معرفی
* تفاوت امت آگاه و امت نیروی هیجانی
* آیا هیجانی بودن بد است؟
* پیامدهای فاصله گرفتن هیجانی از پیامبر اکرم ص
* کاهش انرژی امت هیجانی در گذر زمان
* انرژی انقلابی امام خمینی ره در گذر زمان
* باورهای آدم هیجانی
* واکنش امت آگاه به هنگام تاثرپذیری
* اثرپذیری امت هیجانی از رسانهها
* مقایسه بین امیرالمومنین علی علیهالسلام و معاویه از نگاه امت هیجانی کوفه
* تاثرات هیجانات را بروز میدهد
* نمونهای از هیجانی و آگاهی در جمهوری اسلامی
* نمونههایی از امت هیجانی در صدر اسلام
* پایدار نگه داشتن امت هیجانی
* راهکار پیامبر اکرم ص در برابر امت هیجانی
* آیا هیجانی بودن بد است؟
* پیامدهای فاصله گرفتن هیجانی از پیامبر اکرم ص
* کاهش انرژی امت هیجانی در گذر زمان
* انرژی انقلابی امام خمینی ره در گذر زمان
* باورهای آدم هیجانی
* واکنش امت آگاه به هنگام تاثرپذیری
* اثرپذیری امت هیجانی از رسانهها
* مقایسه بین امیرالمومنین علی علیهالسلام و معاویه از نگاه امت هیجانی کوفه
* تاثرات هیجانات را بروز میدهد
* نمونهای از هیجانی و آگاهی در جمهوری اسلامی
* نمونههایی از امت هیجانی در صدر اسلام
* پایدار نگه داشتن امت هیجانی
* راهکار پیامبر اکرم ص در برابر امت هیجانی
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین، و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین، و لعنت الله علی القوم الظالمین.
در مورد «امت آگاه» و «امت هیجانی» نکاتی را از مرحوم شهید صدر (رضوان الله علیه) در جلسه قبل عرض کردیم و نکات دیگری را هم اینجا مطرح میکنند که بحث مفصل و مبسوطی است. ایشان چند صفحه نکاتی را دارند و نیاز دارد که ما چندین جلسه در مورد این نکات گفتوگو بکنیم و از اینجا دیگر بحثمان تخصصیتر میشود، در واقع، و بیشتر ناظر به دوران حکومت امیرالمؤمنین (ع) است.
تفاوت میان «امت آگاه» و «امتی که نیروی هیجانی دارد»؛ اما میان امتی که آگاه است و امتی که نیروی هیجانی در خود دارد، تفاوتی بزرگ هست: کاهش نیروی هیجانی با دور شدن از کانون خود برخلاف آگاهی. هر چقدر از کانون دور میشود، امتی که هیجان دارد از آن منبعی که داشته گرما میگرفته و آتش عشق او و آتش حرارت او را شعلهور میکرده، هر چه از آن کانون دور میشود، آدمی که احساسی و هیجانی است، مثلاً در اثر رفتن به هیئت، در اثر گوش دادن صحبتهای فلانی، در اثر خواندن کتابهای فلانی، یک مدت که از او دور میشود، سرد میشود. یک مدت آن هیئت نرود، در اثر رفتن به حرم امام رضا (ع) بود که این انرژی را داشت، در اثر رفتن به مسجد بود که انرژی داشت. یک مدت که فاصله میگیرد، سرد میشود.
ببینید البته اصل هیجانی بودن بد نیست و بدون هیجانی بودن اصلاً معنا ندارد که کسی بخواهد تو این مسیر بیاید؛ برای اینکه افراد معمولاً اول با عقلانیت و تعقل و اینها نمیآیند، اول با همان احساسات و هیجان و عواطف میآیند. به مرور باید اینی که گرم شده، چون اصلاً هیچ چیزی پخته نمیشود، مگر اینکه اول گرم بشود. راه پخته شدن، گرم شدن است؛ ولی نباید در گرم شدن متوقف بشود. باید این را استمرار بدهد تا حدی که به آن پختگی برسد که وقتی میخواهد به پختگی برسد، دیگر جلز و ولز دارد، دیگر روغن دارد میاندازد، دارد لعاب میاندازد، دارد جمع میشود. این گوشت وقتی دارد پخته میشود، کم کم دارد جمع میشود، آب میشود، تو فشار و حرارت زیادی قرار میگیرد. این وقتی که انسان دارد پخته میشود، از گرما در میآید ولی مسیرش از راه گرماست.
بله، انسان مسجدش هم برود، هیئتش هم برود، حرمش هم برود، کتابش هم بخواند، سخنرانیش هم گوش بدهد. در اثر اینها هم دارد تو این فضا قرار میگیرد؛ ولی اگر دارد از این فاصله میگیرد، سرد میشود. این اولاً علامت هیجانی بودن است، ثانیاً این محبت را سعی کند، این علاقه و انرژی و حرارت را سعی کند مدیریت کند، جهت بدهد که اگر فاصلهای هم گرفت، این فاصله خیلی به او آسیب نزند. البته به هر حال آسیب گرفت. این فاصلهگرفتن به هر حال آثاری دارد، حتی در آن شخصی هم که پخته شده، به هر حال این پخته است ولی سرد میشود. بله، غذای پخته هم سرد میشود. مثل غذای پختهای که همین الان روی آتش بوده، نیست ولی به هر حال پخته است، از پختگی دیگر در نمیآید.
امتی که هیجانی است، این شکلی فاصله میگیرد و سرد میشود. نیروی هیجانی در طبیعت خودش رفتهرفته با دور شدن از کانون نیرو، کاهش پیدا میکند. کانونی که نیرو بر امت اسلام فراهم ساخت، شخص پیشوا بود که برترین درودها و سلامها بر او. طبیعی است که حالت امت پس از درگذشت پیامبر (ص) به کاهشی پیوسته در میافتد، همچون حالت کسی که از نیروی حرارتی خورشید یا آتش بهرهمند است و سپس از خورشید یا آتش دور میشود. وقتی از دوران حیات پیغمبر (ص) دور میشود، از خود پیغمبر (ص) فاصله میگیرد، پیغمبر (ص) از دنیا میروند، این هم سرد میشود. اینگونه این حالت نزد او به طور پیوسته کاهش پیدا میکند. آن نیز همینگونه بود. تاریخ اسلام ثابت میکند که امت اسلام در حالت کاهش پیوسته آن نیروی حرارتی بوده که رسول خدا (ص) به هنگام درگذشتش در میان امتش به جا گذاشته بود. پیغمبر (ص) یک حرارتی بین مردم گذاشته بودند. وقتی از دنیا رفتند، امت از این حرارت کمکم فاصله گرفت و سرد شد.
برخلاف آگاهی، آگاهی به آن معنای فراگیر و متمرکز که ریشههای پیش از خود را برمیکند و تمامی مفاهیم و اندیشههای پیشین را از میان برمیدارد، در طبیعت خودش پایداری و برجایی دارد، بلکه در گذر زمان ژرفا هم پیدا میکند. آگاهی برعکس، هر چه میگذرد اتفاقاً پختهتر میشود، بیشتر آشنا میشود، بیشتر عمق پیدا میکند، بیشتر باورش میشود، بیشتر برایش اثبات میشود؛ ولی تو فضای احساسی و جو، هر چه میگذرد، این سرد میشود. آن شور و انگیزه و انرژی و امید را از دست میدهد. چرا که این آگاهی به طبیعت خودش تداوم پیدا میکند. به تدریج فراخور مسیر عمل و روند رویدادها برایش زمینههای نوینی ساخته میشود. این چنین یک امت آگاه، امتی که در راستای ژرفنگری در آگاهی خودش پیش میرود و امتی که نیروی هیجانی هنگفت در خود دارد، امتی که اگر تنها با آن نیرو بر جا بماند، نیروش رفتهرفته کاسته خواهد شد. اگر فقط هیجان باشد، هر چه جلوتر میرود، هی انرژیش کم میشود.
بعضیها تا جوان هستند، انقلابی. سن و سال که میرود بالا، هی از آن حالت... این معلوم میشود که جوان هم که بود، انرژیهایش، آن انقلابیگریهایش اثر هیجان بود. حضرت امام (رضوان الله علیه) هر چه سنشان بالاتر رفت، رهبر معظم انقلاب هر چه سنشان بالاتر آمد، اینها انقلابیتر شدند. تو مسیر انقلابی خودشون مستحکمتر شدند. بیشترین مسیر برایشان اثبات شد. بیشتر به حقانیت این مسیر پی بردند. حضرت امام (ره) مواضعی که اواخر عمر گرفتند، احساس میکنید یعنی قشنگ "صحیفه امام" جلد ۱ و جلد ۲۱ و ۲۲ اینها را که آدم میخواند. ۲۱ البته این جلد آخر "صحیفه امام". وقتی با جلد اول "صحیفه امام" مقایسه میکنید، احساس میکنید که اینها جابهجا نوشته شده؛ با اینکه مثلاً جلد اول "صحیفه امام" مربوط به سنین ۳۰ سال امام خمینی (ره) است، ۳۰ الی ۴۰ سالگی امام (ره). جلد آخر مال حدود ۹۰ سالگی امام خمینی (ره) است. حرارت و احساسات و انرژی انقلابی حضرت امام (ره) سال آخر از دوران جوانی و یکی دو سالگی و اینهایشان بیشتر است. به خاطر چیست؟ به خاطر اینکه آگاهی هر چه میگذرد، پختهتر میشود. باور عمیقتر میشود. این چون در قلب با او آغشته شده، با او عجین شده، با او یکی شده.
آدم جوگیر هیجانی هر چه میگذرد، بیشتر یخ میکند. انرژی دو سال پیش را ندارد، پنج سال پیش را ندارد. او این کسی بود که میرفت سازمان ملل، آمریکاییها را میکرد تو لوله و قوطی و الان آمده میگوید که بیایید با هم خوب باشیم، با هم مذاکره. تو همانموقع رفتی دانشگاه فلانجا، صهیونیستها را لوله کردی، پدرت را درآوردی. میخواستی بروی با رئیس جمهور آمریکا مناظره کنی. هفت هشت سال گذشته، ۱۰ سال گذشته، چی شدی؟ قلب نیست. یک کله پر باد، پر آتش است. یک مدت که میگذرد، فروکش میکند. الان دیگر اینجوری رأی میآورد آدم. الان دیگر ببین مردم آنجوری خیلی خوششان نمیآید. از اولش نگاهت به مردم بود که مردم از چی خوششان میآید که نشد اسلام و مسلمانی و خدا و پیغمبر. هیجان همانی است که همه دنبالش میروند، تو هم میروی.
ملانصرالدین سر نانوایی ایستاده بود، دید صف شلوغ است. برگشت گفت: «ملت برای چی اینجا وایسادین؟ برین کوچه پایینی دارن آش میدن.» همه دویدند رفتند. صف خالی. کل کوچه دارند میروند. نانواها هم دارند میروند. گفت: «نکنه واقعاً کوچه پایینی آش میدن و ما خبر نداریم؟ الکی وایسادیم سر صف.» دروغی که خودت گفتی، وقتی دیگر مشتری زیاد میشود، آدم دنبالش زیاد است، کم کم خود آدم باورش میشود. آدم جوگیر هیجانی کم کم باورش میشود که نکنه بابا آنجا خبری است، همه دارند میروند آنور.
دومین ویژگی آگاهی از تأثرپذیری به لرزه نمیافتد، برخلاف نیروی هیجانی. آگاهی از تأثرپذیری به لرزه نمیافتد. وقتی حرف مخالف میشنود، وقتی داد میزنند سرش، وقتی میبیند قلمها علیهش دارد به کار میافتد، وقتی کامنتها زیاد میشود، دچار تردید نمیشود در مورد خودش. آدم زیاد میبیند، یک پستی را میگذارد، فکر میکند ازش استقبال میشود، پنج تا، ۱۰ تا، ۲۰ تا کامنت منفی که میآید، پست را جمع میکند، میبندد.
درست است تو باورت بند به این خوشایند مردم است. تو نیروی هیجانی هستی و این نیروی هیجانی عمدتاً به نفاق کشیده میشود. از جنس مردم کوفهای که با احساسات شور میآیند دنبال علی (ع). اول علی علی میکنند، بعد دیگر کم کم چهار تا کامنت از شام میشنوند و چهار تا کامنت از اینور میشنوند، چهار تا کامنت از خوارج میشنوند. یک کمی حرفهای طلحه و زبیر را میشنوند. بعد استدلال هم میآورند، میگویند بالاخره آدم باید حرف همه را بشنود. بالاخره طلحه و زبیر هم آدمهای کمی نبودند، سابقه دارند. هم از... به یک رسانه تو چی نکن. از همه جا حرفها فقط از یک کانال داری میشنوی. هر چه علی (ع) میگوید قبول میکنی. تو فقط پای منبر علی (ع) مینشینی. یکم بزن آنور، طلحه نیوز، زبیر نیوز. ببین طلحه و زبیر چی میگویند. یک شام نیوز را ببین، شام اینترنشنال ببین. ببین این معاویه برای بچهها اینها چی میگویند. آنها هم چیزهای جالبی میگویند. آنهایی که اینها میگویند، آنها نمیگویند. اینها همه را سانسور میکنند، آنها ولی پخش میکنند. مثلاً تو خبر داشتی دیروز پشت در مسجد علی (ع) بزن بزن بوده؟ بعد یکی از همینها که پشت علی (ع) نماز میخواند، زده شکم طرف را سفره کرده. نمیگویند که اینها تو کانال این کوفه نیوز که اینها را نمیگوید که. این رسانه دولتی علی (ع) که نمیآید اینها را توی نماز جمعه بگوید. شام نیوز گوش بدهی، آن رسانههای معاویه و اینها میگویند. واقعیت. آنها میگویند. یکم آنجا را گوش بده، دستت بیاید چی به چی. مغزت را پر کردهاند اینها. بالاخره آنها همه چیز، همش که دروغ نیست که. چهار تا راست هم توش پیدا میشود. ولی با جهتدهی و با برنامهریزی و کم کم این آدم سست میشود، این تأثرپذیری.
