شه شناس

جلسه چهل و چهار

شه شناس . 1399/05/15
01:00:57
366

معرفی
* نگاه غیرالهی مردم به جایگاه نبوت

* تقلیل جایگاه نبوت و امامت

* توقع مردم از پیامبر ص و حکومت اسلامی

* چالش‌های اصلی مردم دوران امیرالمومنین علی علیه السلام

* شاخص‌های اولویت‌دار مردم کوته‌بین

* عمده تفاوت حکومت علوی و حکومت معاویه

* حرف غلطی که به امام خمینی ره نسبت می‌دهند

* وظیفه حکومت در قبال رفاه جامعه

* چرایی مبارزه با شیطان بزرگ

* معاویه، نمونه بارز شیطان بزرگ

* همراهی جامعه با ائمه علیهم‌السلام در گذر زمان

* ملاک تشخیص امت آگاه از امت نیروی هیجانی

* غرور و ناامیدی در لحظه تاثر

* نمونه بارز تردید در لحظه تردید

* تهدیدهایی که متوجه افراد انقلابی است
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابی‌القاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.

با بحث «شناخت‌گشت»، گشت‌وگذاری در سیره امیرالمؤمنین علیه‌السلام، خدمت عزیزان هستیم. بحث به اینجا رسید که امیرالمؤمنین علیه‌السلام در چه شرایطی حکومت را تحویل گرفتند. یک مرور سریع تاریخی کردیم؛ دوران ۲۵ ساله بعد از پیغمبر اکرم را دیدیم، انحرافاتی که شکل گرفته، کج‌روی‌هایی که رخ داده، به چه نحوی بوده است. مسیری که امیرالمؤمنین می‌خواهند برگردند با امتی که احساسی است و هیجانی، عواطف بر او غلبه دارد و اهل آگاهی نیست؛ چه مسیر سختی است و حضرت با چه شرایطی مواجه شدند. از کتاب «امامان اهل بیت» مرحوم شهید علامه آیت‌الله سیدمحمدباقر صدر (رضوان‌الله علیه) مطالبی را خواندیم و جلو آمدیم. ادامه مبحث را داریم.

یک نمونه را مثال زدند از اینکه امت پیغمبر امتی هیجانی بودند. مثالی که زدند مربوط به ماجرای «هوازن» بود و رویدادی که رخ داد. پیامبر هم بالاخره آخر با کنترل احساسات مردم توانستند بر آن جو و فضا غلبه کنند.

نکته بعدی که مطرح می‌کنند این است که نگاه مسلمانان به نبوت، یک سلطنت بود نه یک مقام الهی. اساساً نگاه مردم نوعاً نگاه مادی است. افراد نادرند که افق دیدشان از سطح مادیات بالاتر بیاید و چشم ملکوتی پیدا کنند؛ رویت و نظر ملکوتی پیدا کنند؛ چشم ملک پیدا کنند. عمدتاً افراد در همین مقیاس‌های مادی و عالم شهادت، عالم ملک، عالم ناسوت، در همین حد می‌فهمند. با همین‌ها و پیغمبر هم برایشان جایگاهش همین است که دم و دستگاهی به هم زده، چقدر مرید دارد، چقدر سینه‌چاک دارد، خیلی طرفدار دارد، قدرت دارد، بودجه دست اوست، منابع اقتصادی الان وابسته به اوست. یک دستور می‌دهد این را می‌برد بالا، یک دستور می‌دهد آن را می‌آورد پایین. دادگاه به نظر او انجام می‌شود. حکم می‌دهد، قضاوت می‌کند. ممکن است دست کسی را قطع کنند، اعدام کنند، کسی را آزاد کنند. این‌ها می‌شود شاخص برای مردم کوته‌بینِ مادی‌نگر. آن جایگاه قدسی، آن امر ملکوتی، آن اتصال پیغمبر اکرم به عالم حقیقت، آن حیثیت مجرد پیغمبر اکرم، این‌ها دیگر مدنظر مردم نیست. حتی در حد مقام نبوت؛ یعنی به چشم یک نبی خدا نمی‌بینند، به چشم یک رسول خدا نمی‌بینند، بلکه به چشم یک قدرتمند، یک رکن قدرت، یک کسی که حرفش نافذ، حکمش نافذ، دستورش مطاع، حرفش را گوش می‌دهند، قدرت دارد، ثروت‌های عمومی بسته به اوست. به این چشم نگاه می‌کنند به پیغمبر اکرم. و طبعاً برای خلیفه هم همین را قائل‌اند؛ یعنی کسی قرار است جای پیغمبر بیاید که بتواند این حیثیت را تکمیل کند، این جنبه را داشته باشد. جایگاه، جایگاه سلطنت باشد، جایگاهش جایگاه مدیریت و کنترل اقتصادی و سیاسی مردم باشد. در حد اقتصاد و سیاست، در حد معیشت دنیا، در حد شکم و ماده و غریزه؛ در همین حد عموم مردم همین حد می‌بینند و می‌فهمند. این ویژگی نبوت را تقلیل می‌دهند به سلطنت. آن وقت جانشین پیغمبر هم باید کسی باشد که به درد سلطنت بخورد، نه اینکه به درد امامت بخورد، نه اینکه خلیفةالله باشد.

شب عید قربان نکاتی در این زمینه عرض شد، اول این دهه محضر عزیزان که امام کیست و حضرت ابراهیم علیه‌السلام و حضرت موسی علیه‌السلام، علی نبینا و آله و علیهم‌السلام، این انبیا به عنوان امام در قرآن مطرح شدند؛ ابراهیم و حضرت موسی. این دو شخصیت را خدای متعال نشان داد، امامت یعنی این. امامت یعنی با پسرت اینطور تا کنی وقتی که حکم خدا وسطه، و با برادرت که هارون باشد علیه‌السلام اینطور تا کنی وقتی حکم خدا وسط است. با سامری و قارون و فرعون آن شکلی تا کنی. نفسی در میان نباشد، شخصیتی این وسط نباشد، هرچه هست خدای متعال است؛ غیر از خدا این وسط کسی جایگاهی ندارد. این می‌شود مقام امامت. "لا ینال عهدی الظالمین"؛ فرمود که عهد من به ظالمین نمی‌رسد. ظالم نباید باشد در هیچ مرتبه‌ای و نباید هم کسی باشد که گذشته‌ای داشته باشد که با ظلم عجین باشد. ابداً در هیچ مرتبه‌ای از مراتب، ظلم نباید در او باشد. که ظلم هم همین وابستگی به عالم مادیات است. خب، وقتی کسی جایگاه امامت و ولایت را در حد سلطنت پایین آورد، آن وقت دیگر برایش مهم نیست که اینی که قرار است ولی باشد، می‌خواهد ظالم باشد یا نباشد، در حالی که ما در همه ارکان؛ هم در نبوت، هم در امامت، هم در حد ولایت کمتر از امامت که ولایت فقیه باشد، و مراتب پایین‌تر از آن که قضاوت باشد؛ در همه این‌ها، آنی که برایمان رکن و اصل است و شرط است، عدالت است.

