متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین. صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
باب دوم کتاب توحید صدوق، «باب التوحید و نفی التشبیه». خوب، در این باب که در واقع مباحث توحیدی ما آغاز میشود و ما هم احتمالاً دیگر تا پایان، بیش از این باب را نمیتوانیم بخوانیم، بلکه شاید کل باب را هم نتوانیم بخوانیم، عمدهی مباحث توحیدی در این باب ناظر به نفی تشبیه است و اساساً توحید حقیقی همین است: رسیدن به توحید در اثر نفی چیزهای دیگر.
این حالا مطلبی است که ما چند جلسهای مفصل بحث کردیم با آن دوستان دورهی شش و همینجا هم شاید در ذهنم باشد که چه نکاتی را عرض کردیم. مقامات توحیدی برای کسانی که سیر در توحید میکنند، در واقع مقامات تجردی است؛ یعنی عاری میشوند از ادراکاتی، از تعلقاتی. عریان میشوند از یک وابستگیهایی. این تجرد مراتبش باعث میشود که حقایقی را بهواسطهی آن تجرد خودشان درک بکنند. ما الان در ساختار وهم داریم زندگی میکنیم. فضای زندگی مادی ما آمیخته با وهم است و زندگی دنیا، همهی آن دار وهم است. اینجا اساساً امورات ما بهواسطهی وهم است که اداره میشود.
علامه طباطبایی بحث زیبایی دارند در «الولایة» که اعتباریات، دارش فقط دار دنیاست. نه قبل دنیا اعتباریات داریم نه بعد دنیا. اعتباری اینجا بر اساس فرضیات داریم با همدیگر زندگی میکنیم. فرض میگذاریم، حالا امور مختلف و دیگر از امور مصالحمان بهواسطهی همین فرض است. فرض میگذاریم که اینجا مثلاً عرض کنم که سرعت ۱۲۰ تا، بعد این خط اول، لاین اول، لاین دوم، لاین سوم، این ۱۲۰ تا، آن صد تا، این ۸۰ تا، اینجا توقف، آنجا فلان، اینجا چراغ قرمز، اینجا چراغ سبز. امورمان با همین اعتباریات است و تا امور حقیقیتر.
ملکیت، مثلاً الان این لپتاپ مال شماست. پولی را داشتی، دادی، لپتاپ را گرفتی. مالک پول بودی از ملکیت خارج کردی پول را، مالک لپتاپ شدی. خب، این ملکیت چیست آقا؟ اعتباری است. یک ارتباط حقیقی بین شما و این نیست. نه چیزی به شما اضافه شد نه چیزی به این اضافه شد؛ نه از حیث دنیوی نه از حیث حقیقی؛ عزیز ماده یک گرم هم به این اضافه نشد، یک گرم هم به شما اضافه نشد، درست است؟ یک نسبتی فرض شد بین شما و این. البته در ملکوت عالم، این نسبت اعتباری را خدای متعال به رسمیت میشناسد، امور حقیقی بر آن مترتب میکند. اگر من قصد بکنم ذرهای آسیب بزنم به این لپتاپ شما، پدر من را درمیآورید، درست شد؟ ظلم آنجا حقیقی است ولی ملکیت شما چیست؟ اعتباری. اعتباری، دارش فقط دنیاست. جای دیگری ما اعتباریات نداریم. اعتباریات عالمش عالم وهم است.
خوب، ما با اینها خو کردهایم. از بچگی که بزرگ شدیم، «این عروسک من است، آن کامیون من است، این فلان». برای خودمان یک چیزهایی را به تملّک درآوردیم و به ملکیت شناختیم و کمکم خودمان را با اینها تعریف کردیم و تفسیر کردیم. عالم را بر مدار اینها تحلیل کردیم. وجدان و فقدان را در اینها دیدیم. آن کسی که لپتاپ دارد، دارا است. آن کسی که لپتاپ ندارد، نَدار است. و لذتها را، خوشیها را، کمالات را در این اموری دیدیم که اساساً و فی الواقع امور چی بود؟ اعتباری بود، فرضی. زوجیت مثلاً یا حتی فرزند داشتن، فرزند نسبت حقیقی نیست بین ما و بچهها. فرض و اعتبار. البته هر اعتباری آثار تکوینی و حقیقی دارد. کار خداست. آثاری روی آن مترتب میکند ولی اصلش چیست آقا؟ اصلش اعتباری است. «اموالکم و اولادکم»، اینها همش چیست؟ «اعلموا انما الحیات الدنیا لعب و لهوٌ و تفاخرٌ و تکاثرٌ فی الاموال و الاولاد». این زندگی دنیای ماست. ما با اینها خو کردهایم. اینها ما را به خودش مشغول کرده. «الهاکم التکاثر». ما الههیمان شده تکاثر. باید از این آلهه خارج بشویم. «الههی تکاثر». الحاکم تکاثر.
از این اله که خارج شدیم، یکمرتبه به الله نزدیک میشویم. قدمبهقدم این الهه باید نفی بشود. «لا اله». نفی جنس بشود. هیچ الهی، دیگر هیچچیزی انسان را به خودش مشغول نکند مگر حقیقت، حقیقت مجرد از هر تعینی. تعین؛ ما با موجودات مقیدهای روبهرو هستیم، با تعینات روبهرو هستیم، با تکثرات روبهرو هستیم. اگر از اینها در آمدیم، با حق هستی، با هستی عریان که از همهچیز هم آشکارتر است، «ظهور الغافلین» نور است دیگر. «الله نور السماوات و الارض». از هر چیزی روشنتر و واضحتر. «اغیرک من الظهور ما لیس لک» در دعای عرفه. آیا دیگری ظهوری بیش از تو دارد که او بخواهد مبین تو باشد؟ او بخواهد معرف تو باشد؟ تو از هر چیزی عریانتری، آشکارتری، واضحتری. و انسان خودش را هم که میبیند به نور خدا میبیند ولی غافلیم. خودم، خودم را تصدیق میکنم. اینی که خودش، خودش را دیده با نور او دیده. قبل از خودش او را دیده، با خودش او را دیده، بعد از خودش او را دیده ولی غافل است، التفات روی آن ندارد. ما مشغول شدهایم به این کثرات. اگر از این کثرات خارج شدیم، «کلا لو تعلمون علم الیقین». اگر از این توجه به این کثرات در آمدیم، با علم یقینی، با حقیقت مواجه میشویم، با ملکوت و باطن این عالم مواجه میشویم. این میشود مراتب تجرد. اولش باید از این کثرات تکاثری که وهمیات است، کثرات موهوم، از اینها مجرد بشویم.
اینها مراحلی است که بزرگان در مسیر عملی آموزش میدهند. این بحثهای توحیدی که جنبههای علم حصولی دارد، آنها را اگر ضمیمهیاش بکنیم، میفهمیم که این بزرگان در واقع همین معارف را به قالب عمل آوردهاند و این معارف وقتی به قالب عمل میآید، چیست؟ مسیر توحیدیاش این است. قدم اولش توجه به آخرت است در مسیر حرکت به سمت خدا و توحید، به تعبیر امروزیها سلوک. اولش توجه به آخرت. اولش این است که انسان این باور را در خودش ایجاد کند، این توجه را ایجاد کند، این در قلب انسان رسوخ کند. مجرد بشود از این وهمیات دنیایی، از این دعوای بر سر دنیا. تفاخر و تکاثر. میبینید دیگر، اوضاع احوال ما چطور است. در زندگیمان همین یک نمونه ماشین و فلان، و اونی که ندارد ماشین میخواهد، اونی که دارد بهترش را. اونی که خیلی زیاد دارد میافتد نمیداند چی میخواهد، میافتد در کار دلال، میخرد ماشین را. دوستانی در مشهد داریم حالا الان ظاهراً ماشین دارد ارزان میشود. ماشین را میرفتند مثلاً بهترین ماشینها را با ۲۰۰-۳۰۰ تومان میخریدند و یک پیرزن میآوردند. از کجا مثلاً بهش ماشین تعلق میگرفت؟ شکار میکرد اینها را. در محل ۲۰۰-۳۰۰ تومان بود. از این طرحهای فرزندآوری و فلان و اینها شکار میکردند و میگرفتند و بعد با سه چهار برابر قیمت میفروختند. زندگی ما میشود مشغولیت و همین چیزها دیگر. حق و ناحق و عرض کنم که عطش است دیگر. انسان آرام نمیشود. وقتی میبیند در یک معامله توانست یک تومان بخورد، میخواهد این بشود ده تا معامله. در ده تا معامله میتواند یک تومان بخورد، میخواهد در ده تا معامله دو تومان بخورد. هیچجا حد یقف ندارد. نفس خاصیتش این است که لا تشبع. شبع ندارد، سیری ندارد. «هل خلق الانسان هلوعاً». این تا ادراکش این است. کمال را اینجا میداند، اوضاعش هم همین جمال را در ماشین، بیشتر، پول بیشتر، خانه بیشتر، تکثر فی الاموال…
اگر از این مجرد شد، طمعش میشود امور اخرَوی، وَلَع دارد ثواب جمع کند. این علامت کسی است که از این قدم اول، از مرحلهی اول عبور کرده. بعضیها مثلاً اسکناسشان و اینهایشان عوض شده، اینها خوب مراتب است دیگر. آلهه هی لطیفتر میشوند. چارهای نیست از بعضی از این حجابها. ما که مشغول دنیاییم. ما که یکهو نمیتوانیم موحد بشویم، خدا را در فوق اسماء و صفاتش بپرستیم. امام رحمتالله علیه میفرمود: «کلید بهشت را بدهند دست ما، هیچ کدام نماز آخر عمر». فیلم معروف حضرت امام رحمتالله علیه میفرمود: «به این ۹۰ سال خودم که نگاه میکنم، دو رکعت نماز برای خدا ندارم.» امام خمینی با آن احوالات، آن احوالات، با آن مراتب، با آن مجاهدتها، با آن انقطاع آن بزرگوار با وجود حالا به خودش نگاه میکند، بعد آنجا میفرمود که اگر کلید بهشت را به ما میدادند، معلوم نبود نماز بخوانیم. به هر حال قدم اول برای رهایی از این تکثر آن است. چارهای نیست. بله، آن به نسبت مراتب بعدیاش شرک است ولی به نسبت این چیزی که ما الان هستیم که خودم را عرض میکنم، گرفتار این دنیاییم و غرقیم در این آب شور دنیا، آن خودش یک نجاتی به حساب میآید. نجات از مرداری کثرات. آن خودش نجات به حساب میآید. انسان دغدغهاش همش میشود ثواب جمع کردن، کار خیر کردن، دل این را به دست بیاورد، جهیزیه برای آن جور کند، ازدواج جور کند، مثلاً جوانهای عزب را متأهل کند، برساند. خیلی خوب، این آقا پس تجرد اول بود، تجرد اول در حوزهی ادراک و تعلقات و در حوزهی اندرون آن شخص و علم حضوری شخص عالم را به چه شکلی تفسیر میکند و چه میبیند، کمالات را چه میبیند، دارایی را چه میبیند، خودش را چه میبیند. اگر از این مجرد شد، خودش را مردهای دید در این نسبت به این دنیا. همهاش هم مراتب مرگ است. اینها را پارسال در آن کلاس بغلی با رفقا بحث میکردیم در مورد مرگ بود. هر کدام از این مراحل رد شدنش با موتی، هر مرتبه از حیات یک موتی میخواهد. وقتی مرد از این افکار جاهلی پوسیدهی تکثرگرایانه، زنده میشود به یک حیات ایمانی. در آن حیات ایمانی عمل صالح ارزش دارد. «ان الانسان لفی خسر الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات». از این خسران درمیآید. میفهمد آنی که بها دارد، ایمان است، عمل صالح است. آن وقت در ازدواجش هم همین را ملاک قرار میدهد، در زندگیاش هم همین را ملاک قرار میدهد. صبح که بیدار میشود دنبال همین است. تا شب دنبال این است که ایمانی کسب بکند، عمل صالحی کسب بشود. میداند که این است. خودش را این تفسیر میکند: ایمان و عمل.
مرتبهی بالاتر از این، وقتی که این قویتر شد، حالا در صدد اطاعت. اطاعت و جلب رضایت. میخواهد خودش را تطبیق بدهد با امر خدای سبحان که مرکز عالم است. همهی حقیقت هستی آنگونهای باشد که او میخواهد در مسیر جلب رضایت الهی که در واقع سیر و سلوک را بزرگان قائلاند از اینجا شروع میشود. تا قبلش صرفاً عبادات ظاهری است. البته آن هم خوب است، آن هم مسیر نجات است ولی سلوک خیلی نمیشود گفت سلوک. از اینجاست دیگر همش میشود چی آقا؟ جلب رضایت خدای متعال. این جلب رضایت وقتی تمرکز شد در وجود او، محور شد در اعمال او، و بنای قلبی به این شد که اطاعت کند، حرف مولا را گوش بدهد، نه حرف کسی دیگری را، کمکم کمکم از هوا فاصله میگیرد و کمکم کمکم آتش محبت الهی در وجودش شکل میگیرد. آرام آرام در وجود خودش گرما را مییابد. از اینجا به بعد دیگر حالا مراتبی شروع میشود که بزرگان گفتهاند و میگویند و اینها دستوراتی است که از اینجا به بعد بار میشود و او را به درون خودش راه میدهند و در درون خودش تعلق خودش و وابستگی خودش به خدای متعال را میبیند و فقر و نیاز و ضعف و عجز خودش را. خدا را در اندرون قلب خودش حاضر میبیند.
از اینجا به بعد به گونهای اطاعت و عبادت میکند که انگار خدا را نمیبیند ولی میداند که خدا او را میبیند که بهش میگویند مقام احسان. این دروازهی ورود به عالم بالا است و نوری در وجود خودش مییابد و عالم را با نوری میبیند. با نوری میبیند، نور خدای متعال را احساس میکند با قلبش. باز در این مراتب وقتی قویتر شد، تجرد برزخی پیدا میکند. اساساً کأنّهو نسبت به این شهوات دنیایی و نسبت به این اقتضائات بدن، مرده است. نه اینکه اقتضائات بدنی ندارد، ادراکات او فراتر رفته از این اقتضائات بدنی که از اینجا دیگر تعبیر فنا به کار میرود. تجرد معادل فنا است. هر مرتبه از تجرد، یک مرتبه از فنا به حساب میآید و یک مرتبه از مرگ به حساب میآید. این همان است که پیغمبر فرمود: «موتوا قبل ان تموتوا» (بمیرید قبل از اینکه بمیرید). شعر معروف مولوی چیست؟ میگوید: «بمیرید بمیرید از این عشق بمیرید، این عشق شما را میشمرد این مجلس...». به هر حال مقتضی هر اتفاقی هست غیر از درس، بله. و طی سماوات میکند دیگر. هر مرحله ورود به یک آسمانی است و این تجرد برزخی ادراکات او دیگر اساساً اینجایی نیست. اگر هم به فراخور بدن کاری را انجام میدهد به امر مولاست، نه به خواست بدن، نه به اقتضای تجرد برزخی دارد. آره، حالا بعضی وقتها از بدن هم منصرف میشود، میمیرد. بعضی وقتها از بدن منصرف نمیشود، تجرد برزخی دارد، بدن مادی هم دارد ولی قواعد بدن مادی بر ادراک او حاکم نیست. اقتضا و شهوت و نیازی از جانب تن ندارد. اگر هم رفتاری را در حوزهی تن انجام میدهد، بهحسب امر الهی است. نکاح میکند به امر خدا، غذا میخورد به امر خدا، میخوابد به امر خدا، نه به فرمان تن. عاری شده از فرمان تن و اقتضائات او.
