می‌نشینند فکر می‌کنند به ایده برسند، طراحی بکنند، علت‌یابی بکنند که چرا مثلاً این میز چهار تا پایه دارد. کلاس، معلم عاقل است، در این بچه قوی می‌شود.

دانیال در کودکی حکمت داشت. ایشان در کودکی فرمودند که: «دانیال یک کودک یتیمی بود. یک پیرزنی از بنی‌اسرائیل عهده‌دار مخارجش بود. پادشاه آن وقت دو تا قاضی مخصوص داشت که این‌ها دوستی داشتند. آن هم با پادشاه مراوده داشت. یک زن خوشگلی و این‌ها. یک روزی این پادشاه به اینی که مراوده داشت، آن رفیقه، رفیق قاضی‌ها، آن رفیقه، یک زنی داشت خیلی خوشگل و این‌ها بود. یک روزی پادشاه برای انجام یک مأموریتی به یک آدم امینی محتاج شد. قضیه را با این دو تا قاضی مطرح کرد: "یک آدم شایسته را برای انجام این کار پیدا کنیم." این دو تا قاضی همان دوست خودشان را به شاه معرفی کردند. این را آوردند به حضور شاه. شاه آن مرد را برای انجام مأموریت موظفش کرد و او هم آماده سفر شد. همش سفارش همسرش را به آن دو تا قاضی می‌کرد که به این‌ها، این دو تا بهش رسیدگی کنند. مرد به سفر رفت و آن دو تا قاضی هم رفتند خانه آن رفیقه. رفت‌وآمد داشتند دیگر. رفت‌وآمد زیاد شد، گفتگو و این‌ها. دیگر اول مثلاً شماره گرفتند، بعد پیام می‌دادند و بعد دیگر پی‌وی می‌رفتند و بعد دیگر آخر شب استیکر، ایموجی این‌ها، لایو. و دیگر کم‌کم دل برد. دو طرفه دیگر. مثلاً سه شب پیام می‌داد بیداری. سه و چهار می‌گفتش که: "سین کردی مثلاً جواب ندادی." از این ماجراها. آخرش به این زن تقاضایشان را گفتند و این زن هم امتناع شدید کرد و عاقبت به این زن گفتند که: "اگر تسلیم نشوی، تو را پیش پادشاه رسوا می‌کنیم، سنگسارت می‌کنیم." زن هم گفت: "هر غلطی دلت می‌خواهد بکن." این دو تا قاضی تصمیمی که گرفته بودند را عملی کردند و آمدند پیش پادشاه و شهادت دادند به زنای این زن. پادشاه خیلی ناراحت شد و تعجب کرد از این خانم. به آن دو تا قاضی گفتش که: "من شهادت شما را قبول می‌کنم، ولی عجله نکنید. بعد از سه روز سنگسار کنید." در این سه روز، یک جارچی را بهش گفتند که: "برو در شهر داد بزن، بگو که مردم برای کشتن این زن پاکدامن که زنا کرده، حاضر شوید. دو تا قاضی هم شهادت داده‌اند." مردم از شنیدن این خبر خیلی حرف‌ها زدند و پادشاه به وزیرش گفتش که: "نمی‌توانی یک چاره‌ای درست بکنی؟" گفت: "نه." روز سوم وزیر رفته بود برای تفریح بیرون. حالا ماجرا آن‌قدر حیاتی بود. وزیر رفته برای تفریح. در ستاد گفت: "من هفته‌ای یک بار شرکت می‌کنم دیگر. می‌خواهم من را فرمانده ستاد کنید. من هفته‌ای یک بار شرکت می‌کنم. صبح جمعه فقط می‌گویم چه