متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم اجعل ثواب مجلسی… «بسط و گسترش دادن بعد از ایجاد و خلق»، تحولات مختلفی را شامل میشود. بالاخره خلق میشود و پیش میرود. به این واژه «ذر» گفته میشود. «ذرء لجهنم» یعنی: "گویی ما اصلاً اینها را خلق کردیم و پیش بردیم برای اینکه اینها بروند جهنم." عجیب است، عدهای را برای جهنم آفرید! علامه طباطبایی با دو مثال خیلی قشنگ اینجا این را "حل" میکند. مثل این میماند که کشاورزی بگوید: "من دانه را میکارم برای علف هرز." برای اینکه میداند طبعاً علف هرز در میآید، ولی خب یک غایت اصلی دارد، آن هم این است که محصولش به بار بیاید. او یک غایت فرعی دارد و میداند که در حاشیه رشد آن محصول، علفهای هرز و جنس خراب و محصولات اسقاطی هم هست. از همان وقتی که دارد بذر را میکارد، میگوید: "دارم میکارم، یک مشت علف هرز میخواهد دربیاید." این مشکلی ندارد، با اینکه آن غایت اصلی را هم مدنظر دارد.
یا ایشان مثال نجار را میزند که میگوید: "بالاخره چوب را دارم، این الوار را دارم، میخواهم در درست کنم." طبیعتاً یک سری هم ضایعات اطرافش درست میشود. از او بپرسیم: "داری میروی چهکار کنی؟" میگوید: "دارم میروم یک سری ضایعات درست کنم." اصلاً کسی را توبیخ نمیکند، ملامت نمیکند. قطعاً او یک سری ضایعات تولید میکند، ولی طبعاً در تبع تولید، یک سری ضایعات تولید میشود. لذا خدای متعال عالم را آفریده برای آن غایت اصلی که عبودیت و معرفت خدای سبحان و کسب کمالات و مظهر کمالات خدای متعال شدن است. باید اراده و اختیار بدهد به این موجود، برای اینکه به آن درجات برسد و طبعاً این موجودات در اثر اختیار و اراده خودشان دچار کفر و استکبار و طغیان و... میشوند. و هیچ مؤونهای ندارد اگر بگوید: "من دارم میآفرینم که یک عده بروند جهنم." نجاری که بگوید: "من این چوب را دارم میبرم، یک سری ضایعات دارم تولید میکنم." خب این غایت اصلی که نیست. هیچ نجاری چوب را نمیگیرد ببرد برای اینکه ضایعات تولید کند، ولی هر نجاری در مسیر تولید از چوب، حتماً ضایعاتی تولید خواهد کرد. پیشاپیش محاسبه خواهد کرد این ضایعات را. مگر میشود یک نجاری چوب بگیرد، ببرد، در درست کند، و هیچ ضایعاتی نداشته باشد؟ حالا ممکن است گاهی این ضایعات هم غلبه بکند؛ یعنی شما ۱۰۰ کیلو چوب را ببری، از این ۱۰۰ کیلو چوب ۹۹ کیلو ضایعات تولید بشود که یک در درست بشود. شما به غایتت رسیدی. درست است؛ خیلی بحثهای سختی است.
«أحسن تقویم» در مایه اصلی و زمینه اصلی است که او دارد. «أحسن تقویم» در آن وجود خارجی که او باید ایجاد کند که نیست. این نفس تصفیه شده و تعدیل شده و تسویه شده است. همه قوای او یکسان است. هیچ انسانی وقتی دارد وارد عالم میشود، قوای وجودیش غلبه بر هم ندارد. هیچ انسانی نمیآید در حالی که غضب او بر شهوتش غالب است، یا شهوتش بر غضبش غالب است. خود اوست که اینها را فعال میکند. در مسیر فعال کردن، یکی را غالب میکند، یکی را مغلوب. فطرت سالمه این است. هیچ انسانی ولو در جسم خودش هم معلول باشد، مشکلاتی داشته باشد، هیچ انسانی انسان بیرون از احسن تقویم نیست جز: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ» سوره تین، آیه ۴. اصل در خلقت رحمت است. همه زمینهها را ایجاد کرده. اینجا یک زمینهای بوده که برای موعد رفتن به بهشت باشد و او ایجاد نکرده؟ تازه او این زمینهها را ایجاد کرده. یک دم کفر میورزند، باز میبخشد. مغفرت دارد، دعوت دارد. خواندیم آیاتش را دیگر. اینها هلاکتشان حتمی شده.
در آن سه روزی که قرار شد که اینها مسخ بشوند، در آن سه روز باز دوباره دارند چه میکنند؟ یک قومی اینها را موعظه میکنند. کی؟ آن قومی که موعظه نمیکنند، خدا هلاک میکند. میگوید: "برای چی موعظه نکردی؟" غضب، همینها است. «أحسن تقویم» خلق نمیکرد، پس انسان را در مدار رسیدن به همه کمالات الهی نباید میآفرید. میشد جن، مل، ملک که بودش که اینها گفتند: «نحن نُسَبِّحُ لَكْ» سوره بقره، آیه ۳۰.
میخواهی مثالی بزنم؟ امروز در دانشگاه مثالی زدیم، خندیدند. روز «لیلة المبیت»، امیرالمومنین (علیه السلام) جای پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) خوابید. خون واقعی، خیلی واقعه بسیار مهمی است. در روایت دارد که جبرئیل به خدای متعال گفت: "چقدر علی علی میکنی؟ از بین همه موجودات و مخلوقات در عالم، همش علی علی! چهخبر است؟ چه شده؟ چهخبر انقدر علی علی؟" خدای متعال بهش فرمود که: "میخواهم جان عزرائیل را بگیرم. حاضری یک مدت از جانت را ببخشی به او؟ که او بیشتر از تو بماند، تو زودتر بمیری؟" گفت: "ولی علی حاضر شد یک همچین کاری کند. جای پیغمبر خوابید جانش را بگذارد که او بیشتر عمر کند." حالا فهمیدی چرا علی را بیشتر دوست دارم؟ ایثار! «آپشن» در ملائکه تعریف نشده. «آپشن» ایثار ندارد. اصلاً نمیفهمد ایثار یعنی چه. ملکی نمیآید شب به خانه بعد بگوید: "من امروز زلزله بودم و ۵۰۰ نفر قبض روح کردم، خستهام. وردار یک چایی بیاور!" از آن خانمش بگوید: "کهمنم اتفاقاً بخش خواهران بودم، داشتم کمک میکردم، منم خستهام و کار نکردم!" ولی انسان میشود، بعد خشمش را کنترل کند، بعد رشد کند در اثر این کنترل غضب. صفت «حلم» خدای متعال دارد. برای هیچ ملکی حلم معنا ندارد. کدام ملکه حلیم است؟ برای اینکه اصلاً تصادمی برای او رخ نمیدهد که بخواهد حلیم باشد. کدام ملکه با چی درگیر میشود که بخواهد حلم بورزد؟ خب شما قرار است که حلیم بشوی، این شرایط همین پیش میآید دیگر. فتنه هم برایت پیش میآید که حلیم باشی. روشن است کسی که بتواند مظهر حلم باشد، این به رحمانیت نزدیکتر است یا کسی که مثل این؟
ملائکه، انسانها هستند در همان درجه. «فتیله» را کشیده پایین و ملک خلق کرده. اگر قرار است انسان باشد، نقطه تمایزش با ملک چیست؟ یا باید ملک باشد. نقطه تمایزش در همین درگیر بودن قوای اوست که بشود حلم، مظهر حلم بشود، مظهر صبر بشود. اینها را خدا دارد یا ندارد؟ خدا صبور، حلیم، شکور، غفار است. شما باید درگیر بشوی بعد عفو کنی. برای اینکه تو خود مدیریت و مهندسی جهان مشکلی نیست. چون کسانی که اینجا این فضا برایشان فراهم میشود و نمیرسند، از جهت خودشان مقصرند. نه از جهت آن مدیر، نه از جهت آن مهندس. از جهت خودشان کاستیهایی دارند. همین جهنم رفتن اکثریت است که بهشت رفتن اقلیت را ارزشمند میکند. یک دانه امیرالمومنین میشود. همین اکثراً جهنم رفتن است که یک دانه امیرالمومنین شدن را ارزشمند میکند. مسئله این است. نشان میدهد او همه اینها را رد کرد. همه این آفات برای او بود و دچار نشد. صد تا پله است، روی هر پلهای یک کسی مرده. یک نفر که روی هر پلهای ۱۰۰ نفر مردند. یک نفر به آن پله آخر رسیده. یک نفر که رسیده، خیلی مرد بوده. همین که روی هر پلهای ۱۰۰ نفر مردند یعنی خیلی عظمت داشته که این همین پلهها را رد کرده. هر پلهای که ۱۰۰ نفر را زمینگیر میکرد. چه اینکه نرسیده به خاطر این بوده که در رسیدن برای او تعریف نشده بود یا خودش اسباب رسیدن را فراهم نکرد.