این تجرد برزخی باز بالاتر، تجرد عقلی پیدا میکند. این هی در حوزهی ادراکات او هر مرحله معادل مراتبی از معرفت است. به تجرد برزخی که میرسد، مادی نبودن خدای متعال را به علم حضوری مییابد. تجرد خدا را مییابد، یعنی چی؟ خدا مادی نیست. وجود مجرد از ماده. خدا اقتضائات مادی ندارد. یک وسعتی در ادراک او شکل میگیرد. یک دریافت جدیدی شکل میگیرد که تا قبل از این خودش را مرده میبیند که مرده بود و در خیالات و اوهام و در سراب بود. این را میگویند زندگی. وارد دورهی جدیدی از حیات میشود تا باز دوباره با تمرین و تمرکز و حرکت و با جذبهی الهی و با انقیاد و خشوع و خضوع و تضرع و اتصال مداوم که همهی اینها در یک کلمه خلاصه میشود: مراقبه. با مراقبه میرسد به چی آقا؟ به تجرد عقلی. آن وقت عالم را در مرتبهی فراتر از صورت درک میکند. تجرد برزخی با صور در ارتباط است، ماده نیست ولی صورت هست. در تجرد عقلی از صورت هم عبور میکند.
مخلصین را در واقع اینجا بهشان میگویند مخلصین. بهنحوی جزء مخلصین به حساب میآید. دیگر با هر چیزی با حقیقتش مواجه میشود. فریب دوگانگی دیگر در این عالم برای او نیست. شیطان را هم که میبیند با حقیقت شیطان مواجه میشود. تعبیر علامه طباطبایی: «شیطان موعظهگر برای او میشود.» شیطان هادی! از هر کلمهای از او حق میشنود. حق است دیگر. راه را دارد نشان میدهد. الان شما ترامپ حرف میزند، سخنرانی میکند، نمیفهمید راه ازش نمیگیرید که اینها که دارد میگوید پس نسبت به آن جریانی که دودل بودیم، اینکه تعریف کرد، فهمیدم چیست. بنسلمان الان اگر از یکی از این طلبههای مشکات تعریف بکند، شما نسبت به آن طلبه چه موضعی پیدا میکنید؟ حق است دیگر. معلوم میشود این کیست. آشکار برای آن کسی که در آن مرتبه از معرفت است و حجابها کنار رفته، همهی هستی این است. خدا را در این همهی هستی دارد میبیند. حالا اولش هم توحید افعالی است. خدا را در تمام این افعال حاضر میبیند و افعال را همه را فعل خدا میداند. «هو الذی یطعمنی و یسقین فهو یشفین». عنایت توحید افعالی در قرآن: «هو الذی أضحک وأبکی و أمات وأحیا». یک نفر است که میمیراند، یک نفر است که زنده میکند، یک نفر است که میخنداند، فعل است دیگر. میگریاند. یک فاعل در عالم بیشتر نیست.
دوباره از این تجرد پیدا میکند، میرود بالاتر. به توحید اسمایی میرسد. فوق فعل. الان میگفتیم یک فاعل دارد. آنجا میبیند که اصلاً در این عالم وصفی جز او نیست. یک چشم است در این عالم که میبیند. یک بصیر است در عالم. بصیر یکی است، سمیع یکی است، مرید یکی است، حی یکی است، قیوم یکی است که قیوم. تو خود اینها مراتبش بعضی از این اسماء فنای قویتری میخواهد مثل حی و قیوم. به اسم اعظم خیلی نزدیک است. کسی اگر در حی و قیوم فانی شد، در واقع به آن فنای ذا یا رسیده یا نزدیک شده، سیر میکند. اینها همش میشود مراتب تجرد. مراتب تجرد از نفی تشبیه میآید. افعالی و اسمایی قویتر است دیگر. افعالی در مرتبهی فعل است. این زنده کردن، این کار، این روزی را خدا داد، میبیند هیچ روزی از دیگری نمیرسد. رازق فقط یکی است. نرمافزار فعل میآید بالاتر. میبیند اصلاً زنده فقط یکی است. نه، رازق یکی است. یکی فقط زنده است، همه مردهاند. تو فعل میبیند، اینجا تو صفت. اسماء پشتوانهی افعال است دیگر. شما الان خودت نسبت به خودت ادراک حضوری داری. هم در افعالت، هم در اسم و صفادت، هم در ذات. در ذات هم بحث تویش کردهاند، نمیخواهم توضیح بدهم. برخی مثل محیالدین و اینها فنا در ذات را قبول ندارند. علامه طباطبایی فنا در ذات را قبول دارند. بیانی دارد نیاز به بحث مفصل.
ما اسفار که میخواندیم خدمت استاد بزرگواری که خودش به این مراتب رسیده بود، بحث علم بود. به ایشان عرض کردم که آقا مگر عالم محیط به معلوم نیست؟ خب، این علم ما به خدای متعال چطور میشود؟ ایشان یک پاسخی داد آن موقع نفهمیدم. الان هم در واقع نمیفهمم ولی خب یکم گذشت، چند سال گذشته، یک جور دیگر شد عبارت برایمان. ایشان فرمود که در مورد خدای متعال احاطهی عالم به معلوم نیست. موضوع در عالم منتفی میشود. صورت سؤال این بود که مگر عالم محیط به معلوم نمیشود؟ اگر علم احاطه است، ما علم به خدا چه شکلی علم پیدا میکنیم؟ ما علم خدا پیدا نمیکنیم. ما علممان به خدا از حیث فنا است. از حیث فنای عالم در معلوم است نه احاطهی عالم. دو نوع علم در غیر خدا احاطهی عالم بر معلوم است که میشود اتحاد علم و عالم و معلوم که بحثش بحث جد است. شریفترین بخش اسفار همان بخش است. سنگین. ملاصدرا به سختی و به کندی نوشته. حقیقت این است که تو با حقیقت عقل و عاقل و معقول یکی هستی. با ادراکات. حقیقت، حقیقت شما با ادراکاتت یکی است. اتحاد علم و عالم و معلوم است. شما با ادراکاتت یکی هستی. خدا از این جنس ادراکات نیست که ما بهش احاطه پیدا کنیم. خدا اساساً مفهومی و اصولی احادیثش: یعنی از حیث علم احاطی نیست یافتنش. خدا برای ما علم حضوری است. من هم نسبت به خودم علم حضوری دارم. آفرین. نکتهاش در همین است که آن علم حضوری من به خودم حجاب شده از علم حضوری من به خدا. این جهل مرکب است. اهل بسیط.
جهل مرکب چی بود؟ جهل بسیط چی بود؟ میدانی که نمیدانی. از آنور یک علم مرکب داریم، یک علم بسیط. فکر میکنی که میدانی. یک علم مرکب. علم بسیط: میدانی ولی نمیدانی که میدانی! نمیدانی که عالم. اینها یوسف را میدیدند، نمیدانستند یوسف را دارند میبینند. علم بسیط داشتم به یوسف. وقتی که فهمیدند این یوسف است: «انک لانت یوسف؟» آن را در روایت گفتند این شهود است. شهود از این جنس است. تو یوسف بودی. شناخت خودم. امتحان. همش داریم میبینیمش. «بکل شیء هو شهید و هو بکل شیء شهید.» پاسخ داده بودند گفتند موضوع در عالم، موضوع منتفی میشود. من عالمم، خدا معلوم است. موضوع در «مَن» منتفی میشود. وجود خودت را چیزی کنی دیگر منتفی میشود. اینی که من «من» را دارم میبینم، نمیگذارد که او را ببینم. از اینکه فارغ شدم، این را دیگر ندیدم، او را میبینم. تا به حال به خودم نسبت میدادم. یک قدم بر خویشتن. من دارم میگویم: من میبینم، من زندهام، من اراده میکنم، بلدم، من میخواهم. این «من» منتفی میشود. میبیند که این «من»ی نیست. این «من» وهم است. «من» وهم، میبیند که «من»ی نیست. باز بینندهی حقیقی است، بصیر حقیقت است. فرمود که آقایی بود اسمش را ذکر کرده بودند، یادم نیست. در مدرسهی سید ظاهراً در نجف یا کربلا. ما مقایسه میکردیم ظاهراً با شیخ علیمحمد بروجردی بود و با یکی دو تا عالم دیگر. «ثمرات حیات» تمام اسامی حذف شده. با جزئیات. فلانی میآمد صبح تا غروب به یک جا نگاه میکرد. تفسیق میکردند. میگفتند که این شهریه میگیرد، نه درس میخواند، نه مباحثه میکند. به قاضی گفته بودند این قضیهاش چیست؟ ایشان فرموده بود که: «فانی در اسم بصیر الهی. عالم را از چشم خدا دارد میبیند.» درست شد؟ این را حالا طلبه و میگویم فاسق. اینها فاسقاند که به این نرسیدند. علمی که علم به آن توحید برساند، کار دنیا برعکس است. یا قضیهی مرحوم خدای مرحوم قاضی. قضیه ذکر کرده بود و شمرده که شنیدید دیگر. این دو تا قبیلهای که با هم درگیر بودند در نجف. دو تا قبیله با هم دعوایشان بوده. آیتالله منزل نشسته بود پشت بام. مردم فرار کردند. این دو تا قبیله بکشبکش داشتند. روی پشت بام همدیگر را میکشتند. میرسد به پشت بام خانهی آقای قاضی. خون از ناودان جاری میشود. این سروصدا و این بکشبکش و این اوضاع. در «مهر تابان» علامه تهرانی نقل میکند از قول علامه مرحوم سید محمدحسین علیآقا. آنقدر مستغرق بود در توجه به خدای متعال، ندید اینها را. نه دعوایشان را، نه جنگشان را، نه آمدنشان را.
میشود این جوری بود؟ ما برایمان سخت است. میگوییم یعنی چه؟ آن نور وقتی آمد، ببینید الان ما در شب تاریکیم. به ما بگویند که آقا یک روز اینجا صبح میشود، یک ساعتی اینجا صبح میشود. این ماه و این همه ستاره دیگر هیچکدام دیده نمیشود. باورمان نمیآید. مگر میشود این همه ستاره دیده نشود؟ این شب، این آسمان، این درخشندگی، این ستاره، مگر میشود یک نوری بیاید اینها را همه را مضمحل کند، فانی کند؟ صبح که میشود آفتاب میزند، هیچی نیست. هیچی دیده نمیشود. این فنا نور که آمد. اینی که میگویم خودش را نمیبیند، به معنای نیست که نیستها، به آن بحث کار نداریم. آن یک بحث دیگری است. اصلاً به بحث فلسفه، بحث فلسفی است و بحث دشواری هم هست. زمینههای خودش را هم میخواهد برای طرح بحث. علامه در «ثمرات حیات» سفت آن بحثها را مطرح میکند. در محضر علامه که از ایشان میپرسند. جنبهی عمومی دارد، همه را حاشا میکند. اعتباری بودن نفس را در بحثهای توحیدی خاص میپذیرد. در بحثهای عمومی، کی گفته اینها را؟ در حفظ مراتب. نکنی زندیق میشوی. باید مراتب را حفظ کرد. برای چه مخاطبی، تو چه سطحی؟ سلمان اگر برای ابوذر از مرتبهی خودش بگویی، بدبخت میشود. دستش به خون سلمان آلوده میشود. در دو حالت. ابوذر باید حفظش کرد. تو مرتبهی ایمانی ما همین لا اله الا الله که خدا همهکاره است، خدا مبدأ وجود است. ما هم هستیم بالاخره ولی بالاخره خدا مهم است. خدا خیلی در ما نقش دارد. خیلی خیلی وقتها خدا خیلی کارها ازش میآید. خدای ماست دیگر.
شیخ جعفر شوشتری گفت: «همه انبیا شما را به توحید دعوت کردند. شما را دعوت به شرک میکنم.» خیلی لطیف بود. خدا رحمتش کند. قبرش تو بالاسر امیرالمؤمنین، رواق صحن حضرت زهرا سلامالله علیها. در اولی که از در وارد میشوید، همان جلو. رفتهاید بروید ستون اول، قبر شیخ جعفر شوشتری. فرمود: «همه شما را دعوت به توحید کردند، شما را دعوت به شرک میکنم.» انبیا گفتند: «فقط خدا را بپرستید.» من میگویم: «یک کم هم خدا را بپرستید.» یک کم خدا را قاطی کنید. یک کم خدا را در نظر بگیریم. یک کم بگویید هست. دعوت به شرک میکند. میگوید حالا همش شد غیر خدا ولی یک کم خودم توش باشد. ما را باید اول دعوت به شرک بکند. درس بخوانی همش برای این است که معروف بشوی، مشهور بشوی، مرید پیدا کنی، اسمت روی بنرها بخورد، دستت را ببوسند، موسسه تنظیم و نشر آثار حضرت آیت الله فلانی. شهریه بدهی صف ببندند پشت در بیایند دستت را ببوسند، دیدار فلان. یک کم هم حالا کنارش این را ملاحظه کن که اینها ثواب دارد. حالا خواندنش هم ثواب دارد.
یک گروهی بودیم کار سیاسی میکردیم سال ۹۴ در قم. یک دوستی داشتیم خدا رحمتش کند. دو سال پیش از دنیا رفت. پیر خردمندی بود از یاران شهید بهشتی، از اعضای دفتر امام. و اثر احساس تکلیف دینی ایشان آمد قاطی جمع ما شد با اینکه ۴۰ سال تقریباً از ما بزرگتر بود. خاکی، متواضع. درگیر این بودیم که فلانی را بزنیم، فلانی مثلاً آن جلسهاش خراب بشود. مجموعهمان این فضا را داشت. کار بالاخره سیاسی و انتخاباتی و اینها. آنها لیست دادند، اینها لیست ندادند، این را در این لیست بگذارند، آن را در لیست نگذارند. وسط این دعواها یک دفعه برگشت گفت: «بچهها، این کارهایی که میکنیم ثواب هم دارد، درست است؟» گفت: «به خاطر ثوابش کار کنیم.» خدا رحمتش کند انشاالله. «ثوابم دارد. من به خاطر ثوابش میخواهم کار کنم.» همین است. یعنی آنقدر مستغرقیم گاهی به اسم کارهای انقلابی و جهادی و فلان و اینها که یک کم باید ما را دعوت به شرک بکنند. بگویند اینها به خاطر انقلاب است، ثوابم داردها. حواست باشد به خاطر یک کم ثواب. اینها احتمال دارد ثواب هم داشته باشد. اینجوری میشود.
