متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. «اللهم اجعل مجل...» پایه آیتالله جوادی آملی. آیهی «ذَرّی» بحث از مباحث –بهقول مرحوم علامه طباطبایی– از سنگینترین آیات قرآن است. بحثش هم بحث بسیار مفصلی است، حالا مختصراً پیرامونش بحث میکنیم. آیهی ۱۷۲.
خب اینجا که یک بحث مختصری دارد، مرحوم آقای مصطفوی واژهها را شرح دادهاند: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ». «ذُرّیَه» از «ذَرّ» گرفته شده؛ «ذَرّی» بوده، تاچ تای تنیس نسبت! و البته شاید برخی اینجوری برداشت کرده باشند که این فاعل است، ولی خب «ذُرّیَّهٌ علی ذُرّی» بهتر است؛ «ذُرّیَهَ» منصوب باشد. «ت» منصوب چیه؟ زور! «ظَهْر» چیه؟ ذَرّ در «ذُرّت»! میگویند «ذُرّت» هم همین بر وزن «فَعْل» از مادهی «ذَرّ». «ذَرّ» بهمعنای پخش و پراکنده کردن است؛ «ذَرَّه» بهمعنای پراکنده شدن. گفتیم «فَعْلَه» یعنی چه؟ «ما یُفْعَل». «ذَرَّه» یعنی «ما یَذَرُ»؛ آنچه پخش میشود، آنچه پراکنده میشود. خب آنچه پراکنده میشود «ذُرّیَهی» شماست؛ پراکندهشدگان نسلی که از شما پراکنده و منتشر میشود، این میشود «ذُرّیَهی» شما. یک جای دیگر هم «ذُرّیَه» را داریم؛ کجا داریم؟ ما در قرآن زیاد داریم، یکیش «قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ».
چند شب پیش کسی تماس گرفت، گفت که سؤالی دارم، شماره شماره فرزند آیتالله فلانی. سؤال سختی بود. اول من جا خوردم از سؤالش، ولی الحمدلله توانستم. گفت که مگر قرآن نگفته «لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ»؟ هیچِ پیغمبری مسئول از ظلم نذاشته که! خدا آدم را ظالم دانسته، موسی را ظالم دانسته، یونس را ظالم دانسته! این چه عهدی است که به همه ظالمین رسیده، فقط ابراهیم دعا کرد نرسد؟! پاسخش «عهد الظالمین» است: گفت به ذریهی من بده، از ابراهیم بودند دیگر. خدا گفت عهد من به ظالمین نمیرسد. خوب ظالمین را هم که گفتند مطلق ظلم دیگر. اطلاق خوب! که هستی؟ یونس ظالم است. قرآن میگوید ظالم است: «لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ». آدم هم که ظالم است: «ظَلَمْنا أَنْفُسَنا...». حضرت نمیدانم موسی ظالم است. همه اینها، خلاصه تعبیر ظالم برایشان، یک ظلمی را قرآن به کار برده است. این چه عهدی است که به همهی اینها رسید؟ غزاله من بودم، جنبش خودشون بودم، نفسی اثرش به بقیه برسد. پیامبران وجود دیگر، عهدی از ظالم... چیزهای خیلی عادی تجارت. این دیگر، پاسخ پاسخش این است که یک پاسخ این است که خوب چه خواست حضرت ابراهیم برای ذریهاش؟ امامت خواست. امامت نرسید. خود قرآن در قرآن امامت فقط منحصر به ابراهیم بود. تعبیر تصریح قرآن در امامت بعد از هیچ کسی تصریح به امامت بالاتر از آن نیست. ذیل همین آیه، ذیل همین آیه المیزان مطالعه بفرمایید. توضیح: بعد از نبوت، امامت، یعنی چه؟ امامت بعد از نبوت بالاتر از نبی بودن در بین انبیایی که در قرآن خود شیعه امیرالمؤمنین. بله، حالا در صورت دانلود اینکه در مورد اهل بیت سبيل ظالم چطور میشود بحث دیگر است. آن در مقام دعا و اینها یونس هم؛ ولی خب مثلاً در مورد حضرت آدم تعبیر تند هم دارد: «فَغَوَیٰ رَبُّهُ» روایت مثلاً از «ما» یا جای دیگر، خلاصه چند تا تعبیر یادم هست، در مورد انبیا گفت: «قَالَ هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ». درجات دارد و چطور امامت با کدامش سازگار است، با کدام؟ سؤالش خلاصه سؤال جانداری بود، جواب گرفت. صحبت کردند که من قانع شدم. آن بچهدار بعد از اینکه... نه، نه، این دعایی که کرد «مِنْ ذُرِّیَّتِی» بعد از این بود که اسماعیل را برد، سر برید. بعد از آن امتحان بود.
خب حالا از بحث آیه زر درنیایم، وقتمان هم کم است. «ذُرّیَّه» پس روشن شد چیست. خب، «اَخَذَ ذُرّیَّه» یکیش همین بحث ظلم است، یکیش بحث عهد است، یکیش بحث امامت است. امامت با چه مرتبهای از روایات؟ حالا بحث مفصلی است، جای تأمل هم دارد. خدا «رَبُّ» را اخذ کرد. بعد از آن ماجرایی که «نَطَقَ الْجِبَالُ»، «نَسَخَ الْجِبَالُ الْکَرِیمَ» و عهد گرفتیم و اینها. میخواهد بفرماید که ما یک عهد عمومی... اینجوری هم هست که فقط این جور نبوده که قوم موسی بودند که آنجوری ما ازشان عهد گرفتیم، از همه عهدی داریم. اخذ کرده رب تو از بنیآدم، فرزندان آدم. خب تو این سوره بحث آدم و بنیآدم و اینها خیلی بود دیگر. از بنیآدم، از کجایشان؟ از «ظهورشان»، از «ظهورهم» اخذ کرد ذریهشان را، از پشت اینها. «ظهر» کمر. حالا جمعش «ظهور»، در مقابل «بطون». این ذریه را، خدا گفتند که همه افراد بشر را که در نسلهای آتی میآیند را همه را خدای متعال گرفت و «أَشْهَدَهُمْ عَلَیٰ أَنفُسِهِمْ». یا حضرت عرفانی که دیوانه کننده است این آیات! «أَشْهَدَهُمْ عَلَیٰ أَنفُسِهِمْ». اشهاد کرد ایشان را بر خودشان. خیلی تعابیر... دو هفته شاید شد، یک هفته دو هفته درس گرفتیم این «أَشْهَدَهُمْ عَلَیٰ أَنفُسِهِمْ»، «أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ»؟ اشهاد کرد ایشان را بر خودشان و فرمود: «أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ»؟ شهود. اشهاد بهمعنای اشراف، حاضر کردن، «جَعَلَ وشِیذَا»، شهوداً. خدا، خدا اینها را صاحب شهود کرد بر انفسشان؛ یعنی به شهود نفس رسیدند. وقتی به شهود نفس رسیدند، فرمود: «أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ؟». همان که «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ». خودش را، حقیقت خودش را که شهود کرد، حقیقت رب را هم شهود. خدای متعال فرمود نفس، وقتی حقیقت انسان فقر است، این فقر محض را وقتی شهود کردند، حالا این فقر محض ربط محض به کیست؟ به من، من رب تو نیستم. ربوبیت را... یک دور لقاءالله داشتیم، یک بار شهود نفس داشتیم، یک بار شهود ربط داشتیم. خواب بودی؟ بردنت! چرا مثلاً آبشار نیاگارا، مثلاً آدم بیقرار میشود؟ دیگر میگوید آقا یک بار ما را بردی، من آنجا رفتم، حالم نشده، دوباره باید بروم. حالا یک بار ما شهود نفس برایمان حاصل شده. البته مرحوم علامه بحث مفصلی اینجا دارد که این عالم زر یک عالم دوره زمانی است. دوستان مطالعه کنند، یک چهل صفحهای تقریباً بحث است که اول ادله مثبتین، ادله منفین، نافین. کسانی که نفی میکنند، کسانی که اثبات میکنند منفیاند. البته درست است. خلاصه آنهایی که اثبات کردند عالم «ذرا» قبل از این عالم بوده، ادلهشان چیست؟ آنهایی که نفی میکنند، میگویند عالم «ذرا» بوده، ولی تقدم زمانی ندارد، تقدم رتبی دارد. اصلاً زمان نداشته. همین است، هر کسی دارد تو این عالم میآید این اتفاق دارد، اشهاد رب دارد برایش، اشهاد نفس و اشهاد رب دارد صورت میگیرد. اینجوری نبوده که یک عالمی بوده، آنجا یک اتفاقی افتاده، همه را خدا جمع کرده، اشهاد کرده، بعد ازشان عهد گرفته، بعد آمدیم تو عالم بعدی قبل از دنیا نبوده، موازی با دنیا. هر کسی میخواهد وارد دنیا بشود، حقیقت او این را درک کرده که تو فقر محضی. بعد که میآید به کالبد بدن، به بدن تعلق پیدا میکند، این «شواغل» و «شواه» آن حقیقت را برای او به دست نسیان میسپارد. چهل صفحه المیزان را برایتان یک کپسول کردم. جمله تازه میرود تو روایات. حالا تو روایات چه میگوید؟ اول سنگینترین جاهای قرآن، اگر نگوییم سنگینترین آیه قرآن است، واقعاً همینطور است. یکی از سنگینترین آیات قرآن. عالم جداگانه رتبی هست، زمانی نیست. هر کسی که زمانی... نه زمان نیست دیگر، یک برهه زمانی ندارد. همین که دارد میآید، همان وقتی که نفس دارد تعلق میگیرد به این بدن، همان وقت این را درک کرده، این شهود کرده. قبل دنیاست، ولی یک عالم جداگانه قبل دنیا نیست. هر کسی که دارد میآید این شهود برایش حاصل. یک عالم جداگانهای که ما آنجا زندگی کردیم و بعد نمیدانم زر بوده و نمیدانم کوچولو بودیم و بعد چیچی بودیم و اینها. این یک بحثی است مفصل. کتاب «فطرت در قرآن» آیتالله جوادی را مطالعه بفرمایید. دویست صفحه آنجا تقریباً ایشان بحث میکند، نظر علامه را پنج تا اشکال بهش وارد میکند، رد میکند. ایشان اشکال میکند، نظر علامه را رد میکند. در کتاب «در قرآن» جوادی آمده، شمشیر را گرفته که یکییکی میزند. سفری که برمیگردانی. ایشان گفته که، و این اشکالات محضر حضرت استاد، هر پنج اشکال مطرح شد و ایشان هیچ کدام از این پنج اشکال را نپذیرفتند و آن مرد الهی با آن بصیرت ملکوتی چیزی میدید که ما در حجاب ماندگان نمیفهمیم. مرد الهی یک چیزی میفهمید. خیلی جالب است این تیکه. «فطرت در قرآن» بحثش را مطالعه بفرمایید. در مورد عالم «اَزَلی» بحث بسیار سنگین قرآنی قالب تمثیل است و اصلاً زبان، زبان مثل نمادین است، اصلاً یک چیز واقعیت دارد به اینها نیست. حالا بحثش مفصل است، مطالعه کنید. ایشان هم اینجا مطرح میکند. علامه حتی پیغمبر اکرم اولین کسی است که «بَلا» تو روایت دارد، تو ارشاد شیخ مفید، از اولین کسی که «بَلا» گفت، پیامبر اکرم بود. نفر دوم هم امیرالمؤمنین. پس چطور میشود اولیت را ایشان میگوید؟ به حسب مقام است که اولیت دارد، به حسب جنس نفس، چه واژهای به کار ببریم، از جهت درک آن، یعنی بین این نفوس، کی بیشتر از همه حقیقت و حقیقت را در وساطت فیض است، او اولویت دارد در شهود. نه اینکه یک جمعی بوده توی دورهای بوده، به یک چند نفر عرضه شده، یکی زودتر پاشده گفته آقا بله، یکی دیرتر گفته بله. نه یک نفسی قرب بیشتر دارد، یکی بُعد بیشتر دارد. یکی ساختار وجودیش لطافت و نورانیت بیشتر دارد. «طینت» او چیه؟ آن فراز زیارت جامعه کبیره: «طابَتْ وَ طَهُرَتْ بَعضُها مِن بَعد»، قبلش چیه؟ «خَلَقَکُمْ وَ نُورَکُمْ چی و طینتکم...» اونی که ابوفاضلمون هم نیست. سیستمش از خودش نیست. حقیقتشان، نورشان. اینها اصلاً «خَلَقَکُمُ اللَّهُ أَنْواراً فَجَعَلَکُمْ بِعَرْشِهِ مُهَذَّبِینَ». نور بودند. بعد انوار اصلاً بحث خلقت نوری اینها، بحث مفصلی است. جام، یک جامی بوده که جام زهرا، وقتی عرفان و سیاهسفید، هر کدوشون یک تستی زدن. استفاده جامعه کبیره نیست. این خیلی مهم است: «اَرواحُکُمْ وَ نُورُکُمْ وَ طِینَتُکُمْ وَاحِدَةٌ، خُلِقَتْ مِن فاضِلِ طِینَتِنَا». یعنی یک طینت اصل طینت که بحث بسیار سخت است. شش و هفت و هشت روایات مفصل عجیب و غریب دیوانه کننده، سرش درد میگیرد. نور شما، روح شما و طینت شما یکی است. «طابَتْ وَ طَهُرَتْ بَعضُها مِن بَعد». شما تازه یک انواری بودید که در «محدق» به عرش بودید. «حدقه حول عرش». خدا بر ما منت گذاشت شما را فرستاد پایین. خب پس اینها تو عالم انوار بودند. از باب آن عالم انوار که واسطه فیض، مخلوق اوله، اولیت دارد در «بَلا» گفتن. دقت بفرمایید. و بقیه همه «فاضِلِ طِینَتِ» اینها هستند. هر کی از «فاضِلِ طِینَتِ» اینها است، او هم «بَلا» گفته. هر کی از طینت سجین، روایت دیگر دارد که کفار طینتشان از کجاست؟ این از آن طینت است. «بَلا» نگفته. بسیار مفصلی است، سختی را مطرح کنیم. یعنی چه؟ در حد آیه، در حد ترجمهاش حل بشود. در پیمان اصلی المیزان را «أَشْهَدَهُمْ عَلی أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ؟» من رب شما نیستم؟ «قالُوا بَلیٰ». گفتند چرا. بلا و نعم هم اینجا تفاوت نیست. چرا گفتند چرا. «شَهِدْنَا». بلا شهدنا. چرا؟ ما شهود کردیم ربوبیت تو را. «أَنْتَقُولُوا»، یعنی من این کار را کردم که یک وقت نگویید، «لَا تَقُولُوا». یعنی به خاطر گفتن این، این کار. یعنی از باب اینکه حجت را تمام کرده باشم که روز قیامت یک وقت نگویید: «إِنَّا کُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِینَ». نگویید ما از درک این ربوبیت غافل بودیم و این عهد را درون خودمان نداشتیم. نه شما به علم حضوری اگر بروید در اعماق خودتان توجه بکنید، منصرف بشوی از این ارتباطات ظاهری، از این تعلقات ظاهری. هر کس در اعماق وجود خودش ربط... شما مثلاً اسم اعظمم همین است. همین اشهاد، این حالت، این حالت اسم اعظم است. کسی به این برسد، به مقام اسم اعظم رسد. اسم اعظم جلوتر داریم. آن جا هم بحث این است که کسی اگر درک حقیقی بکند از فقر مطلق خودش آقا من فقر محضم و هر آنچه که تأثیر است در عالم و هر آنچه که اراده است از خدای متعال است. دار حرفهای منصور حلاج و اینها «أَنَا الْحَقُّ» و اینها. حق جوادی، تو مرحله افعال درست است. تو مرحله فتو ذا، کسی میتواند مظهر تام حق بشود در مرحله افعال. حالا بحث بکنم که باز علامه چی میگویند؟ میگویند صفات ذاتم میتواند برود. «رساله الولایه» را مطالعه بفرمایید. نفیسترین اثر علامه طباطبایی که امید برای شفاعت در قیامت به «رساله الولایه». خدا حرفهایی را بر این زبان جاری کرده. «لَمْ یَسْبِقْ لَمْ یَسْبِقْنِی أَحَدٌ». قبل از من کسی تو عالم این حرفها را... الولایه چطور است که مثلاً امثال ابن عربی و ملاصدرا انقدر فحش خوردند، علامه سالم ماندند؟ نمیدانم، تو قالب تفسیر و علمی و به دور از برکت انقلاب بوده و شاگردانی که داشتند. یکی از مشکلات واقعاً همین است که شاگرد نداشته. مصائبی که برای اینکه شاگردی که بخواهد دفاع بکند و حرف بزند و تقلید بکند، نبود. خلاصه مرحوم علامه آنجا مباحث را مفصل تو «رساله الولایه»، مخصوصاً فصل پنجم شاهین، مطالعه بکنید. کسی بفهمد دیوانه میشود، به بیابان میزند اگر فصل ۵ رساله را بفهمد. عرفان است دیگر، کلاً عرفان است کل سرسبد آثار. تعابیری دارند و عرض کنم خدمتتان که یک شرحی هم آیتالله جوادی تازگی دو جلد چاپ شده، شرح «رساله الولایه» از ایشان، بیشتر قالب فلسفی دارد. دیگرانی هم نوشتهاند، شروح عرفانی. دو سه فصل اولش برای من قابل فهم نیست. دو سه فصل اولش باز مباحث چیز. فصل پنجم دیگر خیلی آنجا همه این حقایق و اینها را میشود. ایشان با یک زبان و ادبیاتی خوب جا انداخته، برهانی. من اینجا آوردم که کسی تا حالا توحید را نتوانسته این شکلی تبیین بکند. معارف این کتاب را کسی ندارد. علامه که اهل این حرفها نیست. اینجا این جوری میگوید: «امید من در قیامت به این کتاب و خیلی حرفهای این شکلی». کسی میخواهد این مسائل جا بیفتد که اصلاً شهود یعنی چی؟ حالا «رساله لب و لباب» تا حدی اشاراتی به این مباحث دارد. هر چقدر برخی اساتید مخالف بودند با اینکه این کتاب فارسی چاپ شده. اساتید خیلی منقد بودند به اینکه این کتاب چرا فارسی نوشته شده. «رساله لب و لباب» بعد عربی نوشته بشود که اهلش بخواند. الآن فکر میکند در هجرت کبری است مثلاً، تو مراتب دارد سیر میکند تو تخیلات توهماتش. ولی خب یک اشاراتی تو «رساله لب و لباب» دارند به این مباحث که فنا یعنی چی؟ بقا یعنی چی؟ مباحث این خلاصه این حالت اشهاد علی انفس همین حالت فنا. به قول اینها که میگویند که یک کسی خودش... یعنی میبیند که تو این عالم اوست که دارد کار میکند، هیچ کس هم نیست. حالا برخی داستانها را عجیب غریب میگویند آدم نمیفهمد یعنی چی. در مورد مرحوم حداد یک داستانی دارم: عالم زر یعنی از این جنس است، اینها که دارم میگویم یعنی از حداد دارم که اینها سوار... شاید خوانده باشی تو این کتاب «روح مجرد» است. سوار تاکسی شده بودند کاظم کربلا، اتوبوس. هفت نفر بودند، شش نفر بودند. پیاده که می شوند، مرحوم حداد کرایه پنج نفر را میدهد. آن راننده میگوید که آقا شش نفریم. میگوید: نه دیگر، ۱، ۲، ۳، ۴، ۵. میگوید: آقا شش تاییم. ۱، ۲، ۳، ۴. آخر تعبداً قبول کرد که شش. چون باور نمیکرد که من هم هستم. اینکه من هم هستم قبول نداشت. حالت یعنی چی؟ اصلاً نمیفهم. منی نیستیم. کی؟ ما نمیفهمیم یعنی چیها؟ یعنی حتی تصورش هم برای ما سخت است. حالا این حالات اصلاً یعنی چی؟ کس دیگری را دارد مؤثر میبیند، کس دیگری دارد کار میکند. گفتند تشبیه کردهاند به حالتی که الآن مثلاً این ساعت. فنا را برخی این جوری تشبیه میکند، میگویند که این ساعت الآن ستارهها هستند یا نیستند؟ الآن ستاره تو آسمان هستند. چرا دیده نمیشود؟ نور خورشید جایی نمیگذارد برای دیده شدن ستاره. حالت فنا یعنی اگر کسی فهمید که مرید در عالم الله، محی در عالم الله، خالق الله، رازق الله، همه عالم با اراده «لاحَوْلَ». روایت «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ». این خود یک مرتبه عرفانی درک است. که بایبالله یک مرتبه الا او قیومیت دارد بر تمام حول و قوهای که در عالم دارد رخ... کسی این را بفهمد فانی میشود. کی دارد پول میدهد؟ او دارد پول... «أَشْهَدَهُمْ عَلَی أَنفُسِهِمْ». درک ربوبیت، معرفت نفس همین. کسی به این حالت که برسد «عَرَفَ رَبَّه». که او دارد کار... بله. حالا این شناور، این قبلاً برای ما حاصل شده. یک بار این اتفاق افتاده. بعداً که این تعلق گرفته به بدن، همان ماجرایی که تو حضرت موسی «اُنْظُرْ إِلیٰ» آن هم همین است. یعنی آن رؤیت هم همین «أَشْهَدَهُمْ عَلَیٰ أَنفُسِهِمْ». ایشان هم همین را میخواست. تا وقتی که تعلق به عالم ماده داری نمیشود. این اتفاق نمیافتد. چون مجبور... بالاخره نیاز داری به آب. تشنه میشوی. وقتی میخواهی آب بخوری از آن حالت اشها در میآید. باید تشنه بالاخره یک توجه مایی باید به این آب داشته باشی. کی آن حالت استقرا حاصل میشود؟ وقتی از دنیا بروی. ملاقات بعد از اینکه کسی از این تعلقات اگر فاصله بگیرد از این آلودگیها، ما درگیریم دیگر. درگیریم، درگیر همین خلاصه، درگیر این عالم مادهایم، درگیر خورد و خوراک و شهوات و این از آنهایی که آن بزرگان ادراکاتی که اینها دارند و حقایقی که اینها میچشند، محروم. خلاصه خدا این را به ما این درک را داده. روز قیامت هم میگوید که نمیتوانی بگویی من غافل بودم. این ادراک را داشتی. تو اعماق وجودت اگر اینها را کنار میزدی، باطن تو، حقیقت تو داد میزد که تو عبدی و ربی داری. تو به خودت اگر مراجعه میکردی، قرآن «اِرْجِعُوا اِلَی اَنفُسِهِمْ» تعبیر به این «فَرَجِعُوا» بیارید سوره انبیاء اگر اشتباه نکنم بخوانید سوره انبیاء ۶۴. آه وقتمان هم رفت. اینها که گفتم که این بتها و اینها از ابراهیم. این ماجرا را برایش در آورد. داستان عجیبی است. بگویید آیه را. «فَرَجْ»، اولش «فَرَجْ» خیلی عجیب استها. «فَرَجَعُوا إِلَی أَنْفُسِهِمْ». نفسی که اشهاد کرده و شهود کرده به آن که برگشتند چی گفتند؟ گفتند: «إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ». خودشان به خودشان گفتند: تو ظالمی. خیلی عجیب است. میگوید برگشت به آن حقیقت خودش. یک لحظه استدلال را که دید. چون علامه میگویند که یا کسی باید شهود داشته باشد یا غیر از شهود طریقش استدلال است. برای کسی که در حجاب است طریقش استدلال است. یا باید برهان دیگر، یا باید شهود کنید این حقیقت را، یا اگر راه برای شهود که برای عمده ماها شهود میسر نیست، برای ماها استدلال است. دیگران شهود میکنند، حقایق ما استدلال با استدلال میرسیم. حالا اینها به استدلال که برایشان آمد که بابا این که نمیتواند مؤثر باشد، او برگشت تو خودش. بعدیش نوک چپ کردند، باز دوباره چپ کردند به همان تعلقات و کشوقوس دنیوی. دوباره گفتند که بابا تو که میدانی اینها که نمیتوانند حرف بزنند. یک لحظه به نفس رجعت، به نفس همان که شهود حق کرده، برگشتند. عالم زرشان به این تعبیر باید بگوییم. یک لحظه این را برگشتند به عالم زر خود. روز قیامت همه را مواخذه میکند به اینکه عالم زرت با تو بود و آن حقیقت عالم زر و آن اشهاد نفس با تو بود. برای چی شرک ورزیدی؟ حتی خود اینها یک لحظه رجعت به نفس کردند. تا یک حدی انشاءالله که این آیه جا افتاده باشد. بحث کلیاش را باید مطالعه بفرمایید که ادلهای که مرحوم علامه بردهاند و توضیحاتی که دادهاند توی یک جلسه و نیم ساعت و اینها حل نمیشود. توضیح دادهاند که این اخذ به چه معناست؟ عرض کنم که ذریه را اخذ کرد یعنی کانَهو در معرض توجه قرار داد. یک چیزی را شما میگیری یعنی میگیری که در مرز توجه، در معرض توجهت داشته باش و با قوت در معرض توجه داشته باشی. این اخذ هم یعنی همین در معرض توجه و حالا بحث مکالمه و اینها و چه شکلی بود و اینها که خب حالا بخوانیم که دیگر فرصت نمیرسد تو این دو دقیقه. دو سوت دو تای بعدی را بخوانیم. ایشان، ایشان بحث خاصی ندارد ولی نکته قشنگی اینجا دارد. ایشان میگوید که نتیجه این اشراف و اشهاد و اینها آری، انسان چون توجه طبیعی و خالص به وجود خود و صفات و خصوصیات فطری خود را ببیند، قهراً احتیاج وجود خود را به مبدأ قادر و عالم بینیازی دیده و به فطرت پاک و صاف خود با زبان حال گویای توحید خواهد بود. باید توجه داشت که زبان وسیله نطق و بیان مطالبی است که در خارج روشن و آشکار نشده. حالا این بحث مکالمه اینها چطور است؟ مکالمه باطنی با نفس. این چنین محتاج به گفتار با زبان بیان ندارد. این جوری نبود که گفتوگویی صورت گرفته. خدا با نفس صحبت کرده یعنی این ساختار وجودی نفس. و ازش پرسیده که تو کیستی؟ من نیستم. نفس حرف، ازش بپرسی تو کیستی؟ میگوید من نفس. «أَشْهَدَهُمْ عَلَیٰ» حقیقت نفس انسان گفتوگوی با نفس همین مکالمه کرد. او حرف زد. یک زبان داشت. او زبان داشت. این نیست که ساختار این وجود مثل اینکه از این اتاق بپرسی که تو برای چه کاری هستی؟ میگوید من برای استراحتم، برای نوشیدنم. ساختارش دارد حرف میزند دیگر. خودش که نباید به زبان بیاید. ساختار او این نوع ساختار برای این کار است. این دارد حرف میزند، دارد نطق میکند. نطقش این است. این ساختار نفس که مظهر اسماء و صفات الهی است در صورتی ادراک از فقر کنه یعنی بفهمد که او فقر محض و رب محض دارد که باید آینه تام باشد در برابر این رب. البته بالقوه همه این کمالات را دارد. کار این است که بند بالفعل بشود. من که ایجاد بشود خانه تام منی در واقع تامه نیز ایجاد نیست. کارهای ناقص است. باید این قوا بالفعل بشود. رضا تو روایت دارد که خدای متعال وقتی نفس را آفرید... حالا مباحث مربوط به نفس که بحث بسیار پیچیده. کتاب «شرح معرفت نفس» آقای حسن زاده را اصل همین درس خواندن همین کار است. خیلی تو این فضاها نروید. حالا یک وقت کسی شاید دوست داشته باشد در یک دو جملهای تو این فضاها برود و اینها. خدا وقتی نفس را آفرید، نفس گفت: من خدا هستم. هر آنچه که خدا دارد، من هم دارم. اینجا خدای متعال گفتش که من تو را میفرستم تو عالم ماده و حالا سیر تو را از آنجا قرار میدهم تا حالیت بشود. کنی زحمت بکشی تا یعنی این حقیقت را. بله نفس انسان وقتی که «نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی». از این روح دمید. این نفس تصفیه شده و «فَعَدَّلَکَ فَسَوَّاکَ» و اینها و «نَفْسٍ وَ مَا سَوَّاهَا». خدا به نفس قسم خورده. این نفس را وقتی آفرید وقتی کمالات را در خودش دید، فقر محض است: من خدا هستم. گفت حالا برو از طریق عالم ماده اینها را فعال کن تا بفهمی تو کی هستی، چی هستی. مادی قرار گرفت که در اثر ماده باید این کمالات را فعال کند. خدای متعال بدون ماده فلفل دارد. انسان در اثر ماده است که اینها درش فلفل میشود. حالا یک بحث، وقتمان تمام. بعدی را بخوانیم که نمیرسیم. ایشان ۹ تا نکته اینجا مهم است. مصطفوی گفتهاند نکات خوبی است. حالا دیگر نرسیدیم امروز بگوییم. دوستان اگر توانستند مطالعه فرمایند. نفسش بریده بود اصلاً. نفس. اگر کسی نفس را ببیند حقیقت نفس لفظ دیدنی نیست ها، شهود کند حقیقت نفس را شهود کند، نفس همین است. اصلاً همین را میگوید. از نفس بریده باشد. همین نفسی که الآن من هم دارم، همین دارد میگوید. من نمیشنوم صدایش. فقر محضم. ما صدایش را بس که درگیر حجابهاییم، یک چیز دیگر میشنویم. دچار توهمیم. دیگر. ای نفس ازش داریم یک چیز دیگر تصور میکنیم. انواع نفس یکیه. نفسی که «بِالذَّاتِ وَ التَّجَلِّیَاتِ النَّفْسِ فِی وَحْدَتِهَا کُلِّ الْقِوَیٰ». نفس یک چیز است. قوای فراوان دارد. بروز، به حسب بروز این قوا اسامی مختلف پیدا میکند. نفس مطمئنه بهش میگویند. لوامه بهش میگویند. عماره بهش میگویند. توی زیارت امینالله که ۱۳ نوع نفس داریم. نفسی مطمئنه، نفس راضیه، نفس مشتاقه، نفس محبه، نفس محبوبه. «الحمدلله رب...»
بسم الله الرحمن الرحیم. «اللهم اجعل مجل...» پایه آیتالله جوادی آملی. آیهی «ذَرّی» بحث از مباحث –بهقول مرحوم علامه طباطبایی– از سنگینترین آیات قرآن است. بحثش هم بحث بسیار مفصلی است، حالا مختصراً پیرامونش بحث میکنیم. آیهی ۱۷۲.
