معرفی
* اصل فساد در دوران حکومت امیرالمومنین علی علیه السلام
* جریان تحریف در دوران بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
* ایجاد طبقات اجتماعی بعد از پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله و سلم
* پیامدهای رهبر دو شخصیتی
* عدم وابستگی هویت انسانی به مرد و زن
* سوء تعبیرها از زن
* خطاب قرآن به همسران پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
* هوی دنبال هُدی یا هُدی دنبال هوی؟
* فرهنگ امت بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرهنگ جاهلی با روکش اسلامی
* چگونه تقوا و تعهد اجتماعی کاهش مییابد؟
* دلیل رسانهای کردن تقسیم بیتالمال توسط امیرالمومنین علی علیه السلام
* معنای عبارت "حُسَيْنٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ حُسَيْنٍ"
* آفت مسری از یک مسئول فاسد
* کارکرد اصلی رهبر جامعه
* امت منحرف محکوم به سقوط است
* فضای فکری و ذهنی مسئول مهمتر از عملکردش
* جریان تحریف در دوران بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
* ایجاد طبقات اجتماعی بعد از پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله و سلم
* پیامدهای رهبر دو شخصیتی
* عدم وابستگی هویت انسانی به مرد و زن
* سوء تعبیرها از زن
* خطاب قرآن به همسران پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
* هوی دنبال هُدی یا هُدی دنبال هوی؟
* فرهنگ امت بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرهنگ جاهلی با روکش اسلامی
* چگونه تقوا و تعهد اجتماعی کاهش مییابد؟
* دلیل رسانهای کردن تقسیم بیتالمال توسط امیرالمومنین علی علیه السلام
* معنای عبارت "حُسَيْنٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ حُسَيْنٍ"
* آفت مسری از یک مسئول فاسد
* کارکرد اصلی رهبر جامعه
* امت منحرف محکوم به سقوط است
* فضای فکری و ذهنی مسئول مهمتر از عملکردش
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
دهه ولایت و ایام عید مبارک غدیر است. هر چقدر در مورد عید غدیر گفته شود، کم است و هر چقدر برنامههای پیرامون عید غدیر باشد، حق عید غدیر ادا نمیشود.
این چند جلسه را بنا داریم که در خدمت مباحثی باشیم پیرامون تاریخ امیرالمؤمنین. چند جلسهای که قبل، مقداریش را پیش رفتیم و انشاءالله ادامهاش را با هم خواهیم رفت. در مورد دوران حکومت امیرالمؤمنین، عرض اصلی این بود که دوران حکومت امیرالمؤمنین، دوران بازگشت بود؛ بازگشت به دوران پیغمبر اکرم. بیست و پنج سال خط عوض شده، مسیر کج شده، کجرویهایی صورت گرفته، امت دچار انحراف شده، مردم مسیر را اشتباه رفتهاند. امیرالمؤمنین حالا یک فرصت چهار سال و خوردهای دارند برای اینکه تا جایی که میتوانند با این انحرافها و اعوجاجها مبارزه کنند و ریل را عوض کنند. این حالت کلی و سیمای کلی حکومت امیرالمؤمنین است.
حکومت امیرالمؤمنین این شکلی باید فهمیده شود؛ نه اینکه در یک خلأیی که همه چیز خیلی خوب و اوکی و میزان و رئال است و امیرالمؤمنین آمدند حکومت را دست گرفتند و گفتند: "بریم سمت عدالت." مثلاً و مسئله اصلی شد عدالت. همه چیز خوب بود دیگر، فقط کمی ما توی فساد، آنها فساد اقتصادی مشکل داشتیم. نخیر! اصل ماجرا فساد فکری و انحرافهای عقیدتی بود. وصل عدالتی که امیرالمؤمنین دنبالش بودند، این بخش بود: عدالت فرهنگی و عقیدتی بود که همان که خدا و دین و پیغمبر گفتند، مردم به همان برگردند، همان باشد. خیلی مسیر عوض شده، خیلی حرفها جابهجا شده. "این خدایی که پیغمبر آورد نیست، این آن معاد نیست، این آن قرآن نیست." ولو الفاظ قرآن دستنخورده، الفاظ قرآن هیچ وقت تحریف نشد. اصطلاحاً میگویند یک تحریف لفظی داریم یا تحریف معنوی داریم. تحریف لفظی صورت نگرفت، ولی تحریف معنوی الی ماشاءالله. همه این آیات از جایگاه خودش خارج شد، رفت در آن مقاصدی که ابداً مقصود خدای متعال و شریعت نبود. اصلاً اینها برای رفع ظلم نسبت به تودهها بود، برای عدالت بود، برای این بود که برابری شکل بگیرد، مردم از امکانات برابر برخوردار باشند. بعد این آیات آمد، همه را کمک کرد به نفع اینکه اشراف کارشان پیش برود، اشراف قدرت پیدا بکنند. کاملاً در قیمت نابرابری قرار گرفت. آیات از مسیر خودش کاملاً خارج شد. روحیه ایثار میخواهد شکل دهد این آیات قرآن، فداکاری را، همبستگی را، اینکه مردم دخالت در امور داشته باشند. از این آیات قرآن یکجوری بهرهبرداری شد، همه اینها به حاشیه رفت. یک طبقه بورژوا، به قول مارکسیستها، یک الیگارشی شکل گرفت. در یک طبقه ممتازی، اینها شدند برخوردار، اینها شدند عقل کل، اینها شدند عقل منفصل، اینها تصمیمگیر، اینها شدند طبقه برتر. اینها شدند حتی در حد عصمت. انتقاد اینها ممنوع بود که حالا به اسم صحابه و تابعین، کسی از اینها انتقاد نمیتوانست بکند. کسی نسبت به اینها حرف نمیتوانست بزند که آن هم باز رتبهبندی داشت. یک وقت این صحابه مثل ابوذر بودند، اینها راحت هر کار دلشان میخواست پنهان میکردند. برخی دیگر از این حضرات بودند که صورت و ابرو هم داشتند. اینها شد انحرافات دوران بعد از پیغمبر که امیرالمؤمنین آمدند برای مقابله.
این انحراف از آن رأس شروع شد. طایفهای که حکم رهبری را داشتند، بنا داشتند رهبری را در جامعه دست بگیرند. اینها خطشان عوض شد، خط مردم هم تغییر پیدا کرد. از این حاکم کجرو نسبت به این دو منبع اصلی، قرآن و سنت، و اینکه برای حفظ آنها اقدامی بکند، چه انتظاری میشود داشت؟ وقتی رهبر منحرف شد، دوشخصیتی شد، او اهتمام جدی نداشت به اینکه بر اساس ضوابط عمل بکند. رهبری که برآمده از فکر و فرهنگ اسلام و پیغمبر است و خودش اقرار به این دارد که من لزوماً هرچه میگویم متناسب و متناظر با فرهنگ پیغمبر نیست، اهتمامی ندارم که هرچه میگویم ربط به آنجا داشته باشد. التزامی ندارم لزوماً به اینکه حرفهایم باید بر اساس مبانی باشد که خدا و پیغمبر این را تأیید بکند. وقتی این را ما میبینیم، این سرریز میکند از آنجا به بدنه جامعه. در بدنه جامعه چه اتفاقی میافتد؟ اگر رهبران اهل بیت نبودند از بیرون به مصونسازی بپردازند، این انتظار، این انتظار طبیعی بود که کتاب و سنت، یا دستکم سنت، به دنبال کجروی حاکم، در معرض تباهی و کجروی و جعل قرار بگیرد. حالا قرآن فضایی شروع بود که خیلی نمیتوانست کسی دست ببرد، ولی سنت که اینطور نبود. تا جایی که توانستند اینها را جابهجا کردند، روایت جعل کردند، روایت تولید کردند. فضایل امیرالمؤمنین را یکییکی دادند به دشمنان امیرالمؤمنین، رذایل دشمنان امیرالمؤمنین را یکییکی دادند به خود امیرالمؤمنین. آیهای که در شأن امیرالمؤمنین نازل شده که شب جان خودش را به خطر انداخت، به جای پیغمبر خوابید، به نظرتان این آیه را در مورد که به کار بردند؟ در مورد ابنملجم! "آیه دارد میگوید به خاطر خدا حاضر شد خودش را به کشتن بدهد، فاصله تا شهادت نداشت، جای پیغمبر خوابید، ناگفتنیهایی در مورد ابنملجم با اینکه میدانست اگر علی را بکشد، کشته میشود ولی خودش را به کشتن داد." ببینید چه را از کجا به کجا کشاندند!
اینها تحریف همه مباحث فرهنگ اسلام، غیر از آن اصول، آن بدیهیات، همه رفت توی این فضا و این محیط. همه آلوده شد به یک فرهنگ متکی به قدرت و ثروت، به خرافات، به اوهام، توهمات، به جعلیات، بدعتها. این اسلام آمده بود انسان بسازد، این آمده بود آدم را به ابدیت متصل بکند، این آمده بود حقایق ملکوت را پایین بیاورد. همه را برداشتند، مسابقه میلشان را عوض کردند، تا آداب در نماز را، تا نحوه وضو گرفتن را، انواع و اقسام مسائل را جابهجا کردند. این دیگر آن کارکرد را نداشت. معلوم است که جامعه با این شریعت مندرآوردی ساختگی به آن نقطهای که باید برسد، نمیرسد. بعد این را به اسم دین تمام میکنند. بعد بدبینی نسبت به دین میآورد. در کارکرد دین، مردم دچار تردید میشوند. نکند واقعاً این خاصیتی ندارد؟ نکند واقعاً بود و نبود این فرقی ندارد؟ این آنی نیست که برای ما آمده بود. آن فرهنگ از تویش محبت درمیآید، از تویش صمیمیت درمیآید. قتل و غارت و نفاق و زورگویی و دیکتاتوری، شما همین را که میبینی توی یک لایهای از جامعه خودمان، به اسم دین، سالهای سال مردسالاری تزریق شده به این جامعه. مرد به عنوان یک جنسیت برتر. البته جنسیتها با همدیگر از جهت کارکرد مساوی نیستند. این یک چیز واضحی است. قرآن هم میفرماید: "الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّسَاءِ." اینها را قبول داریم. هیچ بحثی هم سر این نداریم، ولی سوءاستفادهها و سوءتعبیرهایی که از اینها شده، زن را به عنوان یک موجود درجه دو، توسریخور، ضعیف، با عقل ضعیف، قابلیت مشاوره ندارد، به او نباید کاری سپرد، فهمی ندارد، درکی ندارد، فقط در حد کارگزاری، آن هم در حد خدمات خانه، تعویض پوشک، در حد شستن ظرف. آن تعریف قدسی خدا از زن نه. در ساحت ماده، در ساحت ماده که بالاخره ما باید تقسیم کار بکنیم. آنجا هم هیچ اشکالی ندارد. بالاخره ظرف شستن یا این مرد باید به عهده بگیرد ظرف بشورد، یا این زن به عهده بگیرد، یا با هم باید تقسیم بکنند. یک وظیفه است، یک مربوط به شأن دنیایی است، ربطی به هویت انسانی ندارد.
اول آمدند آدم را تبدیل کردند به زن و مرد. بعد آمدند گفتند که این مرد درجه یک، آن زن درجه دو. این دستور میدهد، آن اجرا میکند. در حالی که آدم، آدمیزاد، انسان، نه مرد است، نه زن. روح نه مذکر است، نه مؤنث. جنسیت ندارد انسان. نه نر است، نه ماده. نر و ماده مال حیوان است. انسانی که در عالم دنیا آمده، نر و ماده برایش معنا دارد. ولی آن خلیفهالله، "إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً"، آن نر و ماده ندارد. آن حقیقت، آن هویت، نر و ماده ندارد. خدا این انسان را برای آن مقصود خلق کرده. آنی که نر و ماده ندارد، آنی که از حجاب جنسیت عبور کرده، نه اینکه در عالم دنیا حجاب جنسیت را باید برداریم. اینجا دنیاست، اینجا محدودیت است. تا دنیا دنیاست، تا ما اینجا هستیم، این حجابها هست. اینجا مرد داریم، اینجا زن داریم. اینجا باید تقسیم صورت بگیرد متناسب با ساختار فیزیولوژیکیشان، متناسب با توانشان. ولی اینهایی که تقسیم میشود، اینها ارزش نیست. اگر گفتند مثلاً این جنسیت فلان کارکرد اجتماعی را از روی دوشش برمیداریم، مثلاً قاضی نباشد. این اولاً که یک منتی است که خدا گذاشته، یک وظیفه سنگین را برداشته. ثانیاً هیچ دلالتی بر ارزشگذاری ندارد. چون صرف قاضی بودن ارزشی ندارد. اگر اینطور بود، شورای قاضی باید محترمترین شخصیت جامعه میشد. تعبیرهایی که امیرالمؤمنین در مورد قاضی به کار بردند، تندترین تعبیرها در مورد شورای قاضی به کار بردند. صرف قاضی بودن فضیلتی نیست، ملاکی نیست. قاضی، قاضی که انسان باشد، شأن انسانی را در قضاوت خودش رعایت بکند. همانجور که یک رفتگر و پاکبان باید شأن انسانی را در پاکبانی خودش رعایت بکند. همانجور که یک رهبر باید، همانطور که یک ورزشکار باید. اینها همه یک انساناند که آنجا باید مختصات انسانی را در شهر و جایگاه خودشان رعایت بکنند. دلالت ندارد که او چون ورزشکار است، این چون فلان است، او از این بالاتر است. اگر گفتیم تو آن فلان نقش را نداشته باش، یعنی این را محروم کردیم از یک حق اجتماعی.