خلاصه آقا جان، نفی تشبیه مراتب دارد. از اینهایی که ما درک میکنیم مجرد بشویم. بالاتر، بالاتر، بالاتر، بالاتر. هی شبیهزدایی کنیم. خدا اینجوری نیست. میشود مراتب تسبیح. مراتب نفی تشبیه میشود مراتب تسبیح. همش در چیست؟ آقای بلبلی در مباحث تسبیح. و این بزرگان میگویند: «هر چی که هست در این ذکر یونسی است: «لا اله الا انت سبحانک». این سبحانک نفی آلههی به همراه تسبیح است. این شبیهزدایی از خدای متعال. ما خو کردهایم به یک حجابهایی. در پس آن حجاب، خدا را داریم درک میکنیم. راهش این است که باید این حجاب را کنار بزنیم. خدا حاضر است. خدا مشهود ماست. نه اینکه خدا مشهود میشود. «اشهدهم علی انفسهم قال الست بربکم قالوا بلی». خدا خودش را به ما نشان داد. از آن آیات عجیب و غریب قرآنی که همه متمرکز روی این است که مال کدام نشئه بوده. همش همه بحث روی این آیه در مورد اینکه عالم ذر بوده یا نه. حرف یک چیز دیگر است. همه تمرکز روی این است که این کجا بوده، این اتفاق کجا بوده. به این کار نداشته باش که کجا. میگوید: «من خودم را مشهود نفس تو قرار دادهام.» روز قیامت نمیتوانی بگویی: «انا عن هذا غافلین». نمیتوانی بگویی من حجاب داشتم. نمیتوانی بگویی من تربیت مشکل داشتم. نمیتوانی بگویی بقیه مشرک بودند. من مشهود تو بالفعل بودم. موانعی بود که نگذاشت این معرفت برای من بالفعل بشود. اگر بالفعل نبود، این حرفها پذیرفته شده بود. گفتم: «نگذاشتند بالفعل بشود.» من بالفعلش کردم. باید فقط خودت به خودت توجه میکردی و خودت با خودت میبودی. آنجا هیچمانعی بین تو و خودت نیست و نبود. بازی درنیاور. گردن این و آن نینداز. کسی نمیتواند مانع بین تو و من بشود. گرفتی مطلب؟ نگو من در جامعهی مشرک بودم. نگو بابام آذر بود. نگو من تربیت مدرسه مشکل داشت. نگو فضای مجازی بود. نگو از بچگی چشم فیلترشکن بود و پورنهاب بود و چه بود و چه بود و کوفت بود و زهرمار بود. بازی درنیاور. اینها هیچکدام مانعیت ندارد برای اینکه من مشهود تو بودم بالفعل. تو خودت به خودت توجه نکردی. به خودت توجه میکردی من را مییافتی و هیچکس نمیتوانست مانع توجه خودت به خودت بشود و من الی ماشاالله تو را به خودت توجه دادم. بحث مفصل ۳۰ ساعت با این رفقا ماه رمضونی کردیم، بحث توحید بود در تفسیر این کلمهی شریفهی امیرالمؤمنین که «عَرَفَ اللهُ بفَسخِ العزائم». ۳۰ ساعت این کلمه را بحث کردیم. خدا ما را به خودمان نشان داده است. خودش را در ما به ما نشان داده. با همین فسخ عزائم. با همین نقض. من. با همین حل عقود. مشهود ماست. «بکل شیء هو شهید». بالفعل همین الانه داریم میبینیمش. مثل برادران یوسف که یوسف را میدیدند کافر بودند. یوسف را میبیند ولی نمیبیند. حجاب وهمی خود اوست. مشهود حجابی ندارد. «حجاب یار ندارد جمال یار ندارد.» حجاب و پرده ولی غبار ره بنشاند تا نظر توانی. جمال یار ندارد حجاب و پرده ولی غبار ره بنشان تا نظر توانی. آن کسی که حجاب جلو چشمش است، قاعدتاً نگاه دیگر به آن نمیکند. یعنی خبر از آن حجاب ندارد که بخواهد برود دنبال رفعش. بدون پرسش چه خبر؟ کسی که خدا را قبول ندارد مثلاً به خاطر محیط زندگی به چه انگیزهای باید برود دنبال اینکه بخواهد آن حجاب را بزند کنار؟ اصلاً حجاب یا قائل نیست که او به چه انگیزهای برود حجاب را کنار بزند. بحث ثانوی است. بحث اولی این است که میفهمد یک وقتهایی در اندرون ذات خودش که عالم چیز دیگری است. اینجوری که فکر میکنم نیست. هزار بار خدا به ما نشان داده. این همه غذای آقا ما مریض میشویم. نمیخواهیم مریض بشویم. کنکور برای کنکور خودمان را میکشیم، شب کنکور مریض میشویم. یک خدایی را میشناسیم. بعضی مشرک محض، یک کافر محض، میبیند آقا یک وقتهایی بالعیان میبیند کار دست من نیست. کار دست هیچکس نیست. کار دست یکی دیگر است. ندیدیم تا حالا؟ نمیبینیم؟
چقدر تا حالا قواعد ماده را میبیند که این قواعد مادی اقتضایش به این است که چیزی بشود و نمیشود. میفهمد که اینها نیست. خدای رخنه پوش غربیهاست دیگر. خدای رخنه پوش میگویند که آنی است که همهی مجهولات را به او نسبت میدهیم. هر چی که نمیدانیم که چه اتفاقی ممکن است بیفتد، کاردستی خداست. چقدر مثال برایتان بزنم؟ ۱۰۰ تا مثال میتوانم بزنم. از از بچهای که میخواهد متولد نشود، میشود. بچهای که میخواهد سالم باشد، مریض است. بچهای که میخواهد عرض کنم که همه ریل تربیتشان را اینجوری میچیند، ریل اخلاقی و شخصیتش را اینجوری میچیند، آنجوری میشود. بچههایمان را تمام ریحانهی بهشتی کتاب ریحانهی بهشتی و خانواده اش ما عمل کردند. یک جور ریحانهی بهشتی هم نیست. فکر نکنی فقط قرائت قرآن است. آن نشستی ۱۰ دور مثلاً قرآن خواندی. بعضیها شبش نمیخوابند. نماز بهزور میخوانند. مثلاً ۴ سال بعد از بلوغ. آن یکی هیچی قرآن ختم نکردهام، یک دانه نخواندهام. از هفت سالگی خودش نماز میخواند در مسجد. میکنی. این تو میخواهی نیست و بالعیان در هزار مورد داریم میبینیم. کافر و مشرک و مسلمان و همه این را دیدهاند، میبینند. در داستان حضرت ابراهیم میگوید که «رَجَعُوا إِلَی أَنْفُسِهِمْ». وقتی قضیهی بتها شد، کار یکی دیگر است. اینها کارهای نیستند. اسبابی که تو چیدی، اسباب کارهای نیست. آنجا به خودشان مراجعه کردند: «انتم الظالمون». اشتباه میکردیم. تو حرف مفت میزدی. ما بالعیان هزاران بار دیدهایم اسباب کارهای نیست. هزاران بار داری میبینی، داریم میبینیم. به چشم داریم میبینیم اسباب کارهای نیست. یا اسباب فقط اینها نیست. بهترش این است: اسباب فقط اینها نیست.
دوستمان آقای جهانگیری تصادف کرده بودند. الحمدلله بهتر هستند. خدا را شکر. چند ساعت قبلش با هم تلفنی صحبت میکردیم. من مسافر بودم در جاده. بهشان فرمان داده بودم. گفتش که: «آقا احتیاط کن. شب است. توقف کن، بخواب، استراحت کن، مراقب باش حالا سالم برسی.» او امن و امان بود. ما وسط جاده بودیم، خسته و کوفته با چهار تا بچه. سروصدا و شلوغی. بیابان. واقعاً جنازهام داشت میرسید قم. یعنی خسته و کلافه و با این سروصدای بچهها و اینها. جای استراحت بود. نه. خلاصه خیلی سخت بود. صحیح و سالم ایستاده بود بغل خیابان. مسافتش تقریباً سه رسیدیم قم. آن یکی دو ساعت بعد ما که بیمارستان رفتیم، دیگر تقریباً مطمئن شدیم که برنمیگردد. دو لیتر فقط خونریزی داخلی داشت در معدهاش. از ۵ لیتر خون بدن، ۲ لیتر فقط در معدهاش خون بود، ریخته بود بیرون. قلبش را زده بود، گردنش را زده بود. کف آن پیادهرو پر خون بود. دیگر از این بچه مطمئن بودیم که این دیگر تمام است. خودمان را آماده کردیم که مثلاً مراسم را کجا بگیریم. مشهد. برای کار تدفین و اینها. شبش این استاد بزرگوار خیلی محکم صحبت کردند. ایشان برمیگردند. در اوج ناباوری ما. بچه بیهوش بود. امیدی به برگشتنش نداشتیم. کلی بهش خون زده بودند که این همه خون وقتی به بدن وارد میشود معمولاً رد میدهد. چند تا ظهرش بهش رسیدگی نکردند. جوری که رئیس بیمارستان را بازداشت کردند. آنقدر که به این بچه رسیدگی نشده بود. همهی اسباب دستبهدست هم داده بود که کاری نکرده بودند. یعنی صبح این را زده بودند تا رسیده بود آمبولانس بیاید، تا رسانده بودند و بد و اینها. آنقدر که رسیدگی نکردند تا ظهر. رئیس دادستان و رئیس بیمارستان را بازداشت کرد. دیگر مطمئن بودیم که این با این گردن و با این اوضاع و اینها بازگشتی ندارد. هر کس هم که در بیمارستان آماده میکرد برای این قضیه.
استاد بزرگوار تماس گرفتند. یک هو خیلی سفت. من نشنیده بودم در عمرم. سابقه نداشت اینجور تفاوت. اولیا خدا اینجا. فهمیدهام خیلی محکم از طرف من به والدینش بگویید: «برمیگردد. غصه نخورید.» من با تعجب گفتم: «از طرف شما بگویم این را؟» همیشه پرهیز دارد از اینکه اینها را به من نسبت نده. نگو اینها کرامت من نیست. اگر چیزی از اهل بیت گفتم، بگویم شما گفتید. گفتند: «بگو که من گفتم.» البته باز برای اینکه خیلی جلوه نکند این قضیه، گفتم: «مگر نمیبینی زندگی پس از زندگی. دعاها چه اثری دارد؟ دعاها اثر میکند. برمیگردد.» من تماس را که قطع کردم، پیام آمد که به هوش آمد. قطع کردم. رفتم چک کنم چه خبر است. دوباره به ایشان تماس گرفتم. خبر. بله بله. عرض کنم خدمت شما که الی ماشاالله دیدیم از این جور موارد که به اسباب که نگاه میکنی میبینی تمام است. به اینها چیزی نمیخورد. برگرد. سه روز بعد پایش را راه برود، حمام برود برای خودش. تک و تنها راه میرود. حمام میرود. تنفسش مشکل دارد که این گلو را شکافتهاند. تنفس کن. باز دوباره دعا کنید و بگویید کامل خوب میشود. این را بگویید که کامل خوب میشود، مثل روز اول میشود. نگرانیهایی داشتیم توی ریه. چند بار شستوشو. هر روز یک دانه عمل جراحی داشت. عفونتهای ریه و اینها. نگران بودیم که تو ریه چه خبر است. غصه نخورید. آن هم درست میشود. الی ماشاالله به ما نشان داد.
مورد دیگری بود. دوست دیگری بود. امیدوار بودیم که این اوضاعش خوب بشود. مشهد با تو عرض کردم برویم عیادت ایشان. حاج خانمشون بود. بله. روزهای اول سالم بود. سال ۱۴۰۱. این دوستمان هم سانحهای برایش رخ داده بود. از گردن به پایینش فلج شده بود. بچههای خوبمان در دانشگاه فردوسی گفتم: «الان حاج آقا میآید. ما که خیلی امیدوار بودیم موارد مشابه داشتیم که خوب شدند و فلان و اینها. کلی بهش امید میدهیم. انرژی، انگیزه.» چون خودم همیشه هی بهش امید میدادم. «درست میشود. خوب میشوی. کار درمانی کنی. این طور کنی، آن طور کنی، درست میشود. پا میشوی. سرحال میشوی. سرپا میشوی.» چون دستهایش خوب شده بود. میتوانست حرکت بدهد و پاهایش را میتوانست تکان بدهد. من گفتم الان یک بشارتی میدهم. امیدواری. اینها سوم به من گشتند و نشستن. هیچی. ساکت. به زور دو کلمه. یک هو برگشتم بهش گفتم که: «تا میتوانی این را بگو: «الهی و ربی من لی غیرک»». یعنی ذکر انقطاعی محض بهش دادند که تا آخر عمر به همه مشغول باش تا بمیری. خیلی برایم عجیب بود. بعدش هم هیچ تحولی در حالات این بنده خدا یکی دو ساله رخ نداده و هیچ اتفاقی نیفتاده. بله.
غرض اینکه آقا حالا این کرامات این آقایان به کنار. این اسباب خیلی وقتها آنطوری که فکر میکنی همه چیز جور میشود یا باید یک جایی خراب میشود که باورت نمیشود همه چیز خراب است. از یک جایی جور میشود که باورت نمیشود هیچی نیست. دارد کار میکند. همه چیز هست، کار نمیکند. این را خدا به مشرکش هم نشان میدهد. اتفاقاً به آنها بیشتر نشان میدهد. به کافرش هم نشان میدهد. به مؤمنش هم نشان میدهد. بله، دیگر آن خدای رخنهپوش در واقع فقط برای ارجاع. یک خدایی است برای اینکه ما مجهولاتمان را بهش نسبت بدهیم. خودمان خدا مجهول است، ناپیداست. یک ناپیدایی است برای حواله دادن ناپیداییها. این خدای رخنهپوش نیست. این خدای مشهود است. این در صحنه ایستاده. حی و حاضر دارد بهت نشان میدهد که منم. این کار را کی این کار را کرد؟ «کذالک هو علیه هین». آن زکریا پیغمبر خدا با آن همه مراعات، با آن همه مراقبت، بچهدار نشده. این همه سال از جهت مزاجی در بهترین مزاج. از جهت خوراکی در بهترین خوراک. از جهت تقوا ذرهای گناه ندارد. همهی اسباب برای این عنایت و موهبت بهش جور است. بعد این مریم، دختربچه تک و تنها در مسجد، باردار میشود بعد از دیدن این. زکریا درش. دلش یکجوری میشکند. به یک انقطاعی میرسد. بهواسطهی انقطاع و دعا به او هم میدهند. «هنالک دعا زکریا ربه». البته حالا قضیهی تولد عیسی نبودیم. خودمان. وضعیت عبادت مریم بوده است که زکریا در انقطاعش آن دعا را کرد. اذیت زمانی ۶ ماه فاصلهی تولد یحیی و عیسی است. همزمان به دنیا آمدند. پرندهای، آره این هم هست. دلش شکست که مثلاً دارد دانه میگذارد در دهن جوجههایش. یکهو دلش شکست که مثلاً من بچه ندارم. با یک دل شکسته و مضطرب آنجا اینها بالاخره اسباب. حالا کار به آن نداریم. میخواهم بگویم که خدای متعال به ما خودش را نشان داده و دائماً دارد نشان میدهد. هر چقدر هم انسان کور باشد، میبیند. یعنی به فرعونش هم «فأراه الایة الکبری». به فرعونش هم خدا نشان میدهد. آیهی کبرا نشان میدهد. این قاعده و سنت الهی است. یک داستان تاریخی نیست که موسی نامی آمد به فرعون نامی نشان داد و رفت. این قاعدهی فعل خداست که علیالدوام به فرعونی هرچند چیزی را نشان میدهد. آیهی کبری هم نشان میدهد. جای حرف و حدیث نمیماند. میبیند خدا را ولی «تولی به رکنه». پشت میکند. با همهی وجود پشت میکند. همهی ما دیدیم و میبینیم. از بچگیمان اگر نگاه کنیم، یک دست دیگری است در امور. ما را سامان میدهد. در ازدواجش آدم این را میبیند. در بچهدار شدنش میبیند. در خلقیات بچههایش میبیند. در صحت و مرضش میبیند. در روزیهایمان عجایب دیده میشود. عجایب دیده. شور و خدا کی و کجا چه شکلی اداره میکند، جمعش میکند. همه دیدهاند این را.
