متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
اللهم اجعل ثواب. این اخذ میثاق ذرّیه برای این بوده که روز قیامت کسی بهانهای نداشته باشد که بگوید: "پدران ما مشرک بودند و ما هم ذریه اینها بودیم، به هر آنچه که دیدیم شرک بود"؛ برای همین، خدای متعال حجتی از درون اینها قرار داده و عهدی از درون اینها پیشاپیش گرفته که همان عهد توحید و ربوبیت خدای متعال است. کسی نمیتواند روز قیامت بگوید که: "من تحت تأثیر عوامل بیرونی قرار گرفتم و اینگونه بر من اثر گذاشت" آیه "انّما أشرک آباءنا من و کنّا ذرّیّة من بعد." یعنی پدرانمان قبلاً مشرک شدند، ما هم ذریه بعد از ایشان بودیم. "أفتهلکونا بما فعل المبطلون." تو ما را هلاک میکنی به آنچه مبطلون انجام دادند. مبطلون کسانی هستند که ابطال میکردند آن حقیقت درونیشان را. "جعل الشیء ابطال" ابطال، یعنی کأنّه این را صاحب بطلان قرار میدادند؛ آن عهد درونی را، آن باور درونی را. مبطل یعنی کسی که این را یکجوری باهاش برخورد میکند که انگار هیچچیز باطلی نیست. خب، این هم در اثر تعلقات است دیگر. تعلقات به عالم ماده فراموشی میآورد.
گاهی شاید برای انسان پیش بیاید که خواب خوبی میبیند؛ در خواب سیری دارد، پروازی دارد. پروازهای در خواب، میگویند "هر حکایتی مثالی است." یکی از آقایان در درس خودش در مورد اقسام پروازها در خواب توضیح میداد که، مثلاً اگر موشکی باشد چطور، کج درجات سیر... بعد انسان همین که میآید بیدار میشود، در عالم ماده قرار میگیرد، این تعلقات و این کثرات باعث فراموشی میشود آنچه را که در خواب دیده است. خاصیت کثرات همین است. آدم گرسنه میشود، تشنه. تعلقات به عالم ماده این شکلی است؛ آن عهد را کمکم به دست فراموشی میسپارد. لذا اگر کسی میخواهد برگردد به آن عهد درونی خودش و به آن درک حضوری خودش، باید از این تعلقات فاصله بگیرد.
اسفار، بحثی دارد نسبت به تعلقات و تعقلات. یکی از جذابترین بخشهای اسفار، بخش «اتحاد عاقل و معقول» است که ایشان کل اسفار را نوشته بود و گفته بود که این بحث برای من حل نشده. اواخر عمر برایشان حل میشود و اضافه به این کتاب میکند. بحث بسیار جذاب، بسیار عجیب و غریب. اگر کسی این بحث را مطالعه کند، آنجا بحث میکند که انسان درکی دارد از حقایق عالم و اتحاد دارد عقل او با معقولات. میگوید که: اونی که باعث میشود حجاب بیفتد، تعلقات است. تعلقات یک حجابی میشود بین انسان و آن تعقلات. کسی از این تعلقات اگر فاصله بگیرد، برمیگردد سمت تعقلات و به آن حقایق و شهود.
شهود حقایق وقتی گفته میشود، واژه "شهود" الان یک مصیبتی داریم دیگر. این واژهها هرجایی شده، واژهها بازاری شده، دکانی شده. اصطلاحات دیگر وقتی الفاظ از معانی خالی میشود و زبانها جاری است و همه جا هست و همه میگویند، در همه کتابها هست. مثلاً جنس شهود از جنس کسی است که شما تصور بفرمایید یک کسی عزیزش را از دست داده. مثال مرحوم قاضی را میزند. کسی که یک عزیزی را از دست داده، شما الان به نحو اجمالی و استدلالی برایتان روشن است. الان مثلاً عزیزانی که در کرمانشاه عزیزانشان را از دست دادند، تقریباً پانصد نفر به رحمت خدا رفتند تا حالا. اینها، آن پدری که مثلاً آن بچه کوچکش را از دست داده، این فقدان این بچه برای او چه غم سوزناکی است، چه درد عظیمی. شما که نگاه میکنید، یک حسی دارید. میفهمم، میفهمم. «میفهمم سخته، میفهمم درد داره، میفهمم خلاصه ماتم بزرگی است.» ولی درک او از این ماجرا چیست؟ درک او چقدر، درک او چقدر تفاوت دارد؟ ما هم یک درکی داریم؛ درک کلی و درک عقلی داریم. ما درک عقلی داریم، ما درک استنتاجی داریم، او درک شهودی دارد. بعد او ممکن است بین مردم باشد؛ کسی که به شهود رسیده، مردم را هم که میبیند انگار هاج و واج همه را دارد در قالب شهود میبیند. کسی که بچهاش را از دست داده، هر کسی را میبیند، سلام علیک میکند، دارد بچهاش را میبیند. در فضای بچهاش است. اینجا نیست، در این وادی نیست. با کسی ارتباط برقرار نمیکند. مرحوم قاضی میگویند: حالا چون این شکلی بوده دیگر در کتاب «مهر تابان» که از کتابهای بسیار خواندنی است. مکالمات خود علامه تهرانی با علامه طباطبایی - که فردا سالگردشان است، رضوان الله علیه - نقل شده است. حالا چون فردا نیستیم، امروز فاتحهای برای مرحوم علامه بفرستیم. اللهم صل علی...
سید محمدحسین حسینی طهرانی از علامه طباطبایی نقل میکند. خب، خیلی سؤالات ایشان، سؤالات خیلی خوبی است. مطالبی که نقل میکند، خیلی خوب. خاطراتی که نقل میکنند در کتاب، بسیار خواندنی و ارزشمند است. آنجا در حالات مرحوم قاضی، خب، مرحوم علامه (رضوان الله علیه) در مورد مرحوم قاضی خیلی کم صحبت کردهاند؛ برای ماها واقعاً قابل فهم نیست. آقای قاضی در درگیری قبیله زقورت با شمارت - که دو تا قبیله بودند در نجف - اینها با هم درگیر بودند و کارشان به جنگ خیابانی کشیده میشود. میآیند همدیگر را میکشند و مرحوم قاضی (رضوان الله علیه) در حیاط منزل نشسته است. منزل ایشان - که بیاید منزل بیغولهای در واقع - چند تا تهرانی آمده بودند، گفتم: حاج آقا، آن پشت آن دیوار چیست؟ اکثراً ندیدند این دیواری که ساختی، اتاقکی که آنجا ساختهام. من رفتم داخل آنجا، دو تا چاه دارد؛ یک چاه کوچک دارد، یک چاه بزرگ دارد. یکی چاه آب است، یکی چاه مستراح است. یکی یک حالت حفرهای است. ایشان میرفتند آنجا عبادت میکردند، نماز میخواندند، قرآن میخواندند. آن ماجرا معروف است دیگر.
مرحوم شیخ محمدتقی آملی به ایشان گفته بود که، شیخ محمدتقی آملی استاد آیت الله جوادی و علامه حسن زاده. بله بله. توی باغ روضه، آقا، رضوان الله علیه. بهش میگویند دیگر. آقا رضا بغل مرحوم سبزواری... ایشان (قاضی) خوب، مجتهد، فیلسوف است. ایشان روزی چهار، پنج ساعت در قبرستان است. کدام قبرستان؟ وادی السلام. نمیدانم شب رفتید وادی السلام یا نه. من این سری رفتم، شب رفتم. یک خورده چرخیدم و دیدم آن نوادگان نمیفهمند دل و جرأتت. با آن شلوغی پیادهروی اینها، دل و جرأت میخواهد. برود صدای "شتر" در کردن بشنود. یک بار پرسیدم از یکی از اساتید: قبرستان شبها راحتتر است؟ وادی السلام شب نمیشود رفت.
یعنی واقعاً عرض کنم که سؤال بود توی ذهنش، یعنی چی؟ مجتهد، این همه شاگرد، خودش اینقدر آدم فرزانه و اینها. چهار، پنج ساعت در قبرستان میگذراند. تا اینکه ایشان میخواست بیاید ایران و برایش موقعیت پیش میآید که برگردد ایران. میگوید: بروم از آقای قاضی بپرسم. شب قبلش هم که ایشان خوابیده بود و میخواست فردا برود خدمت آقای قاضی، زیر کرسی - که بود - قرآن بالا سرش بود؛ توی کتابخانه. پایش را که میخواهد دراز بکند، میگوید: خب، قرآن که بالا سر است؛ اینور، پشت ماست و اینها. بیاحترامی به قرآن نمیشود. خوابش میبرد. صبح که میآید خدمت آقای قاضی، همین که میخواهد مطرح کند، آقای قاضی اول از همه میفرمایند که: "ایران میخواهید بروید، مصلحت نیست." چطور؟ سؤال نپرسیده، ایشان جواب داد. آقای قاضی میگویند: "قرآن هم وقتی بالا سر آدم است، آدم پایش را دراز نمیکند زیر کرسی." اینجا سؤال منفجر شد. گفت: آقا، شما این را از کجا سر در میآورید؟ گفتند: "همان چهار، پنج ساعت وادی السلام مینشینم که برای شما سؤال است که برای چی میروم مینشینم. اینها را از آنجا میفهمم." خیلی وضع بهتری نداشت.
عبادت و تفکر؛ خود نجف کسی میآمد اینور و آنور نگاه میکرد، وقتی میخواست بیاید، نگاه میکرد کسی نفهمد. به قول یکی از اساتید میفرمودند که: ای کاش بودند آنهایی که دوران مظلومیت و مظلوم کردن آقای قاضی را بودند و میدیدند. جمعیتی که الان میرود کنار قبر ایشان، موقع تشییع جنازه تابوت آمده بود و بدنام بود. ایشان را به اسم صوفی و این حرفها میشناختند. علامه طباطبایی فرمودند که: بالاترین حالات عرفانی این است که مرحوم آقای قاضی (رضوان الله علیه) ایشان در حیاط منزل نشسته بودند، این قبیله زقورت و شمارت با هم درگیر بودند و رسیدند به پشت بام خانه روبرویی آقای قاضی. آنجا دو نفر، چند نفر - آنجا - دیگر با هم درگیر میشوند و چندین نفر همدیگر را میکشند. آنقدر که در سطح پشت بام خانه روبرویی خون جاری میشود و میآید در ناودان و از طریق ناودان خانه بعدی، در حیاط منزل آقای قاضی. مرحوم قاضی آنقدر محو بود، همینجور به ناودان نگاه میکرد و جز خدا چیزی نمیدید.