«سهل ممتنع» اینجا گفته نمیشود که یک چیزی باشد، تصوراً ممکن است ولی تصدیقاً و ثبوتاً و اثباتاً موانع زیاد دارد. بله. حالا یک وقت است ضایعات زیاد است به خاطر اینکه جنس خود این الوار مشکل دارد. از عینِ هنر میگوید: "۱۰۰ کیلو چوب آشغال به من دادند، یک در سالم درست کردم." حالا جنس را درست آفریده. در فعال کردن این قوا اختیار را دست خود او داده. "من همه این «آپشن»ها و این محیط سالم را در تو قرار دادم. حالا قرار است فعالش کنی. بسم الله، خودت دکمه بزن." نمیزند. چهکار کنیم؟ تلف میشود. «إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ» سوره عصر، آیه ۲. استعداد کاش هدر نمیرفت. قاعده بر این است: "آفریدم." هیچکس فعال نمیکند این دکمهای که باید بزنی تا قوا فعال بشود، نمیزند دکمه را. آن را سپرده به توی آن شرایط و امکانات. هیچی کم نگذاشتهایم برای زدن این دکمه، برای فعال کردن این. هیچکس دچار اینها نشده. همه روایات قبلی بود دیگر مثالی که از تو زده شد. یک وقت نگی "من نمیدانستم." نگی "وای من مشرک بودم." این در درون تو فعال است. به من چه که تو درگیر تعلقات به عالم اسباب شدی؟ من چهکار کنم؟ خب نشد. عالم اسباب را آفریدند برای اینکه تو از این عالم اسباب کمک بگیری و این ملکات و کمالات را در خودت ایجاد کنی. حالا به من چه تو به این چسبیدی؟ وسایل را فراهم کردم، آن هم تازه به نهایت وزن، به اکمل شکل. ۷۰ تا پیغمبر را میکشتند، باز توبه میکردند، خدا میبخشید. دیگر رحمت از این بالاتر؟ زمینه را در اعلا مرتبهاش ایجاد کرده. چرا اینها میروند جهنم؟ "من مانع شدم."؟ نه. «لهم قلوب» سوره اعراف، آیه ۱۷۹. من که قلب را دادم، "لای تفقهون": من قلب تو را فعال کنم؟ میشود یکی از ملائکه، قلبشان را من فعال کردم، تفقه قلوب دارند و تفقه هم حالا در مورد ملک بحث است که میشود قلب داشته باشد یا نباشد، یا نمیشود. چون قلب از تقلبات میآید، یعنی دگرگون بشود. در یک حدی برای ملائکه هم هست. احوالاتشان تا یک حدی دگرگون هم میشود. ملک «مقام معلوم» سوره صافات، آیه ۱۶۴. هرکی در هر درجهای که هست، هست. هیچ ملک نه رشد دارد نه سقوط. چطور معنا میشود؟ بله، «المیزان». چون سوره آل عمران میگوید: "خدا این را نمیگوید که من دین حق را کمک میکنم." خدا میگوید: "هرکی بیشتر کار کند، من کمک میکنم." واسه همین کفار بیشتر کار کردند، کمکشان کرد. آنها پیروز شدند بر غیرالحق و الجاهلیه. جاهلیه ذیل آن آیه خیلی بحث قشنگی دارد. آیه ۱۵۴ به نظرم سوره آل عمران.
پس اینها چرا میروند؟ شما باید یک چیز دیگری داشته باشید، بهتر از این بگویید. خدا نمیتواند آن را بیاورد. بعد بگوییم این... بگویید آن چیست؟ آن چیز بهتر از این، پیشنهاد بهترتان، اختراعتان را بگویید چیست. نه، «نمیتواند» یعنی چه؟ یعنی هست یا نیست؟ این را باید بگویید. یعنی "هست و نمیتواند چیزی باشد، قابلیت داشته باشد و من نتوانم ایجاد کنم." من میتوانم شما را اندازه این اتاق کنم. یک جوری که هم اتاق بر شما محیط باشد، هم شما بر اتاق محیط. این شیئیت ندارد. نظامی بهتر از این نظام محال عقلی است. شیئیت ندارد، قابلیت ندارد که ایجاد شود. خدا هم نمیتواند؟ نمیتواند به این «إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ» سوره بقره، آیه ۲۰. شیئیت باید داشته باشد بعد قادر باشیم. نوع اینهاست که تمایل به عالم ماده دارند و کششها اینها را میکشد. سوره اعراف سختترین سوره قرآن.
بله، «کثیرند، اکثر نیستند.» این هم یک بحثی است که کثیر به معنای «اکثر» بهکار رفته است. زیاد به حسب آن تعدادی که باید به بهشت بروند. تعداد آنها که جهنم میروند، کثیرند، لزوماً اکثر نیستند. آیا اکثریت زیر آبش را میزند؟ «وَ مَا آمَنَ مَعَهُ إِلاَّ قَلِیلٌ» سوره هود، آیه ۴۰. در مورد حضرت نوح، ۸۰ نفر ۹۵۰ سال ایمان آوردند. ۸۲۰ بله، هر ۱۲ سال یک نفر تقریباً. لام غایت مثل اینکه «لِیکُون لَهُم عَدُوًّا» سوره قصص، آیه ۸. و خوب، «لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِهَا» سوره اعراف، آیه ۱۷۹. قلب دارند، قلب دارند. یک بحث خیلی مهمی است. منافق فقیه نمیشود. یک بحث قرآنی بود که «فقه» مال قلب است. «ولکن المنافقین لا یفقهون» سوره منافقون، آیه ۷. فقه دلی به فقه میرسد که سلامت عاقبت داشته باشد.
«لیکون لهم عدواً وحزناً» سوره قصص، آیه ۸. لامش لام عاقبت. خوب یعنی عاقبت این میشود، نه اینکه این کار که بچه را از آب نگرفت فرعون که دشمنش بشود عاقبت. بله. «وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِهَا» سوره اعراف، آیه ۱۷۹. اینها «اعیون» دارند ولی «بصر» ندارند. یا بفرمایید نظر هم حتی دارند ولی بصر ندارند. «وَلَهُمْ آذَانٌ لا یَسْمَعُونَ بِهَا» سوره اعراف، آیه ۱۷۹. این قوا فعال نمیشود. پیغمبر فرمود: "اگر «لَوْ لَا تَمْرِينُ فِی الْقُلُوبِ وَ تَكْثِيرُ فِی الْكَلَامِ» این حرفهای بیخود را اگر نزنید و از این کثرات و هرج و مرج اگر نجات پیدا کنید، «لَتَسْمَعُونَ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَوْنَ مَا أَرَى» هرچی من میشنوم، شما میشنوید، هرچی من میبینم، شما میبینید." خیلی عجیب است هرچی پیغمبر میبیند، شما میبینید. حرفهای بیخود و این حالات قلب، غفلت قلب باعث شده که امیرالمومنین این را داشت. هرچی که پیغمبر برایش وحی شد. خیلی حرف عجیبی است. این همان قوا است که فعال نمیشود. جهنم نمیروند. یک بحث قشن است. جلوتر طی آیه بعد ۲۰ دقیقه نمیدانم چقدر… «أُلَٰئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» سوره اعراف، آیه ۱۷۹. میفرماید که اینها مثل انعاماند، بلکه «أضلّ». یعنی یک ضلالتی به انعام نسبت داده، بعد میگوید این انسانها ذلتشان بیشتر است از حیوان. حیوان که ضلالت ندارد بدبخت. ضلالت ندارد. مخلوق غایتی که برایش در نظر گرفته شده، هرکی دارد در مسیرش فعالیت میکند. کدام گوسفندی دارد غایتی که برایش تعریف شده سرپیچی میکند؟ کدام گرگی دارد سرپیچی میکند؟ کدام گاوی دارد سرپوش میگذارد؟ مرحوم صفایی نقل میکند که یکی از یک بزرگی میگوید: "او گفته بود که اگر خدا این «بل هم أضلّ» را نمیگفت، من دق میکردم. در حق حیوانات دارد ظلم میشود." گاو دارد کارش را انجام میدهد. کدام گاو در مسیری که برایش تعریف شده، کار انجام نداده که حالا خدا بخواهد مذمت کند و شماتت؟ بحث آنجا است که وحوش یعنی انسانهایی که مسخ شدند به شکل وحوش. یا خودِ و قبولاً. تعبیر قبولی با هم که ما نداشتیم اینو امسال، امثال بله. حیوانات در روایت بهشتی داریم. مثلاً الاغ را بهشتی است که حالا بحثش را گذراندیم. در «بدن باران نشست»، میخواست برود نفرین کند. حضرت موسی را مستجاب کرد. سوار الاغ او بود. «أنطَقَهُ اللَّهُ» سوره اعراف، آیه ۷۳. بعد انقدر با لگد زد که الاغه مرد. الاغ بهش گفت... سگ اصحاب کهف بهشتی است. چند تا حیوان دارد که اینها، ناقه صالح، چند تا دارد که اینها در بهشت هستند. اسب امام حسین (علیه السلام) نه. حیوانات بهشتی. حالا حیوانات بهشتی یعنی چه؟ حالا سگ در بهشت بیاید، چهکارش کنیم؟ حمله کند. منظورم سمت یک معانی خاصی دارد.