خوب پس آقا جان، مراتب توحید، مراتب نفی تشبیه، مراتب تجرد. مراتب این تشبیه خدا را از اینکه شبیه آن چیزهایی که ما دیدیم در مراتب دیگر، از آنچه که میپنداریم و در وهم و ادراک ماست، عاری بدانیم. مرتبهی اولش از این محسوسات. خدا را شبیه این محسوسات ندانیم. از اینهایی که مبصرند. از اینهایی که مسموعاند. از اینهایی که مشموماند. از اینهایی که با حواس خمسه درک میشوند. این مرتبهی اول نفی تشبیه. این مرتبهی اول تجردی است. این اولین تصدیقی است که ما با آن وارد اسلام میشویم، درست است؟ خدا دیدنی نیست، خدا لمسکردنی نیست، خدا بوییدنی نیست. خدا فوق حواس خمسهی شماست. مرحلهی بعدی خدا فوق وهم شماست. مرحلهی بعدی خدا فوق خیال شماست. مرحلهی بعدی خدا فوق عقل شماست. مرحلهی بعدی خدا تمام ادراک حضوری شماست. خدا فوق ادراک حضوری تو نسبت به خودت است. هوش. فنا. بعد داری مشاهدهاش میکنی ولی حواست پرت شده به این «من»ی که دارد مشاهده میکند. حواست پرت شده و توجه بهش میکنی که هست. دارد میبیند. او را دیگر نمیبینی. تام نمیبینی. در پس پرده میبینی. ضعیف میبینی. در مرتبهی فعل میبینی. در مرتبهی اسماء و صفات میبینی. هر مرحلهاش یک مرگ سنگینتر و قویتر و جدیتری میخواهد. پردهدری میخواهد. این پرده باید خلق بشود.
آنجا فرمود که: «ان الله العلی القدیر، و انک لا تحتجب عنهم الا ان یحجبهم الاعمال دونک». تو که نزدیکی، ما دوریم. دوری ما به چیست؟ ما در حجابیم. چرا در حجابیم؟ ما مشغول غیر توییم. مشغول غیر. اگر بنده همینجا با این آقا سید ملتفت نباشم که این حوصله دقیقاً کیست، مثلاً فرض بفرمایید که ایشان مثلاً مأمور ادارهی مالیات، بر فرض. زمانی سریالی بود، رضا ژیان بازی میکرد. قرار بود در یک روز دو نفر بیایند در حجرهاش. یکی برای خواستگاری، برای تحقیق خواستگاری، یکی هم برای ادارهی مالیات. این دو تا را با هم اشتباه کرد. بعد اطلاعات کاملاً برعکس داد. به آنی که برای خواستگاری آمده بود چروک از بدبختیها گفت. گفت: «آقا اینجا هیچی نداریم. بدبختیم. گدایی میکنم، فلان.» مالیات خواستگاری. آقا «آنقدر وضعمان خوب است، همه را تأمین میکنیم. ۵۰۰ تا خانواده.» دو تا حجاب از کیست؟ حجاب از ادراک من است. من تو را آنی که هستی ندانستم و نپنداشتم و نیافتم. نیافتم از همهی اینها قشنگتر است. من تو را آنی که هستی نیافتم. «ماذا وجده من فقدک؟ و الذی فقدک من وجدک؟» بیا برو. وقتی او را مییابد، دیگر میبیند هیچی نیست که فاقد باشد. اگر هم این را نیابد، واجد هیچی نیست. هیچی را نیابد. اینجا حجاب از من است. حجاب از وهم من. در حرم جوانی از من پرسید. همان روز. یک ساعت بعدش. الان یک ساعت پیش در حرم کسی از من پرسید. قشنگ بود. خاطرهی جالبی بود. در حرم از من پرسید: «هر مست دربارهی معصومه». اینی که در روایت داریم «الخیر فی ما وقع». این مال کیست؟ کیست که «الخیر فی ما وقع» برایش است؟ دارم روایت است. روایت نباشد بالاخره مضمون روایت این برای کیست که «فی ما وقع»ش خیر است؟ پاسخ فرمود: «برای همه. فی ما وقع همه خیر است.» ادراکش مال همه نیست. شبیه به این در آن کتاب «ثمرات» از علامه طباطبایی است که میپرسند که آقا همهی ما که شاهد خدای متعال هستیم، عارفیم به خدای متعال. خب، دیگر چه فرقی بین عارف و غیر عارف است؟ خدا مشهود هست. التفات. تفاوت. تفاوت مرده و زنده در چیست؟ در التفات است دیگر. الان کسی که مرگ حیات، مرگ مغز زندگی. آنی که تو حیات نباتی محبت میکنی، نمیفهمد. آبش میدهی، نمیفهمد. آب میخورد. گلو میگیرد. میبرد، تحویل میدهد. تمام فرایند دارد طی میشود. هیچ تفاوتی ندارد. روده و معده و همهی اتفاقات مشترک میافتد. این محبتت را میفهمد و نمیفهمد. همهی ما تحت تقدیر و ربوبیت خدای متعالیم. شبها خدا ما را میخواباند. صبحها خدا ما را بیدار میکند. تکتک این حادثهها را خدا از سر ما رد میکند. عارف فرقش این است که التفات دارد وقتی بیدار میشود، سجده میکند: «الحمدلله الذی احیانی بعد ان». تو زندهام کردی بعد از اینکه خودت من را از دنیا برده بودی. ملتفت. موقع خوابیدن دارد روح را تسلیم میکند در قبض روح به صاحبش. ما خوابمان میبرد. عارف میفهمد به خواب برده میشود. ما بیدار میشویم. عارف میفهمد بیدارش میکنند. فرق تقدیرات در مورد جاری است. «جَرت مقادیرک علیه سیدی، جرت مقادیرک». «مقادیر» بر همهی ما جاری است. التفات نداریم. آن دعای عرفه تفاوتش این است با حال و روز ما. وگرنه همهی آن چیزی که آنجا امام حسین عرض میکنند به خدای متعال، همه را خدا در مورد ما هم انجام داد. ما غافل بودیم. ما خواب بودیم. «اَلنّاسُ نِیامٌ وَإذا ماتوا اَنْتَبِهُوا». این دست نوازشگر از جانب این خدای رؤوف بر سر ما کشیده میشود. گرد غم از چهرهمان میزداید. حیات نباتی خواب مردف. «أفأنت تسمع الموتی؟ أفأنت تسمع من فی القبور؟» این مرده میشود. خدا، خدا علیالدوام با همهی ما در حال تکلم و گفتگو است. «کلمهم فی ذواتهم». خدا همین الان دارد به من و شما حرف، نه حرف میزند با زبان پدیدهها و اینها نمیگویمها. خدا در حوزهی اندرونی ذات تو، در آن جایی که عمیقترین علم و آگاهی توست و حضوریترین اطلاعات تو و درک تو آنجاست. خدا آنجا دارد باهات حرف تازه. مراتب قوی سلوک نیستها. این تو همان توحید افعالی است. این مسائل رخ میدهد. برای سال ها متکلم بودن خدا را با خودش مییابد. خدا باهاش حرف میزند. معمولاً هم سؤالی است. از جنس سؤالی که به حضرت موسی: «ما تلک بیمینک یا موسی؟ ما اعجلک عن قومک یا موسی؟» سؤالی. تو آن سؤال هم ملتفتش میکند. این را کی بهت داده؟ از این مصیبت کی عبورت داد؟ این چیست تو دستت؟ اینجا دنبال چی میگردی؟ چی میخواهی؟ «ما اعجلک عن قومک یا موسی؟» چرا داری میدوی؟ «عجلت الیک ربی لترضی». هم اولا علی امام از موسی نقل میکند. خیلی خیلی دویدم تو خوشت بیاید. ببینی چقدر اشتیاق دارم برای گفتگو با تو. همان گفتگویی که چهل روز از آب و خوراک انداخت موسی را. حاج قاسم دیگر متن آخرش. آن جور ملاقاتی از تو میخواهم. از آن جنس ملاقاتی که عیسی، موسی را خواب و خوراک انداخت. نوشته معلوم است که در مقام تکلم یک دری باز شده بوده به رویش. فهمیده چه خبر است. به قلمش آمد اینجوری نوشت: اجابت شده. خدای متعال اجابت کرده. کأنّهو در درون ذات خودش یافته. خدا ازش پرسید: «چی میخواهی؟ قاسم چی میخواهی؟» گفته: «تشنهی ملاقات تو. همه را پاکیزه بفرست. تشنهی دیدار تو. همان دیداری که آب و خوراک را از موسی گرفت.»
خدای متعال مشهود ماست. خدای متعال حاضر است. خدا در گفتگوی با ماست. ما مشغول دیگرانیم. این دیگرانمان گاهی خیلی دیگر زمخت است. گاهی لطیفتر. دیگران ماشین و بورس و سکه و طلا. روی بهای این را کم کردم، آن را. رقیبم را بزنم، این را بالا بیاورم. گاهی این است. خیلی دیگر دنیاست. لطیفتر، لطیفتر، لطیفتر. «گر تو را در منزل جانانه مهمانت کنم / کول نعمت را نخور مشغول صاحبخانه شو». ما غافلیم. یک سبد توتفرنگی گذاشتهاند جلویمان، غرق شدیم در این توتفرنگی. یک کیک آنچنانی گذاشتهاند جلویمان. این را کی پخت؟ برای چی پخت؟ چی دارد بهت میگوید با این کیکه؟ وقتی خوب مشغول میشوی، دیگر دست به کیک نمیبری. معرفت نفس. آقای حسن با درخت به و سیب و اینها گفتگو میکند. نجوا میکند. یک دانه سیب میدادند حالا دارند. من از هر دو شنیدهام. هم آقای حسنزاده، هم علامه طباطبایی که مثلاً تا ساعاتی با این سیب گفتگو میکردند. نمیخوردند. هوا حریص نفس. این میفهمد. این یک دستی است. لذا پیامبر اکرم وقتی که میوهی نوبرانه بهش میدادند، بو میکرد. لطیف است. دست محبوب است دیگر. محبوب بهش گرفته هی میبوسد، بو میکند، به چشمهایش میمالد. میخوری سالها نگهش میداری. خراب هم میشود. هدیهی همچین کسی خراب نشود. نفس. آقا، خورده که قضیه شما قضیه آن بابایی است که گفت: «برو چوب بیاور موقع جان دادنش.» بله.
خلاصه آقا، اینها از این نفی آلهه و نفی شبیه از این تسبیح کمکم مییابد خدا را با ادراک حضوری در درون جان خودش. پس خدا با «چگونه نیست» شروع میشود، نه «چگونه هست». و اهل بیت به ما یاد دادند خدا چگونه نیست. از ما به ما این را گفتند. این توحید واقعی است. مراتب توحید این است. خدا چی نیست مهم است. شما مشغول غیر شدهاید. ما التفاتمان پرت شده به دیگران و باید این آن چیزی که التفات ما را ربوده از آن فارغ بشویم. با چی؟ با اینکه این آنی که میخواهی نیست. چرا التفات کردیم؟ چون کمالی در او پنداشتیم. کی التفاتمان از این برمیگردد؟ وقتی فهمیدیم کمالی ندارد. نیست. این نقص است. این سایه است. سراب. سراب. بعضی لطیفترند، زود میگیرند. معادلگذاری در برجام بود دیگر. اول روز چیزم بود، برجام. دیروز بود دیگر. روز سالگرد خروج آمریکا از برجام دیروز یا پریروز بود. تناسب خوبی است.
حالا ادراکات افرادی که در برزخ تطهیر میشوند. بعضیها از همان اول میدانستند آقا به آمریکا اعتمادی نیست در این برجام. بعضیها یک کم که وارد برجام شدیم فهمیدند. بعضیها موقع نوشتن برجام فهمیدند. بعضیها یک هفته بعد از تصویر برجام فهمیدند. بعضیها یک ماه بعد فهمیدند. بعضیها یک سال فهمیدند. بعضیها دو سال فهمیدند. بعضیها موقع خیلیها دیگر موقع پاره کردن برجام توسط ترامپ فهمیدند. گاوها بفهمند نفهمید هنوز هم نفهمیده. هنوز هم نفهمیده. اینها جهنم است. ذاتاً اینها. آقا، بعضیها هم در برزخ همان اول ملتفت میشوند با فشار اول، با فشار قبر ملتفت میشوند. در همین دنیا با تلنگر اول ملتفت میشوند. مؤمن که لطیف است این شکلی است. سریع ملتفت میشود. سریع. چک اول میفهمد. اصلاً به چک نمیرسد. به اخم میفهمد. به تعبیر استاد بزرگوار، سحر پا میشود میبیند حال امشبش از حال دیشبش ضعیفتر است. میفهمد. چک را خورد. امشب حال دیشب نیست. خنده.
امام جمعهی زنجان امروز آمده دیدار از ما. تعریف کرد. خوشمان آمد. رفتیم در حجاب. نماز شب هم خواب میمانیم. نماز صبح هم خواب میمانیم. غذا هم ۶ ماه است که نخوردهایم. هنوز هم خدا، خداست. خدای خداست که دو لقمه اضافه تر خوری و میبینی رابطهات باهاش قطع. خدای واقعی اینجوری است. دو لقمه دو تا کلمه اضافهتر گفتی. میبینی رابطه ات قطع است. خدای حصولی ذهنی ما، ما آدم هم میکشیم سر جایش است. همان است. همان قبلی است. محصول من است. خدایا حصولی، مخلوق من است. «کل ما تصویرتموها» اگر اشتباه نکنم «اوهامکم. کل ما تصور مخلوق لک». چیزی که تصور میکنیم که خدا نیستش که «لم یلد و لم یولد». نیست. این «ولد» تو ذهنت. زایش. هر کاری هم بکنی چون مخلوق توست. هر کار بکنی هیچی نمیگوید.
خوب آقا جان، اولین روایت که تا سر عبارت برسانیم. عصر انشاالله. از حارث اوره قال: خطبه امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام یوم خطبة بعد العصر. امیرالمؤمنین علیه السلام یک روزی بعد از عصر خطبهای خواندند: «فأعجب الناس من حسن صفته». مردم از زیبایی اوصاف این خطبه تعجب کردند. «و ما ذکر من تعظیم الله جل جلاله». از آنچه که امیرالمؤمنین از تعظیم خدا ذکر کرد، تعجب کردند. ابو اسحاق میگوید به حارث گفتم: «آیا حفظش نکردی خطبه را؟» گفت: «قد کتبتها». چرا نوشتم. کلاً این خطبه را. فهم الله علینا من کتاب که خطبهای که نوشته به ما داد که این خطبه است که با هم انشالله شروع میکنیم و عصر انشالله به عنایت الهی میخوانیم. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطیبین الطاهرین.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین. صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
باب دوم کتاب توحید صدوق، «باب التوحید و نفی التشبیه». خوب، در این باب که در واقع مباحث توحیدی ما آغاز میشود و ما هم احتمالاً دیگر تا پایان، بیش از این باب را نمیتوانیم بخوانیم، بلکه شاید کل باب را هم نتوانیم بخوانیم، عمدهی مباحث توحیدی در این باب ناظر به نفی تشبیه است و اساساً توحید حقیقی همین است: رسیدن به توحید در اثر نفی چیزهای دیگر.
