‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
از کتاب شریف «رساله حقوق امام سجاد علیه السلام»، بخش حق گوش را آغاز کرده بودیم و نکاتی را عرض کردیم. انشاءالله این جلسه و جلسهی بعدمان که شب نیمه شعبان میشود، بحث را ادامه خواهیم داد.
نکتهای که امام سجاد علیه السلام فرمودند، این بود که یک کانالی دارد، از یک جایی در، کانال ارتباطی هست، دروازهای دارد که آن گوش، در واقع ماجرای گوش و اهمیتش به خاطر قلب است. اولاً گوش از چشم، گفتیم مهمتر است؛ به خاطر اینکه هم اثرش در قوهی خیال بیشتر است، هم فراگیری او در واقع بیشتر است. الان شما ببینید، مثلاً بنده اینجا که نشستهام، این در و دیوار و اینها حجاب است. این ماشینهایی که دارد از خیابان رد میشود، تصویری از اینها ندارم؛ ولی صدای اینها را دارم. یعنی شعاع دریافت گوش از شعاع دریافت چشم وسیعتر و گستردهتر است. اگر من الان روبرو تصویری میبینم، پشت سرم دیگر… یعنی ابعادش خیلی محدود است. چشم و بینایی پشت سرم را نمیبینم. روبرو، من بهمحض اینکه با یک صحنه مواجه بشوم، چشمم را هم میگذارم. گوش این شکلی نیست و نشنیدن اساساً سختتر از ندیدن است.
به همین میزان که گستردهتر است، این کانال اثرش هم بیشتر بر قلب است. یعنی دریچهای که از این دریچه چیزهایی وارد قلب میشود، دریچه وسیعتری است؛ دریچهی گوش به نسبت دریچهی چشم. البته اثر چشم به معنای اینکه چون تصویر دارد و قوهی خیال هم با تصاویر کار دارد، از این جهت اثر چشم بیشتر است. برای همین فراگیری و آموزش عمدتاً با چشم و با بینایی است. چیزی حدود ۸۰ درصد یادگیری در ما با چشم است؛ ولی انسان مقدماتی که برای ارتباط و درک دارد، از راه گوش است. مثلاً بچه نوزاد عمدتاً تصویر تا مدتها ندارد، یا نسبت به تصاویر ادراکی ندارد. چشمهای او یک لایه دارد که اصلاً مدتها طول میکشد تا این کمکم بتواند ببیند و چشمش باز بشود؛ ولی قوهی شنوایی در او هست و از همین کانال ارتباط میگیرد و دریافت میکند. مادرش را از راه صدا میشناسد. همانطور که تو عالم جنین هم که هست، با صدای مادر خیلی انس میگیرد. تصویری از مادر ندارد. تا اینکه به دنیا بیاید و مدتی بگذرد، بیشتر از راه گوش است؛ و یادگیری او هم که کمکم کلمات را یاد میگیرد، میشنود و میفهمد، از راه گوش است.
پس اینجا کنترل گوش خیلی مهم شد؛ از باب کنترل قلب. اساساً تا کسی برای قلبش ارزش قائل نباشد، برای گوش خودش هم ارزشی قائل نخواهد بود. مهم این است که ما بدانیم که دل داریم و بدانیم که از این دل باید محافظت کنیم. این دل چیست؟ «القلب حرم الله فلا تسکنوا حرم الله غیرالله». فرمود: دل حرم خداست. در این حرم خدا غیر خدا را ساکن نکن، راه نده. اینجا منزل خداست، نگذار کسی وارد بشود. بعضیها دل دارند، به قول مولوی، بعضیها ده دارند. مولوی مثال قشنگی میزند؛ میگوید: آنجایی که دائماً رفتوآمد و محل – به قول ایشان – محل تردد گاو و گوسفند و الاغ است، اینجا ورود و خروجش هم کنترل نمیشود. هرکی هر وقت میخواهد میآید و هرکی هر وقت بخواهد میرود. این ده، دل نیست. دل آنجایی است که یک نفر بیشتر نیست و کسی راه ندارد؛ مگر با مجوز، مگر با نسبت.
در روایت دارد که از امیرالمؤمنین پرسیدند: «چطور به این مقامات رسیدی؟» حضرت فرمودند: «من بواب بودم.» بواب دربان است، میگویند نگهبان. بواب علی باب قلبی من. من نگهبان در دلم بودم، نگذاشتم کسی وارد بشود. امام سجاد میفرمایند که اهمیت کنترل گوش، حق گوش، به خاطر این است که کنترل دل با آن صورت میگیرد. اگر کسی مراقبت از گوش نداشته باشد، دل را از دست میدهد از راه گوش. شما الان منزلتان هرکسی بخواهد میتواند راه پیدا کند؟ درب روی هرکسی باز است؟ هرکسی زنگ بزند، راهش میدهید؟ عبورومرور، ورود و خروج حسابوکتاب دارد. مخصوصاً تو این فضای کرونایی که ابداً انسان کسی را به منزل راه نمیدهد؛ مگر فرد خیلی خاص باشد. حالا شما حسابتان سواست، فرد خاصه و همان فرد خاص هم محدود است. از رفقای خودمان برای همین جلسه تعداد زیادی هستند که میتوانند بیایند و دوست دارند بیایند و اینها؛ ولی ما مثلاً به همین دو نفر، سه نفر، چند نفر اکتفا میکنیم و با اقل جمعیت کار را پیش میبریم. این مراقبتها هی بیشتر میشود هر وقت که انسان بیشتر احساس خطر و آسیب میکند.