حالا، یعنی چه این حرف؟ حالت کسی است که شهود را یک وقتهایی میشود فهمید در کسی که مصیبت دیده، ماتم دیده؛ که باهاش حرف میزنی، غذا میخورد، اصلاً نیست. مثل مات و مبهوت، مجنون، متحیر. پیغمبر اکرم میگویند: "زدنی تحیراً" در دعای پیغمبر اکرم: "خدایا، تحیر مرا بیشتر کن." متحیراند همه را متحیر. غرض اینکه این، این درک را ما همه داریم در اعماق فطرت خودمان و درک فطرتیمان. هیچکس نمیتواند روز قیامت به خاطر این اسباب ظاهری بگوید که من بیخبر بودم از توحید، از ربوبیت خدای متعال. نه، هر کسی این را در حقیقت خودش، در اعماق وجودش دارد. باید اینها را کنار بزند؛ این تعلقات را.
و خیلی وقتها هم کنار میخورد. همان شاید دیروز نمیدانم عرض کردم یا نه، امام صادق (علیه السلام) فرمودند که: تا حالا شده توی کشتی باشی، توی حالت غرق شدن قرار بگیری و اینها؟ طرف گفت: آره. آنجا به کی وابستگی داشتی؟ گفتش که: ته وجودم یک کسی را منجی میدانستم. حضرت فرمود: همین خداست. یک جایی توی زندگیها، یک وقتی پردهها کنار میرود، انسان برمیگردد به آن درک حضوری خودش. روایتی شوروی که رفته بودم روی همین حساب. همین روایت. آمدم آن موقع زلزله آمده بود چند وقت قبلش در یک جایی از شوروی و بعد، پنجاه روز یک بچه زنده مانده بود زیر آوار؛ بچه شیرخواره. من دیدم خیلی موقعیت مناسب است با این یکی از این کمونیستها استدلال بیاورند برای توحید و جذبش کنم و اینها. بهش گفتم که: دیدی در اخبار بچه بعد از پنجاه روز زیر آوار زنده مانده بود؟ کی اینو زنده نگه داشت؟ گفت: آنجا یک سری گندمها بوده، باد برداشته آورده انداخته روی این بچه، اینم باید آنها را برده تو دهنش. آنها تا آنجا هم نمیخواهند زیر بار بروند که بابا، یک حقیقت این را نگه داشته. اصلاً نمیخواهد قبول کند. یعنی حتی هواپیما بخواهد سقوط بکند، باز زیر بار نمیرود، همه چیز توسل تکیه دارد غیر از خدا. غیر از اینکه آن حالتی که کسی میخواهد در هواپیمایی که میخواهد سقوط بکند.
حالا اصطلاح قشنگی که میخواهم به کار ببرم این است: امثال مرحوم قاضی حالشان همیشه حال آن کسی است که در هواپیمای در معرض سقوط است. ما - در آن هواپیما - یک لحظه این حس را درک داریم؛ چه جور التجاع به خدای متعال داریم. از همه این اسباب کنده میشویم، میدانیم در عالم چیزی غیر از آن نیست. هیچکس به درد ما نمیخورد. هیچکس به کار ما نمیآید. او همیشه شدت و ضعف دارد. خود این حالات این بزرگان شدت و ضعف دارد. خود انبیا و اولیا، حالا چون شدت و ضعف دارد، "گهی بر طارم اعلا نشینم / گهی تا پشت پایم را نبینم" مولوی قشنگ گفته است. گاهی در آن مراتب بالاست. میگوید: یعقوب، از یعقوب یعقوب. یوسف بغلش بود، در چاه، در روستا، مقابل او بود، تشخیص نداد که یوسف در چاه است. بعد پیراهن یوسف را از مصر فرستادند، گفت: "انّی لأجد ریح یوسف." من بوی یوسف را دارم احساس میکنم. بغلت بود، در چاه متوجه نشدی. پیراهن از مصر فرستادند الان. این شدت و ضعف دارد. این حالاتش متفاوت است. شدت و ضعف دارد. آن حالی که اینها در نماز دارند، سر سفره ندارند. متفاوت است این حالات ولی در همه حالات شهود است. شهود خدای متعال است. امیرالمومنین فرمودند که: "ما رأیت شیئاً الّا و رأیت الله قبله و بعده و معه." "ندیدم چیزی را مگر اینکه خدا را قبلش دیدم، بعد دیدم، باهاش دیدم."
آیات بعدی هم که میرویم "اولم ینظر ملکوت و الارض؟" منظور این است. این قوه در درون همه ما هست. کسی نمیتواند احتجاج کند روز قیامت که من زمینهای برای موحد شدنم نبود، مرا مشرک بار آوردند، دیگران مشرک بودند. این ابداً. منزلها و محیطهای بسیار فاسد، بسیار خراب. میبینی، زمینههای بسیار عالی. دوستانمان در کانادا یک برادر دینی داریم ما در کانادا. این دو تا پسر دارد، خیلی پسرهای خوب و مومن. حتی فارسی هم نمیتوانند حرف بزنند. گفت که این پسر ما (محمد ما) بسیار اصرار دارد بر اینکه بیاید طلبه بشود. حالا مثلاً کجا دارد درس میخواند؟ مثلاً دانشگاه کلگری. آنجا حالا آخوند که اصلاً نیست، شیعه بسیار کم است، مسلمان بسیار کم است. آن هم در آن دانشگاه، در آن فضای بسیار مسموم و عجیب و غریب. "اصرار دارد که بیاید طلبه بشود. من و مادرش اجازه نمیدهیم به خاطر مسائل فراوان. یکیش این است که اصلاً فارسی بلد نیست. بعد اینکه اینها چون ایرانی بودند، رفتند آنجا و سن سربازی این دارد نزدیک میشود. به محض اینکه وارد ایران بشود سربازی پیش میآید." این شکلی است با مشکلات این شکلی. با این حال میگوید: "اینقدر اصرار دارد پدر ما را در آورده."
ببین، توی فضای آن شکلی، فضای مسموم و کثیف، این فطرت دارد کار میکند. خانواده آنیلی، ادواردو آنیلی. خود این آیه غدیر آبانیا. برای من مفصل تعریف میکرد ماجرا را. ماجرای ادواردو آنیلی را. خیلی عجیب است که حالا مثلاً یک جمله از آقای قدیری ابیانه شنیده. در مناظرهاش هست (فیلمش). این آیه غدیر آبانیا مسئول ایتالیا بوده و جز (بله) بعداً سفیر ایران. اول جزء دانشجوهای پیرو امام و فلان و اینها بوده. یک مناظرهای میشود زمان جنگ در یکی از شبکههای ایتالیایی. آنجا در مناظره اول که میخواهد شروع بکند به زبان ایتالیایی میگوید که: "به نام خدایی که قدرتش بیش از قدرت ناوهای آمریکایی است." میگوید: ادواردو با همین یک جمله مسلمان شد. فطرت وقتی میخواهد کار بکند، پرده میرود کنار، در خانهای که پدرش رئیس فیات و یوونتوس و چی و چی و چی و جزء ۱۰ ثروتمند برتر دنیاست. در آن خانه نشسته دارد تلویزیون نگاه میکند. میگوید: "به نام خدایی که قدرتش فلان." میرود، همین است دیگر. روز قیامت کسی نمیتواند بگوید: "آباء من مشرک بودند." چطور اینجور بود؟ مگر نبود؟ چرا این اینجوری شد؟
روز قیامت ادواردو آنیلی میتواند به کل مشرکین عالم احتجاج کند. همان خانواده او را میکشد. چرا؟ ماجرایش مفصل است. مستندش هم هست. حتی مقبره خانوادگیاش هم دفن در همان ایتالیا. مهدی بود اسمش. ایران میآید و با امام دیدار میکند. عجیب و غریب میشود. غرض اینکه این همان حقیقت باطنی است که درک دارد از ربوبیت خدای متعال؛ به شرطی که از این تعلقات فاصله بگیرد. و این تعلقات هم اینجور نیست که خدا ایجاد کرده باشد که باز بخواهد بگوید: بالاخره من تعلقات داشتم. خب، میخواستی نداشته باشی؛ خودت تعلقات را ایجاد کردی. آیا تو این شکلی تفصیل میدهی؟ شاید اینها حالت خطرناک قرآن است.
این سه چهار تا آیه کمر آدم را میشکند. حالا از آن ور، کسی که هم اینوری داریم یعنی هم میشود کسی با فطرت سالم فرزند باشد برای مشرکین که نسل اندر نسل اجداد او مشرک باشند و این فطرت سالم بیاید او را برساند به حقیقت. میشود کسی خودش شهود حقایق را کرده باشد، بیاید برود از سگ پستتر شود؟ "و اتل علیهم نبأ الذی آتیناه آیاتنا." تازه، "من آیاتنا" ندارد، "آیاتنا". کل آیاتمان را بهش داده بودیم. شهود داشت، حقایق را میفهمید. "فانسلخ منها." اصلاً آدم دیوانه میشود با این آیات. "انسلاخ" کرد از آیه. مثل تخم مرغی که از توی پوست در میآید. خودش را از این حقایق درآورد و کند. "فتبعه الشیطان." اینجا اختلافی است بین مرحوم علامه طباطبایی و علامه مصطفوی. "تلاوت" یعنی چه؟ یعنی به چیزی اشراف کردن؛ آن را در مقابل خود قرار دادن تا از آن پیروی و استفاده کرده و تکریم و تشریف کند. بنویسید تلاوت؛ "تلاوت" واژه "به چیزی اشراف کردن و آن را در مقابل خود قرار دادن است تا از آن پیروی و استفاده کرده و تکریم و تشریف" کند.
"تلاوت قرآن" یعنی چه؟ "تلاوت قرآن" نه یعنی قرائت کند، قرآن را بخواند. یعنی قرآن را روبرو قرار دهد، دنبالش برود. "والقمر اذا تلاها." "القمر اذا تلاها" یعنی چه؟ شمس میرود. قمر را همینجور پشت سرش دارد میرود. قمر در عالم همین شکلی است دیگر؛ همینجور فقط در پی شمس، تلاوت قمر دارد. تلاوت میکند شمس را. الان خورشید که ثابت است، زمین هم دور خودش میچرخد و هم دور خورشید. ماه چی؟ ماه دور زمین میچرخد. خب، دور زمین میچرخد، بالاخره دور خورشید هم نمیچرخد دیگر. به واسطه زمین، در پی او دارد میرود. به اعتبار زمین، اعتبار زمین در پی خورشید است به حسب آنچه که میبیند چشم افراد بشر. تلاوت همین است. این در پی او آمدن میشود تلاوت؛ یعنی پیروی کند و تکریم کندش... چی میشود حالا وقتی او در با جلال باشد. یعنی با احترام، از باب اینکه برای یک چیزی عظمت قائل است. در پیش. مثلاً در بدرقه میخواهد فقط رهسپارش کند. این میخواهد خودش هم از او چیزی بگیرد. میرود که چیزی تلاوت قرآن؛ یعنی حالا "اتل علیهم این را تلاوت کن بر ایشان." "این را جلو چشم قرار دهند، دائماً حواسشان به این ماجرا باشد."
