توحید صدوق

جلسه هفدهم

توحید صدوق . 1402/02/19
00:48:20
28

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم‌الله الرحمن الرحیم. «و لم تقع علیه الاوهام فتقدره شبحا ماصلا». اوهام بر خدای متعال واقع نشده که او را اندازه بگیرد، مقدار برایش تعیین کند، حد برایش ایجاد کند و او را در اندازه یک «شبح ماصِل» قرار دهد. «شبح ماصل» بودن، یعنی شبیه بودن. ما با هر چیزی که مواجه می‌شویم، ادراکمان ابتدا وهمی است و در وهممان، اول آن چیز را در یک هاله‌ای قرار می‌دهیم و با آن چیزهایی که از جنس او و شبیه اوست، لحاظش می‌کنیم.
الان مثلاً یک‌سری مفاهیم هست که بنده و شما شناخت نسبت به آن نداریم. اگر بخواهیم با آن آشنا شویم، باید در یک شبح ماصلی برایمان قرار بگیرد تا بتوانیم تصورش بکنیم. مثلاً فرض بفرمایید یک مفهوم پیچیده. می‌گویید: «مفهوم پیچیده»؟ واجب پیچیده نیست. یک چیزی که بنده بلد نباشم، تخصصی. «پرفیوم *DPG*». الان من می‌گویم: «*DPG* چیست؟» شما چه توضیح می‌دهید به من؟ «مادّه‌ای است که مولکول‌های عطر را به هم محکم نگاه می‌دارد، باعث ماندگاری عطر و حجم در اتمسفر می‌شود.»
شما *DPG* را برای من توضیح دادی، آوردی در یک «شبح ماصل» قرار دادی، گفتی: «مادّه‌ای است.» من را آوردی در محدوده مادّه‌ها. ماده مربوط به عطر، خارجش کردم از غیر عطر. در عطر باعث چه می‌شود؟ ماندگاری. مولکول‌های عطر. حالا مولکول را هم که ما خیلی دقیقاً نمی‌دانیم چیست. یک تصویر حالا همان مولکول را هم باز یک «شبح ماصل» نسبت به آن داریم و این‌ها همه را به‌واسطه آن «شبح ماصل» تصور کردم، در قوه وهمم آوردم. عطر را می‌فهمیدم. عطر برایم تو فهم بود. این‌ها که گفتی، فقط عطرش برایم محسوس بود. ماده را تو وهم، یک ادراک وهمی نسبت به آن داشتم. مولکول ادراک وهمی داشتم. قفل شدن مولکول‌ها نسبت به همدیگر... هیچ درکی نسبت به آن ندارم. می‌دانم ماندگاری عطر را زیاد می‌کند. ماندگاری را زیاد می‌کند. کدام مولکول‌های عطر به همدیگر بافتشان محکم است؟ آفتاب خورد مثلاً به تنت بود، آفتاب خورد، دیرتر می‌پرد. فرّار است این ماده. یک‌کم نگهشان می‌دارد، کم‌کم بپرد. «مخفف چیست؟» نمی‌دانم.
به‌واسطه یک ادراک وهمی تصور می‌کنیم. خدای متعال اساساً در وهم نمی‌آید. «شبح ماصل» ندارد. قطعات و اجزا و ابعاض و ابعادی که ما بتوانیم آن‌ها را تصور بکنیم و پیرامون همان یک هاله‌ای ادراک بکنیم و بتوانیم در وهم نگه داریم. خدای متعال این‌جوری نیست؛ چون اساساً هرچه توی قوه وهم می‌آید، با محدودش می‌کنی، برش می‌زنی. به واسطه «شبح ماصل» این تقدیر می‌شود. خدای متعال فوق عقل است، چه برسه به ما. ادراکاتمان نوعاً ادراکات وهمی است. امور را در جزئیات ادراک می‌کنیم. وهم، ادراک جزئی است و عقل، ادراک کلی. پس این می‌شود آقا، چه می‌شود؟ ادراک وهمی. خب این تعبیر «لم تقع» هم دارد، «واقع نمی‌شود» این ادراک وهمی بر خدای متعال.
«و لم تدرکه الابصار.» ابصار خدای متعال را درک نمی‌کند، در بصر نمی‌آید. «فیکون بعد انتقالها حائلا.» این‌جوری نیست که خدای متعال با بصر درک شود. چنین درک شدن با بصر، انتقال ایجاد می‌کند. آن مدرک در بصر، مدرک تبدیل می‌شود، عوض می‌شود، یک چیز دیگری می‌شود. تصویر معکوس می‌شود. در واقع، قوه بینایی شخص یا به این معناست یا معنا این است که محدود می‌شود. ما آنچه را که هست، به تمامی که نمی‌بینیم که! ما صورتش را می‌بینیم. درست است؟ من که الان شماها را که نمی‌بینم که! من صورت بدن شما را فقط می‌بینم. یک جنبه ظاهری از بدن شما را می‌بینم.
