معرفی
* علم اهلبیت از کدام عالم است؟
* مراتب وحی به پیامبر
* ولایت امیرالمومنین علی (ع) ، همان ولایت پیامبر اکرم (ص) است
* هزار علم امیرالمومنین، هزار اسم خدا
* امیرالمومنین و دریافت وحی
* خطبههایی که خبر از آینده میدهد
* امیرالمومنین علی علیه السلام، یک نفر نبود، همه عالم بود
* چرا امیرالمومنین از آینده خبر میدهد؟
* مخاطبین نهجالبلاغه همه بشریت است
* شرح خطبه ۱۲۸ نهجالبلاغه
* مراتب وحی به پیامبر
* ولایت امیرالمومنین علی (ع) ، همان ولایت پیامبر اکرم (ص) است
* هزار علم امیرالمومنین، هزار اسم خدا
* امیرالمومنین و دریافت وحی
* خطبههایی که خبر از آینده میدهد
* امیرالمومنین علی علیه السلام، یک نفر نبود، همه عالم بود
* چرا امیرالمومنین از آینده خبر میدهد؟
* مخاطبین نهجالبلاغه همه بشریت است
* شرح خطبه ۱۲۸ نهجالبلاغه
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله و صلی الله علی سیدنا و نبینا، قاسم المصطفی، محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان قیام.
سلام و تبریک دارم محضر عزیزان، محبین امیرالمؤمنین و خوبانی که بحث شیرین «شهر شناس» را با همدیگر آغاز کرده بودیم. در سال جدید، هفته منعقد نشد و سال جدید در واقع اولین جلسهای است که ما این موضوع را پیگیری میکنیم.
این روز سیزدهم فروردین، برخی به توهم و خرافات فکر میکنند که روز نحسی است و از نحسی سیزده فرار میکنند. ما از نحسی ایام و تلخیها فرار میکنیم به صاحب سیزدهم، به امیرالمؤمنین - صلوات الله و سلام علیه - که مولود سیزدهم رجب است و از امیرالمؤمنین میخواهیم در این سال انشاءالله با جلوه تام و تمام خودشان، با رحمت و مغفرت و کرم و عنایات از جانب امیرالمؤمنین که هم از طرف حقتعالی است، این ملت را بهرهمند کنند و از این مشکلات، از این مسائل و سختیها عبور بدهند.
انشاءالله در مورد علم امیرالمؤمنین مقداری صحبت کردیم در جلسات قبل و مطالبی را به عرض عزیزان رساندیم. ادامه مباحث را میخواهم پی بگیرم. قبلش دوست دارم نکاتی را از حضرت امام - رضوانالله علیه - عرض بکنم. امام در آثارشان خیلی نکات فوقالعادهای در مورد امیرالمؤمنین دارند و برخی از آنها خیلی سنگین است و جایش نیست اینجا بخواهیم بحث بکنیم؛ ولی حالا من یکی دو تاییاش را میخواهم اگر بشود عرض بکنم.
یکیاش در مورد همین هزار درِ علم است. حضرت امام میفرمایند: «این هزار در علم، همان هزار اسم از اسامی حقتعالی است.» این اسامی حقتعالی که هزار اسم است و در دعای جوشن هم هزار اسم از اسامی حقتعالی را میبینید، اینها برای امیرالمؤمنین جلوه کرده و به عالم اسماء چون راه دارد از عالم اسماء، علم بر همه این عالم است. ببینید، ما الان در عالم پایین هستیم، به اینجا میگویند عالم ناسوت، عالم ماده، عالم ملک، عالم شهادت. همه اینها اسمهایی است که برایش گذاشته شده. به بالاتر از اینجا میشود عالم غیب. عالم غیب یک مرتبه عالم مثال یا عالم ملکوت است. بالاتر از عالم مثال، عالم جبروت است که بهش میگویند عالم عقل. بالاتر از عالم جبروت، عالم لاهوت است که بهش میگویند عالم اسماء. نمیخواهم خیلی وارد این بحثها بشویم، بحثهای مفصلی است. عالم اسماء، حالا هرچیزی که ما این پایین داریم، این فیلترها را رد کرده، از بالا آمده پایین، نزول پیدا کرده. مثل بارانی که نازل میشود. آمده از بالا به پایین. فرقش با باران این است که او وقتی میآید پایین، دیگر بالا نیست. این وقتی میآید پایین، بالا هم هست. مثل بنده که الان مطلب در ذهنم است و به کلامم میآید، هم در ذهنم هست. اگر چیزی را به کلام آوردم، از ذهنم خالی نمیشود، خارج نمیشود. پایین میآورم مطلب را از ذهنم به دهانم، از فکرم به زبان. این میشود تنزل. همه این عالم تنزل است و علم غیب در واقع علم به آنور ماجرا است. علم به عالم مثال، علم به عالم جبروت، علم به عالم لاهوت. هر چقدر این علم قویتر بشود در انسان، اینجور عمیقتر میشود. اهلبیت، علمشان از عالم لاهوت است، از آن سرچشمه حقایق، همه ماجراها را خبر دارند.
بعضیها کمی لطافتهایی پیدا میکنند، مثل شهدای دفاع مقدس ما. اینها مثلاً میفهمیدند که کی به شهادت میرسند، میفهمیدند کی به شهادت میرسد یا حتی میفهمیدند که مثلاً فلان حمله میشود، فلان اتفاق تلخ، یا اگر شهادتشان تأخیر افتاده به خاطر چیست. اینها کمی راه پیدا کردند به عالم مثال. خوابهای خوبی میدیدند، مثل همین شهیدی که، شهید یوسف الهی که سردار عزیزمان حاج قاسم سلیمانی کنار ایشان وصیت کردند دفن بشوند. این شهید خوابهای خوبی میدید، اطلاعات پیدا میکرد. این از عالم مثال دریافت میشد. این هم یک مرتبه از علم غیب است. مراتب عمیقتر: پس یک مرتبه عالم مثال است، یک مرتبه عالم جبروت است، یک مرتبه عالم لاهوت است. علم اهلبیت از عالم لاهوت است. عالم اسماء. عالم اسماء هزار تا اسم. این هزار درِ علمی که به روی امیرالمؤمنین گشوده شده است. حالا هر اسمی کنار آن یکی اسم دیگر که بیاید، آیات قرآن را ببینید. مثلاً میگوید: «علیمٌ حکیم». باز مثلاً «حکیم حلیم»، «علیم حلیم»، «علیم با حکیم» ترکیب میشود، یک جایی «حکیم با حلیم» ترکیب میشود، یک جای «علیم با حلیم»، یک جا «حلیم با حکیم»، یک بار «حلیم با صبور». این هی دو تا دو تا فرق میکند. هر دو تایی که کنار هم میآید، گن، اصطلاحاً بهش میگویند ازدواج اسماء، تزویج اسماء، زوج شدن اسماء. دو تا دو تا که کنار هم میآید، یک آثار دیگر دارد. علم اهلبیت از آنجا نشئت میگیرد. این هزار درِ علم در امیرالمؤمنین به این نحوه است.
پیامبر اکرم فرمودند: «من شهر علمم و علی در این شهر است.» خب، در کارکرد دو طرفه دارد. یک کارکردش این است که اگر قرار است چیزی به داخل شهر بیاید، از در وارد میشود. یک کارکردش این است که اگر چیزی بخواهد از شهر خارج بشود، از در خارج میشود. یکی دیگرش این است که هر شهری را از دروازهاش میشناسند. ورودی آن و در واقع رفت و آمد و حیثیت و هویت یک شهر از در آن صورت میگیرد و باب ارتباطی مردم با در است و در خودش بخشی از شهر است. در چیزی جدایی از شهر نیست. به امیرالمؤمنین، خود پیغمبرند، نفس پیغمبرند، ولی خدای متعال اراده کرده است که این حقیقت پیغمبر اکرم از کانال امیرالمؤمنین این دریچه باز بشود بر بشریت و این حقایق ریخته بشود بر بشریت.
ما میگوییم شیعه امیرالمؤمنین، پیغمبر اکرم، ولایت امیرالمؤمنین در حالی که باید بگوییم ولایت پیغمبر اکرم. «من کنت مولا فهذا علی مولا.» هرکی من ولایت بهش دارم، این علی ولایت دارد. پس ولایت امیرالمؤمنین، ولایت پیغمبر اکرم است و این ولایت در هر دو بزرگوار یکسان و یکی است؛ ولی از باب اینکه راه ارتباطی از در است، لذا ما اسم امیرالمؤمنین را میآوریم، ولایت امیرالمؤمنین مطرح و شاخص میشود. امیرالمؤمنین چون دروازه و محل ورود است.
حالا حضرت امام در کتاب شریف «مصباح الهدایه» صفحه ۷۵ تا ۷۶ مطالب خیلی خوبی دارند که چکیدهاش را بنده میخواهم عرض بکنم و از این عبور بکنیم. میفهمند که: «درباره اینکه حضرت علی از حضرت رسول سوال کردند: شما برترید یا جبرئیل؟» این سوال و سوالهای از این قبیل از طرف مولای ما امیرالمؤمنین مطرح شده برای کشف حقایق برای مردم وگرنه این حضرت خودش حقایق علوم و پنهانیهای اسرار را پیش از رسیدن به نشئه مثالیه خیالیه، با مقام عقلی و شأن غیبی خود از حضرت رسول دریافت میکرد.
خیلی نکته قشنگی است. میفرمایند که پیغمبر وقتی بهشان وحی میشد، اول پیغمبر وحی را کجا میگرفت؟ در عالم لاهوت. بعد میآمد پایین، آن قیمت عالم جبروت، در عالم ملکوت و در عالم ناسوت که میشد بدن پیغمبر. اینجا دریافت میکرد و اعلام میکرد. حضرت امام میفرمایند امیرالمؤمنین لنگ این نبود که پیغمبر در این عالم ناسوت وحی را اعلام کند تا این هم بفهمد. همان جا که عالم لاهوت وحی به پیغمبر میشد، او هم دریافت میکرد همان جا. فقط ابلاغش با پیغمبر بود. امیرالمؤمنین مسئولیت ابلاغ نداشت و مثل بقیه مردم خیلی عادی خودشان را میگرفتند که انگار مثلاً ما هم الان فهمیدیم، الان شنیدیم. وگرنه پیغمبر اکرم به ایشان فرمودند که: «انک تسمع ما اسمع و ترا ما ارا.» هرچه من میشنوم تو هم میشنوی، هرچه من میبینم تو هم میبینی. «الا انک لست بنبی.» فقط تو پیغمبر نیستی. یعنی مسئولیت ابلاغ نداری. من وظیفهام این است که ابلاغ کنم، پایش بایستم، به مردم برسانم، اجرا کنم، محقق کنم. تو مسئولیت این شکلی نسبت به اینها نداری. البته پیغمبر مسئولیت نسبت به تنزیل داشتند. امیرالمؤمنین مسئولیت نسبت به تأویل داشتند. تنزیل یعنی از آن بالا وحی را میگرفتند، میآوردند، به مردم میرساندند. آن چیزی بود که پیغمبر به عهده داشت. امیرالمؤمنین مسئولیت تأویل داشتند؛ یعنی باید میبردند سر جایش مینشاندند. این تفاوت کار پیغمبر با امیرالمؤمنین و هر دو یک حقیقت بودند.
پیغمبر با امیرالمؤمنین هیچ تفاوتی ندارند. حضرت امام در تغییرات فلسفهشان میفرمایند که اگر خدا اراده میکرد که امیرالمؤمنین زودتر بیایند، یعنی وقتی که پیغمبر ۳۰ سال از امیرالمؤمنین زودتر متولد شدند، تفاوت ۳۰ ساله دارند، که در ۴۰ سالگی پیغمبر، امیرالمؤمنین ۱۰ سالش شد. امام میفرماید: «اگر این اتفاق برعکس میشد، آن وقت امیرالمؤمنین میشدند پیغمبر و وحی دریافت میکردند و ابلاغ میکردند. پیغمبر هم امیرالمؤمنین، اولین شیعه بود، پسر ۱۰ ساله که نماز را خواند.» پیغمبر اکرم.
امام خیلی بحث خوبی هم اینجا دارند و خیلی قشنگ این را اثبات میکنند. چون اینها یک حقیقتند در عالم بالا و عالم پایین. چون محدودیت دارد، به هر حال دیگر در نظر گرفته شده که یکی جلوتر، یکی عقبتر بیاید و یکی امام میشود، آن یکی مأموم میشود. همان جور که مثلاً امام حسن و امام حسین یک حقیقتند، ولی به خاطر این در واقع کمبود و محدودیت در عالم ماده، یکی امام میشود، آن یکی مأموم میشود. امام حسن امام، امام حسین هم امام بودند. امام حسین شیعه امام حسن بوده. یک حقیقتند، هیچ تفاوتی با همدیگر ندارند. «الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنة.» خب، این مطلب بسیار مهمی است.
«قبل از اینکه این پایین بیاید، امیرالمؤمنین، بعد از اتحاد نور آن حضرات، به حسب ولایت کلیه مطلقه، مانند نسبت میان لطیفه عقلیه بلکه لطیفه روحیه سریه.» خیلی بحث سختی است، بگویم فقط میخواهم ببینید که بحثهای خیلی عمیق اینجا مطرح است که ما از کنارش رد میشویم.
بعد میفرمایند که: «پس این بالا هرچی که بوده، امیرالمؤمنین دریافت میکرد. در واقع هیچ تفاوتی بین این دو نفر در عالم بالا نیست.» بعد توضیحات بیشتری که حالا دیگر میخواهم رد بشوم. نمونههایی را میخواهیم از نهجالبلاغه امشب با هم بخوانیم و ببینیم که این علم بینظیر و این علم فراوان این شخصیتی که در طول تاریخ تنها کسی بود که بالای منبر داد میزد: «سلونی قبل ان تفقدونی.» قبل از اینکه من را از دست بدهید، سوال کنید. حالا من دوست داشتم در مورد این هم مفصل صحبت بکنیم که پیغمبر این طور میفرمایند، امیرالمؤمنین این طور میفرمایند. مطالبی که گفته شده در مورد این ماجرا، روایات اهلبیت، کلمات دیگران. مرحوم علامه امینی خیلی نکات خوبی در «الغدیر» دارند، ولی دیگر فرصتمان کم است متأسفانه و اگر این بحث را هر روز داشتیم و روزی یک ساعت و نیم بود، خیلی بیشتر بحثمان پیش میرفت و خیلی نکات را میتوانستیم بگوییم؛ ولی حالا هفتهای یک بار، آن هم یک ساعت، وقتمان هم کم است. لذا میترسم که خیلی مطالب اینجا بماند. دیگر یک گوشههایی از مطلب را گفتیم و عبور میکنیم تا انشاءالله ببینیم که کجا فرصت بشود بیشتر صحبت کنیم.
بنده چهار تا خطبه را میخواهم انشاءالله اگر بشود از نهجالبلاغه امشب عرض بکنم خدمتتان. حالا عزیزانم ظاهراً طراحی سوال شده، بله، مسابقه و مسابقه هم باید چه کار کنند آقا؟ پیامک بدهند، گسترش اطلاعرسانی میکنند به شماره ۰۵۵۵۰۳۱۳۱۷. فرصت دارد از امشب تا ۲۰ فروردین و سوالمان هم که این است که سه تا بله یا چهار گزینهای؟ سه گزینه باشد، یک عددش را انتخاب کنند. یعنی حالا من این را خودتان بعداً سوال را ببینید چه مدلی است. وقتی سوال آمد بیرون، پاسخش این است، این جای صحبت است که این چند تا خطبه که عددش را عرض میکنم، این آن بحثی است که میخواهیم اینجا مطرح بکنیم در مورد پیشگوییهای امیرالمؤمنین که محقق شد و همه دیدند و فهمیدند. چون بخشی از پیشگوییهای امیرالمؤمنین نسبت به ماجرای ظهور است که خیلی هم اتفاقاً نکات فوقالعادهای دارد در نهجالبلاغه؛ ولی چون هنوز محقق نشده، ما در مورد آن صحبت نمیکنیم. ولی پیشگوییهای امیرالمؤمنین که در طول تاریخ محقق شده و همه دیدند، این را میخواهم عرض بکنم.
