تفسیر سوره اعراف

جلسه بیست و دوم

00:44:55
53

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
بحث‌های مفصلی در این سوره هست. کدام آیه؟ "اسماء الحسنی"، آیه ۱۰؛ آیه ماجرای "بلعم باعورا" از ماجراهای مهم؛ بعدش هم آیه‌ای که "ما برای جهنم عده‌ای را خلق کرده‌ایم" و خلاصه بحث‌های این‌شکلی چندتایی در آن هست. بحث ملکوت را دارد. خواص سنگینی است؛ خصوصاً آن آیه "أیانا مرساها" یکی از سنگین‌ترین آیات قرآن است. خلاصه، این چندتا آیه پایانی آیاتی هستند که باید با سوت رد کنیم و بریم؛ اینکه بخواهیم هر کدام را مفصلاً بحث کنیم، نمی‌رسد. به دوستانم می‌گویم خودشان ان شاء الله مقید به مطالعه آن‌ها، خصوصاً المیزان برای این بخش باشند. این آیات، آیات بسیار نفیسی هستند و معارف عظیمی در این آیات نهفته است.
بله، ادبیات خاصی دارد. خیلی به من پیام می‌دهند: دوستان طلبه -یکی باز از گرگان، دیشب پیام از گرگان، از شیراز، شهرهای مختلف از قم که فراوان- که "آقا به ما سیر مطالعاتی بدهید، چیکار کنیم مطالعه کنیم؟" بعد همه هم دغدغه‌های فرهنگی دارند و هم دغدغه‌های علمی دارند. حالا بماند، حسن ظنی دارند، محبتی دارند. خیلی از طلاب اصفهان هم دغدغه دارند. بین همین استان طلبه ها هم از آن ور می‌بینند که خب این درس‌هایی که خوانده می‌شود، خیلی چیزی گیر آدم نمی‌آید. کار فرهنگی بکنیم؟ با یک نفر می‌خواهیم حرف بزنیم، تو دانشگاه، تو دبیرستان، مدرسه، چی بگویم بهش؟ می‌گویند: "بخوان، بخوان، حالا جلوتر می‌رویم می‌فهمی." هرچه هم جلوتر می‌رود، می‌بینی که هیچ اتفاقی نیفتاد. در عین حال که اهل کار فرهنگی‌اند، باز به این‌ها می‌گویند: "درس بخوان، درس بخوان." این سؤال مانده که چه جور درسی بخوانیم که آخرش کار فرهنگی هم بشود کرد.
خب، درس را که باید جدی خواند و کاربردی باید خواند. این را قبلاً عرض کردم. در کنارش یک سیر مطالعاتی لازم است. آنی که واجب کفایی است، این است که آثار شهید مطهری، حداقل یک دور کامل، خوانده شده باشد. سیرها مختلف است. حالا سایت دانشگاه امام صادق علیه السلام چندین مدل، هشت-نه مدل سیر مطالعاتی آنجا معرفی کرده: برای طلبه‌ها، برای دانشجوها، برای دانش‌آموزان؛ سیر آسان به سخت، سیر موضوعی؛ چندین نوع سیر آنجاست. حالا خودتان مزاقتان و مذاقتان را ببینید، هر کدام بیشتر جور در می‌آید، آن سیر را داشته باشید. اگر خوب و سریع بخوانید، سه-چهار ماهه، چهار-پنج ماهه تمام می‌شود. آرام‌تر بخوانید که یک سال. و این یک سال خب خیلی مطالب و مسائل دست آدم می‌آید. بعد شروع شود تفسیر المیزان، یک دور کامل مطالعه شود، از اول تا آخر؛ و اگر بشود مباحثه شود. این آن "حد وجوبیش" است. این مقدار مطالعه برای یک طلبه کم است؛ ولی خب، چون عموماً همین‌قدر حاصل نمی‌شود در فضاهای حوزه‌های علمیه -یعنی فضای درسی و برنامه‌های روزمَرّه مهلت نمی‌دهد- وگرنه طلبه‌ها استعدادش را دارند و حتی چه بسا بیش از این مقدار مطالعه می‌کنند. یعنی یک طلبه برای خودش آثار مختلف را مطالعه می‌کند، اما منسجم و هدفمند نیست مطالعه‌اش.