خیلی ماجرای مهمی است، ماجرای بلعم. "نبأ الذی آتیناه." نبأ. آها، گفتند «خبر». خب، اولاً نقل حدیث یا جریانی از یک محل به محل دیگر و این اخص از خبر است. خبر اعم از نبأ است. نبأ مبالغه زیادی در نقل حدیث باید صورت بگیرد و بدون کم و زیاد لازم است. خبری که دقیق گفته شود، هیچ چیزیش کم و زیاد نشود، این را میگویند نبأ. آیات را هم که گفتیم یعنی چه. قبلاً گفتیم: "انسلاخ" از ماده "سلخ". خدا خیر دهد. کندن چیزی که محیط به چیز دیگری باشد. یک چیزی بر چیزی محیط است، اونی که بر این محیط است را بکَنند. سلاخی میکنند، همین است دیگر؛ به معنای بیرون آمدن از پوست. "از پوست بیرون بیا." یعنی این حقایق او را خیلی لطیفه. "فانسلخ منها" یعنی چه؟ یعنی حقایق او را دوره کرده بود، ولی در او نفوذ نکرد. نرفته توی قلب. فقط دور قلب را گرفته. این اطلاعات سرشار از اطلاعات است، ولی هیچی توی قلبش نرفته. احاطه کرده بود. خود شیطان الان مشاهده میکند همه چیز را. الان نور ایمان را مگر شیطان مشاهده نمیکند؟ کشف میکند. شما نماز میخوانی، نور نماز شما را کشف میکند یا نمیکند؟ عمل صالح را از کجا تشخیص میدهد؟ صراط مستقیم، صراط مستقیم نور دارد یا ندارد؟ خود همان علم شهود است دیگر. آن علم نسبت به یک شیء این شکلی دارد. آن باور، یعنی اشراف نسبت به این مسئله دارد. باور متخصص شهود کرده که سیگار برای ریه ضرر دارد. تا ته آن باوری که میشود، یعنی ته آن علمی که میشود کسی برسد، او رسیده ولی باور دارد. "آتیناه آیاتنا." فصل نرسیدن به باور روشن است.
"فتبعه الشیطان." مراد در اینجا بیرون آمدن و منتزع شدن از آن روحانیت و فیوضاتی که محیط او بوده، از آنچه نشاندهندهی مقامات و صفات و عظمت پروردگار بوده. این انصراف در اثر اعمال و اخلاق و افکار (افکار خلاف) شد و قلب انسان را تیره و محجوب کرده. آثار رحمت و نور و فیوضات الهی را از ظاهر و باطن انسان منقطع میکند. نتیجه انسلاخ از محیط رحمت و نور. حالا وقتی انسلاخ کرد، اول خودش انسلاخ کرد. اول خود او خودش را منسلخ کرد. بعد، "فتبع الشیطان." اول کاری نمیتواند بکند. اول ما کاری میکنیم، بعد شیطان مدیریت میکند. شیطان مباشرتأ تصرف و قدرتی ندارد، سلطانی ندارد دیگر. قرآن در شماره "نهر" تصریح میکند که مفصل بحث کردیم و چک و چانه زدیم. استادم قبول نکرد. ما هم آخر زیر بار حرف استاد نرفتیم. شیطان، شیطان دنبالش افتاد. "اتبعه" و "تبعه" به یک معناست. "اتبعه" و "تبعه" و "اتبعه" یک معناست. شیطان دنبالش راه افتاد. "اتباع" افعال است دیگر. افعال چیست؟ تعدیه است. یعنی "جعل الشیء ذاتبعه." "فتبعه الشیطان" یعنی شیطان او را در تبعیت خود قرار داد. شیطان او را در تبعیت قرار داد. او آمد انسلاخ کرد. وقتی انسلاخ پیدا کرد نسبت به این آیات، حالا شیطان او را در طبیعت خودش. دیگر شد تابع شیطان. اتباع از شیطان که آمد، بباید به این است که هدف را گم کنی. "ضلالت" به این است که مسیر را گم کنی. تفاوت هدف مثلاً چی؟ مشهد تهران. یعنی در واقع دیگر کسی راه افتاده میخواهد برود تهران. وسط راه یادش میرود اصلاً کجا میخواست برود. ولی میداند تهران میخواهد برود. راه را گم میکند. به جای اینکه جاده مثلاً سمنان تهران را برود، جاده سمنان اون طرف. «ضلالت» را خیلی قبول ندارد.
عاشق المیزان هستیم. این نکته را هم بگوییم. بحثهای لغوی المیزان خیلی محل خدشه است. بحثهای لغوی. یعنی اگر لغت را میخواهید دقیق بررسی کنید، از تحقیق و تفسیر روشن. بحثهای مبنایی و فکری و تطبیق آیاتش بینظیر است؛ یعنی هیچ کسی را پیدا نمیکنید مثل علامه بتواند آیات را به هم تطبیق دهد. بحث لغوی تطبیقیشان هم عالی. ولی خود لغت شناسی معمولاً تکیهشان به مفردات بوده. مفرد و محل خدشه است. "قرآن معجزهی پیغمبر است و مفردات معجزه قرآن است." آقای کورانی در کتاب جدید المقدمه کتاب "پایه" - در مقدمهی این کتاب - جملهی علامه را نقل میکند که علامه ترک بودن و عرب نبودند. ظرافتهای زبان عربی را نمیدانند. عرب زبان خیلی برجستگی ندارد. مفردات راغب خیلی چیزی فقط مراجعاتش به مفردات است. در صورتی که این ور واژهها قویتر است.
"غی" و مفهوم "مصطفوی" گفتند در مقابل "رشد" است. رشد و ضد روایت یعنی فرورفتن در فساد و تاریکی. ببینید، ما یک رشد داریم، یک هدایت داریم. تفاوت رشد و هدایت چیست؟ از دوستان بیرون از صحنه. تفاوت رشد و هدایت چیست؟ هدایت ارائه است. رشد ایصال. هدایت هم هر دو معنا را دارد. در هدایت نشانت میدهد، رشد تو را به مقصد میرساند. علامه تفاوت نبی و امام را هم همین میداند. میگوید: "نبی راه را نشان میدهد، امام راه را میبرد." یعنی رساندن به مقصود کار امام است. نبی فقط نشان میدهد، فقط دعوت میکند. "غی" ضد رشد است. "ضلالت" ضد هدایت. هدایت مطلق راه یافتن است. بعد تازه هدایت را فقط مثبت هم نیست. رشد راه یافتن به خیر است. هدایت هم میتواند به خیر باشد و هم به شر. درست. "لا یهدیهم طریقاً الا طریق جهنم، الا سبیل جهنم و طریق جهنم." خدا، "و لا لیهدیهم طریق" همچین عبارتی. خدا اینها را به چیزی هدایت، به راهی هدایت نمیکند مگر راه جهنم. کفران ندارد. در سوره نساء خلاصه، دو بار خدا تاکید کرده که من اینها را راهی جهنم میکنم. ۱۰ دقیقه، ۱۰ دقیقه طوفانی در پیش داریم.
بخوانیم: "در مرحله اول، در مرحله اول شأن نزول مهم نیست. در مرحله بعد میشود برای فهم یک سری مسائل کمک کند." این نظر علامه است. برخی از مفسرین، میبینید اصلاً فقط با اتکاء به فضای شأن نزول ترجمه آیه را انجام میدهند. "ولکنّه اخلد الی الارض و اتبع هواه." اصل حرف، جان مطلب، همین درس اخلاق است. در فضای طلبگی باید این آیه باشد. یک نهیبی بزند. آلبوم مشهد که آمدیم، رزق درس اخلاقمون کم شده، دلمونم تنگ شده. واقعاً یعنی آدم احساس خسارت میکند. بعضی از این درس اخلاقها که نهیب میزند، آدم را. اینها خیلی خوب است. اساتید امام فرمودند که باید آدم هر شب درس اخلاق داشته باشد. حالا یا هر روز یا هر شب. ما که قم بودیم، معمولاً اینطور بود؛ یعنی سعی بر این بود که هر روز تا جایی که بشود برویم که حالا این اواخر دیگر سرمان شلوغ شد، هفتهای دو سه جلسه مثلاً میرسیدیم. دیگر اینجا خبری نیست. آن اساتید خلاصه، دیگر یافت نمیشوند. روایت را در باطن خودش داشته، بروز نداشته. بروز پیدا نکرده. این در اعماق باطنش، در آن قلبش، رسوخ داشته. مهلت بیرون آمدنش نبود. انگار قرص استکبار بوده است. بله، نشو دادن آیات خدا بوده. برای همان میگویند "کان." یعنی اول این جوری شده. ابتلا که افتاد، دیگر حالا بروز پیدا کرد.
اگر میخواستیم مشیت، مشیت اراده هم نیست. گفتیم چند تا واژه است. مشیت، اراده، قضا، تقدیر، امضا. پنج تا واژه برایش به کار میرود در روایات. اینجا مشیت، مراد اولش مشیت است. همه با هم. بعد اراده، اتمام است. تفاوت مشیت و اراده. اگر خدا مشیت کرده بود، رفعت میداد او را. "یرفع الله الذین آمنوا منکم والذین اوتوا العلم درجات." مومنان "درجه درجه" مطلقه. این طرف همیشه که مومن درجه درجه رفعت پیدا میکند. علما درجات درجات. کسی که صاحب علم است، این در هر روزی دارد درجاتی را میرود بالا. خاصیت علم این است. ولی مثل بلعم باعورا، توهم علم است. هیچی مثل توهم علم بیچاره نمیکند. فکر میکند میداند. خیال میکند دارد جمع میکند. خیال میکند با سواد است. دیگر سواد، چیزی سیاه است. مشکل با سواد بودن آدم است. آدم باید حکیم بشود، عالم بشود، عالم ربانی بشود. "کونوا ربانیّین بما کنتم تعلمون الکتاب و بما کنتم تدرسون." ربانی بشوید به واسطه تعلیم و تدریس و دراسات کتاب. آدم با قرآن ربانی میشود. و اینها تلمبار علم اینور جمع کرده. فلسفه غرب، شرق، مثلاً غده سروش گنده. دیگر آقای سروش همین آیه. رحیمپور ازغدی ما الان اگر این را ۱۰ برابر کنیم، اول انقلاب یک همچین شخصیتی بود برای جامعه علمی ما. آقای سروش. جوراب امام زمان، پیغمبر، استکبار، از اول داشت یا رویای قدمنشانه. این همین است. دل خاصیت علم این است. حدیث خاصیت علم چیست؟ بعد خاصیت علم این است که خشیت میآورد. "انّما یخشی الله من عباده العلماء." آقای قرائتی میگفت: من این آیه را رفتم خدمت علامه طباطبایی، رضوان الله علیه. گفتم که آقا، مگر قرآن نمیگوید: "یخشی الله من عباده العلماء"؟ من طلبه شدم. هرچه جلوتر رفتم، اینم خشیتم کمتر شده. این نشان میدهد که اینهایی که تحصیل شده است علم، اگر علم باشد، خشیت میآورد. اگر رفعتی پیدا نکند، چرا؟ چون "اکلد الی الارض." او توهمات خودش و در "اخلد الی الارض." قرآن تعبیر به این تعلقات مادی را به تعبیر "اخلد الی الارض" تفسیر کرده است. "استقلتم الی الارض." چسبیدید به زمین، سفت شدید، سنگین شدید، پرواز ندارد. "اخلد الی الارض" به این تعلقات مادی چسبید. درگیر نام شد، درگیر حقوق شد، درگیر پول شد. درگیر عنوان، رزومه و پایاننامه و مدرک و بهرهای ندارد. رفعتی نیست. در "رفعنا بها" نیست. "الی الارض و تبعه هوا." تبعیت از هوا میکند. اول تبعیت از هواست، بعد تبعیت از شیطان. اول "اتبع هواه"، بعد "فتبعه الشیطان." شیطان تا وقتی اتباع از هوا نباشد، نمیتواند روی کسی تأثیر داشته باشد.