شد." خانم، بعضی از مسئولینمان از موزه به ما رسیده از زمان حضرت دانیال. این‌ها بودند. می‌گوید که: "این رفته برای تفریح. حالا فردا می‌خواهند یک زن را اعدام کنند." پادشاه بهش گفته: "بنشین فکر کن." رفته تفریح. در بین راه چند تا بچه لخت دارند با هم بازی می‌کنند. خیلی گرفتن از این بابا. وزیر، چشم این را گرفت. دانیال یک کودک خردسالی بود بازی می‌کرد. وزیر هم نمی‌شناخت دانیال را. قالب بازی، ولی برای اینکه به وزیر بفهماند، این بچه‌ها را دور خودش جمع کرد. "این یک زن عابده است، آن دو تا بچه هم دو تا قاضی." قشنگ آن صحنه مسئله حکومتی را در بازی درآورد. یک شبکه نهالی بوده. خلاصه، آنجا معلوم می‌شود که حضرت دانیال برمی‌گردد در قالب داستان و این‌ها. همه مسائل حکومتی را به این بچه‌ها می‌فرمودند. خلاصه، گفتش که: "یک مقدار خاک جمع کنند و شمشیری دست گرفت. به بچه‌ها گفتش که: 'دست هر کدام از این دو تا شاهد را بگیرید، ببریم در فلان مکان. یکی از این دو تا را بگوییم بیاید.' بعد گفتش که: 'حقیقت مطلب را بگو وگرنه تو را می‌کشم.' جدا جدا اقرار گرفت. این بچه بهم گفتش که: 'می‌خواهی معلوم شود که این زن این کار را کرده یا نه؟ این دو تا که شاهدند، ببر اتاق، بگذار جدا جدا از این‌ها شهادت بگیر. بگو اگر که راستش را نگوید، رفیقت راستش را گفته. تو اگر راستش را نگویی، می‌کشمت.' این مجبور شود راستش را نگاه می‌کرد. ماجرا را گفتش که: 'قسم می‌خورم، من شهادت می‌دهم این زن زنا کرده.' دانیال گفت: 'در چه وقت؟' گفت: 'فلان.' شهادت بده. شهادت داد. گفت: 'زن زنا کرده.' گفت: 'در چه وقت؟ با چه کسی؟' گفت: 'با فلان پسر فلان.' گفت: 'کجا؟' گفت: 'فلان جا.' این حرفش با حرف آن یکی شاهد جور درنیامد. اینجا دانیال فرمود: 'الله اکبر!' این‌ها گواهی دروغ دادند. آن وقت به یکی از این بچه‌ها دستور داد برود بین مردم شهر، این دو تا قاضی که تهمت زده بودند را برای اعدام حاضر کند." وزیر ماجرا را می‌دید و سریع دوید رفت پیش پادشاه. قاضی را آورد و هر کدام را جدا جدا برد بازجویی و شهادت‌هایشان با همدیگر فرق می‌کرد. بعد دستور داد بزن بگویند: "این زن پاکدامن است و این دو تا قاضی تهمت زده‌اند." و دستور داد که این دو تا را دار زدند.»

خلاصه، این تفاوت علم بودن و نبودن است. چقدر این‌ها را آن بابایی که اسمش را آوردیم، حکم سریع به اعدام می‌کرد. «دو تا شاهدند دیگر. ما دستور داریم. باید شاهد وقتی هست، نمی‌دانم. بابا، بحث خون و ناموس و این‌ها بحث سختی است. احتیاط در آن زیاد است.» به‌هرحال، اینجا می‌بینیم علم امیرالمومنین در این مسئله به کار می‌آید.