ببینید، اینجا اصلاً جا، جای حسن ظن نیست. آدمی که سرمایه دارد و بابت سرمایهاش نگران است، این اینجور سادهانگارانه نگاه نمیکند. به قول حاج آقای قرائتی، مثال قشنگی که ایشان میزند که شما روی دوربین را، نوار کاست. نوار کاست وقتی بهت میدهند که این را پر کنی، صدای گربه را نمیگیری روش پر کنی – برایش ارزش قائلی. یک نوار ۶۰ دقیقهای که قدیما نوار کاست یادتان هست؟ ۶۰ دقیقه، ۹۰ دقیقه اینها. آن نوار ۶۰ دقیقهای که به شما دادند، برایش ارزش قائلی. هر صدایی را ضبط نمیکند. آن واکمنهایی که قدیم بود، میزد، باز میکرد، نگه میداشت که مثلاً دو دقیقه هم وسطش دو دقیقه بود، ۳۰ ثانیه هم ۳۰ ثانیه بود، این را ضبط نکن، آن را ضبط کن. اینجا همین است. یعنی برای تکتک اینها که آدم دارد ضبط میکند و حجم مصرف میکند. شما هر چیزی را دانلود نمیکنی؟ مگر هرچی تو اینترنت ریخته، باید دانلود کنی؟ شما این رم روی این گوشیات حجم دارد، ظرفیت دارد. اینترنتی که مصرف میکنی، ترافیکی که هزینه میکنی، این دارد خرج چه چیزی میشود؟ مگر هرچی و هرکی تولید میکند، ما باید بنشینیم نگاه کنیم؟ باید بنشینیم گوش بدهیم؟ خیلی معلوم میشود که این آدم بیارزش است، برای خودش ارزش قائل نیست. هرچیزی را نگاه میکند، هرچیزی را گوش میدهد. هیچ حسابوکتابی، هیچ ضابطهای ندارد.
رو دفتر من، مگر من اجازه میدهم این بچه هرچی دوست دارد نقاشی کند؟ هر جملهای نوشته بشود؟ توی تابلو مثلاً هر تصویری بخواهند بیندازند؟ توی گوشیام همینطور. شما هرچی تصور کنید… بعد این لوح جان آدم که ابدیت انسان است، هرچیزی بخواهد روش بیاید بنشیند. خصوصاً که ما مسئولیت نسبت بهش داریم. در جلسات اول بحث، در اصل بحث «رساله حقوق» عرض کردیم که نگاه اهل بیت امکاناتی است و انسان بابت اینها باید پس بدهد. ببینید، آیهی قرآن، اسراء، آیهی ۳۶: «ولا تقف ما لیس لک به علم ان السمع والبصر والفؤاد کل اولئک کان عنه مسئولا». چیزی که بهش علم نداری، دنبالش راه نیفت. گوش و چشم و دل، اینها انسان نسبت بهش مسئولیت دارد. اول هم گوش است. گوش و چشم ازت سوال میکنند، با اینها چه کردی؟ مسئولی، از تو سوال میکنند. این ابزاری که دستت بود، با این چه کردی؟ این گوش خرج چه چیزی شد؟
و جالب است که گوش شهادت میدهد علیه ما، روز قیامت. خود گوش، خود چشم، خود زبان، خود دست و پوست. «تشهد السنتهم و ارجلهم». اینها علیه ما شهادت میدهند که خدایا من یک همچین ابزاری بودم دست این. ببین من را وادار به شنیدن چه چیزهایی کرد؟ سطح من را چقدر پایین آورد؟ با من چیا گوش میداد؟ من را تو چه چیزهایی تلف کرد؟ من را آلوده به چه چیزهایی… گوش یک موجود زنده است. یک حقیقت زندهای است که با ماست.
امیرالمؤمنین، صلوات الله و سلام علیه، میفرماید در نهج البلاغه، خطبه ۱۰۵: «الا ان اسمع الاسماء ما وعی التذکیر و قبل». میفرماید که بهترین گوشها، شنواترین گوشها، آنی است که خرج ذکر میشود و تذکر را دریافت میکند و میپذیرد. ما باید گوش را تو چه استفادهای بیندازیم؟ تو چه مسیری؟ تو چه کانالی؟ تو کانال تذکر. هرچیزی که برای ما وسیلهای، حواسمان را جمع با آن تذکر میآفریند، گوش به این بسپاریم.
