معرفی
* خطبه ۵۹ و ۶۰ نهجالبلاغه
* علم غیب امیرالمومنین علی علیه السلام
* لشکر اسلام همواره برای دفاع وارد عمل شده است
* تفاوت خوارج و معاویه
* مقتدرانهترین نبرد تاریخ اسلام
* ویژگیهای خوارج
* خوارجی که زنده ماندند، به کجا فرار کردند؟
* تفکر خوارج نابودنشدنی است
* خوارج در سپاه امام زمان عج
* لزوم مبارزه با خروجکنندگان از دین
* نمادهای دینی خوارج ما را فریب ندهد
* تفاوت سپاه پیامبر اکرم ص و سپاه امیرالمومنین علی علیه السلام
* غارتگری و دزدی خوارج
* بزرگترین فضیلت امیرالمومنین علی علیه السلام در قرآن کریم
* مرید علم شویم نه شخص
* علم غیب امیرالمومنین علی علیه السلام
* لشکر اسلام همواره برای دفاع وارد عمل شده است
* تفاوت خوارج و معاویه
* مقتدرانهترین نبرد تاریخ اسلام
* ویژگیهای خوارج
* خوارجی که زنده ماندند، به کجا فرار کردند؟
* تفکر خوارج نابودنشدنی است
* خوارج در سپاه امام زمان عج
* لزوم مبارزه با خروجکنندگان از دین
* نمادهای دینی خوارج ما را فریب ندهد
* تفاوت سپاه پیامبر اکرم ص و سپاه امیرالمومنین علی علیه السلام
* غارتگری و دزدی خوارج
* بزرگترین فضیلت امیرالمومنین علی علیه السلام در قرآن کریم
* مرید علم شویم نه شخص
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا ابیالقاسم مصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
بحثی که در جلسات قبل محضر عزیزان داشتیم، در مورد بررسی چهار سال پایانی حیات مبارک امیرالمؤمنین (علیهالسلام) بود و دوران حکومت و زمامداری امیرالمؤمنین. نقشه بحث ما تا به اینجا این بود که عرض میکردیم امیرالمؤمنین در سخنرانی ابتدایی که در روز اول خلافت مطرح فرمودند، فرمودند: «من بر اساس علمم عمل میکنم. من کاری ندارم چه کسی سرزنش بکند، ملامت بکند، دیگران خوششان بیاید، بدشان بیاید. ملاک و قانون برای من، آن چیزی است که برایم محرز علمی و یقین است. من با این کار دارم، با چیز دیگری کار ندارم.»
در مورد بحث علم، مطالبی را عرض کردیم و جایگاه علم و اینکه انسان به دستور قرآن نباید دنبال غیر علم حرکت کند: «لیس لک به علم». آنچه را که به آن علم نداری، دنبالش راه نیفت. بر مبنای قرآن، حرکت باید بر اساس علم باشد، بر اساس تخصص. احراز این اصل و مهم است.
آمدیم و در سیره و شخصیت امیرالمؤمنین مقداری بررسی کردیم: جایگاه علمی و تراز علمی امیرالمؤمنین. البته تراز علمی به معنای امروزینش قطعاً نیست. امیرالمؤمنین را نمیشود به عنوان استاد دانشگاه معرفی کرد. شخصیت علمی او فراتر از این حرفهاست. در مورد بسیار افرادی که پایینتر از این مرتبهاند، تعابیری به کار رفته است.
در مورد علم امیرالمؤمنین روایاتی را خواندیم، مطالبی را عرض کردیم و مواردی را در نهجالبلاغه بررسی کردیم از پیشگوییهای امیرالمؤمنین در مورد آینده که برخیشان محقق شده و برخیشان انشاءالله محقق میشود. دو تا خطبه از این خطبهها که در مورد پیشگویی بوده و محقق شده، را انشاءالله این جلسه عرض میکنیم که مطالب جالبی دارد. اینکه امیرالمؤمنین فرمود: «من بر اساس علمم عمل میکنم، ولو کسی خوشش نیاید.» در عمل اثبات کرد امیرالمؤمنین، و قشنگ در سیره او این دیده میشود، در حرکات و رفتارهای او دیده میشود.
در خطبه ۵۹ نهجالبلاغه که در مورد ماجرای جنگ با خوارج است، وقتی که حضرت تصمیم گرفتند که با خوارج بجنگند، البته خوارج خودشان جنگ را شروع کردند و امیرالمؤمنین در واقع از باب دفاع وارد نبرد با خوارج شدند. هیچ جنگ ابتدایی را امیرالمؤمنین در دوران خلافتشان نداشتند. اساساً ما جنگ ابتدایی در عالم اسلام نداشتیم که لشکرکشی ابتدایی و حمله ابتدایی صورت بگیرد. شرایط، شرایط ناامنی بوده، لشکرکشی میشده، ولی فقط برای دفاع. هر وقت لشکر دشمن هجوم میآورد، لشکر اسلام وارد دفاع و نبرد میشد.
این ماجرا هم همینطور بود، با خوارج هم همینطور بود. اتفاقاً اینجا مراقبتها و دقتهای امیرالمؤمنین هم خیلی بیشتر بود. در مورد خوارج و سایر مسلمین، حضرت بسیار مراقبت بیشتری داشتند، تا جایی که بعد از یعنی لحظات وفاتشان، لحظات شهادت مبارکشان فرمودند که بعد از من: «لا تقاتلوا الخوارج بعدی». بعد از من با خوارج مقاتله نکنید. جنگ هرچی بود، تمام شد. «اونها منو کشتند.» ندیدند این یک نبرد سازمانی و اینهاست و باید همه خوارج را قلع و قمع کنند. «یک نفر کشته، یک نفر رو کشته با یک ضربه کشته، یک نفر رو با یک ضربه بکش.» تازه اگر خودم از این بستر بلند بشوم، شاید ببخشم. یعنی اگر من زنده بمانم و از این بستر... امیرالمؤمنین اگر از این بستر بلند میشدند، ابنملجم را میبخشیدند. به هر حال نوع معاشرت امیرالمؤمنین با خوارج، نوع ممتازی بود و میفرمود که اینها را با معاویه یکی ندانید. ماجرای معاویه فرق میکند: «لیس من طلب الحق کمن طلب الباطل فا اصاب»؛ کسی که میداند باطل چیست و دنبالش است و میخواهد محققش کند، یک برخوردی میخواهد. کسی که دنبال حق است و حق را پیدا نمیکند، سردرگم است، واقعاً هم حق را دوست دارد، ولی در مصادیق حق دارد اشتباه میکند، این را با آن برابر ندانید. خوارج دنبال حق هستند، فهمشان ضعیف است، کمفهماند، نادان، کمعقل. ولی سپاه معاویه اینها حسابشده و برنامهریزیشده و با تدبیر اندر امور مربوط به اضلال و اغوای مردم هستند.
به هر حال ماجرای خوارج ماجرای مفصلی است که انشاءالله اگر خدای متعال حیاتی بدهد و وارد مباحث جزئی تاریخی بشویم و برسیم به این بحثها، باید یک بحث مفصلی در مورد خوارج بکنیم و نشانهشناسی و تیپولوژی در مورد اینها داشته باشیم که خوارج که بودند، چی بودند، دقیقاً ماجرایشان چی بود. بحث مفصل و مقصودی و خیلی هم به درد روزگار ما میخورد.
در ماجرای جنگ با خوارج، حضرت تصمیم گرفتند وارد جنگ بشوند. یعنی میدانستند که بنای جدی به جنگ دارند. آرایش نظامی امیرالمؤمنین و سپاه امیرالمؤمنین. به پل نهروان که رسیدند، که نهروان اطراف کوفه بود، برخی اطرافیان به امیرالمؤمنین گفتند: «آقا، اینها عبور از جسر نهروان کردند، اینها از پل نهروان عبور کردند و در رفتند.» هی دادههای اطلاعاتی و امنیتی به این بود که آقا اینها در رفتند. این سپاه دشمن اولاً که چیزی به حساب نمیآمد. خوارج قلع و قمع شدند به طرز عجیبی. یعنی مقتدرانهترین نبرد اسلام در طول تاریخ، نبرد با خوارج بود که تار و مار کردند اینها را. طرز عجیب جنگ بلد نبودند، فقط ادعا داشتند؟ یا نه، این کار خدا بود که از اینها هیچی نماند. البته از اینها حالا میخوانم برایتان که ۱۰ نفر ماندند. یکیشان آمد رفع عمان. الان کل کشور عمان فرهنگ خوارجی بر آن حاکم است و اینها بر اساس فرهنگ خوارج تربیت شدهاند. یکی از اینها هم که میماند، بشریت را ساقط و نابود میکرد. همانجور که یکیشان شد ابنملجم و اشقیالاشقیا شد.
خلاصه خوارج خیلی، با اینکه امیرالمؤمنین نوع مواجههاش با آنها، با آن مواجههای که با معاویه داشت، متفاوت بود، ولی خوارج پدر در بیاور بودند و واقعاً کمرشکن بودند. امیرالمؤمنین گفتند که: «آقا، سپاه نهروان، این سپاه خوارج از این پل نهروان عبور کردند و در رفتند.» حضرت قبول نکردند. هی اینها گفتند و آخر امیرالمؤمنین اینکه فرمود: «بر اساس علمم عمل میکنم.» این است و جایگاه علم در یک رهبر الهی اینجاست که فهمیده میشود. فرمود: «مصارعهم دون النطفة. والله لا یفلت منهم عشرة و لا یهلک منکم عشرة.» خیلی حالا تعابیر را ببینید. این استاندارد این است که «لا یفلت منهم عشرة و لا یهلک منکم عشرة». فرمودند که: «اینها قتلگاهشان همین کنار آب است. من میدانم که همهشان کنار آب، دور این آب... آب چی بوده؟ ماجرا چی بوده؟ توضیحات در اطراف همین نهر، همهشان کشته میشوند. من میدانم نه عزرائیل مأمور که بیاید همه اینها را اینجا ببرد. دررفتنی نیست، برمیگردند. میدانم اینها قرار است فلان ساعت اینجا همه کشته شوند.» فرمود: «به خدا از اینها ۱۰ نفر نمیماند. از شما ۱۰ نفر کشته نمیشود.» از سپاه خوارج، آن سپاه کثیر حتی ۱۰ نفر نمیماند: «منهم عشرة، منکم عشرة». حالا تو یک خط کل عالم را گشت و کتاب... برخی روایتها هم دارد. حضرت فرمود: «سلونی قبل أن تفقدونی.» بحث سندی روایت و اینها را کار ندارم. امیرالمؤمنین تکرار میکردند و تأکید میکردند که از من بپرسید قبل از اینکه از دستم بدهید. بعد گفتند که: «طبق این نقل عین جبرائیل، جبرائیل کجاست؟» سؤال دارید بپرسید. باغ جبرائیل کجاست؟ توسل کردیم تا اینجا جلوه داد. تو خودت چهارگوشه عالم را یک نگاهی کرده. آقا فرمودند که من استخاره که میکنم، از درک یکی از اساتید، یکی از آقایان قم که در قید حیات است، گفتم: «از درک طرف وارد میشود. میدانم چی میخواهد و جوابش چی است. برای اینکه دلش آرام بشود، قرآن را الکی باز میکنم که این فکر کند استخاره کرده است.» خودشان که دیگر در رتبه و در قله عالم هستند، وسط این ور و آن ور نمیخواهند. همه چیز در حجاب میشود.
آمده تو میدان جنگ. اینکه عرض میکنم اینها را باید بدانیم برای روزگار ظهور به دردمان میخورد. همین است. تو میدان جنگ است. کمکم دیگر امیرالمؤمنین برایش شده یک فرمانده جنگ و انگار امیرالمؤمنین دارد همسطح بقیه فرماندهها لحاظ میشود. انگار این هم مثلاً یکی مثل بقیه. در مورد بقیه چطور مشورت میدهند، راهکار میدهند؟ البته به اهلبیت میشود مشورت داد، حتی یک جاهایی میشود انتقاد نسبت به امور جزئی کرد، نه نسبت به شخصیت و قوانینی که آن امام و معصوم دارد وضع میکند. نسبت به در امور اجرایی، در روند اجرای امور میشود انتقاد کرد و به گوش آن معصوم رساند. این یک بحث است، نه اینکه از کلام او و منطق او انتقاد کنیم. عین حق است. میشود مشورت داد تو امور اجرایی: «شاورهم فی الامر»، «امرهم شوری بینهم». امر خودشان، نه امر الهی را پیاده کنیم. شما چه شکلی راحتتر؟ قرنطینه، اصل قرنطینه خانگی باید محقق بشود. حالا به شور میزنیم، از مردم بپرسیم مردم این قرنطینه را چه شکلی؟ اصل قرنطینه را به رأی بگذاریم؟ اصل اینکه ۱۳ فروردین کسی برود تو پارکها یا نرود را به رأی بگذاریم؟ اصل اینکه قطعی است. حالا در نحوه اجرایش از مردم نظر. اینجا هم مشورت گرفته میشود، هم انتقاد میشود، هیچ اشکالی هم امیرالمؤمنین، پیغمبر اکرم تو فضای فرماندهی مشورت میگرفتند، انتقاد میشنیدند، راهکارهای مختلفی را تست میکردند. جناب سلمان در ماجرای خندق به پیغمبر اکرم پیشنهاد داد: «خندق عبارت ما پارسا...» جالب است که خندق را خوب بلدیم. خندق، بلا خندق کلمهای است که اصلاً فارسی بوده، بعد عربی شده. بلد نیست. خندق عربی. کلمه فارسیش هم کندک بوده. کندک. کند. این رفته عربی شده خندق. ماجرا این بود که سلمان، جناب سلمان (علیهالسلام) فرمود که: «من آن ور که بودم، ایران که بودم و اینها گودال میکندیم، کندک میکردیم برای اینکه دور شهر امنیت... با همین حاکم شبیخون به ما نمیتوانستند بزنند تو گودال گیر میافتادند.» خیلی خوششان آمد از این پیشنهادی که سلمان داد و همان هم زمینه حسادت شدیدی به جناب سلمان شد که همان ماجرای «این فارس و...» اول که متلکهایی که «این فارس است»، بعدش هم سهمخواری که «این از ماست»، مهاجران گفتند «از ماست»، انصار هم گفتند «از ماست». اصلاحطلب و اصولگرا به هم میچسبانند «از ماست»، انقلابی است، نه اصلاحطلب، نه اصولگرا.