آنچه که هست با آنچه که من می‌بینم خیلی تفاوت دارد. آسمان را هم که نگاه کنم، همین است. زمین را هم که نگاه کنم، همین است. دریا را هم که نگاه کنم، همین است. من که با دیدنم که به کُنه دریا نمی‌رسم. آنچه که می‌بینم با آنچه که هست، تفاوت دارد. تفاوت. خدای متعال هم اولاً که اساساً محسوس نیست، صورت ندارد، ماده ندارد، اجزا ندارد. ثانیاً اگر دیده شود، عوض می‌شود، دیگر آن نیست. خودش نیست. صورتی است، یک صورت نازله‌ای از اوست. خب، پس ابصار او را نمی‌بینند که بعد از انتقالش حائل بشود؟ بله، نه دیگر. حالا هر کدامش احتمالاتی دادند. بزرگانی که این‌ها را بحث کردند، نکاتی گفتند که دیگر حالا ما می‌خواهیم سریع‌تر رد بشویم.
«الذی لیستْ له فی اولیته نهایٌ ولا فی آخریته حدٌ ولا غایه.» خیلی زیباست! اینجا بحث‌های معرفت نفسی، خیلی از این مباحث را حل می‌کند. اولیتی دارد خدای متعال که اولیتش نهایت ندارد، آخریت او هم حد و غایت ندارد. خدا اول است. خدا اولی است که بعد بر نمی‌دارد. آخری است که قبل بر نمی‌دارد. نسبت شما خودتان هم، نسبت خودتان با بدنتان هم، همین الان حرفی که می‌زنید، در این تکلم، نفس شما «هو الاول و الاخر» است. هم اول برای اینکه کاملاً محیط است، از آنجا دارد این تنزل می‌کند و می‌آید پایین. شمایی که داری، نفست که دارد این را می‌گوید، اول بهترین کلام شما، الان نسبتت با افعالش این است. خدای متعال هم ذاتی است که همه این‌ها مظاهر فعل اوست دیگر.
شما الان در افعال خودت، اولی هستی که بعد ندارد. می‌گوید: «آقا این کلام از کیست؟» از من. از من؛ یعنی ابتدایش از من است. ابتدایش که از شماست، از شما شروع شد، بعدش دست کی افتاد؟ مگر کلام از شما نیست؟ از شما صادر شد. از شما صادر شد. این کلام الان مبداء شمایی. مبداء شما بودی، بعدش دیگر دست کی بود این کلام؟ مبداء عرفانیش نکن. اولی هستی که آخرش هم خودتی. آخرش خودم را نمی‌فهمم. آخرش خودتی، یعنی اینکه نه، صادر شد. در تمام این وقوع و تجلی با تو بود. تو پیش از آن بودی و پس از آن هم تویی. از تو جدا نشد. فقط به حسب مخاطب و خود کلام، نسبت کلام نسبت کلامم، صوت.
نه، آن چیزی که از شما دارد بروز پیدا می‌کند، بهترش بهتر از این می‌خواهیم مثال بزنیم. قوه خیالتان. صورتی که در قوه خیال ایجاد می‌کنید. یک دانه سیب در قوه خیالتان ایجاد کنید. سیب از کجا آمد؟ این مثال، خیلی مثال لطیفی‌ها! شبهات سنگین این مسائل از جهت اعتقادی برطرف می‌شود. شما الان تصویر مسجد جمکران را تو ذهنت بیاور. از کجا آوردی تصویر جمکران را؟ یعنی چی؟ از تصور. قبلاً دیده بودم. قبلاً دیده بودی. حالا چیزی که قبلاً ندیدی. پژو ۷۰۱. یک کیف سامسونگ تصور کن به اندازه کل تهران. این کیف سامسونتی که تصور کردی، منظور کل تهران، اولاً کجا بود؟ نبود. «مکنون» این تکیه است که شما نمی‌توانی بگویی چیست، ولی می‌فهمی چیست. با همین می‌فهمی این نسبت مخلوق با خدا تصور می‌شود کرد. با تصور کردی، از خودت است دیگر. از الانم هست. در قوه خیالت بودنش با کیست؟ تا وقتی اراده تصور کردی، آن مُبدِعی که در تصور نقش داشت، از دستش دیگر در رفت؟
صورتی که تصور شده بود، اولی است که آخر هم وقتی تصور کردی، آن صورتی که تصور کرده بودی از آن مبدئی که این را ایجاد کرده بود، جدا از دست این مبداء در نرفت که فقط اول باشد بعد برداشته. این ایجاد کند، بعد یکی دیگر دست بگیرد. اولی بود که بعدش هم خودش بود. اولی بود که آخرش هم خودش، که بعدش هم می‌تواند دوباره بیاورد. می‌تواند بردارد. همه‌اش زیر و زبرش. کلاً وابسته به این است. نه فقط در مبداءش، در منتهاش هم وابسته است. «الاول و الآخر.» این آیه از سنگین‌ترین آیات قرآن. یکی از اساتید... هر کی گفت من با فلسفه مخالفم، فلسفه استفاده کن. «سود توحید» هم هست. آیات ۸ سوره حشر و حدید، اصلاً مثال‌های انفسی غوغا می‌کند تو این بحث‌های معارف.