حالا باز امروز رفتیم توی خارج از طلبگی. ببینید، چند تا چیزی که انسان فردی نباید انجام بدهد، یکی درس است، یکی نماز است، یکی ورزش است. این سه تا را باید پا داشته باشد آدم. حالا سفر و این‌ها هم هست، ولی خب این سه تا به عنوان برنامه ثابت. یکی نماز را آدم به جماعت باید بخواند. اما جماعتی، اما ورزش را چه؟ ورزش هم فردی خاصیت ندارد. یک روزی می‌رویم، یک ساعتی می‌رویم، بنا دارم می‌روم ورزش می‌کنم. یک هشت سالی است که تردمیل داریم، ده بار استفاده نکرده باشم. فردی هیچ وقت آدم را کشش آن نیست که بگوید الان یک فرصتی باز شد که بیایی بروی و ورزش کنی، اتفاق نمی‌افتد. باید برنامه ورزش هم حتماً داشته باشید، برنامه ثابت. اما با این همه مشغله و کار و این، هفته سه شب باشگاه است. باشگاه، دانشگاه، حوزه؛ ترددیم بین این سه تا و آن هم جمعی باشد، یعنی کسانی باشند که کمکتان باشند. درس هم همین‌شکلی. یک سیر مطالعاتی را شروع بکنید، دو نفر، سه نفر -حالا بهترین جمع، جمع سه نفر است- و با هم مطالعه بکنید. یکی از همکاران ما آثار شهید مطهری را این جوری بین چند تا از طلبه‌ها تو کرج کار کردیم. گفتیم آقا شما مثلاً برو فلان کتاب را بخوان، شما فلان کتاب، شما فلان کتاب. روز جمعه این ساعت بیایید ارائه بدهید. توی تقریباً سه ساعت، در یک روز، سه تا کتاب شهید مطهری ارائه شد و مباحثه شد و تمام شد. سه تا کتاب! یعنی اگر با برنامه باشد، آن کسی که رفته خوانده برای ارائه، چون خوانده عمیق‌تر خوانده، سرسری رد نشده، چون باید توضیح بدهد. آن هم که دارد می‌شنود چون باید اشکال بکند با دقت گوش می‌دهد. بعد خب مباحث هم سریع‌تر رد می‌شود، قشنگ هم فهمیده می‌شود. یک کتاب قشنگ در یک ساعت، یک ساعت و نیم، دو ساعت سخنرانی یک ساعته، مثلاً بوده دیگر. این‌جوری اگر کار بشود ان شاء الله، بعد هفت-هشت سال، ده سال، کم‌کم آثارش بروز پیدا می‌کند. آدم حرفی برای گفتن دارد و خودش هم از مسیری که آمده راضی است، احساس بطالت و خسران نمی‌کند. این هم باز از دغدغه‌های فراوان است. یعنی گاهی برخی دوستان روحانی معمم فاضل که مثلاً شاگرد آیت‌الله جوادی بودند، شاگرد بزرگان بودند، شاگرد برخی بزرگان بودند -سر این است که محبتی که پنجاه و خرده‌ای سالش است، و حالا آثاری دارد، اما می‌گوید: "من راضی نیستم از این وقتی که گذاشتم. نه از قرآن چیزی دستم آمده، نه از چیزی دستم آمده."
یک برنامه منسجم، یک برنامه منسجم باید داشت. المیزان را قدر بدانید. این کتاب واقعاً کلکسیون معارف است. یعنی امثال شهید مطهری می‌فهمیدند که این کتاب واقعاً کتاب فوق‌العاده‌ای است. اگر عمیق خوانده شود. عمیق خواندنش هم مبتنی بر این است که آن مبانی قبلی، یعنی مقدمات خوب طی شده باشد. منطق قوی باید داشت، منطق را باید خوب خواند و کاربرد آن در ادبیات بعد خوب خوانده شود. اصول باید خوب خوانده شود، فقه در حد خودش انسان بلد باشد. تاریخ باید کار شود. کد تفسیر، مباحث تفسیری ساده‌تر باید طی شود. ان شاء الله آن موقع این‌ها که طی شد، بعد پنج-شش سال، حالا ما که ارجاع به تفسیر المیزان می‌دهیم در حد کلیت مباحث است وگرنه عمیق‌ترش خب، مثلاً همینی که عرض کردیم که برای خود بنده هم قابل فهم نیست، بسیاری از همه‌اش. نه همه تفسیر المیزان، با این که درس گفتم حل نمی‌ شود. مباحث بسیار سنگین است، بسیار دقت می‌خواهد. حتی گاهی آدم می‌بیند برخی اعاظم هم برخی مباحث برایشان حل نمی‌شود. تفسیری. بالاخره باید کار کرد. از این سفره ان شاء الله یک سهمی داشته باشیم، بی‌بهره نباشیم.
"علیهم الی یوم القیامه من یسومهم سوء ان ربک سریع العقاب و انه لغفور رحیم" (اعراف، ۱۶۷).
"تَعَذَّنْ" از چه ماده‌ای است؟ آگاهی و اطلاع به قید موافقت و رضا.
خود اذان که می‌گوییم، اصلاً اذان یعنی چه؟ ما یک اذن داریم، یک اجازه داریم. اذن و اجازه تفاوتش چیست؟ الان حضرت سید بله. کدام قبل عمل. یعنی چه؟ قبل از عمل. کاری که انجام دادیم. از همان اول، یعنی من می‌بینم که شما می‌خواهی این خرما را مثلاً که مال بنده است برداری ببری بفروش. از همان اول که اطلاع پیدا کردم، اگر اجازه دادم، می‌شود اذن. اگر اول اطلاع نداشتم، شما رفتید فروختید، بعد باخبر شدم، حالا اجازه دادم، به این می‌گویند: اجازه. با اجازه، قبل از اینکه وارد بشوید، اذن بگیرید. نه اینکه اول وارد بشوید بعد اجازه. اجازه. ولی اجازه باب افعال از "جوز"، "رد"؛ "اجواز" می‌شود اجازه.
پس اذن به معنای آگاهی و اطلاع به قید موافقت و رضا است. "تَأْذِينَ" آگاه و موافق کردن. خب، "تَعَذَّنْ" هم می‌شود مطابقش این را آگاهی پیدا کردن و موافق و راضی شدن. اذان هم همین است دیگر؛ که اعلام می‌شود، شما اعلام موافقت، آگاهی و رضا درش هست.
"تعَذَّنَ ربک" تعذن کرد رب تو. حالا با این تعریف، تعذن یعنی چی؟ بله، آن لامش لام قسم است، "لیبعثنه" لام قسم. تعذن یعنی آگاهی داد. اعلام کرد اعلام تعظیم و تعذن: پذیرفتن. پذیرفتن آگاهی، پذیرفتن. حالا آگاهی به قید موافقت و رضا. جای اعلام فاعلش که خداست. حالا خدای متعال تعذن کرد به پذیرفتن. اعلام یک نفر کرده، خدا پذیرفته؛ یا خدا خودش دارد الان اعلام می‌کند و آگاهی و راضی بودن پروردگار متعال به جریان برانگیختن مستمر کسی که در مقابل آنها ناپیوسته موجب ناراحتی و گرفتاری و عذاب آنها بشود، قهراً در اثر اموری است که پیش می‌آید. یعنی از لحاظ جریان‌های و امور ناشی از اعمال خود آنها باشد که مقتضی بر چنین حکم موافقت بشود. خدا ناظر و حاکم بر همه جریان‌ها بوده، تقدیر و تدبیر امور جهان و جهانیان کلاً و جزا همه با آگاهی و موافقت او صورت می‌گیرد. برای ما لازم است که صد یعنی خلاصه این بروز این آگاهی است. در خود مطالعه اصلاً همین است دیگر این بروز پیدا می‌کند. در واقع شما انحصار... یعنی چی؟ این کسر در این شی بروز پیدا می‌کند. "فَنَكَسْتُ" شکستم و این شکستن را پذیرفت. یعنی چه؟ شکستن را پذیرفت، یعنی آثار شکستن در او ظاهر شد. این تعذن هم یعنی آثار این پذیرش در او ظاهر شد. این حالت درونی مطالعه، پذیرفت، بروز بده، لباس خارجی آن بستگی به ماده‌اش بیشتر دارد. تو خودش به نظرم تو خود هیئت نکته‌ای نیست.