خب، برخی فرقه‌های اسلامی در مورد امام جماعت هم قائل به عدالت نیستند. از آنجا می‌گیرد، می‌رود بالا تا پیغمبر هم لازم نیست معصوم باشد. می‌گفت که در مسجدی دیدیم دزدی را گرفته بودند کفش‌ها را داشت می‌دزدید در یکی از این مناطق، مال یکی از فرقه‌های مسلمین، و این را گرفته بودند انداخته بودند امام جماعت. گفته بودند که این که دزد کفش‌هایتان بود؟ گفتند: «ببینید، ما با یک تیر دو تا نشان زدیم. یکی اینکه اولاً در امام جماعت عدالت شرط نیست، هر ننه‌قمری از راه برسد می‌شود پشتش نماز خواند. ثانیاً ما با این کار، نظارت و کنترل مردمی را بالا بردیم. این جلو چشم خودمان است دزدی نمی‌کند، انداختیمش جلو، خیالمان جمع است.» این‌ها دزدها را می‌اندازند امام جماعتشان می‌کنند. ملاکات مردم با این چیزها، با این گل‌ها و اشعار، وقتی که بخواهد زندگی را اداره بکند، وسایل پیش ببرند، چیزی بهتر از همین نمی‌شود. آن می‌شود امام جماعتشان، پس‌فردا بالا منبر هم می‌رود برایشان و می‌رود تا قضاوت و خلافت و امامت و تا نبوت و همه‌اش می‌شود هردمبیل کشکی، هیچی به هیچی ربط ندارد، همه به هم سواره، همه به هم واره. این همان نگاه عوام‌زده جاهلانه به حکومت پیغمبر را هم در حد یک شخصیت کاریزماتیک می‌بیند. بالاخره پیغمبر قدرت فرماندهی و مدیریتش بالاست، اثرگذار در جامعه. ببین وقتی حرف می‌زند چقدر آدم می‌ریزد توی خیابان. این می‌شود جایگاه پیغمبر. می‌گوید خب پس ما بعد از پیغمبر هم کسانی می‌خواهیم که وقتی حرف می‌زند مردم بیایند یا بروند. دیگر کار هم ندارد که مردم با اشتیاق می‌آیند، با ترس می‌آیند، با ترس می‌روند. مهم این است که مردم بیایند توی خیابان. وقتی باید بروند جنگ، یکی این‌ها را بردارد سرخط کند ببرد جنگ. وقتی باید بنشینند توی خانه قرنطینه، بنشینند توی خانه. این می‌شود ملاک توقع این‌ها از حاکمیت، از حکومت، از خلافت خدا، از امام، از پیغمبر. همین حد است؛ تو بتوانی مدیریت کنی که مرغ ارزان بشود، خانه گران نشود. با همین حد از تو توقع داریم، بیش از این نمی‌خواهیم.

اصل کاری که امام برحق می‌کند این است که اول می‌آید این تصور را خراب می‌کند. آن جمله معروف حضرت امام (رضوان‌الله علیه) که برخی فکر کردند مال ۲۲ بهمن ۵۷، مال ۱۲ بهمن ۵۷. امام این را در بهشت زهرا گفتند، در حالی که امام در بهشت زهرا اصلاً این را نگفتند، بلکه ضدش را گفتند. عرض می‌کنم ان‌شاءالله. این جمله را امام اسفند گفتند، آن هم بعد از این بود که دولت موقت یک سری، خلاصه، گنده‌گویی‌ها کرده بود و گفته بود ما آب را رایگان می‌کنیم، برق را رایگان می‌کنیم، اتوبوس را رایگان می‌کنیم. همه این‌ها را گفته رایگان می‌کنیم. گفته بود کلاً رایگان می‌کنیم. بعد امام وقتی این را شنیدند، خب دیدند تیتر روزنامه‌ها شده و آن بزرگوار هم چندین سال زندانی بود. کسی که این حرف را زده بود مشکلات جدی داشت. امام برگشتند گفتند که: «دلخوش به این نباشید که ما آب و برق را رایگان می‌کنیم.» اصلاً حرف، سیاق کلام، جایگاه کلام؛ دلخوش به این نباشید یعنی سطح توقع مردم را پایین نیاورید از حاکمیت، در حد آب و خوراک نکنید. نه اینکه نباید مردم این توقع را داشته باشند. قطعاً باید این توقع را داشته باشند. دیوار می‌خورد! امیرالمؤمنین در حاکمیت رفاه مردم را حاکم کرد که بعداً ان‌شاءالله به مناسبت عرض می‌کنیم که اشاراتی هم قبلاً شد. آب شرب مردم تأمین شد، نان مردم نان گندم شد، سایه‌بان مردم تأمین شد، یارانه مردم را ماه به ماه سر وقت درست به اندازه داد که سهمشان از حکومت بود. عدالت را در این حد امیرالمؤمنین اجرا کرد، ولی سطح فکر مردم را نتوانست ارتقا بدهد که به همین حد اکتفا نکنند. دلخوش به این نباشند. امام فرمود: «دلخوش به این نباشید که ما آب و برق رایگان کنیم، ما سعادت دنیا و آخرت می‌خواهیم.» دو طرف را می‌خواهیم. دنیا و آخرت را می‌خواهیم. ما انسان می‌خواهیم، ما ابدیت داریم.

حکومت معاویه ماجرا سر این بود که معاویه برای شأن انسانی ما ارزش قائل نیست. مال یک حیوانی بیش نمی‌داند. او این حیوان دوپا را می‌خواهد مدیریت کند. یک طویله مدرن می‌خواهد راه‌اندازی کند. می‌خواهد فقط برای ما آخور... نمی‌خواهیم. طلا هم اگر بریزی توی این آخورمان، نمی‌خواهیم. برای اینکه این خلیفه‌الله تربیت نمی‌کند، این آنی نیست که ملائکه به سجده کنند، این آنی است که شیطان وادار به سجده می‌کندش. دو تا انسان بود؛ یک انسانی که ملائکه بهش سجده می‌کنند، یک انسانی است که این به شیطان سجده می‌کند. حکومت علی قرار است آن اولی تربیت بشود. در حکومت معاویه آن دومی تربیت می‌شود. «دلخوش به این نباشید» یعنی دلخوش به این نباشید که شکم این‌ها سیر بشود ولی ملائک سجده نکنند. ما می‌خواهیم هم شکمش سیر باشد هم ملائک سجده کنند. این آرمان حاکمیت و حکومت است. چقدر در مسیر تحققش موفق بودیم؟ خدا می‌داند.

این حرف‌هایی که الان ما داریم می‌زنیم، تاریخ هجدهم تیرماه، تاریخ ضبط این بحث با تقریباً یک ماه فاصله، عزیزان دارند این جلسات را می‌بینند. قطعاً تا این یک ماه آینده این مملکت دستخوش مشکلاتی خواهد بود. تا یک ماه بعد قطعاً وقایعی رخ داده، وضعیت مملکت وضعیت متفاوتی است با اینکه الان بنده دارم صحبت می‌کنم که هجدهم تیرماه است و قطعاً توقعاتی هست از عزیزانی که دارند این بحث را گوش می‌دهند؛ چه به صورت زنده دارند می‌بینند، زنده در پخش، ارسال پخشش را دارند همزمان می‌بینند، کسانی که دارند فایل را می‌شنوند. توقع دارند که نسبت به مسائل آن روز ما که می‌شود، صحبت‌هایی بشود. خب، اذعان بدارند که الان ما یک ماهی فاصله داریم و ممکن است در این یک ماه اتفاقاتی رخ بدهد که این حرف‌ها را وقتی مردم می‌شنوند، دلخوریشان بیشتر بشود و از ما هم ممکن است رنجیده بشوند در اثر شنیدن این حرف‌ها. از حاکمیت. این‌ها را می‌گوییم این وضع ماست؛ این وضع سکه و دلار و زمین و خانه و نان و بنزین و همه این مشکلات را و زبان ما هم باز در نقد این حاکمیت، زبان باز سر این مسئولین که گاهی اقل شرافت، تعهد، تخصص و تقوا را ندارند. اقلش را گاهی ندارند. کمترین حدی که گاهی برای در حد اداره مهد کودک لازم است، گاهی بالاترین سطوح این مملکت گاهی همان حد قابلیت و توانایی را ندارند؛ یعنی واقعاً یک مهد کودک نمی‌شود به این‌ها سپرد. یک مملکت عریض و طویل ۸۵ میلیون جمعیت به این‌ها سپرده شده است. به هر حال مشکلاتی است و ما اقرار داریم، قبول هم داریم.