این الان اول و آخرش بود. ظاهر و باطنش هم همین تصویر آخر. شما الان اول را گفتید. امتدادش هم گفتید. آن آخر چه چیه؟ آخر یعنی بعد اینکه رتبه‌بندی می‌شود دیگر. این اولی که تو عالم، هر چیزی که اول است، فقط مبدعیت دارد. بعدیت هم دارد. من اولم برای صدور این سخنرانی. ادامه‌اش هم با من است. ادامه‌اش با من دیگر نیست؟ خبر ندارم. یک کسانی گوش می‌دهند، یک اتفاقی، یک تحلیل‌هایی می‌کنند، یک برداشت. من اصلاً هیچ جا نیستم. من فقط تو پیدایش اوا صوت بودم. اولم که دیگر بعدش دیگر هیچ نقشی تو بعدش ندارم. اگر تو همان اولش نقش داشته باشم، من فقط تو اولش نقش دارم. یا نطفه‌ای که شما منعقد می‌کنی، از شما صادر می‌شود. بعدش دیگر نیستی در نطفه چه‌کاره. ولی تو آن حالتی که یک چیزی را تصور می‌کنیم... آفرین، آن چون انفسی است، اولِ اولش هم هستی. اولی هست که بعدِ بعدی دیگر نداری. اولی هستی که بعدش هم خودتی. آخرش هم همه‌اش خودتی؛ برای اینکه قوام آن صورت به تو. همه‌اش به توست. کلیش واس ما. اولی هستی که آخری. بعد تازه ظاهر و باطن هم هست. «الاول و الآخر و الظاهر.»
تو همان صورت. دوباره تصور کن. آن صورت بروز پیدا کرد از آن چیزی که تو مکنونش کرده بودی. تو باورش نداشتی که چطور بروز دادی؟ ولی باطن بود. خود این را که به این شکل ایجادش کردی. اما به این نحو، بورسرم داشتم. شما تصورش نکرده بودی به صورت مکنون این را داشتی. به صورت بالفعل نداشتی. وجود ذهنی داشتی. وجود علمی داشتی. التفات بهش نداشتی. التفات کردی، شد عمیق و عجیب‌غریب.
«انما امره اذا اراد شیئا یقول له کن فیکون.» تک‌تک این کلمات بحث فوق‌العاده‌ای دارد. «وقتی اراده می‌کند چیزی را، به آن چیز می‌گوید *باش*.» کلی بحث فلسفی دارد این‌ها. بحث‌های تفسیری. آقا آن چیز که نیست الان. وقتی اراده می‌کند، باید اول بشود یک چیزی، بعد باهاش حرف بزند؟ وقتی اراده نیست. حالا به محض اینکه اراده بکند، هست دیگر. می‌گوید: به محض اینکه اراده می‌کند، بهش می‌گوید *باش*. بعد می‌شود که *باش*؟ فقط بهش می‌گوید.
اون اراده می‌کند، یعنی بخشی از وجود خودش. چون هست، اراده می‌کند. بعد بهش می‌گوید: *باش*. صورت علمیش هست دیگر، که این اعیان ثابت و اینا که دیگر این‌ها می‌گویند دیگر. آقای سیرش درست است؟ اراده می‌کند بخشی از وجود خودش که بود. بخشیشو که حالا تعبیر غلطی است. اراده می‌کند آن چیزی را که در خودش دارد به نحو عین ثابتش. التفات بهش پیدا می‌کند. به آن چیزی که الان صورت علمی دارد، به آن صورت علمی دستور می‌دهد که: *باش*. آن صورت علمی وجود پیدا می‌کند.