بعد هوا یعنی چه؟ چقدر این واژهها دقیق است. ببینید، نفس دو تا کشش دارد. چون با دو زاویه درگیر است. باید با عالم ماده، از عالم ماده بهرهمند شود. از این ابزار استفاده کند برای اینکه به ملکوت برسد و ارتقاء پیدا کند. نفس، رشدش به این است دیگر. جسمانیه الحدود و روحانیت البقاست. بعد این جسمانیه الحدود بودن، تعلقات به عالم ماده داشته باشد. ماده باید رشد بکند. عالم ماده هم تزاحماتی دارد. او باید در عالم ماده خودش را رشد بدهد و در ماده بند نمیشود. که در این ماده پدری دارد، فرزندی دارد، تعلق به آب و نان و مسکن و اینها بالاخره تسخیر میشود. این کشش پیدا میکند نسبت به عالم ماده برای اینکه در عالم ماده بماند. زینت قرار دادن. مرحوم علامه ذیل آن آیه که میفرماید که: ما زمین را تزیین کردیم برای شما. آنجا بحث میکنند. آیات سوره کهف، آیات ابتدایی سوره مبارکه: "انا جعلنا ما علی الارض زینة لها لنبلوهم ایهم احسن عملاً و انا لجاعلون ما علیها صعیداً جُرزا." بحث میکنند که عالم را خدا زینت قرار داده که این بماند در این عالم. نفس بند نمیشود در این عالم. تعلق به این دنیا نخواهد داشت. و مشکل چیست؟ حالا این یک طرفش کششهایی به سمت عالم ماده است که باید اینجا بماند. به اصل کشش هم که نسبت به ملکوت است. مرغ باغ ملکوت است دیگر. اینجا کاری ندارد. جمع بکند و برود.
حالا مشکل چیست؟ این میآید به اینجا میچسبد. "اتبع هواه." این نفس دو تا تمایل دارد. یک تمایل به سمت پایین دارد، یک تمایل به سمت بالا دارد. هوا یعنی تمایل به پایین. پرنده وقتی پایین میآید میگویند "هفتار هوا." "و النجم اذا هوا." ستاره وقتی میآید پایین. "اتبع هواه." یعنی آن کششهای به سمت عالم مادهاش که هست - هر کسی دارد - اصل هوا که مشکلی نیست. تبعیت از هوا مشکل دارد. بعد کار به کجا میرسد؟ به "من اتبع هواه." بعد تازه اصلاً الهش، اصلاً متحیر همین هوا میشود. شیفته همین میشود. غرق میشود در این. از کجا شروع میشود؟ این علم را دارد. این حقایق باخبر است، ولی آن کششهای پایینی او را میکشد. "اتبع هواه." وقتی این کشش کشید، چی میشود؟ مثل سگ. آیه "ان تحمل علیه یلهث او تترکه یلهث." لحث گفتند حالتی است که سگ زبانش را بیرون میاندازد. این حالت له له بهش میگویند. حالت هیجان. حالت خاصی که دارد و میگوید اگر حمله بهش کنی. "تحمل" را گفتند از "حمله" میآید دیگر. نه، یعنی بهش حمله کنیم. از حمله. اگر حمله به سمتش کنی، له له میزند. ولش کنی، له له میزند. یعنی یک عالم سو در جامعه دینی این است که نه میشود علیهش موضع بگیری، نمیتوانی ولش کنی. خاصیت اینجوری میشود. فقط دارد پاچه میگیرد.
میدیدیم دیگر سالهای اخیر از دنیا رفتند. چقدر در مراتب بالا اسمشان در نماز جمعه تهران میآمد و همه صلوات میفرستادند. بعد کار به کجاها که نرسید؟ تا قائم مقامی و فلان و اینها. بعد یک دفعه میآید کار به کجاها میرسد. نباشد مصادیق این آیات. استاد فرمود: در جهنم چیزی که زیاد است، عالم سو است. عالم در جهنم زیاد داریم، ولی عاقل نداریم. خیلی این جمله قشنگ است. در جهنم عالم زیاد داریم، ولی عاقل نداریم. هیچ عاقلی جهنم نمیرود. عالم زیاد داریم در جهنم، ولی عالم بیعقل میرود جهنم.
کال کل، گفته: حیوانی است که در جهت وفا چند تا ویژگی خوب دارد. یکی وفا، یکی استشمام رایحه، حراست از صاحب خود، خانواده و متعلقات صاحبش. کم خوابی، قوت سامعه و حتی در قوت سامعه حتی در حال خواب. اینها ویژگیهای ممتاز سگ است. ولی ویژگیهای بدش یکی اینکه جیفه خوار است. جیفهی دنیا. در نهجالبلاغه دارد: "تکالبهم علی دنیا دنیت." نهجالبلاغه، حالا هم "تکالب" دارد، هم "کلب" دارد. چند تا تعبیر دارد در نهجالبلاغه. "کلب" به معنای هاری است در مورد خوارج. "تکالب" حالت تکالب که سر این جیفه دنیا، سر اینکه ماشین خوب داشته باشد، دارد دست و پا میزند. خانه خوب، استخر خوب، موقعیت خوب، ریاست.
بله، سگی که ویژگیهایش این است که دشمن افراد فقیر افتاده و کهنهپوش است. این را شاید گفته بودم برایتان. نگفته بودم؟ سگ یکی از ویژگیهای بارزش این است که تشخیص میدهد لباسها را. مایهدارها را باهاشان کار ندارد. لباس شیکها را تشخیص میدهد. فقیر و فقرا که گرد و خاک گرفته اند، با آنها خوب است، برای آنها دم تکان میدهد. بلعم با عورا صفتان این شکلی، عالمان سو برای صاحبان قدرت و ثروت و اینها دم تکان میدهند. حالا این توضیحات دارد. این آیه میگوید: "ذلک مثل القوم الذین کذبوا آیاتنا." هر کسی که آیات ما را تکذیب کند مثل این شکلی است. باطنش باطن سگ است. عرض کردم که میشود کسی در عین حال چندین وجه داشته باشد؛ هم سگ باشد، هم عقرب باشد، هم میمون باشد. معونهای ندارد. در عالم برزخ صد تا حیوان. "فَاِقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّروُنَ." این قصص را، قصص مصدر جمع نیست. قصص احسن القصص. سوره هم سوره قصص اسمش قصص مصدر به معنای قصه. "فَاِقْصُصِ الْقَصَصَ" یعنی قصه را نقل کن، شاید تفکر کنند. "ساء مثلاً مثل القوم الذین کذبوا آیاتنا." بد است این حالت. مثل کسانی که به تکذیب آیات ما کردند. بد است که جای دیگر باز اینها را تشبیه به حمار کرده دیگر. در سوره مبارکه جمعه. "انفسهم كانوا یظلمون." به نفسشان ظلم میکنند.
یک بحثی میخواستم در مورد این تیکه بکنم، فرصت نشد. یعنی چه؟ اینها. تمامش کنیم. گذشته این مغز کشش بالایی هم داشت دیگر. شما وقتی این را میگیری پایین نگهش میداری، به این نفس بیچاره داری ظلم میکنی. تعلقاتی به عالم ماده دارم، ولی اصل کار من که اینجا نیست. اصل کار من همان ملکوت است. من را باید ببرید آن بالا، آن بالا برسانید به لقاءالله. برسانید من را صاحب اسماء و صفات الهی کنید. آمدیم در عالم ماده که این اتفاق برایمان بیفتد دیگر. صاحب کمالات الهیه بشویم. نفس تقاضایش این است. وقتی شما این را به آن موقعیت نمیرسانی، ظلم به نفس کردی.
اصلاً ظلم به نفس یعنی: "من یهد الله فهو المهتدی و من یضلل فلن تجد لهم اولیاء من دونه و اوئک هم الخاسرون." هر که را خدا هدایتش کند، او هدایت یافته است و هر که را خدا گمراه کند، او خسارت زده است. اینجا یک توضیح در حد یک صفحه مرحوم علامه ذیل این آیه. حتماً مطالعه بفرمایید. خیلی بحث خوبی است. هدایت و اضلال چه شکلی به خدا نسبت داده میشود؟ البته قبلاً عرض کردیم اضلال مستقیم به خدا نسبت داده نمیشود، بلکه اضلال، اضلال جزایی است. خود او زمینههای بدی را دارد و خودش خودش را گمراه میکند و خدا تایید میکند این را، این میشود اضلال. ولی در هدایت اولاً و بالذات به خدای متعال نسبت داده میشود. هدایتی بودش که به خاطر تلاش خودش بود. خسارت هم که روشن است. این هم که تمام شد. باز آیات بعدیمان هم کلی حرف، مخصوصاً این دو تا آیه اول صفحه بعد که هر کدام یک هفته باید مقایسه کنیم.
الحمدلله رب العالمین. ظاهر قرآن را باید در قیاس با خود قرآن باید فهمید. "فلما زاغوا ازاغ الله قلوبهم." سوره صف. "فلما زاغوا." دیگر جمع کردند: "ما زاغوا." وقتی اینها منحرف شدند، خدا منحرفشان کرد. آن آیه محکمی است برای توضیح متشابهات. خلقت جور در نمیآید یعنی چه؟ بیافریند در این دستگاه عظیم بیاورد با این همه زحمات که یک دفعه خودش هم از آن اول اولاً و بالذات بیندازد در جهنم. کدام حکیمی همچین کاری میکند؟ درسته. اصلاً با عقلانیت، با عقل خود خدا جور در نمیآید همچین کاری. پس معنایش چیست؟ او میآید زمینه را ایجاد میکند. اصرار بر این دارد که برود در آن سمت. میگوید: خیلی خب، من آزادت گذاشتم. برو.
بسم الله الرحمن الرحیم.