"تعَذَّنَ ربک" این را که آن هم دیروز عرض کردیم که کدام یک از عزیزان سؤال کردند. این‌ها همه دو جور قر ماجرا است. یکی آن‌هایی که اصحاب ثبت بودند. یکی افراد دیگری. توی المیزان می‌فرمایند که همان... و ماجرا مربوط به همان اصحاب ثُبت (سبت) است. یعنی باز با اینکه این کار را کرده بودند، یک عده داشتند (یعنی مشخص بود دیگر این‌ها بعد این کاری که کردند، عذاب می‌آید چون عذاب هم مهلت دارد). همیشه این است. توی آن سه روزه آن مهلت، باز این‌ها داشتند کار می‌کردند. آن قومی که موعظه می‌کردند، توی آن سه روزی که مهلت بوده تا عذاب بیاید، داشتند کار می‌کردند. برای همین اینهایی که ساکت بودند، گفتند: "بابا دیگر تمام شد. این‌ها کار را انجام دادند. عذاب هم دارد می‌آید." بعد عذاب که آمد، هم آن‌ها را برد، هم این‌هایی که ساکت بودند. خیلی عجیب است.
"تعَذَّنَ ربک علیهم الی یوم القیامه" قطعاً خدای متعال آن‌ها را برمی‌انگیزاند. بر ایشان تا روز قیامت کسانی را برمی‌انگیزاند. "من یسومهم سوء". قبلاً عرض کردیم: "صائم" یعنی چی؟ گفتیم به معنای "چرید، بچراند." این‌ها را به انواع عذاب‌های بد. کسانی را متولی بر این‌ها می‌کنیم. چون "حکام جور، محصول امت ناسالحا" هستند. "کما تکونون یول الله علیکم." هرگونه که باشید، خدا ولی برای شما تعیین می‌کند. امتی که فاسد باشد، خدا ولی فاسد می‌گذارد. برای قوم صالح باشد، خدا ولی صالح می‌گذارد.
برای امت فاسد و این نسلی که بالاخره راضی‌اند به نا وقتی که این‌ها رضایت به افعال قوم پیش داشته باشند، خدا کسانی را به این‌ها متولی می‌کند که این‌ها را به عنوان اقسام عذاب‌های بد مبتلا بکنند. "ان ربک لسریع العقاب." خدا سریع العقاب است. حالا جالب است که سریع العقاب است، این‌قدر طول می‌کشد مهلت کوچولوی خدا! صد سال است. یک لحظه صبر کن.
ماجرای جوکی، انگلیسی ساخت، که می‌گوید: گفتش که: "خدایا، صد سال پیش تو چند دقیقه است؟" گفت: "یک دقیقه." گفت: "صد میلیارد پیش تو چقدر است؟" بگو: "یک دلار." گفت: "خدایا، می‌شود یک دلار به من بدهی؟" گفت: "باشه، یک دقیقه صبر کن." یک جوکیه که انگلیسی‌ها ساخته‌اند. حالا این هم همین است. واقعاً برای در مورد خداست. یک دقیقه‌اش صد سال است. سریع العقاب است، صد سالی طول می‌کشد تا بزند.
ماجرای حضرت نوح که ماجرای عجیبی است دیگر. این از نوح، مثلاً از ۹۵۰ سال، از قرن چهارم پنجمش دیگر نفرین را شروع کرده بود و این چهار-پنج قرن طول کشید تا جاری بشود این عذاب. درختی را خدای متعال بهش فرمود که تو این را بکار. هر وقت در آمد سپس این درخت را بکار. تا وقتی که درخت میوه میوه داد و گفت میوه‌ها را بکار. این‌ها نهال درخت که شد، تا یک چند صد سالی طول کشید. با این درخته مشغول بود. یا بداء بوده و یا هرچه بوده. بعد دیگر عذاب.