سلمان پیشنهاد داد، هیچ اشکالی نداشت. حجاب کم... یعنی میبینند سلمان پیشنهاد پیغمبر خوشش میآید، فکر میکنند که خب پیغمبر مثل ماست. انگار مثلاً حرفهای ما... دوران ظهور از ماجراهایی که بعداً داریم، آقا، انگار مثلاً مشاوره میگیرند. فرماندهها چیزی میگویند. انگار مثلاً امام زمان هم تحت تأثیر اینها هستند. آنجا مشاوره غلط مثلاً داده شده و نظریه... چیزی مثلاً حضرت خالی میشود و اینجا دقیقاً ماجرا این شکلی شد. اینها فکر کردند که مثلاً امیرالمؤمنین دادههای غلط دارد. خصوصاً خیلی مطلب خلاصه. اینجا مردم خیلی یکهو شل شدند، در رفتند. اطلاعات میدهند. من منم دارم بهت میگویم. میگویم دیدم همه اینها در رفتند. ۱۰ نفرشان هم زنده نمیمانند، در رفتند. اینها اثر علم است. چی میفهمی تو؟ نسبتاً گم میشود. او خود علم است. خود علم. به قول بله، شاعر سنایی، سنایی غزنوی میگوید که:
مصطفی اندر جهان، مصطفی
مصطفی پیامبر اکرم
مصطفی اندر جهان، آن در آن وقت
کسی گوید که عقل... آفتاب اندر سما آن وقت کسی گوید سُها؟
سُها این ستارههای خیلی کمنور است. قدیم این تست چشمپزشکیشان با سُها بود. شب تو آسمان نگاه میکرد. طرف اگر آن سُها را میدید، میفهمیدند که چشمش مثلاً بیناست، ضعیف نیست. اگر آن را نمیدید، میفهمیدند چشمت آستیگمات است، مثلاً ضعیف است. آن سُها بود. یعنی کمنورترین نور آسمان. بعد سنایی میگوید، جناب سنایی میفرماید که: «مصطفی اندر جهان، پیغمبر باشد، بعد کسی گوید که عقل...» جایی که پیغمبر تو است، میگویی عقل چی میگوید؟ خود عقل است. عقل به زبان آمد. شد کلام پیغمبر. تو دنبال عقل باش. نمیگوییم این دوگانه غلط مسخره است که اینجا ما عقلمان را گوش بدهیم یا پیغمبر؟ چی است؟ پیغمبر خود عقل است. عقل شما هم یک جلوه نازلی از آن پیغمبر است. این حجت باطنی است. خدای متعال یک جلوه کوچولویی از پیغمبر در وجود شما قرار داده شد اسمش عقل. او عقل است. او خود عقل است. امیرالمؤمنین خود عقل است. چون خود پیغمبر است دیگر. نفس پیغمبر است. «انفسنا و انفسک». آیه مباهله را خواندیم با هم. بزرگترین فضیلت امیرالمؤمنین در قرآن همین آیه است. نفس پیغمبر. خود پیغمبر. هرچی پیغمبر داشته، غیر از نبوت، آن هم ابلاغ پیام، نه دریافت پیام. دریافت پیام حتی داشته. فقط ابلاغ پیام. از همان اولی که وحی نازل شد، امیرالمؤمنین همه را شنید. تا آخر. مسئولیت گفتنش با پیغمبر.
مصطفی اندر جهان آن وقت کسی گوید که عقل
پیغمبر باشد و تو بگویی عقل؟ او خود عقل است.
آفتاب اندر سما آن وقت کسی گوید سُها؟
خورشید باشد، بعد تو دنبال سُها میگردی که از آن نور بگیری.
این است ماجرا. حالا اینها آمدند با عقلهای کم، امثال بنده، خود خود خود خود خود علم. امیرالمؤمنین، امام زمان، خود خود علم. کلام او، دستور او. ما نمیفهمیم، تو کتمانمان نمیرود. زیر بار نمیتوانیم. این دیگر مشکل از ماست. برای خودمان قاضی گرفتن در یک ماجرایی و تو حکم میکردی. تسلیماً حرفی نمیآید. خود علم، خود عقل است.
این ماجرا را بنده باز از کتاب «شرح نهجالبلاغه» حضرت آیتالله مکارم و گروه همکار ایشان که شده کتاب «پیام امام امیرالمؤمنین» در جلد ۲، آخر جلد ۲ این خطبه ۵۹ و خطبه ۶۰ را بررسی کردهاند. میفرمایند که مرکز کار خوارج خیلی شیطنت میکردند و میآمدند شبیخون میزدند، ناامنی شهر ایجاد میکردند و آدمهای بیعقل و بیمغز و خیلی هم آدمهای زمخت و حالا انشاءالله برسیم صحبت بکنیم. یک شخصیتهای عجیب و خیلی نچسب. یک ذره عقلانیت و معنویت هم آخه نداشتند. مثل بلدوزر ذکر میگفتند و اصلاً... میفهمیدند که مرکز اینها نهروان بود در نزدیکی کوفه. امیرالمؤمنین دستور دادند که به سمت اینها حرکت بشود. وقتی نزدیک آن منطقه رسیدند، یک کسی خدمت حضرت عرض کرد، گفت: «البشاره یا امیرالمؤمنین، خوارج همین که شنیدند شما دارید میآیید، از این نهر عبور کردند و در رفتند، عقبنشینی کردند.» گفت: «با چشم خودت دیدی که از نهر عبور کردند؟» گفت: «بله آقا.» حضرت فرمودند که: «به خدا از نهر عبور... با چشم خودم دیدم و عبور هم نخواهند کرد. قتلگاه اینها هم کنار نهر فلان ساعت طی مثلاً این هفته، این ۱۰ روز.»
وقتی که داشتند تقدیر مینوشتم، من نوشتم شب قدر. شب قدر امام زمان فلان فاصله. همین آقایی دارد الان بهت میگوید که شب قدر آوردن امضا کرده. اجازه گرفتن از او. اصلاً او گفته که... عجب اینکه جماعتی دیگر از یارانش یکی پس از دیگری آمدند همین خبر را به امام دادند. بعد حضرت شخصاً سوار مرکب شدند. به جایی رسیدند که لشکر خوارج نمایان بودند. غلافهای شمشیر شکسته و از کار انداخته و همگی آماده پیکار با امام بودند. حالا اینها یا اشتباه دیده بودند، یا تحت تأثیر خبر غلط قرار گرفته بودند، یا آنها سر اینها کلاه گذاشته بودند، خوارج. اینها دیگر معلوم نیست.
یک جوانی، خیلی این تیکه جالب است، اینها بخشهای جالب تاریخ است. یک جوانی تو لشکر امیرالمؤمنین بود. وقتی که خبرهای مربوط به عبور خوارج از نهر را شنید و دید که حضرت اصرار دارند بر انکار، اینجا اصلاً تو امامت امیرالمؤمنین شک کرد. «قبول نمیکند. نکند تو خودت نفوذی...» امام خمینی و بنیصدر. بعضی بچهرزمندههای پاک ما که جانشان برای امام میدادند، چند بار که رفته بودند پیش امام و از بنیصدر گفته بودند که آقا این... «از ما حمایت میکند.» ماشین که برمیگشتند از جماران، تو ماشین گفتیم که: «از کجا معلوم خود امام جاسوس انگلیس نباشد؟» مگر میشود آخه؟ من اینقدر دارم اطلاعات بهش میدهم. میگویم این جاسوس است. این فلان. این فرانسه آنجور بوده. آن با سیآیاِی اینجور ارتباط دارد. موسی در موردش این را میگوید. آدمهای دور و برش اینها رئیسجمهور... «از حمایت کنید، به هم نریزید. افشاگری باید بشود تو مجاری...» تندترین تعابیر. «راضی نبودم که اصلاً رئیسجمهور بشود. من بهش رأی ندادم.» مصالحی میدیدند. از آقای رئیسجمهور حمایت. امام تو خشت خام چی میبیند؟ ۵۰ سال بعد دارد میبیند که این بدن چی میشود اگر من اینجا این موضوع را بگیرم؟ ۱۰۰ سال بعد اینجور غلطکی میشود، اینجور روند. امیرالمؤمنین و عثمان هم همینطور که حضرت مخالف بودند با کشتن عثمان. با عزل عثمان خب طبعاً مخالف نبودند اگر با مسیر قانونی و مسیر... همانجور که با نصب عثمان اصلاً موافق نبودند. خودشان رقیب انتخاباتی عثمان بودند. اصلاً حضرت باید مخالفت میکرد که نه، عثمان را حق ندارید بکشید. عثمان را کشتند. امیرالمؤمنین را کشتند. امام حسن را کشتند. به ترتیب همینجور.
جوانی گفتش که: «من همراه اینها میروم. اگر خبرش راست بود، اگر خبر عبور راست بود، اینها رفته بودند خوارج و تو این صحنه نبودند، میپرم علی را میزنم یک ضربه غافل...» تعبیر ایشان این است: «حمله غافلگیرانه، ضربهای بر چشم امام فرود میآورد.» بعد دارد که آمد وایستاد و بعد دید خوارج آماده جنگاند و وایستاد. جنگی بعد باید به دست و پای حضرت... آقا، ببخشید. ماجرا این است وقتی علم میآید وسط، موسی در خضر شک میکند. کشتی این علم است. این تکیه به علم است. تکیه به علمها، نه مریدبازی قاطی نشود. علمش گفته یا همینجوری گفته؟ خود او مریدبازی که میشود. الان فلانی آبی پوشیده. نه، حتماً یک وجهی دارد. این اصلاً فکر کنم روز مثلاً ۲۷ فروردین استحباب دارد که... بازی درنیاور. این کاری که کرده سلیقه بوده، علاقه بوده، اینها بوده یا بر اساس علمی بوده؟ اساتید همیشه اصرار دارد مهر دایره استفاده میکند. ایشان عرض کردم که: «آقا، این سری دارد.» لبخندی زدند و از این خوشحال شدند که من مثلاً توجه به این داشتم که ایشان همیشه این را استفاده میکند. ایشان گفتند که: «آره مثلاً این در تمرکز دایره اثر بیشتری...» و خوشحال شدند از اینکه مثلاً بنده پیگیر این بودم که این چیست. علم دارد کار میکند. آدم بررسی میکند. این دیگر مرید این آقا نیست. مرید علم او است. او هم خودش خوب دقت داشته باشید. خیلی اینجاها مغالطه میشود. آقا ما دنبال استاد باید راه بیفتیم یا نه؟ بله. هرچی استاد میگوید باید گوش بدهیم یا نه؟ بله. بسته... نمیشود. خودمان. استاد چشم و گوشش بسته است در برابر ال... در برابر علم. هرجا برایت معلوم نیست که این علم دارد یا ندارد یا اصلاً میدانی که علمش هست و خلاف علمش دارد عمل میکند، حق نداری آنجا حرف مخالفت هم بکنی. تازه رهبر انقلاب، همین همین که گفتم که آقا فرموده بودند که: «امام در خشت خام چیزهایی میدید که ما نمیدیدیم و ۵۰ سال بعد میفهمیدیم.» ایشان رفته بود به امام گفته بود که... رفته بودند به امام گفته بودند که: «آقا شما در فلان سخنرانی که کردید، گفتید که مثلاً معاویه لعنتالله علیه، معاویه ملعون...» مثلاً سانسور هم نشده. «شما این را که گفتید، شما میدانید این کشورهای اطراف ما، پاکستان و اینها، اهل سنتی که نسبت به معاویه حساساند، خلیفه چهارم میدانند ایشان را؟ به شما، لعنتی که کردید، باعث دلخوری اینها میشود.» امام یک تعجبی کردند و با یک فکر عمیقی و گفتند: «شما درست میگویید.» میگویند: «دیگر تا آخر من ندیدم در مورد معاویه اصلاح کرد.» معاویه ملعون. آنها دارند خودشان درست کنند. امام نمیداند اینجا حواسش نیست به اینکه آنور چه خبر است. امام صادق حرفی که دارد میزند حالش است. علم دارد نسبت به برخی تبعاتش خبر ندارد. بهش میگوییم. نگفتنش اینجا خیانت است. نصیحت برای ائمه مسلمین، بخشش همینهاست. تبعاتش را هم میداند. پیشنهاد بدهی، انتقاد کنی. اینها در مورد تبعات. حالا اشکال ندارد. حالا وجهش را برایت توضیح میدهم، میفهمی. یا مثلاً حضرت میگویند که: «من منظورم به این نحوهش نبود. آن مدلیش مثلاً میخواستم.» آن یک بحث دیگری است. ولی کلیتش، شما تابع علمید. تابع علم امیرالمؤمنین. ما نوکر دست و پا و ریش و ابروی امیرالمؤمنین نیستیم. بعضی اینها همه شعر مدح و اینها میگویند: «حضرت عباس مثلاً چشمانش... قد بلند...» دنبالش راه بیفتیم و معصوم پیدا کردم که قدش خیلی بلند نبود. میگوییم: «از عباس یاد بگیر. ببین چقدر خوشگل تو دل برو. عبادت خالصانه نبوده.» اگر خدا ازت قبول کرده بود، رفته بودی بالا. با این شعرها نمیشود دین و دیانت و منطق و اینها را درست کرد. امیرالمؤمنین به خاطر علمش میخواهیم. حالا قدبلند بودن یا نبودن ما حضرت را، قد بلند بودن یا نبودن ما را نمیدانیم. لاغر بودن، درشت بودن ما را نمیدانیم. البته میدانیم ما اگر چی شده؟ تو عالم چه اتفاقاتی افتاده؟ انتخاب کرده که این شکلی باشد. چون اهلبیت بدنشان انتخاب چه شده که او انتخاب کردی که این شکلی؟ اگر بلند بوده، اگر کوتاه بوده. آن یکی مثلاً سفیدتر بوده. امام سجاد نهایت لاغری. در همه اهلبیت از همه لاغرتر. امام باقر از همه چاقتر. پدر و پسر همه تفاوت. تا جایی که امام باقر (علیهالسلام) پدر... شبی هزار رکعت نماز میخواند. امام سجاد پسر، نمازهای نافله اصلی، نمازهای واجبش را یعنی مثلاً نافله و نافله عشا را کرده. باید فهمیده میشود حضرت نمیتوانستند ایستاده بخوانند، نشسته میخواندند. خیلی گوشت زیاد است در این بدن. روایت داریم که: «اگر کسی به یاد قبر و قیامت باشد، لاغر میشود.» صورت فلان. نمیفهمد مطلب. اینها نگاههای خوارجی است. این فرهنگ خوارجی یک بخشش هم توی طرفداران و تابعین امیرالمؤمنین. یعنی اینها داشتند با خوارج میجنگیدند، ولی خود فکر خوارج تو اینها نفوذ کرده بود.