راه چاره چیست؟ آن بحث دیگری است. در جلسات دیگری، شرح کتاب «شجرات المعارف» مرحوم آیت‌الله شاه‌آبادی، مفصل در مورد آن صحبت کردیم. در بخش راهکارهایی برای اداره حاکمیت، با رفقای دانشجومان فضایی شاد و بانشاطی (چون قرار است که شوری ایجاد بشود و این رفقا وادار به فعالیت اجتماعی بشوند و سنین هم سنین خاص جوانی است) در آنجا فضای گفتگو، فضای شاداب و بانشاطی است. در عین حال بسیاری از این راهکارها آنجا بررسی شده است. عزیزان نگویند که تو هم که فقط داری نقد می‌کنی، نه ما کلی طرح دادیم. برخی از این طرح‌ها را به این رفقای دانشجو فعالیت‌هایی را شروع کردند، اقداماتی را انجام دادند؛ یعنی اینجور نیستش که فقط بیاییم بگوییم که آقا این که نشد حکومت، این که نشد فلان، این که شد ال، این که شد. ما هم باید بسنجیم حاکمیتمان را با حاکمیت دوران امیرالمؤمنین و نقدش کنیم. امیرالمؤمنین چه راهکاری به کار بستند و از این‌ها استفاده کنیم.

مشکلات و معضلات امیرالمؤمنین در دوران خودشان چه بود؟ اول یک چالش عظیم فکری. مردم سطح توقعشان از حاکمیت پایین بود. مردم حد ادراکشان نسبت به عالم و هستی‌شناسیشان ضعیف بود. مردم این دنیا را منحصر در همین چهارچوب عالم ماده می‌دیدند. مردم توقعشان پر کردن شکمشان و تأمین همین غرایز و مادیاتشان بود. مردم حکومت پیغمبر، حاکمیت پیغمبر، جایگاه پیغمبر را در حد سلطنت می‌دیدند. این چالش اصلی مردم است. امیرالمؤمنین هم می‌آید اول یک تکانی می‌دهند: «بابا تو در حد دنیا نیستی، این زندگی تمام می‌شود.» هی از قبر و مرگ و معاد، بخش اعظمی از نهج‌البلاغه را پر کرده و خطبه‌های سیاسی دوران حاکمیت امیرالمؤمنین همه آمیخته به همین حرف‌هاست. افق فکر این‌ها را ببرد بالا. دلخوش به این نباشند که یک جنگی بروند شکمشان سیر بشود و اگر جنگی رفتند یک ماه، دو ماه گذشت، احساس کردند سیر نشدند، دیگر ناامید بشوند، عقب‌نشینی کنند. ما می‌خواهیم ریشه کفر را بکنیم، ما می‌خواهیم ریشه طاغوت را بکنیم، ما می‌خواهیم ریشه حیوانیت و درندگی را بکنیم. همه این‌هایی که می‌بینی این‌ها شعبه‌هایی از حیوانیت و درندگی است. اختلاسی هم که یک جایی می‌شود، بخوربخورِی که یک جایی می‌شود، یک مسئول فاسدی وقتی رانت‌خواری می‌کند، سوءاستفاده از موقعیت می‌کند، رشوه می‌دهد؛ این‌ها همه جلوه‌ای از درندگی است. تو ریشه درندگی را بکن. تو درندگی را از ریشه بخشکان. این سربارها کنده می‌شود، این‌ها می‌ریزد.

فرمود ریشه درندگی و حیوانیت در شامی است. معاویه است. از آنجا پمپاژ می‌شود شیطنت و شرارت. امیرالمؤمنین فرمود: «معاویه شیطان بزرگ است.» با این باید بجنگیم. ضعیف نشده، ذلیل نشده، دست و پایش بسته نشده. این‌هایی که در مملکت ما هستند، هنوز جان دارند. پشتشان بسته است. از یک جایی انرژی و هویت می‌گیرند. شیاطین به همدیگر پالس می‌فرستند. «یوحی بعضهم الی بعض زخرُف القول غرورا». تو باید شیطان بزرگ را بزنی تا شیاطین کوچک تضعیف بشوند. این‌ها از شیطان بزرگ انرژی و روحیه می‌گیرند، فکر می‌گیرند، ایده می‌گیرند. می‌زنی در می‌رود. خیلی عجیب است در این مملکت. در جمهوری اسلامی مشغول بخور بخور بوده. تا می‌خواهیم مچش را بگیریم، می‌رود پناهنده به کانادا و آمریکا و یوگسلاوی و یک جایی در می‌رود. چرا؟ برای اینکه این ورژن سطح پایین، مینیمالیزه شده همان شیطان بزرگ است. تا اندازه دادگاه بود، قضاوت بود، در حد شعبه بانک بود. «کُلٌّ یرجع الی اصله.» همه برمی‌گردند به اصل ریشه‌شان. اینجا شیطنت می‌کرد، اصلش آن شیطان بزرگ است. شیطان بزرگ را بزنی. می‌گوید: «من شیطان بزرگ را زدم، آب و نانم چی می‌شود؟» شد برای من آب، شد برای من نان. کوچولوها را بزن. آقا ما کوچولوها را هم می‌زنیم، با این هم برخورد می‌کنیم. امیرالمؤمنین یک دزدی هم که می‌شد در کوفه برخورد می‌کرد، دست طرف را هم قطع می‌کرد. نمی‌گفت من فقط باید... ولی همزمان تمرکز و توجه بیشتر به آن طرف است.

در نامه عثمان بن حنیف می‌فرماید: «علی روی زمین مانده دارد زندگی می‌کند و آرزویش یک چیز است» که تو عنصر جهادی و جهانی. در همین مجموعه بحث‌هایی که فاطمیه داشتیم، این را عرض کردیم و درخواستمان از عزیزانی که اگر می‌توانند یک مروری مجدد داشته باشند، اگر فرصت دارند گوش بدهند ان‌شاءالله ضرر نداشته باشد. امیرالمؤمنین فرمود که من می‌خواهم اطهر الارض. من می‌خواهم زمین را از این وجود منحوس کثیف و منکوس که معاویه باشد تطهیر کنم. او ریشه فتنه و فساد است. او شیطان بزرگ است. خیلی هم امیرالمؤمنین مشکل خارجی به آن معنا نداشتند. بودند رومی‌ها، فارس‌ها و این‌ها بودند ولی آن‌ها مثل الان نبود که مثلاً سفیری داشته باشند در مملکتی. الان وضعیت بین‌المللی خب وضعیت متفاوتی است. حالا هر کشوری سفارتخانه‌ای دارد، آن سفارتخانه می‌شود مرکز آن کشور. همه در همه کشورها سهم دارند. آن دوران این شکلی نبود که همه همه‌جا سهم داشته باشند. لذا امیرالمؤمنین خیلی مشکل جدی با روم‌ها و فارس‌ها و این‌ها لااقل در بیاناتشان نیست. روم و فارس که نماد طغیان و طاغوت‌گری بود، در واقع جلوش همین معاویه بود و اصل ماجرا حضرت با معاویه داشتند، ولی نمی‌توانست مردم را راه‌اندازی کند برای درگیر شدن با معاویه به خاطر چالش فکری: «آبش چی شد؟ خاصیتش چی شد؟ کشته دادیم چی شد؟ تهش چی شد؟» این «تهش چی شد» یک ادراکی می‌خواهد، یک معرفتی می‌خواهد، یک فهم و بصیرتی می‌خواهد که بفهمد این کفر ذلیل شد، این دست و پایش بسته شد. می‌گوید: «چهل سال مرگ بر آمریکا گفتید، چی شد؟» خب تو کوری، نمی‌بینی چی شد؟ نمی‌بینی جرأت و جسارتی که این مردم در آمریکا پیدا کردند؟ کرک و پر آمریکا ریخته، مردم جسور شدند، شجاع شدند، بی‌باک شدند. کجا در طول تاریخ آمریکا همچین دوره‌ای را گذرانده؟ کجا غرب همچین موقعیتی برایش پیش آمده؟ یک سال، دو سال، ده سال، پنجاه سال. وقتی مردم مقاومت کردند، آن‌ها می‌بینند. بالاخره هر چقدر سانسور و بایکوت بشود، بالاخره خبر می‌رسد به آن‌ها. می‌فهمند. چشم‌هایشان باز می‌شود. نسبت به این ظلم. نفس بکشیم، حکومت خودش می‌گوید: «او شهروند آن حکومت است.» مرگ بر اسرائیل است. رجزخوانی‌های این‌ها را جدی می‌گیرد. سر و صدایی می‌کنند، این‌ور می‌لرزد. آن سر و صدایش به خاطر اینکه دست و پایش کوتاه شده. آدمی که دست و پا دارد برای زدن که رجز نمی‌خواند، سر و صدا نمی‌کند. آدمی که توان زدن دارد اتفاقاً ساکت می‌رود می‌زند. آدمی که دستش از همه‌جا کوتاه می‌کند، «من اگر بتوانم شما را به خاک سیاه بنشانم، مسئولیتی در اداره‌ای داشته باشم، بتوانم دست و پای شما را ببرم، رجز نمی‌خوانم برایت، سر و صدا نمی‌کنم. یهو چشم، نابود شدی.» وقتی دستم به اینجا نمی‌رسد، سر و صدا می‌کنم. تو نمی‌بینی کفر در دنیا دارد بی‌ارزش می‌شود، بی‌اعتبار می‌شود؟ روز به روز این علاقه به معنویت.