در عین حال، این انحرافاتی که شکل گرفت. زنی که پیغمبر معرفی میکند، دختری که پیغمبر معرفی میکند. البته امیرالمؤمنین و پیغمبر اکرم در حکومت خودشان هیچ وقت یک زن را به عنوان فرماندار منصوب نکردند، همانجور که به عنوان قاضی منصوب نکردند. اساساً این بخش، بخش ارزشمندی نیست. عرض کردم، صرف مسئول بودن و یک تکلیف روی دوش انسان، خود آنهایی که اهل فضیلت بودند، اهل حقیقت بودند، از این مسئولیتها فراری بودند. واقعاً فضیلتی ندارد. نمیدانم، خود امیرالمؤمنین از همه اینها بیشتر فراری بود نسبت به حکومت. اگر فضیلت بود که جلوتر از همه باید امیرالمؤمنین حمله میکرد به سمت من که "اینجوری ولتمس قِیری! ولم کن بریم سراغ بقیه." فینفسه ارزشی ندارد، کُلفت است، یک تکلف است، یک بار سنگین روی دوش یک انسان. زن این مسئولیت را برداشت. در عین حال، زنی که امیرالمؤمنین تعریف میکند کیست و چیست؟ زنی که پیغمبر نشان میدهد کیست و چیست؟ فاطمه زهرا را دارد به ما نشان میدهد، زینب کبری را دارند به ما نشان میدهند. این انسان است. این آن زن است. این عقل ضعیف دارد؟ این درجه دو است؟ کارپرداز است؟ این فقط شأنش خدمات خانوادگی، معیشتی، در سطح خانه است؟ یا این حکیم است، این عالم است، غیر معلم است؟ این فرهنگ آلوده ما که این ذهنیتها و توهماتها و بدعتها و این چرکها و رکسها و نجسیها آمده باش و آلودگی آلوده کرده، این مشروب شده به اینها. این میشود این وضعیتی که ما در جامعه داریم. این تعریفی که از زن داریم، این جایگاهی که برای زن معرفی میکنی، این مال ما نیست، این مال قرآن نیست، مال اهل بیت نیست. این محصول دیکته کردن آدمهای فاسدی است که در طول تاریخ حقیقت را متناسب با فهم و خواست خودشان تحریف کردند.
امیرالمؤمنین تعبیر میکند در نهجالبلاغه: "یَعْطِفُ الْهَوَی عَلَی الْهُدَی کَمَا یَعْطِفُ الْهُدَی." امام زمان که میآیند، هوا را تابع هدی میکند، در حالی که تا قبل از او، هدی تابع هوا شد. دوران بیست و پنج ساله بعد پیغمبر این شکلی بود: هوا را گذاشتند جلو، هدی را دنبالش راه انداختند. امیرالمؤمنین آمد، کار را برعکس کرد. هدا را انداخت جلو، هوا را دنبالش راه انداخت. هدی باید امام باشد، هدایت و حقیقت باید پیشرو باشد. خواستههای ما باید تابع او باشد، نه اینکه حقیقت را به تابع خاص امام کنیم. من مردم، زور میگویم، زور دارم. دلم میخواهد زن را این شکلی تعریف میکنم، قرآن را هم میآورم، اینجوری که من تعریف کردم تحریف میکنم، قوانین را هم تابع همین میکنم بر اساس مدل خودم. این میشود انحراف، این میشود کجروی. اگر زحمت اهل بیت نبود، اگر هدایتگریهای اهل بیت نبود، اگر تدبیر اهل بیت نبود، همینقدر به دست کلاً بین ما و قرآن بینونت میافتاد، بین ما و فرهنگ الهی کلاً سد میشد، حجاب میشد. هیچ به ما نمیرسید. ما فکر میکردیم واقعاً همینی که در عربستان امروزی میبینیم، تعریفی که از زن و جنس مونث میشود، فکر میکردیم همین واقعیت زن در نگاه اسلام است. تا جایی که میخورد، میزنندش، هر جوری که بخواهند سواری میگیرند، دیکته میکنند، تحقیر میکنند. زنی که در کشور حجاز و بین سعودیها شما میبینید، هیچ وقت به چشم یک موجود ارزشمند و بافضیلت بهش نگاه نمیکنند. شأن دانشمندی او هیچ وقت لحاظ نمیشود. این انسان میتواند دانشمند باشد مثل زینب کبری، مثل فاطمه زهرا. زن تحقیر شده، از کنج پستو بزرگ شده، نه از کتاب سر درمیآورد، نه با معارف آشناست، نه حکمتی دارد. آیا تو قرآن را ببینید، به همسران پیغمبر میگوید که شما اهل دور دور و خیابانگردی نباشید، خودش ولی "توی خونه بشینین". "قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ". نه، اینجا چه کار کنید؟ اینجا حکمت دریافت کنید، با حکمت مأنوس باشید. اگر زن را در خانه نگه داشته، اولاً شرایطی داشته، سازوکاری داشته. این یک ارزش ذاتی نیست که زن اگر در خانه بود، ارزش، ارزشمندی او به این است که در خانه باشد در هر حالتی. نه، یک قیاسسنجی و اولویتسنجی شده. روابط اجتماعی، روابط بیرونی، آن دیالکتیک با جامعه، درگیریهایی که باید یک انسان با فضاهای پیرامونی داشته باشد، اینها را عمدتاً روی دوش مرد گذاشتند و زن را درگیر این مسائل نکردند. لطافت او، حساسیتهای او، عواطف حفظ میشود، مدیریت میشود، کنترل میشود، به این درگیریها کشیده نمیشود. شخصیت او آسیب نمیبیند. کانون عاطفه تحتالشعاع روابط بیرونی و این درگیریها و چالشهای روزمره قرار نمیگیرد که آسیبدیده و رنجیدهخاطر شود و نتواند منبع محبت و عاطفه در خانه باشد. این از این طرف.
ولی حالا که در خانه مانده، صرف در خانه ماندن برایش ارزش و فضیلت است؟ یا در خانه مانده ولی قرار است در این بستر خانه، معرفت و حکمت او را تقویت کرد. کار اجتماعی میشود. زنی که قرآن معرفی میکند، این است. در حالی که این زنی که ما در عربستان سعودی امروز میبینیم، نه اهل حکمت است، نه اهل معرفت است، نه سوادی، نه اطلاعاتی، نه دانشی. یک کارگر برای خدمات جنسی صرف. کارگر بودن واژه بدی نیستا. به هر حال ما همه الان بنده هم دارم کاری را انجام میدهم، این هم یک کارگری است. هر کسی که دارد کاری انجام میدهد، ما میگوییم آقا این کارگر است. افتخار هم میکنیم. میگوییم آقا فلانی مثلاً پدر من کارگر است، برادر من کارگر است. این کارگر ساختمانی است، آن کارگر در چه میدانم مثلاً بنایی میکند، آن یکی نقاشی میکند. اینها همه کارگری است. هر اَجیری، هر کسی که اجرت میگیرد در برابر کاری عجیب، این اجیر کارگر است. صرف کارگری بد نیست. ولی اینکه شأن او را در همین حد آوردند و تعریف او را در همین حد نازل کردند و هیچ شأنیت دیگری برای او قائل نبودند، این بد است. ابداً هیچ وقت قرآن و اهل بیت نگاهشان به زن حتی به کسانی که اینجور خدماتی را میدهند، چون برخی خانمها در اینگونه فعالیتها قرار میگیرند، مناسبتی اشاره کردم به این موضوع. که مَمَرِ درآمد و از گناه حفظ میشود و از راه شرعیش اینها محافظت میشوند ازشان. به تعبیری هم که برای او به کار رفته، "مستأجرات." امام صادق "مستأجرات." نه به اجرت اجیر گرفته میشوند برای این کار. به تعبیر امروزیاش میشود کارگر جنسی. این کارگر جنسیاش مفهوم بدی نیست. این مثل کارگر ساختمانی است. هیچ تحقیری تویش نیست. یک فعالیتی است، در ازایش دارد مزدی دریافت میکند. مدیریت میکند که به سمت فحشا و فساد و آلودگی و کثافتکاری نرود. یک کانالی طیب و طاهری برایش دارند تعریف میکنند. ولی هیچ وقت اهل بیت شأن یک انسان را در این حد پایین نیاوردند که این شأنش کارگری است و لاغیر. نه، این انسانی است خلیفهاللهی است که الان در دنیا مشغول کارگری است. وگرنه موسی و خضر کارگری کردند برای آن دو یتیم. ما در بین انبیا، بنا داشتیم، نجار داشتیم، خیاط داشتیم. شغلهای مقدس چیست؟ مسئله این است که ما حد او را همین حد پایین بیاوریم. زن را در حد یک خدمت جنسی رساندن، یک ابزار و برای تأمین شهوت شدن، در این حد پایین آوردن. اورجینالش در غرب است. اصل آن آنجاست. به عنوان فضیلت معرفی میکنند. بعد چهار تا روایت هم میآوریم از اینور با آن تعریف ناقص نصف و نیمه سطحی مادهزده پست دنیایی. اول انسان را به این حد میکشیم، بعد به جنسیت، بعد این جنسیت در حد کارکرد جنسیتگرایانه، بعد میدهیم به خورد قرآن و روایت. اینها انحراف است. اینها مسائل اصلی ماست. دوران امیرالمؤمنین دوران بازگشت به اصل حقیقت است. او میخواهد زن در آن جایگاهی که خدا برایش تعریف کرده باشد، خانواده در آن جایگاه، مسئولیت اجتماعی و سیاسی در آن جایگاه باشد. همه اینها را تحریف کردند متناسب با منافع خودشان، متناسب با شرایط خودشان.
پس ارکان اساسی اسلام دگرگون و جعل میشوند. نظریه اصلی اسلام تحریف میشود. اسلام نظریهای برای زندگی دارد، این نظر در قالب دیگر دگرگون و تحریف میشود. در قالبی جاهلی که تفاوتی با نظریه جاهلی برای زندگی ندارد. چرا؟ چون فرض گرفتی منابع اساسی اسلام در معرض تحریف بودند. همان تعریفی که جاهلیت از زن داشت، از خانواده داشت، از بچه داشت، اینجا آمده با رنگ و بوی قرآن و روایت. همان فرهنگ جاهلی فقط یک زرورق و روکش بهش اضافه شده. یک مهر بهش زدند، یک آرم خورده. همان است، هیچ فرقی ندارد. منابع اصلی ندید گرفته میشود. دیگر قرآن اصل نیست. آن وقت اصل نیست. همه اینها را مطابق با خواستههای خودمان تحریف کردیم. این میشود تحریف، این میشود انحراف. تحریف اصلاً خود حرف انحراف و تحریف جفتش از یک ماده است. ماده "ح ر ف" یعنی مسیر را کج رفتن. "حرف" به معنای گوشه است. از یک مسیر طبیعی خارج شدن و یک مسیر دیگری که در حاشیه و پیرامون آن مسیر است را رفتن. این ماده "حرف" است. این میشود منحرف، این میشود تحریف. جفتش یکی است.
از گستره ذهنیت اسلامی دور میشدند، حتی اگر در این معرض نبودند در حال بیانها که در کتب مرجع وجود دارند، بر کاغذها وجود دارند، جوهر روی کاغذ هستند، نظریه حقیقی به مردم ارائه نمیدهند. یک نکتهای از شهید صدر خیلی مهم است، دقت بفرمایید: مردم بیشتر از آنکه منطقی باشند، حسیاند. مردم با آنی که میبینند زندگی میکنند، نه با جوهری که روی کاغذ میخوانند. تازه اگر در حد کتاب هم بماند سنت پیغمبر، باز مردم بر اساس کتاب زندگی نمیکنند. بماند که همان حد کتابش را هم هرچه که از پیغمبر مانده بود، سوزاندند و جعل کردند. به حد کتاب نابود کردند فرهنگ پیغمبر را. ولی در حد کتاب اگر میماند، باز مشکلی حل نمیشد. برای اینکه مردم با کتاب زندگی نمیکنند. مردم با واقعیتهای عینی که در صحنه جامعه میبینند زندگی میکنند. کتاب بخوانند که صحابه پیغمبر چه ویژگیهایی باید داشته باشد، بخوانند که آن پیغمبری که در کتاب معرفی کرده چیست. مردم همینی که از این صحابه میبینند به عنوان صحابه قبول میکنند. مردم اینی که از این صحابه، از پیغمبر میشنوند به عنوان پیغمبر قبول میکنند. اینهایی که میبینند و میشنوند را قبول دارند. مردم حس تعقلی زندگی نمیکنند. نوع مردم، غالب مردم این شکلیاند. بر اساس احساس، هیجان، جو. جو قالب میگوید یک چیزی خوب است، جو قالب یک چیزی بد است. وجدان عمومی مادیزده مردم یک چیزی را قبول دارد، یک چیزی را رد میکند. خب وقتی یک رهبر آمد جلو چشمشان.
سبک زندگی رهبر انقلاب بحثی را مطرح کردند در مورد ماسک زدن مسئولین. فرمودند که وقتی مسئولی توی فضای عمومی حاضر میشود، ماسک نمیزند، این روی آن جوان مملکت اثر دارد. ماسک نزدن نقش کنشگر سیاسی و اجتماعی در اثرگذاریها توی جامعه چقدر است؟ یک ماسک نزدن این آدمی که مردم بهش توجه دارند، انقدر اثرگذار است روی ماسک زدن و نزدن مردم. یک ماسک، او میگوید: مردم آنی که میبینند. مردم نمیخوانند که ماسک خوب است، باید ماسک زد. ماسک زدن میبینند. وقتی توی ده تا آدم اثرگذار ماسک زدن دیدند، ماسک میزنند به صورت ناخودآگاه. وقتی ندیدند، دیگر ماسک نمیزنند. وقتی مراعاتها، پرهیزها، این مواظبتها را در مسئولین خودشان دیدند نسبت به تعهداتشان پایبندند، حرفی که میزنند دو تا نمیشود. امروز نمیآید یک چیزی بگویم، پس فردا جلو چشم ملت، جلو هشتاد میلیون، جلو این همه دوربین، ثبت و ضبط، حاشا بکنند، تحریف بکنند، زیرش بزنند. معلوم است که تعهد اجتماعی در مردم میآید پایین. مردم که مسئولیتپذیریشان کم میشود، من که تقوای اجتماعی و سیاسیشان کم میشود، از بین میرود. قبول دارند.