در مورد سرگرمی، جلسات قبل نکاتی را عرض کردیم. بعضیها همهاش دنبال این هستند چیزهایی بشنوند که حواسشان پرت بشود. منظور از آن سرگرمی بد این است. سرگرمی خوب سرگرمیای است که هم نشاط میآورد، هم خستگیات را در میکند، هم حواست را جمع میکند. ببینید، الان در ماجرای مرگومیرها و این مصیبتها و اینها دو جور ما رویکرد داریم. یک رویکرد، رویکردی که حواست را پرت میکند. بقیه دارند میمیرند، به درک. الان که مد شده «غم پارتی» میگیرد. یکی که میمیرد، پارتی میگیرند، میرقصند به یادش. «غم پارتی»! بشر دوپای درازگوش کارش به کجاها که نمیکشد! حواسمان پرت بشود. ببین، این استدلال خیلیهاست. آدم دلش میسوزد که این بشر، این آدمیزاد، این انسان تلف میشود با این استدلال مزخرف و بیخود. که خوب است دیگر، یک ساعتی حواسمان پرت میشود. یک ساعتی از این غم و غصه در میآید. استدلالی که پشت ساخت این همه آثار بیارزش – به قول غربیها فولکلور، سطحی، عامیانه و لمپنیست – نهفته است، همین استدلال غلط که ساعتی حواسمان را پرت میکند و دور هم میخندیم دیگر. خب، مگر کسی با خنده مشکل دارد؟ چه چیزی داری میشنوی؟ چه چیزی داری میدهی؟ چه چیزی داری میگیری؟ دادی وقت. میدانی خیلی وقت چقدر است؟ ۳۰ ثانیه یعنی چقدر؟ یکی از اساتید ما میفرمود که یک طلبه رفته بود، گفته بود: «آقا به من یک ده دقیقه وقت بدهید.» ایشان فرمود: با حالت هیجان، «۱۰ دقیقه؟! ۱۰ دقیقه! به من میگوید ۱۰ دقیقه وقت بده! من مگر بیکارم؟ ۱۰ دقیقه میدانی چقدر است؟»
ما چیزی که زیاد داریم، وقت؛ ماندیم کجا خرجش کنیم. این به خاطر اینکه نفهمیدیم ماجرا چیست و قلب – این حقیقت ما و این سرمایه ما. ماهی ۵۰۰ تومان میرود، ما گاهی آدم تعجب میکند طرف وقت میدهد و مثلاً برای اینکه مثلاً یک راهی است. تجربه ما بود، تجربه کرده بودیم. نوجوان که بودیم، بچهتر از حالا که بودیم، از منزلمان که در جنوب کرج بود، به حوزهی علمیهای که اوایلی که ما چون یک سال حوزهی علمیه کرج درس خواندیم – خوشبختانه یا متاسفانه – خدمت شما عرض کنم که آن حوزه ما مرکز کرج بود. آن موقع هم کرج استان نشده بود، غرب تهران. بعد از منزل ما تا آن حوزهمان ۴۵ دقیقه راه بود. تقریباً ۴۰ دقیقه تا با تاکسی راه بود، با اتوبوس یک ساعت و نیم. یک ساعت و نیم رفت، یک ساعت و نیم برگشت. من نشستم یک وقتی حساب کردم ۱۵ ۱۶ ساله، حساب کردم که من این ۴۵ دقیقه که میروم. آن موقع هم ابزار و امکانات اینها نبود، نه گوشی بود، نه نمیدانم هیچی نبود. نیامده بود این رکوردرها و این چه میدانم اینها، هیچی. دیدم من ۴۵ دقیقه باید تو ماشین باشم و حالا کَلکَل کردن با این راننده سر این آهنگ و فلان و اینها و شنیدن این حرفهای مزخرف و خز تاکسی، زیر سر خودش و کار خودش و شرِّهایی که ۱۰۰ من یک غاز است و مفت نمیارزد و حالا جدای از این که حالا اینش به کنار، ۴۵ دقیقه سریعتر بود برایم؛ ولی ۴۵ دقیقه بیخاصیت بود. چون مطالعه با اتوبوس که میرفتم تمام این از ایستگاه اولم سوار میشدم، رفتم نشستم رو صندلی. بعد یک جای دنج یک ساعت و نیم مطالعه میکردم. شب میخورد و تاریک هم بود. بدبختی! برای خودمان یک نوری درست میکردم، یک وقت خاطرهاش را هم گفتم. خب، خیلی از آثار، اکثر آثار شهید دستغیب آنجا خواندیم. شهید مطهری، آیت الله مصباح، آیت الله جوادی، خیلی از این آثار را تو آن سنوسال تو همان اتوبوس مطالعه کردیم و بخشی از مطالعات. خیلی کتاب دیگر یادم میآید؛ کتاب رمان، چه، چه کتابهای مختلف، کتابهای درسی باید عرض کنم خدمتتان که یک بار یادم میآید داشتم تفسیر سورهی حمد شهید دستغیب میخواندم. محاسن ما در نیامده بود. بچهسال، بیبیفیس بودیم. قشنگ یک آقایی که بهش میخورد آدم فرهیخته. طوری کتاب میخوانیم، خیلی به وجد میآید. نوجوان مملکت اینجا نشسته دارد مطالعه میکند. «آفرین پسرجان! آفرین باباجان! آفرین گل!» این را گفتم، عکس آخونده… بعد تفسیر سورهی حمد، قشنگ صورت من میمیک یادم نمیرود. اینجوری گرفت، چشمها اینجوری بود، قشنگ یک حس هیجانی اینجوری شد: «عزیزم! حیف است وقتت را تلف نکنی. عمرت را» جلوی جمع برد بالا. بعد همچین زد، ترکاند که قشنگ پرپر شدم من. آنجا احساس میکردم به قطعات مساوی تقسیم شده.