ولی آدمی که آگاه است، انتخاب کرده. میگوید: «اینها را تو از الان داری به من میگویی و از روز اولی که بین علی (ع) و معاویه انتخاب کردم، همه اینها برایم روشن بود. تو فکر کردی مثلاً من با خودم روز اولی که علی (ع) را انتخاب کردم، نمیدانستم که در حکومت علی (ع) ممکن است یک جاهایی هم ظلم بشود؟ ممکن است یک حقی هم خورده بشود؟ ممکن است یک انحرافی هم تو حواشیش دیده بشود؟ من نمیدانستم؟ تو سپاه معاویه ممکن است یک عدالتخواهیها و رحم و مروتها و محبتها و انساندوستیهایی هم باشد؟ از اول میدانستم. ولی انتخاب کردم بین علی (ع) و معاویه. این علی (ع) آن انسان، خلیفه الله. این معاویه همان انسانی که قرار است در حد شهوات و غرایز باشد. من بین این دو تا انتخاب کردم. اینور ممکن است گاهی صداقتهایی باشد، امانتداریهایی باشد، وجدان کاریهایی باشد. تو حیوانات مگر نیست؟ ما وجدان کاری تو حیوانات نداریم؟ این گاو، گاو بزرگوار که خدا طول عمر خیلی بهشان ندهد که ما بتوانیم اینها را بخوریم. در حد خورده شدن طول عمر پیدا کنند که رشد کنند، بشود ما کبابشان کنیم. طول عمر برای اینکه شیر بدهند خوب است. این گاو وجدان کاری ندارد؟ کدام گاوی را دیدی کله صبح بیدار نباشد، شیر ندهد؟ نه، الان حال ندارم. میخواهم بخوابم. امروز مرخصی رد کن. میخواهم بروم استراحت، تفریح آخر هفته است، با بچهها میخواهیم برویم شمال. واسه خودش تو شمال هستی دیگر. علفش را بده، درختش را داشته باشد، دمشم تق تق تکان میدهد و زنگوله میزند و کیف میکنی این را میبینی. ماشاءالله پشت بازو، گردن، همهاش میزان. این سینهها هم روی هوا پر شیر. وجدان کاری، زحمت، تلاش. فایده.
سگ، دزد بخواهد بیاید، غریبه بخواهد بیاید، نصف شب از خواب میپرد. تا جایی که بشود میدود، میرود گاز میگیرد. صداقتش را میبینی. وفا میبینی. وجدان کاری میبینی. خب میبینی. ولی همهاش در حد حیوانی است. نشان بدهد. از آنور هم از آدمیزاد، این موسی کوتقی اینجا تو این فضایی که ما هستیم، الان صدایش دارد میآید. موسی کوتقی یک جوجه گذاشته بود. تخمش نصفه روی هوا بود. دو هفته شد، سه هفته شد، دو سه هفته تقریباً شده، آقای جوجه بزرگ شده، پرواز میکند، میرود، میآید. بچه آدمیزاد مگر سه هفتهای میتواند این کارها را بکند؟ یک سال و نیم طول میکشد. یکم بتواند وایسد. استخوانش صفر. مقایسه کند آدم اشرف مخلوقات. ننه زائیده، یک ماه از جا نمیتواند بلند شود. بچه تا یک سال نمیتواند راه برود. بیا نگاه کنیم موسی کوتقی را. مادرش تخم گذاشته، یک ساعت بعد رفته بیرون، دور زده. بچهاش هم یک هفته بعد پاشده راه افتاده، پرواز کرده. بعد باز به این میگویند اشرف مخلوق. مقایسههای این شکلی که معلوم است همیشه یک چیزی آنور پیدا میشود، پیدا میشود.
یک مقایسه برایش میکنم بین علی (ع) و معاویه. چهار تا ضعف تو حکومت علی (ع) پیدا میشود، چهار تا نقطه قوت قشنگ هم تو حکومت معاویه پیدا میشود. همین باعث میشود آدم جوگیر هیجانی. همین، همین مقایسه را که بهش میدهند، دست برمیدارد، سست میشود، شل میشود، زبانش بسته میشود، به لکنت میافتد. گفتن ندارد، چون با آگاهی نیست، با عقلانیت و تدبیر و انتخاب نبوده.
تفاوت دیگر اینکه آگاهی از تأثرپذیری به لرزه نمیافتد. آگاهی در برابر تأثرات سفت است. تأثرات، بله، موشک خودی هواپیمای بیگناه را زده. حالا چکار میکنی؟ همان روز اول بنده میدیدم بعضی از این ظاهراً حزباللهیها تسمه پاره کرده بودند. «آه، مملکتی شدین! چه حکومتی شد! اینجور ظلم میکنید! هواپیما را میزنید! فلان میکنید!» نمیتواند تشخیص بدهد. اولین خطای انسانی پیش میآید. به عمدش هم پیش میآید. حکومت پیغمبرش هم پیش میآمد. میکشتند. مسئولیتی از جانب پیغمبر داشت. متعرض قبیلهای میشد، ممکن بود قتل هم انجام بدهد. به پیغمبر هم دیه را پرداخت میکردند.
حکومت امیرالمؤمنین (ع) بود. مگر شاخص برای سنجش این دو تا حکومت اینهاست؟ ذات این حکومت را باید نگاه کنیم. یک ذات برآمده و متعهد به اسلام، به پیغمبر، به آن خطی که پیغمبر سر راه گذاشته و نشان داده، خط قرآن. یکی هم ذات، ذات عناد در برابر این است، لجاجت در برابر این است، دهنکجی به این است. این اصل مسئله است. حالا تو حواشی چهار تا خوبی آن دارد، چهار تا بدی هم این دارد. با این چیزها که نمیسنجند.
دست طرف را امیرالمؤمنین (ع) قطع کرده بود. دزدی کرده بود. راه افتاد تو کوچه. یکی از طرفداران معاویه دید یا از خوارج بود. شروع کرد مسخره کردن. «این هم علی (ع)! علی (ع) سنگش را به سینه میزنی؟ خوب حقت را گذاشت کف دستت. دستت هم برید.» شروع کرد تعریف کردن از امیرالمؤمنین (ع). امام (ع) کارش درست است، به حق بوده. باید دستم قطع میشد، دزدی کرده بودم. البته خبر به امیرالمؤمنین (ع) رسید و حضرت هم با عنایتی و با معجزه و کرامتی دست او را مثل روز اولش کردند. انگشتها را متصل کردند به دست.
منابع، غرض اینکه آدمی که آگاهی دارد، اینجور وقتها تأثرات رویش اثر نمیگذارد. دستش را قطع کردند. فرمود: «اگر با شمشیر به بینی مؤمن بزنم» – امیرالمؤمنین (ع) تو نهج البلاغه فرمود – «از من دست برنمیدارد. ولی به منافق اگر انگشتانم را عسل کنم تو کامش کنم، به من رو نمیآورد.» تابع جو و احساسات و هیجانات و حب و بغضهای شخصی و کینهها و نفرتها و فضاسازی رسانهای و اینهاست. بهش محبت هم که میکنم، باز چه برنامهای دارد؟ یک برنامه، یک چیزی هست. یک طرحی باز اینها این کار خودشان است. باز یک چیزی، یک کاری میخواهند بکنند. احتمالاً میخواهد یارانمان را قطع کند. اینجور انگشتانش را دارد میکند تو دهانم عسل بدهد، باز ... بچه بچه... چیزی از ما گرفتن، کشتن، زندان کردن، اینجوری محبت میکند. طبیعی است. به مؤمن اگر شمشیر بزنم، برنمیگردد. مؤمن چون اعتقاد تو قلبش راه پیدا کرده. آگاهی هیجان نیست.
اما نیروی هیجانی از تأثرپذیری به لرزه میافتد و تعصب در این کدام احساسهای باطنی پنهان را، احساسهای باطنی پنهان را بیرون میکشد، پشت پرده برای سطح نفس را هویدا میکند. نشانت میدهد که واقعاً باور نداشتی. نشانت میدهد که در عمق دل بدت میآمد، حسادت داشتی، کینه داشتی از امام (ع). بعضی حسادت که نداشتند. تو مراتب عالی هم بودند. نفر دوم بعد از امام (ع) اینها شناخته میشدند. شرایطی پیش آمد. تأثراتی. یکی از اعضای بیت اینها را گرفتند. حکمش اعدام بود. به وضوح هم اعدام بود. خودش آمد رو به روی دوربین نشست، اقرار کرد، اعتراف کرد. «گریه بازی بابا! پافشاری کرد که این را صحنهسازی کردند. من را صحنهسازی میکنید؟ از این حرفها.» اعدامش کردند. این بابا شروع کرد لگدپراندن به نظام و انقلاب. آمد بعد از جنگ، ۲۲ بهمن ۶۷، حرفهایی زد در مورد جنگ. امام (ره) نامه نوشت. از خانواده شهدا عذرخواهی کردند. عزلش کنم. تأثرات هیجانات را میریزد بیرون. نشان میدهد اینی که تا حالا داشتی، کینه بوده، حسادت بوده، انقلابیگری نبوده، اخلاص نبوده، ایمان نبوده، باور نبوده. داستان نفرت با آنها. یار این شدی از سر بوی گندم ری که اینها میدادند، دنبال اینها آمدی. فکر کردی اینجا خبری است.
اول اخلاصی داشتی، کم کم آدم عوض میشود حال و هوایش. تو گوش آدم فوت میکنند، تو دماغ آدم فوت میکنند. کم کم دماغ باد میکند. کله پر باد میشود. هی استاد، آیتالله، مرجع عالی، قربونت بشم و جیگرت را خام خام و اینها را هی میشنود. کم کم جوگیر میشود. نایب نمیدانم امام زمان (عج) شدی. محبتها را نکنیم. به هر حال ما هم وظایفی داریم. ولی آن آدم جوگیر میشود اینها را وقتی میشنود.
شهید حاج قاسم سلیمانی فرمود: «وقتی به من میگویید مالک اشتر علی، من تنم میلرزد. تو خودم خودمو میخورم. ما کجاییم؟» بزرگان. رهبر انقلاب فرمود: «اسم من را کنار اسم اهل بیت نیاورید. اسم امیرالمؤمنین، اسم امام زمان نیاورید. از درون میلرزم، میترسم.» بعضیها هم خوششان میآید، کلی حال میکند، سرخ شد. اصلاً انقدر صفا گفته، دوباره بگو. البته خیلی محترمانه دیگر. یک جور نمیگوید که ضایع بشود. اینجوری میشود. این فرق آدمی است که هیجانی است با آنی که آگاه است.
امتی که هیجانی است، این تأثرات، جوسازیهای رسانهای، موجها، کینههای شخصی. بسیاری از اینها که با انقلاب مشکلی پیدا کردند، وقتی آدم میرود آمارشان را در میآورد، در حد یکی دو تا، پنج تا، ۱۰ تا نیستند، خیلیاند. بنده آنقدری که خودم بررسی کردم، از نزدیک در جریان بودم. مناسبتی یک شب بازداشتگاه خوابیدیم. دفاعی از بازداشتگاه خودمان نداریم. یک وقتی این بر بچههای عزیز نیروهای گل بالایمان که بالا و پایینمان را گاهی یکی میکنم، اینها دنبال سوژهای از ما میگشتند. میخواهم بگویم موی دماغیم. بعد خیلی زحمت کشیده بودند دیگر. تو جلسات و صحبتها هیچی پیدا نکرده بودند. همهاش از امام و انقلاب. یک جلسهای داشتیم که تو منزل یک عزیزی بود. اهل جلسهام همه خانمهایی بودند که متوسط سنی از ۵۰ سال، ۴۰ سال به بالا بود و از قدیم هم با این جلسه ما صحبت داشتیم و این بحث هم مال مثلاً مسجد و حسینیه و اینها بود. «اسرا منزل ما بگذارید منتشر شد بحث میهمانی و اینها.» این بچههای بالا، یکی از رفقای خودمان که از بچههای بالا، واقعاً بچههای بالا بود و اینها، گفت که اداره نامه آمده که یکی از این خانمها را فرستادن توی جلسه شما که بررسی بکند. این بنده خدا یک ساعت نشسته گوش داده و یک جوری میخواستیم یک چیزی پیدا کند علیه نظام و رهبری که تو داری یک چیزی میگویی که بیایند جلسه را ببندند. بعد میگوید که خیلی زور زده بودند، به هیچی نرسیده بودند. یعنی من میخواستم خودم را شرحه شرحه کنم وقتی این را شنیدم. یعنی دوست داشتم یکی بیاید من را اربا اربا کند. گفت که: «این رفیقمان مرد بود، جلسه جلسه زنانه بود.» گفت: «شما تو جلسه در مورد این صحبت کردی که سبزی حضرت زهرا (س) خرفه بوده.» گزارش رد کردند که اینها دارند ترویج خرافات. «خرفه خرافات!» گفت: «نه، گفتند که برای چی باید ما اینها را به مردم بگوییم که سبزی حضرت زهرا (س) خرفه بوده؟ این پایههای نظام.» روایت خوندی سبزی حضرت... بعد تازه تک تک معصومین را گفتی سبزی که میخوردند چی بوده؟ بگذریم ازت. بخشیدنی نیست. این را به من گزارش رد کردند. ممکن است جلسات تعطیل بشود به خاطر همین که مثلاً موسی بن جعفر (ع) آن سبزی را دوست داشتند، امام صادق (ع) این را. تو داری بین اهل بیت. «همه سبزی را دوست داشتم. چرا تو اصرار داری هر معصوم یک سبزی دیگر دوست داشته؟» اینها بیماری روانی است. حالا عقده و حقارتها و کینهها و نفرتهایی که از بچگی اینها داشتند. زخم کشیدهایم. در عین حال جانمان هم کف دست است.