حالا سریع العقاب بودن خدا در مرحله تکوین که خب روشن است. عقاب، دیروز هم عرض کردم، عقاب را بهش می‌گویند عقاب چون تعقیب می‌کند. یک چیزی را تعقیب می‌کند و می‌گیرد. عقاب هم این شکلی است. در عقب شما می‌آید تا شما را بزند. و هیچ فعل بدون عقابی ما تو عالم نداریم. همان‌جایی که دارد کار را انجام می‌دهد، عقابش دارد می‌آید. اینکه حالا کی بروز پیدا بکند، آن یک بحث دیگر است. یعنی آن بروز عقاب خدا که سریع است، بروزش که یک بحث دیگری است. یک وقتی همان‌جا بروز هم پیدا می‌کند، گاهی صد سال طول می‌کشد، گاهی میمون. که تازه بفهمد که چه اتفاقی تو در این جریان کربلا افتاده. چیزهای عجیبی است. این بخش آخر "لهوف سید" را بخوانید. هرچند در "لهوف" هم برخی خدشه‌هایی کرده‌اند. برخی بزرگان گفتند که "لهوف سید" اتفاقاً کم‌اعتبارترین کتاب سید بن طاووس هم در جوانی نوشته شده. کتاب سبکی نوشته بود برای کسانی که زیارت کربلا می‌رفتند، یک مقتلی داشته باشند همراهشان که بخوانند. خود کتاب عربی‌اش کم‌حجم است. لذا کتاب‌های دیگر سید را معمولاً -توی همین "لهوف" هم با همین حجم کمش- خیلی مباحث خوبی هست. خصوصاً بخش آخرش. روضه‌ها و این‌ها خوانده نمی‌شود. بخش آخر آن، بخش عاقبت قتله کربلاست که هر کدام از این‌ها چه عاقبتی پیدا کردند. مثلاً شتر امام حسین را که خب یک دانه شتر حضرت داشتند کلاً در کاروان، این یک شتر را گرفتند و کشتند، چهل تکه کردند. تو هر دیگی که انداختند، آن دیگ آتش گرفت، گوشت پخته نشد! گردنبندهایی که به غارت رفته بود، بر گردن هرکی که انداختند، گردن‌ها مجروح و زخمی شد و هیچکی نتوانست استفاده کند. انگشتر را کسی نتوانست استفاده کند. قطره خونی هر جا ریخته بود، آنجا نابود شد و به پای هر کسی رسیده بود، زخم شد و چی. دست هر کسی به هر چیزی خورده بود، دست‌ها مجروح شده. یک چیز عجیب و غریبی است. یک بیست-سی صفحه‌ای شاید بیشتر، حمید سید بن طاووس آنجا چیزهای عجیب و غریبی را نقل می‌کند. حتی آن کسی که نگاه کرده بود، این نابینا شد. "شب شام غریبان من از دور ایستاده بودم نگاه می‌کردم صحنه را. شب خواب دیدم پیغمبر اکرم را و گریانم. و سطلی روبروی حضرت. آن شخص سؤال کرد لهوف، "من را می‌شناسی؟" گفتم: "شما رسول‌الله هستید، ما امت شما نشناسیم؟ پیامبر فرمود: "می‌دانی این سطل چیست؟" گفتم: "نه." "این خون پسر من است که شما امروز ریختید و این‌ها." بعد فرمودند که: "تو هم سهم داری از این کار؟" گفتم: "آقا، من که کاری نکردم." فرمود: "قبلاً تو ایستاده بودی نگاه می‌کردی؟" می‌گفت: "من نگاه می‌کردم خیلی خوب نگاه می‌کردم." گفت: "به چشم من برگرد." مال صبح که بیدار شدم دیدم تو هر چشم‌های من کور شده. از این قبیل ماجراها فراوان، فراوان. چند ده ماجرا این‌شکلی است. مثل جریان کربلا، سریع العقاب. یک جور بروز دارد. یک وقت دیگر هم نه، خیلی ماجراهای دیگر. حتی گاهی مثلاً مثل حرمله، حالا مثلاً سه-چهار سال طول می‌کشد تا عقاب بشود. حالا یک کسی دست به پیراهن مثلاً زده، دستش همان‌جا شل شده. یک کسی هم مثل عمر سعد و این‌ها ۲۴ سالی راحت سرور و گنده زندگی کردند. بعد از اینکه حالا متفاوت است این‌ها. حساب و کتاب دارد.
آقای قرائتی چیز قشنگی می‌گفت، نکته قشنگی. این خود اینکه عقاب کی برسد و این‌ها، هرچی که طرف شاکله‌اش به سمت سلامت است یعنی کمتر خودش را نابود کرده، این زودتر آن آسیب‌هایی که باید بخورد را می‌خورد. آن‌هایی که خیلی لطیف‌اند، که سریع پایش را می‌خورند. توی روایت دارد امام سجاد علیه السلام فرمودند که: نشد من بین دو چیزی مخیر بشوم که فیه رضا رضای هوای تو، یک طرفش رضای هوای نفسم باشد، یک طرف رضای ربی و من ترجیح بدهم آن امری را که رضای نفس من درش است، یعنی اگر دو تا چیز بود، مخیر شدم بین اینکه خدا را انتخاب کنم، رضای خدا را انتخاب کنم، و رضای هوای نفسم و رضای هوای نفسم رو انتخاب کردم، تا شب که نشده چوبش را خوردم.
نعمت از امام سجاد علیه السلام. حالا برای حضرت چه معنایی دارد رضای هوای نفس و این‌ها. خیلی عجیب است از لطافت. یک وقتی هم نه، خیلی از این‌ها را که اهل بیت نفرین کردند، به خاطر این بود که همین‌جا تسویه حساب بشوند، کار به قیامت نرسد. چیز عجیبی است از ایشان. لذا در خود کربلا، امام حسین بعضی‌ها را همان‌جا در دم نفرین کرد، نفرین گرفت. یا مثلاً گاهی اهل بیت با برخی اصحاب خودشان خیلی تند صحبت می‌کردند: "خدا دهانت را بشکند." یکی از اصحاب مثلاً جلیل القدر. تعابیر این‌شکلی به خاطر این بوده که همین‌جا پاک بشود و کار به قیامت نرسد. شما وقتی که یک چای مثلاً داری می‌خوری، این تو گلوت می‌پرد و سرفه می‌کنی، یک مقدار عینک کثیف می‌شود، یک مقدار پیراهنت کثیف می‌شود. یک مقدار هم عینک را همان‌جا دستمال در می‌آورد پاک می‌کنی. پیراهنت هم شب می‌بری ماشین لباسشویی. فرش را نگه می‌دارد تا آخر سال بدهی خشک‌شویی. با چوب و چماق بیفتند به جانش. فرش یک سال می‌خواهید نگه دارید؟ به نسبت نزدیک بودن این‌ها دیگر. عینک چقدر نزدیکی دارد و پیراهن چقدر و فرش چقدر. خیلی مثال قشنگی. این‌شکلی است. آن‌هایی که لطیف‌ترند زودتر چوبش را می‌خورند و سریع العقاب همان‌جا برایشان محقق می‌شود. آن‌هایی که نه، لطافت ندارند و همچین یک جنس ناجورین، این‌ها را خدا نگه می‌دارد تا قیامت. اصلاً اینجا راحت. بلکه اصلاً استدراجی. حالا جلوتر استدراج این است که بلکه خدا ورق را برمی‌گرداند. این دیگر برنگردد. هوس برگشتن هم نکند تا قیامت خدا به حسابش نرسد.