اللهم اجعل ثواب. این اخذ میثاق ذرّیه برای این بوده که روز قیامت کسی بهانهای نداشته باشد که بگوید: "پدران ما مشرک بودند و ما هم ذریه اینها بودیم، به هر آنچه که دیدیم شرک بود"؛ برای همین، خدای متعال حجتی از درون اینها قرار داده و عهدی از درون اینها پیشاپیش گرفته که همان عهد توحید و ربوبیت خدای متعال است. کسی نمیتواند روز قیامت بگوید که: "من تحت تأثیر عوامل بیرونی قرار گرفتم و اینگونه بر من اثر گذاشت" آیه "انّما أشرک آباءنا من و کنّا ذرّیّة من بعد." یعنی پدرانمان قبلاً مشرک شدند، ما هم ذریه بعد از ایشان بودیم. "أفتهلکونا بما فعل المبطلون." تو ما را هلاک میکنی به آنچه مبطلون انجام دادند. مبطلون کسانی هستند که ابطال میکردند آن حقیقت درونیشان را. "جعل الشیء ابطال" ابطال، یعنی کأنّه این را صاحب بطلان قرار میدادند؛ آن عهد درونی را، آن باور درونی را. مبطل یعنی کسی که این را یکجوری باهاش برخورد میکند که انگار هیچچیز باطلی نیست. خب، این هم در اثر تعلقات است دیگر. تعلقات به عالم ماده فراموشی میآورد.
گاهی شاید برای انسان پیش بیاید که خواب خوبی میبیند؛ در خواب سیری دارد، پروازی دارد. پروازهای در خواب، میگویند "هر حکایتی مثالی است." یکی از آقایان در درس خودش در مورد اقسام پروازها در خواب توضیح میداد که، مثلاً اگر موشکی باشد چطور، کج درجات سیر... بعد انسان همین که میآید بیدار میشود، در عالم ماده قرار میگیرد، این تعلقات و این کثرات باعث فراموشی میشود آنچه را که در خواب دیده است. خاصیت کثرات همین است. آدم گرسنه میشود، تشنه. تعلقات به عالم ماده این شکلی است؛ آن عهد را کمکم به دست فراموشی میسپارد. لذا اگر کسی میخواهد برگردد به آن عهد درونی خودش و به آن درک حضوری خودش، باید از این تعلقات فاصله بگیرد.
اسفار، بحثی دارد نسبت به تعلقات و تعقلات. یکی از جذابترین بخشهای اسفار، بخش «اتحاد عاقل و معقول» است که ایشان کل اسفار را نوشته بود و گفته بود که این بحث برای من حل نشده. اواخر عمر برایشان حل میشود و اضافه به این کتاب میکند. بحث بسیار جذاب، بسیار عجیب و غریب. اگر کسی این بحث را مطالعه کند، آنجا بحث میکند که انسان درکی دارد از حقایق عالم و اتحاد دارد عقل او با معقولات. میگوید که: اونی که باعث میشود حجاب بیفتد، تعلقات است. تعلقات یک حجابی میشود بین انسان و آن تعقلات. کسی از این تعلقات اگر فاصله بگیرد، برمیگردد سمت تعقلات و به آن حقایق و شهود.
شهود حقایق وقتی گفته میشود، واژه "شهود" الان یک مصیبتی داریم دیگر. این واژهها هرجایی شده، واژهها بازاری شده، دکانی شده. اصطلاحات دیگر وقتی الفاظ از معانی خالی میشود و زبانها جاری است و همه جا هست و همه میگویند، در همه کتابها هست. مثلاً جنس شهود از جنس کسی است که شما تصور بفرمایید یک کسی عزیزش را از دست داده. مثال مرحوم قاضی را میزند. کسی که یک عزیزی را از دست داده، شما الان به نحو اجمالی و استدلالی برایتان روشن است. الان مثلاً عزیزانی که در کرمانشاه عزیزانشان را از دست دادند، تقریباً پانصد نفر به رحمت خدا رفتند تا حالا. اینها، آن پدری که مثلاً آن بچه کوچکش را از دست داده، این فقدان این بچه برای او چه غم سوزناکی است، چه درد عظیمی. شما که نگاه میکنید، یک حسی دارید. میفهمم، میفهمم. «میفهمم سخته، میفهمم درد داره، میفهمم خلاصه ماتم بزرگی است.» ولی درک او از این ماجرا چیست؟ درک او چقدر، درک او چقدر تفاوت دارد؟ ما هم یک درکی داریم؛ درک کلی و درک عقلی داریم. ما درک عقلی داریم، ما درک استنتاجی داریم، او درک شهودی دارد. بعد او ممکن است بین مردم باشد؛ کسی که به شهود رسیده، مردم را هم که میبیند انگار هاج و واج همه را دارد در قالب شهود میبیند. کسی که بچهاش را از دست داده، هر کسی را میبیند، سلام علیک میکند، دارد بچهاش را میبیند. در فضای بچهاش است. اینجا نیست، در این وادی نیست. با کسی ارتباط برقرار نمیکند. مرحوم قاضی میگویند: حالا چون این شکلی بوده دیگر در کتاب «مهر تابان» که از کتابهای بسیار خواندنی است. مکالمات خود علامه تهرانی با علامه طباطبایی - که فردا سالگردشان است، رضوان الله علیه - نقل شده است. حالا چون فردا نیستیم، امروز فاتحهای برای مرحوم علامه بفرستیم. اللهم صل علی...
سید محمدحسین حسینی طهرانی از علامه طباطبایی نقل میکند. خب، خیلی سؤالات ایشان، سؤالات خیلی خوبی است. مطالبی که نقل میکند، خیلی خوب. خاطراتی که نقل میکنند در کتاب، بسیار خواندنی و ارزشمند است. آنجا در حالات مرحوم قاضی، خب، مرحوم علامه (رضوان الله علیه) در مورد مرحوم قاضی خیلی کم صحبت کردهاند؛ برای ماها واقعاً قابل فهم نیست. آقای قاضی در درگیری قبیله زقورت با شمارت - که دو تا قبیله بودند در نجف - اینها با هم درگیر بودند و کارشان به جنگ خیابانی کشیده میشود. میآیند همدیگر را میکشند و مرحوم قاضی (رضوان الله علیه) در حیاط منزل نشسته است. منزل ایشان - که بیاید منزل بیغولهای در واقع - چند تا تهرانی آمده بودند، گفتم: حاج آقا، آن پشت آن دیوار چیست؟ اکثراً ندیدند این دیواری که ساختی، اتاقکی که آنجا ساختهام. من رفتم داخل آنجا، دو تا چاه دارد؛ یک چاه کوچک دارد، یک چاه بزرگ دارد. یکی چاه آب است، یکی چاه مستراح است. یکی یک حالت حفرهای است. ایشان میرفتند آنجا عبادت میکردند، نماز میخواندند، قرآن میخواندند. آن ماجرا معروف است دیگر.
مرحوم شیخ محمدتقی آملی به ایشان گفته بود که، شیخ محمدتقی آملی استاد آیت الله جوادی و علامه حسن زاده. بله بله. توی باغ روضه، آقا، رضوان الله علیه. بهش میگویند دیگر. آقا رضا بغل مرحوم سبزواری... ایشان (قاضی) خوب، مجتهد، فیلسوف است. ایشان روزی چهار، پنج ساعت در قبرستان است. کدام قبرستان؟ وادی السلام. نمیدانم شب رفتید وادی السلام یا نه. من این سری رفتم، شب رفتم. یک خورده چرخیدم و دیدم آن نوادگان نمیفهمند دل و جرأتت. با آن شلوغی پیادهروی اینها، دل و جرأت میخواهد. برود صدای "شتر" در کردن بشنود. یک بار پرسیدم از یکی از اساتید: قبرستان شبها راحتتر است؟ وادی السلام شب نمیشود رفت.
یعنی واقعاً عرض کنم که سؤال بود توی ذهنش، یعنی چی؟ مجتهد، این همه شاگرد، خودش اینقدر آدم فرزانه و اینها. چهار، پنج ساعت در قبرستان میگذراند. تا اینکه ایشان میخواست بیاید ایران و برایش موقعیت پیش میآید که برگردد ایران. میگوید: بروم از آقای قاضی بپرسم. شب قبلش هم که ایشان خوابیده بود و میخواست فردا برود خدمت آقای قاضی، زیر کرسی - که بود - قرآن بالا سرش بود؛ توی کتابخانه. پایش را که میخواهد دراز بکند، میگوید: خب، قرآن که بالا سر است؛ اینور، پشت ماست و اینها. بیاحترامی به قرآن نمیشود. خوابش میبرد. صبح که میآید خدمت آقای قاضی، همین که میخواهد مطرح کند، آقای قاضی اول از همه میفرمایند که: "ایران میخواهید بروید، مصلحت نیست." چطور؟ سؤال نپرسیده، ایشان جواب داد. آقای قاضی میگویند: "قرآن هم وقتی بالا سر آدم است، آدم پایش را دراز نمیکند زیر کرسی." اینجا سؤال منفجر شد. گفت: آقا، شما این را از کجا سر در میآورید؟ گفتند: "همان چهار، پنج ساعت وادی السلام مینشینم که برای شما سؤال است که برای چی میروم مینشینم. اینها را از آنجا میفهمم." خیلی وضع بهتری نداشت.
عبادت و تفکر؛ خود نجف کسی میآمد اینور و آنور نگاه میکرد، وقتی میخواست بیاید، نگاه میکرد کسی نفهمد. به قول یکی از اساتید میفرمودند که: ای کاش بودند آنهایی که دوران مظلومیت و مظلوم کردن آقای قاضی را بودند و میدیدند. جمعیتی که الان میرود کنار قبر ایشان، موقع تشییع جنازه تابوت آمده بود و بدنام بود. ایشان را به اسم صوفی و این حرفها میشناختند. علامه طباطبایی فرمودند که: بالاترین حالات عرفانی این است که مرحوم آقای قاضی (رضوان الله علیه) ایشان در حیاط منزل نشسته بودند، این قبیله زقورت و شمارت با هم درگیر بودند و رسیدند به پشت بام خانه روبرویی آقای قاضی. آنجا دو نفر، چند نفر - آنجا - دیگر با هم درگیر میشوند و چندین نفر همدیگر را میکشند. آنقدر که در سطح پشت بام خانه روبرویی خون جاری میشود و میآید در ناودان و از طریق ناودان خانه بعدی، در حیاط منزل آقای قاضی. مرحوم قاضی آنقدر محو بود، همینجور به ناودان نگاه میکرد و جز خدا چیزی نمیدید.
حالا، یعنی چه این حرف؟ حالت کسی است که شهود را یک وقتهایی میشود فهمید در کسی که مصیبت دیده، ماتم دیده؛ که باهاش حرف میزنی، غذا میخورد، اصلاً نیست. مثل مات و مبهوت، مجنون، متحیر. پیغمبر اکرم میگویند: "زدنی تحیراً" در دعای پیغمبر اکرم: "خدایا، تحیر مرا بیشتر کن." متحیراند همه را متحیر. غرض اینکه این، این درک را ما همه داریم در اعماق فطرت خودمان و درک فطرتیمان. هیچکس نمیتواند روز قیامت به خاطر این اسباب ظاهری بگوید که من بیخبر بودم از توحید، از ربوبیت خدای متعال. نه، هر کسی این را در حقیقت خودش، در اعماق وجودش دارد. باید اینها را کنار بزند؛ این تعلقات را.