خاطرات و مسائل تجربیات شخصی خودم نمی‌خواهم بگویم. خیلی الان درخواست‌هایی که این رفقای عزیز ما در کشورهای مختلف دارند برای اینکه ما جلساتی داشته باشیم که واقعاً نه توانش را داریم نه در خودمان می‌بینیم نه وقتش هست. هیچ‌چیزش نیست. رفقای ساکن آمریکا، رفقای ساکن کانادا، رفقای ساکن ژاپن، رفقای ساکن اروپا. در جاهای مختلف از روسیه و فرانسه و آلمان و حالا داخل که هیچی که داخل که فراوان تا کشورهای عربی. الان فایل‌های آن بحث‌های «آنسوی مرگ» ما را مکتوب ترجمه عربی کردند. چندین بار درخواست اینکه آقا یک دور این‌ها را عربی بگو. امام دنبال موقعیتی هستیم که یک دور این بحث‌های مرگی که داشتیم و عربی‌اش را بگوییم. کشورهای عربی همین یک ترجمه مختصری از آن صحبت‌ها شده بود، رفته بود در برخی کشورهای عربی سر و صدایی کرده بود، با اینکه صحبت‌ها را یک عزیزی پیاده کرده بود از رو خوانده بود با لهجه ساده. انگار روخوانی متن عربی دارد می‌شود. هیچ ربطی به بنده و گویایی بنده اصلاً این‌ها ندارد. من که زبانم الکن است. این عطش دنیا را دارد تکان می‌دهد. آنی که چشمش باز باشد می‌بیند، می‌فهمد. در زیر پوست عالم چه التهابی است. از این کشورهای عربی گرفته، فکر می‌کند آقا کار تمام شد، دیگر ملت واحده شد، عالم را کفر گرفت. نه عزیز من. عالم در نهایت استعداد برای شنیدن این معارف و حقایق. هیچ دوره‌ای در تاریخ، لااقل در این چهل سال، مثل امروز دنیا آماده نبود برای شنیدن حرف‌های ملاصدرا و عرفان شیعی که حضرت امام دایه‌دارش بود، علامه طباطبایی نوشت و مطرح کرد. در جمع‌های به ظاهر غریبه وقتی حرف‌های علامه طباطبایی مطرح می‌کنیم، به رقص می‌آید. دنیا شیفته این حرف‌هاست. هرچی فضا اتفاق مادی‌تر شده، این زمینه برای این گفتگو بیشتر است. مردم خسته شده‌اند، حالشان دیگر دارد به هم می‌خورد. به اینجایشان رسیده از این فضای کثیف تاریک مادی. بحث عالم نوری که داشتیم رفقا، با رفقای آمریکاییمان، بعضی رفقا می‌گفتند آقا این جملاتی که از امام خمینی خواندی که بنده آنجا استارتش را هم که جلسه اولش بحث‌ها را در مورد حضرت امام داشته باشم. گفتم بعضی از رفقای ما که اصلاً هیچ رابطه با انقلاب و نظام و این‌ها ندارند و رابطه‌شان شاید رابطه تقابل هم باشد، خیلی از این حرف‌ها استقبال کرده بودند. از حرف‌های عرفانی امام خمینی. رفقایی که واسطه بودند می‌گفتند ما باورمان نمی‌شد. یعنی آن هم تعجب کرده بودند. حرف‌های عرفانی حضرت امام اینجور دارد اثر می‌کند. دنیا آماده است، تشنه است، لقمه است، آن نان است. رزق که دست خداست، شما این کار آن کار بکنی نانت عوض نمی‌شود. اصفهان وقتی که گناه کنید، چشم بپوشانی از خواسته خدا، دستور خدا، رزقت کم می‌شود، بدتر هم می‌شود. آن وقت توسعه پیدا می‌کند. وقتی به خاطر خدا می‌آید، به ظاهر یک دو لقمه داری ازش می‌گذری ولی رزق توسعه پیدا می‌کند. دست و بالت دارد باز می‌شود. مرزهای تو دارد توسعه پیدا می‌کند. منابع زیرزمینی تو دیگر محدود به ایران نیست. الان ونزوئلا مال تو است. عراق و شام هم به تو پیوسته است. من که ایرانم این‌ها زیر مجموعه ایران‌اند یا هژمونی ایران؟ نه، ایرانی نداریم. یک امت واحده مستضعفین که حضرت امام از اول می‌فرمود حزب مستضعفین باید شکل بگیرد در عالم. همه در برابر مستکبرین باشند. به هیچ عنوان و هیچ کشوری هم ملیتی هم نداشته باشد. یک حزب مستضعفینی دارد شکل می‌گیرد در سرتاسر عالم. از پاکستان و افغانستان و حتی هندوستان. ما الان در مخاطبین همین بحث‌های خودمان از هندوستان هم خیلی دوستان داریم که فارسی گوش می‌دهند. پیام انگلیسی که این هم برای ما جالب بود. گاهی گفتگوهایشان به صورت انگلیسی مطرح می‌کنند ولی فارسی گوش می‌دهند. این عزیزان ما از هندوستان گرفته، پاکستان گرفته، افغانستان گرفته، کشورهای اطراف تا می‌آید به عراق و لبنان و سوریه و تا ونزوئلا و آمریکای جنوبی. صدای امت واحده شده. این‌ها را سخت بود امیرالمؤمنین تفهیم بکند، سخت بود پیغمبر تفهیم بکند. البته امت ما ملت باشعور و فهمیده و فوق‌العاده‌اند. در همه این فشارها خیلی ایستادن، سفت و قرص. عموم مردم این شکلی‌اند. قالبشان این شکلی است. اکثریت این شکلی‌اند. ولی دوران پیامبر اینطور نبود. سطح مردم همین بود. پیامبر می‌گفت بریم جنگ، حالا با پیغمبر مراعات می‌کردند، ولی امیرالمؤمنین می‌گفت بریم جنگ، نانش چیست؟ آن جنگ قبلی که رفتیم چی گیرمان آمد؟ عرض کردم جنگ‌های امیرالمؤمنین برادرکشی بدون پول بود. جنگ‌های پیغمبر دشمن‌کشی با پول بود. امیرالمؤمنین فامیلت را می‌زدی، دست و پای کفر را می‌زنی. تا کفر هست، مشکلات اقتصادی تو هم به همین به این شیطنت‌هاست. وقتی همه امت مؤمن شدند، با خدا شدند، باتقوا شدند، همه حق‌الناس را ارزش قائل بودند، کسی از حق و حقوق اون یکی کم نمی‌گذارد. کوچکترین مسائل را تحمل می‌کنند. این‌ها به خاطر اینکه آن سرچشمه کفر است که می‌ریزد در این نفوس و این قلوب و ازش این بی‌تعهدی و بی‌مسئولیتی‌ها بیرون می‌آید. تبدیل به نفاق می‌شود. تبدیل به جرم، ظلم، بی‌عملی، بی‌تفاوتی، بی‌محلی نسبت به مردم و حقوق مردم.