جالب است که فرمودند که: «آقا، اینها همه هستند آن پشت و درگیر میشویم.» طرف میگوید: «وایمیستم، اگر نبودم میزنمت علی.» درونت زنده است که ابنملجم را بزنی. قتلگاه اینها این طرف نهر. یعنی نفوذ میکنند، نهر نمیرسد. اینور نه، میگوید از پل عبور کردند. قبل پل کشته میشوند. نکته میفرمایند که: «به آب فرات و آب دجله.» آب فرات چون معمولاً گلآلود بوده. آب دجله معمولاً صاف بوده. اینجا آب دجله منظور بوده که آب خالص و صاف و آن عصاره یک وجود. «قبل نطفه کشته میشوند.» یعنی قبل نطفهای تولید بکنند، کشته میشوند. برگشتن؟ نه، اینها نسخه از اینها دیگر تولید نمیشود تو این عالم. یکی این است، اشاره نشده باشد. شرح نهجالبلاغه و یکی هم نطفه به معنای همین آب دجله. یعنی همه قبل نطفه، قبل دجله کشته میشوند. این هیچ کدام از اینها خلاص نمیشوند. «افلات» به معنای خلاصی در رفتن. «لا یفلت منهم عشرة.» شد. «یفلت» بهتر باشد. «لا یفلت». اعراب ندارد دیگر. ما خودمان اعرابگذاری میکنیم. شاید با آنهایی که تو نهجالبلاغه. میفرمایند که: «از اینها ۱۰ نفری نجات پیدا نمیکنند. از شما ۱۰ نفری هلاک.» حضرت سفت این را گفتند و خب این را هم بگویم که اینها ۱۰ نفر زنده نمیمانند. گفتند که خوارج که کشته شدند، دیدند ۹ نفر از اینها فقط نجات پیدا کردند. همه مختلف عنوانش را گفتم. دو نفر رفتند عمان که الان شده کلاً خوارجی. دو نفر آمدند کرمان. خوارج به کرمان نفوذ نداشتند. حاج قاسم از اینها در آمد. زدند تو دهن خوارج. دو نفر رفتند سیستان. دو نفر هم رفتند جزیره. حالا این جزیره را معمولاً تو عبارات قدیمی جزیره که گفته میشود اهواز آبادان منظور. آنجاها را به اسم جزیره. حالا کیش و اینها شاید آن موقعها خیلی کشف نشده بوده. نمیدانم رفتوآمد داشتند. کیش و قشم، ابوموسی و تنب بزرگ و تنب کوچک و اینها. خارک و سه جزیره و اینها. نمیدانم کی بوده یا نبوده. ولی جزیره معروف به همین اهواز آبادان. بعد بعضیها هم گفتند که یک جایی بین دجله و فرات. حالا بالاخره دو نفر رفتند جزیره و یک نفر آمد حل موز، خوزستان و اینها. رفتند هر کدام فتنهها کردند و و از یاران امیرالمؤمنین فقط ۸ نفر کشته شدند. فرمود: «از اینها ۱۰ تا نجات پیدا نمیکند. از شما ۱۰ نفر کشته شوند.» ابنابیالحدید گفته میشود. اینها را میشود گفت که خب این پیشگویی مثلاً نیست و علم غیب و اینها نیست. ولی اینی که دیگر میگوید این ده نمیرسد، آن ده نمیرسد، این را دیگر نمیشود چیز دیگر گفت. این فقط علم غیب است. ۱۰ تا زنده نمیماند. آخه تو جنگ نظامی تحلیل اینها ندارد. «قبل دجله کشته میشوند.» تحلیلش خیلی قوی است. مثلاً این چیست غیر از اینکه حساب و کتاب دیگری دارد. به نظرم شاید ابنابیالحدید هم نقل میکند. بله، ابنابیالحدید جلد ۵ صفحه ۴ به این مناسبت این را برایتان نقل میکند که پیغمبر به امیرالمؤمنین فرمودند: «والذی نفسی بیده، قسم به کسی که جان من در دست اوست. لولا انی اشفق ان یقول طوائف من امتی فیک ما قالت النصاری فی ابن مریم.» به خدا قسم، اگر این نبود که میترسم آنی که نصرانیها، مسیحیها در مورد عیسی گفتند که غلو کردند و خدا دانستند، اگر نمیترسیدم در مورد تو هم غلو بکنم و تو را خدا بدانم، در مورد تو، علی جان، یک چیزی میگفتم که هرجا میروی، خاک زیر پایت را به من تبرک... شهرت تو. در کتاب «زمزم عرفان» این روایت را از قول مرحوم آیتالله العظمی بهجت نقل میکنند. آقای بهجت به من گفتند که آن جملهای که پیغمبر نگفتند چیست؟ «اگر نمیترسیدم میگفتم.» ایشان میگویند که آقای بهجت به من گفتند آن جمله چیست؟ میخواستم بگویم به همه گفته بودم. گفتم: «خب حالا ما را جز همه ندان. شما به ما بگو.» گفت: «نه، شما جز همهای. نمیتوانم بهت بگویم.» بهشان نگفت. البته از روایتی فهمیده میشود که مثلاً چی بوده، چیا هست که حالا پشیمانم از حرفهایی که زدم. یک کمی حالا عرض کنم که... نمیگویم اینها در مورد تو غلو. خب این پس یک مطلب در مورد علم غیب امیرالمؤمنین و یک مطلب دیگر هم خطبه ۶۰ که این هم باز جالب است. میگوید: «وقتی که حالا اولش که میگفتند آقا اینها در رفتند، آخر جنگ هم وقتی همه خوارج کشته شدند، به امیرالمؤمنین گفته شد که یا امیرالمؤمنین، هلک القوم؟» به اجم. «همه در رفتند.» حالا میگفتند: «همهشان کشته شدند، ۱۰ نفر از اینها زنده نمیماند، همه کشته شدند.» «فی اصلاب الرجال و قرارات النساء. کلما نجم منهم قرن قطعه حتی یکون آخرهم لصوصاً صلابین.» اینها یک نطفههاییاند در پشت پدرانشان و در رحم مادرانشان. نسل به نسل خوارج میآید. فکر خوارجی، مکتب خوارجی تمام نشد. فکر نکنید که یک فتنهای بود، گذشت. ما با آن فکر بیشتر درگیر بودیم و چون اینها دست از آن فکر برنمیداشتند و بر اساس آن فکرشان تو جامعه فتنه میکردند، ما به اینها درگیر شدیم و نه اصل درگیری با آن فکر است.
رهبر انقلاب پارسال روز ۱۴ خرداد، مصادف شد با به نظرم شب ۲۱ ماه. یعنی عصری بود که شبش میشد شب ۲۱ ماه مبارک. و به همین مناسبت رهبر انقلاب مطابقت دادند بین سیره امام خمینی و سیره امیرالمؤمنین. خیلی نکات نابی را گفتند. همین سه دسته را هم آوردند: قاسطین و مارقین و ناکثین. که اینها بخشیشان طلحه و زبیر بودند، بخشیشان معاویه و سپاهش بودند و برخیشان هم همین سپاه خوارج درگیر بود. امام خمینی، آن اشرافی که فلان بودند، اینها مثلاً از چه جنسی بودند؟ آدمهای نادان و نفهم و غیرمنعطف، بدون بصیرت. اینها خوارجیهای امت امام خمینی بودند. آن یکیها مثلاً عرض کنم که اسلام آمریکایی و فلان. طوایف مختلفی. سه تا طایفه با خود رهبر انقلاب. خلاصه فرمودند که: «هر وقت که یک شاخی از اینها بیرون بیاورد، قطع میشود و آخر کار هم اینها مثل دزدها و راهزنها میشوند.» البته اینی که حضرت فرمودند مربوط به همان خوارج دوران خودشان بود. فرمودند که: «نه، اینها ادامه پیدا میکنند، ولی آخر کار این خوارج الان...» حالا خود فکر خوارجی که ادامه خواهد داشت، ولی این خوارج الانی که شما باهاشان درگیر بودید، اینها چند تا میمانند؟ ناظر به عمومیت اینها بود. برداشتی که کردیم که به نطفه نمیرسند. افرادی از اینها، افرادی معدودی از اینها که همان هفت هشت نفر بودند، از اینها ادامه پیدا میکند. ولی یک دورهای از اینها که میگذرد، کارشان به اینجا میرسد که زندگی اینها با راهزنی و دزدی و اینها، یعنی خیلی به دریوزگی میافتند. وضع خوارج به شدت افتضاح خواهد بود. پیشگویی بود، هم علم غیب بود و هم باز مطلب عجیبی بود برای مردم.
اینجا دارد که در این شرح میفرمایند که امیرالمؤمنین فرمود که: «انهم نطف فی اصلاب رجال و قرارات نساء.» اینها در نطفهها، این نطفهها در رحمها مستقر میشود. راه اینها ادامه میدهد که همینطور هم شد. اینها ازشان افرادی به دنیا آمدند. اینجا دارد که یا نه، یک عده هم گفتند که منظور این است، این هم به نظر میرسد این بهتر است. منظور این است که نه اینکه این از این خوارجی که الان با شما دارند میجنگند، میروند، اینها نطفههاشان تبدیل به نسل میشود. یعنی آن خوارج دیگری که تو میدان نیستند، آنها ازشان نطفهشان ادامه پیدا میکند. به نظرم این بهتر باشد. این وجه. به نطفه نمیرسند. اینها نسخه ندارند. نسخه هر وقت یک شاخی از اینها بیرون بیاید، مثل چیزی که پنهان میشود، ولی شاخ از پشت پرده رصد. بعد تشبیه شاخ هم جالب است دیگر. شاخ و چی دارد؟ شاخدار. عملاً دارند خوارج را تشبیه میکنند یا بهتر از تشبیه، تحویل میکنند به حیوانات شاخدار. اینها آقا گاو فراری. رنگ قرمز ببینند. اینها ماتادورها را میگیرند، لتوپار میکنند. حواستان به اینها باشد. بعد هم در مورد شیطنت و درندگی اینهاست. حمد مثل یک حیوان شاخداری که اذیت و آزار میرساند و دارد که همین هم شد. هی به مناسبتهای مختلف شاخی میزدند و هر سری هم که اینها شاخ میزدند، اوضاعشان خراب میشد. بعد هم که دارد که اینها دزد و غارتگر میشوند. توضیحات آیتالله مکارم اینجوری است. میفرمایند که خوارج اول پس یک گروه خاصی نبودند. یک جریان بودند. همان نکتهای که عرض کردم. در طول تاریخ ادامه پیدا کردند. یک ماجرایی را ایشان نقل میکند. اینجا فیلم ماجرا جالب است. خوارج اصلش مال خود دوران پیغمبر بوده. از آنجا بودند و تا زمان امام زمان هم هستند. ما قطعاً در سپاه امام زمان ابتدای کار افرادی را داریم که با حضرت درگیر خوارج امام زمان سر مسائل جالبی هم درگیر میشوند. بنده به شما کدهایی میدهم از روایات. یکی سر همین ماجرای وحدت با اهل سنت که تا حالا تقیه بودهاند. تقیه نیست. فهم استراتژیک را چون ندارم. فرهنگ فرهنگی که خودش را مقدستر میداند از معصوم. یعنی احساس میکند معصوم دارد بیمبالاتی میکند، دارد بیتقوایی میکند. فکر میکنند معصوم بهتر میفهمد. عابدتر است، زاهدتر است. باقر (علیهالسلام) گفتش که: «شما چرا زهد نداری؟ برای چی سر ظهر مثلاً رفتی داری کار میکنی؟» جبروتی دارد. امام صادق میگفت: «شما خیلی تکبر دارید.» تکبر نیست. این جلوه کبریاء حق تعالی است. تکبر نیست. یعنی کبریایش را جلوه کردن که من در برابر او تکبر دارم یا در برابر تو تکبر دارم. کبریای او بر عالم را جلوه دادن. خیلی دو تا فرق میکند. فهم به علما میروند تذکر میدهند. دوست دارند که علما را... ما داریم در بین عوام، خیلی افراد زیاد داریم که دوست دارند عالم زمان، هدایت علما و عرفا را مثلاً هدایت کنند. هی میروند تذکر میدهند به اینها. جهت بدهند. او فکرش را اصلاح کند و آقای بهجت مثلاً ما خط بدهیم. علامه طباطبایی مثلاً با خودشان اصلاح کنند. آقای حسنزاده آملی مثلاً عوض کنند. ریشه خوارجی و استمرار هم پیدا.