این حالا مطلبی است که ما چند جلسهای مفصل بحث کردیم با آن دوستان دورهی شش و همینجا هم شاید در ذهنم باشد که چه نکاتی را عرض کردیم. مقامات توحیدی برای کسانی که سیر در توحید میکنند، در واقع مقامات تجردی است؛ یعنی عاری میشوند از ادراکاتی، از تعلقاتی. عریان میشوند از یک وابستگیهایی. این تجرد مراتبش باعث میشود که حقایقی را بهواسطهی آن تجرد خودشان درک بکنند. ما الان در ساختار وهم داریم زندگی میکنیم. فضای زندگی مادی ما آمیخته با وهم است و زندگی دنیا، همهی آن دار وهم است. اینجا اساساً امورات ما بهواسطهی وهم است که اداره میشود.
علامه طباطبایی بحث زیبایی دارند در «الولایة» که اعتباریات، دارش فقط دار دنیاست. نه قبل دنیا اعتباریات داریم نه بعد دنیا. اعتباری اینجا بر اساس فرضیات داریم با همدیگر زندگی میکنیم. فرض میگذاریم، حالا امور مختلف و دیگر از امور مصالحمان بهواسطهی همین فرض است. فرض میگذاریم که اینجا مثلاً عرض کنم که سرعت ۱۲۰ تا، بعد این خط اول، لاین اول، لاین دوم، لاین سوم، این ۱۲۰ تا، آن صد تا، این ۸۰ تا، اینجا توقف، آنجا فلان، اینجا چراغ قرمز، اینجا چراغ سبز. امورمان با همین اعتباریات است و تا امور حقیقیتر.
ملکیت، مثلاً الان این لپتاپ مال شماست. پولی را داشتی، دادی، لپتاپ را گرفتی. مالک پول بودی از ملکیت خارج کردی پول را، مالک لپتاپ شدی. خب، این ملکیت چیست آقا؟ اعتباری است. یک ارتباط حقیقی بین شما و این نیست. نه چیزی به شما اضافه شد نه چیزی به این اضافه شد؛ نه از حیث دنیوی نه از حیث حقیقی؛ عزیز ماده یک گرم هم به این اضافه نشد، یک گرم هم به شما اضافه نشد، درست است؟ یک نسبتی فرض شد بین شما و این. البته در ملکوت عالم، این نسبت اعتباری را خدای متعال به رسمیت میشناسد، امور حقیقی بر آن مترتب میکند. اگر من قصد بکنم ذرهای آسیب بزنم به این لپتاپ شما، پدر من را درمیآورید، درست شد؟ ظلم آنجا حقیقی است ولی ملکیت شما چیست؟ اعتباری. اعتباری، دارش فقط دنیاست. جای دیگری ما اعتباریات نداریم. اعتباریات عالمش عالم وهم است.
خوب، ما با اینها خو کردهایم. از بچگی که بزرگ شدیم، «این عروسک من است، آن کامیون من است، این فلان». برای خودمان یک چیزهایی را به تملّک درآوردیم و به ملکیت شناختیم و کمکم خودمان را با اینها تعریف کردیم و تفسیر کردیم. عالم را بر مدار اینها تحلیل کردیم. وجدان و فقدان را در اینها دیدیم. آن کسی که لپتاپ دارد، دارا است. آن کسی که لپتاپ ندارد، نَدار است. و لذتها را، خوشیها را، کمالات را در این اموری دیدیم که اساساً و فی الواقع امور چی بود؟ اعتباری بود، فرضی. زوجیت مثلاً یا حتی فرزند داشتن، فرزند نسبت حقیقی نیست بین ما و بچهها. فرض و اعتبار. البته هر اعتباری آثار تکوینی و حقیقی دارد. کار خداست. آثاری روی آن مترتب میکند ولی اصلش چیست آقا؟ اصلش اعتباری است. «اموالکم و اولادکم»، اینها همش چیست؟ «اعلموا انما الحیات الدنیا لعب و لهوٌ و تفاخرٌ و تکاثرٌ فی الاموال و الاولاد». این زندگی دنیای ماست. ما با اینها خو کردهایم. اینها ما را به خودش مشغول کرده. «الهاکم التکاثر». ما الههیمان شده تکاثر. باید از این آلهه خارج بشویم. «الههی تکاثر». الحاکم تکاثر.
از این اله که خارج شدیم، یکمرتبه به الله نزدیک میشویم. قدمبهقدم این الهه باید نفی بشود. «لا اله». نفی جنس بشود. هیچ الهی، دیگر هیچچیزی انسان را به خودش مشغول نکند مگر حقیقت، حقیقت مجرد از هر تعینی. تعین؛ ما با موجودات مقیدهای روبهرو هستیم، با تعینات روبهرو هستیم، با تکثرات روبهرو هستیم. اگر از اینها در آمدیم، با حق هستی، با هستی عریان که از همهچیز هم آشکارتر است، «ظهور الغافلین» نور است دیگر. «الله نور السماوات و الارض». از هر چیزی روشنتر و واضحتر. «اغیرک من الظهور ما لیس لک» در دعای عرفه. آیا دیگری ظهوری بیش از تو دارد که او بخواهد مبین تو باشد؟ او بخواهد معرف تو باشد؟ تو از هر چیزی عریانتری، آشکارتری، واضحتری. و انسان خودش را هم که میبیند به نور خدا میبیند ولی غافلیم. خودم، خودم را تصدیق میکنم. اینی که خودش، خودش را دیده با نور او دیده. قبل از خودش او را دیده، با خودش او را دیده، بعد از خودش او را دیده ولی غافل است، التفات روی آن ندارد. ما مشغول شدهایم به این کثرات. اگر از این کثرات خارج شدیم، «کلا لو تعلمون علم الیقین». اگر از این توجه به این کثرات در آمدیم، با علم یقینی، با حقیقت مواجه میشویم، با ملکوت و باطن این عالم مواجه میشویم. این میشود مراتب تجرد. اولش باید از این کثرات تکاثری که وهمیات است، کثرات موهوم، از اینها مجرد بشویم.
اینها مراحلی است که بزرگان در مسیر عملی آموزش میدهند. این بحثهای توحیدی که جنبههای علم حصولی دارد، آنها را اگر ضمیمهیاش بکنیم، میفهمیم که این بزرگان در واقع همین معارف را به قالب عمل آوردهاند و این معارف وقتی به قالب عمل میآید، چیست؟ مسیر توحیدیاش این است. قدم اولش توجه به آخرت است در مسیر حرکت به سمت خدا و توحید، به تعبیر امروزیها سلوک. اولش توجه به آخرت. اولش این است که انسان این باور را در خودش ایجاد کند، این توجه را ایجاد کند، این در قلب انسان رسوخ کند. مجرد بشود از این وهمیات دنیایی، از این دعوای بر سر دنیا. تفاخر و تکاثر. میبینید دیگر، اوضاع احوال ما چطور است. در زندگیمان همین یک نمونه ماشین و فلان، و اونی که ندارد ماشین میخواهد، اونی که دارد بهترش را. اونی که خیلی زیاد دارد میافتد نمیداند چی میخواهد، میافتد در کار دلال، میخرد ماشین را. دوستانی در مشهد داریم حالا الان ظاهراً ماشین دارد ارزان میشود. ماشین را میرفتند مثلاً بهترین ماشینها را با ۲۰۰-۳۰۰ تومان میخریدند و یک پیرزن میآوردند. از کجا مثلاً بهش ماشین تعلق میگرفت؟ شکار میکرد اینها را. در محل ۲۰۰-۳۰۰ تومان بود. از این طرحهای فرزندآوری و فلان و اینها شکار میکردند و میگرفتند و بعد با سه چهار برابر قیمت میفروختند. زندگی ما میشود مشغولیت و همین چیزها دیگر. حق و ناحق و عرض کنم که عطش است دیگر. انسان آرام نمیشود. وقتی میبیند در یک معامله توانست یک تومان بخورد، میخواهد این بشود ده تا معامله. در ده تا معامله میتواند یک تومان بخورد، میخواهد در ده تا معامله دو تومان بخورد. هیچجا حد یقف ندارد. نفس خاصیتش این است که لا تشبع. شبع ندارد، سیری ندارد. «هل خلق الانسان هلوعاً». این تا ادراکش این است. کمال را اینجا میداند، اوضاعش هم همین جمال را در ماشین، بیشتر، پول بیشتر، خانه بیشتر، تکثر فی الاموال…
اگر از این مجرد شد، طمعش میشود امور اخرَوی، وَلَع دارد ثواب جمع کند. این علامت کسی است که از این قدم اول، از مرحلهی اول عبور کرده. بعضیها مثلاً اسکناسشان و اینهایشان عوض شده، اینها خوب مراتب است دیگر. آلهه هی لطیفتر میشوند. چارهای نیست از بعضی از این حجابها. ما که مشغول دنیاییم. ما که یکهو نمیتوانیم موحد بشویم، خدا را در فوق اسماء و صفاتش بپرستیم. امام رحمتالله علیه میفرمود: «کلید بهشت را بدهند دست ما، هیچ کدام نماز آخر عمر». فیلم معروف حضرت امام رحمتالله علیه میفرمود: «به این ۹۰ سال خودم که نگاه میکنم، دو رکعت نماز برای خدا ندارم.» امام خمینی با آن احوالات، آن احوالات، با آن مراتب، با آن مجاهدتها، با آن انقطاع آن بزرگوار با وجود حالا به خودش نگاه میکند، بعد آنجا میفرمود که اگر کلید بهشت را به ما میدادند، معلوم نبود نماز بخوانیم. به هر حال قدم اول برای رهایی از این تکثر آن است. چارهای نیست. بله، آن به نسبت مراتب بعدیاش شرک است ولی به نسبت این چیزی که ما الان هستیم که خودم را عرض میکنم، گرفتار این دنیاییم و غرقیم در این آب شور دنیا، آن خودش یک نجاتی به حساب میآید. نجات از مرداری کثرات. آن خودش نجات به حساب میآید. انسان دغدغهاش همش میشود ثواب جمع کردن، کار خیر کردن، دل این را به دست بیاورد، جهیزیه برای آن جور کند، ازدواج جور کند، مثلاً جوانهای عزب را متأهل کند، برساند. خیلی خوب، این آقا پس تجرد اول بود، تجرد اول در حوزهی ادراک و تعلقات و در حوزهی اندرون آن شخص و علم حضوری شخص عالم را به چه شکلی تفسیر میکند و چه میبیند، کمالات را چه میبیند، دارایی را چه میبیند، خودش را چه میبیند. اگر از این مجرد شد، خودش را مردهای دید در این نسبت به این دنیا. همهاش هم مراتب مرگ است. اینها را پارسال در آن کلاس بغلی با رفقا بحث میکردیم در مورد مرگ بود. هر کدام از این مراحل رد شدنش با موتی، هر مرتبه از حیات یک موتی میخواهد. وقتی مرد از این افکار جاهلی پوسیدهی تکثرگرایانه، زنده میشود به یک حیات ایمانی. در آن حیات ایمانی عمل صالح ارزش دارد. «ان الانسان لفی خسر الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات». از این خسران درمیآید. میفهمد آنی که بها دارد، ایمان است، عمل صالح است. آن وقت در ازدواجش هم همین را ملاک قرار میدهد، در زندگیاش هم همین را ملاک قرار میدهد. صبح که بیدار میشود دنبال همین است. تا شب دنبال این است که ایمانی کسب بکند، عمل صالحی کسب بشود. میداند که این است. خودش را این تفسیر میکند: ایمان و عمل.
مرتبهی بالاتر از این، وقتی که این قویتر شد، حالا در صدد اطاعت. اطاعت و جلب رضایت. میخواهد خودش را تطبیق بدهد با امر خدای سبحان که مرکز عالم است. همهی حقیقت هستی آنگونهای باشد که او میخواهد در مسیر جلب رضایت الهی که در واقع سیر و سلوک را بزرگان قائلاند از اینجا شروع میشود. تا قبلش صرفاً عبادات ظاهری است. البته آن هم خوب است، آن هم مسیر نجات است ولی سلوک خیلی نمیشود گفت سلوک. از اینجاست دیگر همش میشود چی آقا؟ جلب رضایت خدای متعال. این جلب رضایت وقتی تمرکز شد در وجود او، محور شد در اعمال او، و بنای قلبی به این شد که اطاعت کند، حرف مولا را گوش بدهد، نه حرف کسی دیگری را، کمکم کمکم از هوا فاصله میگیرد و کمکم کمکم آتش محبت الهی در وجودش شکل میگیرد. آرام آرام در وجود خودش گرما را مییابد. از اینجا به بعد دیگر حالا مراتبی شروع میشود که بزرگان گفتهاند و میگویند و اینها دستوراتی است که از اینجا به بعد بار میشود و او را به درون خودش راه میدهند و در درون خودش تعلق خودش و وابستگی خودش به خدای متعال را میبیند و فقر و نیاز و ضعف و عجز خودش را. خدا را در اندرون قلب خودش حاضر میبیند.
از اینجا به بعد به گونهای اطاعت و عبادت میکند که انگار خدا را نمیبیند ولی میداند که خدا او را میبیند که بهش میگویند مقام احسان. این دروازهی ورود به عالم بالا است و نوری در وجود خودش مییابد و عالم را با نوری میبیند. با نوری میبیند، نور خدای متعال را احساس میکند با قلبش. باز در این مراتب وقتی قویتر شد، تجرد برزخی پیدا میکند. اساساً کأنّهو نسبت به این شهوات دنیایی و نسبت به این اقتضائات بدن، مرده است. نه اینکه اقتضائات بدنی ندارد، ادراکات او فراتر رفته از این اقتضائات بدنی که از اینجا دیگر تعبیر فنا به کار میرود. تجرد معادل فنا است. هر مرتبه از تجرد، یک مرتبه از فنا به حساب میآید و یک مرتبه از مرگ به حساب میآید. این همان است که پیغمبر فرمود: «موتوا قبل ان تموتوا» (بمیرید قبل از اینکه بمیرید). شعر معروف مولوی چیست؟ میگوید: «بمیرید بمیرید از این عشق بمیرید، این عشق شما را میشمرد این مجلس...». به هر حال مقتضی هر اتفاقی هست غیر از درس، بله. و طی سماوات میکند دیگر. هر مرحله ورود به یک آسمانی است و این تجرد برزخی ادراکات او دیگر اساساً اینجایی نیست. اگر هم به فراخور بدن کاری را انجام میدهد به امر مولاست، نه به خواست بدن، نه به اقتضای تجرد برزخی دارد. آره، حالا بعضی وقتها از بدن هم منصرف میشود، میمیرد. بعضی وقتها از بدن منصرف نمیشود، تجرد برزخی دارد، بدن مادی هم دارد ولی قواعد بدن مادی بر ادراک او حاکم نیست. اقتضا و شهوت و نیازی از جانب تن ندارد. اگر هم رفتاری را در حوزهی تن انجام میدهد، بهحسب امر الهی است. نکاح میکند به امر خدا، غذا میخورد به امر خدا، میخوابد به امر خدا، نه به فرمان تن. عاری شده از فرمان تن و اقتضائات او.
این تجرد برزخی باز بالاتر، تجرد عقلی پیدا میکند. این هی در حوزهی ادراکات او هر مرحله معادل مراتبی از معرفت است. به تجرد برزخی که میرسد، مادی نبودن خدای متعال را به علم حضوری مییابد. تجرد خدا را مییابد، یعنی چی؟ خدا مادی نیست. وجود مجرد از ماده. خدا اقتضائات مادی ندارد. یک وسعتی در ادراک او شکل میگیرد. یک دریافت جدیدی شکل میگیرد که تا قبل از این خودش را مرده میبیند که مرده بود و در خیالات و اوهام و در سراب بود. این را میگویند زندگی. وارد دورهی جدیدی از حیات میشود تا باز دوباره با تمرین و تمرکز و حرکت و با جذبهی الهی و با انقیاد و خشوع و خضوع و تضرع و اتصال مداوم که همهی اینها در یک کلمه خلاصه میشود: مراقبه. با مراقبه میرسد به چی آقا؟ به تجرد عقلی. آن وقت عالم را در مرتبهی فراتر از صورت درک میکند. تجرد برزخی با صور در ارتباط است، ماده نیست ولی صورت هست. در تجرد عقلی از صورت هم عبور میکند.
مخلصین را در واقع اینجا بهشان میگویند مخلصین. بهنحوی جزء مخلصین به حساب میآید. دیگر با هر چیزی با حقیقتش مواجه میشود. فریب دوگانگی دیگر در این عالم برای او نیست. شیطان را هم که میبیند با حقیقت شیطان مواجه میشود. تعبیر علامه طباطبایی: «شیطان موعظهگر برای او میشود.» شیطان هادی! از هر کلمهای از او حق میشنود. حق است دیگر. راه را دارد نشان میدهد. الان شما ترامپ حرف میزند، سخنرانی میکند، نمیفهمید راه ازش نمیگیرید که اینها که دارد میگوید پس نسبت به آن جریانی که دودل بودیم، اینکه تعریف کرد، فهمیدم چیست. بنسلمان الان اگر از یکی از این طلبههای مشکات تعریف بکند، شما نسبت به آن طلبه چه موضعی پیدا میکنید؟ حق است دیگر. معلوم میشود این کیست. آشکار برای آن کسی که در آن مرتبه از معرفت است و حجابها کنار رفته، همهی هستی این است. خدا را در این همهی هستی دارد میبیند. حالا اولش هم توحید افعالی است. خدا را در تمام این افعال حاضر میبیند و افعال را همه را فعل خدا میداند. «هو الذی یطعمنی و یسقین فهو یشفین». عنایت توحید افعالی در قرآن: «هو الذی أضحک وأبکی و أمات وأحیا». یک نفر است که میمیراند، یک نفر است که زنده میکند، یک نفر است که میخنداند، فعل است دیگر. میگریاند. یک فاعل در عالم بیشتر نیست.
دوباره از این تجرد پیدا میکند، میرود بالاتر. به توحید اسمایی میرسد. فوق فعل. الان میگفتیم یک فاعل دارد. آنجا میبیند که اصلاً در این عالم وصفی جز او نیست. یک چشم است در این عالم که میبیند. یک بصیر است در عالم. بصیر یکی است، سمیع یکی است، مرید یکی است، حی یکی است، قیوم یکی است که قیوم. تو خود اینها مراتبش بعضی از این اسماء فنای قویتری میخواهد مثل حی و قیوم. به اسم اعظم خیلی نزدیک است. کسی اگر در حی و قیوم فانی شد، در واقع به آن فنای ذا یا رسیده یا نزدیک شده، سیر میکند. اینها همش میشود مراتب تجرد. مراتب تجرد از نفی تشبیه میآید. افعالی و اسمایی قویتر است دیگر. افعالی در مرتبهی فعل است. این زنده کردن، این کار، این روزی را خدا داد، میبیند هیچ روزی از دیگری نمیرسد. رازق فقط یکی است. نرمافزار فعل میآید بالاتر. میبیند اصلاً زنده فقط یکی است. نه، رازق یکی است. یکی فقط زنده است، همه مردهاند. تو فعل میبیند، اینجا تو صفت. اسماء پشتوانهی افعال است دیگر. شما الان خودت نسبت به خودت ادراک حضوری داری. هم در افعالت، هم در اسم و صفادت، هم در ذات. در ذات هم بحث تویش کردهاند، نمیخواهم توضیح بدهم. برخی مثل محیالدین و اینها فنا در ذات را قبول ندارند. علامه طباطبایی فنا در ذات را قبول دارند. بیانی دارد نیاز به بحث مفصل.
ما اسفار که میخواندیم خدمت استاد بزرگواری که خودش به این مراتب رسیده بود، بحث علم بود. به ایشان عرض کردم که آقا مگر عالم محیط به معلوم نیست؟ خب، این علم ما به خدای متعال چطور میشود؟ ایشان یک پاسخی داد آن موقع نفهمیدم. الان هم در واقع نمیفهمم ولی خب یکم گذشت، چند سال گذشته، یک جور دیگر شد عبارت برایمان. ایشان فرمود که در مورد خدای متعال احاطهی عالم به معلوم نیست. موضوع در عالم منتفی میشود. صورت سؤال این بود که مگر عالم محیط به معلوم نمیشود؟ اگر علم احاطه است، ما علم به خدا چه شکلی علم پیدا میکنیم؟ ما علم خدا پیدا نمیکنیم. ما علممان به خدا از حیث فنا است. از حیث فنای عالم در معلوم است نه احاطهی عالم. دو نوع علم در غیر خدا احاطهی عالم بر معلوم است که میشود اتحاد علم و عالم و معلوم که بحثش بحث جد است. شریفترین بخش اسفار همان بخش است. سنگین. ملاصدرا به سختی و به کندی نوشته. حقیقت این است که تو با حقیقت عقل و عاقل و معقول یکی هستی. با ادراکات. حقیقت، حقیقت شما با ادراکاتت یکی است. اتحاد علم و عالم و معلوم است. شما با ادراکاتت یکی هستی. خدا از این جنس ادراکات نیست که ما بهش احاطه پیدا کنیم. خدا اساساً مفهومی و اصولی احادیثش: یعنی از حیث علم احاطی نیست یافتنش. خدا برای ما علم حضوری است. من هم نسبت به خودم علم حضوری دارم. آفرین. نکتهاش در همین است که آن علم حضوری من به خودم حجاب شده از علم حضوری من به خدا. این جهل مرکب است. اهل بسیط.
جهل مرکب چی بود؟ جهل بسیط چی بود؟ میدانی که نمیدانی. از آنور یک علم مرکب داریم، یک علم بسیط. فکر میکنی که میدانی. یک علم مرکب. علم بسیط: میدانی ولی نمیدانی که میدانی! نمیدانی که عالم. اینها یوسف را میدیدند، نمیدانستند یوسف را دارند میبینند. علم بسیط داشتم به یوسف. وقتی که فهمیدند این یوسف است: «انک لانت یوسف؟» آن را در روایت گفتند این شهود است. شهود از این جنس است. تو یوسف بودی. شناخت خودم. امتحان. همش داریم میبینیمش. «بکل شیء هو شهید و هو بکل شیء شهید.» پاسخ داده بودند گفتند موضوع در عالم، موضوع منتفی میشود. من عالمم، خدا معلوم است. موضوع در «مَن» منتفی میشود. وجود خودت را چیزی کنی دیگر منتفی میشود. اینی که من «من» را دارم میبینم، نمیگذارد که او را ببینم. از اینکه فارغ شدم، این را دیگر ندیدم، او را میبینم. تا به حال به خودم نسبت میدادم. یک قدم بر خویشتن. من دارم میگویم: من میبینم، من زندهام، من اراده میکنم، بلدم، من میخواهم. این «من» منتفی میشود. میبیند که این «من»ی نیست. این «من» وهم است. «من» وهم، میبیند که «من»ی نیست. باز بینندهی حقیقی است، بصیر حقیقت است. فرمود که آقایی بود اسمش را ذکر کرده بودند، یادم نیست. در مدرسهی سید ظاهراً در نجف یا کربلا. ما مقایسه میکردیم ظاهراً با شیخ علیمحمد بروجردی بود و با یکی دو تا عالم دیگر. «ثمرات حیات» تمام اسامی حذف شده. با جزئیات. فلانی میآمد صبح تا غروب به یک جا نگاه میکرد. تفسیق میکردند. میگفتند که این شهریه میگیرد، نه درس میخواند، نه مباحثه میکند. به قاضی گفته بودند این قضیهاش چیست؟ ایشان فرموده بود که: «فانی در اسم بصیر الهی. عالم را از چشم خدا دارد میبیند.» درست شد؟ این را حالا طلبه و میگویم فاسق. اینها فاسقاند که به این نرسیدند. علمی که علم به آن توحید برساند، کار دنیا برعکس است. یا قضیهی مرحوم خدای مرحوم قاضی. قضیه ذکر کرده بود و شمرده که شنیدید دیگر. این دو تا قبیلهای که با هم درگیر بودند در نجف. دو تا قبیله با هم دعوایشان بوده. آیتالله منزل نشسته بود پشت بام. مردم فرار کردند. این دو تا قبیله بکشبکش داشتند. روی پشت بام همدیگر را میکشتند. میرسد به پشت بام خانهی آقای قاضی. خون از ناودان جاری میشود. این سروصدا و این بکشبکش و این اوضاع. در «مهر تابان» علامه تهرانی نقل میکند از قول علامه مرحوم سید محمدحسین علیآقا. آنقدر مستغرق بود در توجه به خدای متعال، ندید اینها را. نه دعوایشان را، نه جنگشان را، نه آمدنشان را.
میشود این جوری بود؟ ما برایمان سخت است. میگوییم یعنی چه؟ آن نور وقتی آمد، ببینید الان ما در شب تاریکیم. به ما بگویند که آقا یک روز اینجا صبح میشود، یک ساعتی اینجا صبح میشود. این ماه و این همه ستاره دیگر هیچکدام دیده نمیشود. باورمان نمیآید. مگر میشود این همه ستاره دیده نشود؟ این شب، این آسمان، این درخشندگی، این ستاره، مگر میشود یک نوری بیاید اینها را همه را مضمحل کند، فانی کند؟ صبح که میشود آفتاب میزند، هیچی نیست. هیچی دیده نمیشود. این فنا نور که آمد. اینی که میگویم خودش را نمیبیند، به معنای نیست که نیستها، به آن بحث کار نداریم. آن یک بحث دیگری است. اصلاً به بحث فلسفه، بحث فلسفی است و بحث دشواری هم هست. زمینههای خودش را هم میخواهد برای طرح بحث. علامه در «ثمرات حیات» سفت آن بحثها را مطرح میکند. در محضر علامه که از ایشان میپرسند. جنبهی عمومی دارد، همه را حاشا میکند. اعتباری بودن نفس را در بحثهای توحیدی خاص میپذیرد. در بحثهای عمومی، کی گفته اینها را؟ در حفظ مراتب. نکنی زندیق میشوی. باید مراتب را حفظ کرد. برای چه مخاطبی، تو چه سطحی؟ سلمان اگر برای ابوذر از مرتبهی خودش بگویی، بدبخت میشود. دستش به خون سلمان آلوده میشود. در دو حالت. ابوذر باید حفظش کرد. تو مرتبهی ایمانی ما همین لا اله الا الله که خدا همهکاره است، خدا مبدأ وجود است. ما هم هستیم بالاخره ولی بالاخره خدا مهم است. خدا خیلی در ما نقش دارد. خیلی خیلی وقتها خدا خیلی کارها ازش میآید. خدای ماست دیگر.
شیخ جعفر شوشتری گفت: «همه انبیا شما را به توحید دعوت کردند. شما را دعوت به شرک میکنم.» خیلی لطیف بود. خدا رحمتش کند. قبرش تو بالاسر امیرالمؤمنین، رواق صحن حضرت زهرا سلامالله علیها. در اولی که از در وارد میشوید، همان جلو. رفتهاید بروید ستون اول، قبر شیخ جعفر شوشتری. فرمود: «همه شما را دعوت به توحید کردند، شما را دعوت به شرک میکنم.» انبیا گفتند: «فقط خدا را بپرستید.» من میگویم: «یک کم هم خدا را بپرستید.» یک کم خدا را قاطی کنید. یک کم خدا را در نظر بگیریم. یک کم بگویید هست. دعوت به شرک میکند. میگوید حالا همش شد غیر خدا ولی یک کم خودم توش باشد. ما را باید اول دعوت به شرک بکند. درس بخوانی همش برای این است که معروف بشوی، مشهور بشوی، مرید پیدا کنی، اسمت روی بنرها بخورد، دستت را ببوسند، موسسه تنظیم و نشر آثار حضرت آیت الله فلانی. شهریه بدهی صف ببندند پشت در بیایند دستت را ببوسند، دیدار فلان. یک کم هم حالا کنارش این را ملاحظه کن که اینها ثواب دارد. حالا خواندنش هم ثواب دارد.
یک گروهی بودیم کار سیاسی میکردیم سال ۹۴ در قم. یک دوستی داشتیم خدا رحمتش کند. دو سال پیش از دنیا رفت. پیر خردمندی بود از یاران شهید بهشتی، از اعضای دفتر امام. و اثر احساس تکلیف دینی ایشان آمد قاطی جمع ما شد با اینکه ۴۰ سال تقریباً از ما بزرگتر بود. خاکی، متواضع. درگیر این بودیم که فلانی را بزنیم، فلانی مثلاً آن جلسهاش خراب بشود. مجموعهمان این فضا را داشت. کار بالاخره سیاسی و انتخاباتی و اینها. آنها لیست دادند، اینها لیست ندادند، این را در این لیست بگذارند، آن را در لیست نگذارند. وسط این دعواها یک دفعه برگشت گفت: «بچهها، این کارهایی که میکنیم ثواب هم دارد، درست است؟» گفت: «به خاطر ثوابش کار کنیم.» خدا رحمتش کند انشاالله. «ثوابم دارد. من به خاطر ثوابش میخواهم کار کنم.» همین است. یعنی آنقدر مستغرقیم گاهی به اسم کارهای انقلابی و جهادی و فلان و اینها که یک کم باید ما را دعوت به شرک بکنند. بگویند اینها به خاطر انقلاب است، ثوابم داردها. حواست باشد به خاطر یک کم ثواب. اینها احتمال دارد ثواب هم داشته باشد. اینجوری میشود.