پس مشکل مردم یک چالش فکری و ذهنی بود که عرض کردیم سلطنت می‌دیدند حکومت پیغمبر را. لذا همین نگاه در لحظه تأثر، وقتی با یک واقعه ناگوار ناگهانی مواجه می‌شدند، آن قدرت و استحکام را نداشتند برای عبور. متأثر می‌شدند، می‌لرزیدند، شکسته می‌شدند، عقب‌نشینی می‌کردند، فرومی‌ریختند. عبارت شهید صدر را ببینید: «نگاه مسلمانان به نبوت به عنوان یک سلطنت. لحظه تأثر دیگر که در تاریخ این امت پس از درگذشت رسول خدا هست، یکی دیگر این است.» لحظه تأثری بزرگ چون رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم درگذشته، بحران روانی سنگینی در امت اسلامی پدید آورده. امتی که هنوز از نظر ذهنی و روحی آماده نیست رسول خدا را از دست بدهد. اینجاست که باز احساس‌ها در ژرفا به سطح نمایان می‌شود. آن چیزهایی که در عمق قلوب این‌هاست می‌آید بیرون. شاهد نخست درباره انصار بود و اکنون شاهدی درباره مهاجرین. در این لحظه تأثر مهاجرین چه گفتند؟ آن‌ها که از سرزمین خود مهاجرت کردند و خانه و خانواده و خاندان‌های خودشان را در راه اسلام وانهادند، چه گفتند؟ موضع آن‌ها چی بود؟ چنین بود که گفتند: «سلطنت! سلطنت قریش است.» چرا باید همه‌اش این سلطنت دست شماها باشد؟ بخوربخورها مال شماها باشد؟ اصلاً نمی‌توانند باور کنند که کسی به خاطر احساس وظیفه، تکلیف. این مسائل مسخره است. اصلاً اگر بروم رئیس یک اداره‌ای بشوم می‌خواهم بروم خدمت کنم؟ می‌خواهم بروم بخورم دیگر. خب، تو هم مثل من. مگر می‌شود یک آدمی بخواهد برود یک‌جا مسئول بشود و نخواهد بخورد؟ خودش بزرگوار بیش از غریزه ندارد. چی می‌خواهد بفهمد؟ می‌گوید آقا حفظ نظام، حاکمیت امیرالمؤمنین برایش مهم بود که نظام حفظ بشود. می‌گوید نظام یعنی چی؟ یعنی همین که آن بالا بخوریم؟ نمی‌فهمد این نظام یک نظامی است در برابر نظام معاویه. آن نظام حیوانی است. این می‌خواهد مبارزه کند نظام حیوانی را. نمی‌خواهد سطح انسان بیاید در حد غریزه. این چهارچوب، این هندسه کلی، این نظام، ولو تویش آلودگی‌هایی باشد، این مکعب نظام نباید به هم بریزد. این استوانه نباید خراب بشود. ولو تویش نجاست است، نجاست‌ها را بعداً پاک می‌کنیم، تویش شربت می‌ریزیم. ولی نگو چون تویش نجاست است، بزنیم بشکنیمش. آن وقت که بشکند، بعداً دیگر شربت هم نداری. این لیوان را باید نگه داری. این می‌شود حفظ نظام که اوجب واجبات است. نمی‌فهمیم. می‌گوید آن نظامی که تویش نجاست است، می‌خواهم سر سگ تویش بجوشد. چه فرقی کرد این با… چون چهار نفر آن وسط دارند بخوربخور می‌کنند. بعد نمی‌تواند قبول بکند که چهار نفر دیگر هستند که بخوربخور نمی‌کنند. قاسم سلیمانی را با انگشت بهش نشان بدهی با رسم شکل باز باورش نمی‌شود. واضح جلو چشم ملت است. این عاشق شهادت است. این اسم و رسمی که دارد، موقعیتی که دارد، قدرتی که دارد. این می‌توانست بیاید اینجا ریاست جمهوری، دم و دستگاه را راه‌اندازی کند. کلی رانت. حقوق جانبازیش را نمی‌گرفت. هرچی پول می‌گرفت همه‌اش هوایی... به جای اینکه با مسئولین کله‌گنده‌ها بچرخد، هم با این بچه یتیم‌ها و سه‌ساله و چهارساله و پنج‌ساله، مادر شهید و خواهر شهید و همه‌اش با این‌ها زندگی، رسیدگی به این‌ها. همه زندگی‌اش این بود: «بچه شهید را بلند نکن» و نمی‌دانم «با آن یکی درست صحبت کن.» همه‌اش در منطقه زیر آتش بود. و یک نمونه است، یکی از صدها نمونه است. باورش نمی‌آید. «کار پاکان را قیاس از خود مگیر.» این همین است. موقعیت لحاظ می‌کند. «من اگر قاسم سلیمانی بودم، یعنی اینجوری بودم؟» معلوم است که من هم می‌خوردم با این اسم و رسم‌ها. معلوم است. بابا همه این‌ها. مگر می‌شود آخه کسی آنجا باشد؟ قدرت قدرت دست شماها. چرا فقط بچرخد؟ ما را هم بازی بده. «سلطنت شده سلطنت قریش. پیغمبر برود دامادش بیاید.» بدنم که. لبات باز. «دامادش به پسرش، پسرش به پسرش.» خب عزیز من، این بحث صلاحیت است. حالا این صلاحیت را خدا اینجوری دیده که این در تربیت آن پدر باشد. امیرالمؤمنین که تربیت‌شده پیغمبر است، امام مجتبی که تربیت‌شده امیرالمؤمنین، تصادفاً فرزند او هم هست. این مدخلیتی ندارد که باید به بچه برسد. اگر قرار بود به بچه برسد، باید همیشه به بچه می‌رسید. بقیه بچه بودند. امام حسین از دنیا رفتند. محمد بن حنفیه بود. امام سجاد لاغر، ناتوان، ضعیف به حسب ظاهر که شرایط سختی را گذرانده بودند. این امام سجاد چه موقعیت اجتماعی‌شان هم به اندازه محمد بن حنفیه نبود، ایشان شدند امام. حنفیه سخت گذشت. احتجاج کردند. امام سجاد و محمد بن حنفیه روبروی کعبه ایستاد و بحث حجرالاسود و این‌ها مطرح شد که اثبات امامت بشود و امام سجاد به محمد بن حنفیه گفتند: «شما عموی مایی، محترمی، ولی این جایگاه، جایگاه شما نیست.» خب، اگر به این حرف‌ها بشود که این پسر امیرالمؤمنین است. چطور دو تا قبلیا داداش بودند، حالا باز شد بچه. حسن و حسین. خب این هم از داداششان باشد. محمد بن حنفیه. به همین فهم کودن‌وار، آلوده به همین مختصات دنیایی. آن که سنش بیشتر است، خب آن که بیشتر طرفدار دارد، بیشتر مدینه، بیشتر آدم می‌تواند جمع کند، خب آن هم باشد.