«تکون.» حداقل شش ماه مکاشفه می‌خواهد. حداقل، حداقل تخفیف دادم برای اینکه خود بحث را گفتم، وگرنه مقدمات و مؤخراتش شش سال مکاشفه. علامه طباطبایی چه گفته؟ بحث‌های فلسفی دارد. بحث‌های عرفانی دارد. صورت علمی باید حل بشود. اعیان ثابته باید حل بشود. بحث‌های سنگینی دارد. علم خدا باید حل بشود. بحث علم، بحث‌های اصلاً نفهمیدنی فلسفه. بعد علم ذاتی، علم فعلی. خیلی دشوار است. بحث علم ذاتی خدای متعال. عرفانش یک چیز است. بعد بر مبنای وحدت وجود، وحدت شخصیه وجود. هرکدام یک بخشش را شنیدی و حتی می‌تونیم تصورش... کدام؟ سؤال: وجود خودش را اول بهش به اون صورت علمی...؟ شبیه همان کاری که خودتان می‌کنید دیگر. شما این صورت اژدهای هفت سر را در خودت داری. فقط بهش التفات پیدا می‌کند. به چیزی که با توست و قوامش به توست. از تو جدا نیست. و بروزش هم و حضورش هم بروز خودت است. خودتی، خودتی که در قالب صورت اژدهای هفت سر برای خودت ظهور کردی. خودتی، خودتی که در قالب اژدهای هفت سر برای خودت بروز پیدا کردی که حالا اینی که بروز پیدا کرد خودتی. و اونیم که تا به حال بروز پیدا نکرده بود و بروزش دادی، خودتی. هم ظاهری هم ... «والأوّلُ والآخِرُ والظاهرُ و الباطنُ و هو بکلِّ شیءٍ علیم.» خیلی زیباست! معارف توحیدی بدیل ندارد. در این معارف و غیر از شیعه هم کسی این حرف‌ها را ندارد. غیر از مکتب اهل‌بیت این حرف‌ها پیدا نمی‌شود.
علامه در «علی و فلسفه الهی» می‌فرماید که این حرف‌ها را به امیرالمومنین بعضی گفتند که این بحث، این خطبه‌های از این جنس که جنبه‌های فلسفیش قوی است، یک عده گفتند به خاطر این جنبه‌های فلسفی قویش حرف‌های امیرالمومنین نیست. این کلمات امیرالمومنین که فلسفی است؟ یک عده گفتند این‌ها فلسفی است. این‌ها کلمات امیرالمومنین نیست، مال فلاسفه. علامه می‌فرماید: «مال فلاسفه است. باشه. کدام فیلسوفی تا حالا در طول تاریخ این‌ها را گفته؟»
«الذی لیستْ له فی اولیته نهایٌ.» حالا فهمیده شد. در اولیتش نهایت ندارد. «و لا فی آخریته حدٌ و لا غایه.» آخریت او هم حد و غایت تا اینجا ندارد که. تا اینجا آخ... هر آخری حد دارد، غایت دارد. از یک جایی تا یک جایی دارد. نقطه آخر. نقطه آخر خودش قبل و بعد دارد. قبلی است که دیگر بعد را باهاش بریدیم. گفتم بعدی نگذاشتیم برایش. بعدی می‌شد واسش تصور کرد. بعد نگذاشت. این آخری است که حد و غایت ندارد. همان‌جور که نفس شما به نسبت اعمالتان این شکلی است. در آن متخیلی که ایجاد می‌کند، در آن صورتی که ایجاد می‌کند، اول و آخرت او هم حد و غایت ندارد. هیچکی نمی‌تواند بهش بگوید: «تا اینجا.» آخری برایش تحت ضابطه هیچ کس و هیچ چیزی قرار نمی‌گیرد آخریت او؛ چون آخریت او با خودش است.
خب. «الذی لم یسبق وقتٌ و لم یتقدمه زمانٌ.» بعد می‌گویند: «فلسفه به چه درد؟» درد فلسفه این علم شریف. واقعاً اگر فلسفه نباشد، معارف چی کار؟ آدم چه جوری می‌خواهد بفهمد؟ تازه یک نمه‌هایی از بحث‌های فلسفی بود. اینقدر عمق دارد بحث‌های فلسفی. اینقدر کاربرد، ولی خب ما همین در حد اصطلاحاتش انس پیدا می‌کنیم. فلسفه. بند اولی که فلسفه را شروع کردیم به خواندن و این‌ها، نفرت پیدا کردم از فلسفه. دیدم یک‌سری اصطلاحات انتزاعی دیریاب. البته بنده «بدایه» را به توصیه یکی از اساتید از پایه دو طلبگی شروع کردیم، درس گوش می‌دادیم. اولش خوب می‌فهمیدم. قشنگ بود. جذاب بود و این‌ها. ولی خب خیلی انتزاعی بود. وجود و ماهیت و فلان، اشتراک معنوی و فلان. تا با عرفانی و مواضع کاربردی نشود با این بحث‌های انفسی و این‌ها.
بعدها پماد، دو سه بار بدایه را با دو سه استاد خواندیم. یکی از اساتید بدایه را به ما خیلی چکیده جمع و جور، یک ماهه این‌جوری گفت: «معرفت نفسی.» پرورانی بود. ما اسفار این‌ها را خوانده بودیم، قورت داده بودیم. به مرحوم قاضی که رسیدیم، فهمیدیم که فلسفه نفهمیدیم. فلسفه جلوتر که دوباره می‌خواندی، آن‌ها را می‌فهمیدی، این‌ها را هم می‌فهمیدی. بعد جلوتر می‌خوانی، می‌فهمیدی کلاً هیچی نفهمیدی. بازم هرچی باز می‌رود جلو تو فلسفه، آه چه فکرایی می‌کردی که اصلاً یک چیز دیگر است.