خب، در باب علم امیرالمومنین، روایات فراوانی داریم. من مقداریش را برایتان بخوانم و جلسات بعد هم باز در بحث علم امیرالمومنین باید با هم گفتگو کنیم. حالا حالاها این بحث تمام نمی‌شود. یک بحث مفصلی که در مورد این است که فقط در طول تاریخ یک نفر گفت: «سَلُوني قَبْلَ أَن تَفْقِدوني.» که در بحار، یک باب جدا دارد. مرحوم علامه امینی هم یک بابی را در الغدیر برای این باز کردند که خیلی روایات فوق‌العاده‌ای را مطرح فرمودند. خب، یک نکته. نکته بعدی این است که امیرالمومنین فرمودند که: «من هزار در علم به رویم گشوده شد که از هر دری هزار در به رویم گشوده شد.» من چند تا روایت در این باب بخوانم. روایت زیاد، خیلی هم زیاد. در بحارالانوار، جلد ۴۰، از صفحه ۱۲۷ شروع می‌شود. باب ۹۳، عنوان «علمه و انا النبي علمه الف الف باب و انه کان محدث». امیرالمومنین محدث بود. هر لحظه هر چیزی را لازم داشت، برایش حاضر بود. در بعضی روایات فرمودند که جبرئیل سمت راستش بود، میکائیل سمت چپش و در هر مسئله‌ای که حضرت تحمل می‌کرد، این دو تا علم را در اختیار او قرار می‌دادند. این یکی از راه‌های روشن شدن مطلب برای امیرالمومنین بود. راه‌های مختلفی بود. یکی‌اش این بود که پیغمبر هزار در علم به روی او گشود که از هر دری هزار در گشوده می‌شد و حالا روایت این است. فرمود که پیغمبر: «اَثَرٌ إِلَى أَلْفِ حَدِيثٍ» با من بسر برد، «هزار حدیث» را. «در هر حدیثی هزار باب بود. در هر بابی هزار کلید.» یعنی باز تازه آن آخر آخریه، یک کلید بود که با آن هزاران مسئله با آن تهیه باز می‌شد. هزار تا مسئله آخرش. هر کدام یک مسئله کوچک بود، نه. آن آخریه یک دری باز شد، از آن در هزار تا در باز شد، از هر دری هزار تا در باز می‌شد که باز سر هر دری یک کلیدی بود که اگر آن را باز می‌کردم، باز یک دریایی از مسائل باز می‌شد. یک خانه داشته باشید، فرض کنید که گاوصندوق باشد در این خانه. به این نحو که این خانه اول که وارد می‌شوید هزار تا اتاق دارد، هر اتاقی هزار تا اتاق دارد، بعد تازه گاوصندوقه در هر اتاقی است که تازه وقتی باز می‌کنی می‌بینی خود آن گاوصندوق هزار تا گاوصندوق دارد. دسترسی. این دیگر چیست؟ این چه ثروتی است؟ این علم امیرالمومنین است. روایات در این باب خیلی زیاد است و علما هم توضیحات مفصلی داده‌اند در مورد اینکه این چه نوع علمی است، چه مدلی است. این باز جدای از آن روایتی است که فرمود: «من مدینه‌العلمم، علی باب این مدینه است.» آن باز یک باب دیگر است. آن هم باز روایتش مفصل است. خلاصه، این بحث بحثی است که هرچه برویم، تمام نمی‌شود در مورد علم امیرالمومنین. حالا حالاها مسئله حل نمی‌شود. یک نمونه‌هایی را فقط می‌خواهیم عرض بکنیم از اشراف امیرالمومنین به وقایع و مسائل. این قبیل چیست؟