حالا یک رهبری بیاید بعد پیغمبر بنشیند. تعهدی ندارد نسبت به اینکه حرف پیغمبر را اجرا بکند. التزامی ندارد نسبت به اینکه بر اساس رفتار پیغمبر عمل کند. خود آن آدم لزوماً آدم موجه و متقنی نیست. اشتباهاتی دارد، کمبودهایی دارد، اقرار به اینها دارد. هیجاناتی در خود او هست. یکهو دستور میدهد بروند یک خانه را آتش بزنند که خود آن لحظات آخر همین جناب خلیفه اول، جناب ابوبکر، لحظات آخر عمر از سه تا چیز اعلام پشیمانی کردند. یکیاش همین بود که ای کاش من دستور نمیدادم خانه فاطمه زهرا را آتش بزنند. وقتی که خشمش به جوشش میآید. البته تحریکش کرده بودند. به جوشش میآید. با یک مخالفتی مواجه میشود، یک معترضی دارد توی صحنه جامعه. دستور میدهد بروند خانهاش را آتش بزنند، به آن وضع فجیع بکشندش. شما توقع دارین در بین مردم انصاف و عدالت و مدارا با مخالف و اینها ببینید؟ معلوم است که این وقتی میریزد توی جامعه، کسی دیگر به کسی رحم نمیکند. این میشود زور قالب. این میشود آن جوی که هرکی هرچه به هرجا بند است، از هر پشتوانه، از هر پارتی استفاده میکند برای اینکه کارش را پیش ببرد. اینها میشود فساد، اینها میشود انحراف. اینها آن زمینهها و خاستگاههای فساد است. اینها آن ریلی است که از تویش عدالت درنمیآید. نمیشود توی این ریل را داشته باشی و حرف از عدالت بزنی. تا وقتی این ریل هست، این حرکت عمومی مردم به سمت آن فساد و انحراف است. امیرالمؤمنین اول کاری که میکند، اینهاست. نمیرود اول سمت اینکه لزوماً بیتالمال عادلانه تقسیم بشود. آن را البته انجام میدهد. آن مقداری که برمیآید انجام میدهد. کار ساده را رها نمیکند، ولی به این اکتفا نمیکند. تو الان چهار سال حکومت دست علی است، بیتالمال عادلانه تقسیم میکند. بعد باز کسای دیگر میآیند، بیتالمال همینجوری تقسیم میکنند. او میخواهد برگردد به دوران، میخواهد بازگشت کند. او میخواهد فهم مردم نسبت به بیتالمال عوض شود. امیرالمؤمنین که اهل ریا نیست، همه کارها خالصانه، مخفیانه است. توی بحث بیتالمال که میرسد، همه را رسانهای میکند، تقسیم رسانهای میکند. بعد میآید هر سری که بیتالمال خالی میشود و تقسیم میشود، دو رکعت توی آن نماز میخواند، همه ببینند. گاهی علف میریزد توی بیتالمال، بز میآورند توی بیتالمال، این علفها را بخورند. میخواهد بگوید تصور من، نگاه من نسبت به این بیتالمال این است: یک جایی است انقدر بیارزش از جهت دارایی دنیوی، فرقی نمیکند اینجا پولی باشد که بخواهد توی جامعه تقسیم بشود، یا علف و کاهی باشد که بخواهد بز بخورد. ولی از جهت مسئولیت اجتماعی و تعهد الهیش انقدر باارزش است که وقتی من این را تقسیم میکنم، دو رکعت نماز میخوانم. معبد است اینجا. از جهت آن خورد و خوراک و تغذیه و جهت مادیاش فرقی با طویله ندارد. اذیت بعد ملکوتی و الهیش فرقی با مسجد ندارد. این نگاه را میخواهد به جامعه بدهد. این بیتالمال است، این بودجه عمومی است که دست من و شماست. کسی که توی کمیسیون تلفیق است، آنی که دارد بودجه را میبندد، باید نگاهش این باشد. این میشود عدالت. تا نگاه او درست نشود، این عدالت محقق نمیشود. تا نگاه جامعه بیتالمال این نشود، آن عدالت محقق نمیشود. عدالت را که میخواهد محقق کند؟ همه آدمها، کدام آدمها؟ با همین تربیتها، با همین طرز فکرها، با شعار و جو و هیجان که نمیشود. وقتی من آمدم آنجا نشستم، منی که این همه شعار دادم، وقتی نگاهم این نیست و در مورد بودجه بیتالمال آن مراقبتها و حساسیتها را ندارم، پس اینجا مردم حسین منطقی نیستند. مردم آنی که میبینند را قبول میکنند، چگونه زندگی میکنند. آنها نظریهای را میبینند و زندگی میکنند که ابوبکر و خلفای پس از او به کار میبندند. آنی که مسئولین به کار میگیرند را مردم قبول میکنند، باور میکنند به عنوان شیوه خود اتخاذ میکنند. کسانی که خط منحنی کجروی بودند، که رفتهرفته انحنایشان بیشتر شد و سرانجام به پرتگاه کجروی رسید. بنابراین مردم با چنین واقعیتی زندگی خواهند کرد. این واقعیت را به عنوان تجسم نظریه اسلامی برای زندگی میبیند و در نتیجه طرح دیگری از نظریه اسلامی برای زندگی باقی نخواهد ماند. همینی که میبینند را ما اسلام قبول میکنند، همین را به عنوان حرف پیغمبر قبول میکنند. بندهای که این لباس تنم است، رفتاری که در سطح جامعه دارم، این رفتار به عنوان اسلام قبول میشود. در رفتار با دوستم، در رفتارم با دشمنم، در احترامی که قائلم، سبک زندگی شخصیام، تفریحی که میکنم، در چه سطحی است، در چه حدی است، با چه قالب مدلی است. این را وقتی مردم میگیرند به عنوان اسلام تلقی میکنند. یا خوب است و جذب اسلام میشوند، یا بد است و از اسلام بیزار میشوند. کسی نمیرود بگوید آن اسلامی که در متن است، بریم پیدا کنیم، این روحانی را با آن تطبیق دهیم. اگر این باشد که خیلی خوب است، اصلاً همین است. قاعدهاش هم همین است، باید اینطور باشد. ماها باید لااقل این شکلی باشیم. ولی جو عمومی این شکلی نیست.
این میشود فضای فتنه و انحراف که مردم کمکم دارند از این رهبر چیزهایی را دریافت میکنند به اسم اسلام، در رفتار او. ولو ادعایی هم ندارد که انجام میدهد به اسم اسلام به خورد مردم بدهد، ولی مردم وقتی میبینند و میگیرند به اسم اسلام میگیرند. این میشود زاویه، میشود دو تا خط شدن. خط پیغمبر میرود توی حاشیه، میرود توی انزوا. یک خط دیگری کمکم دارد در این موازات شکل میگیرد. خطی که هیچ ربط و نسبتی با پیغمبر ندارد، ولی هر کار هم میکند به اسم پیغمبر تمام میشود. همین که در جامعه خودمان میبینیم. یک طبقهای میآید حاکم میشود به اسم اسلام و انقلاب. هیچ ربطی نه به اسلام دارد نه انقلاب، نه امام خمینی، نه شهدا. هر کاری هم میکند به اسم امام خمینی و جمهوری اسلامی و انقلاب و اینها تمام میشود. مردم دلسرد میشوند از آن حرکتی که سال پنجاه و هفت کردند. چه بسا آن خانوادهای که شهید داده پشیمان میشود از اینکه بچهاش را داده، برادرش را داده. بچه برای اسلام رفته، آن اسلام با حرکت من و شما هیچ فرقی نمیکند، آن اسلام پیغمبر اکرم و امیرالمؤمنین است. ولی این خانواده شهید وقتی نگاه میکند، کمکم توی دلش خالی میشود که بچه ما رفت که اینها بخورند، اینها اینجور بتازند، جفتک بیندازند. خون او ثمره شد جفتک انداختن اینها. وقتی میشود اسلام، این به عنوان اسلام دیده و شناخته شود، نسبت به انحراف خیلی حساس باشیم، باید غیرت داشته باشیم. همان که شب عید قربان نکاتی در موردش گفته شد و عرض شد. حساسیت را باید بالا ببریم. من نسبت به انحراف. خط دو تا نشود. کارکرد اصلی رهبر در جامعه، در جامعه ما همین است که آن فضای کلی در حرکت کلی انقلاب با آنی که از اول راه افتاده، کاملاً متفاوت و متضاد نشود. این اصل وظیفه رهبری است. جاهایی وارد میشود که این احساس باشد. البته فساد و انحراف توی آن رگههای پایین خیلی هست. ولی لزوماً رهبر نباید توی تکتک اینها ورود بکند. مسئولیتهایی هست، نظارتهایی هست. مردم وظیفه دارند، قوه قضاییه وظیفه دارد، مجلس وظیفه دارد، نهادهایی همینطور. اگر اینها همینجور هی تلمبار شد و ورم کرد روی هم، به یک غده چرکین شد که دیگر دارد اصل این انقلاب تبدیل به یک چیز دیگری میشود، آنجا دیگر رهبر باید وارد شود. با جهتدهی و سیاستدهی، یا خط عوض میشود، یا او و همه مجموعه متصل به او تا پای جان میایستد برای اینکه این انحراف صورت نگیرد. وقتی میشود ماجرای کربلا و شهادت امام حسین. که رهبر انقلاب وقتی آن تحصن توی مجلس ششم صورت گرفت سر اینکه آنهایی که رد صلاحیت شدند درست بشوند، ماجراهایی که بود، رهبر انقلاب فرمودند: "دیگر اگر قرار باشد که ما توی دوراهی قرار بگیریم، صلح امام حسن تکرار نمیشود، گودی قتل، شهادت اباعبدالله تکرار میشود." یعنی ما دیگر اینجا پای این انحراف ایستادهایم. این دیگر انحراف در اصل نظام است. اگر بخواهیم این افراد را تأیید صلاحیت بکنیم و بیایند و باز توی همین مجموعهها دست داشته باشند. وایمیایستیم عددی که دیگر امر دایر باشد بین اینکه ادامه بدهیم یا کشته بشویم. تا آنجا. این میشود مبارزه با انحراف. کار به آنجا نرسید برای امیرالمؤمنین که در مسیر تعویض ریل تا پای جان بایستد، عوض میکنید یا کشته میشوم. هیجان جور نشد. امیرالمؤمنین فضای کلی را همیشه در نظر داشت، مصلحتسنجی میکرد و تا جایی که میتوانست از اهرمهای موجود استفاده میکرد، از ظرفیتهای موجود استفاده میکرد برای اینکه با خود فضای عمومی و ذهنی و قلبی مردم، انحراف را به حاشیه ببرد و مردم را برگرداند به متن. ولی خب به دوران اباعبدالله که رسید، دیگر کار به آنجا رسید.
حساسیت در برابر انحراف اینگونه است. اسلام پس از آنکه برنامه خود را در سطح واقعی و سطح اجتماعی بیرونی از دست داد، برنامه خودش را در سطح نظری و مبارزاتی هم از دست میدهد. پس از آن چه خواهد شد؟ در صحنه جامعه که این شد، اسلام بعد کمکم مردم هم که همین را به عنوان اسلام قبول کردند، دیگر در فضای ذهنی و نظریشان هم اسلام یک چیز دیگری شد. عملاً دیگر از اسلام هیچ نمانده. خدا شریعت نازل کرد، انسان آفرید، انسان آفرید با این شریعت خلیفهالله بشود. انبیا را فرستاد، ساختار این عالم را حفظ کرد. همه اینها برای این غرض بود که این انسان با این شریعت خلیفهالله بشود. کدام شریعت؟ شریعتی که اسمش مانده، پوستش مانده. این پوسته یک مغز پوک، سیاه، گندیده، فاسد تویش است که هیچ ربط و نسبتی به اسلام ندارد. در همان مرتبه اسمش. اهل بیت زحمت میکشیدند که اسم اسلام بماند. برای این نقطه اول که دیگر کار به یزید که رسید، دیگر اسم اسلام هم نمانده بود. ولی آن اسمی که در پوشش این اسم، شمای کلی از اسلام مانده. یک اسم اسلامی مانده که آن اسلام است، همان حج و نماز و روزه. زمان معاویه این شکلی شده بود. یک اسمی از اسلام مانده بود. اسمی که بر اساس آن اسم اسلام، حج اسلام، زکات اسلام، نماز، اینها هم کنارش مانده بود. ولی دیگر به دوره ما، به یزید که رسید، نه اسمی، نه توابی، نه اسلامی، نه نمازی، نه حجی، نه روزهای. هیچ، هیچ کدام از مناسک و شعائر این اسلام نمانده. این هیچ هویتی برایش نمانده. اسلام لا اسلام. هیچ فرقی نمیکند، بود و نبودیش دیگر ندارد. اصلاً چیزی نیست که بخواهد خودش را نشان بدهد. این دیگر کار به آنجا رسیده که اباعبدالله به گودی قتلگاه رفتند. بعد از آن، خود امت از بین میرود. حالا پس اول رهبر تغییر میکند، رهبر منحرف میشود. با انحراف رهبر، کمکم آنچه از اسلام دارد به مردم داده میشود متفاوت میشود. مردم تلقیشان از اسلام اول در مرحله اول، بعد در مرحله عمل، بعد در مرتبه نظر عوض میشود. اسلام یک چیز دیگری میشود. رکن دوم که شریعت بود، در مرتبه سوم امت عوض میشود. دیگر این امت آن امت نیست. چون پس از دور کردن منابع رسالت از امت و تحریف شاخصهای نظری اسلامی برای زندگی در چشمان، به عمیقتر شدن کجروی حاکم، این نابودی ارکان نظری و عملی اسلام در امت بازتاب پیدا میکند. این امت بند به چی بود؟ بند به پیغمبر بود. امت پیغمبر بود. امت قرآن بود. امت اسلام بود. پیغمبر رفت، به جایش خلیفه آمد که هیچ ربطی به آن ندارد. او خلیفه قرآنی به جای قرآن پیغمبر آورد که هیچ ربطی به آن قرآن ندارد. یک شریعتی به جای شریعت پیغمبر آورد که هیچ ربطی به شریعت پیغمبر ندارد. نتیجه چی میشود؟ یک امتی از پیغمبر میماند که هیچ ربطی به پیغمبر ندارد، اسمش را دارد ربط ندارد.
کجروی حاکم یعنی او نسبت به حفظ مصالح امت سستی میکند. در حکومت خودکامه میشود. واکنش مردم نسبت به سستی وی در حفظ مصالح امت چیست؟ چگونه این سستی بر امت بازتاب پیدا میکند؟ این سستی با ظهور ستم و فساد و کشتار و جنگ بین افراد امت بازتاب پیدا میکند. وقتی آن شاهر فاسد شد، وقتی از آن منبع و مرکز فساد و ظلم و انحراف تزریق به جامعه شد، این پایین همه را پر میکند. وقتی من میروم، رئیس خودم صبح تا شب دارد میدود برای گزارش رد کردن، پول بیشتر درآوردن، با صد تا دروغ و دغل و فیلم و بازی و ادا اطوار و هر جور شده یک بودجه جذب بکند، گزارشهای ساختگی، شعار و با بازی و با ادا اطوار، با اینها دارد بازی میدهد مافوقش را. خب من هم یاد میگیرم. من هم همین مسئول خودم را این شکلی بازی میدهم. بنده دیدم توی برخی ادارات اینها را. برخی مجموعهها دیدم، میگوید: "مسئول ما گزارشهایی که رد میکند، نصفش دروغ است. من هم ازش یاد گرفتم، دیدم چه شکلی دروغ بوده." تحویل مافوقش همینها را تحویل خودش میدهد. از آن بالا سرریز میکند، میشود فرهنگ. وقتی امتی نمیماند، کسی جای پیغمبر نشسته که اهتمامی ندارد به اینکه مدل پیغمبر رفتار کند. پیغمبر صادقانه رفتار میکرد، پیغمبر عادلانه رفتار میکرد، پیغمبر متناسب با حق و حقیقت رفتار میکرد. همه چیز شده حزببازی، شده جناحبندی، شده تعصب. اگر یک انحرافی را، یک کجروی را، یک فسادی همحزبیهای ما داشته باشند، صد تایش هم ندید میگیریم. یک دانه از اینها را آن حزب رقیب ما داشته باشد، پدر اینها را درمیآورد. قومیتگرایی. این میشود تحزب، این میشود تعصب که همش ویژگیهای جاهلی است. این رخنه میکند در مردم. مردمی که یکم آمدهاند به سمت فرهنگ عقلانیت پیغمبر نزدیک شدهاند، با عبودیت آشنا شدهاند، برمیگردند به جاهلیت. همانجوری رفتار میکنند. میشود همش مبنا تعصب و کینه شخصی و محبت شخصی و گروهبندی و گروهکشی و یار و یارقشی و ماییم و شما آنهایید. ما و شما، ما آنها. و همش این جناحبندیها، خطبندیها از آن رئیس رخنه میکند به مردم.