برادرانم که میبینند، از همینجا التماس دعا عرض ارادت داریم بهشان. از هر جایی که این بحث را دارم گوش میدهند. رفقایمان و عزیزانی که بحث را پیگیری میکنند. بر بچههای پاک امنیتی جاهای مختلف زیادند و ما خیلی لطف دارند. آنها ما را میشناسند، میدانند خود آنها هم انتقاد و اعتراض دارند. یک وقت خود یکی از همین بچهها آمده بود از یکی دیگر از همینها گله میکرد. میگفت تو اداره بحث تو مطرح بوده برای سخنرانی دعوت کنند از این سران هم لباسم بود. متأسفانه علیه تو چیزی گفت. بعد گفت: «گفتیم که، گفت فلانی منحرف است.» بعد این رفیقمان خودش جزو نخبههای کشور بود. «حالتان نمیشود. ماها که اهل تخصص به تو بگویم الان حالت نمیشود. زیرآب ما را.» ما خوشحال میشویم از اینکه جلسات تعطیل بشود و نرویم و اینها. خوشحال میشویم، باورتان نمیشود. چرا، باز هم خوشحال میشویم که آقا جایی صحبت نکنیم، نرویم، نیاییم. همانقدری که دست خودمان بوده تا حالا بستیم، خودمان را سانسور کردیم. همه ماجراها با افتخار میکنیم که هر چی کتاب چاپ کردیم تو بازار نرفت. ورزش چاپ نشد. یک کتاب ما را الان دو سال است که سر کار گذاشتند. ما را نشر محترمی که ما یکی از کتابهایی که اینها چاپ کرده بودند، خیلی ترویج کردیم، شهر کردیم و اینها. از آن نشرش هم تعریف کردیم و اینها. الان یک سال و خردهای است که کتاب تو انباری نگه داشتن چون صرفه اقتصادی ندارد برایشان. چاپ نمیکند و ماجرا درست کرد. ما خوشحال میشویم. ما دست اینها را میبوسیم. کتاب چاپ بشود، بیاییم وقت خلقالله را بگیریم. وظیفه داشتیم نوشتیم. شما وظیفه دارین که چاپ نمیکنید. جواب دادنش با خدا و حساب کتابش با شما. دیگر ربطی به ما ندارد.
بحث نظام سر جایش، این حرفها سر جایش. ما اعتراض داریم، انتقاد داریم. اینها همه سر جای خود. ولی این، این بچه جوان دانشجویی اعتراضی کرده. به ناحق هم ورش میدارند، میبرند بازداشتگاه. دو تا از این بچهها. یکی از مسئولین اولی که رأی آورده بود، رفته بود آمریکا و تلفنی با رئیس جمهور آمریکا صحبت کرده بود. چند تا از این بچههای پاک دانشجوی نخبه حزباللهی ما رفته بودند فرودگاه که اعتراض کنند که رهبری هم بعداً اعتراض کرد به همان حرکت. با دست بسته. یکی از این بچهها برای بنده تعریف میکرد، بچههای خوب دوستداشتنی. میگفت: «من را با دست بسته، دستهایم بسته بودند، آویزان. شبها این شکلی سر کردم.» که تو از کی خط گرفتی؟ کی به تو گفته بروی آنجا؟ عکس رهبری آن بالا سر بود. برگشتم گفتم که: «ببین ما که چاکر رهبری و نظام و اینها هستیم. ولی این کار را با هر کی غیر از من کنی، از این در که بیاید بیرون»، سریال تعبیر به کار برده بود: «بیزار از این انقلاب و رهبری اینها میشود.» عمدتاً کسانی که این بچههای خوبی که بسیجیهای بودند که دوران طلبگیشان حمله میکردند به طلبهها و فلان و اینها. الان کار به اینجا رسیده که لایو میروند با فلان خواننده و اینها. بروی ببینی که یک شب بازداشتگاه بوده. به مناسبتی یک شب بازداشتگاه خیلیها را بیچاره کرد، آقا. خیلیها را بیچاره کرد. یک شب بازداشتگاه میخوابد، قید همهچیز را میزند. چرا؟ چون جو هیجان است.
آگاهی اگر باشد. بنده از علمای مشهد کسی را سراغ دارم، خیلی هم مثلاً آدم آنجوری نیست که ما دلمان برایش غش برود و این حرفها. ولی آدم سالم و خوبی است. آدم ملایی است. حالا نمیدانم الان هنوز ایشان در قید حیات است یا نه. از شاگردان مرحوم آیتالله خویی بوده. کتابخانه نجف مسئولیت داشته. ایشان اجتهادش را هم آقای خویی امضا کردند، هم آقای میلانی. اینجا ایشان مسئول دفتر یکی از مراجع مشهد بوده که دو تا برادر بودند دیگر. با این ویژگیهایی که میگویم معمولاً شناخته میشوند اینها و دوست هم ندارم کد بدهم که آن شخص شناخته بشود. دو تا از برادران بزرگواری که در مشهد بودند و مرجع بودند و اینها با انقلاب زاویه پیدا میکند. بچههای اطلاعاتی و امنیتی و اینها شب میریزند و این دفتر را تعطیل میکنند و احتمالاً یک کمی خلاصه. میخواهید مثلاً افراد و دفتر و اینها شل است، با یکم چکش اینها را سفت کرده بودند. یکم کتککاری، ضرب و شتم و اینها داشته. این آقا به بنده میگفتش که: «پدر ما را این بچههای امنیتی درآوردند.» گفت که: «خیلی ما را آزار دادند سر این ماجرا.»
این آقا آنقدری که از رهبر انقلاب تعریف میکرد، من باورم نمیشد. گفتم دارد غلو میکند. گفتش که: «رهبر انقلاب چون رفاقت قدیم با هم داشتیم، از ۵۰، ۶۰ سال پیش، بعضی وقتها به مناسبتهایی برای من هدیه میفرستند. آقا نامه دادند به من. از من دلجویی کردند که این بچههایی که امنیتی اطلاعاتی کارهایی که با شما کردند، من عذرخواهی میکنم.» بعد یک وقت صحبت شد. ایشان به من میگفت با اینکه آدم آنجوری نیست. یعنی اولاً که آدم بیپروا است. ایشان خیلی اهل مراعات این و آن نیست. راحت ما رفقا اینها خیلی راحت برخورد میکند. یک وقت ما دنبالش میخواستیم ببینیم چند دقیقه دیر کرده بودیم، قشنگ شست ما را، چلاند. «ترافیک گیر کردی!» آدم صریحی است، از کسی هم باکی ندارد. اول انقلاب هم بالاخره زهرش را دیده این بنده خدا.
ایشان میگفتش که: «تو چه میفهمی حکومتداری یعنی چی؟ تو چه میفهمی این سید دارد چکار میکند؟ زمان آقای بروجردی، آقای بروجردی مرجعیت میکرد، شاه حکومت میکرد. این سید هم مرجعیت میکند، هم حکومت میکند. میفهمی یعنی چی؟ از زمان شیخ طوسی تا حالا کسی حوزههای علمیه را این شکلی اداره نکرده.» بحثهای علمی میکرد. «از زمان شیخ طوسی وقتی طلبهای از دنیا میرفت، شهریه همسرش را قطع میکردند. حتی به ابعدالعجله.» این هم کار نداشتند دیگر. اینها تعابیر فقهی که مثلاً اگر زایمان کند، چون هنوز در عده به حساب میآید. به عده کار نداشتند که بابا مثلاً تو زایمان این صبر کن. همان که میمرد، شهریه قطع میشد. گفت: «این سید اگر نبود، این طلبهها از فقر و فلاکت مرده بودند. این بیمه و این حمایتها.» یعنی کسی که آدم حوزوی و کاری به سیاست و اینها ندارد. آگاهی این یعنی آدم هیجانی و جوگیری نیست که یک داد سر ما زدم، من کلاً دیگر همه مباحث فلسفیام کلاً شسته شد و ریخته شد. باور قلبی این جوانم غلط میکند که داد میزند. برخورد میکند آن جوان تند بیعقل کله شقی که به اسم انقلاب و نظام و اطلاعاتی بازی و اینها پا تو حریم مردم میکند، سر تو زندگی مردم میکند، با آبروی مردم بازی میکند با سن نفهمی و حماقت و تخرخر خودشه. تخلخر واژه شریفیه. دسر تخخر خودشه. اینها ربطی به اینور ندارد. تأثرات تو حکومت امیرالمؤمنین (ع) بعد از اینها خیلی استفاده میشود. چهار تا آدم فاسد را میآورند این وسط رمان نفوذی، قشنگ ذهن مردم را نابود میکند. همهچیز را خراب میکند.
آگاهی چیزی است که در ژرفای نفس بشری پایدار است. در حالت تأثر، چه تأثری ناخوشایند، یعنی اندوه و درد، چه تأثری خوشایند، مثل شادی و لذت و پیروزی، در هر دو حال پشت پرده سرِ پشت آن نیروی هیجانی پنهان شده بود، نمایان میشود. نیروی هیجانی در امتی که تنها از آن بهرهمند باشد، نیروی این چنین است. اما امت آگاه، آگاهیش در گذر زمان سفت و نیرومند میشود. هر گاه توسل جدیدی بهش دست میدهد، شخصیت آگاهش در برابر این تأثر پایداری میورزد و آن تأثر حال و هوای فراخور موضعی که آگاهیش میطلبد میبخشد. این تفاوت بین آگاهی و نیروی هیجانی است.
بخش بعدی را ببینید چی میفرماید. میفرماید که: «امت اسلامی نیروی هیجانی داشت، نه آگاهی روشن.» ادعای ما این است. «آن امت بزرگ اسلامی که پیشوای بزرگ (صلی الله علیه و آله) بر جای گذاشت و والاترین نمونه از امت را در تاریخ بشر تا به امروز پدید آورد، نیروی هیجانی بسیاری در خود داشت. امتی نبود که آگاهی روشن داشته باشد تا همه سوی زندگیش را در میان بگیرد، اصول جاهلی را ازش ریشهکن کند.» انقدر این آگاهی نیامده بود که اصول جاهلی را بکند. جاهلیت ریشههایش هنوز بود. یک کمی این بیرونها، این نمای بیرونی اسلام هم آمده بود، یک جلوهای در زندگی اینها پیدا کرده بود. بعد نماز و روزه و حج و زکات و اینها یک چیزهایی از اسلام دیده میشد؛ ولی آن اعماق فکر و قلب و ذهن و اعتقاداتشان را هنوز نگرفته بود. «دلیل این ادعا سراسر از تاریخ همین امت پیداست. هر کی تاریخ بخواند درمییابد که این امت، امت نیروی هیجانی بوده. امتی نبوده که آگاهی روشن داشته باشد و اصول جاهلی در حالات تأثر ازش ریشهکن شده باشد. چه تأثرهای خوشایند، چه تأثرهای ناخوشایند.» روشن است که این امت تنها امت نیروی هیجانی بوده و امت آگاهی... از اینکه این امت، امت هیجانی بوده، نه امت آگاهی، مثالهای جالبی هم هست. حالا ببینیم چقدرش را میتوانیم بخوانیم.
اولیش مربوط به غزوه حنین است. غزوه هوازن. دو تا قبیله هوازن و غطفان افراد زیادی را آماده کردند برای جنگ با پیغمبر (ص). واسه همین غزوه حنین را بهش غزوه هوازن هم میگویند. بعد از فتح مکه هم بود این غزوه. ببینید این امت بزرگ با آن نیروی هیجانی در لحظه تأثر چه کرد. «رسول خدا (ص) با سپاهی آمیخته از انصار و قریشیان مکه بیرون آمد. در نبرد پیروز شد. غنائم بسیار گرفت. تصمیم پیغمبر (ص) بر این بود که این غنائم بین مسلمانان مکه که با ایشان بیرون آمده بودند، تقسیم کند.» بنابراین همه غنائم را بین مسلمانان مکه تقسیم کردند و از آن هیچی به مسلمانان انصار ندادند. این لحظه تأثر است. احساس میکند حقش دارد خورده میشود. اینجاست که آن تکانه، همان ماجرای اطلاعات است. آن ماجرای شب بازداشتگاه اینجاها پیش میآید. یک تکانی همچین میدهد، میبینی که نه، خیلی از باور قلبی نبوده. تا اینجا با پیغمبر (ص) بودی، جو و احساس و هیجان و اینها بوده که تا اینجا.
این لحظه تأثر. «در این لحظه تأثر روانی، انصار خودشان را کسانی میبینند که با رسول خدا (ص) از مدینه بیرون آمدند تا مکه را فتح کنند. با فتح مکه بزرگترین پیروزی تو زندگی پیغمبر اکرم (ص) برای امت به بار نشاندند. حالا ایشان به راه سپس با ایشان به راه فراخوان مردمی جدید پا گذاردند. آمدند افراد جدیدی را بیاورند اسلام. حال همه غنائم به آن مردم جدید اختصاص پیدا میکند. آنها همه را از دست پیغمبر (ص) دریافت میکنند.» این لحظه تأثر است. تو این لحظه از لحظههای تأثر، نیروی هیجانی کافی نیست. اینجا به آگاهی نیاز داریم تا این امت را پایدار نگه دارد. بتوانند بر لحظه تأثر چیره بشوند. آیا چنین آگاهی بود؟ انقدر اینها عمیق و ریشهدار بودند که اینجا خیلی نرم و خونسرد و کول و آرام وایستند نگاه کنند، بگویند: «یا رسول الله (ص) مال شماست و هر چه شما بگویید.» اینجا به آگاهی نیاز داریم تا این امت را پایدار نگه داریم. بتوانند بر آن لحظه، بر لحظه تأثر چیره بشوند. آگاهی بود؟ خیر، نبود. چرا که حسی درون انصار داشت آنها را برمیانگیخت. زمزمهای در بین اینها شایع شد که: «محمد (ص) خویش و قوم و عشیره خودش را دید و انصار و صحابهاش را فراموش کرد.» ما آنها فامیلش. انصار این جناحبندیها، این دستهبندیها، این گروهبندیها، اینها همه حمیت جاهلیت است. تعصب جاهلیت است. تحزب جاهلیت است. تعصب همین است. عصبهبندی، اسوهبندی، اسوهکشی.
«آنها ما، ما اینوریا، ما کرد، ما ترک، مال لرها، ما مشهدیها.» مشهدیها و تربتیها. آمده بودم بیرون. یک جوان تربتی سر راه ما را گرفت و این روایت درست است. گفتم: «کدام روایت؟» گفت: «پیغمبر گفتن که تربتی لا من امتی.» درست است. «پیغمبر گفتند که اهل تربت، اهل امت من نیستند.» گفتم: «نه بابا! این را درآوردند تو تربتی لامتی چیست؟» خیلی شنیدم، خیلی جاها میگویند تفاوت ساختگی. آخه پیغمبر مردم تربتی بندگان خدا چکار کردند؟ پیغمبر با همقبیله کار داشته باشد. از این ماجراها زیاد. مشهدی تربتی، مشهدی قوچانی، نمیدانم نیشابور، سبزوار، چه میدانم اردکان، میبد، اردکان، یزد. حالا از اینها ما زیاد دیدیم تو شهرستانها، توی استانها، توی محلهها، محلههای شهرستان تو یک شهر. اینوریا، اونوریا، پایینخطیها، بالاخطیها، پایین برره، بالا برره. مسائل زیاد است. اینها همهاش ساختگی است. حالا این تو آن لحظه تأثر، اینها میزند بیرون. بالا برره یار تعجیل. پایین برره ریخت بیرون. «انصار را گذاشت کنار فک فامیل شدی.» اینجوری میشود. ساری و بابل. از این ماجراهای این شکلی که شیطان هم از اینها نهایت سوءاستفاده را میکند. خدا هم که ماشاءالله زمینهمان فراهم است دیگر. «بابا این کردها، بابا این شمالیها، بابا این رشتیها، بابا این ترکها، بابا این لرها.» این دستهبندیها و اینها همهاش زمینهساز فتنه و افتادن به جان هم. اینجای لحظه تأثر میزند بیرون، آن رگ آن شهرستانها، آن تعصب و اینها میزند بالا.