یکیاش خطبه ۱۲۸ نهجالبلاغه است در مورد وقایعی است که در بصره رخ میدهد که ماجرای صاحب زنج را با هم مفصل صحبت کردیم. یکیاش خطبه ۱۶ است. البته خطبه ۱۶ آنچنان بحث پیشگویی آنچنانی ندارد، کلیات را دارد که اولین جزو اولین خطبههایی است که وقتی باهاشان بیعت گرفته شد در مدینه خواندند. شاید این را امشب نخوانیم، فقط اشاره بهش میکنم: خطبه ۱۶ نهجالبلاغه. یکی دیگر از خطبهها خطبه ۵۹ نهجالبلاغه است که وقتی میخواستند وارد جنگ با خوارج بشوند، نکاتی را گفتند در مورد خوارج که محقق شد و خیلی جالب بود. خطبه ۶۰ که باز ربطی به خوارج دارد و یکی هم خطبه ۷۵ که موعظههایی را حضرت میفرمایند و مسائلی است که محقق شده. الان ما ۵ تا خطبه را اسم آوردیم. حالا سه تایش را اگر عزیزان بتوانند بنویسند یا آن سوال اگر سه گزینه یا چهار گزینهای باشد، گزینهاش را معین بکنند. کدام یک از این گزینهها درست است؟ این میشود آن خطبههای نهجالبلاغه.
اولین خطبه، خطبه ۱۲۸. این خطبه را عزیزانی که نهجالبلاغه دارند، اگر میتوانند کتابش را بردارند یا در گوشیها هم که معمولاً همه نهجالبلاغه را داریم، کم استفادهترین اپلیکیشنهای گوشی ما است. یعنی احتمالاً اگر در گوشیام باشد، مثلاً شاید هر ۵ سال یک بار ازش استفاده بشود و کسی خیلی کاری به این ندارد. خطبه ۱۲۸ نهجالبلاغه. بنده از شرح حضرت آیتالله مکارم شیرازی که شرح ۱۵ جلدی نهجالبلاغه است و خیلی قابل استفاده است و خواندنی است، جلد ۵ صفحه ۳۴۵، چند صفحهای را میخواهم در مورد این خطبه بخوانم و نکات این خطبه را با هم داشته باشیم. دو بخش از آینده را امیرالمؤمنین در این خطبه ذکر میکنند: یکی ماجرای صاحب زنج که اینها بردههایی بودند که شورش کردند در سالهای منتهی به تولد امام زمان. تقریباً ۲۰۰ سال فاصله است بین این کلام امیرالمؤمنین و رخ دادن این ماجرا که حضرت توصیفی دارند در مورد این و یکم در مورد ماجرای مغول است که این بیش از ۶ قرن فاصله بین امیرالمؤمنین و این وقایع که حضرت با همه جزئیات ماجرای مغول و فتنه مغول را مطرح میکنند و آخرش یکی از حضرت سوال میکند: «آقا اینها علم غیب است که شما میگویید؟» و حضرت توضیحات در مورد علم غیب میدهند. پس این سه بخش خطبه که با همدیگر میخوانیم و خیلی نکته دارد.
تیتر این خطبه این است: «کلام امام علیهالسلام فی ما یخبر بهی عن الملاح بالبصره.» ملاحم فتنههایی که در بصره رخ میدهد. حضرت پیشگویی میکنند و مسائلی را میگویند یا احنف. اول خطبه که به احنف خطاب میکنند، احنف بن قیس از بزرگان بصره بود. صحابه پیغمبر بود. پیغمبر از خدا بنده خدا درخواست مغفرت کردند و آدم پاکی بود، سخاوتمند بود و میگفتش که: «من هیچ چیزی امیدوارکنندهتر از دعای پیغمبر برای خودم ندارم.» و جزو اولین مبلغینی بود که از طرف پیغمبر به سمت بصره رفت. آدم خیلی باهوشی بود، عاقل بود، باذکاوت بود. در جنگ صفین کنار امیرالمؤمنین بود؛ ولی در جنگ جمل بنا به مصالحی شرکت نکرد. آن هم به خاطر این بود که گفتش که: «اگر در جنگ شرکت نکنم، میتوانم ۶۰۰۰ شمشیر را از تو دور کنم. نیامدن من برای شما بهتر است در این جنگ.» و حضرت امیر پیشنهاد را پذیرفتند. احنف شخصیتهای خوب و درست حسابی و سالم، جزو خواص با بصیرت و فهمیده و مؤمن و حزباللهی و بسیجی و عاقل و دانا و خیلی ویژگیها بود که کنار امیرالمؤمنین، چون اهل بصره بود، حضرت شروع کردند از ۲۰۰ سال بعد بصره نکاتی را به او گفتن.
خب، چرا امیرالمؤمنین این حرفها را میزنند؟ قطعاً اینهایی که دارند اینجا این پیشگویی امیرالمؤمنین را میشنوند، نه ۲۰۰ سال بعد هستند، نه ۶۰۰ سال بعد. خب چه کاری است؟ میزنند که به درد هیچکس هم نمیخورد. آن هم در آن بحران و در بحبوحه ماجرا. مسائلی را گفتند. گفتند که حالا مثلاً حضرت خواستند از الان پیشگیری بشود، حواس مثلاً به اهل بصره جمع بشود و فلان و اینها. یک نکته خوبی که میشود بهش اشاره کرد این است: امیرالمؤمنین امام تاریخند، امام بشریتند، امام همیشه هستند.
یک جمله از امام خمینی برایتان بخوانم. این جمله خیلی با قلب و روان من بازی کرد. خیلی این جمله خوب است. یک سری جملات از امام من میخواندم اینها را. امام خمینی در سخنرانی عمومی و علنیاش گفته بود. مثلاً با جهاد سازندگی، پرسنل نمیدانم کجا. من گفتم: «خدایا این الان در حوزه علمیه اگر سنگین گفتهاند؟» امام خمینی در جمع پرسنل جهاد سازندگی دارند میگویند. این از آن سخنرانیهاست. این جملهای که از امام برایتان میخواهم بخوانم در جمع پرسنل سپاه پاسداران و اعضای دادگستری، جلد ۷ صحیفه امام صفحه ۴۷۸. این جمله یک سال مقایسه میخواهد، لااقل هر روز که امام چه میگویند. خیلی جمله سنگین است. اول انقلاب، ۳ و ۳۵. و خیلی با قلب و روان این جمله من بازی میکند. میفرمایند: «حضرت امیر - سلامالله علیه - یک نفر نبود. همه عالم، همه چیز بود.» روی آن جهات معنویت و واقعیتی. «امیرالمؤمنین همه چیز بود. همه چیز بود امیرالمؤمنین.» همه تاریخ، امیرالمؤمنین. همه بشریت، امیرالمؤمنین. اصلاً محدودیت برنمیدارد این شخصیت. آن قدر بزرگ است، آن قدر کلان است، آن قدر وسیع است. مقطع زمانی ندارد، مقطع تاریخی ندارد، مقطع جغرافیایی ندارد.
چهار تا احمق نادان میگویند: «شما برای چهار تا عرب مثلاً به سر و سینه میزنی؟» آخه نادان احمق، یک همچین شخصیتی مقطع زمانی برنمیدارد، مقطع مکانی برنمیدارد. مگر این عرب و غیر عرب دارد؟ مثلاً شما برخی آثار فوقالعاده طب بوعلی را مثلاً میگوییم. بعضی از آثار فاخر رمانهای فاخر. اینها مگر مثلاً فارسی، عربی دارد؟ مثلاً اشعار مولوی مثلاً فارسی، ترکی، رومی. اینها مگر دارد؟ مولوی دعوت به یک فکری دارد میکند، به یک فرهنگی دارد میکند. این درست است با زبان فارسی دارد این را میگوید و بیان میکند، ولی فکر و فرهنگ او فارسی نیست. حرف او فارسی نیست. حرف او زبان ندارد. حرف مولوی مال همه تاریخ است، مال همه زبانهاست. همین الان در غرب یکی از پرفروشترین کتابها مثنوی مولوی است. کتاب زندگینامهای هم که برایش نوشتهاند، فاز عشق و عاشقیش هم زیاد است بین او و شمس. یکی از پرفروشترین کتابهای دنیا است. فیلم سینمایی که ساختند، یکی از پرفروشترین فیلمهای سینمایی است. شما در مورد مولوی، در مورد شمس نمیتوانید بگویید اینها ایرانی هستند. و جالبش این است که همه کشورها هم یک جوری. یعنی افغانستان یک جور به خودش ربط میدهد، ایران یک جور ربط میدهد، ترکیه یک جور ربط میدهد، اروپاییها یک جور ربط میدهند، آسیاییها یک جور ربط میدهند. بوعلی این شکلی است، طب بوعلی این شکلی است. امیرالمؤمنین زمان برنمیدارد، مکان برنمیدارد. امیرالمؤمنین امام تاریخند، امام همه هستند. امام همه زمانها. برای تک تک افراد بشر حرف زدهاند. نهجالبلاغه مخاطبش تک تک افراد بشر است. جمعیتی ۱۰۰ نفره پای منبر امیرالمؤمنین بودم. آنها شنیدند. شما هم فکر کن دارد به تو هم میگوید. ولی آنها مخاطب بودند. این نفهمیدن امیرالمؤمنین است. امیرالمؤمنین هم خود قرآن. مگر قرآن مخاطبش مقطع زمانی دارد؟ «یا ایها الناس» که میگوید، «یا ایها الذین آمنوا» که میگوید، این «یا ایها الذین آمنوا» مال مثلاً آن مؤمنینی که اول ایمان آورده بودند نیست. امام صادق، امام رضا آیه قرآنی که میخواندند، «یا ایها الذین آمنوا» گریه میکردند. میگفتند: «لبیک اللهم لبیک.» چرا؟ امام زمان هم گفتند: «لبیک اللهم لبیک.» آقا شما که آن موقع نزول قرآن نبودید که؟ اینها مال آنهایی که آن موقع بودند نیست. به کل بشریت و کل تاریخ. «یا ایها الناس»ش به همه است. از همین الان به ترامپ هم دارد میگوید «یا ایها الناس.» «یا ایها الناس» به من و شما. هر خطابی که میکند به من و شماست. همه را لحاظ کرده.
امیرالمؤمنین این است. کلماتش این است. برای همه تاریخ هم است. همه را دیده. آن نامه ۳۱ برای بچه خودش نیست، برای همه نوجوانان است، برای همه آدمهاست. نهجالبلاغه را با این نگاه باید بخوانیم. نهجالبلاغه با شخص من دارد صحبت میکند. این یک نامهای است برای خود خود من، برای شخص، برای فرد من. و این از اعجاز امیرالمؤمنین است که برای هر فردی توانسته تکتک حرف بزند. یک جوری هم حرف زده که به همه توانسته یک جا بگوید و با هر کسی تکتک حرف بزند. اینها دیگر جزو عجایب اهلبیت است. خدمت امام صادق علیهالسلام بودیم. در «بصائر الدرجات» جاهای دیگر هم هست این روایت. میگوید که ۷۰ نفر بودیم به ۷۰ زبان. مثلاً آرامی و فارس و روم، زبانهای مختلف. میگوید حضرت چند خطی با ما صحبت کردند. کلمات حضرت یک بار ادا شد. پاراگراف مثلاً ۶ جملهای فرمودند. وقتی آمدیم بیرون، همه چشمانمان این جوری بود، به هم نگاه میکردیم. «چطور شد؟ آقا فقط به زبان اختصاصی مادری من صحبت کرد؟» به همه میگفتند. همه میگفتند: «آقا به زبان اختصاصی مادری من صحبت کرد.» و همه فهمیده بودند و از یک بار انشا کرده بودند. نه ۷۰ بار به ۷۰ زبان بگویم. یک انشا کردن. وقتی از امام زمان ظهور میکنند، یک انشا میکنند، همه عالم با زبان خودشان دریافت میکنند. چرا؟ عجایبی است در دوران ظهور. انشاءالله بهش برسیم. انشاءالله نزدیک باشیم که هستیم. الان دوران استراحت قبل از فعالیت است. قرنطینه خونگی را قشنگ خوب استراحتهامان را بکنیم که خیلی کار داریم. باید برویم کنتراتی دنیا را بسازیم. فعلاً نشسته باشیم. پرت نکن. مشغول نهجالبلاغه باشیم. با قرآن و نهجالبلاغه خوب انس بگیریم. این ایامی که فراغتمان است، وقت نداریم. حالا دنبال یک وقتی میگردم، یکم سرم خلوت بشود. الان وقت است. الان وقت ارتباط با امیرالمؤمنین، امام بشریت است. لذا چرا دارد از اتفاقی میگوید که ۲۰۰ سال بعد رخ میدهد؟ برای اینکه آدمهای ۲۰۰ سال بعد هم مخاطب امیرالمؤمنینند. با آنها هم حرف دارد. برای آنها هم پیام دارد. از آنها هم میخواهد بفهمند حرف او را. میخواهد به آنها هم بفهماند که علم من لدنیه و الهیه است. خطابش آنهاست. لذا به احنف بن قیس میگوید. او اهل بصره است. این جملات هم عجیب غریب است. او میرود برای مردم بصره تعریف میکند. مردم بصره میمانند. این مردم بصره از الان بگیرند. از الان به شما گفته باشم، ۱۰۰ سال بعد ببین در یمن چی میشود. مثلاً قطعاً خیلی بهش اعتبار قائلند و خیلی اعتنا میکنند. آقای بهجت، آقای بهجت ناخن امیرالمؤمنین نمیشوند و امیرالمؤمنین وقتی این جور میگویند، قطعاً نه. مردم بصره مردم وفادار و ارادتمندی بودند به امیرالمؤمنین نوعاً. حالا در دورههایی دچار مشکلاتی شدند، ولی مردم بصره نوعاً مردم علاقهمندی بودند. الان هم که همین طور است. مردم خرمشهر خودمان میشوند. یکی هم بسته.
«یا احنف!» تعبیر حضرت خیلی جالب است: «کانی کانی بهی وقد سار بالجیش.» انگار دارم میبینمش در مورد ماجرای صاحب زنج در سال ۲۵۵ هجری قمری. کی؟ همان سال. چون اختلاف ۲۵۵ سال تولد امام زمان است یا ۲۵۸. همان حول و حوش در همان سالهای تولد امام زمان. در بصره ماجرا معروف به شورش بردگان است. بردههای زنگی. «زنگی» یعنی همان «زنگی»، بردههای سیاه و زنگی و اینها. به خاطر فشار طبقاتی و مشکلاتی که بود، یک هو شورش افتادند به جان این پولدارها و سرمایهدارها و اینها. ریختند به هم و غوغایی کردند و امیرالمؤمنین اینجا در این خطبه در مورد اینها دارند صحبت میکنند. تعبیر خیلی جالب است. میفرمایند که: «کانی بهی.» انگار دارم میبینمش. بر قله آفرینش ایستاده. امیرالمؤمنین همان تعبیری که در خطبه طاووس میفرمایند. «طاووس که حرف میزنم، این حرفها از سر تجربه و نمیدانم بررسی و اینها نیستا. موقع خلقتش داشتم نگاهش میکردم.» در خطبه طاووس ۱۶۵ نهجالبلاغه: «علم من، علم بالمعاینه است. خودم به این دادم. این ویژگیها را خدا به من سپرد. من ویژگیها را به او دادم. واسطه بودم، واسطه خلق. من طاووس این شکلی کردم.» اطلاع از این نیست که مثلاً رفتم اینها کار کردم، یک سری چیزها را بلد هستم و مثلاً تجربی. «علم من این شکلی نیست. علم من از عالم لاهوت است. از آن بالا، آنی که آمده پایین، من فرستادم. اشراف وجودی دارم. کانی بهی.» انگار وایستادهام دارم میبینم. آقا ۲۰۰ سال بعد، ۲۰۰ سال بعد، ۶۰۰ سال بعد، ۱۰ هزار سال بعد، ۱۰ هزار سال قبل برای امیرالمؤمنین هیچ فرقی نمیکند. او در قله آفرینش است. این مقاطع زمانی مال من و شماست.