خلاصه میخواهم عرض کنم که وقت ارزش دارد. حالا ما هم که نه ارزش وقت را فهمیدیم، نه استفاده؛ ولی خب مثلاً ما نشستیم و ۱۵ قسمت سریال دیدیم. خب؟ «ثمّ ما؟» ببینید عزیزان من – دیگر حالا مثلاً کمی با لحن پدرانه صحبت کنم – فرزندان من، گلهای نازنین! تفاوت آدمهای عاقل و آدمهای ضدعاقل چیست؟ غیرعاقل. تفاوت آدمهای عاقل و آدمهای ناعاقل در یک عبارت که تو زندگیشان یک عبارت خیلی نقش… آن هم عبارت شریف و عبارت حالا دنبال واژههای دیگر بودم، عبارت ساده و مختصر: «که چی؟» فرق آدم عاقل و آدم، آدم بیعقل، آدم نادان، آدم نابخرد، تو همین یک کلمه است که «که چی؟» «که چی خب که چی؟» عربیاش میشود «ثُمَّ مَاذَا؟» بعد ازش بنشینیم این سریال را ببینیم، خب که چی؟ ۱۵ قسمت، خب که چی؟ این آهنگ، خب که چی؟ حالت خوب میشود؟ یعنی چه میشود دقیقاً؟ بعد حالم خوب بشود که چی؟ اصلاً من حال خوب میخواهم که بعدش که چی؟ مگر حال خوب خودش هدف است؟ آدم حال خوب میخواهد برای اینکه حرکت بکند دیگر.
شما تو ماشین تخمه هم میگیرید، موسیقی هم میگذارید، مثلاً گفتوگو هم میکنید. اینها چیست؟ چون تو ماشین نشستید که آهنگ گوش بدهید؟ بله؟ یعنی راه میافتی، بنزین مصرف میکنی که آهنگ گوش بدهی؟ آدم یک مسیر را دارد میرود، مسافتی را دارد طی میکند. یک نقطهای دارد، خواستگاهی دارد. یک نقطهی عزیمتی دارد، یک حرکتی دارد. یک مقصود و مقصدی دارد. دارد فکر میکند این مسیر را که دارد میرود چه جوری برود که این مسیر برایش دلچسبتر باشد. حالا لابهلاش حرف میزند، لابهلاش تخمه میخورد، لابهلاش چیزی گوش میدهد. بله، اینها همه طراحیهایی است برای طی مسیر. خودش هدف باشد، خیلی آدم باید احمق باشد که بنزین بسوزاند که بنشیند چیزی گوش بدهد. تو داری عمر میسوزانی، میدانی یعنی چه؟ آخه بنزین کجا؟! حتی یک لیتر بنزین کجا، عمر کجا؟! بعد داری چه چیزی میدهی؟ عمر. چه چیزی میگیری؟ ابدیت. چه چیزی داری گوش میدهی؟ فکر کنیم. حالا اینها که آدم گوش میدهد، محتوا فاجعه. فرم فاجعه. بعد بین ما هم که دیگر همهگیر شده. همهگیر که میشود دیگر، که صدایش در نمیآید. عادی است دیگر. شعری که مثلاً این آهنگ، این موسیقی، این محتوا، «ول کن بابا! دیگر شما همه را زده کردید!» از چه چیزی زده کردم؟ دقیقاً میشود به من بگویی؟ یکم فکر بکنیم. از چه چیزی دقیقاً زده شدیم؟ از چه چیزی داریم زده میشویم؟ جذب میکنیم! حالا من نگویم مثلاً به چه چیزی داریم جذب میکنیم. من به چه چیزی خودم دارم جذب میشوم؟ میخواهیم جذب بکنیم، میآییم یک مشت شر و ور میریزیم توش. شوخیهای رکیک جنسی، انواع و اقسام عبارتهای عامیانه کف خیابانی که سرتاپایش مفت نمیارزد که مثلاً بنشینند ما را نگاه کنند. خب، این به چه دردی میخوری؟ نگاه کردن؟ بعدش هم حالا بدترش اینکه من با این استدلال که مینشینم بالاخره این حرفها را از یک آخوند میشنوم. این دیگر اوج فاجعه است. از آخوند! تو باید ساحت آخرت منزه باشی که طرف میگوید ببین من تو این زندگی این مدلیام. وقتی متنبه میشود که تا حالا داشته حیوانی زندگی میکرده، سطحی زندگی میکرده، بر اساس سرگرمی زندگی میکرده. یک روزی ممکن است… بعد هرگز چشمش باز بشود، سرش به سنگ بخورد. بعد میفهمد یک پرتوی نوری، یک جایی هست. یک تعداد قلیلین. از اقلیت هم نترسید. قرآن به ما گفته عکس هرچی بیشتر چی… همه چی میگویند از این شر و ورها. که بعد وقتی هم انتقاد میکنی، میآیند ۵۰ تا از آنور: «ببین همه اینها گفتند که خیلی خوب است و تشکر کردند.» همه کیا گفتند؟ دقیقاً چند تا از آنها کارشناساند؟ تخصص دارند؟ مبنا دارند؟ اینها کلاً سیاستهای غلط. حالا ما یک وقتی مفصل در مورد باورهای یک یاور که گفتیم اصلاً کسی اگر میخواهد وارد حوزهی اتصال با اهل بیت بشود، اولین چیزی که باید به تنش کنایه از ذاتش پیش و بماله این است که در اقلیت قرار بگیرد. واهمه از اقلیت بودن نداشته باشد. اگر کسی واهمه داشته باشد، «اکثر من فی الارض یضلوک عن سبیل الله». مهمترین رکن عاقبت به شری، تبعیت از اکثریت است و مهمترین رکن عاقبتبهخیری، آمادگی برای اقلیت بودن است. منطق حق، چون فهم کلاً همیشه همیشه جنس واقعی کمتر از جنس قلابی و بیشتری یا واقعی میشود. آنی که واقعی است، در اقلیت است. دکتر واقعی کم است به نسبت دکتر قلابی. خوانندهی واقعی و درجه یک کم است به نسبت خوانندهی بیروح و بینظم، مثلاً خوانندهی کشکی و سطحی و مثلاً بیکیفیت. و آن فرستکلاس همیشه محدود است، نایاب در دسترس نیست، پیدا نمیشود. آنی که هر دمبیلی است و فلان و همهجا پیدا میشود، درست است؟ آقا، آنی که همه قوانین را رعایت بکند. اصلاً جالب بودن یک مسابقه مثلاً استعدادیابی به همین است دیگر. از بین هزار تا، دوتایشان آمدند بالا. ۱۰ هزار نفر تست گرفتیم هی میخواهد بگوید اقلیت. میگوید اینها دو تا، این کم شد، تهش یکی ماند، تهش دو تا ماند. علامت این است که دارد طرف ممتاز میشود.