نتیجهاش چی میشود؟ میشود ظلم، درگیری، جنگ، کشت و کشتار. همه انرژی مردم دارد صرف این میشود که این آن را بزند، آن این را بزند. دعواها و آشوبهای اجتماعی و سیاسی. خودکامگی حاکم در حاکمیت خودش چگونه بر امت بازتاب پیدا میکند؟ این خودکامگی در تباهی، خواری و بیارادگی و مسئولیتناپذیری و سرگشتگی و آوارگی امت بازتابی پیدا میکند. تباهی، خواری، سرگشتگی، بیارادگی، مسئولیتناپذیری. چقدر این اطلاعات قشنگ است! وقتی آن رأس مسئولیتناپذیر است، آنجا بر اساس تعهد و کارشناسی رفتار نمیکند. وقتی من دیدم تلویزیون روشن کردم، دیدم یک مسئولی که باید پاسخگو باشد نسبت به عملکردش، دارد دماغش را میخاراند، میگوید: "من خودم صبح جمعه فهمیدم." خب من هم دارم میروم اداره. من با مسئول خودم چه شکلی برخورد میکنم؟ من مسئولیتپذیری دارم؟ سهشنبه فهمیدم. بیمسئولیتی، بیارادگی، بیعرضگی، هرزگی فکری و عملی از یک مسئول فاسد سرایت میکند به مردم. چطور ماسک نزده، ماسک نزدن چقدر اثر دارد. ماستمالیها چقدر اثر دارد. آن ماسک نزدنش است؟ این ماستمالیهایش. ماسک که نمیزند، مردم ماسک میزنند. کنار ماستمالی که میکند چی میشود؟ چرا جامعه بیمسئولیت، بیتعهد میشود؟ وقتی سرریز میکند، هر جا از جنس خودش میشود. پرستار یکجور، تاکسی یکجور، نانوایی یکجور، طلبه یکجور، دانشجویی یکجور، هیئت علمی یکجور. همه جور ماستمالی میکنیم. از آنجا میریزد به مردم.
نظام ما بخش حساس اصلی که باید روی آن مراقبت جدی داشته باشیم، سیره و عملکرد مسئولین و خصوصاً مهمتر از سیر و عملکرد رفتاری اینها، فضای فکری و ذهنی اینهاست. آن خیلی مهمتر از اینهاست. تعلقات قلبی اینها، به کیها علاقه دارند، از کیها بدشان میآید، به چیها باور دارند؟ این مهمتر از آن عملکردش است. چون آن میشود اینکه مردم هستند، به تعبیر استاد آیتالله جوادی آملی، "ظاهر مردم، باطن مسئولین است." آنی که آن مسئول در باطن و عقیده خودش و باور خودش دارد بروز پیدا میکند، میشود این صحنهای که در جامعه دارید میبینید. میشود این دانشگاه و این نانوایی و این قصابی و این بزازی و این خیاطی و میشود اینها. این چنین امت پس از برههای طولانی، امتی آکنده از فساد میشود و از اراده تهی میشود. بیست سال، سی سال که میگذریم، این امت هیچ ربطی به آن نقطه اولیهاش ندارد. اینها آنهایی بودند که انقلاب کردند، خون میدادند، رومین میرفتند برای شهادت گریه میکردند. بیست سال گذشته، سی سال گذشته. هیچ ربطی این آدم نه به شهادت دارد، نه به جبهه دارد، نه بوی شهادت، نه آمادگی برای شهادت که هیچی، آمادگی برای مرگ هم که هیچی. جز بخوربخور و نفله کردن این و آن، به چیزی فکر نمیکند. این میشود این مسیری که آرامآرام تغییر رهبر و رهبری فکری جامعه سرایت پیدا میکند به توده مردم. البته رهبر هم لزوماً یک فرد نیست. امیرالمؤمنین، شخص امیرالمؤمنین ظاهراً توی این چهار سال و خوردهای حاکم شد. ولی شخصیت امیرالمؤمنین حاکم نشد. منطق امیرالمؤمنین حاکم نشد. برای همین این انحراف باز بود. تمام مسیر دارد میرود. این چهار سال تفاوت محسوسی با بیست و پنج سال قبل ندارد. همان شیب انحرافی و مسیر کجی که بنیانگذاشته شده بین مردم، توی چهار سال امیرالمؤمنین هم استمرار پیدا کرد. با اینکه شخص امیرالمؤمنین حاکم بود. برای اینکه این شخص مسئولینی دور و برشند. هسته مرکزی که از آنجا باید پمپاژ شود به جامعه. بعد یک صدا باشد، باید یک رنگ باشد، باید از جنس مردم باشد. یک من که فقط یک علی باشد که مردم هم قبولش دارند، ولی به این دوروبریها که میرسد، یکی میشود شریح قاضی، یکی میشود اشعث. مردم وقتی علی را در آینه اشعث میبینند، دلزده میشوند، دلکنده میشوند. وقتی عدالت علوی را توی قالب و توی صفحه زندگی شریح قاضی میبینند، بدشان میآید از این عدالت، دلبریده میشوند از عدالت امیرالمؤمنین. باید توی خمره یک قاضی درآورد برای آذربایجان، یک فرمانده برای سیستان، یک حاکم درآورد برای مصر. اینها آدماییاند که باید توی جامعه تربیت بشوند. اینها خیلیهایشان محصول تربیتهای سابقاند. این طرف شصت سال سن دارد. از این شصت سال، بیست و پنج سالش را توی دوره، توی همان دوره انحرافی زندگی کرده. دانشگاه همان موقع رفته، مدرکش را همان موقع گرفته، با همان مبانی، با همان روحیات، با همان فضای حاکم بر جامعه. یک شبه که نمیشود من تغییرش بدهم. الان از الان دیگر علویوار زندگی کند. یکهو که تغییر نمیشود. امیرالمؤمنین میتواند شروع کند نسل بعدی را که سربازان او در گهوارهاند. از الان شروع کند یک کاری انجام بدهد برای اینکه بچههایی که الان دارند تربیت میشوند، ابتداییها و راهنماییها و دبیرستانیهای الان، بیست سال بعد که میرسند، از آنها چیزی در بیاید. این را میشود توقع داشت از او. ولی پنجاه شصت سالههایی که بخش عمدهای از عمرشان توی دوران انحراف و طاغوت و آلودگی گذشته، اینها یکهو بیایند پای رکاب امیرالمؤمنین جانفشانی کنند و هرچه علی میگوید انجام بدهند؟ انحراف ادامه پیدا میکند.
علی آدم میخواهد. چند جلسه وقتی در یکی از دانشگاه کشور مطرح کرد. علی آدم میخواهد. او برای اینکه کارش پیش برود، آدم میخواهد. اینجا آدم میخواهد، آنجا آدم میخواهد. افرادی، یک دانه عمار، یک دانه مالک، یک دانه مقداد. چند تا از اینها داریم؟ چند جا از اینها میتوانیم استفاده کنیم؟ هر جایی علی یک مالک میخواهد، هر جا یک دانه عمار میخواهد. که فرمود: "با دست بریده صبر کردم." به "ید جزا". این دسته بریده فقط توی دوره بیست و پنج ساله نبود. توی دوره حکومت امیرالمؤمنین هم بود. دست و بال حضرت بریده است، کوتاه است، قدرت مانور ندارد. هر شهری امام جمعهای مثل مطهری، مثل بهشتی. چند تا از اینها داریم؟ تو بگو نه، توی هر شهری یک دانه. تو بگو توی کل کشور چند تا داریم ما؟ بعد از مطهری چند تا مطهری داشتیم؟ بعد از بهشتی چند تا بهشتی داشتیم؟ اینها که رفتند، چند تا جای اینها سبز شدند؟ قاسم سلیمانیها که میروند، چند تا قاسم سلیمانی اینها را پر میکند؟ این کمبود نیرو و کمبود عنصر، کمبود نیروی انسانی یکی از معضلات است. رهبر انقلاب فرمودند: "اگر حاج قاسم ده سال دیگر هم بود، من همین مسئولیت را تا ده سال دیگر به او دادم." این جمله نزدیک خلأ دارد حکایت میکند. بانک افرادی که هستند خوباند. همین هم که جای این شهید بزرگوار آمدند، منششان، شخصیتشان تفاوتی با او ندارد. آن اثرگذاری در جامعه، قدرت حرف زدن، قدرت ایجاد موج، چند نفر مثل حاج قاسم این را دارند که توی یک موضوع اگر با مردم با جامعه گفتگو بکند، مردم آرام بشوند، قانع بشوند، متقاعد بشوند؟ رهبر چند تا از اینها دارد؟ امیرالمؤمنین چند تا از اینها داشت؟ اینها کار بازگشت را سخت میکند. این بخش اصلی ماجرا و این کمکم امت را میبرد به سمت انحراف که تمام شده، میرود به سمت سقوط. و این امت دیگر عملاً امت اسلام نیست. و خدای متعال هم که بنایش بر این است که شریعتش را حاکم بکند، اینها را کلاً دیگر برمیدارد، میبرد و امت جدیدی میآورد که بر اساس شریعت عمل بکند. اگر یک امتی به آن نقطه نهایی رسید مثل قوم عاد، مثل قوم ثمود، کارش تمام میشود و خدای متعال پاکسازی میکند، جمع میکند اینها را، نسل دیگر و امت دیگر را جای اینها میآورد. امت اسلام تا آن لب مرز رفت، تا آن مرزی که دیگر کار تمام میشود، رشته بریده میشود. آن رشته برای قوم عاد و ثمود بریده شد. امت اسلام تا آن بریدگی رفت که دیگر خون اباعبدالله نگذاشت کار به آن بریدن رشته کشیده بشود. اگر خون اباعبدالله نبود، آن رشته بریده شده بود و کلاً خدای متعال جمع کرده بود امت را با همه ویژگیهایش و یک امت جدیدی، یک پیغمبر جدید، یک شریعت جدید. البته چون از اول میدانست اباعبدالله در آن روز حساس اینجور جانفشانی میکند، دیگر پیغمبری هم بعد پیغمبر لحاظ نکرد. لذا پیغمبر فرمود: "من از حسینم، حسین از من است." "من هم از حسینم، من هم از حسینم." یعنی این شریعت من با آن جانفشانی آن لحظه آخر که قرار است همه چیز بریده بشود، آن لحظه آخر او نمیگذارد. "من هم از او." من هم به واسطه او حفظ میشوم. وگرنه من پیغمبر هم تمام بودم، اسمی از من هم نبود، هویت من هم از بین رفته بود. پیغمبر دیگری میفرستاد. حسین در آن بزنگاه و لحظه آخر من را نگه داشت. امام حسین به نحوی، امیرالمؤمنین به نحو دیگری. امیرالمؤمنین با سکوت و خون دلی که میخورد. اگر دست به شمشیر میبرد، جنگ داخلی میشد. باز این اتفاق میافتاد. این تجربه اسلامی کجرو به حتم یک روزی سقوط میکند. چرا که کجرو تجربه کجرو اسلامی باشد، باید یک روزی سقوط کند. این سنت و این فطرت تاریخ است. این فطرت تاریخ، این ذات تاریخ. هر امتی که در مرتبه ذاتش انحراف با ذات او عجین بشود، آن امت سقوط میکند. این تمدن تمام میشود. تمدن اسلام تا آن نقطه رفت، ولی عرض کردم که تمام نشد. بنابراین این تجربه یک روز سقوط میکند.
تجربه دیگری که آشکارا اهل کفر است، جایش را میگیرد. حالا یک کاری که میشود این است: تمدن برداشته میشود. یک تمدنی که ادعای اسلامیگری ندارد، به جایش میآید. یا باید یک تمدن دیگری بیاید با پیغمبری، با شریعت جدید، یا این را که به اسم خدا و پیغمبر است، خدا برمیدارد، اورجینالش را میگذارد. میگوید: "بابا اینها کافرند، ادعا هم ندارند." آنها بیایند با امت سست. وقتی این تجربه کفرآمیز آشکار از راه میرسد، با امتی سست روبرو میشود که در برابر کفر هرگز پایدار نیست. این امت به طور کامل با آن تجربه کفرآمیز آشکار در هم میآمیزد. اینگونه اسلام، رسالت و نظریه اسلامی برای زندگی تباه میشود و خود امت هم تباه میشود. یک تمدن دیگری میآید که این آشکارا اهل کفر است. با اینها درگیر میشوند. اینها هم که حساسیتی در برابر کفر ندارند. آنی که صد درصد کافر است، اینهایی که پنجاه درصدی و دوشخصیتیاند، در خودش هضم میکند، میبلعد. میشود خردهفرهنگمان. این میشود که عربستان سعودی به اسم اسلام ذیل حکومت و هژمونی صهیونیستها تعریف میشود. یک شاخهای از حکومت صهیونیستی ولی با ریش و پشم، "لا اله الا الله محمد رسول الله"، نماز و قبله و اینها. آنها حاکماناند، آنها سلطاناند. اینها زیردستاند، اینها گاو شیرده آنهایند. اینها خطراتی است که انتظار میرفت از خاستگاه کجروی در روز سقیفه سر برآورد. مسیری که ریلگذاری شد در سقیفه به آنجا میرفت. اگر نبود خون اباعبدالله، لذا امام حسین علیهالسلام وقتی به شهادت رسیدند، فرمودند: "اینی که تیر را انداخت، من را نکشت. آنهایی که بنیانگذار سقیفه بودند، من را کشتند." "لَقَدْ قَتَلَنِی فُلَانٌ." و آن دو نفری که بنیانگذاران سقیفه بودند، آنها قاتلان من. برای اینکه این خروجی مسیری است که آنها آغاز کردند. حرکتی است که آنها شروع کردند که کار توقف آن لوکوموتیو فقط به این وابسته است که خونم ریخته بشود. خب، این بخش از کتاب شهید صدر را خواندیم و فصل بعدی را انشاءالله داریم در مورد اینکه این امت اسلام با هیجان پیش میرفت یا بر اساس آگاهی عمل میکرد؟ امت هیجانی بود یا امت آگاه بود؟ که البته خیلی نکاتش را جلسات قبل چون عرض کردیم، انشاءالله با یک سرعت بیشتری بحث را پیش میبریم. این فصل را انشاءالله از جلسه بعد با هم شروع خواهیم کرد. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
دهه ولایت و ایام عید مبارک غدیر است. هر چقدر در مورد عید غدیر گفته شود، کم است و هر چقدر برنامههای پیرامون عید غدیر باشد، حق عید غدیر ادا نمیشود.