«لهم آذانٌ لا یسمعون» سوره اعراف، آیه ۱۷۹ مثل ملک گفتیم. شکل خرس ما. ملک خروس داشتیم. شکل گاو داشتیم. ملکه شکل گاو داریم. شما معراج تشریف ببرید. ملک «أولٰئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ». «أضلّ» بودنش به این اعتبار است که او برای این غایت، سعادت رسیدن به کمالات الهیه به نسبت این تعریف نشده برایش. آن کمالات ضلالت انسان برایش تعریف شده و نمیرسد، میشود «أضلّ». «أولٰئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ» سوره اعراف، آیه ۱۷۹. اصل ماجرا غفلت است. خط قرمز. خدا شنوا است. اینها به یک معنا تشکیک است. ما داریم «إِنَّكَ لَا تُسْمِعُ مَنْ فِی القُبُورِ» سوره فاطر، آیه ۲۲. شما حرف پیغمبر را میشنوید یا نمیشنوید؟ «قَالُوا سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا» سوره بقره، آیه ۹۳. شنیدیم و اطاعت کردیم. خودم اطاعت کردم. سَمعه دیگر به گوش میخورد. انسان میشنود. این را پیغمبر فرمودند: "رو چشم." فرمودند: "آخرالزمانیها برادران من، آنها «یُؤْمِنُونَ بِالسَّوَادِ عَلَی الْبَیْضِ» اصول کافی، جلد ۱، ص ۱۷۶." شما پیغمبر دیدید؟ معجزه دیدید؟ آنها سیاهی را روی سفیدی میبینند، ایمان میآورند. یعنی روی کاغذ عبارت است. یک وقتی در بهشت رضا سخنرانی داشتیم. شهادت امام صادق (علیه السلام). آنجا گفتم که همه این شهدا از شیعه تنوری امام صادق (علیه السلام) بالاترند. ادعای سنگینی است. آن طرف امام صادق (علیه السلام) فرمودند که: "برو هارون مکی بود دیگر، تنور بشین." هیچی نگفت. صاف رفت نشست. مکی بالاترند. چرا؟ شما از خود حضرت شنیدید و امر هم بود. اینها از یک فقیهی، فقیهم به اطلاق ادله ولایت فقیه حق داشت که حکم کند. فقیهی به اطلاق خبر زراره. بله دیگر، خبر زراره اطلاق داشته. پس این آقا هرچی بگوید، باید گوش داد. رفتن زیر آتش خیلی حرف است. شهدا مقامشان خیلی بالا است. همینه اینم آزاره. ولی سم داره. خیلیها میشنوند ولی که جن و انس را آورده، به تعبیر غافل هم تعبیر بسیار عمیقی است.
«وَ لِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى» سوره اعراف، آیه ۱۸۰. آیه بله. قبل اینکه خدمت شما برسیم، در ق جلسه بحثی که داشتیم، یک بحث پنجشنبه جمعهها داشتیم. برخی بحثمان این اواخر همین آیه که دیگر بحثمان شهید شد و خدمت شما رسیدیم. بحث بسیار تیکهای که در مورد اسماء الله. ایشان بحث بسیار دقیق و فوقالعادهای است و مرحوم علامه در مورد اسم اعظم اصلاً کلاً مبانی را ریخته به یک چیز جدیدی. کسی قبل ایشان این حرفها را در مورد اسم اعظم نزده. اصلاً کلاً علامه یک چیز دیگر است. اگر کسی بتواند بفهمد که او چی گفته. شهید مطهری میگوید: "من کل فلسفه تاریخ را از سه صفحه المیزان فهمیدم و نوشتم کل کتاب فلسفه تاریخ ۴۰۰ صفحه است." «لیست صفحه المیزان و فهمیدم»، توضیحش دادم، شد المیزان. اینه. اگر کسی بفهمد. عجیب و غریب. «وَ لِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى فَادْعُوهُ بِهَا» سوره اعراف، آیه ۱۸۰. خدا اسماء حسنا دارد. حالا اینجا بحث میکند چرا اسماء حسنا؟ اسم و حسنا است. اسماء به اعتبار جمع اسماء شده حسنا. وگرنه هر اسم میشود اسم احسن. چکیده بحثی که دارند این است که اولاً که اسامی که بین مخلوقات اسامی بد است برای خدای متعال معنا ندارد. اسامی که وصف مادیات است هم برای خدای متعال معنا ندارد. مثل شجاعت. شجاعت فرعِ مادیت. نمیشود گفت: «إِنَّ اللَّهَ شُجَاعٌ». خدا شجاع؟ چون شجاعت فرعِ مادیت است. اسامی که برای مجردات است به نحو ناقص و محدود هم برای خدای متعال معنا ندارد. مثل اینکه علم داشته باشی ولی علم محدود. عالم بهش میگویند ولی بالاخره علمش محدود است. در عالمی که عالم میگویند علمش محدود است. قدوس اثر همین صبر. یعنی اسماء و صفات ناقصه برای خدای متعال معنا ندارد. قدوس یعنی کمالات ناقصه برای خدا معنا ندارد. کمالات محدود، علم محدود، قدرت محدود. ما علم داریم، قدرت داریم ولی این هم برای خدای متعال نیست. حقیقت علم، حقیقت حیات، حقیقت قدرت. لازم میشود اسم احسن و جمعش میشود اسماء حسنا. خدای متعال اسماء حسنا دارد.
دعا دو تا معنا دارد. یک معنا، معنای پرستش. یک معنا، معنای خواهش. المیزان اثبات میکنند که اینجا به معنای پرستش است. خیلی خیلی لطیف است. اینها را اگر کسی بتواند برود در عمق… یعنی شما حالا من میترسم که شبهه بیفتد، توضیح بدهم. شما علم مطلق میپرستی. شما… شما قدرت مطلق میپرستی. حدیث امام هم دارند در «جنود عقل و جهل» و جاهای دیگر. چون اسماء خدا و صفات الهی عین ذات خداست دیگر. شما وقتی خدا را داری میپرستی، داری چی میپرستی؟ یعنی علم مطلق، یعنی قدرت مطلق، حیات مطلق. لذا «أسماء حسنا فدعوه بها» سوره اعراف، آیه ۱۸۰ یعنی عبودیت کنید به این اسماء. فطرت شما گرایشش به این کمالات است و گول میخورد. ضلالت حسن، همین ضلالت این است که این فطرت این را میخواهد. فریب میخورد. دنبال زیبایی است، نمیداند زیبایی مطلق خدا است. دنبال قدرت است، نمیداند قدرت مطلق خدا است. قدرت این را میبیند، مقهور این میشود، تسلیم این میشود، این میشود ضلالت. میرود جهنم. کسی همینه دیگر. چرا اینها میروند جهنم؟ آن باطن را آفریده با این فطرت. «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا» سوره روم، آیه ۳۰. که این گرایشش، یعنی این یک حقیقت بحث است.
اول اسم که انسان یک موجود محتاج است و احتیاج او به کمالات، گرایش او، رویکرد او به کمالات است. کمالات هر جا ببیند میپرستد. و ضلالت این این است که این کمالات را در افراد محدود این دنیا میبیند و تامین این کمالات و تامین نیازها را در این عالم ماده میبیند. او به من نان داد. او رازق است. این فلانه، این چی چی است. الان اگر یک نفر بگوید: "من خالق را غیر خدا میدانم"، شما بهش میگویید چی؟ که من دارم میگویم بسیاری از مومنین هم مبتلا به همین ضلالت هستند. «وَ مَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَهُمْ مُشْرِکُونَ» سوره یوسف، آیه ۱۰۶. اکثر مومنین مشرک. ایمان آوردیم، پذیرفتیم، او فعل را بالاخره میداند دست اوست. قبول، قبولش داریم، منکرش نیستیم. خب حالا یک نفر میآید خالقیت خدا را منکر میشود. میگوید: "خدا را من قبول دارم، ولی خالق غیر اوست." یکی دیگر خلق کرده. این را بهش میگوییم شرک. خب حالا من و شما چی؟ خدا را قبول داریم، ولی رزقمان را آن باباهه دارد میدهد. رزقمان را حوزه دارد میدهد. مراجع خدا حفظشان کند شهریه میدهند. مراجع یعنی این برطرف کننده نیاز را کی میدانیم؟ این است که دارد به ما پول میدهد. پیش این سر خم میکنیم، از این تشکر. آیا اول سوره حمد دارد: «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ» سوره فاتحه، آیه ۲. میگوید هرکی در عالم هر کسی را ستایش و تشکر میکند، دارد خدا را تشکر میکند ولی نمیفهمد. این برای من آب آورد، آن به من نان داد، این برای من خانه ساخت، این مسکن مهر ساخت. خلاصه این تامین نیاز از زید و بکر و امر میداند. این میشود ضلالت. این فطرت دچار ضلالت میشود. گم میکند که اصل این کمالات از کیست.