در صفحه ۱۵۰ همین جلد ۴۰ دارد این روایت. روایت جالبی است. می‌گوید که امام صادق، استدلال امام صادق علیه‌السلام خیلی جالب است. این درس است برای ما. حالا علم امیرالمومنین، خب، امیرالمومنین در آن قله. خاصیتش برای من چیست؟ نکته. خب، من چه کار کنم؟ الان من چه کار کنم؟ اینجاست. می‌گوید که امام صادق علیه‌السلام به ابن ابی لیلا فرمودند که: «أَتَقْضِي بَيْنَ النَّاسِ؟» بین مردم قضاوت می‌کنی؟ گفتش: «یا عبدالرحمان.» لقبش عبدالرحمان. رسول‌الله. «بله، آقا جان.» حضرت فرمودند: «بِأَيِّ شَيْ‌ءٍ تَقْضِي؟» با چه چیزی قضاوت می‌کنی؟ گفت: «بِكِتَابِ اللَّهِ.» با قرآن. حضرت فرمودند: «فَمَا لَمْ تَجِدْ فِي كِتَابِ اللَّهِ؟» اگر چیزی در قرآن نباشد، با چه چیزی قضاوت می‌کنی؟ گفت: «مِنْ سُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ.» سنت پیغمبر. «وَ مَا لَمْ أَجِدْ فِيهِمَا اخْتَرْتُهُ عَنِ الصَّحَابَةِ، بِمَا اجْتَمَعَ عَلَيْهِ.» اگر در سنت پیغمبر نباشد، نگاه می‌کنم ببینم صحابه هرچی که همه صحابه با هم عمل کرده‌اند. اگر جایی صحابه با هم اختلاف داشتند، چه کار می‌کنی؟ «فَبِقَوْلِ مَنْ تَأْخُذُ مِنْهُ؟» حرف کدامشان را می‌گیری؟ گفت: «بِقَوْلِ مَنْ أَرْدَ.» تو دیگر بالاخره اختلاف بین صحابه افتاده. پیغمبر فرمود: «این اهل سنت بود.» اصحاب من مثل ستارگان‌اند. دنبال کدام راه بیفتید، هدایت می‌شوید. نامعصوم‌اند. حضرت فرمودند: «فَهَلْ تُخَالِفُ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ فِيمَا بَلَغَكَ أَنَّهُ قَضَى بِهِ؟» با علی هم مخالفت می‌کنی در آن‌چیزی که به تو رسیده که او قضاوت کرده؟ بالاخره علی هم یکی از صحابه است دیگر. چهار تا صحابه دیگر هم بودند. این‌جوری عمل کردن. نه دیگر. همان چهار نفر را می‌گیرم. به حرف علی کار ندارد. برگشت، گفت که: «رُبَّمَا خَالَفْتُهُ إِلَى غَيْرِهِ.» آره، ممکن است یک وقت‌هایی همین‌طور می‌شود دیگر. بالاخره.

امام صادق فرمودند: «مَا تَقُولُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِذَا رَسُولُ اللَّهِ قَالَ: أَيْ رَبِّ، إِنَّ هَذَا بَلَغَهُ أَنِّي قَوْلٌ خَالَفَهُ؟» روز قیامت وقتی پیغمبر بگویند: «خدایا، این فلانی با حکم من مخالفت کرده»، چه می‌خواهی جواب پیغمبر دهی؟ «به قول من مخالفت به قول پیغمبر چه کار دارد؟ من گفتم علی قضاوت نمی‌کنم.» برگشت، گفت: «وَ أَيْنَ خَالَفْتُ قَوْلَهُ؟» من کجا با حرف پیغمبر مخالفت کردم؟ مگر پیغمبر قضاوت می‌کردم؟ اگر پیغمبر حرفی نداشتم، می‌رفتم سراغ حرف صحابه. با پیغمبر مخالفت کردم؟ «علی به خبر رسیده که پیغمبر فرمودند: 'در قضاوت، آنی که از همه شما بالاتر است، علی است.' پس تو با حرف پیغمبر مخالفت می‌کنی.» علی، مخالفت می‌کنی. مگر پیغمبر نگفت: «قاضی‌ترین شما علی است؟» تو قاضی‌ترین را دنبال آن ابزار ول کردی. اینجا می‌گوید که: «فَصَفَّرَ وَجْهُ ابْنِ أَبِي لَيْلَى وَ سَكَتَ.» رنگ ابن ابی لیلا زرد شد. دیگر پس مخالفت با قضاوت علی، مخالفت با خود پیغمبر است. کنار گذاشتن علی، کنار گذاشتن خود پیغمبر است. نمی‌شود کسی بگوید من پیغمبر را قبول دارم، علی را قبول ندارم. خیلی مسخره است. استدلالی که امام صادق اینجا مطرح می‌کنند، به هزار و یک دلیل.