در حجاب ۱۸ سالگی به برخی بزرگ تهرانی، در برخی آثارش دارد، استاد محمد حسین تهرانی که ایشان ۱۰، ۱۲، ۱۳ سال قبل از مرحوم آقای بهجت از دنیا رفته، آیتالله تهرانی در برخی آثارش دارد که ایشان میفرمایند: «از مرحوم شیخ عباس قوچانی شنیدم که ایشان میفرمود: این عاشق محمدتقی بهجت فومنی در نوجوانی، یکی از عنایاتی که بهش شده بود این بود که با پشت سرش همان طوری میدید که با جلوی سرش میدید.» نوجوانی این شکلی بوده. محدودیت زمانی این است که مجرد میشوند، از این محدودیتهای عالم ماده درمیآیند. دیگر برای من الان اینجا که نشستهام، شما پشت این دوربین نگاه میکنم که دارم گوش میدهم. پشت دوربین نگاه میکند، کیا دارند گوش میدهند؟ امیرالمؤمنین نه تنها میداند، بلکه تک تک آنهایی که دارند از پشت آن دوربین نگاه میکنند، مخاطبشند و با تک تکشان یک حرف خاصی دارد میزند که خودشان میفهمند امیرالمؤمنین دارد بهش چی میگوید. ماجرای همان ۷۰ تا زبان. هرکی به زبان خودش. هر کلامی در نهجالبلاغه. یک دور خاص بنشیند بخواند.
من یکی از مقیداتی که خیلی بهش مقیدم، وقتی که مشرف میشوم نجف، این را در حرم امام رضا میشود انجام داد، ولی حالا به خصوص بنده نجف مقیدم به این کار. در حرم امیرالمؤمنین با نیت، با توسل نهجالبلاغه را دست میگیرم. محضر امیرالمؤمنین عرض میکنم که: «رزق این سری ما را بدهید.» و باز میکنم و همان عباراتی که شاید ده بار تا حالا خواندهام، ولی به یک نحو خاصی احساس میکنم یک جمله دیگری است. «در این کلام یک چیز دیگر بود.» و در آن سالی که مثلاً از نجف برگشتیم تا سال بعد که برویم، روی این فکر کن در مورد مسئله خانوادگی، در مورد درس، در مورد نماز. مثلاً قشنگ آدم میبیند این رزق الان من است. هر وقت ما به نهجالبلاغه این شکلی مراجعه کنیم، همین است. به کلمات اهلبیت مراجعه کنیم، همین است. اینها همه تاریخ را با هم دیدند و یک بار کلمه را گفتند. حواسشان نبود که شما میشنوی. همه را دیدهاند برای همه. خیلی اینی که میگویم نکته مهمی است در فهم کلمات اهلبیت و غوغا است.
لذا امیرالمؤمنین ۲۰۰ سال بعد را دارند میگویند برای تاریخ بماند. برای تاریخ. «توی ۲۰۰ سال بعد، ببین دارم بهت چی میگویم. الان دارم بهت میگویم.» من امروز روز وایستادهام. «کانی بهی.» انگار دارم نگاه میکنم به این بابا که صاحب زنج بود. سریع میخواهم خطبه را بخوانم. «انگار دارم میبینمش با یک لشکری بدون غبار، بدون سر و صدا، بدون حرکت افسارها، بدون شیهه اسبان راه افتاده. زمین را زیر قدمهای خودش که آن قدمها مثل پای شترمرغ است، این دارد درمینوردد.» این سپاه راه افتاده. توضیحاتی دادهاند شارحان نهجالبلاغه که اولاً که در مورد رئیس این لشکر چیزی نگفتهاند. با اینکه این رئیس لشکر صاحب زنج بوده و لشکر پیاده بودند، نه اسب داشتند، نه مرکب داشتند. یک عده پابرهنه بودند، جانشان به لب رسیده بود. ضد ارباباشان قیام کردند. خیلی به اینها زور میگفتند، خیلی ظلم میکردند. در دوره بنیعباس هم بوده دیگر. خیلی فشار بنیعباس. ماجرای سامرا و اینها مطرح شد. اینها را آوردند در شهرکهای سازمانی. خیلی به اینها سخت میگرفتند. خیلی فشار. چون برده بودند. از آفریقا و جاهای دیگر اینها را میگرفتند، دستگیر میکردند، میآوردند اینجا. به اشد مجازات پدر اینها را درمیآوردند. همه رقم بیگاری میکشیدند از اینها. دیگر ۲۰۰ سال اینها تحمل کردند. دورانی که از دوران یزید، بعد یزید، دوران اوج بردهداری است در تاریخ خلفا تا دوران مهتدی عباسی و اینها که دیگر در دوران مهتدی عباسی شورش برهنه بود. چون یک عمر با پای برهنه راه میرفتند، پاشان مثل پای شترمرغ پهن شده بود. کفش مف. شترمرغ است.
اینها وقتی قیام میکنند، میفرمایند که: «ویلٌ لِسَکَکِ العامره والدورِ المزخرفه التی لها اجنحهٌ کَاجنحهِ النسور و خراطیمٌ کَخراطیمِ الفیله.» وای به این کوچههاتان! اینها فتنهشان که شروع بشود، این کوچههای خوشگل آبادتان. کوچه آبادی نیستا. دارد همین الان کوچه آباد را میبیند و میگوید: «وای به این کوچههای آباد. این خانههای پر زرق و برقتان. این خانههایی که بال دارد مثل بال کرکس. این تراسها، بالکنهایی که داشتند، مثل بال کرکس. خرطوم دارد مثل خرطوم فیل.» ناودانها را دارند. «وای بر اینها از فتنه این گروه که کسی به کشتههای اینها گریه نمیکند. بی کس و کار. از دست دادن ندارند. برای گمشدههایشان کسی جستجو نمیکند.» یک آدمهای پاپتی قیام میکنند، نابودی میکشند، شما را، پدرتان را درمیآورند. ماجرای بصره را اشاره میکند. خب بصره خیلی آباد بوده و این بردهها هم در نهایت فقر و ضعف و اینها بودند. در این قصرها، در این مثلاً بالاشهر آن موقع بصره منطقه برخوردار بوده. کنار دریا بوده. خیلی پرخراج بوده و خرما زیاد بوده، محصولات داشته، محصولات دریایی داشته، خاک حاصلخیز داشته. با این حال به این بردهها هیچی نمیرسیده. الان همین الان هم در عراق معمولاً شورشهای اجتماعی از بصره شروع میشود. ماجرای خرمشهر، آبرسانی و اینها. ماجرای یکی دو سال پیش که شروع شد، اینها همش از بصره بود. معمولاً این شکلی بوده فضای بصره. و اینها یک هو قیام میکنند که آقا چرا ما هیچ سهمی نداریم؟ خانوادهای دارند؟ نه، اقوامی دارند؟ کسی برای اینها گریه کند؟ کسی دنبال گمشدههایشان بگردد؟ چون از کشورهای دیگر آوردهاند و مثل حیوان با اینها رفتار میکردند.
بعد آخر میفرمایند که: «انقاب الدنیا لوجهها.» من این دنیا را با صورت انداختهام زمین و «قادر به قدرها.» من این را همه را اندازهگیریهایش دستم است. میدانم دقیقاً کی چقدر، کی کجا. همش دستم است، در مشت من است و «ناظرها به عینها.» من با چشم خودم دنیا را، به این دنیا نگاه کردم. شما با چشم یکی به خودش نگاه کنید، نهایت اشرافت است. دیگر من هم با چشم خودم به شما نگاه میکنم، چقدر از شما اطلاعات دارم. ولی اگر با چشم شما به شما نگاه کنم، چقدر اطلاعات دارم؟ من با چشم دنیا به دنیا نگاه کردم. من سوار بر تاریخم، سوار بر زمانم، سوار بر این نسلها و این عصرها و این مصرها و این بشریتم. من در همه حاضرم. او همه چیز است به قول حضرت امام. امام خیلی جمله فوقالعاده ای فرمودند.
بعد در ادامه میفرماید که ماجرای صاحب زنج که اینها انتقام خواستند بگیرند و ماجرایش مفصل است. شورش کردند و به طرز عجیب و غریبی بکشبکش بود و خونی راه انداختند و مردم از بصره فرار میکردند، میرفتند در بیابانهای اطراف بصره و موش و سگ و گربه میخوردند که فقط به دست این بردههایی که قیام کردند نیفتند. اگر کسی را میگرفتند از این اربابها، ۵۰۰ تا تازیانه میزدند. جدا از اینکه سر میبریدند و تکه تکه میکردند و اینها. و اگر زنده نگه میداشتند، زنانشان را اسیر میکردند برای تحقیر. اینها هر کدامشان را به دو سه درهم میفروختند، میدادند به یک مرد زنگی یا یک زن زنگی، مرد و زنهای سیاهپوست. مسعودی در «مروج الذهب» میگوید که: «صاحب الزنج بزرگ و کوچک را میکشت. مرد و زن را میکشت. اموال و وسایل اینها را میسوزاند. خانههایشان را خراب میکرد.» در بصره فقط ۳۰۰ هزار نفر را به قتل رسانید. الان کرونا در کل کشور، در کل دنیا چقدر کشته داده؟ فکر کنم ۵۰ هزار تا هم نرسد. ۵۰ هزار تا هم نرسد کشتههای در کل دنیا از کرونا. این فقط در بصره ۳۰۰ هزار نفر را کشت. ۳۰۰ هزار نفر. در الان کل کروناییهای کشور ما ۵۰ هزار تا نمیشوند. اوایل کارم ۳۰۰ هزار نفر فقط در بصره کشت که عرض کردم فرار میکردند در بیابانها و میرفتند گوشت آدمهای مرده را میخوردند که دست اینها فقط نیفتند و مسلط شد به بخش عظیمی از عراق و ایران و تا ۱۴ سال حکومتش طول کشید.
معلوم میشود که یک اتفاق زودگذر نبود. یعنی امیرالمؤمنین از الان دارد میبیند که این جامعه بسترش هست برای اینکه اینها بیایند و ۱۴ سال حکومت بکنند. خیلی ریشه دارند و این تحقیر اجتماعی که در سر اینها زده میشود، نیفتد. دیگر حواستان باشد که اینها را با این دیکتاتوری و جبر و اینها، با اینها برخورد نکنید که بعداً این شکلی میشود. دوره ۱۴ ساله اینها حاکم میشوند. گفتهاند آن قدر کارش بالا رفت که اصلاً نزدیک بود دولت عباسی را براندازی کند. ابواحمد که ملقب به موفق بود، برادر خلیفه عباسی لشکر عظیمی برداشت آورد و وسایل جنگی فراوانی. یک نبرد طولانی کرد تا سال ۲۷۰. اینها ۲۵۵ شورش کردند، همان ۲۵۶ مثلاً پیروز شدند و قیام به نتیجه رسید. ۲۵۶ تا ۲۷۰ حکومت کردند. ۱۴ سال. ۲۷۰ دوره شکست اینها بود که لشکر اینها پراکنده شد و از بین رفت. گفتهاند که در مورد این شورش زنگیان معروف به شورش زنگیان، به قیام صاحب زنج، کتابهای متعددی رشته تحریر درآمده. پدیدهای نبود که بشود آسان از کنارش رد شد. جمعآوری کردن لشکری که برخی گفتند ۸۰۰ هزار نفر بوده. وقتی گفتند ۳۰۰ هزار نفر در آن زمان کار کمی نبود. ۱۰۰ هزار نفر لشکر همه این بردههایی که قرار بود بیایند اینجا تربیت بشوند، بعد مبلغ بشوند، بروند در کشورهای خودشان و اثرگذار باشند. اصلاً بردهداری برای این تأیید شده بود دیگر که این افرادی که مخالفند و در فضا نیستند و اینها، بیایند اینجا بین مسلمین زندگی کنند با احترام، با کرامت، مبلغ بشوند. آن قدر این فضای جامعه و ساختار اجتماعی و سیاسی خراب بود که اینها یک انبوه پراکندهای از این عقدههای اجتماعی روی آنها شکل گرفت. ۸۰۰ هزار نفر قیام کردند، ۱۴ سال حکومت تشکیل دادند. خیلی اتفاق. «کانی بهی.» انگار دارم میبینم فلانی را. آره، میآیند این جوری میشود، آن کار را میکنند، آن جوری میشود. علمی که ما میگوییم این است.
اگر وقت بشود موارد دیگر میگویم که در جنگ با خوارج خیلی وقتها کار بیخ پیدا میکرد و لشکر امیرالمؤمنین تا مرز فروپاشی میرفت. این طوری نیست. اطلاعات غلط در سپاه حضرت پیچیده. این علم رهبر و امام این است که کار را پیش میبرد. خب، اینجا نکاتی را حضرت آیتالله مکارم مطرح فرمودند که من دیگر از این بخش صاحب زنج میخواهم رد بشوم. اتفاقاً خیلی هم اهل هنر بوده صاحب زنج بزرگوار. گفتهاند که خیلی خط خوبی داشته. قتل عام میکرد. علم نحو، علم نجوم خوب میدانسته. اشعار خیلی خوبی که ذوق شعری بالایی دارد ازش مانده. خلاصه خیلی ویژگیها درش هست. ۵۰۰ هزار نفر را کشته این بزرگوار. وقتی که وارد بصره شد، دو سال بعد از قیامش وارد بصره شد. مسجد جامع و خانههای زیادی را به آتش کشید. حتی چهارپاها در آتش سوختند. حریق همه بصره را گرفت. در همه کوچههای بصره جوی خون جاری بود. که الکل والاقاب جلد ۲ صفحه ۴۰۲.
خب، میرویم سراغ دومین ماجرایی که امیرالمؤمنین ذکر کردند. ماجرای مغول است. خطبه ۱۲۸. «کانی اراهم قوما.» اینجا در مورد اتراک، اتراک یعنی ترکها. ترک در اصطلاح روایات به معنای ترک ترکیه و اینها نیست. ترکهای تبریز، آذربایجان اینها. به اینها میگویند ترک. ترکی که در روایت داریم، منظور این آسیای شرقی است. اصطلاحاً میگوییم چشم بادومیها. در روایات ما میگویند ترک و در روایات هم دارد که در آخرالزمان در جنگی میشود بین رومیها و ترکها. این رومیها که خب اروپاییان هستند. ترکها منظور کیست؟ ترکها یعنی مثلاً ترک ترکیه و اردوغان و اینها؟ نه. ترکها یعنی چینیها و روسها و اینها، آسیای شرقی کلاً. نژاد، نژاد ترک و قوم مغول هم همان قوم ترک. حافظ هم که در شعرش میگوید: «اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را.» ترک یعنی همان قوم مغول غارتگر. در اشعار حافظ هر وقت میگوید ترک، منظورش غارتگر است. چون قوم مغول به غارتگری غارت میکنند. خلاصه این یک در واقع استعارهای است برای غارتگری و اینها. در معروف شده دیگر، برند شده. خدا قور مغول نیستند، ولی نزدیکند. همان منطقه به حساب. خلاصه امیرالمؤمنین در مورد قوم مغول میفرمایند که این مال ۶ قرن بعد است و دیگر هیچکس از اینها نیست ماجرا را بخواهد درش حضور داشته باشد. خیلی هم تعابیر امیرالمؤمنین تعابیر فوقالعادهای است. یعنی اصلاً آدم به رقص میآید این عبارات را وقتی میخواند. میفرماید که: «کانی اراهم.» انگار دارم میبینمشان قومی را که «کانه وجوههم المجان المترقه.» شما کی را گذاشتند کنار و رفتند سراغ کی؟ آدم وقتی به این فکر میکند، این امیرالمؤمنین به جای رفتن سر وقت کیا، کیا را جای علی گذاشتند؟ ۲۵ سال خانهنشین. ۲۵ سال در را بسته بود. حکومت کرد. کسی حرف از او نشنید. آدمی که حرفش را گوش نمیدهند، چی میگوید؟ گوش میدادید که من چیزی به شما بگویم؟ آخر بنبست رسید، فرمود که: «از خدا خواستم من را از شما بگیرد.» چیزی گوش نمیدهند. «یا اشباح رجال ولا رجا.» گوش میدهید؟ تعابیر خیلی مردم کوفه دارند. «اَبَتَ عن حقوق.» شما این امام تاریخ، البته به لطف خدا نسلی آمد که نسل ماست و این مردم بینظیر مان. خداوکیلی هر چقدر از این مردم بگوییم، کم گفتهایم. این مردم بینظیرند. این مردم مردمیاند که امیرالمؤمنین با عشق اینها شب را سر میکرده. «آه آه شوقا الی اخوانی.» روایت فرمودند که: «چقدر من دلم تنگ است برای برادرانم. شماها نیستید. آخرالزمانها هستند که میآیند. اینها نه من را دیدهاند، نه بچههای من را دیدهاند. اسم ما را شنیدهاند و روی کاغذ یک سیاهی روی سفیدی خواندهاند و ایمان آوردهاند.» این مردم بینظیر ما. در این فتنهها، در این گرفتاریها، در این مشکلات. آن قدر قرص، آن قدر محکم. این امام بشریت و امام ماست. انشاءالله ما شیعه خالص باشیم. مأمای دلگرمی امیرالمؤمنین باشیم. ما همانها باشیم که او دنبال میگشت. سحرها به کمیل میفرمود: «من حامل علم برای خودم پیدا نمیکنم.» ایشالا ما همانها باشیم. ما از خودمان قابلیت و استعداد نشان بدهیم.