سهم‌های عمیق‌تر می‌شود دیگر. روش فلسفیش مهم است دیگر. روش عقلی، پایه‌های برهانی بدیهی. ملاصدرا می‌آید باز آن‌ها را کلاً عوض می‌کند. آن‌ها مگر روششان را غلط می‌دانستند؟ حالا از کجا معلوم ملاصدرا باز این نیست. روش‌هاشان که خب، مُشا روشش استدلالی، اشراق روش شهودی. ترکیب و نه از این تخطی کرده، نه از... بله، ولی خب روش مشخص است. ملاصدرا کاری که از روش مشایا تخطی نکرده، روش مشایار را پذیرفته. روش، روش برهان است. روش استدلال است. ولی ناظر به شهود هم کار کرد. یعنی مشهودات را به استدلال آورده. این عظمت کار ملاصدراست. آن یکی را ناظر به شهود نبوده. آن یکی ناظر به استدلال نبوده. یعنی این‌ها چیزهایی گفتند، کار نداشتند شهود چی می‌گوید. آن یکی‌ها شهوداتی گفتند، کار نداشتند با استدلال چقدر جور. مدرسه و قابل نقد هم هست. مطالب صدرا با همان روش خودش، الی ماشاءالله علامه نقد صدرا. روش یک چیز است، ولی یکهو نقد می‌شود. اشکال ندارد. محتوا که قابل نقد است. روش، آن هم که نقد می‌کند، روش را از او گرفته. یعنی علامه، روش را از ملاصدرا گرفته. درستش این است. بعد یکی می‌آید با همان روش نقدش می‌کند، زیر سوال می‌برد.
تو هیچ مرحله‌ای نمی‌توانی به این اطمینان برسی که به جواب درست رسیدی. این دیگر به هر حال ذات هر علمی هست دیگر. «فوق کل ذی علم علیم.» و بعدش هم که انسان با حقیقت مواجه بشود، مهم این است که جهل مرکب نباشد. «یاد بگیرم حجّت. چون نیاز دارم.» حقیقت عالمی. دیگر اینکه اشتباه بفهمد. کلاً فلسفه صدرا، بنیانش تعقل است. در عین حال، منابع معرفتیش را منحصر به عقل نکرده. یعنی از ویژگی‌های خاص صدراست. آیا قرآن و روایات باز است؟ در اسفار که نگاه می‌کنی، بانک کتاب فلسفی است. ولی از ۹ جلد، خدمت شما عرض کنم که شاید یکی دو جلد خالص قرآن درمی‌آید. بحث‌های تفسیر قرآنی در خیلی جای دیگر. کلی بحث قرآنی دارد. «فیلسوف که بحث قرآنی نمی‌کند.» ایشان تو بحث‌های معاد و قیامت و عوالم و فلان و این‌ها آمده، اول دیده که دین چی می‌گوید. آن‌ها را بهش ادبی تحلیل. این بحث مهمی است که حالا آن هم به روش برمی‌گردد. یعنی در عین این تعقل، پایش را صفر گذاشته رو معارف.
از آنجا تخطی نکند. شل نیست. نمی‌لرزد. خب، بریم جلوتر. «الذی لم یسبق وقت.» خدا مسبوق به وقتی نیست. خب! وصف زمان. زمان وصف حرکت. حرکت در موجودی است که قوه و فعل در او راه دارد. مراتب در او راه دارد. تبدل و تغیر راه دارد. وقتی یک موجودی شد، خود هستی و خود حقیقت و بالفعل تام بود، حرکت دیگر در آن معنا ندارد. وقتی حرکت نبود، وقت دیگر در آن معنا ندارد. ما خارج از عالم ماده حرکت داریم؟ حرکت خارج از ماده حرکتی است متناسب با همان. حرکت اندماجیه بهش می‌گویند. حرکت داریم. ولی حرکتی به نحو بروز حرکت مادی. یک بحث مرحوم آقای شاه‌آبادی دارد. حرکت و ماده را در غیر ماده دنیایی، ماده برزخی می‌داند. شاید از ابتکارات خود ایشان است. ربط سختی است و اختلافی. حرکت تو ماده را و زمان را مفصلاً ما بحث داشتیم. چند هفته، چندین جلسه بحث جسم. تا فقط هرچیزی که شما ظهورش، بله، ظهورات بد اگر حرکت، یعنی زمان هم دارد متناسب با حرکت خودش. زمان در برزخ نه زمان مادی. حرکت هست، نه حرکت مادی. زمان هرکس به یک شکل. گذشته. اصلاً یک جوری انگار بر زمان دنیا احاطه داشتند.