ماجرایشان از این ماجرا نقل میکنند که وقتی پیغمبر مشغول تقسیم غنائم بودند، غنائم قبیله هوازن را در روز حنین تقسیم میکردند. یک کسی به اسم هرقوس بن زهیر، پیغمبر را گفتش که: «یا رسولالله، تو تقسیم غنائم عدالت داشته باش.» توصیه پیامبر به عدالت. بزرگوار احساس میکرد که پیغمبر عدالت را رعایت نمیکنند. نهی از منکر کند معصوم را. پیغمبر ناراحت شدند. فرمودند که: «وای بر تو، اگر من عدالت رعایت نکنم، کی میخواهد عدالت را رعایت کند؟» اگر کسی باشد که از پیغمبر عدالت... این قاعده عقلیه دیگر. اینجا یک بابایی حالا اینجا تو کتاب اسمش را گفتهام. نوشته چی؟ عمر گفت: «ای رسول خدا، اجازه فرما گردنش را بزنم. فان له اصحابا یتقرأ احدکم صلاته مع صلاتهم، و صیامه مع صیامهم، یمرقون من الدین کما یمرق السهم من الرمیه.» مارقین که به اینها میگویند، به خاطر همین است. «این را میبینی، این بعداً یک رفیق رفقایی، یک تشکیلاتی پیدا میکند.» پیغمبر، «تشکیلاتی پیدا میکند. اصحابی دارد. شما نمازت را پیش نماز اینها هیچ میدانی؟ روزت را پیش روزه اینها هیچ میدانی؟ اینها همچین از دین در میآیند، مثل تیری که از چله کمان کنده میشود و پرتاب میشود. اینها از دین شکل مارقین، مرقه.» تیری که پرتاب. نماز اینها، روزه اینها. اینهایی که اصلاً اسطوره نماز و روزهاند. آن وقت دزدی و راهزنی میافتند. خیلی عجیب است. وقتی آدم بر اساس علم حرکت نمیکند، این شکلی میشود. پس این ماجرای نماز و روزه اینها بود و بعد اینجا دارد که پیغمبر فرمودند که: «اذا خرجوا فاقتلوهم ثم اذا خرجوا فاقتلوهم.» هر وقت اینها خارج شدند از دین، مقاتله کن. درگیر فتنه جدید. نگویید نماز میخواند، روزه میگیرد، فلان. چهار تا المان انقلابی را در اینها میبینی و جوگیر میشوی. ضدانپریالیستی را توش میبینی. شعار عدالتگرایانه توش میبینی. دو تا شعار انقلابی توش میبینی. چهار تا سمبل مثلاً یک راهپیمایی شرکت میکند. کمک به فقرا میکند. ایتام فلان. یک چهار تا از اینها میبیند بس. که آن ور هم جبهه بیدیناند. همه اراذل و اوباش. اسلام آمریکایی. هیچی اعتقاد ندارند. این را که میبینی، این آدم مقیدی میداند. این فریبش میدهد. سپاه معاویه است. اینها ریشهشان پس از اینجا بوده.
عرض بکنیم ابنابیالحدید در «مسند احمد حنبل» از «مسند احمد حنبل» نقل میکند. آیا همسر پیغمبر از مسروق پرسید که از مخرج که یکی از رؤسای معروف خوارج بود، چه خبری دارید؟ گفتش که علی بن ابیطالب این را کنار نهروان کشت. گفتش که: «شاهد برام مس...» چون عایشه از مسروق پرسید از مخرج چه خبری داری؟ شاهد. اینها همه شهادت دادند که مخرج کشته. مسروق اشاره کرد به قبر پیغمبر. به عایشه گفتش که: «تو را به صاحب این قبر قسم میدهم. از صاحب این قبر در مورد اینها، این طایفه اینها، خوارج، در مورد همین رفقای مقطع، آیا میشود گفت شنیدم؟» فرمود: «انهم شر الخلق و الخلیقة.» اینها بدترین مخلوقاتاند. «یقتلهم خیر الخلق و الخلیفة.» بهترین مخلوقات آنها را خواهد کشت. «و قربهم عندالله وسیله.» آنی که وسیلهاش از همه به خدا نزدیکتر است که به او توسل، توسط امیرالمؤمنین. عایشه با این هم علم غیب پیغمبر را گفت، هم تأیید کار امیرالمؤمنین. از این شواهد خیلی داریم. اگر شما بروید تو برش که همسر پیغمبر چقدر از این تأییدات، با اینکه خودش سپاه کشید، لشکرکشی کرد و جنگید با امیرالمؤمنین، ولی اینجور تأییدات و اینجور کلماتی که او از زبان پیغمبر در مورد امیرالمؤمنین گفته، الی ماشاءالله. کسی بیاید روی موضوعات کار بکند و جمع بکند، اصلاً به چیزهای عجیب غریبی میرسد.
ویژگیهای این خوارج به این نحو بود که اینها گروهی بودند که به شدت به ظواهر عبادات پایبند بودند. مستحبات و مکروهات ساده و معمولی را هم خیلی اهمیت میدادند. همین هم باعث غرورشان شده بود. بیقید و... اینها اگر مکروهی انجام میداد، این اصلاً از دین و این حرفها خارج بود و خیلی لجوج و جسور و بیادب بودند و به کسی هم رحم نمیکردند. نمونه بارز اینها را تو همان داستان خوصره که مال هرقوس بود که در عصر پیامبر واقع شد، میشود مشاهده کرد که به پیغمبر گفت: «عدالت رعایت کن.» بعد گفتند که این پس بعد از ماجرای صفین بود که اینها یک تشکلی شدند. «قرآن را که به نیزه زدند، اینها روبروی امیرالمؤمنین ایستادند، گفتند که برای چی با قرآن میجنگی؟» ولی قبلش این فکر در اینها بود. بعدش هم این فکر هنوز تو فرهنگ این امت بود که حالا ایشان میفرماید که شاید بسیاری از وهابیها را بشود در این زمره دانست. حالا هم وهابی سنی داریم، هم وهابی شیعه داریم. دیگر این تعبیر بنده حول ۱۰ سال پیش شاید به کار بردم. شاید اولین کسی بودیم که تعبیر وهابی شیعه را به کار بردیم. هنوز چی است؟ انگلیسی. تعبیر تندتر از این هم داشتم. گفتم که صهیونیست سه شاخه. شاخه در تکفیریها، شاخهای در اهل سنت... ببخشید، شاخه در مسیحی صهیونیست، مسیحی صهیونیست، یهودی صهیونیست، یهودی صهیونیست، مسیحی صهیونیست، مسلمان. مسلمان صهیونیست منظور وهابیهاست دیگر. گفتم وهابیهای شیعه و سنی صهیونیست. بعد الحمدلله رهبر انقلاب مسلمان نمیدانیم. حالا نمیدانم اینها بعداً چه موضوعی نسبت به این حرفهای رهبر خوارجیگریشان دایرهشان گشاد میشود که ملکه روم به خاطر ملکه روم، ملکه انگلیس به خاطر شایسته احترام است. ملکه انگلیس گفتند که شجرهنامه برایش پیدا شد. معلوم هم نیست که مثلاً از رادیو حضرت زهراست. باید احترامش را نگه داشت. «سید عزیز، عزیز و عظیمالقدر ما، رهبر انقلاب...» تعابیر عجیب و غریب در مورد او و اشارهای بهش بکنم. این سید را با این تعابیر بسیار رکیک. این یک چیز عجیب غریبی است تو این خوارج که یک وقتهایی از شیپور رد میشود، از دروازه رد نمیشود. از سوراخ سوزن رد میشود. این شکلی است. یعنی یک جاهایی میبینی سر یک چیزهایی مماشات میکنند، عجیب و غریب. آدم فهم و عدم انعطاف. نهجالبلاغه داریم برای جلسه بعد میافتد. آنجا عرض میکنم. امیرالمؤمنین انعطاف ندارند و همینها محروم میشوند از اینکه امیرالمؤمنین بخواهد تربیت اینها را به عهده بگیرد. زمان خود ما هم از این افراد هستند. و در خطبه ۳۶: «انتم معاشر الاغفاء الهام.» شما آدمهای کمعقلی هستید. «صفها الاعلام.» خیلی احمقید. خالی است این بالا. «ما اتلوا ابالکم بجه ولا اردت لکم ذری.» خلافی در حق شما انجام ندادم و ضرری هم به شما نرساندم. مفصل در مورد جنگ و این فضاها صحبت میکنیم. رو به اتمام است. تمام کنم در مورد بیرحمی و خشونت. آن بحث چیزشان را میخواهم بگویم. یک کمی تحمل کنید. آن بحث راهزنیشان که مبتلا شدند. دری که در بیرحمی و خشونت. این آهنگ. بس که یکی از صحابه پیغمبر به اسم عبدالله ابن خباب که مرد بسیار پاک و با ایمانی بود، ایشان همسرش حامله بود. به جرم اینکه از امیرالمؤمنین تبری نکرد، به طرز فجیعی کشتند. خودش، شکم همسرش را هم دریدند. در حالی که اینها وقتی بهشان میگفتی که با یهودیها بجنگ، میگفتند که یهودی انسان است. انسان را نباید بهش... در دروازه اینجا الان رد نمیشود. آنجا قشنگ ته سوزن دارد رد. «خوک را برای چی میکشند؟» یک خوک را یکی گرفته بود کشته بود. اینها قاتل آن خوک را گرفته بودند. پدرش را درآورده بودند: «برای چی خوک را کشتی؟ فلان فلان شده. این حیوان است.» عجیب غریب بود. تطبیق بدهم با مردم. «اسرائیل دوست است.» بعد سپاه پاسداران کلاً قالتاقند. «قاسم سلیمانی دشمن است.» با قاسم سلیمانی دشمن است. با مردم اسرائیل دوست است. منتظر بهار هم هست. نمیدانم. من نمیفهمم. من دیگر رد دادم. از کثرت عبادت پیشانیهای اینها پینه بسته بود. دستهایشان به خاطر اینکه در حال سجده به زمینهای خشک و سوزان میگذاشتند، مثل زانوی شتر خشن و سفت شده بود. لباسهای کهنه و مندرس شده میپوشیدند. دامنهایشان به عنوان آمادگی برای مبارزه به کمر میبستند. دامن میبستند. «کرمان آماده جنگیم.» لباس جنگی همیشه نیمتنه. ولی همچین در قساوت و بیرحمی و جهل و فساد بودند. تا آنجایی که حاضر به جنگ با اینها کسی نمیشد. یکی از مشکلات سپاه امیرالمؤمنین. بعداً یادم برود. سپاه پیغمبر با دشمن میجنگید. یعنی اینها یک کینههای عمیق قدیمی داشتند. اینها ۵۰ سال پیش زده بودند. اجداد این را بیرون کرده بودند. کشته بودند. مال اینها خورده بودند. از اول با هم دشمن بودند. هم دشمن بودند، هم جنگ با اینها آب. با رفقایی که تو جنگ با اینها یک قران هم گیرت نمیآمد. بچه محل تو باید میرفتی میکشتی. بعد به غنائمش هم دست نزن. مال مسلمان است. ارث میرسد به بچههایش. امیرالمؤمنین غربت و مظلومیت. اولین جنگ با طلحه و زبیر. وقتی درگیر شدند، سپاه امیرالمؤمنین ریختند غنائم جمع کنند. پیغمبر کنار پیغمبر که میجنگیدیم، غنائم برمیداشتیم. همسر پیغمبر هم به کنیزی ببر. دانشگاه صحبت کردیم. خرده نگیرد. بحث کنیزی توضیحات مفصل دارد. نظام تربیت خصم در اسلام تحت بحثهای نظام تسخیر. به هر حال بچه محلش، مسجدی، بچههیئتی. تو باید بیایی بکشی. انتخابات. چقدر هممسیر بودیم. چقدر با هم شعارهای ضد اسرائیل و فلان توییت بزنی وایستی موضع بگیری و ۴ تا... همیشه چیزهای خوبی دارد که نمیتوانی قبول بکنی. «این فلان است، اینهاست که علم میخواهد.» علم که علم، علم، علم. علم بیشتر میدیدیم ضد و نقیض بود. گاهی به یک چیز خیلی کوچک خرده میگرفتند که چرا مثلاً... خیلی جالب است. میگفتند چرا فلانی یک دانه خرما که زیر درخت نخلی افتاده بود، خورده؟ بستنشینی میکردند. چه میدانم. سر و صدا میکردم. «برای چی یک دانه خرما این شکلی خورده شده؟» عبدالله ابن خباب را مثل گوسفند سر میبریدند و کارهای عجیب و غریبی که اینها داشتند و نسبت به مسائل هم خشونتهای اینها. بعضیها را کافر میدانستند. واجبالقتل میدانستند. مسائل جنسی که گفتند شهوتپرست بودند. ۹ تا زن دائم را اجازه میدادند که کسی بگیرد. «محصنه میکرد. اجازه نمیدادند سنگسار بشود.» خب اینها خیلی واقعاً یک قوم عجیب غریبی بودند و فرقههای مختلفی هم از اینها به جا ماند. از رقه، نجداد، صفریه، اجرهده. فرقههای مختلفی شدند از خوارج که حالا بحث اینکه الان هم وهابی از اینها هستند یا نه. و آخرین بحثمان در مورد غارتگری و دزدی. آخرش هم میافتند به چی؟ دزدی. و ابنابیالحدید میگوید که یکی از این افراد سرشناس خوارج که آخر کارش به دزدی و غارتگری افتاد، ولید بن طریف تو زمان هارونالرشید. پس اینها بودند دیگر. هارونالرشید صد و خردهای سال بعد بوده. ادامه داشته. اینجا دارد که هارون یک فردی به اسم یزید بن مزید این را از همان طایفه بنیشیبان به تعقیبش فرستاد. به تعقیب. و یزید، ولید را کشت. هارون. بعد اینجا دارد که تو ایام متوکل، یک فرد دیگری از آنها. این عاقبت اینها چی شد؟ با چه حقارت و پستی که مثلاً این را تعقیبش کردند. اینجوری با حقارت کشتند که یکی از سرکردههای خوارج بود. مضمحل شدند اینها و یکی هم متوکل عباسی کرم. یکی از یکی دیگر از این خوارج به اسم ابن امر خفعمی. این هم به راهزنی و شرارت و ناامن کردن جادهها و اینها مشغول بود و یک کسی به اسم ابوسعید طاعی را از طرف حکومت مأمور کرد که برود این را تعقیب بکند و موفق به فرار شد این ابن امر خفعمی. ولی خیلی از دوستان این را گرفتند و کشتند و اسیر شدند. یک جماعت دیگر از خوارج منطقه کرمان و عم... زندگی تشکیل داده بودند. اینجا دزدی و شرارت میکردند. مفسد فیالارض شدند. محارب شدند و ابواسحاق صابی تو کتاب التاجی اسم اینها را آورده که عاقبت اینها هم شد این شکلی. یعنی نان درآوردنشان آخر یک قبیلهای که همینجوری مثل همان قشنگ همان تعبیر شاخدار که یک شاخی بزنند، یک نانی گیرشان بیاید. به آن هاری. و جای دیگر امیرالمؤمنین در مورد اینها تعبیر هاری را داریم. مبتلا به بیماری هاری. هاره. آدمهای تند و بیمنطق. این دیگر وضعیت مزاجی هم لابد وضعیتهایی داشتند و اینها پایین. ذره عقلانیت، منطق، حکمت، تدبیر، ذرهای در اینها دیده نمیشد. خشک و بیمنطق. بیبخار و صلح کلی و اینها. آن هم طایفه معاویه و به داد ما برسد و کمک بکند. دستمان در دست امیرالمؤمنین باشد به دنیا و آخرت. انشاءالله این روح پاک و این شخصیت بینظیر ما را جدا. و صلیالله علی سیدنا محمد و آله.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا ابیالقاسم مصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
بحثی که در جلسات قبل محضر عزیزان داشتیم، در مورد بررسی چهار سال پایانی حیات مبارک امیرالمؤمنین (علیهالسلام) بود و دوران حکومت و زمامداری امیرالمؤمنین. نقشه بحث ما تا به اینجا این بود که عرض میکردیم امیرالمؤمنین در سخنرانی ابتدایی که در روز اول خلافت مطرح فرمودند، فرمودند: «من بر اساس علمم عمل میکنم. من کاری ندارم چه کسی سرزنش بکند، ملامت بکند، دیگران خوششان بیاید، بدشان بیاید. ملاک و قانون برای من، آن چیزی است که برایم محرز علمی و یقین است. من با این کار دارم، با چیز دیگری کار ندارم.»