میفرماید: «یک قومی را دارم میبینم، صورتهایشان انگار مثل سپر چکشخورده است. به صورت مچاله شده.» میفرماید که: «المجان المترقه.» مثل سپر چکشخورده. البته برخی دیگر گفتهاند که چون اینها پیسی مثلاً در آنها زیاد بوده، انگار که مثلاً چکش خورده. چکش بخورد، رنگ یک جاهایی میپرد. مثلاً سپری که چکشخورده، یک جایی رنگش پریده، دبه شده. یک چیزی مچاله میشود. این قوم مغول که مثلاً وضعیتشان این شکلی است یا از باب آن رنگ پریدگی.
بعد میفرمایند که: «یَلبَسون الصّـ...» چی میپوشند؟ «دارم میبینم انگار که لباس حریر سفید میپوشند و دیباج. لباس حریر رنگی میپوشند.» «یعتقبون الخیل العتاق.» اسبهای اصیل را یدک میکشند و به خودشان. بعد میفرمایند که حالا اینجا هم گفتهاند که اینها، این اسبها و این لباس و اینها، همش به خاطر غارت بود و اینها قومی بودند که هیچی نداشتند. از سر غارت خیلی ثروت به دست آوردند و لباس ابریشمی پوشیدند که در جنگ قوت قلبشان باشد و «یکون هناک، هناک استهرار.» امیرالمؤمنین میفرمایند که در آن زمان اینها آن چنان کشتار میکنند که مجروحها از روی بدن کشتهها عبور میکنند، جنازهها که در اطراف است. آنهایی که مجروح شدهاند، فراریها از اسیرشدهها کمتر. اکثراً اگر زنده بمانند اسیر میشوند. تک و توکی بتوانند فرار بکنند. این قوم مغول کی میآیند؟ ابعاد فاجعه را نشان میدهد که روی زمین تا چشم کار میکند جنازه است. کسی بخواهد پا بگذارد، باید پا بگذارد روی جنازه.
بعد میفرمایند که اینجا ابن ابیالحدید در جلد ۸ صفحه ۲۱۸ در شرح نهجالبلاغه میگوید که: «مال عصر نزدیک به قوم مغول بوده.» ایشان میگوید که: «این قوم وحشی و بیرحم چنان کشتاری از مردم بیگناه کردند که در طول تاریخ، تاریخ بشریت از روز خلقت آدم تا آن زمان نظیر و مانندی نداشت.» یعنی عجیبترین نسلکشی طول تاریخ، نسلکشی قوم مغول بوده که خیلی عجیب غریب است. حالا چنگیز که ماجرایش مفصل است. این ماجرایی که مال ۶۰۰ سال بعد امیرالمؤمنین دارند بهش اشاره میکنند. مغولها شاخهای از ترکها بودند. در آسیای مرکزی و شرقی، در مرز چین زندگی میکردند. طوایف مختلفی. طایفهای از اینها تاتارها بودند. قوم تاتار همین است. اینها معمولاً باجگذار بودند و فرمانبردار پادشاهان چین بودند. اولین کسی که از این طایفه توانست از بردگی در بیاید، ادعای استقلال کند، بابای چنگیز خان بود. حالا جالب است که الان مثلاً در بین ماها اسم بچه را چنگیز میگذارند. مثلاً شما ببینید آدم دردش را کجا ببرد؟ یعنی این اسم چنگیز، مغول، این آدمی که خون، خونخوار. این اسم، اسم چه کسی است؟ چه کار کنیم؟
بعد سعی کرد اقوام مختلف آن منطقه را تحت فرمانش بیاورد. بخشهای چین را تسخیر کرد. بر پکن که پایتخت چین بود مسلط شد. سلطان محمد خوارزمشاه بخشهای عظیمی از خاورمیانه و آسیای مرکزی را به تصرف خودش درآورده بود. اول با صلح، از نظر دوستی در مال دوره خوارزمشاهی، بعد بر اثر ندانمکاری از سر دشمنی در آمد. فرستادهها، یعنی سفیرهای چنگیز را کشتند. چنگیز کینهجو با همه قوا برای گرفتن انتقام به کشور ایران و بقیه کشورهایی که تحت تسلط خوارزمشاه بود حمله ور شد. ابن ابیالحدید که آن دوران را دیده با چشم خودش، ۲۵ صفحه از کتابش را در مورد حمله مغول در آن بخشی که اشاره کردم قرار داده و توضیحات میدهد و دقیقاً این پیشگویی امیرالمؤمنین را تطبیق میدهد. میگوید: «دقیقاً به چشم خودمان دیدیم. مواردش را میگوید. ۶۰۰ سال پیش فرمود، دقیقاً با این ویژگیها رخ داد.» غیر نهجالبلاغه حتی حضرت مثلاً در مورد این مغول و سران مغول، حتی در مورد وضعیت صدای اینها و وضعیت در صدای اینها و تشبیه مثلاً به کدام صدا، با همه جزئیات در بعضی روایات ما هست.
بعد میگوید که: «قوم تاتار از خاور دور بودند. تا آنجا پیش آمدند که وارد عراق و شام شدند. با مناطق قفقاز و ماوراءالنهر خراسان و بلاد دیگر طوری رفتار کردند که از روز خلقت سابقه نداشت.» فرمانده جمعیت چنگیز بود. بیباک بود. در جنگ ورزیده بود. با تدبیر بود. لشکر او هم افراد بیباک و جنگ جو، به صورت افراد نیمهوحشی زندگی میکردند. مرکب اینها فقط از گیاههای زمین و ریشههای درختها استفاده میکرد. خودشان از گوشت مردار و سگ و خوک و هرچیزی به دست میآوردند و در برابر گرسنگی و عطش و مشکلات تحمل فراوانی داشتند. بسیار کینهتوز و انتقامجو بودند. هر جا میرسیدند مردها را میکشتند، اموال را غارت میکردند، شهرها را میسوزاندند، زنها و کودکان را اسیر میکردند با خودشان میبردند. از شرق کشور ایران وارد شدند. آن چنان رعب و وحشت ایجاد کرده بودند که کمتر کسی به فکر مقابله با اینها بود. حالا خدا لطف کرد حرم امام رضا را نابود نکردند و در موارد کمی که جنگجوهای ایرانی به فکر مقاومت افتادند، سرانجام از پا در آمدند، تسلیم شدند، به قتل رسیدند. گاهی برای سهولت کار مردم بعضی از شهرهای مهم را امان میدادند. آنها هم دروازههای شهر را باز میکردند. این وحشیهای آدمنما میآمدند امان را زیر پا میگذاشتند و مردم را به جان مردم میانداختند. از کشتهها کشته میساختند. چنگیز قشون خودش را به شاخههای تقسیم میکرد. هر گروه را به سمت شهری میفرستاد. آنها هم همان برنامه همیشگی. یعنی غارت، غارت کردن، کشتن، سوزاندن، اسیر کردن به طور یکسان عمل میکردند.
اصفهان هم این نکته جالبی دارد. کی اینها وقتی آمدند میخواستند ایران را تسخیر کنند؟ به اصفهان رسیدند. مردم خیلی مقاومت کردند در اصفهان. اینها هی به اصفهان حمله کردند و هی کشته دادند و عقبنشینی کردند. سرانجام سال ۶۳۰ هجری بین مردم اصفهان اختلاف افتاد. بین شافعیها و حنفیها. برخورد شدیدی شکل گرفت. شافعیها کنار هر دو طایفههای اهل سنت، شافعیها با لشکر مغول تماس گرفتند، گفتند: «بیایید ما شهر را تسلیم شما میکنیم.» درسی است برای تاریخ. خیلی نکته دارد. وقتی که لشکر مغول وارد شهر شدند، اول شافعیها را قتل عام کردند. «قابل اطمینان نیستند دیگر. شما آن قدر نامردید که به دشمن گرا میدهید وارد شهر بشود؟ اصلاً شما قابل اطمینان نیستید. اول باید شما را درو کنیم.» اولین گروه شافعیها را قتل عام کردند، بعد حنفیها را، بعد بقیه مردم را. بعد که همه شهر را غارت کردند، این را سوزاندند. بعد رفتند سمت غرب. به بغداد حمله کردند. جنگجوهای اسلام وایستادند مقاومت کردند و ماجرای هلاکوخان. صدا که گفتم امیرالمؤمنین در مورد هلاکوخان، ویژگیهای صوتش را میفرمایند که مثلاً یک همچین صوتی دارد. صدایش مثلاً این شکلی، دورگه از مثلاً فلان. این ویژگی را دارد. قدش این شکلی است، بدنش این شکلی است، دستش این شکلی است، پایش این شکلی است. با همه جزئیات هلاکوخان. بهش میگوید که هلاکوخان هم دوره با علامه حلی میشود.
امیرالمؤمنین فرموده بودند جز بخشهای تاریخ و فوقالعاده. فرصت نیست من بخش دیگر را بگویم. ۴-۵ دقیقهای وقت داریم. من تمامش کنم بخش آخر این خطبه. اینجا یکی از اصحاب امیرالمؤمنین برگشت، گفتش که: «یا امیرالمؤمنین، علم الغیب.» آقا شما علم غیب دارید یا چه چیزی؟ لبخند زدند. بعد به این آقا که مال قبیله کلبی بود: «یا اخاکلب، لیسه هو به علم غیب.» نه این علم غیب نیست. علم اینها را یاد گرفتهام از آن کسی که علم داشتند. از پیغمبر یاد گرفتهام. خب، بانک علم غیب هم هستا. علم غیب نیست یعنی علم غیب استقلالی و انحصاری نیست. چون علم غیب استقلالی و انحصاری مال خداست. او مستقلاً خودش میداند و خودش از خودش میداند. اهلبیت میدانند، ولی از خدا میدانند. یعنی خودشان از خودشان نمیدانند. علم غیب نداریم، منظور این است. یعنی از خودمان نداریم، از خدا. و فضام جوری نبود که اینها بتوانند تحمل بکنند. مخاطب گیرپاژ میکرد. نمیفهمید یعنی چی؟ منظور چیست؟ پیغمبر یاد گرفتهام. در حد فهم او که این هم قشنگ نشان میدهد مخاطب امیرالمؤمنین نیست. حضرت نگفتهاند برای اینکه اینها بفهمند تاریخ بپیچد. نسلهای بعدی بفهمند. «رب حامل فقه الی من هو.» مطلبی را میگیرد، میآید. خودش مخاطب نیست. به این گفتند که بیاید به بقیه بگوید. علم غیب. علم در مورد قیامت است. «ما الله.» بعضی چیزها را فقط خودش میداند که آخر سوره مبارکه لقمان: «فی رحمه.» میداند که مرده یا زنده است. زشت است یا زیباست. سخاوتمند یا بخیل. عاقبت به خیر میشود یا عاقبت به شر میشود. و کسی که جهنم میرود، کسی که بهشت میرود، همه را خدا از اول میداند. البته جبری نیستا. «خدا با الا الله.» هیچکس جز خدا در انتظار در علم من نیست. اگر به شما دستوری میدهم، کل تاریخ را لحاظ میکنم. به شما یک کاری میگویم. اگر میگویم: «بروید با معاویه بجنگید.» اگر میگویم: «اینجا کوتاه بیایید.» تاریخ را میخوانیم با هم. کل تاریخ را دارد نگاه میکند. این قطعه بعد آنجا باشد. شما الان نمیفهمید.
یک روایت فوقالعاده است. امام باقر علیهالسلام حکم منافقینی که با امیرالمؤمنین میجنگیدند این بود که حضرت میتوانست اینها را قتل عام کند. یعنی حکمشان خونشان مباح بود. وقتی دستگیر میشدند، محارب بودند دیگر. حکم محارم اعدام. اعدام نمیکرد. وقتی اسیر میشدند، امام باقر علیهالسلام فرمودند که چون امیرالمؤمنین میدانست در نسلهای بعد حکومت دست دشمنان میافتد، اگر فضا این شکلی بشود، اینها میآیند، میگویند که: «امیرالمؤمنین سیرش بر این بود. هرکی را که از شیعیان میگرفتند، با همین بهانه قتل عام میکرد.» امام باقر علیهالسلام در بخش جهاد کتاب «وسائل الشیعه» نهایت مدارا را با اینها کردند که این بماند در تاریخ برای تاریخ. امیرالمؤمنین خیلی از کارها را برای تاریخ کرده. چون محدود به زمان ۲۰ ساله، ۳۰ ساله خودش نبوده. او کل تاریخ است. او همه بشریت است. او برای همه زمین دارد کار میکند. این خیلی نکته مهمی است. بحث شناخت و تحلیل تاریخ امیرالمؤمنین این است. علومی است که پیغمبر به من یاد داد و دعا لی. دعا کرد که سینه من پذیرش داشته باشد. «علیه جوانحی و جوارحی.» من از این پر بشوم. اعضا و جوارحم پر بشود. اینها را ضمیمه بکند به خودش و این را بپذیرد. این جزو آن دعای پیغمبر است و آموزش پیغمبر است که این همه تاریخ برای من روشن است و کاری که میکنم متناسب با همین مسئله است که حالا دیگر اینجا آیتالله مکارم شیرازی توضیحات خیلی خوبی در مورد علم غیب و مسائل این شکلی دادند که اگر عزیزان خواستند جلد ۵ «پیام امام امیرالمؤمنین» را مطالعه کنند.
بعضی دوستان سوال میکنند: «ما میخواهیم که یک دور آشنا بشویم با تاریخ، تاریخ اسلام، تاریخ اهلبیت.» مطالعاتی که معمولاً میدهم مختصر و ۴۲ جلد کتاب بیشتر نیست و یک سیر مشخصی است. میگویم: «یک دور ۲۷ جلد تفسیر نمونه و یک دور ۱۵ جلد پیام امام امیرالمؤمنین.» این ۴۲ جلد را سه چهار سالی وقت میبرد مطالعه این هم قرآن است هم نهجالبلاغه است هم تاریخ هم اخلاق هم فقه هم آداب هم خانواده است هم سیاست هم هرچی بخواهیم. خیلی هم ساده است. بعد جالبش هم این است که روی سایت آیتالله مکارم شیرازی فایل پیدیاف رایگان همه اینها هست. دانلود میکنید و این بخش را مطالعه میکنید. حالا رفقا هم که این فایل را منتشر میکنند، میتوانند این جلد ۵ «پیام امیرالمؤمنین» را ریپلای کنند. این را هم آنجا بارگذاری کنند که در دسترس عزیزان باشد. از صفحه آخرش میشود صفحه ۳۷۵ شروع شده خطبه ۱۲۸. این بخشها را میتوانند مطالعه کنند. نکات خیلی خوبی به بقیه خطبهها نرسیدیم در مورد خوارج، ولی آدرسش را دادیم. انشاءالله جلسه بعد اگر خدای متعال توفیق بدهد، آنجا هم خیلی نکات قشنگی در مورد علم غیب امیرالمؤمنین دارد.
انشاءالله که امیرالمؤمنین آقا و مولا و اربابمان در دنیا و آخرت بهرهمند باشیم و با آن نگاه فوق زمانی و فوق مکانیش که میفرماید: «انگار دارم میبینم فلان قوم را.» یک نگاهی هم به ما بیندازند و یک گوشه چشمی به ما کنند و یک نظری به این ملت و این مردم بکنند و در این گرفتاریها با آن یداللهیش این ویروس منحوس را در این مملکت با آن شمشیر ذوالفقار بزنند و دو نیمش کنند و بشکنند و بکشند و این ملت را خلاص بکنند از این مشکلات و این گرفتاریها. خدایا به آبروی امیرالمؤمنین عاقبت ما را ختم به خیر بفرما. به عظمت امیرالمؤمنین در فرج فرزندش امام زمان تعجیل بفرما. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله و صلی الله علی سیدنا و نبینا، قاسم المصطفی، محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان قیام.