این چند جلسه را بنا داریم که در خدمت مباحثی باشیم پیرامون تاریخ امیرالمؤمنین. چند جلسهای که قبل، مقداریش را پیش رفتیم و انشاءالله ادامهاش را با هم خواهیم رفت. در مورد دوران حکومت امیرالمؤمنین، عرض اصلی این بود که دوران حکومت امیرالمؤمنین، دوران بازگشت بود؛ بازگشت به دوران پیغمبر اکرم. بیست و پنج سال خط عوض شده، مسیر کج شده، کجرویهایی صورت گرفته، امت دچار انحراف شده، مردم مسیر را اشتباه رفتهاند. امیرالمؤمنین حالا یک فرصت چهار سال و خوردهای دارند برای اینکه تا جایی که میتوانند با این انحرافها و اعوجاجها مبارزه کنند و ریل را عوض کنند. این حالت کلی و سیمای کلی حکومت امیرالمؤمنین است.
حکومت امیرالمؤمنین این شکلی باید فهمیده شود؛ نه اینکه در یک خلأیی که همه چیز خیلی خوب و اوکی و میزان و رئال است و امیرالمؤمنین آمدند حکومت را دست گرفتند و گفتند: "بریم سمت عدالت." مثلاً و مسئله اصلی شد عدالت. همه چیز خوب بود دیگر، فقط کمی ما توی فساد، آنها فساد اقتصادی مشکل داشتیم. نخیر! اصل ماجرا فساد فکری و انحرافهای عقیدتی بود. وصل عدالتی که امیرالمؤمنین دنبالش بودند، این بخش بود: عدالت فرهنگی و عقیدتی بود که همان که خدا و دین و پیغمبر گفتند، مردم به همان برگردند، همان باشد. خیلی مسیر عوض شده، خیلی حرفها جابهجا شده. "این خدایی که پیغمبر آورد نیست، این آن معاد نیست، این آن قرآن نیست." ولو الفاظ قرآن دستنخورده، الفاظ قرآن هیچ وقت تحریف نشد. اصطلاحاً میگویند یک تحریف لفظی داریم یا تحریف معنوی داریم. تحریف لفظی صورت نگرفت، ولی تحریف معنوی الی ماشاءالله. همه این آیات از جایگاه خودش خارج شد، رفت در آن مقاصدی که ابداً مقصود خدای متعال و شریعت نبود. اصلاً اینها برای رفع ظلم نسبت به تودهها بود، برای عدالت بود، برای این بود که برابری شکل بگیرد، مردم از امکانات برابر برخوردار باشند. بعد این آیات آمد، همه را کمک کرد به نفع اینکه اشراف کارشان پیش برود، اشراف قدرت پیدا بکنند. کاملاً در قیمت نابرابری قرار گرفت. آیات از مسیر خودش کاملاً خارج شد. روحیه ایثار میخواهد شکل دهد این آیات قرآن، فداکاری را، همبستگی را، اینکه مردم دخالت در امور داشته باشند. از این آیات قرآن یکجوری بهرهبرداری شد، همه اینها به حاشیه رفت. یک طبقه بورژوا، به قول مارکسیستها، یک الیگارشی شکل گرفت. در یک طبقه ممتازی، اینها شدند برخوردار، اینها شدند عقل کل، اینها شدند عقل منفصل، اینها تصمیمگیر، اینها شدند طبقه برتر. اینها شدند حتی در حد عصمت. انتقاد اینها ممنوع بود که حالا به اسم صحابه و تابعین، کسی از اینها انتقاد نمیتوانست بکند. کسی نسبت به اینها حرف نمیتوانست بزند که آن هم باز رتبهبندی داشت. یک وقت این صحابه مثل ابوذر بودند، اینها راحت هر کار دلشان میخواست پنهان میکردند. برخی دیگر از این حضرات بودند که صورت و ابرو هم داشتند. اینها شد انحرافات دوران بعد از پیغمبر که امیرالمؤمنین آمدند برای مقابله.
این انحراف از آن رأس شروع شد. طایفهای که حکم رهبری را داشتند، بنا داشتند رهبری را در جامعه دست بگیرند. اینها خطشان عوض شد، خط مردم هم تغییر پیدا کرد. از این حاکم کجرو نسبت به این دو منبع اصلی، قرآن و سنت، و اینکه برای حفظ آنها اقدامی بکند، چه انتظاری میشود داشت؟ وقتی رهبر منحرف شد، دوشخصیتی شد، او اهتمام جدی نداشت به اینکه بر اساس ضوابط عمل بکند. رهبری که برآمده از فکر و فرهنگ اسلام و پیغمبر است و خودش اقرار به این دارد که من لزوماً هرچه میگویم متناسب و متناظر با فرهنگ پیغمبر نیست، اهتمامی ندارم که هرچه میگویم ربط به آنجا داشته باشد. التزامی ندارم لزوماً به اینکه حرفهایم باید بر اساس مبانی باشد که خدا و پیغمبر این را تأیید بکند. وقتی این را ما میبینیم، این سرریز میکند از آنجا به بدنه جامعه. در بدنه جامعه چه اتفاقی میافتد؟ اگر رهبران اهل بیت نبودند از بیرون به مصونسازی بپردازند، این انتظار، این انتظار طبیعی بود که کتاب و سنت، یا دستکم سنت، به دنبال کجروی حاکم، در معرض تباهی و کجروی و جعل قرار بگیرد. حالا قرآن فضایی شروع بود که خیلی نمیتوانست کسی دست ببرد، ولی سنت که اینطور نبود. تا جایی که توانستند اینها را جابهجا کردند، روایت جعل کردند، روایت تولید کردند. فضایل امیرالمؤمنین را یکییکی دادند به دشمنان امیرالمؤمنین، رذایل دشمنان امیرالمؤمنین را یکییکی دادند به خود امیرالمؤمنین. آیهای که در شأن امیرالمؤمنین نازل شده که شب جان خودش را به خطر انداخت، به جای پیغمبر خوابید، به نظرتان این آیه را در مورد که به کار بردند؟ در مورد ابنملجم! "آیه دارد میگوید به خاطر خدا حاضر شد خودش را به کشتن بدهد، فاصله تا شهادت نداشت، جای پیغمبر خوابید، ناگفتنیهایی در مورد ابنملجم با اینکه میدانست اگر علی را بکشد، کشته میشود ولی خودش را به کشتن داد." ببینید چه را از کجا به کجا کشاندند!
اینها تحریف همه مباحث فرهنگ اسلام، غیر از آن اصول، آن بدیهیات، همه رفت توی این فضا و این محیط. همه آلوده شد به یک فرهنگ متکی به قدرت و ثروت، به خرافات، به اوهام، توهمات، به جعلیات، بدعتها. این اسلام آمده بود انسان بسازد، این آمده بود آدم را به ابدیت متصل بکند، این آمده بود حقایق ملکوت را پایین بیاورد. همه را برداشتند، مسابقه میلشان را عوض کردند، تا آداب در نماز را، تا نحوه وضو گرفتن را، انواع و اقسام مسائل را جابهجا کردند. این دیگر آن کارکرد را نداشت. معلوم است که جامعه با این شریعت مندرآوردی ساختگی به آن نقطهای که باید برسد، نمیرسد. بعد این را به اسم دین تمام میکنند. بعد بدبینی نسبت به دین میآورد. در کارکرد دین، مردم دچار تردید میشوند. نکند واقعاً این خاصیتی ندارد؟ نکند واقعاً بود و نبود این فرقی ندارد؟ این آنی نیست که برای ما آمده بود. آن فرهنگ از تویش محبت درمیآید، از تویش صمیمیت درمیآید. قتل و غارت و نفاق و زورگویی و دیکتاتوری، شما همین را که میبینی توی یک لایهای از جامعه خودمان، به اسم دین، سالهای سال مردسالاری تزریق شده به این جامعه. مرد به عنوان یک جنسیت برتر. البته جنسیتها با همدیگر از جهت کارکرد مساوی نیستند. این یک چیز واضحی است. قرآن هم میفرماید: "الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّسَاءِ." اینها را قبول داریم. هیچ بحثی هم سر این نداریم، ولی سوءاستفادهها و سوءتعبیرهایی که از اینها شده، زن را به عنوان یک موجود درجه دو، توسریخور، ضعیف، با عقل ضعیف، قابلیت مشاوره ندارد، به او نباید کاری سپرد، فهمی ندارد، درکی ندارد، فقط در حد کارگزاری، آن هم در حد خدمات خانه، تعویض پوشک، در حد شستن ظرف. آن تعریف قدسی خدا از زن نه. در ساحت ماده، در ساحت ماده که بالاخره ما باید تقسیم کار بکنیم. آنجا هم هیچ اشکالی ندارد. بالاخره ظرف شستن یا این مرد باید به عهده بگیرد ظرف بشورد، یا این زن به عهده بگیرد، یا با هم باید تقسیم بکنند. یک وظیفه است، یک مربوط به شأن دنیایی است، ربطی به هویت انسانی ندارد.
اول آمدند آدم را تبدیل کردند به زن و مرد. بعد آمدند گفتند که این مرد درجه یک، آن زن درجه دو. این دستور میدهد، آن اجرا میکند. در حالی که آدم، آدمیزاد، انسان، نه مرد است، نه زن. روح نه مذکر است، نه مؤنث. جنسیت ندارد انسان. نه نر است، نه ماده. نر و ماده مال حیوان است. انسانی که در عالم دنیا آمده، نر و ماده برایش معنا دارد. ولی آن خلیفهالله، "إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً"، آن نر و ماده ندارد. آن حقیقت، آن هویت، نر و ماده ندارد. خدا این انسان را برای آن مقصود خلق کرده. آنی که نر و ماده ندارد، آنی که از حجاب جنسیت عبور کرده، نه اینکه در عالم دنیا حجاب جنسیت را باید برداریم. اینجا دنیاست، اینجا محدودیت است. تا دنیا دنیاست، تا ما اینجا هستیم، این حجابها هست. اینجا مرد داریم، اینجا زن داریم. اینجا باید تقسیم صورت بگیرد متناسب با ساختار فیزیولوژیکیشان، متناسب با توانشان. ولی اینهایی که تقسیم میشود، اینها ارزش نیست. اگر گفتند مثلاً این جنسیت فلان کارکرد اجتماعی را از روی دوشش برمیداریم، مثلاً قاضی نباشد. این اولاً که یک منتی است که خدا گذاشته، یک وظیفه سنگین را برداشته. ثانیاً هیچ دلالتی بر ارزشگذاری ندارد. چون صرف قاضی بودن ارزشی ندارد. اگر اینطور بود، شورای قاضی باید محترمترین شخصیت جامعه میشد. تعبیرهایی که امیرالمؤمنین در مورد قاضی به کار بردند، تندترین تعبیرها در مورد شورای قاضی به کار بردند. صرف قاضی بودن فضیلتی نیست، ملاکی نیست. قاضی، قاضی که انسان باشد، شأن انسانی را در قضاوت خودش رعایت بکند. همانجور که یک رفتگر و پاکبان باید شأن انسانی را در پاکبانی خودش رعایت بکند. همانجور که یک رهبر باید، همانطور که یک ورزشکار باید. اینها همه یک انساناند که آنجا باید مختصات انسانی را در شهر و جایگاه خودشان رعایت بکنند. دلالت ندارد که او چون ورزشکار است، این چون فلان است، او از این بالاتر است. اگر گفتیم تو آن فلان نقش را نداشته باش، یعنی این را محروم کردیم از یک حق اجتماعی.
در عین حال، این انحرافاتی که شکل گرفت. زنی که پیغمبر معرفی میکند، دختری که پیغمبر معرفی میکند. البته امیرالمؤمنین و پیغمبر اکرم در حکومت خودشان هیچ وقت یک زن را به عنوان فرماندار منصوب نکردند، همانجور که به عنوان قاضی منصوب نکردند. اساساً این بخش، بخش ارزشمندی نیست. عرض کردم، صرف مسئول بودن و یک تکلیف روی دوش انسان، خود آنهایی که اهل فضیلت بودند، اهل حقیقت بودند، از این مسئولیتها فراری بودند. واقعاً فضیلتی ندارد. نمیدانم، خود امیرالمؤمنین از همه اینها بیشتر فراری بود نسبت به حکومت. اگر فضیلت بود که جلوتر از همه باید امیرالمؤمنین حمله میکرد به سمت من که "اینجوری ولتمس قِیری! ولم کن بریم سراغ بقیه." فینفسه ارزشی ندارد، کُلفت است، یک تکلف است، یک بار سنگین روی دوش یک انسان. زن این مسئولیت را برداشت. در عین حال، زنی که امیرالمؤمنین تعریف میکند کیست و چیست؟ زنی که پیغمبر نشان میدهد کیست و چیست؟ فاطمه زهرا را دارد به ما نشان میدهد، زینب کبری را دارند به ما نشان میدهند. این انسان است. این آن زن است. این عقل ضعیف دارد؟ این درجه دو است؟ کارپرداز است؟ این فقط شأنش خدمات خانوادگی، معیشتی، در سطح خانه است؟ یا این حکیم است، این عالم است، غیر معلم است؟ این فرهنگ آلوده ما که این ذهنیتها و توهماتها و بدعتها و این چرکها و رکسها و نجسیها آمده باش و آلودگی آلوده کرده، این مشروب شده به اینها. این میشود این وضعیتی که ما در جامعه داریم. این تعریفی که از زن داریم، این جایگاهی که برای زن معرفی میکنی، این مال ما نیست، این مال قرآن نیست، مال اهل بیت نیست. این محصول دیکته کردن آدمهای فاسدی است که در طول تاریخ حقیقت را متناسب با فهم و خواست خودشان تحریف کردند.