در مورد بحث علم، مطالبی را عرض کردیم و جایگاه علم و اینکه انسان به دستور قرآن نباید دنبال غیر علم حرکت کند: «لیس لک به علم». آنچه را که به آن علم نداری، دنبالش راه نیفت. بر مبنای قرآن، حرکت باید بر اساس علم باشد، بر اساس تخصص. احراز این اصل و مهم است.
آمدیم و در سیره و شخصیت امیرالمؤمنین مقداری بررسی کردیم: جایگاه علمی و تراز علمی امیرالمؤمنین. البته تراز علمی به معنای امروزینش قطعاً نیست. امیرالمؤمنین را نمیشود به عنوان استاد دانشگاه معرفی کرد. شخصیت علمی او فراتر از این حرفهاست. در مورد بسیار افرادی که پایینتر از این مرتبهاند، تعابیری به کار رفته است.
در مورد علم امیرالمؤمنین روایاتی را خواندیم، مطالبی را عرض کردیم و مواردی را در نهجالبلاغه بررسی کردیم از پیشگوییهای امیرالمؤمنین در مورد آینده که برخیشان محقق شده و برخیشان انشاءالله محقق میشود. دو تا خطبه از این خطبهها که در مورد پیشگویی بوده و محقق شده، را انشاءالله این جلسه عرض میکنیم که مطالب جالبی دارد. اینکه امیرالمؤمنین فرمود: «من بر اساس علمم عمل میکنم، ولو کسی خوشش نیاید.» در عمل اثبات کرد امیرالمؤمنین، و قشنگ در سیره او این دیده میشود، در حرکات و رفتارهای او دیده میشود.
در خطبه ۵۹ نهجالبلاغه که در مورد ماجرای جنگ با خوارج است، وقتی که حضرت تصمیم گرفتند که با خوارج بجنگند، البته خوارج خودشان جنگ را شروع کردند و امیرالمؤمنین در واقع از باب دفاع وارد نبرد با خوارج شدند. هیچ جنگ ابتدایی را امیرالمؤمنین در دوران خلافتشان نداشتند. اساساً ما جنگ ابتدایی در عالم اسلام نداشتیم که لشکرکشی ابتدایی و حمله ابتدایی صورت بگیرد. شرایط، شرایط ناامنی بوده، لشکرکشی میشده، ولی فقط برای دفاع. هر وقت لشکر دشمن هجوم میآورد، لشکر اسلام وارد دفاع و نبرد میشد.
این ماجرا هم همینطور بود، با خوارج هم همینطور بود. اتفاقاً اینجا مراقبتها و دقتهای امیرالمؤمنین هم خیلی بیشتر بود. در مورد خوارج و سایر مسلمین، حضرت بسیار مراقبت بیشتری داشتند، تا جایی که بعد از یعنی لحظات وفاتشان، لحظات شهادت مبارکشان فرمودند که بعد از من: «لا تقاتلوا الخوارج بعدی». بعد از من با خوارج مقاتله نکنید. جنگ هرچی بود، تمام شد. «اونها منو کشتند.» ندیدند این یک نبرد سازمانی و اینهاست و باید همه خوارج را قلع و قمع کنند. «یک نفر کشته، یک نفر رو کشته با یک ضربه کشته، یک نفر رو با یک ضربه بکش.» تازه اگر خودم از این بستر بلند بشوم، شاید ببخشم. یعنی اگر من زنده بمانم و از این بستر... امیرالمؤمنین اگر از این بستر بلند میشدند، ابنملجم را میبخشیدند. به هر حال نوع معاشرت امیرالمؤمنین با خوارج، نوع ممتازی بود و میفرمود که اینها را با معاویه یکی ندانید. ماجرای معاویه فرق میکند: «لیس من طلب الحق کمن طلب الباطل فا اصاب»؛ کسی که میداند باطل چیست و دنبالش است و میخواهد محققش کند، یک برخوردی میخواهد. کسی که دنبال حق است و حق را پیدا نمیکند، سردرگم است، واقعاً هم حق را دوست دارد، ولی در مصادیق حق دارد اشتباه میکند، این را با آن برابر ندانید. خوارج دنبال حق هستند، فهمشان ضعیف است، کمفهماند، نادان، کمعقل. ولی سپاه معاویه اینها حسابشده و برنامهریزیشده و با تدبیر اندر امور مربوط به اضلال و اغوای مردم هستند.
به هر حال ماجرای خوارج ماجرای مفصلی است که انشاءالله اگر خدای متعال حیاتی بدهد و وارد مباحث جزئی تاریخی بشویم و برسیم به این بحثها، باید یک بحث مفصلی در مورد خوارج بکنیم و نشانهشناسی و تیپولوژی در مورد اینها داشته باشیم که خوارج که بودند، چی بودند، دقیقاً ماجرایشان چی بود. بحث مفصل و مقصودی و خیلی هم به درد روزگار ما میخورد.
در ماجرای جنگ با خوارج، حضرت تصمیم گرفتند وارد جنگ بشوند. یعنی میدانستند که بنای جدی به جنگ دارند. آرایش نظامی امیرالمؤمنین و سپاه امیرالمؤمنین. به پل نهروان که رسیدند، که نهروان اطراف کوفه بود، برخی اطرافیان به امیرالمؤمنین گفتند: «آقا، اینها عبور از جسر نهروان کردند، اینها از پل نهروان عبور کردند و در رفتند.» هی دادههای اطلاعاتی و امنیتی به این بود که آقا اینها در رفتند. این سپاه دشمن اولاً که چیزی به حساب نمیآمد. خوارج قلع و قمع شدند به طرز عجیبی. یعنی مقتدرانهترین نبرد اسلام در طول تاریخ، نبرد با خوارج بود که تار و مار کردند اینها را. طرز عجیب جنگ بلد نبودند، فقط ادعا داشتند؟ یا نه، این کار خدا بود که از اینها هیچی نماند. البته از اینها حالا میخوانم برایتان که ۱۰ نفر ماندند. یکیشان آمد رفع عمان. الان کل کشور عمان فرهنگ خوارجی بر آن حاکم است و اینها بر اساس فرهنگ خوارج تربیت شدهاند. یکی از اینها هم که میماند، بشریت را ساقط و نابود میکرد. همانجور که یکیشان شد ابنملجم و اشقیالاشقیا شد.
خلاصه خوارج خیلی، با اینکه امیرالمؤمنین نوع مواجههاش با آنها، با آن مواجههای که با معاویه داشت، متفاوت بود، ولی خوارج پدر در بیاور بودند و واقعاً کمرشکن بودند. امیرالمؤمنین گفتند که: «آقا، سپاه نهروان، این سپاه خوارج از این پل نهروان عبور کردند و در رفتند.» حضرت قبول نکردند. هی اینها گفتند و آخر امیرالمؤمنین اینکه فرمود: «بر اساس علمم عمل میکنم.» این است و جایگاه علم در یک رهبر الهی اینجاست که فهمیده میشود. فرمود: «مصارعهم دون النطفة. والله لا یفلت منهم عشرة و لا یهلک منکم عشرة.» خیلی حالا تعابیر را ببینید. این استاندارد این است که «لا یفلت منهم عشرة و لا یهلک منکم عشرة». فرمودند که: «اینها قتلگاهشان همین کنار آب است. من میدانم که همهشان کنار آب، دور این آب... آب چی بوده؟ ماجرا چی بوده؟ توضیحات در اطراف همین نهر، همهشان کشته میشوند. من میدانم نه عزرائیل مأمور که بیاید همه اینها را اینجا ببرد. دررفتنی نیست، برمیگردند. میدانم اینها قرار است فلان ساعت اینجا همه کشته شوند.» فرمود: «به خدا از اینها ۱۰ نفر نمیماند. از شما ۱۰ نفر کشته نمیشود.» از سپاه خوارج، آن سپاه کثیر حتی ۱۰ نفر نمیماند: «منهم عشرة، منکم عشرة». حالا تو یک خط کل عالم را گشت و کتاب... برخی روایتها هم دارد. حضرت فرمود: «سلونی قبل أن تفقدونی.» بحث سندی روایت و اینها را کار ندارم. امیرالمؤمنین تکرار میکردند و تأکید میکردند که از من بپرسید قبل از اینکه از دستم بدهید. بعد گفتند که: «طبق این نقل عین جبرائیل، جبرائیل کجاست؟» سؤال دارید بپرسید. باغ جبرائیل کجاست؟ توسل کردیم تا اینجا جلوه داد. تو خودت چهارگوشه عالم را یک نگاهی کرده. آقا فرمودند که من استخاره که میکنم، از درک یکی از اساتید، یکی از آقایان قم که در قید حیات است، گفتم: «از درک طرف وارد میشود. میدانم چی میخواهد و جوابش چی است. برای اینکه دلش آرام بشود، قرآن را الکی باز میکنم که این فکر کند استخاره کرده است.» خودشان که دیگر در رتبه و در قله عالم هستند، وسط این ور و آن ور نمیخواهند. همه چیز در حجاب میشود.
آمده تو میدان جنگ. اینکه عرض میکنم اینها را باید بدانیم برای روزگار ظهور به دردمان میخورد. همین است. تو میدان جنگ است. کمکم دیگر امیرالمؤمنین برایش شده یک فرمانده جنگ و انگار امیرالمؤمنین دارد همسطح بقیه فرماندهها لحاظ میشود. انگار این هم مثلاً یکی مثل بقیه. در مورد بقیه چطور مشورت میدهند، راهکار میدهند؟ البته به اهلبیت میشود مشورت داد، حتی یک جاهایی میشود انتقاد نسبت به امور جزئی کرد، نه نسبت به شخصیت و قوانینی که آن امام و معصوم دارد وضع میکند. نسبت به در امور اجرایی، در روند اجرای امور میشود انتقاد کرد و به گوش آن معصوم رساند. این یک بحث است، نه اینکه از کلام او و منطق او انتقاد کنیم. عین حق است. میشود مشورت داد تو امور اجرایی: «شاورهم فی الامر»، «امرهم شوری بینهم». امر خودشان، نه امر الهی را پیاده کنیم. شما چه شکلی راحتتر؟ قرنطینه، اصل قرنطینه خانگی باید محقق بشود. حالا به شور میزنیم، از مردم بپرسیم مردم این قرنطینه را چه شکلی؟ اصل قرنطینه را به رأی بگذاریم؟ اصل اینکه ۱۳ فروردین کسی برود تو پارکها یا نرود را به رأی بگذاریم؟ اصل اینکه قطعی است. حالا در نحوه اجرایش از مردم نظر. اینجا هم مشورت گرفته میشود، هم انتقاد میشود، هیچ اشکالی هم امیرالمؤمنین، پیغمبر اکرم تو فضای فرماندهی مشورت میگرفتند، انتقاد میشنیدند، راهکارهای مختلفی را تست میکردند. جناب سلمان در ماجرای خندق به پیغمبر اکرم پیشنهاد داد: «خندق عبارت ما پارسا...» جالب است که خندق را خوب بلدیم. خندق، بلا خندق کلمهای است که اصلاً فارسی بوده، بعد عربی شده. بلد نیست. خندق عربی. کلمه فارسیش هم کندک بوده. کندک. کند. این رفته عربی شده خندق. ماجرا این بود که سلمان، جناب سلمان (علیهالسلام) فرمود که: «من آن ور که بودم، ایران که بودم و اینها گودال میکندیم، کندک میکردیم برای اینکه دور شهر امنیت... با همین حاکم شبیخون به ما نمیتوانستند بزنند تو گودال گیر میافتادند.» خیلی خوششان آمد از این پیشنهادی که سلمان داد و همان هم زمینه حسادت شدیدی به جناب سلمان شد که همان ماجرای «این فارس و...» اول که متلکهایی که «این فارس است»، بعدش هم سهمخواری که «این از ماست»، مهاجران گفتند «از ماست»، انصار هم گفتند «از ماست». اصلاحطلب و اصولگرا به هم میچسبانند «از ماست»، انقلابی است، نه اصلاحطلب، نه اصولگرا.
سلمان پیشنهاد داد، هیچ اشکالی نداشت. حجاب کم... یعنی میبینند سلمان پیشنهاد پیغمبر خوشش میآید، فکر میکنند که خب پیغمبر مثل ماست. انگار مثلاً حرفهای ما... دوران ظهور از ماجراهایی که بعداً داریم، آقا، انگار مثلاً مشاوره میگیرند. فرماندهها چیزی میگویند. انگار مثلاً امام زمان هم تحت تأثیر اینها هستند. آنجا مشاوره غلط مثلاً داده شده و نظریه... چیزی مثلاً حضرت خالی میشود و اینجا دقیقاً ماجرا این شکلی شد. اینها فکر کردند که مثلاً امیرالمؤمنین دادههای غلط دارد. خصوصاً خیلی مطلب خلاصه. اینجا مردم خیلی یکهو شل شدند، در رفتند. اطلاعات میدهند. من منم دارم بهت میگویم. میگویم دیدم همه اینها در رفتند. ۱۰ نفرشان هم زنده نمیمانند، در رفتند. اینها اثر علم است. چی میفهمی تو؟ نسبتاً گم میشود. او خود علم است. خود علم. به قول بله، شاعر سنایی، سنایی غزنوی میگوید که:
مصطفی اندر جهان، مصطفی
مصطفی پیامبر اکرم
مصطفی اندر جهان، آن در آن وقت
کسی گوید که عقل... آفتاب اندر سما آن وقت کسی گوید سُها؟
سُها این ستارههای خیلی کمنور است. قدیم این تست چشمپزشکیشان با سُها بود. شب تو آسمان نگاه میکرد. طرف اگر آن سُها را میدید، میفهمیدند که چشمش مثلاً بیناست، ضعیف نیست. اگر آن را نمیدید، میفهمیدند چشمت آستیگمات است، مثلاً ضعیف است. آن سُها بود. یعنی کمنورترین نور آسمان. بعد سنایی میگوید، جناب سنایی میفرماید که: «مصطفی اندر جهان، پیغمبر باشد، بعد کسی گوید که عقل...» جایی که پیغمبر تو است، میگویی عقل چی میگوید؟ خود عقل است. عقل به زبان آمد. شد کلام پیغمبر. تو دنبال عقل باش. نمیگوییم این دوگانه غلط مسخره است که اینجا ما عقلمان را گوش بدهیم یا پیغمبر؟ چی است؟ پیغمبر خود عقل است. عقل شما هم یک جلوه نازلی از آن پیغمبر است. این حجت باطنی است. خدای متعال یک جلوه کوچولویی از پیغمبر در وجود شما قرار داده شد اسمش عقل. او عقل است. او خود عقل است. امیرالمؤمنین خود عقل است. چون خود پیغمبر است دیگر. نفس پیغمبر است. «انفسنا و انفسک». آیه مباهله را خواندیم با هم. بزرگترین فضیلت امیرالمؤمنین در قرآن همین آیه است. نفس پیغمبر. خود پیغمبر. هرچی پیغمبر داشته، غیر از نبوت، آن هم ابلاغ پیام، نه دریافت پیام. دریافت پیام حتی داشته. فقط ابلاغ پیام. از همان اولی که وحی نازل شد، امیرالمؤمنین همه را شنید. تا آخر. مسئولیت گفتنش با پیغمبر.
مصطفی اندر جهان آن وقت کسی گوید که عقل
پیغمبر باشد و تو بگویی عقل؟ او خود عقل است.
آفتاب اندر سما آن وقت کسی گوید سُها؟
خورشید باشد، بعد تو دنبال سُها میگردی که از آن نور بگیری.
این است ماجرا. حالا اینها آمدند با عقلهای کم، امثال بنده، خود خود خود خود خود علم. امیرالمؤمنین، امام زمان، خود خود علم. کلام او، دستور او. ما نمیفهمیم، تو کتمانمان نمیرود. زیر بار نمیتوانیم. این دیگر مشکل از ماست. برای خودمان قاضی گرفتن در یک ماجرایی و تو حکم میکردی. تسلیماً حرفی نمیآید. خود علم، خود عقل است.
این ماجرا را بنده باز از کتاب «شرح نهجالبلاغه» حضرت آیتالله مکارم و گروه همکار ایشان که شده کتاب «پیام امام امیرالمؤمنین» در جلد ۲، آخر جلد ۲ این خطبه ۵۹ و خطبه ۶۰ را بررسی کردهاند. میفرمایند که مرکز کار خوارج خیلی شیطنت میکردند و میآمدند شبیخون میزدند، ناامنی شهر ایجاد میکردند و آدمهای بیعقل و بیمغز و خیلی هم آدمهای زمخت و حالا انشاءالله برسیم صحبت بکنیم. یک شخصیتهای عجیب و خیلی نچسب. یک ذره عقلانیت و معنویت هم آخه نداشتند. مثل بلدوزر ذکر میگفتند و اصلاً... میفهمیدند که مرکز اینها نهروان بود در نزدیکی کوفه. امیرالمؤمنین دستور دادند که به سمت اینها حرکت بشود. وقتی نزدیک آن منطقه رسیدند، یک کسی خدمت حضرت عرض کرد، گفت: «البشاره یا امیرالمؤمنین، خوارج همین که شنیدند شما دارید میآیید، از این نهر عبور کردند و در رفتند، عقبنشینی کردند.» گفت: «با چشم خودت دیدی که از نهر عبور کردند؟» گفت: «بله آقا.» حضرت فرمودند که: «به خدا از نهر عبور... با چشم خودم دیدم و عبور هم نخواهند کرد. قتلگاه اینها هم کنار نهر فلان ساعت طی مثلاً این هفته، این ۱۰ روز.»
وقتی که داشتند تقدیر مینوشتم، من نوشتم شب قدر. شب قدر امام زمان فلان فاصله. همین آقایی دارد الان بهت میگوید که شب قدر آوردن امضا کرده. اجازه گرفتن از او. اصلاً او گفته که... عجب اینکه جماعتی دیگر از یارانش یکی پس از دیگری آمدند همین خبر را به امام دادند. بعد حضرت شخصاً سوار مرکب شدند. به جایی رسیدند که لشکر خوارج نمایان بودند. غلافهای شمشیر شکسته و از کار انداخته و همگی آماده پیکار با امام بودند. حالا اینها یا اشتباه دیده بودند، یا تحت تأثیر خبر غلط قرار گرفته بودند، یا آنها سر اینها کلاه گذاشته بودند، خوارج. اینها دیگر معلوم نیست.
یک جوانی، خیلی این تیکه جالب است، اینها بخشهای جالب تاریخ است. یک جوانی تو لشکر امیرالمؤمنین بود. وقتی که خبرهای مربوط به عبور خوارج از نهر را شنید و دید که حضرت اصرار دارند بر انکار، اینجا اصلاً تو امامت امیرالمؤمنین شک کرد. «قبول نمیکند. نکند تو خودت نفوذی...» امام خمینی و بنیصدر. بعضی بچهرزمندههای پاک ما که جانشان برای امام میدادند، چند بار که رفته بودند پیش امام و از بنیصدر گفته بودند که آقا این... «از ما حمایت میکند.» ماشین که برمیگشتند از جماران، تو ماشین گفتیم که: «از کجا معلوم خود امام جاسوس انگلیس نباشد؟» مگر میشود آخه؟ من اینقدر دارم اطلاعات بهش میدهم. میگویم این جاسوس است. این فلان. این فرانسه آنجور بوده. آن با سیآیاِی اینجور ارتباط دارد. موسی در موردش این را میگوید. آدمهای دور و برش اینها رئیسجمهور... «از حمایت کنید، به هم نریزید. افشاگری باید بشود تو مجاری...» تندترین تعابیر. «راضی نبودم که اصلاً رئیسجمهور بشود. من بهش رأی ندادم.» مصالحی میدیدند. از آقای رئیسجمهور حمایت. امام تو خشت خام چی میبیند؟ ۵۰ سال بعد دارد میبیند که این بدن چی میشود اگر من اینجا این موضوع را بگیرم؟ ۱۰۰ سال بعد اینجور غلطکی میشود، اینجور روند. امیرالمؤمنین و عثمان هم همینطور که حضرت مخالف بودند با کشتن عثمان. با عزل عثمان خب طبعاً مخالف نبودند اگر با مسیر قانونی و مسیر... همانجور که با نصب عثمان اصلاً موافق نبودند. خودشان رقیب انتخاباتی عثمان بودند. اصلاً حضرت باید مخالفت میکرد که نه، عثمان را حق ندارید بکشید. عثمان را کشتند. امیرالمؤمنین را کشتند. امام حسن را کشتند. به ترتیب همینجور.
جوانی گفتش که: «من همراه اینها میروم. اگر خبرش راست بود، اگر خبر عبور راست بود، اینها رفته بودند خوارج و تو این صحنه نبودند، میپرم علی را میزنم یک ضربه غافل...» تعبیر ایشان این است: «حمله غافلگیرانه، ضربهای بر چشم امام فرود میآورد.» بعد دارد که آمد وایستاد و بعد دید خوارج آماده جنگاند و وایستاد. جنگی بعد باید به دست و پای حضرت... آقا، ببخشید. ماجرا این است وقتی علم میآید وسط، موسی در خضر شک میکند. کشتی این علم است. این تکیه به علم است. تکیه به علمها، نه مریدبازی قاطی نشود. علمش گفته یا همینجوری گفته؟ خود او مریدبازی که میشود. الان فلانی آبی پوشیده. نه، حتماً یک وجهی دارد. این اصلاً فکر کنم روز مثلاً ۲۷ فروردین استحباب دارد که... بازی درنیاور. این کاری که کرده سلیقه بوده، علاقه بوده، اینها بوده یا بر اساس علمی بوده؟ اساتید همیشه اصرار دارد مهر دایره استفاده میکند. ایشان عرض کردم که: «آقا، این سری دارد.» لبخندی زدند و از این خوشحال شدند که من مثلاً توجه به این داشتم که ایشان همیشه این را استفاده میکند. ایشان گفتند که: «آره مثلاً این در تمرکز دایره اثر بیشتری...» و خوشحال شدند از اینکه مثلاً بنده پیگیر این بودم که این چیست. علم دارد کار میکند. آدم بررسی میکند. این دیگر مرید این آقا نیست. مرید علم او است. او هم خودش خوب دقت داشته باشید. خیلی اینجاها مغالطه میشود. آقا ما دنبال استاد باید راه بیفتیم یا نه؟ بله. هرچی استاد میگوید باید گوش بدهیم یا نه؟ بله. بسته... نمیشود. خودمان. استاد چشم و گوشش بسته است در برابر ال... در برابر علم. هرجا برایت معلوم نیست که این علم دارد یا ندارد یا اصلاً میدانی که علمش هست و خلاف علمش دارد عمل میکند، حق نداری آنجا حرف مخالفت هم بکنی. تازه رهبر انقلاب، همین همین که گفتم که آقا فرموده بودند که: «امام در خشت خام چیزهایی میدید که ما نمیدیدیم و ۵۰ سال بعد میفهمیدیم.» ایشان رفته بود به امام گفته بود که... رفته بودند به امام گفته بودند که: «آقا شما در فلان سخنرانی که کردید، گفتید که مثلاً معاویه لعنتالله علیه، معاویه ملعون...» مثلاً سانسور هم نشده. «شما این را که گفتید، شما میدانید این کشورهای اطراف ما، پاکستان و اینها، اهل سنتی که نسبت به معاویه حساساند، خلیفه چهارم میدانند ایشان را؟ به شما، لعنتی که کردید، باعث دلخوری اینها میشود.» امام یک تعجبی کردند و با یک فکر عمیقی و گفتند: «شما درست میگویید.» میگویند: «دیگر تا آخر من ندیدم در مورد معاویه اصلاح کرد.» معاویه ملعون. آنها دارند خودشان درست کنند. امام نمیداند اینجا حواسش نیست به اینکه آنور چه خبر است. امام صادق حرفی که دارد میزند حالش است. علم دارد نسبت به برخی تبعاتش خبر ندارد. بهش میگوییم. نگفتنش اینجا خیانت است. نصیحت برای ائمه مسلمین، بخشش همینهاست. تبعاتش را هم میداند. پیشنهاد بدهی، انتقاد کنی. اینها در مورد تبعات. حالا اشکال ندارد. حالا وجهش را برایت توضیح میدهم، میفهمی. یا مثلاً حضرت میگویند که: «من منظورم به این نحوهش نبود. آن مدلیش مثلاً میخواستم.» آن یک بحث دیگری است. ولی کلیتش، شما تابع علمید. تابع علم امیرالمؤمنین. ما نوکر دست و پا و ریش و ابروی امیرالمؤمنین نیستیم. بعضی اینها همه شعر مدح و اینها میگویند: «حضرت عباس مثلاً چشمانش... قد بلند...» دنبالش راه بیفتیم و معصوم پیدا کردم که قدش خیلی بلند نبود. میگوییم: «از عباس یاد بگیر. ببین چقدر خوشگل تو دل برو. عبادت خالصانه نبوده.» اگر خدا ازت قبول کرده بود، رفته بودی بالا. با این شعرها نمیشود دین و دیانت و منطق و اینها را درست کرد. امیرالمؤمنین به خاطر علمش میخواهیم. حالا قدبلند بودن یا نبودن ما حضرت را، قد بلند بودن یا نبودن ما را نمیدانیم. لاغر بودن، درشت بودن ما را نمیدانیم. البته میدانیم ما اگر چی شده؟ تو عالم چه اتفاقاتی افتاده؟ انتخاب کرده که این شکلی باشد. چون اهلبیت بدنشان انتخاب چه شده که او انتخاب کردی که این شکلی؟ اگر بلند بوده، اگر کوتاه بوده. آن یکی مثلاً سفیدتر بوده. امام سجاد نهایت لاغری. در همه اهلبیت از همه لاغرتر. امام باقر از همه چاقتر. پدر و پسر همه تفاوت. تا جایی که امام باقر (علیهالسلام) پدر... شبی هزار رکعت نماز میخواند. امام سجاد پسر، نمازهای نافله اصلی، نمازهای واجبش را یعنی مثلاً نافله و نافله عشا را کرده. باید فهمیده میشود حضرت نمیتوانستند ایستاده بخوانند، نشسته میخواندند. خیلی گوشت زیاد است در این بدن. روایت داریم که: «اگر کسی به یاد قبر و قیامت باشد، لاغر میشود.» صورت فلان. نمیفهمد مطلب. اینها نگاههای خوارجی است. این فرهنگ خوارجی یک بخشش هم توی طرفداران و تابعین امیرالمؤمنین. یعنی اینها داشتند با خوارج میجنگیدند، ولی خود فکر خوارج تو اینها نفوذ کرده بود.
جالب است که فرمودند که: «آقا، اینها همه هستند آن پشت و درگیر میشویم.» طرف میگوید: «وایمیستم، اگر نبودم میزنمت علی.» درونت زنده است که ابنملجم را بزنی. قتلگاه اینها این طرف نهر. یعنی نفوذ میکنند، نهر نمیرسد. اینور نه، میگوید از پل عبور کردند. قبل پل کشته میشوند. نکته میفرمایند که: «به آب فرات و آب دجله.» آب فرات چون معمولاً گلآلود بوده. آب دجله معمولاً صاف بوده. اینجا آب دجله منظور بوده که آب خالص و صاف و آن عصاره یک وجود. «قبل نطفه کشته میشوند.» یعنی قبل نطفهای تولید بکنند، کشته میشوند. برگشتن؟ نه، اینها نسخه از اینها دیگر تولید نمیشود تو این عالم. یکی این است، اشاره نشده باشد. شرح نهجالبلاغه و یکی هم نطفه به معنای همین آب دجله. یعنی همه قبل نطفه، قبل دجله کشته میشوند. این هیچ کدام از اینها خلاص نمیشوند. «افلات» به معنای خلاصی در رفتن. «لا یفلت منهم عشرة.» شد. «یفلت» بهتر باشد. «لا یفلت». اعراب ندارد دیگر. ما خودمان اعرابگذاری میکنیم. شاید با آنهایی که تو نهجالبلاغه. میفرمایند که: «از اینها ۱۰ نفری نجات پیدا نمیکنند. از شما ۱۰ نفری هلاک.» حضرت سفت این را گفتند و خب این را هم بگویم که اینها ۱۰ نفر زنده نمیمانند. گفتند که خوارج که کشته شدند، دیدند ۹ نفر از اینها فقط نجات پیدا کردند. همه مختلف عنوانش را گفتم. دو نفر رفتند عمان که الان شده کلاً خوارجی. دو نفر آمدند کرمان. خوارج به کرمان نفوذ نداشتند. حاج قاسم از اینها در آمد. زدند تو دهن خوارج. دو نفر رفتند سیستان. دو نفر هم رفتند جزیره. حالا این جزیره را معمولاً تو عبارات قدیمی جزیره که گفته میشود اهواز آبادان منظور. آنجاها را به اسم جزیره. حالا کیش و اینها شاید آن موقعها خیلی کشف نشده بوده. نمیدانم رفتوآمد داشتند. کیش و قشم، ابوموسی و تنب بزرگ و تنب کوچک و اینها. خارک و سه جزیره و اینها. نمیدانم کی بوده یا نبوده. ولی جزیره معروف به همین اهواز آبادان. بعد بعضیها هم گفتند که یک جایی بین دجله و فرات. حالا بالاخره دو نفر رفتند جزیره و یک نفر آمد حل موز، خوزستان و اینها. رفتند هر کدام فتنهها کردند و و از یاران امیرالمؤمنین فقط ۸ نفر کشته شدند. فرمود: «از اینها ۱۰ تا نجات پیدا نمیکند. از شما ۱۰ نفر کشته شوند.» ابنابیالحدید گفته میشود. اینها را میشود گفت که خب این پیشگویی مثلاً نیست و علم غیب و اینها نیست. ولی اینی که دیگر میگوید این ده نمیرسد، آن ده نمیرسد، این را دیگر نمیشود چیز دیگر گفت. این فقط علم غیب است. ۱۰ تا زنده نمیماند. آخه تو جنگ نظامی تحلیل اینها ندارد. «قبل دجله کشته میشوند.» تحلیلش خیلی قوی است. مثلاً این چیست غیر از اینکه حساب و کتاب دیگری دارد. به نظرم شاید ابنابیالحدید هم نقل میکند. بله، ابنابیالحدید جلد ۵ صفحه ۴ به این مناسبت این را برایتان نقل میکند که پیغمبر به امیرالمؤمنین فرمودند: «والذی نفسی بیده، قسم به کسی که جان من در دست اوست. لولا انی اشفق ان یقول طوائف من امتی فیک ما قالت النصاری فی ابن مریم.» به خدا قسم، اگر این نبود که میترسم آنی که نصرانیها، مسیحیها در مورد عیسی گفتند که غلو کردند و خدا دانستند، اگر نمیترسیدم در مورد تو هم غلو بکنم و تو را خدا بدانم، در مورد تو، علی جان، یک چیزی میگفتم که هرجا میروی، خاک زیر پایت را به من تبرک... شهرت تو. در کتاب «زمزم عرفان» این روایت را از قول مرحوم آیتالله العظمی بهجت نقل میکنند. آقای بهجت به من گفتند که آن جملهای که پیغمبر نگفتند چیست؟ «اگر نمیترسیدم میگفتم.» ایشان میگویند که آقای بهجت به من گفتند آن جمله چیست؟ میخواستم بگویم به همه گفته بودم. گفتم: «خب حالا ما را جز همه ندان. شما به ما بگو.» گفت: «نه، شما جز همهای. نمیتوانم بهت بگویم.» بهشان نگفت. البته از روایتی فهمیده میشود که مثلاً چی بوده، چیا هست که حالا پشیمانم از حرفهایی که زدم. یک کمی حالا عرض کنم که... نمیگویم اینها در مورد تو غلو. خب این پس یک مطلب در مورد علم غیب امیرالمؤمنین و یک مطلب دیگر هم خطبه ۶۰ که این هم باز جالب است. میگوید: «وقتی که حالا اولش که میگفتند آقا اینها در رفتند، آخر جنگ هم وقتی همه خوارج کشته شدند، به امیرالمؤمنین گفته شد که یا امیرالمؤمنین، هلک القوم؟» به اجم. «همه در رفتند.» حالا میگفتند: «همهشان کشته شدند، ۱۰ نفر از اینها زنده نمیماند، همه کشته شدند.» «فی اصلاب الرجال و قرارات النساء. کلما نجم منهم قرن قطعه حتی یکون آخرهم لصوصاً صلابین.» اینها یک نطفههاییاند در پشت پدرانشان و در رحم مادرانشان. نسل به نسل خوارج میآید. فکر خوارجی، مکتب خوارجی تمام نشد. فکر نکنید که یک فتنهای بود، گذشت. ما با آن فکر بیشتر درگیر بودیم و چون اینها دست از آن فکر برنمیداشتند و بر اساس آن فکرشان تو جامعه فتنه میکردند، ما به اینها درگیر شدیم و نه اصل درگیری با آن فکر است.
رهبر انقلاب پارسال روز ۱۴ خرداد، مصادف شد با به نظرم شب ۲۱ ماه. یعنی عصری بود که شبش میشد شب ۲۱ ماه مبارک. و به همین مناسبت رهبر انقلاب مطابقت دادند بین سیره امام خمینی و سیره امیرالمؤمنین. خیلی نکات نابی را گفتند. همین سه دسته را هم آوردند: قاسطین و مارقین و ناکثین. که اینها بخشیشان طلحه و زبیر بودند، بخشیشان معاویه و سپاهش بودند و برخیشان هم همین سپاه خوارج درگیر بود. امام خمینی، آن اشرافی که فلان بودند، اینها مثلاً از چه جنسی بودند؟ آدمهای نادان و نفهم و غیرمنعطف، بدون بصیرت. اینها خوارجیهای امت امام خمینی بودند. آن یکیها مثلاً عرض کنم که اسلام آمریکایی و فلان. طوایف مختلفی. سه تا طایفه با خود رهبر انقلاب. خلاصه فرمودند که: «هر وقت که یک شاخی از اینها بیرون بیاورد، قطع میشود و آخر کار هم اینها مثل دزدها و راهزنها میشوند.» البته اینی که حضرت فرمودند مربوط به همان خوارج دوران خودشان بود. فرمودند که: «نه، اینها ادامه پیدا میکنند، ولی آخر کار این خوارج الان...» حالا خود فکر خوارجی که ادامه خواهد داشت، ولی این خوارج الانی که شما باهاشان درگیر بودید، اینها چند تا میمانند؟ ناظر به عمومیت اینها بود. برداشتی که کردیم که به نطفه نمیرسند. افرادی از اینها، افرادی معدودی از اینها که همان هفت هشت نفر بودند، از اینها ادامه پیدا میکند. ولی یک دورهای از اینها که میگذرد، کارشان به اینجا میرسد که زندگی اینها با راهزنی و دزدی و اینها، یعنی خیلی به دریوزگی میافتند. وضع خوارج به شدت افتضاح خواهد بود. پیشگویی بود، هم علم غیب بود و هم باز مطلب عجیبی بود برای مردم.
اینجا دارد که در این شرح میفرمایند که امیرالمؤمنین فرمود که: «انهم نطف فی اصلاب رجال و قرارات نساء.» اینها در نطفهها، این نطفهها در رحمها مستقر میشود. راه اینها ادامه میدهد که همینطور هم شد. اینها ازشان افرادی به دنیا آمدند. اینجا دارد که یا نه، یک عده هم گفتند که منظور این است، این هم به نظر میرسد این بهتر است. منظور این است که نه اینکه این از این خوارجی که الان با شما دارند میجنگند، میروند، اینها نطفههاشان تبدیل به نسل میشود. یعنی آن خوارج دیگری که تو میدان نیستند، آنها ازشان نطفهشان ادامه پیدا میکند. به نظرم این بهتر باشد. این وجه. به نطفه نمیرسند. اینها نسخه ندارند. نسخه هر وقت یک شاخی از اینها بیرون بیاید، مثل چیزی که پنهان میشود، ولی شاخ از پشت پرده رصد. بعد تشبیه شاخ هم جالب است دیگر. شاخ و چی دارد؟ شاخدار. عملاً دارند خوارج را تشبیه میکنند یا بهتر از تشبیه، تحویل میکنند به حیوانات شاخدار. اینها آقا گاو فراری. رنگ قرمز ببینند. اینها ماتادورها را میگیرند، لتوپار میکنند. حواستان به اینها باشد. بعد هم در مورد شیطنت و درندگی اینهاست. حمد مثل یک حیوان شاخداری که اذیت و آزار میرساند و دارد که همین هم شد. هی به مناسبتهای مختلف شاخی میزدند و هر سری هم که اینها شاخ میزدند، اوضاعشان خراب میشد. بعد هم که دارد که اینها دزد و غارتگر میشوند. توضیحات آیتالله مکارم اینجوری است. میفرمایند که خوارج اول پس یک گروه خاصی نبودند. یک جریان بودند. همان نکتهای که عرض کردم. در طول تاریخ ادامه پیدا کردند. یک ماجرایی را ایشان نقل میکند. اینجا فیلم ماجرا جالب است. خوارج اصلش مال خود دوران پیغمبر بوده. از آنجا بودند و تا زمان امام زمان هم هستند. ما قطعاً در سپاه امام زمان ابتدای کار افرادی را داریم که با حضرت درگیر خوارج امام زمان سر مسائل جالبی هم درگیر میشوند. بنده به شما کدهایی میدهم از روایات. یکی سر همین ماجرای وحدت با اهل سنت که تا حالا تقیه بودهاند. تقیه نیست. فهم استراتژیک را چون ندارم. فرهنگ فرهنگی که خودش را مقدستر میداند از معصوم. یعنی احساس میکند معصوم دارد بیمبالاتی میکند، دارد بیتقوایی میکند. فکر میکنند معصوم بهتر میفهمد. عابدتر است، زاهدتر است. باقر (علیهالسلام) گفتش که: «شما چرا زهد نداری؟ برای چی سر ظهر مثلاً رفتی داری کار میکنی؟» جبروتی دارد. امام صادق میگفت: «شما خیلی تکبر دارید.» تکبر نیست. این جلوه کبریاء حق تعالی است. تکبر نیست. یعنی کبریایش را جلوه کردن که من در برابر او تکبر دارم یا در برابر تو تکبر دارم. کبریای او بر عالم را جلوه دادن. خیلی دو تا فرق میکند. فهم به علما میروند تذکر میدهند. دوست دارند که علما را... ما داریم در بین عوام، خیلی افراد زیاد داریم که دوست دارند عالم زمان، هدایت علما و عرفا را مثلاً هدایت کنند. هی میروند تذکر میدهند به اینها. جهت بدهند. او فکرش را اصلاح کند و آقای بهجت مثلاً ما خط بدهیم. علامه طباطبایی مثلاً با خودشان اصلاح کنند. آقای حسنزاده آملی مثلاً عوض کنند. ریشه خوارجی و استمرار هم پیدا.
ماجرایشان از این ماجرا نقل میکنند که وقتی پیغمبر مشغول تقسیم غنائم بودند، غنائم قبیله هوازن را در روز حنین تقسیم میکردند. یک کسی به اسم هرقوس بن زهیر، پیغمبر را گفتش که: «یا رسولالله، تو تقسیم غنائم عدالت داشته باش.» توصیه پیامبر به عدالت. بزرگوار احساس میکرد که پیغمبر عدالت را رعایت نمیکنند. نهی از منکر کند معصوم را. پیغمبر ناراحت شدند. فرمودند که: «وای بر تو، اگر من عدالت رعایت نکنم، کی میخواهد عدالت را رعایت کند؟» اگر کسی باشد که از پیغمبر عدالت... این قاعده عقلیه دیگر. اینجا یک بابایی حالا اینجا تو کتاب اسمش را گفتهام. نوشته چی؟ عمر گفت: «ای رسول خدا، اجازه فرما گردنش را بزنم. فان له اصحابا یتقرأ احدکم صلاته مع صلاتهم، و صیامه مع صیامهم، یمرقون من الدین کما یمرق السهم من الرمیه.» مارقین که به اینها میگویند، به خاطر همین است. «این را میبینی، این بعداً یک رفیق رفقایی، یک تشکیلاتی پیدا میکند.» پیغمبر، «تشکیلاتی پیدا میکند. اصحابی دارد. شما نمازت را پیش نماز اینها هیچ میدانی؟ روزت را پیش روزه اینها هیچ میدانی؟ اینها همچین از دین در میآیند، مثل تیری که از چله کمان کنده میشود و پرتاب میشود. اینها از دین شکل مارقین، مرقه.» تیری که پرتاب. نماز اینها، روزه اینها. اینهایی که اصلاً اسطوره نماز و روزهاند. آن وقت دزدی و راهزنی میافتند. خیلی عجیب است. وقتی آدم بر اساس علم حرکت نمیکند، این شکلی میشود. پس این ماجرای نماز و روزه اینها بود و بعد اینجا دارد که پیغمبر فرمودند که: «اذا خرجوا فاقتلوهم ثم اذا خرجوا فاقتلوهم.» هر وقت اینها خارج شدند از دین، مقاتله کن. درگیر فتنه جدید. نگویید نماز میخواند، روزه میگیرد، فلان. چهار تا المان انقلابی را در اینها میبینی و جوگیر میشوی. ضدانپریالیستی را توش میبینی. شعار عدالتگرایانه توش میبینی. دو تا شعار انقلابی توش میبینی. چهار تا سمبل مثلاً یک راهپیمایی شرکت میکند. کمک به فقرا میکند. ایتام فلان. یک چهار تا از اینها میبیند بس. که آن ور هم جبهه بیدیناند. همه اراذل و اوباش. اسلام آمریکایی. هیچی اعتقاد ندارند. این را که میبینی، این آدم مقیدی میداند. این فریبش میدهد. سپاه معاویه است. اینها ریشهشان پس از اینجا بوده.
عرض بکنیم ابنابیالحدید در «مسند احمد حنبل» از «مسند احمد حنبل» نقل میکند. آیا همسر پیغمبر از مسروق پرسید که از مخرج که یکی از رؤسای معروف خوارج بود، چه خبری دارید؟ گفتش که علی بن ابیطالب این را کنار نهروان کشت. گفتش که: «شاهد برام مس...» چون عایشه از مسروق پرسید از مخرج چه خبری داری؟ شاهد. اینها همه شهادت دادند که مخرج کشته. مسروق اشاره کرد به قبر پیغمبر. به عایشه گفتش که: «تو را به صاحب این قبر قسم میدهم. از صاحب این قبر در مورد اینها، این طایفه اینها، خوارج، در مورد همین رفقای مقطع، آیا میشود گفت شنیدم؟» فرمود: «انهم شر الخلق و الخلیقة.» اینها بدترین مخلوقاتاند. «یقتلهم خیر الخلق و الخلیفة.» بهترین مخلوقات آنها را خواهد کشت. «و قربهم عندالله وسیله.» آنی که وسیلهاش از همه به خدا نزدیکتر است که به او توسل، توسط امیرالمؤمنین. عایشه با این هم علم غیب پیغمبر را گفت، هم تأیید کار امیرالمؤمنین. از این شواهد خیلی داریم. اگر شما بروید تو برش که همسر پیغمبر چقدر از این تأییدات، با اینکه خودش سپاه کشید، لشکرکشی کرد و جنگید با امیرالمؤمنین، ولی اینجور تأییدات و اینجور کلماتی که او از زبان پیغمبر در مورد امیرالمؤمنین گفته، الی ماشاءالله. کسی بیاید روی موضوعات کار بکند و جمع بکند، اصلاً به چیزهای عجیب غریبی میرسد.
ویژگیهای این خوارج به این نحو بود که اینها گروهی بودند که به شدت به ظواهر عبادات پایبند بودند. مستحبات و مکروهات ساده و معمولی را هم خیلی اهمیت میدادند. همین هم باعث غرورشان شده بود. بیقید و... اینها اگر مکروهی انجام میداد، این اصلاً از دین و این حرفها خارج بود و خیلی لجوج و جسور و بیادب بودند و به کسی هم رحم نمیکردند. نمونه بارز اینها را تو همان داستان خوصره که مال هرقوس بود که در عصر پیامبر واقع شد، میشود مشاهده کرد که به پیغمبر گفت: «عدالت رعایت کن.» بعد گفتند که این پس بعد از ماجرای صفین بود که اینها یک تشکلی شدند. «قرآن را که به نیزه زدند، اینها روبروی امیرالمؤمنین ایستادند، گفتند که برای چی با قرآن میجنگی؟» ولی قبلش این فکر در اینها بود. بعدش هم این فکر هنوز تو فرهنگ این امت بود که حالا ایشان میفرماید که شاید بسیاری از وهابیها را بشود در این زمره دانست. حالا هم وهابی سنی داریم، هم وهابی شیعه داریم. دیگر این تعبیر بنده حول ۱۰ سال پیش شاید به کار بردم. شاید اولین کسی بودیم که تعبیر وهابی شیعه را به کار بردیم. هنوز چی است؟ انگلیسی. تعبیر تندتر از این هم داشتم. گفتم که صهیونیست سه شاخه. شاخه در تکفیریها، شاخهای در اهل سنت... ببخشید، شاخه در مسیحی صهیونیست، مسیحی صهیونیست، یهودی صهیونیست، یهودی صهیونیست، مسیحی صهیونیست، مسلمان. مسلمان صهیونیست منظور وهابیهاست دیگر. گفتم وهابیهای شیعه و سنی صهیونیست. بعد الحمدلله رهبر انقلاب مسلمان نمیدانیم. حالا نمیدانم اینها بعداً چه موضوعی نسبت به این حرفهای رهبر خوارجیگریشان دایرهشان گشاد میشود که ملکه روم به خاطر ملکه روم، ملکه انگلیس به خاطر شایسته احترام است. ملکه انگلیس گفتند که شجرهنامه برایش پیدا شد. معلوم هم نیست که مثلاً از رادیو حضرت زهراست. باید احترامش را نگه داشت. «سید عزیز، عزیز و عظیمالقدر ما، رهبر انقلاب...» تعابیر عجیب و غریب در مورد او و اشارهای بهش بکنم. این سید را با این تعابیر بسیار رکیک. این یک چیز عجیب غریبی است تو این خوارج که یک وقتهایی از شیپور رد میشود، از دروازه رد نمیشود. از سوراخ سوزن رد میشود. این شکلی است. یعنی یک جاهایی میبینی سر یک چیزهایی مماشات میکنند، عجیب و غریب. آدم فهم و عدم انعطاف. نهجالبلاغه داریم برای جلسه بعد میافتد. آنجا عرض میکنم. امیرالمؤمنین انعطاف ندارند و همینها محروم میشوند از اینکه امیرالمؤمنین بخواهد تربیت اینها را به عهده بگیرد. زمان خود ما هم از این افراد هستند. و در خطبه ۳۶: «انتم معاشر الاغفاء الهام.» شما آدمهای کمعقلی هستید. «صفها الاعلام.» خیلی احمقید. خالی است این بالا. «ما اتلوا ابالکم بجه ولا اردت لکم ذری.» خلافی در حق شما انجام ندادم و ضرری هم به شما نرساندم. مفصل در مورد جنگ و این فضاها صحبت میکنیم. رو به اتمام است. تمام کنم در مورد بیرحمی و خشونت. آن بحث چیزشان را میخواهم بگویم. یک کمی تحمل کنید. آن بحث راهزنیشان که مبتلا شدند. دری که در بیرحمی و خشونت. این آهنگ. بس که یکی از صحابه پیغمبر به اسم عبدالله ابن خباب که مرد بسیار پاک و با ایمانی بود، ایشان همسرش حامله بود. به جرم اینکه از امیرالمؤمنین تبری نکرد، به طرز فجیعی کشتند. خودش، شکم همسرش را هم دریدند. در حالی که اینها وقتی بهشان میگفتی که با یهودیها بجنگ، میگفتند که یهودی انسان است. انسان را نباید بهش... در دروازه اینجا الان رد نمیشود. آنجا قشنگ ته سوزن دارد رد. «خوک را برای چی میکشند؟» یک خوک را یکی گرفته بود کشته بود. اینها قاتل آن خوک را گرفته بودند. پدرش را درآورده بودند: «برای چی خوک را کشتی؟ فلان فلان شده. این حیوان است.» عجیب غریب بود. تطبیق بدهم با مردم. «اسرائیل دوست است.» بعد سپاه پاسداران کلاً قالتاقند. «قاسم سلیمانی دشمن است.» با قاسم سلیمانی دشمن است. با مردم اسرائیل دوست است. منتظر بهار هم هست. نمیدانم. من نمیفهمم. من دیگر رد دادم. از کثرت عبادت پیشانیهای اینها پینه بسته بود. دستهایشان به خاطر اینکه در حال سجده به زمینهای خشک و سوزان میگذاشتند، مثل زانوی شتر خشن و سفت شده بود. لباسهای کهنه و مندرس شده میپوشیدند. دامنهایشان به عنوان آمادگی برای مبارزه به کمر میبستند. دامن میبستند. «کرمان آماده جنگیم.» لباس جنگی همیشه نیمتنه. ولی همچین در قساوت و بیرحمی و جهل و فساد بودند. تا آنجایی که حاضر به جنگ با اینها کسی نمیشد. یکی از مشکلات سپاه امیرالمؤمنین. بعداً یادم برود. سپاه پیغمبر با دشمن میجنگید. یعنی اینها یک کینههای عمیق قدیمی داشتند. اینها ۵۰ سال پیش زده بودند. اجداد این را بیرون کرده بودند. کشته بودند. مال اینها خورده بودند. از اول با هم دشمن بودند. هم دشمن بودند، هم جنگ با اینها آب. با رفقایی که تو جنگ با اینها یک قران هم گیرت نمیآمد. بچه محل تو باید میرفتی میکشتی. بعد به غنائمش هم دست نزن. مال مسلمان است. ارث میرسد به بچههایش. امیرالمؤمنین غربت و مظلومیت. اولین جنگ با طلحه و زبیر. وقتی درگیر شدند، سپاه امیرالمؤمنین ریختند غنائم جمع کنند. پیغمبر کنار پیغمبر که میجنگیدیم، غنائم برمیداشتیم. همسر پیغمبر هم به کنیزی ببر. دانشگاه صحبت کردیم. خرده نگیرد. بحث کنیزی توضیحات مفصل دارد. نظام تربیت خصم در اسلام تحت بحثهای نظام تسخیر. به هر حال بچه محلش، مسجدی، بچههیئتی. تو باید بیایی بکشی. انتخابات. چقدر هممسیر بودیم. چقدر با هم شعارهای ضد اسرائیل و فلان توییت بزنی وایستی موضع بگیری و ۴ تا... همیشه چیزهای خوبی دارد که نمیتوانی قبول بکنی. «این فلان است، اینهاست که علم میخواهد.» علم که علم، علم، علم. علم بیشتر میدیدیم ضد و نقیض بود. گاهی به یک چیز خیلی کوچک خرده میگرفتند که چرا مثلاً... خیلی جالب است. میگفتند چرا فلانی یک دانه خرما که زیر درخت نخلی افتاده بود، خورده؟ بستنشینی میکردند. چه میدانم. سر و صدا میکردم. «برای چی یک دانه خرما این شکلی خورده شده؟» عبدالله ابن خباب را مثل گوسفند سر میبریدند و کارهای عجیب و غریبی که اینها داشتند و نسبت به مسائل هم خشونتهای اینها. بعضیها را کافر میدانستند. واجبالقتل میدانستند. مسائل جنسی که گفتند شهوتپرست بودند. ۹ تا زن دائم را اجازه میدادند که کسی بگیرد. «محصنه میکرد. اجازه نمیدادند سنگسار بشود.» خب اینها خیلی واقعاً یک قوم عجیب غریبی بودند و فرقههای مختلفی هم از اینها به جا ماند. از رقه، نجداد، صفریه، اجرهده. فرقههای مختلفی شدند از خوارج که حالا بحث اینکه الان هم وهابی از اینها هستند یا نه. و آخرین بحثمان در مورد غارتگری و دزدی. آخرش هم میافتند به چی؟ دزدی. و ابنابیالحدید میگوید که یکی از این افراد سرشناس خوارج که آخر کارش به دزدی و غارتگری افتاد، ولید بن طریف تو زمان هارونالرشید. پس اینها بودند دیگر. هارونالرشید صد و خردهای سال بعد بوده. ادامه داشته. اینجا دارد که هارون یک فردی به اسم یزید بن مزید این را از همان طایفه بنیشیبان به تعقیبش فرستاد. به تعقیب. و یزید، ولید را کشت. هارون. بعد اینجا دارد که تو ایام متوکل، یک فرد دیگری از آنها. این عاقبت اینها چی شد؟ با چه حقارت و پستی که مثلاً این را تعقیبش کردند. اینجوری با حقارت کشتند که یکی از سرکردههای خوارج بود. مضمحل شدند اینها و یکی هم متوکل عباسی کرم. یکی از یکی دیگر از این خوارج به اسم ابن امر خفعمی. این هم به راهزنی و شرارت و ناامن کردن جادهها و اینها مشغول بود و یک کسی به اسم ابوسعید طاعی را از طرف حکومت مأمور کرد که برود این را تعقیب بکند و موفق به فرار شد این ابن امر خفعمی. ولی خیلی از دوستان این را گرفتند و کشتند و اسیر شدند. یک جماعت دیگر از خوارج منطقه کرمان و عم... زندگی تشکیل داده بودند. اینجا دزدی و شرارت میکردند. مفسد فیالارض شدند. محارب شدند و ابواسحاق صابی تو کتاب التاجی اسم اینها را آورده که عاقبت اینها هم شد این شکلی. یعنی نان درآوردنشان آخر یک قبیلهای که همینجوری مثل همان قشنگ همان تعبیر شاخدار که یک شاخی بزنند، یک نانی گیرشان بیاید. به آن هاری. و جای دیگر امیرالمؤمنین در مورد اینها تعبیر هاری را داریم. مبتلا به بیماری هاری. هاره. آدمهای تند و بیمنطق. این دیگر وضعیت مزاجی هم لابد وضعیتهایی داشتند و اینها پایین. ذره عقلانیت، منطق، حکمت، تدبیر، ذرهای در اینها دیده نمیشد. خشک و بیمنطق. بیبخار و صلح کلی و اینها. آن هم طایفه معاویه و به داد ما برسد و کمک بکند. دستمان در دست امیرالمؤمنین باشد به دنیا و آخرت. انشاءالله این روح پاک و این شخصیت بینظیر ما را جدا. و صلیالله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه چهار
شه شناس
جلسه پنج
شه شناس
جلسه شش
شه شناس
جلسه هفت
شه شناس
جلسه هشت
شه شناس
جلسه ده
شه شناس
جلسه یازده
شه شناس
جلسه دوازده
شه شناس
جلسه سیزده
شه شناس
جلسه چهارده
شه شناس
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شه شناس
جلسه بیست و دو
شه شناس
جلسه بیست و سه
شه شناس
جلسه بیست و شش
شه شناس
جلسه بیست و هفت
شه شناس
جلسه بیست و هشت
شه شناس
جلسه بیست و نه
شه شناس
جلسه سی و یک
شه شناس
جلسه سی و دو
شه شناس
جلسه سی و سه
شه شناس
جلسه سی و چهار
شه شناس
در حال بارگذاری نظرات...