همانهایی که در سختیها باهاش شریک شدند و آنها که در راه او از خودشان گذشتند و آنها که در راه در برابر عشیره او مقاومت کردند. «حالا ایشان را فراموش کرده و وا نهاده و از آنها رو گردانده چون که دوستان و خویشان و عموزادگان و عشیره...» این تفسیر را ببینید. «پیداست مفهوم قبیلهگرایی در نظر انصار جا داشته و آنچنان در جانهایشان ریشه داشته که در نظرشان آورده که محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) تحت تأثیر عواطف قومی قرار گرفته.» این قیاس به خودش کرده. کار پاکان را قیاس از خود مگیر. دیده ماها قومی قبیلهای رفتار میکنیم. ته دیگش را میدهیم به اینوریا، آن ته دیگ سوختهها را میدهیم به آنوریا. مال اینها را پر گوشت میریزیم، شعله اینها را مثلاً گوشتهایش را تو شعله، مال آنها میریزیم. مال فامیلهای خودمان مثلاً فامیلهای اینوریمان هر چی حبوبات و اینها دارند، حالا آنوریا میریزیم و قیمهها را مثلاً چه میدانم اینجوری میکنیم. مال آنها گوشتش را بیشتر میکنیم، مال اینها لپهاش را بیشتر میکنیم. فامیلهای آنور که میآیند پذیرایی میکنیم. قومیتگراییها و قبیلهگراییها و قومیتزدگیها و اینها. فکر کرده پیغمبر (ص) هم از اینهاست. «پیغمبر (ص) هم اینجا آنها را به ما ترجیح داده، آنوری شده.»
از این ماجرایی که درست میکنیم. فلان طایفه و فلان خانواده را سیبل میکنیم. این برادران فلانی، آن نمیدانم خواهران فلانی، آنند. آن فلان جناحیا اینند. این فلان گروهیها اینند. همه قوه قضاییه یا فاسدند. همه مجلسیها الن. همه دولتیها بلن. بعد یکهو میبینی رهبر انقلاب از یکی از فلانیها حمایت میکند. این گیر پایش میکند. «بابا فلانی را مگر برادران فلانی مگر اینجوری نبودند؟» اشتباه میزدی. بوده. چهار تا مسئله هم بوده. آن هم درست. یک خیلی دیگر شورش را کردی. تا اینجاها دیگر نبود. افراط میکند. بعد وقتی میخواهند یک کمی فتیلهاش را بکشند پایین، احساس میکند آنها تفریط دارند. احساس میکند او دارد جانبدارانه حرف میزند. نه، تو همهاش حواست به فلانیهاست. تو همهاش طرف فلانیها. اینجوری میشود.
«این ارجمندترین و کاملترین مرد که با او زیستن در همه مراحل زندگی جهادیش باهاش بودند. در در همه مراحل هیچگونه رفتاری ازش سر نزده که از احساس قبیله و قومگرایی نشان داشته باشد. انصار به رغم همه اینها، با اینکه زندگی پیغمبر (ص) از هرگونه نشان پیشینی از این سازها تهی بوده، هیچ نشانهای در زندگی پیغمبر (ص) نبوده که حکایت از قومیتگرایی، قبیلهگرایی باشد. آنها در لحظه تأثر گفتند: «او تحت تأثیر عاطفه قبیلهای قرار گرفته، تحت تأثیر عاطفه قومی.» یک لحظه تأثر. این امت هیجانی است دیگر. آگاهی دیگر نمیشود. اصلاً توجیهش کرد. اصلاً باب گفتوگو بسته است. «بریزیم پمپ بنزینها را آتش بزنیم. بریزیم هایپرها را. بریزیم شیشهها را بیاوریم پایین. میریزیم تو توییتر. هشتگش میکنیم. امشب ترندش میکنیم هشتگش را. پدرش را در میآوریم. ۶۰۰ تا استوری میگذاریم. دیگر این کارها را نکند. بچهها بریزید اینور. کمپین و نمیدانم از این کوفت و زهر مار.» آقا بنشین دو دقیقه حرف بزنیم. همین که میگویی حرف بزنیم، یعنی تو هم طرف آنهایی. «غلط میکنی که ما را دعوت میکنی به حرف زدن.» «بابا آخه...» ندارد. «اصلاً میگویی آخه معلوم میشود خودت شریکی. به تو چی ماسیده؟» یکهو جوگیر میرود تیکه تیکه قطعه بستهبندی میآورد تحویل میدهد. بعد تازه مینشیند فکر میکند: «به نظرم آنقدری هم گناهکار نبود ها. این هم اصلاً آن جمله هم که گفت، به نظرم منظورش این نبود.» حالا تیکه تیکه کردیم، چکارش کنیم؟
امت هیجانی، جوگیر که مصداق بارز این کارها. ماجرای کربلا و گودی قتلگاه و مظلومیت امیرالمؤمنین (ع)، مظلومیت اباعبدالله (ع)، مظلومیت امام مجتبی (ع). امت هیجانی، جوگیر. یکهو میزند بالا. یکهو میآید پایین. یکهو شل میشود. یکهو سفت میشود. یکهو سرد میشود. یکهو گرم میشود. یکهو خوشش میآید. یکهو بدش میآید. یکهو رأی میدهد. یکهو دیگر اصلاً رأی نمیدهم. دندانهای خودش ریخته. «جوگیری اصلاً میآیم برای اینکه چشم شما کور بشود، فقط به این رأی میدهم. سوختی. سوختم. ولی سوختی شما چهار ساله است.» خیلی عمیق هم است. آن با پماد پماد هم حل نمیشود. سوزش را بعد یکی دو سال که احساس میکند، بعد احساس میکند از همه جا دارد میسوزد. هیچی هم نمیتواند بگوید. میگوید: «میزنم تو دهان همهتان. دیگر من باشم رأی بدهم.» خب همان موقع جوگیر بودی، هم الان جوگیری، هم آینده جوگیری. تا ابد تو جوگیری.
یک بار برای خدا یک بار دو دقیقه برگرد بنشین فکر کن. میشود حرف، میشود حرف بزن با یکی. گفتوگو کن. یک آدم عاقل پیدا کن. دور و بر پیدا نمیشود. یک دانه عاقل حرف بزنم تو باهاش حرف بزن. استدلال بیار. استدلال بشنو. جو. سه روز مانده به انتخابات تو خیابان میآید که جمعیتش بیشتر دختر و پسرها، آنهایی که دستشان تو دست هم است و اینها با کیند دیگر. لحظات آخر به انتخاب میرسیم. روز آخر، ساعت آخر میفهمیم که به کی باید رأی بدهیم. بعد گاهی توصیه هم که به ماها میشود این است: «مثلاً شماها بیاین این جو را دست بگیرید. رئیس جمهور میخواهم که بلد باشی شب انتخابات جو بدهی.» به چه درد ما میخورد؟ چه خاصیتی دارد؟ امیرالمؤمنین (ع) از همان سقیفه جو میدادند دیگر. چهار تا را میفرستاد. همیشه بودند در طول تاریخ. چهار تاشان را اجیر میکنی. تحریکش میکنی. آنها هم که نوچه موچه زیاد دارند، میآیند میریزند تو خیابان. یکم سر و صدا، خفقان. بعد هم میگویند این طرفدار فلانی این کار را کردند. یک رقصی را، بزن بکوبی و ارکستری و کنسرتی. اینجوری شده. «بریم فلانی!» عبیدالله بن زیاد آمد جو داد تو کوفه. برگرداند. مسلم (ع) بلد نبود جو بدهد. تو نقل تاریخی این است: ۳۰ نفر. کل مجموعه سر و ته عبیدالله و اصحابش وقتی وارد کوفه شدند، ۳۰ نفر بودند. مسلم (ع) چند هزار تا بیعت گرفته بود. آقا، یک لقمه بودند. جمعشان میکردند، کتلتشان میکردند. نکرد این کارها را. این کارها را نکرد. میتوانست جمعشان کند، نکرد. میشد قتل جناب مسلم (ع)، شهادت مسلم (ع). جو نداد به مردم کوفه. من که کار با جو پیش نمیرود. آگاهی میخواهد. بعد آگاهی بدهی، عمار میخواهد. بنشینی حرف بزنی، استدلال بیاری، توجیه کنی مردم را، توضیح بدهی برایشان.
«این عاطفه قومی، قبیلهای، این پیوند قبیلهای چگونه اینچنین در جانهای آنها نیرو داشته که در لحظه تأثر ازش برای یک موقعیت، موقعیت تفسیر ساختند.» رسول خدا (ص) نجوا را شنید، دریافت که بذرهای فکری مخالف با او در میان انصار بر کار شده. ایشان کسی را نزد بزرگان انصار از دو قبیله اوس و خزرج فرستاد. آنها را گرد آورد و رو به سوی اینها کرد. فرمود: «طبعاً طبعاً من نقل مضمون میکنم، نه نقل به لفظ.» البته سندش را آخر آوردند که هم ابن هشام در «سیره» گفته جلد ۲ صفحه ۴۹۹. هم در «طبقات کبری» آمده و در آثار شیعه و سنی. بخاری گفته، مسلم گفته، طبری گفته. اینور هم شیخ مفید اینها نقل کردند. همه ماجرا را نقل کرد. فرمودند که: «این سخن چیست که از برخی از شما درباره این موضوع به گوش من میرسد؟ اینکه محمد (ص) با دیدن قومش صحابه و انصار را فراموش کرده؟» جمع سکوت کرد. برخی به این سخن اعتراف کردند. اینجا پیغمبر (ص) بر این میشوند که این موقعیت آنی را چاره کنند. حضرت بازی موقعیت آنی را با دیدن نیروی، با دادن نیروی هیجانی بیشتر چاره میکند. چارهای ندارد. پیغمبر (ص) باز هم با هیجان و جو باید کنترل کند، مدیریت. درست است که کار پیغمبر (ص) با آگاهی پیش میرود ولی تو آن لحظات حساس و بزنگاههایی که الان آتش فتنه دارد شعلهور میشود، اگر مدیریت و کنترل نشود، آبی روی آتش نریزد، همه را میسوزاند، میبرد. اینجا پیغمبر (ص) چکار میکند؟ باز مجبورند با یک جو احساسی و هیجانی مدیریت کنند.
«ایشان به اینها چه فرمود؟ چگونه عواطفشان را برافروخت؟» به اینها فرمود: «آیا راضی نیستید از اینکه اهل مکه با گردآمدی از اموال پوچ به سرزمینشان برگردند، شما با پیغمبر (ص) به سرزمینتان برگردید؟» این غنائم مال اینها، پیغمبر (ص) هم مال شما. آقا، جو و رمانتیک کردن پیغمبر (ص). احساسی شد، هیجانی شد. هم گریه کردند، همه ریختند. «آیا غنیمت شما از غنیمت اینها بزرگتر نیست؟ شما با پیغمبر (ص) به مدینه برمیگردید، اینها با یک کولهباری از مال به که جز در برههای از زمان برایشان سودی ندارد.» این انگیزشی بسیار هیجانی است که موقعیت را در لحظه دگرگون میکند. یکهو یک هیجان و احساسی به مخاطب وارد میکند. طرف بخیل دست تو جیبش نمیکند. یک ۱۰۰ تومانی صدقه نمیدهد. ۵ دقیقه باهاش صحبت میکنی، یک چک ۵ میلیونی میکشد. جو احساسی، هیجانی میآید. «این انگیزشی بسیار هیجانی است. این امت که در لحظات عاطفی به سر میبرد، ناگهان دگرگون میشود.»
اوس و در پیشگاه پیغمبر (ص) گریه میکنند، آمرزش میطلبند. باز ولایت و آمادگی و یقین خودشان را به ایشان اعلام میکنند. دوباره بیعت کردند. سر و صدایی شد، همه شد: «یا رسول الله فدات بشیم! به روح نفتی!» که یا رسول الله (ص) از این چیزهایی که الان باب است تو هیجانات را توی نمیدانم میتینگها. تمام شد. اینها میخواستند بیایند بزنند، کاسه کوزه همه را یکی کنند. سر و صدا کنند. چون پیغمبر (ص) خواست این موقعیت عاطفی را ژرفای بیشتری ببخشد. پس از اینکه گریه فرو نشست و عواطفشان آرام شد، به اینها فرمود: «در ازای اینی که در ازای این چه...» پیغمبر (ص) بر آن میشود که گوشی از احساسات پنهان در جانهایشان را بازگو کند تا عواطفشان را در برابر خودشان برانگیزد. فضای عاطفی و روحانی بر آن مجلس بگستراند که موقعیت را دگرگون کند.
«نتیجه این است: امتی که نیروی هیجانی در خود دارد، برابر لحظه تأثر فرومیریزد. وقتی با لحظه تأثر مواجه میشود، امتی که هیجانی است، از هم میپاشد.» یادش میرود پیغمبر (ص) و عهد از ما گرفته و نوه پیغمبر (ص) و خاندان اهل بیت (ع) و توصیه قرآن به اینکه مودت ذیالقربی داشته باشید و همه اینها. یاد انرژی و انگیزه است. یک کینهای فعال میشود. یک نفرتی است. یک طمع، یک هیجانی، یک چیزی، یک شهوتی. یک چیزی را تحریک. آسیاب افتاد. دوباره یک چیزی. یاد... تا اینجایش را داریم. باز نکته هست در این بحث که انشاءالله از شهید صدر تو این جلسات آتی میخوانیم.