و اصل توحید کسی بخواهد برسد، همینه. اصل عبودیت. اصل اونی که در عالم «ذرّ» بوده، آن حقیقتی که «أَلَسْتُ» سوره اعراف، آیه ۱۷۲. ببین، من قبلاً از تو اقرار گرفتم. تو گفتی من فقط به تو محتاجم. تو گفتی من فقط به تو محتاجم. بعداً نبینم بگویی به زید و بکر محتاجم. ننه بابام میگفتند: "تو زید و بکر محتاج؟" ربط این آیات به آیه «ذرّ» چی بود؟ حقیقت تو داد میزند تو فقط به خدا محتاجی و فقط اوست که نیاز تو را برطرف میکند. همه کمالات مال اوست مطلقاً. اگر هم کسی در عالم چیزی دارد، او اذن داده، او اجازه داده، از او رسیده. علم مطلق مال اوست. حیات مطلق مال اوست. قدرت، عزت مطلقاً مال اوست. دنبال روزی برویم. شما دنبال روزیتان بروید، واسطه بدانید در سلسله مراتب ارسال رزقتان. موجودات ماجرا معروفه دیگر. کسی آمده به امام رضا گفته بود: "من ترک گناه میکنم، شما فقط هفتهای حالا به پول آن موقع هفتهای ۲۰۰۰ تومان به من بده." قبول. شهرستان کسی نذر امام رضا کرد. "من اگر فلان کار را برای من راه بندازی، من ۲۰۰۰ تومان میدهم. ۲۰۰۰ تومان میدهم به کسی که محتاج است." مال تو، مال امام رضاست دیگر. تو ۲۰۰۰ تومان داری میدهی به امام رضا؟ چهکار داری؟ حالت شماتیکش است ولی اصلش همینه. یعنی اصل ماجرا همینه. خدا فرستاده. خلاصه این است که او فرستاده و همین که تو تعقیبات بعد نماز عشا است دیگر. "خدایا الکی جولان نکنم." خیلی تعبیر قشنگی است. من نمیدانم «فی السماء» نمیدانم رزقم کجاست. در زمین است؟ در دریاست؟ در فلان است؟ من را بفرست آنجا که باید بروم، معطل نشوم. همینه دیگر. رازقیت جنبه رزاقیت خدا. درخواست. میگوید: "همین نگاه اسم اعظم." میگوید: "همینه اسم اعظم." میگوید: "اسم اعظم نیست." چون میگوید: "لفظ نیست. یک لفظی من میگویم، اتفاق میافتد." ادراک شهودی از فقر مطلق میشود. مقام اسم اعظم. شما فوقالعادگی این حرفها مال همینهاست. فقط علامه گفته. شما نمیگویی. او دارد میگوید. آن هم که بگوید، دیگر او دارد میگوید. شما هرچی بگویی آنجا ؟. بهاءالدینی میگوید: "بچهشان بیمار بود. یک نگاه عمیق و با یک حالت خاص. بچه داشت میمرد." چقدر انسان بچه… پا شد. اسم اعظم. «یا هو یا من» از همان در که یا «من» دارد این حرف را میزند. هرچی بگویی اسم اعظم است. مثلاً لازم نیست چیزی بگوید. همین ادراک خودش اسم اعظم است. میفهمد که همه کمالات مال اوست و هرچه که هست فقر. تو عالم هدایت یعنی همین. ضلالت یعنی: «غَيْرِ الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِی أَسْمَائِهِ» سوره اعراف، آیه ۱۸۰. رها کنید کسانی را که الحاد در اسماء او دارند. الحاد در اسماء دارند یعنی چی؟ یعنی اسامی را به اسماء و سمی میگویند. به این میگوید رازق، به آن میگوید رب، به آن میگوید مالک، به آن میگوید مقتدر، به این میگوید عزیز. «عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ» سوره منافقون، آیه ۸. منافقین دیگر فکر میکنند عزت پیش کفار است. قرآن «أُوَلَئِكَ يُحِبُّونَ… أُولَئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ» سوره منافقون، آیه ۹. آنها را عزیز قدرتهای جهانی ما با قدرتهای جهانی وزیر امور خارجه فلان کشور آمد نشست پای میز با ما صحبت کرد. عزیز را او میداند. الحاد «یُجْزَوْنَ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ» سوره اعراف، آیه ۱۸۰. پاداش داده خواهند شد آنچه را که عمل میکردند. عملشان بر مبنای همین ادراکشان بوده که ادراک ضلالتآمیز بوده. عمل هم نتیجتاً میشود کفر، عمل سیئه. «وَ مِمَّنْ خَلَقْنَا أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ» سوره اعراف، آیه ۱۸۱. خود عمل را جزا داده. یعنی صورت حقیقی و ملکوتی عمل. خدای متعال مانع غفران خدا این است که بین صورت ملکوتی و انسان مانع نیست. عفو خدا وقتی مانع نیست، میشود جزا. خیلی اینها مال المیزانهاست. اینها مال المیزان است.
حضرت استاد آیتالله جوادی آملی واقعاً مبانی محکم تفسیر و قرآن و این حرفها و معارف واقعاً بخش عمدهای توسط اینها زنده مانده. باب معارف را علامه طباطبایی به روی بشر گشود. تا قیامت مقدمه کتاب «شرح جمال آفتاب» که شرح دیوان حافظ است و ایشان سهشنبهها خدمت مرحوم علامه طباطبایی میرفته و جلسه غزل داشتند. به ایشان عرض میکرد. ایشان در مقدمه میگوید: "دو نفر به بشریت حق هدایت دارند. یکی حضرت امام گشود و قدرت را دست گرفت. یکی مرحوم علامه که معارف را گشودند. اگر نبود، باب معارف الهی مسدود بود. کسی نمیفهمید." این حق خیلی عظیم است.
پهلوانی تهرانی به شدت مورد احترام مرحوم آیتالله العظمی بهجت بود. کتاب «زمزمه عرفان» هست که در دایره الحساب یک حرفی از ایشان میآورد. بعد آقای وحشت، نه خود آقای وحشت، میگویند که آقای پهلوانی تهرانی چند وقت قبل از اینکه به رحمت خدا بروند، آمدند پیش من با من خداحافظی کردند. گفتند که: "من دیگر شما را ملاقات نمیکنم." با همه شاگردانشان ایشان خداحافظی کردند و گفته به برخی گفته بودند: "که فلان ساعت میآیی، چند نفر از اساتید ما جورای مختلف گفته، اکثر شاگردهای بزرگوار را دیدیم، خدمتشان بودیم. چیزهای مختلف… ساعت میآیی در باز، در نزن، خودت بیا." به یکی میگفتند: "میآیی من وسط نشستم، همه ساکتند، تو هم مثل بقیه بشین. هر کار بقیه میکنند." جنازه در وسط و ماجراها داشتند. بزرگوار. یک همچین تعبیری در المیزان به کار برد. همین کمال. هر کسی ما بالقوه تمام کمالات و اسماء حسنای الهی را داریم. بالفعل هم یک مقداری شده. همین که شما درس میخوانی، یک مقداری علم دارید. به همین میزان مظهر علم الهی هستید. به آن میزان که علم جهل مرکب باشد نه. حالا این را هم در «تصمیم جلد ۱» اشاره کردند. بحث «بسم الله الرحمن الرحیم». علامه اینجا اشاره کردند ذیل این آیه که ما یک «اسم» داریم، یک «اسم الاسم» داریم، یک «اسم اسمی». سه مرتبه. وقت گذشت. جلوتر یکی دو تا آیه این جوری داریم. پوست میکَنَد. غوغا است. پرسیدهاند: "لنگر میاندازد." قیامت. خیلی سه چهار جلسهای سوره اعراف را تموم میکنیم. بحثهای بسیار مهم و مبنایی. حیفم است این جوری بحث کردهام. یالا خودم اگر عقب افتادیم اشکالی ندارد. الحمدلله رب العالمین. اللهم صل علی محمد.
هر چیزی، هر چیزی تعداد افراد هم کمتر باشد. رحمتی که داشته و خلقتی که نمیتوانسته اصطلاحاً یککم تذکرها را بیشتر کند. بیش از این یعنی کم بوده. با این اصطلاحات، جابجا کردن اینها اتفاق نمیافتد. اصل ماجرا شما در محدوده جبر و اختیار باید بحث بکشی. تذکر بیشتر شده باشد، تسهیلات بیشتر شده باشد. رحمت خیلی خوب. یعنی چی بشود؟ یعنی معدات اختیار طرف بیشتر بشود؟ یا اینکه نه، اصلاً از اختیار سوئیچ کند به جبر؟ اگر بخواهد سوئیچ کند به جبر که میشود همان اتفاقی که در مورد حیوانات و ملک و اینها هست. اگر میخواهید بفرمایید در همینها بیشتر کند، باید بفهمند که بیش از این یعنی چقدر در خلقش در وضعش اتصال کم بوده. من میگویم که آقا من درسم را دادم، جزوه را گفتم، ۵۰۰ بار آمدم کلمه به کلمه به همه شاگردها گفتم: "این در امتحان میآید. مراقب این باش. حواست باشد. مراقب آن باش." همه را گفتم. همه در امتحان سر کلاس درس بخوانند و امتحان بدهند و نمره بگیرند. مکانیسم این همینه. اتفاق این است. استادی که یکی از دوستان اساتید حوزه تهران و مدرسشان بودم، امتحان گرفته بود. امتحان های المجز کار داشت و اینها. آمد به من گفتش که: "ببین این برگهها را اگر زحمت نیست، بشین چیز کن." تصحیح کن. من تصحیح کنم به حسب چیز نمره میدهم. به سر متن و فهم و اینها. اشکال ندارد استاد ما کم گذاشته؟ رفقا، رفیق ما که استاد بود، کم گذاشته؟ درس داده، او کم گفته. انجام بشود. در «حقیقیات» باید طرف صاحب این حقیقت بشود. نمیشود که من و شما اعتبار کنیم قبول بشود. زیاد بشود. کنکوریهایمان زیاد بشود. نمیتوانیم فرض کنیم که واقعیت واقعیتی است. درست است. وقتی قرار است برسد به واقعیت خودش برسد. خودش باید بخواهد، اراده کند، تصمیم بگیرد، حرکت کند. حالا من چهکار کنم کسی حرکت نمیکند؟
بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم اجعل ثواب مجلسی… «بسط و گسترش دادن بعد از ایجاد و خلق»، تحولات مختلفی را شامل میشود. بالاخره خلق میشود و پیش میرود. به این واژه «ذر» گفته میشود. «ذرء لجهنم» یعنی: "گویی ما اصلاً اینها را خلق کردیم و پیش بردیم برای اینکه اینها بروند جهنم." عجیب است، عدهای را برای جهنم آفرید! علامه طباطبایی با دو مثال خیلی قشنگ اینجا این را "حل" میکند. مثل این میماند که کشاورزی بگوید: "من دانه را میکارم برای علف هرز." برای اینکه میداند طبعاً علف هرز در میآید، ولی خب یک غایت اصلی دارد، آن هم این است که محصولش به بار بیاید. او یک غایت فرعی دارد و میداند که در حاشیه رشد آن محصول، علفهای هرز و جنس خراب و محصولات اسقاطی هم هست. از همان وقتی که دارد بذر را میکارد، میگوید: "دارم میکارم، یک مشت علف هرز میخواهد دربیاید." این مشکلی ندارد، با اینکه آن غایت اصلی را هم مدنظر دارد.