و خیلی وقتها هم کنار میخورد. همان شاید دیروز نمیدانم عرض کردم یا نه، امام صادق (علیه السلام) فرمودند که: تا حالا شده توی کشتی باشی، توی حالت غرق شدن قرار بگیری و اینها؟ طرف گفت: آره. آنجا به کی وابستگی داشتی؟ گفتش که: ته وجودم یک کسی را منجی میدانستم. حضرت فرمود: همین خداست. یک جایی توی زندگیها، یک وقتی پردهها کنار میرود، انسان برمیگردد به آن درک حضوری خودش. روایتی شوروی که رفته بودم روی همین حساب. همین روایت. آمدم آن موقع زلزله آمده بود چند وقت قبلش در یک جایی از شوروی و بعد، پنجاه روز یک بچه زنده مانده بود زیر آوار؛ بچه شیرخواره. من دیدم خیلی موقعیت مناسب است با این یکی از این کمونیستها استدلال بیاورند برای توحید و جذبش کنم و اینها. بهش گفتم که: دیدی در اخبار بچه بعد از پنجاه روز زیر آوار زنده مانده بود؟ کی اینو زنده نگه داشت؟ گفت: آنجا یک سری گندمها بوده، باد برداشته آورده انداخته روی این بچه، اینم باید آنها را برده تو دهنش. آنها تا آنجا هم نمیخواهند زیر بار بروند که بابا، یک حقیقت این را نگه داشته. اصلاً نمیخواهد قبول کند. یعنی حتی هواپیما بخواهد سقوط بکند، باز زیر بار نمیرود، همه چیز توسل تکیه دارد غیر از خدا. غیر از اینکه آن حالتی که کسی میخواهد در هواپیمایی که میخواهد سقوط بکند.
حالا اصطلاح قشنگی که میخواهم به کار ببرم این است: امثال مرحوم قاضی حالشان همیشه حال آن کسی است که در هواپیمای در معرض سقوط است. ما - در آن هواپیما - یک لحظه این حس را درک داریم؛ چه جور التجاع به خدای متعال داریم. از همه این اسباب کنده میشویم، میدانیم در عالم چیزی غیر از آن نیست. هیچکس به درد ما نمیخورد. هیچکس به کار ما نمیآید. او همیشه شدت و ضعف دارد. خود این حالات این بزرگان شدت و ضعف دارد. خود انبیا و اولیا، حالا چون شدت و ضعف دارد، "گهی بر طارم اعلا نشینم / گهی تا پشت پایم را نبینم" مولوی قشنگ گفته است. گاهی در آن مراتب بالاست. میگوید: یعقوب، از یعقوب یعقوب. یوسف بغلش بود، در چاه، در روستا، مقابل او بود، تشخیص نداد که یوسف در چاه است. بعد پیراهن یوسف را از مصر فرستادند، گفت: "انّی لأجد ریح یوسف." من بوی یوسف را دارم احساس میکنم. بغلت بود، در چاه متوجه نشدی. پیراهن از مصر فرستادند الان. این شدت و ضعف دارد. این حالاتش متفاوت است. شدت و ضعف دارد. آن حالی که اینها در نماز دارند، سر سفره ندارند. متفاوت است این حالات ولی در همه حالات شهود است. شهود خدای متعال است. امیرالمومنین فرمودند که: "ما رأیت شیئاً الّا و رأیت الله قبله و بعده و معه." "ندیدم چیزی را مگر اینکه خدا را قبلش دیدم، بعد دیدم، باهاش دیدم."
آیات بعدی هم که میرویم "اولم ینظر ملکوت و الارض؟" منظور این است. این قوه در درون همه ما هست. کسی نمیتواند احتجاج کند روز قیامت که من زمینهای برای موحد شدنم نبود، مرا مشرک بار آوردند، دیگران مشرک بودند. این ابداً. منزلها و محیطهای بسیار فاسد، بسیار خراب. میبینی، زمینههای بسیار عالی. دوستانمان در کانادا یک برادر دینی داریم ما در کانادا. این دو تا پسر دارد، خیلی پسرهای خوب و مومن. حتی فارسی هم نمیتوانند حرف بزنند. گفت که این پسر ما (محمد ما) بسیار اصرار دارد بر اینکه بیاید طلبه بشود. حالا مثلاً کجا دارد درس میخواند؟ مثلاً دانشگاه کلگری. آنجا حالا آخوند که اصلاً نیست، شیعه بسیار کم است، مسلمان بسیار کم است. آن هم در آن دانشگاه، در آن فضای بسیار مسموم و عجیب و غریب. "اصرار دارد که بیاید طلبه بشود. من و مادرش اجازه نمیدهیم به خاطر مسائل فراوان. یکیش این است که اصلاً فارسی بلد نیست. بعد اینکه اینها چون ایرانی بودند، رفتند آنجا و سن سربازی این دارد نزدیک میشود. به محض اینکه وارد ایران بشود سربازی پیش میآید." این شکلی است با مشکلات این شکلی. با این حال میگوید: "اینقدر اصرار دارد پدر ما را در آورده."
ببین، توی فضای آن شکلی، فضای مسموم و کثیف، این فطرت دارد کار میکند. خانواده آنیلی، ادواردو آنیلی. خود این آیه غدیر آبانیا. برای من مفصل تعریف میکرد ماجرا را. ماجرای ادواردو آنیلی را. خیلی عجیب است که حالا مثلاً یک جمله از آقای قدیری ابیانه شنیده. در مناظرهاش هست (فیلمش). این آیه غدیر آبانیا مسئول ایتالیا بوده و جز (بله) بعداً سفیر ایران. اول جزء دانشجوهای پیرو امام و فلان و اینها بوده. یک مناظرهای میشود زمان جنگ در یکی از شبکههای ایتالیایی. آنجا در مناظره اول که میخواهد شروع بکند به زبان ایتالیایی میگوید که: "به نام خدایی که قدرتش بیش از قدرت ناوهای آمریکایی است." میگوید: ادواردو با همین یک جمله مسلمان شد. فطرت وقتی میخواهد کار بکند، پرده میرود کنار، در خانهای که پدرش رئیس فیات و یوونتوس و چی و چی و چی و جزء ۱۰ ثروتمند برتر دنیاست. در آن خانه نشسته دارد تلویزیون نگاه میکند. میگوید: "به نام خدایی که قدرتش فلان." میرود، همین است دیگر. روز قیامت کسی نمیتواند بگوید: "آباء من مشرک بودند." چطور اینجور بود؟ مگر نبود؟ چرا این اینجوری شد؟
روز قیامت ادواردو آنیلی میتواند به کل مشرکین عالم احتجاج کند. همان خانواده او را میکشد. چرا؟ ماجرایش مفصل است. مستندش هم هست. حتی مقبره خانوادگیاش هم دفن در همان ایتالیا. مهدی بود اسمش. ایران میآید و با امام دیدار میکند. عجیب و غریب میشود. غرض اینکه این همان حقیقت باطنی است که درک دارد از ربوبیت خدای متعال؛ به شرطی که از این تعلقات فاصله بگیرد. و این تعلقات هم اینجور نیست که خدا ایجاد کرده باشد که باز بخواهد بگوید: بالاخره من تعلقات داشتم. خب، میخواستی نداشته باشی؛ خودت تعلقات را ایجاد کردی. آیا تو این شکلی تفصیل میدهی؟ شاید اینها حالت خطرناک قرآن است.
این سه چهار تا آیه کمر آدم را میشکند. حالا از آن ور، کسی که هم اینوری داریم یعنی هم میشود کسی با فطرت سالم فرزند باشد برای مشرکین که نسل اندر نسل اجداد او مشرک باشند و این فطرت سالم بیاید او را برساند به حقیقت. میشود کسی خودش شهود حقایق را کرده باشد، بیاید برود از سگ پستتر شود؟ "و اتل علیهم نبأ الذی آتیناه آیاتنا." تازه، "من آیاتنا" ندارد، "آیاتنا". کل آیاتمان را بهش داده بودیم. شهود داشت، حقایق را میفهمید. "فانسلخ منها." اصلاً آدم دیوانه میشود با این آیات. "انسلاخ" کرد از آیه. مثل تخم مرغی که از توی پوست در میآید. خودش را از این حقایق درآورد و کند. "فتبعه الشیطان." اینجا اختلافی است بین مرحوم علامه طباطبایی و علامه مصطفوی. "تلاوت" یعنی چه؟ یعنی به چیزی اشراف کردن؛ آن را در مقابل خود قرار دادن تا از آن پیروی و استفاده کرده و تکریم و تشریف کند. بنویسید تلاوت؛ "تلاوت" واژه "به چیزی اشراف کردن و آن را در مقابل خود قرار دادن است تا از آن پیروی و استفاده کرده و تکریم و تشریف" کند.
"تلاوت قرآن" یعنی چه؟ "تلاوت قرآن" نه یعنی قرائت کند، قرآن را بخواند. یعنی قرآن را روبرو قرار دهد، دنبالش برود. "والقمر اذا تلاها." "القمر اذا تلاها" یعنی چه؟ شمس میرود. قمر را همینجور پشت سرش دارد میرود. قمر در عالم همین شکلی است دیگر؛ همینجور فقط در پی شمس، تلاوت قمر دارد. تلاوت میکند شمس را. الان خورشید که ثابت است، زمین هم دور خودش میچرخد و هم دور خورشید. ماه چی؟ ماه دور زمین میچرخد. خب، دور زمین میچرخد، بالاخره دور خورشید هم نمیچرخد دیگر. به واسطه زمین، در پی او دارد میرود. به اعتبار زمین، اعتبار زمین در پی خورشید است به حسب آنچه که میبیند چشم افراد بشر. تلاوت همین است. این در پی او آمدن میشود تلاوت؛ یعنی پیروی کند و تکریم کندش... چی میشود حالا وقتی او در با جلال باشد. یعنی با احترام، از باب اینکه برای یک چیزی عظمت قائل است. در پیش. مثلاً در بدرقه میخواهد فقط رهسپارش کند. این میخواهد خودش هم از او چیزی بگیرد. میرود که چیزی تلاوت قرآن؛ یعنی حالا "اتل علیهم این را تلاوت کن بر ایشان." "این را جلو چشم قرار دهند، دائماً حواسشان به این ماجرا باشد."