بعد من بیایم بنا بر این بگذارم که اکثریت چه میگویند؟ اکثریت چه چیزی گوش میدهند؟ اصلاً من میخواهم به شما بگویم این اکثریت… نگرانی خودم که واقعاً باعث تَنَبُهَم شد بعضی از بحثهایی که ما کردیم، خیلی دیگر همهجا گرفت. خیلی من احساس خطر و ترس کردم که خدایا چه مشکلی داشت این صحبتها؟ چرا اینها اینقدر فراگیر شد؟ فایدهاش نیست. نباید این را فراگیر بشود. مشکلی داشته. این بنایی است که باید آدم تو زندگیاش داشته باشد که هر وقت اکثریت به یک سمتی میرود، یک مشکلی تو آن هست. اکثریت مؤمن باشد و سر ایمان و اخلاص و این حرفها باشد که آن جنسش فرق میکند. اکثریتی که مثلاً علاقهمندی به حاج قاسم سلیمانی نشان دادند، یک جنس دیگری است؛ ولی اکثریت کرهی زمین مثلاً الان کدامطرفیاند؟ چه چیزی گوش میدهند؟ از چیا خوششان میآید؟ اگر کسی میخواهد بنیان زندگیاش را بر این بگذارد، نابود است. این عرض بسیار مهمی است که باید بهش توجه کرد.
بنده سر موسیقی و چه میدانم اینها خیلی وارد نشدم در مورد گوش؛ چون به نظرم این اگر باشد، آدم آنها را رعایت میکند. تو همان سالهایی که کرج بودیم، یادم میآید یک بار یک جوانی توی این پاساژی که پدر ما مغازه... سن کم آنجا کار میکردیم اینها. یکی از این جوانهایی که یک مدتی شاگرد پدر ما بود و بعد رفته بود فروشندهی مغازهی دیگری شده بود تو آن پاساژ. بعد یک روزی هم آهنگ خیلی افتضاح گذاشته، دارد گوش میدهد. حالا یا اول طلبگی بود یا قبل همان اوائل. تلویزیون یک حساب و بزن و بکوب، یک چیز فاجعهای بود. آمدم «حیف تو نیست اینها را گوش میدهی؟» خیلی زمینهی خوبی داشته. این حرف واقعاً نباید قاعدتاً در کسی اثر بکند، آن هم از مثل ما هیچی. بعد چند وقت دیدم گفتش که «من را ریختی به هم با این حرف.» بعد گفت: «میآیی با هم یک برنامه بگذاریم هر هفته عبدال… عبدالعظیم تهران؟» گفت که «گوش میدهم، من ارزشم به اینهاست. شنیدنی است وقت بگذاری روی این.» ببین، حرفهایی که ما گوش میدهیم، گفتوگوهایی که تو دورهمیمان داریم. بعد حلال و حرام، همهاش میگوییم خب مگر این چیست؟ مگر این چه چیزی بود؟
من حرف خیلی دارم در مورد سریال صحبت کردم، حوصلهام نمیکشد بیشتر صحبت کنم. حرف زیاد استها. حسین! قسمت اخیر که فاجعه بود و شما همینقدر تصور بکنید که هر قسمت از این ۴۰، ۵۰ دقیقه که ساخته شده، 1.5 میلیارد از جیب من و شما. ۱.۵ میلیارد! چقدر کار فرهنگی میشود کرد؟ هر قسمتش ۱.۵ میلیارد که مثلاً به ما بگویند این عاشق آن یکی شده، نگاهش میکند. ۴ تا حزباللهی و چه میدانم نماینده مجلس و اینها را نابود بکنند و حاجی را مسخره کنند و حالا خیلی حرف اینجا زیاد دارم، خیلی حرف. آخرم که کپی بزنند از... یعنی سریالی که نقطهی قوتش این بود که کپی نبوده، بعد آخر کپی بزنید از یک فیلم قبل انقلاب! سر ما که تو اسم این فیلم را آوردی، تبلیغ این فیلم شد. فیلم چی بوده؟ به شما گفتم آقا کراک، حواست باشد بهت ندهند. بعد شما میگویی کراک چیست؟ ماده این شکلی، اثرش تبلیغ کراک است. خیلی هوس کردهام باید کراک بکشم. به شدت در فکر فرو میروم. چند باری به ذهنم زده بیایم آن دکمهی «دیلیت» را بگیرم روی رفقا که دستشان است، بگویم آقا این کانالها هیچ اسمی از من کلاً نمونه. من هم میروم یک گوشه، مشغول یک غاری، آدمی نیامده، نیایید کلاً به حال خودم باشم. اگر ما واقعاً اینقدر عاجزیم از اینکه حرفمان را بفهمانیم، همان بهتر که اصلاً حرف نزنیم.