"وَ أَنَّهُ لَغَفُورٌ رَحیمٌ." اعراف، ۱۶۷ این دو تا با هم است دیگر. هم سریع العقاب است، هم غفور رحیم است. یعنی اگر بخواهد که بماند تو در این مسیر بماند، سریع عقاب می‌شود؛ بخواهد برگردد، خدا غفور است. آنجا است و کلیه قاعده کلی. خدا هیچ وقت عذاب نمی‌کند. به یک امتی صرف در طول تاریخ اصلاً قرآن ناظر به هیچ امتی نیست که بگوید کتاب تاریخی است. دارد نقل تاریخ می‌کند و دارد سنت‌های الهی را کندوکاو می‌کند. در سیاق نقل داستان امت‌ها. یعنی می‌خواهد بگوید که خب، من قائده‌ام چیست؟ فرمول‌های خودش را می‌خواهد بگوید. نه اینکه بگوید یک چیزی بود این‌جوری بوزین بود. این "یسومهم سوء العذاب الی یوم القیامه" تو در دنیا یا تو در برزخ؟ "الیهم" بیشتر می‌خورد تو در دنیا باشد. "العذاب مسلّط" است.
خیلی هم خوشحال هستند؟ آواره‌ترین ملت دنیا و بدبخت‌ترین ملت دنیا. منفورترین ملت دنیا به خاطر دیکتاتوری و ظلمشان است که مسلّط شده‌اند. "فَقَطَّعْنَاهُمْ فِي الْأَرْضِ أُمَماً" (اعراف، ۱۶۸). "مِنْهُمُ الصَّالِحُونَ وَ مِنْهُمْ دُونَ ذَلِکَ وَ بَلَوْنَاهُمْ بِالْحَسَنَاتِ وَ السَّیِّئَاتِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ" (اعراف، ۱۶۸).
تقطیع: قطع ایجاد شده. مطلق جدایی، فاصله پیدا کردن بین اجزای یک چیزی. شما فاصله بینداز. "تقطیع" از حیث امت هم که قبلاً توضیح دادیم این‌ها را. تقطیع کردیم در زمین به شکل امت‌هایی. قطعه قطعه کردیم. بله، یک امت را تکه‌تکه. یک مجموعه را ۱۲ تا فرقه کردیم. چندین فرقه کرد. حالا یا مثلاً ۷۳ فرقه بنی اسرائیل ۷۳ فرقه شدند. درست است. امت ما هم از این جهت شبیه امت حضرت موسی است.
"مِنْهُمُ الصَّالِحُونَ" برخی از این امت‌ها صالحند. "وَ مِنْهُمْ دُونَ ذَلِکَ" بعضی‌ها هم دیگر صالح نیستند. "وَ بَلَوْنَاهُمْ بِالْحَسَنَاتِ وَ السَّیِّئَاتِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ." بلا بهشان می‌دهیم. با حسنات و سیئات. شاید برگردند. پس هم بلای با حسنه داریم، هم بلای با سیئه داریم. "نَبْلُوکُمْ بِالْخَیْرِ وَ الشَّرِ." آیه امیرالمؤمنین علیه السلام. کجا؟ به تازگی بود به کسی می‌گفتم: "خدا بد نده" این اتفاق، حرف غلطی نیست! این حرف درستی است. خدا که بد نمی‌دهد. گروهی داشتند که آمدند عیادت امیرالمؤمنین. گفتند که: "آقا حالتان چطور است؟" فرمودند: "شَر!" خیلی بد! "به خدا بد داده!" غریبه. "گفتم آقا خدا که بد نمی‌دهد. وای بر تو! قرآن نخواندی؟ "نَبْلُوکُمْ بِالْخَیْرِ وَ الشَّرِ." خدا هم با خیر امتحان می‌کند، هم با شر امتحان می‌کند. مرض هم شر است، امتحان شر. خدا گاهی به یکی پول می‌دهد با پول امتحان می‌کند. بچه می‌دهد با بچه امتحان می‌کند. مرض می‌دهد با مرض امتحان می‌کند. جفتش امتحان است. دیگر ما فقط این را امتحان می‌دانیم. بعد امتحان هم که خب یک حالت دارد، آن هم باید خوب باشد دیگر! بد که ندارد. نه، همه امتحان است. آن‌ها امتحان خوب است. این هم امتحان بد است. "بالحسنات و السیئات." هم با حسنه. لذا تو در قرآن برای پول تعبیر "خیر" آمده. "إِنَّهُمْ عَلَی حُبِّ الْخَیْرِ لَشَدِیدٌ." (عادیات، ۸) گفتنی خیر یعنی ثروت. خیلی جاهای قرآن، خیری که گفته شده تو در روایات تطبیق دادند به ثروت. ثروت، مال، مکنت با خیر یا حسن است. مثلاً اولاد حسنه است. هم در مورد مطلق اولاد، هم در مورد دختر حسنه است. حسنات. خب، این‌ها را امتحان می‌کنیم. گاهی با بخشیدن یک چیزی. گاهی با گرفتن یک چیزی. جفتش امتحان است و محور امتحانم چیست؟ "لعلهم" برگردند. به یاد خدا بیفتند. همین که مثلاً این از خدا دیگر دل بریده. خدا یک دفعه بهش بچه‌ای می‌دهد، این دیگر مثلاً متوجه می‌شود لطف خدا را به خودش می‌بیند.