این ایام، ایام میلاد امام جواد (علیه السلام) بود، امام هادی (علیه السلام) بود و انشاءالله که امام هادی (علیه السلام)... شهادت امام جواد (ع) را پشت سر گذاشتیم. یادی از حضرتشان شد. میلاد امام هادی (علیه السلام) و انشاءالله که از ادعیه امام هادی (ع) و معرفتی که امام هادی (ع) به ما دادند در قالب زیارت جامعه کبیره نهایت استفاده را بکنیم و شیعه خالص باشیم. اهل آگاهی باشیم. همان آگاهی که تو زیارت جامعه کبیره به ما یاد دادند. امت آگاهی باشیم. امت زیارت جامعه باشیم. امت هیجان و احساسات و عواطف خالی و جوگیری نباشیم. خدا انشاءالله همه ما را کمک بکند و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین، و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین، و لعنت الله علی القوم الظالمین.
در مورد «امت آگاه» و «امت هیجانی» نکاتی را از مرحوم شهید صدر (رضوان الله علیه) در جلسه قبل عرض کردیم و نکات دیگری را هم اینجا مطرح میکنند که بحث مفصل و مبسوطی است. ایشان چند صفحه نکاتی را دارند و نیاز دارد که ما چندین جلسه در مورد این نکات گفتوگو بکنیم و از اینجا دیگر بحثمان تخصصیتر میشود، در واقع، و بیشتر ناظر به دوران حکومت امیرالمؤمنین (ع) است.
تفاوت میان «امت آگاه» و «امتی که نیروی هیجانی دارد»؛ اما میان امتی که آگاه است و امتی که نیروی هیجانی در خود دارد، تفاوتی بزرگ هست: کاهش نیروی هیجانی با دور شدن از کانون خود برخلاف آگاهی. هر چقدر از کانون دور میشود، امتی که هیجان دارد از آن منبعی که داشته گرما میگرفته و آتش عشق او و آتش حرارت او را شعلهور میکرده، هر چه از آن کانون دور میشود، آدمی که احساسی و هیجانی است، مثلاً در اثر رفتن به هیئت، در اثر گوش دادن صحبتهای فلانی، در اثر خواندن کتابهای فلانی، یک مدت که از او دور میشود، سرد میشود. یک مدت آن هیئت نرود، در اثر رفتن به حرم امام رضا (ع) بود که این انرژی را داشت، در اثر رفتن به مسجد بود که انرژی داشت. یک مدت که فاصله میگیرد، سرد میشود.
ببینید البته اصل هیجانی بودن بد نیست و بدون هیجانی بودن اصلاً معنا ندارد که کسی بخواهد تو این مسیر بیاید؛ برای اینکه افراد معمولاً اول با عقلانیت و تعقل و اینها نمیآیند، اول با همان احساسات و هیجان و عواطف میآیند. به مرور باید اینی که گرم شده، چون اصلاً هیچ چیزی پخته نمیشود، مگر اینکه اول گرم بشود. راه پخته شدن، گرم شدن است؛ ولی نباید در گرم شدن متوقف بشود. باید این را استمرار بدهد تا حدی که به آن پختگی برسد که وقتی میخواهد به پختگی برسد، دیگر جلز و ولز دارد، دیگر روغن دارد میاندازد، دارد لعاب میاندازد، دارد جمع میشود. این گوشت وقتی دارد پخته میشود، کم کم دارد جمع میشود، آب میشود، تو فشار و حرارت زیادی قرار میگیرد. این وقتی که انسان دارد پخته میشود، از گرما در میآید ولی مسیرش از راه گرماست.
بله، انسان مسجدش هم برود، هیئتش هم برود، حرمش هم برود، کتابش هم بخواند، سخنرانیش هم گوش بدهد. در اثر اینها هم دارد تو این فضا قرار میگیرد؛ ولی اگر دارد از این فاصله میگیرد، سرد میشود. این اولاً علامت هیجانی بودن است، ثانیاً این محبت را سعی کند، این علاقه و انرژی و حرارت را سعی کند مدیریت کند، جهت بدهد که اگر فاصلهای هم گرفت، این فاصله خیلی به او آسیب نزند. البته به هر حال آسیب گرفت. این فاصلهگرفتن به هر حال آثاری دارد، حتی در آن شخصی هم که پخته شده، به هر حال این پخته است ولی سرد میشود. بله، غذای پخته هم سرد میشود. مثل غذای پختهای که همین الان روی آتش بوده، نیست ولی به هر حال پخته است، از پختگی دیگر در نمیآید.
امتی که هیجانی است، این شکلی فاصله میگیرد و سرد میشود. نیروی هیجانی در طبیعت خودش رفتهرفته با دور شدن از کانون نیرو، کاهش پیدا میکند. کانونی که نیرو بر امت اسلام فراهم ساخت، شخص پیشوا بود که برترین درودها و سلامها بر او. طبیعی است که حالت امت پس از درگذشت پیامبر (ص) به کاهشی پیوسته در میافتد، همچون حالت کسی که از نیروی حرارتی خورشید یا آتش بهرهمند است و سپس از خورشید یا آتش دور میشود. وقتی از دوران حیات پیغمبر (ص) دور میشود، از خود پیغمبر (ص) فاصله میگیرد، پیغمبر (ص) از دنیا میروند، این هم سرد میشود. اینگونه این حالت نزد او به طور پیوسته کاهش پیدا میکند. آن نیز همینگونه بود. تاریخ اسلام ثابت میکند که امت اسلام در حالت کاهش پیوسته آن نیروی حرارتی بوده که رسول خدا (ص) به هنگام درگذشتش در میان امتش به جا گذاشته بود. پیغمبر (ص) یک حرارتی بین مردم گذاشته بودند. وقتی از دنیا رفتند، امت از این حرارت کمکم فاصله گرفت و سرد شد.
برخلاف آگاهی، آگاهی به آن معنای فراگیر و متمرکز که ریشههای پیش از خود را برمیکند و تمامی مفاهیم و اندیشههای پیشین را از میان برمیدارد، در طبیعت خودش پایداری و برجایی دارد، بلکه در گذر زمان ژرفا هم پیدا میکند. آگاهی برعکس، هر چه میگذرد اتفاقاً پختهتر میشود، بیشتر آشنا میشود، بیشتر عمق پیدا میکند، بیشتر باورش میشود، بیشتر برایش اثبات میشود؛ ولی تو فضای احساسی و جو، هر چه میگذرد، این سرد میشود. آن شور و انگیزه و انرژی و امید را از دست میدهد. چرا که این آگاهی به طبیعت خودش تداوم پیدا میکند. به تدریج فراخور مسیر عمل و روند رویدادها برایش زمینههای نوینی ساخته میشود. این چنین یک امت آگاه، امتی که در راستای ژرفنگری در آگاهی خودش پیش میرود و امتی که نیروی هیجانی هنگفت در خود دارد، امتی که اگر تنها با آن نیرو بر جا بماند، نیروش رفتهرفته کاسته خواهد شد. اگر فقط هیجان باشد، هر چه جلوتر میرود، هی انرژیش کم میشود.
بعضیها تا جوان هستند، انقلابی. سن و سال که میرود بالا، هی از آن حالت... این معلوم میشود که جوان هم که بود، انرژیهایش، آن انقلابیگریهایش اثر هیجان بود. حضرت امام (رضوان الله علیه) هر چه سنشان بالاتر رفت، رهبر معظم انقلاب هر چه سنشان بالاتر آمد، اینها انقلابیتر شدند. تو مسیر انقلابی خودشون مستحکمتر شدند. بیشترین مسیر برایشان اثبات شد. بیشتر به حقانیت این مسیر پی بردند. حضرت امام (ره) مواضعی که اواخر عمر گرفتند، احساس میکنید یعنی قشنگ "صحیفه امام" جلد ۱ و جلد ۲۱ و ۲۲ اینها را که آدم میخواند. ۲۱ البته این جلد آخر "صحیفه امام". وقتی با جلد اول "صحیفه امام" مقایسه میکنید، احساس میکنید که اینها جابهجا نوشته شده؛ با اینکه مثلاً جلد اول "صحیفه امام" مربوط به سنین ۳۰ سال امام خمینی (ره) است، ۳۰ الی ۴۰ سالگی امام (ره). جلد آخر مال حدود ۹۰ سالگی امام خمینی (ره) است. حرارت و احساسات و انرژی انقلابی حضرت امام (ره) سال آخر از دوران جوانی و یکی دو سالگی و اینهایشان بیشتر است. به خاطر چیست؟ به خاطر اینکه آگاهی هر چه میگذرد، پختهتر میشود. باور عمیقتر میشود. این چون در قلب با او آغشته شده، با او عجین شده، با او یکی شده.
آدم جوگیر هیجانی هر چه میگذرد، بیشتر یخ میکند. انرژی دو سال پیش را ندارد، پنج سال پیش را ندارد. او این کسی بود که میرفت سازمان ملل، آمریکاییها را میکرد تو لوله و قوطی و الان آمده میگوید که بیایید با هم خوب باشیم، با هم مذاکره. تو همانموقع رفتی دانشگاه فلانجا، صهیونیستها را لوله کردی، پدرت را درآوردی. میخواستی بروی با رئیس جمهور آمریکا مناظره کنی. هفت هشت سال گذشته، ۱۰ سال گذشته، چی شدی؟ قلب نیست. یک کله پر باد، پر آتش است. یک مدت که میگذرد، فروکش میکند. الان دیگر اینجوری رأی میآورد آدم. الان دیگر ببین مردم آنجوری خیلی خوششان نمیآید. از اولش نگاهت به مردم بود که مردم از چی خوششان میآید که نشد اسلام و مسلمانی و خدا و پیغمبر. هیجان همانی است که همه دنبالش میروند، تو هم میروی.
ملانصرالدین سر نانوایی ایستاده بود، دید صف شلوغ است. برگشت گفت: «ملت برای چی اینجا وایسادین؟ برین کوچه پایینی دارن آش میدن.» همه دویدند رفتند. صف خالی. کل کوچه دارند میروند. نانواها هم دارند میروند. گفت: «نکنه واقعاً کوچه پایینی آش میدن و ما خبر نداریم؟ الکی وایسادیم سر صف.» دروغی که خودت گفتی، وقتی دیگر مشتری زیاد میشود، آدم دنبالش زیاد است، کم کم خود آدم باورش میشود. آدم جوگیر هیجانی کم کم باورش میشود که نکنه بابا آنجا خبری است، همه دارند میروند آنور.
دومین ویژگی آگاهی از تأثرپذیری به لرزه نمیافتد، برخلاف نیروی هیجانی. آگاهی از تأثرپذیری به لرزه نمیافتد. وقتی حرف مخالف میشنود، وقتی داد میزنند سرش، وقتی میبیند قلمها علیهش دارد به کار میافتد، وقتی کامنتها زیاد میشود، دچار تردید نمیشود در مورد خودش. آدم زیاد میبیند، یک پستی را میگذارد، فکر میکند ازش استقبال میشود، پنج تا، ۱۰ تا، ۲۰ تا کامنت منفی که میآید، پست را جمع میکند، میبندد.
درست است تو باورت بند به این خوشایند مردم است. تو نیروی هیجانی هستی و این نیروی هیجانی عمدتاً به نفاق کشیده میشود. از جنس مردم کوفهای که با احساسات شور میآیند دنبال علی (ع). اول علی علی میکنند، بعد دیگر کم کم چهار تا کامنت از شام میشنوند و چهار تا کامنت از اینور میشنوند، چهار تا کامنت از خوارج میشنوند. یک کمی حرفهای طلحه و زبیر را میشنوند. بعد استدلال هم میآورند، میگویند بالاخره آدم باید حرف همه را بشنود. بالاخره طلحه و زبیر هم آدمهای کمی نبودند، سابقه دارند. هم از... به یک رسانه تو چی نکن. از همه جا حرفها فقط از یک کانال داری میشنوی. هر چه علی (ع) میگوید قبول میکنی. تو فقط پای منبر علی (ع) مینشینی. یکم بزن آنور، طلحه نیوز، زبیر نیوز. ببین طلحه و زبیر چی میگویند. یک شام نیوز را ببین، شام اینترنشنال ببین. ببین این معاویه برای بچهها اینها چی میگویند. آنها هم چیزهای جالبی میگویند. آنهایی که اینها میگویند، آنها نمیگویند. اینها همه را سانسور میکنند، آنها ولی پخش میکنند. مثلاً تو خبر داشتی دیروز پشت در مسجد علی (ع) بزن بزن بوده؟ بعد یکی از همینها که پشت علی (ع) نماز میخواند، زده شکم طرف را سفره کرده. نمیگویند که اینها تو کانال این کوفه نیوز که اینها را نمیگوید که. این رسانه دولتی علی (ع) که نمیآید اینها را توی نماز جمعه بگوید. شام نیوز گوش بدهی، آن رسانههای معاویه و اینها میگویند. واقعیت. آنها میگویند. یکم آنجا را گوش بده، دستت بیاید چی به چی. مغزت را پر کردهاند اینها. بالاخره آنها همه چیز، همش که دروغ نیست که. چهار تا راست هم توش پیدا میشود. ولی با جهتدهی و با برنامهریزی و کم کم این آدم سست میشود، این تأثرپذیری.
ولی آدمی که آگاه است، انتخاب کرده. میگوید: «اینها را تو از الان داری به من میگویی و از روز اولی که بین علی (ع) و معاویه انتخاب کردم، همه اینها برایم روشن بود. تو فکر کردی مثلاً من با خودم روز اولی که علی (ع) را انتخاب کردم، نمیدانستم که در حکومت علی (ع) ممکن است یک جاهایی هم ظلم بشود؟ ممکن است یک حقی هم خورده بشود؟ ممکن است یک انحرافی هم تو حواشیش دیده بشود؟ من نمیدانستم؟ تو سپاه معاویه ممکن است یک عدالتخواهیها و رحم و مروتها و محبتها و انساندوستیهایی هم باشد؟ از اول میدانستم. ولی انتخاب کردم بین علی (ع) و معاویه. این علی (ع) آن انسان، خلیفه الله. این معاویه همان انسانی که قرار است در حد شهوات و غرایز باشد. من بین این دو تا انتخاب کردم. اینور ممکن است گاهی صداقتهایی باشد، امانتداریهایی باشد، وجدان کاریهایی باشد. تو حیوانات مگر نیست؟ ما وجدان کاری تو حیوانات نداریم؟ این گاو، گاو بزرگوار که خدا طول عمر خیلی بهشان ندهد که ما بتوانیم اینها را بخوریم. در حد خورده شدن طول عمر پیدا کنند که رشد کنند، بشود ما کبابشان کنیم. طول عمر برای اینکه شیر بدهند خوب است. این گاو وجدان کاری ندارد؟ کدام گاوی را دیدی کله صبح بیدار نباشد، شیر ندهد؟ نه، الان حال ندارم. میخواهم بخوابم. امروز مرخصی رد کن. میخواهم بروم استراحت، تفریح آخر هفته است، با بچهها میخواهیم برویم شمال. واسه خودش تو شمال هستی دیگر. علفش را بده، درختش را داشته باشد، دمشم تق تق تکان میدهد و زنگوله میزند و کیف میکنی این را میبینی. ماشاءالله پشت بازو، گردن، همهاش میزان. این سینهها هم روی هوا پر شیر. وجدان کاری، زحمت، تلاش. فایده.