مختار حتی اختلافیه. برخی بزرگان نمونه مختار قائل‌اند که مثل آیت‌الله جوادی آملی. البته تا قبل فیلم مختار بود که در درس. نمی‌دانم بعد فیلم مختار نظرشان عوض شده یا نه. مختار در امامت محمد بن حنفیه بود، نه امامت امام سجاد علیه‌السلام. خیلی تجلیل می‌کردند از جناب مختار. اختلاف بر سر مختار تا اینجا که حتی مثل مختاری هم در موردش گفته شده که او هم رفت تحت بیرق محمد بن حنفیه و برای بیعت جمع می‌کرد. «سلطنت، سلطنت قریش است.» مهاجرین این را گفتند، بعضی‌هایشان. «سلطنت محمد، سلطنت قریش. ما از دیگر عرب‌ها، از دیگر مسلمین به آن سزاوارتریم.» اینجام احساس قبیله‌ای و قومی نمایان می‌شود. در لحظه تأثر سر برمی‌آید. چون طبیعت لحظه تأثرآمیز این است که به نیروی هیجانی آسیب بزند. انسان در این لحظه به حالت غیر طبیعی می‌افتد. در این حالت غیر طبیعی که آگاهی بازدارنده در کار نیست، در برابر آن افکار پنهان و آن عواطف، در برابر آن افکار پنهان و آن عواطف مخفی فرومی‌ریزد. از پشت پرده این افکار و عواطف نمایان می‌شود. پس این لحظه تأثر است که مشخص می‌کند آیا این امت آگاهی دربر دارد یا نیروی هیجانی. اینجا فهمیده می‌شود که این آگاهی است یا هیجان. درسته که «عبادت بن عباد»؟ نه، «عباده بن صامت» هنگامی که در مصر، ملک «ابطی» روبرو شد، با نیروی هیجانی شگفت و هنگفتی رویاروی وی شد و وقتی درباره هدفش ازش پرسید که آیا مال و جاه و مقام می‌خواهد؟ گفت: «هیچ کدام از این‌ها را نمی‌خواهیم. ما تنها می‌خواهیم در جای جای زمین ستم‌دیده را از ستمگر برهانیم و بر آنیم تا کلمة‌الله در فراز باشد و کلمه شیطان به زیر.» این حرف آدم تربیت‌شده پیغمبر است. دنبال ریاست و موقعیت و جاه و این‌ها نیست. گفت: «نه، ما می‌خواهیم کلمةالله بالا باشد، کلمة‌الشیطان پایین باشد. می‌خواهیم ظالم پایین باشد، مظلوم بالا باشد. کسی که حق کسی را نخورد، کسی به کسی ظلم نکند.» گفتند که عباده بن صامت، یکی از رویدادهای فتح مصر، موقوق ظاهراً اسمش باید اینجور باشد یا مققس باشد، حالا نمی‌دانم چون اعراب ندارد. به این بابا گفتش که «خواسته و عزم ما فقط جهاد در راه خداست» که در منابع مختلفی آمده که اشاره می‌کنم کجا آمده و «پیروزی از و پیروی از خشنودی اوست. نبرد ما با دشمنان که به محاربه با خدا برخاسته، به خاطر دنیاخواهی و زیاده‌خواهی از دنیا نیست.» در نهایةالارب جلد ۱۹، صفحه ۲۹۱ گفته. و چه بسا سخن ربیع بن عامر به پادشاه فارس، رستم، در پاسخ به مترجم وی درباره دلیل آمدن آنان به سرزمین فارس، بیشتر روشنگر منظور شهید است. آوردن او گفته چون این هم باز یک آدم دیگری بود که در یکی از این فتوحات در ماجرای فتح ایران، فتح فارس، طرف مقابل برای چی آمدین؟ اینجور جواب داده. گفته: «ما کارمان کشورگشایی نیست. برای فتح و فتوحات مادی و دنیایی نیامده‌ایم. ما آمده‌ایم برای خدا کاری بکنیم. خداوند ما را آورده، او ما را برانگیخته تا در میان بندگانش هر کس را که او می‌خواهد از تنگنای دنیا سوی فراخی دنیا بیرون بیاوریم. از ستم ادیان سوی عدالت اسلام خارج کنیم. او ما را با دین خود سوی پریدگان خود فرستاده.» هم طبری نقل کرده، هم در البدایه و النهایه جلد ۷ آمده. این گفتگو صورت گرفت. این نیروی هیجانی که کاملاً همانند آگاهی. چرا که اگر عباده بن صامت نمونه‌ای از امت آگاه بود، همین سخن را می‌گفت. اما تفاوت در لحظه تأثر خوشایند، در لحظه پیروزی نمایان می‌شود. این لحظه تأثر جاهای مختلف. یک وقت موقع شکست و فشار است، یک وقت موقع پیروزی است. آدم هیجانی و جوگیر. موقع پیروزی هم می‌بینی یک کارهایی می‌کند که معلوم می‌شود این تا حالا با هیجان آمده، تا حالا با… یکی از سخنرانی‌های خیلی مهم حضرت امام (رضوان‌الله علیه). حالا اگر بشود رفقای ما این سخنرانی به صورت یک فایلی پایین این جلسه صوتی منتشر بکنند. پایین صوت این جلسه منتشر بکنند. امام بعد از پیروزی انقلاب یک سخنرانی دارند. تاریخش یادم نیست. مال همان اوایل ۵۸. در مورد اینکه خطراتی که ما باهاش مواجهیم بعد از پیروزی این انقلاب که حالا دیگر دعوا سر بخوربخورهاست و سر ریاست‌هاست و الان دیگر مرغ می‌دهند، الان دیگر سفره پهن است. آن موقع خانه و خونریزی بود و کشت و کشتار بود. با هم دعوایی نداشتیم. دشمن روبرومان بود. چیزی هم گیر ما نیامده بود. الان تقسیم غنایم است. و امام آنجا سخنرانی فوق‌العاده مهم و عجیبی دارند. یک وقت بنده برای یکی از نمایندگان مجلس که الان هم نماینده مجلس است، نماینده مجلس بود، از نماینده‌های تأثیرگذار مجلس، منزل ایشان ما صحبت داشتیم. بعد آنجا جلسه که تمام شد یا قبلش بود یادم نیست، یک صحبتی با ایشان شد. این بخش از صحبت‌های امام را به ایشان گفتم. خیلی تعجب کرد ایشان. حالا به نظرم بعداً برای ایشان فرستادم در فضای مجازی کجاست. خیلی جالب است. حرفی که تو داری می‌گویی، این سال ۵۷، ۵۸ امام این را گفته. این مال سی سال بعد فهمیده شده که امام چی می‌دیده و چی می‌گفته. خیلی تویش ظرافت و نکته است. امام یک شخصیت آگاه، خبیر، حکیم می‌بیند ۵۰ سال، صد سال بعد. هیجانی و جوگیر نیست و می‌شناسد بعداً این آدمیزاد با چه احساسات و هیجاناتی روبرو می‌شود. این فقط موقع شکست نیست که الان یک عده کم می‌آورند ول می‌کنند می‌روند. خیلی‌ها هم بودند از علمای بزرگوار. آمدند یک مدت در سیاست فحش بخوری. کار رسانه‌ای، کار تبلیغی وقتی که بردش وسیع می‌شود، فحشش هم وسیع می‌شود. در مسجد با ده نفر صحبت می‌کنی. هشت نفر از این‌ها می‌گویند: «سلمکم الله.» دو نفرشان مخالفت کنند. جلوی این هشت نفر جرأتشان نمی‌شود که چیزی بگویند. در فضای مجازی صحبت می‌کنی، از زمین و زمان می‌زننت. خب، آدم شل و ولی که به جایی بند نیست، قرص نیست، ده تا که می‌خورد دیگر ول می‌کند: «چی گیرمان می‌آید؟» مگر همین سؤال که «چی گیرمان می‌آید؟» نان ندارد، آب ندارد، نماینده مجلس هم نمی‌توانیم بشویم. بابا امام جمعه می‌روم، دو تا استعلام می‌کنند. این‌قدر با ما دشمنی شده و بدگویی شده که همانم که استعلام ازشان می‌شود، برای ما... داشت فحش بخوریم. این لحظات سختیش. لحظات شیرینیش. حالا کمی که دور و بر آدم شلوغ می‌شود بهش رو می‌آورند. دیگر کم‌کم خدانگهدار آدم‌ها. حالا احساس می‌کند که ما کسی شدیم و چیزی شدیم و این‌ها از خودمه. «من برای نظام افتخارم. من نباشم می‌بینی چی می‌شود؟» شکم. که آدم با این شعارهای انقلابی رأی می‌آورد و بعد رأیش هم رکورد می‌شکند و بعد کم‌کم هوا برش می‌دارد. به قول قدیمی‌ها «یابو برش می‌دارد.» «چطور فکر کردی اگر من کار نکنم بازم طرفدار شماها هستم؟ ملت آمدند انتخابات، رأی دادند به خاطر من. ماها بودیم این کارها را کردیم. ما دولت فلان بودیم. ما مجلس فلان بودیم. من در این دانشگاه نباشم، شما کسی فلانتان نمی‌کند. فلان به حسابتان نمی‌آورد.» این تصورات، این‌ها همه آن حالت هیجانی احساسی در لحظه پیروزی، در لحظه خوشی است که اینجا غرور می‌زند بالا، آنجا یأس می‌زند بالا، ناامیدی می‌زند بالا، اینجا غرور می‌زند بالا. اینجور جوگیری‌اش را نشان می‌دهد.