"فَخَلَفَ" صلاح را هم که ضد فساد است. صلاح یعنی شایسته بودن. فساد یعنی اختلالی تو در کار باشد. صلاح یعنی اختلالی نباشد. صالحین. ابتلا را که قبلاً توضیح دادیم. "دون" یعنی چی؟ یک "دون، دون" داشتیم قبلاً یادتون است. کارتون دون چیست؟ دون: قیدی که یک مرتبه پایین‌تر قرار می‌گیرد. "دون فلان" یک قیدی که یک مرتبه پایین‌تر باشد. این را بهش می‌گویند: از لحاظ مرتبه پایین‌تر باشد. یعنی "صالحون و دونه صالحون". "دون صالحون" یعنی غیر صالحینی که از صالحین پایین‌تر هستند. "فَخَلَفَ مِن بَعْدِهِمْ خَلْفٌ" (اعراف، ۱۶۹). گفتن: "خلف" داریم و "خَلف" داریم. برای مثبت می‌گویند فرزندِ "خلف." ولی اگر بد باشند، می‌گویند: "خَلف." بعد از این‌ها "خَلفی" آمد، یعنی یک قومی که جانشین این‌ها شدند و بد بودند.
"وَ وَرِثُوا الْکِتَابَ" (اعراف، ۱۶۹). این‌ها کتاب را به ارث بردند. گاهی خدا دنیا را اکثراً مؤنث آورده دیگر. "حیات دنیای." اصلاً دنیا یعنی چی؟ خودش چیست؟ دنیا برای چی. خیلی توش لطافت است. زندگی پایین‌تر. "حیات دنیا." هر جا "دنیا" که می‌آید به اعتبار حیات است. بگوییم "ادنا" می‌آید. "دنیا" اگر آمد، منظور حیات است. حالا اگر "ادنا" آمد، باید "الحیات دنیا." گاهی اوقات می‌گویند "من حیات". "حیات الدنیا" هم چند جایی داریم در قرآن. یکی ترکیب اضافی است. پستی و این‌ها. "زندگی دنیایی." یعنی "زندگی دنیای." اشاره کند در تقدیر گرفت. "فدنیا لدنی" به معنای دنیا است. "علی الدنیا خوابیده". حیات "فی‌الدنیا" یعنی چی؟ خب، دنیایش چی می‌شود؟ دنیا را باید مراجعه کرد. یک تفاوت سعادت‌پرور یادم است که خوب ارز داشت. "یَاْخُذُونَ عَرَضَ هَٰذَا الْأَدْنَىٰ" (اعراف، ۱۶۹). "عرض" را گفتند که هر چیزی که عارضی و بی‌ارزش و زوال‌پذیر است، از بین می‌رود. متاع یا مال یا آنچه در مقام عرضه کردن و نشان دادن باشد. هر چیزی که در معرض قرار می‌دهند. عرضه می‌شود. این را بهش می‌گویند "عرض." این‌ها دنبال "عرض این ادنا" هستند. حالا "ادنا" است از دو نوع، به معنای نزدیک و پست. عالم "ادنا". اگر "ادنا" گرفتیم، عالم "ادنا." اگر "دنیا" گرفتیم، "حیات دنیا." این عالم "ادنا" را این‌ها "عرض این عالم" می‌دانند. یعنی کتاب را به این‌ها دادیم، کسی درس خوانده، باسواد شده، افتاده دنبال اینکه با این‌ها که خوانده‌ام، نان در بیاورد. استکمال به علم، مستکل به علم باشد. کتاب را به ارث بردند، دنبال نان درآوردن. پول می‌گرفتند، احکام را عوض می‌کردند، جابجا می‌کردند. و از این قبیل کارها. این‌ها "عرض این دنیا" را می‌گیرند.
"وَ یَقُولُونَ سَیغْفَرُ لَنَا" (اعراف، ۱۶۹). "خدا می‌بخشد." سیفره. سخت نگیر. حالا ما می‌گیریم، یک پولی هم می‌گیریم، نان هم در می‌آوریم. خودم بد انگار می‌بخشد. "خیلی کریم!" مثل چه کسی می‌تواند که واقعاً امید به خدا داشته باشد؟ ایشان می‌گوید: "امید واقعی به خدا مال کسی است که ترس واقعی از خدا داشته باشد." و اثبات می‌کند چرا. خیلی قشنگ این را حتماً ذیل این آیه مطالعه بکنید. در الم یزان. می‌گوید: "چرا؟" تا کسی ترس واقعی از خدا نداشته باشد، امید واقعی به خدا هم ندارد. "عرض این ابنا" را می‌گیرند. این‌ها به جای قبلی ها آمدند نشستند. خودشان را جانشین این‌ها دانستند. کتاب آسمانی هم داشتند. وارثشان بودند. همه‌ی برنامه‌ی آن‌ها را آمدند به سمت منافع و متاع و مال دنیوی بردند. می‌گفتند خدا این‌ها را عفو می‌کند. و در قلبشان هم هیچ انزجاری نبود از این کار. این اختصاص به یهود ندارد. مال همه اقوام، مسیحی‌ها، مسلمان‌ها و این‌ها. این گفتن که: "اگر یک متاع، یک عرضی مثل چی؟ مثل هوَ. کدام اولی؟ مثل همان عدنا." اگر مثل آن را یک چیزی بدهند. یعنی خب، این چه امیدی به پروردگار است؟ "من امیدم به پروردگار است." حالا این‌ها یک پولی می‌دهند، می‌گیرند از دست بشر! تا یک چیزی می‌آید رو ی هوا می‌قاپید. ولی دنبال این نیستید که از دست بشر یا مغفرت از دست خدای مغفرتی رو بگیرید. تکه قرآنی‌اش این است. می‌گوید: "چطور این؟" اگر پول بدهد سریع روی ی هوا می‌گیری! بعد می‌گویی من چشمم به دست خداست! "إن یأتهم عرض مثله یأخذوه." (اعراف، ۱۶۹) روی ی هوا. بله، بله.