یا ایشان مثال نجار را میزند که میگوید: "بالاخره چوب را دارم، این الوار را دارم، میخواهم در درست کنم." طبیعتاً یک سری هم ضایعات اطرافش درست میشود. از او بپرسیم: "داری میروی چهکار کنی؟" میگوید: "دارم میروم یک سری ضایعات درست کنم." اصلاً کسی را توبیخ نمیکند، ملامت نمیکند. قطعاً او یک سری ضایعات تولید میکند، ولی طبعاً در تبع تولید، یک سری ضایعات تولید میشود. لذا خدای متعال عالم را آفریده برای آن غایت اصلی که عبودیت و معرفت خدای سبحان و کسب کمالات و مظهر کمالات خدای متعال شدن است. باید اراده و اختیار بدهد به این موجود، برای اینکه به آن درجات برسد و طبعاً این موجودات در اثر اختیار و اراده خودشان دچار کفر و استکبار و طغیان و... میشوند. و هیچ مؤونهای ندارد اگر بگوید: "من دارم میآفرینم که یک عده بروند جهنم." نجاری که بگوید: "من این چوب را دارم میبرم، یک سری ضایعات دارم تولید میکنم." خب این غایت اصلی که نیست. هیچ نجاری چوب را نمیگیرد ببرد برای اینکه ضایعات تولید کند، ولی هر نجاری در مسیر تولید از چوب، حتماً ضایعاتی تولید خواهد کرد. پیشاپیش محاسبه خواهد کرد این ضایعات را. مگر میشود یک نجاری چوب بگیرد، ببرد، در درست کند، و هیچ ضایعاتی نداشته باشد؟ حالا ممکن است گاهی این ضایعات هم غلبه بکند؛ یعنی شما ۱۰۰ کیلو چوب را ببری، از این ۱۰۰ کیلو چوب ۹۹ کیلو ضایعات تولید بشود که یک در درست بشود. شما به غایتت رسیدی. درست است؛ خیلی بحثهای سختی است.
«أحسن تقویم» در مایه اصلی و زمینه اصلی است که او دارد. «أحسن تقویم» در آن وجود خارجی که او باید ایجاد کند که نیست. این نفس تصفیه شده و تعدیل شده و تسویه شده است. همه قوای او یکسان است. هیچ انسانی وقتی دارد وارد عالم میشود، قوای وجودیش غلبه بر هم ندارد. هیچ انسانی نمیآید در حالی که غضب او بر شهوتش غالب است، یا شهوتش بر غضبش غالب است. خود اوست که اینها را فعال میکند. در مسیر فعال کردن، یکی را غالب میکند، یکی را مغلوب. فطرت سالمه این است. هیچ انسانی ولو در جسم خودش هم معلول باشد، مشکلاتی داشته باشد، هیچ انسانی انسان بیرون از احسن تقویم نیست جز: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ» سوره تین، آیه ۴. اصل در خلقت رحمت است. همه زمینهها را ایجاد کرده. اینجا یک زمینهای بوده که برای موعد رفتن به بهشت باشد و او ایجاد نکرده؟ تازه او این زمینهها را ایجاد کرده. یک دم کفر میورزند، باز میبخشد. مغفرت دارد، دعوت دارد. خواندیم آیاتش را دیگر. اینها هلاکتشان حتمی شده.
در آن سه روزی که قرار شد که اینها مسخ بشوند، در آن سه روز باز دوباره دارند چه میکنند؟ یک قومی اینها را موعظه میکنند. کی؟ آن قومی که موعظه نمیکنند، خدا هلاک میکند. میگوید: "برای چی موعظه نکردی؟" غضب، همینها است. «أحسن تقویم» خلق نمیکرد، پس انسان را در مدار رسیدن به همه کمالات الهی نباید میآفرید. میشد جن، مل، ملک که بودش که اینها گفتند: «نحن نُسَبِّحُ لَكْ» سوره بقره، آیه ۳۰.
میخواهی مثالی بزنم؟ امروز در دانشگاه مثالی زدیم، خندیدند. روز «لیلة المبیت»، امیرالمومنین (علیه السلام) جای پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) خوابید. خون واقعی، خیلی واقعه بسیار مهمی است. در روایت دارد که جبرئیل به خدای متعال گفت: "چقدر علی علی میکنی؟ از بین همه موجودات و مخلوقات در عالم، همش علی علی! چهخبر است؟ چه شده؟ چهخبر انقدر علی علی؟" خدای متعال بهش فرمود که: "میخواهم جان عزرائیل را بگیرم. حاضری یک مدت از جانت را ببخشی به او؟ که او بیشتر از تو بماند، تو زودتر بمیری؟" گفت: "ولی علی حاضر شد یک همچین کاری کند. جای پیغمبر خوابید جانش را بگذارد که او بیشتر عمر کند." حالا فهمیدی چرا علی را بیشتر دوست دارم؟ ایثار! «آپشن» در ملائکه تعریف نشده. «آپشن» ایثار ندارد. اصلاً نمیفهمد ایثار یعنی چه. ملکی نمیآید شب به خانه بعد بگوید: "من امروز زلزله بودم و ۵۰۰ نفر قبض روح کردم، خستهام. وردار یک چایی بیاور!" از آن خانمش بگوید: "کهمنم اتفاقاً بخش خواهران بودم، داشتم کمک میکردم، منم خستهام و کار نکردم!" ولی انسان میشود، بعد خشمش را کنترل کند، بعد رشد کند در اثر این کنترل غضب. صفت «حلم» خدای متعال دارد. برای هیچ ملکی حلم معنا ندارد. کدام ملکه حلیم است؟ برای اینکه اصلاً تصادمی برای او رخ نمیدهد که بخواهد حلیم باشد. کدام ملکه با چی درگیر میشود که بخواهد حلم بورزد؟ خب شما قرار است که حلیم بشوی، این شرایط همین پیش میآید دیگر. فتنه هم برایت پیش میآید که حلیم باشی. روشن است کسی که بتواند مظهر حلم باشد، این به رحمانیت نزدیکتر است یا کسی که مثل این؟
ملائکه، انسانها هستند در همان درجه. «فتیله» را کشیده پایین و ملک خلق کرده. اگر قرار است انسان باشد، نقطه تمایزش با ملک چیست؟ یا باید ملک باشد. نقطه تمایزش در همین درگیر بودن قوای اوست که بشود حلم، مظهر حلم بشود، مظهر صبر بشود. اینها را خدا دارد یا ندارد؟ خدا صبور، حلیم، شکور، غفار است. شما باید درگیر بشوی بعد عفو کنی. برای اینکه تو خود مدیریت و مهندسی جهان مشکلی نیست. چون کسانی که اینجا این فضا برایشان فراهم میشود و نمیرسند، از جهت خودشان مقصرند. نه از جهت آن مدیر، نه از جهت آن مهندس. از جهت خودشان کاستیهایی دارند. همین جهنم رفتن اکثریت است که بهشت رفتن اقلیت را ارزشمند میکند. یک دانه امیرالمومنین میشود. همین اکثراً جهنم رفتن است که یک دانه امیرالمومنین شدن را ارزشمند میکند. مسئله این است. نشان میدهد او همه اینها را رد کرد. همه این آفات برای او بود و دچار نشد. صد تا پله است، روی هر پلهای یک کسی مرده. یک نفر که روی هر پلهای ۱۰۰ نفر مردند. یک نفر به آن پله آخر رسیده. یک نفر که رسیده، خیلی مرد بوده. همین که روی هر پلهای ۱۰۰ نفر مردند یعنی خیلی عظمت داشته که این همین پلهها را رد کرده. هر پلهای که ۱۰۰ نفر را زمینگیر میکرد. چه اینکه نرسیده به خاطر این بوده که در رسیدن برای او تعریف نشده بود یا خودش اسباب رسیدن را فراهم نکرد.