سگ، دزد بخواهد بیاید، غریبه بخواهد بیاید، نصف شب از خواب میپرد. تا جایی که بشود میدود، میرود گاز میگیرد. صداقتش را میبینی. وفا میبینی. وجدان کاری میبینی. خب میبینی. ولی همهاش در حد حیوانی است. نشان بدهد. از آنور هم از آدمیزاد، این موسی کوتقی اینجا تو این فضایی که ما هستیم، الان صدایش دارد میآید. موسی کوتقی یک جوجه گذاشته بود. تخمش نصفه روی هوا بود. دو هفته شد، سه هفته شد، دو سه هفته تقریباً شده، آقای جوجه بزرگ شده، پرواز میکند، میرود، میآید. بچه آدمیزاد مگر سه هفتهای میتواند این کارها را بکند؟ یک سال و نیم طول میکشد. یکم بتواند وایسد. استخوانش صفر. مقایسه کند آدم اشرف مخلوقات. ننه زائیده، یک ماه از جا نمیتواند بلند شود. بچه تا یک سال نمیتواند راه برود. بیا نگاه کنیم موسی کوتقی را. مادرش تخم گذاشته، یک ساعت بعد رفته بیرون، دور زده. بچهاش هم یک هفته بعد پاشده راه افتاده، پرواز کرده. بعد باز به این میگویند اشرف مخلوق. مقایسههای این شکلی که معلوم است همیشه یک چیزی آنور پیدا میشود، پیدا میشود.
یک مقایسه برایش میکنم بین علی (ع) و معاویه. چهار تا ضعف تو حکومت علی (ع) پیدا میشود، چهار تا نقطه قوت قشنگ هم تو حکومت معاویه پیدا میشود. همین باعث میشود آدم جوگیر هیجانی. همین، همین مقایسه را که بهش میدهند، دست برمیدارد، سست میشود، شل میشود، زبانش بسته میشود، به لکنت میافتد. گفتن ندارد، چون با آگاهی نیست، با عقلانیت و تدبیر و انتخاب نبوده.
تفاوت دیگر اینکه آگاهی از تأثرپذیری به لرزه نمیافتد. آگاهی در برابر تأثرات سفت است. تأثرات، بله، موشک خودی هواپیمای بیگناه را زده. حالا چکار میکنی؟ همان روز اول بنده میدیدم بعضی از این ظاهراً حزباللهیها تسمه پاره کرده بودند. «آه، مملکتی شدین! چه حکومتی شد! اینجور ظلم میکنید! هواپیما را میزنید! فلان میکنید!» نمیتواند تشخیص بدهد. اولین خطای انسانی پیش میآید. به عمدش هم پیش میآید. حکومت پیغمبرش هم پیش میآمد. میکشتند. مسئولیتی از جانب پیغمبر داشت. متعرض قبیلهای میشد، ممکن بود قتل هم انجام بدهد. به پیغمبر هم دیه را پرداخت میکردند.
حکومت امیرالمؤمنین (ع) بود. مگر شاخص برای سنجش این دو تا حکومت اینهاست؟ ذات این حکومت را باید نگاه کنیم. یک ذات برآمده و متعهد به اسلام، به پیغمبر، به آن خطی که پیغمبر سر راه گذاشته و نشان داده، خط قرآن. یکی هم ذات، ذات عناد در برابر این است، لجاجت در برابر این است، دهنکجی به این است. این اصل مسئله است. حالا تو حواشی چهار تا خوبی آن دارد، چهار تا بدی هم این دارد. با این چیزها که نمیسنجند.
دست طرف را امیرالمؤمنین (ع) قطع کرده بود. دزدی کرده بود. راه افتاد تو کوچه. یکی از طرفداران معاویه دید یا از خوارج بود. شروع کرد مسخره کردن. «این هم علی (ع)! علی (ع) سنگش را به سینه میزنی؟ خوب حقت را گذاشت کف دستت. دستت هم برید.» شروع کرد تعریف کردن از امیرالمؤمنین (ع). امام (ع) کارش درست است، به حق بوده. باید دستم قطع میشد، دزدی کرده بودم. البته خبر به امیرالمؤمنین (ع) رسید و حضرت هم با عنایتی و با معجزه و کرامتی دست او را مثل روز اولش کردند. انگشتها را متصل کردند به دست.
منابع، غرض اینکه آدمی که آگاهی دارد، اینجور وقتها تأثرات رویش اثر نمیگذارد. دستش را قطع کردند. فرمود: «اگر با شمشیر به بینی مؤمن بزنم» – امیرالمؤمنین (ع) تو نهج البلاغه فرمود – «از من دست برنمیدارد. ولی به منافق اگر انگشتانم را عسل کنم تو کامش کنم، به من رو نمیآورد.» تابع جو و احساسات و هیجانات و حب و بغضهای شخصی و کینهها و نفرتها و فضاسازی رسانهای و اینهاست. بهش محبت هم که میکنم، باز چه برنامهای دارد؟ یک برنامه، یک چیزی هست. یک طرحی باز اینها این کار خودشان است. باز یک چیزی، یک کاری میخواهند بکنند. احتمالاً میخواهد یارانمان را قطع کند. اینجور انگشتانش را دارد میکند تو دهانم عسل بدهد، باز ... بچه بچه... چیزی از ما گرفتن، کشتن، زندان کردن، اینجوری محبت میکند. طبیعی است. به مؤمن اگر شمشیر بزنم، برنمیگردد. مؤمن چون اعتقاد تو قلبش راه پیدا کرده. آگاهی هیجان نیست.
اما نیروی هیجانی از تأثرپذیری به لرزه میافتد و تعصب در این کدام احساسهای باطنی پنهان را، احساسهای باطنی پنهان را بیرون میکشد، پشت پرده برای سطح نفس را هویدا میکند. نشانت میدهد که واقعاً باور نداشتی. نشانت میدهد که در عمق دل بدت میآمد، حسادت داشتی، کینه داشتی از امام (ع). بعضی حسادت که نداشتند. تو مراتب عالی هم بودند. نفر دوم بعد از امام (ع) اینها شناخته میشدند. شرایطی پیش آمد. تأثراتی. یکی از اعضای بیت اینها را گرفتند. حکمش اعدام بود. به وضوح هم اعدام بود. خودش آمد رو به روی دوربین نشست، اقرار کرد، اعتراف کرد. «گریه بازی بابا! پافشاری کرد که این را صحنهسازی کردند. من را صحنهسازی میکنید؟ از این حرفها.» اعدامش کردند. این بابا شروع کرد لگدپراندن به نظام و انقلاب. آمد بعد از جنگ، ۲۲ بهمن ۶۷، حرفهایی زد در مورد جنگ. امام (ره) نامه نوشت. از خانواده شهدا عذرخواهی کردند. عزلش کنم. تأثرات هیجانات را میریزد بیرون. نشان میدهد اینی که تا حالا داشتی، کینه بوده، حسادت بوده، انقلابیگری نبوده، اخلاص نبوده، ایمان نبوده، باور نبوده. داستان نفرت با آنها. یار این شدی از سر بوی گندم ری که اینها میدادند، دنبال اینها آمدی. فکر کردی اینجا خبری است.
اول اخلاصی داشتی، کم کم آدم عوض میشود حال و هوایش. تو گوش آدم فوت میکنند، تو دماغ آدم فوت میکنند. کم کم دماغ باد میکند. کله پر باد میشود. هی استاد، آیتالله، مرجع عالی، قربونت بشم و جیگرت را خام خام و اینها را هی میشنود. کم کم جوگیر میشود. نایب نمیدانم امام زمان (عج) شدی. محبتها را نکنیم. به هر حال ما هم وظایفی داریم. ولی آن آدم جوگیر میشود اینها را وقتی میشنود.
شهید حاج قاسم سلیمانی فرمود: «وقتی به من میگویید مالک اشتر علی، من تنم میلرزد. تو خودم خودمو میخورم. ما کجاییم؟» بزرگان. رهبر انقلاب فرمود: «اسم من را کنار اسم اهل بیت نیاورید. اسم امیرالمؤمنین، اسم امام زمان نیاورید. از درون میلرزم، میترسم.» بعضیها هم خوششان میآید، کلی حال میکند، سرخ شد. اصلاً انقدر صفا گفته، دوباره بگو. البته خیلی محترمانه دیگر. یک جور نمیگوید که ضایع بشود. اینجوری میشود. این فرق آدمی است که هیجانی است با آنی که آگاه است.
امتی که هیجانی است، این تأثرات، جوسازیهای رسانهای، موجها، کینههای شخصی. بسیاری از اینها که با انقلاب مشکلی پیدا کردند، وقتی آدم میرود آمارشان را در میآورد، در حد یکی دو تا، پنج تا، ۱۰ تا نیستند، خیلیاند. بنده آنقدری که خودم بررسی کردم، از نزدیک در جریان بودم. مناسبتی یک شب بازداشتگاه خوابیدیم. دفاعی از بازداشتگاه خودمان نداریم. یک وقتی این بر بچههای عزیز نیروهای گل بالایمان که بالا و پایینمان را گاهی یکی میکنم، اینها دنبال سوژهای از ما میگشتند. میخواهم بگویم موی دماغیم. بعد خیلی زحمت کشیده بودند دیگر. تو جلسات و صحبتها هیچی پیدا نکرده بودند. همهاش از امام و انقلاب. یک جلسهای داشتیم که تو منزل یک عزیزی بود. اهل جلسهام همه خانمهایی بودند که متوسط سنی از ۵۰ سال، ۴۰ سال به بالا بود و از قدیم هم با این جلسه ما صحبت داشتیم و این بحث هم مال مثلاً مسجد و حسینیه و اینها بود. «اسرا منزل ما بگذارید منتشر شد بحث میهمانی و اینها.» این بچههای بالا، یکی از رفقای خودمان که از بچههای بالا، واقعاً بچههای بالا بود و اینها، گفت که اداره نامه آمده که یکی از این خانمها را فرستادن توی جلسه شما که بررسی بکند. این بنده خدا یک ساعت نشسته گوش داده و یک جوری میخواستیم یک چیزی پیدا کند علیه نظام و رهبری که تو داری یک چیزی میگویی که بیایند جلسه را ببندند. بعد میگوید که خیلی زور زده بودند، به هیچی نرسیده بودند. یعنی من میخواستم خودم را شرحه شرحه کنم وقتی این را شنیدم. یعنی دوست داشتم یکی بیاید من را اربا اربا کند. گفت که: «این رفیقمان مرد بود، جلسه جلسه زنانه بود.» گفت: «شما تو جلسه در مورد این صحبت کردی که سبزی حضرت زهرا (س) خرفه بوده.» گزارش رد کردند که اینها دارند ترویج خرافات. «خرفه خرافات!» گفت: «نه، گفتند که برای چی باید ما اینها را به مردم بگوییم که سبزی حضرت زهرا (س) خرفه بوده؟ این پایههای نظام.» روایت خوندی سبزی حضرت... بعد تازه تک تک معصومین را گفتی سبزی که میخوردند چی بوده؟ بگذریم ازت. بخشیدنی نیست. این را به من گزارش رد کردند. ممکن است جلسات تعطیل بشود به خاطر همین که مثلاً موسی بن جعفر (ع) آن سبزی را دوست داشتند، امام صادق (ع) این را. تو داری بین اهل بیت. «همه سبزی را دوست داشتم. چرا تو اصرار داری هر معصوم یک سبزی دیگر دوست داشته؟» اینها بیماری روانی است. حالا عقده و حقارتها و کینهها و نفرتهایی که از بچگی اینها داشتند. زخم کشیدهایم. در عین حال جانمان هم کف دست است.
برادرانم که میبینند، از همینجا التماس دعا عرض ارادت داریم بهشان. از هر جایی که این بحث را دارم گوش میدهند. رفقایمان و عزیزانی که بحث را پیگیری میکنند. بر بچههای پاک امنیتی جاهای مختلف زیادند و ما خیلی لطف دارند. آنها ما را میشناسند، میدانند خود آنها هم انتقاد و اعتراض دارند. یک وقت خود یکی از همین بچهها آمده بود از یکی دیگر از همینها گله میکرد. میگفت تو اداره بحث تو مطرح بوده برای سخنرانی دعوت کنند از این سران هم لباسم بود. متأسفانه علیه تو چیزی گفت. بعد گفت: «گفتیم که، گفت فلانی منحرف است.» بعد این رفیقمان خودش جزو نخبههای کشور بود. «حالتان نمیشود. ماها که اهل تخصص به تو بگویم الان حالت نمیشود. زیرآب ما را.» ما خوشحال میشویم از اینکه جلسات تعطیل بشود و نرویم و اینها. خوشحال میشویم، باورتان نمیشود. چرا، باز هم خوشحال میشویم که آقا جایی صحبت نکنیم، نرویم، نیاییم. همانقدری که دست خودمان بوده تا حالا بستیم، خودمان را سانسور کردیم. همه ماجراها با افتخار میکنیم که هر چی کتاب چاپ کردیم تو بازار نرفت. ورزش چاپ نشد. یک کتاب ما را الان دو سال است که سر کار گذاشتند. ما را نشر محترمی که ما یکی از کتابهایی که اینها چاپ کرده بودند، خیلی ترویج کردیم، شهر کردیم و اینها. از آن نشرش هم تعریف کردیم و اینها. الان یک سال و خردهای است که کتاب تو انباری نگه داشتن چون صرفه اقتصادی ندارد برایشان. چاپ نمیکند و ماجرا درست کرد. ما خوشحال میشویم. ما دست اینها را میبوسیم. کتاب چاپ بشود، بیاییم وقت خلقالله را بگیریم. وظیفه داشتیم نوشتیم. شما وظیفه دارین که چاپ نمیکنید. جواب دادنش با خدا و حساب کتابش با شما. دیگر ربطی به ما ندارد.