خیلی آدم گاهی احساس ناامیدی میکند. خیلی سرد میشود گاهی. خیلی یخ میکنی یکهو وقتی میبینی که در فهماندن خیلی چیزهای ابتدایی عاجزی و نمیتوانی یک چیزهایی را روشن بکنی، آزاردهنده است. کپی ساخته، دارد میزند تو دهنت. رسانهات را گرفته، دقیقاً کپیسازی قبل انقلاب کرده با همان تم و همان مدلی که هیچ ضرورتی، این سکانس هیچ خاصیتی ندارد. این سکانس جدایی از آن فضای خلوت دو طرفهای که اینها با همدیگر رفتند وسط آن دریاچه و اینها که آن ذهنیت… بعد میگوید حالا مگر کپی؟ ببین، یک وقت بحث این است که نسازند اینها را، فلان. ما قدرت این را نداریم که بخواهیم بگوییم اینها را نسازند. اصلاً ما الان قدرتمان در رسانه در مواجهه با تولیدکنندهها نیست. نکتهی بسیار مهمی است. تو فضای رسانه ما الان حرف ما مصرفکنندههاست. تولیدکنندهها حرفی نداریم. تولیدکنندهها دارند تولید میکنند. ما مثلاً قدرتی نداریم تولیدکنندهها را مبارزه کنیم. بیبیسی دارد خبرش را میرود. اِ…بیبیسی دارد کار میکند. اینترنت، اینترنشنال شر و ورش را میگوید. چه میدانم، هالیوود دارد فیلمش را میسازد. برنامههای تلویزیونی هم دارند میروند محصول رسانهای… امام که دیگر وا داده است و نکتهی بامزهاش به این است که تویی که منطقت اینجا این است که «بابا، نمیشود!» اگر میشود، مگر چه چیزی است؟ ببین، این همان خوانش فرهنگی، همان سیاست وادادهای است که به غرب که میرسد، میگوید: «مگر میشود ما با اینها کَل بیندازیم؟» گفته این را تصویب کن، تصویب کن. آن را گفته اجرا کن، اجرا کن. بعد سیاسیاش یک، بعد نظامیاش این است که موشکت را تعطیل کن، بعد فرهنگیشان هم که تلویزیونات را ول کن. چه فرقی میکند از تو دل همین فرهنگ، آن سیاستمدار در میآید. تو دیگر برای چه چیزی فحشاش میدهی؟ آنی که میگوید موشک را تعطیل کن، آن شاخهی نظامی سیاسی همین فرهنگ است؛ و که میگوید: «ولش کن بابا! بگذار جذب بشوم. مگر چه چیزی است بابا؟» مگر میشود کاری که همهاش همین با مجاهده، با آن روح تلاش، با آن روح تفکر ابدیت، آن خواهش، آن خوانش جور در نمیآید؟ این حس، این وسواس است توی مصرفکننده.