سلام و تبریک دارم محضر عزیزان، محبین امیرالمؤمنین و خوبانی که بحث شیرین «شهر شناس» را با همدیگر آغاز کرده بودیم. در سال جدید، هفته منعقد نشد و سال جدید در واقع اولین جلسهای است که ما این موضوع را پیگیری میکنیم.
این روز سیزدهم فروردین، برخی به توهم و خرافات فکر میکنند که روز نحسی است و از نحسی سیزده فرار میکنند. ما از نحسی ایام و تلخیها فرار میکنیم به صاحب سیزدهم، به امیرالمؤمنین - صلوات الله و سلام علیه - که مولود سیزدهم رجب است و از امیرالمؤمنین میخواهیم در این سال انشاءالله با جلوه تام و تمام خودشان، با رحمت و مغفرت و کرم و عنایات از جانب امیرالمؤمنین که هم از طرف حقتعالی است، این ملت را بهرهمند کنند و از این مشکلات، از این مسائل و سختیها عبور بدهند.
انشاءالله در مورد علم امیرالمؤمنین مقداری صحبت کردیم در جلسات قبل و مطالبی را به عرض عزیزان رساندیم. ادامه مباحث را میخواهم پی بگیرم. قبلش دوست دارم نکاتی را از حضرت امام - رضوانالله علیه - عرض بکنم. امام در آثارشان خیلی نکات فوقالعادهای در مورد امیرالمؤمنین دارند و برخی از آنها خیلی سنگین است و جایش نیست اینجا بخواهیم بحث بکنیم؛ ولی حالا من یکی دو تاییاش را میخواهم اگر بشود عرض بکنم.
یکیاش در مورد همین هزار درِ علم است. حضرت امام میفرمایند: «این هزار در علم، همان هزار اسم از اسامی حقتعالی است.» این اسامی حقتعالی که هزار اسم است و در دعای جوشن هم هزار اسم از اسامی حقتعالی را میبینید، اینها برای امیرالمؤمنین جلوه کرده و به عالم اسماء چون راه دارد از عالم اسماء، علم بر همه این عالم است. ببینید، ما الان در عالم پایین هستیم، به اینجا میگویند عالم ناسوت، عالم ماده، عالم ملک، عالم شهادت. همه اینها اسمهایی است که برایش گذاشته شده. به بالاتر از اینجا میشود عالم غیب. عالم غیب یک مرتبه عالم مثال یا عالم ملکوت است. بالاتر از عالم مثال، عالم جبروت است که بهش میگویند عالم عقل. بالاتر از عالم جبروت، عالم لاهوت است که بهش میگویند عالم اسماء. نمیخواهم خیلی وارد این بحثها بشویم، بحثهای مفصلی است. عالم اسماء، حالا هرچیزی که ما این پایین داریم، این فیلترها را رد کرده، از بالا آمده پایین، نزول پیدا کرده. مثل بارانی که نازل میشود. آمده از بالا به پایین. فرقش با باران این است که او وقتی میآید پایین، دیگر بالا نیست. این وقتی میآید پایین، بالا هم هست. مثل بنده که الان مطلب در ذهنم است و به کلامم میآید، هم در ذهنم هست. اگر چیزی را به کلام آوردم، از ذهنم خالی نمیشود، خارج نمیشود. پایین میآورم مطلب را از ذهنم به دهانم، از فکرم به زبان. این میشود تنزل. همه این عالم تنزل است و علم غیب در واقع علم به آنور ماجرا است. علم به عالم مثال، علم به عالم جبروت، علم به عالم لاهوت. هر چقدر این علم قویتر بشود در انسان، اینجور عمیقتر میشود. اهلبیت، علمشان از عالم لاهوت است، از آن سرچشمه حقایق، همه ماجراها را خبر دارند.
بعضیها کمی لطافتهایی پیدا میکنند، مثل شهدای دفاع مقدس ما. اینها مثلاً میفهمیدند که کی به شهادت میرسند، میفهمیدند کی به شهادت میرسد یا حتی میفهمیدند که مثلاً فلان حمله میشود، فلان اتفاق تلخ، یا اگر شهادتشان تأخیر افتاده به خاطر چیست. اینها کمی راه پیدا کردند به عالم مثال. خوابهای خوبی میدیدند، مثل همین شهیدی که، شهید یوسف الهی که سردار عزیزمان حاج قاسم سلیمانی کنار ایشان وصیت کردند دفن بشوند. این شهید خوابهای خوبی میدید، اطلاعات پیدا میکرد. این از عالم مثال دریافت میشد. این هم یک مرتبه از علم غیب است. مراتب عمیقتر: پس یک مرتبه عالم مثال است، یک مرتبه عالم جبروت است، یک مرتبه عالم لاهوت است. علم اهلبیت از عالم لاهوت است. عالم اسماء. عالم اسماء هزار تا اسم. این هزار درِ علمی که به روی امیرالمؤمنین گشوده شده است. حالا هر اسمی کنار آن یکی اسم دیگر که بیاید، آیات قرآن را ببینید. مثلاً میگوید: «علیمٌ حکیم». باز مثلاً «حکیم حلیم»، «علیم حلیم»، «علیم با حکیم» ترکیب میشود، یک جایی «حکیم با حلیم» ترکیب میشود، یک جای «علیم با حلیم»، یک جا «حلیم با حکیم»، یک بار «حلیم با صبور». این هی دو تا دو تا فرق میکند. هر دو تایی که کنار هم میآید، گن، اصطلاحاً بهش میگویند ازدواج اسماء، تزویج اسماء، زوج شدن اسماء. دو تا دو تا که کنار هم میآید، یک آثار دیگر دارد. علم اهلبیت از آنجا نشئت میگیرد. این هزار درِ علم در امیرالمؤمنین به این نحوه است.
پیامبر اکرم فرمودند: «من شهر علمم و علی در این شهر است.» خب، در کارکرد دو طرفه دارد. یک کارکردش این است که اگر قرار است چیزی به داخل شهر بیاید، از در وارد میشود. یک کارکردش این است که اگر چیزی بخواهد از شهر خارج بشود، از در خارج میشود. یکی دیگرش این است که هر شهری را از دروازهاش میشناسند. ورودی آن و در واقع رفت و آمد و حیثیت و هویت یک شهر از در آن صورت میگیرد و باب ارتباطی مردم با در است و در خودش بخشی از شهر است. در چیزی جدایی از شهر نیست. به امیرالمؤمنین، خود پیغمبرند، نفس پیغمبرند، ولی خدای متعال اراده کرده است که این حقیقت پیغمبر اکرم از کانال امیرالمؤمنین این دریچه باز بشود بر بشریت و این حقایق ریخته بشود بر بشریت.
ما میگوییم شیعه امیرالمؤمنین، پیغمبر اکرم، ولایت امیرالمؤمنین در حالی که باید بگوییم ولایت پیغمبر اکرم. «من کنت مولا فهذا علی مولا.» هرکی من ولایت بهش دارم، این علی ولایت دارد. پس ولایت امیرالمؤمنین، ولایت پیغمبر اکرم است و این ولایت در هر دو بزرگوار یکسان و یکی است؛ ولی از باب اینکه راه ارتباطی از در است، لذا ما اسم امیرالمؤمنین را میآوریم، ولایت امیرالمؤمنین مطرح و شاخص میشود. امیرالمؤمنین چون دروازه و محل ورود است.
حالا حضرت امام در کتاب شریف «مصباح الهدایه» صفحه ۷۵ تا ۷۶ مطالب خیلی خوبی دارند که چکیدهاش را بنده میخواهم عرض بکنم و از این عبور بکنیم. میفهمند که: «درباره اینکه حضرت علی از حضرت رسول سوال کردند: شما برترید یا جبرئیل؟» این سوال و سوالهای از این قبیل از طرف مولای ما امیرالمؤمنین مطرح شده برای کشف حقایق برای مردم وگرنه این حضرت خودش حقایق علوم و پنهانیهای اسرار را پیش از رسیدن به نشئه مثالیه خیالیه، با مقام عقلی و شأن غیبی خود از حضرت رسول دریافت میکرد.
خیلی نکته قشنگی است. میفرمایند که پیغمبر وقتی بهشان وحی میشد، اول پیغمبر وحی را کجا میگرفت؟ در عالم لاهوت. بعد میآمد پایین، آن قیمت عالم جبروت، در عالم ملکوت و در عالم ناسوت که میشد بدن پیغمبر. اینجا دریافت میکرد و اعلام میکرد. حضرت امام میفرمایند امیرالمؤمنین لنگ این نبود که پیغمبر در این عالم ناسوت وحی را اعلام کند تا این هم بفهمد. همان جا که عالم لاهوت وحی به پیغمبر میشد، او هم دریافت میکرد همان جا. فقط ابلاغش با پیغمبر بود. امیرالمؤمنین مسئولیت ابلاغ نداشت و مثل بقیه مردم خیلی عادی خودشان را میگرفتند که انگار مثلاً ما هم الان فهمیدیم، الان شنیدیم. وگرنه پیغمبر اکرم به ایشان فرمودند که: «انک تسمع ما اسمع و ترا ما ارا.» هرچه من میشنوم تو هم میشنوی، هرچه من میبینم تو هم میبینی. «الا انک لست بنبی.» فقط تو پیغمبر نیستی. یعنی مسئولیت ابلاغ نداری. من وظیفهام این است که ابلاغ کنم، پایش بایستم، به مردم برسانم، اجرا کنم، محقق کنم. تو مسئولیت این شکلی نسبت به اینها نداری. البته پیغمبر مسئولیت نسبت به تنزیل داشتند. امیرالمؤمنین مسئولیت نسبت به تأویل داشتند. تنزیل یعنی از آن بالا وحی را میگرفتند، میآوردند، به مردم میرساندند. آن چیزی بود که پیغمبر به عهده داشت. امیرالمؤمنین مسئولیت تأویل داشتند؛ یعنی باید میبردند سر جایش مینشاندند. این تفاوت کار پیغمبر با امیرالمؤمنین و هر دو یک حقیقت بودند.
پیغمبر با امیرالمؤمنین هیچ تفاوتی ندارند. حضرت امام در تغییرات فلسفهشان میفرمایند که اگر خدا اراده میکرد که امیرالمؤمنین زودتر بیایند، یعنی وقتی که پیغمبر ۳۰ سال از امیرالمؤمنین زودتر متولد شدند، تفاوت ۳۰ ساله دارند، که در ۴۰ سالگی پیغمبر، امیرالمؤمنین ۱۰ سالش شد. امام میفرماید: «اگر این اتفاق برعکس میشد، آن وقت امیرالمؤمنین میشدند پیغمبر و وحی دریافت میکردند و ابلاغ میکردند. پیغمبر هم امیرالمؤمنین، اولین شیعه بود، پسر ۱۰ ساله که نماز را خواند.» پیغمبر اکرم.
امام خیلی بحث خوبی هم اینجا دارند و خیلی قشنگ این را اثبات میکنند. چون اینها یک حقیقتند در عالم بالا و عالم پایین. چون محدودیت دارد، به هر حال دیگر در نظر گرفته شده که یکی جلوتر، یکی عقبتر بیاید و یکی امام میشود، آن یکی مأموم میشود. همان جور که مثلاً امام حسن و امام حسین یک حقیقتند، ولی به خاطر این در واقع کمبود و محدودیت در عالم ماده، یکی امام میشود، آن یکی مأموم میشود. امام حسن امام، امام حسین هم امام بودند. امام حسین شیعه امام حسن بوده. یک حقیقتند، هیچ تفاوتی با همدیگر ندارند. «الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنة.» خب، این مطلب بسیار مهمی است.
«قبل از اینکه این پایین بیاید، امیرالمؤمنین، بعد از اتحاد نور آن حضرات، به حسب ولایت کلیه مطلقه، مانند نسبت میان لطیفه عقلیه بلکه لطیفه روحیه سریه.» خیلی بحث سختی است، بگویم فقط میخواهم ببینید که بحثهای خیلی عمیق اینجا مطرح است که ما از کنارش رد میشویم.
بعد میفرمایند که: «پس این بالا هرچی که بوده، امیرالمؤمنین دریافت میکرد. در واقع هیچ تفاوتی بین این دو نفر در عالم بالا نیست.» بعد توضیحات بیشتری که حالا دیگر میخواهم رد بشوم. نمونههایی را میخواهیم از نهجالبلاغه امشب با هم بخوانیم و ببینیم که این علم بینظیر و این علم فراوان این شخصیتی که در طول تاریخ تنها کسی بود که بالای منبر داد میزد: «سلونی قبل ان تفقدونی.» قبل از اینکه من را از دست بدهید، سوال کنید. حالا من دوست داشتم در مورد این هم مفصل صحبت بکنیم که پیغمبر این طور میفرمایند، امیرالمؤمنین این طور میفرمایند. مطالبی که گفته شده در مورد این ماجرا، روایات اهلبیت، کلمات دیگران. مرحوم علامه امینی خیلی نکات خوبی در «الغدیر» دارند، ولی دیگر فرصتمان کم است متأسفانه و اگر این بحث را هر روز داشتیم و روزی یک ساعت و نیم بود، خیلی بیشتر بحثمان پیش میرفت و خیلی نکات را میتوانستیم بگوییم؛ ولی حالا هفتهای یک بار، آن هم یک ساعت، وقتمان هم کم است. لذا میترسم که خیلی مطالب اینجا بماند. دیگر یک گوشههایی از مطلب را گفتیم و عبور میکنیم تا انشاءالله ببینیم که کجا فرصت بشود بیشتر صحبت کنیم.
بنده چهار تا خطبه را میخواهم انشاءالله اگر بشود از نهجالبلاغه امشب عرض بکنم خدمتتان. حالا عزیزانم ظاهراً طراحی سوال شده، بله، مسابقه و مسابقه هم باید چه کار کنند آقا؟ پیامک بدهند، گسترش اطلاعرسانی میکنند به شماره ۰۵۵۵۰۳۱۳۱۷. فرصت دارد از امشب تا ۲۰ فروردین و سوالمان هم که این است که سه تا بله یا چهار گزینهای؟ سه گزینه باشد، یک عددش را انتخاب کنند. یعنی حالا من این را خودتان بعداً سوال را ببینید چه مدلی است. وقتی سوال آمد بیرون، پاسخش این است، این جای صحبت است که این چند تا خطبه که عددش را عرض میکنم، این آن بحثی است که میخواهیم اینجا مطرح بکنیم در مورد پیشگوییهای امیرالمؤمنین که محقق شد و همه دیدند و فهمیدند. چون بخشی از پیشگوییهای امیرالمؤمنین نسبت به ماجرای ظهور است که خیلی هم اتفاقاً نکات فوقالعادهای دارد در نهجالبلاغه؛ ولی چون هنوز محقق نشده، ما در مورد آن صحبت نمیکنیم. ولی پیشگوییهای امیرالمؤمنین که در طول تاریخ محقق شده و همه دیدند، این را میخواهم عرض بکنم.
یکیاش خطبه ۱۲۸ نهجالبلاغه است در مورد وقایعی است که در بصره رخ میدهد که ماجرای صاحب زنج را با هم مفصل صحبت کردیم. یکیاش خطبه ۱۶ است. البته خطبه ۱۶ آنچنان بحث پیشگویی آنچنانی ندارد، کلیات را دارد که اولین جزو اولین خطبههایی است که وقتی باهاشان بیعت گرفته شد در مدینه خواندند. شاید این را امشب نخوانیم، فقط اشاره بهش میکنم: خطبه ۱۶ نهجالبلاغه. یکی دیگر از خطبهها خطبه ۵۹ نهجالبلاغه است که وقتی میخواستند وارد جنگ با خوارج بشوند، نکاتی را گفتند در مورد خوارج که محقق شد و خیلی جالب بود. خطبه ۶۰ که باز ربطی به خوارج دارد و یکی هم خطبه ۷۵ که موعظههایی را حضرت میفرمایند و مسائلی است که محقق شده. الان ما ۵ تا خطبه را اسم آوردیم. حالا سه تایش را اگر عزیزان بتوانند بنویسند یا آن سوال اگر سه گزینه یا چهار گزینهای باشد، گزینهاش را معین بکنند. کدام یک از این گزینهها درست است؟ این میشود آن خطبههای نهجالبلاغه.