بحث نظام سر جایش، این حرفها سر جایش. ما اعتراض داریم، انتقاد داریم. اینها همه سر جای خود. ولی این، این بچه جوان دانشجویی اعتراضی کرده. به ناحق هم ورش میدارند، میبرند بازداشتگاه. دو تا از این بچهها. یکی از مسئولین اولی که رأی آورده بود، رفته بود آمریکا و تلفنی با رئیس جمهور آمریکا صحبت کرده بود. چند تا از این بچههای پاک دانشجوی نخبه حزباللهی ما رفته بودند فرودگاه که اعتراض کنند که رهبری هم بعداً اعتراض کرد به همان حرکت. با دست بسته. یکی از این بچهها برای بنده تعریف میکرد، بچههای خوب دوستداشتنی. میگفت: «من را با دست بسته، دستهایم بسته بودند، آویزان. شبها این شکلی سر کردم.» که تو از کی خط گرفتی؟ کی به تو گفته بروی آنجا؟ عکس رهبری آن بالا سر بود. برگشتم گفتم که: «ببین ما که چاکر رهبری و نظام و اینها هستیم. ولی این کار را با هر کی غیر از من کنی، از این در که بیاید بیرون»، سریال تعبیر به کار برده بود: «بیزار از این انقلاب و رهبری اینها میشود.» عمدتاً کسانی که این بچههای خوبی که بسیجیهای بودند که دوران طلبگیشان حمله میکردند به طلبهها و فلان و اینها. الان کار به اینجا رسیده که لایو میروند با فلان خواننده و اینها. بروی ببینی که یک شب بازداشتگاه بوده. به مناسبتی یک شب بازداشتگاه خیلیها را بیچاره کرد، آقا. خیلیها را بیچاره کرد. یک شب بازداشتگاه میخوابد، قید همهچیز را میزند. چرا؟ چون جو هیجان است.
آگاهی اگر باشد. بنده از علمای مشهد کسی را سراغ دارم، خیلی هم مثلاً آدم آنجوری نیست که ما دلمان برایش غش برود و این حرفها. ولی آدم سالم و خوبی است. آدم ملایی است. حالا نمیدانم الان هنوز ایشان در قید حیات است یا نه. از شاگردان مرحوم آیتالله خویی بوده. کتابخانه نجف مسئولیت داشته. ایشان اجتهادش را هم آقای خویی امضا کردند، هم آقای میلانی. اینجا ایشان مسئول دفتر یکی از مراجع مشهد بوده که دو تا برادر بودند دیگر. با این ویژگیهایی که میگویم معمولاً شناخته میشوند اینها و دوست هم ندارم کد بدهم که آن شخص شناخته بشود. دو تا از برادران بزرگواری که در مشهد بودند و مرجع بودند و اینها با انقلاب زاویه پیدا میکند. بچههای اطلاعاتی و امنیتی و اینها شب میریزند و این دفتر را تعطیل میکنند و احتمالاً یک کمی خلاصه. میخواهید مثلاً افراد و دفتر و اینها شل است، با یکم چکش اینها را سفت کرده بودند. یکم کتککاری، ضرب و شتم و اینها داشته. این آقا به بنده میگفتش که: «پدر ما را این بچههای امنیتی درآوردند.» گفت که: «خیلی ما را آزار دادند سر این ماجرا.»
این آقا آنقدری که از رهبر انقلاب تعریف میکرد، من باورم نمیشد. گفتم دارد غلو میکند. گفتش که: «رهبر انقلاب چون رفاقت قدیم با هم داشتیم، از ۵۰، ۶۰ سال پیش، بعضی وقتها به مناسبتهایی برای من هدیه میفرستند. آقا نامه دادند به من. از من دلجویی کردند که این بچههایی که امنیتی اطلاعاتی کارهایی که با شما کردند، من عذرخواهی میکنم.» بعد یک وقت صحبت شد. ایشان به من میگفت با اینکه آدم آنجوری نیست. یعنی اولاً که آدم بیپروا است. ایشان خیلی اهل مراعات این و آن نیست. راحت ما رفقا اینها خیلی راحت برخورد میکند. یک وقت ما دنبالش میخواستیم ببینیم چند دقیقه دیر کرده بودیم، قشنگ شست ما را، چلاند. «ترافیک گیر کردی!» آدم صریحی است، از کسی هم باکی ندارد. اول انقلاب هم بالاخره زهرش را دیده این بنده خدا.
ایشان میگفتش که: «تو چه میفهمی حکومتداری یعنی چی؟ تو چه میفهمی این سید دارد چکار میکند؟ زمان آقای بروجردی، آقای بروجردی مرجعیت میکرد، شاه حکومت میکرد. این سید هم مرجعیت میکند، هم حکومت میکند. میفهمی یعنی چی؟ از زمان شیخ طوسی تا حالا کسی حوزههای علمیه را این شکلی اداره نکرده.» بحثهای علمی میکرد. «از زمان شیخ طوسی وقتی طلبهای از دنیا میرفت، شهریه همسرش را قطع میکردند. حتی به ابعدالعجله.» این هم کار نداشتند دیگر. اینها تعابیر فقهی که مثلاً اگر زایمان کند، چون هنوز در عده به حساب میآید. به عده کار نداشتند که بابا مثلاً تو زایمان این صبر کن. همان که میمرد، شهریه قطع میشد. گفت: «این سید اگر نبود، این طلبهها از فقر و فلاکت مرده بودند. این بیمه و این حمایتها.» یعنی کسی که آدم حوزوی و کاری به سیاست و اینها ندارد. آگاهی این یعنی آدم هیجانی و جوگیری نیست که یک داد سر ما زدم، من کلاً دیگر همه مباحث فلسفیام کلاً شسته شد و ریخته شد. باور قلبی این جوانم غلط میکند که داد میزند. برخورد میکند آن جوان تند بیعقل کله شقی که به اسم انقلاب و نظام و اطلاعاتی بازی و اینها پا تو حریم مردم میکند، سر تو زندگی مردم میکند، با آبروی مردم بازی میکند با سن نفهمی و حماقت و تخرخر خودشه. تخلخر واژه شریفیه. دسر تخخر خودشه. اینها ربطی به اینور ندارد. تأثرات تو حکومت امیرالمؤمنین (ع) بعد از اینها خیلی استفاده میشود. چهار تا آدم فاسد را میآورند این وسط رمان نفوذی، قشنگ ذهن مردم را نابود میکند. همهچیز را خراب میکند.
آگاهی چیزی است که در ژرفای نفس بشری پایدار است. در حالت تأثر، چه تأثری ناخوشایند، یعنی اندوه و درد، چه تأثری خوشایند، مثل شادی و لذت و پیروزی، در هر دو حال پشت پرده سرِ پشت آن نیروی هیجانی پنهان شده بود، نمایان میشود. نیروی هیجانی در امتی که تنها از آن بهرهمند باشد، نیروی این چنین است. اما امت آگاه، آگاهیش در گذر زمان سفت و نیرومند میشود. هر گاه توسل جدیدی بهش دست میدهد، شخصیت آگاهش در برابر این تأثر پایداری میورزد و آن تأثر حال و هوای فراخور موضعی که آگاهیش میطلبد میبخشد. این تفاوت بین آگاهی و نیروی هیجانی است.
بخش بعدی را ببینید چی میفرماید. میفرماید که: «امت اسلامی نیروی هیجانی داشت، نه آگاهی روشن.» ادعای ما این است. «آن امت بزرگ اسلامی که پیشوای بزرگ (صلی الله علیه و آله) بر جای گذاشت و والاترین نمونه از امت را در تاریخ بشر تا به امروز پدید آورد، نیروی هیجانی بسیاری در خود داشت. امتی نبود که آگاهی روشن داشته باشد تا همه سوی زندگیش را در میان بگیرد، اصول جاهلی را ازش ریشهکن کند.» انقدر این آگاهی نیامده بود که اصول جاهلی را بکند. جاهلیت ریشههایش هنوز بود. یک کمی این بیرونها، این نمای بیرونی اسلام هم آمده بود، یک جلوهای در زندگی اینها پیدا کرده بود. بعد نماز و روزه و حج و زکات و اینها یک چیزهایی از اسلام دیده میشد؛ ولی آن اعماق فکر و قلب و ذهن و اعتقاداتشان را هنوز نگرفته بود. «دلیل این ادعا سراسر از تاریخ همین امت پیداست. هر کی تاریخ بخواند درمییابد که این امت، امت نیروی هیجانی بوده. امتی نبوده که آگاهی روشن داشته باشد و اصول جاهلی در حالات تأثر ازش ریشهکن شده باشد. چه تأثرهای خوشایند، چه تأثرهای ناخوشایند.» روشن است که این امت تنها امت نیروی هیجانی بوده و امت آگاهی... از اینکه این امت، امت هیجانی بوده، نه امت آگاهی، مثالهای جالبی هم هست. حالا ببینیم چقدرش را میتوانیم بخوانیم.
اولیش مربوط به غزوه حنین است. غزوه هوازن. دو تا قبیله هوازن و غطفان افراد زیادی را آماده کردند برای جنگ با پیغمبر (ص). واسه همین غزوه حنین را بهش غزوه هوازن هم میگویند. بعد از فتح مکه هم بود این غزوه. ببینید این امت بزرگ با آن نیروی هیجانی در لحظه تأثر چه کرد. «رسول خدا (ص) با سپاهی آمیخته از انصار و قریشیان مکه بیرون آمد. در نبرد پیروز شد. غنائم بسیار گرفت. تصمیم پیغمبر (ص) بر این بود که این غنائم بین مسلمانان مکه که با ایشان بیرون آمده بودند، تقسیم کند.» بنابراین همه غنائم را بین مسلمانان مکه تقسیم کردند و از آن هیچی به مسلمانان انصار ندادند. این لحظه تأثر است. احساس میکند حقش دارد خورده میشود. اینجاست که آن تکانه، همان ماجرای اطلاعات است. آن ماجرای شب بازداشتگاه اینجاها پیش میآید. یک تکانی همچین میدهد، میبینی که نه، خیلی از باور قلبی نبوده. تا اینجا با پیغمبر (ص) بودی، جو و احساس و هیجان و اینها بوده که تا اینجا.
این لحظه تأثر. «در این لحظه تأثر روانی، انصار خودشان را کسانی میبینند که با رسول خدا (ص) از مدینه بیرون آمدند تا مکه را فتح کنند. با فتح مکه بزرگترین پیروزی تو زندگی پیغمبر اکرم (ص) برای امت به بار نشاندند. حالا ایشان به راه سپس با ایشان به راه فراخوان مردمی جدید پا گذاردند. آمدند افراد جدیدی را بیاورند اسلام. حال همه غنائم به آن مردم جدید اختصاص پیدا میکند. آنها همه را از دست پیغمبر (ص) دریافت میکنند.» این لحظه تأثر است. تو این لحظه از لحظههای تأثر، نیروی هیجانی کافی نیست. اینجا به آگاهی نیاز داریم تا این امت را پایدار نگه دارد. بتوانند بر لحظه تأثر چیره بشوند. آیا چنین آگاهی بود؟ انقدر اینها عمیق و ریشهدار بودند که اینجا خیلی نرم و خونسرد و کول و آرام وایستند نگاه کنند، بگویند: «یا رسول الله (ص) مال شماست و هر چه شما بگویید.» اینجا به آگاهی نیاز داریم تا این امت را پایدار نگه داریم. بتوانند بر آن لحظه، بر لحظه تأثر چیره بشوند. آگاهی بود؟ خیر، نبود. چرا که حسی درون انصار داشت آنها را برمیانگیخت. زمزمهای در بین اینها شایع شد که: «محمد (ص) خویش و قوم و عشیره خودش را دید و انصار و صحابهاش را فراموش کرد.» ما آنها فامیلش. انصار این جناحبندیها، این دستهبندیها، این گروهبندیها، اینها همه حمیت جاهلیت است. تعصب جاهلیت است. تحزب جاهلیت است. تعصب همین است. عصبهبندی، اسوهبندی، اسوهکشی.
«آنها ما، ما اینوریا، ما کرد، ما ترک، مال لرها، ما مشهدیها.» مشهدیها و تربتیها. آمده بودم بیرون. یک جوان تربتی سر راه ما را گرفت و این روایت درست است. گفتم: «کدام روایت؟» گفت: «پیغمبر گفتن که تربتی لا من امتی.» درست است. «پیغمبر گفتند که اهل تربت، اهل امت من نیستند.» گفتم: «نه بابا! این را درآوردند تو تربتی لامتی چیست؟» خیلی شنیدم، خیلی جاها میگویند تفاوت ساختگی. آخه پیغمبر مردم تربتی بندگان خدا چکار کردند؟ پیغمبر با همقبیله کار داشته باشد. از این ماجراها زیاد. مشهدی تربتی، مشهدی قوچانی، نمیدانم نیشابور، سبزوار، چه میدانم اردکان، میبد، اردکان، یزد. حالا از اینها ما زیاد دیدیم تو شهرستانها، توی استانها، توی محلهها، محلههای شهرستان تو یک شهر. اینوریا، اونوریا، پایینخطیها، بالاخطیها، پایین برره، بالا برره. مسائل زیاد است. اینها همهاش ساختگی است. حالا این تو آن لحظه تأثر، اینها میزند بیرون. بالا برره یار تعجیل. پایین برره ریخت بیرون. «انصار را گذاشت کنار فک فامیل شدی.» اینجوری میشود. ساری و بابل. از این ماجراهای این شکلی که شیطان هم از اینها نهایت سوءاستفاده را میکند. خدا هم که ماشاءالله زمینهمان فراهم است دیگر. «بابا این کردها، بابا این شمالیها، بابا این رشتیها، بابا این ترکها، بابا این لرها.» این دستهبندیها و اینها همهاش زمینهساز فتنه و افتادن به جان هم. اینجای لحظه تأثر میزند بیرون، آن رگ آن شهرستانها، آن تعصب و اینها میزند بالا.