یکی‌اش این بود. بالاتر از همین دلایل، آیه مباهله. امام رضا فرمودند: «محکم‌ترین دلیل بر امامت علی بن ابی‌طالب، آیه مباهله است.» که بین ما خیلی غریب است. ما آیه غدیر را خیلی خوب بلدیم، در حالی که محکم‌ترین سند برای ولایت امیرالمومنین، آیه غدیر. غدیر خیلی آیه محکمی است. بعضی عزیزان بودند جلسات علم کلام. آن که در مورد این آیات بحث می‌کردیم. «محکم‌ترین آیه، آیه مباهله است.» چرا؟ فرمود: «وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ.» «شما بروید بچه‌هایتان را بیاورید، ما هم بچه‌هایمان را می‌آوریم. زن‌هایتان را بیاورید، ما هم زن‌هایمان را می‌آوریم. جان‌هایتان را بیاورید، ما هم جان‌هایمان را می‌آوریم.» «خدایتان را، به قول ما، خدایتان را بیاورید، ما خدایمان را می‌آوریم. خداهایمان را می‌آوریم.» پیغمبر فرمود که این دو تا بچه‌ها، بچه‌هایمان شدند. حسن و حسین. زن‌هایمان شد فاطمه زهرا. و جان‌هایمان شد علی بن ابی‌طالب. به نص قرآن و شهادت قرآن و اثبات، موتور از تاریخ اهل قرآن می‌فرماید امیرالمومنین جان پیغمبر است. خود پیغمبر. خودِ خودِ پیغمبر. هرچه پیغمبر دارد، او هم دارد. مخالفت با او، مخالفت با پیغمبر است. کنار زدن او، کنار زدن پیغمبر. این جزء واضحات برای ما. این هم از این نکته در فضائل امیرالمومنین و علم امیرالمومنین.

آقا جان، خیلی مطلب هست. من کدام را بگویم؟ می‌فرماید که پیغمبر اگر آیه‌ای برایشان نازل می‌شد، اگر شب بود، صبح نمی‌کردند تا اینکه به علی یاد بدهند. اگر صبح بود، شب نمی‌کردند تا اینکه به علی یاد بدهند. از این قبیل روایات فراوان و خیلی روایت عجیب و غریبی است. امام صادق می‌فرمایند که امیرالمومنین در یمن به یک قضاوتی حکم کرد. این‌ها آمدند پیش پیغمبر اکرم، گفتند که: «ان علیاً ظلمنا.» «علی به ما ظلم کرد.» پیغمبر فرمودند: «إِنَّ عَلِيّاً لَيْسَ بِظَالِمٍ وَ لَا يُخْلَقُ لِلظُّلْمِ.» خیلی تعابیر فوق‌العاده است. «علی ظالم نیست و اصلاً برای ظلم خلق نشده.» در خلقت او ظلم تعریف نشده. این آپشن اصلاً روی امیرالمومنین نیست. از کارخانه‌ای نداشته. پراید و این‌ها یک آرمش فقط آرمش را دارد. امیرالمومنین از اول نداشته. «لَا يُخْلَقُ لِلظُّلْمِ.» خیلی تعابیر در این لابه‌لای روایات. خیلی تعابیر فوق‌العاده. امیرالمومنین یکیش است. حالا هزاران مطلب این‌شکلی داریم که نشنیده‌ایم. بعدی: «علی ولی شماست