"أَلَمْ یُؤْخَذْ عَلَیْهِم مِّيثَاقُ الْکِتَابِ أَن لَّا یَقُولُواْ عَلَى اللَّهِ إِلَّا الْحَقَّ" (اعراف، ۱۶۹). مگر ما از این‌ها میثاق نگرفتیم؟ میثاق کتاب نگرفتیم؟ "إلا یَقُولُواْ عَلَی اللَّهِ إِلَّا الْحَقَّ." جز حق بر خدا نگویید. "عرض این ادنا" را می‌گرفتند و کاری که می‌کردند در مورد کتاب این بود که این‌ها احکام را عوض می‌کردند. مثلاً آخوند درباری کارش همین است دیگر. آیات را به یک سمتی تفسیر می‌کند که منافع اربابش در بیاید. منافع ارباب را خلاصه تأمین می‌کند، با آیات قرآن، با روایت. با درس گرفتن درس گرفتن از کربلا که نه. حالا مثلاً تاریخ یک جوری تأمین بشود. خلاصه منافع قدرت‌ها. این می‌شود "عرض این ادنا" را گرفتن. بهره ظاهراً از علم، ولی دارد آن‌ها را تأمین می‌کند. مگر ما میثاق نگرفتیم؟ "وَ لَقَدْ دَرَسُواْ مَا فِيهِ" (اعراف، ۱۶۹). "دَرَسُواْ مَا فِيهِ" درس را گفتند که "درس تمرین کردن است." درس را گفتن "تمرین." این‌ها "درَسُواْ مَا فِيهِ" تمرین کرده بودند. معارفی که در این کتاب هست. این جوری نبود که ناآشنا باشند. خودشان قبلاً از این آیات همان برداشت‌های دیگر را می‌کردند. یک چند سالی برداشتشان عوض شده. این جوری می‌فهمیدند؟ می‌فهمیدند که آدم قبول می‌کرد. بابا بنده خدا از اول متوجه نشده حرف قرآن را. نه. کسی که خودش ۲۰ سال پیش این آیه را تفسیر می‌کرد برای اینکه فلان مطلب را بزند، فلان مطلب تند را بگوید. الان آمده یک دفعه داری یک چیز دیگر از این می‌فهمی! "دَرَسُواْ مَا فِيهِ." این‌ها "دَرَس" داشتند. آنچه را که در این کتاب است بحث می‌کردند، می‌گفتند. خودشان موضع می‌گرفتند. حالا یک دفعه موضعشان عوض شده. خب معلوم می‌شود که نان چرب گیرشان آمده که ماجرا معروف است دیگر. که متوکل ظاهراً به قاضی شیعه‌ای بهش گفتش که: "یا قاضی القضاتی را قبول کن توی دربار من یا بچه‌های من را تعلیم بده." گفت: "هیچ." گفت: "شام را که آمد، شام چرب و نرم را که خورد، گفتش که: "قاضی القضاتی که می‌گفتید هنوز به کسی که ندادیم به آن؟" گفت: "نه، در خدمتتان هستیم." "بچه‌ها را هم که هنوز برایشان معلم انتخاب نکردیم" گفت: "نه." گفت: "آن هم در خدمتتان هستیم." گفت: "لقمه را که جفت اینجا آن بود." قضیه منفصله بود ولی جفتش را قبول کرد. این اثر پذیرش لقمه این جوری است دیگر. آدم مزه که می‌کند. برایش لقمه پیش می‌آید. این‌ها بعد دیگر به نفع این‌ها. بعد از همین آیات می‌رسد به ماجرای بلعم باعورا که دیگر دم برای این قدرت‌ها. این عالم می‌شود کم. "مثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ" (اعراف، ۱۷۶). سواد دارد.
خیلی آیه "آتیناه من آیاتنا" (اعراف، ۱۷۵) خیلی آیه عجیب است. "ما آیاتمان را داده بودیم." اگر می‌خواستیم او را رو بالا می‌بردیم. "وَلَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ" (اعراف، ۱۷۶). خیلی تعبیر زیباست. آن خودش چسبید به این تعلقات دنیوی و مادی پست. "عرض این ادنا" را گرفت. بعد کارش به کجا رسید؟ کسی که از ملائکه می‌شد رد بشود، راسخون بشود، از سگ بدتر شد. خیلی درس است برای ما این حرف. "مداح الاخرة خیر." ما همین جور گرفتیم و "دَرَسُواْ مَا فِيهِ." که حرف حق غیر از حق نزنیم. این هم که قبلاً "دَرَسُواْ مَا فِيهِ" داشتند نسبت به آنچه که در این کتاب. چرا حالا دارند حرفشان را یک جور دیگر می‌کنند؟ "وَ لَدَارُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ" (اعراف، ۱۶۹). "دار آخرت خیر است لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ." (اعراف، ۱۶۹) عقل ندارید؟ آدم عاقل دنیا را ول می‌کند، آخرت را می‌چسبد. به قول استاد ما، می‌فرمود: "اگر به یک کسی بگویم، خیلی مثال قشنگ است، به یک کسی بگویم یک ظرف طلا بهت می‌دهیم با یک سفال." ظرف طلا را نیم ساعت می‌توانی نگه داری. سفال را می‌توانی تا آخر عمرت نگه داری. کدامش را می‌خواهی؟ ده دقیقه یا یک ظرف طلا می‌دهیم، یک دقیقه، دو دقیقه دستت باشد. آن طرف هم یک سفالی باشد تا آخر عمر برایت. کدامش را انتخاب می‌کنی؟ دنیا سفال فانی است و آخرت طلای باقی. و چقدر نادان است کسی که این را می‌گیرد و آن را رها می‌کند. دنیا هم سفال است، هم فانی است. می‌گوید: "آقا، سفاله را یک دقیقه بهت می‌دهم." می‌گوید: "بده، همین را بده، طلا." همه ماجرا تو در همین است. همه انحرافات و فساد و این‌ها. اخلاص آن‌ها بود. "بِخَالِصَةٍ ذِکْرَی الدَّارِ." (ص، ۴۶) همه مراتب اخلاص، خلوص، تقوا، درجات عبودیت وابسته به این است که انسان آخرت را یادش نرود. متوجه باش. اینکه سفارش شده این‌قدر لااقل هفته‌ای یک بار قبرستان برویم. فردی آدم برود یک گوشه‌ای با برنامه. حالا خود قبرستان رفتن یک پروتکل‌هایی دارد، آدابی دارد. سنین مختلف کنار قبرها آدم برود. چیزهای عجیب و غریب. حالا من خاطراتی تو در این زمینه‌ها دارم. باشه وقتی دیگر می‌گویم. خلاصه قبرهای مختلف آدم برود. حتی صفات مختلف آدم برود. فکر کند، ببیند. بعضی از این‌ها بخل داشتند، الان زیر خاک است. بعضی‌ها حسادت داشتند. همین آدم را عوض می‌کند، تکان می‌دهد.