خیلی ماجرای مهمی است، ماجرای بلعم. "نبأ الذی آتیناه." نبأ. آها، گفتند «خبر». خب، اولاً نقل حدیث یا جریانی از یک محل به محل دیگر و این اخص از خبر است. خبر اعم از نبأ است. نبأ مبالغه زیادی در نقل حدیث باید صورت بگیرد و بدون کم و زیاد لازم است. خبری که دقیق گفته شود، هیچ چیزیش کم و زیاد نشود، این را میگویند نبأ. آیات را هم که گفتیم یعنی چه. قبلاً گفتیم: "انسلاخ" از ماده "سلخ". خدا خیر دهد. کندن چیزی که محیط به چیز دیگری باشد. یک چیزی بر چیزی محیط است، اونی که بر این محیط است را بکَنند. سلاخی میکنند، همین است دیگر؛ به معنای بیرون آمدن از پوست. "از پوست بیرون بیا." یعنی این حقایق او را خیلی لطیفه. "فانسلخ منها" یعنی چه؟ یعنی حقایق او را دوره کرده بود، ولی در او نفوذ نکرد. نرفته توی قلب. فقط دور قلب را گرفته. این اطلاعات سرشار از اطلاعات است، ولی هیچی توی قلبش نرفته. احاطه کرده بود. خود شیطان الان مشاهده میکند همه چیز را. الان نور ایمان را مگر شیطان مشاهده نمیکند؟ کشف میکند. شما نماز میخوانی، نور نماز شما را کشف میکند یا نمیکند؟ عمل صالح را از کجا تشخیص میدهد؟ صراط مستقیم، صراط مستقیم نور دارد یا ندارد؟ خود همان علم شهود است دیگر. آن علم نسبت به یک شیء این شکلی دارد. آن باور، یعنی اشراف نسبت به این مسئله دارد. باور متخصص شهود کرده که سیگار برای ریه ضرر دارد. تا ته آن باوری که میشود، یعنی ته آن علمی که میشود کسی برسد، او رسیده ولی باور دارد. "آتیناه آیاتنا." فصل نرسیدن به باور روشن است.
"فتبعه الشیطان." مراد در اینجا بیرون آمدن و منتزع شدن از آن روحانیت و فیوضاتی که محیط او بوده، از آنچه نشاندهندهی مقامات و صفات و عظمت پروردگار بوده. این انصراف در اثر اعمال و اخلاق و افکار (افکار خلاف) شد و قلب انسان را تیره و محجوب کرده. آثار رحمت و نور و فیوضات الهی را از ظاهر و باطن انسان منقطع میکند. نتیجه انسلاخ از محیط رحمت و نور. حالا وقتی انسلاخ کرد، اول خودش انسلاخ کرد. اول خود او خودش را منسلخ کرد. بعد، "فتبع الشیطان." اول کاری نمیتواند بکند. اول ما کاری میکنیم، بعد شیطان مدیریت میکند. شیطان مباشرتأ تصرف و قدرتی ندارد، سلطانی ندارد دیگر. قرآن در شماره "نهر" تصریح میکند که مفصل بحث کردیم و چک و چانه زدیم. استادم قبول نکرد. ما هم آخر زیر بار حرف استاد نرفتیم. شیطان، شیطان دنبالش افتاد. "اتبعه" و "تبعه" به یک معناست. "اتبعه" و "تبعه" و "اتبعه" یک معناست. شیطان دنبالش راه افتاد. "اتباع" افعال است دیگر. افعال چیست؟ تعدیه است. یعنی "جعل الشیء ذاتبعه." "فتبعه الشیطان" یعنی شیطان او را در تبعیت خود قرار داد. شیطان او را در تبعیت قرار داد. او آمد انسلاخ کرد. وقتی انسلاخ پیدا کرد نسبت به این آیات، حالا شیطان او را در طبیعت خودش. دیگر شد تابع شیطان. اتباع از شیطان که آمد، بباید به این است که هدف را گم کنی. "ضلالت" به این است که مسیر را گم کنی. تفاوت هدف مثلاً چی؟ مشهد تهران. یعنی در واقع دیگر کسی راه افتاده میخواهد برود تهران. وسط راه یادش میرود اصلاً کجا میخواست برود. ولی میداند تهران میخواهد برود. راه را گم میکند. به جای اینکه جاده مثلاً سمنان تهران را برود، جاده سمنان اون طرف. «ضلالت» را خیلی قبول ندارد.
عاشق المیزان هستیم. این نکته را هم بگوییم. بحثهای لغوی المیزان خیلی محل خدشه است. بحثهای لغوی. یعنی اگر لغت را میخواهید دقیق بررسی کنید، از تحقیق و تفسیر روشن. بحثهای مبنایی و فکری و تطبیق آیاتش بینظیر است؛ یعنی هیچ کسی را پیدا نمیکنید مثل علامه بتواند آیات را به هم تطبیق دهد. بحث لغوی تطبیقیشان هم عالی. ولی خود لغت شناسی معمولاً تکیهشان به مفردات بوده. مفرد و محل خدشه است. "قرآن معجزهی پیغمبر است و مفردات معجزه قرآن است." آقای کورانی در کتاب جدید المقدمه کتاب "پایه" - در مقدمهی این کتاب - جملهی علامه را نقل میکند که علامه ترک بودن و عرب نبودند. ظرافتهای زبان عربی را نمیدانند. عرب زبان خیلی برجستگی ندارد. مفردات راغب خیلی چیزی فقط مراجعاتش به مفردات است. در صورتی که این ور واژهها قویتر است.
"غی" و مفهوم "مصطفوی" گفتند در مقابل "رشد" است. رشد و ضد روایت یعنی فرورفتن در فساد و تاریکی. ببینید، ما یک رشد داریم، یک هدایت داریم. تفاوت رشد و هدایت چیست؟ از دوستان بیرون از صحنه. تفاوت رشد و هدایت چیست؟ هدایت ارائه است. رشد ایصال. هدایت هم هر دو معنا را دارد. در هدایت نشانت میدهد، رشد تو را به مقصد میرساند. علامه تفاوت نبی و امام را هم همین میداند. میگوید: "نبی راه را نشان میدهد، امام راه را میبرد." یعنی رساندن به مقصود کار امام است. نبی فقط نشان میدهد، فقط دعوت میکند. "غی" ضد رشد است. "ضلالت" ضد هدایت. هدایت مطلق راه یافتن است. بعد تازه هدایت را فقط مثبت هم نیست. رشد راه یافتن به خیر است. هدایت هم میتواند به خیر باشد و هم به شر. درست. "لا یهدیهم طریقاً الا طریق جهنم، الا سبیل جهنم و طریق جهنم." خدا، "و لا لیهدیهم طریق" همچین عبارتی. خدا اینها را به چیزی هدایت، به راهی هدایت نمیکند مگر راه جهنم. کفران ندارد. در سوره نساء خلاصه، دو بار خدا تاکید کرده که من اینها را راهی جهنم میکنم. ۱۰ دقیقه، ۱۰ دقیقه طوفانی در پیش داریم.
بخوانیم: "در مرحله اول، در مرحله اول شأن نزول مهم نیست. در مرحله بعد میشود برای فهم یک سری مسائل کمک کند." این نظر علامه است. برخی از مفسرین، میبینید اصلاً فقط با اتکاء به فضای شأن نزول ترجمه آیه را انجام میدهند. "ولکنّه اخلد الی الارض و اتبع هواه." اصل حرف، جان مطلب، همین درس اخلاق است. در فضای طلبگی باید این آیه باشد. یک نهیبی بزند. آلبوم مشهد که آمدیم، رزق درس اخلاقمون کم شده، دلمونم تنگ شده. واقعاً یعنی آدم احساس خسارت میکند. بعضی از این درس اخلاقها که نهیب میزند، آدم را. اینها خیلی خوب است. اساتید امام فرمودند که باید آدم هر شب درس اخلاق داشته باشد. حالا یا هر روز یا هر شب. ما که قم بودیم، معمولاً اینطور بود؛ یعنی سعی بر این بود که هر روز تا جایی که بشود برویم که حالا این اواخر دیگر سرمان شلوغ شد، هفتهای دو سه جلسه مثلاً میرسیدیم. دیگر اینجا خبری نیست. آن اساتید خلاصه، دیگر یافت نمیشوند. روایت را در باطن خودش داشته، بروز نداشته. بروز پیدا نکرده. این در اعماق باطنش، در آن قلبش، رسوخ داشته. مهلت بیرون آمدنش نبود. انگار قرص استکبار بوده است. بله، نشو دادن آیات خدا بوده. برای همان میگویند "کان." یعنی اول این جوری شده. ابتلا که افتاد، دیگر حالا بروز پیدا کرد.
اگر میخواستیم مشیت، مشیت اراده هم نیست. گفتیم چند تا واژه است. مشیت، اراده، قضا، تقدیر، امضا. پنج تا واژه برایش به کار میرود در روایات. اینجا مشیت، مراد اولش مشیت است. همه با هم. بعد اراده، اتمام است. تفاوت مشیت و اراده. اگر خدا مشیت کرده بود، رفعت میداد او را. "یرفع الله الذین آمنوا منکم والذین اوتوا العلم درجات." مومنان "درجه درجه" مطلقه. این طرف همیشه که مومن درجه درجه رفعت پیدا میکند. علما درجات درجات. کسی که صاحب علم است، این در هر روزی دارد درجاتی را میرود بالا. خاصیت علم این است. ولی مثل بلعم باعورا، توهم علم است. هیچی مثل توهم علم بیچاره نمیکند. فکر میکند میداند. خیال میکند دارد جمع میکند. خیال میکند با سواد است. دیگر سواد، چیزی سیاه است. مشکل با سواد بودن آدم است. آدم باید حکیم بشود، عالم بشود، عالم ربانی بشود. "کونوا ربانیّین بما کنتم تعلمون الکتاب و بما کنتم تدرسون." ربانی بشوید به واسطه تعلیم و تدریس و دراسات کتاب. آدم با قرآن ربانی میشود. و اینها تلمبار علم اینور جمع کرده. فلسفه غرب، شرق، مثلاً غده سروش گنده. دیگر آقای سروش همین آیه. رحیمپور ازغدی ما الان اگر این را ۱۰ برابر کنیم، اول انقلاب یک همچین شخصیتی بود برای جامعه علمی ما. آقای سروش. جوراب امام زمان، پیغمبر، استکبار، از اول داشت یا رویای قدمنشانه. این همین است. دل خاصیت علم این است. حدیث خاصیت علم چیست؟ بعد خاصیت علم این است که خشیت میآورد. "انّما یخشی الله من عباده العلماء." آقای قرائتی میگفت: من این آیه را رفتم خدمت علامه طباطبایی، رضوان الله علیه. گفتم که آقا، مگر قرآن نمیگوید: "یخشی الله من عباده العلماء"؟ من طلبه شدم. هرچه جلوتر رفتم، اینم خشیتم کمتر شده. این نشان میدهد که اینهایی که تحصیل شده است علم، اگر علم باشد، خشیت میآورد. اگر رفعتی پیدا نکند، چرا؟ چون "اکلد الی الارض." او توهمات خودش و در "اخلد الی الارض." قرآن تعبیر به این تعلقات مادی را به تعبیر "اخلد الی الارض" تفسیر کرده است. "استقلتم الی الارض." چسبیدید به زمین، سفت شدید، سنگین شدید، پرواز ندارد. "اخلد الی الارض" به این تعلقات مادی چسبید. درگیر نام شد، درگیر حقوق شد، درگیر پول شد. درگیر عنوان، رزومه و پایاننامه و مدرک و بهرهای ندارد. رفعتی نیست. در "رفعنا بها" نیست. "الی الارض و تبعه هوا." تبعیت از هوا میکند. اول تبعیت از هواست، بعد تبعیت از شیطان. اول "اتبع هواه"، بعد "فتبعه الشیطان." شیطان تا وقتی اتباع از هوا نباشد، نمیتواند روی کسی تأثیر داشته باشد.