اولین خطبه، خطبه ۱۲۸. این خطبه را عزیزانی که نهجالبلاغه دارند، اگر میتوانند کتابش را بردارند یا در گوشیها هم که معمولاً همه نهجالبلاغه را داریم، کم استفادهترین اپلیکیشنهای گوشی ما است. یعنی احتمالاً اگر در گوشیام باشد، مثلاً شاید هر ۵ سال یک بار ازش استفاده بشود و کسی خیلی کاری به این ندارد. خطبه ۱۲۸ نهجالبلاغه. بنده از شرح حضرت آیتالله مکارم شیرازی که شرح ۱۵ جلدی نهجالبلاغه است و خیلی قابل استفاده است و خواندنی است، جلد ۵ صفحه ۳۴۵، چند صفحهای را میخواهم در مورد این خطبه بخوانم و نکات این خطبه را با هم داشته باشیم. دو بخش از آینده را امیرالمؤمنین در این خطبه ذکر میکنند: یکی ماجرای صاحب زنج که اینها بردههایی بودند که شورش کردند در سالهای منتهی به تولد امام زمان. تقریباً ۲۰۰ سال فاصله است بین این کلام امیرالمؤمنین و رخ دادن این ماجرا که حضرت توصیفی دارند در مورد این و یکم در مورد ماجرای مغول است که این بیش از ۶ قرن فاصله بین امیرالمؤمنین و این وقایع که حضرت با همه جزئیات ماجرای مغول و فتنه مغول را مطرح میکنند و آخرش یکی از حضرت سوال میکند: «آقا اینها علم غیب است که شما میگویید؟» و حضرت توضیحات در مورد علم غیب میدهند. پس این سه بخش خطبه که با همدیگر میخوانیم و خیلی نکته دارد.
تیتر این خطبه این است: «کلام امام علیهالسلام فی ما یخبر بهی عن الملاح بالبصره.» ملاحم فتنههایی که در بصره رخ میدهد. حضرت پیشگویی میکنند و مسائلی را میگویند یا احنف. اول خطبه که به احنف خطاب میکنند، احنف بن قیس از بزرگان بصره بود. صحابه پیغمبر بود. پیغمبر از خدا بنده خدا درخواست مغفرت کردند و آدم پاکی بود، سخاوتمند بود و میگفتش که: «من هیچ چیزی امیدوارکنندهتر از دعای پیغمبر برای خودم ندارم.» و جزو اولین مبلغینی بود که از طرف پیغمبر به سمت بصره رفت. آدم خیلی باهوشی بود، عاقل بود، باذکاوت بود. در جنگ صفین کنار امیرالمؤمنین بود؛ ولی در جنگ جمل بنا به مصالحی شرکت نکرد. آن هم به خاطر این بود که گفتش که: «اگر در جنگ شرکت نکنم، میتوانم ۶۰۰۰ شمشیر را از تو دور کنم. نیامدن من برای شما بهتر است در این جنگ.» و حضرت امیر پیشنهاد را پذیرفتند. احنف شخصیتهای خوب و درست حسابی و سالم، جزو خواص با بصیرت و فهمیده و مؤمن و حزباللهی و بسیجی و عاقل و دانا و خیلی ویژگیها بود که کنار امیرالمؤمنین، چون اهل بصره بود، حضرت شروع کردند از ۲۰۰ سال بعد بصره نکاتی را به او گفتن.
خب، چرا امیرالمؤمنین این حرفها را میزنند؟ قطعاً اینهایی که دارند اینجا این پیشگویی امیرالمؤمنین را میشنوند، نه ۲۰۰ سال بعد هستند، نه ۶۰۰ سال بعد. خب چه کاری است؟ میزنند که به درد هیچکس هم نمیخورد. آن هم در آن بحران و در بحبوحه ماجرا. مسائلی را گفتند. گفتند که حالا مثلاً حضرت خواستند از الان پیشگیری بشود، حواس مثلاً به اهل بصره جمع بشود و فلان و اینها. یک نکته خوبی که میشود بهش اشاره کرد این است: امیرالمؤمنین امام تاریخند، امام بشریتند، امام همیشه هستند.
یک جمله از امام خمینی برایتان بخوانم. این جمله خیلی با قلب و روان من بازی کرد. خیلی این جمله خوب است. یک سری جملات از امام من میخواندم اینها را. امام خمینی در سخنرانی عمومی و علنیاش گفته بود. مثلاً با جهاد سازندگی، پرسنل نمیدانم کجا. من گفتم: «خدایا این الان در حوزه علمیه اگر سنگین گفتهاند؟» امام خمینی در جمع پرسنل جهاد سازندگی دارند میگویند. این از آن سخنرانیهاست. این جملهای که از امام برایتان میخواهم بخوانم در جمع پرسنل سپاه پاسداران و اعضای دادگستری، جلد ۷ صحیفه امام صفحه ۴۷۸. این جمله یک سال مقایسه میخواهد، لااقل هر روز که امام چه میگویند. خیلی جمله سنگین است. اول انقلاب، ۳ و ۳۵. و خیلی با قلب و روان این جمله من بازی میکند. میفرمایند: «حضرت امیر - سلامالله علیه - یک نفر نبود. همه عالم، همه چیز بود.» روی آن جهات معنویت و واقعیتی. «امیرالمؤمنین همه چیز بود. همه چیز بود امیرالمؤمنین.» همه تاریخ، امیرالمؤمنین. همه بشریت، امیرالمؤمنین. اصلاً محدودیت برنمیدارد این شخصیت. آن قدر بزرگ است، آن قدر کلان است، آن قدر وسیع است. مقطع زمانی ندارد، مقطع تاریخی ندارد، مقطع جغرافیایی ندارد.
چهار تا احمق نادان میگویند: «شما برای چهار تا عرب مثلاً به سر و سینه میزنی؟» آخه نادان احمق، یک همچین شخصیتی مقطع زمانی برنمیدارد، مقطع مکانی برنمیدارد. مگر این عرب و غیر عرب دارد؟ مثلاً شما برخی آثار فوقالعاده طب بوعلی را مثلاً میگوییم. بعضی از آثار فاخر رمانهای فاخر. اینها مگر مثلاً فارسی، عربی دارد؟ مثلاً اشعار مولوی مثلاً فارسی، ترکی، رومی. اینها مگر دارد؟ مولوی دعوت به یک فکری دارد میکند، به یک فرهنگی دارد میکند. این درست است با زبان فارسی دارد این را میگوید و بیان میکند، ولی فکر و فرهنگ او فارسی نیست. حرف او فارسی نیست. حرف او زبان ندارد. حرف مولوی مال همه تاریخ است، مال همه زبانهاست. همین الان در غرب یکی از پرفروشترین کتابها مثنوی مولوی است. کتاب زندگینامهای هم که برایش نوشتهاند، فاز عشق و عاشقیش هم زیاد است بین او و شمس. یکی از پرفروشترین کتابهای دنیا است. فیلم سینمایی که ساختند، یکی از پرفروشترین فیلمهای سینمایی است. شما در مورد مولوی، در مورد شمس نمیتوانید بگویید اینها ایرانی هستند. و جالبش این است که همه کشورها هم یک جوری. یعنی افغانستان یک جور به خودش ربط میدهد، ایران یک جور ربط میدهد، ترکیه یک جور ربط میدهد، اروپاییها یک جور ربط میدهند، آسیاییها یک جور ربط میدهند. بوعلی این شکلی است، طب بوعلی این شکلی است. امیرالمؤمنین زمان برنمیدارد، مکان برنمیدارد. امیرالمؤمنین امام تاریخند، امام همه هستند. امام همه زمانها. برای تک تک افراد بشر حرف زدهاند. نهجالبلاغه مخاطبش تک تک افراد بشر است. جمعیتی ۱۰۰ نفره پای منبر امیرالمؤمنین بودم. آنها شنیدند. شما هم فکر کن دارد به تو هم میگوید. ولی آنها مخاطب بودند. این نفهمیدن امیرالمؤمنین است. امیرالمؤمنین هم خود قرآن. مگر قرآن مخاطبش مقطع زمانی دارد؟ «یا ایها الناس» که میگوید، «یا ایها الذین آمنوا» که میگوید، این «یا ایها الذین آمنوا» مال مثلاً آن مؤمنینی که اول ایمان آورده بودند نیست. امام صادق، امام رضا آیه قرآنی که میخواندند، «یا ایها الذین آمنوا» گریه میکردند. میگفتند: «لبیک اللهم لبیک.» چرا؟ امام زمان هم گفتند: «لبیک اللهم لبیک.» آقا شما که آن موقع نزول قرآن نبودید که؟ اینها مال آنهایی که آن موقع بودند نیست. به کل بشریت و کل تاریخ. «یا ایها الناس»ش به همه است. از همین الان به ترامپ هم دارد میگوید «یا ایها الناس.» «یا ایها الناس» به من و شما. هر خطابی که میکند به من و شماست. همه را لحاظ کرده.
امیرالمؤمنین این است. کلماتش این است. برای همه تاریخ هم است. همه را دیده. آن نامه ۳۱ برای بچه خودش نیست، برای همه نوجوانان است، برای همه آدمهاست. نهجالبلاغه را با این نگاه باید بخوانیم. نهجالبلاغه با شخص من دارد صحبت میکند. این یک نامهای است برای خود خود من، برای شخص، برای فرد من. و این از اعجاز امیرالمؤمنین است که برای هر فردی توانسته تکتک حرف بزند. یک جوری هم حرف زده که به همه توانسته یک جا بگوید و با هر کسی تکتک حرف بزند. اینها دیگر جزو عجایب اهلبیت است. خدمت امام صادق علیهالسلام بودیم. در «بصائر الدرجات» جاهای دیگر هم هست این روایت. میگوید که ۷۰ نفر بودیم به ۷۰ زبان. مثلاً آرامی و فارس و روم، زبانهای مختلف. میگوید حضرت چند خطی با ما صحبت کردند. کلمات حضرت یک بار ادا شد. پاراگراف مثلاً ۶ جملهای فرمودند. وقتی آمدیم بیرون، همه چشمانمان این جوری بود، به هم نگاه میکردیم. «چطور شد؟ آقا فقط به زبان اختصاصی مادری من صحبت کرد؟» به همه میگفتند. همه میگفتند: «آقا به زبان اختصاصی مادری من صحبت کرد.» و همه فهمیده بودند و از یک بار انشا کرده بودند. نه ۷۰ بار به ۷۰ زبان بگویم. یک انشا کردن. وقتی از امام زمان ظهور میکنند، یک انشا میکنند، همه عالم با زبان خودشان دریافت میکنند. چرا؟ عجایبی است در دوران ظهور. انشاءالله بهش برسیم. انشاءالله نزدیک باشیم که هستیم. الان دوران استراحت قبل از فعالیت است. قرنطینه خونگی را قشنگ خوب استراحتهامان را بکنیم که خیلی کار داریم. باید برویم کنتراتی دنیا را بسازیم. فعلاً نشسته باشیم. پرت نکن. مشغول نهجالبلاغه باشیم. با قرآن و نهجالبلاغه خوب انس بگیریم. این ایامی که فراغتمان است، وقت نداریم. حالا دنبال یک وقتی میگردم، یکم سرم خلوت بشود. الان وقت است. الان وقت ارتباط با امیرالمؤمنین، امام بشریت است. لذا چرا دارد از اتفاقی میگوید که ۲۰۰ سال بعد رخ میدهد؟ برای اینکه آدمهای ۲۰۰ سال بعد هم مخاطب امیرالمؤمنینند. با آنها هم حرف دارد. برای آنها هم پیام دارد. از آنها هم میخواهد بفهمند حرف او را. میخواهد به آنها هم بفهماند که علم من لدنیه و الهیه است. خطابش آنهاست. لذا به احنف بن قیس میگوید. او اهل بصره است. این جملات هم عجیب غریب است. او میرود برای مردم بصره تعریف میکند. مردم بصره میمانند. این مردم بصره از الان بگیرند. از الان به شما گفته باشم، ۱۰۰ سال بعد ببین در یمن چی میشود. مثلاً قطعاً خیلی بهش اعتبار قائلند و خیلی اعتنا میکنند. آقای بهجت، آقای بهجت ناخن امیرالمؤمنین نمیشوند و امیرالمؤمنین وقتی این جور میگویند، قطعاً نه. مردم بصره مردم وفادار و ارادتمندی بودند به امیرالمؤمنین نوعاً. حالا در دورههایی دچار مشکلاتی شدند، ولی مردم بصره نوعاً مردم علاقهمندی بودند. الان هم که همین طور است. مردم خرمشهر خودمان میشوند. یکی هم بسته.
«یا احنف!» تعبیر حضرت خیلی جالب است: «کانی کانی بهی وقد سار بالجیش.» انگار دارم میبینمش در مورد ماجرای صاحب زنج در سال ۲۵۵ هجری قمری. کی؟ همان سال. چون اختلاف ۲۵۵ سال تولد امام زمان است یا ۲۵۸. همان حول و حوش در همان سالهای تولد امام زمان. در بصره ماجرا معروف به شورش بردگان است. بردههای زنگی. «زنگی» یعنی همان «زنگی»، بردههای سیاه و زنگی و اینها. به خاطر فشار طبقاتی و مشکلاتی که بود، یک هو شورش افتادند به جان این پولدارها و سرمایهدارها و اینها. ریختند به هم و غوغایی کردند و امیرالمؤمنین اینجا در این خطبه در مورد اینها دارند صحبت میکنند. تعبیر خیلی جالب است. میفرمایند که: «کانی بهی.» انگار دارم میبینمش. بر قله آفرینش ایستاده. امیرالمؤمنین همان تعبیری که در خطبه طاووس میفرمایند. «طاووس که حرف میزنم، این حرفها از سر تجربه و نمیدانم بررسی و اینها نیستا. موقع خلقتش داشتم نگاهش میکردم.» در خطبه طاووس ۱۶۵ نهجالبلاغه: «علم من، علم بالمعاینه است. خودم به این دادم. این ویژگیها را خدا به من سپرد. من ویژگیها را به او دادم. واسطه بودم، واسطه خلق. من طاووس این شکلی کردم.» اطلاع از این نیست که مثلاً رفتم اینها کار کردم، یک سری چیزها را بلد هستم و مثلاً تجربی. «علم من این شکلی نیست. علم من از عالم لاهوت است. از آن بالا، آنی که آمده پایین، من فرستادم. اشراف وجودی دارم. کانی بهی.» انگار وایستادهام دارم میبینم. آقا ۲۰۰ سال بعد، ۲۰۰ سال بعد، ۶۰۰ سال بعد، ۱۰ هزار سال بعد، ۱۰ هزار سال قبل برای امیرالمؤمنین هیچ فرقی نمیکند. او در قله آفرینش است. این مقاطع زمانی مال من و شماست.
در حجاب ۱۸ سالگی به برخی بزرگ تهرانی، در برخی آثارش دارد، استاد محمد حسین تهرانی که ایشان ۱۰، ۱۲، ۱۳ سال قبل از مرحوم آقای بهجت از دنیا رفته، آیتالله تهرانی در برخی آثارش دارد که ایشان میفرمایند: «از مرحوم شیخ عباس قوچانی شنیدم که ایشان میفرمود: این عاشق محمدتقی بهجت فومنی در نوجوانی، یکی از عنایاتی که بهش شده بود این بود که با پشت سرش همان طوری میدید که با جلوی سرش میدید.» نوجوانی این شکلی بوده. محدودیت زمانی این است که مجرد میشوند، از این محدودیتهای عالم ماده درمیآیند. دیگر برای من الان اینجا که نشستهام، شما پشت این دوربین نگاه میکنم که دارم گوش میدهم. پشت دوربین نگاه میکند، کیا دارند گوش میدهند؟ امیرالمؤمنین نه تنها میداند، بلکه تک تک آنهایی که دارند از پشت آن دوربین نگاه میکنند، مخاطبشند و با تک تکشان یک حرف خاصی دارد میزند که خودشان میفهمند امیرالمؤمنین دارد بهش چی میگوید. ماجرای همان ۷۰ تا زبان. هرکی به زبان خودش. هر کلامی در نهجالبلاغه. یک دور خاص بنشیند بخواند.