امیرالمؤمنین تعبیر میکند در نهجالبلاغه: "یَعْطِفُ الْهَوَی عَلَی الْهُدَی کَمَا یَعْطِفُ الْهُدَی." امام زمان که میآیند، هوا را تابع هدی میکند، در حالی که تا قبل از او، هدی تابع هوا شد. دوران بیست و پنج ساله بعد پیغمبر این شکلی بود: هوا را گذاشتند جلو، هدی را دنبالش راه انداختند. امیرالمؤمنین آمد، کار را برعکس کرد. هدا را انداخت جلو، هوا را دنبالش راه انداخت. هدی باید امام باشد، هدایت و حقیقت باید پیشرو باشد. خواستههای ما باید تابع او باشد، نه اینکه حقیقت را به تابع خاص امام کنیم. من مردم، زور میگویم، زور دارم. دلم میخواهد زن را این شکلی تعریف میکنم، قرآن را هم میآورم، اینجوری که من تعریف کردم تحریف میکنم، قوانین را هم تابع همین میکنم بر اساس مدل خودم. این میشود انحراف، این میشود کجروی. اگر زحمت اهل بیت نبود، اگر هدایتگریهای اهل بیت نبود، اگر تدبیر اهل بیت نبود، همینقدر به دست کلاً بین ما و قرآن بینونت میافتاد، بین ما و فرهنگ الهی کلاً سد میشد، حجاب میشد. هیچ به ما نمیرسید. ما فکر میکردیم واقعاً همینی که در عربستان امروزی میبینیم، تعریفی که از زن و جنس مونث میشود، فکر میکردیم همین واقعیت زن در نگاه اسلام است. تا جایی که میخورد، میزنندش، هر جوری که بخواهند سواری میگیرند، دیکته میکنند، تحقیر میکنند. زنی که در کشور حجاز و بین سعودیها شما میبینید، هیچ وقت به چشم یک موجود ارزشمند و بافضیلت بهش نگاه نمیکنند. شأن دانشمندی او هیچ وقت لحاظ نمیشود. این انسان میتواند دانشمند باشد مثل زینب کبری، مثل فاطمه زهرا. زن تحقیر شده، از کنج پستو بزرگ شده، نه از کتاب سر درمیآورد، نه با معارف آشناست، نه حکمتی دارد. آیا تو قرآن را ببینید، به همسران پیغمبر میگوید که شما اهل دور دور و خیابانگردی نباشید، خودش ولی "توی خونه بشینین". "قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ". نه، اینجا چه کار کنید؟ اینجا حکمت دریافت کنید، با حکمت مأنوس باشید. اگر زن را در خانه نگه داشته، اولاً شرایطی داشته، سازوکاری داشته. این یک ارزش ذاتی نیست که زن اگر در خانه بود، ارزش، ارزشمندی او به این است که در خانه باشد در هر حالتی. نه، یک قیاسسنجی و اولویتسنجی شده. روابط اجتماعی، روابط بیرونی، آن دیالکتیک با جامعه، درگیریهایی که باید یک انسان با فضاهای پیرامونی داشته باشد، اینها را عمدتاً روی دوش مرد گذاشتند و زن را درگیر این مسائل نکردند. لطافت او، حساسیتهای او، عواطف حفظ میشود، مدیریت میشود، کنترل میشود، به این درگیریها کشیده نمیشود. شخصیت او آسیب نمیبیند. کانون عاطفه تحتالشعاع روابط بیرونی و این درگیریها و چالشهای روزمره قرار نمیگیرد که آسیبدیده و رنجیدهخاطر شود و نتواند منبع محبت و عاطفه در خانه باشد. این از این طرف.
ولی حالا که در خانه مانده، صرف در خانه ماندن برایش ارزش و فضیلت است؟ یا در خانه مانده ولی قرار است در این بستر خانه، معرفت و حکمت او را تقویت کرد. کار اجتماعی میشود. زنی که قرآن معرفی میکند، این است. در حالی که این زنی که ما در عربستان سعودی امروز میبینیم، نه اهل حکمت است، نه اهل معرفت است، نه سوادی، نه اطلاعاتی، نه دانشی. یک کارگر برای خدمات جنسی صرف. کارگر بودن واژه بدی نیستا. به هر حال ما همه الان بنده هم دارم کاری را انجام میدهم، این هم یک کارگری است. هر کسی که دارد کاری انجام میدهد، ما میگوییم آقا این کارگر است. افتخار هم میکنیم. میگوییم آقا فلانی مثلاً پدر من کارگر است، برادر من کارگر است. این کارگر ساختمانی است، آن کارگر در چه میدانم مثلاً بنایی میکند، آن یکی نقاشی میکند. اینها همه کارگری است. هر اَجیری، هر کسی که اجرت میگیرد در برابر کاری عجیب، این اجیر کارگر است. صرف کارگری بد نیست. ولی اینکه شأن او را در همین حد آوردند و تعریف او را در همین حد نازل کردند و هیچ شأنیت دیگری برای او قائل نبودند، این بد است. ابداً هیچ وقت قرآن و اهل بیت نگاهشان به زن حتی به کسانی که اینجور خدماتی را میدهند، چون برخی خانمها در اینگونه فعالیتها قرار میگیرند، مناسبتی اشاره کردم به این موضوع. که مَمَرِ درآمد و از گناه حفظ میشود و از راه شرعیش اینها محافظت میشوند ازشان. به تعبیری هم که برای او به کار رفته، "مستأجرات." امام صادق "مستأجرات." نه به اجرت اجیر گرفته میشوند برای این کار. به تعبیر امروزیاش میشود کارگر جنسی. این کارگر جنسیاش مفهوم بدی نیست. این مثل کارگر ساختمانی است. هیچ تحقیری تویش نیست. یک فعالیتی است، در ازایش دارد مزدی دریافت میکند. مدیریت میکند که به سمت فحشا و فساد و آلودگی و کثافتکاری نرود. یک کانالی طیب و طاهری برایش دارند تعریف میکنند. ولی هیچ وقت اهل بیت شأن یک انسان را در این حد پایین نیاوردند که این شأنش کارگری است و لاغیر. نه، این انسانی است خلیفهاللهی است که الان در دنیا مشغول کارگری است. وگرنه موسی و خضر کارگری کردند برای آن دو یتیم. ما در بین انبیا، بنا داشتیم، نجار داشتیم، خیاط داشتیم. شغلهای مقدس چیست؟ مسئله این است که ما حد او را همین حد پایین بیاوریم. زن را در حد یک خدمت جنسی رساندن، یک ابزار و برای تأمین شهوت شدن، در این حد پایین آوردن. اورجینالش در غرب است. اصل آن آنجاست. به عنوان فضیلت معرفی میکنند. بعد چهار تا روایت هم میآوریم از اینور با آن تعریف ناقص نصف و نیمه سطحی مادهزده پست دنیایی. اول انسان را به این حد میکشیم، بعد به جنسیت، بعد این جنسیت در حد کارکرد جنسیتگرایانه، بعد میدهیم به خورد قرآن و روایت. اینها انحراف است. اینها مسائل اصلی ماست. دوران امیرالمؤمنین دوران بازگشت به اصل حقیقت است. او میخواهد زن در آن جایگاهی که خدا برایش تعریف کرده باشد، خانواده در آن جایگاه، مسئولیت اجتماعی و سیاسی در آن جایگاه باشد. همه اینها را تحریف کردند متناسب با منافع خودشان، متناسب با شرایط خودشان.
پس ارکان اساسی اسلام دگرگون و جعل میشوند. نظریه اصلی اسلام تحریف میشود. اسلام نظریهای برای زندگی دارد، این نظر در قالب دیگر دگرگون و تحریف میشود. در قالبی جاهلی که تفاوتی با نظریه جاهلی برای زندگی ندارد. چرا؟ چون فرض گرفتی منابع اساسی اسلام در معرض تحریف بودند. همان تعریفی که جاهلیت از زن داشت، از خانواده داشت، از بچه داشت، اینجا آمده با رنگ و بوی قرآن و روایت. همان فرهنگ جاهلی فقط یک زرورق و روکش بهش اضافه شده. یک مهر بهش زدند، یک آرم خورده. همان است، هیچ فرقی ندارد. منابع اصلی ندید گرفته میشود. دیگر قرآن اصل نیست. آن وقت اصل نیست. همه اینها را مطابق با خواستههای خودمان تحریف کردیم. این میشود تحریف، این میشود انحراف. تحریف اصلاً خود حرف انحراف و تحریف جفتش از یک ماده است. ماده "ح ر ف" یعنی مسیر را کج رفتن. "حرف" به معنای گوشه است. از یک مسیر طبیعی خارج شدن و یک مسیر دیگری که در حاشیه و پیرامون آن مسیر است را رفتن. این ماده "حرف" است. این میشود منحرف، این میشود تحریف. جفتش یکی است.
از گستره ذهنیت اسلامی دور میشدند، حتی اگر در این معرض نبودند در حال بیانها که در کتب مرجع وجود دارند، بر کاغذها وجود دارند، جوهر روی کاغذ هستند، نظریه حقیقی به مردم ارائه نمیدهند. یک نکتهای از شهید صدر خیلی مهم است، دقت بفرمایید: مردم بیشتر از آنکه منطقی باشند، حسیاند. مردم با آنی که میبینند زندگی میکنند، نه با جوهری که روی کاغذ میخوانند. تازه اگر در حد کتاب هم بماند سنت پیغمبر، باز مردم بر اساس کتاب زندگی نمیکنند. بماند که همان حد کتابش را هم هرچه که از پیغمبر مانده بود، سوزاندند و جعل کردند. به حد کتاب نابود کردند فرهنگ پیغمبر را. ولی در حد کتاب اگر میماند، باز مشکلی حل نمیشد. برای اینکه مردم با کتاب زندگی نمیکنند. مردم با واقعیتهای عینی که در صحنه جامعه میبینند زندگی میکنند. کتاب بخوانند که صحابه پیغمبر چه ویژگیهایی باید داشته باشد، بخوانند که آن پیغمبری که در کتاب معرفی کرده چیست. مردم همینی که از این صحابه میبینند به عنوان صحابه قبول میکنند. مردم اینی که از این صحابه، از پیغمبر میشنوند به عنوان پیغمبر قبول میکنند. اینهایی که میبینند و میشنوند را قبول دارند. مردم حس تعقلی زندگی نمیکنند. نوع مردم، غالب مردم این شکلیاند. بر اساس احساس، هیجان، جو. جو قالب میگوید یک چیزی خوب است، جو قالب یک چیزی بد است. وجدان عمومی مادیزده مردم یک چیزی را قبول دارد، یک چیزی را رد میکند. خب وقتی یک رهبر آمد جلو چشمشان.
سبک زندگی رهبر انقلاب بحثی را مطرح کردند در مورد ماسک زدن مسئولین. فرمودند که وقتی مسئولی توی فضای عمومی حاضر میشود، ماسک نمیزند، این روی آن جوان مملکت اثر دارد. ماسک نزدن نقش کنشگر سیاسی و اجتماعی در اثرگذاریها توی جامعه چقدر است؟ یک ماسک نزدن این آدمی که مردم بهش توجه دارند، انقدر اثرگذار است روی ماسک زدن و نزدن مردم. یک ماسک، او میگوید: مردم آنی که میبینند. مردم نمیخوانند که ماسک خوب است، باید ماسک زد. ماسک زدن میبینند. وقتی توی ده تا آدم اثرگذار ماسک زدن دیدند، ماسک میزنند به صورت ناخودآگاه. وقتی ندیدند، دیگر ماسک نمیزنند. وقتی مراعاتها، پرهیزها، این مواظبتها را در مسئولین خودشان دیدند نسبت به تعهداتشان پایبندند، حرفی که میزنند دو تا نمیشود. امروز نمیآید یک چیزی بگویم، پس فردا جلو چشم ملت، جلو هشتاد میلیون، جلو این همه دوربین، ثبت و ضبط، حاشا بکنند، تحریف بکنند، زیرش بزنند. معلوم است که تعهد اجتماعی در مردم میآید پایین. مردم که مسئولیتپذیریشان کم میشود، من که تقوای اجتماعی و سیاسیشان کم میشود، از بین میرود. قبول دارند.