بعد از من. حکم، حکم اوست. قول، قول اوست. حکم او را رد نمی‌کند الا کافر و راضی نمی‌شود به او الا مؤمن.» روایت دیگر می‌فرماید که تعابیری که سلمان به کار برد، اینجا خیلی فوق‌العاده است. عبارت‌ها، مثلاً دارد که: «خدا علمش را ده بخش کرد، نُه تایش را داد به امیرالمومنین. یکیش را در عالم پخش کرد.» آن یکیش را هم که در عالم پخش کرد، همه‌اش را داد به علی. باز از آن یکی، یک کوچولو گذاشت برای کل خلایق. یعنی ۹۸ درصد برای امیرالمومنین. یک دو درصد که آن دو درصد امیرالمومنین شریک‌ها در آن؟ نه، آن ۲ درصد دیگر باز او نمی‌داند. مشارکت فرمود: «از این هزار هزار تا که گفتم، امام صادق فرمود یک درش به روی خلق‌الله باز شده.» کل زندگی شما را تا دوران ظهور تا قیامت، آن یک در دارد تأمین می‌کند که هزار تا در از آن، هزار تا در باز. هزار تا کلید. آن تهیه یک دری باز شد. این همه ماجراست. رفتیم در آسمان، عمق زمین و بالا و پایین و سه ثانیه رفته میدان و چهار ثانیه برمی‌گردید. این‌ها همه از آن یک باب. یکی از امیرالمومنین گیر شماها آمده. بقیه‌اش را قفل کرد. در روایت امام باقر روایت آورده‌ام برایتان بخوانم، محشر است. بخوانم یا نخوانم؟ روایتش را کجا گذاشتم؟ اینجاست. بله. خیلی روایت. کجا بگویم؟ آن‌قدر روایت است. اصلاً واقعاً آدم می‌ماند که در مورد علم امیرالمومنین چه باید گفت؟ از کجا باید گفت؟

می‌فرماید که آمدند پیش امام صادق علیه‌السلام. وهب بن وهب قرشی می‌گوید در بحار، جلد ۳، صفحه ۲۲۴. روایت آنجا شروع می‌شود. روایت هم روایت عجیب و فوق‌العاده‌ای است. می‌گوید یک جماعتی از فلسطین آمدند خدمت امام باقر علیه‌السلام، یا روایت امام صادق علیه‌السلام. یک سری مسائل پرسیدند و امام باقر جواب دادند. در مورد «صمد» پرسیدند. صمد چیست؟ «اللَّهُ الصَّمَدُ.» تفسیرش این است. حالا در مورد قضاوت و این‌ها گفتی، می‌خواهم یکم بحث توحیدی ببینیم که قله علم اهل بیت اینجاهاست. چیزی گیر کسی نیامده. سلمان می‌گفت: «این آقا دارد می‌رود، بروید دامنش را بگیرید. نمی‌دانید این کیست؟ این برود، می‌برد با خودش.» بحار، این بخش هست. «بروید دامنش را بگیرید. این خود علم است. این خودِ خودِ علم است.» پیدا کنم برایتان. خیلی فوق‌العاده است تعبیری که سلمان به کار می‌برد. حالا ببینم اگر روزی باشد، پیدایش می‌کنیم ان‌شاءالله. بله، پیدا کردم. روزی بود، نگاه کردم، پیدایش کردم.