من یکی از مقیداتی که خیلی بهش مقیدم، وقتی که مشرف میشوم نجف، این را در حرم امام رضا میشود انجام داد، ولی حالا به خصوص بنده نجف مقیدم به این کار. در حرم امیرالمؤمنین با نیت، با توسل نهجالبلاغه را دست میگیرم. محضر امیرالمؤمنین عرض میکنم که: «رزق این سری ما را بدهید.» و باز میکنم و همان عباراتی که شاید ده بار تا حالا خواندهام، ولی به یک نحو خاصی احساس میکنم یک جمله دیگری است. «در این کلام یک چیز دیگر بود.» و در آن سالی که مثلاً از نجف برگشتیم تا سال بعد که برویم، روی این فکر کن در مورد مسئله خانوادگی، در مورد درس، در مورد نماز. مثلاً قشنگ آدم میبیند این رزق الان من است. هر وقت ما به نهجالبلاغه این شکلی مراجعه کنیم، همین است. به کلمات اهلبیت مراجعه کنیم، همین است. اینها همه تاریخ را با هم دیدند و یک بار کلمه را گفتند. حواسشان نبود که شما میشنوی. همه را دیدهاند برای همه. خیلی اینی که میگویم نکته مهمی است در فهم کلمات اهلبیت و غوغا است.
لذا امیرالمؤمنین ۲۰۰ سال بعد را دارند میگویند برای تاریخ بماند. برای تاریخ. «توی ۲۰۰ سال بعد، ببین دارم بهت چی میگویم. الان دارم بهت میگویم.» من امروز روز وایستادهام. «کانی بهی.» انگار دارم نگاه میکنم به این بابا که صاحب زنج بود. سریع میخواهم خطبه را بخوانم. «انگار دارم میبینمش با یک لشکری بدون غبار، بدون سر و صدا، بدون حرکت افسارها، بدون شیهه اسبان راه افتاده. زمین را زیر قدمهای خودش که آن قدمها مثل پای شترمرغ است، این دارد درمینوردد.» این سپاه راه افتاده. توضیحاتی دادهاند شارحان نهجالبلاغه که اولاً که در مورد رئیس این لشکر چیزی نگفتهاند. با اینکه این رئیس لشکر صاحب زنج بوده و لشکر پیاده بودند، نه اسب داشتند، نه مرکب داشتند. یک عده پابرهنه بودند، جانشان به لب رسیده بود. ضد ارباباشان قیام کردند. خیلی به اینها زور میگفتند، خیلی ظلم میکردند. در دوره بنیعباس هم بوده دیگر. خیلی فشار بنیعباس. ماجرای سامرا و اینها مطرح شد. اینها را آوردند در شهرکهای سازمانی. خیلی به اینها سخت میگرفتند. خیلی فشار. چون برده بودند. از آفریقا و جاهای دیگر اینها را میگرفتند، دستگیر میکردند، میآوردند اینجا. به اشد مجازات پدر اینها را درمیآوردند. همه رقم بیگاری میکشیدند از اینها. دیگر ۲۰۰ سال اینها تحمل کردند. دورانی که از دوران یزید، بعد یزید، دوران اوج بردهداری است در تاریخ خلفا تا دوران مهتدی عباسی و اینها که دیگر در دوران مهتدی عباسی شورش برهنه بود. چون یک عمر با پای برهنه راه میرفتند، پاشان مثل پای شترمرغ پهن شده بود. کفش مف. شترمرغ است.
اینها وقتی قیام میکنند، میفرمایند که: «ویلٌ لِسَکَکِ العامره والدورِ المزخرفه التی لها اجنحهٌ کَاجنحهِ النسور و خراطیمٌ کَخراطیمِ الفیله.» وای به این کوچههاتان! اینها فتنهشان که شروع بشود، این کوچههای خوشگل آبادتان. کوچه آبادی نیستا. دارد همین الان کوچه آباد را میبیند و میگوید: «وای به این کوچههای آباد. این خانههای پر زرق و برقتان. این خانههایی که بال دارد مثل بال کرکس. این تراسها، بالکنهایی که داشتند، مثل بال کرکس. خرطوم دارد مثل خرطوم فیل.» ناودانها را دارند. «وای بر اینها از فتنه این گروه که کسی به کشتههای اینها گریه نمیکند. بی کس و کار. از دست دادن ندارند. برای گمشدههایشان کسی جستجو نمیکند.» یک آدمهای پاپتی قیام میکنند، نابودی میکشند، شما را، پدرتان را درمیآورند. ماجرای بصره را اشاره میکند. خب بصره خیلی آباد بوده و این بردهها هم در نهایت فقر و ضعف و اینها بودند. در این قصرها، در این مثلاً بالاشهر آن موقع بصره منطقه برخوردار بوده. کنار دریا بوده. خیلی پرخراج بوده و خرما زیاد بوده، محصولات داشته، محصولات دریایی داشته، خاک حاصلخیز داشته. با این حال به این بردهها هیچی نمیرسیده. الان همین الان هم در عراق معمولاً شورشهای اجتماعی از بصره شروع میشود. ماجرای خرمشهر، آبرسانی و اینها. ماجرای یکی دو سال پیش که شروع شد، اینها همش از بصره بود. معمولاً این شکلی بوده فضای بصره. و اینها یک هو قیام میکنند که آقا چرا ما هیچ سهمی نداریم؟ خانوادهای دارند؟ نه، اقوامی دارند؟ کسی برای اینها گریه کند؟ کسی دنبال گمشدههایشان بگردد؟ چون از کشورهای دیگر آوردهاند و مثل حیوان با اینها رفتار میکردند.
بعد آخر میفرمایند که: «انقاب الدنیا لوجهها.» من این دنیا را با صورت انداختهام زمین و «قادر به قدرها.» من این را همه را اندازهگیریهایش دستم است. میدانم دقیقاً کی چقدر، کی کجا. همش دستم است، در مشت من است و «ناظرها به عینها.» من با چشم خودم دنیا را، به این دنیا نگاه کردم. شما با چشم یکی به خودش نگاه کنید، نهایت اشرافت است. دیگر من هم با چشم خودم به شما نگاه میکنم، چقدر از شما اطلاعات دارم. ولی اگر با چشم شما به شما نگاه کنم، چقدر اطلاعات دارم؟ من با چشم دنیا به دنیا نگاه کردم. من سوار بر تاریخم، سوار بر زمانم، سوار بر این نسلها و این عصرها و این مصرها و این بشریتم. من در همه حاضرم. او همه چیز است به قول حضرت امام. امام خیلی جمله فوقالعاده ای فرمودند.
بعد در ادامه میفرماید که ماجرای صاحب زنج که اینها انتقام خواستند بگیرند و ماجرایش مفصل است. شورش کردند و به طرز عجیب و غریبی بکشبکش بود و خونی راه انداختند و مردم از بصره فرار میکردند، میرفتند در بیابانهای اطراف بصره و موش و سگ و گربه میخوردند که فقط به دست این بردههایی که قیام کردند نیفتند. اگر کسی را میگرفتند از این اربابها، ۵۰۰ تا تازیانه میزدند. جدا از اینکه سر میبریدند و تکه تکه میکردند و اینها. و اگر زنده نگه میداشتند، زنانشان را اسیر میکردند برای تحقیر. اینها هر کدامشان را به دو سه درهم میفروختند، میدادند به یک مرد زنگی یا یک زن زنگی، مرد و زنهای سیاهپوست. مسعودی در «مروج الذهب» میگوید که: «صاحب الزنج بزرگ و کوچک را میکشت. مرد و زن را میکشت. اموال و وسایل اینها را میسوزاند. خانههایشان را خراب میکرد.» در بصره فقط ۳۰۰ هزار نفر را به قتل رسانید. الان کرونا در کل کشور، در کل دنیا چقدر کشته داده؟ فکر کنم ۵۰ هزار تا هم نرسد. ۵۰ هزار تا هم نرسد کشتههای در کل دنیا از کرونا. این فقط در بصره ۳۰۰ هزار نفر را کشت. ۳۰۰ هزار نفر. در الان کل کروناییهای کشور ما ۵۰ هزار تا نمیشوند. اوایل کارم ۳۰۰ هزار نفر فقط در بصره کشت که عرض کردم فرار میکردند در بیابانها و میرفتند گوشت آدمهای مرده را میخوردند که دست اینها فقط نیفتند و مسلط شد به بخش عظیمی از عراق و ایران و تا ۱۴ سال حکومتش طول کشید.
معلوم میشود که یک اتفاق زودگذر نبود. یعنی امیرالمؤمنین از الان دارد میبیند که این جامعه بسترش هست برای اینکه اینها بیایند و ۱۴ سال حکومت بکنند. خیلی ریشه دارند و این تحقیر اجتماعی که در سر اینها زده میشود، نیفتد. دیگر حواستان باشد که اینها را با این دیکتاتوری و جبر و اینها، با اینها برخورد نکنید که بعداً این شکلی میشود. دوره ۱۴ ساله اینها حاکم میشوند. گفتهاند آن قدر کارش بالا رفت که اصلاً نزدیک بود دولت عباسی را براندازی کند. ابواحمد که ملقب به موفق بود، برادر خلیفه عباسی لشکر عظیمی برداشت آورد و وسایل جنگی فراوانی. یک نبرد طولانی کرد تا سال ۲۷۰. اینها ۲۵۵ شورش کردند، همان ۲۵۶ مثلاً پیروز شدند و قیام به نتیجه رسید. ۲۵۶ تا ۲۷۰ حکومت کردند. ۱۴ سال. ۲۷۰ دوره شکست اینها بود که لشکر اینها پراکنده شد و از بین رفت. گفتهاند که در مورد این شورش زنگیان معروف به شورش زنگیان، به قیام صاحب زنج، کتابهای متعددی رشته تحریر درآمده. پدیدهای نبود که بشود آسان از کنارش رد شد. جمعآوری کردن لشکری که برخی گفتند ۸۰۰ هزار نفر بوده. وقتی گفتند ۳۰۰ هزار نفر در آن زمان کار کمی نبود. ۱۰۰ هزار نفر لشکر همه این بردههایی که قرار بود بیایند اینجا تربیت بشوند، بعد مبلغ بشوند، بروند در کشورهای خودشان و اثرگذار باشند. اصلاً بردهداری برای این تأیید شده بود دیگر که این افرادی که مخالفند و در فضا نیستند و اینها، بیایند اینجا بین مسلمین زندگی کنند با احترام، با کرامت، مبلغ بشوند. آن قدر این فضای جامعه و ساختار اجتماعی و سیاسی خراب بود که اینها یک انبوه پراکندهای از این عقدههای اجتماعی روی آنها شکل گرفت. ۸۰۰ هزار نفر قیام کردند، ۱۴ سال حکومت تشکیل دادند. خیلی اتفاق. «کانی بهی.» انگار دارم میبینم فلانی را. آره، میآیند این جوری میشود، آن کار را میکنند، آن جوری میشود. علمی که ما میگوییم این است.
اگر وقت بشود موارد دیگر میگویم که در جنگ با خوارج خیلی وقتها کار بیخ پیدا میکرد و لشکر امیرالمؤمنین تا مرز فروپاشی میرفت. این طوری نیست. اطلاعات غلط در سپاه حضرت پیچیده. این علم رهبر و امام این است که کار را پیش میبرد. خب، اینجا نکاتی را حضرت آیتالله مکارم مطرح فرمودند که من دیگر از این بخش صاحب زنج میخواهم رد بشوم. اتفاقاً خیلی هم اهل هنر بوده صاحب زنج بزرگوار. گفتهاند که خیلی خط خوبی داشته. قتل عام میکرد. علم نحو، علم نجوم خوب میدانسته. اشعار خیلی خوبی که ذوق شعری بالایی دارد ازش مانده. خلاصه خیلی ویژگیها درش هست. ۵۰۰ هزار نفر را کشته این بزرگوار. وقتی که وارد بصره شد، دو سال بعد از قیامش وارد بصره شد. مسجد جامع و خانههای زیادی را به آتش کشید. حتی چهارپاها در آتش سوختند. حریق همه بصره را گرفت. در همه کوچههای بصره جوی خون جاری بود. که الکل والاقاب جلد ۲ صفحه ۴۰۲.
خب، میرویم سراغ دومین ماجرایی که امیرالمؤمنین ذکر کردند. ماجرای مغول است. خطبه ۱۲۸. «کانی اراهم قوما.» اینجا در مورد اتراک، اتراک یعنی ترکها. ترک در اصطلاح روایات به معنای ترک ترکیه و اینها نیست. ترکهای تبریز، آذربایجان اینها. به اینها میگویند ترک. ترکی که در روایت داریم، منظور این آسیای شرقی است. اصطلاحاً میگوییم چشم بادومیها. در روایات ما میگویند ترک و در روایات هم دارد که در آخرالزمان در جنگی میشود بین رومیها و ترکها. این رومیها که خب اروپاییان هستند. ترکها منظور کیست؟ ترکها یعنی مثلاً ترک ترکیه و اردوغان و اینها؟ نه. ترکها یعنی چینیها و روسها و اینها، آسیای شرقی کلاً. نژاد، نژاد ترک و قوم مغول هم همان قوم ترک. حافظ هم که در شعرش میگوید: «اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را.» ترک یعنی همان قوم مغول غارتگر. در اشعار حافظ هر وقت میگوید ترک، منظورش غارتگر است. چون قوم مغول به غارتگری غارت میکنند. خلاصه این یک در واقع استعارهای است برای غارتگری و اینها. در معروف شده دیگر، برند شده. خدا قور مغول نیستند، ولی نزدیکند. همان منطقه به حساب. خلاصه امیرالمؤمنین در مورد قوم مغول میفرمایند که این مال ۶ قرن بعد است و دیگر هیچکس از اینها نیست ماجرا را بخواهد درش حضور داشته باشد. خیلی هم تعابیر امیرالمؤمنین تعابیر فوقالعادهای است. یعنی اصلاً آدم به رقص میآید این عبارات را وقتی میخواند. میفرماید که: «کانی اراهم.» انگار دارم میبینمشان قومی را که «کانه وجوههم المجان المترقه.» شما کی را گذاشتند کنار و رفتند سراغ کی؟ آدم وقتی به این فکر میکند، این امیرالمؤمنین به جای رفتن سر وقت کیا، کیا را جای علی گذاشتند؟ ۲۵ سال خانهنشین. ۲۵ سال در را بسته بود. حکومت کرد. کسی حرف از او نشنید. آدمی که حرفش را گوش نمیدهند، چی میگوید؟ گوش میدادید که من چیزی به شما بگویم؟ آخر بنبست رسید، فرمود که: «از خدا خواستم من را از شما بگیرد.» چیزی گوش نمیدهند. «یا اشباح رجال ولا رجا.» گوش میدهید؟ تعابیر خیلی مردم کوفه دارند. «اَبَتَ عن حقوق.» شما این امام تاریخ، البته به لطف خدا نسلی آمد که نسل ماست و این مردم بینظیر مان. خداوکیلی هر چقدر از این مردم بگوییم، کم گفتهایم. این مردم بینظیرند. این مردم مردمیاند که امیرالمؤمنین با عشق اینها شب را سر میکرده. «آه آه شوقا الی اخوانی.» روایت فرمودند که: «چقدر من دلم تنگ است برای برادرانم. شماها نیستید. آخرالزمانها هستند که میآیند. اینها نه من را دیدهاند، نه بچههای من را دیدهاند. اسم ما را شنیدهاند و روی کاغذ یک سیاهی روی سفیدی خواندهاند و ایمان آوردهاند.» این مردم بینظیر ما. در این فتنهها، در این گرفتاریها، در این مشکلات. آن قدر قرص، آن قدر محکم. این امام بشریت و امام ماست. انشاءالله ما شیعه خالص باشیم. مأمای دلگرمی امیرالمؤمنین باشیم. ما همانها باشیم که او دنبال میگشت. سحرها به کمیل میفرمود: «من حامل علم برای خودم پیدا نمیکنم.» ایشالا ما همانها باشیم. ما از خودمان قابلیت و استعداد نشان بدهیم.