تلویزیون یک بازیگر را برمیدارد میآورد. خب بابا، مگر چه چیزی است؟ مگر تو این بزرگواران سواد پیدا میشود؟ آدم با سواد ۵۰۰ تا مثلاً بازیگر پیدا میکنی. حالا مثلاً بگوییم بد ۲۰ تا، ۳۰ تا، ۱۰۰ تا. بر فرض محال بشود ۱۰۰ تا. تو ۵۰۰ تایش را پیدا کرد که آدمهای فرهیخته درس و تحصیلاتشان را ببینید. نهایتاً اگر مثلاً به دانشگاه راه پیدا کردند، چند واحد خواندند. بعد مشروط شدند، بعد افتادند. آن هم چه رشتههایی؟ پیدا کنید فوتبالیست مگر بزرگوار چقدر سواد دارد؟ چقدر اطلاعات دارد؟ چقدر مطالعه در شبانهروز دارد؟ چه چیزی خوانده؟ کجا بوده؟ خب بازیگر، آن فوتبالیست، آن خواننده… بعد میآورند آن صندلی را مینشانند و ازش میپرسند که بعد مثلاً نظرش در مورد ازدواج چیست؟ فلان. آن آدم خودش چه ارزشی برای من دارد که نظرش در مورد ازدواج برای من ارزش داشته باشد؟ ایدئولوژی، ورزش، حرفش، فکرش، تزش برایم ارزش دارد تو مصرفکنندهای. برای چه چیزی میشینی گوش میدهی؟ این دروازهی قلب توست. میدانی؟ دلت میرود. حواست به این هست؟ دل میرود. بعد رسماً آمده دارد خاطرهی دختربازیاش را تعریف میکند و خودش هم چند بار میگوید: «من میگویم احتمال میدهم پخش…» چرا پخش میکنند؟ چون تو میخواهی. تو مصرفکننده، تو شریکی تو این ماجرا. این فقط تو غیبت نیست. که آن اینکه گفت غیبت گوش میدهی، همانقدر که آن دارد با مادر زنا میکند در کعبه، تو هم شریکشی – غیبت نیست. میخواهد بگوید کلاً تو اگر مصرفکننده نباشی، آن تولیدکنندهی هرزه تولیدی ندارد. مصرفکنندهی هرز است که تولیدکنندهی هرزه را به کار میگیرد. تولیدکنندهی هرزه کَل بیندازم، دعوا کنم؟ من مصرفکننده را میتوانم عاقل کنم، حواسش را جمع کنم. میسازند چطور؟ میبینی تو؟ نبینی، نمیسازم. تو اگر داد بزنی، نمیسازم. تو اگر گیر بدهی، نمیسازند. گیر میدهی به خاطر تو. چه خبر است؟ کی به کی است؟ چی به چی است؟ یا نه، مصرفکنندهی هرزه تولیدکنندهی هرزه تولید میکند. اصلاً تولیدکنندهی هرزه را تو تولید میکنی با این مصرفکنندهی هرزه. تو باید بگویی آقا، برای چه چیزی این آدم باید بیاید بنشینم اینجا؟ آدم نخبه! آقا، بیا من ببرم تو دانشگاه بهت نخبهها را نشان بدهم. خبر نداری؟ سراغ نداری؟ این همه مملکت کپسول انرژی! بعد آخرم سر جایش لگدش را میزند و در میرود، آخرین کار منه، صداوسیما بیفتد، دیگر نمیآیم. الان بهترین برنامه بال تماس ناز میکند. مصرفکنندهی هرزه تولیدکنندهی هرزه را باید صداوسیما داشته باشد. ملت گُندت کردم با جیب مردم. گُنده شدی. نشستهاند تو آدم بیخودی که نه سواد داری، نه اطلاعات داری، نه به جایی زدوبند داریم… داشته باشم؟ برای چه چیزی باید داشته باشم؟ این همه آدم سالم. یکی اینها را میبیند!
جدال رسانهای، تو این نبرد، نبرد تمامعیار. از این مجاهد مگر کسی دفاع میکند؟ نبرد رسانه، نبرد دیگری است که ما تو بحث فاطمه و افکار عمومی، جنس جهاد حضرت زهرا سلام الله علیها، جنس نبرد رسانهای است. لذا غربت حضرت زهرا خیلی متفاوت با بقیهی اهل بیت است. اصلاً نمیخواهم از من قبری بمانم. اصلاً این آدم نبود. آقا، نبودیم ما؟ ولش کن! من نتوانستم به شما بفهمانم چه چیزی دارم میگویم. متهم، تو داری فتنه میکنی. به جان هم میاندازی. شهر شلوغ کردی، آتشبازی شده، سروصدا شده، کتککاری شده، تو راه انداختی! یک جنس دیگری است، نبرد رسانهای. اصل ماجرا این است. آقا، ما بهعنوان مصرفکننده حواسمان را جمع کنیم. برای چه چیزی باید بیاید بابا بنشیند مثلاً حرف بزند، خاطراتش را بگوید؟ بعد مثلاً از دختربازیاش بگوید؟ بعد آدمی که میگوید من اصلاً احساس موفقیت نمیکنم به خاطر بچهطلاق بودم. بعد نمیدانم فلان بودم. بچهطلاق بود بد است. فلانه چیست؟ هیچ ربطی ندارد. این حرف میخواهم بگویم شما داری الان به چه چیزی ضریب میدهی؟ به چه چیزی داری ارزش میدهی؟ به کی داری ارزش میدهی؟ به چه سبک زندگی؟ به چه مرامی؟ به چه مشی؟
بعد الان من چه چیزی دارم میشنوم و تهش تعلق به چه چیزی دارم پیدا میکنم؟ قلب من دارد به کدام سمت میرود؟ من دارم چه چیزی میخواهم؟ الان آخرش که چی؟ هر مصرفکنندهای وقتی با چیزی مواجه میشود، هر فایل صوتی که میآید باید این را از خودت بپرسی. هر کلمهای که هرکی بهت میگوید، باید یک بار از خودت بپرسی. غیبت باشد، «دروغ میگویی که چی؟» آقا داستان فلان عالم را تعریف میکنی که چی؟ ما میدانیم بعضی از بزرگان نسبت به حرفهای خوب واکنش منفی نشان میدادند. حالا اگر کسی هم میخواهد کار بکند، حالا از بنده شروع میکنم، اشکال ندارد، از بنده شروع کنند. حرفهای ما چون معمولاً گفته میشود، آنالیز خود طرف میشود اول از همه؛ ولی آدم میشنود، خودم اینجوری گفت… میشود اینها را میخوانی، کتابها مثلاً تازه خوبهایش را دارم میگویمها، آن شر و ورها که هیچی. این زندگینامهی فلان شهید، فلان عالم است. نسبتش با من الان چیست؟ به من چه؟ من الان سطحم اصلاً... خواندم، هرچی تو زندگی من اتفاق افتاده، من به شما بگویم اتفاقات جالبی است اینها رخ داده، خب که چی؟ رخ داده که گوش بدهی؟ وقت بگذاری که چی؟ خیلی سوال مهمی است. علامت رشد آدم است، علامت لطافت آدم است. آدمهایی که رشد میکنند و لطیف میشوند، دائمی سوال میپرسند. «بخوانم؟» این خیلی مهمی است. این تار، این چه میدانم این شعر، این حرف، این نقل قول… امیرالمؤمنین علیه السلام دیدند که یک کسی پیش پسرشان امام حسن داشت بد میگفت. امیرالمؤمنین به امام حسن فرمودند که: «یا بنیه، نزه سمعک عن مثل هذا.» گوشت را تنزیه کن از مثل این. ارزش گوشت را بیار بالا، نگذار کثیف باشه. خیلی فوقالعاده.