می‌فرماید که: «مَرَّ عَلِيٌّ بِغُلَامِ رَسُولِ اللَّهِ» امیرالمومنین سوار بر الاغ پیغمبر، «وَ سَلْمَانُ فِي مَلَإٍ» سلمان در جمع نشسته بود. «فَقَالَ سَلْمَانُ رَحْمَةُ اللَّهِ عَلَيْهِ أَ لَا تَقُومُونَ؟» «پا نمی‌شوید بروید دامن این آقا را بگیرید؟» «تَسْأَلُونَهُ.» سوال کنید. «فَوَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ إِنَّهُ لَا يُخْبِرُكُمْ بِسِرِّ نَبِيِّكُمْ أَحَدٌ غَيْرُهُ.» «قسم به آن کسی که دانه را شکافت و انسان را آفرید، هیچ‌کس جز او از سرّ پیامبرتان به شما خبر نمی‌دهد.» پیغمبر غیر از این خبر ندارد. من می‌دانم. من علمم به اینجا رسید که می‌دانم علی همه را می‌داند. سلمان دارد همین را می‌گوید. و فرمود که: «چیزهایی می‌داند که اگر بخواهد بگوید، ابوذر او را کافر می‌داند.» می‌گوید: «عالم زمین است و بانی‌ها. او ربانی زمین است. إِلَيْهِ تَسْكُنُ الْأَرْضُ.» زمین با علی ساکن است. سکونت زمین با علی است. نفس سلمان است. «اگر علی را از دست بدهید، علم را از دست داده‌اید. و مردم را دیگر نمی‌شناسید. هیچ‌کس نمی‌شناسد. نور خدا در این زمین، علی است.» با علی می‌فهمیم. نگذارید برود. بعد امیرالمومنین به سینه می‌زد، می‌فرماید: «هیچ‌کس نیست این‌ها را بردارد.»

حالا ببین من شارژ لپ‌تاپ چون دارد تمام می‌شود، ان‌شاءالله آن‌قدر کفاف بدهد که این روایت را بخوانم. جلسه بهار. جلسه بعد دیگر حرف را قطع می‌کند. روایت فقط اینجا الان دارم. جلسه بهار باهام نیست. خب، ۴۳ بحار را پیدا کند، دارند این‌ها. صفحه ۲۲۴اش را بیاور. فرمود: «صمد پنج تا حرف است.» یک مدل عجیبی است در استدلال اهل بیت که این مدلی ما ندیده‌ایم. خیلی کم است. خوب، کلمه صمد یک معنایی دارد دیگر. صمد یعنی بی‌نیاز، یعنی «لا جوف له»، جوف ندارد، وسط ندارد، احتیاج ندارد، پر است، همه‌اش یکپارچه است و همه پری مال خودش است. این‌ها معانی‌ای است که گفته‌اند. فلاسفه و متکلمین گفته‌اند این‌ها را. امام باقر علیه‌السلام فرمودند: «از صمد پنج تا حرف است: الف، لام، صاد، میم، دال.» بر اساس علم الحروف جواب دادند. علم عجیب غریبی است و بسیاری از معارف قرآن از این کانال فهمیده می‌شود.

بعد فرمود که: «الف دلالت بر عنیّت خدا دارد.» «شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ.» عنیّت خدا یعنی از حواس غائبه است. «لام دلیل بر الوهیت خدا دارد.» «إِنَّهُ هُوَ اللَّهُ.» الف و لام وقتی ادغام می‌شوند، ظاهر بر زبان نمی‌شوند، واقع در گوش نمی‌شوند، در کتابت ظاهر. و این دو تا دلیل‌اند برای الوهیت خدا که لطیف است و مخفی از حواس. دور از حواس. درک نمی‌کند و در زبان واصف هم نمی‌آید. در گوش شنونده هم نمی‌آید، چون تفسیر الوهیت همان است که «الِهَ الْخَلْقُ عَن إِدْرَاكِ مَاهِيَّتِهِ وَ كَيْفِيَّتِهِ». ماهیت و ماهیتش را در روایت هم آمده، یعنی مخلوقات از ماهیت اینکه خدا چیست، از چیستی خدا عاجزند و کیفیت از کیفیت خدا به حس و وهم عاجزند. «بَلْ هُوَ مُبْدِعُ الْأَوْهَامِ خَالِقُ الْأَحْوَالِ.» خسته‌تان نکنم. روایت سنگین است. یک کلاس مفصلی می‌خواهد این‌ها را. فرمودند و فرمودند: «صاد چیست؟ دلیل علی انه عزوجل صادق.» صاد علامت صدق خدا. «و میم چیست؟ دلیل بر مُلک خداست.» «إِنَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ.» «دال چیست؟ دلیل علی دوام ملکه.» دلالت دارد مُلک خدا دائم است. شد پنج تا حرف: الف، لام، صاد، میم، دال. درست است آقا؟