دوباره تو مثال‌های انفسیش، خودت با خودت خلوت کن. در این خلوتی که با خودت می‌کنی، خودت خودت را مطالعه کن. خودت در خودت فکر کن. خودت در افعالت فکر کن. خودت تصورات ایجاد کن. در آن تصوری که ایجاد می‌کنی، به حسب آنکه نبوده و حالا هست. این صورت نبود دیگر. التفات بهش نداشت. حالا هست. بودنی که مسبوق است به نبودن. از یک جایی شروع شد. آن از جایی می‌شود بهش عم زمان گذاشت. درست است؟ زمانی که تصور کردم، خودم خودم را. زمانی که تصور کردم، فعلم را. آخه تو کدام بنده زمان، قوه خیالت بند زمان نیست. ولی زمان نیست. همین که الان، همین الان من خیالی نمی‌کنم، بعد از یک جایی به بعد خیال می‌کنم. زمان فلسفی که زمان فلسفی حرکت از قوه به فعل شما. قوه خیال زمان ندارد. زمان‌بندی اصلاً معنا ندارد در قوه خیالت. نه مکان‌مندی. من را دارد در زمان‌بندی تو خود آنچه که در قوه خیال انجام شده زمان نیستا. اما منی که می‌خواهم. من مادی تخیل نکرد که بخواهیم به من مادی. مگر من را مادیت تخیل کرد که می‌خواهی زمان، زمان‌بندی این را به آن نسبت دهی؟ تو من فوق تخیلت، تخیل کرد. تو دایره عقلت از گنجینه عقلت به خوبی خیالت داد.
الان عقل و روح من محدود به جسم مادی من نیست. اگر محدود بود که شما الان یک چیز ۱۰۰ کیلومتر تصور می‌کردی، مغزت باید می‌ترکید. چرا مثلاً من الان ادراکاتی که می‌خواهم بکنم، همه‌اش محدوده این جسم شده؟ دیگر اونسی که داری، جهت آگاهی‌ها و این چیز، محدودیتت به خاطر این است که اون ادراکات تو مأنوس با این دستگاهی که دارد به او داده. از این جهت تخیل. من الان از طریق دستگاه مغز من. مغز مادیت نیست. فعل و انفعال در رابط‌اند. به خاطر محدودیت‌هاش. پارسال این‌ها را با این بچه‌ها، کلاس بغلی، بحث تخیل. تخیل شما همیشه هست. متخیلات صورش همیشه. اونم اونم مشکل ندارد در اینکه باشد. خودت غافل می‌شوی که می‌رود. ممانعتی ندارد. محدودیتی از خودش ندارد. شما یک متخیل را تا ابد نگه. صورت سیب را تا ابد نگه دار. کی مانع می‌شود؟ مشکل از کجا پیدا؟ یک سیب را تخیل کن. تا ابد نگهش دار. هست و نیست. از یک جایی هست، از یک جایی نیست. آفرین! این می‌شود همان که من گفتم. اون همان از جایی است. می‌شود یک نحو زمان برای این در نظر. «هل أتی علی الإنسان حین من الدهر لم یکن شیئا مذکورا.» یک حینی از دهر اینجا معنا پیدا می‌کند.
نظام ما در مورد خلقت یک زمان‌بندی می‌بینیم. قرآن و روایات دارد می‌گوید: «خلق السماوات و الأرض فی ستة أیام.» یکی از مشکلاتی که تو فلسفه داشتیم همین بود. وقتی خدا، خدا زمان ندارد، یعنی اینکه باید مخلوقاتش همیشه بوده باشد. یعنی هر وقت خدا بوده، مخلوقات منات این. پس چطور مخلوق می‌شود؟ که می‌گویند آقا مناتش احتیاج است. که حالا بحث‌های فلسفی. تخیل من نباید همین شکل باشد. آن مُخیّل من از این جهتی که باید همیشه باشد و محدود به قوه خیال شما، از ازل و ابد در ساحت قوه شما این اتفاق اتحاد دارد. متخیل تو با قوه خیالت اتحاد دارد. دو تا نیستند.
خدای متعال مسبوق به وقتی نیست. «و لا یتقدمه زمان.» زمانی بر او مقدم. زمان‌بردار نیست خدا. مفصل این را با رفقا بحث کردیم. اینجا می‌گویم حالا داشته باشید. کتاب را داریم با دوره... آره، آن‌ها فقط چون کلاس شما چند جلسه تعطیل شد، آن‌ها کمی جلو افتادیم. ما مفصل باهاشان بحث کردیم. این بود که بحث جالبی هم هست. دو تا چهار تا. درست است؟ خب، دو دو تا چهار تا. از کی دو دو تا چهار تا؟ کی دو دو تا چهار تا؟ کجا دو دو تا چهار تا؟ فکر کنید! خیلی ساده. گره‌هایی باز می‌کنده‌ها! گره‌های سنگینی را باز می‌کند. بچه هفت ساله می‌شود گفت دو دو تا چهار تا؟ از کی دو تا چهار تا؟ همیشه. مگر خودش یک عنوان زمانی نیست؟ همیشه. یعنی از کجا شروع شده؟ همیشه. همیشه که از کی شروع شد؟ همیشه. نقطه ابتدایی همیشه، مثلاً این چیز خرابه «همیشه». این کولر خراب «همیشه». باریکلا! آیه. «همیشه» فوق زمانی داری می‌گویی. «همیشه» که خارج از قواعد زمانی. من نفهمیدم چی را می‌خواهیم.