«سهل ممتنع» اینجا گفته نمیشود که یک چیزی باشد، تصوراً ممکن است ولی تصدیقاً و ثبوتاً و اثباتاً موانع زیاد دارد. بله. حالا یک وقت است ضایعات زیاد است به خاطر اینکه جنس خود این الوار مشکل دارد. از عینِ هنر میگوید: "۱۰۰ کیلو چوب آشغال به من دادند، یک در سالم درست کردم." حالا جنس را درست آفریده. در فعال کردن این قوا اختیار را دست خود او داده. "من همه این «آپشن»ها و این محیط سالم را در تو قرار دادم. حالا قرار است فعالش کنی. بسم الله، خودت دکمه بزن." نمیزند. چهکار کنیم؟ تلف میشود. «إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ» سوره عصر، آیه ۲. استعداد کاش هدر نمیرفت. قاعده بر این است: "آفریدم." هیچکس فعال نمیکند این دکمهای که باید بزنی تا قوا فعال بشود، نمیزند دکمه را. آن را سپرده به توی آن شرایط و امکانات. هیچی کم نگذاشتهایم برای زدن این دکمه، برای فعال کردن این. هیچکس دچار اینها نشده. همه روایات قبلی بود دیگر مثالی که از تو زده شد. یک وقت نگی "من نمیدانستم." نگی "وای من مشرک بودم." این در درون تو فعال است. به من چه که تو درگیر تعلقات به عالم اسباب شدی؟ من چهکار کنم؟ خب نشد. عالم اسباب را آفریدند برای اینکه تو از این عالم اسباب کمک بگیری و این ملکات و کمالات را در خودت ایجاد کنی. حالا به من چه تو به این چسبیدی؟ وسایل را فراهم کردم، آن هم تازه به نهایت وزن، به اکمل شکل. ۷۰ تا پیغمبر را میکشتند، باز توبه میکردند، خدا میبخشید. دیگر رحمت از این بالاتر؟ زمینه را در اعلا مرتبهاش ایجاد کرده. چرا اینها میروند جهنم؟ "من مانع شدم."؟ نه. «لهم قلوب» سوره اعراف، آیه ۱۷۹. من که قلب را دادم، "لای تفقهون": من قلب تو را فعال کنم؟ میشود یکی از ملائکه، قلبشان را من فعال کردم، تفقه قلوب دارند و تفقه هم حالا در مورد ملک بحث است که میشود قلب داشته باشد یا نباشد، یا نمیشود. چون قلب از تقلبات میآید، یعنی دگرگون بشود. در یک حدی برای ملائکه هم هست. احوالاتشان تا یک حدی دگرگون هم میشود. ملک «مقام معلوم» سوره صافات، آیه ۱۶۴. هرکی در هر درجهای که هست، هست. هیچ ملک نه رشد دارد نه سقوط. چطور معنا میشود؟ بله، «المیزان». چون سوره آل عمران میگوید: "خدا این را نمیگوید که من دین حق را کمک میکنم." خدا میگوید: "هرکی بیشتر کار کند، من کمک میکنم." واسه همین کفار بیشتر کار کردند، کمکشان کرد. آنها پیروز شدند بر غیرالحق و الجاهلیه. جاهلیه ذیل آن آیه خیلی بحث قشنگی دارد. آیه ۱۵۴ به نظرم سوره آل عمران.
پس اینها چرا میروند؟ شما باید یک چیز دیگری داشته باشید، بهتر از این بگویید. خدا نمیتواند آن را بیاورد. بعد بگوییم این... بگویید آن چیست؟ آن چیز بهتر از این، پیشنهاد بهترتان، اختراعتان را بگویید چیست. نه، «نمیتواند» یعنی چه؟ یعنی هست یا نیست؟ این را باید بگویید. یعنی "هست و نمیتواند چیزی باشد، قابلیت داشته باشد و من نتوانم ایجاد کنم." من میتوانم شما را اندازه این اتاق کنم. یک جوری که هم اتاق بر شما محیط باشد، هم شما بر اتاق محیط. این شیئیت ندارد. نظامی بهتر از این نظام محال عقلی است. شیئیت ندارد، قابلیت ندارد که ایجاد شود. خدا هم نمیتواند؟ نمیتواند به این «إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ» سوره بقره، آیه ۲۰. شیئیت باید داشته باشد بعد قادر باشیم. نوع اینهاست که تمایل به عالم ماده دارند و کششها اینها را میکشد. سوره اعراف سختترین سوره قرآن.
بله، «کثیرند، اکثر نیستند.» این هم یک بحثی است که کثیر به معنای «اکثر» بهکار رفته است. زیاد به حسب آن تعدادی که باید به بهشت بروند. تعداد آنها که جهنم میروند، کثیرند، لزوماً اکثر نیستند. آیا اکثریت زیر آبش را میزند؟ «وَ مَا آمَنَ مَعَهُ إِلاَّ قَلِیلٌ» سوره هود، آیه ۴۰. در مورد حضرت نوح، ۸۰ نفر ۹۵۰ سال ایمان آوردند. ۸۲۰ بله، هر ۱۲ سال یک نفر تقریباً. لام غایت مثل اینکه «لِیکُون لَهُم عَدُوًّا» سوره قصص، آیه ۸. و خوب، «لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِهَا» سوره اعراف، آیه ۱۷۹. قلب دارند، قلب دارند. یک بحث خیلی مهمی است. منافق فقیه نمیشود. یک بحث قرآنی بود که «فقه» مال قلب است. «ولکن المنافقین لا یفقهون» سوره منافقون، آیه ۷. فقه دلی به فقه میرسد که سلامت عاقبت داشته باشد.
«لیکون لهم عدواً وحزناً» سوره قصص، آیه ۸. لامش لام عاقبت. خوب یعنی عاقبت این میشود، نه اینکه این کار که بچه را از آب نگرفت فرعون که دشمنش بشود عاقبت. بله. «وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِهَا» سوره اعراف، آیه ۱۷۹. اینها «اعیون» دارند ولی «بصر» ندارند. یا بفرمایید نظر هم حتی دارند ولی بصر ندارند. «وَلَهُمْ آذَانٌ لا یَسْمَعُونَ بِهَا» سوره اعراف، آیه ۱۷۹. این قوا فعال نمیشود. پیغمبر فرمود: "اگر «لَوْ لَا تَمْرِينُ فِی الْقُلُوبِ وَ تَكْثِيرُ فِی الْكَلَامِ» این حرفهای بیخود را اگر نزنید و از این کثرات و هرج و مرج اگر نجات پیدا کنید، «لَتَسْمَعُونَ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَوْنَ مَا أَرَى» هرچی من میشنوم، شما میشنوید، هرچی من میبینم، شما میبینید." خیلی عجیب است هرچی پیغمبر میبیند، شما میبینید. حرفهای بیخود و این حالات قلب، غفلت قلب باعث شده که امیرالمومنین این را داشت. هرچی که پیغمبر برایش وحی شد. خیلی حرف عجیبی است. این همان قوا است که فعال نمیشود. جهنم نمیروند. یک بحث قشن است. جلوتر طی آیه بعد ۲۰ دقیقه نمیدانم چقدر… «أُلَٰئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» سوره اعراف، آیه ۱۷۹. میفرماید که اینها مثل انعاماند، بلکه «أضلّ». یعنی یک ضلالتی به انعام نسبت داده، بعد میگوید این انسانها ذلتشان بیشتر است از حیوان. حیوان که ضلالت ندارد بدبخت. ضلالت ندارد. مخلوق غایتی که برایش در نظر گرفته شده، هرکی دارد در مسیرش فعالیت میکند. کدام گوسفندی دارد غایتی که برایش تعریف شده سرپیچی میکند؟ کدام گرگی دارد سرپیچی میکند؟ کدام گاوی دارد سرپوش میگذارد؟ مرحوم صفایی نقل میکند که یکی از یک بزرگی میگوید: "او گفته بود که اگر خدا این «بل هم أضلّ» را نمیگفت، من دق میکردم. در حق حیوانات دارد ظلم میشود." گاو دارد کارش را انجام میدهد. کدام گاو در مسیری که برایش تعریف شده، کار انجام نداده که حالا خدا بخواهد مذمت کند و شماتت؟ بحث آنجا است که وحوش یعنی انسانهایی که مسخ شدند به شکل وحوش. یا خودِ و قبولاً. تعبیر قبولی با هم که ما نداشتیم اینو امسال، امثال بله. حیوانات در روایت بهشتی داریم. مثلاً الاغ را بهشتی است که حالا بحثش را گذراندیم. در «بدن باران نشست»، میخواست برود نفرین کند. حضرت موسی را مستجاب کرد. سوار الاغ او بود. «أنطَقَهُ اللَّهُ» سوره اعراف، آیه ۷۳. بعد انقدر با لگد زد که الاغه مرد. الاغ بهش گفت... سگ اصحاب کهف بهشتی است. چند تا حیوان دارد که اینها، ناقه صالح، چند تا دارد که اینها در بهشت هستند. اسب امام حسین (علیه السلام) نه. حیوانات بهشتی. حالا حیوانات بهشتی یعنی چه؟ حالا سگ در بهشت بیاید، چهکارش کنیم؟ حمله کند. منظورم سمت یک معانی خاصی دارد.