حالا چه فرمود؟ فرمود که روایت از کی بود؟ امام باقر علیه‌السلام. اصل ولایت امام صادق، امام باقر علیه‌السلام فرمودند که: «لَوْ وَجَدْتُ لِعِلْمِ الَّذِي آتَانِي اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ حَمَلَةً لَنَشَرْتُ التَّوْحِيدَ» ای کاش من حاملی پیدا می‌کردم برای علمم. «لَنَشَرْتُ التَّوْحِيدَ وَ نَشْرَ الْإِسْلَامِ وَ الْإِيمَانِ وَ الدِّينَ وَ الشَّرَائِعِ مِنَ الصَّمَدِ.» توحید را نشر می‌دادم، و نشر اسلام و ایمان و دین و شرایع را از صمد. از همین کلمه از صمد، کل دین را به کل عالم می‌رساندم. کل اسلام و ایمان را می‌رساندم. یک از صمد قرآن بس است برای اینکه ما حالم را بگیریم. امام موسی علیه‌السلام فرمود: «من اگر کهیعص را برایت تفسیر بکنم، لَمَنْ شِئْتَ عَلَى الْعَابِ.» فارسی، عربی، ترکی. فرمود: «اگر برایت کهیعص را تفسیر کنم، روی آب راه می‌روی.» تفسیر این را بدانی، بفهمی. در قرآن از صمد را بفهمی، همه دین را از تو، از صمد می‌کشم بیرون. «امام باقر فهم» گفت: «وَ كَيْفَ لِي بِذَلِكَ؟» «من چطور بخواهم حامل برای علمم پیدا کنم؟» «وَ لَمْ يَجِدْ جَدِّي أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ حَمَلَةً لِعِلْمِهِ.» وقتی پدرم، جدم امیرالمومنین برای علمش حامل پیدا نکرد، من چطور برای علمم حامل پیدا کنم؟ «حَتَّى كَانَ يَتَنَفَّسُ الصُّعَدَاءَ.» تا جایی که پدر من، جد من، امیرالمومنین نفس عمیق می‌کشید. «فَيَنَامُ بَيْنَ الْجَوَانِعِ مِنْ عِلْمِ جَمَاعَةٍ.» علم جماعت بین این اعضا و جوارح. خدا به علم دست و پا داد، شد امیرالمومنین. کلام خود امیرالمومنین است: «دست و پا. خدا به علم دست و پا داده، شده این.» بعد می‌فرمود: «ها! اَلَا لَاجِدَ مَنْ يَحْمِلُهُ.» «وای! وای! کسی پیدا نمی‌شود.» «أَلَا وَ إِنِّي عَلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ.» «من از جانب خدا و شما، حجت بالغه‌ام.» «فَلَا تَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ.» «به ولایت نگیرید آن کسانی را که خدا بهشان غضب کرده.» امام باقر فرمودند که دیگر ادامه روایت که در مورد همین بحث توحید و صمد و این‌ها مطالبی را فرمودند.

خیلی آقا جان، روایت‌ها ماند و باز من هی می‌خواهم هر جلسه بیایم گلچین بکنم، یک مقدار بگویم، یک مقدار نگویم. غصه‌تان نباشد. فعلاً این موضوع با هم هستیم. حالا حالاها و سائِلُونَ. یکم بیشتر صحبت بکنیم. مطلب امیرالمومنین، عاقبت ما را ختم به خیر کند و در فرج آقایمان امام زمان تعجیل بفرماید. قلب حضرت را از ما راضی بفرماید. و صلی‌الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط