شه شناس

جلسه چهل و دو

شه شناس . 1399/05/13
00:56:36
376

معرفی
* تحلیل امت اسلامی بعد از پیامبر اکرم ص

* چگونه امت می‌تواند خودش را کنترل کند؟

* امت هیجانی یا امت آگاه؟

* تقویت قدرت دفاعی امت مقابل ویروس

* ویژگی های امت قوی

* چگونه امت به سطح مراقبه و عصمت می‌رسد؟

* مردم کوفه، نمونه بارز امت هیجانی

* تفاوت آگاهی و نیروی هیجان

* دو نگاه متفاوت به شهادت

* فضای هیجانی در اوائل انقلاب اسلامی ایران

* دو سوره قرآن با موضوع سبک زندگی
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله طیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.

بحث بعدی که در کتاب «امامان اهل بیت» مرحوم شهید صدر (رضوان‌الله‌علیه) مطرح شده، بحثی منحصر به فرد و استثنائی در مورد تاریخ اهل بیت، یعنی تاریخ امیرالمؤمنین علیه السلام، است. این بحث در مورد تحلیل امت اسلامی بعد از پیغمبر اکرم است که آیا این امت، امتی هیجانی بوده یا امتی آگاه. شهید صدر البته بحثی که می‌کنند، نتیجه‌اش این می‌شود که این امت، امتی هیجانی بوده و بر اساس هیجانات رفتار می‌کرده؛ عاقلانه، با عقلانیت و با آگاهی و تدبیر، عمدتاً رفتارهایش جور درنمی‌آید و بر عقلانیت نبوده است. اگر هم رفتارهای خوبی داشته، آن هم بر اساس هیجانات و عواطف و احساساتش بوده است. تعبیری که به کار می‌برند این است که بعد از اینکه پیغمبر از دنیا رفتند، این کج‌روی در این امت پیدا شد؛ به خاطر این بود که امت در سطح مراقبت نبود. یک وقت تعبیر می‌کنند به عصمت که این امت در حد عصمت نبود، به عصمت نرسیده بود. البته اگر پیش‌روی می‌کرد و تربیت اهل بیت را بالای سر خودش داشت، به عصمت هم می‌رسید. و حالا تعبیر می‌کنند به سطح مراقبت. امت در سطحی نبود که خودش بتواند از خودش مراقبت بکند. برای اهل بیت این مهم بود که بتوانند جوری امت را تربیت بکنند که این‌ها به سطح مراقبت برسند. برای خود امیرالمؤمنین هم همین مطلب، یعنی نظارت از داخل مردم باشد، با آگاهی و تدبیر عمومی. نظارت عمومی: «کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته.» این آنی است که برای امیرالمؤمنین مطلوب بود و در نهج‌البلاغه هم در موردش مطالبی را فرمودند. همه باشند، همه راعی باشند، همه مراعات بکنند، همه مراقب باشند.

نهادهای نظارتی تا یک جایی می‌توانند بار را به دوش بکشند، تازه اگر نهادهای نظارتی سالم باشند؛ افراد فاسد تو همین‌ها رخنه نکنند، زد و بندها این‌ها را نشود خرید، تحت هیمنه پوشالی افراد قدرتمند و ثروتمند قرار نگیرند، در برابر این‌ها انفعال نشان ندهند و پا پس نکشند. این‌ها که باشد، تازه این دستگاه نظارتی تا یک حدی ازش برمی‌آید که کار انجام بدهد؛ بیشترش دیگر به عهده او نیست. ما نمی‌توانیم در هر محلی یک نفر را بگذاریم که مثلاً مراقبت بکند کسی اینجا آشغال نریزد، کسی اینجا دیوار کسی را خراب نکند، کسی اینجا روی ماشین کسی خش و خراش نکشد. تا کجا؟ تا چه حد می‌شود پاسبان بگذاریم؟ نگهبان بگذاریم؟ مأمور بگذاریم؟ همه آن مراقبت بکنید؟ اولاً از درون افراد باید باشد، به اسم تقوا. خود فرد خودش را بپاید. ثانیاً همه باید همدیگر را بپایند. این می‌شود امتی که در سطح مراقبت است. امت پیغمبر اکرم بعد از رحلت پیامبر، در مراقبت نبود. توان این را نداشت که تضمین کند این حکومت کج‌رو در سرشت خود به رفتاری کج‌رو درنمی‌افتد. نمی‌توانست این مراقبت را داشته باشد که به کج‌روی نیفتد. چراکه بودن امت در سطح این ضمانت، فقط وقتی روی می‌داد که امت به عنوان یک مجموعه به درجه‌ای از عصمت رسیده باشد. امت باید به حد عصمت می‌رسید که این اتفاق برایش رخ می‌داد. یعنی وقتی امت به عنوان یک امت، اسلام را در زمینه‌های گوناگون زندگی به گونه کامل، ژرف، فراگیر و روشن زندگی کند و این دین در همه جنبه‌های زندگی او بازتاب یافته باشد، اگر عمیق بین مردم رسوخ می‌کرد، نفوذ می‌کرد، در دل‌ها نفوذ می‌کرد.

«لَمّا یَدخُلُ الایمانُ فی قُلوبِکُم» ایمان در دل‌ها رسوخ می‌کرد. سوره مبارکه حجرات، یک سند فراگیر می‌شد و همه بر اساس سوره حجرات زندگی می‌کردند؛ همه بر اساس سوره مبارکه انفال زندگی می‌کردند. سوره‌هایی که حکایت از سبک زندگی اسلامی دارد و رفتار و روابط مؤمنین را می‌خواهد مدیریت و کنترل بکند، اگر این‌ها فراگیر می‌شد، مردم بر اساس این‌ها زندگی می‌کردند، این فرهنگ عمیق و ژرف بر زندگی مردم حاکم می‌شد. وقتی امت به سطح عصمت و مراقبت می‌رسید، آن وقت می‌توانست خودش را مدیریت و کنترل بکند؛ مثل یک بدنی که وقتی از درون تقویت شده، خودش می‌تواند در برابر ویروس از پس خودش بربیاید. همین ماجرای کرونایی که این ایام با آن مواجه بودیم، این چند ماه، بعضی افراد به کرونا مبتلا شدند و پزشکان هم به این‌ها گفتند شما مبتلا شدی ولی به خاطر قوت و قدرت بدنی از این عبور کردی. ویروس آمد، خیلی‌ها مبتلا شدند، یعنی درصد ابتلا را اگر بخواهیم حساب بکنیم در جامعه، بسیار بالا بود. این ویروس آمد. بدن‌های قوی در برابر این مراقبت کردند، از خودشان مقاومت نشان دادند و این ویروس را پس زدند. این می‌شود یک بدن قوی. یک امت اگر به مثابه یک بدن قوی باشد، مثل یک بدن قوی باشد، قدرت دفاعی این بدن بالا می‌رود. می‌تواند در برابر ویروس‌ها از خودش واکنش نشان بدهد، از خودش محافظت بکند، مقاومت نشان بدهد.

امت در سطح مراقبت و عصمت، امتی است که قوی است. شبهات بر این امت کارگر نمی‌شود. امتی که قوی است، افراد منحرف در این امت معتبر نمی‌شوند، وجهه پیدا نمی‌کنند، صاحب‌منصب نمی‌شوند. امتی که قوی است، دچار رأی اشتباه نمی‌شود. امتی که قوی است، تهدید و فشار بیرونی دچار گسست و شکست نمی‌شود. امتی که قوی است، از روی بحران‌ها به بهترین وجه عبور می‌کند و همه را تبدیل به فرصت می‌کند. چاله‌ای برایش یک فرصتی برای پل جدید است. یک جایی کنده می‌شود؛ بحران اتوبان‌هایی که می‌خواهند بزنند، پل‌هایی که می‌خواهند بزنند. در همه این‌ها کندن معمولاً هست؛ زیرگذری که می‌خواهند بزنند، تویش کندن است. خب شما الان همین مشهد، بعضی از جاهایش را دارند می‌کنند برای گذرگاه، که حالا مثلاً مبلغ اعلام می‌شود شش ماه دیگر، یک سال دیگر، ولی خب دیگر تایمشان چون به زمان عالم برزخ است، مثلاً شش ماهی که می‌گویند تقریباً هشت سال و نیم دیگر می‌شود زمان ما که آماده می‌شود. این الان تا هشت سال و نیم بعد، هر کسی رد می‌شود فحش می‌دهد، ولی هشت سال و نیم بعد دیگر وقتی شما آنجا وارد می‌شوی، می‌بینی که نه واقعاً ارزشش را داشت. این هشت سال و نیم، درسته یک نسل رفت و نسل بعدی آمد، ولی گذرگاه اینجا به زیرگذری زده شد. حالا این بخش طنزش را کار نداریم، ولی گذرگاهی، زیرگذری وقتی می‌خواهد زده بشود، یک کندنی قبلش دارد. این کندن یک بحران است؛ ترافیک می‌شود، ماشین‌ها عبورومرورشان سخت می‌شود، گردوخاک است، سر و صداست، همه است. ولی با قدرت، با مدیریت جمعی، با عقل جمعی، با خرد جمعی، می‌شود اینجا را، این بحران را تبدیل به یک فرصت استثنائی کرد. آن وقت بعد از اینکه این زیرگذر زده می‌شود، ابداً دیگر اینجا ترافیک دیده نمی‌شود، سر و صدا دیده نمی‌شود، آمار تصادف به شدت پایین می‌آید، وقت مردم دیگر گرفته نمی‌شود.

این امتی که در سطح مراقبت و عصمت است، این شکلی می‌شود. یعنی ماجرایی مثل سقیفه می‌تواند فرصت استثنائی باشد. اولاً برای اتحاد این مردم که دست به دست هم بدهند و مبارزه بکنند با برخی افرادی که قصد سوءاستفاده از شرایط پیش‌آمده را دارند. بر فرض هم مردم مبتلا بشوند به نتیجه آرا در سقیفه، یک تجربه جمعی می‌شود. پنج سال بعد، ده سال بعد، نمی‌گذارند این اتفاق دوباره تکرار بشود. امتی که از خودش قدرت و قوت نشان می‌دهد، این شکلی می‌شود؛ سریع از حوادث درس می‌گیرد، سریع عبرت می‌گیرد، سریع تجربه برایش حاصل می‌شود.

امتی که ضعیف است، بیمار، بیهوش، به تعبیر رایج و نازیبای خودمان «مشنگ» است، یک امت بیهوش، بی‌حواس، بلکه بی‌عقل است. این وقتی با این وقایع روبرو می‌شود، اولاً که تجربه برایش حاصل نمی‌شود. ثانیاً تا کمر زیر مشکلات خم می‌شود. ثالثاً انگشت اتهام به سمت کسانی می‌برد که امید نجات به همان‌هاست. از اول حرف آن‌ها را گوش نکرد که دچار این فتنه و ابتلا شد، متهم می‌کند. امتی که در سطح مراقبت و عصمت نیست، چرا این جوری است؟ به خاطر اینکه اسلام رسوخ نکرده در فکر و ذهن و قلب این افراد در این جامعه. ریشه ندوانده این حقایق عالی، این معارف بلند، این فکر مترقی. اگر بیاید تو جامعه، افراد بلنداندیش می‌شوند، حکیمانه نگاه می‌کنند، از یک منظر بلند و افق اعلایی حوادث را تحلیل می‌کنند، جرعه این‌قدر سریع رکب نمی‌خورند، این‌قدر سریع مشتشان را وا نمی‌کنند، سریع به زانو نمی‌افتند.

این ویژگی علی‌رغم اینکه امت اسلامی در آن هنگام بالاترین نمونه از یک امت را در سراسر تاریخ بشر شکل داده بود، به دست نیامده بود. امت اسلام در آن دوران بالاترین امت بود. ما در طول تاریخ، مثل امت اسلام، همان امتی که دوران پیغمبر اکرم بودند، سراغ نداریم. البته این‌ها قبل از انقلاب، مطالبی است که شهید صدر می‌فرمایند. اگر شهید صدر عمری به دنیا داشتند و امت ایران را، این مردم فداکار و وفادار را ایشان می‌دیدند، قطعاً همان جمله حضرت امام را ایشان تکرار می‌کردند که مردم ایران از مردم حجاز بالاترند، از مردم کوفه بالاترند، از مردم صدر اسلام بالاترند. این فداکاری‌ها و دلاوری‌ها و رشادت‌ها در طول تاریخ بی‌نظیر بوده و ما مثل این مردم امروز ایران نداشتیم در طول تاریخ، از صدر عالم، بدون هیچ تردیدی این را می‌گویم. مردمی که برای شهادت سردار حاج قاسم سلیمانی چیزی حدود چهل الی پنجاه میلیون نفر، به انواع مختلف، اعلام عزاداری و وفاداری کردند به این شهید بزرگ. چهل، پنجاه میلیون آدم توی این اوضاع اقتصادی و سیاسی و معیشتی، این جور یک سرباز وطن به یک سرباز اسلام ابراز علاقه می‌کند. این می‌شود علامت دین‌داری این مردم، علامت عمق فکر و عمق علاقه این مردم.

به هر حال مردم صدر اسلام، دوران پیغمبر، مردم خاصی بودند، مردم ویژه‌ای بودند. رشادت‌ها و دلاوری‌ها زیاد داشتند، ولی هیجانی بودند. یعنی ما امروز در تاریخ بشر، نمونه‌ای را سراغ نداریم که در ویژگی و نیکویی‌ها و نیروی اراده و بی‌باکی و ایمان و بردباری و شکوه و فداکاری به درجه‌ای رسیده باشد که این امت بزرگ به هنگام درگذشت رسول خدا بدان رسیده بود. هر کسی تاریخ این مردم را بخواند، این جماعتی که با پیامبر ارجمند زیستند، روشنایی‌های آنان در زمینه‌های روحی و فکری و روانی، در عرصه جهاد و از خودگذشتگی در راه عقیده، چشمش را خیره می‌کند. واقعاً هم همین طور. مردم فداکاری‌های عجیبی داشتند. شما حنظله غسیل‌الملائکه را ببینید. شب دامادی، حجله را رها می‌کند و می‌رود میدان جنگ، به نحوی بوده که فرصت برای غسل جنابت پیدا نمی‌کند. بعد از اینکه شهید می‌شود، پیغمبر فرمودند: «دیدم دارند حنظله را غسلش می‌دهند ملائکه»، که آنجا معروف شد به حنظله غسیل‌الملائکه. البته بعداً از اقوام درجه یک او بعضی‌ها سردمدار برخی فتنه‌ها شدند و افراد خیلی نرمال و روبه‌راهی نبودند که همین هم باز حکایت از آن فضای هیجانی دارد. این فضا، فضای خیلی خاصی است. شب دامادیش است و همان شب هم دو تا شاهد می‌گیرد که اگر نطفه امشب شکل گرفت، از من... حمام و خزینه و این‌ها مثل الان نبود و صبر می‌کردند سحر مثلاً در را باز می‌کردند، بعد آرام آرام این‌ها را گرم می‌کردند. لذا بود که این دیگر تا خواست راه بیفتد، احتمالاً با تیمم حرکت کرد و رسید به جنگ و بدوید میدان جنگ و دیگر آنجا هم که اصلاً فضای حمام و غسل و این‌ها نبود، عملاً دیگر به غسل نرسید و رفت با همان وضعیت به شهادت رسید. فرمودند ملائکه غسلش دادند. یک نمونه است. ده‌ها نمونه این شکلی ما در تاریخ پیغمبر اکرم داریم. این مردم، مردم علاقه‌مندی بودند. با سر و جان می‌آمدند توی میدان.

اما این روشنایی‌ها که به چشم برمی‌خورد، پیامد آگاهی ژرف‌اندیشانه این امت در سویه‌های فکری و روانی زندگی خود نبوده است. انتخاب کردن این مسیر را آگاهانه، قدم توی این مسیر گذاشتن با پای عقل، نشستن فکر کردن و تصمیم گرفتن، نه؛ یک جوی بوده، یک موجی بوده، یک هیجانی بوده، یک فضای احساسی بوده. برخی جوامع پیش می‌آید، در همین مصر خودمان، در همین ترکیه خودمان، در همین آمریکای خودمان. یک جوی می‌شود. مردم برای احقاق حقشان گاهی تا پای جان می‌ایستند و شهید هم می‌دهند، کشته می‌دهند. بعد یک مدت فضا عوض می‌شود، دیگر می‌بینی کسی حرف از انقلاب و شهادت و کشته شدن و این‌ها را دیگر نمی‌زند. یک شش ماه، یک سالی فضا می‌خوابد، می‌بینی کلاً حال و هوای مردم هم عوض می‌شود. این همان جو و موج و هیجان و این حرف‌هاست. بلکه نتیجه یک نیروی هیجانی هنگفت بوده که این امت از تابش پیامبر گرامی یافته بوده. بالاخره شخص پیغمبر یک اتفاق نو بود. رسول اکرم پدیده استثنائی بود. در جزیره‌العرب، تاریخ جزیره‌العرب به خودش ندیده همچین شخصیتی را در این حد از حکمت، این حد از عقلانیت، این حد از مهربانی، حسن خلق، صمیمیت، فداکاری، وفاداری، دلسوزی و دلرحمی. هیچ خبری نرسیده بود به این‌ها. حاکمی در همان دوران هیچ جای دنیا همچین کسی نبود. در طول تاریخ خودشان سابقه نداشت. آخرین شخصیت، مغناطیس این شخصیت می‌گیرد این مردم را. در تابش این آفتاب، یک گرمایی شکل می‌گیرد. این همان است که می‌شود نیروی هیجانی.

امتی که با کامل‌ترین رهبر بشریت زیست، در پی تابش چنین رهبری درجه کلاً از نیروی هیجانی را به دست آورد. بالاخره این رهبر، رهبر استثنائی است. به قول امروزی‌ها، کاریزما دارد. در همین انقلاب خودمان، برخی از شخصیت‌هایی که دست به نامه‌نوشتنشان خوب است، این‌ها هم گفتند: «تا وقتی امام خمینی زنده بود، ما آن موقع هم ولایت فقیه را قبول نداشتیم، ولی بالاخره شخصیت...» مخالفت کردن. بعدش دیگر زبانشان باز شد. حالا تخم کفتر به این‌ها دادند یا چیز دیگر؟ کم کم دیدند نه، می‌شود حرف زد. دوران امام جرئت نمی‌کردند. آن جو، آن فضا، آن هیجان. قبلاً اشاراتی کردیم. به هر حال اولین انقلاب ما هم یک فضای هیجانی بود. بسیاری از این افرادی که توی ماجرای تسخیر لانه جاسوسی نقش داشتند و لیدر بودند، مثل همین فردی که الان بهش اشاره شد، این‌ها بعداً جزء توابین شدند. رسماً زانو زدند، به سمت قبله‌گاه عالم، سفارت آمریکا، با دو دست به حالت زانو زده، طلب حلالیت و عذرخواهی کردند به پیشگاه احدیت حضرت واشنگتن. «ببخش غلط کردیم، ما از آنجا رد می‌شدیم گفتند ساندویچ می‌دهند، بعد دیدیم در بسته است، از بالای در پریدیم پایین و ساندویچ‌ها را دنبال گشتیم، بعد احساس کردیم این مثلاً چند تا آمریکایی ساندویچ‌های ما را خوردند و این‌ها را دستگیر کردیم و یک چند وقتی نگهش داشتیم، بعداً فهمیدیم بابا این اصلاً این‌ها قرار بوده مک‌دونالد به ما بدهند، ما اشتباهی این‌ها را دست و پایشان را گرفتیم و بستیم. بعداً متوجه شدیم، حواسمان جمع شد، الان به محضر شما عارضیم.» بعضی از این‌ها بعداً آمریکا برخی از مسئولیت‌هایی که این‌ها پیدا کردند در مورد نمایندگی جمهوری اسلامی، روادید به این‌ها نداد. آمریکا برگشتند، عملاً به آمریکا خوب شدند و در عمل نشانه‌های توبه در این‌ها کاملاً هویدا بود. خب چی می‌شود که این آدمی که آن روز اول فداکارانه، بسیاری از این‌ها تعداد کمی نبودند، روز اول فداکارانه از دیوار پریدند پایین، جانشان را کف دست گذاشتند؟ امام فرمود: «انقلاب دوم، جاسوسی.» خیلی حرکت خطرناکی بود، با دم شیر بازی کردن بود. پریدند پایین، لانه جاسوسی را گرفتند و آن اسناد را درآوردند و بعداً توبه کردند. رسماً «غلط کردیم» کاری که کردیم.

چرا این جوری می‌شود؟ چون هیجان است، چون جو است. «همه رفیق‌ها، هم‌کلاسی‌هایم دارند دیوار می‌روند بالا، من نروم یعنی بی‌عرضه‌ام؟» یک جوی وقتی می‌افتد، یک فضایی وقتی می‌افتد، این ادامه‌دار نیست، این کش‌دار نیست. این توی اولین بحرانی که شکل می‌گیرد، که طرف باید هزینه‌هایش را بدهد. تا حالا مزه‌هایش را برده؛ چون یک وقت مزه است، یک وقت هزینه است. تا حالا مزه‌هایش را برده، کیف حالش را کرده، خوب هی به عنوان قهرمان ملی اسمش را زدند و عکسش و پوسترش را، باهاش مصاحبه کردند. تا اینجاش که خوب بود. حالا ده، بیست سال گذشت، ما یقه سفید شدیم و کت نظامی و آن لباس نظامی را، یونیفرم نظامی را درآوردیم، لباس بسیجی را درآوردیم. ریش‌ها را هم که کوتاه کردیم، به پروفسوری کردیم. الان دیگر دوران بالاخره این است که باید تعامل و گفتگو... الان ما داریم می‌رویم آمریکا ان‌شاءالله برای ادامه تحصیل. آمریکا آنجا به روی ما می‌آورند که تو از دیوار سفارت ما رفتی بالا دیگر. بالاخره من اینجا که نمی‌توانم وایستم بگویم که افتخار می‌کنم به اینکه از دیوار شما رفتم بالا. «بازی دادن چی هست؟» از گور این‌ها بلند می‌شود. خدا بگویم الهی چکارشان کند. می‌افتد به توبه. وقتی موقع هزینه‌دادن، آدم‌ها خودشان را نشان می‌دهند. همین تعبیری که اباعبدالله علیه‌السلام در مورد مردم کوفه به کار بردند که مردم کوفه هم یکی اسطوره‌های یک امت هیجانی و جوگیرند. یعنی این دیگر در مردم کوفه یک موضوع مفصلی است که رویش می‌شود حسابی کار کرد. یکی از شاخصه‌های امت جوگیر در طول تاریخ، مردم کوفه. جوگیری‌های قبل و بعد این‌ها کلاً سوءتفاهم است. یک جوگیری بوده، دست و پا درآورده، بهش گفتند مردم کوفه.

امام حسین در مورد اینان فرمود: «الناس عبید الدنیا و الدین علی السنتهم فذا محصوا بالبلا» این‌ها برده دنیا هستند. دین هم یک آدامسی توی دهن این‌هاست. تا جایی که مزه می‌دهد و حال می‌دهد، از این‌ور به آن‌جا می‌رود. اینجا می‌گوید تعدد زوجات، آنجا می‌گوید ارث، آنجا می‌گوید فلان، اینجا می‌گوید دیه. اینجاها را همه را نوش جانش. تصادف کرده، کامیون بهش زده، پایش شکسته، آن چند ده میلیون دیه را به اسم اسلام و مسلمین حاج‌آقا می‌گوید رساله نوشته، همه را می‌خورد. دو تا آیه هم رویش. به جاهای دیگرش که می‌رسد و دست توی جیب کند، «آقا دیه را همان آخوند بزرگوار برات نوشت که بردی و خوردی، که واست نوشته خمس بده، می‌گوید من پول توی جیب آخوندها نمی‌دهم.» شصت میلیون نوش جان کردی. اینجا یک پنجم سود یک سال مانده‌ات را می‌خواهی بدهی. این‌ها از خودشان درآوردند. وقتی پای هزینه می‌آید وسط، دیگر می‌بینی خبری نیست. «قلت دیانو» امام حسین می‌خواهند بیایند حکومت تشکیل بدهند. «آخ جون! من مسئول سازمان دامپروری باشم.» آن می‌گوید هلال احمر مال من باشد. آن می‌گوید نمی‌دانم پزشک انتخاب کنند کدام بخش از میدان کشته بشوم، سمت چپ کشته بشوم یا راست. «من دیگر نیستم. آقا ما فکر کردیم اینجا سازمان نمی‌دانم دامپروری فلان خونه است. ما می‌خواستیم خون بریزیم، گاو و گوسفند برداریم، لاشه‌ها را بیاوریم توی بازار دولاپهنا بخوریم، کیف و فالش را ببریم. بعد برویم ویلا قشم و کیش و...» بعد ان‌شاءالله مسئولیتمان سنواتمان یکم بالاتر رفت، یکم دست و پا درآوردیم، دیگر بیشتر برداریم. برویم ان‌شاءالله برای ابدیت به کانادا بپیوندیم.

امت هیجانی و جوگیر این شکلی است. اینجا یک‌هو به خودش می‌آید. فکری که از اول نکرده، آن عقلی که از اول به خرج نداده، اینجا باید به خرج بدهد. یک‌هو کار جدی می‌شود. یک‌هو می‌شود عمر سعد. «گندم می‌خواهی یا نمی‌خواهی؟» شب تا صبح می‌نشیند فکر می‌کند که من بروم حسین را بکشم یا قید ملک ری را بزنم. وقتی پای تصمیم می‌رسد وسط. «این زن زیبارو را باید قیدش را بزنم. آن زمین چندهزار متری را قیدش را بزنم. این ماشین آخرین سیستم را ازم می‌گیرند. این وزارت و این اسم و رسم و عکسم توی اداره‌ها و آقای رئیس، آقای وزیر. اینجا می‌خواهم راستش را بگویم، دیگر آقای وزیر نیستم. باید بروم بعد می‌روم کنار. معلوم هم نیست دیگر یک گله گوسفند دستم بدهند، چه برسد به وزارت. همه چی را از دست ما می‌گیرند.» این‌جاها آدم خودش را نشان می‌دهد که مرد است. واقعاً قبول دارد، پذیرفته یا نه.

این درجه کلان از نیروی هیجانی معجزه‌هایی آفرید، قهرمانی‌هایی به جا گذاشت، فداکاری‌هایی ساخت که همانندش در تاریخ بشر بسیار اندک است که من اکنون نمی‌خواهم آمار بدهم. شما غزوات رسول ارجمند و روحیه جهادگران در روزگار رسول خدا و ایثارهای هر یک از ایشان برای اسلام و عقیده با تمام وجود و با همه نیروها و داشته‌ها را خوانده‌اید. این نمونه‌های بالا همه نتایج نیروی هیجانی است. همین نیروی هیجانی بود که سبب شد امت اسلامی در روزگار رسول خدا با همه دشواری‌های عقیده خود بردبارانه به سر ببرد. این نیروی هیجانی کاربرد داشت. ابوطالب را با همین نیروی هیجانی پشت سر گذاشتند. فتح خیبر با همین نیروی هیجانی بود. جنگ احزاب را با همین نیروی هیجانی پشت سر گذاشتند. فتنه‌های بزرگ را با همین نیروی هیجانی پشت سر گذاشتند. کارایی داشت برایشان. بله، مسئولیت این عقیده را پس از درگذشت رسول گرامی به دوش بگیرد. بیرق اسلام را با شجاعت و قهرمانی تمام تا به جای جای زمین و جهان حمل کند. این نیروی هیجانی، آگاهی نیست.

تا موقع رحلت پیغمبر اکرم این نیروی هیجانی کاربرد داشت، کارایی داشت. توی جنگ‌ها شرکت می‌کردند، ایثار می‌کردند، فداکاری می‌کردند، به داد هم می‌رسیدند، ولی یک‌هو ماجرای رحلت پیغمبر که پیش آمد، دیگر نیروی هیجانی این سوختش تمام شد، خاموش شد. حالا باید بنشینم فکر کنم. «پیغمبر را به خاطر چی دوست داشتیم؟ به خاطر جایگاه علمی و موقعیت حکمی و آن موقعیت عنداللهی رسالت و نبوت و اتصال به غیب و... به خاطر این‌ها؟» اگر بوده که علی هم همه این‌ها را دارد. «نه، پیغمبر بالاخره شخصیتی بودند که ما کلاً می‌دانیم، خیلی ایشان را دوست داشتیم. اصلاً ما پیغمبر رابطه‌مان این جوری بود که مثلاً نمی‌دانم غیبی، آسمان... نه این‌ها نبود. پیغمبر بزرگ ما بود. بالاخره همه دور پیغمبر جمع بودیم. آخه نمی‌دانم چه جوری برات توضیح بدهم. می‌دانی؟ آخه پیغمبر بالاخره همه دور هم بودیم دیگر. الان دوباره یکی را می‌خواهیم که همه دور هم باشیم.» خب دور علی. «نه، علی بیاید که نمی‌توانیم دور هم باشیم. اختلاف پیش می‌آید. فلانی خوب است، آن ریش‌سفیدمان است. سنش هم از همه بیشتر است. می‌توانیم باز دور هم باشیم.» این شد که به یکی دیگر رو آوردند بعد از پیغمبر. اینجا خودش را نشان می‌دهد که فضا، فضای هیجانی است.

اینجا تفاوتی را می‌گویند بین آگاهی و نیروی هیجانی. دو تا تفاوت می‌گویند. عرض کردم این کتاب، کتاب درسی است و چون خیلی هم کتاب غریبی است و اصلاً نیست. نه توی بازار هست، نه جایی خوانده می‌شود، نه کسی ازش حرف می‌زند. باز «انسان 250 ساله» و برخی کتاب‌های دیگر خوانده شده، شنیده شده، اسمش شنیده شده، مطالبش گفته شده. لذا ما دیدیم که این بحث، چون واقعاً خیلی دیگر بکر و غریب است و خیلی هم زیبا و جامع است، همین بحث را دست گرفتیم. از بحث شهید امیرالمؤمنین، که حالا عرض کردیم حدود دویست صفحه هم مطلب است، چند جلسه طول بکشد، شصت جلسه، هفتاد جلسه همین را ان‌شاءالله ادامه می‌دهیم. یک دوره تاریخ امیرالمؤمنین در یک حد کلی داریم. در کنارش البته از آثار دیگر و کتاب‌های دیگر استفاده می‌کنیم و این کتاب هم کتاب درسی است، یعنی مطلب، مطلب علمی و متقن است، نیاز به شرح دارد. قشنگ مثل کتاب «حلقات» شهید صدر می‌ماند این کتاب. و توی همان فضای درسی هم بوده، یعنی مثلاً ساعت قبلش همان درس‌های تخصصی علم اصول و فقه و این‌ها را می‌دادند، به آخر ساعت یک ربع، بیست دقیقه می‌گذاشتند برای بحث‌های مربوط به تاریخ، با همان ادبیات، با همان مخاطبین. لذا بحث سطحش سطح بالایی است. اینجا هم همین نکته را می‌بینیم که بحث، نکته خاصی دارد، مطلب مطرح در این مطلب و نیاز به شرح. بین نیروی هیجانی و آگاهی تفاوت و تمایز قائل بشویم.

فرقش چیست؟ نیروی هیجانی و آگاهی. تفاوت اول: آگاهی عبارت از فهمی سازنده و ایجابی است که اسلام را در جان امت برمی‌انگیزد. فهمی که ریشه‌های مفاهیم جاهلی پیشین را به طور کامل برمی‌کند. همه بخش‌های وجود انسان را دگرگون می‌کند. این بخش‌ها را به جای آنکه جایگاه اندیشه جاهلی، عاطفه جاهلی و ذائقه جاهلی باشند، به جایگاه اندیشه اسلامی و عاطفه اسلامی تبدیل می‌کند. این آگاهی، آگاهی یک فهم است، یک فهم عمیق است که رسوخ می‌کند در دل آدم. خاصیتش چیست؟ مفاهیم برای آدم عوض می‌شود، یک معنای جدیدی پیدا می‌کند، یک کار... ببینید الان ماها نماز می‌خوانیم. برای امثال بنده، مفهوم نماز چیست؟ «بخوان که جهنم نروی. بخوان که کتک نخوری. بخوان که مشکلاتت حل بشود. نماز را بگذار کنار، ممکن است مریض بشوی. خدا نعمت‌هایت را ازت بگیرد. ببین پنج سال پیش نمازت را گذاشتی کنار، پشت سر هم بدبختی آوردی. نمازت را دوباره شروع کن. نماز اول وقت برکت می‌آورد. زن خوب می‌خواهی، نماز اول وقت بخوان. بچه می‌خواهی، این...» در حد فهم بنده است. مفهوم نماز برای امثال بنده این است که با آن کار دنیایم راه می‌افتد. لذا حال و حوصله خیلی نداریم. ما دیگر نماز را تحمل می‌کنیم. «انها لکبیرت الا خاشعین» همانا نماز دشوار است، مگر برای خاشعان. قلقش را بکنیم، از شرش دربیاییم. مثلاً حالا من چون خودم خیلی نمی‌کردم، خیلی در جریان نیستم. سر و صدا کنیم، بخوانیم، زودتر خلاص شویم دیگر. باز می‌ماند دو ساعت دیگر، با دو ساعت دیگر حال نداریم. ناهار خوردیم، سیریم و باز می‌افتد غروب، بخوانیم، خلاص شویم.

مفهوم نماز برای آدم این است. ولی قال قضیه را بکنیم، یادم آمد، بالاخره قال قضیه را بکنیم. ولی برای آقای بهجت، آقای قاضی، چی؟ آقای قاضی می‌فرماید: «من همه مشکلات دنیا برایم الله اکبر نماز است. همسرم بدخلقی کرده، بچه‌ام درد داشته، صاحب‌خانه کرایه‌اش را می‌خواهد، مریضی داشتم، گرما، حال بد.» همه این‌ها تو «الله اکبر» نماز. «الله اکبر» که می‌گویم، از این دنیا رفتم، خلاص. نماز مفهوم دیگری دارد. «معراج المؤمن» برایش این است. برای من این است که بخوان که نخوری کتکه را نخوری. همان جور که در مدرسه وقتی کاردستی درست می‌کردیم یا مشق می‌نوشتیم، بعضی فقط درست می‌کردیم برای اینکه از نمره انضباط کم نشود، نمره‌شان صفر نشود، نمره را نیفتند. بعضی درست می‌کردند برای اینکه این را بفرستند ناحیه، جزء کارهای برجسته، بزنند به دیوار، چاپ بکنند، توی موزه نگه دارند. خیلی برای این‌ها مفهوم کاردستی و نشریه دیواری، کاغذ دیواری و این حرف‌ها... کاغذ دیواری که چیزی است دیواری. برای این‌ها یک مفهوم دیگری دارد، برای آن یک مفهوم دارد و این یک مفهوم دیگر دارد.

آگاهی با هیجان، اولین تفاوتش در تفاوت مفهوم. این‌ها دیگر از آن مفاهیم جاهلی درآمده‌اند. «قبیله ما و جناح ما و تیم ما و اون‌وریا و این‌وریا و چرا از شما باشد و از ما نباشد و چرا همش ما باید، همش ما و چرا این‌ها همش برای ما و آن‌ها همش برای شما؟» این ما شما، این‌ور، آن‌ور، این خط‌کشی‌ها، این‌ها توی مفهوم اسلامی نیست. مفاهیم را عوض کند. در مورد شهادت: «لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أمْواتاً» گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شده‌اند، مرده‌اند. تا وقتی این شکلی فکر می‌کنی که این جوانت را فرستادی میدان جنگ، مرد، تو هنوز توی افکار جاهلی هستی. دین در قلب تو رسوخ نکرده. جناب عبدالله بن جعفر، همسر حضرت زینب سلام الله علیها، ایشان حالا نتوانست برود واقعه کربلا و کمک امام حسین علیه السلام، به هر دلیلی، کار نداریم. یک خادمی داشت. بعد این را احتمالاً نشنید، ماجرای جالبی. بعد از ماجرای کربلا و شهادت دو تا پسر جناب عبدالله بن جعفر که فرزندان حضرت زینب سلام الله علیها بودند، این خادم یک روزی توی مراسمی برگشت گفتش که: «خدا بگویم حسین بن علی را چکار کند؟ پناه بر خدا! به خدا بگویم حسین بن علی را چکار کند؟ این بچه‌های آقا جون ما را برداشت برد به کشتن داد، برد کربلا. این عون و جعفر و دو تا جوان دسته گل! حسین بن علی این‌ها را به باد داد.» جناب عبدالله بن جعفر خوب فرزند جعفر طیار است، داماد امیرالمؤمنین است، همسر زینب کبری است، به هر حال بهره‌ای از فضایل دارد. اینجا دارد در نقل تاریخی که کفشش را دست گرفت، پرت کرد توی سر این خادم، محکم زد توی سر این خادمه. حالا سر او شکست، خون جاری شد، این‌ها نمی‌دانم. برگشت داد زد، گفت: «فلان فلان‌شده! این مزخرفات چیست تو می‌گویی؟ من دارم حسرت می‌خورم که چرا من ناقابل بودم، ماندم از شهادت پای رکاب حسین. تو داری می‌گویی که چرا بچه‌های من را بردند، تلف کردند، بچه‌هایم نفله شدند؟» من حسرت این را دارم که چرا جا ماندم. دو تا نگاه است. قشنگ تفاوت نگاه هیجانی و نگاه آگاهانه را اینجا می‌شود فهمید و دید که این قشنگ توی مردم کوفه هم دیده می‌شود.

چرا امیرالمؤمنین را پس می‌زنند؟ قبول نمی‌کنند. اول ماجرا، حکومت بر مردم کوفه را. اصلاً حکومت را اول اول که اصلاً کوفه نبود، مدینه بود. بعد حضرت آمدند کوفه. این مردم را، مردمی که حالا بخشی‌شان در مدینه، بخشی در کوفه هستند. این مردم، مردم هیجانی‌اند. الان جوگیر شده‌اند، آمده‌اند سمت علی. نشانه‌اش را کجا نشان می‌دهد؟ وقتی امیرالمؤمنین می‌فرماید: «بریم جهاد.» این‌ها می‌گویند: «تابستان گرم است. زمستان...» امیرالمؤمنین با دل پردرد حکایت می‌کند از قول این مردم: «خسته شدیم. همش جنگ، همش کشت و کشتار. پس کی ما روی خوشی و آرامش می‌بینیم؟ کی ما نوبت صلح است؟ پس کنار ما حال کنیم، ما لذت ببریم، ما کیفش را ببریم. همش توی میدان جنگ و خون و عرق و...» بس است دیگر. شعار انقلابی‌گری. یک سال، دو سال، نه چهل سال. با شعار نمی‌شود. این حرف‌ها که هنوز از آن نسل الحمدلله مانده‌اند ته کاسه، چندتایش به ما رسیده. می‌خواهیم برویم خط و نشان بکشیم برای دنیا و شمشیر بکشید و با همه دنیا دعوا دارید و... این همان فضای جو و هیجانی است که یک‌هو می‌خوابد.

بعضی از این‌ها کسانی بودند که می‌خواستند ارتشی‌ها را که چهار تا از این‌ها مثلاً یک خیانتی کرده بودند، تعداد زیادی از این‌ها را بیاورند دم نماز جمعه اعلام کنند. شهید چمران (رضوان‌الله‌علیه) تشر زد به برخی از این‌ها. بیست سال بعد، سی سال بعد، این‌ها با شعار «نه به اعدام» رأی می‌آورند. این‌ها می‌شوند نماد مبارزه با اعدام و کشتن و خشونت و... که حالا بعضی از این‌ها خودشان، بچه‌هایشان به نحو خاصی کشته شدند و خبری هم در نیامد که خودکشی کرده‌اند. این‌ها کشتند. ماست‌مالی ماجرا گذشت، رد شدیم، جلالی. نمی‌خواهیم نبش قبر کنیم برخی وقایع را. این می‌شود نتیجه جو و احساس و هیجان. در مورد شهادت، شهادت و مرگ، نفله شدن، تلف شدن، مردن. «حیف از جوانی‌اش!» خدا حفظ کند برادر عزیزمان، کلمه شهید را بتوانیم یک روزی قبل اسمش بیاوریم، جناب حاج صادق آهنگران. یک وقت به ایشان می‌گفتم: «آقا یکی از اقوام ما هر وقت ایشان را تلویزیون نشان می‌داد، ما بچه بودیم، یکی از اقوامی که خیلی بهره‌ای از عقل و خرد و این‌ها نداشت، هر وقت ایشان را توی تلویزیون می‌دید، می‌گفتش که: خدا بگویم این را چکار کند؟ چقدر جوان‌های ما را به کشتن داد با خواندن‌هایش!» ایشان می‌گفت که خندید. حاج صادق به خود من گفتند: «جوانی من را دید و شروع کرد داد و بیداد کردن: من از تو نمی‌گذرم، حلالت نمی‌کنم، تو را نمی‌بخشم. تو بابای من را به کشتن دادی. بابای محمد مداحی‌های تو را گوش کرد، رفت توی جبهه و توی میدان جنگ کشته شد و این‌ها.» دستش را گرفتم، گفتم: «ببین عزیزم! حالا تو با من مشکل داری، این‌ها درست. ایشان هم خیلی واقعاً پدرانه رفتار می‌کند و آدم مهربان و دوست‌داشتنی.» «پدرت، توهین داری. بابایت را یک آدم جوگیر، هیجانی، بی‌عقل، کله‌پوک فکر کردی. بله، بالاخره حق با شماست. من آن‌ور قضیه را خیلی فکر نمی‌کردم.» «بابای تو آدمیزاد کشتن بده. چرا به پدر توهین می‌کنی؟» بعد ایشان دو تا خاطره دیگر گفت. گفت که همین مشهد، دو بار هم مثل اینکه همین مشهد اتفاق افتاده بود. جایش را هم گفت: «کجا؟ نماز، کی؟ صف اول نشسته بودم، دیدم یک جوانی کنار من نشسته، هی نگاه می‌کند، گریه می‌کند. تجربه داریم، خیلی‌ها ما را می‌بینند، یاد شهدا می‌افتند و حالشان عوض می‌شود و...» انداختم پایین. «با یک نجابتی، شرمی، حیایی... محبت توی چشمش نیستم برادر. ما را هم دعا کن.» «حال خوشی داری، التماس دعا.» «مخلصیم.» برگشت گفتش که: «والفجر یک.» گفت: «والفجر یک که گفت، من تنم لرزید.» «برادرم را فرستادن جبهه؟» «گفت: والفجر یک مداحی تو را گوش دادم، رفتم جبهه، ده سال اسیر شدم.» بهش گفتم که: «حالا ناراضی که نیستی؟» گفت: «نه، الحمدلله خدا را شکر می‌کنم ولی برادران اسیر و شهیدم می‌افتم.» گفتم: «باز گفتم خدا را شکر که ما را می‌بیند که از ما نمی‌خواهد بگیرد.» خلاصه آن آدمی که جوگیر است، این شکلی است. یعنی احساس می‌کند آهنگران در حق من ظلم کرده است. بنده خدا آن برادر تو، پدر تو را اگر از دنیا رفته شهید شده، این شهادت ابدی رسیده. با عجله شود دنیا رفته، دست این مرد را ببوسی که این نقش داشت توی هدایت و سعادت ابدی پدر و برادر تو. یک شفیع برای تو فرستاده تو عالم برزخ، آنجا منتظرند دست تو را بگیرند. یک سرمایه ابدی برای مملکت خلق کرد به اسم شهید. این تفاوت نگاه جاهلی است با نگاه اسلامی که تربیت شده پیغمبر است.

آدم هیجانی این‌ها را همه را از دست رفته می‌بیند. بعضی آدم می‌بیند می‌گوید: «من بچه‌ام شهید شد. نگویید شهید. نام پدر شهید. نگویید تسلیت. بگویید که بچه‌ام را به خاطر این‌ها دادم. به دشمنی آمده بود به ناموس این مملکت تجاوز کند. زمین این مملکت را بگیرد. دشمنی که به مردم خودش رحم نمی‌کرد. حلبچه و این‌ها را دیدید چه کرد؟ صدام به مردم خودش رحم نمی‌کرد. این اگر می‌آمد، پایش به تهران و همدان و اصفهان و شیراز اگر می‌رسید، چه می‌کرد؟ سربازهای پادوی کی؟ منافقین کثیف بودند. این‌ها چکار کردند با این مردم؟ چکار می‌کرد؟ این‌هایی که بعضی از این پاسدارها را که اسیر می‌شدند، می‌بردند توی مراسم‌های عروسی و مراسم‌های شادی‌شان، زیر پای عروس و داماد این‌ها را سر می‌بریدند. این‌ها رفتند برای مبارزه با همچین دشمنی. شرمساری‌ام است؟ آیا خجالت برام که بچه من کشته شده؟» این همین نگاه. پس مفاهیم برای این دو تا فرق می‌کند. این از عمق دل به این مفاهیم باور دارد. یک مفهومی به اسم ایثار، شهادت، جانبازی. این برایش مقدس است. توی فضای جو و احساس و هیجان، یک برهه‌ای با این مفاهیم یک انسی دارد. بعد چهار روز که کار جدی می‌شود و به هزینه می‌افتد و دانشگاه می‌خواهد برود، سر کلاس مسخره می‌کنند و «سهمیه بودی»، «دانشجوی سهمیه». همین است، همین است. با این مسخره‌بازی‌ها و این حرف‌ها و از تو پوکیده می‌شود، سست می‌شود، خالی می‌شود. می‌زنم برات. «چقدر ضعیفی! قوی باش. چیزی نیستند این‌ها. به جایی بند نیستند. چیزی ندارند. تو بنده به حقیقتی. این‌ها توی این‌ها خودشان پدر جد احساسات و جوگیرند. تو چقدر بدبختی که دنبال این‌ها می‌خواهی راه بیفتی!»

شما در مورد این تفسیر سوره مبارکه ناس گفتگوی مفصلی نسبتاً کردیم که واژه «ناس» از «نوسان» می‌آید. ماده «نوس»، «نوسان». مردم «ناس»، نوسان دارند. به هیچی بند نیستند. همش یک بادی این‌ور، این‌وری. «تو دنبال ناس داری می‌روی! تو چقدر بیچاره‌ای! تو سمت... تو دنبال پیغمبر باش. می‌خواهد ناس آن‌ور باشد یا نباشد. به مردم کار نداشته باش.» این می‌شود عمق مفاهیم در قلب آدم. بله، سلمان و ابوذر و مقداد و این‌ها، این جور بودند. تک و توک.

این تفاوت اول. تفاوت دوم: اما نیروی هیجانی عبارت از برافروختگی عاطفی پرحرارت و آتشین است. یک برافروختگی آتشین. یک آتشی است که در وجودش افتاده و زود هم سرد می‌شود. اصطلاح خوبی که برخی به کار می‌برند که آدمی که داغ شده، زود سرد می‌شود ولی آدمی که پخته شده، هیچ وقت خام نمی‌شود. امت آگاه، امت پخته شده است. امت هیجانی، امت گرم شده است و داغ شده است. این‌ها داغ شدند، پخته شدند، رفته توی عمق دل، دیگر برگشتی ندارد. احساسی که گاهی همان آثار را پدیدار می‌آورد که آگاهی، به گونه‌ای که امر در هم می‌آمیزد و نمی‌شود امتی را که نیروی هیجانی دارد، از امتی که از آگاهی برخوردار است، تمایز بخشید. به جز پس از روشن‌بینی، خیلی سخت می‌شود تفکیک و تشخیص داد که این امت، امت آگاه است یا امت هیجانی. آدم‌های بصیر می‌توانند تشخیص بدهند. آدم‌های عمیق می‌توانند تشخیص بدهند. آدم‌هایی که خودشان قلبشان با این معارف پیوند خورده، با این حقایق پیوند خورده، آن‌ها تشخیص می‌دهند که بقیه هم حقایق به قلبشان راه پیدا کرده یا نه. آدم‌هایی که خودشان در سطح جوگیرند، عاطفی‌اند. یک روز این‌ور عَلَم عدالت بلند می‌شود، پا می‌شوند می‌روند آن‌ور. آن یکی عَلَم شهادت بلند می‌کند، پا می‌شوند می‌روند آن‌ور. اینی که الان عدالت بلند کرده با آنی که الان به شهادت بلند کرده، سرش سمت آن‌ها. هر روزی هر روز به رنگی بت عیار درآمد. هر روزی یک وری.

جو، این هیجان است. توی فضای طلبگی ما می‌دیدیم طلبه‌هایی را که یک روز عاشق فلسفه بودند، یک روز عاشق سیر و سلوک و عرفان بودند. یک روز می‌زنند توی خط تاریخ، یک روز می‌زنند توی خط تبلیغ و منبر. یک روز خیلی علاقه‌مند به رسانه می‌شدند. یک روز می‌رفتند کمک مدافعان حرم. هر روز یک وری، هر روز یک طرفی. معمولاً هم این‌ها صدی نود و نه و نه هیچی نمی‌شوند. نه مبلغ می‌شوند، نه مفسر می‌شوند، نه فیلسوف می‌شوند، نه فقیه می‌شوند، نه رسانه‌ای می‌شوند، نه مبارز و مجاهد می‌شوند. از هر کدام یک ناخنی زدند. احساس هیجان است. «من یک دو روزی حال و هوایی...» باز می‌خوابد. این غصه است، این درد است. معمولاً آدم‌هایی که طبع گرمی دارند، ذوق خوبی دارند، این‌ها معمولاً این شکلی هستند. پاینبند شدن ندارد. پایبندی جایی ندارد. معمولاً توی زندگی هم که مشکلات این شکلی زیاد. با همین عشق و علاقه و هیجانات، عاشق دختر بیچاره مردم می‌شود. الان این دانشگاه، این شهرستان است، کارشناسی‌اش را مشهد خوانده، دانشگاه فردوسی. عاشق شده. ارشد افتاده دانشگاه امیرکبیر. رفته آنجا عاشق شده. بعد «اذا تعارضا تساقطا» اگر دو چیز با هم تعارض کنند، هر دو ساقط می‌شوند. وقتی تعارض کنند، دوتایی با هم می‌افتند. آن مورد فردوسی با این مورد امیرکبیر تعارض کردند، سقوط می‌کنند. می‌رویم از دانشگاه خواجه نصیر یکی را می‌گیریم. خواجه نصیر هم یک دو سه سالی گذشت. «من دارم برمی‌گردم شهر خودمان. ما ساکن شیراز بودیم. ان‌شاءالله آنجا یک کیس مناسبی به نیت دوازده امام با دوازده نفر بود.» در طول چهار سال. هیچی به هیچی. به هیچ‌کس هم هیچ تعهدی، هیچ پایبندی. بعد دیگر این پیچ را شما وقتی زیادی می‌چرخانی، وا می‌شود. این دیگر این آدم را تا پنجاه، شصت سالگی هم همین است.

توی بعضی آدم می‌بینی اعتماد ندارد، مزه هم کرده است بهش. برای چی وقتی می‌شود هر هفته با یکی بود، برای چی من باید یک جا ثابت؟ «من شش سال می‌خواهم با یکی زندگی کنم؟» یک آماری به تازگی می‌دیدم، توی آمریکا عمر نگهداری ماشین افراد از عمر ازدواجشان بیشتر است. یعنی مثلاً نرمال ماشینشان را هشت الی نه سال دارند، همسر هفت الی هشت سال. یک همچین آماری. حالا ممکن است یک کمی جابه‌جا باشد ولی توی همین حال و هواست، توی همین فضاست. یعنی به عنوان یک ماشین دارد نگاه می‌کند به همسر. «هر جا شمال می‌خواهم بروم با این بروم. یک تنوعی حالا یکم با این، یکم با آن.» آدم دلش را می‌زند دیگر. خسته می‌شود دیگر. حوصله آدم سر می‌رود. در سطح زندگی حیوانی است واقعاً. این آدم هیچ تعهد انسانی ندارد و زندگی انسانی هیچی نفهمیده و همان فضای جوی و احساسی و سرگرمی. به همه چی نگاه سرگرمی نگاه می‌کند. بحث مفصلی است، چون بحث «رساله حقوق» داشتیم یک وقتی. این تلویزیون دیدنش، درس طلبگی خواندنش، جبهه رفتنش، یک دو روز هم حال و هوای یک بحثی را گوش می‌دهد. یک کمی می‌آید حال و هوای این‌ور. یک حجابی هم می‌گذارد و ریش هم می‌گذارد و یک تسبیح هم دست می‌گیرد و مسجدی هم می‌رود و پیراهن یقه شیخی می‌اندازد روی شلوار و به جای روسری چفیه می‌بندد و... خیلی دیگر الان این بزرگوار محو و ذوب شده در ولایت. باز چهار روز دیگر با آن رفیق آن‌وریا، فلان فامیل می‌آید ایام نوروز یا دو هفته خانه این‌ها می‌ماند. با تیرکمان بزنی از پنجاه کیلومتری مسجد رد نمی‌شود. الان جانم فدای رهبر، عکس پروفایل عکس رهبری. یک جمع خانوادگی، یک ناهار می‌خورند، دو تا فحش می‌شنود. تلویزیون در اخبار نشان می‌دهد رهبری کلماتش را پوشش داد. «بابا تو الان توی عکس پروفایلت آن‌ور، توی رفیقات این‌ور. جو دیگر!» ببین جو است، باد کدام وری دارد می‌آید. آگاهی نیست.

اول آدم تشخیصش نسبت به خودش سخت است که این را بخواهد تشخیص بدهد. ثانیاً تشخیصش نسبت به دیگران سخت است که بخواهد در دیگران تشخیص بدهد. شاخص‌هایی را مرحوم شهید صدر مطرح می‌کنند به عنوان اینکه از کجا تشخیص بدهیم امت آگاه و امت هیجانی را، که مباحث بعدی ان‌شاءالله جلسه بعد در موردش بیشتر گفتگو خواهیم کرد. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...