«لهم آذانٌ لا یسمعون» سوره اعراف، آیه ۱۷۹ مثل ملک گفتیم. شکل خرس ما. ملک خروس داشتیم. شکل گاو داشتیم. ملکه شکل گاو داریم. شما معراج تشریف ببرید. ملک «أولٰئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ». «أضلّ» بودنش به این اعتبار است که او برای این غایت، سعادت رسیدن به کمالات الهیه به نسبت این تعریف نشده برایش. آن کمالات ضلالت انسان برایش تعریف شده و نمیرسد، میشود «أضلّ». «أولٰئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ» سوره اعراف، آیه ۱۷۹. اصل ماجرا غفلت است. خط قرمز. خدا شنوا است. اینها به یک معنا تشکیک است. ما داریم «إِنَّكَ لَا تُسْمِعُ مَنْ فِی القُبُورِ» سوره فاطر، آیه ۲۲. شما حرف پیغمبر را میشنوید یا نمیشنوید؟ «قَالُوا سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا» سوره بقره، آیه ۹۳. شنیدیم و اطاعت کردیم. خودم اطاعت کردم. سَمعه دیگر به گوش میخورد. انسان میشنود. این را پیغمبر فرمودند: "رو چشم." فرمودند: "آخرالزمانیها برادران من، آنها «یُؤْمِنُونَ بِالسَّوَادِ عَلَی الْبَیْضِ» اصول کافی، جلد ۱، ص ۱۷۶." شما پیغمبر دیدید؟ معجزه دیدید؟ آنها سیاهی را روی سفیدی میبینند، ایمان میآورند. یعنی روی کاغذ عبارت است. یک وقتی در بهشت رضا سخنرانی داشتیم. شهادت امام صادق (علیه السلام). آنجا گفتم که همه این شهدا از شیعه تنوری امام صادق (علیه السلام) بالاترند. ادعای سنگینی است. آن طرف امام صادق (علیه السلام) فرمودند که: "برو هارون مکی بود دیگر، تنور بشین." هیچی نگفت. صاف رفت نشست. مکی بالاترند. چرا؟ شما از خود حضرت شنیدید و امر هم بود. اینها از یک فقیهی، فقیهم به اطلاق ادله ولایت فقیه حق داشت که حکم کند. فقیهی به اطلاق خبر زراره. بله دیگر، خبر زراره اطلاق داشته. پس این آقا هرچی بگوید، باید گوش داد. رفتن زیر آتش خیلی حرف است. شهدا مقامشان خیلی بالا است. همینه اینم آزاره. ولی سم داره. خیلیها میشنوند ولی که جن و انس را آورده، به تعبیر غافل هم تعبیر بسیار عمیقی است.
«وَ لِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى» سوره اعراف، آیه ۱۸۰. آیه بله. قبل اینکه خدمت شما برسیم، در ق جلسه بحثی که داشتیم، یک بحث پنجشنبه جمعهها داشتیم. برخی بحثمان این اواخر همین آیه که دیگر بحثمان شهید شد و خدمت شما رسیدیم. بحث بسیار تیکهای که در مورد اسماء الله. ایشان بحث بسیار دقیق و فوقالعادهای است و مرحوم علامه در مورد اسم اعظم اصلاً کلاً مبانی را ریخته به یک چیز جدیدی. کسی قبل ایشان این حرفها را در مورد اسم اعظم نزده. اصلاً کلاً علامه یک چیز دیگر است. اگر کسی بتواند بفهمد که او چی گفته. شهید مطهری میگوید: "من کل فلسفه تاریخ را از سه صفحه المیزان فهمیدم و نوشتم کل کتاب فلسفه تاریخ ۴۰۰ صفحه است." «لیست صفحه المیزان و فهمیدم»، توضیحش دادم، شد المیزان. اینه. اگر کسی بفهمد. عجیب و غریب. «وَ لِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى فَادْعُوهُ بِهَا» سوره اعراف، آیه ۱۸۰. خدا اسماء حسنا دارد. حالا اینجا بحث میکند چرا اسماء حسنا؟ اسم و حسنا است. اسماء به اعتبار جمع اسماء شده حسنا. وگرنه هر اسم میشود اسم احسن. چکیده بحثی که دارند این است که اولاً که اسامی که بین مخلوقات اسامی بد است برای خدای متعال معنا ندارد. اسامی که وصف مادیات است هم برای خدای متعال معنا ندارد. مثل شجاعت. شجاعت فرعِ مادیت. نمیشود گفت: «إِنَّ اللَّهَ شُجَاعٌ». خدا شجاع؟ چون شجاعت فرعِ مادیت است. اسامی که برای مجردات است به نحو ناقص و محدود هم برای خدای متعال معنا ندارد. مثل اینکه علم داشته باشی ولی علم محدود. عالم بهش میگویند ولی بالاخره علمش محدود است. در عالمی که عالم میگویند علمش محدود است. قدوس اثر همین صبر. یعنی اسماء و صفات ناقصه برای خدای متعال معنا ندارد. قدوس یعنی کمالات ناقصه برای خدا معنا ندارد. کمالات محدود، علم محدود، قدرت محدود. ما علم داریم، قدرت داریم ولی این هم برای خدای متعال نیست. حقیقت علم، حقیقت حیات، حقیقت قدرت. لازم میشود اسم احسن و جمعش میشود اسماء حسنا. خدای متعال اسماء حسنا دارد.
دعا دو تا معنا دارد. یک معنا، معنای پرستش. یک معنا، معنای خواهش. المیزان اثبات میکنند که اینجا به معنای پرستش است. خیلی خیلی لطیف است. اینها را اگر کسی بتواند برود در عمق… یعنی شما حالا من میترسم که شبهه بیفتد، توضیح بدهم. شما علم مطلق میپرستی. شما… شما قدرت مطلق میپرستی. حدیث امام هم دارند در «جنود عقل و جهل» و جاهای دیگر. چون اسماء خدا و صفات الهی عین ذات خداست دیگر. شما وقتی خدا را داری میپرستی، داری چی میپرستی؟ یعنی علم مطلق، یعنی قدرت مطلق، حیات مطلق. لذا «أسماء حسنا فدعوه بها» سوره اعراف، آیه ۱۸۰ یعنی عبودیت کنید به این اسماء. فطرت شما گرایشش به این کمالات است و گول میخورد. ضلالت حسن، همین ضلالت این است که این فطرت این را میخواهد. فریب میخورد. دنبال زیبایی است، نمیداند زیبایی مطلق خدا است. دنبال قدرت است، نمیداند قدرت مطلق خدا است. قدرت این را میبیند، مقهور این میشود، تسلیم این میشود، این میشود ضلالت. میرود جهنم. کسی همینه دیگر. چرا اینها میروند جهنم؟ آن باطن را آفریده با این فطرت. «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا» سوره روم، آیه ۳۰. که این گرایشش، یعنی این یک حقیقت بحث است.
اول اسم که انسان یک موجود محتاج است و احتیاج او به کمالات، گرایش او، رویکرد او به کمالات است. کمالات هر جا ببیند میپرستد. و ضلالت این این است که این کمالات را در افراد محدود این دنیا میبیند و تامین این کمالات و تامین نیازها را در این عالم ماده میبیند. او به من نان داد. او رازق است. این فلانه، این چی چی است. الان اگر یک نفر بگوید: "من خالق را غیر خدا میدانم"، شما بهش میگویید چی؟ که من دارم میگویم بسیاری از مومنین هم مبتلا به همین ضلالت هستند. «وَ مَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَهُمْ مُشْرِکُونَ» سوره یوسف، آیه ۱۰۶. اکثر مومنین مشرک. ایمان آوردیم، پذیرفتیم، او فعل را بالاخره میداند دست اوست. قبول، قبولش داریم، منکرش نیستیم. خب حالا یک نفر میآید خالقیت خدا را منکر میشود. میگوید: "خدا را من قبول دارم، ولی خالق غیر اوست." یکی دیگر خلق کرده. این را بهش میگوییم شرک. خب حالا من و شما چی؟ خدا را قبول داریم، ولی رزقمان را آن باباهه دارد میدهد. رزقمان را حوزه دارد میدهد. مراجع خدا حفظشان کند شهریه میدهند. مراجع یعنی این برطرف کننده نیاز را کی میدانیم؟ این است که دارد به ما پول میدهد. پیش این سر خم میکنیم، از این تشکر. آیا اول سوره حمد دارد: «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ» سوره فاتحه، آیه ۲. میگوید هرکی در عالم هر کسی را ستایش و تشکر میکند، دارد خدا را تشکر میکند ولی نمیفهمد. این برای من آب آورد، آن به من نان داد، این برای من خانه ساخت، این مسکن مهر ساخت. خلاصه این تامین نیاز از زید و بکر و امر میداند. این میشود ضلالت. این فطرت دچار ضلالت میشود. گم میکند که اصل این کمالات از کیست.