مسلمانان در آن لحظه چه کردند؟ وقتی مسلمانان پیروز شدند و به گنجینه‌های کسری و قیصر دست یافتند و بر جهان چیره شدند، چه کردند؟ کسری پادشاه ایران است. قیصر پادشاه روم. این‌ها وقتی ایران و روم را گرفتند، چیکار کردند؟ یک حالت آگاهی که در ربیع بن عامر بود، در بقیه نبود. همه این تلقی و تصور را نداشتند. مسلمانان در این لحظه به دنیا اندیشیدن آغاز کردند و به اینکه هر یک از ایشان بیشترین اندازه ممکن از این دنیا برچیند. «ویلای من دیگر از این به بعد ویو رو به دریا باشد‌ها! من دیگر شدم رئیس. من دیگر وزیرم.» مسئول بخشی که مال خودرو این‌هاست، ازش مصاحبه گرفته بودند. گفتند که شما خودت مسئول فلان ماشین، خودت چیه؟ پراید ۲۰ تومان بود. ایشان ماشین مثلاً بیست سی میلیونی سوار بود. گفت: «فلان ماشین.» این‌ها گفتند: «شما خودت داری می‌گویی مردم از ماشین داخلی حمایت کنند، تو خودت ماشین اینجوری سوار می‌شوی؟» فیلمش موجود است. «من مسئولم! من رئیسم! تو توقع داری من مثل شما ماشین سوار شوم؟ جمع کن آقا! توقع داری من مثل تو ماشین سوار شوم؟ جمع کن آقا!» خب، با این احشام آدم نمی‌تواند بار حکومت امیرالمؤمنین را پیش ببرد. با این‌ها نمی‌شود. خودرومان یکی به یکی می‌گوید. ذکر آدم‌ها تفاوت است. موشک، موشک نقطه‌زن این شکلی. بالستیک نقطه‌زن. در دنیا کم‌نظیر است. شاید از برخی جهات بی‌نظیر است. بعد این جوان دانشجوی ما، همه مال دانشگاه داخلی‌اند. یک دانه هم از این‌ها مال دانشگاه خارجی نیست. این دانشجوی داخلی ما این را می‌سازد. بعد آن‌ور ماشینمان می‌شود پراید. آپشن‌هایش، آپشن‌های انتخاب مرگ است. که دوست داری در چه وضعیتی از دنیا بروی؟ تأیید. آره. بیفتی لای دیوار، بروی توی ستون، بروی در افق محو بشوی. انتخاب می‌کنی. آپشن‌هایش اینجاست. تفاوت آدم‌هاست. بابا یکی‌شان تویش تهرانی‌مقدم است. یکی هم این باباست. جمع کنیم بابا. وقتی پیروز می‌شوند، وقتی رئیس می‌شوند. منتشر شد. من چشم‌هایم چهار تا شد وقتی اولی که این بابا که بعداً دیگر خارق‌العادگی‌هایی از خودش نشان داد در جنبه‌های مختلف. در همان وزارتخانه و بعد جاهای دیگر که رفت. که «ما نباشیم اوضاع صد برابر بدتر می‌شود.» میز را بوسیده بود! آخه این چه نگاهی؟ بوسیدن گریه دارد. اینجا این لحظه تأثر خوشی است. موقع پیروزی، موقع پیروزی که احساس می‌کند به یک جایی رسید. ما دیگر کسی شدیم. دیگر از امروز با دیروز فرق می‌کند. رهبر انقلاب وقتی رهبر شده بودند، یکی از مخالفین ایشان که الان در لندن است، فردای رهبری رفتیم خدمت ایشان، ظاهراً وزیر بوده آن موقع این آقا. گفت: «رهبر انقلاب تا روز آخر ریاست جمهوریشان که در خبرگان ایشان رهبر انتخاب کردند، رهبر شدند، لباسی شیک که در فضای طلبگی قیمت دو برابر این‌هایی که ما می‌پوشیم و این‌ها. می‌گویند قبا. لباس معمولی شیکش. با دست که معمولاً رؤسای جمهوری که روحانی‌اند از این‌ها می‌پوشند. خیلی هم کُت‌وکلفَت و گرم و فرهنگ باید پنکه ۱۵ میلیونم بغلشان باشد که خنکشان کند.» بعضی «فردا که رفتیم دیدیم ایشان لباده را درآورده، قبا تنگ کرد. ساعت مچی هم دست می‌کردی چون ساعتم دیدیم. اصلاً این آدم با آدم دیروز خیلی فرق کرده. این رهبر شده، خیلی آمده پایین.» یکمی آدم شهرت پیدا می‌کند، می‌شناسند، تحویلش می‌گیرند، آدم حسابش می‌کنند، ابراز محبت می‌کنند. طبیعی هم هست، درخواست‌ها زیاد است. الان از خود این رهبر انقلاب که نمی‌شود ولی از باب این حجاب، از باب این نیست که او خودش را چیزی فرض کرده. شما می‌توانید به دفتر ایشان پیام بدهید. واسطه‌هایی که هست و همه به ایشان می‌رسد گزارش‌ها و این‌ها. فرصت ندارد، وقت ندارد، وظایف مهمتری دارد جواب بدهد. این نرخ را نمی‌خواهد بشکند. «این کلاس من دیگر الان اینطور نیست که مثل دیروز بیایم بنشینم با تو حرف بزنم. الان من دیگر فلانیم. برو یک سرچ بزن در گوگل ببین با کی داری صحبت می‌کنی. ببین ما کیم. ببین چی شدیم.» آن موقع من دو کا فالوور داشتم الان ۲ میلیون فالوور دارم. فیلم بازی می‌کنند. یکمی دیده می‌شود، دستمزدش می‌رود بالا. در فضای بازیگری این‌ها خیلی رایج است. تا قبل این فیلم مثلاً برای فیلم ۱۷۰ می‌گرفته، الان ۵۷۰ می‌گیرد که بیاید بازی کند. آدم سابق چیست؟ فقط بارت اضافه شد. چهار نفر اضافه‌تر. در قیامت وقتی ازشان سؤال می‌شود که تو برای چی این کار را کردی؟ می‌گویند به خاطر فلانی. این اضافه، هیچی دیگر اضافه نشد. خوشحالی ندارد. این لحظه تأثر است که آدم دنیا نمی‌بردش. مردم پیغمبر و مردم امیرالمؤمنین اینجوری نبودند. لحظه تأثر، چه موقع غم چه موقع خوشحالی. در هر دو تا دنیا این‌ها را می‌برد. هوی و هوس و خیالات و مادیات و توهمات این‌ها را می‌برد.