میفرماید: «یک قومی را دارم میبینم، صورتهایشان انگار مثل سپر چکشخورده است. به صورت مچاله شده.» میفرماید که: «المجان المترقه.» مثل سپر چکشخورده. البته برخی دیگر گفتهاند که چون اینها پیسی مثلاً در آنها زیاد بوده، انگار که مثلاً چکش خورده. چکش بخورد، رنگ یک جاهایی میپرد. مثلاً سپری که چکشخورده، یک جایی رنگش پریده، دبه شده. یک چیزی مچاله میشود. این قوم مغول که مثلاً وضعیتشان این شکلی است یا از باب آن رنگ پریدگی.
بعد میفرمایند که: «یَلبَسون الصّـ...» چی میپوشند؟ «دارم میبینم انگار که لباس حریر سفید میپوشند و دیباج. لباس حریر رنگی میپوشند.» «یعتقبون الخیل العتاق.» اسبهای اصیل را یدک میکشند و به خودشان. بعد میفرمایند که حالا اینجا هم گفتهاند که اینها، این اسبها و این لباس و اینها، همش به خاطر غارت بود و اینها قومی بودند که هیچی نداشتند. از سر غارت خیلی ثروت به دست آوردند و لباس ابریشمی پوشیدند که در جنگ قوت قلبشان باشد و «یکون هناک، هناک استهرار.» امیرالمؤمنین میفرمایند که در آن زمان اینها آن چنان کشتار میکنند که مجروحها از روی بدن کشتهها عبور میکنند، جنازهها که در اطراف است. آنهایی که مجروح شدهاند، فراریها از اسیرشدهها کمتر. اکثراً اگر زنده بمانند اسیر میشوند. تک و توکی بتوانند فرار بکنند. این قوم مغول کی میآیند؟ ابعاد فاجعه را نشان میدهد که روی زمین تا چشم کار میکند جنازه است. کسی بخواهد پا بگذارد، باید پا بگذارد روی جنازه.
بعد میفرمایند که اینجا ابن ابیالحدید در جلد ۸ صفحه ۲۱۸ در شرح نهجالبلاغه میگوید که: «مال عصر نزدیک به قوم مغول بوده.» ایشان میگوید که: «این قوم وحشی و بیرحم چنان کشتاری از مردم بیگناه کردند که در طول تاریخ، تاریخ بشریت از روز خلقت آدم تا آن زمان نظیر و مانندی نداشت.» یعنی عجیبترین نسلکشی طول تاریخ، نسلکشی قوم مغول بوده که خیلی عجیب غریب است. حالا چنگیز که ماجرایش مفصل است. این ماجرایی که مال ۶۰۰ سال بعد امیرالمؤمنین دارند بهش اشاره میکنند. مغولها شاخهای از ترکها بودند. در آسیای مرکزی و شرقی، در مرز چین زندگی میکردند. طوایف مختلفی. طایفهای از اینها تاتارها بودند. قوم تاتار همین است. اینها معمولاً باجگذار بودند و فرمانبردار پادشاهان چین بودند. اولین کسی که از این طایفه توانست از بردگی در بیاید، ادعای استقلال کند، بابای چنگیز خان بود. حالا جالب است که الان مثلاً در بین ماها اسم بچه را چنگیز میگذارند. مثلاً شما ببینید آدم دردش را کجا ببرد؟ یعنی این اسم چنگیز، مغول، این آدمی که خون، خونخوار. این اسم، اسم چه کسی است؟ چه کار کنیم؟
بعد سعی کرد اقوام مختلف آن منطقه را تحت فرمانش بیاورد. بخشهای چین را تسخیر کرد. بر پکن که پایتخت چین بود مسلط شد. سلطان محمد خوارزمشاه بخشهای عظیمی از خاورمیانه و آسیای مرکزی را به تصرف خودش درآورده بود. اول با صلح، از نظر دوستی در مال دوره خوارزمشاهی، بعد بر اثر ندانمکاری از سر دشمنی در آمد. فرستادهها، یعنی سفیرهای چنگیز را کشتند. چنگیز کینهجو با همه قوا برای گرفتن انتقام به کشور ایران و بقیه کشورهایی که تحت تسلط خوارزمشاه بود حمله ور شد. ابن ابیالحدید که آن دوران را دیده با چشم خودش، ۲۵ صفحه از کتابش را در مورد حمله مغول در آن بخشی که اشاره کردم قرار داده و توضیحات میدهد و دقیقاً این پیشگویی امیرالمؤمنین را تطبیق میدهد. میگوید: «دقیقاً به چشم خودمان دیدیم. مواردش را میگوید. ۶۰۰ سال پیش فرمود، دقیقاً با این ویژگیها رخ داد.» غیر نهجالبلاغه حتی حضرت مثلاً در مورد این مغول و سران مغول، حتی در مورد وضعیت صدای اینها و وضعیت در صدای اینها و تشبیه مثلاً به کدام صدا، با همه جزئیات در بعضی روایات ما هست.
بعد میگوید که: «قوم تاتار از خاور دور بودند. تا آنجا پیش آمدند که وارد عراق و شام شدند. با مناطق قفقاز و ماوراءالنهر خراسان و بلاد دیگر طوری رفتار کردند که از روز خلقت سابقه نداشت.» فرمانده جمعیت چنگیز بود. بیباک بود. در جنگ ورزیده بود. با تدبیر بود. لشکر او هم افراد بیباک و جنگ جو، به صورت افراد نیمهوحشی زندگی میکردند. مرکب اینها فقط از گیاههای زمین و ریشههای درختها استفاده میکرد. خودشان از گوشت مردار و سگ و خوک و هرچیزی به دست میآوردند و در برابر گرسنگی و عطش و مشکلات تحمل فراوانی داشتند. بسیار کینهتوز و انتقامجو بودند. هر جا میرسیدند مردها را میکشتند، اموال را غارت میکردند، شهرها را میسوزاندند، زنها و کودکان را اسیر میکردند با خودشان میبردند. از شرق کشور ایران وارد شدند. آن چنان رعب و وحشت ایجاد کرده بودند که کمتر کسی به فکر مقابله با اینها بود. حالا خدا لطف کرد حرم امام رضا را نابود نکردند و در موارد کمی که جنگجوهای ایرانی به فکر مقاومت افتادند، سرانجام از پا در آمدند، تسلیم شدند، به قتل رسیدند. گاهی برای سهولت کار مردم بعضی از شهرهای مهم را امان میدادند. آنها هم دروازههای شهر را باز میکردند. این وحشیهای آدمنما میآمدند امان را زیر پا میگذاشتند و مردم را به جان مردم میانداختند. از کشتهها کشته میساختند. چنگیز قشون خودش را به شاخههای تقسیم میکرد. هر گروه را به سمت شهری میفرستاد. آنها هم همان برنامه همیشگی. یعنی غارت، غارت کردن، کشتن، سوزاندن، اسیر کردن به طور یکسان عمل میکردند.
اصفهان هم این نکته جالبی دارد. کی اینها وقتی آمدند میخواستند ایران را تسخیر کنند؟ به اصفهان رسیدند. مردم خیلی مقاومت کردند در اصفهان. اینها هی به اصفهان حمله کردند و هی کشته دادند و عقبنشینی کردند. سرانجام سال ۶۳۰ هجری بین مردم اصفهان اختلاف افتاد. بین شافعیها و حنفیها. برخورد شدیدی شکل گرفت. شافعیها کنار هر دو طایفههای اهل سنت، شافعیها با لشکر مغول تماس گرفتند، گفتند: «بیایید ما شهر را تسلیم شما میکنیم.» درسی است برای تاریخ. خیلی نکته دارد. وقتی که لشکر مغول وارد شهر شدند، اول شافعیها را قتل عام کردند. «قابل اطمینان نیستند دیگر. شما آن قدر نامردید که به دشمن گرا میدهید وارد شهر بشود؟ اصلاً شما قابل اطمینان نیستید. اول باید شما را درو کنیم.» اولین گروه شافعیها را قتل عام کردند، بعد حنفیها را، بعد بقیه مردم را. بعد که همه شهر را غارت کردند، این را سوزاندند. بعد رفتند سمت غرب. به بغداد حمله کردند. جنگجوهای اسلام وایستادند مقاومت کردند و ماجرای هلاکوخان. صدا که گفتم امیرالمؤمنین در مورد هلاکوخان، ویژگیهای صوتش را میفرمایند که مثلاً یک همچین صوتی دارد. صدایش مثلاً این شکلی، دورگه از مثلاً فلان. این ویژگی را دارد. قدش این شکلی است، بدنش این شکلی است، دستش این شکلی است، پایش این شکلی است. با همه جزئیات هلاکوخان. بهش میگوید که هلاکوخان هم دوره با علامه حلی میشود.
امیرالمؤمنین فرموده بودند جز بخشهای تاریخ و فوقالعاده. فرصت نیست من بخش دیگر را بگویم. ۴-۵ دقیقهای وقت داریم. من تمامش کنم بخش آخر این خطبه. اینجا یکی از اصحاب امیرالمؤمنین برگشت، گفتش که: «یا امیرالمؤمنین، علم الغیب.» آقا شما علم غیب دارید یا چه چیزی؟ لبخند زدند. بعد به این آقا که مال قبیله کلبی بود: «یا اخاکلب، لیسه هو به علم غیب.» نه این علم غیب نیست. علم اینها را یاد گرفتهام از آن کسی که علم داشتند. از پیغمبر یاد گرفتهام. خب، بانک علم غیب هم هستا. علم غیب نیست یعنی علم غیب استقلالی و انحصاری نیست. چون علم غیب استقلالی و انحصاری مال خداست. او مستقلاً خودش میداند و خودش از خودش میداند. اهلبیت میدانند، ولی از خدا میدانند. یعنی خودشان از خودشان نمیدانند. علم غیب نداریم، منظور این است. یعنی از خودمان نداریم، از خدا. و فضام جوری نبود که اینها بتوانند تحمل بکنند. مخاطب گیرپاژ میکرد. نمیفهمید یعنی چی؟ منظور چیست؟ پیغمبر یاد گرفتهام. در حد فهم او که این هم قشنگ نشان میدهد مخاطب امیرالمؤمنین نیست. حضرت نگفتهاند برای اینکه اینها بفهمند تاریخ بپیچد. نسلهای بعدی بفهمند. «رب حامل فقه الی من هو.» مطلبی را میگیرد، میآید. خودش مخاطب نیست. به این گفتند که بیاید به بقیه بگوید. علم غیب. علم در مورد قیامت است. «ما الله.» بعضی چیزها را فقط خودش میداند که آخر سوره مبارکه لقمان: «فی رحمه.» میداند که مرده یا زنده است. زشت است یا زیباست. سخاوتمند یا بخیل. عاقبت به خیر میشود یا عاقبت به شر میشود. و کسی که جهنم میرود، کسی که بهشت میرود، همه را خدا از اول میداند. البته جبری نیستا. «خدا با الا الله.» هیچکس جز خدا در انتظار در علم من نیست. اگر به شما دستوری میدهم، کل تاریخ را لحاظ میکنم. به شما یک کاری میگویم. اگر میگویم: «بروید با معاویه بجنگید.» اگر میگویم: «اینجا کوتاه بیایید.» تاریخ را میخوانیم با هم. کل تاریخ را دارد نگاه میکند. این قطعه بعد آنجا باشد. شما الان نمیفهمید.
یک روایت فوقالعاده است. امام باقر علیهالسلام حکم منافقینی که با امیرالمؤمنین میجنگیدند این بود که حضرت میتوانست اینها را قتل عام کند. یعنی حکمشان خونشان مباح بود. وقتی دستگیر میشدند، محارب بودند دیگر. حکم محارم اعدام. اعدام نمیکرد. وقتی اسیر میشدند، امام باقر علیهالسلام فرمودند که چون امیرالمؤمنین میدانست در نسلهای بعد حکومت دست دشمنان میافتد، اگر فضا این شکلی بشود، اینها میآیند، میگویند که: «امیرالمؤمنین سیرش بر این بود. هرکی را که از شیعیان میگرفتند، با همین بهانه قتل عام میکرد.» امام باقر علیهالسلام در بخش جهاد کتاب «وسائل الشیعه» نهایت مدارا را با اینها کردند که این بماند در تاریخ برای تاریخ. امیرالمؤمنین خیلی از کارها را برای تاریخ کرده. چون محدود به زمان ۲۰ ساله، ۳۰ ساله خودش نبوده. او کل تاریخ است. او همه بشریت است. او برای همه زمین دارد کار میکند. این خیلی نکته مهمی است. بحث شناخت و تحلیل تاریخ امیرالمؤمنین این است. علومی است که پیغمبر به من یاد داد و دعا لی. دعا کرد که سینه من پذیرش داشته باشد. «علیه جوانحی و جوارحی.» من از این پر بشوم. اعضا و جوارحم پر بشود. اینها را ضمیمه بکند به خودش و این را بپذیرد. این جزو آن دعای پیغمبر است و آموزش پیغمبر است که این همه تاریخ برای من روشن است و کاری که میکنم متناسب با همین مسئله است که حالا دیگر اینجا آیتالله مکارم شیرازی توضیحات خیلی خوبی در مورد علم غیب و مسائل این شکلی دادند که اگر عزیزان خواستند جلد ۵ «پیام امام امیرالمؤمنین» را مطالعه کنند.
بعضی دوستان سوال میکنند: «ما میخواهیم که یک دور آشنا بشویم با تاریخ، تاریخ اسلام، تاریخ اهلبیت.» مطالعاتی که معمولاً میدهم مختصر و ۴۲ جلد کتاب بیشتر نیست و یک سیر مشخصی است. میگویم: «یک دور ۲۷ جلد تفسیر نمونه و یک دور ۱۵ جلد پیام امام امیرالمؤمنین.» این ۴۲ جلد را سه چهار سالی وقت میبرد مطالعه این هم قرآن است هم نهجالبلاغه است هم تاریخ هم اخلاق هم فقه هم آداب هم خانواده است هم سیاست هم هرچی بخواهیم. خیلی هم ساده است. بعد جالبش هم این است که روی سایت آیتالله مکارم شیرازی فایل پیدیاف رایگان همه اینها هست. دانلود میکنید و این بخش را مطالعه میکنید. حالا رفقا هم که این فایل را منتشر میکنند، میتوانند این جلد ۵ «پیام امیرالمؤمنین» را ریپلای کنند. این را هم آنجا بارگذاری کنند که در دسترس عزیزان باشد. از صفحه آخرش میشود صفحه ۳۷۵ شروع شده خطبه ۱۲۸. این بخشها را میتوانند مطالعه کنند. نکات خیلی خوبی به بقیه خطبهها نرسیدیم در مورد خوارج، ولی آدرسش را دادیم. انشاءالله جلسه بعد اگر خدای متعال توفیق بدهد، آنجا هم خیلی نکات قشنگی در مورد علم غیب امیرالمؤمنین دارد.
انشاءالله که امیرالمؤمنین آقا و مولا و اربابمان در دنیا و آخرت بهرهمند باشیم و با آن نگاه فوق زمانی و فوق مکانیش که میفرماید: «انگار دارم میبینم فلان قوم را.» یک نگاهی هم به ما بیندازند و یک گوشه چشمی به ما کنند و یک نظری به این ملت و این مردم بکنند و در این گرفتاریها با آن یداللهیش این ویروس منحوس را در این مملکت با آن شمشیر ذوالفقار بزنند و دو نیمش کنند و بشکنند و بکشند و این ملت را خلاص بکنند از این مشکلات و این گرفتاریها. خدایا به آبروی امیرالمؤمنین عاقبت ما را ختم به خیر بفرما. به عظمت امیرالمؤمنین در فرج فرزندش امام زمان تعجیل بفرما. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دو
شه شناس
جلسه سه
شه شناس
جلسه چهار
شه شناس
جلسه پنج
شه شناس
جلسه شش
شه شناس
جلسه هشت
شه شناس
جلسه نه
شه شناس
جلسه ده
شه شناس
جلسه یازده
شه شناس
جلسه دوازده
شه شناس
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شه شناس
جلسه بیست و دو
شه شناس
جلسه بیست و سه
شه شناس
جلسه بیست و شش
شه شناس
جلسه بیست و هفت
شه شناس
جلسه بیست و هشت
شه شناس
جلسه بیست و نه
شه شناس
جلسه سی و یک
شه شناس
جلسه سی و دو
شه شناس
جلسه سی و سه
شه شناس
جلسه سی و چهار
شه شناس
در حال بارگذاری نظرات...