خب اینجا که یک بحث مختصری دارد، مرحوم آقای مصطفوی واژهها را شرح دادهاند: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ». «ذُرّیَه» از «ذَرّ» گرفته شده؛ «ذَرّی» بوده، تاچ تای تنیس نسبت! و البته شاید برخی اینجوری برداشت کرده باشند که این فاعل است، ولی خب «ذُرّیَّهٌ علی ذُرّی» بهتر است؛ «ذُرّیَهَ» منصوب باشد. «ت» منصوب چیه؟ زور! «ظَهْر» چیه؟ ذَرّ در «ذُرّت»! میگویند «ذُرّت» هم همین بر وزن «فَعْل» از مادهی «ذَرّ». «ذَرّ» بهمعنای پخش و پراکنده کردن است؛ «ذَرَّه» بهمعنای پراکنده شدن. گفتیم «فَعْلَه» یعنی چه؟ «ما یُفْعَل». «ذَرَّه» یعنی «ما یَذَرُ»؛ آنچه پخش میشود، آنچه پراکنده میشود. خب آنچه پراکنده میشود «ذُرّیَهی» شماست؛ پراکندهشدگان نسلی که از شما پراکنده و منتشر میشود، این میشود «ذُرّیَهی» شما. یک جای دیگر هم «ذُرّیَه» را داریم؛ کجا داریم؟ ما در قرآن زیاد داریم، یکیش «قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ».
چند شب پیش کسی تماس گرفت، گفت که سؤالی دارم، شماره شماره فرزند آیتالله فلانی. سؤال سختی بود. اول من جا خوردم از سؤالش، ولی الحمدلله توانستم. گفت که مگر قرآن نگفته «لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ»؟ هیچِ پیغمبری مسئول از ظلم نذاشته که! خدا آدم را ظالم دانسته، موسی را ظالم دانسته، یونس را ظالم دانسته! این چه عهدی است که به همه ظالمین رسیده، فقط ابراهیم دعا کرد نرسد؟! پاسخش «عهد الظالمین» است: گفت به ذریهی من بده، از ابراهیم بودند دیگر. خدا گفت عهد من به ظالمین نمیرسد. خوب ظالمین را هم که گفتند مطلق ظلم دیگر. اطلاق خوب! که هستی؟ یونس ظالم است. قرآن میگوید ظالم است: «لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ». آدم هم که ظالم است: «ظَلَمْنا أَنْفُسَنا...». حضرت نمیدانم موسی ظالم است. همه اینها، خلاصه تعبیر ظالم برایشان، یک ظلمی را قرآن به کار برده است. این چه عهدی است که به همهی اینها رسید؟ غزاله من بودم، جنبش خودشون بودم، نفسی اثرش به بقیه برسد. پیامبران وجود دیگر، عهدی از ظالم... چیزهای خیلی عادی تجارت. این دیگر، پاسخ پاسخش این است که یک پاسخ این است که خوب چه خواست حضرت ابراهیم برای ذریهاش؟ امامت خواست. امامت نرسید. خود قرآن در قرآن امامت فقط منحصر به ابراهیم بود. تعبیر تصریح قرآن در امامت بعد از هیچ کسی تصریح به امامت بالاتر از آن نیست. ذیل همین آیه، ذیل همین آیه المیزان مطالعه بفرمایید. توضیح: بعد از نبوت، امامت، یعنی چه؟ امامت بعد از نبوت بالاتر از نبی بودن در بین انبیایی که در قرآن خود شیعه امیرالمؤمنین. بله، حالا در صورت دانلود اینکه در مورد اهل بیت سبيل ظالم چطور میشود بحث دیگر است. آن در مقام دعا و اینها یونس هم؛ ولی خب مثلاً در مورد حضرت آدم تعبیر تند هم دارد: «فَغَوَیٰ رَبُّهُ» روایت مثلاً از «ما» یا جای دیگر، خلاصه چند تا تعبیر یادم هست، در مورد انبیا گفت: «قَالَ هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ». درجات دارد و چطور امامت با کدامش سازگار است، با کدام؟ سؤالش خلاصه سؤال جانداری بود، جواب گرفت. صحبت کردند که من قانع شدم. آن بچهدار بعد از اینکه... نه، نه، این دعایی که کرد «مِنْ ذُرِّیَّتِی» بعد از این بود که اسماعیل را برد، سر برید. بعد از آن امتحان بود.
خب حالا از بحث آیه زر درنیایم، وقتمان هم کم است. «ذُرّیَّه» پس روشن شد چیست. خب، «اَخَذَ ذُرّیَّه» یکیش همین بحث ظلم است، یکیش بحث عهد است، یکیش بحث امامت است. امامت با چه مرتبهای از روایات؟ حالا بحث مفصلی است، جای تأمل هم دارد. خدا «رَبُّ» را اخذ کرد. بعد از آن ماجرایی که «نَطَقَ الْجِبَالُ»، «نَسَخَ الْجِبَالُ الْکَرِیمَ» و عهد گرفتیم و اینها. میخواهد بفرماید که ما یک عهد عمومی... اینجوری هم هست که فقط این جور نبوده که قوم موسی بودند که آنجوری ما ازشان عهد گرفتیم، از همه عهدی داریم. اخذ کرده رب تو از بنیآدم، فرزندان آدم. خب تو این سوره بحث آدم و بنیآدم و اینها خیلی بود دیگر. از بنیآدم، از کجایشان؟ از «ظهورشان»، از «ظهورهم» اخذ کرد ذریهشان را، از پشت اینها. «ظهر» کمر. حالا جمعش «ظهور»، در مقابل «بطون». این ذریه را، خدا گفتند که همه افراد بشر را که در نسلهای آتی میآیند را همه را خدای متعال گرفت و «أَشْهَدَهُمْ عَلَیٰ أَنفُسِهِمْ». یا حضرت عرفانی که دیوانه کننده است این آیات! «أَشْهَدَهُمْ عَلَیٰ أَنفُسِهِمْ». اشهاد کرد ایشان را بر خودشان. خیلی تعابیر... دو هفته شاید شد، یک هفته دو هفته درس گرفتیم این «أَشْهَدَهُمْ عَلَیٰ أَنفُسِهِمْ»، «أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ»؟ اشهاد کرد ایشان را بر خودشان و فرمود: «أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ»؟ شهود. اشهاد بهمعنای اشراف، حاضر کردن، «جَعَلَ وشِیذَا»، شهوداً. خدا، خدا اینها را صاحب شهود کرد بر انفسشان؛ یعنی به شهود نفس رسیدند. وقتی به شهود نفس رسیدند، فرمود: «أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ؟». همان که «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ». خودش را، حقیقت خودش را که شهود کرد، حقیقت رب را هم شهود. خدای متعال فرمود نفس، وقتی حقیقت انسان فقر است، این فقر محض را وقتی شهود کردند، حالا این فقر محض ربط محض به کیست؟ به من، من رب تو نیستم. ربوبیت را... یک دور لقاءالله داشتیم، یک بار شهود نفس داشتیم، یک بار شهود ربط داشتیم. خواب بودی؟ بردنت! چرا مثلاً آبشار نیاگارا، مثلاً آدم بیقرار میشود؟ دیگر میگوید آقا یک بار ما را بردی، من آنجا رفتم، حالم نشده، دوباره باید بروم. حالا یک بار ما شهود نفس برایمان حاصل شده. البته مرحوم علامه بحث مفصلی اینجا دارد که این عالم زر یک عالم دوره زمانی است. دوستان مطالعه کنند، یک چهل صفحهای تقریباً بحث است که اول ادله مثبتین، ادله منفین، نافین. کسانی که نفی میکنند، کسانی که اثبات میکنند منفیاند. البته درست است. خلاصه آنهایی که اثبات کردند عالم «ذرا» قبل از این عالم بوده، ادلهشان چیست؟ آنهایی که نفی میکنند، میگویند عالم «ذرا» بوده، ولی تقدم زمانی ندارد، تقدم رتبی دارد. اصلاً زمان نداشته. همین است، هر کسی دارد تو این عالم میآید این اتفاق دارد، اشهاد رب دارد برایش، اشهاد نفس و اشهاد رب دارد صورت میگیرد. اینجوری نبوده که یک عالمی بوده، آنجا یک اتفاقی افتاده، همه را خدا جمع کرده، اشهاد کرده، بعد ازشان عهد گرفته، بعد آمدیم تو عالم بعدی قبل از دنیا نبوده، موازی با دنیا. هر کسی میخواهد وارد دنیا بشود، حقیقت او این را درک کرده که تو فقر محضی. بعد که میآید به کالبد بدن، به بدن تعلق پیدا میکند، این «شواغل» و «شواه» آن حقیقت را برای او به دست نسیان میسپارد. چهل صفحه المیزان را برایتان یک کپسول کردم. جمله تازه میرود تو روایات. حالا تو روایات چه میگوید؟ اول سنگینترین جاهای قرآن، اگر نگوییم سنگینترین آیه قرآن است، واقعاً همینطور است. یکی از سنگینترین آیات قرآن. عالم جداگانه رتبی هست، زمانی نیست. هر کسی که زمانی... نه زمان نیست دیگر، یک برهه زمانی ندارد. همین که دارد میآید، همان وقتی که نفس دارد تعلق میگیرد به این بدن، همان وقت این را درک کرده، این شهود کرده. قبل دنیاست، ولی یک عالم جداگانه قبل دنیا نیست. هر کسی که دارد میآید این شهود برایش حاصل. یک عالم جداگانهای که ما آنجا زندگی کردیم و بعد نمیدانم زر بوده و نمیدانم کوچولو بودیم و بعد چیچی بودیم و اینها. این یک بحثی است مفصل. کتاب «فطرت در قرآن» آیتالله جوادی را مطالعه بفرمایید. دویست صفحه آنجا تقریباً ایشان بحث میکند، نظر علامه را پنج تا اشکال بهش وارد میکند، رد میکند. ایشان اشکال میکند، نظر علامه را رد میکند. در کتاب «در قرآن» جوادی آمده، شمشیر را گرفته که یکییکی میزند. سفری که برمیگردانی. ایشان گفته که، و این اشکالات محضر حضرت استاد، هر پنج اشکال مطرح شد و ایشان هیچ کدام از این پنج اشکال را نپذیرفتند و آن مرد الهی با آن بصیرت ملکوتی چیزی میدید که ما در حجاب ماندگان نمیفهمیم. مرد الهی یک چیزی میفهمید. خیلی جالب است این تیکه. «فطرت در قرآن» بحثش را مطالعه بفرمایید. در مورد عالم «اَزَلی» بحث بسیار سنگین قرآنی قالب تمثیل است و اصلاً زبان، زبان مثل نمادین است، اصلاً یک چیز واقعیت دارد به اینها نیست. حالا بحثش مفصل است، مطالعه کنید. ایشان هم اینجا مطرح میکند. علامه حتی پیغمبر اکرم اولین کسی است که «بَلا» تو روایت دارد، تو ارشاد شیخ مفید، از اولین کسی که «بَلا» گفت، پیامبر اکرم بود. نفر دوم هم امیرالمؤمنین. پس چطور میشود اولیت را ایشان میگوید؟ به حسب مقام است که اولیت دارد، به حسب جنس نفس، چه واژهای به کار ببریم، از جهت درک آن، یعنی بین این نفوس، کی بیشتر از همه حقیقت و حقیقت را در وساطت فیض است، او اولویت دارد در شهود. نه اینکه یک جمعی بوده توی دورهای بوده، به یک چند نفر عرضه شده، یکی زودتر پاشده گفته آقا بله، یکی دیرتر گفته بله. نه یک نفسی قرب بیشتر دارد، یکی بُعد بیشتر دارد. یکی ساختار وجودیش لطافت و نورانیت بیشتر دارد. «طینت» او چیه؟ آن فراز زیارت جامعه کبیره: «طابَتْ وَ طَهُرَتْ بَعضُها مِن بَعد»، قبلش چیه؟ «خَلَقَکُمْ وَ نُورَکُمْ چی و طینتکم...» اونی که ابوفاضلمون هم نیست. سیستمش از خودش نیست. حقیقتشان، نورشان. اینها اصلاً «خَلَقَکُمُ اللَّهُ أَنْواراً فَجَعَلَکُمْ بِعَرْشِهِ مُهَذَّبِینَ». نور بودند. بعد انوار اصلاً بحث خلقت نوری اینها، بحث مفصلی است. جام، یک جامی بوده که جام زهرا، وقتی عرفان و سیاهسفید، هر کدوشون یک تستی زدن. استفاده جامعه کبیره نیست. این خیلی مهم است: «اَرواحُکُمْ وَ نُورُکُمْ وَ طِینَتُکُمْ وَاحِدَةٌ، خُلِقَتْ مِن فاضِلِ طِینَتِنَا». یعنی یک طینت اصل طینت که بحث بسیار سخت است. شش و هفت و هشت روایات مفصل عجیب و غریب دیوانه کننده، سرش درد میگیرد. نور شما، روح شما و طینت شما یکی است. «طابَتْ وَ طَهُرَتْ بَعضُها مِن بَعد». شما تازه یک انواری بودید که در «محدق» به عرش بودید. «حدقه حول عرش». خدا بر ما منت گذاشت شما را فرستاد پایین. خب پس اینها تو عالم انوار بودند. از باب آن عالم انوار که واسطه فیض، مخلوق اوله، اولیت دارد در «بَلا» گفتن. دقت بفرمایید. و بقیه همه «فاضِلِ طِینَتِ» اینها هستند. هر کی از «فاضِلِ طِینَتِ» اینها است، او هم «بَلا» گفته. هر کی از طینت سجین، روایت دیگر دارد که کفار طینتشان از کجاست؟ این از آن طینت است. «بَلا» نگفته. بسیار مفصلی است، سختی را مطرح کنیم. یعنی چه؟ در حد آیه، در حد ترجمهاش حل بشود. در پیمان اصلی المیزان را «أَشْهَدَهُمْ عَلی أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ؟» من رب شما نیستم؟ «قالُوا بَلیٰ». گفتند چرا. بلا و نعم هم اینجا تفاوت نیست. چرا گفتند چرا. «شَهِدْنَا». بلا شهدنا. چرا؟ ما شهود کردیم ربوبیت تو را. «أَنْتَقُولُوا»، یعنی من این کار را کردم که یک وقت نگویید، «لَا تَقُولُوا». یعنی به خاطر گفتن این، این کار. یعنی از باب اینکه حجت را تمام کرده باشم که روز قیامت یک وقت نگویید: «إِنَّا کُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِینَ». نگویید ما از درک این ربوبیت غافل بودیم و این عهد را درون خودمان نداشتیم. نه شما به علم حضوری اگر بروید در اعماق خودتان توجه بکنید، منصرف بشوی از این ارتباطات ظاهری، از این تعلقات ظاهری. هر کس در اعماق وجود خودش ربط... شما مثلاً اسم اعظمم همین است. همین اشهاد، این حالت، این حالت اسم اعظم است. کسی به این برسد، به مقام اسم اعظم رسد. اسم اعظم جلوتر داریم. آن جا هم بحث این است که کسی اگر درک حقیقی بکند از فقر مطلق خودش آقا من فقر محضم و هر آنچه که تأثیر است در عالم و هر آنچه که اراده است از خدای متعال است. دار حرفهای منصور حلاج و اینها «أَنَا الْحَقُّ» و اینها. حق جوادی، تو مرحله افعال درست است. تو مرحله فتو ذا، کسی میتواند مظهر تام حق بشود در مرحله افعال. حالا بحث بکنم که باز علامه چی میگویند؟ میگویند صفات ذاتم میتواند برود. «رساله الولایه» را مطالعه بفرمایید. نفیسترین اثر علامه طباطبایی که امید برای شفاعت در قیامت به «رساله الولایه». خدا حرفهایی را بر این زبان جاری کرده. «لَمْ یَسْبِقْ لَمْ یَسْبِقْنِی أَحَدٌ». قبل از من کسی تو عالم این حرفها را... الولایه چطور است که مثلاً امثال ابن عربی و ملاصدرا انقدر فحش خوردند، علامه سالم ماندند؟ نمیدانم، تو قالب تفسیر و علمی و به دور از برکت انقلاب بوده و شاگردانی که داشتند. یکی از مشکلات واقعاً همین است که شاگرد نداشته. مصائبی که برای اینکه شاگردی که بخواهد دفاع بکند و حرف بزند و تقلید بکند، نبود. خلاصه مرحوم علامه آنجا مباحث را مفصل تو «رساله الولایه»، مخصوصاً فصل پنجم شاهین، مطالعه بکنید. کسی بفهمد دیوانه میشود، به بیابان میزند اگر فصل ۵ رساله را بفهمد. عرفان است دیگر، کلاً عرفان است کل سرسبد آثار. تعابیری دارند و عرض کنم خدمتتان که یک شرحی هم آیتالله جوادی تازگی دو جلد چاپ شده، شرح «رساله الولایه» از ایشان، بیشتر قالب فلسفی دارد. دیگرانی هم نوشتهاند، شروح عرفانی. دو سه فصل اولش برای من قابل فهم نیست. دو سه فصل اولش باز مباحث چیز. فصل پنجم دیگر خیلی آنجا همه این حقایق و اینها را میشود. ایشان با یک زبان و ادبیاتی خوب جا انداخته، برهانی. من اینجا آوردم که کسی تا حالا توحید را نتوانسته این شکلی تبیین بکند. معارف این کتاب را کسی ندارد. علامه که اهل این حرفها نیست. اینجا این جوری میگوید: «امید من در قیامت به این کتاب و خیلی حرفهای این شکلی». کسی میخواهد این مسائل جا بیفتد که اصلاً شهود یعنی چی؟ حالا «رساله لب و لباب» تا حدی اشاراتی به این مباحث دارد. هر چقدر برخی اساتید مخالف بودند با اینکه این کتاب فارسی چاپ شده. اساتید خیلی منقد بودند به اینکه این کتاب چرا فارسی نوشته شده. «رساله لب و لباب» بعد عربی نوشته بشود که اهلش بخواند. الآن فکر میکند در هجرت کبری است مثلاً، تو مراتب دارد سیر میکند تو تخیلات توهماتش. ولی خب یک اشاراتی تو «رساله لب و لباب» دارند به این مباحث که فنا یعنی چی؟ بقا یعنی چی؟ مباحث این خلاصه این حالت اشهاد علی انفس همین حالت فنا. به قول اینها که میگویند که یک کسی خودش... یعنی میبیند که تو این عالم اوست که دارد کار میکند، هیچ کس هم نیست. حالا برخی داستانها را عجیب غریب میگویند آدم نمیفهمد یعنی چی. در مورد مرحوم حداد یک داستانی دارم: عالم زر یعنی از این جنس است، اینها که دارم میگویم یعنی از حداد دارم که اینها سوار... شاید خوانده باشی تو این کتاب «روح مجرد» است. سوار تاکسی شده بودند کاظم کربلا، اتوبوس. هفت نفر بودند، شش نفر بودند. پیاده که می شوند، مرحوم حداد کرایه پنج نفر را میدهد. آن راننده میگوید که آقا شش نفریم. میگوید: نه دیگر، ۱، ۲، ۳، ۴، ۵. میگوید: آقا شش تاییم. ۱، ۲، ۳، ۴. آخر تعبداً قبول کرد که شش. چون باور نمیکرد که من هم هستم. اینکه من هم هستم قبول نداشت. حالت یعنی چی؟ اصلاً نمیفهم. منی نیستیم. کی؟ ما نمیفهمیم یعنی چیها؟ یعنی حتی تصورش هم برای ما سخت است. حالا این حالات اصلاً یعنی چی؟ کس دیگری را دارد مؤثر میبیند، کس دیگری دارد کار میکند. گفتند تشبیه کردهاند به حالتی که الآن مثلاً این ساعت. فنا را برخی این جوری تشبیه میکند، میگویند که این ساعت الآن ستارهها هستند یا نیستند؟ الآن ستاره تو آسمان هستند. چرا دیده نمیشود؟ نور خورشید جایی نمیگذارد برای دیده شدن ستاره. حالت فنا یعنی اگر کسی فهمید که مرید در عالم الله، محی در عالم الله، خالق الله، رازق الله، همه عالم با اراده «لاحَوْلَ». روایت «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ». این خود یک مرتبه عرفانی درک است. که بایبالله یک مرتبه الا او قیومیت دارد بر تمام حول و قوهای که در عالم دارد رخ... کسی این را بفهمد فانی میشود. کی دارد پول میدهد؟ او دارد پول... «أَشْهَدَهُمْ عَلَی أَنفُسِهِمْ». درک ربوبیت، معرفت نفس همین. کسی به این حالت که برسد «عَرَفَ رَبَّه». که او دارد کار... بله. حالا این شناور، این قبلاً برای ما حاصل شده. یک بار این اتفاق افتاده. بعداً که این تعلق گرفته به بدن، همان ماجرایی که تو حضرت موسی «اُنْظُرْ إِلیٰ» آن هم همین است. یعنی آن رؤیت هم همین «أَشْهَدَهُمْ عَلَیٰ أَنفُسِهِمْ». ایشان هم همین را میخواست. تا وقتی که تعلق به عالم ماده داری نمیشود. این اتفاق نمیافتد. چون مجبور... بالاخره نیاز داری به آب. تشنه میشوی. وقتی میخواهی آب بخوری از آن حالت اشها در میآید. باید تشنه بالاخره یک توجه مایی باید به این آب داشته باشی. کی آن حالت استقرا حاصل میشود؟ وقتی از دنیا بروی. ملاقات بعد از اینکه کسی از این تعلقات اگر فاصله بگیرد از این آلودگیها، ما درگیریم دیگر. درگیریم، درگیر همین خلاصه، درگیر این عالم مادهایم، درگیر خورد و خوراک و شهوات و این از آنهایی که آن بزرگان ادراکاتی که اینها دارند و حقایقی که اینها میچشند، محروم. خلاصه خدا این را به ما این درک را داده. روز قیامت هم میگوید که نمیتوانی بگویی من غافل بودم. این ادراک را داشتی. تو اعماق وجودت اگر اینها را کنار میزدی، باطن تو، حقیقت تو داد میزد که تو عبدی و ربی داری. تو به خودت اگر مراجعه میکردی، قرآن «اِرْجِعُوا اِلَی اَنفُسِهِمْ» تعبیر به این «فَرَجِعُوا» بیارید سوره انبیاء اگر اشتباه نکنم بخوانید سوره انبیاء ۶۴. آه وقتمان هم رفت. اینها که گفتم که این بتها و اینها از ابراهیم. این ماجرا را برایش در آورد. داستان عجیبی است. بگویید آیه را. «فَرَجْ»، اولش «فَرَجْ» خیلی عجیب استها. «فَرَجَعُوا إِلَی أَنْفُسِهِمْ». نفسی که اشهاد کرده و شهود کرده به آن که برگشتند چی گفتند؟ گفتند: «إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ». خودشان به خودشان گفتند: تو ظالمی. خیلی عجیب است. میگوید برگشت به آن حقیقت خودش. یک لحظه استدلال را که دید. چون علامه میگویند که یا کسی باید شهود داشته باشد یا غیر از شهود طریقش استدلال است. برای کسی که در حجاب است طریقش استدلال است. یا باید برهان دیگر، یا باید شهود کنید این حقیقت را، یا اگر راه برای شهود که برای عمده ماها شهود میسر نیست، برای ماها استدلال است. دیگران شهود میکنند، حقایق ما استدلال با استدلال میرسیم. حالا اینها به استدلال که برایشان آمد که بابا این که نمیتواند مؤثر باشد، او برگشت تو خودش. بعدیش نوک چپ کردند، باز دوباره چپ کردند به همان تعلقات و کشوقوس دنیوی. دوباره گفتند که بابا تو که میدانی اینها که نمیتوانند حرف بزنند. یک لحظه به نفس رجعت، به نفس همان که شهود حق کرده، برگشتند. عالم زرشان به این تعبیر باید بگوییم. یک لحظه این را برگشتند به عالم زر خود. روز قیامت همه را مواخذه میکند به اینکه عالم زرت با تو بود و آن حقیقت عالم زر و آن اشهاد نفس با تو بود. برای چی شرک ورزیدی؟ حتی خود اینها یک لحظه رجعت به نفس کردند. تا یک حدی انشاءالله که این آیه جا افتاده باشد. بحث کلیاش را باید مطالعه بفرمایید که ادلهای که مرحوم علامه بردهاند و توضیحاتی که دادهاند توی یک جلسه و نیم ساعت و اینها حل نمیشود. توضیح دادهاند که این اخذ به چه معناست؟ عرض کنم که ذریه را اخذ کرد یعنی کانَهو در معرض توجه قرار داد. یک چیزی را شما میگیری یعنی میگیری که در مرز توجه، در معرض توجهت داشته باش و با قوت در معرض توجه داشته باشی. این اخذ هم یعنی همین در معرض توجه و حالا بحث مکالمه و اینها و چه شکلی بود و اینها که خب حالا بخوانیم که دیگر فرصت نمیرسد تو این دو دقیقه. دو سوت دو تای بعدی را بخوانیم. ایشان، ایشان بحث خاصی ندارد ولی نکته قشنگی اینجا دارد. ایشان میگوید که نتیجه این اشراف و اشهاد و اینها آری، انسان چون توجه طبیعی و خالص به وجود خود و صفات و خصوصیات فطری خود را ببیند، قهراً احتیاج وجود خود را به مبدأ قادر و عالم بینیازی دیده و به فطرت پاک و صاف خود با زبان حال گویای توحید خواهد بود. باید توجه داشت که زبان وسیله نطق و بیان مطالبی است که در خارج روشن و آشکار نشده. حالا این بحث مکالمه اینها چطور است؟ مکالمه باطنی با نفس. این چنین محتاج به گفتار با زبان بیان ندارد. این جوری نبود که گفتوگویی صورت گرفته. خدا با نفس صحبت کرده یعنی این ساختار وجودی نفس. و ازش پرسیده که تو کیستی؟ من نیستم. نفس حرف، ازش بپرسی تو کیستی؟ میگوید من نفس. «أَشْهَدَهُمْ عَلَیٰ» حقیقت نفس انسان گفتوگوی با نفس همین مکالمه کرد. او حرف زد. یک زبان داشت. او زبان داشت. این نیست که ساختار این وجود مثل اینکه از این اتاق بپرسی که تو برای چه کاری هستی؟ میگوید من برای استراحتم، برای نوشیدنم. ساختارش دارد حرف میزند دیگر. خودش که نباید به زبان بیاید. ساختار او این نوع ساختار برای این کار است. این دارد حرف میزند، دارد نطق میکند. نطقش این است. این ساختار نفس که مظهر اسماء و صفات الهی است در صورتی ادراک از فقر کنه یعنی بفهمد که او فقر محض و رب محض دارد که باید آینه تام باشد در برابر این رب. البته بالقوه همه این کمالات را دارد. کار این است که بند بالفعل بشود. من که ایجاد بشود خانه تام منی در واقع تامه نیز ایجاد نیست. کارهای ناقص است. باید این قوا بالفعل بشود. رضا تو روایت دارد که خدای متعال وقتی نفس را آفرید... حالا مباحث مربوط به نفس که بحث بسیار پیچیده. کتاب «شرح معرفت نفس» آقای حسن زاده را اصل همین درس خواندن همین کار است. خیلی تو این فضاها نروید. حالا یک وقت کسی شاید دوست داشته باشد در یک دو جملهای تو این فضاها برود و اینها. خدا وقتی نفس را آفرید، نفس گفت: من خدا هستم. هر آنچه که خدا دارد، من هم دارم. اینجا خدای متعال گفتش که من تو را میفرستم تو عالم ماده و حالا سیر تو را از آنجا قرار میدهم تا حالیت بشود. کنی زحمت بکشی تا یعنی این حقیقت را. بله نفس انسان وقتی که «نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی». از این روح دمید. این نفس تصفیه شده و «فَعَدَّلَکَ فَسَوَّاکَ» و اینها و «نَفْسٍ وَ مَا سَوَّاهَا». خدا به نفس قسم خورده. این نفس را وقتی آفرید وقتی کمالات را در خودش دید، فقر محض است: من خدا هستم. گفت حالا برو از طریق عالم ماده اینها را فعال کن تا بفهمی تو کی هستی، چی هستی. مادی قرار گرفت که در اثر ماده باید این کمالات را فعال کند. خدای متعال بدون ماده فلفل دارد. انسان در اثر ماده است که اینها درش فلفل میشود. حالا یک بحث، وقتمان تمام. بعدی را بخوانیم که نمیرسیم. ایشان ۹ تا نکته اینجا مهم است. مصطفوی گفتهاند نکات خوبی است. حالا دیگر نرسیدیم امروز بگوییم. دوستان اگر توانستند مطالعه فرمایند. نفسش بریده بود اصلاً. نفس. اگر کسی نفس را ببیند حقیقت نفس لفظ دیدنی نیست ها، شهود کند حقیقت نفس را شهود کند، نفس همین است. اصلاً همین را میگوید. از نفس بریده باشد. همین نفسی که الآن من هم دارم، همین دارد میگوید. من نمیشنوم صدایش. فقر محضم. ما صدایش را بس که درگیر حجابهاییم، یک چیز دیگر میشنویم. دچار توهمیم. دیگر. ای نفس ازش داریم یک چیز دیگر تصور میکنیم. انواع نفس یکیه. نفسی که «بِالذَّاتِ وَ التَّجَلِّیَاتِ النَّفْسِ فِی وَحْدَتِهَا کُلِّ الْقِوَیٰ». نفس یک چیز است. قوای فراوان دارد. بروز، به حسب بروز این قوا اسامی مختلف پیدا میکند. نفس مطمئنه بهش میگویند. لوامه بهش میگویند. عماره بهش میگویند. توی زیارت امینالله که ۱۳ نوع نفس داریم. نفسی مطمئنه، نفس راضیه، نفس مشتاقه، نفس محبه، نفس محبوبه. «الحمدلله رب...»
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه هجدهم
تفسیر سوره اعراف
جلسه نوزدهم
تفسیر سوره اعراف
جلسه بیستم
تفسیر سوره اعراف
جلسه بیست و یکم
تفسیر سوره اعراف
جلسه بیست و دوم
تفسیر سوره اعراف
جلسه بیست و چهارم
تفسیر سوره اعراف
جلسه بیست و پنجم
تفسیر سوره اعراف
جلسه بیست و ششم
تفسیر سوره اعراف
جلسه بیست و هفتم
تفسیر سوره اعراف
جلسه بیست و هشتم
تفسیر سوره اعراف
در حال بارگذاری نظرات...