تجرد از زمان و مکان یک امر معقول مجرد است. از اینکه در زمان و مکان بگنجد. حتی متخیلم نیستا. معقول است. معق مال عالم عقل شما. اعتبار نکنید. دو دو تا چهار تا بوده. آن صورت ۲، یک ۲ کوچک، ۲ بزرگ، ۲ پهن. آن‌ها صورت ۲ است. ۲ فوق صورت. ۲ مجرد از هر صورتی. هر ۲ای که شما، هر مدل ۲ای که شما بگویی، هر معدودی هم که شما بگویی. دو تا چی؟ هرچی شما بگویی. دو تا گلاب. دو تا گلابی. دو تا خر. دو تا گاو. حاج آقا.
اگر حالا یکی بیاید تو بازه زمان ادعا کنه «همیشه این‌طور است»، چه؟ در بازه زمانی، تا زمان هست، یعنی تو هر زمانی. و چون در عالم بچه‌ها داشتیم، یکی از بچه‌های آن کلاس، یک فضای تفکیکی. «کل‌کل می‌کنیم.» جلسه اول، اول جلسه به ما پر گارد محکمی نسبت به ما گرفت. بعد الان یکی از رفقای صمیمیمان شد. عرض کنم خدمتتان که یک چیزی جلسه قبل بحثی شد. معرفت نفسی و این‌ها. یک‌کم حلاجیش کردم. تجرد خودش را بهش نشان دادم. بعد دیگر اصلاً فضای بحث عوض شد. خیلی جالب است. گفت‌وگوی ۲۰ دقیقه، شاید گفت‌وگو کردیم. اگر کسی خواست زیرآب این را بزند که این این‌جوری است، بعد باید بیاید زیرآب خودش را بزند. شما هر ادراکی که می‌کنی، فارغ از عالم ماده. اصلاً ادراکات شما تو عالم ماده نیست، همه‌اش مجرد.
«التفات» بهش. بهترین چیز برای اثبات تجرد همان است. این دو دو تا چهار تا از باب ساده‌تر بودنش گفتم. یعنی عمومی‌تر بودن. محسوس بودن. تجرد از زمانش را نمی‌دانم چه جوری می‌شود بیان کرد. تجرد زمان چی را؟ دو دو تا چهار تا را. دو دو تا چهار تا قید زمان در بودنش دخالت ندارد. هست. بدون اینکه زمانی بخواهد پر بکند. بودن محدود به یک زمانی نیست. در قطعات وجودش زمان لحاظ نشده. وابستگی به زمان. رفقا روشن است؟ خیلی رفتیم توی عوالم دیگر. دو دو تا چهار تا درک می‌شود. اینی که درک می‌شود، به عنوان یک حقیقت درک می‌شود دیگر. امر موهوم که نیست. دو دو تا چهار تا هست دیگر. در بودنش غیر زمان هست یا نیست؟ الان این دو دو تا چهار تا. دو دو تا چهار تا هست. در هر زمانی قبلی را دیدید؟ نه، تکون نخورده که. اصلاً نمی‌آید تو زمان.
خودت چطوری با خانواده بیاین؟ بعد خاصی ندارد. امر مجرد. قشنگ شما بالوجدان درک می‌کنی چیزهایی را به عنوان امر مجرد خارج از... و خدای متعال تازه این‌ها امور معقول و مفهوم مفاهیم. تازه خدا که حقیقت است. مفاهیم در وهم ما دارد کار می‌شود. حالا امور معقوله.
«لم یتقدم زمان.» خدا بدن فارغ از زمان. حقیقت فوق زمانی. ارتباط پیدا می‌کنیم جان. جنبه. تمام ادراکات ما، ادراکات ما، معقولات ما، مدرکات ما مجرد است. چون قواعد مکانی و زمانی برش حمل نمی‌شود. آثار و نشانه‌های زمان و مکان را تو زمان درکش می‌کنید؟ بله، تو زمان درکش می‌کند. تو زمان، در بستر زمان. بدن شما که در بستر زمان است. چشم شما مثلاً باهاش مواجه می‌شود. گوش شما باهاش مواجه می‌شود. تحویل قوه خیال می‌دهد. حس مشترک، قوه خیال. بعد آنجا پردازش می‌شود در قوه خیال. تحویل عقل می‌دهد. درکش نکردیم تو زمان. تو زمان باهاش مواجه شدیم. زمان یعنی عنصر زمان‌مند ما دخیل شد در التفات ما به این قضیه. التفات. اصل دیگر زمان بوده. التفات که ادراک ما نیستش که. چرا؟ مگر شما یک‌سری مفاهیم را در زمان یاد گرفتید؟ یک‌سری مفاهیم را تو زمان یاد گرفتی.