"وَ دَارُ الْآخِرَةِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ وَ الَّذِينَ يُمْسِكُونَ بِالْکِتَابِ وَ أَقَامُواْ الصَّلاَةَ" (اعراف، ۱۷۰). حالا آن‌هایی که کتاب را گرفتند و تمسک به کتاب دارند و اقامه صلات می‌کنند. "إِنَّا لاَ نُضِیعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِينَ." (اعراف، ۱۷۰) آن‌ها نه تنها صالح‌اند، بلکه مصلح‌اند. این ذیل این آیه را حتماً بخوانید در بحث بسیار عالی که تمسک به کتاب است که انسان را در مقام مصلحین قرار می‌دهد. مصلحین از صالحین هم بالاترند. صالح این‌جا می‌گوید: "اگر کتاب را بهت دادند، تمسک به کتاب کردی، اقامه صلات هم کردی، نه تنها صالحی بلکه مصلحی. تو جامعه را به صلاح می‌کشانی." مصلح، صالح، مصلح، فاسد، مفسد. پنج مرحله می‌کند ایشان. صالح، صالح مصلح، فاسد، فاسد مفسد، خنثی.
صفحه بعدی. "إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ" (اعراف، ۱۷۱). در یکی دو دقیقه ما "نتق" کردیم کوه را. "جذب کردن توأم با اهتزاز." یک چیزی را گرفتن و بالا آوردن. این را می‌گویند "نتق." مثل کشیدن دلو از چاه. دلو از چاه می‌کشند بالا. کشیدن مادر حامله جنین را. چطور می‌کشد بچه را به سمت خودش نگه داشته. کشیدن اسب حمل خود را. در مراد در اینجا جذب شدن و کشش پیدا کردن جبل است. که این کوه کشیده شد، آمد بالا سر این‌ها. خیلی ماجرای عجیبی است. می‌گوید: "کجای کره زمین است که یک بار بیشتر سایه نینداخته؟" این چیستان‌های قرآنی که مطرح می‌کند. "کجاست؟ کف دریای نی." "کجای کره زمین است که یک بار بیشتر سایه نینداخته؟" زیر کوه طور. یک بار آمده بالا، زیر سایه انداخته. دیگر تو چرا! همیشه یک بار آمده بالا سایه انداخته. در طول روز بوده ظاهراً. "کَأَنَّهُ ظُلَّةٌ" (اعراف، ۱۷۱). اصلاً همین است دیگر. "کَأَنَّهُ ظُلَّةٌ" انگار یک سایه است. "وَ ظَنُّواْ أَنَّهُ وَاقِعٌ بِهِمْ" (اعراف، ۱۷۱). این‌ها خیال کردند که الان می‌افتد روی سرشان. بعد چی گفت خدا؟ کوه آورده بالا سرشان. تو در مدرسه از شما این جور عهد بگیرند. ساختمان را بیاورند روی سرت. می‌گوید: "درس می‌خوانی یا نمی‌خوانی؟" "بِقُوَّةٍ" (اعراف، ۱۷۱) "بهتون دادیم، با قوت بگیرید." "وَ اذْكُرُواْ مَا فِيهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ." (اعراف، ۱۷۱) اگر می‌خواهی تقوا پیدا کنی. کلیدواژه‌های قرآنی است. راه رسیدن به تقوا چیست؟ "وَ اذْكُرُواْ مَا فِيهِ." تذکر آنچه در کتاب است. انسان را با تقوا. انس با قرآن، فهم معارف قرآنی. تذکر قرآنی انسان با تقوا. تقوا انسان را عاقل می‌کند. "عبد برتربند" بحث ماجرای چیز است دیگر. قوم حضرت موسی. رفع طور گفته که ممکن است که نتق جبل تو در این مورد یک موضوع مستقلی باشد. یعنی یک بار رفع طور بوده، اینجا باز یک چیز جدایی بوده. هرچند یک عده گفتند که نه، همان بوده. خدای متعال این جور از بنی اسرائیل عهد گرفته. کوه می‌آورده بالا سرشان. نفهمیدم از رب، "وَلَا يَلْعَنُ الْقُرْآنَ إِنَّ الْقُرْآنَ یَلْعَنُ". (روایت). چه بسا کسی که تلاوت قرآن می‌کند و قرآن او را لعن می‌کند. بستگی دارد برای کی. برای کسی که در اختیارش بگذارد خودش را. و الحمدلله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات تفسیر سوره اعراف

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00