این بخش آخر هم این جلسه را بخوانیم، بقیه‌اش بماند برای جلسه بعد. همچنین بحرانی که در زمان عمر بن خطاب با به دست آمدن سرزمین فتح شده با جنگ پیش آمد. آیا سرزمین فتح شده با جنگ میان جنگجویان تقسیم می‌شود یا به بیت‌المال تعلق پیدا می‌کند یا دارای همگانی است؟ اگر یک زمینی را در جنگ فتح کردند، این مال آن‌هایی است که فتح کردند؟ مال بیت‌المال؟ مال حاکم است؟ یعنی شخصیت حقوقی حاکم یا مال همه مردم است؟ این بحران نشان می‌دهد که این امت چگونه در لحظه تأثر به تردید درمی‌افتد. چون که بزرگان مهاجران و انصار، آن نیکان مجاهد، آن‌هایی که سراسر زندگی خودشان را در نبرد و جهاد در راه خدا به سر بردند، در این لحظه بی‌اندازه پا می‌فشارند که این زمین‌ها باید بین این‌ها تقسیم بشود. هر کدام از آن‌ها باید به بیشترین اندازه ممکن از این زمین‌ها دست پیدا کند. تا اینکه امیرالمؤمنین فتوا داد: «این زمین برای همه مسلمانان است. کسانی که اکنون هستند و کسانی که بعد از امروز تا به قیامت هستند.» در پاورقی ماجرا نقل می‌کند: «عمر با یاران رسول خدا درباره زمین کوفه مشورت کرد.» اصلاً زمین کوفه هم بود که فتح شده بود. برخی از آن‌ها بهش گفتند که موقعیت خوبی داشت. بعد با امیرالمؤمنین مشورت کردند. حضرت فرمود: «اگر امروز آن‌ها را تقسیم کنی، برای کسانی که بعد از ما می‌آیند چیزی نمی‌ماند. پس آن‌ها را در اختیار آن‌ها بگذار تا در آن کار کنند. اینجوری هم برای ماست هم برای افراد بعد از ما.» عمر بن خطاب هنگام فتح کوفه به سعد بن ابی وقاص (بابای عمر سعد) نوشت: «اما بعد، نامه‌ای به من رسید. گفته این مردم از تو می‌خواهند تا آنی که خدا برشان ارزانی داشته بینشان تقسیم کنیم. چون نامه من به دستت رسید، بنگر زمین‌ها و نهرها را به دست کسانی که در آن‌ها کار کنند بسپار. چون آن‌ها از دارایی‌های مسلمانان است. اگر تو آن‌ها را به این‌ها، حاضران تقسیم کنی، برای کسانی که بعد از آن‌ها می‌آیند چیزی باقی نمی‌ماند.» عین جمله امیرالمؤمنین. بخشنامه و دستوری که فرمانی که برای سعد بن ابی وقاص فرستاده بود، نوشته بود، مشورت امیرالمؤمنین و ابلاغ کرده بود.

این لحظه‌های تأثر و منفعل شدن. زمین که یک چیز تُپُلی گیرشان آمده. لواسان، چند نوع سولقان، اوشون، اوشان، فشم و دعای خوبش مال کفار بوده و الان هم دست ماست و این باشد برای ما خادمین ملت که می‌خواهیم به مردم خدمت کنیم. یک جای خوبی دست و بالمون باز باشد برای خدمت به مردم. «یک خانه ۴۰۰۰ متری. من خیلی می‌خواهم خدمت زیاد بکنم. بعد چون همه تپه‌ها را می‌خواهم فتح بکنم، بر هر تپه‌ای می‌خواهم یک یادگاری بگذارم. باید ۴۰۰۰ متر زمین داشته باشم. یک خانه ۴۰۰۰ متری. من با ۴۰ متر که نمی‌توانم همه تپه‌ها را یادگاری بگذارم. بتوانم کار کنم.» یک لحظه تأثر است. لحظه تأثر یک چیز چرب و چیلی که گیر آمده. دلش نمی‌ریزد بین مردم: «آخه ما بالاخره زحمت کشیدیم. ما پس ما چی؟ مان جلو بالا بودیم همه‌اش. این سفره انقلاب چی می‌شود؟» شعار این‌هاست. لحظه تأثر، لحظات تأثرپذیری از درماندگی و لحظات تأثرپذیری از پیروزی. یک وقت تعصب‌پذیری در شکست و فشار است، یک وقت تعصب‌پذیری از پیروزی جلو افتادن ظاهری است که مشخص می‌کند این امت نیروی هیجانی دارد یا آگاهی. البته این امت آگاهی هم در خود داشته اما در پس این آگاهی حجم انبوهی از رسوبات فکری و عاطفی و روانی وجود دارد. هنوز ریشه متن هیجانی. هیچی آگاهی نداشتن. آگاهی هم بوده ولی آن‌قدر رسوبات جاهلی توی عواطف و افکار و ذهنیت‌های این‌ها ریشه دوانده بود، دیگر فرصت و مجالی برای آگاهی‌ها نبود که بخواهد خودش را نشان بدهد، بروز بدهد. شخصیت‌هایی که آدم‌های باسوادند. درس‌خوانده حوزه است. در خان دانشگاه، استاد فلسفه است. استاد فقه است. استاد عرفان. گاهی بعد یکمی که صحبت می‌کنی، می‌بینی همه وجودش تکبر، حسادت. بعد دو ساعت هم بلد است سخنرانی کند علیه تکبر و حسادت. پایان‌نامه‌اش موضوع تکبر بوده. «حال کردی؟ پایان‌نامه را. بهترین پایان‌نامه بود که در مورد تکبر نوشته شد.» سواد ندارد بخواند بفهمد تکبر یعنی چی. آن‌هایی که نمی‌شود راهکار در مورد تکبر یاد... تو گوشت دارد می‌زند بیرون، سبزه بوی گند تکبر می‌دهد. «چی‌چی نوشتی؟ چه آگاهی‌ای؟» تو سرت بخورد این آگاهی! آگاهی‌ای که در مردم دوران پیغمبر و امیرالمؤمنین هم بوده: «بله، علی که اصلاً خیلی خوب. ولی خب بالاخره می‌دانی حاکمیت تخصص می‌خواهد، تجربه می‌خواهد، فلان.» بعد آدم هو. یکی‌یکی زدند امیرالمؤمنین. یعنی آن پای علاقه‌ها که می‌آید وسط، پای منفعت‌ها که می‌آید وسط، «من» و «منا» که می‌آید بیرون، آگاهی اینجا کاربرد ندارد. اصلاً نیست، محو شد. همه‌اش همه زد بیرون. این رسوبات جاهلی است که نکاتی دارد شهید صدر در ادامه. ان‌شاءالله در جلسه بعد، در این دو جلسه آینده‌ای که داریم تا عید غدیر، شب عید غدیر، حساب کتاب تقویمیش از دستمان در رفته. این دو جلسه که از این دهه ولایت مانده، ان‌شاءالله مقداری را باز از این بخش‌های شهید صدر می‌خوانیم و بحثمان که به صورت هفتگی بعد ادامه پیدا می‌کند، همین بحث است. حالا حالا در محفل هستیم و بحث دامنه‌داری است. جذاب‌تر می‌شود. می‌خواهم بگویم که از آن حوصله کنند ان‌شاءالله اگر این بحث را پیگیری می‌کنند و با یک طمأنینه خاطری دل بدهند به این نکاتی که شهید می‌گویند. خیلی گره‌گشاست و مسائلی از زمان دارد بیان می‌کند. زمانه ما و مشکلات ما را دارد جلو چشممان می‌آورد. ان‌شاءالله خدا کمک کند این بحث‌ها را بتوانیم در قلب خودمان راه بدهیم و نگاه ما را عوض بکند و زمینه‌ای باشد برای اصلاح خودمان و جامعه‌مان ان‌شاءالله. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...