اولین مفهومی که یاد گرفتی تو بچگی، مثل شاید واژه «بابا» بود، «مامان»، «آب». آب، نعمت. اولین واژه‌ای بوده که مواجه شده‌اید. مفهوم آمده. بعد مثلاً واژه‌ای مثل «ضایعات». «ضایعات» را چند سالت بود فهمیدی؟ ضایعات. ضایعات. چند سالگی فهمیدین که ضایعات نیست؟ موقع چشم وا کردن، بالاخره متأخر بوده دیگر. مثلاً پنج سالگی فهمیدی «ضایعات» یعنی چی. بعد مثلاً «دیفرانسیل» را کی فهمیدی؟ مهندسی خواندی. مثلاً فرض کنید کسی که مهندسی خوانده، مثلاً بعد ۲۰ سال با «استاتیک» آشنا شده، با استاتیک، با دینامیک، با... با مثلاً «سرعت نور». مثلاً الان مفهوم «ضایعات»، مفهوم «نعمت»، «سرعت نور»، «استاتیک» همه‌اش یک جا هست؟ درست. از حیث زمانی یکی را زودتر یافتی، یکی را دیرتر. ولی الان همه یک جا هستند که آنجا نمی‌توانی برایش عقب جلو تعیین کنی کدامش الان جلوتر، کدامش عقب‌تر است. پیش خودت نسبت، همه‌اش باید یکی. اشرافت به همه‌اش یکی است. بعدش با خودت یکی است. با اینکه قرب بعد زمان‌مند، اذیت زمان‌مند. التفات است با شر. یکی دو سالگی فهمیدی که ۲۵ سالگی با من در ۱۰ سالگی.
اساساً آقا عجیب این است که ما همه‌اش با مجردات داریم زندگی می‌کنیم. همه‌چیزمان مجرد است. بعد اینقدر در حجاب ماده. همینی که شما الان با من که داری صحبت می‌کنی، می‌گویی: «این مثلاً همان فلانی است که فلان بحث و سخنرانی کرده.» به حسب شناختی که از آنجا دارید با من صحبت می‌. چهار سال زمان گذشته. من هفته پیش با این هفتم کلی فرق دارم. از حیث ماده تبدل پیدا کردم. تو این هفته چقدر سلول از من از دست، از بین رفته؟ سلول‌های من عوض شده. هر هفت سال که کلاً بدن آدم عوض. شما می‌گویی: «این همان فلانی است.» شما رو چه حساب من را مخاطب قرار می‌دهی؟ شما اصلاً من مادی را مخاطب قرار نمی‌دهی. این سر این کلاس که آمدی، بابت وجود تجردی من آمدی. با وجود منم داری صحبت می‌کنی. منم با وجود تجردی دارم صحبت می‌کنم. کار نداریم. ولی ماده، ماده من و شماست که حجاب کامل شده. اصلاً فقط ما داریم ماده همدیگر را می‌بینیم. با ماده غافل از اینکه اصلاً این ماده هیچ نقشی تو گفت‌وگوی من و شما با همدیگر ندارد. غیر از اینکه صدایی ایجاد می‌کند. این دستگاه به گوش شما می‌دهد. فقط وسیله انتقال. آن هم صوت. کت و مفهوم هم تو این صوت نیست. مفهوم به واسطه این صوت، کلماتی که در این صوت هست که آن هم یک امر عقلی است. دلالت‌هایی دارد ایجاد می‌کند. مستقیم از قوه خیالم به قوه خیال شما وصل. ولی بر اساس این چیزی که این امواجی که دارم از اینجا منتقل می‌کنم به شما به واسطه ولی فکر می‌کنم همین صوت است. نیست. به حساب می‌آید.
خودم دارم با خودت صحبت می‌کنم حتی فوق صورت و کلمه و لفظ و معنا. شما حتی تو دو ساعت گفت‌وگوی من، یک بار به یک کلمه التفات پیدا نمی‌کنید که بخواهد صورتش را به ذهنت بیاری. مثلاً رویش تمرکز کنی. فوکوس کنی. صاف معناست. من معنا می‌دهم. معنا پدیده عجیبی است. خب تحلیل بکنیم. آن دیگر جنبه‌های معرفت نفسش اگر لحاظ بشود، آن وقت معلوم می‌شود که آن هم که «وجود ربط» یک اضافه معقولی اشراقی، و یک تشعشعی از تشعشعات فعلیه خدای سبحان و ظهوریست از مظاهر جمالیه خدای سبحان. در واقع من و شما همدیگر را نمی‌بینیم. خداست که دارد از این ظرف به آن ظرف در اینجا جلوه می‌کند. به آن در یک تجلی دیگری دارد این جلوه را. بالفعل هوا اسماءالله. همه این‌ها جنبه‌های حجاب و ما غافلیم. بسته این سبز است، آن سیاه است. این سفید است، آن بلند است. این چاق است، لاغر است.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید صدوق

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00