حالا یک رهبری بیاید بعد پیغمبر بنشیند. تعهدی ندارد نسبت به اینکه حرف پیغمبر را اجرا بکند. التزامی ندارد نسبت به اینکه بر اساس رفتار پیغمبر عمل کند. خود آن آدم لزوماً آدم موجه و متقنی نیست. اشتباهاتی دارد، کمبودهایی دارد، اقرار به اینها دارد. هیجاناتی در خود او هست. یکهو دستور میدهد بروند یک خانه را آتش بزنند که خود آن لحظات آخر همین جناب خلیفه اول، جناب ابوبکر، لحظات آخر عمر از سه تا چیز اعلام پشیمانی کردند. یکیاش همین بود که ای کاش من دستور نمیدادم خانه فاطمه زهرا را آتش بزنند. وقتی که خشمش به جوشش میآید. البته تحریکش کرده بودند. به جوشش میآید. با یک مخالفتی مواجه میشود، یک معترضی دارد توی صحنه جامعه. دستور میدهد بروند خانهاش را آتش بزنند، به آن وضع فجیع بکشندش. شما توقع دارین در بین مردم انصاف و عدالت و مدارا با مخالف و اینها ببینید؟ معلوم است که این وقتی میریزد توی جامعه، کسی دیگر به کسی رحم نمیکند. این میشود زور قالب. این میشود آن جوی که هرکی هرچه به هرجا بند است، از هر پشتوانه، از هر پارتی استفاده میکند برای اینکه کارش را پیش ببرد. اینها میشود فساد، اینها میشود انحراف. اینها آن زمینهها و خاستگاههای فساد است. اینها آن ریلی است که از تویش عدالت درنمیآید. نمیشود توی این ریل را داشته باشی و حرف از عدالت بزنی. تا وقتی این ریل هست، این حرکت عمومی مردم به سمت آن فساد و انحراف است. امیرالمؤمنین اول کاری که میکند، اینهاست. نمیرود اول سمت اینکه لزوماً بیتالمال عادلانه تقسیم بشود. آن را البته انجام میدهد. آن مقداری که برمیآید انجام میدهد. کار ساده را رها نمیکند، ولی به این اکتفا نمیکند. تو الان چهار سال حکومت دست علی است، بیتالمال عادلانه تقسیم میکند. بعد باز کسای دیگر میآیند، بیتالمال همینجوری تقسیم میکنند. او میخواهد برگردد به دوران، میخواهد بازگشت کند. او میخواهد فهم مردم نسبت به بیتالمال عوض شود. امیرالمؤمنین که اهل ریا نیست، همه کارها خالصانه، مخفیانه است. توی بحث بیتالمال که میرسد، همه را رسانهای میکند، تقسیم رسانهای میکند. بعد میآید هر سری که بیتالمال خالی میشود و تقسیم میشود، دو رکعت توی آن نماز میخواند، همه ببینند. گاهی علف میریزد توی بیتالمال، بز میآورند توی بیتالمال، این علفها را بخورند. میخواهد بگوید تصور من، نگاه من نسبت به این بیتالمال این است: یک جایی است انقدر بیارزش از جهت دارایی دنیوی، فرقی نمیکند اینجا پولی باشد که بخواهد توی جامعه تقسیم بشود، یا علف و کاهی باشد که بخواهد بز بخورد. ولی از جهت مسئولیت اجتماعی و تعهد الهیش انقدر باارزش است که وقتی من این را تقسیم میکنم، دو رکعت نماز میخوانم. معبد است اینجا. از جهت آن خورد و خوراک و تغذیه و جهت مادیاش فرقی با طویله ندارد. اذیت بعد ملکوتی و الهیش فرقی با مسجد ندارد. این نگاه را میخواهد به جامعه بدهد. این بیتالمال است، این بودجه عمومی است که دست من و شماست. کسی که توی کمیسیون تلفیق است، آنی که دارد بودجه را میبندد، باید نگاهش این باشد. این میشود عدالت. تا نگاه او درست نشود، این عدالت محقق نمیشود. تا نگاه جامعه بیتالمال این نشود، آن عدالت محقق نمیشود. عدالت را که میخواهد محقق کند؟ همه آدمها، کدام آدمها؟ با همین تربیتها، با همین طرز فکرها، با شعار و جو و هیجان که نمیشود. وقتی من آمدم آنجا نشستم، منی که این همه شعار دادم، وقتی نگاهم این نیست و در مورد بودجه بیتالمال آن مراقبتها و حساسیتها را ندارم، پس اینجا مردم حسین منطقی نیستند. مردم آنی که میبینند را قبول میکنند، چگونه زندگی میکنند. آنها نظریهای را میبینند و زندگی میکنند که ابوبکر و خلفای پس از او به کار میبندند. آنی که مسئولین به کار میگیرند را مردم قبول میکنند، باور میکنند به عنوان شیوه خود اتخاذ میکنند. کسانی که خط منحنی کجروی بودند، که رفتهرفته انحنایشان بیشتر شد و سرانجام به پرتگاه کجروی رسید. بنابراین مردم با چنین واقعیتی زندگی خواهند کرد. این واقعیت را به عنوان تجسم نظریه اسلامی برای زندگی میبیند و در نتیجه طرح دیگری از نظریه اسلامی برای زندگی باقی نخواهد ماند. همینی که میبینند را ما اسلام قبول میکنند، همین را به عنوان حرف پیغمبر قبول میکنند. بندهای که این لباس تنم است، رفتاری که در سطح جامعه دارم، این رفتار به عنوان اسلام قبول میشود. در رفتار با دوستم، در رفتارم با دشمنم، در احترامی که قائلم، سبک زندگی شخصیام، تفریحی که میکنم، در چه سطحی است، در چه حدی است، با چه قالب مدلی است. این را وقتی مردم میگیرند به عنوان اسلام تلقی میکنند. یا خوب است و جذب اسلام میشوند، یا بد است و از اسلام بیزار میشوند. کسی نمیرود بگوید آن اسلامی که در متن است، بریم پیدا کنیم، این روحانی را با آن تطبیق دهیم. اگر این باشد که خیلی خوب است، اصلاً همین است. قاعدهاش هم همین است، باید اینطور باشد. ماها باید لااقل این شکلی باشیم. ولی جو عمومی این شکلی نیست.
این میشود فضای فتنه و انحراف که مردم کمکم دارند از این رهبر چیزهایی را دریافت میکنند به اسم اسلام، در رفتار او. ولو ادعایی هم ندارد که انجام میدهد به اسم اسلام به خورد مردم بدهد، ولی مردم وقتی میبینند و میگیرند به اسم اسلام میگیرند. این میشود زاویه، میشود دو تا خط شدن. خط پیغمبر میرود توی حاشیه، میرود توی انزوا. یک خط دیگری کمکم دارد در این موازات شکل میگیرد. خطی که هیچ ربط و نسبتی با پیغمبر ندارد، ولی هر کار هم میکند به اسم پیغمبر تمام میشود. همین که در جامعه خودمان میبینیم. یک طبقهای میآید حاکم میشود به اسم اسلام و انقلاب. هیچ ربطی نه به اسلام دارد نه انقلاب، نه امام خمینی، نه شهدا. هر کاری هم میکند به اسم امام خمینی و جمهوری اسلامی و انقلاب و اینها تمام میشود. مردم دلسرد میشوند از آن حرکتی که سال پنجاه و هفت کردند. چه بسا آن خانوادهای که شهید داده پشیمان میشود از اینکه بچهاش را داده، برادرش را داده. بچه برای اسلام رفته، آن اسلام با حرکت من و شما هیچ فرقی نمیکند، آن اسلام پیغمبر اکرم و امیرالمؤمنین است. ولی این خانواده شهید وقتی نگاه میکند، کمکم توی دلش خالی میشود که بچه ما رفت که اینها بخورند، اینها اینجور بتازند، جفتک بیندازند. خون او ثمره شد جفتک انداختن اینها. وقتی میشود اسلام، این به عنوان اسلام دیده و شناخته شود، نسبت به انحراف خیلی حساس باشیم، باید غیرت داشته باشیم. همان که شب عید قربان نکاتی در موردش گفته شد و عرض شد. حساسیت را باید بالا ببریم. من نسبت به انحراف. خط دو تا نشود. کارکرد اصلی رهبر در جامعه، در جامعه ما همین است که آن فضای کلی در حرکت کلی انقلاب با آنی که از اول راه افتاده، کاملاً متفاوت و متضاد نشود. این اصل وظیفه رهبری است. جاهایی وارد میشود که این احساس باشد. البته فساد و انحراف توی آن رگههای پایین خیلی هست. ولی لزوماً رهبر نباید توی تکتک اینها ورود بکند. مسئولیتهایی هست، نظارتهایی هست. مردم وظیفه دارند، قوه قضاییه وظیفه دارد، مجلس وظیفه دارد، نهادهایی همینطور. اگر اینها همینجور هی تلمبار شد و ورم کرد روی هم، به یک غده چرکین شد که دیگر دارد اصل این انقلاب تبدیل به یک چیز دیگری میشود، آنجا دیگر رهبر باید وارد شود. با جهتدهی و سیاستدهی، یا خط عوض میشود، یا او و همه مجموعه متصل به او تا پای جان میایستد برای اینکه این انحراف صورت نگیرد. وقتی میشود ماجرای کربلا و شهادت امام حسین. که رهبر انقلاب وقتی آن تحصن توی مجلس ششم صورت گرفت سر اینکه آنهایی که رد صلاحیت شدند درست بشوند، ماجراهایی که بود، رهبر انقلاب فرمودند: "دیگر اگر قرار باشد که ما توی دوراهی قرار بگیریم، صلح امام حسن تکرار نمیشود، گودی قتل، شهادت اباعبدالله تکرار میشود." یعنی ما دیگر اینجا پای این انحراف ایستادهایم. این دیگر انحراف در اصل نظام است. اگر بخواهیم این افراد را تأیید صلاحیت بکنیم و بیایند و باز توی همین مجموعهها دست داشته باشند. وایمیایستیم عددی که دیگر امر دایر باشد بین اینکه ادامه بدهیم یا کشته بشویم. تا آنجا. این میشود مبارزه با انحراف. کار به آنجا نرسید برای امیرالمؤمنین که در مسیر تعویض ریل تا پای جان بایستد، عوض میکنید یا کشته میشوم. هیجان جور نشد. امیرالمؤمنین فضای کلی را همیشه در نظر داشت، مصلحتسنجی میکرد و تا جایی که میتوانست از اهرمهای موجود استفاده میکرد، از ظرفیتهای موجود استفاده میکرد برای اینکه با خود فضای عمومی و ذهنی و قلبی مردم، انحراف را به حاشیه ببرد و مردم را برگرداند به متن. ولی خب به دوران اباعبدالله که رسید، دیگر کار به آنجا رسید.
حساسیت در برابر انحراف اینگونه است. اسلام پس از آنکه برنامه خود را در سطح واقعی و سطح اجتماعی بیرونی از دست داد، برنامه خودش را در سطح نظری و مبارزاتی هم از دست میدهد. پس از آن چه خواهد شد؟ در صحنه جامعه که این شد، اسلام بعد کمکم مردم هم که همین را به عنوان اسلام قبول کردند، دیگر در فضای ذهنی و نظریشان هم اسلام یک چیز دیگری شد. عملاً دیگر از اسلام هیچ نمانده. خدا شریعت نازل کرد، انسان آفرید، انسان آفرید با این شریعت خلیفهالله بشود. انبیا را فرستاد، ساختار این عالم را حفظ کرد. همه اینها برای این غرض بود که این انسان با این شریعت خلیفهالله بشود. کدام شریعت؟ شریعتی که اسمش مانده، پوستش مانده. این پوسته یک مغز پوک، سیاه، گندیده، فاسد تویش است که هیچ ربط و نسبتی به اسلام ندارد. در همان مرتبه اسمش. اهل بیت زحمت میکشیدند که اسم اسلام بماند. برای این نقطه اول که دیگر کار به یزید که رسید، دیگر اسم اسلام هم نمانده بود. ولی آن اسمی که در پوشش این اسم، شمای کلی از اسلام مانده. یک اسم اسلامی مانده که آن اسلام است، همان حج و نماز و روزه. زمان معاویه این شکلی شده بود. یک اسمی از اسلام مانده بود. اسمی که بر اساس آن اسم اسلام، حج اسلام، زکات اسلام، نماز، اینها هم کنارش مانده بود. ولی دیگر به دوره ما، به یزید که رسید، نه اسمی، نه توابی، نه اسلامی، نه نمازی، نه حجی، نه روزهای. هیچ، هیچ کدام از مناسک و شعائر این اسلام نمانده. این هیچ هویتی برایش نمانده. اسلام لا اسلام. هیچ فرقی نمیکند، بود و نبودیش دیگر ندارد. اصلاً چیزی نیست که بخواهد خودش را نشان بدهد. این دیگر کار به آنجا رسیده که اباعبدالله به گودی قتلگاه رفتند. بعد از آن، خود امت از بین میرود. حالا پس اول رهبر تغییر میکند، رهبر منحرف میشود. با انحراف رهبر، کمکم آنچه از اسلام دارد به مردم داده میشود متفاوت میشود. مردم تلقیشان از اسلام اول در مرحله اول، بعد در مرحله عمل، بعد در مرتبه نظر عوض میشود. اسلام یک چیز دیگری میشود. رکن دوم که شریعت بود، در مرتبه سوم امت عوض میشود. دیگر این امت آن امت نیست. چون پس از دور کردن منابع رسالت از امت و تحریف شاخصهای نظری اسلامی برای زندگی در چشمان، به عمیقتر شدن کجروی حاکم، این نابودی ارکان نظری و عملی اسلام در امت بازتاب پیدا میکند. این امت بند به چی بود؟ بند به پیغمبر بود. امت پیغمبر بود. امت قرآن بود. امت اسلام بود. پیغمبر رفت، به جایش خلیفه آمد که هیچ ربطی به آن ندارد. او خلیفه قرآنی به جای قرآن پیغمبر آورد که هیچ ربطی به آن قرآن ندارد. یک شریعتی به جای شریعت پیغمبر آورد که هیچ ربطی به شریعت پیغمبر ندارد. نتیجه چی میشود؟ یک امتی از پیغمبر میماند که هیچ ربطی به پیغمبر ندارد، اسمش را دارد ربط ندارد.
کجروی حاکم یعنی او نسبت به حفظ مصالح امت سستی میکند. در حکومت خودکامه میشود. واکنش مردم نسبت به سستی وی در حفظ مصالح امت چیست؟ چگونه این سستی بر امت بازتاب پیدا میکند؟ این سستی با ظهور ستم و فساد و کشتار و جنگ بین افراد امت بازتاب پیدا میکند. وقتی آن شاهر فاسد شد، وقتی از آن منبع و مرکز فساد و ظلم و انحراف تزریق به جامعه شد، این پایین همه را پر میکند. وقتی من میروم، رئیس خودم صبح تا شب دارد میدود برای گزارش رد کردن، پول بیشتر درآوردن، با صد تا دروغ و دغل و فیلم و بازی و ادا اطوار و هر جور شده یک بودجه جذب بکند، گزارشهای ساختگی، شعار و با بازی و با ادا اطوار، با اینها دارد بازی میدهد مافوقش را. خب من هم یاد میگیرم. من هم همین مسئول خودم را این شکلی بازی میدهم. بنده دیدم توی برخی ادارات اینها را. برخی مجموعهها دیدم، میگوید: "مسئول ما گزارشهایی که رد میکند، نصفش دروغ است. من هم ازش یاد گرفتم، دیدم چه شکلی دروغ بوده." تحویل مافوقش همینها را تحویل خودش میدهد. از آن بالا سرریز میکند، میشود فرهنگ. وقتی امتی نمیماند، کسی جای پیغمبر نشسته که اهتمامی ندارد به اینکه مدل پیغمبر رفتار کند. پیغمبر صادقانه رفتار میکرد، پیغمبر عادلانه رفتار میکرد، پیغمبر متناسب با حق و حقیقت رفتار میکرد. همه چیز شده حزببازی، شده جناحبندی، شده تعصب. اگر یک انحرافی را، یک کجروی را، یک فسادی همحزبیهای ما داشته باشند، صد تایش هم ندید میگیریم. یک دانه از اینها را آن حزب رقیب ما داشته باشد، پدر اینها را درمیآورد. قومیتگرایی. این میشود تحزب، این میشود تعصب که همش ویژگیهای جاهلی است. این رخنه میکند در مردم. مردمی که یکم آمدهاند به سمت فرهنگ عقلانیت پیغمبر نزدیک شدهاند، با عبودیت آشنا شدهاند، برمیگردند به جاهلیت. همانجوری رفتار میکنند. میشود همش مبنا تعصب و کینه شخصی و محبت شخصی و گروهبندی و گروهکشی و یار و یارقشی و ماییم و شما آنهایید. ما و شما، ما آنها. و همش این جناحبندیها، خطبندیها از آن رئیس رخنه میکند به مردم.