در مورد غیبت، عاشق غیبت شنیدن. روزنامهها هم که میگوید: «اخبار حوادث: کی با کی طلاق گرفته؟ سلبریتیهایی که از هم طلاق… کی با کی مشکل دارد؟ کی به کی فحش داده؟» تو یک فحشکشی کن، ۱۴ کا میرود روی فالوور. راههای سریع معروف شدن. یک لحظه صدایت را ببر تو خیابان بالا، سریع مشتری جمع میشود. حالا غیبت. یک عده اصلاً خوششان میآید. میگوید: «فلانی بابا اینجوری فلان جا بود، این کار را کردی.» اصلاً لجنهایی که در زندگی بقیه بریزد تو خودش نگه ندارد. «پسرم، به این حرفها گوش نده.» غیبت ازت داشتند به عنوان مقدمه میگفتند که یعنی حواس جمع بشود: «فَی اَخٍ غیبَهُ فی وِعادکَ.» ترجمه کنم: این غیبتی که این کرد نگاه کرد به ظرف درونش کثیف… بهترین چیزهایی که داشت لجنهایش را گوشت برادر مرده است. آشغالهایی که تو وجودش بود و استفراغ کرد تو وجود تو. کی مثل امیرالمؤمنین ترسیم کند؟ غیبت گوش دادن ففرقهی فی و… یک مشت آشغال، گوشت مرده، مردار کثیف لجن تو وجودش بود، استفراغ کرد تو وجود تو. غیبت گوش دادن این شکلی است. یکم استفراغ کنند آنهایی که خوردی را. خیلی فوقالعاده است.
گفتش که توی خاطرات آقای بهجت است که جوان عربی بخش استخاره میخواست. این گفت که «آقا یک استخاره بگیرید و واسطه وایساده و جلو در.» گفت: «آقا یک استخاره کنید.» و استخاره کردند و این جوانه گفت: «دومی را هم بگیرید.» «وا!» گرفتن دومی را. «آقا این هم استخاره مفتی گیر آورده، ولش… یک چهرهای به من ترش کردند، دیگر اصلاً جواب به من ندادند.» برگشتم به خودمان. «جوان عرب به عربی جواب استخاره دادند، به من هم نگاه نکردند، در را بستند.» من فهمیدم بابت این غیبتی که من کردم که بد گفتم، بدش آمده. حال آدم بههم میخورد. حضرت امام شنید یک طلبهای ته کلاس دارد از یک آقایی، از یکی از علما غیبت میکند. به گوش امام. خود امام پا شد و رفت. سه روز بیمار شد. میگوید بعد سه روز مسجد سلماسی امام درس میداد. بعد سه روز که آمد، نشست رو منبر. خواست شروع کند، هنوز نفسنفس میزد. حالش خوب نشده. استفراغ کردن روی آن. بابا، آدم حالش بههم میخورد. خبر پخش میکنم. زدم تلویزیون، خبر ورزشی. مدیرعامل چیز، رئیس هیأت چیچی. از امنا برنامه میساختیم. ما سه ساعت در هفته پول کلان میگرفتند که این بنشیند با آن رئیسمدیرعامل آنجا فحش بدهیم به فلان داور، فحش بدهیم به فلان فلان… میکروفون را میگذارند. اصلاً جذابیت آن مصاحبه بعد فوتبال این است که فحش را بکشد به … و فک و فامیل داور، آن یکی تیم، مربی تیم ملی. سریع اثر رسانه دارد، تیتر روزنامهها میشود پخش. مال جامعهی کثیف است و مال مصرفکنندههای کثیف که این تولیدکنندههای کثیف به عشق اینها چاپ میکنند چون میدانی که میزند بیشتر فروش میرود. آن مصرفکنندههای هرزه باعث شده این تولیدات هرزه شکل بگیرد. به حق حضرت علی اکبر علیه السلام که اشبه الناس به پیغمبر بود و این خُلق پیغمبر، این لطافت پیغمبر، این سلامت پیغمبر که در وجود حضرت علی اکبر بود و اینقدر مراقب بود نسبت به آنچه میشنید، در ما هم شکل بگیرد. انشاءالله به همین زودی انشاءالله یک زیارت کربلا هم نصیب ما بکنم. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
در حال بارگذاری نظرات...