خلاصه آقا جان، نفی تشبیه مراتب دارد. از اینهایی که ما درک میکنیم مجرد بشویم. بالاتر، بالاتر، بالاتر، بالاتر. هی شبیهزدایی کنیم. خدا اینجوری نیست. میشود مراتب تسبیح. مراتب نفی تشبیه میشود مراتب تسبیح. همش در چیست؟ آقای بلبلی در مباحث تسبیح. و این بزرگان میگویند: «هر چی که هست در این ذکر یونسی است: «لا اله الا انت سبحانک». این سبحانک نفی آلههی به همراه تسبیح است. این شبیهزدایی از خدای متعال. ما خو کردهایم به یک حجابهایی. در پس آن حجاب، خدا را داریم درک میکنیم. راهش این است که باید این حجاب را کنار بزنیم. خدا حاضر است. خدا مشهود ماست. نه اینکه خدا مشهود میشود. «اشهدهم علی انفسهم قال الست بربکم قالوا بلی». خدا خودش را به ما نشان داد. از آن آیات عجیب و غریب قرآنی که همه متمرکز روی این است که مال کدام نشئه بوده. همش همه بحث روی این آیه در مورد اینکه عالم ذر بوده یا نه. حرف یک چیز دیگر است. همه تمرکز روی این است که این کجا بوده، این اتفاق کجا بوده. به این کار نداشته باش که کجا. میگوید: «من خودم را مشهود نفس تو قرار دادهام.» روز قیامت نمیتوانی بگویی: «انا عن هذا غافلین». نمیتوانی بگویی من حجاب داشتم. نمیتوانی بگویی من تربیت مشکل داشتم. نمیتوانی بگویی بقیه مشرک بودند. من مشهود تو بالفعل بودم. موانعی بود که نگذاشت این معرفت برای من بالفعل بشود. اگر بالفعل نبود، این حرفها پذیرفته شده بود. گفتم: «نگذاشتند بالفعل بشود.» من بالفعلش کردم. باید فقط خودت به خودت توجه میکردی و خودت با خودت میبودی. آنجا هیچمانعی بین تو و خودت نیست و نبود. بازی درنیاور. گردن این و آن نینداز. کسی نمیتواند مانع بین تو و من بشود. گرفتی مطلب؟ نگو من در جامعهی مشرک بودم. نگو بابام آذر بود. نگو من تربیت مدرسه مشکل داشت. نگو فضای مجازی بود. نگو از بچگی چشم فیلترشکن بود و پورنهاب بود و چه بود و چه بود و کوفت بود و زهرمار بود. بازی درنیاور. اینها هیچکدام مانعیت ندارد برای اینکه من مشهود تو بودم بالفعل. تو خودت به خودت توجه نکردی. به خودت توجه میکردی من را مییافتی و هیچکس نمیتوانست مانع توجه خودت به خودت بشود و من الی ماشاالله تو را به خودت توجه دادم. بحث مفصل ۳۰ ساعت با این رفقا ماه رمضونی کردیم، بحث توحید بود در تفسیر این کلمهی شریفهی امیرالمؤمنین که «عَرَفَ اللهُ بفَسخِ العزائم». ۳۰ ساعت این کلمه را بحث کردیم. خدا ما را به خودمان نشان داده است. خودش را در ما به ما نشان داده. با همین فسخ عزائم. با همین نقض. من. با همین حل عقود. مشهود ماست. «بکل شیء هو شهید». بالفعل همین الانه داریم میبینیمش. مثل برادران یوسف که یوسف را میدیدند کافر بودند. یوسف را میبیند ولی نمیبیند. حجاب وهمی خود اوست. مشهود حجابی ندارد. «حجاب یار ندارد جمال یار ندارد.» حجاب و پرده ولی غبار ره بنشاند تا نظر توانی. جمال یار ندارد حجاب و پرده ولی غبار ره بنشان تا نظر توانی. آن کسی که حجاب جلو چشمش است، قاعدتاً نگاه دیگر به آن نمیکند. یعنی خبر از آن حجاب ندارد که بخواهد برود دنبال رفعش. بدون پرسش چه خبر؟ کسی که خدا را قبول ندارد مثلاً به خاطر محیط زندگی به چه انگیزهای باید برود دنبال اینکه بخواهد آن حجاب را بزند کنار؟ اصلاً حجاب یا قائل نیست که او به چه انگیزهای برود حجاب را کنار بزند. بحث ثانوی است. بحث اولی این است که میفهمد یک وقتهایی در اندرون ذات خودش که عالم چیز دیگری است. اینجوری که فکر میکنم نیست. هزار بار خدا به ما نشان داده. این همه غذای آقا ما مریض میشویم. نمیخواهیم مریض بشویم. کنکور برای کنکور خودمان را میکشیم، شب کنکور مریض میشویم. یک خدایی را میشناسیم. بعضی مشرک محض، یک کافر محض، میبیند آقا یک وقتهایی بالعیان میبیند کار دست من نیست. کار دست هیچکس نیست. کار دست یکی دیگر است. ندیدیم تا حالا؟ نمیبینیم؟
چقدر تا حالا قواعد ماده را میبیند که این قواعد مادی اقتضایش به این است که چیزی بشود و نمیشود. میفهمد که اینها نیست. خدای رخنه پوش غربیهاست دیگر. خدای رخنه پوش میگویند که آنی است که همهی مجهولات را به او نسبت میدهیم. هر چی که نمیدانیم که چه اتفاقی ممکن است بیفتد، کاردستی خداست. چقدر مثال برایتان بزنم؟ ۱۰۰ تا مثال میتوانم بزنم. از از بچهای که میخواهد متولد نشود، میشود. بچهای که میخواهد سالم باشد، مریض است. بچهای که میخواهد عرض کنم که همه ریل تربیتشان را اینجوری میچیند، ریل اخلاقی و شخصیتش را اینجوری میچیند، آنجوری میشود. بچههایمان را تمام ریحانهی بهشتی کتاب ریحانهی بهشتی و خانواده اش ما عمل کردند. یک جور ریحانهی بهشتی هم نیست. فکر نکنی فقط قرائت قرآن است. آن نشستی ۱۰ دور مثلاً قرآن خواندی. بعضیها شبش نمیخوابند. نماز بهزور میخوانند. مثلاً ۴ سال بعد از بلوغ. آن یکی هیچی قرآن ختم نکردهام، یک دانه نخواندهام. از هفت سالگی خودش نماز میخواند در مسجد. میکنی. این تو میخواهی نیست و بالعیان در هزار مورد داریم میبینیم. کافر و مشرک و مسلمان و همه این را دیدهاند، میبینند. در داستان حضرت ابراهیم میگوید که «رَجَعُوا إِلَی أَنْفُسِهِمْ». وقتی قضیهی بتها شد، کار یکی دیگر است. اینها کارهای نیستند. اسبابی که تو چیدی، اسباب کارهای نیست. آنجا به خودشان مراجعه کردند: «انتم الظالمون». اشتباه میکردیم. تو حرف مفت میزدی. ما بالعیان هزاران بار دیدهایم اسباب کارهای نیست. هزاران بار داری میبینی، داریم میبینیم. به چشم داریم میبینیم اسباب کارهای نیست. یا اسباب فقط اینها نیست. بهترش این است: اسباب فقط اینها نیست.
دوستمان آقای جهانگیری تصادف کرده بودند. الحمدلله بهتر هستند. خدا را شکر. چند ساعت قبلش با هم تلفنی صحبت میکردیم. من مسافر بودم در جاده. بهشان فرمان داده بودم. گفتش که: «آقا احتیاط کن. شب است. توقف کن، بخواب، استراحت کن، مراقب باش حالا سالم برسی.» او امن و امان بود. ما وسط جاده بودیم، خسته و کوفته با چهار تا بچه. سروصدا و شلوغی. بیابان. واقعاً جنازهام داشت میرسید قم. یعنی خسته و کلافه و با این سروصدای بچهها و اینها. جای استراحت بود. نه. خلاصه خیلی سخت بود. صحیح و سالم ایستاده بود بغل خیابان. مسافتش تقریباً سه رسیدیم قم. آن یکی دو ساعت بعد ما که بیمارستان رفتیم، دیگر تقریباً مطمئن شدیم که برنمیگردد. دو لیتر فقط خونریزی داخلی داشت در معدهاش. از ۵ لیتر خون بدن، ۲ لیتر فقط در معدهاش خون بود، ریخته بود بیرون. قلبش را زده بود، گردنش را زده بود. کف آن پیادهرو پر خون بود. دیگر از این بچه مطمئن بودیم که این دیگر تمام است. خودمان را آماده کردیم که مثلاً مراسم را کجا بگیریم. مشهد. برای کار تدفین و اینها. شبش این استاد بزرگوار خیلی محکم صحبت کردند. ایشان برمیگردند. در اوج ناباوری ما. بچه بیهوش بود. امیدی به برگشتنش نداشتیم. کلی بهش خون زده بودند که این همه خون وقتی به بدن وارد میشود معمولاً رد میدهد. چند تا ظهرش بهش رسیدگی نکردند. جوری که رئیس بیمارستان را بازداشت کردند. آنقدر که به این بچه رسیدگی نشده بود. همهی اسباب دستبهدست هم داده بود که کاری نکرده بودند. یعنی صبح این را زده بودند تا رسیده بود آمبولانس بیاید، تا رسانده بودند و بد و اینها. آنقدر که رسیدگی نکردند تا ظهر. رئیس دادستان و رئیس بیمارستان را بازداشت کرد. دیگر مطمئن بودیم که این با این گردن و با این اوضاع و اینها بازگشتی ندارد. هر کس هم که در بیمارستان آماده میکرد برای این قضیه.
استاد بزرگوار تماس گرفتند. یک هو خیلی سفت. من نشنیده بودم در عمرم. سابقه نداشت اینجور تفاوت. اولیا خدا اینجا. فهمیدهام خیلی محکم از طرف من به والدینش بگویید: «برمیگردد. غصه نخورید.» من با تعجب گفتم: «از طرف شما بگویم این را؟» همیشه پرهیز دارد از اینکه اینها را به من نسبت نده. نگو اینها کرامت من نیست. اگر چیزی از اهل بیت گفتم، بگویم شما گفتید. گفتند: «بگو که من گفتم.» البته باز برای اینکه خیلی جلوه نکند این قضیه، گفتم: «مگر نمیبینی زندگی پس از زندگی. دعاها چه اثری دارد؟ دعاها اثر میکند. برمیگردد.» من تماس را که قطع کردم، پیام آمد که به هوش آمد. قطع کردم. رفتم چک کنم چه خبر است. دوباره به ایشان تماس گرفتم. خبر. بله بله. عرض کنم خدمت شما که الی ماشاالله دیدیم از این جور موارد که به اسباب که نگاه میکنی میبینی تمام است. به اینها چیزی نمیخورد. برگرد. سه روز بعد پایش را راه برود، حمام برود برای خودش. تک و تنها راه میرود. حمام میرود. تنفسش مشکل دارد که این گلو را شکافتهاند. تنفس کن. باز دوباره دعا کنید و بگویید کامل خوب میشود. این را بگویید که کامل خوب میشود، مثل روز اول میشود. نگرانیهایی داشتیم توی ریه. چند بار شستوشو. هر روز یک دانه عمل جراحی داشت. عفونتهای ریه و اینها. نگران بودیم که تو ریه چه خبر است. غصه نخورید. آن هم درست میشود. الی ماشاالله به ما نشان داد.
مورد دیگری بود. دوست دیگری بود. امیدوار بودیم که این اوضاعش خوب بشود. مشهد با تو عرض کردم برویم عیادت ایشان. حاج خانمشون بود. بله. روزهای اول سالم بود. سال ۱۴۰۱. این دوستمان هم سانحهای برایش رخ داده بود. از گردن به پایینش فلج شده بود. بچههای خوبمان در دانشگاه فردوسی گفتم: «الان حاج آقا میآید. ما که خیلی امیدوار بودیم موارد مشابه داشتیم که خوب شدند و فلان و اینها. کلی بهش امید میدهیم. انرژی، انگیزه.» چون خودم همیشه هی بهش امید میدادم. «درست میشود. خوب میشوی. کار درمانی کنی. این طور کنی، آن طور کنی، درست میشود. پا میشوی. سرحال میشوی. سرپا میشوی.» چون دستهایش خوب شده بود. میتوانست حرکت بدهد و پاهایش را میتوانست تکان بدهد. من گفتم الان یک بشارتی میدهم. امیدواری. اینها سوم به من گشتند و نشستن. هیچی. ساکت. به زور دو کلمه. یک هو برگشتم بهش گفتم که: «تا میتوانی این را بگو: «الهی و ربی من لی غیرک»». یعنی ذکر انقطاعی محض بهش دادند که تا آخر عمر به همه مشغول باش تا بمیری. خیلی برایم عجیب بود. بعدش هم هیچ تحولی در حالات این بنده خدا یکی دو ساله رخ نداده و هیچ اتفاقی نیفتاده. بله.
غرض اینکه آقا حالا این کرامات این آقایان به کنار. این اسباب خیلی وقتها آنطوری که فکر میکنی همه چیز جور میشود یا باید یک جایی خراب میشود که باورت نمیشود همه چیز خراب است. از یک جایی جور میشود که باورت نمیشود هیچی نیست. دارد کار میکند. همه چیز هست، کار نمیکند. این را خدا به مشرکش هم نشان میدهد. اتفاقاً به آنها بیشتر نشان میدهد. به کافرش هم نشان میدهد. به مؤمنش هم نشان میدهد. بله، دیگر آن خدای رخنهپوش در واقع فقط برای ارجاع. یک خدایی است برای اینکه ما مجهولاتمان را بهش نسبت بدهیم. خودمان خدا مجهول است، ناپیداست. یک ناپیدایی است برای حواله دادن ناپیداییها. این خدای رخنهپوش نیست. این خدای مشهود است. این در صحنه ایستاده. حی و حاضر دارد بهت نشان میدهد که منم. این کار را کی این کار را کرد؟ «کذالک هو علیه هین». آن زکریا پیغمبر خدا با آن همه مراعات، با آن همه مراقبت، بچهدار نشده. این همه سال از جهت مزاجی در بهترین مزاج. از جهت خوراکی در بهترین خوراک. از جهت تقوا ذرهای گناه ندارد. همهی اسباب برای این عنایت و موهبت بهش جور است. بعد این مریم، دختربچه تک و تنها در مسجد، باردار میشود بعد از دیدن این. زکریا درش. دلش یکجوری میشکند. به یک انقطاعی میرسد. بهواسطهی انقطاع و دعا به او هم میدهند. «هنالک دعا زکریا ربه». البته حالا قضیهی تولد عیسی نبودیم. خودمان. وضعیت عبادت مریم بوده است که زکریا در انقطاعش آن دعا را کرد. اذیت زمانی ۶ ماه فاصلهی تولد یحیی و عیسی است. همزمان به دنیا آمدند. پرندهای، آره این هم هست. دلش شکست که مثلاً دارد دانه میگذارد در دهن جوجههایش. یکهو دلش شکست که مثلاً من بچه ندارم. با یک دل شکسته و مضطرب آنجا اینها بالاخره اسباب. حالا کار به آن نداریم. میخواهم بگویم که خدای متعال به ما خودش را نشان داده و دائماً دارد نشان میدهد. هر چقدر هم انسان کور باشد، میبیند. یعنی به فرعونش هم «فأراه الایة الکبری». به فرعونش هم خدا نشان میدهد. آیهی کبرا نشان میدهد. این قاعده و سنت الهی است. یک داستان تاریخی نیست که موسی نامی آمد به فرعون نامی نشان داد و رفت. این قاعدهی فعل خداست که علیالدوام به فرعونی هرچند چیزی را نشان میدهد. آیهی کبری هم نشان میدهد. جای حرف و حدیث نمیماند. میبیند خدا را ولی «تولی به رکنه». پشت میکند. با همهی وجود پشت میکند. همهی ما دیدیم و میبینیم. از بچگیمان اگر نگاه کنیم، یک دست دیگری است در امور. ما را سامان میدهد. در ازدواجش آدم این را میبیند. در بچهدار شدنش میبیند. در خلقیات بچههایش میبیند. در صحت و مرضش میبیند. در روزیهایمان عجایب دیده میشود. عجایب دیده. شور و خدا کی و کجا چه شکلی اداره میکند، جمعش میکند. همه دیدهاند این را.