همانهایی که در سختیها باهاش شریک شدند و آنها که در راه او از خودشان گذشتند و آنها که در راه در برابر عشیره او مقاومت کردند. «حالا ایشان را فراموش کرده و وا نهاده و از آنها رو گردانده چون که دوستان و خویشان و عموزادگان و عشیره...» این تفسیر را ببینید. «پیداست مفهوم قبیلهگرایی در نظر انصار جا داشته و آنچنان در جانهایشان ریشه داشته که در نظرشان آورده که محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) تحت تأثیر عواطف قومی قرار گرفته.» این قیاس به خودش کرده. کار پاکان را قیاس از خود مگیر. دیده ماها قومی قبیلهای رفتار میکنیم. ته دیگش را میدهیم به اینوریا، آن ته دیگ سوختهها را میدهیم به آنوریا. مال اینها را پر گوشت میریزیم، شعله اینها را مثلاً گوشتهایش را تو شعله، مال آنها میریزیم. مال فامیلهای خودمان مثلاً فامیلهای اینوریمان هر چی حبوبات و اینها دارند، حالا آنوریا میریزیم و قیمهها را مثلاً چه میدانم اینجوری میکنیم. مال آنها گوشتش را بیشتر میکنیم، مال اینها لپهاش را بیشتر میکنیم. فامیلهای آنور که میآیند پذیرایی میکنیم. قومیتگراییها و قبیلهگراییها و قومیتزدگیها و اینها. فکر کرده پیغمبر (ص) هم از اینهاست. «پیغمبر (ص) هم اینجا آنها را به ما ترجیح داده، آنوری شده.»
از این ماجرایی که درست میکنیم. فلان طایفه و فلان خانواده را سیبل میکنیم. این برادران فلانی، آن نمیدانم خواهران فلانی، آنند. آن فلان جناحیا اینند. این فلان گروهیها اینند. همه قوه قضاییه یا فاسدند. همه مجلسیها الن. همه دولتیها بلن. بعد یکهو میبینی رهبر انقلاب از یکی از فلانیها حمایت میکند. این گیر پایش میکند. «بابا فلانی را مگر برادران فلانی مگر اینجوری نبودند؟» اشتباه میزدی. بوده. چهار تا مسئله هم بوده. آن هم درست. یک خیلی دیگر شورش را کردی. تا اینجاها دیگر نبود. افراط میکند. بعد وقتی میخواهند یک کمی فتیلهاش را بکشند پایین، احساس میکند آنها تفریط دارند. احساس میکند او دارد جانبدارانه حرف میزند. نه، تو همهاش حواست به فلانیهاست. تو همهاش طرف فلانیها. اینجوری میشود.
«این ارجمندترین و کاملترین مرد که با او زیستن در همه مراحل زندگی جهادیش باهاش بودند. در در همه مراحل هیچگونه رفتاری ازش سر نزده که از احساس قبیله و قومگرایی نشان داشته باشد. انصار به رغم همه اینها، با اینکه زندگی پیغمبر (ص) از هرگونه نشان پیشینی از این سازها تهی بوده، هیچ نشانهای در زندگی پیغمبر (ص) نبوده که حکایت از قومیتگرایی، قبیلهگرایی باشد. آنها در لحظه تأثر گفتند: «او تحت تأثیر عاطفه قبیلهای قرار گرفته، تحت تأثیر عاطفه قومی.» یک لحظه تأثر. این امت هیجانی است دیگر. آگاهی دیگر نمیشود. اصلاً توجیهش کرد. اصلاً باب گفتوگو بسته است. «بریزیم پمپ بنزینها را آتش بزنیم. بریزیم هایپرها را. بریزیم شیشهها را بیاوریم پایین. میریزیم تو توییتر. هشتگش میکنیم. امشب ترندش میکنیم هشتگش را. پدرش را در میآوریم. ۶۰۰ تا استوری میگذاریم. دیگر این کارها را نکند. بچهها بریزید اینور. کمپین و نمیدانم از این کوفت و زهر مار.» آقا بنشین دو دقیقه حرف بزنیم. همین که میگویی حرف بزنیم، یعنی تو هم طرف آنهایی. «غلط میکنی که ما را دعوت میکنی به حرف زدن.» «بابا آخه...» ندارد. «اصلاً میگویی آخه معلوم میشود خودت شریکی. به تو چی ماسیده؟» یکهو جوگیر میرود تیکه تیکه قطعه بستهبندی میآورد تحویل میدهد. بعد تازه مینشیند فکر میکند: «به نظرم آنقدری هم گناهکار نبود ها. این هم اصلاً آن جمله هم که گفت، به نظرم منظورش این نبود.» حالا تیکه تیکه کردیم، چکارش کنیم؟
امت هیجانی، جوگیر که مصداق بارز این کارها. ماجرای کربلا و گودی قتلگاه و مظلومیت امیرالمؤمنین (ع)، مظلومیت اباعبدالله (ع)، مظلومیت امام مجتبی (ع). امت هیجانی، جوگیر. یکهو میزند بالا. یکهو میآید پایین. یکهو شل میشود. یکهو سفت میشود. یکهو سرد میشود. یکهو گرم میشود. یکهو خوشش میآید. یکهو بدش میآید. یکهو رأی میدهد. یکهو دیگر اصلاً رأی نمیدهم. دندانهای خودش ریخته. «جوگیری اصلاً میآیم برای اینکه چشم شما کور بشود، فقط به این رأی میدهم. سوختی. سوختم. ولی سوختی شما چهار ساله است.» خیلی عمیق هم است. آن با پماد پماد هم حل نمیشود. سوزش را بعد یکی دو سال که احساس میکند، بعد احساس میکند از همه جا دارد میسوزد. هیچی هم نمیتواند بگوید. میگوید: «میزنم تو دهان همهتان. دیگر من باشم رأی بدهم.» خب همان موقع جوگیر بودی، هم الان جوگیری، هم آینده جوگیری. تا ابد تو جوگیری.
یک بار برای خدا یک بار دو دقیقه برگرد بنشین فکر کن. میشود حرف، میشود حرف بزن با یکی. گفتوگو کن. یک آدم عاقل پیدا کن. دور و بر پیدا نمیشود. یک دانه عاقل حرف بزنم تو باهاش حرف بزن. استدلال بیار. استدلال بشنو. جو. سه روز مانده به انتخابات تو خیابان میآید که جمعیتش بیشتر دختر و پسرها، آنهایی که دستشان تو دست هم است و اینها با کیند دیگر. لحظات آخر به انتخاب میرسیم. روز آخر، ساعت آخر میفهمیم که به کی باید رأی بدهیم. بعد گاهی توصیه هم که به ماها میشود این است: «مثلاً شماها بیاین این جو را دست بگیرید. رئیس جمهور میخواهم که بلد باشی شب انتخابات جو بدهی.» به چه درد ما میخورد؟ چه خاصیتی دارد؟ امیرالمؤمنین (ع) از همان سقیفه جو میدادند دیگر. چهار تا را میفرستاد. همیشه بودند در طول تاریخ. چهار تاشان را اجیر میکنی. تحریکش میکنی. آنها هم که نوچه موچه زیاد دارند، میآیند میریزند تو خیابان. یکم سر و صدا، خفقان. بعد هم میگویند این طرفدار فلانی این کار را کردند. یک رقصی را، بزن بکوبی و ارکستری و کنسرتی. اینجوری شده. «بریم فلانی!» عبیدالله بن زیاد آمد جو داد تو کوفه. برگرداند. مسلم (ع) بلد نبود جو بدهد. تو نقل تاریخی این است: ۳۰ نفر. کل مجموعه سر و ته عبیدالله و اصحابش وقتی وارد کوفه شدند، ۳۰ نفر بودند. مسلم (ع) چند هزار تا بیعت گرفته بود. آقا، یک لقمه بودند. جمعشان میکردند، کتلتشان میکردند. نکرد این کارها را. این کارها را نکرد. میتوانست جمعشان کند، نکرد. میشد قتل جناب مسلم (ع)، شهادت مسلم (ع). جو نداد به مردم کوفه. من که کار با جو پیش نمیرود. آگاهی میخواهد. بعد آگاهی بدهی، عمار میخواهد. بنشینی حرف بزنی، استدلال بیاری، توجیه کنی مردم را، توضیح بدهی برایشان.
«این عاطفه قومی، قبیلهای، این پیوند قبیلهای چگونه اینچنین در جانهای آنها نیرو داشته که در لحظه تأثر ازش برای یک موقعیت، موقعیت تفسیر ساختند.» رسول خدا (ص) نجوا را شنید، دریافت که بذرهای فکری مخالف با او در میان انصار بر کار شده. ایشان کسی را نزد بزرگان انصار از دو قبیله اوس و خزرج فرستاد. آنها را گرد آورد و رو به سوی اینها کرد. فرمود: «طبعاً طبعاً من نقل مضمون میکنم، نه نقل به لفظ.» البته سندش را آخر آوردند که هم ابن هشام در «سیره» گفته جلد ۲ صفحه ۴۹۹. هم در «طبقات کبری» آمده و در آثار شیعه و سنی. بخاری گفته، مسلم گفته، طبری گفته. اینور هم شیخ مفید اینها نقل کردند. همه ماجرا را نقل کرد. فرمودند که: «این سخن چیست که از برخی از شما درباره این موضوع به گوش من میرسد؟ اینکه محمد (ص) با دیدن قومش صحابه و انصار را فراموش کرده؟» جمع سکوت کرد. برخی به این سخن اعتراف کردند. اینجا پیغمبر (ص) بر این میشوند که این موقعیت آنی را چاره کنند. حضرت بازی موقعیت آنی را با دیدن نیروی، با دادن نیروی هیجانی بیشتر چاره میکند. چارهای ندارد. پیغمبر (ص) باز هم با هیجان و جو باید کنترل کند، مدیریت. درست است که کار پیغمبر (ص) با آگاهی پیش میرود ولی تو آن لحظات حساس و بزنگاههایی که الان آتش فتنه دارد شعلهور میشود، اگر مدیریت و کنترل نشود، آبی روی آتش نریزد، همه را میسوزاند، میبرد. اینجا پیغمبر (ص) چکار میکند؟ باز مجبورند با یک جو احساسی و هیجانی مدیریت کنند.
«ایشان به اینها چه فرمود؟ چگونه عواطفشان را برافروخت؟» به اینها فرمود: «آیا راضی نیستید از اینکه اهل مکه با گردآمدی از اموال پوچ به سرزمینشان برگردند، شما با پیغمبر (ص) به سرزمینتان برگردید؟» این غنائم مال اینها، پیغمبر (ص) هم مال شما. آقا، جو و رمانتیک کردن پیغمبر (ص). احساسی شد، هیجانی شد. هم گریه کردند، همه ریختند. «آیا غنیمت شما از غنیمت اینها بزرگتر نیست؟ شما با پیغمبر (ص) به مدینه برمیگردید، اینها با یک کولهباری از مال به که جز در برههای از زمان برایشان سودی ندارد.» این انگیزشی بسیار هیجانی است که موقعیت را در لحظه دگرگون میکند. یکهو یک هیجان و احساسی به مخاطب وارد میکند. طرف بخیل دست تو جیبش نمیکند. یک ۱۰۰ تومانی صدقه نمیدهد. ۵ دقیقه باهاش صحبت میکنی، یک چک ۵ میلیونی میکشد. جو احساسی، هیجانی میآید. «این انگیزشی بسیار هیجانی است. این امت که در لحظات عاطفی به سر میبرد، ناگهان دگرگون میشود.»
اوس و در پیشگاه پیغمبر (ص) گریه میکنند، آمرزش میطلبند. باز ولایت و آمادگی و یقین خودشان را به ایشان اعلام میکنند. دوباره بیعت کردند. سر و صدایی شد، همه شد: «یا رسول الله فدات بشیم! به روح نفتی!» که یا رسول الله (ص) از این چیزهایی که الان باب است تو هیجانات را توی نمیدانم میتینگها. تمام شد. اینها میخواستند بیایند بزنند، کاسه کوزه همه را یکی کنند. سر و صدا کنند. چون پیغمبر (ص) خواست این موقعیت عاطفی را ژرفای بیشتری ببخشد. پس از اینکه گریه فرو نشست و عواطفشان آرام شد، به اینها فرمود: «در ازای اینی که در ازای این چه...» پیغمبر (ص) بر آن میشود که گوشی از احساسات پنهان در جانهایشان را بازگو کند تا عواطفشان را در برابر خودشان برانگیزد. فضای عاطفی و روحانی بر آن مجلس بگستراند که موقعیت را دگرگون کند.
«نتیجه این است: امتی که نیروی هیجانی در خود دارد، برابر لحظه تأثر فرومیریزد. وقتی با لحظه تأثر مواجه میشود، امتی که هیجانی است، از هم میپاشد.» یادش میرود پیغمبر (ص) و عهد از ما گرفته و نوه پیغمبر (ص) و خاندان اهل بیت (ع) و توصیه قرآن به اینکه مودت ذیالقربی داشته باشید و همه اینها. یاد انرژی و انگیزه است. یک کینهای فعال میشود. یک نفرتی است. یک طمع، یک هیجانی، یک چیزی، یک شهوتی. یک چیزی را تحریک. آسیاب افتاد. دوباره یک چیزی. یاد... تا اینجایش را داریم. باز نکته هست در این بحث که انشاءالله از شهید صدر تو این جلسات آتی میخوانیم.
این ایام، ایام میلاد امام جواد (علیه السلام) بود، امام هادی (علیه السلام) بود و انشاءالله که امام هادی (علیه السلام)... شهادت امام جواد (ع) را پشت سر گذاشتیم. یادی از حضرتشان شد. میلاد امام هادی (علیه السلام) و انشاءالله که از ادعیه امام هادی (ع) و معرفتی که امام هادی (ع) به ما دادند در قالب زیارت جامعه کبیره نهایت استفاده را بکنیم و شیعه خالص باشیم. اهل آگاهی باشیم. همان آگاهی که تو زیارت جامعه کبیره به ما یاد دادند. امت آگاهی باشیم. امت زیارت جامعه باشیم. امت هیجان و احساسات و عواطف خالی و جوگیری نباشیم. خدا انشاءالله همه ما را کمک بکند و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه سی و هشت
شه شناس
جلسه سی و نه
شه شناس
جلسه چهل
شه شناس
جلسه چهل و یک
شه شناس
جلسه چهل و دو
شه شناس
جلسه چهل و چهار
شه شناس
جلسه چهل و پنج
شه شناس
جلسه چهل و شش
شه شناس
جلسه چهل و هفت
شه شناس
جلسه چهل و هشت
شه شناس
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شه شناس
جلسه بیست و دو
شه شناس
جلسه بیست و سه
شه شناس
جلسه بیست و شش
شه شناس
جلسه بیست و هفت
شه شناس
جلسه بیست و هشت
شه شناس
جلسه بیست و نه
شه شناس
جلسه سی و یک
شه شناس
جلسه سی و دو
شه شناس
جلسه سی و سه
شه شناس
جلسه سی و چهار
شه شناس
در حال بارگذاری نظرات...