و اصل توحید کسی بخواهد برسد، همینه. اصل عبودیت. اصل اونی که در عالم «ذرّ» بوده، آن حقیقتی که «أَلَسْتُ» سوره اعراف، آیه ۱۷۲. ببین، من قبلاً از تو اقرار گرفتم. تو گفتی من فقط به تو محتاجم. تو گفتی من فقط به تو محتاجم. بعداً نبینم بگویی به زید و بکر محتاجم. ننه بابام میگفتند: "تو زید و بکر محتاج؟" ربط این آیات به آیه «ذرّ» چی بود؟ حقیقت تو داد میزند تو فقط به خدا محتاجی و فقط اوست که نیاز تو را برطرف میکند. همه کمالات مال اوست مطلقاً. اگر هم کسی در عالم چیزی دارد، او اذن داده، او اجازه داده، از او رسیده. علم مطلق مال اوست. حیات مطلق مال اوست. قدرت، عزت مطلقاً مال اوست. دنبال روزی برویم. شما دنبال روزیتان بروید، واسطه بدانید در سلسله مراتب ارسال رزقتان. موجودات ماجرا معروفه دیگر. کسی آمده به امام رضا گفته بود: "من ترک گناه میکنم، شما فقط هفتهای حالا به پول آن موقع هفتهای ۲۰۰۰ تومان به من بده." قبول. شهرستان کسی نذر امام رضا کرد. "من اگر فلان کار را برای من راه بندازی، من ۲۰۰۰ تومان میدهم. ۲۰۰۰ تومان میدهم به کسی که محتاج است." مال تو، مال امام رضاست دیگر. تو ۲۰۰۰ تومان داری میدهی به امام رضا؟ چهکار داری؟ حالت شماتیکش است ولی اصلش همینه. یعنی اصل ماجرا همینه. خدا فرستاده. خلاصه این است که او فرستاده و همین که تو تعقیبات بعد نماز عشا است دیگر. "خدایا الکی جولان نکنم." خیلی تعبیر قشنگی است. من نمیدانم «فی السماء» نمیدانم رزقم کجاست. در زمین است؟ در دریاست؟ در فلان است؟ من را بفرست آنجا که باید بروم، معطل نشوم. همینه دیگر. رازقیت جنبه رزاقیت خدا. درخواست. میگوید: "همین نگاه اسم اعظم." میگوید: "همینه اسم اعظم." میگوید: "اسم اعظم نیست." چون میگوید: "لفظ نیست. یک لفظی من میگویم، اتفاق میافتد." ادراک شهودی از فقر مطلق میشود. مقام اسم اعظم. شما فوقالعادگی این حرفها مال همینهاست. فقط علامه گفته. شما نمیگویی. او دارد میگوید. آن هم که بگوید، دیگر او دارد میگوید. شما هرچی بگویی آنجا ؟. بهاءالدینی میگوید: "بچهشان بیمار بود. یک نگاه عمیق و با یک حالت خاص. بچه داشت میمرد." چقدر انسان بچه… پا شد. اسم اعظم. «یا هو یا من» از همان در که یا «من» دارد این حرف را میزند. هرچی بگویی اسم اعظم است. مثلاً لازم نیست چیزی بگوید. همین ادراک خودش اسم اعظم است. میفهمد که همه کمالات مال اوست و هرچه که هست فقر. تو عالم هدایت یعنی همین. ضلالت یعنی: «غَيْرِ الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِی أَسْمَائِهِ» سوره اعراف، آیه ۱۸۰. رها کنید کسانی را که الحاد در اسماء او دارند. الحاد در اسماء دارند یعنی چی؟ یعنی اسامی را به اسماء و سمی میگویند. به این میگوید رازق، به آن میگوید رب، به آن میگوید مالک، به آن میگوید مقتدر، به این میگوید عزیز. «عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ» سوره منافقون، آیه ۸. منافقین دیگر فکر میکنند عزت پیش کفار است. قرآن «أُوَلَئِكَ يُحِبُّونَ… أُولَئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ» سوره منافقون، آیه ۹. آنها را عزیز قدرتهای جهانی ما با قدرتهای جهانی وزیر امور خارجه فلان کشور آمد نشست پای میز با ما صحبت کرد. عزیز را او میداند. الحاد «یُجْزَوْنَ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ» سوره اعراف، آیه ۱۸۰. پاداش داده خواهند شد آنچه را که عمل میکردند. عملشان بر مبنای همین ادراکشان بوده که ادراک ضلالتآمیز بوده. عمل هم نتیجتاً میشود کفر، عمل سیئه. «وَ مِمَّنْ خَلَقْنَا أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ» سوره اعراف، آیه ۱۸۱. خود عمل را جزا داده. یعنی صورت حقیقی و ملکوتی عمل. خدای متعال مانع غفران خدا این است که بین صورت ملکوتی و انسان مانع نیست. عفو خدا وقتی مانع نیست، میشود جزا. خیلی اینها مال المیزانهاست. اینها مال المیزان است.
حضرت استاد آیتالله جوادی آملی واقعاً مبانی محکم تفسیر و قرآن و این حرفها و معارف واقعاً بخش عمدهای توسط اینها زنده مانده. باب معارف را علامه طباطبایی به روی بشر گشود. تا قیامت مقدمه کتاب «شرح جمال آفتاب» که شرح دیوان حافظ است و ایشان سهشنبهها خدمت مرحوم علامه طباطبایی میرفته و جلسه غزل داشتند. به ایشان عرض میکرد. ایشان در مقدمه میگوید: "دو نفر به بشریت حق هدایت دارند. یکی حضرت امام گشود و قدرت را دست گرفت. یکی مرحوم علامه که معارف را گشودند. اگر نبود، باب معارف الهی مسدود بود. کسی نمیفهمید." این حق خیلی عظیم است.
پهلوانی تهرانی به شدت مورد احترام مرحوم آیتالله العظمی بهجت بود. کتاب «زمزمه عرفان» هست که در دایره الحساب یک حرفی از ایشان میآورد. بعد آقای وحشت، نه خود آقای وحشت، میگویند که آقای پهلوانی تهرانی چند وقت قبل از اینکه به رحمت خدا بروند، آمدند پیش من با من خداحافظی کردند. گفتند که: "من دیگر شما را ملاقات نمیکنم." با همه شاگردانشان ایشان خداحافظی کردند و گفته به برخی گفته بودند: "که فلان ساعت میآیی، چند نفر از اساتید ما جورای مختلف گفته، اکثر شاگردهای بزرگوار را دیدیم، خدمتشان بودیم. چیزهای مختلف… ساعت میآیی در باز، در نزن، خودت بیا." به یکی میگفتند: "میآیی من وسط نشستم، همه ساکتند، تو هم مثل بقیه بشین. هر کار بقیه میکنند." جنازه در وسط و ماجراها داشتند. بزرگوار. یک همچین تعبیری در المیزان به کار برد. همین کمال. هر کسی ما بالقوه تمام کمالات و اسماء حسنای الهی را داریم. بالفعل هم یک مقداری شده. همین که شما درس میخوانی، یک مقداری علم دارید. به همین میزان مظهر علم الهی هستید. به آن میزان که علم جهل مرکب باشد نه. حالا این را هم در «تصمیم جلد ۱» اشاره کردند. بحث «بسم الله الرحمن الرحیم». علامه اینجا اشاره کردند ذیل این آیه که ما یک «اسم» داریم، یک «اسم الاسم» داریم، یک «اسم اسمی». سه مرتبه. وقت گذشت. جلوتر یکی دو تا آیه این جوری داریم. پوست میکَنَد. غوغا است. پرسیدهاند: "لنگر میاندازد." قیامت. خیلی سه چهار جلسهای سوره اعراف را تموم میکنیم. بحثهای بسیار مهم و مبنایی. حیفم است این جوری بحث کردهام. یالا خودم اگر عقب افتادیم اشکالی ندارد. الحمدلله رب العالمین. اللهم صل علی محمد.
هر چیزی، هر چیزی تعداد افراد هم کمتر باشد. رحمتی که داشته و خلقتی که نمیتوانسته اصطلاحاً یککم تذکرها را بیشتر کند. بیش از این یعنی کم بوده. با این اصطلاحات، جابجا کردن اینها اتفاق نمیافتد. اصل ماجرا شما در محدوده جبر و اختیار باید بحث بکشی. تذکر بیشتر شده باشد، تسهیلات بیشتر شده باشد. رحمت خیلی خوب. یعنی چی بشود؟ یعنی معدات اختیار طرف بیشتر بشود؟ یا اینکه نه، اصلاً از اختیار سوئیچ کند به جبر؟ اگر بخواهد سوئیچ کند به جبر که میشود همان اتفاقی که در مورد حیوانات و ملک و اینها هست. اگر میخواهید بفرمایید در همینها بیشتر کند، باید بفهمند که بیش از این یعنی چقدر در خلقش در وضعش اتصال کم بوده. من میگویم که آقا من درسم را دادم، جزوه را گفتم، ۵۰۰ بار آمدم کلمه به کلمه به همه شاگردها گفتم: "این در امتحان میآید. مراقب این باش. حواست باشد. مراقب آن باش." همه را گفتم. همه در امتحان سر کلاس درس بخوانند و امتحان بدهند و نمره بگیرند. مکانیسم این همینه. اتفاق این است. استادی که یکی از دوستان اساتید حوزه تهران و مدرسشان بودم، امتحان گرفته بود. امتحان های المجز کار داشت و اینها. آمد به من گفتش که: "ببین این برگهها را اگر زحمت نیست، بشین چیز کن." تصحیح کن. من تصحیح کنم به حسب چیز نمره میدهم. به سر متن و فهم و اینها. اشکال ندارد استاد ما کم گذاشته؟ رفقا، رفیق ما که استاد بود، کم گذاشته؟ درس داده، او کم گفته. انجام بشود. در «حقیقیات» باید طرف صاحب این حقیقت بشود. نمیشود که من و شما اعتبار کنیم قبول بشود. زیاد بشود. کنکوریهایمان زیاد بشود. نمیتوانیم فرض کنیم که واقعیت واقعیتی است. درست است. وقتی قرار است برسد به واقعیت خودش برسد. خودش باید بخواهد، اراده کند، تصمیم بگیرد، حرکت کند. حالا من چهکار کنم کسی حرکت نمیکند؟
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه بیستم
تفسیر سوره اعراف
جلسه بیست و یکم
تفسیر سوره اعراف
جلسه بیست و دوم
تفسیر سوره اعراف
جلسه بیست و سوم
تفسیر سوره اعراف
جلسه بیست و چهارم
تفسیر سوره اعراف
جلسه بیست و ششم
تفسیر سوره اعراف
جلسه بیست و هفتم
تفسیر سوره اعراف
جلسه بیست و هشتم
تفسیر سوره اعراف
جلسه بیست و نهم
تفسیر سوره اعراف
در حال بارگذاری نظرات...