نتیجهاش چی میشود؟ میشود ظلم، درگیری، جنگ، کشت و کشتار. همه انرژی مردم دارد صرف این میشود که این آن را بزند، آن این را بزند. دعواها و آشوبهای اجتماعی و سیاسی. خودکامگی حاکم در حاکمیت خودش چگونه بر امت بازتاب پیدا میکند؟ این خودکامگی در تباهی، خواری و بیارادگی و مسئولیتناپذیری و سرگشتگی و آوارگی امت بازتابی پیدا میکند. تباهی، خواری، سرگشتگی، بیارادگی، مسئولیتناپذیری. چقدر این اطلاعات قشنگ است! وقتی آن رأس مسئولیتناپذیر است، آنجا بر اساس تعهد و کارشناسی رفتار نمیکند. وقتی من دیدم تلویزیون روشن کردم، دیدم یک مسئولی که باید پاسخگو باشد نسبت به عملکردش، دارد دماغش را میخاراند، میگوید: "من خودم صبح جمعه فهمیدم." خب من هم دارم میروم اداره. من با مسئول خودم چه شکلی برخورد میکنم؟ من مسئولیتپذیری دارم؟ سهشنبه فهمیدم. بیمسئولیتی، بیارادگی، بیعرضگی، هرزگی فکری و عملی از یک مسئول فاسد سرایت میکند به مردم. چطور ماسک نزده، ماسک نزدن چقدر اثر دارد. ماستمالیها چقدر اثر دارد. آن ماسک نزدنش است؟ این ماستمالیهایش. ماسک که نمیزند، مردم ماسک میزنند. کنار ماستمالی که میکند چی میشود؟ چرا جامعه بیمسئولیت، بیتعهد میشود؟ وقتی سرریز میکند، هر جا از جنس خودش میشود. پرستار یکجور، تاکسی یکجور، نانوایی یکجور، طلبه یکجور، دانشجویی یکجور، هیئت علمی یکجور. همه جور ماستمالی میکنیم. از آنجا میریزد به مردم.
نظام ما بخش حساس اصلی که باید روی آن مراقبت جدی داشته باشیم، سیره و عملکرد مسئولین و خصوصاً مهمتر از سیر و عملکرد رفتاری اینها، فضای فکری و ذهنی اینهاست. آن خیلی مهمتر از اینهاست. تعلقات قلبی اینها، به کیها علاقه دارند، از کیها بدشان میآید، به چیها باور دارند؟ این مهمتر از آن عملکردش است. چون آن میشود اینکه مردم هستند، به تعبیر استاد آیتالله جوادی آملی، "ظاهر مردم، باطن مسئولین است." آنی که آن مسئول در باطن و عقیده خودش و باور خودش دارد بروز پیدا میکند، میشود این صحنهای که در جامعه دارید میبینید. میشود این دانشگاه و این نانوایی و این قصابی و این بزازی و این خیاطی و میشود اینها. این چنین امت پس از برههای طولانی، امتی آکنده از فساد میشود و از اراده تهی میشود. بیست سال، سی سال که میگذریم، این امت هیچ ربطی به آن نقطه اولیهاش ندارد. اینها آنهایی بودند که انقلاب کردند، خون میدادند، رومین میرفتند برای شهادت گریه میکردند. بیست سال گذشته، سی سال گذشته. هیچ ربطی این آدم نه به شهادت دارد، نه به جبهه دارد، نه بوی شهادت، نه آمادگی برای شهادت که هیچی، آمادگی برای مرگ هم که هیچی. جز بخوربخور و نفله کردن این و آن، به چیزی فکر نمیکند. این میشود این مسیری که آرامآرام تغییر رهبر و رهبری فکری جامعه سرایت پیدا میکند به توده مردم. البته رهبر هم لزوماً یک فرد نیست. امیرالمؤمنین، شخص امیرالمؤمنین ظاهراً توی این چهار سال و خوردهای حاکم شد. ولی شخصیت امیرالمؤمنین حاکم نشد. منطق امیرالمؤمنین حاکم نشد. برای همین این انحراف باز بود. تمام مسیر دارد میرود. این چهار سال تفاوت محسوسی با بیست و پنج سال قبل ندارد. همان شیب انحرافی و مسیر کجی که بنیانگذاشته شده بین مردم، توی چهار سال امیرالمؤمنین هم استمرار پیدا کرد. با اینکه شخص امیرالمؤمنین حاکم بود. برای اینکه این شخص مسئولینی دور و برشند. هسته مرکزی که از آنجا باید پمپاژ شود به جامعه. بعد یک صدا باشد، باید یک رنگ باشد، باید از جنس مردم باشد. یک من که فقط یک علی باشد که مردم هم قبولش دارند، ولی به این دوروبریها که میرسد، یکی میشود شریح قاضی، یکی میشود اشعث. مردم وقتی علی را در آینه اشعث میبینند، دلزده میشوند، دلکنده میشوند. وقتی عدالت علوی را توی قالب و توی صفحه زندگی شریح قاضی میبینند، بدشان میآید از این عدالت، دلبریده میشوند از عدالت امیرالمؤمنین. باید توی خمره یک قاضی درآورد برای آذربایجان، یک فرمانده برای سیستان، یک حاکم درآورد برای مصر. اینها آدماییاند که باید توی جامعه تربیت بشوند. اینها خیلیهایشان محصول تربیتهای سابقاند. این طرف شصت سال سن دارد. از این شصت سال، بیست و پنج سالش را توی دوره، توی همان دوره انحرافی زندگی کرده. دانشگاه همان موقع رفته، مدرکش را همان موقع گرفته، با همان مبانی، با همان روحیات، با همان فضای حاکم بر جامعه. یک شبه که نمیشود من تغییرش بدهم. الان از الان دیگر علویوار زندگی کند. یکهو که تغییر نمیشود. امیرالمؤمنین میتواند شروع کند نسل بعدی را که سربازان او در گهوارهاند. از الان شروع کند یک کاری انجام بدهد برای اینکه بچههایی که الان دارند تربیت میشوند، ابتداییها و راهنماییها و دبیرستانیهای الان، بیست سال بعد که میرسند، از آنها چیزی در بیاید. این را میشود توقع داشت از او. ولی پنجاه شصت سالههایی که بخش عمدهای از عمرشان توی دوران انحراف و طاغوت و آلودگی گذشته، اینها یکهو بیایند پای رکاب امیرالمؤمنین جانفشانی کنند و هرچه علی میگوید انجام بدهند؟ انحراف ادامه پیدا میکند.
علی آدم میخواهد. چند جلسه وقتی در یکی از دانشگاه کشور مطرح کرد. علی آدم میخواهد. او برای اینکه کارش پیش برود، آدم میخواهد. اینجا آدم میخواهد، آنجا آدم میخواهد. افرادی، یک دانه عمار، یک دانه مالک، یک دانه مقداد. چند تا از اینها داریم؟ چند جا از اینها میتوانیم استفاده کنیم؟ هر جایی علی یک مالک میخواهد، هر جا یک دانه عمار میخواهد. که فرمود: "با دست بریده صبر کردم." به "ید جزا". این دسته بریده فقط توی دوره بیست و پنج ساله نبود. توی دوره حکومت امیرالمؤمنین هم بود. دست و بال حضرت بریده است، کوتاه است، قدرت مانور ندارد. هر شهری امام جمعهای مثل مطهری، مثل بهشتی. چند تا از اینها داریم؟ تو بگو نه، توی هر شهری یک دانه. تو بگو توی کل کشور چند تا داریم ما؟ بعد از مطهری چند تا مطهری داشتیم؟ بعد از بهشتی چند تا بهشتی داشتیم؟ اینها که رفتند، چند تا جای اینها سبز شدند؟ قاسم سلیمانیها که میروند، چند تا قاسم سلیمانی اینها را پر میکند؟ این کمبود نیرو و کمبود عنصر، کمبود نیروی انسانی یکی از معضلات است. رهبر انقلاب فرمودند: "اگر حاج قاسم ده سال دیگر هم بود، من همین مسئولیت را تا ده سال دیگر به او دادم." این جمله نزدیک خلأ دارد حکایت میکند. بانک افرادی که هستند خوباند. همین هم که جای این شهید بزرگوار آمدند، منششان، شخصیتشان تفاوتی با او ندارد. آن اثرگذاری در جامعه، قدرت حرف زدن، قدرت ایجاد موج، چند نفر مثل حاج قاسم این را دارند که توی یک موضوع اگر با مردم با جامعه گفتگو بکند، مردم آرام بشوند، قانع بشوند، متقاعد بشوند؟ رهبر چند تا از اینها دارد؟ امیرالمؤمنین چند تا از اینها داشت؟ اینها کار بازگشت را سخت میکند. این بخش اصلی ماجرا و این کمکم امت را میبرد به سمت انحراف که تمام شده، میرود به سمت سقوط. و این امت دیگر عملاً امت اسلام نیست. و خدای متعال هم که بنایش بر این است که شریعتش را حاکم بکند، اینها را کلاً دیگر برمیدارد، میبرد و امت جدیدی میآورد که بر اساس شریعت عمل بکند. اگر یک امتی به آن نقطه نهایی رسید مثل قوم عاد، مثل قوم ثمود، کارش تمام میشود و خدای متعال پاکسازی میکند، جمع میکند اینها را، نسل دیگر و امت دیگر را جای اینها میآورد. امت اسلام تا آن لب مرز رفت، تا آن مرزی که دیگر کار تمام میشود، رشته بریده میشود. آن رشته برای قوم عاد و ثمود بریده شد. امت اسلام تا آن بریدگی رفت که دیگر خون اباعبدالله نگذاشت کار به آن بریدن رشته کشیده بشود. اگر خون اباعبدالله نبود، آن رشته بریده شده بود و کلاً خدای متعال جمع کرده بود امت را با همه ویژگیهایش و یک امت جدیدی، یک پیغمبر جدید، یک شریعت جدید. البته چون از اول میدانست اباعبدالله در آن روز حساس اینجور جانفشانی میکند، دیگر پیغمبری هم بعد پیغمبر لحاظ نکرد. لذا پیغمبر فرمود: "من از حسینم، حسین از من است." "من هم از حسینم، من هم از حسینم." یعنی این شریعت من با آن جانفشانی آن لحظه آخر که قرار است همه چیز بریده بشود، آن لحظه آخر او نمیگذارد. "من هم از او." من هم به واسطه او حفظ میشوم. وگرنه من پیغمبر هم تمام بودم، اسمی از من هم نبود، هویت من هم از بین رفته بود. پیغمبر دیگری میفرستاد. حسین در آن بزنگاه و لحظه آخر من را نگه داشت. امام حسین به نحوی، امیرالمؤمنین به نحو دیگری. امیرالمؤمنین با سکوت و خون دلی که میخورد. اگر دست به شمشیر میبرد، جنگ داخلی میشد. باز این اتفاق میافتاد. این تجربه اسلامی کجرو به حتم یک روزی سقوط میکند. چرا که کجرو تجربه کجرو اسلامی باشد، باید یک روزی سقوط کند. این سنت و این فطرت تاریخ است. این فطرت تاریخ، این ذات تاریخ. هر امتی که در مرتبه ذاتش انحراف با ذات او عجین بشود، آن امت سقوط میکند. این تمدن تمام میشود. تمدن اسلام تا آن نقطه رفت، ولی عرض کردم که تمام نشد. بنابراین این تجربه یک روز سقوط میکند.
تجربه دیگری که آشکارا اهل کفر است، جایش را میگیرد. حالا یک کاری که میشود این است: تمدن برداشته میشود. یک تمدنی که ادعای اسلامیگری ندارد، به جایش میآید. یا باید یک تمدن دیگری بیاید با پیغمبری، با شریعت جدید، یا این را که به اسم خدا و پیغمبر است، خدا برمیدارد، اورجینالش را میگذارد. میگوید: "بابا اینها کافرند، ادعا هم ندارند." آنها بیایند با امت سست. وقتی این تجربه کفرآمیز آشکار از راه میرسد، با امتی سست روبرو میشود که در برابر کفر هرگز پایدار نیست. این امت به طور کامل با آن تجربه کفرآمیز آشکار در هم میآمیزد. اینگونه اسلام، رسالت و نظریه اسلامی برای زندگی تباه میشود و خود امت هم تباه میشود. یک تمدن دیگری میآید که این آشکارا اهل کفر است. با اینها درگیر میشوند. اینها هم که حساسیتی در برابر کفر ندارند. آنی که صد درصد کافر است، اینهایی که پنجاه درصدی و دوشخصیتیاند، در خودش هضم میکند، میبلعد. میشود خردهفرهنگمان. این میشود که عربستان سعودی به اسم اسلام ذیل حکومت و هژمونی صهیونیستها تعریف میشود. یک شاخهای از حکومت صهیونیستی ولی با ریش و پشم، "لا اله الا الله محمد رسول الله"، نماز و قبله و اینها. آنها حاکماناند، آنها سلطاناند. اینها زیردستاند، اینها گاو شیرده آنهایند. اینها خطراتی است که انتظار میرفت از خاستگاه کجروی در روز سقیفه سر برآورد. مسیری که ریلگذاری شد در سقیفه به آنجا میرفت. اگر نبود خون اباعبدالله، لذا امام حسین علیهالسلام وقتی به شهادت رسیدند، فرمودند: "اینی که تیر را انداخت، من را نکشت. آنهایی که بنیانگذار سقیفه بودند، من را کشتند." "لَقَدْ قَتَلَنِی فُلَانٌ." و آن دو نفری که بنیانگذاران سقیفه بودند، آنها قاتلان من. برای اینکه این خروجی مسیری است که آنها آغاز کردند. حرکتی است که آنها شروع کردند که کار توقف آن لوکوموتیو فقط به این وابسته است که خونم ریخته بشود. خب، این بخش از کتاب شهید صدر را خواندیم و فصل بعدی را انشاءالله داریم در مورد اینکه این امت اسلام با هیجان پیش میرفت یا بر اساس آگاهی عمل میکرد؟ امت هیجانی بود یا امت آگاه بود؟ که البته خیلی نکاتش را جلسات قبل چون عرض کردیم، انشاءالله با یک سرعت بیشتری بحث را پیش میبریم. این فصل را انشاءالله از جلسه بعد با هم شروع خواهیم کرد. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه سی و شش
شه شناس
جلسه سی و هفت
شه شناس
جلسه سی و هشت
شه شناس
جلسه سی و نه
شه شناس
جلسه چهل
شه شناس
جلسه چهل و دو
شه شناس
جلسه چهل و سه
شه شناس
جلسه چهل و چهار
شه شناس
جلسه چهل و پنج
شه شناس
جلسه چهل و شش
شه شناس
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شه شناس
جلسه بیست و دو
شه شناس
جلسه بیست و سه
شه شناس
جلسه بیست و شش
شه شناس
جلسه بیست و هفت
شه شناس
جلسه بیست و هشت
شه شناس
جلسه بیست و نه
شه شناس
جلسه سی و یک
شه شناس
جلسه سی و دو
شه شناس
جلسه سی و سه
شه شناس
جلسه سی و چهار
شه شناس
در حال بارگذاری نظرات...