بعد هوا یعنی چه؟ چقدر این واژهها دقیق است. ببینید، نفس دو تا کشش دارد. چون با دو زاویه درگیر است. باید با عالم ماده، از عالم ماده بهرهمند شود. از این ابزار استفاده کند برای اینکه به ملکوت برسد و ارتقاء پیدا کند. نفس، رشدش به این است دیگر. جسمانیه الحدود و روحانیت البقاست. بعد این جسمانیه الحدود بودن، تعلقات به عالم ماده داشته باشد. ماده باید رشد بکند. عالم ماده هم تزاحماتی دارد. او باید در عالم ماده خودش را رشد بدهد و در ماده بند نمیشود. که در این ماده پدری دارد، فرزندی دارد، تعلق به آب و نان و مسکن و اینها بالاخره تسخیر میشود. این کشش پیدا میکند نسبت به عالم ماده برای اینکه در عالم ماده بماند. زینت قرار دادن. مرحوم علامه ذیل آن آیه که میفرماید که: ما زمین را تزیین کردیم برای شما. آنجا بحث میکنند. آیات سوره کهف، آیات ابتدایی سوره مبارکه: "انا جعلنا ما علی الارض زینة لها لنبلوهم ایهم احسن عملاً و انا لجاعلون ما علیها صعیداً جُرزا." بحث میکنند که عالم را خدا زینت قرار داده که این بماند در این عالم. نفس بند نمیشود در این عالم. تعلق به این دنیا نخواهد داشت. و مشکل چیست؟ حالا این یک طرفش کششهایی به سمت عالم ماده است که باید اینجا بماند. به اصل کشش هم که نسبت به ملکوت است. مرغ باغ ملکوت است دیگر. اینجا کاری ندارد. جمع بکند و برود.
حالا مشکل چیست؟ این میآید به اینجا میچسبد. "اتبع هواه." این نفس دو تا تمایل دارد. یک تمایل به سمت پایین دارد، یک تمایل به سمت بالا دارد. هوا یعنی تمایل به پایین. پرنده وقتی پایین میآید میگویند "هفتار هوا." "و النجم اذا هوا." ستاره وقتی میآید پایین. "اتبع هواه." یعنی آن کششهای به سمت عالم مادهاش که هست - هر کسی دارد - اصل هوا که مشکلی نیست. تبعیت از هوا مشکل دارد. بعد کار به کجا میرسد؟ به "من اتبع هواه." بعد تازه اصلاً الهش، اصلاً متحیر همین هوا میشود. شیفته همین میشود. غرق میشود در این. از کجا شروع میشود؟ این علم را دارد. این حقایق باخبر است، ولی آن کششهای پایینی او را میکشد. "اتبع هواه." وقتی این کشش کشید، چی میشود؟ مثل سگ. آیه "ان تحمل علیه یلهث او تترکه یلهث." لحث گفتند حالتی است که سگ زبانش را بیرون میاندازد. این حالت له له بهش میگویند. حالت هیجان. حالت خاصی که دارد و میگوید اگر حمله بهش کنی. "تحمل" را گفتند از "حمله" میآید دیگر. نه، یعنی بهش حمله کنیم. از حمله. اگر حمله به سمتش کنی، له له میزند. ولش کنی، له له میزند. یعنی یک عالم سو در جامعه دینی این است که نه میشود علیهش موضع بگیری، نمیتوانی ولش کنی. خاصیت اینجوری میشود. فقط دارد پاچه میگیرد.
میدیدیم دیگر سالهای اخیر از دنیا رفتند. چقدر در مراتب بالا اسمشان در نماز جمعه تهران میآمد و همه صلوات میفرستادند. بعد کار به کجاها که نرسید؟ تا قائم مقامی و فلان و اینها. بعد یک دفعه میآید کار به کجاها میرسد. نباشد مصادیق این آیات. استاد فرمود: در جهنم چیزی که زیاد است، عالم سو است. عالم در جهنم زیاد داریم، ولی عاقل نداریم. خیلی این جمله قشنگ است. در جهنم عالم زیاد داریم، ولی عاقل نداریم. هیچ عاقلی جهنم نمیرود. عالم زیاد داریم در جهنم، ولی عالم بیعقل میرود جهنم.
کال کل، گفته: حیوانی است که در جهت وفا چند تا ویژگی خوب دارد. یکی وفا، یکی استشمام رایحه، حراست از صاحب خود، خانواده و متعلقات صاحبش. کم خوابی، قوت سامعه و حتی در قوت سامعه حتی در حال خواب. اینها ویژگیهای ممتاز سگ است. ولی ویژگیهای بدش یکی اینکه جیفه خوار است. جیفهی دنیا. در نهجالبلاغه دارد: "تکالبهم علی دنیا دنیت." نهجالبلاغه، حالا هم "تکالب" دارد، هم "کلب" دارد. چند تا تعبیر دارد در نهجالبلاغه. "کلب" به معنای هاری است در مورد خوارج. "تکالب" حالت تکالب که سر این جیفه دنیا، سر اینکه ماشین خوب داشته باشد، دارد دست و پا میزند. خانه خوب، استخر خوب، موقعیت خوب، ریاست.
بله، سگی که ویژگیهایش این است که دشمن افراد فقیر افتاده و کهنهپوش است. این را شاید گفته بودم برایتان. نگفته بودم؟ سگ یکی از ویژگیهای بارزش این است که تشخیص میدهد لباسها را. مایهدارها را باهاشان کار ندارد. لباس شیکها را تشخیص میدهد. فقیر و فقرا که گرد و خاک گرفته اند، با آنها خوب است، برای آنها دم تکان میدهد. بلعم با عورا صفتان این شکلی، عالمان سو برای صاحبان قدرت و ثروت و اینها دم تکان میدهند. حالا این توضیحات دارد. این آیه میگوید: "ذلک مثل القوم الذین کذبوا آیاتنا." هر کسی که آیات ما را تکذیب کند مثل این شکلی است. باطنش باطن سگ است. عرض کردم که میشود کسی در عین حال چندین وجه داشته باشد؛ هم سگ باشد، هم عقرب باشد، هم میمون باشد. معونهای ندارد. در عالم برزخ صد تا حیوان. "فَاِقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّروُنَ." این قصص را، قصص مصدر جمع نیست. قصص احسن القصص. سوره هم سوره قصص اسمش قصص مصدر به معنای قصه. "فَاِقْصُصِ الْقَصَصَ" یعنی قصه را نقل کن، شاید تفکر کنند. "ساء مثلاً مثل القوم الذین کذبوا آیاتنا." بد است این حالت. مثل کسانی که به تکذیب آیات ما کردند. بد است که جای دیگر باز اینها را تشبیه به حمار کرده دیگر. در سوره مبارکه جمعه. "انفسهم كانوا یظلمون." به نفسشان ظلم میکنند.
یک بحثی میخواستم در مورد این تیکه بکنم، فرصت نشد. یعنی چه؟ اینها. تمامش کنیم. گذشته این مغز کشش بالایی هم داشت دیگر. شما وقتی این را میگیری پایین نگهش میداری، به این نفس بیچاره داری ظلم میکنی. تعلقاتی به عالم ماده دارم، ولی اصل کار من که اینجا نیست. اصل کار من همان ملکوت است. من را باید ببرید آن بالا، آن بالا برسانید به لقاءالله. برسانید من را صاحب اسماء و صفات الهی کنید. آمدیم در عالم ماده که این اتفاق برایمان بیفتد دیگر. صاحب کمالات الهیه بشویم. نفس تقاضایش این است. وقتی شما این را به آن موقعیت نمیرسانی، ظلم به نفس کردی.
اصلاً ظلم به نفس یعنی: "من یهد الله فهو المهتدی و من یضلل فلن تجد لهم اولیاء من دونه و اوئک هم الخاسرون." هر که را خدا هدایتش کند، او هدایت یافته است و هر که را خدا گمراه کند، او خسارت زده است. اینجا یک توضیح در حد یک صفحه مرحوم علامه ذیل این آیه. حتماً مطالعه بفرمایید. خیلی بحث خوبی است. هدایت و اضلال چه شکلی به خدا نسبت داده میشود؟ البته قبلاً عرض کردیم اضلال مستقیم به خدا نسبت داده نمیشود، بلکه اضلال، اضلال جزایی است. خود او زمینههای بدی را دارد و خودش خودش را گمراه میکند و خدا تایید میکند این را، این میشود اضلال. ولی در هدایت اولاً و بالذات به خدای متعال نسبت داده میشود. هدایتی بودش که به خاطر تلاش خودش بود. خسارت هم که روشن است. این هم که تمام شد. باز آیات بعدیمان هم کلی حرف، مخصوصاً این دو تا آیه اول صفحه بعد که هر کدام یک هفته باید مقایسه کنیم.
الحمدلله رب العالمین. ظاهر قرآن را باید در قیاس با خود قرآن باید فهمید. "فلما زاغوا ازاغ الله قلوبهم." سوره صف. "فلما زاغوا." دیگر جمع کردند: "ما زاغوا." وقتی اینها منحرف شدند، خدا منحرفشان کرد. آن آیه محکمی است برای توضیح متشابهات. خلقت جور در نمیآید یعنی چه؟ بیافریند در این دستگاه عظیم بیاورد با این همه زحمات که یک دفعه خودش هم از آن اول اولاً و بالذات بیندازد در جهنم. کدام حکیمی همچین کاری میکند؟ درسته. اصلاً با عقلانیت، با عقل خود خدا جور در نمیآید همچین کاری. پس معنایش چیست؟ او میآید زمینه را ایجاد میکند. اصرار بر این دارد که برود در آن سمت. میگوید: خیلی خب، من آزادت گذاشتم. برو.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه نوزدهم
تفسیر سوره اعراف
جلسه بیستم
تفسیر سوره اعراف
جلسه بیست و یکم
تفسیر سوره اعراف
جلسه بیست و دوم
تفسیر سوره اعراف
جلسه بیست و سوم
تفسیر سوره اعراف
جلسه بیست و پنجم
تفسیر سوره اعراف
جلسه بیست و ششم
تفسیر سوره اعراف
جلسه بیست و هفتم
تفسیر سوره اعراف
جلسه بیست و هشتم
تفسیر سوره اعراف
جلسه بیست و نهم
تفسیر سوره اعراف
در حال بارگذاری نظرات...