خوب پس آقا جان، مراتب توحید، مراتب نفی تشبیه، مراتب تجرد. مراتب این تشبیه خدا را از اینکه شبیه آن چیزهایی که ما دیدیم در مراتب دیگر، از آنچه که میپنداریم و در وهم و ادراک ماست، عاری بدانیم. مرتبهی اولش از این محسوسات. خدا را شبیه این محسوسات ندانیم. از اینهایی که مبصرند. از اینهایی که مسموعاند. از اینهایی که مشموماند. از اینهایی که با حواس خمسه درک میشوند. این مرتبهی اول نفی تشبیه. این مرتبهی اول تجردی است. این اولین تصدیقی است که ما با آن وارد اسلام میشویم، درست است؟ خدا دیدنی نیست، خدا لمسکردنی نیست، خدا بوییدنی نیست. خدا فوق حواس خمسهی شماست. مرحلهی بعدی خدا فوق وهم شماست. مرحلهی بعدی خدا فوق خیال شماست. مرحلهی بعدی خدا فوق عقل شماست. مرحلهی بعدی خدا تمام ادراک حضوری شماست. خدا فوق ادراک حضوری تو نسبت به خودت است. هوش. فنا. بعد داری مشاهدهاش میکنی ولی حواست پرت شده به این «من»ی که دارد مشاهده میکند. حواست پرت شده و توجه بهش میکنی که هست. دارد میبیند. او را دیگر نمیبینی. تام نمیبینی. در پس پرده میبینی. ضعیف میبینی. در مرتبهی فعل میبینی. در مرتبهی اسماء و صفات میبینی. هر مرحلهاش یک مرگ سنگینتر و قویتر و جدیتری میخواهد. پردهدری میخواهد. این پرده باید خلق بشود.
آنجا فرمود که: «ان الله العلی القدیر، و انک لا تحتجب عنهم الا ان یحجبهم الاعمال دونک». تو که نزدیکی، ما دوریم. دوری ما به چیست؟ ما در حجابیم. چرا در حجابیم؟ ما مشغول غیر توییم. مشغول غیر. اگر بنده همینجا با این آقا سید ملتفت نباشم که این حوصله دقیقاً کیست، مثلاً فرض بفرمایید که ایشان مثلاً مأمور ادارهی مالیات، بر فرض. زمانی سریالی بود، رضا ژیان بازی میکرد. قرار بود در یک روز دو نفر بیایند در حجرهاش. یکی برای خواستگاری، برای تحقیق خواستگاری، یکی هم برای ادارهی مالیات. این دو تا را با هم اشتباه کرد. بعد اطلاعات کاملاً برعکس داد. به آنی که برای خواستگاری آمده بود چروک از بدبختیها گفت. گفت: «آقا اینجا هیچی نداریم. بدبختیم. گدایی میکنم، فلان.» مالیات خواستگاری. آقا «آنقدر وضعمان خوب است، همه را تأمین میکنیم. ۵۰۰ تا خانواده.» دو تا حجاب از کیست؟ حجاب از ادراک من است. من تو را آنی که هستی ندانستم و نپنداشتم و نیافتم. نیافتم از همهی اینها قشنگتر است. من تو را آنی که هستی نیافتم. «ماذا وجده من فقدک؟ و الذی فقدک من وجدک؟» بیا برو. وقتی او را مییابد، دیگر میبیند هیچی نیست که فاقد باشد. اگر هم این را نیابد، واجد هیچی نیست. هیچی را نیابد. اینجا حجاب از من است. حجاب از وهم من. در حرم جوانی از من پرسید. همان روز. یک ساعت بعدش. الان یک ساعت پیش در حرم کسی از من پرسید. قشنگ بود. خاطرهی جالبی بود. در حرم از من پرسید: «هر مست دربارهی معصومه». اینی که در روایت داریم «الخیر فی ما وقع». این مال کیست؟ کیست که «الخیر فی ما وقع» برایش است؟ دارم روایت است. روایت نباشد بالاخره مضمون روایت این برای کیست که «فی ما وقع»ش خیر است؟ پاسخ فرمود: «برای همه. فی ما وقع همه خیر است.» ادراکش مال همه نیست. شبیه به این در آن کتاب «ثمرات» از علامه طباطبایی است که میپرسند که آقا همهی ما که شاهد خدای متعال هستیم، عارفیم به خدای متعال. خب، دیگر چه فرقی بین عارف و غیر عارف است؟ خدا مشهود هست. التفات. تفاوت. تفاوت مرده و زنده در چیست؟ در التفات است دیگر. الان کسی که مرگ حیات، مرگ مغز زندگی. آنی که تو حیات نباتی محبت میکنی، نمیفهمد. آبش میدهی، نمیفهمد. آب میخورد. گلو میگیرد. میبرد، تحویل میدهد. تمام فرایند دارد طی میشود. هیچ تفاوتی ندارد. روده و معده و همهی اتفاقات مشترک میافتد. این محبتت را میفهمد و نمیفهمد. همهی ما تحت تقدیر و ربوبیت خدای متعالیم. شبها خدا ما را میخواباند. صبحها خدا ما را بیدار میکند. تکتک این حادثهها را خدا از سر ما رد میکند. عارف فرقش این است که التفات دارد وقتی بیدار میشود، سجده میکند: «الحمدلله الذی احیانی بعد ان». تو زندهام کردی بعد از اینکه خودت من را از دنیا برده بودی. ملتفت. موقع خوابیدن دارد روح را تسلیم میکند در قبض روح به صاحبش. ما خوابمان میبرد. عارف میفهمد به خواب برده میشود. ما بیدار میشویم. عارف میفهمد بیدارش میکنند. فرق تقدیرات در مورد جاری است. «جَرت مقادیرک علیه سیدی، جرت مقادیرک». «مقادیر» بر همهی ما جاری است. التفات نداریم. آن دعای عرفه تفاوتش این است با حال و روز ما. وگرنه همهی آن چیزی که آنجا امام حسین عرض میکنند به خدای متعال، همه را خدا در مورد ما هم انجام داد. ما غافل بودیم. ما خواب بودیم. «اَلنّاسُ نِیامٌ وَإذا ماتوا اَنْتَبِهُوا». این دست نوازشگر از جانب این خدای رؤوف بر سر ما کشیده میشود. گرد غم از چهرهمان میزداید. حیات نباتی خواب مردف. «أفأنت تسمع الموتی؟ أفأنت تسمع من فی القبور؟» این مرده میشود. خدا، خدا علیالدوام با همهی ما در حال تکلم و گفتگو است. «کلمهم فی ذواتهم». خدا همین الان دارد به من و شما حرف، نه حرف میزند با زبان پدیدهها و اینها نمیگویمها. خدا در حوزهی اندرونی ذات تو، در آن جایی که عمیقترین علم و آگاهی توست و حضوریترین اطلاعات تو و درک تو آنجاست. خدا آنجا دارد باهات حرف تازه. مراتب قوی سلوک نیستها. این تو همان توحید افعالی است. این مسائل رخ میدهد. برای سال ها متکلم بودن خدا را با خودش مییابد. خدا باهاش حرف میزند. معمولاً هم سؤالی است. از جنس سؤالی که به حضرت موسی: «ما تلک بیمینک یا موسی؟ ما اعجلک عن قومک یا موسی؟» سؤالی. تو آن سؤال هم ملتفتش میکند. این را کی بهت داده؟ از این مصیبت کی عبورت داد؟ این چیست تو دستت؟ اینجا دنبال چی میگردی؟ چی میخواهی؟ «ما اعجلک عن قومک یا موسی؟» چرا داری میدوی؟ «عجلت الیک ربی لترضی». هم اولا علی امام از موسی نقل میکند. خیلی خیلی دویدم تو خوشت بیاید. ببینی چقدر اشتیاق دارم برای گفتگو با تو. همان گفتگویی که چهل روز از آب و خوراک انداخت موسی را. حاج قاسم دیگر متن آخرش. آن جور ملاقاتی از تو میخواهم. از آن جنس ملاقاتی که عیسی، موسی را خواب و خوراک انداخت. نوشته معلوم است که در مقام تکلم یک دری باز شده بوده به رویش. فهمیده چه خبر است. به قلمش آمد اینجوری نوشت: اجابت شده. خدای متعال اجابت کرده. کأنّهو در درون ذات خودش یافته. خدا ازش پرسید: «چی میخواهی؟ قاسم چی میخواهی؟» گفته: «تشنهی ملاقات تو. همه را پاکیزه بفرست. تشنهی دیدار تو. همان دیداری که آب و خوراک را از موسی گرفت.»
خدای متعال مشهود ماست. خدای متعال حاضر است. خدا در گفتگوی با ماست. ما مشغول دیگرانیم. این دیگرانمان گاهی خیلی دیگر زمخت است. گاهی لطیفتر. دیگران ماشین و بورس و سکه و طلا. روی بهای این را کم کردم، آن را. رقیبم را بزنم، این را بالا بیاورم. گاهی این است. خیلی دیگر دنیاست. لطیفتر، لطیفتر، لطیفتر. «گر تو را در منزل جانانه مهمانت کنم / کول نعمت را نخور مشغول صاحبخانه شو». ما غافلیم. یک سبد توتفرنگی گذاشتهاند جلویمان، غرق شدیم در این توتفرنگی. یک کیک آنچنانی گذاشتهاند جلویمان. این را کی پخت؟ برای چی پخت؟ چی دارد بهت میگوید با این کیکه؟ وقتی خوب مشغول میشوی، دیگر دست به کیک نمیبری. معرفت نفس. آقای حسن با درخت به و سیب و اینها گفتگو میکند. نجوا میکند. یک دانه سیب میدادند حالا دارند. من از هر دو شنیدهام. هم آقای حسنزاده، هم علامه طباطبایی که مثلاً تا ساعاتی با این سیب گفتگو میکردند. نمیخوردند. هوا حریص نفس. این میفهمد. این یک دستی است. لذا پیامبر اکرم وقتی که میوهی نوبرانه بهش میدادند، بو میکرد. لطیف است. دست محبوب است دیگر. محبوب بهش گرفته هی میبوسد، بو میکند، به چشمهایش میمالد. میخوری سالها نگهش میداری. خراب هم میشود. هدیهی همچین کسی خراب نشود. نفس. آقا، خورده که قضیه شما قضیه آن بابایی است که گفت: «برو چوب بیاور موقع جان دادنش.» بله.
خلاصه آقا، اینها از این نفی آلهه و نفی شبیه از این تسبیح کمکم مییابد خدا را با ادراک حضوری در درون جان خودش. پس خدا با «چگونه نیست» شروع میشود، نه «چگونه هست». و اهل بیت به ما یاد دادند خدا چگونه نیست. از ما به ما این را گفتند. این توحید واقعی است. مراتب توحید این است. خدا چی نیست مهم است. شما مشغول غیر شدهاید. ما التفاتمان پرت شده به دیگران و باید این آن چیزی که التفات ما را ربوده از آن فارغ بشویم. با چی؟ با اینکه این آنی که میخواهی نیست. چرا التفات کردیم؟ چون کمالی در او پنداشتیم. کی التفاتمان از این برمیگردد؟ وقتی فهمیدیم کمالی ندارد. نیست. این نقص است. این سایه است. سراب. سراب. بعضی لطیفترند، زود میگیرند. معادلگذاری در برجام بود دیگر. اول روز چیزم بود، برجام. دیروز بود دیگر. روز سالگرد خروج آمریکا از برجام دیروز یا پریروز بود. تناسب خوبی است.
حالا ادراکات افرادی که در برزخ تطهیر میشوند. بعضیها از همان اول میدانستند آقا به آمریکا اعتمادی نیست در این برجام. بعضیها یک کم که وارد برجام شدیم فهمیدند. بعضیها موقع نوشتن برجام فهمیدند. بعضیها یک هفته بعد از تصویر برجام فهمیدند. بعضیها یک ماه بعد فهمیدند. بعضیها یک سال فهمیدند. بعضیها دو سال فهمیدند. بعضیها موقع خیلیها دیگر موقع پاره کردن برجام توسط ترامپ فهمیدند. گاوها بفهمند نفهمید هنوز هم نفهمیده. هنوز هم نفهمیده. اینها جهنم است. ذاتاً اینها. آقا، بعضیها هم در برزخ همان اول ملتفت میشوند با فشار اول، با فشار قبر ملتفت میشوند. در همین دنیا با تلنگر اول ملتفت میشوند. مؤمن که لطیف است این شکلی است. سریع ملتفت میشود. سریع. چک اول میفهمد. اصلاً به چک نمیرسد. به اخم میفهمد. به تعبیر استاد بزرگوار، سحر پا میشود میبیند حال امشبش از حال دیشبش ضعیفتر است. میفهمد. چک را خورد. امشب حال دیشب نیست. خنده.
امام جمعهی زنجان امروز آمده دیدار از ما. تعریف کرد. خوشمان آمد. رفتیم در حجاب. نماز شب هم خواب میمانیم. نماز صبح هم خواب میمانیم. غذا هم ۶ ماه است که نخوردهایم. هنوز هم خدا، خداست. خدای خداست که دو لقمه اضافه تر خوری و میبینی رابطهات باهاش قطع. خدای واقعی اینجوری است. دو لقمه دو تا کلمه اضافهتر گفتی. میبینی رابطه ات قطع است. خدای حصولی ذهنی ما، ما آدم هم میکشیم سر جایش است. همان است. همان قبلی است. محصول من است. خدایا حصولی، مخلوق من است. «کل ما تصویرتموها» اگر اشتباه نکنم «اوهامکم. کل ما تصور مخلوق لک». چیزی که تصور میکنیم که خدا نیستش که «لم یلد و لم یولد». نیست. این «ولد» تو ذهنت. زایش. هر کاری هم بکنی چون مخلوق توست. هر کار بکنی هیچی نمیگوید.
خوب آقا جان، اولین روایت که تا سر عبارت برسانیم. عصر انشاالله. از حارث اوره قال: خطبه امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام یوم خطبة بعد العصر. امیرالمؤمنین علیه السلام یک روزی بعد از عصر خطبهای خواندند: «فأعجب الناس من حسن صفته». مردم از زیبایی اوصاف این خطبه تعجب کردند. «و ما ذکر من تعظیم الله جل جلاله». از آنچه که امیرالمؤمنین از تعظیم خدا ذکر کرد، تعجب کردند. ابو اسحاق میگوید به حارث گفتم: «آیا حفظش نکردی خطبه را؟» گفت: «قد کتبتها». چرا نوشتم. کلاً این خطبه را. فهم الله علینا من کتاب که خطبهای که نوشته به ما داد که این خطبه است که با هم انشالله شروع میکنیم و عصر انشالله به عنایت الهی میخوانیم. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطیبین الطاهرین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دهم
توحید صدوق
جلسه یازدهم
توحید صدوق
جلسه دوازدهم
توحید صدوق
جلسه سیزدهم
توحید صدوق
جلسه چهاردهم
توحید صدوق
جلسه شانزدهم
توحید صدوق
جلسه هفدهم
توحید صدوق
جلسه هجدهم
توحید صدوق
جلسه نوزدهم
توحید صدوق
جلسه بیستم
توحید صدوق
در حال بارگذاری نظرات...